<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های sindokht.magazin</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sindokht.magazin</link>
        <description>مجله الکترونیکی سیندخت، روایت‌های دختران افغانستانی‌تبار ساکن در ایران||| کانال تلگرام برای دانلود فایل پی‌دی‌اف مجله: https://t.me/sindokhtmagazine</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 16:25:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/83761/avatar/f7pRJz.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>sindokht.magazin</title>
            <link>https://virgool.io/@sindokht.magazin</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آن پسره</title>
                <link>https://virgool.io/@sindokht.magazin/%D8%A2%D9%86-%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D9%87-n58eeg5e7g9t</link>
                <description>بر اساس زندگی سکینه 26 ساله، دختر افغانستانی ساکن قمنویسنده: فاطمه شریفی***زمستان بود و سگ را می‌زدی از خانه نمی‌کوبید از کجا تا کجای شهر پیاده لش‌کش کند تا سرِ کار. می‌رفتم؛ با یک قابلمه غذای شب‌مانده که توی مسیر رفت، سنگین و ساکت بود و توی مسیر برگشت بی‌مغز و پرصدا. می‌خواست از پلاستیک پر بزند بیرون. زیر چادر عربی نگه می‌داشتمش.می‌رسیدم به کارگاه دست‌هام یخ‌سوز و سرخ بود. اولین نفر بودم که کلید می‌چرخاندم. می‌پریدم اول کار اجاق را روشن می‌کردم محض گرما. می‌نشستم پشت چرخ و بدوز. تا یکی دو ساعت که آهسته آهسته بچه‌ها می‌آمدند و کارگاه پُر می‌شد. بعد نوبت هر کی بود می‌رفت و کتری را می‌گذاشت روی اجاق برای چای چاشت. شش نفر بودیم. دو تا دختر، دو تا زن، یک پسر، یک پیرمرد. همه از دم تُرک الا من. اُفت بود یا عادت یا ندانستن، نمی‌دانم؛ ولی دم به تله نمی‌دادم که بامیانی حرف بزنم. مثل خودشان بودم. چای خوردن که تمام می‌شد یکی یکی قابلمه‌های کوچک غذا را می‌گذاشتیم روی تک شعله‌ی اجاق. نوبتی هر دیگ یک بو داشت. یکی استامبولی داشت، یکی بادمجان، یکی کوفته. پیرمرده ظهرها می‌رفت خانه ولی پسره می‌ماند و &quot;یرولما و یومورتا&quot; آب‌پز می‌کرد.جنس‌های تریکو را جمع و جور می‌کردیم از وسط کارها تا جا به قدر یک جانماز باز شود. گرد می‌نشستیم دور یک روزنامه‌ی خط‌خطی کهنه تاریخ سرها کیپ تا کیپ. هر کس دست می‌چرخاند توی دیگ آن یکی لقمه می‌چید. آن پسره همیشه سرش توی دیگ من بود. مکرانی! و کچالو برایش فرقی نمی‌کرد، همه را از دم صاف می‌کرد و با پشت دست می‌کشید پشت لبش. می‌گفت: «سکینه خانم شما آشپزیت چوخ قشنگه.» بعد زیر زیرکی می‌خندید.چند باری چشم و ابرو آمده بود که چیزی بگوید ولی من صدای رادیو را زیاد کرده بودم. یک بار ایستاد جلوی در، موقع رفتن بود. لامپ‌ها را یکی یکی خاموش کردم و چادرم را کشیدم توی صورت و مشتم را از توی حلقه‌ی پلاستیک دیگ غذا رد کردم. آمدم در را قفل کنم که پرید جلوی پایم. کلی حرف زد و رژه رفت روی مخم. زن می‌خواست. زنی که سر به هوا نباشد و دلش به کارِ خانه بر بدهد و من از غذاهای خوشمزه‌ام معلوم بود که زن زندگی‌ام. سرخ و سفید شدم. در را قفل کردم و دویدم تا خود خانه.به معصوم گفتم که چه شده و نشده. چنان خندید که شانه‌هایش تکان خورد. فردایش دیگ غذا را از دست معصوم گرفتم و رفتم؛ اما دیرتر از همیشه. چادرم را از سرم برنداشتم، ایستادم کنار میز برش. دیگ را گذاشتم روی میز بعد بلند داد زدم:«اینا رو معصوم می‌پزه. خواهرم.» بعد از کارگاه زدم بیرون و دیگر آن‌جا نرفتم. رفتم یک کارگاه دیگر.حالا شب‌ها می‌روم تلگرام و پروفایل آن پسره را دید می‌زنم. فقط عکس غذا می‌گذارد.</description>
                <category>sindokht.magazin</category>
                <author>sindokht.magazin</author>
                <pubDate>Sat, 11 Apr 2020 10:53:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت‌های طعم‌دار</title>
                <link>https://virgool.io/@sindokht.magazin/%D8%AF%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%85%D8%AC%D9%84%D9%87-%D8%A7%D9%84%DA%A9%D8%AA%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D8%AF%D8%AE%D8%AA-ix9qozkkvnc6</link>
                <description>معصومه اميری، سردبیر▪️دی‌ماه است، در کابلم. سرد است. ده افغانی می‌دهیم و از کراچی‌وان یک لیوان سوپ می‌خریم. اوایل غریب بود و الان فکر می‌کنم بهتر! هم دست گرفتنش آسان‌تر از کاسه است و هم دیرتر سرد می‌شود در این هوای سگ مصب یخ! زن‌ها کمتر در ملأ عام چیزی می‌خورند و من این را بعد از مدت‌ها وقتی می‌فهمم که همراهم -دختری کم‌سن و سال- از شرم خوردن در خیابان سرخ شده است و سعی می‌کند به چشم‌ها که ممکن است نگاهش کنند نگاه نکند. اما می‌دانم آشپزی‌اش خوب است. بلد است صبح نمازش را که خواند و چایش را خورد خمیر درست کند و به نانوایی برساند و خمیرش را توی صف بگذارد. من بلد نیستم. نانم را می‌خرم و ساندویچم را هم لب خیابان گاز می‌زنم.▪️به آشپزی فکر می‌کنم که قرار شد بهانه‌ی روایت‌های این شماره مجله باشد. دوست داشتم این بهانه سرک بکشد به ذایقه‌های ما؛ به اینکه ما وقتی فرق می‌کنیم؛ وقتی شباهت‌مان به مادرهایمان کم می‌شود؛ اصلا وقتی شباهت‌مان به بچگی‌مان هم کمتر می‌شود به پختن و خوردن چطور فکر می‌کنیم؟ در افغانستان آشپزی هنری است در ایجاد تعادلی خوب بین مزه‌دار بودن و استفاده‌ی بهینه از منابع، از سوختی که گران است و برنج و روغنی که از پاکستان و ایران می‌آید و شاید به همین خاطر است که حیثتی‌تر است از چیزی که من در ایران دیده‌ام. شاید روزی در مجالی و مجله‌ای دیگر به این روایت‌ها هم پرداختیم اما در گزارشی برای این شماره باید بگویم روند دریافت روایت‌ها ایده‌آل نبود. که تقصیرش را می‌اندازم به گردن ضعیف بودن وجه دراماتیک موضوع این شماره، اما با این وجود آن‌ها که نوشتند خوب نوشتند و امیدوارم که مخاطبان هم دوستشان داشته باشند. من و تمام دوستان همکارم در این شماره بسیار خوشحال و بسیارتر ممنون خواهیم شد که از شما که این شماره را می‌خوانید بازتاب بگیریم.  ▪️موضوع شماره‌ی آینده عکس یادگاری است. منتظر روایت‌های دخترانه‌ای پیرامون عکس‌ها هستیم با این فرق که این بار روایت و بهانه‌اش را با هم می‌خواهیم.  هم عکس بفرستید و هم قصه‌اش را. شرط می‌بندم که شماره‌ی معرکه‌ای خواهد شد. عکس و روایت خود را برای ما ارسال کنید.</description>
                <category>sindokht.magazin</category>
                <author>sindokht.magazin</author>
                <pubDate>Sat, 11 Apr 2020 10:49:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دارِ مکافات است!</title>
                <link>https://virgool.io/@sindokht.magazin/%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%81%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-hkxumptpfj82</link>
