<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سینا صالحی زاده (سین صاد)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sina-salehizadeh</link>
        <description>سینا صالحی زاده ملقب به &quot;سین صاد&quot;، دانشجوی پزشکی / کم نویس اما خوش نویس / منظره ای از برونریز ذهنی و میعانات عینی یک عدد سینا</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 03:36:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/57850/avatar/gaTmnA.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سینا صالحی زاده (سین صاد)</title>
            <link>https://virgool.io/@sina-salehizadeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شاید خداحافظی</title>
                <link>https://virgool.io/@sina-salehizadeh/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-uxwnkbjeni73</link>
                <description>من ویرگول را دوست دارم. جای زیبایی است. البته که قبلا گرمتر بود.در ویرگول نوشتن حس خوبی است، بعد از اینکه بلاگم را به مقصد اینجا ترک کردم احساس بهتری داشتم. افراد بیشتری که نوشته ات را میخوانند، کامنت ها و صحبت هایی که زیر پست ها در میگرفت و خلاصه... بازدید های عجیب و غریب برخی از پست هایم که به تازگی آمارش را دیدم! بازدید های روزانه بالا، همه اینها به لطف ویرگول محقق شده است.اما من میخواهم از اینجا خداحافظی بکنم. نه خداحافظی کامل، هرچه باشد اینجا ویرگول است. چند روزی است که وبسایت شخصی ام را بالا آورده ام. فکر میکنم نوشتن در آنجا تجربه جدیدی است که تا به حال آن را نداشته ام. باید تجربه اش بکنم و ببینم چه میشود.امیدوارم این کوچ مفید باشد. الان که دارم این متن را مینویسم نگرانم و فکر میکنم طبیعی است.اگر دوست داشتید نوشته های من را بخوانید، به سایتم سر بزنید. نشانی اش را در پایین برایتان میگذارم.وبسایت شخصی سینا صالحی زادهخداحافظتان باشد...</description>
                <category>سینا صالحی زاده (سین صاد)</category>
                <author>سینا صالحی زاده (سین صاد)</author>
                <pubDate>Sun, 07 Aug 2022 18:22:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با نوجوان چه کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sina-salehizadeh/%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-s480kdcnyxta</link>
                <description>سلام، سینا هستم و دوباره دارم اینجا مینویسم.چرا نوجوان:نوجوان مثل خمیری است که تازه توانسته دست در بیاورد و خودش را شکل بدهد. کودک همان خمیر است ولی دستش برای دیگری است؛ و جوان در ایام نوجوانی یا کار با دست یاد گرفته یا نگرفته ... هم خمیر هست، هم دست. پس یادگیری مهارت دستورزی است که در این ایام حیاتی است...همین ابتدا اضافه کنم که نوشته هایم حاصل خوانده ها، شنیده ها و دیده هایم در طول این چند سال است. مضاف بر اینها احتمالا مخلوطی چگال از تجربیات شخصی است که این مسئله خودش دلیلی بر این ماجراست که الزاما قابل تعمیم نیست. سعی میکنم که برای برخی حرف هایم از منابعی استفاده بکنم ولی بازهم وزنه بر روی تجربه زیسته ام است!این نوشته علاوه بر نوجوانان به درد، والدین، جوانان و بزرگسالان هم میخورد. باید اضافه بکنم که این آموزش نیز همانند هر آموزش دیگری نیاز به شخصی سازی دارد.نوجوان باید چه چیزهایی یادبگیرد؟از مخاطبین صفحه مجازی ام این سوال را پرسیدم، غالبا پاسخشان یادگیری مهارت هایی مثل زبان، برنامه نویسی، هنری مثل نقاشی یا موسیقی، کارهای کامپیوتری، ورزش و از این قبیل موارد بود. سوال اصلی این است که اگر ما بگوییم نوجوان این چیزها را یادبگیرد و فضا را هم فراهم بکنیم نوجوان یادمیگیرد؟نوع دیگر پاسخ ها حول محور مهارت های نرم میچرخید. تفکر نقاد یادبگیرند، برنامه ریزی بیاموزند، درک از اقتصاد داشته باشند، تفکر یادگیرنده داشته باشند، کتاب توسعه فردی بخوانند. اینها خوب است ولی آیا یاد میگیرند؟ بر فرض که جواب سوال اول بله باشد. اصلا چگونه میخواهند یادبگیرند؟تجربه من (جوان) از ارتباط با نوجوانانتجربه ام را نقل میکنم از یاددادن مهارت به نوجوانان 16 ساله (تازه نه در مدرسه که محیط اجبار و زور است، در موسسه ای که همه با اختیار (احتمالا) آمده اند تا چیز های مختلف یادبگیرند.)سیر درسی که طراحی کرده بودم این بود. آموزش یادگیری، هدفگذاری، برنامه ریزی، نظم، طراحی رفتار و عادت سازی، تفکر نقاد! روی کاغذ زیبا بود. نه؟ توی تجربه هم بد نبود، ولی آن چیزی که انتظار داشتم نبود، در بهترین حالت اگر از این بچه ها بخواهم سوالی در خصوص جلساتی که داشتم بکنم شاید  حدود 10 درصد مطالب کلیدی دوره را به خاطر داشته باشند. آنها نه مینوشتند و نه حتی به کار میگرفتند! با خودم فکر میکردم که ای کاش کسی به من متد GTD را در این سن آموزش میداد یا مثلا میگفت که چگونه عادت بسازم، ولی انگار یک جای کار میلنگید. من آن جای لنگ را میخواهم بازش بکنم.اقتضای سن نوجوانیسن نوجوانی سن سرک کشیدن است، سن تجربه کردن است. چه میشود که دست ها یادمیگیرند که چگونه باید کار بکنند؟ ساده است، امتحان میکنند، شکست میخورد و &quot;احتمالا&quot; یاد میگیرند. هر چه احتمال این این واژه &quot;احتمالا&quot; را بالا تر ببریم بهتر است. و در کنار آن بالا بردن نرخ امتحان هم تعیین کننده است. سن نوجوانی سن تجربه است. سن یافتن یک چیز قطعی برای زندگی، یک دغدغه واحد برای ادامه دادن، یک زندگی بدون خطا و... اصلا نوجوانی اینگونه نیست. نوجوانی سن بازی است، بازی ای که غنی باشد، تجربه ای که هرز نباشد، غنی باشد. منظورم از هرز بدون اندوخته است. یک تجربه درس خواندن میتواند هرز باشد، همانگونه که تجربه بیرون رفتن با دوستان و خرابکاری و توقیف شدن توسط ناظم مدرسه احتمالا تجربه غنی ای هست. چه چیزهایی یاد بدهیم؟برای خودتان کار را بزرگ نکنید، فکر کنید قرار باشد که فقط یک مهارت به نوجوان بیاموزید. آن یک مهارت چیست؟ به نظر میرسد که آن مهارت جستجوگری است. جستجوگری یعنی مهارت یادگرفتن، مهارت عمیق تجربه کردن و درس گرفتن. اگر شما 100 مهارت هم به نوجوان یاد دادی و در مغزش (فرضا که توانستی) فرو کردی برای مهارت 101 نوجوان همچنان به تو نیاز دارد؛ اگر جستجوگری را یادش نداده باشی...ماهی گیری (جستجوگری) را یاد بده ...در ماهیگیری همراهی کنید، استادی نکنید!جستجوگری چیست؟اگر بخواهم لیستی بگویم که یک ذهن جستجوگر آنها را در خود دارد این موارد در آن قرار میگیرند.دریغ نکردن خود از تجربه عمیق (معقولانه): اینگونه فکر میکنم که زمان نوجوانی و جوانی وقت تجربه کردن است، نوجوانی وقت تجربه کردن آزمایشی است و جوانی تجربه کردن کمی محدود تر. نکته مهم در این تجربه کردن، عمیق بودن آن است. تجربه عمیق یعنی تجربه ای که قبل از آن با بعد از آن متفاوت است. وقتی یکبار شکست میخوری احتمالا عیبی ندارد. بار دوم هم قابل چشم پوشی است ولی اگر سه بار شکست خوردی احتمالا تجربه ات هرز بوده است. هرز یا عمیق بودن ربطی به خود تجربه ندارد، بلکه به تجربه گر وابسته است. پس اولا ذهن جستجوگر به دنبال تجربه راه می افتد. ثانیا از دل تجربه درس بیرون میکشد.نیاز سنجی: اگر برای چیزی داری حرکت میکنی و میبینی جایی از حرکت ناهمخوان است، خودت باید نیازت را تشخیص بدهی. این تشخیص خودت میتواند این باشد که از کسی کمک بگیری یا اینکه دست به کاری بزنی یا اینکه اصلا حرکت را رها بکنی...پیدا کردن مسیر: مرحله بعد از شناخت نیاز، عمل یادگیری است. اینکه چگونه دنبال چیزی بروی، دنبال چه چیزی بروی و چه مسیری را دنبال بکنی مهارت پیدا کردن مسیر است. آنهایی که ته یک چیز را در می آورند، در خصوص یک چیزی اطلاعات نسبتا جامعی دارند، دیدشان نسبت به موضوعی کامل است معمولا این مسیر را خوب طی کرده اند.