<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های sima</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@siima</link>
        <description>Content Strategist / Content Marketing</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 21:20:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1854616/avatar/rnxBbA.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>sima</title>
            <link>https://virgool.io/@siima</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ماجرای همیشگی ما و پدر و مادرها</title>
                <link>https://virgool.io/@siima/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D9%88-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%87%D8%A7-rnz7paumabuy</link>
                <description>داستان همیشگی فرزندان و پدر و مادرهاچن وقتیه دارم مشکلاتی که بچه‌ها در توییتر در مورد پدر و مادراشون توییت میکنن رو می‌بینم و به تمام این مشکلات فک میکنم. اول از هر چیزی باید بگم من خودم متولد نیمه دهه 70 یعنی متولد 1375 هستم، پس تمامی متنی که میخونید از زبون یه دهه 70ییه.همه با به‌خاطر اختلاف سنی که با پدر و مادرامون داریم و هر کدوم دو دهه متفاوت هستیم، مشکلاتی مثل درک نشدن از سوی خانواده داریم. از نظر من حتی اگه یه مادر دهه هفتادی باشی بازم نگرانی‌هایی داری که تو رو به مادری که بیش از حد کنترل میکنه شناحته میشی.البته مشکلاتی که ما با پدر و مادرای دهه 4.، 50 داشتیم اصلا قابل مقایسه با وضعیت فعلی نیست. خوشبختانه پدر و مادرهای نسل جدید، درک خیلی بهتری از آینده بچه‌ها دارن و همه چیز رو در درس و مدرسه خلاصه نمی‌کنن.یادمه تو دوره و زمان ما خوشبختی بچه‌ها تو مدرسه رفتن و اینکه یه خانم یا اقای دکتر، مهندس و معلم بشن خلاصه میشد. اون زمان و قبل تر از اون هر کیو با روپوش سفید می‌دیدن خانم/ آقای دکتر صداش می‌کردن.خوشبختانه با پیشرفت زمونه و تکنولوژی مردم به این نتیجه رسیدن و پذیرفتن که هر شخصی که روپوش یا مانتو سفید میپوشه دکتر نیست و هر کسی که لباس رسمی می‌پوشه کارمند بانک با معلم نیست، رسیدن.مثلا مادر بزرگ من هنوز با رشته من کنار نیومده و هر بار که منو میپرسه میگه تو چی خوندی؟ کارت چیه؟ چیکار میکنی؟من لیسانس مترجمی زبان انگلیسی دارم. درکش برای مادربزرگ من که تنوع رشته تو زمانشون خیلی محدود بوده یکمی سخته! هر بار میخوام بگم من چیکاره‌م میگم: من حرفای خودمونو به یه زبون دیگه به خارجیا میرسونم. این تعریف من از رشته‌م واسه مادربزرگم هستش.بازم در کل نمیدونه من چیکاره‌‌ام. البته من رشته تحصیلیم مترجمی زبان انگلیسی هستش، در واقع حرفه یا شغل من &quot;کارشناس تولید محتواست&quot;.این یه توضیح کوچیک از تفاوت دنیای دو دوره بود. همه ما یه روزی از قضاوت‌هایی که پدر و مادرا با بقیه بچه‌های فامیل، همسایه و غیره انجام دادن خسته شدیم و پیش خودمون گفتیم بابا من که این همه کار بلدم چرا اصلا به چشم نمیاد.خیلی از ماها از کار همسن و سالای خودمون باخبریم و حتی میدونیم مثلا دختر مهناز خانوم دقیقا چیکار میکنه، اما این نمی‌تونیم به خانواده بگیم که بابا کار من با فلانی فرق داره؟ طرف هیچ مهارتی نداره‌هاااا!!!!! من این همه چیز بلدم یکمی هم منو ببین لطفا.