<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های dot</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@simplerira</link>
        <description>او نیست با خودش.
 او رفته با صدایش، اما خواندن نمی‌تواند...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:36:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>dot</title>
            <link>https://virgool.io/@simplerira</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فلسفیدن در باب دوست ( از اون قشنگاش)</title>
                <link>https://virgool.io/@simplerira/%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%B4%DA%AF%D9%84-ervn16omz07h</link>
                <description>هر چیز یه شروعی داره. بعضی وقتا یه شروع سخت.این هفته می‌شه چهارمین هفته از شروع کلاس‌های تابستونیم.برایند آدم‌های کلاس‌مو دوست دارم. با بچه‌های جدید کلی ارتباط گرفتم. اما... بازم معنیش این نیست که شروع گفت و گو برام آسونه.آدم‌های جالبی توی کلاسم پیدا می‌شن.مثلا یکی داریم که اگه یه روز آزاد باشه بالای 12 ساعت پشت کامپیوترش مشغول بازی ویدئویی می‌شه.یکی هست که به قول خودش ترکیبی از آثار بتهوون و انوشیروان روحانیه؛ از بس که در حیطۀ علایقش همه چی پیدا می‌شه.یا یکی دیگه از فرزانگان اومده اینجا و همه درس‌ها عملا براش تکراریه؛ چون پارسال همه‌شون، و حتی فراتر از اینا رو خوانده.و در کنار همۀ این مدل آدما، یه سری دیگه داریم که از لحاظ ظاهری واقعا حرفی برای گفتن نمی‌ذارن.و بیا صادق باشیم. چهره آدما یکی از اولین و مهم‌ترین فاکتورهاییه که ما برای دوستی درنظر می‌گیریم؛ چه خودآگاه و چه ناخودآگاه.حالا اگه آگاهانه باشه وضعیت یکم دشوار می‌شه.مثلا یه فرد A داریم که پیانیسته و تو هم به موسیقی علاقه‌مندی. این می‌تونه یه نقطه شروع خوب برای گفت و گو باشه. دیگه خیلی هم برات مهم نیست طرف چه شکلیه.اما فرض می‌کنیم که تو به خاطر چهرۀ خاص فرد B بهش جذب شدی. حالا باید خودت بگردی نقطۀ مشترک پیدا کنی و انگار یه مرحله کارت سخت‌تر می‌شه.حالا، تو می‌دونی که A در پیانو زدن ماهره. تو براش احترام قائلی و خودت رو پایین‌تر و بی‌تجربه‌تر از او می‌دونی.(حداقل در بحث مهارت موسیقی)اما دربارۀ فرد B چی؟ خب تو ممکنه دوباره خودت رو پایین‌تر از اون بدونی، اما این دفعه در یک ویژگی ظاهری؛ چیزی که در اولین نگاه باهاش مواجهی. فرقی نداره موضوع صحبت‌تون چی باشه، در هر صورت موقع صحبت باید به یه صورت ثابت نگاه کنی و به یه جفت چشم ثابت خیره بشی..البته که این پایین بودنه صرفا چیز بدی نیست؛ من خیلی عادی و باصلح پذیرفتم که بلد نیستم پیانو بزنم، یا پذیرفتم که یه چهرۀ معمولی دارم.بیشتر مقصودم اون فاصله، اون اختلافه‌ست که ممکنه برداشتن قدم اول برای ارتباط رو مشکل کنه.بیا یه قدم برگردیم عقب؛ اصلا چرا می‌خوای یه گفت و گو رو شروع کنی؟ چرا می‌خوای با کسی دوست باشی؟ هر تصمیمی حتما یه دلیل توی ناخودآگاه براش هست. من توی فرد A ویژگی‌های خوبی دیدم که دوست دارم با بودن کنارش، ازش اثر بگیرم. شاید هدفم از دوستی باهاش این باشه که خصوصیت‌هایی مثل استمرار و تلاش رو ازش یاد بگیرم و در مسیر رشد فردیم به کار ببرم.ولی آیا دوست شدن با فرد B من رو به آدم زیباتری تبدیل می‌کنه؟ زیبایی یه عادت یا مهارت نیست. پس اگه دوست شدن با B به من چیزی اضافه نمی‌کنه، پس چرا هنوز مشتاق گفت و گو باهاشم؟من دو جور بهش جواب می‌دم:یک: هر آدمی برای خودش یه کتاب مفصل و کامله. از بین این صفحه‌ها حتما یکی دوتا جمله به‌درد بخورت می‌تونی پیدا کنی، هر چقدر هم فضای ناآشنا و متفاوتی داشته باشه.به قول حافظ که می‌گه:از بُتان آن طلب ار حسن شناسی، ای‌دل / کین کسی گفت که در علم نظر بینا بودپس اگه خوب بگردی، شک نکن که چند تا جمله قصار خوب دستتو می‌گیرن.دو: آدما همیشه از همون اولِ اول به زیبایی تمایل داشتن و دارن. کلی دلیل هم براش آوردن؛ مثلا شوپنهاور که می‌گفت این برمی‌گرده به تمایل ما برای داشتن فرزندان و نسلی با فضیلت، یا عُرفا که اعتقاد دارن خداوند در تمام زیبایی‌ها متجلیه.کسی هنوز به دلیل قطعی‌شو نمی‌دونه. تنها چیزی که می‌دونیم اینه که کنار یه آدم خوشگل حس خوبی داریم.و خب اگه با برقراری ارتباط و شروع یه دوستی بشه این حس خوب رو همواره نگه داشت، چرا که نه؟این پست دیدگاه من نسبت به موقعیتیه که توش قرار دارم.متوجه شدم که شروع گفت و گو مهارتیه که واقعا نیاز دارم بیشتر تمرینش کنم.امروز پیشرفت خوبی داشتم. خودم اینطور فکر می‌کنم. امیدوارم تو این هفته باقی‌مونده همین‌طور بر دانشم بیفزایم و بتونم گلیمم رو از آب بکشم. اگه شما کمک یا پیشنهاد یا تجربه دارین خوشحال می‌شم بخوانم :)یکشنبه، ۲۶ مرداد ۱۴۰۳</description>
                <category>dot</category>
                <author>dot</author>
                <pubDate>Sun, 18 Aug 2024 19:15:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوشه‌چینی ما از شب‌های عزا</title>
                <link>https://virgool.io/@simplerira/%D8%AE%D9%88%D8%B4%D9%87-%DA%86%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B2%D8%A7-lvuz7ikoh2fr</link>
                <description>دیشب نه، پریشب ۸ محرم، مامان بابام آماده شده بودن برای رفتن به یه مجلس عزاداری امام حسین (ع). گفتن بیشتر به هوای سخنرانش می‌خوان برن اونجا.اون روز من از ۱۱ تا ۵ بعداز ظهر بیرون بودم -با تحرک زیاد!- و رسیدم خونه تقریبا هلاک بودم.پیش فرض هم این بود که شب رو خونه بمونم. اما انگار که وحی بهم شده باشه یا اینکه نخوام چند ساعت قبل خوابم رو با خودم مواجه باشم، شال و کلاه کردم و حدود ساعت ۹ شب همراه‌شون زدم بیرون.و بذار بگم، بهترین تصمیم رو گرفتم.آقای سخنرانی که انگیزه والدینم برای این مجلس بود استاد ناصر مهدوی بود.جزئیات رو نمی‌گم، یکم ماجرا رو می‌برم جلوتر و قسمت اصلی رو تعریف می‌کنم.من و مامان در قسمت خانم‌ها، یکی خسته‌تر و کوفته‌تر از اونیکی به دنبال یه جا که تکیه بدیم و در انتظاریم که نوبت به سخنرانی برسه. تا اینکه آقای مهدوی میکروفون رو به دست گرفت.اولش خیلی توجه نمی‌کردم، دفتر و قلمی که دستم بود رو مهم‌تر می‌دونستم و همین‌طور داشتم می‌نوشتم که گوشم به صدای پشت بلندگو خورد و کم کم گرم شد.بحث، بحث خرسندی بود.خرسندی یعنی این که درونت صلح باشه. یعنی به اون آرامش درونی رسیده باشی.لذت یک هدف نیست، لذت پاداشه. پاداش خرسندی.دنیا یک اتاق انتظار برای آخرت و خوبی و خوشی نیست.هیچ انسانی نمی‌تونه ادعا کنه از راهی غیر خوبی و نیکی می‌شه به خرسندی رسید. دنیا یه چیزی را ثابت کرده، که در مصیبت‌ها یا خوش اقبالی‌ها بین آدما فرق نمی‌ذاره؛همون‌طور که آدم‌های پست و ستمگر دچار بیماری می‌شن، انسان‌های درستکار هم می‌تونن دچار مریضی و بیماری بشن. هر اتفاقی بیفته برای آدم خوب و بد به طور مساوی هست.اما مجازات، مجازات حقیقی درون آدم رخ می‌ده. اون حس عذابی که در وجود آدم باشه از هر تنبیه و مجازات بیرونی بدتره...با خودم گفتم، عجب حرف‌هاش به دل و جانم می‌شینه! چقدر با ذهنیت من هم‌سوئه!خلاصه که، از اونجا به بعدش رو با دقت گوش دادم. برام جالب بود که چطور هم به فیلسوف‌ها و اسطوره‌های غربی مسلطه (خدایان یونانی، نیچه، کانت..) و هم ارادت خاصی به شعرا و عُرفای خودمون داره (مولوی، حافظ، محمد غزالی..) و چقدر خوب از هر دو طرف یاد و نقل قول می‌کنه.در نهایت، آقای مهدوی عقیده داشت که نبرد کربلا نبرد خوب بودنه. نبردی برای ترویج آزادی، آزادگی و خوب زیستنه. اینکه خوشبختی درون آدم پدید میاد و امامان و شخصیت‌های مطرح عاشورا همگی خوشبخت بودند.شاید همۀ حرف‌هاش برام نو و تازه نبود، اما یه یادآوری و تلنگر خوبی شد و البته حس کنجکاوی در من ایجاد کرد که دربارۀ خود آقای ناصر مهدوی بیشتر بدونم.دیشب هم که شب عاشورا بود، مامان و بابام رو تشویق کردم که دوباره به همین مراسم بریم.شانس خوب ما یه جای خیلی خوب گیرمون اومد و قشنگ تو سه متری استاد بودیم.دفتر و مدادم آماده بود و این سری از ابتدا با دقت گوش دادم و با تمام وجودم صحبت‌هاشون رو قورت دادم.جامعه غرب از قرن ۱۸ میلادی پیشرفت کرد و از اون غفلت و خواب‌آلودگی خودش بیرون اومد، اما چطور؟ اون‌ها به گذشته خودشون نگاه کردن، قهرمانان‌شونو دیدن. اسطوره‌ها رو دیدن و باور کردن آدمی فراتر و وسیع‌تر از چیزیه که تصورشو داشتن. اونا فهمیدن دامنۀ اختیارات و عرصۀ وجود انسان خیلی خیلی وسیعه. اما ما چطور؟ ما با دست‌های خودمون قهرمان‌مون رو کشتیم. قهرمان ما دیگه اسطوره نبود، خیالی نبود، قهرمان ما امام حسین بود، و ما ازش یک انسان مظلوم ضعیف ساختیم. ما هیچ وقت از روح بلند و جرئت زیستن امام حسین چیزی نگفتیم...مثالی امروزی‌اش هم بررسی شد،که اگه انسان خودش رو انقدر محدود و ناچیز نبینه، یک دیکتاتور هیچ وقت نمی‌تونه او رو زیر سلطه خودش ببره. دیکتاتور خودش ناتوانه، خودش برده‌ست. این جامعه‌ست که به اون قدرت می‌ده.امشب آخرین مجلس برگزار می‌شه. بی‌اندازه مشتاقم که این جلسه رو هم بشنوم.می‌دونی چیه، در واکنش با هر اطلاعات و علم جدیدی که بهم اضافه می‌شه سعی می‌کنم یه چیزی رو همیشه در ذهنم زنده داشته باشم:...پشت صحنۀ یک واقعیت ساده همه چیز می‌تواند باشد. شما هر چه بیشتر از پشت صحنه‌ها خبردار شوید جهان‌تان بزرگ‌تر می‌شود اما تسلیم هیچ پشت صحنه‌ای نشوید...این جمله در کتاب &quot;شعر نو برای مبتدیان جوان&quot; نوشته شده و منظورش برداشت‌های متفاوت از شعرهای نیما یوشیجه، اما به نظرم این طرز فکر رو می‌شه به ابعاد دیگۀ زندگی هم تعمیم داد.به نظر من نمی‌شه تمام عقیده‌های یک نفر رو کاملا تأیید یا رد کرد. ولی خب گاهی اوقات می‌شه به این نتیجه‌گیری رسید که شیوۀ فکری فلان فیلسوف، فلان استاد، فلان دانشمند، فلان عارف... در حال حاضر برای من جوابه و چیزیه که بیشتر از همه می‌تونه نیازها و دغدغه‌های من رو برآورده کنه.و این چند روز، شخصیت آقای ناصر مهدویه که برام جالب شده و می‌خوام دنبالش کنم و ببینم چی دستگیرم می‌شه. و بابتش هم خوشحالم. نه صرفا بابت آشنایی با ایشون، بلکه بابت این شور و شوقی که در خودم می‌بینم که یه مسیر رو پیش گرفتم و برای یادگیری پیوسته در تلاشم.از خدا می‌خوام این انگیزه ادامه‌دار بشه. اگه ترشی نخورم یه چیزی می‌شم به خدا. 😁😅پ.ن: بعد از قرنی (اغراق نمی‌کنم) یه شعر کلاسیک از سعدی حفظ کردم. دوست دارم راجع به اونم صحبت کنم اما خب به این پست نمی‌رسه. شاید فردا.۲۶ تیر ۱۴۰۳</description>
                <category>dot</category>
                <author>dot</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jul 2024 11:49:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غربت بعد رفتن مهمون</title>
