<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های لعیا ترحمی (سیمرغ)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@simorgh7</link>
        <description>دست به قلم شو؛ شاید روزی عاشقانه هایت را خواند! :)...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 17:14:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1620900/avatar/MwoCD2.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>لعیا ترحمی (سیمرغ)</title>
            <link>https://virgool.io/@simorgh7</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نقطه ته خط!</title>
                <link>https://virgool.io/@simorgh7/%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D8%AA%D9%87-%D8%AE%D8%B7-vhgl9cqkkqwj</link>
                <description>سلام و درود. امروز فارغ از محتوا های همیشگی، یه سری حرف ها هست که خیلی دوست داشتم بگم؛ بدون هیچ آرایه، کلمات سنگین یا فکر کردن های اضافی. فقط می خوام روی این صفحه بیارمشون.دلم برای ویرگول قبل تنگ شده. برای ویرگولی که آدم هایش خاص و پر از آرامش بودند و فارغ از هر مشکلی درآن عاشقی می کردند. این روز ها مردمِ این صفحه دیگر دنبال عشق و عاشقی نیستند. حاشیه ها، بحث های سیاسی و اختلافات جای آن همه حس خوب را گرفته.چه شد آن محبت و صمیمت؟ چه شد آن آرامش؟چه شد که دیگر محتواها و نوشته های عاشقانه خریداری ندارند؟ چه شد که اینجا عطر و بوی قبل را نمی دهد؟من از همراهان قدیمی اینجا نیستم، تهِ سبقه ام در اینجا شاید به دو سال ختم شود. اما می توانم تغییرات را حس کنم.نمی گویم نباید درباره ی مسائل روز حرف زد. چرا حرف بزنیم، بحث کنیم. اما نباید این میان، چیزهای دیگر را فراموش کنیم. چیزهایی مانند: حال خوب، دوستی، آرامش، عاشقانه ها، عاشقانه ها، عاشقانه ها...تلاش خود را کردم اما دیگر نمی توانم تاب بیاورم. زنگوله ی کنار صفحه دیگر خبر خوشی برایم ندارد.پس می روم از این جا و همین نوشته ها را باقی می گذارم. شاید گاهی اوقات چرخی در این صفحه بزنم اما گذاشتنِ نوشته ای جدید؟ بعید می دانم!باید رفت؛ باید به جایی رفت که مردمانش هنوز می خواهند از عشق بخوانند. نوشته هایم اینجا حرام خواهند شد!شاید این مطلبم هم لابه لای هزاران هزاران پُست دیگر گم بشود. اما کمی، فقط کمی از دلخوری هایم با نوشتن این حرف ها از بین رفت.فعلا می روم تا زمانی که دوباره اشتیاق ها را ببینم.حتی اگر فردا باشد همان فردا باز می گردم!اما فعلا خداحافظ خانواده ی کوچک من.دوستتان دارم❤️لعیا ترحمی (سیمرغ)</description>
                <category>لعیا ترحمی (سیمرغ)</category>
                <author>لعیا ترحمی (سیمرغ)</author>
                <pubDate>Tue, 21 May 2024 14:30:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیالوگ رمان گودال عاشقی</title>
                <link>https://virgool.io/@simorgh7/%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%88%DA%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%84-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%DB%8C-trrxl06fhzu4</link>