                <description>بر اساس زندگی واقعی نرگس رضایی، مهاجر افغانستانی در ایران(اسم‌ها در این روایت، مستعار است)نوشته نجیبه فیروزی***سین‌دخت: نرگس خان‌زاده است. هر چند دوره خان و خانی گذشته، ولی به نظر می‌رسد هنوز برای ازدواج یک دختر خان‌زاده و بچه دهقان‌زاده اما و اگرهایی وجود دارد. حتی اگر آن پسر حالا دیگر خارجی شده باشد...***همیشه رویای رفتن به خارج را داشتم. باکلاس بودنش را که دیگر نگویم! با پسری در فضای مجازی آشنا شدم که اقوام‌شان را می‌شناختیم. اسمش عباس بود. بعدها فهمیدم دختری را زیر سر دارد. از قضا آن دختر هم در شهری بود که ما زندگی می‌کردیم و از همه مهم‌تر اینکه همدیگر را می‌شناختیم و سلام علیک داشتیم.رابطه‌ام با عباس هر روز صمیمی‌تر می‌شد و چت کردن‌هایمان بیشتر. حتی ایران هم که آمد، چند باری با هم بیرون رفتیم. بعد از یک سال و خورده‌ای، مدام از دوست دخترش ناله می‌کرد. از اینکه عقایدمان با هم متفاوت است. می‌گفت من با دین و مذهب میانه‌ای ندارم اما دوست دخترم از من می‌خواهد که باهم کربلا برویمروزها به همین منوال می‌گذشت. یک روز که چت می‌کردیم گفت: من از تو خوشم می‌آید! دوست دارم که باهم باشیم!ته دلم خوشحال بودم از این پیشنهاد! اما عذاب وجدان هم داشتم که نکند من باعث به هم خوردن رابطه‌شان شده باشد! ‎چیزی نگفتم. نمی‌خواستم چنین موقعیتی را از دست بدهم. حتی می‌خواستم همان موقع بله را بدهم ولی با خودم گفتم نکند فکر کند زیاد هول هستم! ‎بعد از چند روز معطل گذاشتنش،گفتم هر وقت با دوست دخترت به هم زدی آن موقع بیا!یک سال با هم از طریق اینترنت رابطه داشتیم و قرار بود به خواستگاری‌ام بیایند. ایران که آمد با خانواده‌ام صحبت کردم و قرار و مدار خواستگاری گذاشته شد. در مراسم خواستگاری وقتی فهمیدند که عباس و خانواده‌اش چه کسانی هستند، می‌خواستند سرم را از بدنم جدا کنند! با مخالفت شدید خانواده‌ام روبرو شدم. دلیل‌شان این بود که ما در افغانستان خان بودیم و این‌ها دهقان و مزدور! اگر می‌فهمیدند عباس به خاطر گرفتن پناهندگی، در کیسش گفته است که تغییر عقیده و مذهب داده است که دیگر هیچ! دیگر حتی به خانه هم راهش نمی‌دادند!برادرم همیشه می‌گفت وقتی برای چیزی آنقدر تلاش می‌کنی و نمی‌شود، رهایش کن! شاید به نفعت نیست. ‎بعد از چند بار خواستگاری آمدن و جواب رد شنیدن، عباس برگشت. ولی با هم چت می‌کردیم و هنوز ارتباط داشتیم. ‎چند مدت که گذشت دیر به دیر جواب پیام‌هایم را می‌داد. به بهانه اینکه درس و امتحان دارم. تماس‌هایمان کمتر و کمتر شد. آن آدمی که روزی ده بار با من تماس تصویری داشت و عکس‌هایم را به در ودیوار اتاقش زده بود، تبدیل به غریبه‌ترین شخص شد. همین مسائل باعث شد دعوایی بین ما به وجود بیاید که دیگر نه جواب تماس‌ها و پیام‌هایم را می‌داد و نه خبری ازش شد!یک ماه بعد ایمیلی برایم رسید. وقتی بازش کردم متوجه شدم از طرف عباس است. گفته بود ما به درد همدیگر نمی‌خوریم و برایم آرزوی موفقیت و خوشبختی کرده بود! ‎بعدها فهمیدم دوباره با همان دوست دختر قبلی‌اش جور شده و قرار است به خواستگاری‌اش بیاید و همزمان با یک دختر خارجی زندگی می‌کند! ‎دنیا دار مکافات است. شاید همان موقع اگر فکر می‌کردم پسری که دوست دختر قبلی‌اش را به خاطر من کنار می‌گذارد، می‌تواند من را هم کنار بگذارد کارم به اینجا نمی‌رسید.</description>
                <category>sindokht.magazin</category>
                <author>sindokht.magazin</author>
                <pubDate>Sat, 07 Dec 2019 20:42:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرورِ خارجی</title>
                <link>https://virgool.io/@sindokht.magazin/%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%B1%D9%90-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AC%DB%8C-nquka7jselwm</link>
                <description>نوشته‌ی: فیروزه مرادی***سین‌دخت: سهمِ لیلا از امیرحسین‌ها و علیرضاها پسری به نام سرور شد. یک قبول شده‌ی خارجی که می‌توانست رویاهایش را برآورده کند. اما همه ماجرا این نبود....***لیلا از آن دسته دخترهایی بود که رویش نمی‌شد به شمار‌ه‌هایی که از طرف پسرها به او تقدیم می‌شد، نه بگوید! اطرافش همیشه پر بود از علی‌رضاها و امیرحسین‌ها.حالا اگر یکی از این محترم‌ها، خارجی از آب درمی‌آمد، لیلا با تلاش وصف‌ناپذیری خودش را توی سینه و قلب و تمام اعضا و جوارح او جا می‌کرد. از اول هم نیتش از آن برادرهایی بود که قبولی‌شان را در فلان کشور گرفته‌اند. لیلا تا مرز ترکیه هم قانع بود. همیشه به او می‌گفتم: «خارج که نان و آب نمی‌شود!» ولی لیلا مصرانه جواب می‌داد: «هم نان می‌شود هم آب! یکی از آن خارجی‌ها را که داشته باشم به تمام آرزوهایم می‌رسم. فکرش را بکن! پایت را دراز کنی توی آب، آفتاب بگیری، برای گشتن در شهر نیازی نیست کرایه تاکسی بدهی، یا آن قدر منتظر اتوبوس بمانی که جانت از دماغت بزند بیرون، بلکه با یک ماشین شخصی می‌توانی ویراژ بدهی و از شدت حال، جیغ‌هایت را توی هوا بتکانی...»رویاهای لیلا برایم کمی عجیب بود. با ررفتن به خارج وکشورهای اروپایی مخالف نبودم ولی به نظرم این هم سختی خودش را داشت.زحمت‌های لیلا بی‌ثمرنماند. یک روز یک قبول شده‌ی آن ور آب‌ها، آمد به خواستگاری‌اش، لیلا هم چشم‌هایش را بست و&quot;بله&quot;را با یک جیغ محکم اعلام کرد.عقدکه منعقدشد، لیلا هم رژش را پررنگ‌تر کرد هم درکلاس زبان ثبت نام. ظاهرش درجات زیادی را چرخیده بود. مثل این که زمینه‌ی آن ور آب رفتن را، با دست در دست گذاشتنِ سرور فراهم کرده بود. سرور اسمی بود که لیلا از آن ابراز نارضایتی می‌کرد و دوست داشت نامزد خارجی‌اش را با اسم دیگری صدا بزند. اولین کاری هم که انجام داد، تغییر نام سرور بود. بعدها سعی می‌کرد مدل لباس پوشیدن او را هم طبق سلیقه‌ی خودش تغییر دهد. ناخشنودی لیلا از قیافه و استایل سرور به این خاطر بود که اصلا به خارجی‌های قبولی گرفته شباهت نداشت. اوایل سعی می‌کرد ظاهر ساختمان را چکش‌کاری کند ولی هر چه از نامزدی می‌گذشت گویا لیلا بیشتر در خود فرو می‌رفت. این را ازچشم‌های او می‌خواندم. مثل اوایل با شور و ذوق فراوان، ازخریدهایی که می‌کرد و جاهایی که می‌رفت برایم یک عالم حرف نداشت. احساس می‌کردم یک جای کار می‌لنگد. کلاس‌های زبانی را که انگار پرواز می‌کرد و می‌رفت را هم دیگر دست و پا شکسته شرکت می‌کرد.لیلا کم‌کم متوجه شد تمام خاندان سرورجان، یک جورهایی سطح پایین‌تر از تیپ و کلاس اوست. به زبان عامیانه گیریسِ زبانش کم‌کم بازشد. برایم از پرستیژ نداشته خانواده واقوام شوهری‌اش می‌گفت. از جوراب‌های رنگی که با شلوار لی می‌پوشیدند یا مانتوهای نارنجی رنگی که کمربند داشت. او اعصابش از بالا کشیدن شلوار سرور تا بالای ناف، به هم می‌ریخت. چیزی که بارها سعی کرده بود به سروربفهماند تا لباس‌هایش را کمی امروزی‌تر انتخاب کند.شور و نشاط اولیه دوره نامزدی درون لیلا نمی‌جوشید. برایش نگران بودم. حرف‌هایی که از دیگران به گوشم می‌رسید، از این قبیل بودکه: لیلا علاقه‌ای به نامزدش ندارد، شاید هم عقد را به هم بزند...</description>
                <category>sindokht.magazin</category>
                <author>sindokht.magazin</author>
                <pubDate>Sat, 07 Dec 2019 20:29:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فهیمه</title>
                <link>https://virgool.io/@sindokht.magazin/%D9%81%D9%87%DB%8C%D9%85%D9%87-rkytoeledycv</link>
                <description>بر اساس زندگی واقعی فهیمه (اسم مستعار) مهاجر افغانستانی ساکن قمنوشته‌ی: لیلا رجایی***سین‌دخت: نگرانی بابت خواستگار طبیعی است. اما اگر همان روز امتحان کنکور داشته باشی و خواستگار از در کشوری دیگر زندگی کند، حتما دغدغه و نگرانی بیشتر می‌شود. روایت فهیمه و ماجرای آمدن خواستگار خیلی تازه است. همین تابستانِ پارسال.***همیشه از بعضی شرایط خارج بدم می‌آمد. هیچ وقت فکر نمی‌کردم که شوهر خارجی قبول کنم! شنیده بودم مردم در خارج مشغولیت زیاد و قانون‌های بسیار سخت دارد. در هفته زن و مرد همدیگر را نمی‌بینند و کمتر فرصتی برای تفریح و استراحت دارند.تابستان سال نود و هفت بود که خانواده خلیل خواستگاری‌ام آمدند. یک روز که من و مادرم و خواهرهایم بازار برای خرید رفته بودیم پدرم زنگ زد. گفت: «بیایید! خانه مهمان می‌آید!»حدود نه یا ده صبح بود که پدر و مادربزرگ خلیل آمدند و خیلی دیر نشستند. من و هر دو خواهرم در اتاق بودیم. در هم‌کف سه اتاق داشتیم. با خودم می‌گفتم که چرا این‌قدر دیر ماندند؟ چرا نمی‌روند؟ ما که با این‌ها ارتباطی نداریم که یک‌ دفعه شنیدم: «ان‌شاالله قسمت باشه خانه‌تان بزرگ است و نیاز به تالار هم نیست!»خانه مال خودمان نبود و مستأجر بودیم. خانه دربست، دو طبقه که هر طبقه با پله‌ها به حیاط مشترک‌شان وصل می‌شد.