                <link>https://virgool.io/@simplerira/%D8%BA%D8%B1%D8%A8%D8%AA-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D9%85%D9%87%D9%85%D9%88%D9%86-fnnfqyonoltr</link>
                <description>امروز چه روز عجیبی بود.در عین حال که فکر می‌کنم هیچ کار مفیدی انجام ندادم، می‌بینم تقریبا داشتم کشته می‌شدم.از نزدیکای هفت که بیدار شدم تا لحظه‌ای که مهمون بیاد - بگیر حدود یازده و نیم- مثل فرفره دور خونه می‌چرخیدم مرتب کاری و آماده‌سازی می‌کردم.راستشو بخوام بگم.. این مهمون‌مون یه خانم خیلی خاصیه.. مخصوصا برای من، برای من خیلی خانم مهم و ویژه‌ایه. برای همین تا یه ربع اول یه هفت باری به مُردم، تا آسمون هفتم بالا رفتم، بعد زنده شدم.تقریبا تمام پذیرایی با من بود.راند اول آب طالبی و هندونه،راند دوم آجیل و میوه، بعد که دو مدل غذا + سالادیه ساعت بعدش بستنی (تیرامیسو و میوه‌ای)و از اونجایی که شب قبلش زحمت کشیدم کیک پختم، یه سری هم دمنوش با کیک خوردیم. مهمون‌هایی که اهل رو دروایستی نیستن روی سر من جا دارن. به خدا!یعنی چی که تعارف کنه مهمون؟! وقتی می‌گم ایشون خاصه یعنی اهل این لوس بازیا نیست. 😌داداشم بازی‌هاشو آورد سرگرم شدیم،مامان فرصت رو غنیمت شمرد هرچی سعدی و حافظ و مولوی داشت آورد گذاشت جلو مهمون که بشین برامون بخوان. (رشته تحصیلی مهمان جان ادبیاته)در این بین کلی خاطره رد و بدل شد. موضوعات قشنگی هم بودن؛ عشق، ملاقات شمس و مولانا، تحلیل چندتا شعر سعدی، یه فال حافظ، پادکست خوب، پرنده‌ها...بعدشم که یه فیلم برداری داشتیم، و خلاصه که تا ساعت پنج بعد از ظهر مشغول بودیم.کلی بهمون خوش گذشت. هم به ما، هم به مهمون خانم. 🥰انگار نه انگار همین چند دقیقه پیش تا خرخره از خوردنی انباشه شده بودم؛ همین جور از گیلاس‌های روی میز بر می‌داشتم و قورت می‌دادم.جلوی تلوزیون نشسته بودم. برخلاف همیشه که داداشم اولین نفر به فکر پخش فیلم میفته، کنترل رو گرفتم و قسمت چهل و نه قهوه تلخ رو گذاشتم.فقط می‌خواستم حواسم رو پرت کنم.حواسم رو پرت کنم از جای خالی روی مبل، از سکوت، حتی از نور چراغ‌های هال که کم سوتر به نظر می‌رسیدن.صدای زنگ در و ورود بابا.تا به خودم بیام می‌بینم با لباس راحتی کنارم نشسته و مثل من به صفحه تلوزیون خیره‌است. البته بیشتر به ظرف آجیل خیره‌ست تا سریال.- خب امروز چطور بود؟ مهمون کی رفت؟با چندتا جواب کوتاه مکالمه رو بستم. دیگه حتی حوصله صحبت رو هم ندارم.به تیتراژ پایانی رسید. پاشدم به مقصد اتاق.رفتم رو تخت، برای اولین بار در این چند ساعت گوشی‌مو باز کردم. دیدم فیلم و عکسامونو فرستاده. دلم نمیومد نگاشون کنم. یکم بین استوری‌های اینستا چرخ زدم.اینجور وقتا که تو حس و حال غربتم سریع می‌رم سراغ آهنگ نفس از مهدی یراحی.چند دور گوشش دادم، چند دور فیلم‌ و عکس‌ها رو مرور کردم.یه جاهایی خندیدم، یه جاهایی اشک ریختم.و یکدفعه، یکدفعه نمی‌دونم چی شد، اما حس کردم این حجم از احساس و انرژی درون من فقط به دویدنه که می‌تونه خالی بشه.از تختم پریدم بیرون، تا هال دویدم که: مامان! بابا! پاشین بریم باشگاه!بنده خداها هم خسته بودن یا نبودن آماده شدن برای پیاده‌روی شبانه.خلاصه که، سر جمع پنج کیلومتر دویدم. اونم با پستی بلندی!بهترین تصمیم همین بود.الان یه ربع به یازده، با موهای نیمه خیس، خسته اما راضی پشت مانیتور نشستم و می‌نویسم:بعضی وقتا با غم اینطوری باید برخورد کرد.۲۱ تیر ۱۴۰۳</description>
                <category>dot</category>
                <author>dot</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jul 2024 22:59:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الو؟ تویی؟؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@simplerira/%D8%A7%D9%84%D9%88-%D8%AA%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%B1%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-bcdjbtlaivuv</link>
                <description>پروژه امروز اتاق تکونی بود.هر چقدر بهش فکر کردم دیدم تمیزکاری از کارهای دیگه‌ای که باهاش وقتم رو هدر می‌دم خیلی مفیدتره، پس پارچه رو پهن کردم، قفسه‌های کنار تختم رو خالی کردم و افتادم به جون هر چی بود و نبود.در حین کار جدیدترین قسمت پادکست دغدغه ایران رو هم گذاشته بودم پشت صحنه پخش بشه.گردگیری کردم، هر کتاب رو سر جای خودش گذاشتم. براشون جا باز کردم، بعضی‌ها رو منتقل کردم یه قفسه دیگه.فکر کنم سر جمع دو ساعتی زمان برد.صبح، قبل از هر اتفاق دیگه‌ای، کوله‌ام رو انداختم رو دوشم به مقصد کتابخونه.اَد راس ساعت هشت دم در بودم.مسئول اصلی هنوز نیومده بود که کتاب‌هامو تحویل بدم بهش.نگهبان بهم گفت تا مسئول نباشه نمی‌تونم وارد مخزن بشم، پس منم خیلی ساکت و مودب روی صندلی منتظر شدم.مدت کوتاهی بعد، درهای کتابخونه باز شد و خانم جوانی از ورودی گذشت.سریع شناختمش؛ چهارشنبه توی همایشی که کتابخونه برای تحلیل کتاب &quot;مربای شیرین&quot; ترتیب داده بود حضور داشت. خودشو مهتاب معرفی کرده بود. صدای رسا و مجری‌طوری داشت و خیلی خوب و روون می‌خواند.همینطور که داشتم خاطراتم رو بازیابی می‌کردم نگاهم رو روش نگه داشته بودم که ببینم متوجه من می‌شه یا نه.سرش رو به طرفم برگردوند و با یک لبخند بهم ثابت کرد منو شناخته.چند دقیقه‌ای داشت با نگهبان سر و کله می‌زد بعد وارد سالن مطالعه شد، اما بعد چند ثانیه دوباره مسیر رو برگشت و با چند قدم خودشو رسوند به صندلی مقابل من.«انگار دارن تمیزکاری می‌کنن.»شروع کردن صحبت راحت‌تر از چیزی بود که تصور می‌کردم. اسمم رو به خاطر داشت. ازم تعریف کرد و گفت چه اطلاعات خوبی درباره کتاب‌ها دارم و معلومه که خیلی مطالعه می‌کنم.منم درباره خودش پرسیدم. گفت دو روز دیگه کنکور ریاضی داره و هر روز از صبح میاد کتابخونه.  و اینکه چون تازه ۲۵ مرداد ۱۸ ساله می‌شه کلی پدرش دراومده که راضی بشن راهش بدن.اعتراف می‌کنم که خوشحالم دوباره دیدمش. شاید بتونیم در آینده دوست‌های خوبی بشیم.گفتم دوست.امروز یه شجاعت عجیبی به خرج دادم.تلفن خونه زنگ زد. دوست مامان بود و گفت هر موقع مامان برگشت بگم زنگ بزنه بهش.تا اینجا مهم نیست، مهم زمانیه که تماس قطع شد، اما تلفن رو هنوز محکم نگه داشته بودم.با خودم گفتم: دیگه وقتشه برگردی. برگردی به گذشته. به تخته گچی، به همون جایی که اولین بار تونستی اسمت رو بخوانی. برگردی به همون روز اول که به بغل دستیت سلام کردی و به یه دوران دوستی طلایی کلید انداختی.در این شش سال، حتی یک بار هم از نیایش چیزی نشنیدم.یادم نیست چرا، اما کلاس سوم حسابی لج کرده بودیم و با خاطره خوبی از هم جدا نشدیم.  اما دو سال اول، ما جدانشدنی بودیم. از همون دوستی‌های بچگی که به برای خیالبافی و جنب و جوش‌هات  یه همدم پیدا می‌کنی و حاضر نیستی ازش دل بکنی.تنها چیزی که از اون سال‌ها برام مونده بود یه شماره تلفن بود.همیشه برام جای تعجب و حیرت بوده که چطور من، منی که کوچک‌ترین چیزها رو فراموش می‌کنم این هشت تا عدد هیچ وقت از ذهنم بیرون نرفته.تلفن همچنان تو دستم بود. آروم عددها از حافظه‌ام روونه صفحه کلید می‌کردم: شصت و شیش.. چهل و نه...بوق.- بله؟اولش یکم من من کردم.-منزل خانم زنگنه؟- بله بفرمایید.شکه شده بودم. واقعا مامان نیایش بود. انگار انتظار نداشتم جوابی بشنوم. یا هر جوابی جز بله بفرمایید.- امم.. من دوست نیایش هستم.برای حدس اول اسم یکی رو برد. گفتم نه، ری‌را هستم.تا گفتم ری‌را، یک مرتبه گل از گلش شکفت.- ری‌را تویی؟؟!اگه بدونی چقدر هیجان‌زده شد وقتی اسمم رو شنید.اصلا توقع نداشتم منو بشناسه، ولی منو یادش بود.سریع مدرسه، رشته و معدلم رو پرسید.به نظر می‌رسید تو همون چند جمله اول تاثیر خوبی روش گذاشته بودم.اولش انگار نمی‌خواست از پشت خط بره کنار، اما آخرش گوشی رو داد به نیایش و صحبت اصلی شروع شد.انصافا کسی انتظار نداره دوست سابقش بعد شش سال تو یه بعد از ظهر تابستونی خیلی اتفاقی زنگ بزنه بهت.صداش رو شناختم، حس خوبی داشت.خودم رو با هر چیزی آماده کرده بودم. حتی آماده بودم با یه نوجوون نچسب و سطحی مواجه شم که هیچ حرف مشترکی نتونیم بسازیم، اما اون قدرها هم ناامید نشدم.بدتر از من، چیز زیادی تو خاطرش نبود، ولی خب معلوم بود به اندازه من از اتصال دوباره مون خوشحاله.شماره خودشو بهم داد و تو تلگرام مشغول چت شدیم.کوتاه بود. یعنی خبر عجیب غریبی بین‌مون رد و بدل نشدن و بعدش هم اتفاق خاصی نیفتاد.آخرش نمی‌دونستم باید به چه نتیجه‌ای برسم. این دختر همون نیایش قدیمه یا یه دختر غریبه؟به هر حال، اتفاق جالبی بود برام.و خوشحالم این کار رو کردم.خیلی دوست دارم ماجرای جمله مرموز فرانسوی رو هم تعریف کنم، اما وقت نمی‌شه.ان‌شالله فردا.الو؟۱۸ تیر ۱۴۰۳</description>
                <category>dot</category>
                <author>dot</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jul 2024 00:06:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع تابستون</title>
                <link>https://virgool.io/@simplerira/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%86-olpvzrpipf3i</link>
                <description>حس خوبی نسبت به این تابستون دارم.تا الان همه چیز خوب بوده و مثل همیشه به آینده امید دارم.کارهای متفرقه زیادی انجام دادم. نه صرفا کارهای مفید. بعضی وقتا کمتر مفید.از آخر شروع می‌کنم به اول.آدری زیبا.امروز صبح با حال خوبی وارد باشگاه و خارج شدم. یکی از خانم‌ها گفت چهره‌ام دوست داشتنی‌تر شده و دارم بزرگ می‌شم.هر دفعه به آیینه‌ای می‌رسم از ته دلم لبخند می‌زنم و حس قشنگی دارم؛ کلی خداروشکر می‌کنم و به خودم اطمینان می‌دم که تا تهش کنارت می‌مونم و هر کاری لازم باشه بی‌منت برات انجام می‌دم.قول دادم که این حس خوب رو برای همیشه نگه دارم؛ حتی اون روزی که زیر چشمام گود و سیاه باشه یا وزنم بیشتر باشه یا حتی روزی که چین و چروک‌ها اثرشون پیدا شه. همه چیز که ظاهر نیست.بگذریم.این اولین تابستونیه که بیرون رفتن با دوستام رو هم توی برنامه‌ام گذاشتم. یک هفته پیش یکشنبه بود که گفتیم همدیگه رو ببینیم. بنده خدا فکر می‌کرد کارش با من دوازده اینا تموم بشه، ساعت پنج تازه از هم خداحافظی کردیم به سمت خونه‌هامون! حالا این که کی رسیدیم جای خودش!ببینم این هفته کیو زا به را می‌کنیم 😁😈همون یکشنبه در راه برگشت به خونه گفتم بذار شانس‌مو امتحان کنم اگه کتابخونه باز بود برم عضویت بگیرم.از شانس من باز بود و منم شاد و خندان وارد شدم. - ببخشید عزیزم، ما به زیر دوازدهم عضویت نمی‌دیم.یه لحظه موندم. آخه یعنی چی؟ من که دو سال پیش اینجا عضو بودم!مثل اینکه مدتی بچه‌های شر دبیرستانی میومدن آتیش می‌سوزندن (در کنارش سیگار و مواد هم آتش می‌زدند گویا) برای همین این قانون رو وضع کردن.خانمه که دید نه، به قیافه‌ام نمی‌خوره عامل فساد باشم گفت حالا شاید یه استثنا قائل بشیم.