<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سیما دهقانپور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@simadehghanpour</link>
        <description>من نمیدانم از کی نوشتم اما این را میدانم که میخواهم نامم به نویسنده تغییر کند...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 07:04:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1634353/avatar/ctNofU.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سیما دهقانپور</title>
            <link>https://virgool.io/@simadehghanpour</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خواستم، نشد</title>
                <link>https://virgool.io/@simadehghanpour/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D9%86%D8%B4%D8%AF-ktppfqtsvsgj</link>
                <description>خواستم که خویش را به خیشِ بی‌خیالی ببندم. ولی هیچ رقمه نمی‌شود در خاورمیانه زندگی کنی و خیالت آسوده بماند. حالا سالهاست که بسته‌ شدم به خیشِ اضطراب‌ها و ترس‌ها.حرکت می‌کنم و زندگیِ پیش رویم شخم می‌خورد از اختیاری که افتاده دست ترس‌ها. تمام خوشی‌ها و ناخوشی‌ها با خاک در هم می‌آمیزد و من فقط آونگم در گیجی مطلق.داشتم چای دم می‌کردم. گفتم چقدر این چای بی‌مزه است. گفت کیلویی سه تومن پول بالاش داده. گفتم الان خیلی وقت است که دیگر نمی‌شود با پول چیزی را سنجید. گفت شعر تلاوت می‌کنی؟ گفتم نه، الان چیه که گرون نیست.لیوان چایم را برداشتم و رفتم سر دفتر و دستکم. اینبار خویش را به خیش اندوه بسته بودم. اندوه و اضطراب؛ بار این خیش دیگر زیادی داشت سنگین می‌شد. کی از پا می‌افتادم خدا می‌دانست. همه چیز داشت خاک می‌شد زیر زمینی که شخم می‌خورد و درنگ نمی‌کرد برای نفسی چاق کردنم. کاغذی سفید از بین کاغذهای رو سیاه پیدا کردم و نوشتم اگر این خیش این بار به جای زندگی‌ام خویشتنم را شخم بزند چه؟ مأیوسانه به نوشتن ادامه دادم. زندگی خودِ خویشتن است و خویشتن خودِ زندگی. زندگی محصول خویشتن است و خویشتن محصول زندگی. پس خویشتن خدای زندگی‌ست؟ باید ابتدا خودم را بسازم یا زندگی‌ام؟ شاید به قول بابا خشت خشتِ خود را گذاشتن ساختن کاخ زندگی‌ست. پس زندگی را ول کنم خودم را بچسبم؟ سکان را بدهم دست خودم؟ اگر بدهم دست زندگی می‌شود تقدیرگرایی؟خودکار را حرصی رها کردم. سیاه شده بودم مثل کاغذ مقابلم. چقدر سفیدی بی‌معنا بود وقتی بدون فهم تاریکی حفظش ناممکن می‌شد. من برای ادراک خودم هنوز میلیون‌ها کاغذ سفید نیاز داشتم تا سیاه شوند. تا بلکه اغتشاشات وجودم آرام بگیرد. و عجب که نمی‌خواهم مشوش بودنم را ترک گویم. انگار این صداهای قاراشمیش شده‌اند صدای وجودی‌ام. شده‌اند جزوی از هویتم.✍🏻سیما دهقانپور</description>
                <category>سیما دهقانپور</category>
                <author>سیما دهقانپور</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2026 16:40:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرایط جنگی پامو به اینجا باز کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@simadehghanpour/%D8%B4%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B7-%D8%AC%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D9%85%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-vn90tlpxvpro</link>
                <description>بیشتر از دو سال می‌شود که نه پایم را اینجا گذاشته‌ام و نه پستی منتشر کرده‌ام. آمدنم به ویرگول پیشنهاد «شاهین کلانتری» در سالهای دور برگزاری لایوهای اینستگرامش بود و بازگشتنم باز هم پیشنهاد همان آدم در وبینارهای هفتگی‌اش.¹از تاریخچه ماریخچه‌گویی که بگذریم مایلم از احوال و اوضاع این روزها بگویم. از روزهایی که به حق کثافت گذشتند. جنگ همیشه چیز کثافتی بوده. والسلام. نخواهید که انتخابم واژه‌ای درخورتر باشد که دو سال یادداشت‌نویسی و انتشار هر روزه در کانال تلگرامم یکی از مهم‌ترین اهدافش عریان‌نویسی یا به عبارتی صادق‌نویسی بوده است. پس وقتی می‌نویسم کثافت یعنی واقعن با کثافت روبه‌رواییم.هفته‌‌ی اول به ترس و لرز و ناامیدی و بلاتکلیفی گذشت. هیچ شباهتی با خودِ روزهای گذشته‌ام نداشتم. اصلن به کل فراموشم شد که من قبل جنگ چکار می‌کرد؟ چطور می‌خوابید؟ چگونه کتاب می‌خواند و یک سره پادکست گوش می‌داد و می‌نوشت؟ به سرم زد گزارشی از هر روز بنویسم. به قول «نها الراضی» در کتاب «یادداشت‌های بغداد» همیشه که قرار نیست روزها روزِ جنگ باشند. اما نشد. شاید هم می‌شد و من به هر دلیلی جلویش را گرفتم. می‌ترسیدم نوشتن از جنگ، ترس و وحشت را حتا به ساعات وضعیت سفید هم سرایت دهد.روزها و شب‌ها صدای جنگنده‌ها قطع نمی‌شد. قطع هم که می‌شد توهمِ شنیدن صدایشان جایشان را در مغز آدمی می‌گرفت. انگار حنجره‌ی تمام وسایل خانه متقلدی از آواز جنگنده‌ها و موشک‌ها شده بود. چند باری هم صدای انفجار، و لرزیدن رعب‌آور در و پنجره‌ها رسمن شد امضای لرزش اعیان تنم. یقین داشتم که مرگ آمده و چتر انداخته بر آسمانِ خانه و زندگی‌مان. چقدر از همان بچگی از جنگ می‌ترسیدم. بچه‌های دیگر خواب لولو خرخره می‌دیدند، من خواب جنگ. لعنت به کسی که گفت از هر چی بترسی سرت می‌یاد. لعنت بخاطر اینکه کاش حرفش هیچ وقت در واحد واحد زندگی صدق نمی‌کرد.مامان اوایل زیاد می‌ترسید و من بودم که دلداری‌اش می‌دادم ولی بعدش جایمان عوض شد. دلیلش زیادی خبر خواندنم بود. شاید هم بخاطر اینکه زیادی به ته قصه، به ته جنگ می‌اندیشدم و در این موارد نتیجه‌گیری زودهنگام درد مطلق است.از این چیزها نمی‌شود کلی‌طور نوشت اما به یاد دارم که دو هفته بعدش همه چیز برایمان عادی شد. حتا از این عادی‌انگاریِ ناخودآگاه ذهنم هم به نوعی وهم داشتم و دارم. جنگ خودش چیست که عادی شدنش خوب باشد. حتا عادت کردن به آن بس ترسناک‌تر از ترسیدن از آن است. و در پایان، نمی‌دانم. نمی‌دانم چون من تحلیلگر جنگ نیستم ولی یک چیز واضحِ مطلق است که خدا هیچ سرزمینی را الخصوص ایران جانمان را زخمی جنگ نکند.✍🏻 #سیما_دهقانپور#یادداشت_روزانه</description>
                <category>سیما دهقانپور</category>
                <author>سیما دهقانپور</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 23:58:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای لیلا / «شاید بهشت»</title>
                <link>https://virgool.io/@simadehghanpour/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%84%DB%8C%D9%84%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-otnme6dnwdlt</link>
                <description>شاید این یکی از نامه های کشف شده ی مجنون به لیلا باشد. :).نامه ای پر از تکرار نامت مینویسم لیلا، می‌نویسم نامت را تا بدانی همین یک نام تو برای من از هر زیبایی جهان کافی باشد.????لیلا جان؟هستی که باز جواب بدهی «جانم»؟لیلای من،گل زیبای من بگذار دوباره لب هایت به گفتن نام من شکوفا شود...آن پارچه ی منفور را از روی موهایت بردار گیسو کمند من...من هوس کرده ام با زلف تو گناه کنم...باور کن اعتراف به گناهی که تو باعثش باشی و من جورکشش ،شیرین ترین تلخی زندگی من است! لیلی جان این همه نگاه به این دنیا و از من روگیری؟؟...به من نگاه کن لیلی،هر چند گذرا،هر چند خالی از هر احساسی...بگذارد با این گوشه چشم تو بله را به وصال پیوندمان در رویاهایم بدهی...لیلا من مجنون توام...نه از آن مجنون هایی که جوون و جان به ریشت می بندند برای گرم کردن بسترشان...من جنون تو را دارم نه جنون تن و چهره ات را ! میفهمی که؟ لیلا من عشق را آرامش میدانستم اما چرا پس تو آتش زده ای به من و زندگی ام؟لیلا جان آیا تو واقعا عشقی؟بگو لیلا،بگو که این موضوع خوره شده بر جان نمیه جانم،بگو که تردید آفت عشق است....?? نویسنده: سیما دهقان</description>
                <category>سیما دهقانپور</category>
                <author>سیما دهقانپور</author>
                <pubDate>Thu, 05 Jan 2023 14:39:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیا خطر کنیم!/«شاید بهشت»</title>
                <link>https://virgool.io/@simadehghanpour/%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D8%B7%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-zoq5jetry992</link>
