<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سینا جوادی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sinajavadi</link>
        <description>من دانشجوی مهندسی برق هستم در دانشگاه تهران. به ادبیات و شعر علاقه زیادی دارم و سعی میکنم در این صفحه ترواشات یک علاقه‎‌مند به این حوزه را با شما به اشتراک بذارم :)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:09:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3156732/avatar/iuzIH0.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سینا جوادی</title>
            <link>https://virgool.io/@sinajavadi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شعر: چشمهایش</title>
                <link>https://virgool.io/SinaJavadi/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%DA%86%D8%B4%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-ohczy1colkga</link>
                <description>برای «چشمهایش» مینویسم شعرکه هرشب میشود این درد، رو در رو«بزرگ» ما اگر رخصت دهد این بارکتابی از غزل خواهم نوشت از اوپزشک من که از تجویز او بودی خودش در راه چشمانت به دام افتادبه آن بیچاره آخوندان بفهمانیدکه فتوا آمده: چشمش حرام افتاد!که گفتم پیشتم! گفتی که من هم نیزولی هرگز نماندی بر سر آن قول انگشتی! چرا آخر کسی را بین موهایترها کردی و سرد و بی صدا کشتی؟پر از یک کوه غم: آن خاطرات و منکه فرهادی بدون تیشه میمانم که کی از دل رود آن کس که رفت از چشم؟و صد «جامی» که از حسّ تو می‌خوانم!من آن کبریت بی ارزش، میان شبکه می سوزم کنار شمع و پروانهپر از پوچی، «اسیر» درد «فصل سرد»گرفتارِ فروغ عشق دیوانهگلویم را سراسر بغض پر کردههمان وقتی که فهمیدم نخواهی بودمگر ویرانه عاشق را به جز یادتدر این خاکستری خانه، پناهی بود؟تبانی می‌کند این انقلاب و قدسکه در چشمان من بیت المقدس بودو آنقدر از خرابی ها به جا ماندمکه تنها سوختم، افسرده، بغض‌آلودسینا جوادی</description>
                <category>سینا جوادی</category>
                <author>سینا جوادی</author>
                <pubDate>Fri, 19 Sep 2025 14:36:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه‌ای از خواندن جنایت و مکافاتِ داستایوفسکی</title>
                <link>https://virgool.io/@sinajavadi/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%81%D8%A7%D8%AA%D9%90-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%88%D9%81%D8%B3%DA%A9%DB%8C-i9dmn6kb4ohz</link>
                <description>قبل از هر چیز باید بگویم که آن‌قدر نقدهای تخصصی و دقیق از منتقدان ایرانی و خارجی درباره جنایت و مکافات وجود دارد که نوشتن درباره‌اش کمی جسارت می‌خواهد! بنابراین، این نوشته نه نقدی ادبی، بلکه صرفاً تجربه‌ای شخصی از خواندن این کتاب است.کتاب با روایتی نسبتاً آرام و دقیق آغاز می‌شود؛ آن‌قدر با جزئیات که در ابتدا برای من کمی خسته‌کننده بود. اما نکته اینجاست که همین جزئیاتِ به‌ظاهر طولانی، در ادامه‌ی داستان به طرز شگفت‌انگیزی اهمیت پیدا می‌کنند. داستایوفسکی استاد خلق شخصیت‌های روان‌کاوی‌شده است و همین باعث می‌شود سبک رئالیسم روان‌شناختی در این اثر به بهترین شکل ممکن پیاده شود.اعتراف می‌کنم چند بار در خواندن کتاب شکست خوردم—خصوصاً در فصل‌های ابتدایی. اما هر بار که برگشتم، بیشتر درگیرش شدم. رفته‌رفته خط روایی داستان تندتر می‌شود، کشش پیدا می‌کند، و ناگهان درمی‌یابید که چرا داستایوفسکی را نابغه‌ی ادبیات می‌نامند.شاید اگر فقط فصل اول را بخوانید، بگویید کتاب حوصله‌سربر است؛ اما کافی‌ست ادامه بدهید تا وارد ذهن راسکولنیکف شوید—تا ببینید چطور نویسنده موفق شده افکار درونی، تردیدها، ترس‌ها و استدلال‌های او را موشکافانه روایت کند.کشمکش ذهنی او با خودش و دیگران، حدس زدن نیت‌ها، و تلاش برای کنترل موقعیت، اثری می‌سازد که کمتر مشابهش را در ادبیات می‌توان یافت.جنایت و مکافات؛ نگاهی روان‌شناختی به یک شاهکارداستایوفسکی، شاید بهتر از هر نویسنده‌ای، توانسته عمل شر برای نیت خیر را به شکلی عمیق و پیچیده به تصویر بکشد. شخصیت‌های این رمان هرکدام نماینده‌ی یک جریان فکری یا زاویه‌ای از روان انسان هستند، اما هیچ‌یک هرگز به «شر مطلق» یا «نیکی مطلق» بدل نمی‌شوند.