<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های دختر زمستان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@silver2022</link>
        <description>می نویسم...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 10:01:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1825746/avatar/1kjvQ5.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>دختر زمستان</title>
            <link>https://virgool.io/@silver2022</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان</title>
                <link>https://virgool.io/@silver2022/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-rotye1blop4i</link>
                <description>دیگر تصمیم گرفته بود برای سلامتی و تناسب اندام هرروز عصر پیاده روی برود و پارک نزدیک خانه را برای این کار انتخاب کرد.روز اول ساعت ۵ عصر روز ۱۳ فروردین یعنی مصادف با روز طبیعت قدم زنان رفت به سمت پارک.آنروز از تمام روزهایی که پارک را در زندگی اش دیده بود شلوغ تر شده بود و به اصطلاح جایی برای سوزن انداختن نبود.از لذت بخش ترین کارهای دنیا برایش همین بود که در خیابان برود و مردم و آدمها و احوالات انهارا از نزدیک ببیند.اینکار برایش شبیه یک جور تراپی هم بود.وقتی به هر کدام نگاه میکرد در ذهنش قصه ای را برای آن آدم تصور میکرد.پیرزنی که تنها آمده بود با رو اندازی کوچک و موبایل ساده ای به دست و انگار منتظر دوستش بود تا آخربن روز تعطیلات را باهم بگذرانند.شاید هردو زنهای بیوه ای بودند که برای پر کردن اوقات تنهایی با هم دیگر قرار عصرگاهی می گذاشتند.چند قدم جلوتر پسر و دختر نوجوانی از روی پل هوایی پایبن آمدند.حتما مدتها بود دوست همدیگر بودند و لحظات عاشقانه یواشکی را اینجا میگذراندند.کمی بعد از پل در زمین ماسه ای پارک عده ای به شکل گروهی بازی عجیبی میکردند که انگار شبیه بیلیارد زمینی بود.گوی هایی فلزی که بازیکنان با تمرکز باید با زنجیرهایی که در دست داشتند آنهارا پرتاب میکردند تا به هدف بخورد.چند پیرمرد و یک مرد و زن میانسال و یک پسر جوان در حال بازی بودند.تصور کرد که لابد عده ای از آنها از شهرستان برای تعطیلات آمده بودند تا روز سیزده بدر را کنار هم باشند و حتما فردا هم به شهر خودشان برمیگردند.توجهش به پسر جوانی که اختلاف سنی زیادی با بقیه هم بازی ها داشت جلب شد.پسری لاغر و قد بلند و با چهره ای مثبت که پیراهن خط دار و دکمه دار با آستین کوتاه و شلوار تیره ی رسمی پوشیده بود‌همان موقع که چشمش به او دوخته شده بود متوجه نگاه پسر به خودش شد... (ادامه دارد)</description>
                <category>دختر زمستان</category>
                <author>دختر زمستان</author>
                <pubDate>Sun, 19 Apr 2026 22:46:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارسال این موقع</title>
                <link>https://virgool.io/@silver2022/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%B9-orftxfrmlsst</link>
                <description>پارسال این موقع..فکر میکردم دیگه امکان نداره درست شهدیگه من اون آدم سابق نمیشم..پارسال فکر میکردم ینی ممکنه ازاین مهلکه بیام بیرون؟ینی زنده ازاین جنگ برمی گردم؟نه نمی خوام خیلی شلوغش کنم.شاید واقعا زیادی دارم بزرگش می کنم.حتما خیلیا تو زندگیشون از این تجربه ها داشتن...اتفاقات سخت!اتفاقاتی که فکر میکنی به تنهایی از پسشون برنمیای .آره حقیقت همینه.مطمئنم اگه کمک اون نبود تنهایی از پسش برنمیومدم.اونایی که تجربش کردن میدونن دارم چی میگم.وقتی تموم میشه خودت متوجه نمیشی دقیقا چور تموم شد،چطوراز پسش براومدیواقع این خودت بودی که به اون روزای سخت تلخ غلبه کردی؟ولی همه مون یه چیزی رو خوب میدونیم.هرکسی که از اون روزای طوفانی بیرون میاد عوض میشه بزرگ میشه، خیلیییی بزرگ میشه!یه درسایی میگیره که براش لازمه!انگار باید اون ماجرا ها پیش می اومد که درس بگیری،که بفهمی،که رشد کنی.بهای سختی داشت..ولی من خوشحالم که اون روزا تموم شد.من درسامو گرفتم.یه جایی می خوندم زندگی تا وقتی درستو نمیفهمی اونقدر بهت پیله میکنه و اون درسو تکرار میکنه تا بفهمیش تا یادبگیری بایدخودتو تغییر بدی و عوض شی.می خواین بدونین اون درس چی بود؟اولین درس :خودتو از هرآدمی تودنیا بیشتر دوست داشته باشاین خیلییییی مهمه خیلییییی زیاد!قطعا منظورم خودخواهی نیست.اما این که سلامت جسم و روان خودت رو اولویت قراربدی و عزت نفس داشته باشی مهمه و نه تنها اشکالی توش نیس بلکه لازمه زندگی کردنه.البته که من به همه ی این تونایی نرسیدم ولی دارم یاد میگیرم و تمرینش می کنم.دومین درس:خیالبافی ممنوع!!!یادگرفتم تا واقعا چیزی مشخص نشده و اتفاق نیفتاده نباید تو ذهن و اوهام خودم خیال ببافم و قطعیش کنم!چون اتفاقاتی کهدر زندگی می افته به خیلی چیزا بستگی داره که فقط بخشی ازاون به اراده ما برمی گرده!یه بخش دیگش به اراده ی آدمای اطراف ما و شرایطی که داریم توش زندگی می کنیم مربوط میشه.پس کنترل صددرصد هیچ چیز رو هیچ وقت در این جهان نخواهیم داشت.شما چه درسایی یادگرفتین؟از سالی که گذشت یا کل سالایی که زندگی کردین؟اگه دوست داشتین اون پایین برام بنویسین خوشحال میشم نظراتتنو بخونم.26اسفند1401 </description>
                <category>دختر زمستان</category>
                <author>دختر زمستان</author>
                <pubDate>Fri, 17 Mar 2023 00:44:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به نام او</title>
                <link>https://virgool.io/@silver2022/%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%88-qdef3hdrge3t</link>
                <description>به نام او اینجا مامنی است برای نوشته هایم...دوست دارم از اتفاقات و لحظه های شاد و غمگینی که برایم پیش آمده و خواهد آمد،بنویسم.بهترین دوستم همیشه کاغذ و قلم بوده...پس آغاز می کنم...</description>
                <category>دختر زمستان</category>
                <author>دختر زمستان</author>
                <pubDate>Wed, 15 Mar 2023 22:02:11 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>