                <description>عزیزم...حالمان خوب است؛ البته بیشتر از اینکه سرمستان خوبی باشیم ادامه دهنگانِ لاجرم خوبی هستیم.می دانم نگرانی، نگران اینکه مبادا جسارتمان کار دستمان بدهد اما بگذار بدهد. آدم زنده ای که زندگی کردن را بلد نباشد مجبور است مرگ را به سخره بگیرد. این تاوان انسان هایی است که زندگی نمیکنند و یا اینکه به آنها اجازه ی حیات داده نشده است.می دانم، لابد انقدر سخت توضیح داده ام که گیجت کرده ام.ببین ما هیچوقت نتوانستیم آدم های آزادی در تصمیم گیری هایمان باشیم حتی اگر تصمیم گیرنده خودمان بوده باشیم! همیشه ی خدا بین بد و بدتر به انتخاب مجبور بودیم.همیشه طوری تصمیم میگریم تا مبادا سرزنش شویم و چرا کسی به ما نگفت، یاد نداد که جان من ریسک کن، نترس، مهم تویی!مهم تویی و حالی که خوب باشد. تا به حال به کسی گفته ام که چقدر از هنجارشکنی ها و کارهای اشتباه البته از نظر دیگران، در گذشته ام (بیشتر کودکی ام)خوشنودم!؟تاسفی که این وسط وجود دارد شجاعتی است که به نظرم به انداره ی کودکی ام نیست، آنموقع ها شخصیت ریسک پذیرتری داشتم اما خب این هم از علائم بزرگ شدن است اینکه افق دیدت وسیع تر میشود و همین تو را محتاط تر بار می آورد.جان دلم...مبادا تردید کنی، مبادا عقب بکشی که اگر چنین کنی باید به افسردگی به سرخوردگی سلام کنی.دیده ام که میگویم یعنی چشیده ام!مرا پر از عقده های نبودن و نمیشود و نمیتوانی کرده اند اما من با تنی پر از جراحت ایستاده ام، ایستاده ام تا بگویم این جهان من است، اگر درست است از بلد بودنم و اگر اشتباه، دار مکافات من است.نترس عزیزکم... فقط آدم قصه ی خودت باش تا دیگران از قصه سرایی برایت دست بکشند...نویسنده: سیما دهقان</description>
                <category>سیما دهقانپور</category>
                <author>سیما دهقانپور</author>
                <pubDate>Tue, 03 Jan 2023 17:25:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«آدم نباشیم» / بخش دوم: آنچه «درد» به شما میدهد!</title>
                <link>https://virgool.io/@simadehghanpour/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%87%D8%AF-zobyfiyfcntm</link>
                <description>گزارش دوم من در مرکزی حاصل شد که در آن به التیام مشکلات جسم می پرداختند، «بیمارستان».مریض خانه ها مرا با«درد» آشنا کردند البته که بین درد جسم و روح توفیرهاست.واقف شدم که درد کشیدن در زندگی دو راه مقابل آدم ها می گذارد:«1_مسیری به سمت انسانیت      /        2_مسیری به سمت تنفر.»دسته ی اول آدم های درد کشیده ای را تشکیل می داد که رنج از آنها یک موجود همدل ساخته بود و به آنها عطوفت این را می داد که اجازه ندهند کسان دیگری نیز به مشقت ها و مصیب هایشان مبتلا شوند ویا مثلا اگر کسی از آنها درگیر مرضی شد اگر خوب شود زین پس تلاش خواهد کرد که با جسم خود مهربان تر و محتاط تر برخورد کند.مسلما نمی خواهم چندان از درد های وارده بر جسم سخن بگویم چرا که در هر دو دسته و حتی جدا از این دسته همه ی آدم ها بسی بسیار جان دوست هستند و من چنین درکی را از پیرمردی 105 ساله که در بستر مرگ بود گرفتم، او می دانست که تا پایان دم و بازدمش فاصله ی ناچیزی وجود دارد اما با این حال از فرزندش درخواست ترتیب میهمانی پر جمعیتی را داشت تا بتواند به واسطه آن قوا و روحیه ی از دست رفته اش را تجدید کند.روزی در بیمارستان زن میانسالی را دیدم که به زور دوا و آرامبخش مدت کوتاهی از گزند درد رها شده بود وقتی از او پرسیدم که چه فکرو تصوری راجب دوران بعد از نقاهتش دارد پاسخ جالبی دریافت کردم او گفت بی شک آن آدم سابق نخواهد بود!او خوب شد ولی من آدم جدیدی نمی دیدم یعنی حداقل ظاهرش این را نشان می داد چون اوهمان چهره و هیکل گذشته را داشت. گویا مشاهده ی این امر مستلزم داشتن زاویه ی دیدی عمیق و تازه بود.وقتی رفتار او را زیر نظر گرفتم و اندکی از گذشته و کارهایی که کرده بود تحقیق کردم دریافتم که او انسانی منزوی و گوشه گیر بود و برایش مهم نبود که پشت دیوارهای خانه اش همسایه اش با شکم خالی می خوابد یا سیر. آدم بدی نبود اما آنچنان هم خوب نبود که بشود او را در دسته ی انسانها قرار داد. در یک کلام او موجودی بی تفاوت نسبت به خودش و اطرافیانش بود و همین بی تفاوتی بود که باعث بیماری او شده بود. بگذریم ! وقتی بیشتر به کارهایش دقت کردم متوجه شدم که دیگر خبری از آن لاقیدی نیست می دیدم که به کودکان درحال بازی لبخند می زند، به دیدار آشنایانش می رود، لباس های رنگین می پوشید، سعی می کرد تا می تواند به دیگران کمک کند و در ۴۲ سالگی در صدد یافتن استعدادش بر آمده بود. من طلوع انسانیت را در او  می دیدم وتلالو خورشید تازه تولد یافته ی انسانیت از وجود آن زن توانست آدم های زیادی را انسان کند و به راستی« درد» اثر گذارترین و قوی ترین ابزار برای اصلاح آدم ها بود، مثلا با درد شکنجه دادن می شد از زیر زبان حرف کشید یا کسی را  به تباهی و زخم زدن بر تن و روح تهدید کرد و از ترس او سوء استفتاده کرد و اهداف شخصی را پیش برد.