<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های i_sinaakbari</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sinaakbari</link>
        <description>یه موجود عجیب که به دنبال راز های این دنیاست. سعی میکنم چیزای جالبی در پیج بنویسم. instagram : @siyano_mag</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:56:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/24700/avatar/0CoKJ1.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>i_sinaakbari</title>
            <link>https://virgool.io/@sinaakbari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>8 موردی که نباید بذاریم عادی بشه!</title>
                <link>https://virgool.io/@sinaakbari/8-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B4%D9%87-ondzs3d2god4</link>
                <description>عادی سازی نکنیمیه سری چیزا هست که ما با رفتار، کارها و بی تفاوتی هامون داریم عادیشون میکنیم که این به نظرم خیلی اشتباهه.من به چندتاش خیلی خلاصه اشاره میکنم:1. هر عمل اشتباهی رو عادی نکنیم فقط به این دلیل که همه در حالِ انجام اون هستن!2. افسردگی رو در زندگی روزمره عادی نکنیم!3. استدلال‌ها رو درباره‌ی واقعیت‌های ساده، عادی نکنیم!4. امتحان نکردن چیزهای مختلف رو به دلیل احتمال شکست، عادی نکنیم.5. به کسی خیلی زیاد وابسته نشیم!6. سکوت در مقابل بی عدالتی و ظلم رو عادی نکنیم.7. سوژه کردنِ مسائل و اتفاقات اجتماعی برای سرگرمی رو، عادی نکنیم!8. زندگی نکردن رو عادی نکنیم.حتماً یه سری به اینستاگرام من بزن، چیزایی میگم که لازمه بدونیم!</description>
                <category>i_sinaakbari</category>
                <author>i_sinaakbari</author>
                <pubDate>Mon, 12 Apr 2021 19:59:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنبالش نگرد، همینجاست!</title>
                <link>https://virgool.io/@sinaakbari/%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-veg1z4i9w8de</link>
                <description>اول یه داستان کوتاه...روزی یه پسرِ عاشق، تصمیم می‌گیره برای دختری که خیلی دوسش داره زیباترین گل اون منطقه رو پیدا کنه و به عنوان هدیه به دختر بده.اون هر روز صبح به دشت و کوهستان می‌رفت و دنبال قشنگترین گل موجود می‌گشت.موقع گشتن فقط نگاهش به جلو و بالا بود و تمام مدت به ارتفاعات نگاه می‌کرد تا اونجاها بهترین گل رو پیدا کنه.وقتی هم به ارتفاع و منطقه‌ای که دیده بود می‌رسید، باز جلوتر و بالاتر رو نگاه می‌کرد.بعد از چند روز گشت و گذار، پسر گل مناسب و زیبایی رو پیدا نمی‌کنه و منصرف میشه و شکست خورده بر می‌گرده.در آخرای مسیر، همینطور که سرش رو پایین انداخته بود و آویزون به راهش ادامه می‌داد، چشم‌ش به یه گل خیلی قشنگ میوفته.وقتی خم میشه تا گل رو بچینه می‌بینه اطراف گل و کل مسیر، پر از گل‌های قشنگ و رنگارنگه.دقیقاً تو همون مسیری که اولین بار ازش گذشته بود...یه مثال...فکر کن یه شکارچی فقط شکار کنه و از شکاری که کرده هیچی نخوره، مدام درحال شکاره و بد از مدتی بخاطر گشنگی می‌میره، چون از شکارش نخورد.خوشبختی همینجاست، جای دیگه دنبالش نباش...ما هم همینطوری دنبال خوشبختی می‌گردیم، فکر می‌کنیم خوشبختی هر جایی میتونه باشه جز همین‌جا و همین لحظه.میگیم: وقتی به فلان شغل برسم دیگه حله، ماهی انقدر درآمد داشته باشم از زندگی لذت می‌برم، با فلانی ازدواج کنم شادی رو تجربه می‌کنم و... وقتی هم بهشون می‌رسیم باز دیدمون رو به دوردستا میندازیم و باز می‌گیم اگه به فلانجا برسم دیگه خوشبختم.مدام دنبال رسیدن به جای خاصی هستیم تا خوشبختی رو تجربه کنیم اما تو حسرت رسیدن، وقتمون تموم میشه و حتی لحظه‌ای خوشبختی رو تجربه نکردیم.داشتن هدف و چشم انداز خوبه، اینکه بخوایم به جایی که دوست داریم برسیم خوبه، اما وقتی از چیزایی که الآن داریم لذت نبریم، اونجا هم که برسیم فرقی به حالمون نمیکنه.خوشبختی رو اول تو چیزای ساده ببین...خوردن غذا کنار کسی که دوستش داریم، سالم وسلامت بودن، داشتن دوستایی که براشون اهمیت داریم، داشتن یه جای نرم و گرم، ازداوج و بچه داشتن و... اینا خوشبختیه واقعیه.حتماً حتماً اشتراک بذار تا هم از من حمایت کنی و هم تلنگری به کسایی که برات اهمیت دارن بزنی. تو الآن خوشبخت هستی یا نه؟ چیزایی که ازش لذت ببری رو پیدا کردی؟حتماً یه سری به اینستاگرام من بزن، چیزایی میگم که لازمه بدونیم!</description>
                <category>i_sinaakbari</category>
                <author>i_sinaakbari</author>
                <pubDate>Mon, 12 Apr 2021 19:34:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میخ های مغزی و درسی از فیل و میخ</title>
                <link>https://virgool.io/@sinaakbari/%D9%85%DB%8C%D8%AE-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%BA%D8%B2%DB%8C-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%DB%8C%D9%84-%D9%88-%D9%85%DB%8C%D8%AE-savdqiig4uv4</link>
                <description>وقتی میخوان از فیلی تو سیرک استفاده کنن هیچوقت از فیل‌های بزرگ و بالغ برای آموزش و شروع استفاده نمیکنن. از بچه فیل‌هایی که هنوز هیچ چیزی از محیط و روش‌های بقا نمیدونن استفاده میکنن.اولین قدم ثابت نگه داشتن فیل در محل زندگیِ که با بستن یه طناب کوچیک و یه میخ کوچیک به زمین استفاده میکنن.بچه فیل بارها سعی در فرار و یا تکون خوردن میکنه که چون قدرت زیادی نداره نمیتونه تکون بخوره و بیشتر از طول طناب جابجا بشه. این روند بارها و بارها تکرار میشه و تو باور بچه فیل این قضیه شکل میگیره که تا زمانی که پای من با اون میخ بستس هیچ‌جوره نمیتونم تکون بخورم و میخ رو بِکَنم.زمانی که همون فیل کوچیک بزرگ میشه و قدرت خیییلی زیادی هم بدست میاره، صاحب فیل باز با همون میخ فیل رو تو محل نگهداری میکنه و فیل بزرگ هیچ تلاشی برای کندن میخ نمیکنه چون کاملاً باور کرده که نمیتونه میخ رو بکنه. این در حالیه که فیل به اون بزرگی حتی میله‌ای خیلی بزرگ رو هم میتونه بِکَنه و تو نمایش های سیرک چیزهای خیلی بزرگی رو هم جابجا میکنه.پس میخ کندن از زمین براش غیر ممکن شده، نه به دلیل اینکه قدرتش رو نداره، به خاطر باوری که از بچگیش شکل گرفته.همه ما خییییلی از این میخ‌ها تو مغزمون داریم که اصلاً ازشون خبر نداریم، چون تو ناخودآگاه ما شکل گرفتن.نمونش تو آدم‌ها میتونه نه گفتن باشه.وقتی تو کودکی مامان بابا چیزی رو به ما میگفتن و ازمون درخواست میکردن و ما نه میگفتیم، با واکنش تندی از طرف اونها روبرو میشدیم. این روند بارها تکرار شده و ما به این باور رسیدیم که اگر من نه بگم با واکنش های بدی روبرو میشم و این موضوع بعدها هم که بزرگ شدیم تو زمینه های مختلفی به شکل های مختلفی برای ما دردسر ساز شدن .