طبقه بندی پردازش مطالب: طبقه بندی و پردازش در سیستم شاگرد و استادی معمولا توسط استاد انجام میشود. اتفاقی که در بسیاری از موقعیت های زندگی رخ نمیدهد. هرچند وجود استاد چه از بابت روشن کردن مسیر و چه از جهت طبقه بندی و پردازش کار ما را بسیار راحت میکند ولی باید بدانیم که ما در اکثر اتفاقات زندگی خودمان باید این سه مرحله را طی بکنیم. اگر مسیر یادگیری را پیدا کردیم و اطلاعات را بیرون کشیدیم ابتدا باید نظام مندشان بکنیم و سپس از حالت خام به حالت پردازش شده در بیاوریم.به کار بستن:معمولا داستان یادگیری در مراحل قبلی تمام میشود. ولی مهم ترین بخش یادگیری این نقطه است. عمل! داشتن اطلاعات زیاد در خصوص تکنیک های فوتبال شما را فوتبالیست نخواهد کرد، این تمرین و به کار بستن دانش است که در زندگی شما پیشرفت ایجاد میکند. (البته که طی کردن مراحل قبلی بدون به کار بستن آنها شما را باز هم از میانگین جامعه متمایز میکند!)بازبینی:و اما اگر علمت را به عمل در آوردی و دیدی که دوباره حرکت لنگ میزند مسیرت را بازبینی میکنی. ایراد از چه بوده، و فرایند را اصلاح میکنی.تفکر انتقادی:فکر میکنم بدانیم تفکر انتقادی چیست. ویکی پدیا اینگونه نقل میکند: فردی که تفکر نقاد دارد قادر است پرسش‌های مناسب بپرسد و اطّلاعات مربوط را جمع‌آوری کند. سپس با خلاقیت آن‌ها را دسته‌بندی کرده و با منطق استدلال کند؛ و در پایان به یک نتیجهٔ قابل اطمینان دربارهٔ مسئله برسد. اینکه بتوانیم سوال های درست بپرسیم و هر چیزی را در ابتدای کار فرض نگیریم و بتوانیم درست فکر بکنیم به ما در عمیق تجربه کردن بسیار کمک میکند.تفکر استقرایی:بگذارید با یک مثال منظورم را توضیح بدهم. اگر در مدرسه دو نفر رو ببینید که رابطه صمیمانه ای داشتند و بعد از مدتی رابطه آنها به هم خورده است واکنش شما نسبت به این رویداد چیست؟ اگر توانستید از این ماجرا یک درس برای زندگی خودتان بگیرید یعنی شما تفکر استقرایی خوبی دارید. ما از هر اتفاق پیرامونمان میتوانیم تجربه بیرون بکشیم و این نرخ بیرون کشیدن بستگی به تفکر استقرایی ما دارد. پادشکنندگی: شاید در موردش شنیده باشید. کتاب نسیم طالب به نام &quot;پادشکننده&quot; در این مورد صحبت میکند. اگر میخواهید بیشتر در این مورد بخواند به کلیک کنید. اگر چیزی پادشکننده باشد یعنی چی؟ یعنی اگر بیفتد زمین نمیشکند؟ به این شیء میگوییم نشکن و نه پادشکننده. پادشکننده یعنی اگر بیفتد زمین، قوی تر میشود! استخوان در بدن اینگونه است، با شکست های ریز قوی تر میشود و... اگر از نوجوانی یادبگیریم که در پس هر تجربه تلخ و شکست خورده ای نکته ای نهفته است که میتوان از آن استفاده کرد، پادشکننده شده ایم. بعد از اینکه شکست خوردیم اگر درست عمل بکنیم احتمالا برای بار دوم یا سوم دیگر آن اشتباه را نخواهیم کرد. نکته مهم این است که در موقعیت های نسبتا مشابه میتوانیم تصمیم های بهتری نسبت به فردی که در موقعیت های قبلی شکست نخورده، بگیریم. برای پادشکنندگی باید چند چیز را یادبگیریم. یکسری از مهارت ها را در بالا آوردم (تفکر استقرایی، زیاد تجربه کردن و...) ولی یکی دیگر از ارکانی که باید به آن توجه بکنیم توانایی رها کردن است.رها کردن: اگر شما بخواهید زیاد تجربه بکنید، باید یاد بگیرید زیاد هم رها کنید. به هر کمپانی بزرگی که نگاه بکنید، میتوانید لیستی بلند بالا از محصولات شکست خورده اش را ببینید. اگر قرار بود این کمپانی ها به جای تمرکز بر روی پروژه های موفق خودشان بر روی پروژه های ناموفق خودشان هم تا ابد سرمایه گذاری بکنند احتمالا این موفقیت را نداشتند. باید یادبگیرید که رها کنید.عزت نفس و اعتماد به نفس: کسی که میخواهد جستجوگر باشد باید هم خودش را ارزشمند بداند (فارغ از شکست هایش) و هم جرئت امتحان کردن داشته باشد. برای افزایش این احساس راهکار هایی را در ادامه پیشنهاد کرده ام.چگونه میتوان نوجوان جستجوگر تربیت کرد؟تشویق به تجربه: اگر نوجوان به شما میگوید که میخواهد چیزی را تجربه کند (معقول) جلوی آن را نگیرید. همین تعدد تجربه و شکست هست که جهان بینی درستی در آینده خواهد ساخت. بعضی اوقات نوجوان نمیداند اصلا راهی وجود دارد. این وظیفه شماست که گزینه در اختیار او بگذارید و حق انتخاب به او بدهید.روایت: مگر چقدر میتوانیم خودمان تجربه بکنیم؟ اینجاست که اهمیت روایت مشخص میشود. داستان خواندن، فیلم دیدن و مشاهده زندگی و تجربه دیگران است که در کنار تفکر استقرایی درست میتواند نقش همان تجربه عمیق را ایفا بکند. پس، از دیدن، شنیدن، خواندن و تجربه کردن نترسید. البته که ذهن خود (یا نوجوان) را از خرعبل پر نکنید، فکر میکنم هم نوجوان بداند چه چیزی مزخرف است هم شما. اهمیت خوراک خوب در این سن قطعا انکار نشدنی است. معنای حرفم از تعدد تجربه، پر کردن ورودی های کم ارزش نیست! ولی اینکه چه چیزی کم ارزش است را نباید با اهمیت آن کار در بزرگسالی خودتان مقایسه بکنید! تقدم مطالب درکی بر مطالب انتزاعی: در این سن این مطلب به حد اعلی خودش میرسد. بعید است که تاثیری که یک رمان روی زندگی یک نوجوان میگذارد با یک کتاب توسعه فردی قابل مقایسه باشد. در این سن بیشتر از اینکه منطق حاکم باشد احساسات دخیل است. این مسئله شاید در دیدگاه اول تهدید باشد ولی واقعا اینطور نیست. این ماجرا به نوجوان این اجازه را میدهد که بیشتر بتواند تجربه بکند. برای آموزش سعی کنید بیشتر از رسانه های احساسی مثل رمان و فیلم و مطالب درکی استفاده بکنید.جایگذاری: یک تمرین جالب این است که میتوانید یک داستان را با نوجوان پیش ببرید و در فضا قرارش بدهید. سپس در میانه راه از نوجوان بخواهید که به جای شخصیت اصلی ماجرا تصمیم بگیرد.تجربه یادگیری را شروع کنید: مهم شروع کردن است. احتمال زیاد اگر کارتان را خوب انجام بدهید نوجوان بسیاری از چیزهایی که تجربه کرده و یادگرفته را رها خواهد کرد و خواهد فهمید که به آنها علاقه ای ندارد. و بالاخره در این میان کم کم چیزهایی واضح میشوند.دغدغه سازی: همه این حرف ها بدون وجود دغدغه در نوجوان هیچ معنایی ندارد. شاید شما فکر بکنید که فلان مهارت، بسیار ضروری است ولی مسئله این است که تا وقتی که از نظر نوجوان این مسئله ضرورتی نداشته باشد این فکر شما برای خودتان محترم است و نه برای نوجوان! خب چگونه دغدغه بسازیم؟ الگوسازی: این سن خوراک اطوره سازی، خرافه پرستی و از این قبیل داستان هاست. ولی از همین ماجرا هم میتوان در جهت درست استفاده کرد. ارائه الگوهای خوب و دستیافتنی موتور محرک بسیار خوبی برای نوجوان است. بعضا همین الگو ها دغدغه های نسبی هم برای نوجوانان شکل میدهند.اهمیت دایره ارتباطی: حداقل در سن راهنمایی و دبیرستان موضوع دوست هم برای خود نوجوان دغدغه است و هم برای خانواده و اطرافیان. روابط دوستانه خودش یک کتاب پر از تجربه است. شکست ها در رابطه، برقراری ارتباط جدید، نحوه تعامل با دایره دوستان و... همه اینها مواردی هستند که اگر خوب تجربه بشوند قطعا میتوانند اثر پررنگی بر روی زندگی اجتماعی فرد در آینده بگذارند. چیزی که در این فرایند مهم است اثر زیان بار رابطه ها در کنار روابط سودمند است. دیگر شاید نتوان با اطمینان گفت مهم نیست نوجوان با چه کسی وارد رابطه میشود، چون شاید خارج شدن از رابطه یا اتفاقاتی که به تبع آن می افتند کمی خطرناک باشد.باید این را در نظر گرفت که دایره ارتباطی محصور به دوست نمیشود، داشتن افرادی که شخص بتواند به آنها تکیه کند و از آنها تاثیر بپذیرد هم جز لاینفکی از این ماجراست. همان ماجرای الگو سازی پیش می آید و در کنار آن اهمیت یک همراه خوب. پس تجربه عمیق از دوست، همراه، الگو و مشاور در ادامه بسیار کمک کننده است.