این دقیقا نقطه اختلاف ما با پدر و مادرهاست. خیلی از ماها از این نظر ضربه‌های بدی خوردیم که شاید خانواده متوجه نشده باشن حتی.یه دوستی داشتم که به خاطر اخلاق مامانش که مدام اینو با بقیه مقایسه می‌کرد دچار افسردگی شدید شد و حتی دست به خودکشی زد. یادمه عاشق هنر و اقتصاد بود، اما به خاطر همین مقایسه‌ها رفت رشته پزشکی، هیچوقت حالش با کارش خوب نبود، ذوق نذاشت، سعی می‌کرد برای خودش علاقه ایجاد کنه، اما انگار خودشم میدونست که تلاشش بیهوده‌س.یبار بهش گفتم به جای اینکه سعی کنی این رشته رو دوس داشته باشی برو دنبال چیزی که بهش علاقه داری تا در آینده دچار مشکل نشی تا نخوای به خودت و روحت لطمه بزنی، جمله‌ای که بهم گفت این بود:سیما من آسیب دیدم، روحمم به شدت لطمه خورده و میدونم برم هر سمتی حالم خوب نمیشه. بچه فوق العاده با استعدادی بود، اما تحت کنترل مادرش بود. خیلی از این نظر اذیت میشد.هر وقت میرفتیم بیرون باید من حرف میزدم تا مادرش مطمئن بشه که با دوستش اومده بیرون و دنبال کار خلاف نیست.این تنها یکی از هزاران بچه‌ایه که تو ایران فقط زندگی میکنه و با مشکلات خانوادگی دست و پنجه نرم میکنه. این آدم شاید هیچ وقت نتونه بخاطر ضعفی که به روح و جسمش وارد کردن حتی تو روابط عاشقانه‌ش هم موفق عمل کنه.پدر و مادرا با کنترل و نظارت بیش از حد باعث موفقیت نمیشن، فقط روح اون بچه رو خدشه دار میکنن که خیلی اتفاق بدیه و نتایج تاسف باری رو هم به همراه داره.این پدر و مادر، بچه‌های دروغگو، خیانتکار، گستاخ، مخفی‌کار و غیره تربیت می‌کنن و همیشه میگن چیشد که اینجوری شد؟! من کجا کم گذاشتم برای این بچه.باید بدونیم قبل از هر چیزی باید با بچه‌هامون دوست باشیم، باید احساس امنیت و صمیمیت رو تو محیط خونه و خونواده داشته باشیم تا فرزندانمون هم آدمای موفقی بشن.این موضوع چیزی نیست که بشه بدون مشاوره، بدون علم و سر خود در راستای اون قدم برداشت و به نظرم بهتره قبل از اینکه بچه‌ها از خونه و پدر و مادرا فراری بشن خیلی سریع با افراد کاربلد و حرفه‌ای در این زمینه ارتباط برقرار کنن.درک و اهمیت دادن به فرزند، این که دختر یا پسر رو بعد از یه سنی به عنوان فرد بالغ در نظر بگیرید، کمک بیشتری بهتون میکنه تا اینکه بخواید اون آدم رو محدود کنید و کار به جایی برسه که از شما فرار کنن.</description>
                <category>sima</category>
                <author>sima</author>
                <pubDate>Sat, 12 Aug 2023 16:48:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای خودت همه چیز باش !</title>
                <link>https://virgool.io/@siima/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-vwkf2c27qibj</link>
                <description>برای خودت همه چیز باش !من یه اعتقادی دارم که از وقتی یادم میاد همیشه باهام بوده و اونم اینه که تو هر رشته و حوزه کاری که هستی حتما &quot;بهترین خودت باش&quot; ! از بچگی وقتی یه‌کاریو قبول می‌کردم، تمام تلاشم رو می‌کردم تا به عنوان بهترین پروژه، بهترین نقاشی با بهترین کارِ سیما شناخته بشه...شاید این ویژگی گاهی به ضرر من تموم شده باشه، اما خیلی وقتا هم بهم کمک کرده...یادمه وقتی مترجمی زبان انگلیسی رو انتخاب کردم، ترم اول دانشگاه تردید داشتم که آیا میتونم از پسش بر بیام یا نه؟! حتی تصمیم گرفتم رشته‌م رو تغییر بدم، اما نشستم دو دوتا چارتا کردم دیدم من اهل جا زدن نیستم و این انتخاب منه، پس تا آخرش ادامه دادم.