                <description>《📖💙》آریا...قلبم درد میکنه.خیلی درد میکنه!کبود شده، دست میزنم بهش میسوزه!منع کرده بودی ناراحت شدن رو واسم؛گفته بودی حق ندارم دیگه گریه کنم؛که قلبم درد نگیره؛که مشت مشت قرص نخورم؛ولی آریا این چند شبه، بیشتر از تموم عمرم درد کشیدم!قلبم داره الکی دست و پا میزنه و بی قراری میکنه.انگار نمیدونه کسی که رفته دیگه بر نمی‌گرده!می خواد الکی به خودش امیدواری بده.ولی آخرش حقیقت یادش میاد،تیر میکشه و نفس منو بند میاره!میره یه گوشه زانوهاشو بغل میکنهو اشکاش آروم از چشمای من بیرون میاد.هی هر روز صبح بیدار میشهتا آخرِ روز خودشو میزنه به بیخیالی ولی شبا دیگه نمیتونه تحمل کنه؛دیگه جونِ تپیدن نداره!با خودش میگه:اصلا قلبی که یارش نباشه، دیگه برای چی باید بتپه؟همون بهتره که وایسته!هی دونه دونه خاطرات رو ورق میزنه و بیشتر تو خودش جمع میشه.دلش برات تنگ شده!من نه ها!قلبم دلش برات تنگ شده.قلبم!لعیا ترحمی🔏 (سیمرغ🕊)</description>
                <category>لعیا ترحمی (سیمرغ)</category>
                <author>لعیا ترحمی (سیمرغ)</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jan 2024 23:17:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنشرلیِ من!?</title>
                <link>https://virgool.io/@simorgh7/%D8%A2%D9%86%D8%B4%D8%B1%D9%84%DB%8C%D9%90-%D9%85%D9%86-cter3wuwnaux</link>
                <description>کنارش روی جدول سبز رنگ نشستم. - این پاییز چی داره که تو انقدر مجذوبشی؟خیره به درخت هایی که برگ های زرد و نارنجی شون چشم رو نوازش می کردن، جواب داد:- موهاش...عین آنشرلی بود؛ نارنجی!البته که اصلا دوست نداشت کسی بهش بگه آنشرلی. ولی خب هیچی به اندازه ی از حرص سرخ شدن گونه‌هاش به دلم نمی چسبید. مرض داشتم دیگه!لبخند تلخی روی لبش نشوند و به طرفم برگشت.- پاییز رو دوست دارم چون شهر رنگ موهاش میشه. چون رایحه ی اون آبشار پیچ در پیچش توی هوا می‌پیچه.موهاش...موهاش بوی نم خاک رو می‌داد؛ آرامش رو منتقل می‌کرد به سلول به سلول تنت!یکی از برگ ها رو از روی زمین برداشتو با بغض مردونه ای ادامه داد:- این برگ ها، زلف های پریشونش رو‌ به یادم میاره!البته که موهای اون خوش رنگ تر بود!:)لعیا ترحمی✍️(سیمرغ?)</description>
                <category>لعیا ترحمی (سیمرغ)</category>
                <author>لعیا ترحمی (سیمرغ)</author>
                <pubDate>Thu, 12 Oct 2023 21:26:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویروسِ منحوس?❤️‍?</title>
                <link>https://virgool.io/@simorgh7/%D9%88%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B3%D9%90-%D9%85%D9%86%D8%AD%D9%88%D8%B3%EF%B8%8F-hd9ewxv35q50</link>
                <description>《?☕️》با خستگی روی صندلی می نشینم. ماسکم را درمیاورم و نفس عمیقی می کشم. سرپرستار فقط پنج دقیقه مهلت استراحت داده بود.با فکری که به ذهنم می رسد، لبخندی روی لبم نقش می‌بندد؛ حتی همان پنج دقیقه را هم نمی خواستم برای در کنار تو بودن از دست بدهم! پس چشم هایم را می بندم و برای لحظه ای خودم را میان بازوانت تصور می کنم. با دلتنگی دم عمیقی می‌گیرم و اجازه می دهم عطرِ شیرینت میهمان ریه هایم شود!روی انگشتان پایم می ایستم تا زمزمه وار زیر گوشت یادآوری کنم که، قلبم میان یکی از خانه های پیراهنِ چهارخانه ات جا مانده است!همانطور که بیشتر درآغوش می فشارمت، نگاهی به ساعتم می اندازم؛ فقط یک دقیقه وقت داشتم!با ناراحتی به حرکاتم سرعت می بخشم و آخرین بوسه هایم را به روی پلک هایت می نشانم و تصویر لبخندت را در ذهنم می سپارم. تذکر سرپرستار مرا به خود می آورد. چشم هایم را باز می کنم؛ دیگر تویی رو به روی من وجود ندارد. ۲ سال است که دیگر در کنارم ندارمت؛ آن ویروس منحوس با بی‌رحمی تمام باعث شد که در دستان خودم جان بدهی! بغضم را قورت می دهم و چانه ی لرزانم را پشت ماسک پنهان می کنم.وقت رسیدگی به بیماران بود.نمی گذارم کرونا جگر گوشه ی دیگران را هم از آنها بگیرد!پ.ن: دیروز همینطوری به فکرِ اون چند سالی که درگیر کرونا بودیم افتادم.چقدر عزیز از دست رفت...چقدر کادر درمان فداکاری و شجاعت به خرج داد!...حالا خیلی وقته که اوضاع آروم شده اما زخم نبود جگرگوشه ها روی قلب عزیزانشون درد می کنه!با این متن خواستم به اون حال و هوا ببرمتون و از همه‌ی کسایی که اون زمان با دل و جون به بیمارها رسیدگی کردن تشکر کنم??لعیا ترحمی(سیمرغ)???</description>