وقتی که رفتند، برادر بزرگم طاهر آمد. گفت: «فهیمه برای تو خواستگار آمده بود.»تلویزیون روشن بود. برادر کوچکم محمد برنامه کودک تماشا می‌کرد. همه داشتیم چای می‌خوردیم. مادرم با عینک پوش پُشتی می‌دوخت. من و سحرناز داشتیم قصه می‌کردیم. فاطمه مدل آرایش چشم و ابرو در گوشی‌اش نگاه می‌کرد و فردایش قرار بود دو تا عروس آرایش کند.دو روز بعد پدرم داشت در مورد خواستگاری صحبت می‌کرد. می‌گفت: «آنها بیایند اگر پسند کردی خوب اگر هم نخواستی کاری ندارد، جواب رد می‌دهیم!»مادرم ساز مخالف می‌زد. می‌گفت: «فهیمه هنوز بچه است! تازه هجده سالش شده! این از خانه داری چه می‌فهمد؟»پدرم آقاخلیل را کم و بیش می‌شناخت. گفت: «تا جایی که من می‌شناسم، تا وقتی اینجا بود پسر خوب و ساده‌ای بود. اما الآن که سویدن رفته خدا می‌داند چطور است و چقدر تغییر کرده؟»شنیدم خلیل در سویدن در یک شرکت مواد غذایی کار می‌کرد. بعد ازمشورت قرار شد خواستگاری بیایند وفردای آن روز آمدند.به فاطمه گفتم: « نمی‌شه امروز نری آرایشگاه؟»«نه بخدا! کاش می‌شد! استادم ناراحت می‌شه. از قبل هم خبر ندادم که نمی‌آم. همراهان عروس هم زیاده باید به موقع کارشان تمام شود.»ساعت ده صبح خانواده آقا خلیل آمدند. مادرش در سویدن بود و پدرش با مادربزرگش آمده بود. خلیل تی‌شرت قرمز با شلوار لی و جوراب ساق کوتاه پوشیده بود. قدش نه خیلی کوتاه و نه خیلی بلند بود؛ پوست سفید و هیکل مناسبی داشت. من لباس ماکسی بلند سفید با گل‌های رنگی پوشیده بودم، اما چون چادر پوشیده بودم لباسم پیدا نبود. سحرناز که داشت به من کمک می‌کرد گفت: «چقدر این آرایش ملایم با چادرت بهت میاد، سفید بودی سفیدتر شدی! مژه‌هات منو کشته!»«خوشگل شدم؟»«بله که خوشگل شدی!»«ولی خیلی استرس دارم! چطوری چای ببرم خجالت می‌کشم!»ولی در فکرم مدام می‌چرخید که اگر خارج برم چی عوض خواهد شد؟ چای تعارف کردم. بعد در گوشه‌ای از مجلس نشستم. از برادر و مادرم به خصوص از پدرم خیلی احساس خجالت داشتم.آقا خلیل هر بار که پیاله چای خود را بالا و پایین می‌برد یک گوشه چشمی هم سمت من داشت. منم داشتم آب می‌شدم زیر سنگینی نگاهش. مادربزرگش مدام قربان صدقه من می رفت. می‌گفت: «ماشاالله به دخترم! چه صورتی، چه قدی چه حیایی، ماشاءالله!»بعد از صحبت‌های بزرگان قرار شد من و آقاخلیل باهم صحبت کنیم. آقاخلیل جلوی پنجره کنار میز نشست و من هم کنار کمد قهوه‌ای روبرویش نشستم. تمام وجودم را استرس گرفته بود. انگار قلبم می‌آمد تو دهنم. می‌گفتم کاش زودتر تمام شود و از این اتاق بیرون برویم. خلیل چند سال پیش از ایران به اروپا رفته بود. اینجا خیاطی می‌کرد. گفت: «زن زندگی‌ام می‌خواهم کسی باشد که درکم کند. احترام فامیلم را نگهدارد، زندگی بالا و پایین دارد. زنی نباشد که تقی به توقی بخورد، بگوید تحمل ندارم.»من هم گفتم: «من باید درس بخوانم به آرزوهایم برسم. دوست دارم زندگی آرام و پر از عشق و محبت داشته باشم. دوست ندارم با خانواده‌ات زندگی کنم. به کسی هم اجازه نمی‌دهم به زندگی‌ام دخالت کند! باز هم فکرهایم را می‌کنم.»بعد از مشورت استخاره گرفتیم. استخاره قرآن عالی آمد و نظر همه به اتفاق اوکی بود. من هم حیران و مردد بودم. با خودم می‌گفتم من که خیلی خلیل را نمی شناسم. اگر آنجا رفته و غیرتش را قورت داده باشد چی؟ و یا سر قول‌هایش نماند چکار کنم؟ باز با خودم می‌گفتم هر چه باشد آنجا خیلی بهتر از ایران هست! خلیل هم ظاهرا آدم خوبی معلوم می‌شود و استخاره هم که خوب آمده.روز عقدم خیلی روز بدی بود پر از استرس و هیجان قلبم تند تند می‌زد. از یک طرف امتحان کانکور داشتم. از طرفی هیاهوی عقد و دنیای جدید. از امروز باید پا به یک زندگی جدید می‌گذاشتم و از طرف دیگر از درد کمر به خود می‌پیچیدم. کاش امتحان امروز نبود یا خواستگاری. مطمئن بودم امروز امتحانم را خراب می‌کنم. صبح زود امتحان کانکور را دادم ولی اصلا رضایت بخش نبود.در اتاق داشتم از شدت درد گریه می‌کردم. شاید هم به خاطر درد نبود. به خاطر امتحانی بود که داده بودم. خودم هم نمی‌فهمیدم دلم از چه گرفته که برادرم طاهر در را باز کرد گفت: «چرا گریه می‌کنی؟»«هیچی، همین‌طوری!»«نکنه پشیمان شدی؟»«نه»«اگر پشیمان شدی هنوز هم دیر نشده می توانی جواب بدهی؟»باز هم گفتم: «نه»بعدازظهرش عقدم را خواندند. از آنروز دیگه رابطه عاشقانه من و آقاخلیل شروع شد، بیرون رفتن‌ها و خرید رفتن‌ها. اوایل از اینکه کنارش بنشینم و یا از دستش بگیرم خجالت می‌کشیدم کم‌کم دیگر برایم عادی شد.آقا خلیل بر عکس فامیل‌هایش که اهل دروغ و کلک‌اند، خیلی ساده و صادق هست. به روزهای خوبی که در پیش رو دارم فکر می‌کنم. خوشحالم که خارج شوهر کردم. شنیده‌ام آنجا مهاجران خیلی راضی هستند. بیمه داریم و پیشرفت بهتری خواهیم داشت. من و آقا خلیل به هم قول دادیم که با هم درس بخوانیم. دوست داریم گواهی‌نامه سویدنی را بگیریم و صاحب‌خانه بشویم. خلیل می‌گوید: «دوست دارم آهنگ هزارگی بخوانم!»</description>
                <category>sindokht.magazin</category>
                <author>sindokht.magazin</author>
                <pubDate>Fri, 15 Nov 2019 15:40:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منتظرم ببینم چه می‌شود!</title>
                <link>https://virgool.io/@sindokht.magazin/%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%85-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-cwv31xlazdyk</link>
                <description>بر اساس زندگی واقعی زهرا مهاجر افغانستانی ساکن تهران-استانبولنوشته‌ی: سمیه کابلی***سین‌دخت: شش سال در تهران و سه سال در ترکیه، مجموع سال‌هایی است که زهرا در نامزدی و انتظار مانده. البته زهرا دو بار نامزدی را تجربه کرده است. اول با پسرعمویش و بعد با شوهری از انگلستان...***در یکی از پارک‌های استانبول می‌بینمش. تنها نشسته است و با تلفن حرف می‌زند. از ظاهرش می‌فهمم که تُرک نیست ولی نمی‌دانم ایرانی است یا افغانستانی؟ نزدیک‌تر که می‌روم لهجه‌ی دری‌اش همه چیز را مشخص می‌کند، آن طرف‌تر روی نیمکت دیگری می‌نشینم و صبر می‌کنم صحبت‌هایش با تلفن تمام شود، وقتی تمام می‌شود نزدیک می‌روم و سلام می‌کنم. با خوش‌رویی جوابم را می‌دهد و کنارش می‌نشینم. صحبت‌های معمول را می‌کنیم که چند وقت است این‌جاست و چه کار می‌کند و ... که حرف‌ها می‌رسد به داستان آمدنش. معلوم است دلش پر است. مخصوصا بعد از تلفنی که چند دقیقه‌ی پیش داشت و دلش را پُرتر کرده بود.شروع کرد:تهران زندگی می‌کردیم. دو خواهر و دو برادر. وقتی به کلاس هشتم رسیدم پسر عمویم آمد خواستگاری. پدر و پدربزرگم قبول کردند و ما نامزد شدیم. شرط گذاشتند تا دوازده را تمام کردم عروسی نگیرند. همان هم شد و ما چهار سال نامزد ماندیم. بعد از چهار سال آمدند برای گپ‌های عروسی و ....، این‌بار نوبت مادرم بود از هیچ چیز کوتاه نمی‌آمد. بهترین خرید و طلا را می‌خواست. خانه و وسایل خوب، خلاصه همه چیز سنگین، به حرف هیچ کس هم گوش نمی‌داد. همین طور شد که ما دو سال دیگر هم نامزدی‌مان طول کشید.یک سالی می‌شد فیس‌بوک داشتم و در بین دوستان فیس‌بوکی‌ام یک پسر بود که گاهی با هم گپ می‌زدیم، انگلستان زندگی می‌کرد و یک روز پیام داد که می‌خواهد ایران بیاید و می‌خواهد من را هم ببیند. اولش قبول نکردم. می‌ترسیدم. ولی کم‌کم نرم شدم و بعد از آمدنش به ایران در یکی از پارک‌های تهران با هم قرار گذاشتیم و هم‌دیگر را دیدیم. همان یک دیدار اول کار را خراب کرد و باعث شد او را با نامزدم مقایسه کنم. بچه‌ی خوش قد و قیافه‌ای بود. از همه مهم‌تر زبان چربی داشت! برعکس نامزدم که ساکت بود. چند دفعه‌ی دیگر همدیگر را دیدیم و دفعه‌ی آخر گفت که می‌خواهد بیاید خواستگاری! گفته بودم که نامزد دارم و از 6 سال نامزدی‌مان و همه قضایا خبر داشت. برای همین می‌گفت: «نامزدت به درد نمی‌خورد و رهایش کن!»دل را به دریا زدم و به مادرم گفتم. اولش جنگ کرد و بعد که فهمید خارج زندگی می‌کند و وضع مالی‌اش خوب است در خانه قیامتی برپا کرد و سر آخر نامزدی من و بچه کاکایم به هم خورد و خیلی زود دیدم که عروسی‌ام هست با همین بچه‌ی خارجی. یک ماه بعد عروسی همراه خواهر شوهر و خانواده‌اش راهی ترکیه شدیم. چون می‌گفت: «از اینجا رفتن آسان‌تر است.»با یک ساک لباس به سمت ترکیه آمدم و تمام خریدها و طلاها ماند پیش مادرم. حالا سه سال می‌شود ترکیه هستم و هنوز که هنوز است رفتنم معلوم نیست. در این سه سال یک بار از انگلیس آمده و من همراه خواهرش و شوهرخواهرش و بچه‌هایشان زندگی می‌کنم.قصه‌اش که تمام می‌شود، می‌گوید: «فعلا باید منتظر باشم که چه می‌شود.»</description>