دردمندان دسته ی اول به خوبی با اصلاح پذیری رو به رو می شدند واشتباهات خودشان را مقصر می دیدند.برای این دسته ترجیح دادن قصور ازسمت خود خوشایند تر از این بود که دیگران را در مقابل هرآنچه که در زندگیشان نمی شود اجحاف کار و مقصر ببینند. تلاش می کردند تا تغییر و بازگشتن از عادت ها و رفتارهای ناپسند را از خودشان آغاز کنند و این بسیار آسان تر از تغییر دیگران و جامعه ای بود که در آن متولد شده بودند. وقتی به صورت کاملا اتفاقی به یکی از هم قطار هایم که جامعه شناسی کاملا خبره بود برخوردم و از او در این باره که چرا به عنوان یک متخصص برای تحول جامعه و تکاندن آن از ارزش های غلط تلاش نمی کند پرسیدم او از دید من بهترین جواب ممکن را داد، به من گفت:«هر یک از آدم ها بخشی از جامعه را در خود دارند و دروغ نیست اگر بگویم هر آدم یک جامعه ی خرد است که در مواجهه با دیگر آدم ها جامعه ی کلان را تشکیل می دهد و اگر جامعه های خرد(آدم ها) تغییر و تحول را از خود آغاز کنند دیر زمانی نخواهد گذشت که ما نه تنها با یک جامعه ی اصلاح شده بلکه با جهانی اصلاح شده رو به رو خواهیم شد چون جامعه در ماست و ما مهم ترین مطلب تعیین کننده ی هر کتاب جامعه شناسی هستیم !»دسته ی دوم هم درد را ادراک می کردند با این تفاوت که دوست داشتند دیگران نیز از درد آنان بچشند تا به قول خودشان هم دلشان خنک شود هم حس نکنند تنها کسانی هستند که سزاوار این مصیبت شده اند.درد نه تنها از این دسته انسان نمی ساخت بلکه آنها را از همین مرحله ی پست آدم بودن نیز به مرحله ای پایین تر نزول می داد.هدیه ی درد به این دسته از آدم ها انسانیت نبود بلکه عقده هایی بی سر و ته و به دور از شعور بود. شاید وجود کمبود هایی از گذشته باعث شده بود که زخم های قدیمی آنها سرباز کرده و چرک عقده، قطره قطره چکه کند.چنین آدم هایی حتی اگر لازم باشد آب را آتش می زنند تا دیگران را در موقعیت های اسفناک قرار دهند، آدم های دیگر را هل می دهند تا بتوانند پله های ترقی خودشان را گسترش دهند.از خصوصیات بارز آنها این است که هرگز هیچ یک از اشتباهاتشان را گردن نخواهند گرفت، هیچوقت مقصر نیستند و اگر روزی  به اندازه ی ارزنی خطایی از جانبشان رخ دهد بی برو برگرد مقصرعمه ی همسایه ی بغلی آنهاست!اگر به ذهن این آدم ها نفوذ کنید به کررات این آدم ها را پای چوبه دار خواهید دید چون افکار مسموم حتی خودشان را نیز تباه خواهد کرد.افکاری چرکین که فقط حضورشان برای صادر شدن حکم قطعی اعدام کافی است. این چنین بود که روح آدم ها به واسطه ی «جرم های خود کرده را تدبیر نیست» اعدام می شد و پل های باقیمانده برای ظهور انسانیت در آنها را نابود می کرد.جمله کلیدی این گزارش هم این شد:« درد شمشیری است دو لبه، قضیه این نیست که بخواهم ماهیت و تفاوت دو لبه ی شمشیر را بشکافم بلکه برد در این بخش زمانی اتفاق می افتد که بخواهی شمشیر را کنار بگذاری و بقیه ی راه را بدون سلاح ادامه بدهی تا بالاخره فرصتی برای دیدن و مداوای جراحت های برداشته ات پیش بیاید!».نویسنده : سیما دهقانلینک بخش اول همین متن: https://virgool.io/simadehghan313/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7-b9mxhchzxzqa </description>
                <category>سیما دهقانپور</category>
                <author>سیما دهقانپور</author>
                <pubDate>Thu, 18 Aug 2022 18:19:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>« آدم نباشیم » / بخش اول: دین ها</title>
                <link>https://virgool.io/simadehghan313/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7-b9mxhchzxzqa</link>