نه نمیگیم تا مبادا واکنش های بدی ببینیم. از راحتی، احساس خوب و اعتماد بنفس خودمون میگذریم بدون اینکه بدونیم چرا.موضوع من نه گفتن نیست. موضوع میخ های زندگی و باور ماست.این میخ ها رو میتونن دیگران با حرف‌ها و کارهاشون تو سرمون بکوبن یا خودمون با برداشتی که از نتایج کارها داشتیم. مثلاً: شکست تو کار و دلایلی که برای خودمون چیدیم(من نمیتونم، من اونقدرها هم خوب نیستم، دیگران از من بهترن، من هیچوقت موفق نمیشم و...)و تمام تصمیمات، انتخاب ها و کارهای ما بر اساس باورها ما شکل میگیره.تا زمانی که میخ‌های توی ذهنمون رو شناسایی نکنیم و نَکَنیمشون نمیتونیم خوب زندگی کردن و لذت بردن رو تجربه کنیم.واقعاً خیلی ها هستن که نیاز به یه تلنگر و آگاهی دارن پس اگر برات ارزش دارن و دوستشون داری حتماً این پست رو براشون بفرست.شاید با همین چیز ساده بتونی زندگیشونو عوض کنی.حتماً یه سری به اینستاگرام من بزن، چیزایی میگم که لازمه بدونیم!</description>
                <category>i_sinaakbari</category>
                <author>i_sinaakbari</author>
                <pubDate>Tue, 22 Dec 2020 20:03:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کچل کن، نمره بگیر</title>
                <link>https://virgool.io/@sinaakbari/%DA%A9%DA%86%D9%84-%DA%A9%D9%86-%D9%86%D9%85%D8%B1%D9%87-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1-xrhc5sqeqr7l</link>
                <description>کلاس چهارم دبستان بودم که یِروز معلم اومد تو کلاس و بدون هیچ مقدمه ای گفت:فردا باید کچل کنید!واکنش ها عجیب بود بعضی ها به خاطر ترس قبول کردن، بعضی ها به مادر پدرشون گفتن و بعضی ها بدون هیچ حرفی گفتن ما اینکار رو نمیکنیم و دسته ای هم گیج و مبهوت شده بودن(من جزو این دسته بودم)خلاصه با اعتراض بچه ها و خانواده ها معلم استراتژی خودش رو تغییر داد و اینبار از این جمله استفاده کرد:هرکس کچل کنه 4 نمره برای سه درس میگیره!اینبار همه حق انتخاب داشتن و واکنش ها به دو دسته تقسیم میشد:دسته اول قبول کردن و احساس خوشحالی از اینکه یه شانس خیلی خفن گیرشون اومده(80 درصد از جمعیت کلاس که من هم جزوشون بودم).دسته دوم هم کسانی بودن که باز قبول نکردن(ما اون موقع فکر میکردیم دیوانَن در صورتی که بلعکس بود).فقط با تغییر بیان و جمله بندی واکنش ها تغییر پیدا کرد.از روزی که کچل کردیم به مرور همه‌مون احساس پشیمونی و ناراحتی داشتیم و از کرده خودمون پشیمون بودیم.سالها  از اون روز میگذره و الآن که عاقل تر شدم میبینم این یه نمونه کوچیک بوده و ما متأسفانه هممون درگیر این تحمیل ها از جانب دوستان، اطرافیان و از همه مهم تر خانواده خودمونیم و اگر تن به قبول کردنِ این افکار و باورها ندیم، از جانب اونها فردی هنجار شکن، آبرو بر شناخته میشیم و بطور کلی آدم زیاد خوبی نیستیم.ازدواج کن، دکتر مهندس شو، اینکار بده و اونکار خوبه، نه اینکارو نکن مردم چی میگن و هزاران نمونه دیگه که برای همه پیش اومده.حالا چرا اینارو گفتم؟یکم بیشتر حواسمون به اینجور چیزا باشه تا خلاف خواسته و میل باطنی خودمون عمل نکنیم؛ و اجازه ندیم به خاطر ترس از اینکه دیگران چه فکری میکنن و چه خواسته ای دارن، لذت رو از خودمون بگیریم.حتی خانوده های خودمون که قطعاً صلاح رو میخوان ولی نمیدونن که روش، اشتباه و غلطه.ما به این دنیا اومدیم که برای خودمون و با دیگران زندگی کنیم. نیومدیم تا برای دیگران زندگی کنیم.یه جمله قشنگی رو تو اینترنت خوندم ک میگفت:در هجده سالگی , نگران تفکر دیگران در مورد خودتان هستید .وقتی چهل ساله میشوید , اهمیتی نمی دهید که دیگران درمورد شما چه فکر میکنند .و زمانی که شصت ساله میشوید , پی میبرید که اصلا هیچکس در مورد شما فکر نمیکرده وای که چه آسان هدر میدهیمعمر خویش را فقط برای دیگران و طرز فکرشان تا فرصت زندگی داری جانانه زندگی کنمثل اینکه متن از کتاب &quot;درود بر خودم &quot;هستش.امیدوارم با تغییر در این باور که &quot;نظر دیگران در مورد ما مهمه&quot; بتونید از این به بعد تصمیمات و انتخاب هایی بگیرید که کمی بیشتر باعث بشه حالِ دلِتون خوب باشه.حتماً یه سری به اینستاگرام من بزن، چیزایی میگم که لازمه بدونیم!</description>
                <category>i_sinaakbari</category>
                <author>i_sinaakbari</author>
                <pubDate>Mon, 07 Dec 2020 14:40:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور از شَرِِ بی قراری، بی انگیزگی و آشفتگی در زندگی راحت بشیم؟ بخش اول</title>
                <link>https://virgool.io/@sinaakbari/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%8E%D8%B1%D9%90%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%A2%D8%B4%D9%81%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA-%D8%A8%D8%B4%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-l42zg8eqw9lz</link>
                <description>اینکه هر روز حالِ دلت و روحت بد باشه و دلیلش رو ندونی خیلی بده. بد تر از اون اینه که هیچ انگیزه و انرژی برای زندگی نداری و اصلاً نمیدونی فردایی که در راهه باید چه کارهایی انجام بدی!.در این نوشته میخوام به دلایل و راه حل‌های برطرف کردن این بی حسی نسبت به زندگی بپردازم که فوق العاده مورد نیاز هممون هستن.چرا همش آشفته ایم و نسبت به زندگی بی انگیزه و بی حس هستیم؟!صادقانه بخوام بگم نمیشه به طور 100% گفت دلایل این مشکلات چیه، چون ممکن به خاطر یه اتفاق خواست باشه که تو زندگی شما افتاده، مثلاً از دست دادن یک عزیز و یا شکست تو کسب و کار شما و دلایلی از این دست.اما چند دلیل بسیار پُر رنگ وجود داره که متأسفانه بیشتر ما به این مشکلات دچار هستیم و در چند بخش به هرکدوم به شکل کامل میپردازم.» واضح نبودن خواسته‌های کوتاه مدت، میان مدت و بلند مدت زندگی!تاحالا به این فکر کردید که واقعا چی میخواهید؟ یا فقط میدونید تو زندگیتون یک چیزهایی کمه؟!بیشتر ما خواسته‌های خودمون را به صورت واضح برای خودمون مشخص نکردیم و همین دلیلی میشه برای افسردگی و آشفتگی همیشگی در خودمون و زندگیمون.من به شخصه پس از اتمام دانشگاه به مدت یکسال واقعاً زندگی بد و تلخی داشتم. از زندگی و بیشتر، از خودم به شدت تنفر داشتم و بی انگیزگی امونمو بریده بود.تو زمینه روانشناسی خیلی مطالعه کردم تا دلیل این مشکلات روحی رو متوجه بشم و فهمیدم که من واقعاً نمیدونم چی میخوام.