در حال حاضر می‌تونم کتاب قرض بگیرم اما از سالن نمی‌تونم استفاده کنم. (اصلا منم  از اول کتابخونه رو برای کتاب‌هاش می‌خواستم، نه سالن مطالعه)دوتا کتاب سیاسی گرفتم، دوتا جلد شاهنامه.هیچ کدومو کامل نخواندم هنوز. ان‌شاالله به زودی.کتاب‌های سیاسی رو گرفتم چون جدیدا به سیاست علاقه‌مند شدم.از پس این انتخابات، این موضوع برام جدید و جالب اومد. وقتی دیدم خیلی پرتم از ماجرا، غرورم کمر بست به بالا بردن آگاهی. البته که یه هدف قدیمی‌تری هم دارم؛ چند وقت پیش یه کتاب &quot;آمورش شعر نو&quot; گرفتم دستم. خیلی منطقی از کارهای نیما یوشیج شروع شد. هی پیش می‌رفتم، هی غیرقابل درک می‌شد. خیلی از شعرهای نیما براساس وضعیت جامعه و مملکت اون دوران سروده شده بودن. منم هیچ زمینه واضحی از اون دوران نداشتم که درک کنم جناب اصلا داره درباره چی صحبت می‌کنه، همین شد شعله انگیزه‌ام خاکستر شد و کتابه رو گذاشتم کنار.آخه از بداقبالی من -ما- خود کلمه سیاست گره خورده با بزرگسال و دانشمند علوم انسانی. مگه از زیر سنگ بتونی چندتا مطلب ساده و نوجوون‌پسند پیدا کنی که برای کلمه به کلمه‌اش دستت به دامن دهخدا نباشه!تو این دو سه هفته‌ای که مثلا مشغول تحقیق و مطالعه و بررسی سیاست‌ها و حکومت‌ها و سلسله‌ها بودم، هر قدم بیشتر بهم ثابت می‌شد هیچی نمی‌فهمم.برای همین می‌گم بیام محدودترش کنم که منابع کمتری هم بخواد. مثلا محدودش کنم فقط به ایران و در ایران محدودش کنم به قرن اخیر. گمونم اینطوری بهتر باشه.اصلا می‌تونم شالوده‌ای از هر چی فهمیدم رو همینجا بنویسم تا بلکه به یه جمع بندی برسم.خلاصه که مشغولم، مشغول.چندتا هم پی‌نوشت این پایین بیام:به نظرم یکی از افتخارآمیزترین فعالیت‌های اخیرم حفظ کردن ترانه Черноглазая казачка بوده. بدون کمک پسرخاله تحصیل کرده در بلاروسم قطعا نمی‌تونستم حتی بخوانمش، اما خب بسیار بسیار جان کندم که الان می‌تونم روان و سلیس بخوانم 🦾(خیلی بامزه‌ست معنیش! ماجرای یه سرباز روسه که یه جایی می‌ایسته و یه دختر قزاق زیبا نعل اسبش رو عوض می‌کنه. سرباز که از دختر اسمش رو می‌پرسه، دختر می‌گه: تو اسم من رو در زیر سم‌های اسبت می‌شنوی. حتما پیشنهادش می‌کنم. خود خواننده‌اش که نمک خالصه!🥰) این چیز خوبیه.۱۷ تیر ۱۴۰۳</description>
                <category>dot</category>
                <author>dot</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jul 2024 14:04:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به روز عالی برای ایمو شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@simplerira/%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%85%D9%88-%D8%B4%D8%AF%D9%86-wp6oizbm9yum</link>
                <description>از آزمون علوم برگشتم، و جدا حس می‌کنم کوه کندم.بذار ماجرامو برات تعریف کنم. از بعد عید بود که کم کم بچه‌های کلاس‌مون شروع کردن به جو دادن دربارۀ امتحان نهایی. بعد اوایل اردیبهشت کادر مدرسه و دبیرها هم اضافه شدن و روز به روز با تصویرهای وحشتناک از نهایی بمب‌بارون می‌شدیم.و بذار بگم، من اصلا بچۀ استرسی نیستم. کم پیش میاد توی لیست دغدغه‌ و نگرانی‌هام آزمون یا امتحان جایی داشته باشه. خونواده‌ام بدتر از خودم انقدر ریلکس‌ان که هرچی بلیت تئاتر و سینما و برنامه سفر و باغ و بند و بساط مهمون و خاله و... رو با قدرت هرچه بیشتر ادامه می‌دن، تازه ناراحت هم هستن که امتحانم داره مانع فعالیت‌های خانوادگی می‌شه!خلاصه که اومده بودم همین طوری خفن و مستعد برم تو دل امتحانا که به خودم اومدم دیدم کله‌ام از حرف‌های بچه‌ها و مسئول پایه پر شده. انقدر پر که هیچ چیز دیگه‌ای نمی‌تونه وارد یا خارجش بشه.از اون یکشنبه -که دوشنبه‌ش خبر مرگ رئیس جمهور از ناکجا اومد و برنامه‌ریزی آموزش پرورش شونصدبار عوض شد- تا این یکشنبه دارم در حال روحی سنگینم غوطه‌ور می‌شم.آرزوم شده بود بتونم شده اندازه بیست دقیقه مثل آدم بشینم یه فصل شیمی بخوانم، ولی فکرش هم دیوونه‌ام می‌کرد. هر کاری می‌کردم که ازش اجتناب کنم. از ورزش و دویدن‌های صبحگاهی بگیر تا شروع رمان جدید و  شعر نو برای مبتدیان تا گشت و گذار بیهودۀ چند ساعته یوتیوب و اینستا.یه روز اومدم جدی درس بخوانم. نشستم پشت میز، ولی انگار میخ روی صندلیم بود. گفتم خب بذار یه موزیک پس‌زمینه بذارم شاید تمرکزم برگشت. دیدم حال و هوام نه به کلاسیک می‌خوره نه به جَز و لوفی. نمی‌دونم چی شد، ولی به فکرم رسید برم اون اول‌های پیام‌های سیوشدۀ تلگرام و اون چندتا آهنگی که از مای کمیکال رومنس سیو کرده بودم رو پخش کنم.گروه my chemical roamce 2001 - 2013پخش کردنشون همانا و ایمو شدن یه شبه ما همانا.دیدم زدم تو هدف. ریتم تند و پرسرعت و خشونت آهنگ‌شون دقیقا چیزی بود که اون لحظه نیاز داشتم؛ اون موقع بود که متوجه شدم چقدر این ذهن مشغول و خشمگین و غمگین بدبختم رو سرکوب کردم و جلوی دهنش رو گرفتم که ساعت بشینه.خب تعجبی هم نداشت که نمی‌تونستم تمرکز کنم.قبلاها که سر یه چیزی عصبانی می‌شدم، می‌خواستم فاز این نوجوون‌های خشن رو بگیرم می‌رفتم از همین مای کمیکال رومنس دوتا آهنگ پلی می‌کردم و عربده‌کشان بالا و پایین می‌پریدم، و در کمال تعجب عصبانیتم فروکش می‌کرد. برای همین این ته ذهنم مونده بود که گوش دادن به این جور موزیک‌ها وقتی حالت خوب نیست می‌تونه یه راه حل باشه.وقتی اون شب تونستم در حین گوش دادن به فول آلبوم the black parade فرمول‌های چهارتا فصل فیزیک رو جمع‌بندی کنم، انگار آب حیات رو پیدا کرده بودم.دقیقا روز بعدش باید می‌رفتیم باغ -همین که گفتم برنامۀ‌های باغ و عیش و نوشمون رو رواله- و فرصت درس خواندن نبود، ولی هر زمان خالی پیدا می‌کردم سریع هدفونم رو برمی‌داشتم و می‌ذاشتم صدای جرارد تمام سرم رو پر کنه.ولی خب... کسی که آهنگ‌های ایمو و پانک گوش نمی‌ده یه مقدار طول می‌کشه تا عادت کنه...و وقتی سرگیجه‌هام شروع شد، شک نداشتم زیر سر همین آهنگ‌هاست.خیال داشتم دیگه بس کنم. راست رو بخوای یکم هم نگران شده بودم.همون ظهری که برگشتیم خونه، چپیدم توی اتاقم وب‌گردی که موسیقی‌های هاردکور و این خرت و پرت‌ها خطرناکه؟!دیدم نه، نه تنها خطرناک نیست، بلکه دقیقا به درد تخلیه خشم و احساسات منفی می‌خوره.شب‌اش نشستم به پای درس، دیدم نه. دیگه ایمو به کارم نمیاد، باید دوز مصرفی رو ببرم بالاتر.رفتم یوتیوب دنبال سنگین‌ترین متال موجود که بتونه منو دو سه ساعت سر علوم بنشونه.پیدا هم کردم، و به عنوان پس‌زمینه ذاشتم. حسابی حالم رو جا آورد.می‌دونی، همین الانشم می‌دونم که این قرار نیست همیشگی باشه.من بهتون می‌گم: in my case, it&#039;s just a phase.شاید جالب باشه بدونی که جنبش پانک، یکی از کوتاه‌ترین جنبش‌های موسیقی بوده و دووم چندانی نداشته. درسته که تونسته تاثیر خودشو روی موسیقی نسل‌های بعدش بذاره، اما خودش موسیقی نبوده که بتونه اسم و رسم درستی برای خودش پیدا کنه.- حالا فکر نکن من خیلی هم می‌دونما! باور کن فهم فیزیک از تشخیص تفاوت‌های پانک راک و متال و پست پانک و ایمو و راک و ... خیلی آسون‌تره! انقدر این زیرژانرها در هم تنیده شدن که عملا نمی‌شه جداشون کرد-مثلا مقایسه‌اش کن با آثار موسیقیدان‌هایی مثل بتوون، باخ، شوپن و ... . ببین بعد قرن‌ها هنوز هم در یاد مردم باقی موندن.به هر حال، مهم برای من اینکه که موزیک متال، پانک، ایمو و امثالهم تونست تو این یه هفته بهم کمک کنه که بعد قرنی تمرکز کنم و عملکرد بهتری داشته باشم.گفته بودم سرگیجه داشتم، انقدر سمج بازی درآوردم که گمونم دیگه گوشم عادت کرده. ولوم رو پایین نگه می‌دارم و هر وقت خسته شدم قطع‌اش می‌کنم. رودربایستی ندارم.ولی اینا به کنار، خود موسیقیش جدا گونه توجهم رو جلب کرده. چیه، از کجا اومده، چرا اومده، چرا دیگه نیست، کیا اجراش می‌کردن...نمی‌خوام از چشم طرفدارهای متعصب بهش نگاه کنم. می‌خوام ببینم پشت این هنجره پاره‌کردن‌ها و ضربه‌های تند و تیزشون سازشون می‌تونم چیزی پیدا کنم یا نه.آزمون بعدی همین سه‌شنبه‌ست.چون یه دور کامل برای فارسی خواندم خیلی نگرانی ندارم، ایشالا این رو هم از سر می‌گذرونم.دیگه نگران میخ‌های روی صندلیم هم نیستم 😁(وی به سوی یوتیوب شتابان می‌پوید و پلی‌لیست هِوی متالش را از ابتدا پخش می‌کند.)پ.ن: تا اینجا اومدیم دست خالی نرو. محبوب‌ترین آهنگ‌هام از آلبوم the black parade رو نوشتم:Mamaمن دارم این نامه رو می‌نویسم و آرزو می‌کنم حالت خوب باشه.مامان، ما همه می‌ریم جهنم.this is how I disappearو من بدون تو اینطوری ناپدید می‌شمدر تنهایی زندگی می‌کنم، از الان تا ابد...famous last wordمی‌دونم که نمی‌تونم مجبورت کنم بمونی،اما قلب تو کجاست؟DEAD!اگه وارد بهشت بشی، من اونجا منتظرت می‌مونم.بالاخره به چیزی که لیاقت‌شو داشتی رسیدی؟Teenagersولی اگه آسیب دیدی، اون چیزی که زیر لباسته [تفنگ] قراره انتقام تو رو ازشون بگیره.the sharpest livesیه شات بهم بده تا به یاد بیارم،این‌‌طوری می‌تونی تمام دردم رو ازم دور کنی.۶ خرداد ۱۴۰۳</description>
                <category>dot</category>
                <author>dot</author>
                <pubDate>Sun, 26 May 2024 19:13:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چندتا خرت و پرت متفرقه</title>
                <link>https://virgool.io/@simplerira/%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%AA%D8%A7-%D8%AE%D8%B1%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%D8%AA-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%B1%D9%82%D9%87-keznozskiae5</link>
