<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سیمین آذرباد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@siminazarbad</link>
        <description>کنجکاوم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 09:47:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/13128/avatar/TpJ5xd.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سیمین آذرباد</title>
            <link>https://virgool.io/@siminazarbad</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فیلم جدید چلنجرز Challengers 2024 - پایان نفس گیر</title>
                <link>https://virgool.io/@siminazarbad/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%DA%86%D9%84%D9%86%D8%AC%D8%B1%D8%B2-challengers-2024-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%81%D8%B3-%DA%AF%DB%8C%D8%B1-hs8khcbclwsy</link>
                <description>در ابتدا که به تماشای فیلم جدید «چلنجرز»، ساخته کارگردان ایتالیایی، لوکا گوادانینو می‌نشنید، احتمالا انتظار یک فیلم قهرمانی یا ورزشی- انگیزشی را دارید که بیشتر به سبک مورد علاقه نوجوانان ساخته می‌شوند. ممکن است در صحنه‌های ابتدایی به ویژه به‌خاطر ریتم کند و خسته‌کننده فیلم، چندان داستان و روایت کلی را جدی نگیرید؛ اما رفته رفته، هر چه دقایق بیشتری از شروع فیلم می‌گذرد، بیشتر و بیشتر به پیچیدگی و عمق روابط سه تنیس‌باز حرفه‌ای داستان یعنی آرت، پاتریک و تاشی پی خواهید برد. چلنجرز، ماهرانه حس کنجکاوی ما برای پیدا کردن جواب سوالات‌مان را برانگیخته می‌کند، با یک روایت خطی اما گسسته فوق‌العاده جذاب و فلش‌بک‌های پی‌درپی، آرام آرام ما را برای یک پایان‌بندی هیجانی و کوبنده تشنه نگه می‌دارد و در نهایت با فرود آوردن ضربه نهایی در سکانس پایانی، یک تجربه خوشایند از ارضای حس کنجکاوی را به ما هدیه می‌دهد.سکانس نهایی فیلم در اصل از همان ابتدای فیلم شروع می‌شود و به‌شکلی تمام روایت داستان را در قالب یک مسابقه تنیس در دل خود دارد. این بازی سرشار از لحظات نمادین و معنادار، دوباره تمام فراز و فرودهای سه شخصیت اصلی فیلم را مرور می‌کند. برای مثال در نمایی که در نقطه‌نظر توپ قرار می‌گیریم، با هر ضربه رفت‌و‌برگشت بین دو ورزشکار، گویی تمام پاسکاری‌های قدرت، انگیزه‌ها و جدال‌های درونی و بیرونی شخصیت‌ها را بار دیگر مرور و کشف می‌کنیم. نمونه بعد، تجلی صحنه‌های اروتیک در زمین بازی است. با وجود چندین صحنه نسبتا طولانی از روابط جنسی در طول فیلم، زمین بازی پرکشش‌ترین و اغواکننده‌ترین نقطه ممکن به نظر می‌رسد. می‌توان گفت نمای چکیدن قطرات عرق با دوربینی از زاویه پایین، چندین مرتبه تکرار تعویض لباس و کمی پیش‌تر، حضور دو رقیب در سونا، برای القای چنین حسی طراحی شده‌اند. موزیک پس‌زمینه در سکانس پایانی به سبک موزیک‌های‌ دیسکو در دهه هشتاد انتخاب شده و همان موزیکی است که در صحنه‌های جر و بحث و تقابل شخصیت‌ها شنیده می‌شود. و اما ضربه نهایی که نماد بازگشت هر سه نفر به وضعیتی درونی است که هر یک مدت‌ها در جستجوی آن بوده‌اند. در این ضربه آرت را می‌بینیم که همیشه به یک انگیزه برای برانگیختن نوعی شوق و جدیت واقعی درون خود نیاز داشته است؛ پاتریک که بار دیگر در نقطه اوج، داشته‌های خود را می‌بازد و دست به خودتخریبی می‌زند و تاشی، شخصیت زن داستان که بعد از مدت‌ها ناکامی، حالا با تماشای یک رقابت تنگاتنگ و قوی، به آنچه که همیشه عاشق آن بوده است، می‌رسد. نزدیک‌شدن فیزیکی آرت و پاتریک در آخرین ثانیه‌ها و فرود آرت از بالا به پایین نیز، نمود همان رابطه ریشه‌دار و کشش همیشگی بین دو دوست و رقیب است که حالا بار دیگر از نو احیا می‌شود.سکانس پایانی فیلم از آن سکانس‌هایی است که دوست دارید بارها تماشا کنید. مثل یک پنالتی حیاتی و تعیین‌کننده در جام جهانی فوتبال، ولی این بار در یک بازی تنیس که همانطور که تاشی، شخصیت زن داستان می‌گوید، یک رابطه کامل است.</description>
                <category>سیمین آذرباد</category>
                <author>سیمین آذرباد</author>