وقتی شما به چنین دردی دچار باشید هر روزتون میشه منفی و کلی اتفاق ناخواسته و بد براتون پیش میاد. من تو همون مدت یک ماه تو زمینه کاری و روابطی به شدت آسیب دیدم و تو زمینه کاری خودم (برنامه نویسی) نه تنها پیشرفتی نکردم، بلکه شکست‌های زیادی هم تجربه کردم.اما راه حل چیه؟همین امروز یه کاغذ A4 رو بردارید و با سلیقه خودتون براش کادر بکشید و رنگ کنید (دلیل علمی‌داره که یکیش فعال کردن RAS مغز هست که قبلاً به طور کامل در RAS یا سیستم فعال کننده مشبک مغز چیه؟ توضیح خیلی ساده توضیح دادم.) حالا کاغذ رو به سه بخشِ، خواسته‌های کوتاه مدت، میان مدت و بلند مدت تقسیم کنید.حالا بشینید و یه آهنگ ملایمی‌که خیلی حس خوبی بهتون میده رو پِلِی کنید و خیلی خوب فکر کنید و ببینید در زندگی چه چیزهایی میخواهید. از کوچکترین و جزئی ترین چیزها گرفته تا بزرگترین و مهمترین خواسته‌هاتون رو بنویسید.! اینکار رو سریع و بی رغبت انجام ندید و براش خیلی وقت بزارید، چون همین یک کار زندگی شما رو تا حد زیادی به سمت تغییری بزرگ و عالی شیفت میده. و اغلب افراد موفق از این تکنیک استفاده میکنن.حالا برای هر کدوم یک تاریخ تعیین کنید که میخواید تا اون موقع به اونها برسید.این کاغذ رو در یک جای مناسب که تو دید باشه و بتونید حداقل روزی یکبار ببینید قرار بدید و هر روز لیست خواسته‌هاتون رو مرور کنید.اینکار باعث میشه تا حد بسیار زیادی از آشفتگی‌های ذهنی دور بمونید و انگیزه و انرژی بسیاری میگیرید. همین دلیل باعث میشه که هر روز از نظر روحی بهتر باشید.حالا جدای از این که هر روز باید این لیست رو مرور کنید دوتا کار دیگه هم هست که باید انجام بدید.اولیش این که یک دفترچه مخصوص تهیه کنید و بالای صفحه عنوان خواسته تون رو بنویسید و به یاد داشته باشید که هر خواسته رو در یک صفحه جدا بنویسید. به طور مثال: خرید گوشی سامسونگ S10 مشکی تا تاریخ 98/11/10.حالا راه و برنامه ریزی خودتون رو برای تحقق این خواسته بنویسید و به طور دقیق مشخص کنید. راه حل من میتونه این باشه: روزانه نیم ساعت بیشتر کار میکنم و در آخر هر ماه مبلغ یک میلیون و پانصد هزار تومن کنار میزارم و با مقدار پس اندازی که در حسابم هست تا چهار ماه آینده این گوشی موبایل رو خریداری میکنم.دومین کار اینه که تک تک خواسته‌هاتون رو قبل از خواب با جزئیات کامل تصور کنید و دv ذهنتون تصویری از داشتن اونها بسازید و واقعا داشتن اونها رو حس کنید تا حس خوبی که بهتون دست میده باعث ایجاد شور و انگیزه برای شما بشه. این خیلی مهمه!ادامه داره…در ادامه به دلایل دیگه و راه حل‌های اونها میپردازیم و دوستانه خواهش میکنم حتما دنبال کنید چون فوق العاده ارزشمند هستن.حتماً یه سری به اینستاگرام من بزن، چیزایی میگم که لازمه بدونیم!اگر این مطلب براتون حتی یکم مفید بوده لایک ❤️ کنید تا برای دیگران هم به نمایش دربیاد. https://siyano.ir/ </description>
                <category>i_sinaakbari</category>
                <author>i_sinaakbari</author>
                <pubDate>Wed, 16 Oct 2019 11:59:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>RAS یا سیستم فعال کننده مشبک مغز چیه؟ توضیح خیلی ساده</title>
                <link>https://virgool.io/@sinaakbari/ras-%DB%8C%D8%A7-%D8%B3%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D9%81%D8%B9%D8%A7%D9%84-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%B4%D8%A8%DA%A9-%D9%85%D8%BA%D8%B2-%DA%86%DB%8C%D9%87-%D8%AA%D9%88%D8%B6%DB%8C%D8%AD-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-tu7j9db1bu64</link>
                <description>RAS دقیقاً چیه؟یه توضیح کوچک!اگه بخوام تعریفی خیلی کتابی رو براتون تعریف کنم به گفته ویکی پدیا :دستگاه فعال‌کننده مشبک یا (به انگلیسی: Reticular activating system) قسمتی از دستگاه عصبی مرکزی است که ساختمانی پراکنده و شبکه مانند دارد که از رشته‌های ریز با تعداد فراوانی هسته تشکیل یافته‌است.اما اگه بخوام خودم توضیح بدم میتونم بگم، RAS وظیفه فیلتر کردن ورودی‌های ذهن و افکار ما رو داره تا اون چیزهایی که روش تمرکز کردیم رو فیلتر کنه و در قالب فکر ، افراد، موقعیت‌ها و یا شئ اون چیزهای مرتبط رو نشون بده، ورودی‌های ذهن چیه چیز‌هایی هستن؟ ورودی‌ها صداهای افراد و محیط پیرامون، تصاویر، فیلم‌ها،گفتگوهای درونی، احساسات، افکار و… هستند. هر چیزی که میبینم، میشنویم و حس میکنم جزو ورودی‌های ذهن ما هستند و کار RAS فیلتر کردن این ورودی‌هاست.منظور حتماً یک فیلر نیست، این سیستم میتونه همزمان بسیاری از چیز‌هایی که براش تعیین کردیم رو فیلتر کنه که میگم چطوری میتونیم براش مشخص کنیم.» یه خاطره که به درک RAS کمک میکنه!یادمه سال 81 یا 82 بود که تازه خودرو پژو 206 تو ایران داشت جا میوفتاد و وارد میشد. من اون موقع اصلا اسم این ماشین رو هم نشنیده بودم. یه روز بابام اومد خونه با یه جعبه شیرینی و یک سوِیچ و رفتیم بیرون و دیدیم wow چه ماشینی، اولین بار بود 206 میدیدم و قبل از اون ندیده بودم، رنگش هم بِژ بود. بعد از اون بیرون که میرفتیم یه عالمه 206 میدیدم و همش میگفتم ببین تا ما خریدیم ملت همه خرید کردن و جالب تر اینکه رنگ بژ رنگی بود که هرکسی نمیخرید، اما بیشتر 206‌هایی که میدیدم رنگ بِژ بود.منظور اینکه 206 بود ولی من روشون تمرکزی نداشتم و به عبارت دیگه RAS مغز من برای فیلتر کردن این ماشین فعال نشده بود.ras خیلی چیزه عجیب و پیچیده ای هست و کلی کاربرد داره که به مرور کاربرد‌هاش رو میگم، مثلاً تو دیجیتال مارکتینگ و کلاً بازاریابی، هدف گذاری، موفقیت، کسب و کار، ایده پردازی و… خیلی بدرد میخوره.مثلاً فردی که میخواد بزنه تو کار پرورش قارچ، RAS بر روی اینکار و هرچیزی که مربوط میشه بهش فعال میشه. حالا تو تلویزیون، صحبت‌های اطرافیان وافکار خودش موضوعاتی مربوط به پرورش قارچ رو میبینه و میشنوه که به حرکت به سمت اینکار کمکش میکنن.حالا این یارو به چه دردی میخوره؟یکم بهتون گفتم ولی اینکه چرا من به این موضوع پرداختم دلیلش اینه که نه تنها تو حوزه دیجیتال مارکتینگ بدرد میخوره (بعداً تو یک پست جدا میپردازم به این موضوع)، بلکه به درد دنیا و آخرت شما هم میخوره.هدفگذاری یکی از مهمترین کاربرد‌های این RAS یا همون سیستم فعال کننده مشبک مغز هستش.شما وقتی هدفگذاری میکنید و ras هرچیزی که در پیشبُرد شما و هدفتون لازمه رو میبینید و میشنوید، آدم‌های مورد نیاز رو پیدا میکنید، موقعیت‌های مناسب براتون ایجاد میشه (موقعیت‌ها بوده ولی شما به موقع میبینید و انتخابشون میکنید) و از این چیزا.چطور میشه RAS رو برای یک چیز خاص فعال کرد؟سه تا را داره که همه اون‌ها ختم میشه به تمرکز قوی روی چیزی که میخواهید.