ایجاد عزت نفس: نوجوان باید یاد بگیرید که فارغ از شکست هایی که در این مسیر میخورد، ارزشمند است. نوجوان باید یاد بگیرد با خودش مهربان باشد و این مهربانی از شما شروع میشود. مربی در ابتدا باید بین دانش پذیر و عمل فرد تفکیک قائل بشود. ارزش یک نوجوان میانگین نمرات پایان سال او نیست، لزوما میزان مهارت هایی که بلد است نیست. و متاسفانه اتفاقی که می افتد این عدم تفکیک است؛ لذا است که سیکل معیوب شکل میگیرد و... اولین گام از جانب شما تفکیک است و فهماندن حس خویشتن دوستی نسبت به فرد مقابل، در ادامه مسیر احتمالا باید دست از سرزنش بردارید، و آرام آرام خود فرد را با خودش آشتی دهید و مهربان بکنید. جملات درونی فرد هم بسیار در این مهربانی درونی موثر است. شاید اینجا نیاز باشد از روش های مستقیم هم استفاده بکنید.اعتماد به نفس:برای اینکه کسی جستجوگر باشد باید شهامت امتحان داشته باشد! شهامت تجربه کردن و اینکه توانایی های خود را همسطح با آنچه هست بدانی شاید یکی از ارکان مهم جستجوگری باشد. برای ایجاد حس اعتماد به نفس در نوجوان باید تجربه های موفق را آنگونه که باید درست نشانش بدهید، و اشتباهاتش را نه به پای اشتباه جبران ناپذیر، بلکه به عنوان اصل تجربه و یادگیری بگذارید. دیدن نتیجه کارها و تعدد تجربیات این احساس را به طرز فزاینده ای رشد میدهد.اهمیت همراهی به جای استادی: ما عادت کرده ایم که از بالا به پایین آموزش بدهیم، نصیحت بکنیم و ارتباطات ذهنی خودمان را آنگونه که باید به دیگران ارائه بکنیم. شاید نیاز باشد بعضی از جا ها تصمیم گیری و قلاب ماهیگیری را به دست نوجوان بدهیم و بگذاریم خودش به دنبال ماهی برود. اگر در میانه راه سوالی در خصوص قلاب ماهیگیری داشت از ما بپرسد و ما راهنمایی اش بکنیم. جمله ای معروف هست میگوید که: استاد بر سکو باید تبدیل بشود به همراهی در کناره...سعی کنید همراهی بکنید تا استادی، این اقدام شما باعث بیشتر تجربه کردن نوجوان هم میشود.جعبه ابزاردر نهایت نوجوان شما به ابزار هایی در میانه راه نیاز دارد. جعبه ابزاری برای ادامه مسیر فراهم بکنید. این جعبه ابزار بنا به شرایط هر کسی متفاوت میشود. با گشت و گذار در اینترنت و پرس و جو احتمالا بتوانید ابزار های شاخص دیگر را پیدا بکنید. خدا را چه دیدید شاید خودم بعدا یک جعبه ابزار ارائه دادم.جمعبندی:ذهن جستجوگر را شاید بتوان مهم ترین ویژگی یک نوجوان در عصر حاضر دانست. تعدد تجربه های عمیق در سنین نوجوانی و جوانی مهم ترین اندوخته برای ادامه مسیر و واضح تر شدن جهان بینی است. امیدوارم مفید بوده باشد.نظر خودتان را با من به اشتراک بگذارید و اگر فکر میکنید این نوشته به درد کسی میخورد برایش ارسال بکنید.خدانگهدارتان باشد :)</description>
                <category>سینا صالحی زاده (سین صاد)</category>
                <author>سینا صالحی زاده (سین صاد)</author>
                <pubDate>Sat, 14 May 2022 15:43:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و زیر شد پیاپی، تا وزیر شد پیاده...</title>
                <link>https://virgool.io/@sina-salehizadeh/%D9%88-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%B4%D8%AF-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%BE%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D9%88%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%B4%D8%AF-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%87-qcyaq83ishtu</link>
                <description>شما تبدیل میبینیمن خون...خون سربازانی که در تک تک این خانه ها ریخته استشاه آمد و رفت،وزیر آمد و رفتاما سرباز رفت... فقط رفت!سرباز آنقدر پیاده رفت،از میان خون های ریخته به سیاه و سفید روزگار پیاده رفت،تاعاقبتِ برخی زیر شدتا عاقبتِ یکی وزیر شد ...اما این روزگار یکی را میخواهد که وقتی رسید به ته خط وزیر نشود،از مقام وزیر پیاده بشود و پایین بیاید؛بلکه رخ بشود،رخ به رخ شاه بایستد و نگاه کند...مستقیم نگاه کند تا شاه تکانی بخورد یا تکانی به بازی بدهد...روزگار کم دیده است ترفیع پیاده به رخ را... ولی دیده است...وزیر شد پیاپی، تا وزیر شد پیاده...</description>
                <category>سینا صالحی زاده (سین صاد)</category>
                <author>سینا صالحی زاده (سین صاد)</author>
                <pubDate>Fri, 26 Nov 2021 17:34:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از این دنیای بی کران، صدا نمی آید...</title>
                <link>https://virgool.io/@sina-salehizadeh/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AF-obuffnf9ymp7</link>
                <description>نظر شخصی من این است که جهان کرانی دارد و بی کران نیست،البته؛ هیچ کس در این دنیا کر نیست...صدا، ارتعاش ذرات هواست، هوای این دنیا... دنیای با کران،دنیایی که واقعا پر است از گوش ولی نه شنوا...شنیدی؟ همه این صدا را میشوند ولی صدایشان در نمی آید...از این دنیای بی کران صدا نمی آید...</description>
                <category>سینا صالحی زاده (سین صاد)</category>
                <author>سینا صالحی زاده (سین صاد)</author>
                <pubDate>Tue, 23 Nov 2021 07:55:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحلیل تکنیکال زندگی: این قسمت پولبک</title>
                <link>https://virgool.io/@sina-salehizadeh/%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%88%D9%84%D8%A8%DA%A9-zeu8dzscpmrb</link>
                <description>حدود دو ماهی است که ذهنم درگیر این موضوع بود تا اینکه دیشب فکری در ذهنم گذشت (ساعت یازده شب روز یازدهم سال هزار و سیصد و نود و نه) که اتفاقا ابتدا ربطی به این موضوع تحلیل تکنیکال و شباهتش با زندگی نداشت ولی وقتی کمی در موردش فکر کردم یکدفعه متوجه شدم که این همان پولبک خودمان است...بریم برای اولین همپوشانی... تحلیل تکنیکال زندگی نقطه بازگشتحتما اگر تا به حال در دوره های آموزشی یا باشگاه ورزشی شرکت کرده باشید با این مسئله مواجه شده اید. چند روز اول همه کار ها آنگونه که باید حتی فراتر از آن پیش میرود و شما انگیزه بسیار بالاست اما پس از چند روز دیگر از آن انگیزه خبری نیست. و در نقطه ای عملا دیگر آن کار هایی که باید صورت نمیگیرد. اما درست در همان میان به خودت می آیی و به خودت میگویی&quot;انجامش بده&quot; و انجامش میدهی! اما احتمالا برای آخرین بار...انگیزه مثل دوش میمونه، مدام باید تجدیدش کنی :)در تحلیل تکنیکال اسم این رفتار پولبک یا بوسه خداحافظی و یا کلی اسم های عجیب غریب دیگه است. و پولبک یعنی تایید کننده روند شکسته شده چه صعودی و چه نزولی...پولبک به حمایت شکسته شدهبازگشت از روند صعودیدر روند های صعودی زندگی هر وقت خط روندت شکسته میشه سریع به خودت بیا و در نقطه ای که قراره برگشت بزنی به خودت بگو که باید برگردم تو مدار صعود... اینجوری دوباره روندت برمیگرده به روز های خوب.مثالش میشه اینکه توی باشگاه ثبت نام کردی و وسط های ترم هست و تو دیگه شُل شدی. دو جلسه غیبت داری ولی خودت رو با هر ضرب و زوری که هست با کلی ندای درونی و کلنجار به باشگاه میرسونی. حواست باشه که این احتمالا آخرین شانس تو برای تداوم داشتنِ آمدن به باشگاه هست. پس سعی کن جلسه آینده رو هم شرکت کنی وگرنه دیگه از باشگاه آمدن و خبری نیست! (این مثال رو میتونی برای هر اقدامی که نیاز به تداوم داره و در راستای هدفت هست لحاظ کنی)پولبک به روند صعودیبازگشت از روند نزولیدر روند های نزولی هم همینطور وقتی به بالا حرکت میکنی و خط روند نزولی شکسته میشه انتظار یک افت کوچک رو داشته باش اما پا پس نکش و نترس و بدان که اگر راهت رو همونطور که تا اینجا اومدی ادامه بدی به روز های خوبی میرسی!پولبک به روند نزولیمثال این قضیه مثل شاگردی میمونه که توی یک درسی ضعف داشته و مدام نمراتش و عملکردش بدتر میشده. اما بعد از یک مدت درس خوندن، اون درس روی خوشش رو بهش نشون میده. و در همین خوشحالی ها یهو دوباره دچار یه بازگشت یا افت میشه! اینجا نباید ترسید و اصلا نباید خود رو باخت چون این احتمالا یک خداحافظی شیرین با روند نزولی خواهد بود...مراقب روند های زندگی باشیم؛ و هر موقع شکسته شد بدونیم که یک شانس وجود داره تا دوباره برگرده...https://www.instagram.com/sina_salehizadeh/</description>
