<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سحر دانشور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sindal</link>
        <description>در جستجویِ خویشتن، در مسیرِ شدن...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:34:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1904/avatar/foae0P.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سحر دانشور</title>
            <link>https://virgool.io/@sindal</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یک «زن» علیه پروکروستس و «زنان»</title>
                <link>https://virgool.io/@sindal/%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D9%86-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D9%88%DA%A9%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%B3-%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-poznikq5in0h</link>
                <description>به نظرم مهم‌ترین و در عین‌حال مغفول‌ترین سوال درباره مرضیه دباغ این است: «او خلاف جهت آب شنا کرد یا در مسیر حرکت آب بود؟» در کنار «او» باید واژه «زن» را قرار بدهم تا سوال اینطور آغاز شود: «او به عنوان یک زن...». وقتی به مفاهیم و مباحثی که درباره دباغ مطرح می‌شود فکر می‌کنم، می‌بینم او همیشه در این قالب دیده شده است: یک «زنِ انقلابی»! نکته ظریف این است که دو واژه «زن» و «انقلابی» علی‌رغم هم‌نشینی در این جمله و ذیل مفهوم درونی‌اش جایگاهی برابر ندارند، بلکه زن بودن او ذیل انقلابی بودن دیده، فهم و حتی پذیرفته می‌شود. اشتباه نکنید، من فراموش نکرده‌ام که مرضیه دباغ در مسیر انقلاب اسلامی مرضیه دباغ شد، اما آنچه باعث می‌شود این دو واژه را در این مفهوم برابر نبینم، غفلت از وجه «انتخاب‌گرِ» مرضیه دباغ به عنوان یک زن است، وجهی که بر انقلابی بودن او مقدم است. در این مرز ظریف است که سوالِ «او به عنوان یک زن...» شکل می‌گیرد و موضوع شنا در مسیر آب یا خلاف جهت آن جدی می‌شود.برای فهم دباغ او را در تقاطعی میان گذشته و آینده تاریخی زن ایرانی می‌بینم. این تقاطع «اکنون» است؟ چه نامی می‌توان بر آن نهاد؟ «لحظه»؟ «حال»؟ حتی شاید «فردا»؟ فعلا نمی‌دانم، اما می‌دانم در نقطه‌ای که دباغ ایستاده است «زنان» به «زن» بدل شده است، درست در همین نقطه است که دباغ متولد می‌شود. اگر با عینک جنسیت به بستر اجتماعی و حتی سیاسی و فرهنگی ایران معاصر نگاه کنیم، پیش از دباغ آنچه دیده می‌شود «زنان» است. «زنان» کلی است، قابلیت تجویز نسخه‌های جهان‌شمول و مباحث کلی مبتنی بر هر رویکرد و عقیده‌ای را دارد. غرب می‌تواند «زنان» را آنگونه که می‌خواهد ببیند، شرق هم همینطور. جمع‌های کلی بی‌صورتند، مبهم‌اند، تعامل با آنها «پروکروستسی» است و باید یک‌شکل و یک‌دست و ‌یک‌اندازه شوند. در تصاویر کلی تضادی وجود ندارد، اصلا تخت پروکروستس امکان تضاد را می‌بلعد، کارکردش همین است. اما سر پروکروستس که قطع شود، تضادها متولد می‌شوند، اختلاف‌نظرها خودشان را نشان می‌دهند و کلی به جزئی بدل می‌شود. آنوقت است که باید طاقت خودمان را در برابر تضادها بسنجیم، دوام می‌آوریم یا دوباره آن تخت کذایی را برپا می‌کنیم؟دباغ «زنان» را به «زن» بدل کرد، یا هم در لحظه تبدیل «زنان» به «زن» خلق شد. او خودش بود، به تمامی. در نقطه‌ای که ایستاده است با «زنان انقلابی» طرف نیستیم، بلکه با «مرضیه دباغ که انقلابی است» طرفیم. همین است که با داشتن شش فرزند در ایران مبارزه می‌کند، زندان می‌رود، به بدترین اشکال شکنجه می‌شود، به سوریه می‌رود و آموزش نظامی می‌بیند، بعد از آن به فرانسه می‌رود و به امام خدمت می‌کند، بعد از انقلاب در شوراهای تشکیل سپاه پاسداران با بحث‌های سنگین نظامی حضور دارد، فرمانده سپاه یکی از نقاط حساس کشور می‌شود، همراه با هئیت انتخابی امام به شوروی می‌رود و در تمام این لحظات مرضیه دباغ است؛ با جسارت، شور، انرژی و ویژگی‌های خاص خودش.مرضیه دباغ با آداب، سنن، فرهنگ و اعتقادات زن ایرانی بیگانه نیست، اتفاقا از دل همانها برمی‌خیزد، از همین مفاهیم نیرو می‌گیرد، در مسجد آموزش‌های اولیه‌اش را می‌بیند و انتخاب می‌کند و به مسیر انتخابی‌اش قدم می‌گذارد. زنی برخاسته از سنت با انتخاب‌هایی بدیع که مبتنی بر ویژگی‌های شخصی‌اش آنها را محقق می‌کند. انتخاب‌های بدیع او با انتخاب‌های «زنان» متفاوت است اما بیگانه با ریشه‌هایش نیست، او در موقعیتی تکین پیوندی دیرینه با ریشه جمعی‌اش دارد. اما انتخاب، جسارت و کنشگری‌اش تصویری متفاوت و تک از یک زن پیش روی ما و تاریخ قرار می‌دهد. پیوند میان ویژگی‌های شخصی و بسترهای تاریخی-فرهنگی-اعتقادی و اجتماعی ایران مرضیه دباغ را خلق کرده است. او یک زن است که مسیری را برگزیده، برای مسیرش تلاش کرده، آموزش دیده و در نهایت به انتهای آن رسیده. زنی انقلابی که وجودش را در این مسیر محقق کرده و به مرضیه دباغی که «نامش را می‌دانیم» بدل شده. چرا می‌گویم نامش را می‌دانیم؟ توضیح می‌دهم.چند سال پیش که گوگل‌پلاس هنوز از دور خارج نشده بود، متنی خواندم از یکی از کاربران که در آنجا از مواجهه‌اش با مرضیه دباغ گفته بود. کاربر نوشته بود با حالت نارضایتی و نوعی طلبکاری دباغ را مواخذه کردم که چطور با وجود همسر و فرزند توانستی میان این نقش‌ها تعادل برقرار کنی و اینگونه نیست که در آن نقش‌های دیگرت(یعنی مادری و همسری) کوتاهی کردی و... الخ؟ دباغ هم برآشفت و آن جوان را با کلماتی آتشین نواخت که سوالت اساسا صحیح نیست. من پرسش این جوان را آشکار شدن تلاش برای بازگشت مفهوم «زنان» و غلبه بر مفهوم و تصویر «زن» می‌دانم. تلاشی که حتی واکنش شورانگیز دباغ و تصویری که او سالها از خود ساخته بود هم یارای مقابله با آن را نداشته و ندارد. در این بستر شخصیت و وجود مرضیه دباغ به یک نام تقلیل پیدا می‌کند، نامی که متعلق به یک نفر است اما در مفهوم «زنان» هضم شده است. حالا دیگر آنچه دیده می‌شود مرضیه دباغ با آن مسیر خاص خودش نیست، بلکه زنی است هضم شده در زنان.مرضیه دباغ الگوست، «الگوی زنان»، قرار است زنان با نگاه به او مسیر خود را انتخاب کنند، اما در درون این مفهوم لایه‌هایی مهم وجود دارند جهت‌گیری‌اش را تحت تاثیر قرار می‌دهند. لایه‌هایی همچون شرایط اضطرار، انتخاب در موقعیت‌های ویژه، اهم و مهم و... در استخوان‌بندی مفهومی الگو موثرند و مواجهه «زنان» با آن را به صورتی ویژه جهت می‌دهد. این صورت ویژه معطوف به تماشای الگو برای فهم بیشتر و بهتر خود و تقویت وجه کنشگری فرد نخواهد بود، بلکه به تلاشی برای هضم شدن در الگو، فهم موقعیت الگو و نهایتا گرته‌برداری‌های ناقص و ناموفق از او منجر خواهد شد. این لایه‌ها الگو را خاص جلوه داده تا با «زنان» ارتباط برقرار کند، نه با «زن». آیا من منکر این مفاهیمم؟ به هیچ وجه. هیچ‌کس نمی‌تواند مضامین و مفاهیمی چون اضطرار و شرایط ویژه و... را از تحلیلش حذف کند، اما تبدیل این مضامین به ریشه تحلیل شخصیت‌ها و یا موقعیت‌های مختلف تاریخی و نادیده گرفتن وجوه دیگری که در هر شخصیت و یا موقعیت وجود دارد و می‌تواند بر انتخاب و کنشگری‌اش موثر باشد، خطایی است که محصول آن شکل‌گیری کلیتی ثابت یا تخت پروکروستس است.دباغ یک زن است، که اگر زن بماند تضادها و اختلاف‌نظرها برای مسیر زن‌های دیگر آغاز می‌شود، اما اگر در مفهوم زنان هضم شود، تضادی نخواهد بود، چون مسیر و ابعاد و زوایای آن روشن است و هرکس می‌تواند ابعاد و زوایای مسیر مطلوبش برای زنان را بیان کند. او‌ در تکین بودن و زن ماندن، «آینه» خواهد بود، آینه‌ای که هر زن می‌تواند در آن خود را ببیند، به خودش بیندیشد و خودش را شکل دهد. آینه به زن‌ صورت می‌دهد، از کلیت و انتزاع دورش می‌کند و وجودش را سامان می‌بخشد. آیا ما توان پذیرش تضادها با ظهور چهره «زن» را داشته و داریم یا نداریم؟پرسش اساسی برای هرچه نزدیک‌تر شدن به دباغ باید در نسبت با مسیری که برگزید و نسبت مسیرش با جهت آب طرح شود. فهم دباغ در نقطه حیاتی و حساسی که در تاریخ زن ایرانی ایستاده است، ابعاد بسیاری از نگاه‌ها به زن انقلاب اسلامی را روشن و روشن‌تر می‌کند.</description>
                <category>سحر دانشور</category>
                <author>سحر دانشور</author>
                <pubDate>Fri, 03 Sep 2021 21:47:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفتگوی نوستالژیک در بابِ نوستالژیِ گفتگو</title>
                <link>https://virgool.io/@sindal/%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%84%DA%98%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D9%86%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%84%DA%98%DB%8C%D9%90-%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88-plazxxlaknxc</link>
                <description>این روزها بازار لایوهای اینستاگرامی داغ است و افراد مختلف در این بستر در رابطه با موضوعات گوناگون با یکدیگر گفتگو می‌کنند. در کنار پررنگ شدنِ این فضا، رسانه ملی پخش برنامه‌های گفتگومحور خود را متوقف کرده تا به پررنگ تر شدنِ یک پرسش دامن بزند: «چرا متفکرینِ اول انقلاب در گفتگوهای تلویزیونی با مخالفین و منتقدین خود سخن می گفتند اما امروز با گذشت چهل سال از انقلاب راه گفتگو بسته است؟!» این پرسش در کنارِ انتشار فیلم‌هایی از گفتگوهای تلویزیونی اول انقلاب-که این روزها انتشارشان بیش از گذشته شده است- و تاکید بر مقایسه گذشته با امروز حاویِ نکته‌ای مبنی بر عقبگرد است و چنین مفهومی را به اذهان متبادر می‌کند: «ما عقب رفته‌ایم، کاش آن آدمها بودند، جای خودشان و تفکرشان خالی است!» اما آیا نوع «نگاه» به موضوع صحیح است؟من این نگاه را ناقص می‌دانم! چرا؟ چون بدون توجه به «بافتِ جامعه»، «موقعیتِ گفتگوکنندگان در صدر انقلاب»، «نادیده گرفتنِ سالهای پس از جنگ تاکنون» و «تاکیدِ صرف بر متفکران پیشین و ویژگی‌های فکریشان» به طرح پرسش و مقایسه گذشته با حال می پردازد. در حقیقت این مقایسه «بسترهایِ اجتماعی، سیاسی و فرهنگیِ گفتگو» را نادیده می‌گیرد و تنها با نوستالژیِ گفتگو خود را مشغول می‌کند. از چه چیزی سخن می‌گویم؟ از چهار اصلِ کلی:گفتگو و رهاییهمه ما می‌دانیم متفکرانی چون مطهری و بهشتی و... تجربه زندگی در حکومتی را داشتند که از اندیشه می‌هراسید و متفکران را هرچه بیشتر به محاق می‌راند، اینکه مهم‌ترین ابزار مبارزه انقلابیون کتاب و اعلامیه و کاغذ و نوار کاست بود هم که برایمان از روز روشنتر است. آنها با تجربه تلخِ اسارتِ اندیشه در کنارِ لمسِ اثراتِ شگرفِ رهایی بخشیِ تفکر، به ضرورت گفتگو رسیده بودند، این بود که بدون ترس از دیگر اندیشه‌ها به استقبال آنها رفته و در مقابلِ دیگران به گفتگو با آنها می‌پرداختند. آنها رهاییِ بخشیِ اندیشه را در زندگیِ خود تجربه کرده بودند و با سوال و عطشی حقیقی به پاسخی بنیادین چون گفتگو رسیدند. درکِ این مهم و بستری که ایشان در آن زیستند از مقدماتِ رسیدن به نگاهی کامل است. باید از خود بپرسیم آیا ما می توانیم بدون توجه به تجربه زیسته متفکرانِ دیروز و تنها با تکیه بر شخصیتِ ایشان، در پی الگوسازی از آنها در حوزه تفکر و گفتگو باشیم؟گفتگو و پیروزیگفتگوکنندگانِ دیروز کسانی بودند که در راس انقلابی مردمی، رژیمی را ساقط و رژیمی دیگر با مبانیِ فکری خاصی را جایگزین کرده بودند. در حقیقت آنها متفکرانی بودند که در ساحت عملِ میدانی، طعمِ پیروزی را چشیده بودند! متفکرانِ پیروز در میدانِ پیروزی، حاضر به گفتگو با نمایندگانِ تمامِ اندیشه‌هایی می‌شدند که یا در دیگر نقاط دنیا داعیه رهبری انقلاب‌ها، کشورها و نظام‌های سیاسی مختلف را داشتند و یا در مبارزه داخلی با رژیم سابق همراه بودند، اما در صبح پیروزی به علتِ نقاط افتراقِ جدی با رهبرانِ انقلاب یا منتقد شدند و یا مخالفِ نظامِ حاکم. بدیهی است متفکرِ انقلابیِ پیروز در پی معرفیِ دقیق‌تر زوایای مختلف اندیشه، اثباتِ توانایی‌های نظری و عملی در اداره کشور و نمایشِ ابعادِ مختلف فکری خود در عرصه ملی و بین‌المللی برآید و چه ابزاری بهتر از گفتگو؟ از این زاویه و با در نظر گرفتنِ ابعادِ نظریِ متفکرانِ دیروز، گفتگو برای آنها ضرورتی انکارناپذیر بود. آیا می‌توان بدون در نظر گرفتنِ این بعد به عملکردِ آنها نگریست؟