اولیش » فکر کردن و حرف زدن در مورد اون چیز با خودمون یا دیگران:مثلاً فکر کنید شما یک استارتاپ تو حوزه ی گجت‌های هوشمند دارید، و نمیدونید پروژه‎ ی بعدی که میخواهید اجرا کنید چی هست، فقط این مشخصه که میخواهید یک محصول جدید ارائه کنید و همش به این فکر میکنید و دنبال یه ایده و طرح هستید. چیزی که اتفاق میوفته اینه که ras فعال میشه و تو روزمره هر اتفاقی که میوفته، هر چیزی که میبینید، هر چیزی که میشنوید و…رو تحلیل میکنه و دنبال یه چیز بدرد بخور هست تا ازش یک ایده بدرد بخور در بیاره. یا وقتی خواب هستید بین میلیون‌ها فکری که در ثانیه از ذهنتون عبور میکنه یک یا چند ایده رو فیلتر میکنه و به شما تقدیم میکنه و شما فکر میکنید بهتون الهام شده.دومیش» تصویر سازی ذهنی:خواسته یا هدفتون رو تو ذهنتون مجسم کنید، نه یکبار و دوبار، پیوسته و هروقت تونستید، هرچی بیشتر بهتر.سومیش» دیدن و شنیدن:یکی از قوی ترین چیز‌هایی که ras رو فعال میکنه دیدن هست، با دیدن یک چیز خاص که نسبت بهش حس داشته باشید این سیستم رو فعال میکنه.من یک سالی هست که با این قابلیت مغز آشنا شدم و از اون موقع در موردش بشدت مطالعه میکنم و حتی یک کتاب انگلیسی زبان رو هم دست و پا شکسته خوندم. مغز ما قابلیت‌های بسیار زیادی داره که برخی از اون‌ها موی تن آدم رو سیخ میکنه که حتماً بهتون پیشنهاد میکنم کتاب مغزی که خود را تغییر میدهد، نوشته نورمن دویج و هور مزد رو مطالعه کنید.دیدن این مقاله در وبلاگ سیانو: RAS یا سیستم فعال کننده مشبک مغز دقیقاً چیه؟حتماً یه سری به اینستاگرام من بزن، چیزایی میگم که لازمه بدونیم!</description>
                <category>i_sinaakbari</category>
                <author>i_sinaakbari</author>
                <pubDate>Sun, 13 Oct 2019 21:19:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفت درس بزرگ از جان دیویس راکفلر که باید آنها را بیاموزید!</title>
                <link>https://virgool.io/@sinaakbari/%D9%87%D9%81%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%81%D9%84%D8%B1-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B2%DB%8C%D8%AF-pnjms8yodb9n</link>
                <description>هفت درس از راکفلرراکفلر؛ نامی‌آشنا برای افراد جویای موفقیت. قطعا اگر شما هم مدتیست که در زمینه موفقیت و رشد فردی مطالعه دارید، قطعا دکتر جان دیویس راکفلر را میشناسید.تاجر، صنعتگر، مدیر و رهبری ثروتمند که در زمان خود 90 درصد صنعت نفت آمریکا را در دست داشت. او در منابع مختلف تاریخی به‌عنوان ثروتمندترین آمریکایی تاریخ شناخته می‌شود .راکفلر نه تنها یک فرد موفق و ثروتمند بود، بلکه او یکی از بزرگترین خیرین تاریخ نیز میباشد و در زمان زندگی خود، حتی از دوران کودکی به دلیل آموزه‌های مادر مسیحی اش، کارهای انسان دوستانه بسیاری انجام داده است.1.باید برای مدتی گمنام بودن را یاد بگیریدآیا می‌دانستید که راکفلر کار خود را به عنوان کارمند آغاز کرد؟ راکفلر از 16 سالگی در شرکت کوچکی در کلیولند کار می‌کرد. او چندین سال و در اوج گمنامی‌کار‌های حسابداری آن شرکت را انجام میداد و با محاسبات درست، صدور صورتحساب‌های دقیق و معاملات ریز و درشت باعث رشد چند برابری آن شرکت شد. آن هم بدون اینکه جز مدیران آن شرکت، هیچ کارمند دیگری این قضیه را نمیدانست. باور‌های ثروت ساز راکفلر نیز به گفته خودش در همین دوران شکل گرفت که همین امر باعث موفقیت وی در سال‌های بعد شد.2.دارایی‌ها و درآمد خود را به درستی مدیریت کنیدراکفلر به مدیریت هزینه‌های شخصی خود نیز معروف بود. در زمانه‌ای که ثروتمندان قایق‌های تفریحی، واگن‌های اختصاصی و لباس‌های گران‌قیمت می‌خریدند، راکفلر از چنان ریخت‌وپاش‌هایی امتناع می‌کرد.او همیشه دفترچه ای را به همرا داشت تا تمام خرج‌ها و هزینه‌های خود را در آن ثبت کند.دفترچه یادداشت راکفلر که هزینه‌های خود را در آن یادداشت میکرد. https://virgool.io/p/pnjms8yodb9n/edit? 3. همیشه انتظار انتقاد را داشته باشید، مخصوصا زمانی که به موفقیت بزرگی میرسیدزمانی که شرکت راکفلر تقریبا تمام صنعت نفت آمریکا و بخش زیادی از صنعت راه آهن سازی را گرفت، بسیاری از منتقدین و صاحبان رسانه به انتقاد و تخریب شخصیت راکفلر پرداختند درحالی که او هیچگونه توجهی به انتقادهای بیهوده آنها نداشت، هرچند که بسیاری از آن انتقاد‌ها سازنده بودند.4. کوچکترین دستاورد‌های خود را نیز جشن بگیریدراکفلر از ابتدا نیز کوچکترین موفقیت‌ها و دستاوردهای خود را جشن میگرفت.راکفلر زمانی که اولین حقوقش را گرفت،جشنی برای خود به عنوان روزکار گرفت و بابت شروع مسیر استقلال مالی خود شکر گزاری کرد.. جشن گرفتن و سپاسگزاری باعث می‌شود شادی درونی شما بیشتر شود و ثروت بیشتری وارد زندگی شما شود.5. معامله کردن را یاد بگیریدمعامله‌ای که به‌خوبی برنامه ریزی و اجرا شود، می‌تواند سکوی پرتاب شما باشد. راکفلر به‌منظور گسترش استاندارد اویل در سرتاسر آمریکا، بارها و بارها معاملات موفقیت‌آمیزی با شرکت‌های رقیب، شرکا و راه‌آهن داشت.درحقیقت برخی از وفادارترین مدیرانِ استاندارد اویل، در اصل از شرکت‌های رقیب آمده بودند. چه در حال مذاکره برای خرید یک خانه باشید و چه افزایش درآمدهایتان از راه فریلنسینگ، در هر حال  مهارت انجام معاملات عالی، ازجمله عوامل موفقیت شما محسوب می‌شوند.6. بدانید که پول زیاد، محدودیت‌های زیادی را نیز به دنبال دارددر اوایل دهه‌ی ۱۹۰۰ میلادی ، راکفلر پرونده‌های قضایی و تحقیقات و پوشش رسانه‌ای منفی را با خودش به دنبال می‌کشید . این فشار همیشگی که با او همراه بود ، این معنا را می‌داد که او نباید در مکان‌های عمومی‌حضور یابد و درنتیجه ، چیزهای مهم و دوست داشتنی ای مثل دیدار با نوه‌هایش را از دست می‌داد . متاسفانه کمک‌های خیریه‌‌ی او هم دائما در معرض اتهام عمومی‌بود و اغلب در این زمینه از او انتقاد می‌کردند . او با پول بی شماری که داشت ، نمی‌توانست این مشکلات خودش را حل کند .7. باید این را بدانید که شما همه چیز را نمیدانیدنه تنها راکفلر، بلکه اغلب افراد موفق و ثروتمند همیشه در حال یادگیری هستند و این باور را دارند که آنها همه چیز را نمیدانند.راکفلر با اینکه لقب غول نفت آمریکا را گرفته بود، وقتی راکفلر استاندارد اویل را ساخت، توانایی‌های برجسته‌ای در مدیریت، سازمان‌دهی و مذاکره داشت. اما تحقیق و توسعه نفت و محصولات مرتبط را به متخصصینِ آن حوزه واگذار کرد. بعدها هم دستیاران و مشاورینی را به خدمت گرفت تا در برنامه‌ریزیِ کارهای بشردوستانه کمکش کنند. اگر بخواهیم موفق شویم، باید از قدرت متخصصین بهره ببریم.شما باید بدانید که هیچ انسانی در این دنیا وجود ندارد که حتی در زمینه تخصص خود، همه چیز را بداند و باید از هم فکری استفاده کرد تا به نتایج مطلوب رسید.حتماً یه سری به اینستاگرام من بزن، چیزایی میگم که لازمه بدونیم!</description>