                <category>سینا صالحی زاده (سین صاد)</category>
                <author>سینا صالحی زاده (سین صاد)</author>
                <pubDate>Wed, 02 Sep 2020 14:26:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باد شده ...</title>
                <link>https://virgool.io/@sina-salehizadeh/%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87-mm9sxpqjiaau</link>
                <description>قسمت اول سیاهه های سفید کرونایی : باد شدهیکی از فواید فضای مجازی این است که هر آن بخواهی میتوانی که چیزی را که اراده کنی بر صفحه کیبور برانی و با یک اینتر آن را بفرستی در قالب میلیون ها دیتا. این کثرت لحظات مٌجاز برای حرف زدن تدریجن انسان را به سمت این موضوع سوق میدهد که هر چیز بخواهد میتواند بگوید و مسئله این است واقعا میتواند. و در این حین کم کم آن نکاتی که به نظرش شاید کسی را دلخور کند را بی مهابا با چند اشاره میفرستد در بین آن همه صفر و یک. اگر قبلا چیزی در دلش بوده که خجالت میکشیده و از ترس جمع چیزی نمیگفته اما الان میگوید و به خود میبالد که منم آن مصلح اجتماعی قرن، نجواهای درونی اش با خودش آغاز میشود که من آنم که رستم بود پهلوان و قص علی هذه.این قضیه به خودی خود بد نیست که کسانی که قبلا حرفی نمیزدند الان بتوانند حرف بزنند. بلکه ماجرا این است که معمولا افرادی که باید حرف نمیزنند. اینگونه تنها افرادی باقی میمانند و حرف میزنند که معمولا گل واژه میگویند :)این ماجرا بزرگ و بزرگ تر میشود به سبب اینکه معمولا بزرگان دنیای حقیقی حس رویارویی را ندارند، چه برسد به اینکه بخواهند چیزی خدای ناکرده تایپ کنند. و خلاصه فرد ماجرای ما هر روز پرباد تر و پرباد تر میشود به پشتوانه اینکه: این همه موافق و هم نظر...و خب این باد شدن همانطور که گفتم همیشه هم بد نیست؛ بلکه آن هنگام بحرانی است که طرف فکر میکند با باد  و در دادن صداهای بلند میشود دیگران را تهییج کرد. نه عزیز برادر شما تنها طوفان برپا میکنی، طوفانی که هر دفعه ساکنان این شهر را بیشتر از پیش میرنجاند و آنها را به کوچ به سمتی دیگر وادار میکند.و ماجرای این داستان مثل یک توپ (بادکنک) برفی قل قل میخورد تا وقتی که کسی جرئت کند و چیزی بگوید.شاید این رویارویی باعث تخلیه یک جای باد و خسارات زیادی باشد اما می ارزد به انجام یکباره اش.مثالی در بین ما هست که میگوید هر چه زودتر دردش کمتر...یکی از این روزها سوزن را خواهم زد، منتظرم برای واکنش درست در جای درست و با کمترین خسارت ممکنه.</description>
                <category>سینا صالحی زاده (سین صاد)</category>
                <author>سینا صالحی زاده (سین صاد)</author>
                <pubDate>Thu, 30 Jul 2020 18:38:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقدمه - سیاهه های سفید کرونایی</title>
                <link>https://virgool.io/@sina-salehizadeh/%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-m2wepo1illtx</link>
                <description>دوران کرونا بی شک یکی از تازه ترین و بی پرده ترین تجارب نسل دهه هشتادی و هفتادی به شمار میرود... این روز هایی که در خانه سکنی گزیده ایم مشکلات عدیده ای را برایمان بوجود آورده است؛ از مشکلات ارتباطی و تعاملی گرفته تا مسائل شناختی و غیره. در این چند پاره متنی که نمیدانم طولش به چند کلمه و سطر و صفحه خواهد رسید میخواهم ماجرا های یک دهه هشتادی و اتفاقاتی که پیرامون این فضا برایش افتاده را نقل کنم. ماجراهایی که به سبک سیاهه های سفید همیشگی در لفافه و در مجاز و استعاره حرف میزند. امیدوارم از هر کدامشان شاید بتوان درسی گرفت...به امید اینکه روزی باز در سر و کله هم بزنیم و با هم کشتی بگیریم!سیاهه های سفید کروناییسین صاد</description>
                <category>سینا صالحی زاده (سین صاد)</category>
                <author>سینا صالحی زاده (سین صاد)</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jul 2020 09:18:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرگول خوب بد زشت (این قسمت بد)</title>
                <link>https://virgool.io/@sina-salehizadeh/%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D8%AF-%D8%B2%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A8%D8%AF-teu3v83bftmo</link>
                <description>قسمت قبلی نوشته ام را اختصاص دادم به ***** &quot; بد &quot; ***** ماجرا میتونید اینجا ببینیدش https://virgool.io/@sina-salehizadeh/%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D8%AF-%D8%B2%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%A8-eotxb1fx5dsl خب بریم سراغ بد ماجرا ...ویرگول خوب بد زشت (این قسمت بد)اولین بد: قسمت علاقه مندی های شمااوایل کار من با ویرگول خیلی خیره کننده بود لااقل برای خودم، این در حالی بود که اصلا انتظاری از ویرگول نداشتم (توی قسمت اول گفتم که چجوری با ویرگول آشنا شدم ) اما هر پستم حدودا ده تا لایک میخورد و حدود هشتاد تا صد تا بازدید... حتی یکی از پست هام گه اسمش خر ار جل اطلس بپوشد خر است حدود هشتصد تا بازدید خورد. اما...قضیه از اونجایی شروع شد که ویرگول به تقلید از سایت های مشابه مثل مدیوم اومد و قسمت علاقه مندی ها رو اضافه کرد به ماجرا و آخرین نوشته ها هم جاشون رو دادند به بر اساس علاقه مندی های شما ...خلاصه کم کم آب رفت اون لایک ها و بازدید ها و هی کم و کم تر شد ، اصلا دیگه حتی خودم هم نمیتونم نوشته هایی رو که تازه منتشر کردم رو ببینم، دیگه توی قسمت پایین نمیتونم پیداش کنم.همه چیز از انجا شروع شد :(((دومین بد: سر درگرمی در دسته بندی ها :برای افرادی با نوع قلم من و علاقه مند به انتشار پست هایی در قالب نثر ادبی و حرف زدن از موضوعات یکم قلقلک دهنده ***** &quot; مغز &quot; ***** و از این قبیل علاقه دارند که خب کم هم نیستن... که یکیشون آقا مصطفی است (اینجا میتونید کارهاشون رو ببینید) یکیشون این آقا میلاده (اینجا میتونید کارهاشون رو ببینید - بعضی هاش مرتبط با اون موضوع هایی است که میگم) و خیلی های دیگه ای که من نمیشناسمشون... این دوستان معمولا نوشته هاشون غرق میشه توی اقیانوس ویرگول و اصلا معلوم نمیشه کجا میره... آره این جور نوشته ها فوق فوقش در اوج ارج نهادن وارد دسته بندی فلسفه خواهند شد یا مثلا فرهنگ یا فوق فوقش نویسندگی :) البته که به ندرت پیش میاده بتونند برند توی همین دسته بندی ها ... دقیقا نمیدونم مکانیزم دسته بندی ویرگول برای نوشته هاش چجوریه ولی میدونم که خوب نیست و باید اصلاح بشه و یک دسته هم به نام تفکر اضافه شه بهش.سومین بد: همینا روی مخم بود ... خالی شدم :)یه نکته ای قبل از اینکه تشریف ببریدنکته ای که ذهنم رو مشغول کرده اینه که زشت با بد چه فرقی داره و هنوز به نتیجه ای نرسیدم و خب تا وقتی به نتیجه هم نرسم قسمت سومی در کار نخواهد بود :) پس لطفا برام کامنت بدید که زشت هایی که از ویرگول دیدید چیا بوده...اگرم خوشتون اومد لایک یادتون نرهاینا هم یه سری از نوشته های من هستن اگر علاقه مند بودید میتونید مطالعه کنید https://virgool.io/d/nillxxddgpsw/  https://virgool.io/d/pqkwgup9gufm  https://virgool.io/d/krbq7gfthlf3/  https://virgool.io/d/zx9enddpst6e  https://virgool.io/d/ch12nlqeazrl/ </description>