                <category>sindokht.magazin</category>
                <author>sindokht.magazin</author>
                <pubDate>Wed, 06 Nov 2019 18:29:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی مشترک اشتراکی</title>
                <link>https://virgool.io/@sindokht.magazin/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DA%A9%DB%8C-q2vb2iei7xto</link>
                <description>نوشته‌ی: فاطمه شریفی***سین‌دخت: یک مدل از شوهر خارجی هم این است که خانم ایران باشد و شوهر برای کار رفت و آمد داشته باشد به خارج. روایتی متفاوت از زندگی و روزمره‌گی‌های مادری با شش فرزند.***صدایم می‌زند. صدایش همان است که بود. همان صدا که در این پانزده سال از پشت تلفن برایم شوهری می‌کرد. پانزده سالی که نیمه‌ی سنگین زندگی زناشویی ما بود و سعی می‌کرد ده سال اول زندگی‌مان را بپوشاند. اسم ده سال اول را گذاشته‌ام: «زندگی مشترک اشتراکی»؛ چون با هم بودیم و برای این پانزده سال به همان زندگی مشترک کفایت می‌کنم. در این پانزده سال سه بار آمد ایران. بار آخر دو سال پیش بود. تابستان. احمد و محمد و زهرا را از دوره زندگی مشترک اشتراکی دارم و سوسن و مژگان و آرش سوغاتی سال‌های زندگی مشترک‌اند و شاید اگر این آمدن‌های وقت و بی‌وقت نبود، می‌توانستم فوق لیسانسم را هم بگیرم.شوهرم باز هم صدایم می‌زند. خودم را به نشنیدن می‌زنم. صدایش انگار زنگ ساعت کوکی باشد، گوشم را کر می‌کند. ساعت از دوازده گذشته است و من هنوز بیدارم. اتفاقی که کم‌تر می‌افتد. سرم را گرم مرتب کردن خرت و پرت‌هایی می‌کنم که از خارج برای‌مان آورده است. غروب زن همسایه‌ی روبه‌رویی آمده بود. دم در و تقلا می‌کرد تا بیاید داخل و در همان حین از چمدان‌ها و لباس‌های شیک بچه‌ها می‌پرسید. زهرا با فشار دست مانع آمدنش شد و  چند مرتبه گفت: «از خارج برای‌مان آورده» در لحنش پز دادن بچگانه‌ی غریبی بود. به یاد روزی افتادم که توانستم لیسانس بگیرم. هفت سال پیش. زهرا از ذوق گریه کرد. احمد هنوز کوله‌پشتی مدرسه را از شانه برنداشته بود که به پدرش زنگ زد و خبر داد. محمد فرقی نداشت برایش انگار. اول کف پایش را خاراند و بعد آتاری‌اش را که با زور توی جیب کوچک شلوار چپانده بود، بیرون آورد و مشغول بازی شد. سوسن هنوز نمی‌فهمید لیسانس چیست. قان‌قان می‌کرد و دست‌هایش را در هوا تکان می‌داد. مژگان و آرش نبودند هنوز. شنیدم که زهرا بی‌مقدمه به دوستانش گفت: «مادرم لیسانس داره»شوهرم این بار که صدایم می‌زند، خرت و پرت‌ها را ول می‌کنم. سرم را می‌آورم بالا و به خانه‌مان نگاه می‌کنم که یک سالن بزرگ است و بچه‌ها جوری جاهای‌شان را انداخته‌اند که کنار هم باشند. زیر باد کولر. نزدیک در حیاط. به جز آرش که ته سالن خوابش برده است. انتهای سالن را یک پرده‌ی ضخیم به دو بخش تقسیم می‌کند. برای وقتی که شوهرم هنوز اینجا بود، برای وقتی که شوهرم هنوز اینجا باشد. می‌بینمش که آرش را بغل می‌کند و آوردش کنار باقی بچه‌ها؛ اما نزدیک پرده. چشم در چشم می‌شویم. چشمک می‌زند. یاد راننده تاکسی‌ای می‌افتم که تا خانه آوردش. وقتی رسید، ما جلوی در بودیم. من کنار ماندم. بچه‌ها از سر و کولش بالا رفتند و من به دمپایی‌های ابری‌ام نگاه می‌کردم. سرم را که بالا آوردم راننده را دیدم که داشت نگاهم می‌کرد و در یک لحظه چشمکی زد و گاز داد و رفت. همان‌قدر غریبه، همان‌قدر ناگهانی. پرده را می‌کشد. به جز یک چراغ شب‌خواب که جلوی در حیاط را روشن می‌کند، باقی چراغ‌ها را خاموش می‌کنم. توی پنجاه سالگی است؛ اما جوان به نظر می‌رسد. شلوارک طرح‌دار پوشیده با یک تی‌شرت جذب. اینجا که بود، شلوار پارچه‌ای گشاد می‌پوشید با پیراهن ساده‌ی آستین بلند. من هم به جای مقنعه بیشتر گاج سر می‌کردم. پیراهن بلند می‌پوشیدم، نه بلوز و دامن. به کندی می‌روم آن طرف پرده. نیمه تاریک است. کمکش می‌کنم تشک‌مان را پهن کند. بچه‌ها خوشند یا ناخوش نمی‌دانم. همگی خوبند با او. بگو بخند می‌کنند. بازی می‌کنند. فقط آرش غریبی می‌کند. بغلش نمی‌رود. می‌رود خودش را می‌اندازد توی بغل احمد بعد مثل بچه‌ای که بعد از چند ساعت گم شدن پدرش را پیدا کند، گریه می‌کند.دراز می‌کشم روی تشک. سمتی که به پرده نزدیک باشد. چشم‌هایم را می‌بندم. سعی می‌کنم رفتار بچه‌ها را بعد از آمدن پدرشان توی ذهنم مجسم کنم. در تاکسی که باز شد، انگار یک خواستگار غریبه دیده باشم، مثل هجده سالگی، گر گرفتم و بعد یخ کردم. سر انگشت‌هایم لرز گرفتند. چادر رنگی‌ام را جلو کشیدم تا بیش‌تر از این اضطرابم را نشان ندهم. آرش جلوی پایم بود. تنها بچه‌ای که آمادگی خاصی نداشت برای آمدنِ &quot;بابا&quot;. بلوز خانگی یقه آبی چرک‌تاب تنش بود و به سختی خودش را سر پا نگه می‌داشت. تاکسی که گاز داد و رفت، هول شد انگار و تالاپی با پوشک به زمین نشست. به بابایش نگاه می‌کرد و دست‌های کوچک سفیدش را در هوا تکان می‌داد. موهای خرمایی‌اش تا روی چشم‌های ریزش ریخته بودند. تلاش می‌کرد پس‌شان بزند.مژگان توی دو بنده‌ی صورتی‌اش داشت خفه می‌شد. دست‌های چاقش را جوری از شوق در هوا تکان می‌داد که می‌ترسیدم از جا کنده شوند. ساپورت سفید پوشیده بود و توی دامن توری انگار بزرگ‌تر از یک دختر پنج ساله به نظر می‌رسید. موهایش را زهرا بافته بود. زهرا مانتو و شلوار مشکی پوشیده بود. مثل یک پیشکار خم شد و در خانه را باز کرد. خیال می‌کرد سفیر چین آمده است خانه‌مان. موهای لختش که تا کمر می‌رسید، از زیر روسری بیرون افتاده بود. باید تذکر می‌دادم؟ چطور؟ وقتی پدرشان پانزده سال بین آدم‌هایی زندگی می‌کرد که روسری سرکردن مزخرف‌ترین مشغله‌شان هم نبود. احمد پاکت سیگارش را فشار داده بود ته جیبش تا مثلا خیلی پیدا نباشد. پیدا بود. باید سر حوصله حرف می‌زدیم با هم. با احمد. چطور حرف می‌زدیم وقتی پدرش توی یک کارخانه تولید سیگار کار می‌کرد؟ باید از چه چیز منع‌شان می‌کردم؟ چطور باید پندشان می‌دادم؟احمد از تک و تا نمی‌افتاد. چمدان برمی‌داشت. کفش جفت می‌کرد. تلفن می‌زد. پدرشان گفت: «باید دخترطلب بریم برای تو» و خندیدند. لهجه‌اش نه ایرانی است، نه افغانی و نمی‌دانم مال کجای دنیاست؟ اینجا که بود این‌طور حرف نمی‌زد. ما از اولش هم خیلی لهجه نداشتیم و انگار فقط حرف می‌زدیم تا زنده بمانیم. شاید برای همین است که لهجه‌اش جدید است برایم. محمد با گوشی‌اش فیلم می‌گرفت. گاهی لبخندی می‌زد گاهی هم با تکان دادن سر موهای افتاده توی صورتش را کنار می‌زد. ابروهای تر و تمیزش را آن موقع بود که دیدم. سر چرخاندم و سوسن را پیدا نکردم و وقتی دیدم توی بغل بابایش نشسته، تعجب کردم. قدش بلند بود در بین نه ساله‌ها و پدرش به سختی بلندش کرده بود. موهای مشکی براق پدرش رفته بود و جایش را داده بود به مشتی پر سفید. شاید هم من این‌طور تصور کردم که موهای نسبتا بلندش شبیه پر بود. پاهای گوشتی‌اش توی شلوارک شبیه پنجاه ساله‌ها نبود. عینک آفتابی و تی‌شرتش را که دیدم خنده‌ام گرفت. آمد طرفم. سلامی رد و بدل شد. آرش تا بابا را تمام قد روبه‌روی خودش دید گریه کرد. سریع آرش را بغل کرم و چرخیدم طرف خانه. جلوتر از همه من بودم که آمدم داخل و مشغول چای ریختن شدم.