                <pubDate>Tue, 25 Jun 2024 20:36:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره فیلم «درباره الی»</title>
                <link>https://virgool.io/@siminazarbad/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D9%84%DB%8C-wm4hdoy7t7cz</link>
                <description>وقتی طوفان از راه می‌رسد و آب را گل‌آلود می‌کند، دریا باز هم همان‌قدر زیبا به چشم می‌آید؟ یا زباله‌هایی از عمق دریا یکی یکی بیرون کشیده می‌شوند و منظره ساحل را خراب می‌کنند؟ درباره الی از آن دسته فیلم‌هایی است که باید صبر کنیم تا جریان موج‌ها آرام، و آب روشن شود تا حقایق را پشت سر هم آشکار کند.درباره الی اصغر فرهادی داستان سفر کوتاه عده‌ای دوست گرمابه و گلستان است که قصد دارند برای احمد، دوست از فرنگ برگشته خود، در زمانی فشرده و کوتاه آستین بالا بزنند؛ اما در پی رخدادهایی غیرمنتظره، برنامه آشنایی این گروه با دختری تازه‌وارد یعنی الی، الهام، الناز یا شاید هم المیرا که حتی نام او را نمی‌دانند، چرخشی غافلگیرانه می‌کند و مسیر داستان بالکل عوض می‌شود.درباره الی مملوء از ظریف‌کاری‌ در به‌تصویر کشیدن واقعیت پشت روابط انسانی است. آدم‌های درباره الی برای ما از همان ابتدا آشنا به نظر می‌رسند؛ چرا که مثل فیلم‌های دیگر فرهادی، شخصیت‌های داستان از دل جامعه اطراف ما بیرون کشیده می‌شوند؛ شخصیت‌هایی در ظاهر روشن‌فکر و امروزی، نه سیاه و نه سفید، که در مواجهه با بحران، کم‌کم نیمه تاریک خود را بی‌اختیار لو می‌دهند. نسل جدیدی که برخلاف ادعای خود، همچنان از بند باورهای خرافی و ملاحظات نخ‌نمای قدیمی رها نشده‌ و هنوز برای توجیه کوتاهی‌های خود، به تقدیر و قسمت رو می‌آورد، در تصمیم‌گیری‌های حساس تابع نظر جمع می‌ماند، با هر تغییر موقعیت، رفتارهای دوگانه از خود نشان می‌دهد، بر حسب چند برخورد سطحی، مهر تایید بر معصومیت و پاکی الی می‌زند و به همان سرعت از هر کاهی کوهی می‌سازد و بی‌رحمانه طرف مقابل را زیر رگبار قضاوت می‌گیرد. فیلم به طرز حیرت‌انگیزی تنها طی یک داستان سه روزه، به جزئی‌ترین مشکلات کهنه و حل‌نشده در روابط زناشویی اشاره می‌کند، رفتارهای نهفته مردسالارانه را پیش می‌کشد و در نهایت نشان می‌دهد آدمی قادر است چقدر حقیرانه مرزهای اخلاقی باریک خود را لگدمال کند.با این همه دوربینِ درباره الی جانب کسی را نمی‌گیرد، قهرمان انتخاب نمی‌کند و به ما اجازه می‌دهد خود را جای هر یک از شخصیت‌های داستان بگذاریم و مدام بپرسیم اگر من بودم چه می‌کردم؟ موضوع فیلم تاریخ مصرف و مخاطب خاص ندارد. همان‌طور که خود اصغر فرهادی، نویسنده و کارگردان فیلم بعدها گفت: من فیلمی می‌خواهم بسازم که هر آدمی در هر جای دنیا، بتواند از آن لذت ببرد؛ نه فقط آدمی که دنبال این است که راجع به ایران اطلاعاتی به دست آورد. فیلم من دایره المعارف راجع به ایران نیست. راجع به همه انسان‌هاست. بعد از گذشت سال‌ها از زمان اکران فیلم، درباره الی را همچنان می‌توان شاهکار سینمای ایران دانست. برخی از این فیلم به‌عنوان نقطه‌عطفی در جریان فیلم‌سازی ایران یاد می‌کنند. حتی اگر اینطور نباشد، نمی‌توان انکار کرد که برنده خرس نقره‌ای بهترین کارگردانی، یعنی درباره الی، فیلمی جدی، اثرگذار و فراتر از دوره ساخت خود است که نمی‌توان به‌راحتی و سرسری از آن رد شد. درباره الی با وجود تمام پیچیدگی‌ها، جزئیات درهم‌تنیده و گره‌های کور حاصل از دروغ‌های پی‌درپی، چفت و بست کاملا محکمی دارد. تک تک دیالوگ‌ها حساب شده‌ و مهم هستند. فیلم همچنان تازه و تامل‌برانگیز است و می‌تواند کاری کند که حتی در تماشاهای سوم و چهارم مثل روز اول میخکوب شویم، با نوای «دریا دریا دریا عشق ما دریا» زیر لب هم‌خوانی کنیم، لبخند بزنیم، بهت‌زده شویم و برای بار هزارم از خود بپرسیم: جواب یک کلمه‌ای من درباره خبر داشتن از راز الی چیست؟ آره یا نه؟</description>
                <category>سیمین آذرباد</category>
                <author>سیمین آذرباد</author>
                <pubDate>Wed, 15 May 2024 12:22:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آی وانا تنک می!</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%D8%A2%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7-%D8%AA%D9%86%DA%A9-%D9%85%DB%8C-ye8m59kplgtd</link>