                <category>سینا صالحی زاده (سین صاد)</category>
                <author>سینا صالحی زاده (سین صاد)</author>
                <pubDate>Thu, 16 Apr 2020 20:39:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرگول خوب بد زشت (این قسمت خوب!!!)</title>
                <link>https://virgool.io/@sina-salehizadeh/%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D8%AF-%D8%B2%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%A8-eotxb1fx5dsl</link>
                <description>سلام برویم سراغ اولین پستامیدوارم سالی پر از خیر و برکت را توأم با تلاش و کوشش در پیش رو داشته باشید. اولین پست امسال را اختصاص می دهم به ویرگول خوب بد زشت... و به رسم ادب این رفیق نه ماهه ابتدا از خوب شروع می کنم. چرا حالا یه کاره؟از دو روز پیش داشتم یه نقد نامه برای ویرگول مینوشتم که همین الان یعنی 21:50 به دستم گزارش سال 98 ویرگول رسید، پس من هم تصمیم گرفتم اولین قسمت از این ماجرا را با توضیحی در این ویدئو آغاز کنم. https://www.aparat.com/v/xzbJm احتمالا برای آماده سازی مسائل فنی این پست را ۷ فروردین منتشر کنم ! - اول نوشته بودم هفتم اما الان سیزدهمه :)))قبلا هم یک چنین ویدئویی را در نوشته ی یکی از عزیزان دیده بودم. ولی برایم نفس کار ویرگول ارزشمند بود این قدر بها دادن به مشتری فکر کنم اتفاقا یکی از دلایل موفقیت ویرگول هم میتواند باشد.آمار ها جالب بودند و خب کمی قلقلکم دادند تا خاطرات ویرگولی ام بازیابی شود ...ویرگول خوب بد زشتآغاز من و ویرگولواقعا یک آشنایی غیر مرتبط درست مانند آشنایی من با خط معلی، در کلاس آموزش سئو با دوستمان (ویرگول) برای ساخت بک لینک آشنا شدم. ابتدا هم برای همین وارد سایت ویرگول شدم برای اهداف سئوکارانه (هیچوقت سئو با سئو حال نکردم با اینکه سه سال آنرا در کنار طراحی وب کار کردم)؛ اما هیچ‌وقت برای اینکار از ویرگول استفاده نکردم ؛)بعد از انتشار اولین نوشته هایم به جرئت میتوانم بگویم غافل گیر شدم. اصلا توقع این تعداد بازدید و فیدبک از افرادی که تا به حال با آنها به صورت رو در رو رو به رو نشده بودم (عجب جمله ای) را نداشتم. خلاصه ویرگول باعث شد هرچه در زمستان ۹۷ و بهار ۹۸ نوشته بودم و در چنته داشتم را بریزم وسط... و خب جیبم از نوشته خالی شد. و خب ویرگول باعث شد که احساس نیاز به نوشتن کنم و نوشتم. خیلی از نوشته هایی که منتشر میکردم را همانجا پای کیبورد در سایت ویرگول مینوشتم و این نوشتن را مدیون ویرگولم.این از ویرگول خوب در قسمت های بعدی میرویم سراغ بد و زشت ...اگر نقدی نظری چیزی بود کانت بگذاریداگر مایل بودید نوشته رو لایک کنید :)</description>
                <category>سینا صالحی زاده (سین صاد)</category>
                <author>سینا صالحی زاده (سین صاد)</author>
                <pubDate>Wed, 01 Apr 2020 15:14:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خداحافظی ...</title>
                <link>https://virgool.io/@sina-salehizadeh/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-tan4aeqcydgr</link>
                <description>همیشه خداحافظی سخت نیست، بعضی اوقات سریعتر باید قال قضیه رو بست و خیلی محترمانه سر و ته قضیه را به هم چسباند و خداحافظی کرد... خلاصه خداحافظ؛ قبل از خداحافظی اما میخواهم ببینم که چه چیزهایی بین من و او گذشته است و بعدا بگویم بای بای :)خداحافظی با یک همسفربگذار از اول شروع کنیم تا برسیم به آخر ...فصل اول:اجازه دادی تا یکبار دیگر یکی از تاثیرگذارترین افراد زندگی‌ام را در کنار خود داشته باشم.یادم دادی که هر کس مسائل را از دید خودش میبیند از جمله خودم، پس زود قضاوت نکنم.یاد گرفتم که هنر را باید برای خودت داشته باشی چون بسیارند افرادی که دیدشان به هنر با تو تفاوت دارد.یاد گرفتم که به او اعتماد داشته باشم و او را باور داشته باشم.فصل دوم:یادم دادی که خدا برای بنده هایش واقعا برنامه دارد (&quot;واچیچ&quot;)، کار خیر زمین نمی‌ماند...با تمام وجود یاد گرفتم که دعای خانواده واقعا واقعا واقعا اثر میگذارد...در فصل دوم واقعا اتفاقات زیبایی در زندگی‌ام افتاد، تجربه های شگفت‌انگیزی که چیزهای زیادی به من آموخت. یادگرفتم که تغییر از خود ما شروع میشود، و تاثیر یک محبت است که با همین تغییر درونی حاصل میشود. افرادی که در عین پوچ بودن درونی‌شان ظاهر زیبایی دارند را بعد از نهایتا سه روز میتوان تشخیص‌شان داد.یادگفتم که کار پیچیده انجام شدنی نیست و چقدر سخت است تصمیم گیری برای افراد دیگر با مسئولیت خودت ...یاد گرفتم که چه راحت میشود پشت پا زد به همه چیز که ساخته‌ای ...یاد دادی که هر کس خیلی حرف می‌زند ، خیلی نمیداند ...با تمام جودم یاد گرفتم که هیچوقت به خودم مغرور نشوم ...یاد گرفتم که ما نامردیم و او آقای روزگار است.فصل سوم:یادم دادی بعضی وقت ها خوب را باید فدای عالی کرد، ۹ را فدای ۱۰ کرد... کلاس خط را فدای درس کرد!یادم دادی که هیچوقت نباید رقبا را دست کم گرفت، هرچقدر تلاش بکنی همان‌قدر موفق میشوی.یاد گرفتم که دوست یعنی چه و دوستی را ایضاً...خواستی یادم بدهی که هیچوقت نسبت به افراد خوشبین نبودن هم شاید کمی به دور از انصاف است، ولی من یاد نگرفتم.یاد گرفتم که کار در دست اوست...فصل چهارم:یادم دادی که کار نشد ندارد، افراد زیادی درست و سخت تلاش میکنند...باعث شدی از تاریخ یاد بگیرم از یزد :) و یادم دادی که هیچوقت هیچوقت هیچوقت نوشتن را رها نکنم...یادم داد (شایدم تو یادم دادی): افراد بزرگ زندگی‌ات خیلی بزرگ‌ترند از آنچه فکر میکردی.یادم گرفتم از اتفاقات ساده‌ی زندگی میشود درس گرفت حتی از بازی مافیا :)هیچوقت فکر نمیکردم روزی دوباره دوست داشته باشم که برگردم به مدرسه، حداقل این آرزو را یک دانش‌آموز سال یازدهمی به زور میتواند بکند، اما تو به من نشان دادی هر حتی میشود آرزوی بازگشت به مدرسه را هم در سر پروراند. یاد دادی قدر افرادی که دور و برم هستند را کمی بیشتر بدانم، همان ها که با حذفشان از زندگی، زندگی‌ات دیگر آن زندگی سابق نیست. تو کس را از من گرفتی که اصلا انتظارش را نداشتم. اصلا هیچوقت به نبودش فکر نکرده بودم... یاد حرف هایش در فصل دوم می‌افتم...یادم دادی که از همه چیز باید درس گرفت ...و از همه مهم تر اینکه یاد گرفتیم ، او را لازم است.خداحافظ ای ۹۸ ... به امید ۹۹ با او صالحی زاده</description>
                <category>سینا صالحی زاده (سین صاد)</category>
                <author>سینا صالحی زاده (سین صاد)</author>
                <pubDate>Thu, 19 Mar 2020 11:20:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما همه نردبانیم</title>
                <link>https://virgool.io/@sina-salehizadeh/%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%86%D8%B1%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-hhoyzw84pcx5</link>