حال همگی خوب است انگار. گرمی دستش را روی گونه‌ام حس می‌کنم. چشم باز می‌کنم. نگاهش از عمق چشم‌هایی است که نمی‌شناسم‌شان. حرف می‌زند. صدای بمش را می‌شنوم و نمی‌فهمم که چه می‌گوید. نمی‌خواهم که بفهمم. سرم را کمی عقب می‌کشم. لب‌هایش را می‌بینم که در بین ریش چند روزه‌اش تکان می‌خورند و سر در نمی‌آورم. نمی‌خواهم، دوباره که نه، هزارباره به مسئله بودن یا نبودنش فکر کنم. اما کنترل ذهنم را از دست داده‌ام. مسئله‌ای که نه با دست و نه با دندان باز نمی‌شود. به خودم فشار می‌آورم تا بحث‌ها وجدل‌هایمان را بر سر خارج رفتن به یاد نیاورم. به خودم فشار می‌آورم تا نبودن‌های طولانی‌اش را مرور نکنم.تلاش می‌کنم تا به سختی دستم را از زیر پرده به آن طرف هل بدهم کنار بچه‌ها. بچه‌هایی که همه سال‌های زندگی مشترک اشتراکی و زندگی مشترکم را پر کرده‌اند. دستم را روی زمین می‌سرانم. بازوی نحیف آرش را پیدا می‌کنم. محکم نیشگونش می‌گیرم. گریه‌ای می‌کند که انگار قیامت است. از جا می‌جهم. می‌روم آن طرف پرده. آرش را به سینه می‌چسبانم و دراز می‌کشم بین زهرا و احمد که فاصله‌ی زیادی دارند از هم. آرش بین شیر خوردن هق‌هق می‌کند. می‌بوسمش و چشم‌هایم را می‌بندم. دلم می‌خواهد بخوابم. همین.</description>
                <category>sindokht.magazin</category>
                <author>sindokht.magazin</author>
                <pubDate>Wed, 06 Nov 2019 18:21:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ازدواج آلمانی یا اسلامی</title>
                <link>https://virgool.io/@sindokht.magazin/%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D8%A2%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C-zuzsiqbpyhsb</link>
                <description>نوشته‌ی: لیلا خالقی***سین‌دخت: بدبین بودن، خارجی و غیرخارجی ندارد. دو برش از این دو روایت کوتاه ما را با خودش به سوئد و آلمان می‌برد. جایی که زنی باردار به شوهر سخت‌گیرش مهر می‌ورزد. همچنین ترسی که محمدعلی از بی‌وفایی دارد و عاقبت بر سرش می‌آید...***یکازدواجی که بیشتر دختران در انتظارش هستند برای من رقم خورد. ایران زندگی می‌کردیم و خواستگارم جوانی بود دارای اقامت سوئد و کار و بار درست و حسابی. خانواده موجهی داشت و همین باعث شد که بله بگویم.عروسی مجللی به رسم افغانی گرفتیم. شب خینه و روز طوی و پاتختی همه را با بیشترین هزینه و شکوه برگزار کردیم. مراسمی که چشم هر سیالی را در می‌آورد. همه چیز خوب بود و مشکل از جایی شروع شد که پایم به سوئد رسید. شوهرم بسیار سخت‌گیر بود. اوایل فکر می‌کردم حق دارد. به هرحال زنان خراب زیادی را دیده که قبلا با پسران ازدواج می‌کرده‌اند فقط با هدف اینکه به خارج برسند و بعد از مدتی به همه چیز پشت پا می‌زدند و می‌رفتند سراغ طلاق. او را بسیار دوست می‌داشتم و با رفتارهای سخت‌گیرانه‌اش کنار می‌آمدم. هرچند که به تازگی ازدواج کرده بودیم اما مهرش به دلم افتاده بود و آن موقع بود که می‌فهمیدم منظور مردم از گفتن این حرف چیست. کسی را بدون هیچ دلیلی دوست داشتن. درون شوهرم اصلا دوست داشتنی نبود اما احساس من متفاوت بود و دوستش داشتم.همانطور که همه چیز خزانی دارد رابطه ما هم به خزانش نزدیک می‌شد. کم کم خسته می‌شدم از گیر دادن‌هایش: با همسایه‌ها حرف نزن! بیرون نرو! هرجا خواستی بروی با هم می‌رویم. این را نپوش! چرا پنجره را نگاه می‌کردی؟...جوابش را می‌دادم دعوا می شد. او سخت‌گیری می‌کرد که نکند پایم بلغزد. اما آن‌قدر مرا سفت در مشتش گرفته بود که مثل یک ماهی از میان انگشتانش لغزیدم. او بچه می‌خواست و فورا باردار شدم. مثل اینکه می‌خواست فقط پای مرا بند کند و هیچ هدف و برنامه‌ای برای بزرگ کردن بچه نداشت. باردار بودم و او دست از دعوا نمی‌کشید. عصبانی شده بود و با مشت زد وسط میز شیشه‌ای که بین مبل‌ها گذاشته بودیم. صدای وحشتناکی داد. ترسیده بودم. نمی‌دانستم باز هم مثل قبل کتک خواهم خورد یانه؟ چون شکمم بالا آمده بود کمی مراعاتم را می‌کرد.همسایه‌ها بودند که به پلیس زنگ زدند. آن‌ها به علت بارداری من و بی‌کفایتی شوهرم از من تا پایان بارداری مراقبت کردند. در آخر از من پرسیدند که می‌خواهم برگردم یا نه؟ در یک لحظه تمام اتفاقات تلخ آن سال از جلوی چشمم گذشت و قاطعانه گفتم: «نه!»دومبا تارا که از هرات بود ازدواج اسلامی کردیم. او را از مشهد جایی که زندگی می‌کردیم می‌شناختم. دلم را برده بود. گفتم بادا باد با تارا ازدواج می‌کنم و ریسکش را هم به جان می‌خرم. خیلی‌ها گفتند: «او برای تو زن نمی‌شود محمدعلی! تو را کمتر از خودش می‌بیند.»گفتم: «نه! من او را می‌شناسم یا شما؟»گفتند: «در طول تاریخ هم همچین ازدواجی صورت نگرفته که دوام داشته باشد.»گفتم: «در قرن بیست و یک هستیم! این افکار را  بیاندازید دور!»خانواده تارا گفتند اگر دختر ما را می‌خواهی هم باید عروسی به رسم ما بگیری و هم خرج ما را برای آلمان آمدن بدهی. سرمایه عمرم را صرف این کار کردم. ازدواج آلمانی نکردیم و فقط به همان عقد اسلامی دلخوش بودم. آن‌ها را هوایی به اینجا رساندم. تارا درخواست پناهندگی‌اش را داد و رفت کمپ.وقتی رفت کمپ رفتارش عوض شد. به من سگ محلی می‌کرد همین باعث شد از او سرد شوم و دنبالش نروم بالاخره برای طلاقش باید به پایم می‌افتاد. خانواده‌ام را فرستادم دم کمپ. مادرم شیرفهمش کرده بود که طلاقت نمی‌دهیم. او هم جواب داده بود اصلا به دنبالش نیستم و پسرتان را هم نمی‌خواهم. ازدواج‌مان آلمانی نبوده که دنبالش باشم. فهمیدم که فقط می‌خواسته بیاید و اینجا عاشق یک مرد هراتی متاهل شده. من دیر ازدواج کردم چون می‌ترسیدم اگر با دختران اینجا ازدواج کنم به سر نرسد و دختران هزاره را قبول نداشتم چون منطقم این بود که کسی که از فقر به رفاه ناگهانی برسد قطعا با شوهرش نمی‌ماند. به خاطر این حرف‌ها تارا را انتخاب کردم که از قبل آزادتر و متمول‌تر بود.چیزی که از آن می‌ترسیدم سرم آمد!سوم:.....</description>
                <category>sindokht.magazin</category>
                <author>sindokht.magazin</author>
                <pubDate>Wed, 06 Nov 2019 17:58:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایتِ فرزانه، زهره و دیگران</title>
                <link>https://virgool.io/@sindokht.magazin/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D9%90-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D9%87-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-igxmyqyxxmke</link>
                <description>بر اساس زندگی فرزانه و زهره، مهاجران افغانستانی ساکن در قمنوشته‌ی: معصومه امیری***اولی فرزانه بود. توی دوران دایال آپ و کارت اینترنت و قژقژ خطوط، شوهر افغانی_آمریکایی پیدا کرد و این خیلی بود، چون آن وقت‌ها شوهر برای ما عبارت بود از چند روز پچ پچ، یک روز غیبت از مدرسه و فردایش درآوردن خوشی‌اش از دماغ توسط کادر نظارت مدرسه که سبیل‌هات کو و ابروهات کجاست؟ و عروس با اینکه آرایشش را پاک کرده بود اما هنوز به شکل غبطه‌برانگیزی خوشگل شده بود. زار زار گریه می‌‌کرد که این‌ها به خاطر عروسی برادرش است و نباید او را به مدرسه‌ی بزرگ‌سالان بفرستند. و ما اصلا دلمان به حالش نمی‌سوخت چون شوهر کردن این ها را داشت و بعدش که می‌آمد سر کلاس بنشیند، می‌خواست کلی پزش را بدهد. و زنگ آخر هم که ما ریسه توی کوچه می‌ایستادیم شوهرش را که دنبالش آمده بود، نشان ما می‌داد. اما فرزانه با پوست صاف و چشم‌های بادامی و سیاهش که انگار همیشه سرمه داشت، خواستگارهایش را رد کرد تا آن پسر یاهو مسنجری بیاید و ببردش و چقدر باحال و جالب بود. چون ما سه تای دیگر که آن افغانی‌های دیگر کلاس بودیم نهایت زوری که می‌زدیم این بود که شاگرد اول تا سومی کلاس به ایرانی‌ها نرسد.