                <description>Last but not least, I wanna thank me   می‌خواهم از خودم تشکر کنممی‌خواهم از خودم تشکر کنم برای باور داشتن خودممی‌خواهم از خودم تشکر کنم برای تمام این سخت‌کوشی‌ها...اولین بار که این سخنرانی را شنیدم، مو به تنم سیخ شد. اصلا مهم نیست که این سخنان در چه تاریخی و در چه مراسمی ایراد شده‌اند.مهم این است که...  بوووم... بمب اعتماد به نفس و ایمان به خود، در اسنوپ داگ (Snoop Dogg) ترکید و موج این انفجار، تا همین امروز چیزهایی را در مغز من جابه‌جا کرده است.اگر دوست دارید، ویدیوی سخنرانی را ببینید.ظاهرا دهم اسفند، روز «تعریف‌کردن و تمجید‌کردن» است و حالا که بعد از ماه‌ها، به این بهانه [و انگیزه‌های دیگر] خاک را از تن صفحه ویرگولم می‌تکانم، می‌خواهم اسنوپ داگ را الگو قرار داده و از خودم تشکر و قدردانی کنم. قطعا اعضای خانواده، دوستان و اساتید تاثیرگذاری در زندگی من آمده و رفته‌اند و در ورز دادن خمیر زندگی من دستی داشته‌اند؛ اما چه کسی اثرگذارتر از خود هر شخص می‌تواند باشد؟جای شک نیست که راهنمایی‌ها، فداکاری‌ها و تجربیات افراد تاثیرگذار زندگی، در واقع جرقه‌های اولیه حرکت موتور پیشرفت ما را می‌زنند؛ اما نیروی محرکه اصلی و ناجی همیشگی، خود ما هستیم. همان طور که فروغ می‌گوید:از آینه بپرس نام نجات‌دهنده‌ات رااز خودم تشکر و تمجید می‌کنم برای امید داشتن در روزگاری وهم‌آلود که به یک کابوس تمام‌ناشدنی می‌ماند، برای به جلو حرکت‌کردن در دل تاریکی، برای زندگی شریف و درست در جامعه‌ای که شرافتمندانه زیستن در آن بدون تاوان نیست، برای محبت‌کردن و قدردان بودن، برای فهمیدن ارزش واقعی آغوش پدر، برای یک‌رنگ‌بودن و صداقت که دوستانی کم‌نظیر و ناب را به من هدیه داده و در آخر، برای جسارت اشتباه‌کردن چه از سر جهل و چه از سر ناتوانی که مرا یک قدم به رشد و بزرگ‌شدن نزدیک‌تر کرده‌ است.با تمام وجود و احساسم از خودم تشکر می‌کنم و این قدردانی و نوازش، صرفا یک تملق تعارفی و دم دستی نیست.تصور می‌کنم در روزگاری که هر روز زیر بمباران اخبار بد، انتقادات، عصبانیت‌ها و کم‌حوصلگی‌های یکدیگر هستیم، همه ما سزاوریم حتی یک روز در سال هم که شده، با خود خلوت کنیم، از خودمان سپاسگزار باشیم و به خودمان عشق و مهربانی هدیه دهیم.</description>
                <category>سیمین آذرباد</category>
                <author>سیمین آذرباد</author>
                <pubDate>Wed, 01 Mar 2023 22:50:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با امید، یک نهال بیشتر برای زمین می‌کارم.</title>
                <link>https://virgool.io/@siminazarbad/%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%84-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85-rby6p64goxdu</link>
                <description>تنه‌ی نحیفش به سختی زیر بار سنگین تاب می‌آورد. شاخه‌ها زیر فشار دست‌ها خم شده بودند. چشمان من برگ‌های لرزانی را دنبال می‌کرد که یکی یکی تن به خاک می‌سپردند.با خود گفتم: «یعنی نمی‌بیند؟ یعنی نمی‌داند؟ چطور می‌تواند وجود ارزشمند این درختان جوان را نادیده بگیرد؟»کلمات پشت دروازه‌ی لب‌هایم حبس شدند. جرئت نکردم که بگویم: «این شاخه‌ها برای تبدیل شدن به زغال آتش تو سبز نشده‌اند.» ترسیدم از لحن جوابی که ممکن بود بشنوم و چه ترس بزدلانه‌ای!شاخه شکست. نهال خم شد. برگ‌ها به خاک غلتیدند و دود کباب تصویر درخت جوان را محو کرد.به فکر فرو رفتم که نکند تا چند سال دیگر به جای درختان تنومند و استوار، از ردیف این نهال‌های جوان تنها زمینی خشک بر جا بماند. نکند حتی تک درخت‌های واحه‌های دورافتاده هم از این وضعیت، ناامید و خشک شوند.روزها تصاویر جنگل‌ها و مراتع وصف ناپذیر جهان را در صفحات مجازی ورق می‌زنم. حیرت می‌کنم از این که چشمانم چقدر با این تصاویر بی نظیر و دنیای رازآلود غریبه‌اند! چشمانی که تنها به دیدن آسمان خاکستری و ساختمان‌های بدقواره عادت دارند. نگاهی که در همان مواجهه‌های محدود با طبیعت، به هر طرف که چرخیده جز توده‌های زباله و پلاستیک تصویری را در خاطر ثبت نکرده.با این وجود هنوز امید دارم. امید به توانمندتر شدن دستان افراد با دغدغه، امید به دوباره دوست و همراه شدن با طبیعت بعد از سال ها قهر و بی‌مهری و امید به کاشته شدن یک نهال بیشتر با این نوشته برای پیک زمین.</description>