                <description>من فکر میکنم بیان عقاید شاید گاهی فلسفی در قالب یک روایت می تواند در تاثیر گذاری و البته ساده تر شدن آن کمک کننده باشد.مدتی پیش تصمیم گرفتم یک ایده و عقیده از خودم را به صورت روایی بنویسم. نمی دانم چقدر موفق بوده ام، شاید کاملا ضعیف شاید هم امیدوار کننده ولی تنها چیزی که می خواهم این است که تلاشم به خودم ثابت شود.آنجا سرزمینی بود در انحصار موجودات دوپا، آنها آدم هایی بودند که «انسانیت» به آنها اصالت می بخشید. وجود انسانیت در زندگی آنها امری حیاتی بود اما شواهد نشان میداد که شرایط و گذشت زمان قاتلی خاموش و بس خطرناک خواهد بود به نفع آدمیت!زمان در گذر بود و در هر ثانیه ی مرگبار جمعیت انسان ها کم و زمین بیش از هر موقع دیگری از آدمیان لبریز می شد.آنچه که من دیده بودم بسیار باعث ترس من از آدم های فاقد انسانیت شده بود، موجوداتی بس ترسناک که برده ی خودشان شده بودند و خواسته های جاه طلبانشان نه تنها دیگران بلکه خودشان را هم می توانست به غل و زنجیر بکشد. بردگانی که نمی توانستد در مقابل امیال و خواسته هایشان مقاومت کنند و این اسارت وحشتناک آنان بود.آنها کور بودند چرا که نمی توانستد دیگران و حقوقشان را ببینند. برای آنها مهم نبود که رفتارشان ممکن است چه عواقبی برای دیگران خلق کند و من به عنوان یک جامعه شناس تازه کار تصمیم گرفته بودم با دیدی دقیق و نگاهی که انگار برای اولین بار قرار است آدم ها را ببینم به احیای انسانیت تلاش بورزم.می خواستم شرایطی را شناسایی کنم که می توانست این جانداران دو پا را به سمت انسانیت راهنمایی کند.تجربه ای که از تمام مشاهداتم گرفته بودم نشان داده بود که آدم ها در شرایط سخت دست به کارهای عجیبی می زنند و ممکن است هر کاری از آنها بربیاد؛ آنها برای زنده نگه داشن خود و دارایی هایشان از روی هر کسی که بخواهند رد خواهند شد و برایشان اهمیتی ندارد که اعمالشان ممکن است شب و روز چه کسی را از فرط  ناچاری به هم بدوزد.به یاد دارم روزی از روزها که در خیابان های شهری از شهرهای آدم ها برای بیشتر دیدن و شناختن زندگی آنها قدم می زدم شنیدن سروصدایی زیاد مرا ناخودآگاه وادار کرد که خودم را به منبع صدا برسانم در واقع بسیار خوشحال بودم چراکه ممکن بود همین سر و صدا مسبب یکی از بهترین گزارشات من باشد. اولین وضعیت پیش آمده برای تنظیم گزارشی از آدم ها به من ذوقی غیر قابل وصف داده بود که البته همین ذوق وشوق به مرور زمان و با بیشتر شدن شناختم از آدم ها به مرور کم تر و کم تر شد.هر جور که بود با دو خودم را به آنجا رساندم، دو آدم با چهره های درهم،پیشانی خط افتاده و چشمانی درخشان که بعد ها فهمیدم آن چیز درخشان در زمان نفرت و خشم در دیدگان ظاهر می شود با صدایی که به نظر بلند تر از حد معمول بود در حال گفت و گو با هم بودند، نه به گمانم این فراتر از یک گفت وگوی ساده می توانست باشد جلوتر رفتم می خواستم بیشتر بفهمم اما حقیقت این بود که بیشتر دیدنم مساوی بود با کمتر فهمیدنم. مقابل من موجودات پیچیده ای قد علم کرده بودند که قادر به انجام همه کاری بودند.تمرکزم که بیشتر شد دریافتم که عامل اصلی شکل گیری این سروصداهای عظیم از دو باور متفاوت سرچشمه میگرد.باورهایی که آنها را «دین» می خواندند. یک مسیحی در جلسه ای کاری که برحسب اتفاق عمده ی حاضران را مسلمانان تشکیل می دادند شراب سرو کرده بود و همین باعث شده بود یکی از آنها بر سر اینکه چرا میزبان به حضور آنان بی احترامی کرده است شاکی باشد. هر دو چنان خودشان را به آب و آتش می زدند که در نگاه اول احساس میکردی هر یک خونی از عزیز دیگری را ریخته یا قرانی از داریی شان را غصب کرده است.آن موقع نمی توانستم دو موضوع پیش آمده را به درستی تفکیک کنم تا درک کنم عامل اصلی این گفت و گوی غیرعادی، نادیده گرفته شده میهمان از سمت میزبان است و یا اینکه این مسئله در خاک پر عمقی ریشه داشت که جامعه شناس بی تجربه ای مثل من تنها قادر به دیدن شاخ  و برگ این درخت تنومند بود و شاید  که حتی برای آنها معامله و رویارویی با کسی خارج از آیینشان گناه محسوب می شد!دین های زیادی وجود داشت که گویا الگوی اصلی زندگی آدم ها مبتنی بر آن تنظیم میشد. مسحیت، اسلام، یهود، زرتشت و نام های بسیار دیگر وجود داشت که آن را دین می گفتند.بخش اول یافته هایم نشان میداد که نقطه های مشترکی میان دین ها وجود ندارد و اگر روزی آدمی به سرش بزند که حداقل چند دین را با هم ترکیب کند و از محصول مشترک این خروجی استفاده کند به حتم کار به جایی نمی برد البته چرا شاید به جایی هم برسد، جایی به اسم ناکجا آباد سردرگمی!آدم ها از دین هایشان دیوار می ساختند، دیوار هایی به پهنای زندگی برتر! هر کدامشان هم معتقد بودند که دیوار ساخته شده ی آنها محکم ترین و باور پذیرترین دیوار تمام هستی است.دیر زمانی نگذشت که فهم اصلی و نتیجه ی اولین گزارشم حاصل شد و باعث شد نظرم به کل راجب این موضوع تغییر کند.