فرزانه به این خرخوانی یک چیز باحال اضافه کرده بود. این که چطور از مانتویمان پنس بگیریم که تنگ‌تر شود یا شلوارمان را کجا ببریم تا یک قدری دمپایش را برایمان گشادتر کند، حتما کوله‌ی بزرگی که خیلی هم پر نیست را یک بند بیاندازیم و هر از گاهی از یک مسیر دیگر که مسیر معمول نبود به خانه برگردیم، چون درس ما سه تا خیلی خوب بود کسی به چوب زدن زاغ ما همت نمی‌کرد و خیالمان راحت بود. اما شوهر خارجی آن‌قدر قرتی بازی حساب می‌شد که ما هیچ توی خودمان نمی‌دیدم که دنبال این فقره هم برویم در ضمن با اینکه پایین شهری بودیم اساسا انتظار می‌رفت ما از قبولی‌های خوب کنکور باشیم تا یک تورزن شوهر! پس مخاطب نزدیک داستان فرزانه شدیم. هر چند به شوخی گذشت. اینکه مثلا فرزانه کی و طی چه مراحلی قرار است کشف حجاب کند. روسری توی فرودگاه و مانتو توی هواپیما و بعد هرهر که بعله! چه و چه! قرار نبود مشروب بخورد و گوشت خوک را فقط یک‌بار امتحان کند، بعد توبه کند، خدا هم که ارحم و الراحمین است و اصلا دلش نمی‌آید آدم این قدر توی کف بماند. خندیدیم و گذشت تا این که فرزانه کلاس زبان رفت، امتحان ها را سرسرکی داد و دیگر پیدایش نشد.اول بار محبوبه دیده بودش، گفت چاق شده است و تازگی‌ها از افسردگی درآمده چون پسریاهو مسنجری آمده و رفته بی که توضیحی بدهد یا وعده‌ی دیگر بگیرد نه آن هم آمدن سر کوچه یا پارک! خواستگاری آمده و جواب نخواسته است.فرزانه چنان مغرور بود که وقتی محبوبه گفت از خجالتی که پیش برادرهایش کشیده مریض شده و کارش به بیمارستان رسیده باورم شد.دومی زهره بود. دو رگه‌ی ایرانی_افغانی دانشگاه‌مان که وقتی می‌خندید فقط لپ چپش چال می‌افتاد. می‌نالید که تحصیل کرده بودن مادرش بلای جانش شده است و نمی‌تواند حتی یک ایمیل را بدون ترس از چک شدن بفرستد و این همه‌ی ماجرا نبود.چند وقت بعدش دیدیم که کلی گریه کرد. یعنی حرف از عشق و عاشقی شروع شد و وقتی نوبت به اعتراف او رسید، گریه کرد که مادرش مردی که عاشقش بوده را چنان ناک‌اوت کرده که طرف خبرش از استرالیا آمده است.پسر یک بچه‌افغانی معمولی بوده. رفته تا یک بچه‌افغانی خارجی شود و آن وقت کی باشد که بخواهد به او جواب رد بدهد؟ و این می‌طلبید که زهره وفادارانه فکر هر ازدواج دیگری را از سرش بیاندازد، این اصلا کم کاری نیست، چون اگر گریه نمی‌کرد ما حتما در زبان هم طرف مادرش را می‌گرفتیم. اما خب نشد و ما زبان‌مان را به نفع عشاق گرداندیم و دل‌مان نیامد که بگوییم آن جا ریخته است و شاید او سر حرفش نماند بدون آنکه واقعا بدانیم چی ریخته است.چند سال بعد خوشحال از اینکه هیچ‌وقت طرف مادرش را نگرفته بودیم -هر چند جراتش را نداشتیم- به عروسی‌اش دعوت شدیم. اما بچه افغانی_خارجی این بار بدشانسی بزرگ‌تری آورد و سیاست‌های مهاجرتی استرالیا تغییر کرد. پس مادرزن باز شمشیر را از رو بست. اما عشق چیز غریبی است که زهره به سالی یک ماه دیدن مردش راضی شد و رابطه‌اش را با مادرش نیم‌بند گذاشت. نمی‌خواهم فکر کنم لج‌بازی این قدرت را داشته. پس درود بر عشق!سومی و چهارمی و پنجمی و الی آخر نگار و فاطمه و راضیه و فلان‌های دیگری بودند که جزئیاتش را بی‌خبرم جز اینکه تالار‌های عروسی حسابی گرفتند و بعضی تا رسیدند حساب اینستاگرام‌شان را از موی بلوند و سرسبزی دره‌های آلپ پر کردند و این‌ها اصلا چیزی نیست که آدم نخواهد. آن وسط‌ها یک افغانی هم پیدا می‌شود که زن بیست‌وچهارساله‌اش را توی آمریکا قطعه قطعه کند و توی فریزر بگذارد. بقیه‌ای هم باشند که بگویند فعلا خاورمیانه‌ای‌ها نظر ندهند!</description>
                <category>sindokht.magazin</category>
                <author>sindokht.magazin</author>
                <pubDate>Sat, 02 Nov 2019 20:52:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیرین</title>
                <link>https://virgool.io/@sindokht.magazin/%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-gilmphelehgr</link>
                <description>بر اساس زندگی واقعی شیرین غلامی مهاجر افغانستانی ساکن مشهدنوشته‌ی : لیلا جعفری***خوب یادم مانده که روزهای آخر بعد از امتحانات خرداد بود و من همین‌طور در اینستاگرام می‌چرخیدم و صفحه را برای خودم بالا و پایین می‌بردم که به صفحه عبد رسیدم.دیگر کار هر روزمان بود حداقل یک ساعت با هم چت می‌کردیم و از حال و احوال روزانه‌مان می‌گفتیم و از برنامه‌های‌مان تا کی برویم به سرزمین آرزوهای‌مان و به خانواده‌های‌مان چطور بگوییم در اینستاگرام آشنا شده‌ایم. حالا یک قدم بیشتر می‌خواهیم با هم ازدواج هم بکنیم. حالا یک‌سال شده بود که ما در ارتباط بودیم. عبد در یک اداره دولتی در کابل کار می‌کرد و خبری از رفتن به کانادا نبود.یک ماه بعد قرار بود عبد به ایران بیاید. عبد از کابل به ایران آمد و من به مادرم گفتم و مادرم هم به پدرم گفت این شد که برای آخر هفته خانواده عبد به خانه ما آمدند و مراسم آشنایی خانواده‌ها انجام شد. خیلی راحت‌تر از آن چیزی که فکرش را می‌کردیم. یک ماه بعد قرار عقد گذاشته شد و من به سرعت برق و باد به خانه بخت می‌رفتم و باورم نمی‌شد این همه در خواب اتفاق افتاده یا در واقعیت. البته بودند کسانی که سنگ مخالفت می‌انداختند و می‌گفتند آشنایی که با تلفن و اینستاگرام باشد آخر و عاقبت خوشی ندارد. ولی پدر و مادرم مرا جوری بزرگ کرده بودند که به من و تصمیم‌هایم اعتماد داشتند.ما هر روز با هم حرف می‌زدیم بیشتر و بیشتر با هم آشنا می‌شدیم. از اخلاق و از علاقه‌مندی‌ها و آرزوها و برنامه‌هایمان می‌گفتیم و حالا بیشتر از آدم‌هایی که همدیگر را دیده بودند با هم آشنا شده بودیم.عبد به کابل برگشت تا کارهای مدارک و دعوت‌نامه مرا انجام دهد. در این فاصله من به کلاس زبان می‌رفتم . او هر روز از روند کارها با من حرف می‌زد. گویی ارتباط ویدیویی و اینترنتی جزیی از زندگی و رابطه ما شده بود.عبد به کانادا رفت و من در ایران بیشتر از هر زمانی دلتنگش بودم.تا اینکه یک روز مانند همیشه قرار بود ویدیوکال کنیم. عبد گرفته و مغموم به نظرم آمد و مرا نگران و پریشان کرد. گفتم: «چی شده؟»گفت: «شرایط رفتن تو از ایران خیلی سخت است و فقط یک راه برای اینکه بتوانی بیایی وجود دارد.»گفتم: «چه راهی؟»«اینکه خودت را رد مرز کنی! به اداره گذرنامه می‌روی و بعد خودت را به عنوان کسی که مدرکی ندارد معرفی می‌کنی. درخواست اخراج و خروج از مرز می‌کنی.»فردا صبح در اداره مهاجرت مشهد بودم. ماموراداره مهاجرت گفت که فردا بروم و من به این فکر می‌کردم که چرا باید بیشتر از دو روز دیگر آنجا باشم. من رد مرز شدم و بعد از آن دو هفته در هرات و کابل و بعد سفر به سرزمین رویاها.با اینکه خانواده همسرم در اینجا و در نزدیکی ما زندگی می‌کنند اما من آدم برقراری ارتباط با آدم‌ها به راحتی نیستم و این کمی در روزهای اول برایم سخت بود. با اینکه در ایران کلاس‌های زبان می‌رفتم و از نظر خودم در سطح خوبی بودم اما در مکالمه‌های تلفنی استرس و ترس از بلد نبودن زبان آنها مضطربم می‌کرد. در اینجا همه چیز برنامه ریزی شده است. برای کوچک‌ترین کارهایت باید برنامه داشته باشی وگرنه عقب می‌افتی. برای من که بیست و چند سال در ایران بدون برنامه‌ریزی زندگی کرده بودم سخت است با این شرایط خودم را انطباق بدهم اما ناامید نمی شوم و ادامه می دهم من هنوز در اول مسیر هستم.</description>
                <category>sindokht.magazin</category>
                <author>sindokht.magazin</author>
                <pubDate>Sat, 02 Nov 2019 20:44:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منیره</title>
                <link>https://virgool.io/@sindokht.magazin/%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%B1%D9%87-w367htsg0j8x</link>