                <category>سیمین آذرباد</category>
                <author>سیمین آذرباد</author>
                <pubDate>Fri, 02 Apr 2021 22:55:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«جزء از کل» ارزش دو بار خواندن را دارد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@siminazarbad/%D8%AC%D8%B2%D8%A1-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%84-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D8%AF%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-mkd5dsbxco0l</link>
                <description>مستقیم خودم را به غرفه‌ی وحشتناک شلوغ نشر چشمه در نمایشگاه کتاب تهران رساندم. تنه خوردم و تنه زدم تا بتوانم جلد سبزآبی چشم نوازش را مثل نشان حاکم بزرگ روی دست بگیرم و از مهلکه بیرون بیاورم.بعد از سه سال هر بار چشمم به جلد قطورش می افتاد از خودم می پرسیدم داستان این رمان چه بود؟ چه آغاز و چه پایانی داشت؟ اما جز پدر و پسری عجیب چیز دیگری به خاطرم نمی آمد. این شد که دوباره رمان را به دست گرفتم.«جزء از کل» از آن دست کتاب‌هایی است که رویای نویسندگی را در ذهن مشتاقانش بیدار می‌کند. خط به خط کتاب با من می‌گوید: «بخوان و ببین که قلم روان و جذاب یعنی چه.»استیو تولتز در این رمان مفاهیم عمیق و رفتارهای پیچیده‌ی انسان عصر مدرن را با تشبیهات حیرت‌آور و خلاقانه در برابر چشمان ما رمزگشایی می‌کند و رفتارهای متناقض ما را با طعنه و طنز به رخ می‌کشد. اما گاهی در بیان مستقیم و بی‌پرده‌ی دیدگاه‌های خود زیاده‌روی هم می‌کند و داستان را صرفا دست‌مایه‌ی بیان موضوعات بعضا غیرمرتبط قرار می‌دهد. گویی هر لحظه در کمین است تا عقاید خود یا نقل قول‌های مشاهیر را لا به لای داستان بگنجاند.کتاب اشارات ریز و هوشمندانه‌ای دارد که در ذهن‌ باقی می‌مانند؛ مثل ریشه‌یابی رفتارهای دو برادر در ناملایمات دوران کودکی و یا تغییر ارزش‌های این دو در گذر سال‌ها. اما دلیل تکرار و تاکید بی‌نتیجه‌‌ بر برخی مسائل را تا انتها متوجه نشدم؛ مثل فرضیه‌ی تناسخ جسپر از مرگ پدر و اصرار نویسنده به موضوع تله پاتی.شخصیت‌های اصلی داستان رمز و رازهایی هستند که مدام باید مشغول کند و کاو آن‌ها باشیم. با وجود این که کتاب سرگذشت مارتین از ابتدای تولد تا مرگ اوست، هنوز شک دارم که در پایان او را به درستی درک کرده‌ام یا خیر. جسپر تغییر روحیه‌ی عجیبی را با ترک کردن کلبه و سفر به تایلند پشت سر می‌گذارد و داستان تری به قدری اغراق شده و افسانه‌ای است که به سختی هضم می‌شود. شاید هم همین افسانه‌ای بودن تفاوت یک قهرمان را با عموم مردم می‌سازد.«جزء از کل» داستان یک عمر جدال برای پیدا کردن معنای زندگی است. کشمکشی بی‌انتها که جز سرخوردگی حاصلی ندارد و در تمام طول مسیر، سایه‌ی مرگ هر نور و معنایی را از درخشش می‌اندازد. یافتن معنا یا به تعبیری پروژه‌های جدید در زندگی است که نیروی حرکت را به پوچی و افسردگی غالب می‌کند؛ حتی اگر این پروژه‌های موقتی مانند پروژه‌های مارتین تقدیری جز شکست حتمی نداشته باشد.&quot;ما تنها موجودی هستیم که به فانی بودن‌مون آگاهی داریم. این حقیقت به قدری ترسناکه که آدم‌ها از همون سال‌های ابتدایی زندگی اون رو توی اعماق ناخودآگاه‌شون دفن می‌کنن و همین ما رو به ماشین‌هایی پرزور تبدیل کرده، کارخانه‌های گوشتی تولید معنا. معناهایی رو که به وجود می‌آرن تزریق می‌کنن به پروژه‌های نامیرا شدن‌شون – مثل بچه‌هاشون یا آثار هنری‌شون یا کسب و کارشون یا کشورشون – چیزهایی که باور دارن از خودشون بیشتر عمر می‌کنن.&quot;از متن کتاب، چاپ سی و دوم، صفحه‌ی 349نویسنده تا قبل از رسیدن به بخش سفر تایلند اجازه می‌دهد خود، هدف و پیام داستان را جست‌و‌جو کنیم. مثل لذت مکیدن آب‌ نبات‌های شیرین کودکی برای رسیدن به آدامس وسط آن. اما با رسیدن به فصل‌های پایانی، آب پاکی را روی دست ما می‌ریزد. انگار استیو تولتز معلمی است که از تکرار چندباره‌ی درس به شاگرد کم‌هوش خود ناامید شده و ناگهان برگه‌ی پاسخ را روی میز پرت می‌کند. برای نمونه این افشاگری در مکالمه‌ی تری و جسپر قبل از سوار شدن به کشتی مشهود است.