                <category>i_sinaakbari</category>
                <author>i_sinaakbari</author>
                <pubDate>Fri, 11 Oct 2019 09:54:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفتگوهای درونی با خود! ابزاری برای موفقیت</title>
                <link>https://virgool.io/@sinaakbari/%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D8%A8%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-h2ewpq61xqmi</link>
                <description>صدای درونی خود را به یک سلاح قوی برای دستیابی به موفقیت تبدیل کنید!گفتگوهای درونی برای بسیاری از افراد بسیار آزار دهنده است و بسیاری بر این باور هستند که گفتگو‌های درونی یکی از نشانه‌های افسردگی میباشد و این اتفاق باعث آزار آنها میشود.اما باید گفت صحبت کردن با خود نه تنها بد نیست بلکه اگر بتوانیم آن را کنترل کنیم به یکی از سلاح‌های پر قدرت ما برای برخورد با مشکلات، سختی‌ها و موانع زندگی تبدیل میشود.گفتگوهای درونی دقیقا چیست؟گفتگوهای درونی یکی نشانه‌های زنده بودن و انسان بودن ماست، چیزی که به جز انسان در هیچ موجود زنده دیگری یافت نمیشود.در حقیقت گفتگوی درونی صدای صحبت کردن خود درونی ماست با خود بیرونی ، خود درونی ما حاصل تمامی‌باورها و اتفاقات ذخیره شده در ضمیر ناخودآگاه ماست که شخصیتی جداگانه را برای خود تشکیل داده و خود بیرونی ما چیزیست که ما تظاهر به بودن آن میکنیم و حقیقت ندارد.مثلا اگر از دوران کودکی پدر و مادر ما بابت هر اتفاقی، مثلا شکست اتفاقی گلدان ، ما را سرزنش کرده باشند این اتفاق در بلند مدت وارد ضمیر ناخودآگاه ما شده و جزو ویژگی‌های شخصیت درون ما میشود و حالا اگر امروز اتفاقی دست ما به یک لیوان برخورد کند و بشکند، بلافاصله صدای درون ما به گوش میرسد و به تندی با جملاتی مثل: ای دست پاچلفتی، باز هم گند زدی و تو یک آدم بسیار بی عرضه ای هستی مواجه میشویم که این صحبت‌های خودمانی باعث تضعیف روزانه ما و کاهش اعتماد به نفس ما میشود و ما باور میکنیم که یک انسان بسیار به درد نخور هستیم و از انجایی که هرچه را باور داشته باشیم همان نیز اتفاق می‎افتد ما در تمامی‌کار‌ها به معنای واقعی گند میزنیم.گفتگوهای درونی؛ خوب یا بد؟ مسئله این است.صحبت با خود به خودی خود بد نیست اما چون این غول درونی به یک شخصیت منفی تبدیل شده به مرور باعث اتفاقاتی نظیر، کاهش اعتماد به نفس، افسردگی، منفی بافی، بد بینی و تلخ و غیر قابل طاقت شدن زندگی میشود که این یک اتفاق بسیار بد و تلخ است.اما اگر همانطوری که در ادامه گفته خواهد شد آن‎را تربیت کنیم میتوانیم به یک انسان قوی، با اعتماد به نفس کامل و موفق تبدیل شویم.چطور از گفتگوهای درونی برای تبدیل شدن به یک فرد موفق با اعتماد به نفس کامل استفاده؟1_ به هیچ وجه سعی نکنید صدای درونی خود و این گفت و گو‌ها با خود را قطع کنید:هرچه بیشتر سعی کنید جلوی این اتفاق را بگیرید اوضاع نه تنها بهتر نمیشود بلکه بسیار بدتر هم میشود پس آنرا به چشم یک اتفاق خوب ببینید و سعی کنید با آن کنار بیاید.2_ شخصیت درونی خود را بشناسید و ویژگی‌های آن را یادداشت کنید:برای اینکه بتوانید صدای درون خود را به نفع خودتان تغییر دهید ابتدا باید شخصیت کنونی  و ویژگی‌های خود بشناسید تا بتوایند خودتان و گفتگوهای درونیتان  را به شکل دلخواه تغییر دهید.تمام ویژگی‌های مثبت و منفی شخصیت خود را به طور کامل بنویسید و از اطرافیان هم برای کامل کردن آن کمک بگیرید.همچنین برداشت صحبت‌های درونی خودتان را بنویسید که عصبانیست یا آرام، منفی باف است یا مثبت بین، بی احساس به مسائل است یا خیر و…3_ شخصیت دورنی دلخواه خود را به طور کامل توصیف کنید:تمام ویژگی‌های دلخواهی که دوست دارید داشته باشید را یادداشت کنید. دوست دارید چه کسی باشید؟ چه ویژگی‌هایی داشته باشید؟ دیگران در مورد شما چه بگویند؟همه را به طور کامل توضیح دهید و شرح دهید.یک مجسمه ساز نمیتواند مجسمه ای بسازد مگر آنکه طرحی در ذهن داشته، و آنرا مجسم کند.4_در یک تکه کاغذ جملات مثبت و تلقینی بنویسد و روزی چند مرتبه بلند بخوانید:تکه کاغذی بردارید و جملات مثبت مناسب با ویژگی‌هایی که دوست دارید به خود اضافه کنید و یا ویژگی‌های منفی خود را تغییر دهید بنویسید.مثلا من دوست دارم ویژگی‌های منفی زیر را از شخصیت درونی خودم حذف کنم:استرس زیاد، عصبانی بودن، همیشه بازنده بودن و…حال جملات زیر را برای برطرف کردن مشکلات گفته شده استفاده میکنم.من همیشه و در هر حالی آرامم و از تمام اتفاقات زدنگی لدت میبرم.من سرشارژ از انرژی و آرامشم، و یاد خداوند هر لحظه موجب آرامش من میشود.من فوق العاده موفق هستم و در هر کاری پیروز و موفق هستم.5_در هنگام گفتگوهای درونی سعی کنید به عنوان یک شخصیت قوی و آرام با خود درونیتان صحبت کنید و ویژگی‌های منفی آنرا را به او گوش زد کنید و اورا متقاعد کنید که به جای صحبت کردن در مورد کاستی‌ها فقط در مورد اتفاقات مثبت صحبت کند.حتماً یه سری به اینستاگرام من بزن، چیزایی میگم که لازمه بدونیم!</description>
                <category>i_sinaakbari</category>
                <author>i_sinaakbari</author>
                <pubDate>Thu, 10 Oct 2019 12:46:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بزرگترین اشتباه زندگی من حین خدمت</title>
                <link>https://virgool.io/@sinaakbari/%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AD%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D8%AF%D9%85%D8%AA-ozmqbucbvj43</link>
                <description>سلام و دورد بر همه عزیزان، امیدوارم حال دلتون خوب و خوش باشه.من یه برنامه نویس بودم و همونطور که قبلا گفتم خدمت خیییلی مشکلات برای من ایجاد کرد، یک ماهی هست که روز برگ شدم و ساعت 4 از پادگان میام بیرون، از اونجایی که کار و کاسبی نداشتم رفت و آمد برام هزینه بر بود و اینجا بود که موجود ابله درونم فعال شد و شروع به کار کرد که یه ماشین بگیرم تا هم راحت برم و بیام و تو 4 صبح اسیر تاکسی و... نشم و هم اینکه از پادگان که میام برم اسنپی، تپسی چیزی کار کنم.هیچی پول نداشتم و تنها چیزی که داشتم یه اراده آهنین بود، و یه باور جدیدی در من طی 3 ماه گذشته شکل گرفت که به هرچیزی فکر کنم، بهش ایمان و باور داشته باشم و تلاش کنم تحت هر شرایطی بهش میرسم، این چیزی بود که شب و روز تو پادگان بهش فکر میکردم و همش خودم رو تو ماشین میدیم (ماشین خفنی هم نه ها پراید خودمون (: ) خلاصه در مدت یک ماه شرایطی پیش اومد، آدم هایی سر راهم قرار گرفتن که من تونستم یه پراید قسطی بگیرم و خوشحال عالم بودم که ایول منم ماشین دارم، میرم میام، قسطشو میدم و یه پولی هم به جیب میزنم.