                <description>نوشته: زینب محسنی***مادر که گوشی را گذاشت منیره را صدا زد و پچ‌پچ‌کنان چیزی در گوشش گفت. لبش را گزید و گفت: خارجیه!منیره گفت: خارجی؟خارجی را طوری گفت که انگار هیچ وقت به عمرش فکر خواستگار و شوهر خارجی از ذهنش رد نشده! بعدترها گفت: «اولین چیزی که به ذهنم آمد موهای بلوند و تیغ تیغی بود و تی‌شرت سیاه بلند با لبه‌های هلالی که عکس یک جمجمه‌ی سفید رویش است.»مادر گفته بود: پسر شیخ رسول از آمریکا می‌خواهد بیاید و برایش دنبال زن می‌گردند و از قضا چشم مادرش، منیره را گرفته و می‌خواهند بیایند خواستگاری‌اش.شاید منیره یاد قاسم پسر حاجی نبی افتاده بود که پارسال طرف‌های محرم از نروژ آمده بود. توی هیئت دیده بودیمش. آن هم از دور. شلوار جین پوشیده بود و زانوی چپش از سوراخ بزرگ روی شلوار زده بود بیرون. یکی از همان تی‌شرت‌های کله‌اسکلتی مشکی هم پوشیده بود.مادر تا قاسم را دید هین بلندی کشید و در گوشم گفت: «ذلیل مرده زنجیر توی گردنشه.»دخترها پچ‌پچ‌کنان می‌گفتند: «موهاش بلوند بوده و ته موهایش به شرابی می‌زده.»بعد از سه سال و اندی پایش که به خانه رسیده حاجی نبی به جای این که نو رسیده‌اش را بغل بگیرد یک راست بُرده سلمانی و گفته تا وقتی موهایش آدمیزادی نشده حق ندارد پا توی خانه بگذارد، نمی‌خواهد برود همان جا که این بلا را سر موهایش آوردند خوش باشد.زیر لبی هم فحشی نثار مملکت کفر کرده حتما.مادر می‌گفت: «بگیم دختر به خارجی نمی‌دیم؟»بعد خودش با خودش که کلنجار می‌رفت می‌رسید به خانه‌ی اول و می‌گفت: «شیخ رسول دایی بزرگ باباته جوابشون کنیم بد می‌شه! به قول خودش دل بدگی!»قرار شد بیایند ولی نه گل بیاورند نه شیرینی، ساده بیایند و بی‌سر‌و‌صدا تا وقتی هم کار به جاهای مهم نرسیده کسی خبر نشود. بابا هر وقت دلش به خواستگاری راضی نبود و جواب کردن هم برایش سخت بود همین را می‌گفت: «بدون گل، بدون شیرینی!» نمی‌خواست قد یک دست گل و شیرینی هم نمک‌گیر شود.منیره میوه‌ها را با دستمال پاک می‌کرد و می‌چید توی میوه خوری. تمام این یک هفته را به این فکر کرده بود که قاسم سه سال نروژ بود این ریختی شد! این یکی که ده سال بیشتر آمریکاست اصلا فارسی یادش هست؟ به کلاس زبانش فکر کرد که اگر نصفه نیمه رهایش نکرده بود شاید یک چیزهایی حالیش می‌شد اگر یک وقت پسر شیخ رسول لهجه آمریکایی داشت. باز هم به این فکر کرد که باید دوباره کلاس زبانش را از سر بگیرد اصلا از کجا معلوم زن این خواستگار شود؟ به هر حال اینجا نشد زبان بالاخره یک جایی بدرد می‌خورد.***قاسم سه سال نروژ بود این ریختی شد! این یکی که ده سال بیشتر آمریکاست اصلا فارسی یادش هست؟ساعت از یازده گذشته بود. یک ساعت و نیم از وقتی که منیره رفت توی اتاق تا با پسر شیخ رسول حرف بزند می‌گذشت. مادر بدش نیامده بود. می‌گفت: پسر چشم پاک و خوبی به نظر می‌آید. وقتی منیره آمد بیرون صورتش سرخ شده بود و تند تند با دستمال کاغذی عرق صورتش را می‌گرفت. نگاهش که می‌کردی سرخ‌تر می‌شد و نیشش کمی باز می‌شد. پرسیدم: «فارسی بلد بود؟»منیره لبخندش گشاده‌تر شد و گفت: «لهجه کابلی حرف می‌زد! صریح و بدون غلط!»عکس پسر شیخ رسول حالا شده پس زمینه‌ی گوشی منیره! نه موهایش تیغی تیغی است نه تیشرتش مشکی اسکلتی. یک دستش را برده لای موهای کوتاه و مرتبش و دست دیگرش را انداخته گردن منیره و هر دو به دوربین می‌خندند.</description>
                <category>sindokht.magazin</category>
                <author>sindokht.magazin</author>
                <pubDate>Sat, 02 Nov 2019 20:38:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رازِ مریم</title>
                <link>https://virgool.io/@sindokht.magazin/%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D9%90-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%85-goswtvwzk5ca</link>
                <description>بر اساس زندگی واقعی م.خ مهاجر افغانستانی ساکن کرجنوشته: ساجده احمدی***روزهای اول تقریبا هر شب با خواهرم حرف می‌زدم. نه فقط من. مادر می‌گفت: «وانلاین باش، مریم زنگ می‌زند.»ما می‌خندیدیم. و می‌گفتیم: «آنلاین.» مریم هم زنگ می‌زد. از یک اتاق ساده و لخت. فقط یک تخت گوشه اتاق بود و یک مبل سه نفره که مریم با هندزفری در گوش روی آن می‌نشست. ولی الان هفته‌ای یک بار. یا شاید هم دیرتر یا زودتر. چون خیلی وقت‌ها ما زنگ می‌زنیم گوشی جواب نمی‌دهد. قبلا خودش بیشتر زنگ می‌زد. الان می‌گوید سر کلاس بودم. سر کار بودم.مریم نمی‌خواست برود خارج. پدرم هم نمی‌خواست برود. من هم کلا نظری نداشتم. برای من که خواستگار نیامده بود. برای مریم آمده بود. پدرم تا شنید گفت: «نه. من دختر به خارج نمی‌دهم. همین جا شوهر کم است؟» از فامیل‌های دور ما بود. اسمش جلال بود و در هامبورگ زندگی می‌کرد. نزدیک به چهار سال پیش خودش را رسانده بود به آنجا. لابد هم قاچاق. راستش اصلا به جزئیات بیشتر فکر نکردیم. پدر جوری می‌گفت مخالف است که اصلا دل و دماغی برای بیشتر فکر کردن به وضع زندگی خواستگار باقی نمی‌ماند. پدر و مادرش دو بار آمدند خواستگاری. با خوشحالی و افتخار می‌گفتند قبولی‌اش را گرفته. تابستان به ایران می‌آید و ما برایش زن خوش می‌کنیم. مادرم گفت من هیچ اختیاری ندارم. پدرم هم تقصیرها را انداخت گردن مریم و گفت: «دل دختر نیست. هر چه هم ما بگوییم فایده‌ای ندارد.»آخرش هم نفهمیدم این مریم لعنتی دلش با شوهر خارجی بود یا نبود. چون هیچ وقت درست و حسابی نظرش را نگفت. نه موافق بود نه مخالف. شاید اصلا باور نمی‌کرد این خواستگار برای او آمده.جلال، تابستان همان سال به ایران رسید. من که ندیدمش. اخبارش را می‌شنیدم. پدر و مادرش یک دختر دیگر برایش پیدا کرده بودند. برای ما هم کارت دعوت عروسی فرستادند. مادرم گفت اگر نرویم بد است. می‌گویند قهر کرده‌اند. پدر و مادرم یک روز مجبور شدند سر کار نروند. می‌رفتند به زمین کشاورزی، لوبیا چینی می‌کردند. شب مادرم گفت: «حیف از جلال. این دختر یک توت هم نمی‌ارزد.»آمارش را گرفتم و گشتم توی اینستاگرام پیدایش کردم. کلا عکس‌هایش تم سیاه و سفید داشت و حرف‌های انیشتین و هنرپیشه‌های خارجی و چیزهایی در مورد موفقیت توی زندگی. با این حساب اگر از خودش می‌پرسیدیم خیلی با مادرم موافق نبود انگار.پنج شش ماه بعدش سر و کله حسن پیدا شد. سر به زیر، جوشکار، نه معتاد بود و نه سیگاری. مادرم با مادرش در سر زمین کشاورزی آشنا شده بودند. خانه‌شان همان حوالی محله ما بود. خلاصه همان چیزی که پدرم انتظارش را داشت. مریم هم بدش نمی‌آمد. شب خواستگاری دستی به سر و رویش بُرد و بگویی نگویی خوش بود. تا چشم به هم زدیم عقدشان هم بسته شد. یک مراسم جمع و جور گرفتیم و عروسی قرار شد بیفتد برای بهار سال بعد.حسن هفته‌ای یک بار می‌آمد خانه ما. یک بار هم با از بابا اجازه گرفتند رفتند قم زیارت. خانه پدربزرگ حسن هم قم بود. زمستان و با شُل شدن کارهای حسن، رفت و آمدش هم بیشتر شد. هر وقت هم می‌آمد مدام پچ‌پچ می‌کرد. یک چیزی را هر دو تایشان داشتند پنهان می‌کردند. من طاقت نیاوردم و به مادرم گفتم. تنها کاری که مادرم کرد این بود که سر زمین کشاورزی به مادرش گفته بود به حسن بگوید روزها که ما خانه نیستیم نیاید. صد گپ جور می‌شود. مریم را هم زیر فشار گرفت که اگر چیزی هست به ما هم بگو و پنهان کاری نکن. یک شب که داشتیم از حسن و روی زیادش حرف می‌زدیم یک دفعه مریم زد زیر گریه. گفت: «حسن می‌خواهد برود خارج. هر چه بهش می‌گویم که نرو، قبول نمی‌کند. لااقل شما یک چیزی به او بگویید!»فردا شب حسن از جوشکاری آمد خانه ما. پدرم زنگ زده بود که بیا. حسنِ سر به زیر، حسنِ جوشکار، نه معتاد و نه سیگاری، شکر فضلِ خدا کسب هم داری. کارگر هم هستی. چه می‌کنی هوای خارج به سرت زده؟ پدرم هر چه گفت، حسن جرات نکرد چیزی بگوید. همان طور تا آخر سر به زیر ماند. مادرم هم گفت: «کسانی که رفته‌اند تا قبولی‌شان را بگیرند چهار پنج سال طول کشیده. تا آن وقت مریم اینجا چشم به راه که کی کارهای تو آیا درست شود یا نشود؟ حسن! پیش پای آدم رونده را کسی گرفته نمی‌تواند. ولی رضایت مریم را هم بگیر بعد برو.»حسن با صدای ضعیفی گفت: «مریم اگر نخواهد من نمی‌روم.»