                <category>لعیا ترحمی (سیمرغ)</category>
                <author>لعیا ترحمی (سیمرغ)</author>
                <pubDate>Mon, 14 Aug 2023 14:37:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اکسیژن?</title>
                <link>https://virgool.io/@simorgh7/%D8%A7%DA%A9%D8%B3%DB%8C%DA%98%D9%86-dtiza18jmud4</link>
                <description>《?☕️》-تو بدون من نمیتونی زنده بمونی!پوزخندی روی لبم نشوندم.-مگه تو اکسیژنی؟دستم رو تو هوا تکون دادم و با صدای بلندی ادامه دادم:-دیگه نمیخوام ببینمت، فقط برو!لبخند تلخی زد و آروم آروم عزم رفتن کرد.پشتم رو بهش کردم و راه مخالفش رو ادامه دادم.چند قدمی بر نداشته بودم که بغض گلومو چنگ زد. هر چه قدر دورتر می شدم گلوم سنگین تر می شد؛ چرا احساس خفگی می کردم؟ گوشه ای وایستادم و دستم رو به گلوم کشیدم؛ یه جوری راه تنفسیم بسته شده بود انگار که یه سنگ خیلی بزرگ توش جا خوش کرده!برگشتم و نگاهش کردم. هر چه قدر ازم فاصله می گرفت، نفس تنگیم بیشتر می‌شد!مگه خودم بهش نگفتم بره؟ پس چرا اینجوری شدم؟!نکنه... نکنه واقعا اکسیژن بود؟!لعیا ترحمی✍️♥️ (سیمرغ?)</description>
                <category>لعیا ترحمی (سیمرغ)</category>
                <author>لعیا ترحمی (سیمرغ)</author>
                <pubDate>Sun, 06 Aug 2023 18:10:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حبس ابد!</title>
                <link>https://virgool.io/@simorgh7/%D8%AD%D8%A8%D8%B3-%D8%A7%D8%A8%D8%AF-qyv2mherwijd</link>
                <description>دستامو دورم می پیچم و تن لرزون و یخ زده امو در آغوش می گیرم.خیلی وقته یخ زده؛ دقیقا از روزی که رفتی!رفتی و دیگه بغلی توی این دنیا نموند که بتونه منو گرم کنه، دستایی نموند که لابه‌لای موهام موج سواری کنه و همینطور بوسه هایی که اشک چشمای گریونمو ببلعه!بهت گفته بودم من کسی رو تو این دنیای کوفتی ندارم، اگه قراره تا تهش نباشی، برو چون من خیلی زود وابسته میشم!تو اون موقع چیکار کردی؟ منو محکم تر تو بغلت چلوندی و دم گوشم لب زدی: مطمئن باش هیچ جا نمیرم. تو تا ابد بین بازوهام محبوسی!اما آخرش چیشد؟بدون خداحافظی رفتی و خیلی راحت منو بین این خیابونای سرد جا گذاشتی.منو از بغل گرمت جدا کردی و مجبورم کردی سرمای دلتنگی رو در آغوش بگیرم!حالا میون این یخبندون، تنها یه سواله که مدام تو ذهنم می چرخه:&quot;چجوری حبس ابدم عفو خورد که خودم نفهمیدم؟چجوری؟!&quot;لعیا ترحمی (سیمرغ)???</description>
                <category>لعیا ترحمی (سیمرغ)</category>
                <author>لعیا ترحمی (سیمرغ)</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jun 2023 19:46:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشتی؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@simorgh7/%D8%A2%D8%B4%D8%AA%DB%8C-p1w5ueejxut7</link>