اون سال‌ها یه دوستی داشتم که همیشه زیر گوشم می‌خوند: سیما ما واسه این رشته ساخته نشدیم، بیا انصراف بدیم و بریم رشته مدیریت جهانگردی! از علاقه زیاد من به این رشته باخبر بود...هر جور که شد من و دوستم درسمون رو ادامه دادیم. اون 8 ترمه درسش رو تموم کرد و من درسم یه ترم بیشتر طول کشید و تو 9 ترم درسم تموم شد.ترمای آخر درسامون تقریبا از هم جدا شد.. تو اون ترم‌هایی که درسامون یکی نبود و من با یکی از دوستای دیگه هم‌گروه شدم، بهم میگفت سیما تو اگه نصف تلاش الان رو داشتی بدون شک معدل الف کلاس می‌شدی.ترم آخر تمام درس‌هام رو با نمره بالای 15 قبول شدم. بعدها فهمیدم من اهل جا زدن نیستم و همیشه تلاش می‌کنم بهترین نسخه از خودم رو نشون بدم.ترم 9 دانشگاه به درسی داشتیم با عنوان &quot; ترجمه اسناد و مدارک&quot; یه استاد سخت‌گیری هم داشت؛ فوق العاده سخت گیر، از این عصا قورت داده‌ها که یه لبخندم رو لبش نداشت، فامیلیش بقایی بود.یادمه یه جلسه غایب بودم و جلسه بعدی وقتی اومدم سرکلاس، صدام کرد تا ازم درس بپرسه. من گفتم: غایب بودم و آماده نیستم که جواب بدم. با اخلاق و لحن خیلی خوبش ? گفت: این دلیل خوبی نیست و یه منفی گذاشت واسم ?از اونجایی که من تو اون دانشگاه مهمان بودم و بهم برخورده بود گفتم جلسه بعدی حتما روی استاد رو کم می‌کنم ? تا فک نکنه من کم هوش یا تنبلم.خلاصه تمام لغات رو حفظ کردم و جلسه بعدی که استاد اومد، اسمم رو صدا زدم.ازم لغت پرسید، هنوز کلمه از دهنش خارج نشده معنیش رو می‌گفتم. نگاه تحسین آمیزش واقعا واسم جذاب بود. اخرشم گفت: آدم باید اینجوری درس بخونه و همه برگشتن و عقب رو نگاه کردن. من همیشه ردیف آخر کلاس می‌نشستم.از همون روز به خودم قول دادم چه توانایی داشته باشم چه نداشته باشم سعی کنم تا بهترین کار، پروژه رو تحویل بدم.وقتی شاغل شدم، باز همین اخلاق‌ها رو داشتم، اما با یه تفاوت! تو محل کار یه مدیر محصول داشتیم که آدمارو به شدت تخریب می‌کرد، ولی اونجاهم با کمک دوستام و خواهرم از پسش بر اومدم و تونستم بهترین نسخه خودم رو نشون بدم. تمام تلاشم رو کردم تا تمام چیزایی که بلدم رو پیاده کنم. بعدها از همکارای دیگه شنیدم که از سمت این مدیر من &quot;بهترین کارمند&quot; خطاب شدم و به خودمم همیشه میگه &quot;دختر سحر خیز&quot;. نمیتونم بگم که آیا این اخلاق خوبه یا بد... همیشه سعی کردم تو تمام مراحل زندگیم از جمله کار، زندگی، دوستی و غیره بهترین خودم باشم.</description>
                <category>sima</category>
                <author>sima</author>
                <pubDate>Sat, 29 Jul 2023 22:40:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکه‌های پازل یا تکرار زندگی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@siima/%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B2%D9%84-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-djshgmkufgpj</link>