در واقع، اگر از دریچه‌ی کلاسیک خیر و شر به داستان نگاه کنیم، آن را دست‌کم گرفته‌ایم. داستایوفسکی در این اثر به‌جای ساختن شخصیت‌های سیاه و سفید، کاراکترهایی خلق کرده با ویژگی‌های روانی پیچیده، درونیات پرتلاطم، و انگیزه‌های چندلایه. انگار مخاطب به‌جای دیدن یک نمایش اخلاقی، در حال ورود به ذهن و روان آدم‌هاست—و همین است که باعث همزادپنداری می‌شود.فضاسازی در داستان نیز بسیار دقیق و با جزئیات است. کوچک‌ترین توصیف‌ها هم هدف‌مندند و در ادامه‌ی روایت به شکلی ظریف نقش ایفا می‌کنند. هیچ‌چیز در داستان بی‌دلیل نیست؛ این دقت در چیدمان باعث می‌شود خواننده بارها در میانه‌ی مسیر به عقب برگردد و بگوید: «آهان، پس برای همین اون نکته رو گفته بود!»در مورد ترجمه هم باید گفت نسخه‌ی مهری آهی—با وجود چند اشتباه جزئی در جابجایی اسامی در بخش‌های پایانی که با بررسی ترجمه انگلیسی متوجه آن شدم—بسیار خوب و دقیق است. البته باید اعتراف کنم که اسامی روسی گاهی آن‌قدر شبیه به هم‌اند که ممکن است خواننده را کلافه کنند؛ مشکلی که البته گریزی از آن نیست.در پایان، اگر حوصله‌ی خواندن یک رمان به نسبت طولانی اما عمیق و تامل‌برانگیز را دارید، جنایت و مکافات انتخابی بی‌نظیر است. رمانی که نه‌تنها داستان می‌گوید، بلکه ذهن‌تان را تا مدت‌ها درگیر می‌کند.سینا جوادی</description>
                <category>سینا جوادی</category>
                <author>سینا جوادی</author>
                <pubDate>Wed, 11 Jun 2025 16:19:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای رفتن...</title>
                <link>https://virgool.io/@sinajavadi/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-tkfw692ict99</link>
                <description>رابطه ملازمش فروپاشی شده است. همه چیز سخت در حال تمام شدن است و شمعی روشن کرده‌ای و چاقویی را می‌بینی که در حال تمام کردن است اما می‌گذاری آرام‌آرام دستانت را بریده و فقط از دیدنش، رنج را توأمان با خنده داری. کم‌کم اجازه می‌دهی چشمانت، مرد بودنت را زیر سؤال ببرد. و نه مگر فقط تفاوتشان زیستی بود پس چرا همه چیز با اشک دگرگون خواهد شد؟من تمامش را به چشم چشیده‌ام و این دست باز هم کار دست خودش خواهد داد و باز هم می‌نویسد و می‌نویسد و می‌نویسد.و چگونه نوشتن را نه فقط محکمه‌ای محکم برای تمنای قلبی که فرصتی قرض دهد تا بگذارد این چشم‌های لعنتی دیدن را ادامه دهد. و نه مگر چشم کارش دیدن بود؟ پس چرا تبانی کرده؟و من می‌نویسم و می‌بینم و می‌نویسم. و خودم را هرگز. اگر می‌دیدم، به نوشتن می‌کشید؟شاعران انسان‌های ضعیفی هستند. نتوانستند رنج را تحمل کنند به جایش به دنیا تحمیل کردند. و من شاعرم. سنگدل، ضعیف و بی‌تحمل‌تر از یک بچه چهار پنج ساله که فقط گریه می‌کند و نمی‌نویسد! نمی‌دانم شاید نمی‌تواند که نمی‌نویسد! هرچه باشد شاعران دیکتاتورهایی ضعیف هستند و دیکتاتورها سقوط می‌کنند و فقط اثراتشان می‌ماند و تا سال‌های بعد از مرگ هم مردمان از آنچه به جا مانده گریه.اگر عاشق نباشند لعنت می‌فرستند و اگر باشند درود. و اینجا ملاک فقط عاشق شدن است.من شاعرم. یک دیکتاتور ضعیف.آماده‌ی سقوط!سینا جوادی</description>
                <category>سینا جوادی</category>
                <author>سینا جوادی</author>
                <pubDate>Mon, 12 Aug 2024 01:00:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر: افسردگی / دفتر یکم</title>
                <link>https://virgool.io/SinaJavadi/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1-%DB%8C%DA%A9%D9%85-hsw58tcty9ut</link>
                <description>من لباس بی عروسم، دار زده از پنجرهحرف بی فحش رکیکم، جار زده از حنجرهمن خراب آباد، دِهِ در حال مردن مثل اینمرد بازنده‌ی ترسو وقت بردن مثل اینبی خبرها توی کیهان، تیترهایی از دروغبی تماشاگرترین اعدامیِ شهرِ شلوغمن تئاترِ خنده‌های دلقکِ در حالِ بغضعابر سیگاریِ بی فندکِ در حالِ بغضمن رگی در انتظارِ بوسه‌هایی از سرنگیک گلوله‌م عاشقِ قلبی که با جبرِ تفنگ ... !من حلولِ خونیِ رنگین کمانِ اعتراضاهتزازِ پرچمِ بی کشورِ در انقراضمن هوای گریه‌ی تهرانم و در بغضِ دودحوضِ نقّاشی شدم، گنجشککی افتاده بود!سینا جوادی</description>
                <category>سینا جوادی</category>
                <author>سینا جوادی</author>