                <description>-این کفشا رو یادته مریم؟نگاهی به کفش های شیری رنگ کنار کمد انداختم. چشمام از شدت تعجب درشت شد و به طرفشون رفتم. همونطور که دستی به روی پاپیون های ظریف کفش ها می کشیدم، گفتم:-اینا همون کفشاییه که برام خریده بودی. یادمه بعد از اون روزی که با هم دعوا کردیم انداختمشون سطل آشغال. لبخند ریزی زدم و ادامه دادم:-روز بعدش رفتم دم سطل ولی هرچی گشتم پیداشون نکردم. از کجا آوردیشون؟خیره شد تو چشمام ولی من هنوزم نگاهم به کفش ها بود.- بعد از اینکه از خونه زدم بیرون نگاهم خورد به کفشای توی سطل، برشون داشتم چون می دونستم دوستشون داری.بالاخره دل کندم و نگاهی حواله ی چشمای عسلیش کردم.- آره، خیلی دوستشون داشتم؛ اونقدری که اون اولا دلم نمیومد بپوشمشون.لبخند تلخی روی لبم نشوندم.- یادمه حقوق چند ماهت رو جمع کردی تا تونستی بخریشون.محمد هم متقابلا لبخندی زد و با سرش حرفمو تایید کرد.بعد از چند دقیقه یکی از لنگه های کفش رو تو دستش گرفت و ازم خواست پام کنم. بعد از اینکه هر دو لنگه رو پام کردم با چشمایی که برق می زد گفت:-هنوزم تو پات قشنگه!سرمو کمی کج کردم و گفتم:-هنوزم به انداره ی قبل عاشقشونم.چشماشو قفلِ چشمام کرد.- عاشق کسی که خریدتشون چی؟نمی تونستم جلوی لبخندی که ناخودآگاه روی صورتم نقش بسته بود رو بگیرم. قطعا از سرخی گونه هام جوابش رو گرفته بود!علاوه بر لبش، چشماش هم می خندیدن.-آشتی مریم؟همونطور که سرمو پایین انداخته بودم زیرلب زمزمه کردم:- آشتی!لعیا ترحمی(سیمرغ)?</description>
                <category>لعیا ترحمی (سیمرغ)</category>
                <author>لعیا ترحمی (سیمرغ)</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jun 2023 16:48:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جامانده!</title>
                <link>https://virgool.io/@simorgh7/%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-acfqgyruoerv</link>
                <description>من عادت داشتم هر جا می رفتم یه چیزی جا میذاشتم؛ عینک، کیف، گوشی و...مامانم همیشه می گفت: حواست باشه یه وقت خودتو جا نذاری!اون موقع به حرفش می خندیدم. فکر می کردم شوخی میکنه. چمیدونستم یه روزی سرم میاد، یه روزی تو رو می بینم! تو رو که دیدم همون اول دلمو بهت باختم. باختم، بدم باختم!اون اولا، من، من بودم. من شاد بودم، خندون بودم. حواسم نبود این من داره آروم آروم از جسمم جدا میشه و میاد پیش تو، حواسم نبود! اما خب از این اتفاق هم ناراضی نبودم. بالاخره قرار بود تو تا آخرش پیشم بمونی!بگذریم...یهو به خودم اومدم دیدم دیگه منی از من نمونده. من جا مونده، لا به‌ لای تموم اون خاطراتی که باهات ساختم!لا به لای اون قدم زدنا، خندیدنا، نگاه کردنا، شوخی کردنا، بستنی خوردنا.من میون جایی چند سانتی بین بازوهات توی آغوشت جا موند!  هر روز که میرم رو به روی آینه دیگه خودمو نمی شناسم. همش از خودم می پرسم این منِ عجیبِ حواس پرتِ غمگین کیه؟هی یادم میره خودم خنده هامو، چشمای چراغونیمو، نگاه های ذوق زده امو جا گذاشتم.من خودمو جا گذاشتم پیشِ تو. اونم از عمد!اما الان پشیمونم، خیلی زیاد! من خسته شدم از این منِ جدیدی که دیگه نمیشناسمش. من خودمو می خوام؛ خودِ واقعیمو!ازت خواهش می کنم، به حرمت اون روزایی که با هم ساختیم برگرد. برگرد و منِ اصلی رو بهم برگردون!:)-لعیا ترحمی (سیمرغ)</description>
                <category>لعیا ترحمی (سیمرغ)</category>
                <author>لعیا ترحمی (سیمرغ)</author>
                <pubDate>Mon, 27 Mar 2023 21:36:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دریای مواج?:)</title>
                <link>https://virgool.io/@simorgh7/%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AC-ysklt8h17hzd</link>