                <description>از یه سفر سه روزه برگشتم.واقعیتو بگم به محض این که رسیدم فهمیدم نه حوصلۀ انجام کاری دارم نه توانشو.ولی خب چه میشه کرد، زندگی باید به روتین برگرده.تو راه یه اتفاق کاملا مشابه افتاد.دقیقا همون گفت و گو دربارۀ دین با پسرخاله، تنها با فرق اینکه اونطرف مکالمه مامانم بود و قطعا اختلاف عقیده‌ها یه عالمه تکانش ایجاد کرده بودن.خداروشکر صد هزار مرتبه شکر هدفون همراهم داشتم. حتی یه لحظه هم نخواستم گوشم به حرف‌هاشون بخوره، نمی‌خواستم مثل اون سری عصبی شم.امشب دومین شب قدره.شب قدر قبلی در شهر قم گذشت، و خب ساده‌ترین کار اونجا مومن بودنه.راستشم بگم، بدم نمیاد. از همراهی کردن خانواده‌ام در حرم و مسجد و  سفره افطار لذت می‌بردم.این نباید مشکلی داشته باشه درسته؟مشکل وقتی شروع میشه که می‌بینی دیدگاه تو نسبت به دین و خدا صد و هشتاد درجه با دیدگاه اکثر مردم جامعه‌ات متفاوته.من حتی تلاش هم نمی‌کنم ازش دفاع کنم. این یه مثال قدیمی‌شه.واقعا هم برام مهم نیست عقایدم با دیگران یکی باشه.اگه قرار بود مهم باشه که دیگه وجه تمایزی بین من و دیگران نبود.ولی خب.. بازم آزاردهنده‌ست. تو قلبا به خدا باور داری، تو قرآن رو حقیقت می‌دونی، اما انگار آدم‌های دیگه می‌خوان تو رو سمت عقیدۀ خودشون بکشونن.حتی اگه حرفی نزنن، حتی اگه به موضوع هم اشاره نکنن، بازم این حس هست.این حس ناخوشاینده. اصلا نمی‌دونم تو این دوره زمونه کسی حرف‌مو درک می‌کنه یا کلا دارم به یه زبان دیگه حرف می‌زنم -می‌نویسم_. واقعا نمی‌دونم. هر کی اطرافمه یا مذهبی چشم و گوش بسته‌ست یا آتئیست که زده زیر همه چی.نمی‌دونم چه تعداد آدم انگشت شماری مثل من این بینابین سعی می‌کنن خدا رو در وجود خودشون پیدا کنن. اصلا ولش کن. با این کلنجارها به جایی نمی‌رسم.با همۀ انرژی نداشته‌م اتاقمو جمع و جور کردم، خریدهامو (بیشتر لوازم التحریر که خودمو بابت داشتن‌شون خوشبخت‌ترین آدم دنیا می‌دونم) سر جاشون گذاشتم. موقع آماده کردن شام پروندۀ جدید مری‌جین -اد گین- رو گوش دادم. و الان، ساعت نه و نیم شب نشستم پشت کامپیوتر. در حالی که می‌دونم کلی کار خورد و ریز انجام نشده دارم.بذار اینو بگم. تو این مدته که مسافرت می‌رفتیم، کلی آهنگ باحال برای ماشین تو جاده پیدا کردم -که قطعا همه‌شون رو تو هدفونم تنها گوش می‌دادم-.الان رفتم تو مود آهنگ‌های لاتین، سوینگ و البته دلبند همیشگیم، جَز.بیشتر از یوتیوب، ولی یه سایت خارجی بدون فیلتر هم می‌شناسم.بهت میگم، ولی بین خودمون بمونه‌ها!اسمش boomplay ئه. از همه جا هم میشه دانلودش کرد.تقریبا بیشتر آهنگ های یوتیوب توش پیدا می‌شه.خلاصه، این موسیقی هم شد یکی از لذت بخش‌ترین قسمت‌های سفرم.الانم دیگه بهتره بند و بساطم رو جمع کنم و برم. ولی قبلش بذار یه تیکه از مکالمۀ دیشب با دوستم رو نشون بدم: (من خط تیره، دوستم به‌علاوه)+ خوش بگذرون، کیف کن حسابی._ نمی‌دونم چرا هر دفعه اینو میگی احساس عذاب وجدان میگیرم.+چرا؟ خوش نگذرون._ عذاب وجدان نگیرم؟+ چرا باید بگیری ؟!؟ اصلا دیدار با فامیل و دوست برای همینه. که لذت ببری. _ آخه یادم میاد خیلی از بچه‌های دیگه این تجربه و حال خوب رو ندارن.+ خب مهم نیست. مهم اینه که یکی این وسط حال خوب رو تجربه کنه. آدما با دیدن حال خوب انگیزه می‌گیرن. بعدشم، تعریف خوش گذروندن برای آدمها فرق می‌کنه._ آره اینم یه قضیه دیگه‌ست...+ تو نباید خودشتو درگیر این چیزا کنی! خودتو فدای دیگران نکن! (اینم پشت صحنه بگم که این دوست‌مون کل تعطیلاتو تهران بوده. اگه خودش مسافرت رفته بود انقدر معذب نبودم. فقط می‌خواستم از خودش بشنوم که دل بنده خدا رو با تعریف کردنام آب نکرده باشم. ولی خب حرفش حق بود.)آره.12 فروردین 1403</description>
                <category>dot</category>
                <author>dot</author>
                <pubDate>Sun, 31 Mar 2024 21:53:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>-عید، سال نو، نوروز - مبارک باشه</title>
                <link>https://virgool.io/@simplerira/%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%86%D9%88-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%B3%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AD%D9%88%D8%B5%D9%84%D9%87-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D9%88%D9%86%D9%88-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-e8ahuhejd96a</link>
                <description>زنگ تلفن و گوشی پشت سر هم.فامیل پشت فامیل، و مامان بابایی که کل زمانشونو در حال حرف زدن و تبریک‌های تکراری گفتنن.خوشحالم این دغدغه‌ی من نیست. تنها پیامی که گرفتم از آترین بود، که تظاهر کردم ندیدمش چون حوصله ندارم جواب شو بدم.دل دردم فروکش کرده. مطمئنم اگه آب نمی‌خوردم وضعیتم بدتر می‌شد، اما خب از شکستن روزه‌ام هم حس خوبی ندارم.این مودی که الان دارم اصلا برای ری‌را سال‌های گذشته قابل درک نیست.عید و بی‌حوصلگی و ناراحتی؟! مگه می‌شه این‌ها کنار هم باشن؟؟ لحظه تحویل سال یه لحظه‌ی جادوییه! باید در شادترین و هیجان‌زده‌ترین حالت خودت باشی! اصلا در محدوده‌ی عید غمگین بودن تابوئه!...جالبیش اینجاست که دلیل مشخصی هم نداره.دوست دارم خوشحال باشم، ولی امروز هم مثل دیروز اصلا حسش رو ندارم.شاید فشار ته مونده تکالیفی که هنوز تموم نشدن داره اذیتم می‌کنه.شایدم فشار اینکه می‌دونم بیست و چهار ساعت دیگه دارم از شهر تهران خارج می‌شم.از کی انقدر منزوی شدم!از بین این تلفن‌ها یکیش میترا بود. البته این یکی رو خود مامان زنگ زد، نه میترا.صدای پای مامان که سریع به اتاقم نزدیک می‌شد یعنی این که صحبت‌شون تموم شده و حالا نوبت منه.با اکراه گوشی رو گرفتم، و یکدفعه با انرژی و حرارتی مواجه شدم که انتظارشو نداشتم:سلام ری‌را جان! حالت چطوره؟ سال نوت مبارک باشه!انتظار یه صدای گرفته و بی‌حال رو داشتم، درست مثل آخرین باری که دیدمش، در لباس مشکی و دست آتل بسته‌اش که هیچ اثری از شادی درش نمی‌دیدی.ولی خب، شنیدن صداش خیلی خوشایند بود.- دیگه چه خبر ری‌را جان؟- هیچی، هنوز درگیر تکالیف عیدم.- جدی می‌گی! وای یاد دوران مدرسه خودم افتادم.- فکر کنین دارم از بعد تعطیلی می‌نویسم و هنوز تموم نشده!- ولی دورانی که  مدرسه بودم هیچ وقت به بچه‌هام تکلیف عید ندادم. بذار بچه بره استراحت کنه!- کاش دبیرهای ما هم مثل شما فکر می‌کردن..دیگه دل‌درد ندارم و روحیه‌ام دوباره نونوار شده.برعکس، حالا مامان بابام بی‌اعصاب شدن.البته که حق می‌دم بهشون، روز قبل سفر همیشه پرهیاهو و شلوغه، چه برسه که روزه‌ام باشی!بهشون تو کارهای آشپزخونه کمک کردم، اما خودم هم اونقدری سرم خلوت نیست.یه پیام جدید دریافت کردم. از آرنیکا. اون رو هم جواب ندادم.با خودم فکر می‌کنم من چه دختر بی‌وفایی‌ام.اگه یکی سراغم رو نگیره صد سال آزگار به فکرم نمی‌رسه خودم هم می‌تونم سراغ بگیرم.کاش تو سال جدید در این یه مورد تغییر کنم.الان هم باید برم چندتا پیام تبریک بفرستم، بسته دیگه،  خیلی خوش خوشونم بوده.بعدش هم بشینم پای درسم.ولی خدایی شروع بدی برای اول سال نداشتم.می‌دونم می‌تونم سال خوبی بسازم.امیدوارم این طرز فکر و امید هر چه بیشتر و بیشتر فراگیر بشه تا این همه بچه ۱۵ ساله نبینم که خیال می‌کنه پایان عمرشه و به اندازه کافی از دنیا دیده و الکی با فاز منفی حال اطرافیانش رو بد کنه...لعنتی! تو فقط ۱۵ سالته! تا همین ۵ سال پیش با یه نقاشی دوتا خونه و خورشید انگار کل دنیا رو بهت داده بودن!یعنی چی که حال رفتی رو مود &quot;دنیا جای کثیفیه، از همه چیز متنفرم و نمی‌خوام ریخت هیچ کدوم از اعضای خانواده‌امو ببینم&quot;؟ برای همین از جو بیشتر گروه‌های نوجوون دور خودم خوشم نمی‌آد.تنها کارشون انتشار حال بده. (حالا انگار نه انگار اول همین پست خیلی شاد شروع کردم)ولی جدی. اگه زاویه دیدت رو تغییر بدی می‌بینی دنیا خیلی هم جای قشنگیه.اینکه من غصه‌دارم چیزی از زیبایی آسمون و درخت کم نمی‌کنه، فقط من کم‌رنگ‌تر می‌بینمش.خلاصه که ماهیت تحویل سال و عید خیلی قشنگه، و این تغییر نمی‌کنه.اگه قشنگ ندیدمش، اگه قشنگ ندیدیش، برمی‌گرده به من و تو.عید قشنگت مبارک باشه :)یک فروردین 1403پ.ن: بد نیست در کنار تکالیف و پیام‌های تبریک یه لیست از هدف‌هام هم بنویسم. احتمالا یه سری‌ش رو اینجا به اشتراک بذار، محض انگیزه بیشتر.</description>
                <category>dot</category>
                <author>dot</author>
                <pubDate>Wed, 20 Mar 2024 14:56:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحویل پیتزا به زندان</title>
                <link>https://virgool.io/@simplerira/%D8%AA%D8%AD%D9%88%DB%8C%D9%84-%D9%BE%DB%8C%D8%AA%D8%B2%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-ehqlrik2o6og</link>
                <description>از اون روزاست که ذهنم مشغولهکارهایی که کردم، کارهایی که موندناحتمالا یکم دیگه دیوونه بشم.برای عید برنامه ندارم، فقط می‌دونم می‌خوام درس‌هام رو مرور کنم تا نخوام از ۱۴ فروردین مثل یک نوزاد معصوم تازه چشمم رو بر دنیای قشنگ امتحان نهایی و قلمچی و ...کاش یکی برام برنامه می‌نوشت.یکی از این یوتیوبرهای خارجی محصل رو گروگان می‌گیرم تا برام برنامه بنویسه. به خدا اونا بهتر از مشاورهای مدرسه‌مون حالی‌شون می‌شه.بذار بگم امروز تو مدرسه چی شد.با خودم گفتم سه‌شنبه ماه رمضونه، بیا قبلش یه دورهمی دوستانه بگیریم. من و ۸ تا دیگه از بچه‌ها یه گروه واتساپی زدیم که من فردا همه رو پیتزا دعوت کنم، پولشم دونگی حساب می‌کنیم. خلاصه، همه چیز به خوبی سپری شد تا رسید به زمان ناهار که پیتزاها رو دم مدرسه تحویل بگیرن.تا اومدم پیتزاها رو بردارم ببرم ناهار خوری، که یه صدای خشن و عصبانی اسممو گفت.برگشتم سمت صدا و با یه صورت خشن‌تر و عصبانی‌تر مواجه شدم.مدیر مدرسه، دم دفترش ایستاده بود، با چهره قرمز و ابروهای در هم فرو رفته تو چشمام زل زد و شروع به داد و بیداد کرد:شما به اجازه‌ی کی چهارتا چهارتا پیتزا می‌گیری؟؟ با کی هماهنگ کردی؟؟ یعنی یه درصد فکر نکردی کارت اشتباهه؟؟ فکر کردی من می‌ذارم این از گلوتون پایین بره؟؟..من همینجوری کپ کرده وایستاده بودم و مونده بودم الان چه واکنشی باید نشون بدم.کم کم بقیه اکیپ اومدن پشتم ایستادن که: ما نمی‌دونستیم هماهنگی لازمه و حالا این دفعه رو ببخشید و ...هیچی دیگه.با کلی التماس پیتزامونو دادن، ولی گفتن یواشکی بریم تو نمازخونه بخوریم کسی هم نفهمه.خیلی مسخره بود حرکت‌شون، ولی همونجوری هم کلی کیف کردیم.یکی از دبیرهای پایه‌مون هم برداشتیم با خودمون ده‌تایی چهارتا پیتزا رو تموم کردیم.آخرش ۲۰۰ تومن سهم هر نفر شد.امروز خیلی از خودم خوشم اومد.با اینکه مریض احوال بودم و هستم (ویروس لعنتی نوبتی از داداشم به مامانم به بابام به من منتقل شد و امروز تو مدرسه زمینگیرم کرد) و با اینکه انقدر خشن بهم حمله شده بود و نزدیک بود کل نقشه‌ دورهمی‌مون نقش برآب بشه، وقتی رفتیم پیتزامون رو گرفتیم من واقعا خوشحال بودم.اکیپی که باهاشون بودم از اون بچه مثبت‌های درسخوان بودن که تو بحث انضباط حرف نمی‌ذارن و این اولین باری بود که واقعا با قانون درگیر می‌شدن. خب هضمش خیلی براشون سنگین بود. من کلی بگو بخند کردم و سعی کردم بچه‌ها رو توی مود خوبی بیارم.نتونستیم با گوشی دبیر عکس بگیریم چون دوربین مستقیم تو چشم‌مون بود.قشنگ حس یه زندانی شکنجه شده و حبس ابد گرفته شده رو داشتم که همچنان داشتم به کار خلافم ادامه می‌دادم.ولی تهش خوش گذشت.ماجرا رو برای هر کی که تعریف کردم می‌گفت خیلی کارشون مسخره و احمقانه بوده.حتی مامانم به فکرش رسید که بره یه صحبتی کنه.حداقل من می‌دونم پشت ماجرا چیه. من می‌دونم هدف مدیر از همه این داد و هوارها فقط قدرتنمایی بوده.می‌خواسته نشون بده مدرسه دست خودشه، اون رئیسه و با دعوا کردن ما بقیه رو بترسونه.ما رو بازخواست نمی‌کرد، بالاخره یکی دیگه رو پیدا می‌کرد که اذیت کنه.برای همین واقعا برام مهم نبود.و می‌دونی، این ماجرا خیلی خوشحالم کرد چون نشونم داد چقدر بزرگ شدم.چقدر دید بازتری دارم.اگه این اتفاق پارسال میفتاد قطعا زمین و زمان رو روی سرم خراب می‌کردم، اما امسال به دیدگاهی رسیدم که گفتم خوش بگذرون بابا، خودتو سر این چیزا اذیت نکن، ارزشش رو نداره.تنها چیزی که یکم نگران‌م می‌کنه وضعیت اون دبیریه که توی جمع‌مون بود.بهش گفتم اگه ازش جواب خواستن بگه اصلا از ماجرا خبر نداشته و لحظه آخری بچه‌ها دعوتش کردن.بعد زنگ ناهار با دبیرمون صحبت کردم:- جرم‌هات سنگین شده ری‌را! میلیونی خلاف می‌کنی!- خانم دیگه تو دوران مدرسه باید از این جور شیطنت‌ها باشه.خدا حفظش کنه این دبیرهای پایه رو .برای هر مدرسه حداقل یکی آزرو می‌کنم.این شد ماجرای روز قبل رمضون ما.پ.ن: امروز شه‌شنبه‌ست. نه روزه گرفتم، نه مدرسه نرفتم. حالم بدتر شد، اصلا هم حوصله زبان و آزمایشگاه نداشتم، گفتم رفتنم بی‌فایده‌ست. بهترین کار رو هم کردم. این هم براتون آرزو می‌کنم.۲۲ و ۲۳ اسفند ۱۴۰۲</description>