                <description>از تابستان بود که میخواستم این چند پاراگراف را بنویسم، چند باری نوشتم اما آن چیزی نشد که میخواستم... امیدوارم اینبار بشود (اکثر متن هایم را بداهه همینجا در ویرگول می‌نویسم...)ما همه‌ی کارها را برای خودمان میکنیم. ما خودخواهیم، حتی در کمک کردن هم خود خواهیم... تا به حال به این فکر کرده اید که ما آدم ها چرا به یکدیگر کمک میکنیم؟ برای اینکه دل فرد مقابل را شاد کنیم... و وقتی دل فرد مقابل شاد بشود وجدان ما ارضا می‌شود...وقتی بچه‌ی دست فروشی از ما میخواهد که جنسش را بخرم از ترس عذاب وجدان به او کمک میکنم...وقتی میبینم فردی در مسئله‌ای ضعیف است او را کمک میکنم چون اینگونه احساس خوبی به من دست میدهد...پس ما برای اینکه وجدان‌مان راحت شود، خوشحال شویم و حسی زیبا بهمان دست دهد به هم‌دیگر کمک میکنیم...به عبارتی وقتی کسی را کمک میکنم او را مثل یه نردبان میبینم نردبانی برای رسیدن به آرامش، و از او بالا میرویم ... ما همه نردبانیم به روایت تصویر ...حتی بعضی موقع ها (شاید همیشه) به خدا هم اینگونه نگاه میکنیم... اگر بر فرض فقط اوقاتی یاد خدا نیفتیم که کارمان گیر است باز هم خدا برایمان نردبانی است برای فرار از جهنم، برای رفتن به بهشت، برای حس کردن احساس زیبای معنویت...همه‌ی ما نردبانیم برای دیگری... البته که شاید خیلی هم بد نباشد؛ به هر حال چرخ روزگار اینگونه میچرخد... این نوشته را ننوشتم تا بگویم چه بد است این مسئله بلکه نوشتم تا بگویم برخی اوقات ما انسان ها به برخی اعمالمان را برچسب‌هایی میزنیم و بعد از گذشت مدتی واقعا یادمان می‌رود که آنها فقط برچسب‌ بوده‌اند...چیز بدی از آب در نیامد به نظرم ... :)</description>
                <category>سینا صالحی زاده (سین صاد)</category>
                <author>سینا صالحی زاده (سین صاد)</author>
                <pubDate>Sat, 07 Mar 2020 17:09:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مافیا و زندگی (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@sina-salehizadeh/%D9%85%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%A7-%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-pqkwgup9gufm</link>
                <description>اگر مقدمه را نخوانده اید کلیک کنیداین قسمت را برای شهروندان می‌نویسم :)درس اول، یک جمله‌ی همیشگی:این جمله را از کسی نقل میکنم که شاید انگیزه‌ی نوشتن من بود:همیشه شهر نمیبره، بعضی وقتا شهر هم می‌بازه... چیزی که مهمه‌ اینه که از اشتباهات روزت درس بگیری برای دست بعدی... از اشتباهاتت درس بگیر برای آینده.درس دوم، فداکاری:بعضی موقع ها شما برای شهروندان سیاه می‌شوید... تا جایی که میتوانید از خود دفاع کنید ولی حواستان به رای ها و حرف هایی که برای حذف شما زده می‌شود باشد. مافیا را کاملا می‌توانید در آن لحظات حدس بزنید. در دفاعیه‌ی خود مافیا را اعلام کنید تا برای دست بعدی شهروندان مافیا را تشخیص بدهند... بعضی وقت ها که کار از کار میگذرد و امیدی نداری، برای آینده‌ی خودت و دیگران میراثی بگذار.درس سوم، حواست به پشت دستت باشد:اگر بازی شما خوب باشد قطعا افراد زیادی پشت دست شما بازی خواهند کرد. شما راحت میتوانید از زبان بدن افراد و تردید آنها مافیا را در پشت دست خود تشخیص بدهید... در زندگی همیشه حواستان به کسانی که برای نفع خود در ظاهر با شما بازی میکنند باشد.درس چهارم، تبر به دست‌ها :وجود یک تبر به دست در بازی علی الخصوص اگر آن فرد، فرد معتبر و قوی‌ای باشد یک دفعه نرخ تبر به دستان بازی را به صورت ویروسی زیاد میکند. اگر شما شهروند بودید مراقب باشید که در این دام نیفتید و دیگران را به تفکر بیشتر وا بدارید. هیچ تبر به دستی نمیداند که واقعا تبر به دست دارد، پس مراقبت خودتان باشید... وقتی در جامعه‌ای یه تفکر اپی‌دمی می‌شود تفکر های بسیار دیگر به صورت موازی و غیر موازی با آن رشد می‌کنند، مراقب خودت باش که در میان این تفکرات، تفکر درست را برگزینی... هیچ تبر به دستی نمیداند که واقعا تبر به دست دارد.درس پنجم، سفیدِ تو:یکی از نکات کلیدی در بازی این است که هیچگاه به کسی 100٪ اعتماد نکن، ولی اگر به هر صورت برایت مشخص شد که کسی سفید است و دیگران هنوز آن را نمیدانستند و یا به قطعیت نرسیده بودند، پیشنهاد سفید بودن آن را بده و اگر شهر مخالفت کرد وی را در آب نمک نگه دار. اصرار بیش از حد باعث سیاه شدن خودت و او با هم میشود... بعضی اوقات باید افرادی را که میدانیم درست و راست هستند را برای خراب نشدن خودمان و او در آب نمک بخوابانیم، جمعیت همیشه چنین مشکلاتی را دارد؛ او را در آب نمک بخوابان :)مافیا ، بازی زندگیدرس ششم، حس قوی تر از استدلال:واقعا اگر کسی مافیا بازی کرده باشد این را میداند، حس همیشه قوی تر از منطق و استدلال است. منظورم این نیست که همینطور شکمی تصمیم بگیر اما برخی اوقات استدلال کاملی نمیتوانی برای سیاه بودن یا سفید بودن کسی بیابی اما نقش او را کاملا درک میکنی؛ در این شرایط شک نکن، احساسات تو از داده‌هایی که گاها متوجهشان نمیشوی سر چشمه میگیرند... در زندگی خود فرمون را نه کامل به دل بده و نه کامل به مغز، اما این را بدان که همیشه برای اتفاقات دور و برت نمیتوانی استدلال بیاوری در این شرایط به حرف دلت گوش کن.&quot;مخاطب خاص&quot;درس هفتم، در اول بازی ظن بزن:تکنیک همیشگی من در بازی ها که معمولا بسیار زیبا جواب میدهد. افراد معمولا خود را در شرایط سخت نشان میدهند. چند ظن در اول بازی بر اساس احساسات و احوالات خود بزنید و حرف های دیگران را بشنوید؛ مافیا مشخص می‌شوند... گاها افراد را نمیتوان در شرایط عادی قضاوت کرد، اگر میخواستید با آنها وارد مراوده‌ی اعتماد شوید آن ها را در شرایط سخت ببینید.درس هشتم، آنکه معامله می‌کند ...این جمله را در مافیا زیاد می‌شنوید (( فلانی را بزنید اگر مافیا بود من سفیدم، اگر نبود فلانی را بزنید یا من را بزنید و...)) این جملات معمولا از مافیا ها در شرایط تقریبا بحرانی برای شهروندان شنیده می‌شود. حواستان به بازی نخوردن از مافیا باشد... هر چیزی را نمی‌شود به راحتی معامله کرد ؛ حواستان باشد بازی نخوردید:)درس نهم، تغییر رفتار:اگر با جمع دوستان خود بازی بکنید کاملا از تغییر رفتار آنها در مواقعی که به آنها نقش مافیا می‌افتد آگاه می‌شوید. دوستان زیادی دارم که اگر شهروند باشند مغز همه‌ را میخورند از بس حرف میزنند و وقتی مافیا میشوند در پوششی فرو میروند، کلا افرادی که سکوت پیشه میکنند و نسبت به شهر بی اعتنا هستند معمولا مافیا اند... هیچ تغییر رفتاری اتفاقی نیست، یا تو عوض شده ای یا او ...درس دهم و درس آخر، بازی ، بازی است:این درس آخر را بیشتر برای خودم مینویسم، بازی برای شاد شدن است :) مافیا بازی پر تنشی است ماجراهای درون بازی را خارج از بازی نبریم... از اتفاقات فانتزی زندگی‌ات لذت ببر.منتظر قسمت بعدی که برای مافیا‌هاست باشید ؛)سین صاد</description>
                <category>سینا صالحی زاده (سین صاد)</category>
                <author>سینا صالحی زاده (سین صاد)</author>
                <pubDate>Wed, 26 Feb 2020 11:28:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مافیا و زندگی (مقدمه)</title>
                <link>https://virgool.io/cafegame/%D9%85%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%A7-%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D9%87-qrvf0fjqvdl5</link>
                <description>بازی هایی هستند که سالهاست آنها را بازی میکنیم و واقعا با آنها زندگی میکنیم. یکی از آن بازی ها مافیاست که از نظر من شباهت بسیاری به زندگی دارد. در این سری قصد دارم از مافیا به شما در زندگی بیاموزم.چند نکته‌ی کلی درباره‌ی مافیااین مقاله را برای مافیا باز ها مینویسم، آنها که با گوشت و پوست و استخوانشان بازی را درک کرده اند چون آنها هستند که تنها میتوانند با این مقاله درگیر بشوند...خلاصه اگر تا حالا مافیا بازی بازی نکرده‌اید یک سری به این لینک ها بزنید.آموزش بازی مافیافیلم بازی مافیااصطلاحات رایجی که شاید همه ندانندشهروند تبر به دست:به شهروندی که به زعم خود دارد مافیا ها را شناسایی و میکشد اما در واقع دارد به ضرر شهروندان کار میکند و شهروند حذف می‌کند.نقش دزدی:به حرکتی میگوییم که یک فرد در هر نقشی ادعای نقشی دیگر بودن را میکند (به صورت غیر مستقیم)پشت دست بازی کردن:به تکنیکی که یک شهروند یا یک مافیا موافق با یک فرد دیگر بازی میکند میگوییم پشت دست کسی بازی کردن.خود زنی:از عبارت مشخص است که یعنی چه. به حرکتی که مافیا ها یکی از یارهایشان را در روز یا در شب می‌زنند میگویند.سفید بودن:یعنی اینکه یک فرد در بازی شهروند باشد و مافیا نباشد.سیاه بودن:یعنی آن فرد مافیا است.قسمت اول مافیا و زندگی را نوشته ام. کلیک کنید.</description>