گفتگو و انحرافکمی جلوتر بیاییم تا به واژه «انحراف» برسیم. زمان زیادی از آن گفتگوها نگذشت که این واژه پربسامد شد، شاید یک دهه! محافلِ دانشجویی و ژورنالیستی که باید زمینه‌سازِ تفکر و جریانِ گفتگو می‌شدند به عرصه‌ای برای بررسی میزانِ انحرافِ اندیشه‌های گوناگون بدل شدند. این بررسی‌ها به ضرورت مطالعه جهتِ فهمِ بنیادها و یا تقویتِ فکری افراد نمی‌رسید یا از این آبشخور سیراب نمی‌شد، بلکه اولین و آخرین مواجهه بعد از بررسی‌ها «طرد» منحرف و «ترس» از او و انحراف بود! هر اندیشه‌ و یا اندیشه‌ورزی می‌توانست «منحرف» باشد. واژه‌ای که بنیادی سلیقه‌ای داشت و خواندن و یا گفتگو را با احتمالِ قطعی‌الوقوعِ انحراف همراه می‌دید. بولتن‌های کم‌حجم و کپسولی برای پیشگیری از انحراف رواج یافتند و اندیشه و مطالعه و گفتگو جای خودشان را به «احتمال انحراف» دادند. آیا بدونِ فهمِ این مقطعِ تاریخی در میانِ خودمان می‌توانیم به فهمِ اقداماتِ امروز و یا تحلیلِ گفتگوکنندگانِ امروز بپردازیم؟گفتگو و تهدیدگام بعد از انحراف، «تهدید انگاشتن» بود. بدیهی است که انحراف در دلِ خود حاویِ تهدید است و این «تهدید» بیش از همه در علوم انسانی نهفته است. به سخنرانی‌ها، مقالات، کتابها و بولتن‌ها در دهه هشتاد نظری بیفکنیم. در آن مقطع و بالاخص پس از فتنه 88 علوم انسانی، تهدیدی جدی برای نظام تلقی شد. دو جلد کتابِ «شوالیه‌های ناتوی فرهنگی» و «ارتش سری روشنفکران» شاخص‌ترین و بارزترین آثار آن دهه در تهدید انگاشتنِ علوم انسانی بودند، آثاری که نویسنده‌ برای شرحشان و همچنین سخنرانی پیرامون ایده‌هایش در آن کتب از تریبونی سراسری در دانشگاههای کشور برخوردار بود. (در این دهه اما پیامِ فضلی‌نژاد بر صندلیِ شوکران نشسته است و از ایده علومِ انسانیِ برانداز به گفتگو با متفکرانِ علوم انسانی رسیده است. اینکه این اتفاق را پیشرفت می‎دانم و یا پسرفت، فرصت می‌دانم و یا تهدید مجالی دیگر می‌طلبد.) پرواضح است که تهدیدانگاری نه راهبرِ گفتگو که مانعِ شکل‌گیریِ تفکر و سپس دیالوگ است.فضای تهدیدانگاری، انحراف‌اندیشی، انفعال و ترس از گفتگو و علوم انسانی در شرایطی شکل گرفت که مقام معظم رهبری از مدتها پیش بحثِ جنبش نرم‌افزاری را آغاز کرده بودند و با نگاهی ایجابی و پویا متفکرین و دانشجویان را به تقویتِ موج علمی و اندیشه‌ورزی تشویق می‌کردند و تهور و آزاداندیشی را لازمه پویایی علمی می‌دانستند. در ادامه نیز به تاکیداتِ مهمی برای راه‌اندازی کرسی آزاداندیشی رسیدند که خود قصه‌ای است پرآبِ چشم.حال باید پرسید بدون در نظر گرفتن آنچه دیده و تجربه کرده‌ایم می‌توان به سادگی و با نمایش چند تصویر از گفتگوهای اندیشمندانِ صدرانقلاب در پی چاره باشیم؟ باید بگویم این نوع مواجهه بدونِ فهمِ ابعادِ اجتماعی و تاریخی گفتگو، بیشتر به یک گفتگوی نوستالژیک در باب نوستالژی گفتگو در صدر انقلاب شبیه است تا تلاشی راهگشا در مسیرِ تفکر.</description>
                <category>سحر دانشور</category>
                <author>سحر دانشور</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2020 04:23:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کولی گرفتن رسانه از استعداد</title>
                <link>https://virgool.io/@sindal/%DA%A9%D9%88%D9%84%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF-ieoc9ohms6pb</link>
                <description>فینالِ عصرِ جدید، نه تنها شبکه سه رسانه ملی، بلکه فضای جامعه، شبکه های مجازی و رسانه های مکتوب و برخط را نیز به تسخیرِ خود درآورد. ذوق زدگی از حجمِ پیامک ها و شرکتِ گسترده مردم در رای گیریِ برنامه، تحسین و تشویقِ مدیران رسانه و شبکه سه، تحقیر، تخفیف و مقایسه برنامه با برنامه های دیگری چون نود، ذوق و شوقِ فراوان از نمایشِ استعدادهای مردم بر پرده، خوشحالی از شکل گیریِ بستری برای ظهورِ استعدادهای جدید با محوریتِ مردمِ معمولی برخی از پررنگ ترین محورهای پرداختن به این برنامه در هفته گذشته توسطِ کنگشرانِ رسانه ای در قالب های مختلف بود. همه این محورها و فضای شکل گرفته به معنایِ دیده شدنِ برنامه است و واکنش ها در هفته گذشته نیز یکی از نشانی های این اتفاق است. اما سوالِ اساسیِ این سطور به دو تحلیلِ مهم در خصوص این برنامه باز میگردد، دو تحلیلی که مهم ترین مدعای برنامه نیز بوده و هست. 1- عصرِ جدید برنامه ای برای استعدادیابی و معرفی استعدادهاست. 2- عصر جدید قابی برای نمایشِ مردمِ معمولی است و مردم معمولی می توانند ماندگار شوند. آیا می توان عصرِ جدید را بستری برای تحقق این دو ادعا دانست؟!چرخه فاسدِ پولسازی، علیه استعدادهای واقعیبعد از خواننده شدنِ پزشکی که کارشناسِ پزشکیِ یکی از برنامه های شبکه سه بود-در یک قسمت از خندوانه به عنوان چهره ای....! هرچه فکر می کنم می بینم آن پزشکِ محترم هیچ ویژگی خاصی برای حضور نداشت، اما در آن برنامه حاضر شد و طرفِ گفتگوی جوان قرار گرفت- کلیپی در فضای مجازی منتشر شد که از حلقه های خاص و پولهای مشکوک در عرصه موسیقی می گفت. در بخشی از آن کلیپِ کوتاه مدیرِ یکی از شرکت های تولیدِ موسیقی خطاب به عده ای قریب به این مضمون را می گفت: «هنر و اینطور مسائل را بگذارید کنار! من خواننده ای را می خواهم که پولساز باشد!» وقتی در کنار آن اشاره که حاویِ دنیایی نکته است، به فضایِ دانشگاه و آموزشِ پولی، فیلم، تئاتر، موسیقی، کتاب، ادبیات، شعر و هنرِ پولی و البته رسانه پولی، می اندیشم، به گمانم کمی ساده اندیشانه است که نمایشِ استعدادِ چند چهره در برنامه ای را راهی مهم برای شکوفایی توانایی های افراد بدانیم. می خواهم بگویم، ما با مسئله ای به نام «ناشناخته ماندن» و یا «دیده نشدنِ استعدادها» مواجه نیستیم که با نمایشِ آنها بر صفحه تلویزیون یا هرجایِ دیگری، گمان کنیم موضوع حل شده و یا می شود؛ مسئله امروزِ جامعه ما حلقه های بسته ای است که توسط عده ای خاص اداره می شوند و در مقابل به رویِ عده ای خاص بازند و شرطِ اساسیشان نیز «پول و پولسازی» است. هر چند شناخت استعدادها مهم است، اما آیا در شرایط فعلی همه مشکل به ناشناخته ماندن توانایی ها بازمی گردد؟ بی عدالتی های موجود در خصوص شکوفایی مردم، ریشه در ناشناخته ماندن و دیده نشدن توانایی های آنها دارد؟ همه ما استعدادهای زیادی را اطرافِ خود می بینیم و می شناسیم، اما آیا آن استعدادها قادرند پولی را به چرخه ای که نه در پی استعداد و شکوفایی، بلکه در پی منافع بیشتر است تزریق کنند؟ برنامه عصر جدید و یا برنامه هایی از این دست، در چرخه ای سالم و دغدغه مند، می توانند در زمینه کشف و شکوفایی استعدادِ مردم موثر باشند، نه در فضایی که در بست در خدمتِ حلقه ها و خواص است.راستی، یک سوال: آن پسربچه ای که چند وقتِ پیش توپش را با شوتی حرفه ای به سمت پنجره ای کوچک روانه کرد، امروز کجاست؟ همانکه مدتی در برنامه های فوتبالی دیده شد و بعد هم در افق محو.... تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!رسانه بر دوشِ استعداد و مردمدر ادامه یادداشت می خواهم، ادعای مهمِ برنامه، یعنی «استعدادیابیِ مردمِ معمولی» را بپذیرم. برای بررسی این ادعا ابتدا باید سه مفهوم و نسبتی که میان آنها برقرار است را به درستی فهم کنیم: «برنامه عصرِ جدید»، «استعداد و استعدادیابی»، «مردمِ معمولی».«عصرِ جدید» برنامه ای رسانه ای است که اگر رسانه و در معنای اخصِ آن تلویزیون وجود نداشت، هیچ گاه متولد نمی شد. هر برنامه رسانه ای نیز برای ادامه حیات خود باید واجد میزانی از جذابیت باشد، رسانه بدون جذابیت، رسانه مرده است. از این روی حتی برنامه ای که به سراغِ استعدادهای مردمی می رود، ناچار است برای حفظِ حیاتِ خود، از میان استعدادهای مختلفِ افراد، به انتخابِ توانایی هایی بپردازد که واجدِ مهم ترین نیازش باشند، واجدِ عنصرِ جذابیت.جذابیت مدنظر در «جذابیتِ مقطعی» خلاصه می شود، یعنی ممکن است آثار و نتایجِ استعدادی در درازمدت دیده شود و در عین حال جذاب هم باشد، اما این استعداد جایی بر پرده برنامه و رسانه ندارد؛ چون نمی تواند بارِ جذابیت را به دوش بکشد. استعدادِ مدنظر چنین برنامه هایی باید بتواند بر صحنه نمایش، در کوتاه ترین زمان ممکن، جذابیت را به مخاطب عرضه کند، جذابیتِ لحظه ای، جذابیتی نمایشی! از اینجا به بعد و با چنین پیش شرطی، انتخابِ استعدادها محدود می شود، در نتیجه آن، انتخابِ مردمِ معمولیِ دارای استعدادهای مختلف نیز محدود می شود. تنها افرادی می توانند در رسانه حاضر شوند که توانشان مبتنی بر شرایطِ حیاتِ برنامه باشد.استعدادِ آنها مهم نیست، حتی علی رغمِ ادعاها، خودِ آنها هم مهم نیستند، بلکه مهم ترین مسئله جذابیت، حیات و دیده شدنِ برنامه است. در حقیقت برنامه و رسانه بر دوشِ استعداد و مردم سوار می شود؛ حال آنکه اگر برنامه به واقع در پی استعداد و مردم است باید در پی ایجادِ شرایطی باشد که مردمِ معمولی و استعدادشان بر دوشِ رسانه سوار شود. در این شرایط حضورِ مردم تا جایی ممکن است که قالب های برنامه ایجاب می کند، آنها در خدمتِ حیاتِ برنامه اند و بازیگرانی هستند که به زنده ماندنِ یک برنامه کمک می کنند، ابزارهایی برای جذابیتِ بیشتر. باید گفت رسانه و برنامه در حالِ گزینش استعدادها به نفعِ خود است، این مقوله در نوعِ استعدادهایی که بر صحنه می آیند نیز مشهود است، «استعدادهای نمایشی»! اگر برنامه به واقع دغدغه مردم و استعدادشان را دارد، چرا تنها استعدادهای نمایشی؟ چرا دیگر استعدادها دعوت نمی شوند؟!نکته دیگر حضور مردم در رای گیری برای استعدادهاست، چرا استعدادها به رای گذاشته می شوند؟ چرا استعدادها به مسابقه با یکدیگر(آن هم در بستری نامتعادل) دعوت می شوند؟ مگر می توان به مقایسه استعدادها با یکدیگر پرداخت؟! آیا این نکته نیز پرده ای دیگر برای جذابیت و حفظِ حیاتِ برنامه نیست؟می توان از منظری دیگر به آینده این استعدادها نیز پرداخت، واقعیت این است که در چرخه ای معیوب که همه چیز مبتنی بر پولسازی و جذابیت است، مردم و استعدادهایشان گزینش شده تا در این دو چرخه به کار بیایند، آنها در ادامه قلب می شوند و ما دیگر با فردی که از میانِ مردم برخاسته و از آنان است مواجه نیستیم، بلکه اگر او فراموش هم نشود(که می شود، و در بند بعد به آن پرداخته ام)؛ در ذاتِ رسانه هضم شده، قلب میشود و به عنصری رسانه ای و به دور از مردم معمولی بدل می شود. در حالتِ دیگر در چرخه معیوبِ منفعت، به عنصری پولساز بدل می شود. مبتنی بر چنین فضایی معتقد نیستم با برنامه ای برای استعدادیابی مواجهیم، بلکه با قالبی جدید از برنامه سازیِ رسانه ای طرفیم، همانطور که پیش از این نیز در ادوار مختلف شاهد ظهور برنامه های جدید در تلویزیون و دیگر رسانه ها بودیم. برنامه هایی مثل مسابقه هفته که از قضا آن هم با محوریتِ مردمِ معمولی بود و متفاوت با دیگر برنامه های زمانِ خودش.سوالی دیگر در پایانِ این بند: کسی از برندگانِ مسابقه هفته مرحوم نوذری خبر دارد؟ آیا آنها غولهای اطلاعاتِ عمومی در سالهای دورِ فاقدِ اینترنت و اپلیکیشن ها و سیطره رسانه های عجیب و غریب نبودند؟ آیا توانِ آنها در پاسخگویی به آن همه سوال در رقابت با دیگر افراد، توانی تحسین برانگیز و استعدادی خاص نبود؟ آیا آنها نیز همین مردم معمولی با شکل و شمایلی شبیه به خودمان نبودند؟! برنامه مسابقه هفته چه شد؟!رسانه! ظرفی برای فراموشیمی خواهم با پاسخ به سوال قبل این بند را شروع کنم، مسابقه هفته فراموش شد، همانطور که آن مردمِ معمولی فراموش شدند. چرا؟! چون برخلافِ ادعای برخی افراد که عصرِ جدید و رسانه را عرصه ای برای دیده شدن و ماندگاریِ استعدادها دانسته و می دانند، ذاتِ رسانه و تلویزیون، فراموشی است، رسانه ظرفِ فراموشی است. رسانه در هر دوره با توجه به اقتضائاتِ خود و جامعه دست به تولید پیام ها، محتواها و تعریفِ قالب هایی می زند، که در اولین گام باید زمینه حیات و بقای خودش را فراهم کنند؛ برنامه ها، پیام ها و اقتضائاتی که ممکن است حتی در تضاد و تقابل با یکدیگر هم قرار بگیرند. اما نکته اساسی وسعت، گستردگی، کثرت، تکرار و همه جایی بودنِ پیام ها و قالب هاست. رسانه اگر قالب و محتوای جدید تولید نکند، زنده نیست؛ این است که مدام در حال تولید است و انتشار، تولید و انتشارِ جنون آمیز. به این چرخه تولید و انتشار، رقبای جدیدی مانند شبکه های مجازی و رسانه های فرد محور را نیز اضافه کنید. مخاطب فردی است که تحتِ بمباران بیشترین پیام هاست، پیام هایی که اولین هدفشان حیاتِ رسانه و جذابیت و سرگرمی است؛ در چنین شرایطی چگونه می توان انبوهِ پیام ها و قالب های مخابره شده را به خاطر سپرد؟ آنچه می ماند، لذتِ گذرا و خوشیِ موقتی است که رسانه با عنصر جذابیت، حینِ نمایشِ برنامه به مخاطب داده است و تمام! وقتی ضعف و چندپارگی رسانه ملی و دیگر رسانه های کشور را به خاطر می آوریم، که دارای وحدتِ گفتمانی برای تولید پیام و قالب نبوده و با عملکردی سلیقه ای طرفیم، این فراموشی ضریب گرفته و هر پیام می تواند با پیامی دیگر حتی نقض شود. پس نمی توان مدعی بود که عصرِ جدید ظرفی برای بقای استعدادهاست، بلکه باید گفت این استعدادها به راحتی فراموش می شوند، کما اینکه پیش از آنها نیز بسیاری برنامه های پربیننده فراموش شدند، رسانه هر لحظه در حال مخابره پیامی جدید است و هر بار مبتنی بر اقتضائاتش ظرفی جدید طراحی می کند.بیائید واقع بین باشیم دوستان. بیائید قبایی که وجود ندارد را برتنِ عصرِ جدید ندوزیم، عصرِ جدید برنامه ای سرگرم کننده بود که به خوبی هم از عهده ماموریتش برآمد، چرا می خواهیم رسالتی دیگر برایش بتراشیم؟ چرا از اعتراف به علنی شدنِ ابتذال در بطنِ رسانه ملی می هراسیم؟</description>