&quot;تن به بازی زندگی بده و سعی نکن از قانون‌هاش سر دربیاری. زندگی رو قضاوت نکن، فکر انتقام نباش، یادت باشه آدم‌های روزه‌دار زنده می‌مونن ولی آدم‌های گرسنه می‌میرن، موقعی که خیالات فرو می‌ریزن بخند، و از همه مهم‌تر، همیشه قدر لحظه‌ لحظه‌ی این اقامت مضحکت رو تو این جهنم بدون.&quot;از متن کتاب، چاپ سی و دوم، صفحه‌ی 611جزء از کل کتابی نیست که صرفا داستانی سرگرم‌کننده یا پیام‌آور یک مفهوم ساده باشد. هر صفحه ذهن شما را به چالش می‌کشد و افکار همیشگی انسان را زیر سوال می‌برد. هم‌زمان با سر و کله زدن با شخصیت‌های پیچیده‌ی داستان و مواجهه با اتفاقات غافلگیرکننده، باید آماده‌ی کلنجار رفتن با اکتشافات و کاوش‌های عمیق در روحیات انسان هم باشید.اگر ماجرای داستان را چندان به یاد نمی‌آورید، پیشنهاد می‌کنم جزء از کل را دوباره به دست بگیرید، اما این بار صرفا رشته‌ی داستان را دنبال نکنید و اجازه دهید صفحه به صفحه‌ی کتاب، ذهن شما را به چالش بکشد و به دنیای استیو تولتز ببرد، دنیایی که خود در زمان نگارش، تحت تاثیر فلاسفه و نظریه‌پردازان مختلف بوده است.نظر شما در مورد «جزء از کل» چیست؟ شما هم فکر می‌کنید این کتاب شایسته‌ی تجدید چاپ‌های مکرر و دوباره خواندن هست؟</description>
                <category>سیمین آذرباد</category>
                <author>سیمین آذرباد</author>
                <pubDate>Sat, 27 Mar 2021 00:19:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با پراید زاده شدیم، با پراید می‌میریم.</title>
                <link>https://virgool.io/contentfapub/%D8%A8%D8%A7-%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-hrwnrra2hoxv</link>
                <description>ما ایرانی‌ها اولین ملت در حال توسعه‌ی جهان هستیم که توانستیم سال‌ها زودتر از کشورهای توسعه یافته و پیشرفته‌ی جهانی، با ماشین‌های چهار چرخ پرواز کنیم. کمبودها و موانع هرگز نتوانستند مانع پیشرفت و درخشش ما در عرصه‌های بین‌المللی شوند. همانگونه که شروع بسیاری از علوم و افتخارات دیگر را از آن خود می‌دانیم، عنوان اولین کشور سازنده‌ی ماشین‌های پرنده را نیز از آن خود کرده‌ایم.ماجرا دو دهه‌ی پیش از ژاپن آغاز شد. یکی از محصولات تازه تولید شده‌ی مزدا به واسطه‌ی ارتباطات از ژاپن به آمریکای شمالی راه یافت و با نام جدید فورد فستیوا[1] و با تکیه بر قیمت پایین به عنوان مزیت اصلی، سعی داشت بازار کشورهای آمریکای شمالی را تصاحب کند؛ اما دیری نپایید که تولید این خودرو به دلیل امنیت پایین در کشورهای مبدأ متوقف شد.در همین نقطه‌ی طلایی تاریخ بود که ایران پا به عرصه نهاد و استعداد شگرف این خودرو را کشف کرد. شرکت خودروسازی سایپا این محصول بی‌خانمان را به فرزندی پذیرفت و با کشف و شکوفا کردن استعدادهای نهان او، به جهانیان نشان داد که با بی‌خردی چه گوهر نایابی را از خانه رانده‌اند. این فرزند تازه وارد و عزیز، پراید نام گرفت.پراید در همان سال‌های اول با ویژگی‌های منحصر به فرد خود توجه همگان را جلب کرد. برای مثال وقتی سرعت ماشین از 130 یا 140 کیلومتر در ساعت بالاتر می‌رود، عملا جدا شدن لاستیک‌ها از آسفالت را با تمام وجود احساس می‌کنید. بنابراین پراید را می‌توان اولین و تنها خودروی پرنده‌ی جهان دانست. با پراید حس ناب پرواز همراه با استرس و افزایش سطح آدرنالین را به راحتی تجربه می‌کنید.اما قدرت اوج‌گیری پراید فقط به بحث پرواز محدود نمی‌شود. شاید پراید نتواند مانند خودروهای مدل بالای جهانی در ده ثانیه از سرعت صفر به 100 کیلومتر در ساعت برسد، در عوض قیمت آن طی ده سال از حدود 8 میلیون تومان به بالای 110 میلیون تومان رسیده و این یعنی نهایت قدرت در اوج‌گیری!