حقیقتا خیلی داغ بودم و چیزی حالیم نبود، خلاصه رفتم اسنپ؛ روز اول متوجه اشتباهم شدم، اینکه من مال اینکار نیستم.ادامه دادم و ادامه دادم و هر روز ترسم داره بیشتر میشه.من باید ماهانه دو میلیون و پانصد هزار قسط بدم و این یعنی باید روزی 150 هزار تومن در بیارم که پول بنزین و کمیسیون اسنپ که کم کنی یه چی حدود 95 تومن در روز برام بمونه تا بتونم قسطم رو بدم و این در حالیه که من وقتی ساعت 5 ظهر میرسم و تا 11 شب کار میکنم فقط 70، 80 تومن میتونم در بیارم و با یک عالمه خستگی ذهنی و فیزیکیتو همین ساعتایی که تو ماشین هستم فکر های زیادی به سرم میاد برای کار و کاسبی دیگه.مطلقا با این ذهن پریشون، خستگی و وقت کم نمیتونم سمت برنامه نویسی برم، خصوصا اینکه نمیتونم جایی استخدام شم.انواع شغل و کسب و کاری که بتونه این میزان پول رو در 5 ساعت در روز برام بدست بیاد رو مرور کردم و دارم مرور میکنم ولی هیچ...دلم گرفته و ذهنم پریشون، گفتم با نوشتن خودم رو سبک کنم و شاید بعضی ها باشن تا یه همفکری کنن، یه ایده ای شاید بدن و...ممنون از چشم هاتون که با خوندن حرفام خستشون کردید.حتماً یه سری به اینستاگرام من بزن، چیزایی میگم که لازمه بدونیم!</description>
                <category>i_sinaakbari</category>
                <author>i_sinaakbari</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jul 2019 10:49:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطره دوره آموزشی سربازی من (دوره طلایی)</title>
                <link>https://virgool.io/@sinaakbari/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%B7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-kymss4gdmmgd</link>
                <description>سلام.یادمه دو ماه پیش داشتم نوشته آقای محمودی در مورد تجربیات خودشون از سربازی رو میخوندم و با آگاهی هایی که بدست آورده بودم یکم روحیه گرفته بودم و امیدوار تر شده بودم تا اینکه رفتم و...من در تاریخ 25 دی 97 رفتم پلیس +10 تا کارای سربازی رو اوکی کنم و فوق العاده اون لحظات برام تلخ و پر از استرس بود، چون راهی پیش رو داشتم که نه میدونستم چیه و چجوریه و هم اینکه نمیدونستم کار درستی رو انجام دادم یا خیر.خلاصه کار ها رو انجام دادم (واکسن و عکس و مدارک و...) و رسید به لحظه ارسال اطلاعات به نظام وظیفه.تو اون لحظه اون مسئول نظام وظیفه گفت از 19 بهمن تا 19 خرداد میتونی انتخاب کنی و من چون میترسیدم هرچی دیرتر بشه ممکنه پشیمون بشم، بدون هیچ فکری گفتم ماه دیگه (19 اسفند 97 ) و تاریخ اعزام من شد 97/11/19.برگه سبز رو که گرفته بودم تو راه برگشت به خونه هزاران فکر و خیال تو ذهنم بود و واقعا لحظات بد و تلخی بود و همون روز من از کرده خودم پشیمون شده بودم ولی نمیشد کاریش کرد.شانس من به خاطر 22 بهمن اعزام از 19 ام به 23 تغییر کرد و این یکم حالم رو بهتر کرد و نظام وظیفه تا 10 روز قبل از تاریخ اعزام، اسم و نشانی پادگان آموزشی رو به شما نمیگه.من 14 ام رفتم برگه اعزامم رو گرفتم و خیلی خوشحال شده بود چون محل آموزش من تو شهر خودم کرج بود، مرکز آموزشی کچویی که مربوط به اداره امور زندانهای کشور هستش.خلاصه تو اون روز رفتم به اونجا و ساعت 9 که رفتیم داخل تا ساعت 2 بعد از ظهر پروسه پذیرش طول کشید و ما واقعا اذیت شدیم.ساعت 3 به همه لباس،ساک، ملافه و پتو دادن بدون هیچ وسیله دیگه ای و بدون اینکه گروه بندی کنن و اطلاعات مقدماتی بدن به صورت رندوم هممون رو فرستادن داخل آسایشگاه ها، و با تخت های خیلی بد با تشک های داغون و بالشی که از ابر با ضخامتی در حدود قوطی کبریت بود مواجه شدیم، لباس و پوتین هیچکس سایزش نبود و ما باید میگشتیم و با بقیه معاوضه میکردیم، خلاصه تا ساعت 4 بعد از ظهر طول کشید و قطعا خبری از ناهار نبود، تا وقت شام همینجوری ول بودیم و دوست یابی میکردیم تا اینکه 500، 600 نفری مارو به خط کردن و بردن به سالن غذاخوری تا شام بخوریم، ظرف بر میداشتیم و میرفتیم غذا میگرفتیم بدون هیچ قاشق و چنگال و لیوان و...ساعت 9 خاموشی زدن، به محض خاموش شدن چراغ ها همه رفتیم تو کما، خلاصه یه ساعتی این اوضاع بود تا اینکه من تب و لرز گرفتم (از قبل سرماخوردگی داشتم ) و تا دو روز من داشتم میمردم و باید بگم که:1_وقتی شما وارد دوره آموزشی سربازی میشید باید قبول کنید که از هیچ دکتر و دوا و درمونی خبر نیست و فقط یه چیزی به اسم بهداری وجود داره به عنوان دکور2_ تو سربازی دیگه شما اون شخصیت سابق رو ندارید و کسی شمارو آدم حساب نمیکنه و هیچکسی جز چند تا رفیق دلش به شما نمیسوزه و باید با این حقیقت تلخ کنار بیاید و برای دوماه بیخیال شخصیت خودتون بشید چون نه احترامی هست و نه اختیاری از خودتون دارید چون این فلسفه سربازی هستش تا مرد شیدروز سوم ساعت 12 ظهر اسم 20 نفر رو خوندن که من هم جزوشون بودم و مارو کشیدن بیرون و با بدترین خبر ممکن روبرو شدیم (البته اون روز فکر میکردیم خبر بدیه ولی خیلی به نفع ما شد) ما 20 نفر سهمیه مون عوض شده بود و از نیرو انتظامی به نیرو زمینی ارتش تغییر کرده بود و کل 20 نفرمون باید میرفتم به پادگان نیرو زمینی ارتش، 07 کازرون.ما رو ول کردن و 2 روز بعد رفتیم اونجا، از لحظه ورود نظم و نظام و برتری ارتش رو دیدیم، تو کمتر از 1 ساعت پذیرش شدیم، گروه بندی شدیم و کد خوردیم.وقتی وارد گروهان خودم شدم وسایل (همه چی از جمله مسواک و خمیر دندان، صابون، لباس ها،واکس ، حوله ها، دمپایی و..) رو تحویل دادن و فرقی که داشت هرچیزی سایزت نبود عوض میکردن و خودشون بهت سایز مناسب رو میدادن و نیازی نبود تعویض کنی با کسی.وقتی گرفتم خوشحال بودم گفتم عجب جایی، چه نظمی و چه طبیعتی (واقعا پادگان ما مثل وسطای بهار شمال کشور  بود و خیییییییلی سر سبز و زیبا بود) تا اینکه با سر گروهبان ها اولین برخورد رو داشتم، داد و بیداد شدید و...  که نگم باقی شو.تو اون اوضاع عجیب غریب با یکی از بچه ها همون ساعت اول آشنا شدم به اسم رضا که از شانس من ارشد هم بود و حکم ژلوفن رو برای میگرن داشت و این بشر از همون اول تا روز آخر همش هوای منو داشت و یه آدم مشتی بود و اون روزایی که کما میزدم یا  رفتن به سرم میزد تنها کسی بود که مخمو میزد و حالمو بهتر میکرد, سعی کنید حتماً از اینجور رفیقا همون اول واس خودتون جور کنید که بد به درد میخوره. شب خاموشی زدن و صبح بیداری رو جوری زدن که 5 سال پیر شدم؛ خلاصه اینکه سر گروهبان های ما فوق العاده خشن و بدرفتار بودن  و آدم واقعا پشیمون میشد از خدمت اومدن، نمیدونم چرا اینقدر جدی بودن (البته تو روز آخر شخصیت واقعی خودشونو، رو کردن که به شدت آدم های گل و مهربونی بودن).