                <pubDate>Fri, 29 Mar 2024 15:20:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سمفونی مردگان (عباس معروفی) | نقد و درآمدی بر شاهکاری ایرانی + بریده‌هایی از کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%B3%D9%85%D9%81%D9%88%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%88%D9%81%DB%8C-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D9%85%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-sun6bypy3pze</link>
                <description>پیش از آنکه هر نقد و یا درآمدی بر سمفونی مردگان بنویسم باید بگویم این اثر شاید بتواند بیش از هر اثر خارجی دیگری بر مخاطب ایرانی‌اش اثر گذار باشد. سمفونی مردگان مخلوقی شاهکار از عباس معروفی است.سمفونی مردگان، معجونی از سیاست، فلسفه، هنر، شعر و عشق هست. کتابی جدی که در عین جدی بودن دارای طنز سیاه نیز هست. همان چیزی که این نوشته‌ی روایتگر کلاسیک را به پست مدرنیسم نزدیک میکند. با این کتاب هم میخندید و هم گریه میکنید. هم اضطراب میکشید و هم آرامش دارید. همه چیز در آن با شما همراه هست و شما هم همراه همه چیز آن هستید. حتا شاید بخش‌هایی از این رمان، داستان زندگی شما باشد.هر چیزی از دهه‌های گذشته جامعه ایرانی در کتاب نقش بسته است و مخاطب ایرانی به شدت با داستان همراه میشود. پل زدن بین روایت‌های مختلف آنقدر هنرمندانه هست که ذهن را بدون دردسر میتوان از یک روایت به روایتی دیگر انتقال داد (مثلا از سرخی خون به سرخی کیفی که مادر خریده).اصطلاحات این کتاب، دقیقا از دل مردم عادی بیرون آمده و حتا در گفتارها قسمت هایی کمی از کتاب به صورت ترکی نوشته شده است و حتا اصلاحات بازاری ها آنقدر دقیق نوشته شده که همان حس در بازار بودن را به مخاطب القا کند.سمفونی مردگان با همه این تعاریف، جدال بین سنت و مدرنیته هست. جدالی که شاید بتوان گفت در زمان رضاشاه قسمتی از این انتقال تاریخی رخ داد. خانواده موجود در این رمان را میتوان با مجازی جز از کل به یک جامعه ای که نسل جوان آن در راه رسیدن به معیارهای مدرنیته باید با یک نسل عقب مانده‌ای بجنگد که از قضا آن نسل پدرانشان هست.شاید وقتی که به شروع به خواندن کتاب کنید کمی اذیت شوید چون این کتاب دارای یک راوی نیست و همین ویژگی این کتاب است که چنان که همزمان با معیارهای رمانهای روز و یا شاید بتوان گفت پست مدرنیسم پیش میرود اما داستانی کلاسیک و ایرانی از قلب جامعه را تعریف میکند. همین چند راوی بودن است که اتفاقا مخاطب را غرق در داستان‌ها میکند تا جایی که بتوان مرز بین توهم، خاطرات و واقعیت را مشخص کرد.فراز و فرودهای داستان گونه این رمان به قدری ماهرانه هست که هیچ وقت از خواندن آن خسته نمیشود. نویسنده از ابتدا میدانسته چه میخواهد بنویسید و همین باعث میشود که جای جای این اثر باهم در ارتباط باشند و در تعارض یک دیگر نباشند.در بخشهای عاشقانه این کتاب، عباس معروفی، به جد شاعری کرده و آنچنان توصیفات زیبایی از عشق ارائه کرده که شاید فقط در اشعار باید دنبال آن باشیم. نویسنده همچنین در نهایت تسلیم این توصیفات نشده و حتا شعر هم سروده است. در بخشهایی توهم را آنچنان هنرمندانه با کلمات به تصویر کشیده که شاید هیچ فیلمی توانایی ارائه این میزان نزدیکی اثر توهم بر مخاطب را نداشته باشد.هر بار بیشتر این اثر را بخوانید ارتباط بین بخش های مختلف داستان را میفهمید و نکته ای تازه از آن کشف خواهید کرد. عبارات این کتاب آنقدر دقیق استفاده شده که بعضی از آنها به طور مکرر در داستان استفاده خواهد شد.کمی به داستان سر بزنیم:آیدین (که نماد جامعه‌ای در تلاش برای مدرنیته) هست توسط پدرش طرد میشود اما همیشه از پشتیانی مادرش برخوردار است. آیدین شاعر و شاگرد ممتاز کلاس هست که علاقه ای به ادامه‌ی شغل پدری‌اش (کار در آجیل فروشی) ندارد. پدرش فرد بسیار محافظه کاری که از زندگی نه معنای اصلی آن را بلکه فقط کارکردن و زندگی کردن به معنای سنتی آن را میپذیرد.همه این جدالها به کنار اما در نهایت با خواندن داستان متوجه خواهید شد که اتفاقا پدر آیدین را بیشتر از برادرانش دوست دارد و شاید بتوان گفت عباس معروفی به نکته بسیار دقیقی اشاره میکند که سخت ترین آسیب ها را افراد با دلسوزی‌شان میزنند.آیدین سنتهای مختلف برای رابطه را در هم میشکند. آیدین فرای تفکر جامعه آنروز روابط خواهرش را مایه شرم نمیداند. او خودش هم آدم ها را فرای مذهب میبیند و با دختری رابطه برقرار میکند که از یک عقیده نیستند.