پراید خودرویی استثنایی است؛ از آن جهت که در میان خیل ماشین‌هایی که با شتاب از سربالایی بالا می‌کشند، از همه عقب می‌ماند و در میان بیشمار ماشینی که در گرمای تابستان جاده‌ها را با کولر در می‌نوردند، با کاپوت بالا کنار جاده می‌ایستد و جوش می‌آورد. پراید اما در کنار این چهره‌ی پلید و زشت، روی خوشی هم دارد. مصرف پایین بنزین و ارزان بودن قطعات، برگ برنده‌ی پراید در مقایسه با رقبایش بوده است.با این همه گاهی چهره‌ای مظلوم به خود می‌گیرد. هر دم او را با یک رنگ و لعاب و نام جدید روانه‌ی بازار می‌کردند. اما چهره‌ی واقعی او هرگز زیر این بزک‌ها تغییر نمی‌کرد. واقعیت پراید همانی بود که بود. مثل آب خوردن آن را می‌دزدیدند و یا اوراق می‌کردند. بعدها ظلم را به نهایت خود رساندند و به او لقب ارابه‌ی مرگ را دادند و حتی سهم عدم ایمنی راه‌ها در تلفات جاده‌ای را نیز به گردن او انداختند. آخر داستان هم قابل حدس است؛ با بی‌رحمی کرکره‌ی خط تولیدش را پایین کشیدند.با تمام این فراز و نشیب‌ها، پراید همچنان جایگاه ویژه‌ی خود را در خاطرات مشترک ما ایرانیان با اقتدار حفظ کرده است. گاهی برای ماشین عروس گل‌آرایی می‌شود، گاهی دانش‌آموزان را به مدرسه می‌رساند، در شمایل پراید وانت، بارها را جا به جا می‌کند، وسیله‌ی امرار معاش یک خانواده است و حتی گاهی با کمی تغییرات مثل یک گلادیاتور به مصاف خودورهای پرقدرت دیگر در مسابقات رالی می‌رود!پراید برای بسیاری از ما حکم عشق اول را دارد. با پراید راه و رسم رانندگی را آموختیم و به اصطلاح دست‌مان در رانندگی پر شد و در آخر به محض یافتن دلبری زیبارو و جذاب تر –که در غالب خیانت‌ها پژو 206 بود- عشق اول را به حال خود رها کردیم تا دست تقدیر او را به وصال عاشق تازه کار دیگری برساند.در کنار همه‌ی این‌ها، پراید شاهد و همراه نسل ما در روزهای پرحرارت جوانی بود. اعتماد به نفس ما در چسباندن برچسب Don&#x60;t touch my car روی صندوق عقب ماشین شکوفا شد. با پراید جاده‌‌های دور و نزدیک را پشت سر گذاشتیم، در پراید طعم بوسه‌ی اول را چشیدیم و حسرت ماشین‌های مدل بالا را خوردیم. بعد از پراید به دنیا آمدیم، با پراید بزرگ شدیم و قریب به یقین در آرزوی خریدن یک پراید، قبل از او می‌میریم.[1] Ford Festiva</description>
                <category>سیمین آذرباد</category>
                <author>سیمین آذرباد</author>
                <pubDate>Tue, 29 Sep 2020 02:58:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با چشم‌بند فالو نکن.</title>
                <link>https://virgool.io/@siminazarbad/%D8%A8%D8%A7-%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A8%D9%86%D8%AF-%D9%81%D8%A7%D9%84%D9%88-%D9%86%DA%A9%D9%86-jujkoj31gdm3</link>
                <description>امروز در صفحات شبکه‌های اجتماعی به ویدیویی برخوردم که از صفحه‌ی صدف بیوتی،  اینفلوئنسر معروف اینستاگرامی برداشته شده بود. ماجرا از این قرار است که صدف بیوتی چالشی را به راه انداخته که در آن از دنبال‌کنندگانش می‌خواهد به عزیزان خود دروغ بگویند و از واکنش آن‌ها فیلم بگیرند. در این ویدیو مادری در حضور دختربچه‌ی خردسال خود با تلفن صحبت می‌کند و می‌گوید که تصمیم گرفته دخترش را برای تفریح و گردش همراه خود نبرد و به جای او با افراد دیگری خوش بگذراند. واکنش دخترک گریه و ناراحتی شدید است و در مقابل واکنش صدف بیوتی به این صحنه شکلک‌های خنده!آیا تاثیر عمیق اتفاقات دوران کودکی به خصوص تا سن پنج سالگی را روی طرحواره‌ی زندگی در بزرگسالی، نادیده می‌گیریم؟ آیا از رضایت افراد برای منتشر شدن ویدیوی آن‌ها به ویژه در حریم خصوصی و با لباس راحتی خانه مطمئن هستیم؟ آیا در زمان انتشار فیلم‌ها به حقوق نقض شده‌ی کودک فکر کرده‌ایم؟ تماشای گریه‌ی یک کودک از احساس طرد شدگی و بی‌توجهی مادر چه لذتی برای ما دارد؟به دلیل استقبال گسترده از اینفلوئنسرها با محتواهای ضعیف یا نادرست و با هدف تولید محتوای پرمخاطب و کاربردی، تصمیم گرفتم چگونگی پخت یک آش شله قلمکار حرفه‌ای از اینفلوئسرهای بی‌خاصیت را به شما عزیزان آموزش دهم.