                <category>سحر دانشور</category>
                <author>سحر دانشور</author>
                <pubDate>Sun, 25 Aug 2019 12:38:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وزیر شوآف</title>
                <link>https://virgool.io/@sindal/%D9%88%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%B4%D9%88%D8%A2%D9%81-avzbuoomjeg0</link>
                <description>یکم: «ما» مثلِ «شماییم»پست‌های اینستاگرامی و توئیتری وزیرِ ارتباطات، به یکی از سوژه‌های ثابت فعالین شبکه‌های اجتماعی بدل شده است. حالا ما با وزیری طرفیم که در صفحات مجازی‌اش سعی می‌کند «خودش» را مانند «ما» تصویر کند! لطفاً دوباره جمله قبل را بخوانید: «خودش» را مانند «ما»... او مانند ما مترو سوار می‌شود، آشپزی می‌کند، توی جاده بنزین تمام می‌کند و...! این دوگانه یکی از بدیهی‌ترین دوگانه سال‌های اخیر جامعه ایرانی است. دوگانه‌ای که مرزی غیررسمی ولی روشن و بدیهی میان دو طیف ایجاد کرده است: «مردم» و «مسئولین»! شاخص‌های این دوگانه که حکایت از فاصله‌ای به عمق یک دره میان این دو طیف دارد را می‌توان سطح زندگیِ متفاوت(و حتی بالاتر و مرفه‌تر)؛ اهداف، آرمان‌ها، افق‌ها و برنامه‌های متفاوت(به چیزی می‌اندیشند که مسئله مردم نیست و چیزهایی را برای مردم پررنگ می‌کنند که مسئله خودشان و خانواده‌شان نیست) و مهم‌تر از همه نمایشِ آن چیزی که درواقع نسبتی با حقیقت امرِ زندگی و افکارشان ندارد؛ دانست. اصطلاح «کار خودشونه» به گوش همه ما آشناست.دوم: انکارِ دره در صحنه نمایشوقتی نطفه دره‌ای بسته شود که وجودش آسیب‌زاست، به چه چیزی باید پناه برد؟ بله! انکار، انکار ابزاری است که می‌تواند آن نطفه را از جلوی چشم‌هایی که در پی از بین بردن آن نیستند، پاک کند. آنچه در ادامه ماجرا باید وارد بازیِ انکار شود، چیزی نیست مگر نمایش! نمایشی که صحنه را متفاوت با حقیقت امر می‌چیند، همان‌که در بند قبل مهم‌ترین شاخصه دوگانه دانستیم. «خودشان» نمایش را شروع می‌کنند، نمایشی که روی دو صحنه اجرا می‌شود: یکی از صحنه‌ها لفاظی است و به تصویر کشیدنِ آرمان‌ها و اهداف و برنامه‌هایی که گویی با «ما» همراه و هماهنگ است. اما این نمایش با نمایش دیگری که روی آن یکی صحنه بالاست، خنثی می‌شود! نمایشِ «قدرت»، «دارایی» و «برتری»! در آن صحنه آنچه «ما» می‌بیند، چیزی نیست مگر افرادی قدرتمند که «خودشان» را بسیار بالاتر از «ما» می‌بینند و می‌دانند. مؤلفه‌های این نمایش در برخی اخبار، شایعات، تصاویر، وضعیت خانوادگی، نوع تحصیلات، نوع ازدواج‌ها و همه آنچه یک انسان می‌تواند در زندگی‌اش با آن درگیر باشد؛ منعکس می‌شوند. با کدام ابزار؟ ابزارِ رسانه‌ای که هر روز گسترده‌تر می‌شود. رکن اصلیِ این وضعیت نمایش است و دره بزرگ‌تر می‌شود.سوم: «ما» مثلِ «خودشانیم»رسانه رو به گسترش، به دست «ما» می‌افتد. مایی که سال‌ها شاهد دو صحنه نمایش بود و دره حینِ این تماشا بزرگ‌تر می‌شد. حالا نوبتِ ماست که نمایشش را شروع کند. «ما» هم آن‌طور که به نظر می‌رسد نیست، «ما» نمی‌خواهد آنچه هست باشد، «ما» می‌خواهد نشان دهد او هم «داراست»، او هم «قدرتمند» است و «برتر»! اینستاگرام گویی خلق شده تا این خواسته پنهان که سال‌ها در درونی‌ترین لایه‌های «ما» پنهان شده بود را به منصه ظهور برساند. گویی اینستا از درونی‌ترین لایه‌های «ما» برخواسته است برای صحنه سومِ نمایش. در جامعه‌ای که نمایش اکثر مناسبات را جهت می‌دهد، نمی‌توان انتظار داشت دیگری وارد بازیِ نماش نشود. حالا «ما» در صفحات متعدد مجازی سعی می‌کند، از لذت‌ها، پول خرج کردن‌ها، تحصیلات، کتاب‌ها، سفرها، رستوران‌ها و همه امورات روزمره‌اش بگوید. همه این تصاویر یعنی اینکه «ما» ثروتمندتر، و قدرتمندتر و برتر از آن چیزی است که جامعه تابه‌حال فکر می‌کرده. «ما» خیلی هم از «خودشان» عقب نیست و این گزاره‌ای است که «ما» در تمام تصاویر رسانه‌ای‌اش به آن می‌اندیشد. «ما» در حال نمایشِ خود است، نمایشی برای ساختنِ چهره‌ای نزدیک به «خودشان»! اما آیا دره به این شکل پر می‌شود؟چهارم: مرزها با تصویر نمی‌شکننددرصحنه‌های نمایش ما و خودشان، آذری جهرمی سعی می‌کند از «خودشان» نباشد، دوست دارد نشان دهد «ما»ست. او به‌خوبی دره شکل‌گرفته را فهمیده و با دقتی هرچه بیشتر ابعادش را شناسایی می‌کند. حتی با کنایه به رشیدپور می‌گوید مردم نباید به حرف مسئولین اعتماد کنند، او حتی گه گاه از زبان «ما» نیز استفاده می‌کند، گویی هیچ مسئولیتی ندارد و یا خودش را در ان جایگاه نمی‌بیند. پست‌های آذری نشان می‌دهد، او در حال توجه پیوسته به دره است و آن را رصد می‌کند. درحالی‌که «ما» سعی می‌کند خودش را مانند «خودشان» به تصویر بکشد، یکی از «خودشان» در حال تلاش برای «ما» شدن است. اما آیا دره با عملکرد این دو طرف پر می‌شود؟ باید بگویم خیر... دره واقعی با نمایش پر نمی‌شود. جهرمی دره را به خوبی شناسایی کرده است، اما به گمان من او در پی پر کردن دره نیست، بلکه در حال پیچیده‌تر کردن صحنه نمایش است. او در دلِ نمایشِ غیررسمیِ «خودشان» نمایشی رسمی به راه انداخته است، بازیِ سرگرم‌کننده‌ای که شاید ابزاری برای سیاست و سیاسی بازی باشد، اما به دردِ پر کردن شکاف‌ها و دره‌ها نمی‌خورد. آنچه دره را پر می‌کند، عملکرد است و خدمت و کار! «ما» شاید در مسیر نمایش افتاده باشد، اما به‌خوبی می‌داند دره شکل گرفته با عکس‌ها و جملاتِ اعتراضی پر نمی‌شود، دره شکل‌گرفته به عملکرد و دوری از نمایش نیاز دارد. این صحنه را با نمایش‌های جدید پیچیده‌تر نکنید لطفاً!</description>
                <category>سحر دانشور</category>
                <author>سحر دانشور</author>
                <pubDate>Sun, 18 Aug 2019 18:30:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تبر بر دوشِ &quot;قدیس&quot; است</title>
                <link>https://virgool.io/@sindal/%D8%AA%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B4%D9%90-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D8%B3-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-dhpmoke0awzn</link>
                <description>از آخرِ ماجرا شروع می‌کنم، از استوریِ اخیر حسینِ لامعی در رابطه با تماس‌های مکرر و پیگیرِ رسانه‌های فارسی‌زبان داخلی و خارجی برای گفتگو با وی، پیرامونِ مستندش؟! پیرامونِ حواشیِ پیش‌آمده درباره مستندِ قدیس؛ حواشیِ پررنگ‌تر از متنی که برایم دو سؤال ایجاد کردند! (توی پرانتز بگویم درود بر حسینِ لامعی برای آزادگی‌اش، دغدغه‌مندیش برای هنرِ اصیل، اندیشه و اثری که وقت، ذهن و روحش را صرف تولیدِ آن کرده و ایستادگی در مقابلِ وسوسه بیشتر و بیشتر دیده شدن با استفاده از امواجِ میرای رسانه‌ای و حاشیه‌سازان که این روزها قادرند هر حاشیه‌نشینی را به متنِ جامعه و رسانه بدل کنند.)۱- شبکه سومِ سیما در سال‌مرگ احمدِ شاملو مستندِ قدیس را نمایش داد، اما اندکی بعد کارگردانِ مستند ناراحت از عملکردِ این شبکه به سانسور و یا سلاخیِ اثرش اعتراض کرد و اعلام کرد ۲۷ دقیقه از مستندش حذف‌شده است. این واکنش در کمترین زمانِ ممکن به صدرِ اخبارِ فرهنگی بدل شد و حواشی جان گرفت؛ اما چرا مستندی که در سالِ ۹۵ تولیدشده است و به زندگی و زمانه و افکارِ شاملو، این شاعرِ «خاصِ» معاصرِ ایران پرداخته است، امروز و پس از حذف بخشی از آن توسط شبکه سه به خبری مهم بدل می‌شود؟ چرا خودِ مستند پیش از این مورد توجه جدی بخش‌های مختلفِ جامعه و رسانه‌ها نبود؟ چرا وقتی مستند نمایش داده می‌شود باز هم خودِ مستند برای رسانه‌ها پررنگ نشده و تنها حواشی‌اش مهم می‌شوند؟۲- با تماشای نسخه کاملِ مستند درمی‌یابیم، مستند به‌کلی در نقدِ شاملو تولیدشده است، دقایق حذف‌شده توسط شبکه سوم سیما به دیدگاه‌های دیگرانی که با شاملو هم رأی بوده‌اند پرداخته است، اما بااین‌حال کفه انتقادیِ فیلم سنگین‌تر بوده و ساحتِ فیلم ساحتی انتقادی و بت‌شکنانه است. حتی کارگردانِ اثر نیز در مصاحبه‌ای که پیش‌ازاین از او منتشرشده است، قصدش از تولید مستند را نقدِ تنها شاعری دانسته است که تاکنون کسی به‌نقد او نپرداخته است، او صراحتاً در مصاحبه و حتی اثرش علیه بت‌سازی روشنفکری و روشنفکران می‌شورد. با این حال چرا شبکه سومِ سیما ۲۷ دقیقه از فیلم را حذف می‌کند تا تنها کفه سنگین‌تر فیلم یعنی کفه انتقادیِ آن دیده و شنیده شود؟! چرا صدایِ موافقانِ شاملو حتی در بستری انتقادی نباید شنیده شود؟!«این تاریخِ جدیدِ ماست که با «زبانِ نفسانیت» سخن می‌گوید، زبانی که پس از نیما بزرگ‌ترین مظهرِ آن احمدِ شاملو است.»[1] من این بند از کتابِ «نیست‌انگاری و شعرِ معاصرِ» یوسفعلی میرشکاک را پاسخِ مجمل آن دو سؤال می‌دانم و تمامِ اثرِ گران‌سنگ میرشکاک را پاسخِ تفصیلی. میرشکاک شاملو را مظهرِ نفسانیتِ مدرن در ایرانِ امروز می‌داند، مردی که در اشعارش انانیتِ محض بود و در جای‌جای اشعارش بر هرچیزی مگر، نفس و خویش شورید و همه‌چیز را ویران کرد. نویسنده نیست‌انگاری، حتی شاملو را نیست‌انگاری حقیقی نمی‌داند بلکه معتقد است شاملو تظاهر به نیست‌انگاری می‌کند و حتی در تنها دارایی‌اش که نیست‌انگاری است نیز متقلب و متظاهر است.نگریستن از زاویه میرشکاک به کنش‌های امروزِ اصحابِ رسانه در مواجهه با مستندِ «قدیس»، ما را به تائید مضمونِ مدنظرِ نویسنده اثر می‌کشاند. آنجا که حاشیه‌سازان به دور از تلاش برای فهم حقیقت و با چشم‌پوشی از بسیاری حقایقِ موجود در اثر و یا پیرامونِ آن، تلاش می‌کنند در آبِ حاشیه به وجود آمده، نانی برای «خود» و «رسانه خود» ترید کنند، نه حتی برای «مخاطبِ رسانه خود»، بلکه نانی برای رسانه‌ای که قرار نیست چیزی بر مخاطب بیفزاید و یا ذهن، روح و جان او را جلا ببخشد. آیا چیزی جز غلبه انانیت و نفسانیت بر انسانِ امروز، باعثِ به محاق رفتنِ حقیقت و میلِ حقیقت‌جویی می‌شود؟! آیا این انانیت و نفسانیت نیست که ما را به سمتِ حواشیِ پررنگ‌تر از متن، جنجال‌ها، دشمنی‌های کور، تلاش برای نفرت پراکنی و تشکیل استادیوم‌های هواداری در حوزه اندیشه و فکر جهت می‌دهد؟! آیا انانیت و نفسانیت اول دشمنِ حق و حقیقت نیست؟!از سوی دیگر، آیا این انانیت و نفسانیت نیست که ما را وادار می‌کند برای رساندنِ پیامِ حق، بخشی از واقعیت و یا آنچه که وجود داشته است را حذف کنیم، از ترسِ اینکه مباد، بخش‌هایی از واقعیت چنگال بر صورتِ حقیقت بکشد؟! آیا «ترس» که ریشه در نفسانیت و ندیدنِ قدرتِ بالاتر، یعنی حق‌تعالی دارد، خود مانعی برای به محاق رفتنِ حقیقت نیست؟ می‌گویم حقیقت به محاق می‌رود، چون همین ترسیدن‌ها زمینه حاشیه‌سازی و فراموش‌شدن حقیقت را فراهم می‌آورد. آیا این خداوند نیست که به‌راحتی (و نعوذ بالله بدونِ ترس از رواجِ کفر و اندیشه و مسلکِ کافران) در قرآنش از کسانی که خدایی‌اش را قبول ندارند و حتی با او و پیامبرانش دشمنی می‌کنند و استدلال‌ها و طرز تفکرشان سخن می‌گوید؟ آیا غلبه نفسانیت نیست که ما را زبون و ترسو می‌کند، به نحوی که تابِ نمایشِ کاملِ اثری انتقادی را نداریم؟! (البته همین‌که شبکه سه امسال برای اولین بار از شاملو در سال‌مرگش سخن گفت جای بسی تقدیر و توجه و تشویق دارد، ولی چه خوب می‌شد اگر با چنین حرکتی، اقدامِ مهمش را به حاشیه نمی‌برد!)باید بگویم این نفسانیت و انانیتِ افسارگسیخته است که امروز باعث می‌شود حاشیه‌ای پیرامونِ اثری طولانی درباره شاملو پررنگ شود و نه خودِ اثر، این نفسانیت و انانیت است که باعث می‌شود، بخش‌هایی از یک اثر حذف شود حتی باوجود انتقادی بودنِ اثر؛ و چه کس را یارای انکارِ اینکه شاملو، قدیسِ نفسانیت خود امروز به تبری علیه همه‌چیز و حتی خودش بدل شده است. ما امروز به‌تمامی شاهدِ تجلیِ نفسانیتی در رسانه‌ها هستیم که شاملو پیامبرِ اصلی و مظهرِ جدی‌اش بود، نفسانیتِ شاملو، این قدیسِ ادبیات، به تبری علیه خودش نیز بدل شده است و او همان بتِ بزرگی است که دیگر بت‌ها را شکسته و تبر بر دوشش خوش نشسته است. «اگر نیما را حوالت گویِ تاریخِ نفسانیتِ جدید بدانیم، شاملو مظهرِ این نفسانیت است.»[2][1] نیست‌انگاری و شعر معاصر، یوسفعلی میرشکاک، ص ۱۶۱[2] نیست انگاری و شعرِ معاصر، یوسفعلی میرشکاک، ص ۱۶۴</description>