سبب آشنایی من با دین ها از یک نزاع شروع شده بود و همین باعث شده بود که من از این موضوع زاویه ی دید مثبتی نداشته باشم به دلیل اینکه همیشه آغازمهم بود، اینکه چگونه کسی را بشناسی و یا به چه صورتی وارد قضیه ای شوی حائز اهمیت بود اما به زعم من مورد دیگری بود که قدرت کاستن اهمیت یک «آغاز» را داشت و آن چیزی نبود جز یک« پایان» صحیح و به جا.آنچه می توانست تا ابد تاثیر مثبت یا منفی را در یک رویداد حفظ کند خاطره ی یک پایان بود نه تداعی اینکه چگونه شروع شد!اوصولا نه درهمه ی موارد ولی اکثرا اول هر کار و عملی همراه با آسانی، دل خوش و انرژی فراوان بود.آنچه پس از آغاز نیازمند تلاش و کوشش بود فعالیت های مثمر ثمری بود که در فرایند کاری صورت می گرفت و حاصل به دست آمده تاثیر مستقیمی در پیدایش پایانی خوب و به یادماندنی داشت یعنی فرایند تمام و کمال در گروی پایان بود. یک کلام:«در جهان من پایان خوب مهم تر از یک شروع رویایی بود.»تمام اینها را گفتم تا دریافت من از ادیان از دید همگان عجیب به نظر نرسد بخاطر اینکه ادراک من رفته رفته از حالت منفی به مثبت صرف نظر کرده بود. دین اصلا چیز بدی نبود و با تمام تفاوت های چشمگیرمیان انواع آن شباهتی مهم و قابل تامل وجود داشت:«زایش دین ها مساوی بود با تولد انسانیت.»گویا آدم ها در تفهیم ماهیت اصلی پیدایش دین ها نیز چون سایر مسائل دچار سوء تفاهم شده بودند که گمان میکردند هر آنکس که از آیین دیگری نباشد حتی اجازه ندارد که خودش را آدم بداند.آنها چنان به مذهب خود تعصب نشان می دهند که گویی نیک ترین خلق در هستی هستند و این موجودیت آنهاست که به بشریت و جهان، حقانیت می بخشد و هرآدمی که کیشی به غیراز مذهب آنها ملکه باورهایش باشد نه تنها مردود بلکه معنای نیستی میدهد.آنان می جنگند، خون می ریزند و غارت می کنند تا فقط ثابت کنند که از دیگر آدمیان بهتر و کامل ترهستند. آنها یا حقیقت را نمی دانند و یا اینکه می دانند و برایشان هیچ ارزشی ندارد. حقیقت اینکه مذاهب به منصه ی ظهور رسیدند تا بتوانند بشر را به سمت انسانیت سوق بدهند، بتوانند از بشر کم توان یک اشرف مخلوقات تمام عیار بسازند اما کثیری از آدم ها این فرصت را برای انسان شدن از دست دادند. حیوانات براساس غریزه و گیاهان به واسطه ی طبیعتشان به رشد و حیات دست پیدا می کنند پس آدم ها نیز برای رشد در بسیاری از موارد به دستاورد های مذاهب نیاز پیدا خواهند کرد.برخی دین را با دیگر مسائل آمیختند تا بتوانند تاثیرگذاری بیشتری داشته باشند و برخی دیگر فقط دین را پذیرفتند و فراموش کردند که در کره ی خاکی آنها تنها یک عنوان برای دستیابی به سعادت تحت هیچ شرایطی کافی نیست بلکه موفقیت و چه بسا به قول همین آیین ها رسیدن به حیات جاودان نیازمند به کارگیری تمامی طرفیت ها و داشته های در دسترس می باشد.چیزی که بسیار برایم عجیب بود ضد و نقیض های فراوانی بود که فکر کردن زیاد به آن کاملا می توانست تک تک یاخته هایم را متلاشی کند مثلا کسی سفت و محکم می گفت که دروغ گفتن و بیان آنچه خارج از واقعیت است حرام است ولی گاهی هم که دروغی میگفتد روی آن نام دروغ مصلحتی می گذاشتند، اصلا شما ببنید مصلحتی؟ آخر چه کسی مصلحت را در شرایط گوناگون تعیین می کرد تا امری از بیخ و بن حرام، خودش را از گرد و غبار گناه بتکاند؟دین خیلی چیز خوبی بود می توانستی بر سر برخی از اعمالت کلاه شرع بپوشانی و خودت را از شر حرف و حدیث ها و مجازات های تعیین شده آزاد کنی.به ظن من در این میان واژه ای کیلدی وجود دارد که تاکید عاقلانه به ماهیت آن و انجامشمی تواند حلال تمام مشکلات پیش آمده از طریق تمام «شریعت ها» باشد و آن واژه  کلمه ای نیست جز«احترام».«احترام» تاثیر بسزایی در پیشگیری از جنگ و جدل های کوچک و بزرگ میان تمامی ادیان دارد. اگر نمی توانند باورهای یکدیگر را بپذیرند حداقل می توانند به منزله ی سازش و احترام با هم کنار بیایند. آهان! تا یادم نرفته باید بگویم فقط یک تبصره برای مقاومت کردن در برابر باورها وجود دارد، هر نوع باوری چه باورهای خلق شده از مذهب و چه باورهای آب خورده از دیگر عناوین. شما تا زمانی می توانید به تکریم از اعتقادی بپردازید که آن عقیده آسیبی به دیگران و یا خود شخص نرساند وگرنه باوری که سبب آسیب باشد شبیه ویروس خاموشی است که به مرور باعث تباهی خواهد شد.سرانجام تصمیم گرفتم در هر گزارشی که ارائه میکنم جمله ای به عنوان یک رمز مضمون دار قراربدهم و این جمله ی اولم برای گزارش نخست من بود:«دین ها نازل شده اند تا انسانیت را در آدمیان بیدار کنند و آنها را از جهل برهانند البته به شرط اینکه استفاده ی سوء و شخصی از آن نشود!»</description>