                <description>تکه‌های پازل یا تکرار زندگی؟ گاهی حس میکنم تکه‌های پازل زندگی من از قبل چیده شده بود و وقتی بچه‌تر بودم به صورت نصف و نیمه چیده شده بودن و الان که بزرگ‌تر شدم و به عقب نگاه میکنم میبینم من تا حدودی از قبل تکه‌های پازل زندگیم رو کنار هم دیده‌ام.حدودا 6 سالم بود که می‌رفتم پیش دبستان. اون موقع‌ها یه عادتی داشتم و اونم این بود که خودمو تو موقعیتای مختلف تصور میکردم و برای آدمای متفاوت زندگیم نامه می‌نوشتم.اون موقع‌ها من و خواهرم یه میز با دو تا صندلی قرمز داشتیم که گذاشته بودیمش گوشه اتاق. اتاق من یه پنجره بزرگ رو به حیاط داشت. پرده اتاق مشترک من و خواهرم سفید با گل‌های درشت صورتی بود.خواهرم برنامه کلاسیش رو چسبونده بود به دیوار اتاق و از روی اون برنامه دفتر و کتاباش رو برای فردا آماده می‌کرد.یه پنجره کوچیک بین اتاق من و آشپزخونه وجود داشتو یادمه یه روزی نشسته بودم رو صندلی و یهویی تصمیم گرفتم که یه نامه برای دخترخاله‌م بنویسم. متن نامه رو اصلا یادم نیس که چی بود فقط یادمه وقتی داشتم واسه سارا میخوندم، مامانمم هم شنید.مامانم از پنجره اشپرخونه یهو به سارا گفت: شاید سیما نویسنده شد. نوشته‌های سیما خیلی خوبه و خوب مینویسه. سارا که صورتش رو به برنامه کلاسیش بود و داشت کتاباشو جمع و جور میکرد برگشت به سمت مامانم و گفت: آره سیما نویسنده میشه و نوشته‌هاش قشنگه.تو همون سن و سال پایین بودم که به پزشک شدن فک می‌کردم. یادمه هر بار عموم باهام شوخی میکرد، خودم رو یه پزشک مشهور تصور میکردم که انقد سرم شلوغه، برای آدمای زندگیم نامه می‌نویسم.بعد از چن سال من وقتی دبیرستانی شدم رفتم رشته علوم تجربی رو انتخاب کردم؛ چون بابام دوست داشت یکی از بچه‌هاش دکتر بشه (آرزوی نصف تمام پدر و مادرا همینه)، البته هیچوقت زورم نکرد که الا و بلا باید این رشته رو بخونی. من خودم دوس داشتم که رشته تجربی بخونم و یه پزشک مشهور بشم.یکی از چیزایی که منو بیشتر ترغیب کرد برم رشته تجربی، مریضی یهویی پدرم وقتی دوم راهنمایی بودم، بود. یادمه تو یه دوره‌ای از زندگیم حتی از پزشکی بدم اومد، اما بازم وقتی بزرگتر شدم دوباره علاقم برگشت.همیشه دوس داشتم یه پزشک باشم و بتونم از پدر و مادرم مراقبت کنم؛ جوری که نذارم هیچوقت مریض بشن،صرف نظر از اینکه اینده چی میشه و زندگی چه خوابایی واسم دیده!من رفتم رشته علوم تجربی رو انتخاب کردم و اونجا تااازه با مفاهیم شیمی و زیست اشنا شدم و فهمیدم شغل مورد علاقه‌م داروسازیه (تا همین لحظه که این متنو دارم مینویسم).جالبیش اینه که تو دانشگاه مترجمی زبان انگلیسی رو خوندم و الان کارشناس تولید محتوا و سئو هستم و در نهایت شدم همون پیش بینی خواهر و مادرم؛ الان من یه نویسنده دیجیتالی هستم.گاهی ما فقط یه رویاها و آرزوهایی داریم که نمیدونیم آیا میشه یا نمیشه. زندگی همیشه اونجوری که ما انتظار داریم پیش نمیره.تنها نکته‌ای که باعث شد این محتوارو بنویسم این بودش که وقتی به گذشته فک میکنم، میبینم همه ما ممکنه یه سری برنامه‌ها رو کنار هم قرار داده باشیم، اما زندگی ممکنه تغییراتی در برنامه‌های ما به‌وجود بیاره.در کل اگه مسیر گذشته رو نگا کنی میبینی گاهی از همون بچگی بخشی از مسیر رو رفتی. اینکه تو این مرحله از زندگیت، آدمی رو داشته باشی که همراه و مشوقت باشه خیلی مهمه. تو زندگی من این آدم خواهرم، سارا بود.از همون بچگی تا الان که شاغل شدم و 26 سالمه سارا تو تمام تصمیمات کنارم و مشوقم بوده. همیشه حس کردم که یه جور دیگه‌ای رو من حساب میکنه و منو اونقدر قوی میبینه که از پس هر کاری بر میام.</description>
                <category>sima</category>
