<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سُهیلام؛</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sin_alizzz</link>
        <description>می‌دونی چی می‌خوام؟!  لحظه‌ لحظه‌ی زندگی‌ رو.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-13 14:14:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1963935/avatar/lU09kc.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سُهیلام؛</title>
            <link>https://virgool.io/@sin_alizzz</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دیزنی لند نیست اینجا</title>
                <link>https://virgool.io/@sin_alizzz/%D8%AF%DB%8C%D8%B2%D9%86%DB%8C-%D9%84%D9%86%D8%AF-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-d5krusgmdcuk</link>
                <description>دیزنی‌لند نیست اینجا تو روبروی برزخ ایستاده‌ای دخترحوادث از تخیل پُر انداز فانتزی فراواناما این ابتدای واقعیت استدست‌ها آماده‌اندپاها آماده‌اندسرها آماده‌اندمشت‌ها آماده‌اندآینه را بردارخودت را ببینو ما را به ما نشان بده تا فراموش نکنیمدیزنی‌لند نیست اینجاتو هم آلیس نیستی لیلا هستی از هرات گیر افتاده در پارک ژوراسیک• مصطفا صمدی</description>
                <category>سُهیلام؛</category>
                <author>سُهیلام؛</author>
                <pubDate>Thu, 28 Sep 2023 10:28:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرونِ وسطی‌ست!</title>
                <link>https://virgool.io/@sin_alizzz/%D9%82%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%90-%D9%88%D8%B3%D8%B7%DB%8C-%D8%B3%D8%AA-sfwcvy6vkkkn</link>
                <description>داشتم اینجا  مطلب می‌خوندم، چشمم خورد به این نوشته‌ی علی که چهار سال پیش منتشر کرده بود. قرون وسطی‌ست، به کسی نگید!من تاحالا جنگل رو از نزدیک ندیدم، نمی‌دونم چه بویی می‌ده یا این‌ که درخت‌ها توش تا چقدر قد کشیدن، یا این‌ که حتی نمی‌دونم پیچش صدای پرنده‌ها توش چه شکلیه، یا باد لایِ شاخ‌و‌برگ درخت‌ها چه نسیمی داره.من جنگل رو ندیدم، توش اطراق نکردم. چادر نزدم، تو دل شب آتیش روشن نکردم تا کنارش یه لیوان چای داغ بخورم. موقع خواب به ستاره‌های آسمون نگاه کنم. صدای جغد یا هر پرنده و حیوون دیگه‌ای رو اونقدر  نشنیدم که نوای تازه‌ش منو یاد هیچی‌ از چیزایی که در سر دارم نندازه. من جنگل و سبزه و درخت‌های سر به فلکشو ندیدم، کنار رودهاش ننشستم تا نفس عمیق بکشم، همین‌ طور که دریا و موج‌ها و کشتی‌های توشو ندیدم. پیست اسکی یا تله‌کابین یا حتی کوه‌های بلند‌وکوتاه رو ندیدم. پرش با طناب &quot;بانجی&quot; رو ندیدم. کایت و  هزاران چیز دیدنی دیگه رو ندیدم.کمی غم‌انگیزه که تویِ این بیست‌وچهار سال از عمرم فقط یه‌بار سوار هواپیما شدم، میدون هوایی رو دیدم، در باز کردن کمربندم هم یه پسر بچه هشت‌نه ساله بعد فرود کمکم کرد. دیگه بقیه اوقات بخاطر گرونی بلیطِ هواپیما و ترس از ارتفاع با اتوبوس ازین شهر تا اون شهر می‌رفتم. کسی نفهمه قرون وسطی‌ست، حتی در این قرنِ بیست‌ویکم. [ آه علی عزیزم! منم هیچ‌کدام ازین چیزها رو تجربه نکردم تو این 21 سالی که از عمرم گذشته، حتی یک بار هم سوار هواپیما نشده‌ام، هنوز از روی پل‌هوایی رد نشدم و اونجا ننشسته‌م تا کتاب مورد علاقمو بخونم. یا این که نمی‌دونم چه حسی داره تو یه کلبه‌ی چوبی وسط جنگل باشم، بوی طبیعت رو حس کنم، دراز بکشم زیر نور ماه و ستاره‌هارو تماشا کنم و صدایِ پرنده‌ها و گنجشک‌ها گوشم رو نوازش کنن و... کلی چیزهای دیگه.] شاید وقتی دارین این متن رو میخونین خنده‌تون بگیره، ولی ما جهانِ سومی هستیم. گاه از خودم می‌پرسم که این بود زندگی؟ ما که بیشتر از نفس‌هایمان آزادی رو خواستیم، چه برسد که آرزوهایی این چنین داشته باشیم. شاید هم همه‌ی اینها برای شما اندک چیزی باشه ولی برای ما همینقد چیزهای کوچیک و عادی زندگی شما‌، آرزوئه. و این زندگی داره میگذره و همه‌‌ی ما _مُشتی آرزو گم‌کرده و سرگردان_ یه گوشه‌ای ازین جهانِ سوم داریم حیف می‌شیم انگار. ولی اگه دیر شد چی؟</description>