                <category>dot</category>
                <author>dot</author>
                <pubDate>Tue, 12 Mar 2024 09:32:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعتراف کنم؟ زهر خالص</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81-%DA%A9%D9%86%D9%85-%D8%B2%D9%87%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%84%D8%B5-pjzgilislzam</link>
                <description>نامه نوشتن کار خوبیه. تو مود نامه نوشتنم.برای پری می‌نویسم. پری خواهر بزرگ‌تر دوستمه. تا حالا ندیدمش، فکر کنم اونم منو نمی‌شناسه.چه بهتر. پری جان بشین باهات حرف دارم.اول، به خواهرت بگو تکلیف‌شو با ما مشخص کنه. چرا انقدر این دختر عجیب غریبه!؟قشنگ مصداق این آهنگ چاووشیه:هفت خط و مرموزی، مثل مهره‌ی ماری،مهربون شدی امروز، باز چه نقشه‌ای داری؟هیشکی از تو راضی نیست، از همه طلبکاری.من که از تو دل کندم، بس که مردم آزاری.ایشالا خدا مددی برسونه بهش. ولش کنیم. دو دقیقه اومدیم خودتو ببینیم.امروز نشستم کلی فیزیک خواندم. تو فیزیک دوست نداری. اینو درباره‌ات می‌دونم.من می‌گم دبیرمون امسال کم کاری کرده. اصلا درست حسابی باهامون سوال کار نمی‌کنه، وقتی هم می‌ریم اعتراض، هر دفعه گول اشک تمساح و عشق چشم و ابروش رو می‌خوریم و سر جامون می‌شینیم.والا به نظرم ظاهر هم نداره. نمی‌دونم این بچه‌ها چی دیدن انقدر شیفته‌اش شدن.حالا با هر بدبختی بود تا اصطکاک خواندم و بقیه‌اش رو گذاشتم فردا.الان داشتم فکر می‌کردم که چقدر ازت نمی‌دونم.جز یه عکس تار و چندتا توصیف از طرف خواهر جانت (!!) هیچ ایده‌ای ازت ندارم.اما الان، امشبی که دارم اینو می‌نویسم، تو تنها آدم این اطرافی که به شدت باهاش نزدیک و صمیمی‌ام. بذار یه چیزی بهت بگم پری. خیلی دلم گرفته‌ست.نه از خواهرت، کلا از همه چیز.از همه چیز هم منظورم هیچ چیزه.فقط می‌خوام گریه کنم.می‌دونی، من به یه چیزی باور دارم. اینکه هر دفعه که تو بغض‌تو فرو می‌خوری، دوباره برمی‌گرده توی قلبت و منتظر فرصت بعدی می‌مونه. دو سه دفعه که این تکرار شه، قلبت پر می‌شه.قلبت از مسئولِ بدن اجازه می‌گیره که یه مدت زمان بهش بده تا ظرف‌شو خالی کنه.الان دقیقا در همون مرحله‌‌ام. اتفاقا دیر یا زود انتظار یه مینی افسردگی داشتم.اگه الان افسرده نبودم که اصلا به فکرم نمی‌رسید برات نامه بنویسم. وای اگه بدونی دیشب چه وضع ترسناکی بود. کافیه نوشته‌هامو بخوانی.  فکر می‌کنم انقدری که ورقه‌های اون شب از اشک شورن که آب دریا نیست.می‌گم ترسناک، نمی‌گم بد. اتفاقا خیلی هم خوب بود. قبل خواب حس سبک شدن داشتم.حالا اَد این دوره مالیخولیای ما شد همزمان با شروع زهر ریختن‌های خواهرت.نمی‌دونم والا، مثل اینکه با هم تلپاتی داریم.بین چیزایی ازت گفته بود، متوجه شدم در خصوصیات &quot;جدی نگرفتن&quot; مشترکیم.برای همین راحتی. آدمای دور و برت رو جدی نمی‌گیری.منم چندان آدما رو آدم حساب نمی‌کنم. البته خواهر مارصفتت استثناست که دارم تلاش می‌کنم بی‌خیالش شم.ولی جداً، نمی‌دونم چطور این همه سال تحملش کردی و می‌کنی.من بودم فرار می‌کردم از دستش. پناه می‎‌بردم به پارک‌ها و پیاده‌روها. کنار گربه‌ها می‌خوابیدم، زیر بارون دوش می‌گرفتم،کم کم موهام بلند می‌شد، لباس‌هام رنگ و رو رفته و  نخ کش می‌شد. همه‌ی فرمول‌های ریاضی و فیزیک رو از یاد می‌بردم، اسم و چهره‌ی تمام همکلاسی‌هام از یادم می‌رفت. قطعا آخرین چهره‌ای که فراموش می‌کردم چهره‌ی خواهرت بود. و آخرین عضو چهره‌ چشم‌های زمردی‌اش.آدما که سیاه یا سفید نیستن. سیاه و سفیدن. من، خودت، خواهرت کلی ویژگی خوب داریم، کنارشون اخلاق‌های مزخرف هم پیدا می‌شه.اما یه چیزی خواهرتو متفاوت می‌کنه. برخلاف ظاهر شیرین و ملایم و دخترونه‌اش، اگه به اندازه کافی عمیق بشی می‌تونی رد زهر رو توی رگ‌هاش ببینی. دیدی بعضی آدما طعم دارن؟ یعنی می‌بینی‌شون قشنگ این حس رو بهت القا می‌کنن. اونایی که خیلی شیرینن، اونایی که شیرینن اما یه ته مزه ترشی ملس‌شون می‌کنه، بعضیای دیگه ترش‌ترن، دل آدمو می‌زنن...اما خواهرت...خواهرت تلخی خالصه.خالصِ خالص.زهر چه مزه‌ایه؟ همون.یا بذار یه مثال نزدیک‌تر. وقتی قرص از روی زبونت سر می‌خوره می‌ره پایین و یه رد تلخ و نفرت‌انگیز رو روی زبونت به جا می‌ذاره و باید گالن گالن آب پشتش بخوری تا طعمه بره.اینو نمی‌گم چون بدجنسم یا چون دوستش ندارم.اتفاقا خیلی دوستش دارم، اما این دلیل نمی‌شه که بی‌نقص و کامل ببینمش و عیب‌هاشو انکار کنم.اما می‌دونی چی برام عجیبه، اینکه چطور می‌تونه و تونسته انقدر خوب این بخش از وجودش رو بپوشونه که هیچ کس در نگاه اول نه، در نگاه هزارم هم نفهمه.اگه مامانم می‌دونست چه نیمه‌ی تاریکی درش پنهانه فکر نمی‌کنم می‌ذاشت ارتباطم رو ادامه بدم.و با کمال تعجب و حیرت، این تصور ناقص ازش در ذهن دیگران همچنان ادامه داره.اگه نمی‌شناختمش فکر می‌کردم قدرت‌های ماورایی داره. مگه می‌شه یه آدم ثابت در یاد اطرافیانش انقدر متفاوت باشه؟همین الان اطرافیان خواهرت رو جمع می‌کردیم اینجا و نظرشون رو می‌پرسیدیم.در پایان، شرط می‌بندم با یه همچین مخلوطی مواجه بودیم: مغرور، متواضع، بخشنده، خسیس، مهربون، خودخواه، بامزه، شوخ، خشن، بی‌جنبه، قصاوت‌گر، عاقل، بی‌بندو بار، مسئول، جدی و ...نمی‌شه، خب؟واقعا نمی‌شه.همه‌اش تظاهر نیست، اما همه‌اش هم واقعیت نیست.مشخصا خواهرت داره بخشی از شخصیت‌شو قایم می‌کنه و به طرز هوشمندانه‌ای در این کار موفق بوده.پری جان،اگه یه روز زهرش بهم سرایت کرد، اگه یه روز منم عین قیر تلخ و زشت شدم،اینو ازم به یادگار نگه دار؛من پر از آرزوهای خوب برای خودم و دیگران بودم.من حاضر بودم بی‌منت محبت کنم، حاضر بودم مهره به مهره‌ی زمانم رو ببخشم تا کمک باشم.اگه زمانی اثری از این‌ها در من پیدا نشد، بدون که اگه خاک رو یکم زیر و رو کنی می‌تونی نور رو پیدا کنی.ممنونم که بهم گوش دادی پری.برام یه خواب آرام و در ادامه صبحی قشنگ آرزو کن تا من هم قاصدک‌های فردا رو به سمتت بدرقه کنم.شب به خیر.ری‌را، دوستِ خواهر دیوونه‌ات (شایدم دوستِ دیوونه‌ی خواهرت)۱۷ اسفند ۱۴۰۲</description>
                <category>dot</category>
                <author>dot</author>
                <pubDate>Fri, 08 Mar 2024 00:16:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دگرگونیِ نرم، نقطه سر خط.</title>
                <link>https://virgool.io/@simplerira/%D8%AF%DA%AF%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%90-%D9%86%D8%B1%D9%85-%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D8%B3%D8%B1-%D8%AE%D8%B7-tu1n767svdqp</link>
                <description>امروز آزمون نگارش و املا داشتیم.زمان بندی پایه ما خیلی خوب بود، چون اول باید انشا رو می‌نوشتیم بعد متن املا خوانده می‌شد.انشای خوبی بود. توی انشا خوشم میاد دور از ذهن‌ترین موضوع رو انتخاب کنم. البته که به ما از قبل چندتا موضوع می‌دن، اما از بین اونا هم معمولا اونی رو می‌نویسم که کمترین خواهان رو داشته باشه.نمی‌دونم می‌خوام به خودم ثابت کنم یا به دبیرم. به هر حال جز خودم کسی ندیدم &quot;اسباب کشی&quot; رو انتخاب کرده باشه.انشای من نامه‌ی دختر بچه‌ای به خاله‌ش بود. یه درد و دل از نارضایتی‌ش برای نقل مکان به خونه جدید. از نظر دختر تَرَک‌های دیوار، سوفاژ خراب و لولاهای زنگ زده در نه تنها مشکل حساب نمی‌شن، بلکه تنها دوست‌های خیالی‌ش ان.آدم‌هایی که به قدری از تغییر می‌ترسن که تمام نقص‌های حال حاضر رو نادیده می‌گیرن تا در دنیای پوسیده خودشون بمونن.می‌گم، چیز خوبی شد.گرچه، دوست داشتم از چاشنی پارادوکس هم استفاده کنم؛ این طوری که دختر اولش خیلی بدش نمیاد وارد یه محل جدید بشه، اما رفته رفته عقاید متضادی بیان می‌کنه و همه چیز رو زیر سوال می‌بره.خب انصافا کار سختی بود، پس بی‌خیالش شدم.یه چیزی هست به اسم transform. ترجمه می‌شه تبدیل شدن، دگرگون شدن.اما یه تبدیل شدن خالی نیست. انگار یه تبدیل شدن نرم و ظریفه. انقدر زیرپوستی و آروم که بهش عادت می‌کنی.به نظرم در هر عرصه‌ای، چه نویسندگی، چه فیلم، چه موسیقی و ...هر چقدر این دگرگونی نرم‌تر و نامرئی‌تر باشه تبحر و مهارت خالق اون اثر رو نشون می‌ده.و دیدن، شنیدن و خواندن این جور چیزها برام خیلی جالب و لذت بخشه.شخصیت مثبت یواش یواش عقایدش رو تغییر می‌ده و در آخر داستان ما دیگه کارکتر مثبتی نداریم، موسیقی‌ای که با ریتم ملایمی شروع شده اصلا با فریادهای آخر ملودی نمی‌خوانه.واقعیت اینه که در زندگی عادی هم همین اتفاق میفته. هیچ تغییر بزرگی یک دفعه نیست. آروم آروم پیش می‌ره، زمان می‌بره.چیز خیلی قشنگیه. با سلقیه من یکی که خیلی جوره.پارسال سر انشا یه همچین حالی داشتم.پ.ن: امروز اول روز سال جدید میلادیه :)</description>
                <category>dot</category>
                <author>dot</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jan 2024 12:08:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلم‌های ضبط شده، مسافر کوچولو از گذشته</title>
                <link>https://virgool.io/@simplerira/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B6%D8%A8%D8%B7-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%81%D8%B1-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-cxvmwklrmafp</link>