                <author>sima</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jul 2023 16:25:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگه یه روزی به عقب برمی‌گشتم چه مسیری رو طی می‌کردم؟</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%82%D8%A8-%D8%A8%D8%B1%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D9%85-%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%B1%D9%88-%D8%B7%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-unda3lpcpqga</link>
                <description>اگه یه روزی به عقب برمی‌گشتم چه مسیری رو طی می‌کردم؟شاید بارها با خودمون فک کرده باشیم که اگه به عقب برمیگشتم شاید فلان کارو نمی‌کردم با فلان حرف نمی‌زدم. باید بگم من اگه بخوام یه فلش‌بک به گذشته بزنم باید بگم که گذشته‌ای که دوس داشتم میتونستم تغییرش بدم مربوط به 14،15 سالگیمه.اول از همه باید بگم من از حال خودم خیلی راضیه‌ام و از این که این مسیر رو طی کردم اصلا ناراضی نیسم ولی مسیری که بیشتر دوس داشتم طی بشه رو بهتون میگم.سال اول دبیرستان من و سما دوستم ? (از دوم ابتدایی تا اول دبیرستان باهم بودیم) تو یه المیپاد ریاضی و شیمی شرکت کردیم (یادمه از اول بدون نظر پرسیدن از ما اسم من و سما توسط معلم و مدیر به طور خودکار تو لیست استعداد درخشان و المپیادیا قرار میگرفت)???یادمه این آزمون تو سال 19 آذر 1389 برگزار شد و جوابش رو 28 آذر 1389 تو روزنامه آفرینش چاپ کردن.آزمون المپیاد 1389روز آزمون با شهریار (داداش سما)، اون موقع‌ها یه پراید سفید داشت رفتیم سر جلسه. بماند که چقد مارو تو راه اذیت کرد که وای شما اخه میخواید چی بشید؟ برید بشینید تو خونه بابا از شما نخبه در نمیاد و از این حرفا میزد و چقد من و سما اون روز حرص خوردیم که جدی گرفته نشدیم?جالبیش این بود اصن واسه ازمون یه‌ذره هم تلاش نکرده بودیم و هر چی تو مدرسه یاد گرفتیم رو ازش استفاده کردیم.من و سما یه جورایی آشنا بودیم (مامان سما دخترعموی زن‌داییم بود?) همین باعث آشنایی بیشتر ما شد.شهریار رفت واسمون کیک و شیرکاکائو گرفت و واسه این که مثلا از استرس ما کم کنه و میخواست شوخی کنه گفت دنگ خریداتونو بدید بعد خوراکیاتون بردارید.برعکس این که بین دوستام همیشه یه ادم شر بودم ولی تو موقعیتای دیگه همیشه آروم بودم و جز خنده کاری از دستم بر نمیومدخلاصه ما رفتیم جلوی در دانشگاه تربیت مدرس و رفتیم تو قیافه به به ما نخبه‌ایم حتما و وارد دانشگاه شدیم و به سمت سالن امتحان حرکت کردیماز اونجایی که من سیما دهقان بودم و دوستمم اسمش سما سالکی بود همیشه تو امتحان و ازمونا خیلی نزدیک بهم بودیمهنوز تصمیم نگرفته بودیم چه رشته‌ای بخونیم. من عشق شیمی و سما عشق ریاضی بود. یادمه تو سالن کلاسای هوافضای دانشگاه تربیت مدرس ازمون برگزار شد و به سما گفتم اگه رفتیم ریاضی بیا هوافضا بخونیم.ما ازمون دادیم و ساعت 12 ظهر تموم شد و از جلسه خارج شدیم بماند که به جز ما دو تا بقیه دوستامون داشتن در مورد سختی ازمون و اینکه برن یه دوری بزنن صحبت می‌کردن ولی من و سما انگار تو باغ نبودیم و واسمون مهم نبود.بازم سما زنگ زد داداشش و گویا نشسته بود پشت درای دانشگاه منتظر ما، خلاصه رفتیم سوار ماشین شدیم و برگشتیم خونه. جمعه بود و ناهار کتلت داشتیم.مامان و بابای من فقط میدونستن من رفتم ازمون ولی بعدش که اومدم اصلا نپرسیدن چطور بود چیکار کردی قبولی یا نه (کلا نسل ما پدر و مادرا انقد پیگیر نبودن و ذوق زیادی هم نداشتن متاسفانه)خونه ما و سما اینا تو یه کوچه بود. یادمه هر وقت میرفتیم بیرون مامان من و سما میگفتن خب نخبه‌های کشور دیگه چه خبر؟ واسه اذیت کردن ما البته گاهیم مارو تخریب میکردن که خب زیاد فرقی نمیکرد واسه مابالاخره روز جواب ازمون رسید و از کلاس ما که حدود 6 7 نفر بودن فقط من و سما اسممون تو روزنامه هم واسه المپیاد ریاضی و هم شیمی لیست شده بود.خلاصه گذشت و ما رفته بودیم مهمونی وقتی برگشتیم دیدیم بلههههههه دعوتنامه اومده دم خونه که اولیای سیما اجازه بدین دخترتون به صورت تخصصی تو فیلد ریاضی یا شیمی تحصیل کنه، اما اوضاع همیشه اونجوری که ما میخوایم پیش نمیره و ما مجبور بودیم از تهران بریم بیرون.جواب المپیاد 1389اگه میتونستم چیزیو عوض کنم و برگردم عقب تمام تلاشمو میکردم به مامان‌بزرگم متوسل میشدم که توروخدا یه کاری کن ما از تهران نریم یا بگو بذارن من بمونم اینجا و تو چیزی که علاقه دارم ادامه تحصیل بدم.تابستونشم با سما میرفتیم کلاس زیان و کلاس رقص.گاهی که به گذشته نگا میکنم با خودم میگم شاید اگه اونجوری که میخواستم میشد من الان یه داروساز موفق بودم که هم رقص و هم انگلیسی خیلی خوبی داره.درسته میگن حسرت گذشته رو خوردن کار درستی نیس ولی گاهی آدم وقتی تنها میشه و با خودش مرور میکنه میبینه یه کارایی رو میشد انجام داد ولی انجام ندادهمیشه گوشه قلبم یه حسرت ریز واسه این که چرا تلاش نکردم و وارد رشته داروسازی نشدم هست ولی الانمم خیلی دوس دارم (میتونم واسه فیلدای علوم پزشکی محتوا بنویسم یا روی سئو سایتشون کار کنم)خلاصه بگم که اگه برمیگشتم به سال 89 میموندم خونه مادربزرگم و درس میخوندم تا یه داروساز بشم (رشته‌ای که به شدت عاشقش بودم و هستم) هر چند کسی چه میدونه شاید اینجوری پیش نمیرفت و بازم نمیتونستم چیزی که تو ذهنمه رو عملی کنم.</description>
                <category>sima</category>
                <author>sima</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jun 2023 09:40:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگه یه روزی مهاجرت کنم، کجا رو انتخاب می‌کنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@siima/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%DA%A9%D9%86%D9%85-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-jxrtpt015vxr</link>
                <description>اگه یه روزی مهاجرت کنم، کجا رو انتخاب می‌کنم؟من اگه یه روزی بخوام مهاجرت کنم به احتمال زیاد استرالیا رو انتخاب می‌کنم..چن روز پیش یکی از پادکست‌های صدای مهاجر رو گوش می‌کردم که با آدمای متفاوتی که به کشور و جاهای مختلف مهاجرت کردن، مصاحبه می‌کردن.. تو یکی از این صحبتا یکی گفت: شعار مردم استرالیا اینه که &quot;زندگی رو باید زندگی کنین&quot; می‌گفت: تفریح خیلی مهمه به همون اندازه که کار کردن مهمه رفاه تو استرالیا هست و اینکه به اندازه‌ای که کار میکنی راحت هستی. اگه تو استرالیا واسه آخر هفته و تعطیلاتت برنامه‌ نداشته باشی شاید یه جوری نگات کنن و شاید واسشون تعجب آور باشه (البته همه ما میدونیم که اینا یه کلی گویی هستش و ممکنه استثنا هم وجود داشته باشه)منم همیشه طرفدار این نوع زندگی هستم که درسته ما باید کار کنیم، اما باید کنارش به تفریحمون هم برسیم..از اینکه کل زندگیم رو وقف کار کنم خوشم نمیاد و زودم خسته و کسل میشم از این وضعیت. راستش آدم رباتی نیسم؛ یعنی فقط برای کار برنامه ریزی نشدم.. ما باید به وقتش تفریح کنیم تا روحیه‌ی لازم برای کار رو هم داشته باشیم.