                <category>سینا صالحی زاده (سین صاد)</category>
                <author>سینا صالحی زاده (سین صاد)</author>
                <pubDate>Wed, 26 Feb 2020 10:25:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از تاریخ یاد بگیریم از یزد (قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@sina-salehizadeh/%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D8%B2%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-nillxxddgpsw</link>
                <description>اگر قسمت اول را مطالعه نکرده‌اید از طریق این لینک میتوانید ابتدا آن را بخوانید :)http://vrgl.ir/zFqkdالآن کجاییم و آن‌موقع کجادر باغ دولت آباد دقیقا یادم نمی‌آید چند فواره وجود داشت ولی فکر میکنم حدودا چند ده تایی بود (حدود 40 الی 70) به هر حال الان دیگر با پمپ کار میکند و در زمان قدیم با اختلاف فشار (علمی‌ترش میشود اختلاف سطح تراز آب که موجب اختلاف پتانسیل گرانشی میشود :) به هر حال الان یکی از فواره ها 2 متر طول میزند و یکی 10 سانت و آن موقع همه‌ی فواره ها سطح تراز یکسانی داشتند. این است ادعای الان ما ... باغ دولت آباد و فواره هایش.باغ دولت آباد و فواره هایشنماد ها را هر چند وقت یک بار تجدید باید کردنخل بزرگ یزد که نماد شهر یزد هم هست را احتمالا دیده‌اید. یک سازه‌ی چند تنی (یادم نمی‌آید دقیقا چند تن بود ولی عدد بزرگی بود :) که در طول سال به صورت عادی و بدون تزیین در کنار مجموعه امیر چخماق گذاشته شده‌است. در محرم اما این نخل از یک طرف آیینه بندی میشود، در طرف دیگر شمشیر و آلات جنگ به آن بسته میشود. در نهایت هم در روز عاشورا مدتی بعد از نماز ظهر (حدودا ساعت سه ظهر) این نخل در یزد گردانده می‌شود... به حسرت اینکه نشد بدن مطهر آن حضرت را در آن زمان تشییع کنند. نماد ها فراموش می‌شود، آن ها را باید در مدت زمان‌های مناسبی تجدید کرد؛ درست مثل آیین نخل گردانی یزد.نخل عریان مجموعه امیر چخماقروی همه یکسان استیکی از جالب ترین مسائل اجتماعی در بافت تاریخی یزد همین مسئله است؛ مسئله‌ی یکسان بودن ظاهر بیرونی هر خانه. هر خانه از کاهگل ساخته شده‌است، اکثراً یک یا دو طبقه‌ است و... خانه‌ی شهردار و رییس فلان جا و کارگر ساده همه‌و همه یک جور است... اینگونه بود که اصلا در شهر شما نشانه‌ای از چشم و هم چشمی نمی‌دیدید. مردم یزد را دوست دارم :)اگر شکست، ما میخواهیمدر زمان قدیم شیشه ها را با کشتی وارد میکردند. تعدادی از این شیشه ها معمولا در طول سفر میشکستند. این شیشه ها دور ریخته میشدند تا اینکه ایرانیان گفتند این شیشه ها را با قیمت کمتر میخریم. و اینگونه شد که یکی از جاذبه های شگفت انگیز تاریخی ایرانی بوجود آمد ... پنجره‌های ارسی مشبک !!!شیشه ارسی باغ دولت آبادشاید ادامه داشته باشد ...</description>
                <category>سینا صالحی زاده (سین صاد)</category>
                <author>سینا صالحی زاده (سین صاد)</author>
                <pubDate>Sun, 23 Feb 2020 09:27:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از تاریخ یاد بگیریم، از یزد (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@sina-salehizadeh/%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D8%B2%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-ekwpxguiayuu</link>
                <description>این نوشته شاید با نوشته های قبلی ام یک تفاوت عمده داشته باشد و آن این است که این بار میخواهم صاف و شیوا و صمیمی بنویسم، مثل مردم یزد.یزد یکی از چند تمدن قدیمی ایران است، در کنار تمدن خوزستان و سیستان و... تمدن یزد به چشم میخورد. نارین قلعه‌‌ی میبد که برای 4000 سال قبل از میلاد است و در دوران ماد ها بنا شده است یکی از اسناد موجود برای این تمدن صحراست.یزد - تمدن کویر و صحرا باید ساختصحرا یکی از سخت ترین اقلیم های موجود برای زندگیست؛ آفتاب سوزان، سوزهای دهشتناک، هوای خشک و بی آب ... و در این صحرا است که ما تمدنی داریم به نام تمدن صحرا ...آیا نمیشد که در جایی دیگر تمدنی را بنا میکردند؟ در جای دیگر میزیستند؟ به جای دیگر کوچ میکردند؟ ولی آنها ماندند و با تمام مشکلات ساختند و آنها را به نقاط قوت خودشان تبدیل کردند... و یزد را یزد کردند.از یزد یاد بگیریم، زندگی سخت است، شرایط سخت است اما باید ماند و دانه به دانه رشد کرد...گاهی باید به یاد آوردبعضی اوقات باید چیزهایی را به خاطره‌ات نگه داری. همیشه در جلوی چشمانت باشد تا آنها را فراموش نکنی. هر چیز که دیده نشود فراموش میشود، تلاش هایمان را خراب نکنیم. آنها را انکار نکنیم و به آنها افتخار بکنیم؛ مثل بافت تاریخی یزد.گاهی از آنجا که فکر نمیکنی تا چشم کار میکند شن و ماسه است. در روزش عرق می‌ریزی و در شب‌ش می‌لرزی. و این همان جایی است که سالیانه چه افرادی که برای رفتن به آن لحظه شماری نمی‌کنند... گاهی از آنجا که فکر نمیکنیبر خلاف انتظار ، با صفا و محکمتا با چشم خود و با پوست خود لمس نکرده بودم و اختلاف را تجربه نکرده بودم تصورم چیز دیگر بود. چیزی که از ترکیب چند چیز ساده‌ست تا چه حد میتواند مطبوع، ملایم، باصفا و محکم باشد. در گرمای کویر دمای داخل چه ملایم است. ساده اما کارا میثل کاه‌گل ...اگر نیست بیاور ، اگر خنک نیست بُکنقبل از آنکه در زیر آن ابهت ۳۴ متری بایستم فکر میکردم که گاه گداری شاید هوایی از آن بگذرد. اما به محض اینکه نزدیک آن شدم بادش مرا یاد آن کولر گازی های ایستاده انداخت و وقتی در زیرش رفتم فهمیدم که آن کجا و این کجا ... و اینگونه میشود ساخت و لذت برد ... بلندترین بادگیر واقعی جهان در باغ دولت آبادبلند ترین بادگیر جهان - باغ دولت آبادادامه دارد ...</description>
                <category>سینا صالحی زاده (سین صاد)</category>
                <author>سینا صالحی زاده (سین صاد)</author>
                <pubDate>Fri, 21 Feb 2020 18:33:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گِرِه</title>
                <link>https://virgool.io/@sina-salehizadeh/%DA%AF%D9%90%D8%B1%D9%90%D9%87-g86q50iw1ptm</link>
                <description>گره آنچیزی است که من را نجات میدهد. آن چیزی نیست که به دور دست و پایم بسته می‌شود تا زندانی‌ام کند. گره آنچیزی است که من التماسش میکنم که باشد و او نیز می‌ماند. هر که هر گاه بخواهد هست میشود و هر آن که نخواهد نیست. گره همان چیزی است که بارها نگذاشته است از ارتفاع با سر به زمین بخورم.گره همانچیزی است که زندگی ما آدم ها را شکل میدهد. وابستگی ها را جمع میکُند و میکَند. و یک گره میزند بین خودش و خودت...بقیه گره های زندگی ات را میتوانی ببندی به آن طناب تا آن گره های توخالی کمی معنا بگیرند. بروند زیر سایه‌ی یک والا.گره ها زندگی ما را شکل میدهند. کسی را فرض کن که سه گره در دلش باشد که هر کدام ساز خود را میزنند. یکی به چپ میخواند و یکی با راست یکی هم میگوید بایست. دلت آنگاه چه میکند؟ له می‌شود...یکی را تصور کن که یک گره بر دلش داشته باشد و بقیه گره ها را به آن زده باشد. هر کدام از گره ها هم که با هم هم جهت نباشند یک والا هست که طناب اصلی در دست آن است و بقیه را فرمان میدهد. اینگونه دیگر له نمی‌شوی. میدانی که هر چه بشود او راه را بلد است، و دیگری ها را فرمان می‌دهد. او خیلی والاست...به خاطر این است که التماسش میکنم ولم نکند. ولی بعضی اوقات به‌زور از دستش فرار میکنم... و بعد از چند ساعت له شده می‌آیم پیشش... و او دوباره کار هایم را راست و ریس میکند. آخر او خیلی والاست.دلت را به او بده، بگذار گره ها را باز کند و یک گره خود بزند. تو یک آدمِ آهنی هستی؛ به یاد داری؟ رنگ تو هویت توست... رنگت را هم به دست او بده.گره خورده ام بر گره زلف یار</description>