شاعری منزوی، که زیر نظر استادش شاعری را یاد گرفته و البته شاید یکمی چپ باشد!!! دلیل چپ بودن را میتوان نزدیکی اشعار آیدین به شعرای چپ و طبیعا نزدیکی شاعران آن دوران به تفکرات کمونیستی دانست. همان چیزی که عباس معروفی با هوشیاری تمام شخصیت آیدین روشنفکر را جلوه داده است.در طرف دیگر اورهان برادر وی هست که شاید نماد جامعه ای باشد که هنوز هم درگیر اعتقادات و سنت گذشته خودشان هستند. اشاره کنم که در این رمان عباس معروفی، نگاهی ویژه هم به زنان ایرانی میکند که از نگاه اورهان و پدر آیدین جایشان فقط در خانه هست. همین هم باعث خواهد شد که مادر خانواده به نوعی در انتها حس کمتری نسبت به پدر خانواده داشته باشد.درنهایت من به عنوان یک خواننده، خواندن رمان سمفونی مردگان را به شما پیشنهاد میدهم.در ادامه بریده‌های مهم از این کتاب را برای شما قرار میدهم:به درخت‌های خشک پیاده رو خیره شد: برف شاخه‌ها را خم کرده بود و در بارش بعد حتما میشکستشان. آدم‌ها هم مثل درخت بودند. یک برف سنگین همیشه بر شانه‌های آدم وجود داشت و سنگینی‌اش تا بهار دیگر حس می‌شد. بدیش این بود که آدم‌ها فقط یک بار میمردند. و همین چه فاجعه‌ی دردناکی بود.آدم‌ها هرکاری بخواهند میتوانند بکنند به شرطی که طبیعت سر جنگ نداشت باشد.حالا که قوای جوانیم تحلیل رفته، تحمل خیلی چیزها را ندارم. تا در خانه را باز می‌کنم، همه‌ی آن آدم‌های زنده، با همهمه و شلوغیشان پا به فرار می‌گذارند. سکوت وحشتناک دم در بغلم می‌کند، از پله‌ها بالا میبرد و روی تخت چوبی زهوار دررفته، لای لحاف چرک مرده میخواباند. و تا بیایم گرم شوم، نصب شب شده؛ با آن همه خستگی و خیال.پدر خیال میکرد وقتی آدم در حجره خودش تنها باشد، تنهاست. نمی‌دانست که تنهایی را فقط در شلوغی میشود حس کرد. گفت:« دیوانه کسی است که پول را از وسط پاره می‌کند.میگفت:«زمانی که آدم ثروتمند می‌شود، در هر سنی باشد احساس پیری می‌کند.آیدین می‌گفت: «آتش جنگ در سرمای مسکو خاموش شد.»راست میگفت، همه‌ی آتشها با آن شعله و دود، با آن تلفات و خسارت، خود به خود فرو می نشست.پدر پرسید: «دنبال چی می‌گردی؟»گفت:«دنبال خودم.»از آدمی که دنبال خودش میگردد و دیوانگی را پیدا میکند، بییش از این هم انتظار نمی‌رفت. دیوانه‌ای که نه آزاری داشت و نه میشد تحملش کرد.میگفت:«توی سرم بازا مسگرهاست.»و آیدا در آشپزخانه نم میکشید و با تنهایی وحشت‌بار خو میگرفت. نه همکلاسی داشت، نه برای کاری پا از خانه بیرون میگذاشت، و نه حتی کسی به خانه آنها می آمد. رفته رفته از برادرها جدا افتاد و خوی غریبانه‌ای پیدا کرد که در هیچ یک از افراد خانواده دیده نمیشد.حسرت میخورد به چرخی که در شبانه روز حتما میگشت و او در هیچ کجای آن جا نداشت، به سکوت خو میگرفت و آنقدر بی حضور شده بود که همه فراموشش کرده بودند. انگار به دنیا آمده بود که تنها باشد.گفت: «من ایرانی‌ام، دلم برای مملکتم میسوزد. اما ببین چه وضعی شده که آدم راضی میشود بیایند بگیرند و از بدبختی نجاتش دهند.»پدر گفت:«سیاست یعنی حرامزادگی. این را خودت به من گفتی، ایاز.»پدر گفت: « به قول ایاز با دو دسته نمیشود بحث کرد. بیسواد و با سواد.»گفت:«خودتان او را بالا برده‌اید، و حالا پایین آوردنش خیلی سخت است.»در مدت کوتاهی همه دانستند که شعر از او سرریز میکند. رفته رفته غذا خوردن، خوابیدن، کتاب خواندن، حرف زدن و تمام رفتارش حالتی خاص یافت. و آوازه‌اش در شهر پیچید.اما آیدین گفت که در شهرستانها امکان رشد خیلی کم است. یک مملکت را نابود کرده‌اند که تهران را بسازند.ایاز میگفت که ذهن شاعران تهران مسموم است، همه چپی‌اند، سبیل کلفت. برای همین، پدر از همان جا که نشسته بود، از روی تخت پوست اتاق بالا خیره خیره نگاه کرده بود و گفته بود:« با این سبیل کجا را میخواهی پاره کنی، میرزا؟»آیدین گفته بود: «اگر سبیل استاد ناصر دلخون را میدیدید چه میگفتید، پدر؟»و پدر درست جمله‌ی ایاز را براش تکرار کرده بود:« یادت باشد که سبیل کلفت ها را کجا دار زدند.»پدر دوباره روزنامه را بازکرد و هرچه آن شعر را خواند، نفهمید. چند کلمه‌اش را بلند تکرار کرد، کلماتی که بوی خون و عصیان و انتقام میداد. به قول ایاز کلمات سرخ. و  شهری که آدم‌هاش همه سنگ مرده بودند و در دو سوی رود بالخلو به جای درخت دارهای بلند برپا بود.و پدر هرچه میخواند در نمیافت این رود کجاست. آیا همین رود بالخلو است؟ و اورهان که مشتری راه می انداخت میگفت: «شعرهای بند تمبانی.» و میخندید.و سورمه چنان قشنگ لبخند زد و و از گوشه‌ی چشم به او خیره شد که آیدین احساس کرد ته قلبش میلرزد. تا آن روز هیچگاه از زیبایی چیزی یا کسی مبهوت نمانده بود. و تا آن روز هیچ موجودی او را از چنین متزلزل نکرده بود.خون گدایی همچو من رسمی ز حلاج است و بسزنچیر عشق سلسله ماند به پا تا پای دارای ابر عشق دردمند ای دختر قداره بندمن تار تو زحمی بزن امشب بیا بر من ببارلب بسته‌ام از هجر تو مردی ز خیل مردگانهم برزخ این روزگار هم ترس از پایان کاردردا که دل در ماتم است کی میتواند از فراقبگریزد از این آشیان تا کی بماند روزه داربلبل چه میداند که بر بام کدام آید فرودآزاده و عاری ز شب پندارت آزادگارآیم چو چنگ اندر خروش چون زخم بر من میزننداین مردمان رنگ رنگ این دشمنان نابکارامشب نگار سرکشم دزدیده قلب آتشمآتشفشان خامشم، تصویر سرد کوهسارای وای بر سوته‌دلان و عاشقان بی نشانمتروکه‌های بین راه ویرانه های شادخوارآتش زنید بر خانه‌ام این جسم را بی‌جان کنیدخاکسترم بر باده‌ها، تندیس من مردانه‌وارپرچم نشان یادها، هم بر فراز بام‌هافرسوده در ایام‌ها، عشق نهان یادگارتوضیح میداد که انسان مدام باید مشغول کار باشد. سازندگی کند، و گرنه از درون پوک میشود. و بی کاری بدتر از تنهایی است. آدم بیکار در جمع هم تنهاست.از آن پس آیدین تمام روز را به شوق یک دیدار آنی کار می‌کرد که سورمه شیشه‌ی مشجر سقف را می‌گشود و تمامی خستگی آیدین را بر زمین میگذاشت. دیداری که انگار دریا را به تلاطم وا میداشت، زمان را کند میکرد، و شور و عشقی پنهان در دل آیدین می‌پروراند.*** یک روز کار، و در پایان روز، یک لحظه دیدار. دیدار به چشم‌هایی به رنگ عسل.و نوشته بود که چرا آدم‌ها خودشان تفرقه ایجاد میکنند و این همه از همدیگر بیگانه‌اند، و چرا انسان این همه تنهاست. و همین چیزها.عشق و هراس سرکوفته او را از درون میخورد و پوک میکرد. عشق به آدمی ناشناخته و هراس از آدم‌های از آدم‌های آشنا. و حالا نمی‌خواست بداند که برای چه زنده است.سورمه گفت:« این ها همه‌اش احساس است. واقعیت که نیست.»آیدین گفت:« واقعیت من فقط تلخی است.»سورمه گفت:« زندگی بیشترش تلخی و تلخکامی است.»و رسوبی از این دختر کولی، آیدین را به مجسمه‌ای از سنگ، نشسته بر لبه‌ی تخت و غرق در سختی وجود سنگ مبدل کرده بود.حضورش نه تنها تمامی آن فضا را پر میکرد، بلکه از نظر آیدین بی‌پروایی‌اش بیش از حد بود. گرم. شلوغ. پر شور و شر. و حالا که رفته بود، انگار وزن زمان  را به خود برده بود. و  بوی عجیبی در مشام آیدین به جا گذاشته بود. بوی نوعی فتنه، بوی تلخی بیداری بعد از خواب قشنگی که آدم دم صبح میبیند.آیدین با آرامش خاصی گفت:«عشق شما در من کهنه شده. خانم.»سورمه گفت:«لابد مثل شراب.»آیدین گفت:« من به حکم ادب و وظیفه حق نداشتم که شما را دوست داشته باشم.»سورمه گفت:« چرا اخم‌های شما همیشه درهم است.»آیدین گفت:« نمیدانم، خودم نمیفهمم.»سورمه گفت:« همیشه دارید فکر میکنید. انگار کشتی‌هاتان غرق شده.»آیدین گفت:«من دنبال خودم در گذشته‌ها میگردم. ما چیزهایی در گذشته داشتیم که حالا نداریم.»آیدین گفت:«خانم سورملینا، اجازه میدهید من شما را دوست داشته باشم؟»سورمه ایستاد. لبخند زد و زبانش را با آرامی به لب بالا کشید. گفت:« اختیار دارید.»آن وقت آیدین او را بوسید. با تمام محبت. او را همچون سرزمینی از پیش تعیین شده از آن خود کرد و بر آن پا گذاشت.گفت:« تو هم به خاطر من این همه قشنگ شده‌ای.»گقتم:«من که کاری نکرده‌ام. نه آرایش، نه چیزیو فقط حمام رفته‌ام.»گفت:« تو همیشه میروی حمام؟»گفتم:«اذیتم نکن.»و دانستم که درک او آسانتر از بوییدن یک گل است، کافی بود کسی او را ببیند. و من نمیدانم آیا مادرش هم او را به اندازه‌ی من دوست داشت؟ آیا کسی میتوانست بفهمد که دوست داشتن او چه لذتی دارد، و آدم را به چه ابدیتی نزدیک میکند؟ آدم پر میشود. جوری که نخواهد به چیز دیگری فکر کند. نخواهد دلش برای آدم دیگری بلرزد، و هیچگاه دچار تردید نشود. نه. او با همان پالتو بلند و بلوز دستباف زبر و پاپاخ کهنه تنها ظاهر را نداشت. این پوشش را که از تنش برمیداشتی، آفتابت طلوع میکرد.به او گفتم که عشق را باید با همه گستردگی‌اش پذریفت، تنها در جسم نمیتوان پیدایش کرد، بلکه در جسم و روح و هوا. در آینه، در خواب، در نفس کشیدن‌ها و انگار به ریه میرود، و آدم مدام احساس میکند که دارد بزرگ میشود.