                <description>پریشب بود که تصمیم گرفتم بعد مدت‌ها یه سری به فیلم‌های دوربین لپ‌تاپم بزنم.پارسال آخرای تابستون بود که معلم زبانم به خاطر کنکور دیگه نمی‌تونست باهام کلاس داشته باشه. عادت من این بود که هر شب یه ویس در حد 5 دقیقه براش ضبط می‌کردم و اتفاقات اون روز رو به انگلیسی تعریف می‌کردم، پس برای این که این زنجیر پاره نشه ازم خواست همچنان به ضبط کردن ادامه بدم.نمی‌دونم چی شد که از ویس‌های واتساپی رسیدم به فیلم‌ در لپ‌تاپ، ولی بعد یکی دوماه اون رو هم ادامه ندادم و پروسه یادگیری زبان کاملا به فراموشی سپرده شد.تا روز سه‌شنبه.سوگند برای درس زبان تخصصی ارائه آماده کرده بود. همه سوگند رو می‌شناختیم، می‌دونستیم قراره مثل همیشه که می‌درخشه، در زبان هم بهترین باشه. اما هیچ کس، حتی خود معلم هم انتظار بیست و پنج دقیقه حرف زدن بدون وقفه در مورد انرژی‌های نور، مغناطیس و هسته‌ای با تسلط کامل اونم به زبان انگلیسی رو نداشت. وقتی ارائه به پایان رسید، فک همه‌مون باز مونده بود. به افتخارش ایستاده دست زدیم. سوگند سرخ شده بود و صبر نداشت تا بشینه و دوقلپ آب بخوره، ولی مگه تعریف و تمجیدها می‌ذاشتن! معلم کف کرده بود. گفت اصلا همچین چیزی سابقه نداشته. گفت اگه دستش باز بود نمره کل سال رو براش کامل می‌ذاشت. خوب سوگند سوگنده دیگه. انتظار دیگه‌ای نمی‌شه داشت. با هر کار تازه‌ای سطح انتظارات رو همراه خودش به عرش می‌کشونه.ولی بعد اون ارائه، حس بدی گرفتم. حس تهی بودن. خالی بودن  اما در عین حال آشفته و درهم برهم. بی‌دلیل. تمام مسیر مدرسه به خونه توی ذهنم بین این خلاء و آشوب جنگ بود.همین منو کشوند به جایی که بخوام فیلم‌های ضبط شده‌ام رو نگاه کنم.آخرین فیلم رو باز کردم. طولانی‌ترین بود و برمی‌گشت به 18 آذر 1401.مقابلم یه دختربچه رو دیدم. صورتش تپل‌تر بود و موهاش بلندتر بود. معلوم بود هوا سرده، چون یه بافتنی کلفت سبز تنش بود. نمی‌دونم انتظار داشتم چی بشنوم، ولی ابدا فکر نمی‌کردم این اولین جمله‌ای باشه که به زبون می‌آره: امشب بابام اومد خونه. البته هنوز طلاق نگرفتن، اما حدود بیست روز شده که دارن جدا زندگی می‌کنن....کاملا فراموش کرده بودم. یه لحظه بغض گلوم رو گرفت. چیزی نیست ری‌را، اونا قرار نیست جدا بشن. همه چیز بهتر می‌شه.تا نیمه‌های فیلم داشت از تجربه جدیدش در تست‌ کردن غذای ژاپنی می‌گفت.بعد موضوع کشیده شد به مدرسه. تعریف کرد که دبیر ادبیاتش ازش خواسته یه داستان رو بخوانه، ضبط کنه و براش ارسال کنه. در نهایت هم از احساسات جدیدش حرف زد. همون روزهایی که قلبش برای کسی تندتر می‌زد و شخصیت جدیدی وارد خیال‌پردازی‌هاش شده بود. شاید این حسی که دارم چندان هم یک طرفه نیست. می‌دونی وقتی براش پیام ارسال می‌کنم به چی فکر می‌کنم؟ اینکه وقتی اون پیامم رو دریافت می‌کنه، در همون یک دقیقه‌ای که می‌خواندش بهم فکر می‌کنه. وقتی یادم می‌آد که منم می‌تونم در یادش حضور داشته باشم خیلی بهم دلگرمی می‌ده. ری‌را کوچولو، ما خیلی جلو رفتیم. دیگه وقتی می‌بینیش از هیجان لکنت نمی‌گیری. دیگه پیشش راحتی. اون شده بهترین دوستت. اون خیلی بیشتر از اونی که فکر می‌کنی دوستت داره، فقط باید یکم دیگه بگذره تا متوجهش بشی.نمی‌دونستم باید چه حسی داشته باشم. یا بهتره بگم هنوز هم نمی‌دونم. نمی‌دونم اگه با ذهنیت الانم می‌خواستم همون وقایع رو تعریف کنم چقدر متفاوت واکنش نشون می‌دادم.نمی‌دونم اگه با ذهنیت یک سال پیشم در موقعیت الانم بودم چکار می‌کردم یا نمی‌کردم.همون شب یه ویدئو از خودم گرفتم. زاویه دوربین و نور اتاق تغییری نکرده بود، ولی ری‌رای جلوی دوربین خیلی با آخرین بارش فرق داشت. با همون بغضی که توی گلوم گیر کرده بود احساساتم رو بیان کردم. از شروع شدن آزمون‌ها گفتم، ماجرای ارائه سوگند و اصلا انگیزه‌ام برای شروع فیلم‌ها رو گفتم و سعی کردم تا جایی که می‌تونم از کلمات جدید استفاده کنم. دیشب هم ضبط کردم. این دفعه ماجرای هیجان انگیزی برای گفتن داشتم؛ری‌را! کسی که روزگاری آرزوی یه گفت و گوی ساده در زنگ تفریح رو باهاش داشتی به قرار بیرون دعوتت کرده!امشب هم می‌خوام ضبط کنم. از همه چیز صحبت می‌کنم،به امید اینکه یه سال دیگه، ری‌رای بزرگ‌تر همین نگاه رو به امروزم داشته باشه.زمان چیز عجیبیه.آخرین فیلمی که دیدم. اعترافات 201023 آذر 1402</description>
                <category>dot</category>
                <author>dot</author>
                <pubDate>Thu, 14 Dec 2023 17:42:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعتماد، دلداری، از این جور خرت و پرت‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@simplerira/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D9%84%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D9%88%D8%B1-%D8%AE%D8%B1%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%D8%AA-%D9%87%D8%A7-ievpssesr9q2</link>
                <description>این چند وقته گوشم شده دروازه ورود درد و دل‌ها، همراهش جملات و کلماتِ دلداری  از دهنم روون می‌شن تا شاید راهی به دل شکسته‌شون پیدا کنن.البته همه چیز خوب پیش می‌ره. مورد اعتماد بودن برام یه افتخاره، همون‌طور که کمک کردن برام دلپذیره.موضوع سوگِ مرگ از همه برجسته‌تر بود.چقدر هم زیاد شده!وقتی واکنش‌ها دیگران رو می‌بینم برام خیلی جالب می‌شه که اگه برای من هم اتفاق افتاد چطور قراره بپذیرمش.به نظرم بدترین قسمتش حسرت خوردنه. من از الان قول می‌دم هیچ‌وقت حسرت نخورم.نه فقط مرگ ها، برای هیچ‌چیز. چون خودت رو بکشی هم نمی‌تونی گذشته رو تغییر بدی.بگذریم.در طی صحبت با یکی از دوست‌هام یه جمله‌ای گفت که خیلی تحت تاثیرم قرار داد.امن بودن آدما خیلی مهمه و آدم پیش تو امنیت داره.ناگفته نماند که برای شکل دادن این اعتماد خیلی تلاش کردم.می‌دونستم اگه بخوام از اون دوست چیزی بهم اضافه بشه باید بهم اعتماد کنه تا چیزی که می‌خوام رو از وجودش بکشم بیرون.برای همین، باهاش موندم.قطعا نمی‌شد بهش بگم &quot;ببین من خیلی قابل اعتمادم‌ها! بیا بشین همه چیزو بهم بگو!&quot;اعتماد از اون چیزاییه که حتما باید با عمل نشون داده بشه. یه بار سر دغدغه‌ی آزاردهنده‌اش باهام درد و دل کرد. وقتی دید حرف‌هاش توی همون اتاق کوچیک دوستی‌مون موند، بیشتر گفت. کلمه‌ای از اعتماد رد و بدل نشد.فقط من بودم و انعکاس خواسته‌ام در عمل‌ام.برای همین وقتی این حرف رو ازش شنیدم انقدر خوشحال شدم.به این معنی بود که او رمزهایی که من با امن بودنم براش ارسال می‌کردم رو دریافت کرده.و اینکه دیگران بتونن پیامی رو ازت دریافت کنن حس خوبیه.اصلا برای همینه که به درد و دل‌ها باحوصله و خوب گوش می‌دم.در حال حاضر حسابی تو مود نقاشی‌ام.19 آبان 1402</description>
                <category>dot</category>
                <author>dot</author>
                <pubDate>Fri, 10 Nov 2023 19:32:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزمرگی پاییزی: انشای زجرآور</title>
                <link>https://virgool.io/@simplerira/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D8%AC%D8%B1%D8%A2%D9%88%D8%B1-fp0jqjdm2crc</link>
                <description>این چند روز خیلی با نوشتن سر و کار داشتم، اما نه با انتشار کردن‌شون.ساعت 1 و 9 دقیقه ظهره. به جای اینکه پشت میز مدرسه درگیر کار هنرم باشم نشسته‌ام با خیال راحت می‌نویسم. البته جسمم به اندازه خیالم راحت نیست؛ سرما خوردم و حوصله هیچ کاری رو ندارم.این چند روز کلا تو حال و هوای خودم نیستم. ماجرا از زنگ دوم چهارشنبه شروع شد،وقتی نوبت خواندن انشامون رسید.اولش خیلی از متنم راضی بودم. نفر اول که انشاش رو خواند کیفیت نوشته‌های ما به طرز فاجعه‌باری سقوط کرد. حالا نه اینکه اون هم استاد باشه، اما یه جوری کلمات و تشبیه رو گلچین کرده بود که دهن همه باز موند.هر چی بچه‌های بیشتری متن‌شون رو می‌خواندن من عصبی‌تر می‌شدم، طوری که وقتی نوبتم رسید مثل برگه‌ی انشام مچاله شده بودم. هر جور شده مجبور شدم انشای چپ اندر چلاغم رو بخوانم.بدتر از همه واکنش معلمم بود! هیچی نگفت!همین سکوتش کلی پریشانی دیگه رو سرم خالی کرد.به قدری به غرورم ضربه خورد که تا آخر زمان مدرسه در افق محو بودم. تک تک سلول‌های وجودم درد گرفته بود. قشنگ معلوم بود یه چیزیم شده. دوستام مونده بودن چه اتفاقی ممکنه افتاده باشه. هر چقدر سعی کردن سر دربیارن دهنم چفت بسته بود.در طول روز دوباره دبیرم رو دیدم. اون هم نفهمیده بود چرا انقدر عصبی بودم.به قدری ازش دلخور بودم کم مونده بود باهاش سر دعوا بگیرم، برای همین قبل فاجعه موضع رو ترک کردم.مشکلم این بود که من از خودم انتظار بیشتری داشتم، اما نمی‌خواستم گردن بگیرم تقصیر خودمه.«خب آخه لامصب! وقتی هول هولی روز آخر انشات رو می‌نویسی همین می‌شه دیگه!»تنها امیدم این بود که بیرون مدرسه یه اتفاق خوب بیفته.اون روز یه راست بعد مدرسه می‌رفتم دومیدانی.به محض اینکه پام رو داخل ورزشگاه گذاشتم ورق برگشت؛ شدم پرانرژی‌ترین و شادترین بچه تیم.دویدن اون لحظه برام بی‌اندازه لذت بخش بود. حس سبکی فوق‌العاده‌ای داشتم.تمرین که تموم شد با همون حال خوب راهی دفتر بابام شدم. وارد آپارتمان شدم. حدود نیم ساعت باید اونجا می‌موندم تا جلسه تموم بشه و برگردیم خونه. یه مشت بادوم‌زمینی و میوه خشک برداشتم، رفتم داخل اتاق و گوشی‌ام رو باز کردم.اولین چیزی که اومد پیام همون دبیر انشام بود.سلام، چطوری؟ چرا امروز یک متفاوت بودی و البته احساس کردم اندکی عصبانی هستی. چیزی شده؟این رو که دیدم دوباره بدبختی‌هام یادم اومد.خلاصه سفره دلم رو باز کردم که: متاسفم اگه تند رفتار کردم، روز خوبی نداشتم، انشای بدی نوشتم، انتظار دارم تو همه چیز بهترین باشم، باید بیشتر براش وقت می‌ذاشتم و...از خدا می‌خوام به هر دانش‌آموزی یه دونه از این معلمای بادرک و بامحبت بده.کلی با هم چت کردیم. دلداریم داد. گفت اصلا انشام به اون بدی که می‌گم نبوده، نوشته‌ات منسجم و خاص بود، خودتو سرزنش نکن، اصلا چهارشنبه دوباره بهت فرصت می‌دم، خودتو دست کم نگیر...خیلی حالم بهتر شد.قرارمون شد من چهارشنبه یه انشای بنویسم و همراه موسیقی، نقاشی، فیلم، انیمیشن یا هر چیز دیگه‌ای ارائه‌ش بدم.موضوعم رو &quot;کمالگرایی&quot; انتخاب کردم.می‌خوام بهش غلبه کنم تا یه خورده آرامش روحی رو به زندگی‌م برگردونم.اصلا سبب خیر شد که بشینم یه خورده در مورد عادت‌های اشتباهم تجدیدنظر کنم.خلاصه که این بود ماجرای ما.چیز بیشتری برای گفتن ندارم، فقط خوشحالم امروز زمان بیشتری رو توی مدرسه نگذروندم.یه سری روزها مدرسه خیلی رو مخه.قبول دارین؟هالووین نزدیکه.6 آبان 1402</description>
                <category>dot</category>
                <author>dot</author>
                <pubDate>Sat, 28 Oct 2023 14:22:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راه حل چند صدساله‌ی دغدغه‌ام</title>
                <link>https://virgool.io/@simplerira/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%AD%D9%84-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B5%D8%AF%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D8%BA%D8%AF%D8%BA%D9%87-%D8%A7%D9%85-gplwcp6pob2o</link>