مواد لازم برای تهیه بهترین ترکیب از اینفلوئنسرهای بی‌مصرف:یک عدد مغز تاثیرپذیرناتوانی مطلق در تفکر انتقادیوقت مفت به مقدار فراوانسطحی‌ نگری به میزان لازمنداشتن چهارچوب فکری مستقلابتدا در بخش ویدیوهای پیشنهادی اینستاگرام خوب بگردید. هر ویدیویی را که شامل محتوای بی‌معنا اما غیرمتعارف باشد، باز کنید. تمام افراد حاشیه‌ساز را دنبال کنید. کسانی را که تمام صورت یا بدن خود را جراحی پلاستیک کرده‌اند، به مخلوط اضافه کنید و هم بزنید. زندگی‌های پر زرق و برق و تجملاتی به مخلوط شما قوام ویژه‌ای می‌بخشند. مواظب باشید افرادی را که تنها با یک جمله معروف می‌شوند، از قلم نیندازید. در آخر کودکانی را که دابسمش می سازند و یا با ترانه‌های بی‌ارزش هم‌خوانی می‌کنند، به عنوان چاشنی به مخلوط اضافه کنید.تبریک می‌گویم! مخلوط به درد نخور شما آماده ست! نوش جان.راحت گول نخورید! حقه‌ی پشت صحنه را حدس بزنید!به هیچ وجه قصد ندارم خشک و تر را با هم بسوزانم. قطعا همه‌ی اینفلوئنسرها را نمی توان از یک قماش دانست. مانند اکثر موضوعات دنیای امروز ما، رنگ این داستان هم سیاه یا سفید مطلق نیست.اما برای دنبال کردن اینفلوئنسرها چه متر و معیارهایی در اختیار داریم؟ من روش انتخاب خودم را با شما در میان می‌گذارم و از شما می خواهم در تصحیح و یا تکمیل این روش به من کمک کنید.برای فالو کردن، اول از همه به این سوال پاسخ می‌دهم که از دنبال کردن این اینفلوئنسر چه نفعی می‌برم؟ اینفلوئنسر می‌تواند مهارت و یا اطلاعات مفیدی را به من بیاموزد. ممکن است حس کنجکاوی مرا در مورد جهان ارضا کند. اینفلوئنسر حتی می‌تواند فقط احساس زیبایی شناسی مرا قلقلک دهد یا مرا بخنداند.پس انتظار من از اینفلوئنسر به صورت کلی نفع و یا احساس رضایت شخصی است.اما گاهی لازم است برداشت ها و احساسات خود را موشکافانه‌تر بررسی کنیم.چرا دنبال کردن زندگی یک خانواده ی سه نفره‌ی مرفه یا یک زوج صمیمی برای ما جذاب است؟چرا تمایل داریم در کنار محتوای کاربردی از اتفاقات زندگی شخصی بلاگر هم خبر داشته باشیم؟آیا دنبال کردن صدف بیوتی تنها با هدف یادگیری آرایش است یا دلایل دیگری هم دارد؟بسیاری از افراد ناخودآگاه اینفلوئنسرها را به جای الگو و یا نماد یک فرد موفق با یک زندگی ایده‌آل در نظر می‌گیرند. صدف بیوتی تنها به عنوان یک اینفلوئنسر آرایشی مطرح نیست. بسیاری از افراد صفحه‌ی او را به دلیل زیبایی، اندام متناسب، همسر به ظاهر ایده‌آل، زندگی در خارج از کشور و حتی شنیدن نظراتش در مورد مسائلی که خارج از تخصص اوست، دنبال می‌کنند. در حقیقت این دست اینفلوئنسرها در ما حس حسرت و عقب بودن از معیارهای خوشبختی را القا می‌کنند. به عبارت دیگر ما با تماشای آن ها به کعبه‌ی آمالی خیره می شویم که فقط بخش‌های زیبای آن نمایش داده می‌شود.تشخیص حقه اگر شعبده باز ماهر باشد، آن قدرا هم آسان نیست!ماجرا زمانی خطرناک می‌شود که زمان زیادی را با تماشای زندگی این افراد هدر می‌دهیم. زمان خود را صرف یادگیری مهارت‌هایی می کنیم که در حقیقت به آن‌ها نیازی نداریم. برای مثال آیا به راستی همه‌ی ما نیاز داریم که مرتبا برای آرایش حرفه‌ای آموزش ببینیم؟ آیا به گفته‌ی صدف بیوتی برای هر یک از موقعیت‌های زندگی مانند دانشگاه یا مجلس عزا، آرایش ویژه‌ای نیاز داریم؟آیا به تازگی به جای مطالعه‌ی مقالات و کتاب‌ها به نظرات این افراد غیرمتخصص استناد می‌کنیم؟آیا زندگی این اینفلوئنسرها را رویایی و آرمانی می بینیم؟ آیا به آن ها بیش از حد اطمینان داریم و به تبلیغاتی که انجام می‌دهند، توجه ویژه می‌کنیم؟همه‌ی خط قرمزها آنقدر هم قرمز نیستند!اول از همه این خود ما هستیم که باید هوشیارانه‌تر عمل کنیم. فراموش نکنیم که جریانات حاکم در فضای اجتماعی به دست ما پررنگ یا کمرنگ می شوند. در برابر رفتارهای اشتباه یا مغرضانه‌ی اینفلوئنسرها بی‌تفاوت نباشیم.نیازی به فحاشی یا راه‌اندازی کمپین بلاک کردن نیست. تجربه‌ی دو بار بلاک کردن اکانت تتلو به ما نشان می‌دهد که سرکوب نظر مخالف راه حلی موقتی است. با بلاک کردن یا فحاشی، ما هم در سیرکی که این دست افراد برای جلب توجه به راه می‌اندازند، بند بازی می‌کنیم.از واکنش‌های احساسی و هیجانی بپرهیزیم. مسائل را با پرسش سوال‌های ریشه‌ای بررسی کنیم.چرا تتلو مطالبی علیه زنان منتشر می‌کند؟ هدف او از این کار چیست؟ ریشه و علت رفتارهای ناهنجار او چیست؟چرا 2.8 میلیون نفر صدف بیوتی را دنبال می‌کنند؟ چرا از نظر بسیاری از افراد تماشای گریه‌های یک کودک بدون اشکال و یا حتی مفرح است؟ چرا جامعه در برابر تتلو با خشم و سرعت زیاد واکنش نشان می‌دهد اما در برابر پست‌های ساشا سبحانی که همان نگاه ابزاری به زن ها را ترویج می‌دهد، سکوت می کند؟ آیا بعضی خط قرمزها برای ما قرمزترند؟حرف آخردنیای مجازی و تاثیرات آن بیش از هر زمانی ما را احاطه کرده است. پس در برابر بینهایت محتوایی که هر روزه منتشر می شوند، ضروری است که هوشیاری خود را بالا ببریم، احمق‌ها را معروف نکنیم، واکنش‌های عجولانه و احساسی نداشته باشیم، و قدرت نه گفتن به محتوای سخیف و بی‌ارزش را در خود تقویت کنیم.تمامی بخش‌های مطلبی که مطالعه کردید بر مبنای نظرات شخصی من نوشته شده است بنابراین نمی توان آن را مبری از اشتباهات دانست. بنابراین از دانستن نظرات شما استقبال می‌کنم و خوشحال خواهم شد.</description>
                <category>سیمین آذرباد</category>
                <author>سیمین آذرباد</author>
                <pubDate>Tue, 18 Aug 2020 01:44:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرخی با «جهان با من برقص»</title>
                <link>https://virgool.io/@siminazarbad/%DA%86%D8%B1%D8%AE%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D9%82%D8%B5-zvkopoppusma</link>
                <description>نگاهی کوتاه به فیلمی که بارها برای تماشا به من پیشنهاد شد.«جهان با من برقص» اولین فیلم سینمایی سروش صحت، کارگردان و نویسنده‌ی سریال‌های ایرانی است. داستان در مورد مرد میانسالی است که ماه‌های آخر زندگی خود را می‌گذراند و دوستان او به بهانه‌ی تولدش دور هم جمع می‌شوند.جهان فیلمی در مواجهه با مرگ و ستایش ساده گرفتن زندگی است. هر چند به بیان همین موضوع اکتفا نمی‌کند‌. به موضوعاتی چون ارزش دوستی و یکرنگی، روابط زناشویی، احساسات فروخورده و روابط امروزی نیز می‌پردازد و البته برخی را ابتر رها می‌کند؛ موضوعاتی همچون نگاه دکتر به زندگی و علت تاخیر او در ازدواج، مفهوم خیانت، رابطه‌ی جهان با فرشته همسر سابقش و آنچه که جهان اکنون راجع به فرشته در سر دارد.فیلم لحظات اوج غم را با بخش‌هایی از تمسخر و طنز در هم می‌آمیزد و برای درک معنای زندگی و ترس از مرگ به دنبال بیانی مفهومی و سنگین یا طرح بحث خاصی نیست. قسمت‌های متاثرکننده و طنز را، هنرمندانه در پی هم می‌چیند و مخاطب را در حین به فکر فرو رفتن و درک معنا به قهقه زدن وا می‌دارد.آنچه این فیلم سینمایی را دیدنی می‌کند، مناظر بسیار زیبا و کاربرد به جای موسیقی در فیلم است. دیگر نکته‌ی درخشان فیلم، استفاده از نمادهاست. حرکت مینی بوس قرمز در امتداد جاده که نشان‌دهنده‌ی گذر هر یک روز از عمر جهان است. کره خری که نماد احساسات یا افکار جهان است و در لحظات حساس یا غلیان احساسات و رهایی حضور دارد. گویی کره خر از درون جهان نشات می‌گیرد و نگاه خیره‌ی او، همان نگاه خیره و حیران جهان به زندگی است. همچنین ارکستری در نزدیکی خانه‌ی جهان همواره در حال نواختن است؛ نواختن قطعات موسیقی زندگی جهان.بخش‌هایی از روابط بین دوستان، شوخی‌ها، کدورت‌ها و رفتارهایی که ریشه در گذشته دارند و به مرور نمایان می‌شوند، در برخی لحظه‌ها مرا به یاد شخصیت‌های فیلم «درباره‌ی الی» در اوایل فیلم می‌اندازد.فیلم صحنه‌های سورئال و نمادینی دارد که در سینمای ایران کمتر به چشم می‌خورند و در خاطر می‌مانند. «خوک» و «هامون» از معدود فیلم‌هایی هستند که در به کارگیری صحنه‌های مشابه سورئال به خاطرم می‌آیند.ضعف سینمای ایران در سال‌های اخیر و آثار سینمایی نه چندان قوی، سطح توقع مخاطب سینمای ایران را به شدت پایین آورده؛ به طوری که با تماشای فیلم قابل قبول و نه چندان خاص «جهان با من برقص» به وجد می‌آید و به سان یک اثر هنری ویژه و متفاوت از آن استقبال می‌کند.به عنوان جمع بندی، فیلم نمایشی از احساس انسان به زندگی و لذت‌های آن است که قطعا ارزش حداقل یک بار تماشا را دارد.</description>
                <category>سیمین آذرباد</category>
                <author>سیمین آذرباد</author>
                <pubDate>Fri, 07 Aug 2020 22:53:53 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>