                <category>سحر دانشور</category>
                <author>سحر دانشور</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jul 2019 11:31:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایشِ دوست</title>
                <link>https://virgool.io/@sindal/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D9%90-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-vdako5hhbmiv</link>
                <description>  من دوستان زیادی داشتم، مثل همه آدمها. بعضی هاشان توی زندگی ام پررنگ تر بودند، باز هم مثل همه آدمها! طبیعی است که پررنگ ترها رنگ خاص خودشان را توی زندگی ام پاشیده باشند، اثر گذاشته باشند توی لحظاتم، خودم و روزگارم، ردپایشان را باقی گذاشته باشند و با چیزی اثر انگشت مانند خودشان را یک گوشه زندگی ام سنجاق کرده باشند. رقیه، کلثوم، فهیما، طیب... اینها پررنگ ترین اسامیِ زندگی ام بودند که هر کدام رنگی، پاشیده اند وسطِ روز و روزگارم. اما یک نفر این وسط بدجور سنجاق شد وسطِ روزهایی که می رفتند تا روزگارم را بسازند. «حمیده»! بعد از همه آنهایی که پررنگ های زندگی ام بودند، آمد. پررنگ شد و پررنگ شد و پررنگ تر، تا اینکه شد رفیق. رفاقتمانِ خاصِ خودمان بود، متفاوت با همه رفاقت هایی که دیده و یا تجربه کرده بودم، شاید یکی از متفاوت ترین رفاقت های عالم حتی. بگذارید اینطور بگویم، خب همه انتظار دارند رفقای صمیمی مثل هم باشند، به هم شبیه باشند تا حدودی، یکجور فکر کنند، یکجور نگاه کنند، کمتر بحثشان بشود و بیشترِ روابطشان خوش خوشانک باشد و همراهی و همراهی و همراهی؛ رابطه شان برکه ای باشد آرام، پر از صدای گنجشک ها و شب ها صدای جیرجیرک بپیچد لای درخت های برکه ی آرامِ رفاقتشان، بعد رفقا کنار برکه بنشینند و خوش باشند و غرق شوند در آن آرامشِ رویایی. من و رفیق صمیمی ام اما برکه ای نداشتیم، ما در اقیانوسی ساکن بودیم، طوفانی و خروشان! کشتیِ رفاقتمان را زده بودیم به دلِ موج هایی که هر لحظه امکان داشت جنون آمیز سر به فلک بکشند و کشتی را با قدرتی طوفانی به لرزه بیندازند. ما تزاحم های زیادی داشتیم، تضادهایی خاص و بحث هایی عجیب که جز در آن کشتی و در دلِ آن اقیانوس معنا نداشته و ندارد. بعضی روزها اما اقیانوس آرام بود، صدای مرغ های دریایی که بالای کشتی به پرواز درمی آمدند می پیچید و تا بینهایت آب بود که به چشم می آمد و خورشیدی که در افق با اقیانوسِ بی انتها درآمیخته بود. زندگی در این کشتی که چهار سال است به دریا افتاده برای من هیجان انگیزترین و آموزنده ترین زندگی بود. در هر موجِ خروشانی که کشتی را به لرزه درمی آورد، بخشی از خودم را می دیدم و بعدی از وجودم را کشف می کردم. در هر آرامشی که میهمان کشتی می شد، به ابعاد زندگی می اندیشیدم و آنچه پیشِ رو بود! توی این کشتیِ طوفانی و نترس یاد گرفتم بکوشم، یاد گرفتم بجنگم، یاد گرفتم تنبلی نکنم، یاد گرفتم اهدافم را در عمل محقق کنم، یاد گرفتم برنامه ریزی کنم، یاد گرفتم و یاد گرفتم و یاد گرفتم... توی این کشتی به اندازه تمامِ سالهای عمرم تغییر کردم و برای شکوفا کردنِ توانایی هایم دویدم! توی پرتلاطم ترین رفاقتِ زندگی ام و با حمیده بود که فهمیدم تغییر یعنی چه! دوست برای من باعثِ تغییر و رشد است، دوست برای من همراهِ اقیانوسی است، دوست برای من تلاطمی است که خودم را به خودم گره می زند و گره های خودم را باز می کند. دوست برای من عامل اندیشیدن است و با حمیده و تزاحم ها و تضادها و بحث ها و جدلهایمان اندیشیدم و بزرگ شدم! همه اینها را نوشتم تا بگویم، اگر امروز اینجایی هستم که خودم می دانم چقدر با گذشته ام فرق دارد، مرهونِ رفاقتِ صمیمانه با کسی است که شاید بیشترین جدل ها و بحث ها را با همو داشتم. مرهونِ کسی که در طوفان ها مرا با خودم آشتی داد... </description>
                <category>سحر دانشور</category>
                <author>سحر دانشور</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jul 2019 23:21:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ اندیشه و ادبیات در باتلاق سیاست</title>
                <link>https://virgool.io/@sindal/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%88-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%82-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA-obmuoeohswmt</link>
                <description>خبرِ انتخاب غلامعلی حدادِ عادل به عنوان چهره ادبی سال، در اهالی ادبیات، فرهنگ، رسانه و فعالین شبکه‌های مجازی (که معمولاً در نقشِ پیشتازانِ واکنش به موضوعات مختلف ظاهر شده و می‌شوند) واکنش خاصی در پی نداشت. (در چند روزی که از اعلام این خبر می‌گذرد، تمام واکنش‌ها به چند یادداشتِ کوتاه و پاسخ در نشستِ خبری جشنواره و نقدِ احمد شاکری به این انتخاب خلاصه شده است.) (۱) نمی‌توان این انتخاب و خبرِ آن را در ذاتِ خود بی‌اهمیت و کم‌ارزش دانست، چه اینکه انتخابِ فردی که نه تنها سال‌هاست از حوزه فعالیت‌های ادبی رخت بربسته بلکه در سالی که به‌عنوان چهره ادبی سال نیز برگزیده می‌شود، هیچ فعالیت ویژه‌ای در این حوزه نداشته است، دارای ریشه‌ها و دلایلِ بسیاری است که جای بحث و تعمیق فراوان دارد. ابتدایی‌ترین لایه قابل تأمل در این موضوع، مسئله تبعیض و بی‌توجهی به سرمایه‌های واقعیِ عرصه ادبیات است. اما چرا چنین خبری کمترین واکنش را در پی ندارد؟! آیا ما در «سکوتی» ویژه نسبت به این موضوع به سر می‌بریم؟!سکوت یا بی‌تفاوتی؟!می‌توان مواجهه افراد با موضوعات و مسائل مختلف را در دو دسته‌بندی کلان قرار داد: «واکنش منطقی عملی» و «سکوت» در مقابل «واکنش هیجانی» و «بی‌تفاوتی». دسته اول هردو وجهی از منطق و اثرگذاری مناسب را در خود دارند، فرد در حالتِ اول پس از فهمِ مناسبِ مسئله مبتنی بر منطقی خاص، شرایط، موضوع و نوعِ اثرِ مدنظر دست به واکنش منطقی و یا سکوت زده و هردو انتخابش می‌تواند به نوبه خود حدی از اثرگذاری را داشته باشد. اما در حالت دوم انتخابِ فرد بافهم دقیق (یا نسبتاً دقیق) و مناسبِ موضوع همراه نبوده و انتخابِ واکنش نیز از سر هیجان، جو، حرکتِ جمعی و یا هر چیزی به جز منطق و یا عملیاتِ معطوف به هدف و نتیجه مؤثر است. در هردو حالت دوم آنچه غلبه دارد هیجان، تخلیه انرژی و واکنشِ توده‌ای است. طبیعی است که در چنین شرایطی اگر انتخابِ فرد اثر منفی نداشته باشد، بی‌اثر خواهد بود.تلخ‌کامانه باید گفت ما امروز در جامعه و رسانه‌ها در اکثرِ موارد با «سکوت» و یا «واکنشِ منطقی عملی» روبرو نیستیم، بلکه آنچه در مواجهه با مسائل مختلف می‌بینیم در دو دسته «بی‌تفاوتی» و «واکنش‌های هیجانی» جای می‌گیرد. با چنین مقدمه‌ای من مواجهه با موضوع انتخابِ حدادِ عادل به عنوان چهره ادبی سال را نه «سکوت» بلکه «بی‌تفاوتی» می‌دانم. گویا چنین انتخابِ عجیب و قابل تأملی برای جامعه ادبی، فرهنگی و رسانه‌ای چندان اهمیتی ندارد؛ اما چرا اتخاذِ موضع بی‌تفاوتی در چنین موضوع مهمی را شاهدیم؟! از دو منظر می‌توان به این مسئله نگریست:یکم: این رویکرد رویِ دیگر «واکنش‌های هیجانی و فراگیر» در حوزه‌های سیاسی و اخیراً اجتماعی (در سال‌های اخیر شاهدیم برخلاف همیشه که تنها مسائل و موضوعات سیاسی به قول معروف «داغ» می‌شدند، برخی موضوعات اجتماعی نیز به همان اندازه و چه بسا بیشتر «داغ» می‌شوند و موردتوجه‌اند!) است. هرچه در آن عرصه‌ها موضوعات «موردتوجه‌تر»، «داغ‌تر»، «پرحاشیه‌تر» و «توپ‌ها پُرتر» است، در چنین موضوعاتی که در حوزه فرهنگ و اندیشه تعریف می‌شوند «عرصه خالی‌تر» و «میدان بی مبارزتر» است. توجه به اصطلاحاتی که در گیومه گذاشته‌ام به غلبه رویکردِ «جنگجویانه» و «هل من مبارزطلبانه» در چنین فضایی بازمی‌گردد. به‌بیان‌دیگر عرصه‌هایی که هنوز کمی رنگ و بوی اندیشه به خوددارند و در ابتذالِ رسانه‌ها و رسانه بازها به بازیچه‌های زندگی امروز بدل نشده‌اند، به‌جای «واکنش‌های هیجانی، فراگیر و توده‌ای» اسیرِ «بی‌تفاوتی» شده و در صحنه منازعاتِ به ظاهر مؤثر روزمره فراموش می‌شوند. غلبه چنین رویکردی (چه بی‌تفاوتی و چه واکنش‌های هیجانی) تنها به فراموشیِ حقیقیِ موضوعاتِ مهم (در حوزه‌های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اندیشه‌ای) در جامعه منجر شده و راه هرگونه تغییر و بهبودی را صعب می‌کند.دوم: این بی‌تفاوتی را می‌توان از منظرِ برهوتِ اندیشه و غلبه سیاست بر فرهنگ و اندیشه نیز نگریست و مورد تحلیل قرارداد. وقتی دامانِ فرهنگ (در اشکالِ مختلف سینما، داستان، نمایش، قلم، اندیشه ورزی و..) همگی آلوده به سطحی‌ترین و دم‌دستی‌ترین مسائل و نیش و کنایه‌های سیاسی است، به‌گونه‌ای که حتی نویسندگانِ جدیِ ادبیات نیز سابقه، نام و قوتِ قلمِ خود را خرجِ موضع‌گیری‌های سطحی سیاسی کرده و آثاری خلق می‌کنند در حد و اندازه‌های آثارِ ضعیفِ ادبی اما مشحون از مواضعِ کلیشه‌ای سیاسی؛ وقتی کمتر اثرِ جدیِ سینمایی تولید می‌شود و هر کارگردانی (چه بزرگ و باسابقه، چه تازه‌کار و جوان) سعی می‌کند حتی در حد یک کنایه سیاسیِ سطحی خود را منتقدی صاحب‌فکر و یا اجتماعی جلوه دهد؛ وقتی مجری‌ها، کارشناسان و برنامه‌سازان مختلف رسانه‌ای به هر شکلی گوشه‌ای از برنامه‌شان را بی‌ربط و یا با ربط به زلفِ سیاستِ سطحی گره می‌زنند و... چرا باید انتظار داشت چنین انتخابی از این فضا دور بوده و یا واکنشی مناسب در میان مخاطبان برانگیزد؟ حقیقت این است که این انتخاب نیز در دامی فرو غلتیده است که اکثرِ ابعادِ زندگیِ امروزِ ایرانی را بلعیده است، دامِ سیاست زدگی و سواری گرفتنِ سیاست از اجتماع، فرهنگ، هنر و اندیشه.خاستگاهِ چنینِ انتخابی را می‌توان ادبیات و فرهنگِ خنثی و بی تعهدی دانست که هم از تولید اندیشه‌ای ماندگار و فاخر برای جامعه امروز درمانده است و هم نسبت به مسائلِ حقیقیِ امروزِ جامعه ایران که زیرِ انباشتی از هیجانات و مسائلِ کاذبِ بزرگ‌نمایی شده پنهان‌شده است، بی‌تفاوت است. فرهنگ و ادبیاتِ بی‌دغدغه، خنثی و جو زده امروز بدیهی است که به‌راحتی به خدمتِ سیاست و اصحابِ سیاست درآمده و به سیاستِ گذرا و میرا سواری می‌دهد. این انتخاب خروجیِ حقیقیِ ادبیات و فرهنگِ امروز است، چهره درونیِ آنچه ظاهری پرطمطراق و پرافاده دارد.پی‌نوشت:۱- همین واکنش‌های محدود سبب شد رحیم مخدومی دبیر جایزه قلم زرین درباره حاشیه‌های ایجاد شده بر سر انتخاب چهره ادبی سال 1398، بگوید: «پس از معرفی چهره ادبی سال، برخی انتقادها درباره آن شنیده شد که چرا به جوان‌گرایی رو نیاورده‌اید، در حالی که از آن صحبت می‌کنید؟ در پاسخ باید بگوییم ما در انتخاب آثار جشنواره، این نکته را لحاظ کرده‌ایم،‌ اما در بخش معرفی چهره سال می‌خواهیم نکوداشتی برای یک پیش کسوت داشته باشیم. کسانی که راهی را در مظلومیت و تنهایی ادبیات، در سال‌های گذشته آغاز کرده و هدایت‌گر بوده‌اند. این‌ها، در تنهایی راه را آغاز کردند‌ اما امروز پیش کسوتان این حوزه شمرده می‌شوند».</description>