                <category>سُهیلام؛</category>
                <author>سُهیلام؛</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jul 2023 15:43:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لعنت به مغزهای پوسیده طالبان?</title>
                <link>https://virgool.io/@sin_alizzz/%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%BA%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D9%88%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8%D8%A7%D9%86-jlkbnzrbn0ma</link>
                <description>امشب دوباره قلبم به درد اومد?دروغ چرا، راستش گریه کردمحالم خوب نیست!تصویر بیان کننده همه چی هست??انگار روم یک سطل آب یخ ریخته باشند...جهالت کشنده ترین سلاحه، و ما دخترا چه بیرحمانه قربانی افکار پوسیده و سیاست های پست این طالبان جاهل میشویم...می‌ترسم، من احساس امنیت نمی‌کنم، من برای زنان و دختران سرزمینم اندوهگین و بی‌قرار می‌شوم...کجاست قانونی که از جان و حقوق و تصمیمات زنان و دختران این سرزمین حمایت کند؟!میدونم امشب فقط من نبودم که بعد دیدن اخبار، از فرط ناراحتی و عصبانیت زدم زیر گریه...امشب همه دختران این سرزمین حالشان تعریفی ندارد??و چه آشکارانه این قوم جاهل زنان و دختران را سرکوب میکنند و کسی نمیبیند...امشب حال همه اون دخترایی که این همه مدت از مدرسه محروم شدند رو بهتر درک میکنم ??برای رهایی ازین کابوسبرای تکرار دوباره لبخند زیبای دختران سرزمینم?۳٠ آذر ۱۴٠۱- سهیلا</description>
                <category>سُهیلام؛</category>
                <author>سُهیلام؛</author>
                <pubDate>Tue, 20 Dec 2022 23:49:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروعی تازه?</title>
                <link>https://virgool.io/@sin_alizzz/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-b1l5jft2w0hh</link>
                <description>- از شلوغیِ این روزها باید بنویسم، از افکارِ بهم ریخته و گره خورده که مدام از این سو به آن سو میپَرند . از سردردها که چشمانم را نیمه‌باز میکنند، از یک شروع که برایم هیجان انگیز و ترسناک است، و از یک پایان که برایم ترسناک و هیجان انگیز است . از یک حضور که خستگی‌هایَم را از یادم میبرد . و هر لحظه به یادِ حرف مامان میوفتم که میگه«صبور باش، همه جی درست میشه»، آرام میشوم، رام میشوم . و نمیدانم چرا اینجا نوشتم، چنین نوشته‌ای جایش در کنج سیو مسج تلگرامم بود، مثل همیشه. ولی انگار اینجا برایم مأمن امن‌تریست.اینها را می نویسم چون نوشتن تنها پناهم است، چون اگر ننویسم میترکم از هجوم این همه افکار و حرفِ در درون مغز و ذهنم...  هرچند دست خودم نیست، همین که کمی ناآرام باشم و بی قرار،  دستانم به سوی کیبورد گوشی میلغزند و شروع میکنند به نوشتن و من هم رقصان رقصان به دنبال واژه ها پیش می روم.انگار در میان هیاهوی زندگی گم شده ام،  سرگردانم!اما قول داده ام که ادامه دهم. این شروع تازه و تصمیمم برای آینده برایم سخت است...گویند :&quot;گر صبر کنی زغوره حلوا سازی .&quot;اما من می گویم :گر راه بیفتی و دل به دریا بزنی ،و سختی راه را بر دیدگانت قرار دهی خواهی رسید ... خسته تر از همیشه ام ،  ولی قوی تر از هر وقتی بلند میشوم و عزمم را جزم میکنم. نمیدانم روزگار برایم چه خوابی دیده است، اما این را مطمئنم انتهای این شروع و تصمیمم رهایی از کابوس های بلند مدتم هست:))اتفاقات خوب زمان میبرند، پس امیدوارانه صبر میکنم:))28 آذر- به وقت 1:00 نیمه شب </description>
                <category>سُهیلام؛</category>
                <author>سُهیلام؛</author>
                <pubDate>Mon, 19 Dec 2022 00:04:44 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>