                <category>سیما دهقانپور</category>
                <author>سیما دهقانپور</author>
                <pubDate>Wed, 15 Jun 2022 19:56:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنچه خوکار با چشم می کند !</title>
                <link>https://virgool.io/simadehghan313/%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D8%AE%D9%88%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-x9lf15jfjn6j</link>
                <description>من سالهاست که می نویسم، از زمانی که خواندن و نوشتن را یاد گرفتم، از زمانی که بابا آب داد و من مدادم را ناشیانه روی کاغذ خط دار دفتر جلد سیندرلا ام که برادرم برایم خریده بود گذاشتم و با خط های بد خط اولین جملات مرسوم را نوشتم و انگار همین کافی بود برای جوشش حسی نهفته از نوشتن در من!ثاثیری که نوشتن در انسان می گذارد خارق العاده است و چه بسا می تواند عامل پیشرفت شود البته این پیشرفت همیشه ملموس نیست و صرفا به معنای نوشتن برای نویسنده خوب شدن نیست.1_بنویسید تا باورهای خودتان را بفهمید.نوشتن یکی از اصلی ترین راه های نفوذ به درون خود است. سفری در میان افکار خود که تنها از طریق نوشتن ممکن می شود. اگر بخواهم واضح تر بگویم نوشتن دریچه ایست به روی خودشناسی.اما چگونه این سفر را آغاز کنیم؟شاید نوشتن جزء تنها هنرهایی باشد که برای آموختنش نیاز به هزینه های گزاف نیست و بیشترین هزینه ای که باید پرداخت کنید این است که از مغزتان بیگاری بکشید.نویسنده ی خوب کسی است که نوشته هایش از افکار منحصر به خودش الهام بگیرد اما نوشتن برای انسانی که در ولع خودشناسی دست و پا می زند مثل نوری است در تاریکی.وقتی شما خودتان را به دست افکارتان و آنچه در لحظه از ذهنتان می گذرد بسپارید خواهید دید که چه موجودی در درون شما وجود دارد وبه مرور زمان چهره ی او برایتان آشکار خواهد شد و آن موجود چیزی نیست جز خود واقعی تان.قرار نیست وقتی قصد نوشتن می کنید ادای شکسپیر و هزاران نویسنده ی مشهور جهان را دربیاورید بلکه قرار بر این است که بنویسید حتی با غلط های املایی و نگارشی فراوان چرا که آنچه حائز اهمیت است این است که شما یکی از بی نهایت میوه های خودشناسی درون خود را مزه کنید.اما اگر سودای نویسنده شدن در سر داشته باشید باز هم به نظر من چیز زیادی تغییر نکرده است بلکه بازخورد این عمل یعنی نوشتن که آن را مسیری برای شناخت خود معرفی می کنیم علاوه بر این به داشتن یک ایده ی خلاق، مهم و کارآمد نیز تبدیل می شود و شما با نوشتن آنچه از باورهایتان سراغ دارید یک متن چه بسا منحصر به فرد خلق کرده ایید چرا که هیچ انسانی کپی دیگری نیست.جمله ی کلیدی: بنوسید تا خودتان را بشناسید.2_ نوشتن به دید شما عمق می دهد.نوشتن باعث می شود شما به اطراف خود درست تر نگاه کنید، عینک سطحی بین را از چشمانتان بردارید و بخواهید با دیدی دقیق و زاویه ای بلند تر و وسیع تر اطراف و اتفاقات زندگیتان را بررسی کنید. اگر بحث نوشتن روزی برای شما جدی شود به طوری که شما را به دنبال کشف ایده های جدید و خلاقانه تر هل دهد خواهید دید که حتی افتادن برگی از درخت دیگر به چشمتان مسئله ای ناچیز نیست بلکه شما را به تامل دعوت خواهد کرد.اجازه بدهید مثالم را همین افتادن برگ از درخت انتخاب کنم:به این فکر کنید که روزی تابستانی در پارکی همانطور که نشسته ایید به درختی تکیه داده ایید و ناگهان برگی از درخت بالا سرتان روی شما می افتد، همین کافیست تا سوالات، جواب ها و برخی جملات مربوطه در ذهن شما رژه بروند._چرا میان آن همه برگ سبز این برگ زرد شد؟_افتادن هیچ برگی از درخت بی حکمت نیست._وسط تابستان و برگی زرد؟_مگه پاییزه؟_تا خدا نخواهد برگی از درخت نمی افتد.این سوال ها و جملات احتمالی است که فقط ریزش یک برگ کوچک در مغز شما آشفته بازار راه می اندازد، البته یک آشفته بازار پر منفعت، جایی که الماس ایده های ناب زیر اجناس ناجور پنهان شده اند !اینکه شما به میل خود وارد این آشفته بازار شده ایید یا نه اهمیتی ندارد بلکه شما باید حواستان جمع باشد که گول جنس های ارزان و بد را نخورید چون زیر هر یک از آنها الماس هایی پنهان شده که شما را از شر خیلی چیزها آزاد خواهد کرد.