دوره آموزش سربازی ارتش 375 ساعت که تو دو ماه گذرانده میشه، ولی من چون دوره طلایی بودم این 375 ساعت رو باید در 35 روز به ما آموزش میدادن و این فوق العاده سخت بود، چون ما دوره طلایی ها اصلا تایم آزاد و استراحت نداریم و از بیداری تا خاموشی کلاس و مطلالعه دانش نظامی و... بود .روز های سخت رو میگذروندیم و در 10 روز اول 6،7 نفر از سربازی فرار کردن و من هم بارها به فکر فرار از سربازی افتاده بودم ( با اینکه 21 سال سن دارم ولی واقعا تو اون فشار روحی روانی مثل بچه ها شده بودم)خلاصه یه روز داشتم میرفتم پیش فرمانده که مرخصی بده و من دیگه بر نگردم که بچه های دیگه گفتن دیونه بازی در نیار چند روز دیگه یکی دیگه کمک مربی ها میاد و خیلی آدم مشتی و گلی هست و اون بیاد همه چی بهتر میشه؛**یه توضیح در رابطه با سر گروهبان و کمک مربی بدم:  سرگروهبان افرادی هستن (بین 2 تا 4 نفر) که مثل شما سرباز هستن و با درجه گروهبانی که یگانشون   افتاده تو مراکز آموزشی تا در پروسه آموزشی دخیل باشن و شما 24 ساعته با اونها هستین.  کمک مربی ها همون سرگروهبان ها هستند به اضافه یک سرباز با درجه ستوانی که در امر آموزش به فرمانده گروهان کمک میکنن. خلاصه ما رفتیم اردوگاه تا 8 روز رو در اونجا بگذرونیم دیگه از پروسه رفتن به اردوگاه چیزی نمیگم فقط در همین حد میگم که به قدری سخت بود روز دوم 1 نفر از گروهان ما فرار کرد و روز دوم هم خودم داشتم فرار میکردم که خبر اومد همون کمک مربی که میگن اومده. شب بود و ما تو چادر های فوق العاد سرد بودیم و یهو یه جون 25، 26 ساله اومد داخل و وقتی قیافشو دیدم گفتم کاش صبح میرفتم، چون به شدت جدی و با جذبه بود.اومد تو چادر و یکم حرف زد و چهارتا چیز یاد داد و رفت.از روز بعدش ما کلا با کمک مربی عزیز که اسمش هم **بهزاد کلانتریان** بود، بودیم و واقعا عشق و حال میکردیم، نه اینکه راحت تر بشه خدمت، یا کلاس ها کم بشه یا... بلکه با شخصیت و طرز حرف زدنش و اینکه مثل سرگروهبان ها عقده ای نبود روحیه هممون رو بهبود داده بود.هرچی جلوتر میرفت ما بیشتر با کمک مربی رفیق میشدیم و شرایط برامون قابل تحمل تر  میشد و جالب تر اینکه چون به سبک خودمونی هم حرف میزد، درس هایی که میداد رو خییییلی بهتر میفهمیدیم.تو ارتش یه دفترچه ای هست که شما باید کل اون رو یاد بگیرید؛ تو 15 روز اول من اصلا نمیخوندمش چون تنفر داشتم، با وجود تنبیه هایی که میشدیم ولی از وقتی این بشر اومد من به خاطر اون دفترچه رو میخوندم و عالی هم یاد میگرفت.خلاصه اینکه 25 ام اسفند مارو فرستادن خونه و تا 16 فروردین مرخصی دادن در دوره آموزشی اونایی که اعزام های 19 ام هستن 17 ام ماه آخر یک رژه جلوی فرمانده پادگان میرن و همون روز یا روز بعدش امریه میگیرن و به سلامت.بعد از تعطیلات، 16 فروردین وارد پادگان شدیم با یک عالمه انرژی فراوان که فقط دو روز اینجاییم و از دست این دوره فوق العاده بد خلاص میشیم، با بچه ها میگفتیم و میخندیدیم، چون روز های آخر بود سرگروهبان ها شخصیت و رفتار واقعی خودشونو رو کردن و رفاقت شدیدی بین ما برقرار شد، و اینجا بود که میگفتیم ای بابا، اینا که اینقدر بلدن خوش  رفتار و مشتی باشن، چرا تاحالا رو نکرده بودن، واقعا مثل برادر شده بودن باهامون، و باهاشون میگفتیم و میخندیدیم و واقعا دو روز خیلی شیرینی رو تجربه کردیم، تا اینکه روز 18 ام که با کلی امید و انرژی بیدار شده بودیم برای رژه رفتن و بعد گرفتن امریه، رسید. پ.ن: روز قبلش تو کلاس آخر (البته فکر میکردیم کلاس آخره) تو همون بگو بخند ها با کمک مربی ها (سرگروهبان ها) یکی از سرگروهبان ها گفت شما تا 25 ام ترخیص نمیشید، یکم ته دلم خالی شد، ولی همه فکر میکردیم دارن شوخی میکنن و اصطلاحا میخوان کما بدن و اصلا توجهی نکردیم.18 ام هرچی منتظر شدیم اسلحه بدن و بریم برای رژه هیچ خبری نشد که نشد و مجدد مارو بردن سره کلاس و اونجا بهمون گفتن شما امروز مراسم تحلیف ندارید و معلوم هم نیست تا کی هستید، و حال همه ما به شدت بد شد (تو این بین یه لبخند شیطانی هم رو لب های سرگروهبانمون بود? که قشنگ معلوم بود داشت با لبخند میگفت دیدین گفتم) .بعد از این روز فوق العاده بد بود که هر شب میخوابیدیم با این امید که شاید فردا مراسم باشه و بریم و هر روز میومد و میرفت و خبری از رفتن نبود، تا اینکه دیگه همه قبول کردیم که 25 ام میریم، فکر کنم 20 ام بود که یه خبر خیلی بدتر اومد که ما 29 ام ترخیص میشیم که رژه روز ارتش رو بریم و بعد مراسم تحلیف انجام بشه که فوق العاده حس بدی داشت ولی دیگه اینقدر فشار روحی رومون زیاد بود که دیگه کلا سر شده بودیم و از زندگی سیر شده بودیم.کمک مربی ها هم مثلا هی میخواستن روحیه بدن و میگفتن وقتی وارد یگان بشید همش خدا خدا میکنید که برگردید آموزشی، یا میگفتن که وقتی رفتید یگان آرزو میکنید کل خدمت آموزشی بود و... ما هم میگفتیم بریم یگان دیگه این سختی ها رو نداریم، واسه خودمونیم، یگان عشق و حاله و....ظهر21 ام شروع کردن به جمع کردن پول برای بلیط ها و ما یکم مشکوک شدیم و ته دلمون امید زنده شد، و خلاصه 22 ام مراسم تحلیف ما بود، امریه ها رو دادن، برای خیلی ها لحظه شیرینی بود و برای خیلی ها لحظه ای تلخ، خیلی از بچه ها نزدیک شهر و خونه خودشون افتاده بودن و بعضی ها کیلومترها از خونه خودشون دور افتادن.خلاصه اینکه ما بعد گرفتن امریه ها با کلی غم از دوستایی که  روزهای زیادی باهاشون زندگی کرده بودیم و کلی خاطره تلخ و سخت و شیرین باهم داشتیم خداحافظی کردیم و بعد رفتیم با فرمانده و کمک مربی های خودمون خداحافظی کنیم و حقیقتا اصلا فکر نمیکردم اینقدر خداحافظی از فرمانده و سرگروهبان ها برام تلخ باشه.به طور کلی معمولا دوره های آموزشی که اعزام 19 ام هر ماه هستن، 17 ام یا 18 ام امریه میگیرین و تا 25 ام مرخصی دارن، ولی به خاطره این اتفاق بد، به ما فقط 2 روز مرخصی دادن، یعنی 22 فروردین  ترخیص شدیم تا 24 ام مرخصی داشتیم و 25 ام باید میرفتیم یگان.الآن یک ماهه که داخل یگان هستم، موقع تقسیم افتادم تو بخش خدمات که تو پادگانی که من هستم، جزو قسمت های بد حساب میشه ( در بعضی از پادگان های جزو جاهای خوب، خدمات هستش و در کل پادگان با پادگان فرق داره) و با اینکه مهارت من تو زمینه کامپیوتر و برنامه نویسی و به طور کلی فناوری هست افتادم تو نونوایی پادگان تا برای کلی سرباز و کادری نون بپزیم که فوق العاده برای من بد و سخته.