                <description>&quot;بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی / خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی&quot; این بیت رو مامان در برابر دغدغه‌ای که براش مطرح کرده بودم خواند.یه لحظه با خودم فکر کردم: چطور حافظ توی قرن هشت برای دغدغه‌ی امروزم راه حل داره؟و البته فکر دومم تحسین مامان آگاه و به قول یکی از دوستام فرزانه‌ای بود که روزی‌ام شده بود!حرف حسابش اینه که اگه چیزی قسمتت باشه، بهت می‌رسه. پس نگرانش نباش.خالی از لطف نیست که یه خورده بیشتر از موقعیتم بگم.نمی‌شه گفت حسادت، اما نگرانم.نگرانم که جام گرفته بشه.من و کسی که دوستش دارم یه دنیا داریم. یه دنیای جدا از چیزهایی که فقط خودمون خبر داریم، موضوعاتی که مکالمات‌مون رو شکل می‌دن، استاندارها، خط قرمزها و دغدغه‌هامون.من دنیامون رو دوست دارم. این مکان امنیه که حدود یک سال پیش از نو بنا کردیم، هر چقدر بیشتر پیش می‌رفت با هم راحت‌تر می‌شدیم (قاعدتا!) و امروز جایگاه خوبی داریم.اینکه تصور کنم اون شخص ممکنه در یک دنیای موازی با مال من اما با بنیان گذارهای متفاوت حضور داشته باشه حس ناراحت‌کننده‌ای بهم می‌ده.در گفت و گو با مامان به همین اشاره کردم، و این بیت رو شنیدم.اول اینکه هر دو قبول داشتیم دنیای من عمیق‌تر از اینه که کس دیگه‌ای به راحتی به سطحش برسه، دوم این که حتی اگه اون در قلب آدم‌های دیگه جا داشته باشه دنیاها موازی‌ان،سوم اینکه اون ارتباط اگه برای خود خودت باشه، اگه قسمتت باشه، اگه روزی‌ات باشه حتما بهت می‌رسه.متوجه شدم این طرز فکر می‌تونه چقدر آرامش بخش باشه.این طوری دیگه حسرت نمی‌خوری، دیگه حسادت نمی‌کنی، دیگه شدید نگران آینده نمی‌شی،چون می‌دونی اگه طلب روزی ننهاده کنی، مجبوری خون دل بخوری...در نهایت مرغ همسایه غازه، پس بهتره به جای اینکه روی دیگران و ارتباطشون زوم کنم، سعی کنم ارتباط خودمو عمیق‌تر و قشنگ‌تر بسازم. من می‌خوام بهش برسم، اما اگه روزی من نبود، دیگه اصرار نمی‌کنم.عکس‌های پاییزی و هالووینی پینترست خدان...28 مهر 1402</description>
                <category>dot</category>
                <author>dot</author>
                <pubDate>Fri, 20 Oct 2023 21:31:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باز هم از ماجراهای مدرسه</title>
                <link>https://virgool.io/@simplerira/%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-kox1eukxqmt4</link>
                <description>این هفته به قدری شلوغ بودم که حتی یک بار هم نتونستم سمت نوشتن بیام، و این برام خیلی سنگین تموم شد؛ چون نوشتن درمانه!سه‌شنبه روز ترسناکی بود.دیدی وقتی یه عالمه درگیری و کارهای ناتموم داری اصلا نمی‌تونی تمرکز کنی و همه چیز برات خیلی پیچیده‌ست؟حالا این حس رو با ناکامی و دلگرفتگی ترکیب کن تا یه بمب ساعتی بزرگ پر از احساسات منفی رو در وجودت ایجاد بشه.از همون اول روز چندتا اتفاق ریز و درشت افتاد و ناراحتم کرد، اما هر کدوم رو یه جوری با لبخند گذروندم. اما... زنگ آخر زبان داشتیم. به محض این که متوجه شدم یکی از کتاب‌های درسیم رو جا گذشتم ضامن نارنجک از جا کشیده شد و همه‌ی دنیا روی سرم خراب شد.با بغض شدید سرم رو گرفته بودم تلاش می‌کردم تمرکز کنم.بالافاصله ذهنم رفت سمت جلسه اولی که معاون پایه‌مون داشت قوانین مدرسه رو مرور می‌کرد:ممکنه یه روز حال نداشته باشی، از کلاس بیا بیرون و بگو خانم من نمی‌تونم توی کلاس شرکت کنم. اشکالی نداره که! همه ما آدمیم، بعضی روزا حالمون بده ...همیشه این جمله‌ش و آزادی که وعده‌ش به ما داده شده بود برام مورد توجه بود.حالا وقتش بود که ببینم تا چه حد به حرف‌شون پایبندن.از معلمم اجازه گرفتم برم بیرون. تا دست‌شویی رو دویدم، وارد یکی از اتاقک‌ها شدم و گذاشتم تمام اشک‌های ریخته‌نشده‌ام از ساده‌ترین‌ها تا عمیق‌ترین‌ها جاری بشن.آروم‌تر که شدم صورتم رو شستم، و با قدم‌های آهسته مستقیم رفتم سراغ همون معاون پایه.با صورت و چشم‌های سرخی که معلوم بود تازه یه گالون اشک ریخته بهش گفتم نمی‌تونم این کلاس رو شرکت کنم.یه نگاه به سر و وضعم انداخت، مکث کرد و جواب داد: باشه. به معلمت خبر می‌دم.به دبیر اطلاع داد تا آخر زنگ نمیام. دوباره اومد پیشم، ازم پرسید اگه چایی می‌خوام.جواب دادم نه اما چند دقیقه بعد با یه نارنگی برگشت. بعد اون گریه‌ی شدید دیگه هیچ جونی تو تنم نمونده بود، پس سریع قاپیدمش و سعی کردم همه‌اش رو نخورم، اما اون طعم شیرین اون لحظه بهترین چیز بود.سعی کرد از زیر زبونم بکشه که چی شده، منم برای ختم کلامش گفتم مشکلم آموزشیه و می‌خوام با مسئول آموزشی صحبت کنم تا حالم بهتر بشه.مسئول آموزشی‌مون رو با هر بدبختی که بود از کارهاش جدا کردن تا دو کلوم بشینه حرفامو بشنوه.خیلی ترجیح می‌دادم با روانشناس مدرسه حرف بزنم، ولی گیر آوردن اون حتی از مسئول آموزشی هم سخت‌تر بود.پس کل دل و روده‌ام رو ریختم وسط:حس می‌کنم کافی نیستم، من انتظار دارم در همه چیز عالی باشم، اگه از ده نفر برتر نشدم چی، اون بیخیالش اگه به رشد شخصیتیم توجه نکنم چی، چطور هم به خودم برسم هم به درسم، چرا انقدر با ایدئال‌ها فاصله دارم، چرا به اندازه کافی بین بچه‌ها محبوب نیستم، چرا مثل فلان دانش‌آموز موفق نیستم، حس می‌کنم رشد فردی‌ام داره پسرفت می‌کنه، خیلی استرس دارم و ...در جواب بهم گفت اصلا اینا مشکلات من نیستن. بهم گفت نفر بیستم هم به اندازه نفر دهم لیاقت تشویق شدن رو داره و رقابت خیلی تنگاتنگه. گفت من بیشتر از اونی که فکر می‌کنم محبوبم و گفت درمورد الگوهام تجدید نظر کنم، چون دارم خودم رو کوچیک و بقیه آدما رو زیادی بزرگ می‌بینم. با این که درست حسم رو درک نمی‌کرد و بعضی از حرف‌هاش رو اصلا قبول نداشتم، تونست چشم‌اندازم رو وسیع‌تر کنه.مهم این بود که اون بمب رو به یه نحوی از دلم بیرون آوردم.من که می‌گم نصف بیشتر مشکلاتم برای اینه که آدم‌ها رو زیادی مهم می‌بینم، حتی گاهی مهم‌تر از خودم.درک بعضی چیزها زمان می‌بره.واقعا در تلاشم نقشِ اضافی دیگران رو تا حد ممکن از زندگی‌ام کمرنگ کنم.کمتر سخت بگیرم و این عادتِ مقایسه عملکردم با دیگران رو از سرم بندازم.می‌گم، واقعا تلاش می‌کنم و امیدوارم نتیجۀ این تلاش رو هرچه زودتر شاهد باشم :)به قول یکی از دوستام:چه فایده‌ای داره برای افرادی که خودت براشون ارزش قائل نیستی دوست داشتنی به نظر بیای؟به آترین قول دادم اینو تو دفترش بکشم. من میرزا بکش مدرسه‌مونم :)20 مهر 1402</description>
                <category>dot</category>
                <author>dot</author>
                <pubDate>Thu, 12 Oct 2023 17:21:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صبحانه دست جمعی تو مدرسه</title>
                <link>https://virgool.io/@simplerira/%D8%B5%D8%A8%D8%AD%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-n0rooctzdg5g</link>
                <description>از روزمرگی‌های مدرسه...تو همین دو هفته اول به اندازه نصف سال کار انجام دادم.اول که خودمو نماینده فرهنگی معرفی کردم و این یعنی کل کارهای فرهنگی کلاس مثل صبحگاه یا تحویل رضایت نامه‌ها با منه.البته همیشه به همین سادگی‌ها هم نیست...یکشنبه آزمون نداشتیم، یعنی کل زنگ اول قرار بود خالی بمونه، اما مدرسه اعلام کرد که این زنگ رو صبحونه بیاریم مدرسه. هیچ کس به اندازه من ذوق نکرد. چون خاطره تلخ پارسال از سفره خالی صبحونه‌مون اذیتم می‌کرد؛ امسال باید جبران می‌کردیم.شنبه اومدم دونه دونه از بچه‌ها پرسیدم. دریغ از ذره‌ای حمایت! آخر سر درمونده رسیدم به مژده که : مژده توروخدا بگو تو یه چیزی میاری!- خب یه گروه بزن. اونجا بگو هر کی چی بیاره.دیدم حرفش خیلی منطقیه. یه کاغذ در آوردم، از همون ردیف اول دادم به بچه‌ها. شماره‌ها روی کاغذ نوشته شد و بین نیمکت‌ها دست به دست می‌شد. وقتی تموم شد دبیر سر کلاس بود.به نامحسوس‌ترین شکل برگه رو از اونور کلاس قاپیدم و چپوندم توی کیفم.اون رو یه راست خونه نمی‌رفتم. روتین روزهای زوج بعد مدرسه اینه: یه تاکسی تا ورزشگاه، یه ساعت و نیم اونجا بعد خسته و کوفته تو ماشین بابام توی ترافیک سنگین تا خونه که آخرش ساعت شش بعد دوش بشینم سر درس و سازم.نه، خیلی دیر بود.تو همون تاکسی شروع کردم شماره‌ها رو سیو کردن. یکی، دوتا ... بیست تا شماره رو وارد کردم!حتی وقتی پیاده شدم هم در حال ور رفتن با گوشی بودم.دیگه تو ورزشگاه یه استراحتی دادم. البته اگه دویدن رو بشه استراحت در نظر گرفت!وقتی مربی در تیر رس نبود، قایمکی گوشیم رو درآوردم، گروه واتساپو زدم و هر بیست‌تاشون رو اد کردم.تمرین تموم شد. شاد و خندان از سرعت عملم در راه ماشین‌مون بودم. تا سوار شدیم پیام‌ها رو گذاشتم.چیزهایی که نیاز داشتیم مثل ساندویچ، خیار گوجه، شیرکاکائو، کیک، شیرینی و ...تو راه کلی تحلیل کردم که ساندویچ درست کنم یا شیرینی بخرم.بابا راست می‌گفت. ساندیچ دست ساز باحال‌تره.بچه‌ها کم کم سر و کله‌شون پیدا شد و دست‌ها شروع به تایپ کردن.-من کیک درست می‌کنم-آبمیوه‌ها رو من میارم.-چندتا الویه بخرم؟-من می‌تونم خامه و شیر قهوه بیارم.جو طوری شد که بچه‌هایی که می‌خواستن فردا رو خونه بمونن بخوابن هم داوطلب شدن.تا پایان روز همه چیز آماده بود. وظایف تقسیم شده بود و شک نداشتم همه چیز قرار برعکس آبروریزی پارسال باشه.صبح یکشنبه شد.خروس خوان از تختم پریدم پایین و بالافاصله بساط ساندویچ‌های پنیر رو راه انداختم.آهنگ don&#x27;t stop me از queen هم با صدای بلند پخش کرده بودم...همه چی آماده شد و صحیح و سالم رسیدم مدرسه.همه‌ی بچه‌ها هیجان‌زده بودن. دونه دونه خوراکی‌ها رو روی میز معلم میذاشتن تا جایی که دیگه جا نموند.من سریع رفتم کمک یه میز گنده از طبقه پایین آوردیم کلاس‌مون.میزمون واقعا باشکوه بود!انواع و اقسام کیک‌ها، شیرها، آبمیوه‌ها، نسکافه، ساندویچ، الویه و...همه چیزی که باید میاوردن رو آورده بودن.بچه‌‌های کلاس بغلی با دیدن سفره‌مون دهنشون وا مونده بود.همه به همدیگه افتخار می‌کردیم.مدیر و معاون پایه در کلاس‌مون حضور افتخاری داشتن. یه سلفی گرفتیم و بعد حمله‌ور شدیم!در عرض سه دقیقه تمام کیک‌های روی میز ناپدید شدن!من هنوز موندم اون وافل‌ها رو کی خورد...من رفتیم به سه تا کلاس دیگه سر زدم. دوتاشون که هیچی.وقتی می‌گم هیچی یعنی به معنای واقعی کلمه یه هیچی روی میزشون بود.باز اون یکی کلاس یه کم شیرینی رو میزشون گذاشته بودن.تو راه برگشتن به کلاسم ناظم جلومو گرفت و در اقدامی غیرمنتظره ازم تشکر کرد.او لحظه فکر کردم تمام برنامه‌ریزی‌هام نتیجه داشته. درسته،من کسی‌ام که کلاسم واقعا برام اهمیت داره و تا جایی که بتونم براش تلاش می‌کنم.دوشنبه معاون پایه برای انتخاب نماینده آموزشی اومد سر کلاسمون. باید بین داوطلبین رای گیری می‌شد.می‌تونستم اسم خودم رو لا به لای حرف بچه‌ها بشنوم.با وظیفه نماینده آموزشی آشنا بودم، می‌تونستم از پسش بربیام.پس منم داوطلب شدم.در نهایت، نماینده اول مژده با 15 رای و نماینده دوم ری‌را یا 14 رای انتخاب شد.از بچه‌ها کلی تشکر کردم، و به این پی بردم که کلاس خوب یه نعمته.این رو کسی می‌گه که سال قبل رو به معنای واقعی در جهنم گذرونده بوده.حالا که می‌بینم کلاسم بین چهار کلاسِ پایه بهترین ترتیب رو داره، می‌خوام تمام استفاده‌ام رو ازش ببرم، چون معلوم نیست سال بعد قراره چجوری باشه...چقدر خوشم میاد مدرسه یکی از عناصر اصلی انیمه‌ست13 مهر 1402</description>