                <category>سحر دانشور</category>
                <author>سحر دانشور</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jul 2019 15:16:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی نباید از دیالوگهای اعتراضی گاندو ذوق زده شد</title>
                <link>https://virgool.io/@sindal/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%88%DA%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%DA%AF%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88-%D8%B0%D9%88%D9%82-%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF-lscyymwzydex</link>
                <description>http://nasimonline.ir/Content/Detail/2325540/-%DA%A9%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%88%D9%86-%D8%A2%D9%82%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%9B-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%88%DA%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B6%DB%8C%D9%90-%DA%AF%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88-%D8%B0%D9%88%D9%82-%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF شب گذشته بازیگرِ سریالِ گاندو  اصطلاحِ جالبِ «کاپیتولاسیونِ آقازاده‌ها» را به کار برد، علاوه بر این  واژه جالب حرف‌های جالب دیگری هم زد، اینکه چهل سال است از «امنیت و برهه  حساسِ تاریخی حرف می‌زنیم»، «رانت و ویژه خواری چه ربطی به شرایط حساس  تاریخی دارد؟»، «نمی‌شود از نزدیکان مسئولین بازخواست کرد؟!» و...! مضمون و  کلماتِ این جملات بارها و بارها در کوچه و خیابان و خانه و محله و محافل  دوستانه و غیردوستانه و بحث‌ها و جدل‌ها به گوشمان رسیده بنابراین می‌توان  گفت حرف‌های تازه و جدیدی نیستند که جالب و هیجان‌انگیز باشند، جذابیتِ  مضامین این بار نه در خودِ مفاهیم و کلمات بلکه در تریبونی است که آن‌ها را  بیان کرده است، در رسانه ملی و سریال شبانه و پربیننده‌اش.با  شنیدن این جملات فکری شدم که الان باید خوشحال باشم یا ناراحت؟ طرحِ این  مضامین در رسانه ملی جای خوشحالی دارد و باید از انتقادی بودن و حریت رسانه  خوشحال شد یا ماجرا بعد دیگری هم دارد؟! این روزها بسیاری از رسانه‌ها  جسارتِ گاندو در طرحِ این مباحث را می‌ستایند و بساط تشویق، شادی و شعفشان  به راه است، با خود گفتم من هم باید خوشحال باشم، اما راستش من خیلی خوشحال  نیستم. نه اینکه گاندو بد است که اتفاقاً به تصویر کشیدنِ یکی از  پرونده‌های مهمِ جاسوسی در کشور بسیار موضوع مهم، تحسین‌برانگیز و ضروری  است، چه اینکه می‌تواند زمینه آشنایی بیشتر و بهترِ مخاطب با وضعیت و  شرایطِ کشور را فراهم آورد. اما مسئله برای من وجه انتقادیِ سریال و برخی  جملات و فضاهایی است که گاندو به تصویر می‌کشد و سوال اساسی برای من سطحِ  توقع و مواجهه ما با وضعیتی است که در آن به سر می‌بریم.بگذارید  سرراست بگویم، همه حرفم این است: وقتی لایه‌های مختلف اجتماعی، مردم در  سطوح مختلف و آدم‌های ریز و درشتِ این مملکت به آقازاده بازی، رانت‌خواری،  ویژه خواری و زد و بندهایی که وجود دارد آگاهند، از این وضعیت ناراضی‌اند و  به آن اعتراض دارند و حتی در مواجهه با آن هجو و تلخند و طنز را نیز  برگزیده‌اند، گفتنِ این حرف از رسانه ملی هنر بزرگی است؟! در حقیقت سوال  این است که رسانه ملی از چه منظری به حیطه بیانِ این جملات ورود کرده است؟  آیا این جملات از موضعی فعال بیان‌شده‌اند یا منفعلانه؟فرض  اول می‌تواند آگاهی بخشی رسانه ملی باشد. باید گفت این فرض رد است، چه  اینکه مردم به لطفِ رسانه‌ها و شبکه‌های مجازی از مسائل بسیاری باخبرند و  به لطفِ افشاگری‌هایی(که حتی قابل‌بحث‌اند و شاید چندان هم مفید نباشند) از  جزئیاتِ بسیاری اتفاقات نیز اطلاع دارند.فرض  دوم را می‌توان اعتراض دانست. اگر چنین فرضی صحیح باشد باید پرسید از کی  تابه‌حال جای طلبکار و بدهکار عوض‌شده است؟! رسانه‌ای که در بزنگاه‌ها نشان  داده تا سرحدِ ممکن محافظه‌کار و نسبت به مردم، خواسته‌ها و علائقشان  بی‌توجه است؛ به بنگاه تبلیغ بدل شده است و مروج مصرف و شیوه‌های زندگی  عجیب و غریب است، در تحلیل‌های مختلف نماینده طبقه مرفه بالای شهرِ تهران  خوانده می‌شود، خودش در برخی موارد جولانگاهِ رانت و آقازاده‌ها و ویژه  خوارهاست، چگونه می‌تواند از موضع منتقد و یا معترض ظاهر شده و حرفی را  تکرار کند که دردِ دلِ مردم است؟!فرض  سوم سوپاپِ اطمینان بودن است، من این وجه را از آن دو پررنگ‌تر می‌دانم و  می‌بینم. گمانم این اتفاق در واکنش به بالا رفتنِ تولیدِ اطلاعاتِ اعتراضی و  انتقادی در رسانه‌های غیررسمی و شبکه‌های اجتماعی شکل‌گرفته است. در حقیقت  رسانه مطابق روشِ محافظه کار همیشگیِ خود و در حالی که باز هم از مردم و  بطنِ جامعه عقب است، برای جبرانِ عقب ماندگی و جهت توجیه چهره و وجهه خود  چنین دیالوگ هایی را در دهان بازیگرانش می گذارد تا کمی و فقط کمی برای خود  وجهه مثبت ایجاد کند.فرضِ  چهارم فرضِ صداقت و همدلیِ رسانه با مردم و اعتراضاتشان است، یعنی رسانه  نیز در مقام معترضی صادق قامت بسته است. اما سوال اساسی این است که به فرضِ  پذیرشِ صداقتِ رسانه آیا ما در چنین شرایطی نیازمند تکرارِ حرفهای  مردمیم؟! مردم خود می دانند در جامعه رانت و ویژه خواری وجود دارد، اما آیا  نقشِ رسانه در تکرارِ آن حرفها خلاصه می شود؟ آیا رسانه پویا رسانه ای است  که در اوجِ عقب ماندن از قافله مردم و رسانه های غیررسمی و شبکه های  مجازی، به تکرارِ چیزهایی که بارها و بارها به گوش رسیده و تکرار شده اند  بپردازد؟ آیا با این شیوه می توان به بهبود اوضاع امید بست؟ آیا تکرارِ  همان حرفها گرهی از مشکلات باز می کند؟! ما امروز نیاز نداریم رسانه با  سالها عقب ماندگی، چون فردی که تازه از خواب بیدار شده است، منگ و خواب زده  به تکرارِ حرفهایی که از فرطِ تکرار به مرزِ کمدی و طنز رسیده اند  بپردازد، ما به رسانه پویایی که در این مسیر به نقشی ویژه خودش برسد  نیازمندیم، رسانه ای که با رصدِ دقیقِ وضعیت بتواند به نقاطِ کور، گره ها و  مسائل دست یافته و در قامت یک رسانه توامند و پیشتاز، موضعِ اعتراض و  تکرارِ جملاتِ اعتراضی را به انتقادِ سازنده همراه با راهکار برای بهبود  بدل کند، نه اینکه با جملاتِ دل خنک کننده ای که بارها از زبانِ مردم شنیده  شده است، در قامتِ قهرمانی پیشرو ظاهر شود.تلخ  کامانه باید بگویم اگر امروز به گفتنِ چند جمله تکراری که سالهاست در بطنِ  جامعه بارها و بارها به گوش همگان رسیده‌اند دل خوش کنیم و از فرطِ ذوق  زدگی کلاه از سر به هوا پرتاب کنیم و هورایی بلند سر دهیم که بالاخره رسانه  حرف دلمان را زد، یقین بدانیم نه در کوتاه مدت و نه در درازمدت تغییری به  وقوع نخواهد پیوست، چه اینکه شنیدنِ این حرفها از زبانِ رسانه ملی در  روزگاری موجبِ ذوق زدگی بود که هیچ رسانه دیگر و تریبونی برای بیان حرفها  وجود نداشت، نه امروز که هر کودکی با یک موبایل از ریزترین تا درشت ترین  اخبار مطلع شده و می‌تواند به وضعیت اعتراض کند و امکان شنیده شدنِ صدایش  نیز وجود دارد.رسانه ملی  امروز باید بتواند نقشِ موثری در مواجهه با این مسائل و مشکلات ایفا کند و  این نقش آفرینی با تامل و تدبیرِ مسئولینش و اهتمامِ جدیِ ایشان جهت مقابله  با فساد ممکن می شود. صدا که بسیار به گوش می رسد، صداهایی که ممکن است  دیگر تاثیر چندانی نیز نداشته باشند، ما امروز محتاجِ عملیم. http://nasimonline.ir/Content/Detail/2325540/-%DA%A9%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%88%D9%86-%D8%A2%D9%82%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%9B-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%88%DA%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B6%DB%8C%D9%90-%DA%AF%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88-%D8%B0%D9%88%D9%82-%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF </description>
                <category>سحر دانشور</category>
                <author>سحر دانشور</author>
                <pubDate>Wed, 26 Jun 2019 10:36:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبگوشت خوری بر سفره سیاست</title>
                <link>https://virgool.io/@sindal/%D8%A2%D8%A8%DA%AF%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA-tjc4whrsu5fa</link>
                <description>سوم:می خواهم از آخرِ ماجرا شروع کنم، از دو اصطلاحِ «خرحزب الهی» و «سگ سکولار» که در پیِ تصویرِ «آبگوشت خورانِ» «یامین پور»، «رائفی پور» و «جبرائیلی» توسط «مشهورترین» عضوِ آن جمع منتشر شد. چرا یامین پور اینگونه برآشفت و حتی کار را به خط و نشان کشی و پختن آشی با یک وجب روغن نیز کشاند؟! وجه عمیق ترِ این سوال بدین شکل است: آیا رائفی پور واقعا برآشفت یا ما با «مستی» و «های نفس کش طلبی» روبروئیم؟! هر فردِ آشنا با «بحرانِ سیاست زدگی» در فضای جامعه ایران می تواند آثار و نتایجِ انتشار عکسی مشترک از این سه چهره در فضای مجازی را پیش بینی کند. سادگی است اگر این تصویر را تصویری معمولی بدانیم و یا تصور کنیم آن سه تن هیچ قصدی از انتشار عکس نداشته، در نتیجه انتظارِ واکنش از میان لایه های مختلف مردم و فعالان رسانه ای نیز نداشتند و به همین دلیل یکی از آن سه تن اینگونه برآشفته است که این عکس تصویر معمولیِ یک گپ و گفتِ دوستانه بوده و حالا که اینطور است آشی برایتان می پزم که فلان! پس نمی توان برآشفتنِ رائفی پور و فحاشی اش را برآشفتنِ واقعی دانست، چه اینکه واکنش به چنین عکسی در فضای امروزِ ایران بدیهی ترین اتفاقِ ممکن بوده و هست. من اصطلاحات و واکنشِ رائفی پور را در بسترِ «قدرت» تفسیر و تعبیر می کنم! او که از چهره های حامیِ انقلاب اسلامی است سالها در قالب سخنرانی با بدنه مردم در معمولی ترین لایه های اجتماعی ارتباط داشت، به زبانِ آنها و در میانِ آنها سخن گفت، در محلات، مساجد و حسینیه ها! مسائلِ مورد نظرش را با ادبیاتی همه فهم و نزدیک به کوچه بازار مطرح کرد و در سالهای گذشته با مداومت بر برنامه ها و رویکردش به مخاطبانی گسترده دست یافت به گونه ای که امروز می توان او را مقبولِ طیف وسیعی از مردمِ که ارتباط چندانی با جامعه نخبگانیِ انقلابی و غیرانقلابی ندارند دانست. با اینحال نه تنها در تمام دوران فعالیتش از سوی چهره ها، محافل، تریبون ها و رسانه های رسمیِ انقلابیون، چپ و راست به رسمیت شناخته نشد، بلکه همواره با زبانِ طعن و تحقیر آنها مواجه شد. رائفی پور این شیوه برخورد با خود را نیز به فرصتی برای خود، دیدگاهها و جایگاهش بدل کرده و همواره بر فاصله میان خود و چهره های رسمیِ چپ و راست و انقلابیون تاکید کرد و در حاشیه ای پررنگ تر از متنِ فعالیت فرهنگیِ انقلابی باقی ماند. تا اینکه مدتی پیش با حضور در برنامه جهان آرا برای اولین بار در یکی از تریبون های رسمی روبروی یکی از چهره های رسمیِ اصولگرا که وجهه ای انقلابی دارد حاضر شد. پس از آن تاکید بر ظرفیتِ ویژه رائفی پور در ارتباط گسترده با لایه های مختلف مردم آغاز شد و او به حلقه های رسمی نزدیک تر شد. عکس چند روزِ پیش و یادداشتِ جبرائیلی ورودِ قطعیِ رائفی پور به حلقه های رسمیِ جریاناتی که همواره از آنها تبری می جست (حتی در بیوی توئیتر خود بر فاصله بر جریاناتِ چپ و راست تاکید می کند!) و آنها نیز همواره از او دوری می جستند را به نمایش گذاشت، رائفی پور بالاخره از حاشیه به متنِ جریانات وارد شد و با آن تصویرِ آبگوشتی و توئیتِ پس از آن با اصطلاحاتی فحاشانه تنها فریادِ ناشی از «قدرت» و «مستیِ ناشی از این پیوند» را با مردم به اشتراک گذاشت. آن توئیت نه خشم و برآشفتگی از واکنش ها، که اتفاقا مستی ناشی از پیوستن به جریانات رسمی برای رسیدن به متنِ قدرت است. او بالاخره به رسمیت شناخته شد، رسمیتی که می تواند برایش منبع قدرت باشد، همین نکته می تواند زمینه بدمستی نهفته در توئیت آخرش باشد.