جمله‌ای که همیشه زیاد تو محل کار تکرار میکنم اینه: &quot;من ربات نیستم&quot;!?زندگی رو زندگی کنینمن عاشق اینم که برم سفر، گردش و حتی خیابون گردی با دوستام. دوس دارم از نظر شغلی هم به جایگاه خوبی برسم، راستش من نمیتونم آدمایی که 24 ساعته مشغول کار هستن و میگن یه مدت سختی بکش و بعد لذتشو ببر درک کنم..?یه مدت یه سری ویدیو و ریلز تو اینستا میدیدم که میگفتن وقتایی که دوستام تو گردش و مهمونیای آخر هفته بودن من داشتم برای آینده‌م تلاش می‌کردم! با این حرف زیاد موافق نیسم؛ چون به نظرم اون آدما از نظر روحی میتونن خیلی قویتر از تو باشن?درسته در شرایط فعلی و اقتصادی نیاز داریم که بیشتر از قبل تلاش کنیم تا به اون جایگاه خوبه برسیم، اما اینکه فقط کار کنی و هیچ تفریحی نداشته باشی تو رو به یه آدم ماشینی که فکری جز آینده و کار نداره تبدیل میکنه. تمام ترس من اینه که یه روزی از زندگیم لذت نبرم و بهم خوش نگذره..راستش دلم نمیخواد یه آدمی باشم که فقط زنده‌اس و نفس می‌کشه، ترجیح میدم از زندگیم لذت ببرم تا اینکه تو 50 سالگی حسرت کارای نکرده رو دلم بمونه??</description>
                <category>sima</category>
                <author>sima</author>
                <pubDate>Wed, 10 May 2023 15:19:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چی‌شد که منم شدم یکی از اعضای باشگاه محتوا!</title>
                <link>https://virgool.io/@siima/%DA%86%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%85-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B9%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-tcnmobzmuptk</link>
                <description>تابستون 1401 بود که یه روز صبح جمعه مثل همیشه به‌جای اینکه بخوابم و از خواب روز تعطیل لذت ببرم، بیدار شدم و مثه عادت همیشگی ایرانیا اینستاگرام رو چک کردم. رسیدم به استوری اقای پارسا کاکویی که یه تبلیغی برای بازاریابان و فعالان حوزه محتوا گذاشته بود. استوری تبلیغ ورود به باشگاه محتوا بود. از همونجا بود که رفتم سراغ پیچ آکادمی باشگاه محتوا و شرایط ورود به باشگاه رو خوندم.جالبیش این بود که اون جمعه اخرین روز برای ارسال مقاله (اولین ازمون و شرط ورود به باشگاه) بود. میخواستم خودمو بسنجم و ببینم ایا میتونم عضو یه جامعه بزرگتری از اعضای محتوا بشم یا نه. در کمتر از نیم ساعت متن ازمون رو نوشتم. باید درباره این که چرا میخوایم تولید کننده محتوا بشیم می‌نوشتیم. ساعت 9 بود لپتاپ رو روشن کردم و تا 9 و 30 دقیقه کارم تموم شد. گفتم متن رو میفرستم و هر چه باداباد!خلاصه که متن رو فرستادم و روز مصاحبه رسید. جالبه بدونید من تو مجلس ختم بودم که تو مصاحبه شرکت کردم، اما یه اتاق خلوت پیدا کردم تا بتونم مصاحبه رو انجام بدم. خلاصه که تو مصاحبه هم پذیرفته شدم و به عنوان دانشجوی شبانه وارد باشگاه محتوا شدم. از این قسمت، قصه باشگاه محتوا شروع میشه.