                <description>《♥️?》طره ای از موهاشو دور انگشتم میپیچونم.-دریای مواج موهات خیلی قشنگه! خیلی زیاد!بعد از مکث کوتاهی سرمو کج میکنم و میگم:-میشه فقط من قایق سوار این دریا باشم؟=)لبخندی میزنه.+شدنش که میشه ولی...یه دفعه غرق نشی توش؟تو چشماش خیره میشم.-اگه غرق بشم، غریق نجاتم میشی؟لبخندش عمیق تر میشه و سرشو تکون میده.+ اوهوم:)لعیا ترحمی (سیمرغ)✒️</description>
                <category>لعیا ترحمی (سیمرغ)</category>
                <author>لعیا ترحمی (سیمرغ)</author>
                <pubDate>Mon, 27 Mar 2023 17:33:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جوانه ی عشق تو?</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AA%D9%88-n9cenavhypqs</link>
                <description> عشق تو، جوانه ای بود که در دلم سبز شد. آن قدر از خاکِ وجودم، نورِ مهربانی ام، اشک هایم و اکسیژنِ احساساتم به آن بخشیدم که حالا مانند پیچکی سرسبز و رعنا، کل وجودم را فرا گرفته و به قدری گلویم را می فشرد که هر روز، بغضِ دلتنگیِ تو از مُرداب سیاهِ چشمانم سراریز می شود!:)-لعیا ترحمی</description>
                <category>لعیا ترحمی (سیمرغ)</category>
                <author>لعیا ترحمی (سیمرغ)</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jan 2023 22:15:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در رویای تو...</title>
                <link>https://virgool.io/@simorgh7/%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-whtd2b60bpjs</link>
                <description>دیشب بعد از مدت ها خوابتو دیدم؛ همون پیرهن چارخونه زرد و آبیه با شلوار جین آبی نفتیه که دوستش داشتم رو پوشیده بودی.تو خواب خیلی مهربون و خوب بودی. غرورتو کنار گذاشته بودی . مثل قبلاً ها کنارم نشستی.نگاهی به اشکام انداختی. اونا رو با انگشتات پاک کردی.با لبخند ازم پرسیدی:-حالت خوبه؟نگاهی به چشمای نسکافه ای رنگت انداختم. اشاره ای به اشکام کردم و جواب دادم:-به نظرت خوبم؟ لبخندت کم کم تلخ شد و گفتی:-فکر می کنی من این چند وقته خوب بودم؟تو که نمیدونی من چی کشیدم! توی همون حالت چند دقیقه ای نگاه هامون به هم گره خورد.بالاخره تو بودی که اون گرهِ کور رو از هم باز کردی. روی تخت دراز کشیدی و منو وادار کردی که پیشت دراز بکشم. منو انقدر به خودت نزدیک کردی که تو بغلت فرو رفتم. دستتو انداختی زیر سرم و با اون یکی دستت گوشیتو از جیبِ شلوارت درآوردی.شروع کردی به نشون دادن کلیپ های طنز تا یکم  از اون حال و هوای غمناک در بیایم. نمی دونم کلیپ چندم بود که وقتی داشتی می خندیدی، چشمم به اون چاله ی عمیق روی گونه ات خورد. با ذوق انگشتمو روش فشار دادم و گفتم:-چرا من اینهمه مدت اینو ندیده بودم؟دوباره خندیدی و جواب دادی:-فقط وقتایی که با تو ام معلوم میشه. چون فقط اون موقع ست که از ته دلم می خندم!گونه هام گوجه ای شدن و سرمو تو یقه ات فرو بردم. ته دلم برای این دلبریات غنج رفت. دلم براشون تنگ شده بود! همونطور که سرخوش داشتم خودمو تو یقه ات خفه می کردم، یکدفعه یه انرژی بزرگی که نمی دونم از کجا اومد، بهم وارد شد. داشت منو کم کم ازت دور می کرد. دستت رو به سمتم دراز کردی تا بگیرمش و دوباره بیام پیشت؛ اما هر چی دستمو به سمتت دراز کردم به دستت نرسید! اشکام روی صورتم جاری شد. چشمای تو هم اشکی شده بودن. آخرین نگاه تلخمون رو بهم دوختیم. داد کشیدم:-نه...که یکدفعه از خواب پریدم. عرق کل صورتم رو پر کرده بود. دستمو زیر چشمام کشیدم. خیسِ خیس بود! سریع بلند شدم و به سمت گوشیم رفتم. آخرین بازدیدت رو چک کردم‌. بعد از یه هفته دوباره آنلاین شده بودی!نفس راحتی کشیدم. مثل اینکه تعبیر خوابم نجات پیدا کردن از نگرانی یک هفته ایم بود!○●○●به قلمِ: لعیا ترحمی (سیمرغ)??○●○●</description>