آیا طرفداران و هوادارانِ مسلح، خشمگین و مسحور شده رائفی پور که در نتیجه آموزه های استادشان همه را دشمن و دشمن را همه غیر از خود می دانند و آماده هرگونه حمله شدید و فحاشی به منتقدینِ استادشان هستند، توانِ درکِ هضم شدنِ استادشان در حلقه های رسمیِ فرهنگ، سیاست و قدرت که تاکنون معترض جدیشان بوده(ساحتِ معترض و منتقد را جدا می دانم و فریادهای خشمگین، افشاگرانه و تندِ غیرِ عملیِ بدون راهکار و اندیشه را نه منتقدانه و موثر بلکه معترضانه و با تاثیرِ محدود و بیشتر منفی می دانم!) را دارند و قادرند فحاشیِ اینبارِ او را متاثر از قدرتی که به سمتش روانه شده است بدانند و نه چون فحاشی ها و حملاتِ دیگرش، ناشی از حاشیه نشینیِ خشم آلودِ سالهای گذشته اش؟!دوم:تصویرِ آبگوشت خورانِ در ظاهر معمولی این سه تن، مرا به فرودگاهِ مهرآباد در سالِ 1396 برد، آنجا که امیرحسینِ مقصودلو معروف به امیر تتلو با ابراهیم رئیسی کاندیدای اصولگرا دیدار کرد تا اتفاقاتِ جدیدی در این جریان رخ دهد. نه اینکه رائفی پور تتلو باشد، چه اینکه خاستگاه و هوادارنِ این دو کاملا با هم متفاوت است، مسئله این نیست. مسئله «فُرمولی» است که گویا قرار است به «فُرمول» و «مدلی» ثابت برای بقای جریاناتِ سیاسی بدل شود، مسئله تکیه بر «هیجان» و «هواداری» برای ایجاد محبوبیت و مشروعیت و حیاتِ جریاناتِ سیاسی است.(همان اتفاقی که برای جریانِ دیگر سیاسی کشور نیز رخ داده و همواره در ادوارِ مختلف بر آن تکیه کرده اند!) در حقیقت جریانات سیاسی، اصولگرایی و نئواصولگرایی(در این یادداشت ما را با دیگر جریانِ سیاسی کشور کاری نیست!) از خلقِ کلمه برای ارتباط با لایه های مختلف مردم عاجز و ناتوان بوده و هستند و به همین دلیل سرِ بزنگاههای سیاسی به ناچار به ظرفیت های شکل گرفته توسط افرادِ مختلف، حتی کسانی که روزی با آنها مخالف بوده اند، پناه می برند تا با سوار شدن بر موجِ آنها بتوانند چند روزی به حیاتِ خود ادامه دهند. اما آیا می توان جریانی بدون برنامه و فاقدِ توان برای برقراری ارتباط با مردم را جریانی انقلابی دانست که با برنامه و هدفمند به عرصه سیاسی و فرهنگی ورود کرده و می کند؟! آیا صرفا از همراهی با افرادی که ظرفیتی اجتماعی دارند و در سالهای گذشته هویتِ خود را در نفیِ بدونِ برنامه، غیرعلمی و هیجانیِ همه وضعیت ها، شرایط و اشخاصِ موجود به دست آورده اند می توان، با ژستِ دغدغه مندی به سراغ مردم و جلبِ رای ایشان رفت؟! اول:این تصویر روی دیگر برنامه های عصرِجدید و برنده شو و سیاست گذاری جریاناتِ اصولگرا(که سعی دارند خود را انقلابی بنامند و بنمایند) در رسانه های مختلف است. جریانات مختلف سیاسی(که از بردنِ نام انقلابی برایشان ابا دارم) تا به حال نتوانسته اند زبان و کلماتِ خود را برای ارتباط با مردم خلق کنند، در نتیجه در بزنگاههایی اینچنین برای چند روزی حیاتِ بیشتر دست به تنفس مصنوعی می زنند، شوک درمانی می کنند تا جسدِ رو به احتضارِ خود را برای مدتی دیگر زنده نگه دارند. حال آنکه بقا در میان مردم و در جریانِ انقلاب به تفکری عمیق، برنامه ریزی طولانی مدت و خلقِ کلماتی مبتنی بر زبان، فکر و اندیشه قوم نیاز دارد. نمی توان با اعمالِ هیجانی، به دور از عقلانیت و غیرصادقانه به حیات در میان مردم امیدوار بود. تفکرِ انقلابی با هیچ کدام از این جریانات و اعمالی اینچنین نسبتی ندارد، اعمالی که عطف به کسبِ کرسی های قدرت در مجلس و یا تلاش برای ورود به پاستور معنا می یابند، حال آنکه دستیابی به چنین جایگاههایی اگر بدور از تعقلِ دقیق و برنامه ریزی سامان مند، انقلابی و بومی باشد نمی تواند انقلابی گری نامیده شود بلکه تلاش برای بقای جریاناتِ فاسد قدرت و ثروت با مکانیسم های هیجانی و مقطعی و مبتنی بر فریبِ مردم و بازی با احساسات آنهاست. این تصویر، یک وجه دیگر از حاقِ اتفاقاتِ فرهنگی و سیاسی در کشور است، وجه سیاسی برنامه عصرِ جدید و عصرجدیدها. وجهی که نمایانگرِ معامله و همراهی میان دو طیف است، طیفِ حاشیه نشینِ فرهنگی که انقلابی می نامدش و جریانات و حلقه های رسمیِ فرهنگی که در پی ورود به راس هرم قدرت است، بدون هیچگونه برنامه و اندیشه دقیق، مشخص و متفاوت از وضعیتِ فعلی و مبتنی بر هیجان، احساسات و لذتِ آنیِ مخاطب و پیاده نظامِ سیاسی. این تصویرِ روی دیگر برنامه ریزی برای سرگرمی در حوزه فرهنگ است، سرگرمیِ سیاسی برای روزهایی که مردم از وعده و کلمه خسته اند. </description>
                <category>سحر دانشور</category>
                <author>سحر دانشور</author>
                <pubDate>Tue, 25 Jun 2019 06:13:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاملی در فراخوانِ انتخاباتی قالیباف</title>
                <link>https://virgool.io/@sindal/%D8%AA%D8%A7%D9%85%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D9%82%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D9%81-ezzacywh5bxv</link>
                <description>با دیدنِ فراخوانِ محمدباقرِ قالیباف در خصوص ورود جوانان به عرصه انتخاباتِ مجلس، تنها یک سوال به ذهنم خطور کرد: «چرا قالیباف چنین فراخوانی صادر کرده است؟!» یا «خاستگاهِ ذهنی-عملیاتیِ فراخوانِ قالیباف چیست؟!»یکم: انسان، تحول، رشد و دوباره انسانمی خواهم از نکته ای بدیهی شروع کنم: مناسبات و تعاملاتِ انسانی از تحول پذیرترین و پویاترین مناسباتِ خلقتند، این ویژگی نیز در گرو حضور فعالِ انسانها در عرصه های گوناگون است. اگر بخواهیم از پایه ای ترین عللِ تفاوت در وضعیتِ زیستِ فرهنگی، سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، علمی و... جوامع و مجموعه های مختلف سخن بگوییم، بدون شک همین نکته بدیهی در صدر آن علل قرار می گیرد. در واقع برخی جوامع این نکته بدیهی را فراموش می کنند و برخی آنرا به پایه برنامه ریزی های خود بدل می کنند. (این یادداشت به علل فراموشی و یا توجه به این نکته نمی پردازد!) برخی با ایجاد عرصه ای گشوده به زمینه سازی برای حضور بیشتر و موثرترِ افراد می پردازند و برخی بی توجه به چنین ظرفیتی، تنها به افرادِ موجود دلخوش می کنند، خروجی این دو نوع نگاه دو وضعیتِ متفاوت است. اما باید گفت شرطِ تحول که می تواند مقدمه ای برای تعالی و رشد باشد، حضورِ فعال، پویا و قدرتمند انسانهای مختلف با توانایی های مختلف است و عرصه سیاسی نیز نمی تواند از این نیاز مبرا باشد.دوم: انسداد، انسان و دوباره انسدادحضورِ فعال انسانها در عرصه های مختلفِ سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و... مستلزمِ بسته و محدود نبودن این عرصه هاست. محدود شدنِ عرصه و مجموعه آن را به یک کلونی با ورودی و خروجی مشخص بدل می کند؛ وقتی مجموعه و عرصه به حضورِ عده ای محدود و معدود بسنده کند، قدرتِ نهفته در ظرفیت های گسترده انسانی، محدود شده و تحول نیز کنترل می شود، چه اینکه همه راهها به ذهن، تجربه و ایده های همان عده محدود ختم می شود. این در حالی است که جامعه انسانی با تناسل، تولد و افزایشِ جمعیت و از سوی دیگر با تکیه بر تولیدِ فکر و اندیشه در لایه های مختلف به صورت پیوسته در حال تغییر و تکامل است و با چه ضمانتی می توان مدعی شد با تکیه بر افکار، ایده ها و تجربه های معدودِ افرادِ حاضر در کلونی های بسته بتوان برای شرایطِ جدید برنامه ای موثر داشت؟! تصورِ نتایجِ تصمیم گیری ها و برنامه ریزی های کلونی ها چندان سخت نیست؛ «فاجعه» نام گزافی برای این نتایج است؟!سوم: کلونی ها و انرژی متراکم مردمسیاستِ ایران در چنبره کلونی هاست، مردم و جامعه نیز مدتهاست به این مهم پی برده اند. تاکسی ها، پیام های شبکه های مجازی، آرایشگاههای زنانه، وقتِ خرید و چانه زدن با فروشنده، بحث های جدی و نیمه جدی دوآتشه جوانان و میانسالها، محافل خانوادگی و... بحثِ سیاسی را به حلقه های قدرت و ثروتی که تشتشان از بام افتاده گره می زنند، حتی پای این مباحث به صورت کنایه به سریالهای تلویزیونی نیز کشیده شده است. تمام این نشانه ها را می توان به مثابه گازهایی دانست که پیش از فورانِ آتشفشان بالای کوههای آتشفشانی مشاهده می شوند. انرژیِ متراکمِ مردم و بالاخص نسلِ جوان در انتقادِ جدی از وضعیتِ مدیریت، سیاست و تمرکز عده ای معدود در عرصه سیاست، پتانسیلی است که در صورت جهت گیریِ صحیح می تواند زمینه سازِ تغییراتِ جدی شود. این انرژیِ متراکم با تاکیدات رهبری بر لزوم تکیه بر جوانان در حوزه های مختلف، آماده فوران است و بدون شک با فورانِ آن اتفاقاتی مهم در حوزه های سیاسی به وقوع خواهد پیوست. اتفاقاتی که برای برخی تلخ و برای برخی شیرین است.چهارم: فراخوان، تحول، انسداد و دوباره فراخوانفراخوانِ قالیباف حاویِ چند نکته جدی و مهم بود:کلونی ها در قدرتندشکست کلونی ها در مدیریت جامعهضرورتِ تغییر و کنار رفتنِ چهره های تکراری و قدیمی و به میان آمدنِ نسلِ جدیدتغییرِ کنترل شده:سه نکته پیش واضح و آشکارند، اما مهمترین بخشِ این فراخوان را باید در این بعد مهم جست. بعدی حاویِ تلاش برای اعمالِ تغییراتی کنترل شده در بدنه سیاسی و مدیریت کشور با محوریتِ چهره هایی که خود سالها مصدرِ امور بودند. قالیباف از زمانِ صدور بیانیه نواصولگرایی خط مشی جدید خود را میدان دادن به چهره های جوان معرفی کرد، او سعی کرد در موقعیتی متفاوت از همتایانِ خود، با مردم و بدنه جامعه همراهی کرده و خود را پلی برای ورود جوانان به عرصه سیاست نمایش دهد. اما آیا به واقع اینچنین است؟! آیا قالیباف پلی برای ورود جوانان به عرصه مدیریت کشور است یا او با هوشمندی انرژی موجود در جامعه را شناسایی کرده و قصد مصادره کردن آن را دارد؟ می توان گفت چنین بیانیه ها و فراخوان هایی تنها به معنای تلاش برای مدیریتِ انرژیِ شکل گرفته در لایه های مختلف مردمی جهتِ اعمال تغییراتِ جدی در جامعه است. مدیریت انرژی های شکل گرفته به بازتولید کلونی ها با محوریتِ افراد فعلی و کسانی که مورد تائید ایشانند منجر می شود، در نتیجه تفکر فعلی برای اداره کشور همچنان در راس باقی می ماند. شکلِ دیگرِ بیانیه قالیباف در اتاق های سری با تلاش چهره های سیاسیِ دیگر  برای شناسایی افرادِ تازه نفس برای تزریق به بدنه مدیریتی کشور و حتی مجلس دیده می شود. همه این گامها با اطلاع از انرژی انتقادی در بدنه جامعه در پی مصادره این انرژی به نفعِ حلقه های مدیریتی خویش اند، مسئله ای که نمی توان از آن چشم پوشی کرد. در نتیجه این اتفاقات تغییر و تحولی در پوسته شکل گرفته ولی روح و مغزِ عرصه های سیاسی همچنان در چنبره حلقه های بسته باقی می مانند.پنجم: فراخوانِ امتناعثبت نام در سایتِ پیشنهادی قالیباف برای شرکت در انتخابات مجلس، پرده ای دیگر از عرصه مضحک و مبتذل امروزِ سیاست کشور است. سوالاتی معمولی حول این پرده وجود دارد:چرا عده ای باید ملاک و شاخص برای حضور در انتخابات اعلام کنند؟به واقع تمام درخواست ها بررسی می شود و از میان آنها گزینش می شود؟با چه ضمانتی می توان مطمئن بود حلقه مشخصی از افرادِ نزدیک خروجیِ این ثبت نام ها نباشند؟!چه سازوکاری در فضاهای مدیریت کشور وجود دارد و مدیران و سیاستمدارانِ ما چگونه می اندیشند که روندی ضروری و طبیعی که لازمه پیشرفت و تعالیِ یک کشور است را با منت به جامعه می بخشند، توگویی مسئولیت ملک طلق ایشان بوده و هست و اکنون در فضایی خیرخواهانه قصد بخشیدن آن به جوانان را دارند؟ مگر ورود جوانان به عرصه مدیریت کشور باید سازوکاری مورد تائید و تاکید مسئولینِ پیشین داشته باشد؟مگر استفاده از پتانسیلهای افرادی که قصدِ خدمت به این مرزوبوم را دارند نیازمند تائیدیه گرفتن از کسانی است که سالهاست بر عرصه های مختلف مدیریت می کنند؟!اما سوالات و نکاتی جدی نیز در این میان وجود دارد که مهمترین آنها غیرممکن یا ممکن بودن ورود جوانان به عرصه در چنین فضایی است. پاسخ صریح عدم امکان است، باید گفت فراخوان قالیباف نشانه ای است جدی بر عدم امکانِ ورود حقیقیِ جوانان به عرصه سیاسی کشور و نمایشی بیش جهت در قدرت ماندن حلقه های فعلی نیست. این فراخوان اهتمامی جدی نیست، بلکه تنها مجموعه کلماتی است برای بازی با اذهان، سرگرمی و انعکاس در رسانه سرگرمی سازی که مهم ترین وسیله بازی های اخیر سیاسی است.ریشه فکریِ این رویکرد بی میلی به حضور جوانان و محال بودن جوانگرایی بازمی گردد در غیراینصورت چه نیازی به فراخوان صادر کردن برای بدیهی ترین امرِ انسانی؟!</description>