بخوام خلاصه بگم تجربه جالبی بود، اما به نظرم اگه باهم روزایی که گذشت رو نگاه کنیم جالب تر میشه.4 هفته اول باشگاه برای من واقعا جذاب بود، بیشتر به‌این خاطر که در مورد مباحثی بود که دوس داشتم یاد بگیرم و بلد نبودم. از هفته پنجم به بعد وارد مبحث نوشتن و تولید محتوا به صورت متنی، پادکست و غیره شدیم، اما به همین سادگی نبود. یه سری اتفاقات در طول دوره به خصوص از جلسه ششم پلاس به بعد افتاد که برای هیچ کدوم از ما قابل باور نبود. تا قبل از این اگه به هر کی میگفتی که قراره چه اتفاقی برای اینترنت و کشور بیفته شاید تعجب میکرد و شاید باورش سخت بود، اما این اتفاق افتاد.یه سری مشکلات پیش اومد که هفته‌های بعدی به تعویق افتاد.اگه بخوام بگم ما تو 4 هفته اول درباره موارد پایه یاد گرفتیم. فهمیدیم برای این‌که بخواهید یه استراتژیست یا مدیر محتوا بشیم باید چه کارایی رو بلد باشیم. تقویم محتوایی، نقشه راه، سوات و ساستک که نگم چی به سر بچه‌ها و خود من اورد. همه تو هفته چهارم خیلی تلاش میکردن و حتی بعضی وقتا فک می‌کردیم که واااای دیگه نمیتونیم ادامه بدیم اصلا، اما تونستیم و با موفقیت پشت سر گذاشتیمش. یه سری بچه‌ها که فک نمیکردن نمره‌های کاملی از این مبحث گرفتن و همین شد انگیزه بیشتر برای ادامه دادن.پرسونا نویسی هم یکی از مواردیه که یک کارشناس محتوا باید بلد باشه. بخوام به زبون ساده بگم یعنی باید مخاطب هدفت رو بشناسی. از جلسه پنجم به بعد وارد تولیدمحتوا شدیم. این مبحث برای من یه جورایی تکرار آموخته‌ها بود.تو جلسات بعدی باشگاه هم با شبکه‌های اجتماعی توییتر، لینکدین و اینستاگرام اشنا شدیم و یاد گرفتیم چجوری برای هر کدوم از اونا تولید محتوا کنیم. برای خود من توییتر و لینکدین که با شبکه‌هاشون آشنا نبودم و یه جورایی بیگانه بودم جلسات خوبی بودن.یکی دیگه از مواردی که بچه‌های باشگاه برای مشق عشقا تو سر و کله خودشون میزدن تولید پادکست بود. فک کنم در مورد مشق عشق باشگاه تا اینجا چیزی نگفتم! پس واجب شد که یه توضیحی هم درباره مشق عشق بدم که چیه؟?ما تو هر هفته از باشگاه که کلاسش روزهای شنبه ساعت 19 برگزار می‌شد مباحث جدیدی رو یاد می‌گرفتیم. برای اینکه ببینیم درسمون رو خوب یاد گرفتیم یه سری تکالیف به نام مشق عشق به ما تحویل داده می‌شد. چقدم تو دو روز آخر هفته بین بچه‌ها جنبش و جوش و سر وصدا ایجاد می‌شد که وااای چقد سخته! وای دیگه نمی‌کشم و به قول سونیا، هم باشگاهی و دوست خوبم &quot; من دیگه دارم نمیتونم&quot;?!به هر شکلی که بود هفته رو به پایان می‌رسوندیم و مشق رو تحویل می‌دادیم، اما اینجا کارمون تموم نمی‌شد! ما کمک مربی داشتیم در طول دوره که تکالیف مارو بررسی می‌کرد و بهمون نمره می‌داد و این یه نکته مثبت دیگه واسه باشگاه محتوا بود. البته همین نمره دادنم خودش یه پروسه جذاب بود.در کل بخوام بگم تجربه بسیار جالبی بود برای من و چیزی که خیلی برام اهمیت داشت آشنا شدن با دوستای جدید و گسترده شدن دایره دوستام بود. آقای آیدین داریان شخصیتی بودن که به جز مربی بودن می‌تونم بگم شخصیت محبوب و قابل احترامی برای خود من داشتن.در آخر هم باید بگم این یه پیشنهاد برای ورود به باشگاه و خرید دوره نبود و فقط یه تجربه از چند ماه عضویت من تو باشگاه بود. از نظر من هیچوقت ما نمیتونیم با توجه به تجربه خودمون کسی رو مجبور به اقدامی کنیم. با این حال اگه دوس داشته باشین میتونین به سایت mohtava.club یه سر بزنین و نظرات بقیه رو هم بخونین.</description>
                <category>sima</category>
                <author>sima</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jan 2023 15:49:04 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>