                <category>لعیا ترحمی (سیمرغ)</category>
                <author>لعیا ترحمی (سیمرغ)</author>
                <pubDate>Sun, 11 Dec 2022 21:52:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قبرِ من:)</title>
                <link>https://virgool.io/@simorgh7/%D9%82%D8%A8%D8%B1%D9%90-%D9%85%D9%86-tjnv7fadaoie</link>
                <description>آن چال گونه ی تو، آخر مرا خواهد کشت!:)《♥️?》دوربین رو گرفت جلوی صورتم و گفت:-بخندتعجب کردم و جواب دادم:-برای چی؟دوباره اصرار کرد:-بخند میخوام عکس بگیرم ازت.خیره شدم تو دوربین و لبخند عمیقی زدم.عکس رو نشونم داد. انگشتش رو از روی عکس گذاشت روی گونه ام و گفت:-این چالِ گونه رو می بینی؟سرمو به معنای تایید تکون دادم.لبخندی زد و ادامه داد:-وصیت می کنم بعد از مرگم اینجا خاکم کنن!=). . .لعیا ترحمی (سیمرغ)✍</description>
                <category>لعیا ترحمی (سیمرغ)</category>
                <author>لعیا ترحمی (سیمرغ)</author>
                <pubDate>Thu, 24 Nov 2022 17:54:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیالوگ گودال عاشقی✨️</title>
                <link>https://virgool.io/@simorgh7/%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%88%DA%AF-%DA%AF%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%84-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%DB%8C%EF%B8%8F-bz134y1r3oyw</link>
                <description>قطره اشکی از گونه اش به روی موبایل میچیکه و تایپ میکنه: -لعنت به این دوری لعنت به مردملعنت به فامیل لعنت بهشون که تا نگات کنم میگن هیزهتا صدات کنم میگن هیزهتا سلام کنم میگن هیزه:))لعیا ترحمی (سیمرغ?)</description>
                <category>لعیا ترحمی (سیمرغ)</category>
                <author>لعیا ترحمی (سیمرغ)</author>
                <pubDate>Thu, 03 Nov 2022 15:13:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوونه ی خنده هاتم:)</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D9%88%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%D8%AA%D9%85-qggyjemz3rir</link>
                <description>این داستان، دیالوگ سریال یاغی نیست! همینجوری این عکسو گذاشتم:)تلفن را کمی از جلوی دهانم دور کرده و خندیدم. با صدای زمزمه واری که از پشت خط آمد، تلفن را بیشتر به گوشم چسباندم و پرسیدم: - چی گفتی؟ نشنیدم. صدایش کمی رسا تر شد و پاسخ داد: - گفتم نخند! متعجب، سوال کردم: -چرا؟ ناراحت باشم خوبه؟ با مهارت خاصی که در دلبری کردن داشت، جواب داد: - نه. خب وقتی می خندی آدم دیوونه میشه:))❤لعیا ترحمی (سیمرغ) </description>
                <category>لعیا ترحمی (سیمرغ)</category>
                <author>لعیا ترحمی (سیمرغ)</author>
                <pubDate>Mon, 05 Sep 2022 14:26:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیالوگ رمان ماموریت عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@simorgh7/%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%88%DA%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D8%B9%D8%B4%D9%82-mqw9bdt9ygai</link>