                <category>سحر دانشور</category>
                <author>سحر دانشور</author>
                <pubDate>Sun, 23 Jun 2019 01:14:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتفاق، روبرتو باجو، من و زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@sindal/%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82-%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%B1%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%AC%D9%88-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-tahzlnu0ad75</link>
                <description>از فوتبال چیزی نمی فهمیدم_هنوز هم نمی فهمم_ پدر و مادرم طرفدار برزیل بودند و عمویم ایتالیا! نمی دانم چرا سرِ فینال، دلم لیز خورد سمتِ ایتالیا و وقتی آن پنالتیِ لعنتی با آن فاصله، تیرک بالای دروازه را طی کرد و باجو اینطور مغموم و اندوهناک ایستاد و سوژه عکاسها شد، ضربان قلبم بالا رفت. چهارم ابتدایی بودم و به یکباره و ناگهانی وسط بازی بزرگترها ظاهر شده بودم، دلم می خواست مثل آنها همه چیز را تحلیل کنم، آنقدر بحث ها پیچیده و تخصصی بود که فکر می کردم اوت شدنِ آن پنالتی حتما دلیلی ویژه و تخصصی دارد و منِ بچه از فهمِ آن عاجزم. هنوز با دیدن روبرتو باجو همان حس توی جانم می پیچد و بهتِ اوت شدنِ پنالتی وجودم را به بازی می گیرد و چراییِ آن اوت گوشه ذهنم چشمک می زند. فوتبال برایم همانجا شروع شد و همانجا تمام؛ در فینالِ جام جهانیِ ۱۹۹۴. اما سالها گذشت تا بفهمم خیلی از اتفاقهای زندگیِ آدم لزوما به تحلیل در نمی آیند و شاید اصلا تحلیلی نخواهند! خیلی از اتفاق ها اسمشان همین است، اتفاق و از قضا مهم، بعد از اتفاق است و روزهایی که در پی آن اتفاق می آیند. شوتِ روبرتو باجو اتفاق زندگیِ او و تیم ملی ایتالیا بود، شاید هزار و یک دلیل داشته باشد، شاید هم هیچ دلیلی، ولی مهم این است که روبرتو باجو بعد از سالها می گوید هنوز نتوانسته با حسرتِ جانکاه آن پنالتی کنار بیاید. روزهای بعد از اتفاق ها مهمند...پ.ن: هیچ وقت فوتبالی نشدم ولی همیشه عاشق ایتالیا ماندم و بدون اینکه فوتبالش را ببینم و یا هرچیز دیگری دوست داشتم قهرمان جام جهانی شود. البته که مارادونا هم اسطوره ای است که نمی توان دوستش نداشت، حتی اگر فوتبال را هم نشناسی.</description>
                <category>سحر دانشور</category>
                <author>سحر دانشور</author>
                <pubDate>Fri, 07 Jun 2019 01:13:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرمان &quot;انسانی_جهانی&quot; مبارزه با صهیونیسم</title>
                <link>https://virgool.io/@sindal/%D8%A2%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B5%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%B3%D9%85-zqdkjcazd8nj</link>
                <description>در  خرداد ۱۳۵۱ سه ژاپنی با پرواز ایرفرانس وارد فرودگاه لد در فلسطین اشغالی شدند.ساعت ۱۰ و بیست دقیقه شب، چمدانهای خود را تحویل گرفتند. اسلحه های خود را بیرون آوردند و شروع به شلیک نمودند. آنها پنج نارنجک پرتاب کردند که سه تا به سوی هواپیماها، یکی به قسمت گمرک، و پنجمی به سوی ماشینها پرتاب شد. این عملیات به کشته شدن ۲۱ صهیونیست و مجروحیت بیش از ۸۰ تن منجر شد.پس از پرتاب نارنجک از فرودگاه عقب نشینی کردند و در راه با گشتی اشغالگران در نزدیک زندان الرمله درگیر شدند. این درگیری هم به کشته شدن ۵ نفر از گشتی ها منجر شد که تعداد کشتگان در مجموع به ۲۶ نفر افزایش پیدا کرد.دو نفر از آنها به نامهای تویوشی اوکودیرا (باسم) و یاسوکی یاسودا (صلاح) جان خود را از دست دادند و کوزو اوکاموتو هم به اسارت درآمد.او در بازجویی ها گفت که از ارتش سرخ ژاپن است و این عملیات در چارچوب مبارزه با صهیونیستها و امپریالیسم بین الملل انجام شد که با برنامه ریزی و مشارکت جبهه ملی آزادی فلسطین بود.در ۳۰ اردیبهشت ۱۳۶۴ و بعد از ۱۳ سال اسارت، کوزو اوکاموتو در عملیات بزرگ تبادل اسرا که جبهه ملی آزادی فلسطین انجام داد آزاد شد.در ۲۷ بهمن ۱۳۷۵ نیروهای امنیتی لبنان به منزل امیه عبود در جب جنین یورش برده و کوزو اوکاموتو و پنج ژاپنی دیگر را به جرم ورود غیر قانونی بازداشت کردند که سه سال در لبنان زندانی بودند.اکوموتو در حال احترام به سیدحسن در یک مراسمدر دادگاه وقتی از کوزو اوکاموتو علت سفر به لبنان و استفاده از پاسپورت تقلبی را سوال کردند گفت: پس از عملیات لد تصور کردم دیگر شهروندی عربی هستم و می توانم در هر جایی از سرزمینهای عربی ساکن شوم. اما استفاده از پاسپورت تقلبی به خاطر تحت تعقیب بودن از سوی پلیس ژاپن و اینترپل به علت عملیاتمان در فلسطین اشغالی بود.پس از پایان محکومیتشان آنها را به ژاپن دیپورت کردند که در آنجا به تهمت تروریسم بین المللی مورد محاکمه قرار گرفتند بجز کوزو اوکاموتو که توانست پناهندگی سیاسی از لبنان بگیرد.او در مدت اقامت در لبنان مسلمان شد و زبانهای انگلیسی، عربی، عبری، چینی و روسی را به خوبی صحبت می کند. دولت لبنان به دلیل عملیاتش علیه دشمن صهیونیستی و اسارت و شکنجه در زندانهای دشمن، به او پناهندگی سیاسی داد و هنوز ژاپن خواستار پس گرفتن و محاکمه او است.</description>
                <category>سحر دانشور</category>
                <author>سحر دانشور</author>
                <pubDate>Fri, 31 May 2019 12:41:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کابوس ها همیشه بیدارند</title>
                <link>https://virgool.io/@sindal/%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D9%87%D8%A7-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-wwvjwrwimktn</link>
                <description>دوربینِ دیشب، وقتی تصویر خبرنگاری که از تسلیم شدنِ محمدعلی نجفی حرف می زد را ضبط می کرد و در پس زمینه کادر اجازه می داد شاهد صحنه چای خوردنِ مردِ تسلیم شده باشیم، یکی از ترسناک ترین و تکان دهنده ترین صحنه های عمرم را می ساخت. آن کادر و صحنه عجیب در نهایت بی رحمی به چشم های ما زل زده بود و وقیحانه از فروغلتیدنِ یکی از چهره های سیاسیِ کشور حرف می زد. دلم برای نجفی سوخت، وقتی چای می خورد قلبم تند تند می زد و وقتی روبروی خبرنگار از شرایط منجر به قتل حرف می زد استرسم بیشتر شد و دلسوزی ام شدیدتر. این مرد می توانست قوه عاقله همه باشد، در بالاترین مسندهای تصمیم گیری برای یک کشور. اسلحه در دستان قوه عاقله و تصمیم گیر ما چه تصویری را می سازد؟ چه معنایی می تواند در این صحنه نهفته باشد؟! وقتی دوربینِ زوم شده روی تصویر قوه عاقله اسلحه به دست را به خاطر می آورم، بیشتر می ترسم! آن دوربین چه نقشی در این بازی و تصویر دارد؟ انذار می دهد؟ خبر می دهد؟ بشارت بخش است؟ تاسف بار است؟ هولناک است؟! بله... گمانم این است که هولناک است. دوربین  نه انذار می دهد، نه بشارت بخش است و نه خبری است، آن دوربین در کمال بی شرمی در پی تزریقِ هیجان به مخاطب است و مخاطب از تلفیق سیاست، سکس و جنایت لذت بیشتری می برد و بیشتر هیجان زده می شود. مخاطب بسیار به وجد می آید، درست مثل صحنه نبرد گلادیاتورها.به دست گرفتن اسلحه توسط قوه عاقله به اندازه کافی هولناک هست، لطفا با آن دوربین لعنتی هولناک ترش نکنید. </description>
                <category>سحر دانشور</category>
                <author>سحر دانشور</author>
                <pubDate>Wed, 29 May 2019 13:47:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش علی نصیریان</title>
                <link>https://virgool.io/@sindal/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%86%D8%B5%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-jka86oyatcix</link>
                <description>فیلمنامه های سعید نعمت اله خاص خودش است، قصه هایش، کاراکترهایش، مناسبات کاراکترها و جهانی که به تصویر می کشد همگی ویژه خودش هستند و متفاوت با دیگران. وسط همه اینها، اما جنس دیالوگ نویسی اش جنس دیگری است، متفاوت با دیگر نویسنده ها، کلماتش غریبه اند و آشنا، چینش کلماتش عادی اند و غیرعادی، معمولند و نامعمول، رنگ و بوی شعر دارند و در عین حال به گونه ای عوامانه اند، لحنی آهنگین و کوچه بازاری... تا به حال بازیگران بزرگ و کوچک زیادی این دیالوگ ها را گفته اند، قبای شخصیت ها را به تن کرده اند و با زبانشان سخن گفته اند، برخی درخشان، برخی معمولی و برخی ضعیف! اما بازیِ همگی آنها یک ویژگی مشخص داشت: همه آنها تحت تسلط دیالوگ ها بودند، یعنی دیالوگ سوار بر آنها بود و لحن دیالوگ در لحن بازیگر(حتی بزرگترینهاشان) نشسته بود! اما امسال علی نصیریان که به حق باید استاد علی نصیریان خوانده شود برای اولین بار از میان تمام بازیگرانی که با نعمت اله کار کرده اند از زیر سایه سنگین دیالوگ های نعمت اله خارج شده و به آنها لحن ویژه خودش را داده است، به دیالوگها جان دوباره بخشیده، هر جمله را با چنان زیر و بمی ادا می کند که گویی جز نفس، کلمات و لحنِ جاندارِ این استاد حیرت انگیز بازیگری چیز دیگری در فیلم نفس نمی کشد و وجود ندارد، تو گویی اصلا این قلمِ نعمت اله نیست که بر کاغذ رفته است، رنگ و بوی دیالوگ های نعمت اله از میان آن جملات به کلی رخت بربسته و این نصیریان است که در تک تک واژه ها می دمد بهشان جان می بخشد! حالا می توان عیار بازیگری و هنر را شناخت، همین ظرایف اساتیدی این چنین ماندگار می سازند!پ.ن: مطلب صرفا توصیفی است از کارهای نعمت اله و نه بحث در خصوص خوب یا بد بودن آثارش.</description>
                <category>سحر دانشور</category>
                <author>سحر دانشور</author>
                <pubDate>Sun, 12 May 2019 21:41:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;روزی روزگاری&quot; در &quot;سکه تقدیر&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@sindal/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D8%B1-dpvjgpzwqmli</link>
                <description>&quot;سکه تقدیر&quot; تازه ترین اثرِ نعمت الله سعیدی است! به نظرم روزی روزگاری با آن قوتِ قصه، شخصیت پردازی ساخت و بافتِ فوق العاده ای که داشت، بررسی و تحلیلی مثلِ سکه تقدیر را کم داشت. نعمت الله سعیدی با آن قلم، فکر و نگاهِ ویژه، لذت بخش و آموزنده اش روزی روزگاری را یک بار دیگر به این دنیا آورد! گویا آن فیلم، آن تصاویرِ مانگار با این متنِ پرشور، ظریف و دقیق دوباره در حال نمایش است، اینبار اما روی میز تشریحی برای یاد گرفتنِ زیر و بمِ قصه و زندگی البته. از دیروز تابحال درگیر سکه تقدیرم و جرعه جرعه می نوشمش، با ولع و لذتی پایان ناپذیر. از میانِ تمام کتب و مقالات نعمت سعیدی، سکه تقدیر چیز دیگری است، خواندنِ همین یک کتاب از میان همه آثارِ او بسیاری ابعاد فکری و اندیشه ورزانه در خصوص عالم سینما، تصویر، قصه و متن را برای مخاطب روشن می کند.القصهسکه تقدیر بخوانید.</description>
                <category>سحر دانشور</category>
                <author>سحر دانشور</author>
                <pubDate>Sun, 05 May 2019 20:15:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جوکی به نام جشن امضای کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@sindal/%D8%AC%D9%88%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AC%D8%B4%D9%86-%D8%A7%D9%85%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-ohpewslnwjlv</link>
                <description>هنوز نمی فهمم و نمی دانم این صیغه امضای کتاب توسط نویسنده، چه صیغه ای است! یا عکس گرفتن با چهره هایی که مثلا معروفند. اگر محتوای کتاب ارزشمند است، چه نیازی به امضای نویسنده؟! آن امضا چه کارکردی دارد و چه دردی از مخاطب دوا می کند؟! از نویسنده ای که کتاب را امضا می زند، لابد دردی دوا می کند، دردی مثل میل در چشم بودن، خودمشهور و خودمحبوب پنداری؛ ولی آن مخاطبی که توی نمایشگاه صف می کشد تا از نویسنده امضا بگیرد به چه چیز فکر می کند؟! به گمانم نویسنده ها و اهالی فرهنگ خودشان دارند با این بازیها به ضد خودشان بدل می شوند، به عناصری ضدفرهنگ و یا حتی شومن هایی با ژست اندیشه!</description>