                <category>سینا صالحی زاده (سین صاد)</category>
                <author>سینا صالحی زاده (سین صاد)</author>
                <pubDate>Tue, 26 Nov 2019 20:29:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شام غریبان است ...</title>
                <link>https://virgool.io/@sina-salehizadeh/%D8%B4%D8%A7%D9%85-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-czzmm4hspujr</link>
                <description>لبیک یا شهید ، حسین - معلیدل آدم غریب می‌شود وقتی یاد غریبان می‌کند...و ما نیز یاد غریب زمان‌مان ، پدرمان را بکنیم ای کاش:مگر امیرالمومنین (ع) نفرمود که:صَاحِبُ هَذَا اَلْأَمْرِ اَلشَّرِيدُ اَلطَّرِيدُ اَلْفَرِيدُ اَلْوَحِيدُ.آری او نیز امروز غریب است، غریب تر از همیشه...نمیدانم که غریبی او از یاد غریبان کردن است یا از ماست ...https://www.aparat.com/v/cOMEQ</description>
                <category>سینا صالحی زاده (سین صاد)</category>
                <author>سینا صالحی زاده (سین صاد)</author>
                <pubDate>Tue, 10 Sep 2019 19:23:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خر از جل اطلس بپوشد خر است !!!</title>
                <link>https://virgool.io/@sina-salehizadeh/%D8%AE%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%84-%D8%A7%D8%B7%D9%84%D8%B3-%D8%A8%D9%BE%D9%88%D8%B4%D8%AF-%D8%AE%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-krbq7gfthlf3</link>
                <description>خر ار جل اطلس بپوشد خر است :::)))که گفته‌است گل شبدر چه کم از لاله‌ی قرمز دارد؟که گفته‌است خر ار جل اطلس بپوشد خر است؟در دوران *که گفته است* ها که زیستن گزینی؛ یک‌هو همه‌چیز برایت، جلوی چشمانت ساخته می‌شود.آری در این دوران دیگر حمار با الاغ یکسان نیست، نه به سبب وجه تسمیه‌شان بلکه دیگر الاغ با الاغ هم یکی نیست...باز هم نه به وجه کردار این بزرگ‌منشان... که در این دنیا خر خوب آن است که عرعر نکند! آن خری خیلی خر است که سواری بدهد بزرگ‌منشان را... و اینگونه بر هیکل رعنایش جلی می‌رود، اطلسی ...پس‌وندی، پیش‌وندی چیزی که آید بر سر اسمت آن‌وقت است که می‌فهمی خر ار جل اطلس بپوشد باز هم خر است یا نه ...</description>
                <category>سینا صالحی زاده (سین صاد)</category>
                <author>سینا صالحی زاده (سین صاد)</author>
                <pubDate>Wed, 07 Aug 2019 18:43:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرق است میان هنرمند ما و آرتیست شما !</title>
                <link>https://virgool.io/@sina-salehizadeh/%D9%81%D8%B1%D9%82-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF-%D9%85%D8%A7-%D9%88-%D8%A2%D8%B1%D8%AA%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%B4%D9%85%D8%A7-zx9enddpst6e</link>
                <description>نقاشی جیغ (Scream): ادوارد مونش هنر چه معنای والا و بالایی. ولی دیگر آن والایی انگار خاک شده است زیر انبوهی از : منم‌منم‌ها، دک و پز ها، زرق و برق ها، مال و ماله‌ها و...هر چیزی را نمی‌شود هنر نامش گذاشت، و هر شاخه‌ای از این چیز‌ها را هم نیز ...هنر آن شاخه‌ی پوچ صنعت سینما نیست، هنر آن هجوگویی‌های در صنعت نویسندگی‌ هم نیست، هنر آن هرزه‌خوانی ها و تهی‌گرایی‌های صنایع مختلفِ به اصطلاح هنری‌ هم نیست.هنر یک برچسب نیست که روی هر صنعتی که از درون آدمی به بیرون ترواش کند بتواند نام‌گذاری‌اش کرد، اگر اینگونه است نام بسیاری از چیزهای دیگر را هم می‌توان هنر گذاشت.هنر آن چیزی است که از درون می‌جوشد، به بیرون می‌آید؛ نه برای تحریک هر احساسی از هر کس و به هر قیمتی؛ بلکه برای تأثیر به منظوری والا(والا همان است که شاید بعدا توضیحش دادم، شاید).هنر یک مفهوم است مفهومی اصیل که با یک تجربه‌ی نه چندان اصیل نا آشنا به نام آرت در هم آمیخت.هنر همان است که ویکتور هوگو در بی‌نوایان خود به تصویر می‌کشد، هنر همان است که پیکاسو به روایت در می‌آورد و هنر همان است که در فیلم هایی چون تد و دوستان (برداشت آزاد) و غیره نمی‌توان دیدش! و هنر آن نقشۀی استادانه‌ی میرعماد است، آوای حافظ است و...این‌ها فارق از اینکه در کجای این عالم خاکی‌اند هنرمند هستند نه آرتیست(بجز تد و دوستان). هنر مکان نمی‌‌شناسد، زمان نمی‌شناسد، شغل و موقعیت و نژاد نمی‌شناسد.هنر همان مهرورزی و تربیت یک فرزند توسط مادر برای یک جامعه است، این چه تفاوتی دارد با نوشته‌های تکان‌دهنده و هنرمندانه‌ی اورول یا ... ؟هنر خوب را چه کسی تبیین می‌کند، هنر بد را چه کسی؟ اصلا مگر هنر همیشه دیده‌ می‌شود؟هنر خوب آن است که با ارزش‌ها و معیارهای انسان در تضاد نباشد، با روح او سازگار باشد و برای مقصودی خوب خرج شده باشد؛ به شرط اینکه برای رسیدن به مقصود پا روی ارزش‌ها گذاشته نشود.در کلام دیگر شاید از این اتفاق نمی‌توان جلوگیری کرد، تفکیک دو جزئی هنر به فاخر و مبتذل... ولی خواستم بگویم که هنر هر چه هست زیبایی است و اگر غیر زیبایی دیده می‌شود همه از غیر هنر است...اینگونه است که معنای این دو جمله میشود یکی:هنر برای هنرهنر برای معناچه فرق است میان هنر برای هنر با هنر برای معنا؟ولی فرق است میان هنرمند ما با آرتیست شما ...</description>
                <category>سینا صالحی زاده (سین صاد)</category>
                <author>سینا صالحی زاده (سین صاد)</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jul 2019 14:13:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جانوران شهر من</title>
                <link>https://virgool.io/@sina-salehizadeh/%D8%AC%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D9%85%D9%86-bddkqpowl1s0</link>
                <description>جانوران شهر من در شب و روزابتدا متن سپیدآر را مطالعه کنید...برای خواندن کلیک کنیدصبح‌ها وقتی که سپیده‌دم سر از افق در می‌آورد سفر آغاز می‌شود. همه می‌روند برای رسیدن به خورشید. ظهرها گرم و سوزان است، بسیاری همان‌جا سقوط می‌کنند و اندکی تا آخر روز دوام می‌آورند. غروب که می‌شود این‌طرف و آن‌طرف را نگاه می‌کنند فکر می‌کنند که راه را اشتباه آمده اند؛ سرگروه را سرزنش می‌کنند. خیلی نمی‌گذرد که ماه را می‌بینند و دلسرد و مأیوس می‌شوند که دیگر این چیست؟ چقدر کم نور است و خلاصه بر می‌گردند به سمت زمین.شب‌ها همه‌شان بر دور لامپ‌های مهتابی جمع می‌شوند تا شاید اینگونه خود را راضی نگاه دارند؛ به راستی نورِ ماه بیشتر بود یا نور این لامپ مهتابی؟ اگر هر شب کمی صبر می‌کردند و نومید نمی‌شدند، صبح روزهای بعد شاید به خورشید می‌رسیدند!این زندگی هر روز مگس‌ها و پشه‌های شهر است... حداقل در شهرِ من!این بود روایتی از یک سپیدآر با آورده‌شده‌ی نابخرد</description>
                <category>سینا صالحی زاده (سین صاد)</category>
                <author>سینا صالحی زاده (سین صاد)</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jul 2019 15:00:06 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>