این الماس ها چیزی نیست جز ایده های خلاقانه  که ممکن است میان بی حوصلگی هایمان ،روزمرگی ها و سطحی نگری هایمان گم شوند و تنها راه یافتن و خرید آن نوشتن است و بس. پس حواستان باشد گول نخورید !این یکی از هزاران اعجاز نوشتن است که به مریدانش ذهنی پویا تر می دهد و چه بسا در برخی مواقع باعث می شود از زاویه ای شاعرانه تر، علمی تر و خلاقانه تر به جهان اطرافمان نگاهی ذربینی بیاندازیم.تا این جا شاید توضیحات کمی خشک و جدی بیان شده باشد و از مرحله ی تفکر ذهنی آنچنان فراتر نرفته باشد، پس بیایید کمی جلوتر برویم.تصور کنید بخواهید سوالات پیش آمده ی ذهنتان را به سبک کاملا انحصاری خودتان جواب بدهید که سبکی  خلاقانه شمرده می شود. راجب این سبک در پست های بعدی برایتان مفصل خواهم گفت البته اگر الان بخواهم یک توضیح کلی ارئه بدهم یعنی هر طور دلتان می خواهد پاسخ بدهید حتی شده احمقانه ولی نگذارید سوالاتتان ته بکشد عمدا طوری جواب بدهید که سوالی جدید خلق شود،هر کاری کنید تا نوشتن را کش بدهید البته تا زمانیکه تغییری حس کنید!منظور از تغییر چیزی است ک جادوی واقعی مد نظر ما را رقم می زند؛ یک اثر زیبا متولد شود، یک تجربه ی جدید به شما اضافه می شود و یا راهی از یادگیری برایتان باز می شود.جمله ی کلیدی: بنوسید تا فیلسوف زندگی خود شوید.3_بهتر تصمیم می گیرید یا موضوع تصمیم ریشه یابی می شود.همیشه در زندگی انسان مشکلاتی هست که ثانیه های عمر را درگیر خود می کند. مشکلاتی که مستلزم به کارگیری تصمیم گیری های اساسی یا حتی کوچک اما مهم و تاثیر گذار هستند.من اعتقاد دارم وقتی در شرایطی قرار گرفته اییم  که کسی برای راهنمایی ما وجود ندارد نوشتن راجب مشکل پیش آمده، ترسی که داریم، موانعی که داریم و بساری از باید ها و نباید ها باعث می شود که مشکلمان تا حدودی حل شود.حداقل قضیه این است که نوشتن شما را مستلزم به این می کند که مشکل پیش رویتان را از هر جهتی مورد بررسی قرار بدهید تا زمانی که اصل قضیه برایتان مشخص شود. چه بسا ما نخواسته موضوعی کوچک و آسان را بزرگ کرده باشیم و از این طریق به اشتباه خودمان پی ببریم.جمله کلیدی: بنوسید تا بفهمید با خودتان چند چند هستید.در پایان از شما می خواهیم که این موضوع یعنی «نوشتن» را جدی بگیرید، کتاب بخوانید و حتما بنوسید. این کار صدای شما را رساتر می کند و خواهید دید که چگونه احساسات، عواطف، عقاید و باورهایتان را بهتر بیان می کنید و می فهمید.نویسنده : سیما دهقان</description>
                <category>سیما دهقانپور</category>
                <author>سیما دهقانپور</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jun 2022 22:06:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجموعه نامه های«شاید بهشت»/نامه ی اول:سیب گاز زده</title>
                <link>https://virgool.io/@simadehghanpour/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%84%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%DA%AF%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D8%AF%D9%87-ujnpfm80q18y</link>
                <description>شبیه خروش رودهای سیل زده ی افسار گسیخته، شبیه سیب گاز زده ی باغ پدربزرگ و شبیه همین نوشته پایان نامعلوم در دوست داشتن تو پر از شکم.پر شکم و انگار نمی توانم آنچه از تو در من است را به دیگران نه، به خودم حالی کنم. انگار که گیر کرده باشم و مجبور باشم که گیر کنم، من همیشه لبریز از حس تلخ اجبارم بودم و هستم.دلم می خواهد خودم را به یک فنجان چای مهمان کنم، یک فنجان چای اما همیشه ی خدا حواسم پرت عادت های از گذشته جا مانده است، دو فنجان می آورم و برای دو نفر چای هل و دارچین همان که عاشق ترکیبش بودی می ریزم و در آخر وقتی می بینم چای تو سرد می شود و فنجان خالی نه، می خواهم خودم و خاطراتم را در آتش داغ نشسته بر دلم بسوزانم.من حماقت کردم، اصلا من استاد حماقت کردنم، استاد اینکه خودم را با دستان خودم ذره ذره آب کنم. من یک خودآزار واقعی هستم، کسی که می خواهد باورش را بدهد و عشق بخرد. مادربزرگم می گفت انسان بی باور شبیه آدم های بی بوته می ماند، کاش هنوز زنده بود و میتوانستم از او بپرسم آدمی که باورش را پای احساسش خرج می کند حکمش چیست؟</description>
                <category>سیما دهقانپور</category>
                <author>سیما دهقانپور</author>
                <pubDate>Sun, 15 May 2022 14:52:44 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>