                <description>سارا دستش را گرفت و گفت:- حالا چی میشه یه نگاهم به ما بندازی؟ و بعد چشمکی حواله ی صورت سرخ شده اش کرد. ارسلان، دست دخترک را پس زد و جواب داد: ببین! من عاشق ماه شدم، به چشمکِ ستاره های کوچیکی مثل تو هم محل نمیدم!پی نوشت: دوستان این رمان رو داخل چنل بله ام پارت گذاری میکنم. لینک چنلمم توی پست های قبلیم هست. دوست داشتید عضو بشید♡البته اگه استقبال زیاد باشه توی ویرگول هم پارت گذاریش می کنم:)?لعیا ترحمی (سیمرغ) </description>
                <category>لعیا ترحمی (سیمرغ)</category>
                <author>لعیا ترحمی (سیمرغ)</author>
                <pubDate>Mon, 29 Aug 2022 23:16:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست داشتن این شکلیه!</title>
                <link>https://virgool.io/@simorgh7/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B4%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%87-w9s1xh9c0ekf</link>
                <description> یه بار که دستم به خاطر حساسیت پوستی، قرمز و ملتهب شده بود، وقتی نگاه مامانم بهش افتاد، با لحنی که ناراحتی توش موج می زد گفت: &quot;وای دلم ریش شد&quot; اون موقع من با بیخیالی گفتم: &quot; بابا چیزی نیست، چرا شلوغش میکنی! &quot;ولی... همین دیروز تونستم احساسی که مامانم داشت رو درک کنم. وقتی تو دستتو با چاقو بریدی، ریش شدن دل که چه عرض کنم، بند بند وجودم ریش شد. انقدر نگرانت بودم که حتی متوجه موقعیت هم نشدم. حواسم نبود مامانت زیر نظرمون داره. جوری با عجله و نگرانی دویدم سمتت که نزدیک بود بیوفتم زمین! میدونی... آدم وقتی یکی رو خیلی زیاد دوست داشته باشه، حتی اگه یه خار کوچیکم بره تو پاش، حاضره تمام جونشو بده تا نبینه اون درد میکشه! آره دلبر! دوست داشتن این شکلیه :)❤لعیا ترحمی (سیمرغ) </description>
                <category>لعیا ترحمی (سیمرغ)</category>
                <author>لعیا ترحمی (سیمرغ)</author>
                <pubDate>Sat, 20 Aug 2022 16:30:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه کرده ای با من؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@simorgh7/%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-kxnakll66gp8</link>
                <description>مداد را پرت می کنم روی میز. نه، انگار نمی توانم تمرکز کنم. از آخرین دیدارمان که چهار روز پیش بود، مدام صورتش جلوی چشمم است. با آن چشم های سیاهِ مثلا بی خیالش خیلی خوب توانسته بود دلبری کند. جوری که تا چشمانم را می بندم، او با آن تیشرت ساده ی سفیدش که چقدر هم بر تنش نشسته بود، جلوی چشمم می آید. دارم دیوانه می شوم. کاش نمی فهمیدم... کاش نمی فهمیدم او هم هنوز مرا دوست دارد.کاش دوباره نمی دیدمش. داشتم زندگی عادی خودم را می کردم. داشتم فراموشش می کردم که دوباره ظاهر شد. دوباره آمد، دل را ربود و رفت. من ماندم و جانی که قلبش در چشمان اوست. آری! دوباره قلبم را در آن دو گوی سیاه جا گذاشتم! و حالا هر کاری را می خواهم شروع کنم، باز هم او در ذهنم سبز می شود. باز هم او، باز هم او و باز هم او.... کاش چمدانش را جمع کند و از ذهنم بیرون برود. حداقل فقط برای امشب. فردا امتحان دارم و هر کلمه ای که می بینم، گویی نقش او در آن کشیده شده است و تصویرش جلوی چشمم می آید. محوش می شوم و هیچ چیز از این درس کوفتی نمی فهمم. به راستی، او با من چه کرده است که این قدر دیوانه و مجنون شده ام؟ لعیا ترحمی (سیمرغ) </description>
                <category>لعیا ترحمی (سیمرغ)</category>
                <author>لعیا ترحمی (سیمرغ)</author>