وقتی رفت، آن شب نتوانستم بخوابم. نه این که دیوانه شده باشم که خیالش را توی ذهنم راه ببرم. نه. حس میکردم خیالش هم از من فرار میکند. همه چیز از من میگریخت. حتی وسایل خانه از پنجره‌ها بیرون می‌دویدند. دیوارها دور میشدند، و من و خیال او تنها مانده بودیم. انگار هم توی دستهاش بودم هم نبودم.گفتم:«هنوز مست شب گذشته‌ام. تو عجب شرابی هستی.»خیلی دلم میخواست بدانم که چه احساسی دارد. وقتی مرا بوسید دیگر چشم‌هایش را نبست تا تاثیر بوسه در صورتم را نگاه کند. بدجنسی کرده بود. اگر از من میپرسید خودم میگفتم چه احساسی دارم.گفت:«چه بوی خوبی میدهی؟»گفتم:«توی یقه‌ام گل یاس میریزم.»نفسش بوی باد میداد، بوی باران. خنک بود. و دهانش بوی چوب میداد. و من یک باره میان دستهاش شعله ور میشدم.روز قبل گفته بود:« خانم سورملینا، اجازه میدهید شما را دوست داشته باشم.»گفتم:«اختیار دارید.» و توی دلم گفتم:«دوست داشتن که اجازه نمیخواهد.»احساس میکردم وقتی آدم تنها میشود تمامی غم دنیا در وجودش خیمه میزند. احساس میکند آنقدر از دیگران دور شده که دیگر هیچ وقت نمیتواند به آنها نزدیک شود. میبیند میان این همه آدم، حسابی تنهاست. یعنی هیچ کس را ندارد.گفتم:«دنیا مثل آشتگردان است. هرچه سرعتش را تند تر میکند، آدم زودتر به بیرون پرت میشود.»گفت:«بله. آنقدر سریع است که آدم سرگیجه و تنهایی اش را میفهمد.»گفتم:«پس چه باید کرد؟»گفت:«تحمل و سکوت.»گفتم:«وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیشتر تنهاست. چون نمیتواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد.»*** «و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق میکند، تنهای تو کامل میشود.»گفته بود:« کاش آدم میتوانست با مرگ مبازه کند.»گفتم:«چه جوری؟»گفت:«جوری که نخواهد بمیرد. یک تقلای حسابی.»گفتم:«ممکن نیست. مرگ هم همیشه یک جور نیست. هر دفعه شکل تازه ای دارد.»***گفت:«دنیا پوج بی ارزش است. هیچ ارزشی ندارد.»گفتم:«حرفهای خوب بزن. دنیا بی ارزش نیست. فقط انسانی زندگی کردن خیلی سخت است.»اگر میخواهی بفهمی کتاب در اصل مال چه کسی است، پانویس‌هاش را بخوان.اگر من نخست وزیر بشوم همه‌وزرا را میگذارم زن. بعد میروم مسکو پناهنده میشوم. چون دیگر مملکت از دست رفته.جلوی خانه خدا بوسیدمت. جلوی خانه خدا بوسیدمت. مرده‌ها هرجور که بخواهند میخوابند.هیتلر را معشوقه‌اش به کشتن داد. اگر سورمه بخواهد اذیتم کند ممکن خودکشی کنم. تو حالا خیلی در هم شکسته‌ای. گفتم از آن گل سرخ که بر لبان توست که بوسه خواهد چید؟پدر ابهت داشت. گفت این لجن های شورآبی همه‌ی مریضی ها را از بین میبرد، به خصوص رماتیسم را. مثل تریاک. با این تفاوت که تریاک هفتاد درد را درمان میکند ولی خودش مرضی می‌آورد که درمان ندارد.این مملکت به صف نان احتیاج دارد. نان دادن فاحشه‌ها عیب نیست، خدا پدرت را هم بیامرزد، ولی تو غیرتت قبول میکند شب پهلوش بخوابی؟ ای تف.تازه مهم این است که رمانتیکها باز به قدرت میرسند. چراش را از من نپرسید، از دلتان بپرسید. میبینی برادر؟ پدر گفت فرزند بدکار به انگشت ششم ماند که اگر برندش رنج برند و اگر بماند زشت و بدکار باشد نقطه سرخط. ماهم نوشتیم و آمدیم سرخط. ما که زمان رضاشاه نبودیم که نان کوپنی بخوریم. یک کوپن قرمز میدادیم و یک نان سیاه میگرفتیم. حالا بربری بخور. همه‌اش ویتامین. حوب رضاشاه چه تقصیری داشت. جنگ بود آقاجان. جنگ. درت را بگذار،بابا. پس دانشگاه را کی ساخت؟ راه آهن را کی ساخت؟ بانک ملی؟ درت را بگذار، رفیق جان. شما ارباب از این شب جمعه که پلو میخورید دیگر نمیخورید تا آن شب جمعه. ولی ما گداها هر شب عید هر شب عید پلو داریم.گفتم آقا داداش، بی شرف کی بود؟ گفت دیگر از این حرف‌ها نزن. برو دهنت را آب بکش. از بس دهنم را آب کشیده‌ام شده‌ام آبکش.تو را به خدا ما را نزن، آقا داداش، خدا ما را زده. دست‌هاش را پشتش میگذارد و قدم میزند. خیره میشود به ستاره‌ها. گفتم آدم کون‌گشاد یا منجم میشود یا ستاره‌شناس. خفه.روی تیر چراغ برق نوشته بود اطلاعیه. به یک شریک خوش نفس احتیاج است. آدرس، خیابان شاه اسماعیل، کوچه‌ی قره سو، جنب آجر افشاری، کارخانه بادکنک سازی حقیقت. دم ظهری یک توک پا رفتم آنجا. گفتم منم. گفت تو کی هستی؟ گفتم شریک خوش نفس. گفت سرمایه از من، کار از تو. از همان روز شروع کردم و تا شب بشود صدو چهل و پنج بادکنک را باد کردم و ترکاندم. گفت چرا همچین کرده‌ای، پسر؟ گفتم همیشه با باد آخری میترکد، یادت باشد یک مانده به آخر نخ را ببندی. زد تو گوشم. یکی آین طرف.می‌گویند هیتلر زرنگی میکند. دستور داد آلمانی ها اسفند بخورند. آن وقت یک وجبی شد و زد به چاک. میگویند توی سیستان و بلوچستان برای خودش میپلکد. یک دست لباس بلوچی پوشیده، سبیل چخماقی گذاشته و شده زابلی. ای که بر پدر هرچه آدم دیوث لعنت. یک سفر بروم سیستان و بلوچستان، پیداش کنم.او گفت:«ای کاش میشد من یک روز، فقط یک روز رهبر این مردم بشوم. مثل هیتلر. اخم میکردم و میگفتم: هرکس هرچه دارد مال خودش نیست. مال خداست. من هم از طرف خدا آمده‌ام، و فره ایزدی شامل حال من است. کتاب هم دارم. در راه است.»از سالها پیش دانستم که محبوبیت از همه‌ی ثروت‌ها شیرین تر است. این را در نگاه باربرها میخواندم.گفت:«آدم تا داستان نخواند معنی زندگی را نمیفهمد.»گفتم:«دنبال چی میگردی؟»گفت:«خودم.»روزنامه‌ای از پاچه شلوارش در آورد و خواند:« همه در سکوت مرگ فرو رفته اند. شهر خالی از سکنه است. درخت ها سوخته‌اند. زنها فاحشه شده‌اند، نان خالی هم گیرشان نمی‌آید، و نمیدانند چطور خودشان را گرم کنند. و تنها در انتهای شهر، در باغ سرسبزی هیتلر و معشوقه‌اش زندگی نسبتا آرامی دارندو این عکس هیتلر است که با دست فتح بلگراد را نشان میدهد. پیش ... »بریده‌های بعد ممکن است اسپویل کند:بگوید:«پسر چه میکنی؟»«در شعر که ناکام شدم، حالا با چوب قایق میسازم.»***و این آدمی که غرق در شعر و ادبیات بود، و روزنامه‌ها مدام اباطیلش را چاپ میکردند، بعد از مرگ آیدا تمام و کمال  نجار شده بود، به چوب ور میرفت و در دل کنده ها دنبال چیزی میگشت که ما هیچ کدام نیافتیم.»مرگ که می‌آید آدم وقار اصلی‌اش را پیدا میکند. پدر با وقار خاصی مرد. با همان ابهت همیشگی. کف اتاق بزرگ طبقه‌ی بالا رو به قبله‌اش کرده بودیم. از ساعت یازده شب تا ظهر روز بعد در احتضار بود.</description>
                <category>سینا جوادی</category>
                <author>سینا جوادی</author>
                <pubDate>Mon, 25 Mar 2024 16:00:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بررسی رمان ماجرای غریب و غم‌انگیز یک قاچاقچی در قشم نوشته متین ایزدی</title>
                <link>https://virgool.io/@sinajavadi/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8-%D9%88-%D8%BA%D9%85-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D8%A7%DA%86%D8%A7%D9%82%DA%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D8%B4%D9%85-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%85%D8%AA%DB%8C%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D8%AF%DB%8C-ia0uysk0vkwp</link>
                <description>من معمولا رمان های فارسی رو دنبال نمیکنم. دلیلش هم نمیدونم شاید این حس بهم القا شده که نوشته نویسندگان ایرانی رو قائل به خوندن نمیدونم (البته به غیر از مثلا صادق هدایت، در اینجا بیشتر منظورم نویسندگان بعد از انقلاب هست). اما بعد از خوندن دو اثر فوق العاده احساس کردم که من با نوشته های ایرانی ارتباط بیشتری میتونم بگیرم. یکی از اونها سمفونی مردگان بود و یک دیگه همین کتاب متین ایزدی. حالا یکم کتابی تر بریم که این کتاب رو بررسی کنیم (راستی من این کتاب رو از طاقچه خوندم :) )نمایی از جلد این رمانپیش از هرچیز باید بگویم این اثر آینده درخشانی در ادبیات ایران خواهد داشت تا آنجا که من جرعت کردم این رمان را «اثر» بنامم. معلوم نیست از زیبایی لهجه جنوب ایران است یا از تبحر متین ایزدی که شما همزمان خواندن رمان احساسات را بیشتر از حالت بدون لهجه دخیل میدانید. خلاصه هر چه که باشد این لهجه دار بودن کتاب در اول شاید کمی اذیت کننده باشد اما در ادامه آنقدر زیبا و دلنشین خواهد شد که هرگز نمیتوانید این اثر را بدون لهجه تصور کنید. البته باید حتما این نکته را ذکر کنم که تمامی اصطلاحات و واژگانی که احتمالا مخاطب آن را نمیداند شرح و توضیح داده شده است.میتن ایزدی در نامیدن این اثر به دنبال نام های کوتاه نبوده و همین به جذابیت این اثر افزوده تا جایی که این عبارت تقریبا طولانی مخاطب را وارد میکند تا حداقل کتاب را یک بار دست بگیرد.