                <category>سحر دانشور</category>
                <author>سحر دانشور</author>
                <pubDate>Sat, 04 May 2019 17:55:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا فارس به علت خیرخواهی بازی خورد؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@sindal/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%84%D8%AA-%D8%AE%DB%8C%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF-mhbxsbc2he3d</link>
                <description>بعد از انتشار خبرِ سهمیه بندی بنزین و تکذیبِ وزارت نفت، خبرگزاری فارس متنی را برای توضیح ماوقع منتشر کرد که حکایت از بازی خوردنش می داد! اما سوال این است که فارس تنها و تنها به علت &quot;خیرخواهی&quot; خبری را که خودش هم در متن منتشره تلویحا به عجیب، خلاف رویه معمول و یا مشکوک بودن جریان انتقالش به خبرنگار فارس، تاکید می کند، منتشر کرده است؟! به گمانم اینطور نیست و خیرخواهی و یک سری نشانه تنها دلیل انتشار خبر نبوده و نیست، بلکه مسئله مهم &quot;عطشِ اول بودن در انتشارِ اخبار&quot; است که باعث میشود یک خبرگزاری چنین به دام بیفتد، عطشی که در رقابتِ نفس گیرِ خبرگزاری ها برای گرفتنِ کلیک تنها و تنها به ذبح مخاطب، اندیشه و کنشگری اش بدل می شود. بازی خوردنِ فارس در ماجرای سهمیه بندی بنزین نشان داد، نه تنها مخاطب که حتی خودِ رسانه هم روزی می تواند قربانی عطشِ عجیبِ جریانِ خبر در جهان امروز شود! البته این ماجرا از نکته دیگری نیز پرده برداشت و آن اینکه این نقطه ضعف برای بسیاری آشکار شده و می تواند در دراز مدت بازی های رسانه ای را به عرصه های جدیدی وارد کند! عرصه هایی که مثل همیشه اولین و آخرین قربانیشان مخاطبین هستند.</description>
                <category>سحر دانشور</category>
                <author>سحر دانشور</author>
                <pubDate>Fri, 03 May 2019 20:53:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عصر جدید رسانه در وضعیت الاکلنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@sindal/%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D8%B6%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D9%84%D8%A7%DA%A9%D9%84%D9%86%DA%AF-x58kwzmo7swk</link>
                <description>برنامه «عصر جدید» محصول کیست/چیست؟!پاسخ اول: «احسان علیخانی» پیشانیِ این برنامه است، کسی که مخاطبینِ «ماه عسل» چندین سال است همراه با او پایِ قصه های زندگیِ «مردم» می نشینند. برنامه و قصه ها حاوی پیام های مختلف اند، اخلاقی، معنوی، مادی، آموزنده، عبرت انگیز، انذاردهنده و...! اصطلاح «پیام» نسبتِ مستقیمی با «جغرافیای زمانیِ» تولید و پخش برنامه دارد: «ماهِ مبارکِ رمضان». مخاطب در این «ماه» فردی است در مسیر کمال که باید با برنامه های مختلف یاری اش داد-البته این یاری در ماه محرم و دیگر مناسبت های خاص نیز تکرار می شود!- علیخانی در مسیری متفاوت از دیگر برنامه سازان با تکیه بر «مردم» و ظرفیت های فراوان، متنوع و خودمانیِ زندگی هایشان با «مردم» سخن می گوید. «مردم» دغدغه اصلیِ «ماهِ عسل» و احسانِ علیخانی اند، همان «مردم» در عصرِ جدید نیز دغدغه علیخانی اند و این بار روی سنِ بزرگِ «عصرِ جدید» به جای گفتن قصه زندگی شان، توانایی هایشان را به «نمایش» می گذارند. آنها در مقابل تعداد زیادی از مردم «بازی» می کنند تا رای داوران و مردم را کسب کنند. جغرافیای زمانی اما جغرافیای دیگری است، «پیامِ» خاصی محور برنامه نیست و آنچه اهمیت دارد سرگرمی است! «کمال طلبی» به «زمانِ» دیگری اختصاص دارد.سوال: مردم، مردمی دیگرند یا علیخانی، احسانِ دیگری است و یا همه چیز در گرو همان جغرافیای زمانی است؟!سوال اول هنوز بی جواب است و سوال دیگری از دل متن زاده شد.پاسخ دوم:سیاستگزاران/ سیاستگزاری و برنامه ریزان/ برنامه ریزی رسانه ملی و شبکه سه از «عصرجدید» حذف نشدنی است. سریال‌های مختلفِ مناسبتی و غیرمناسبتی، منابر اخلاقی، تبلیغات بازرگانی، تب تاب، برنده شو، سمت خدا، حالا خورشید و برنامه های دیگر خروجی همین سیاست ها هستند. سیاست ها و به تبع آنها برنامه ها بر اسبِ «زمان» می تازند و آنچنان سنگین می تازند، که «زمان» گاه ازشان عقب می ماند و حافظه مخاطبین به حافظه های لحظه ای و کوتاه مدت بدل می شود. چه می خواهم بگویم؟! تصور کنید در بیست و چهار ساعت چه میزان برنامه با چه محتواهایی می توان تولید کرد! همین بیست و چهار ساعت را در هفت روز هفته و سپس در 30 روز ماه و پس از آن در 365 روز سال ضرب کنید، حال شبکه های مختلف رسانه ملی را هم تصور کنید. این ظرفیت زمانی و این قالب های مختلف رسانه ای بستر مناسبی است برای انتقال پیام ها و ساخت برنامه هایی که هرکدام می توانند دیگری را نقض کنند، به سخره بگیرند و حتی لگدمال کنند! یک شبکه با تاسف از تسلط سرمایه و تبلیغات بر رسانه های غربی بگوید و شبکه ای دیگر در همان لحظه قرعه کشیِ «برنجِ دانه بلند محسن» را به صورت زنده پخش کند و شبکه ای دیگر در همان لحظه پیامِ اخلاقی برای یاریِ فقرا نمایش دهد؛ ساعتی بعد هرکدام از شبکه ها جای دیگری را بگیرد و پیام ها دست به دست شوند. در چنین حجم گسترده ای کدام مخاطب می تواند دقیقا به خاطر بیاورد کدام پیام را دریافت کرده و کدام پیام اولویت اساسیِ رسانه ملی است؟! حافظه مخاطب به قد همان لحظه است، البته اگر بتوان از حافظه سخن گفت.سوال: سیاست گزاران/سیاست گزاری رسانه ملی مسئول کدام یک از آن برنامه هاست؟!دو سوال پیش هنوز بی جوابند و سوال دیگری از دل متن زاده شد.پاسخ سوم:«سیاست گزاران/سیاست گزاری»، «علیخانیِ ماه عسل» و «علیخانیِ عصرجدید» همگی بخشی از شرایطند! به بیان بهتر هم بخشی از شرایطند و هم تحت تاثیر شرایط. شرایطی که در تمام یادداشت های گذشته از آن سخن گفته ام، شرایط حاکم بر انسانِ امروزِ ایرانی در ساحتِ رسانه موجب ایجاد وضعیتی شده است که من آنرا «وضعیت الاکلنگ» می نامم. احسانِ علیخانی در «وضعیتِ الاکلنگ» هم «ماه عسل» می سازد و هم «عصرجدید»! قصه های «زندگی مردم» در این وضعیت وسیله انتقال «پیام» می شود و «توانایی های» ایشان وسیله «سرگرمی»!«وضعیت الاکلنگ» کلماتِ حمله به غرب، رسانه ها و سیاست گزاری های غربی را در گسترده ترین شکل ممکن تولید می کند و در عین حال در برنامه سازی در تسلیم ترین حالت ممکن نسبت به برنامه های همان غربِ مورد اشاره اش ظاهر می شود، بی شک برنامه های زیادی را با عنوان «تقلیدی» به خاطر می آورید.در «وضعیتِ الاکلنگ» کلمه در جهت منافع ملی، فرهنگ ملی، اقوام ایرانی، اهمیت اخلاق و ادب و قناعت و و و زیاد تولید می شود، اما معدود برنامه هایی مبتنی بر همان کلمات ساخته می شود، در عوض وزنه برنامه سازی در سمتِ کلماتی که به زبان نمی آیند و یا جهتِ تقبیح بر زبان رانده می شوند سنگین تر است.  در «وضعیت الاکلنگ» مردم همان مردم اند، علیخانیِ ماه عسل همان علیخانیِ عصر جدید است، سیاست گزاران/سیاست گزاری جایگاه خودش را دارد و زمان در جای خودش قرار گرفته است، همه اینها بخشی از وضعیتِ انباشت و تورم کلمه اند که از مقطعی شعار می شود و در ساحت رسانه اینگونه «الاکلنگ»ی ظاهر می شوند. در «وضعیت الاکلنگ» همه چیز رنگ و بوی نمایش می دهد و اعتمادِ مخاطب به تدریج فرو می ریزد.«عصرِ جدید» اما شاخصی مهم در فضای فعلی دارد که می تواند محل تامل جدی قرار بگیرد. «عصرِ جدید» برخلافِ وضعیتِ «غیرصادق» و «نمایشیِ» فعلی «صادق» است، با خودش و مخاطب روراست است، در جزئیات و کلیات تقلید از برنامه های «غربِ سیه روی!» است-هرچند بسیاری برنامه های دیگر نیز تقلید از غرب اند-، در دوره مدیریتِ «بسیجی ترین مسئول یکی از شبکه های رسانه ملی» ساخته می شود، مردم را به بازی می گیرد و مهم ترین نکته اینکه نامی که برمی گزیند ناظر به «روزگاری» است که در راه است و او وعده اش را می دهد. این نام، نامی تامل برانگیز برای برنامه ای است که یکی از مهم ترین برنامه سازانِ رسانه ملی تولید کرده است. گویا برنامه ساز/سیاستگزار/مدیر رسانه محترم آگاهانه یا ناخودآگاهانه خواهانِ خروج از «وضعیتِ الاکلنگ» است و روزگاری را می طلبد که لباسِ نمایش را از تن بدرآورد و آنچه هست و دوست دارد را به زبان بیاورد.آیا رسانه ملی به واقع در پی ورود به عصرِ جدید است؟!پ.ن: حس کردم باید این مطلب را عطف به پست قبل اینجا بیاورم!</description>
                <category>سحر دانشور</category>
                <author>سحر دانشور</author>
                <pubDate>Tue, 30 Apr 2019 20:27:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پدیده بشیرِ انقلاب</title>
                <link>https://virgool.io/@sindal/%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-smsupmqfyjtu</link>
                <description>این تصویرِ خروجیِ دانشگاه امام صادق(ع) است، نشسته بر میز داوریِ!!!!! عصر جدیدِ رسانه، دانشگاهی که قرار بود پشتوانه تئوریک انقلاب اسلامی و نظام باشد. این تصویر نشانی است از آغاز یک دوران مهم و البته دکتر بشیر حسینی خروجیِ این دانشگاه است برای مسیری که گویا در پیش است! پ.ن: فروکاستن پدیده ها را نمی پسندم، اما این یکی نه تنها به نظرم فروکاستن نیست، که بسیار هم گویاست. آمدم فقط همین را بنویسم.بعد نوشت: اگر عصر جدید را آغاز دوران جدید ابتذال رسانه بدانیم(که می دانم) جالب ترین وجه ماجرا حضورِ خروجیِ دانشگاهی در این برنامه است که قرار بود برای انقلاب اسلامی تئوریسین تربیت کند.... تناقض است این ماجرا یا مسیرِ واحدی پیش روست؟!</description>
                <category>سحر دانشور</category>
                <author>سحر دانشور</author>
                <pubDate>Tue, 30 Apr 2019 16:00:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمانِ متوقف شده</title>
                <link>https://virgool.io/@sindal/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%82%D9%81-%D8%B4%D8%AF%D9%87-aaqhb1qtmdm1</link>
                <description>بچه که بودم_حالا یادم نیست دقیقا کی، چون بچگیِ آدم می تواند تا همین دو روز پیش هم باشد خب_ فیلمی دیدم که نه اسمش یادم مانده، نه قصه اش و نه اول و آخرش و از قضا همیشه در تمام عمرم دلم می خواسته دوباره ببینمش و چون هیچ چیزش یادم نمانده، خواستنم به توانستن نرسیده! همان فیلم صحنه ای داشت که در تمام سالهای گذشته یک گوشه دنج از ذهن و روحم را اشغال کرده و هرچند وقت یکبار، توی خواب یا بیداری سروکله اش پیدا می ش۸ود و با یک چشمک ریز می بَرَدَم به عوالم فیلمِ گم شده زندگی ام. ماجرای صحنه به متوقف شدن زمان برمی گردد! پسرکِ فیلم به گمانم ساعت خاصی داشت که میتوانست زمان را متوقف کند، وقتی زمان متوقف میشد، همه چیز و همه کس خشکشان میزد، حتی برگهای پاییزی که در حال فروریختن از درختها بودند بین زمین و آسمان می ماندند! همه چیز متوقف میشد ولی زندگی به گمانم وجود داشت... وقتی بعد از مدتها به وبلاگ قدیمی خودم و رفقا سر زدم، حس کردم همان پسرک ساعتش را دست گرفته و با یک فشار کوچک زمان را متوقف کرده روی سال ۱۳۹۴! همه وبلاگها توی آن محدوده زمانی مانده بودند...انگار زمان مرده باشد و زندگی مانده و سرِ پا! راستش دلم خواست برگردم آنجا، بعد از آنجا هیچ جا برایم خانه زندگی نشد! دلم خواست درِ خانه ام را باز کنم، گردگیری اش کنم و دوباره سرِ پا کنم آن مجازآبادِ دوست داشتنی ام را. بگذار همه در اینستا و توئیتر و گوگل پلاس و تلگرام خوش باشند، هیچ کدام از آنها دلم را مثل وبلاگ و مثل امروزنوشت اهلی نکرد، همه شان بعد از مدتی برایم رنگ باختند، حتی بقیه وبلاگهایی که بعدها سعی کردم تویشان نفس بکشم. دلم خواست اینجا را هم سرِپا کنم، شاید بهتر از بقیه مجازستان ها اهلی ام کرد... شاید!</description>
                <category>سحر دانشور</category>
                <author>سحر دانشور</author>
                <pubDate>Mon, 25 Mar 2019 22:34:33 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>