                <pubDate>Sun, 31 Jul 2022 17:26:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توجه! توجه!</title>
                <link>https://virgool.io/@simorgh7/%D8%AA%D9%88%D8%AC%D9%87-%D8%AA%D9%88%D8%AC%D9%87-vkqumfsynyr7</link>
                <description>سلام دوستان! امیدوارم حالتون خوب و قلبتون بنفش باشه! تصمیم گرفتم یه چنل بزنم و نوشته هامو اونجا منتشر کنم؛ این به این معنی نیست که دیگه توی ویرگول فعال نباشم ولی خب توی اون چنل فعال ترم. چنلم خیلی زیادی تازه تأسیسه? یعنی فعلا هیچکی توش عضو نشده. لینکش رو میذارم، خوشحال میشم اونایی که پیام رسان &quot;بله&quot; رو دارن، اگه دوست داشتن عضو بشن?بلکه ما هم از این صفر بودن در بیایم:)???لینک چنلم:??https://ble.ir/dar_vasfe_oo7عکس پروفایل چنلمه:)?</description>
                <category>لعیا ترحمی (سیمرغ)</category>
                <author>لعیا ترحمی (سیمرغ)</author>
                <pubDate>Wed, 27 Jul 2022 15:30:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لبخند عسلی:)</title>
                <link>https://virgool.io/@simorgh7/%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-%D8%B9%D8%B3%D9%84%DB%8C-gpanfjjgb2jl</link>
                <description>شونه به شونه هم توی پیاده رو قدم میزدیم که یکدفعه صورتش جمع شد و لب جدول نشست.- وای رایان ، حالم بده!چهرم رنگ نگرانی گرفت، کنارش نشستم و گفتم:- چت شده؟- فکر کنم قندم افتاده.یکم مکث کرد، تو چشام خیره شد و با لحن التماس گونه ای ادامه داد:- رایان میشه یکم بخندی؟ چشمام از تعجب گرد شد.- وا برای چی؟ - تو بخند.نگاهی به چهره اش انداختم؛ مثل دختر بچه های مظلوم، بهم زل زده و منتظر جواب من بود. همون نگاهه کار خودش رو کرد و ناخداگاه، بلند خندیدم.لبخنده پر رنگی زد و گفت:- آخیـــش! قندم اومد سر جاش! :)❤اگه بدونید خنده هاتون چه انرژی به کسی که عاشقتونه تزریق میکنه، هیچوقت از خندیدن دست نمیکشید:)♡لبتون خندون،همراه با قلبی بنفش:))) ?لعیا ترحمی (سیمرغ) </description>
                <category>لعیا ترحمی (سیمرغ)</category>
                <author>لعیا ترحمی (سیمرغ)</author>
                <pubDate>Mon, 25 Jul 2022 15:57:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیالِ آغوشت</title>
                <link>https://virgool.io/@simorgh7/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%90-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4%D8%AA-urvn8by9qwck</link>
                <description>پتو را تا گردنم بالا می کشم. نه، باز هم این سرمای شوم ولم نمی کند! از وقتی دیگر مرا در آغوشت نکشیدی، سرما در سلول سلول بدنم نفوذ کرده و قصد بیرون آمدن ندارد! گویی فقط آن گرمای نابِ آغوشت می تواند سلول های یخ زده را ذوب کند.به سقف خیره می شوم. سعی می کنم فقط تصور کنم الآن در بندِ آغوشت زندانیم بلکه کمی گرما به این جانِ یخی تزریق شود. انگار دارد جواب می دهد. آری! تو با دستانت حصاری دور تنم ایجاد کرده ای. سرت روی قلبم است؛ می توانی صدای بلندش را به راحتی بشنوی. آنقدر محکم خودش را به سینه می کوبد که می ترسم زخم و زیلی شود! حتی با فکر کردن به آغوشت بدنم گرم و ضربان قلبم تند می شود. حال اگر همه اینها واقعی باشد، چه می شود؟!لعیا ترحمی (سیمرغ) </description>
                <category>لعیا ترحمی (سیمرغ)</category>
                <author>لعیا ترحمی (سیمرغ)</author>
                <pubDate>Tue, 19 Jul 2022 20:56:18 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>