شخصیت پردازی داستان بسیار جذاب بوده. برای اکثر شخصیت ها اسمی مستعار و داستانی فرعی گفته شده و البته نقطه ضعف آنهم این است که کمی کلاسیک انجام شده و شخصیت‌ها با اینکه تاریخچه خاکستری دارند اما دچار نوعی سفید و سیاهی مطلق در طول داستان خواهند شد. «ماجرای غریب و غم انگیز یک قاچاقچی در قشم» گاه تعابیر خودمانی و ایرانیزه شده ای دارد که شما قادر خواهید بود فضای داستان را هرچه بهتر درک کنید. این کتاب طنز را نه به معنای لودگی که در سیر داستان جا داده است و شما با این کتاب آنقدر احساس نزدیکی میکنید که در طول داستان بارها خشمگین میشوید و بارها میخندید و البته گاهی اوقات هم گریه.مطمئن نیستم اما گویا متین ایزدی بازی ساز هم هست. همین ویژگی در این کتاب هم به چشم میخورد. با هر تکان چشمتان از سطر به سطری دیگر گویا دارید یک بازی کامپیوتری مهیج را دنبال میکنید که مرحله به مرحله پیش میروید.متین ایزدی هم غافلگیرتان میکند هم نمیکند. یعنی همان چیزی که انتظار دارید اتفاق می افتد اما آنقدر طولش میدهد که اتفاق بیوفتد که غافلگیر میشوید. یعنی در همان نقطه ای که احساس میکنید دیگر کار تمام شده، کار تمام نشده!!! هیج توصیف بهتر از این نمیتوانستم پیدا کنم.کارکترهای این رمان، گاه فارسی با لهجه‌شان را با انگلیسی ترکیب میکنند که شلم شوربای زیبایی ایجاد میشود. مهمترین ویژگی این گفتارها، رفرنس زدن آنها به چیزهایی هست که در زمان حال ترند هستند و همین باعث میشود خیلی اوقات با لبخند بحث این شخصیت ها را دنبال کنید.فضاسازی کتاب نه آنقدر زیاد است که شما را از خواندن آن منصرف کند و نه آنقدر کم است که برای تصویر سازی به مشکل بخورید. سیر داستان از ابتدا درست پیش میرود. به معنای دقیق آن همه چیز از ابتدا مشخص بود. البته یک ایراد که به داستان میشد گرفت این بود که شخصیت اصلی باید به دنبال یک صندوقچه بگردد که کمی عجیب به نظر میرسد اما خط سیری داستان آنقدر زیباست که این ضعف را به خوبی پوشش خواهد داد.از خواندن این رمان هیچگاه خسته نخواهید شد و هرگز آنرا کنار نخواهید گذاشت. حتا اگر رمانهای زیادی خوانده باشید این کتاب را یک روزه تمام خواهید کرد. در واقع رمان به شما اجازه نمیدهد که این کتاب را کنار بگذارید.خلاصه ای از ابتدای کتاب را بدون اسپویل کردن در اختیار شما قرار خواهم داد:ماجرا از این قرار است که بوکسور علی یکی از افراد ارشد حاج اسپکتور میخواهد از تشکیلات این باند قاچاق جدا شود اما باید برای خارج شدن آخرین کاری که حاج اسپکتور میخواهد را انجام دهد. او باید به دنبال صندوقچه یک خارجی که در دریا غرق شده است بگردد و در چند روز آنرا برگرداند...!در نهایت چند نقل قول را از این کتاب با شما به اشتراک میگذارم:یه جوری سیجاره (سیگار) می‌کشه که اذا زلزلت ارض و زلزال‌هاراهش این بود که ته بطری پلاستیکی آب معدنی را گرد بریده و درمی‌آوردند. بعد بال‌های طوطی را به بدنش می‌چسباندند و او را با سر درون بطری فرو می‌کردند. آخر سر هم در بطری را باز می‌کردند تا حیوان نفس بکشد. روش خشنی بود که قاچاقچیان چینی و اندونزیایی پرنده‌های آفریقایی، برای انتقال طوطی‌های قاچاق از گینه و ساحل عاج به کشورهای آسیایی استفاده می‌کردند و بهمنشیر آن را در یک فیلم حامی محیط‌زیستِ ضد خشونت علیه حیوانات، از ماهواره دیده بود.چه راهی بهتر از شراکت، برای کنترل دائمی یک دشمن؟غنتره که از صورتش افتاده بود، در انزوای ساحل بر باد می‌رقصید و خواب ظهر ملخی را که بر خنکای لوله‌های سرد نفت، آرام گرفته بود پراند. ماری زنگی زیر بوتهٔ بارهنگ چمبره می‌زد و مرغ غمی در هوا پرپرزنان تماشایش می‌کرد. آفتاب بر شانه‌های دریا سنگینی می‌کرد و لنگه چکمه‌ای پلاستیکی بر خاک پوک بی‌حاصل، انتظار باران می‌کشید. عطر تماته‌های کال در هوا پاشیده بود و به فحش‌های مرد توریست که برخورد می‌کرد ناسزای معطر می‌شد و بر آسفالت داغ می‌ریخت و ذوب می‌شد. بخار ناسزاهای معطر می‌رفت بالا و می‌رسید تا شیله‌ای که بر سر چوبی پوسیده می‌جنبید و موج‌ها، تنور داغ ماسه‌های ساحل را بوسه می‌دادند. موتور بیشتر از چهل‌تا نمی‌رفت و او دقایقی بعد به کلوپ ننه‌سلیمه رسیده بود.یک‌بار خسروچینوی گفته بود: «ما از زندگی همون‌قدر می‌فهمیم، که اسب‌های تو فیلم‌های وسترن از سینما!»آسفالت جگر زلیخا بودمو خیالُم، الکی داری بطری‌هانه، بشکه می‌کِنی!</description>
                <category>سینا جوادی</category>
                <author>سینا جوادی</author>
                <pubDate>Mon, 25 Mar 2024 04:11:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>