                <category>dot</category>
                <author>dot</author>
                <pubDate>Thu, 05 Oct 2023 17:40:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق افلاطونی؛ تپش قلبی برای روح</title>
                <link>https://virgool.io/@simplerira/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A7%D9%81%D9%84%D8%A7%D8%B7%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%AA%D9%BE%D8%B4-%D9%82%D9%84%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AD-rutrmsszcsp2</link>
                <description>اومدم یه خورده اطلاعات جذاب رو به اشتراک بذارم :) مستقیم برم سر اصل مطلب. در این کره خاکی که الان پوشیده‌ست از فساد و خیانت و عشق‌های سمی و منحرفی و کلا هر سطل آشغالی که به اسم عشق توی موزه‌شون می‌ذارن، یه مفهومی هست به اسم: عشق افلاطونی.والا.خیلی ساده بخوایم بگیم، عشق افلاطونی عشق و علاقه‌ایه که تمایلات جنسی توش جایی نداره.همون طور که از اسمش معلومه عشق افلاطونی از زمان افلاطون و سقراط شروع شده.در بخشی از &quot;رساله مهمانی&quot;ِ افلاطون راجع به این نوع علاقه بیشتر نوشته شده:شخص بد همان عاشق پست است که بدن را بیشتر از روح و درون دوست دارد و بدیهی‌ست که عشق چنین کسی پایدار نیست. اما آن که به روح زیبایی روح باخته است یک عمر بر سر این عشق پایدار می‌ماند.اگه تصویری که تو ذهنتونه یه مرد سیکس‌پک دار رنسانسیه که با عشق به یه زن توپُر یونانی خیره شده و فکر می‌کنه چقدر روح معشوقش خوشگله خب باید بگم یه خورده از واقعیت دورید.به این می‌گن &quot;هنر&quot;در زمان افلاطون و (بیشتر) سقراط روابط عاشقانه بین مردها خیلی رایج بوده.حالا فیلسوف‌های اون دوران اومده بودن بهش یه وجهه الهی و عرفانی داده بودن.عاشق افلاطونی زیبایی جسمانی معشوق را نشانه‌ای از زیبایی حق می‌داند. به نظر او [سقراط] همه زیبایان در این زیبایی سهیم‌اند و این پایین‌ترین پله نردبان است که می‌توان از آن بالا رفت و به زیبایی ملکوتی رسید.درسته که افلاطون خیلی روی عشق معنوی تاکید داشته، اما خب قطعا ارتباط جسمانی هم نقشی نسبتا پررنگ این وسط داشته. عشق افلاطونی از اون چیزاییه که می‌شه زیر چترش خیلی سوء استفاده‌ها کرد.واقعا هم در طول تاریخ این اتفاق خیلی افتاده [متاسفانه].ولی من می‌گم اگه واقعا عاشق یه روح زیبا بشی و به همون آغوش گرم و لبخند ژکوندش قانع باشی خیلی هم چیز قشنگیه.یه جورایی مثل عشق به یه دوست خیلی صمیمی و قدیمی همجنس. تو دوست داری باهاش وقت بگذرونی، بهش چیزهای کوچولو هدیه بدی، همیشه به یادشی، می‌خوای همیشه خوشحالش کنی، کلا حضورش در زندگیت بهت آرامش و شادی می‌ده، اما نمی‌خوای باهاش تو یه رابطه‌ی جدی باشی.اگه این مثالش باشه این نوع علاقه خیلی رایج‌تر از اون چیزیه که به نظر میاد.خلاصه که همه تو زندگی‌شون به همچین چیزی نیاز دارن. ایشالا کنار معشوق افلاطونی‌تون به کمال برسین :)این عکسه اتفاقی گرفته شده :))پ.ن: آیا می‌تونم از تجربه‌های قشنگ‌تون بهره‌مند بشم؟ 7 مهر 1402</description>
                <category>dot</category>
                <author>dot</author>
                <pubDate>Fri, 29 Sep 2023 10:16:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کورالین می‌خواد ناپدید بشه</title>
                <link>https://virgool.io/@simplerira/%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AF-%D9%86%D8%A7%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%B4%D9%87-vljsvqonzs1w</link>
                <description>می‌دونی melancholy یعنی چی؟یه حس غم خیلی عمیق و سنگین درون قلبت که &quot;یک&quot; دلیل مشخص نداره.آوای این کلمه رو دوست دارم، اما بیشتر دوستش دارم چون قدرتمنده و می‌تونه حالمو درست تصیف کنه.اولین روز مدرسه عادی‌تر از هر روز دیگه‌ای بود.مثل روز تولدت که انتظار داری یه اتفاق خاص بیفته ولی اونم یه روز مثل 364 روز دیگه‌ی ساله.اینو می‌دونستم، برای همین دلمو صابون نزده بودم.وقتی توی جشن بچه‌ها به نوبت برنامه‌های حوصله سر برشون رو اجرا می‌کردن قلبم لبه ساختمون ایستاد.&quot;منم می‌تونستم روی صحنه باشم! من می‌تونستم اجرای بهتری از اونا داشته باشم! من پتانسیل بیشتری دارم!&quot;و در آخر وقتی چهار نفر برتر سال گذشته بر روی سن ایستادن تا جوایزشون رو از دست مدیر بگیرن، قلبم لیز خورد و سقوط کرد.&quot;چرا من اونجا نیستم؟ چرا نتونستم به خودم ثابت کنم؟ چرا... چرا....&quot;خسته بودم. خستگی‌ای جدا از اثر قرص‌های صبح.حقیقت‌ سنگین و زهرآلود محکم به صورتم کوبیده شد و زمین گیرم کرد. &quot;من می‌تونستم اونجا باشم&quot;تمام مدت مدرسه من روی وزنه بودم. هی بالا و پایین می‌شدم: چقدر درسا بیشتر از من طرفدار داره، سوگند خیلی بهتر از من سوال شیمی رو جواب داد، مژده چقدر &quot;باحال‌تر&quot; از منه...خودم نمی‌خواستم روی کفی ترازو بمونم، اما نتونستم از اون ارتفاع بپرم.شاید منم باید مثل قلبم سر بخورم و از اون بالا سقوط کنم.دختری که تنها دلیل شوقم برای مدرسه بود امروز نیومد.در واقع، فقط دوشنبه و چهارشنبه‌ها مدرسه‌ست.نمی‌دونم می‌خوام ببینمش یا نه. فکر کردن بهش کافیه تا تمام اطرافمو در تاریکی محض فرو ببره.6:16_ سلام. حالت چطوره؟ تونستی پیداش کنی؟صدای نوتیف میاد. مطمئنم جواب پیاممه. رمزمون می‌زنم و پیامو باز می‌کنم:6:40_ نمی دونم. امروز 41 روز شد. 41 روز...6:41_ من پر از خستگی‌ام.تا پیامشو دیدم آفلاین شد.پلک‌هامو روی هم فشار می‌دم. دستمو مشت می‌کنم.این تقصیر من نبود... این حق من نبود...نباید انقدر برام دردناک می‌بود...می‌خوام تظاهر کنم اون اتفاق نیفتاده. می‌خوام تصور کنم شادی‌ رو همراه امید و آرامشش دفن نکرده. می‌خوام باور کنم چشم‌های جنگلیش رنگ خون نگرفتن.دلمو به چی خوش کردم؟به جز چندتا خاطره دیگه چی مونده؟تلخ‌ترین بخش اینه که قراره دوباره همه‌ی زخم‌هاش رو با لبخند بپوشونه.آره، به قدری می‌شناسمش که بدونم دوشنبه چی در انتظارمه.دیگه گول چهره‌اش رو نمی‌خورم. فقط دور می‌شم. فقط می‌شم یه دانش‌آموز عادی. اون اتفاق نیفتاده دیگه، مگه نه؟ همه چیز مثل قبله، درسته؟یه کوزیران دیگه می‌خورم.هنوز ده نشده و من به شدت خوابم میاد.so long, and goodnighthelena - mcrآهنگاش بدجور به حال الانم  می‌خوره.آهنگ‌هایی که موقع نوشتن گوش دادم:mama, Helena - my chemical romancecoraline - maneskinunravel - tokyo ghoulنوشتنش خیلی طول کشید. تا تهش فقط من موندم و دستمال خیس و گوشیم در نقش music player. خوشحالم که در تحمل این درد تنها نیستم. دوست خوبم &quot;زمان&quot; اینجاست تا همه چیزو ساده‌تر کنه.</description>
                <category>dot</category>
                <author>dot</author>
                <pubDate>Sat, 23 Sep 2023 22:19:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موسیقی‌های قدیمی گیلان</title>
                <link>https://virgool.io/@simplerira/%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-%DA%AF%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%86-egscjkl9edzs</link>
                <description>این چند روزه با موضوع خیلی جذاب و زیبایی مواجه شدم:&quot;موسیقی‌های قدیمی گیلان&quot;از سر بی‌کاری یه سری به انباری reading list گوگل‌م زدم و رندوم روی این صفحه کلیک کردم که حداقل یه خورده اطلاعات موسیقی‌م رو بالا ببرم: https://www.sedagard.com/podcasts/podcast-1000105 خلاصه، آخرین اپیزود (اوچوم سیایه) رو پخش کردم و روی تخت ولو شدم.و بذار بگم، با موسیقی‌هاش منو از این دنیا خارج کرد.شیفته اطلاعات جدیدی شده بودم که هیچ ایده‌ی قبلی ازشون نداشتم:&quot;اوچی چورنیه&quot; یکی از آهنگ‌هاییه که من خیلی دوستش دارم. ملودیش جادویی و سحرانگیزه (کلا فضای ترانه‌های روسی همینه) و خیلی جالب بود که این آهنگ نیم قرن پیش توجه فرد دیگه‌ای هم جلب کرده بوده...ماجرا اینه که آقایی به نام جهانگیر سرتیپ پور یه شب در حال رادیو گوش کردن بوده و با این آهنگ مواجه می‌شه. از ریتمش خوشش می‌آد و تصمیم می‌گیره یه متن به گویش خودش (گیلانی) بر روی ملودی بنویسه.صبح بعدش با خانم فهیمه اکبر (خواننده‌های گیلانی معروف اون زمان) تماس می‌گیره و ازش می‌خواد آهنگش رو بخوانه. متاسفانه امروزه نسخه‌ای با صدای ایشون موجود نیست. :)))این جوری آهنگ &quot;اوچوم سیایه&quot; نوشته شده.احتمالا این آهنگ رو اولین بار در فیلم &quot;در دنیای تو ساعت چند است&quot; شنیده باشین.این تنها ترانه‌ای نبود که از روی یک ملودی غربی گرفته شده بود.در موسیقی ایران قدیم این خیلی رایج بوده که بر اساس یه ریتم خارجی، شعر فارسی بنویسن.یه مثال دیگه‌ش آهنگ &amp;quot;شب بود بیابان بود&amp;quot; که فریدون فرخزاد خواندتش.ملودی اصلی‌ش از آهنگی اسپانیایی به اسم Mi Barco Peregrino اومده.کاری به درست یا اشتباه بودنش ندارم، اما واقعا تلفیق موسیقی شرق و غرب به این دلنشینی و قشنگی اونم در او زمان واقعا دست‌مریزاد داشته.این‌طور نیست که انگار کلمات رو به زور داخل ریتم چپونده باشن؛ کلمه‌ها خیلی آروم و ملایم سر جاشون نشسته‌ان و با همون لطافت به سمت گوش شنونده حرکت می‌کنن.همیشه اینجور آهنگ‌ها برام یه رگه‌هایی از ناآشنایی و غریبی داشتن؛ انگار کاملا به زبان خواننده تعلق نداشتن.خب،... واقعا هم نداشتن.این آهنگ‌ها یه خورده وزنشون از آهنگ‌های دیگه بیشتره. انگار سنگین‌ترن. متوجه منظورم هستین؟شاید یه دلیل که موسیقی‌های قدیمی قابل‌تحمل‌تر از آهنگ‌های جلف جدیدن همین پُر بودن ملودی‌شون باشه.موسیقی اصیل ایرانی که جای خودشو داره، اما موسیقی امروز ایران نه راه شرق اصیل رو پیش گرفته نه غرب.چی شد که دیگه موسیقی موسیقی نشد؟چرا دیگه فرهاد مهراد، فهیمه اکبر، فریدون فروغی، سیمین قدیری و... نیستن؟چرا هنرِ موسیقی در ایران پیشرفت نکرد؟آهنگ گیلانی مورد علاقه‌م، &quot;نوشو نوشو&quot; با صدای فهیمه اکبر تقدیم شما :)(ملودی این یکی هم روسیه)چه خانم زیبایی هم بوده :))23 شهریور 1402</description>
                <category>dot</category>
                <author>dot</author>
                <pubDate>Thu, 14 Sep 2023 23:10:05 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>