خارج از این که در کدوم بخش تقسیم میشید باید بگم که کمک مربی ها راست میگفتن، از لحظه ورود به یگان فقط آرزو میکنید برگردید آموزشی و هر روز میگید ای کاش 21 ماه خدمت آموزشی بود، چون هیچ مسئولیتی ندارید، همه سربازی رو باهم شروع کردید و در یک سطح از تجربه و حس و حال هستید، ولی در یگان فشار های روحی شدیدی دارید، دیگه از اون آسایشگاه های خوشگل که تلویزیون داره خبری نیست، تو آموزشی نهایت 5 نفر به شما ارشد بودن و موظف به گوش دادن حرفشون بودید(که حتی اگر بد رفتار هم بودن ولی در کل دلسوز شما بودن) ولی تو یگان کسی که یک ماه از شما پایه خدمتیش بالاتره، ارشدتره به شماست و بهتون دستور میده، رفتار 90 درصد سرباز های قدیمی با شما فوق العاده بده و کلی چیزهای دیگه که غیرقابل توصیف هست و تو یگان معروف ترین جمله اینه که اگر به خودت سخت بگیری، سخت میگذره و اگر آسون بگیری، آسون میگذره که من هنوز نتونستم به خودم آسون بگیرم.نکات:در بدو ورود در پادگان تا 10 روز اول خیلی توسط سرباز های  آموزشی  قدیمی اذیت میشید و سعی کنید به هیچ وجه باهاشون دهن به دهن نکنید و دعوا نکنید.به هیچ عنوان با سرگروهبان های خودتون دهن به دهن نکنید چون میتونن پدرتون رو در بیارن.چند روز اول و برخی از روز های دیگه، شما کما میزنید که این خیلی طبیعیه (کما: به حالتی میگن که هزاران فکر و خیال منفی و بد میاد تو ذهنتون، دلتنگ خانواده و دوستان میشید، از شرایطی که دارید خیلی ناراضی هستید، بغض شدید دارید، پشیمونید، به زمین و زمان فحش میدید، حس افسردگی شدید دارید و اصلا انرژی ندارید و...) و راه درمانی هم نداره و باید سپری بشه و این کما زدن چیزیه که همه سرباز ها دچارش میشن.نوشتن خاطره یا خوندن یه کتاب خیلی آرومتون میکنه ، البته ما که اصلا به دلیل فشردگی دوره وقتی نداشتیم ولی بعضی وقتا به طور غیر قانونی زمان هایی که سر پست بودم میخوندم و مینوشتم.سعی کنید نهایت یک روز درمیان با خانواده تماس بگیرید چون بیشتر از این یا کمتر از این خودتون اذیت میشید.قبل از اعزام حتما تو بانک سپه حساب باز کنید و کارت عابر بانک رو با خودتون ببرید.هیچ یک از سربازان وظیفه و افراد کادری (سرگروهبان ها، کمک مربی، فرمانده، انبار دار و...) حق زدن شما و درخواست کار های غیر قانونی رو ندارن و اگر با چنین چیزی مواجه شدید سلسه مراتب رو رعایت  کنید و اگر جواب نداد صاف برید پیش بازرسی که واقعا رسیدگی میکنن.هرچی مدرک تحصیلی تون بالاتر باشه خدمت براتون راحت تر خواهد بود حتی دوره آموزشی.چه چیز های باید با خودتون ببرید؟کپی از تمام صفحات شناسنامه (خود شناسنامه رو نمیخواد)، کارت ملی و کپی کارت ملی، برگه سفید و برگه سبز خدمت، برگه واکسیناسیون و چند قطعه عکس و هرچی مدارک پزشکی یا موردی دارید (مثل خدایی نکرده فوت پدر یا مادر، جانبازی پدر، پدر نظامی، بسیج و...)50 هزار تومن پول نقد(بیشتر نبرید چون من بردم و از ساک من پول و کاپشن و... دزدیدن) و کارت عابر بانک و حتما عابر بانک سپه به اسم خودتون رو هم ببرید.بشقاب، قاشق و چنگال، لیوان (من فلزی بردم و اجازه ندادن استفاده کنم و گفتن باید شیشه ای باشه، جاهای دیگه رو نمیدونم)دفترچه و خودکار و ساعت مچیکیسه فریزر و کیسه دسته دار (قبلش همه بهم میگفتن ببر ولی میگفتم به چه دردم میخوره ولی وقتی رفتم دیدم که فوق العاده بدرد میخوره)وسایل بهداشتی: ناخن گیر، مسواک، خمیر دندان، حوله، صابون و جا صابونی، شامپو و... (اینارو میدن ولی بعضی جاها همونطور که تو اول نوشته هام گفتم یا نمیدن یا دیر میدن)نخ و سوزن، کش، قفل کوچیک برای ساک، دکمه، بند پوتین بلند و با کیفیت، سنجاق قفلی، طناب و چراغ قوهلباس گرم و زیر شلواری و شورت (اینارو هم میدن ولی خیلی بدرد نمیخوره)کارت تلفن (حتما هرجور شده بخرید چون تو پادگان بالای 18 هزار تومن قیمت داره، البته من چند روز اول که تو نیرو انتظامی بودم یه کارت هایی بود 10 هزار تومن قیمت داشت و 5 هزار تومن شارژ که قابل شارژ بود و هربار 4 هزار تومن میدادی شارژ میکرد، ولی تو ارتش کارت تلفن عمومی باید تهیه میکردیم) قرص سرماخوردگی، ژلوفن، بروفن، چرک خشک کن، استامینوفن، قرص های معده درد و دلپیچه، چسب زخم، کرم و... چون همونطور که گفتم اونجا از دکتر خبری نیست و اگه دارو نداشته باشید محکوم به فنا هستید (;خوراکی های کم حجم و مقوی مثل گردو، بادام،  بیسکویت، شکلات، مویز و...فعلا اینا یادم بود هرچی یادم بیاد اضافه میکنم.با تمام سختی ها و فشار ها و... این دوره میگذره و هرچی سختی داره تحمل کنید ، البته به شانس هم ربط داره که کجا بیوفتید، فرماندتون خوب باشه یا بد (واسه ما عالی بود)، سرگروهبان هاتون چجوری باشن (تو گردان ما همه گروهان های دیگه سرگروهبان هاشون خیلی مشتی بودن و شانس ما سرگروهبان هامون سخت گیر بودن که اونم روزی که داشتیم میرفتیم فهمیدیم اینا هم خییلی خوب و مهربون هستن ولی روش کاریشون اینجوری بوده ?) ، کمک مربی که واسه ما عشق بود و اینکه دوره طلایی باشید یا نه(دوره طلایی این خوبی رو داره که 20 روز مرخصی هستید ولی همونطور که گفتم هیچ تفریح و استراحتی بجز چند روز آخر ندارید و این تحمل رو سخت میکنه).حتماً یه سری به اینستاگرام من بزن، چیزایی میگم که لازمه بدونیم!</description>
                <category>i_sinaakbari</category>
                <author>i_sinaakbari</author>
                <pubDate>Sat, 23 Mar 2019 20:04:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سربازی و ضربه شدید به من و پروژه ام</title>
                <link>https://virgool.io/@sinaakbari/%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%88-%D8%B6%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%D9%88%DA%98%D9%87-%D8%A7%D9%85-xrffzwgs4nfn</link>
                <description>سلام.من چند سال درحال یادگیری برنامه نویسی بودم و هستم و چند زبان رو، هم زمان یاد میگرفتم (میدونم خیلی اشتباه بود) به هر حال حدود شش ماهی بود که به طور حرفه ای و جدی روی پروژه های خودم کار میکردم تا اینکه نمیدونم چی شد تو یه جریانی افتادم که از دانشگاه انصراف دادم و رفتم به خدمت خفت بار سربازی.بعدا حتما خاطرات آموزشی رو جداگونه مینویسم ولی شانسی که آوردم خوردم به دوره طلایی و کل عید رو خونه ام.من روی یه پروژه بزرگ داشتم کار میکردم و با کلی امید برگشتم که توی این تعطیلات عید پروژه رو پیش ببرم اما با حقیقتی روبرو شدم که واقعا کل عیدم رو زهر مار میکنه... من تو فشارهایی که تو سربازی بهم اومده خیلی چیز ها رو از یاد بردم (حتی چندباری رمز کارتم رو هم یادم رفته بود ) از جمله مباحث مهم و حرفه ای برنامه نویسی اندروید و چون هیچ داکیومنتی برای پروژه خودم ننوشتم پروژه خودم برام خیلی غریب شده و نمیدونم باید چه کنم.خلاصه اینکه هم برام دعا کنید و هم اینکه من به اهمیت داکیومنت نویسی پی بردم و باشد که شما هم رستگار شوید.حتماً یه سری به اینستاگرام من بزن، چیزایی میگم که لازمه بدونیم!</description>
                <category>i_sinaakbari</category>
                <author>i_sinaakbari</author>
                <pubDate>Sat, 23 Mar 2019 14:03:22 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>