خیال همه‌مان راحت شد. پدرم با همه خستگی تا یک شب بیدار ماند و نصیحت کرد و خاطرات جوانی‌اش را گفت. حسن که رفت، مریم که خوابش برد، مادر و پدر فکر کردند من هم خوابم برده، گفتند: «مریم سنش خام است. چهار پنج سال دیگر هم شاید به پای حسن بنشیند ولی از کجا معلوم که تا آن وقت حسن دوباره دنبال مریم بیاید؟ پایش به خارج برسد هزار هوا و هوس در سرش می‌رود. به کلی ما را فراموش می‌کند.»هفته بعد حسن با مادرش آمد. می‌خواست اجازه بگیرد با مریم بروند مشهد. بعد که برگردد می‌چسبد به کار و فکر خارج را هم از سرش بیرون می‌کند. پدرم هم قبول کرد و کلی خوشحال شد. فردایش هم زودتر از سر کار برگشت و بدرقه‌شان کردیم. روز بعد هر چه زنگ می‌زدیم گوشی‌هایشان خاموش بود. دو روز کامل نگرانی مطلق ما را کشت. یک دفعه یک شماره ناشناس زنگ زد به خانه. مریم بود. می‌گفت از مرز ترکیه رد شده‌اند!چهار سال از رفتن مریم و حسن می‌گذشت. عصر خانه تنها بودم. مادر و پدر هنوز سر کار بودند. یک دفعه واتساپم زنگ خورد و دیدم مریم تماس تصویری گرفته. بیشتر از ده روز می‌شد با هم صحبت نکرده بودیم. گفت امتحان داشتم. کار داشتم. حالم خوش نبود و چند تا بهانه دیگر. حسن هم حالش خوب بود. هنوز از سر کار برنگشته بود. به شوخی گفتم: «حسن هنوز از راه بدر نشده؟» که یک دفعه مریم گفت: «یادت می‌آید شبی که بابا به حسن گفت بیاید نصیحتش کند؟»یادم بود. مریم گفت: «حسن که رفت، تو خوابت برد. ولی من تا صبح سرم زیر پتو بود و یواشکی گریه کردم. مادر می‌گفت پای حسن به خارج برسد، دیگر برنمی‌گردد. آنقدر استرس داشتم و گیج بودم که نمی‌دانستم چی کار کنم. فکر طلاق هم به سرم رسید. ولی همان موقع به حسن پیام دادم که اگر می‌روی من هم باهات می‌آیم. ولی تا پایمان را از مرز بیرون نگذاشته‌ایم هیچ کس نفهمد. حتی خواهرم.»</description>
                <category>sindokht.magazin</category>
                <author>sindokht.magazin</author>
                <pubDate>Thu, 31 Oct 2019 15:41:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وادی عاشقان</title>
                <link>https://virgool.io/@sindokht.magazin/%D9%88%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86-bc7i6lioc1gq</link>
                <description>بر اساس زندگی واقعی سلما و احمد (مستعار) مهاجر افغانستانی ساکن اهوازنوشته‌ی: زهرا سادات هاشمی***پنج سالی از ازدواجم با احمد می‌گذرد و دخترم در مرز چهارسالگی است. شاید باورش کمی برایتان سخت باشد اما هنوز هم خانواده همسرم مرا به عنوان عروس‌شان به حساب نمی‌آورند و تا بتوانند زخم به دلم می‌زنند.من و احمد در یک محله رشد کردیم و از زمانی که یک دختر خرد بودم با هم دوست بودیم، تنها حامی من در کوچه او بود، زمانی که دخترکای هم‌سن و سالم مرا افغانی گفته مورد تمسخر قرار می‌دادند او برای حمایت از من اشک آنها را درمی‌آورد.کم‌کم بزرگ شدیم و ارتباطم با احمد محدود شد. من و احمد باهم مدرسه می‌رفتیم. من ابتدایی بودم و او راهنمایی و ساعت رفت و آمدمان یکی بود. آن روزها وقتی او را می‌دیدم راهم را کج کرده و به تنهایی می‌آمدم. از دیدنش خجالت می‌کشیدم و سلامش را با شرم جواب می‌دادم. این همه تفاوت در رفتارم باعث تعجبم می‌شد. شاید به خاطر این بود که حس می‌کردم بزرگ شده‌ام و باید مثل یک خانم رفتار کنم. احمد هم که رفتار مرا می‌دید و شاید هم مادرش مثل مادر من به او گوشزد کرده بود، سعی می‌کرد کمتر در اطراف من باشد و فقط در مواقعی که چاره‌ای نداشت به من سلام می‌کرد و حالم را خیلی کوتاه جویا می‌شد.سال آخر دبیرستانم بود و خودم را برای کانکور آماده می‌کردم که یک روز ناگهانی احمد را دم خانه‌شان دیدم. کچل کرده بود و لباس نظامی بر تن داشت. آن‌طور که از مادر شنیده بودم یک‌سالی بود که سربازی‌اش تمام شده و به نیروی انتظامی پیوسته بود.از دیدنش احساس شرم کردم و مانده بودم چگونه از کنارش رد شوم که چشمش به من افتاد. با نگاهش مرا از سرکوچه تا دم خانه همراهی کرد. خانه‌هایمان در انتهای یک کوچه‌ی بن‌بست روبه‌روی هم قرار داشت. قدم‌هایم سنگین شده بود تا به حالی کسی مرا اینگونه شرم‌زده نکرده بود. وقتی به دم خانه رسیدم زیر لب سلام بسیار آرامی به او دادم. وقتی جوابی نشنیدم شک کردم که شنیده باشد. اما او با تعجب گفت: «سلما چقدر خانم شدی!!! کلاس چندمی؟»و من که از تعریفش غرق در شادی بودم گفتم: «سال آخرم.»«خیلی خوشحال شدم از دیدنت، چند سالی می‌شود که تو را ندیدم، نامزد که نداری، داری؟»«نه هنوزم بچه‌ام، حالا حالاها وقت دارم.»«خب خداروشکر، خیالم راحت شد.»در را باز کردم و بعد ازخداحافظی داخل خانه شدم، در دلم می‌گفتم چرا از اینکه من بچه هستم خیالش راحت شد؟هفته‌ای از دیدارمان می‌گذشت که مادر احمد، (پروانه خانم) به خانه ما آمد و یک کیسه فریزر به مادرم داد که داخلش چندتایی شکلات بود و گفت: «مریم خانم دهان‌تان را شیرین کنید، پسرم را زن دادم.»«به سلامتی، ان‌شالله که  خوشبخت شوند.»با شنیدن خبر حس کردم در دلم یک چیزی شکست و خُرد شد. قلبم به درد آمده بود. به بهانه‌ی درس خواندن به اتاق رفتم و اشکی را که در چشمانم جمع شده بود با گوشه‌ی آستینم پاک کردم و برای اینکه خود را آرام کنم گفتم: آخر به تو چه مربوط؟ نکند توقع داشتی تو را بگیرد؟ او ایرانی تو افغانستانی! عجب پرتوقع... صدسال سیاه پروانه خانم تن به این ازدواج نمی‌داد، یکدانه پسرش را که چقدر هوس و آرزو برایش دارد را به تو بدهد؟دو سه ماهی می‌گذشت از مدرسه به خانه می‌آمدم که احمد را دیدم، هر دو همزمان به سرکوچه رسیدیم، مجبور بودم به او سلام کنم.«سلام... ببخشید که دیر شد اما تبریک می‌گویم وقتی شنیدم خیلی خوشحال شدم.»«سلام...واقعا خوشحال شدی؟»«بله... معلومه... چرا نشم؟»«همینطوری... ممنونم... فعلا خداحافظ»بی‌آنکه فرصتی به من بدهد قدم‌هایش را تندتر کرد و خود را به خانه‌شان رساند، همانطور که کلید را در قفل در انداخت نگاهی به من کرد که تلخی‌اش هنوز هم کامم را تلخ می‌کند.فردای آن روز وقتی می‌خواستم به مدرسه بروم احمد را دیدم که روی پله‌ی دم درشان نشسته و سرش را روی پایش گذاشته، با دیدن من از جایش بلند شد و بعد از سلام و احوالپرسی از من خواست تا مدرسه همراهی‌ام کند، نمی‌دانستم چه بگویم؟ اگر کسی ما را می‌دید چه فکری با خود می‌کرد؟«گپتان را همین جا بزنید... من دیرم شده باید بروم.»«زیاد وقتت را نمی‌گیرم، فقط چند لحظه.»به راه افتادم و با اشاره‌ی سر به او فهماندم که اجازه دارد با من همراه شود. بعد از کمی مِن مِن از احساسش به من گفت و اینکه او و دخترخاله‌اش به یکدیگر حسی ندارند. گویا دخترخاله‌اش، پسرعمویش را دوست داشته و اگر مادر احمد او را خواستگاری نمی‌کرده، پدر و مادرش با خواستگاری پسرعمویش موافقت می‌کردند. نظر مرا جویا شد و اینکه آیا من هم حسی به او دارم یا نه؟از طرفی قلبم مرا دعوت به پذیرش پیشنهادش و پرده برداشتن از احساسم می‌کرد و از طرفی عقلم مرا از این کار منع می‌کرد. بالاخره در گیر و دار عقل و احساس، عقل پیروز شد و گفتم: «فکر مرا از سرت خارج کن! در هر صورت دخترخاله‌ات نامزدت هست و من نمی‌توانم به یک مرد زن‌دار فکر کنم.»با خودم گفتم نمی‌توانم به هم‌جنسم خیانت کنم. اگر احمد از او جدا شود و پسرعمویش به خواستگاری‌اش نیاید ضربه‌ی سختی می‌خورد.سه روز بعد زنگ خانه‌مان به صدا درآمد، وقتی در را باز کردم دختری پشت در بود تا مرا دید لبخندی زد و خود را معرفی کرد، او دخترخاله‌ی احمد بود به اتاقم بردمش و او خیلی راحت و صریح گفت از بهم خوردن نامزدی‌اش کاملا راضی است و حتی اگر خودش به عشقش نرسد، حاضر نیست با احمد زندگی کند و باعث ناکام ماندن احمد هم شود. از احساس احمد به من گفت اینکه سال‌هاست عشق مرا در قلبش نگاه داشته. من نیز به احساسم اعتراف کردم.دو هفته بعد وقتی از مدرسه به خانه آمدم، حال مادرم کمی گرفته بود و وقتی دلیلش را پرسیدم گفت نامزدی احمد و پریسا دخترخاله‌اش بهم خورده و پروانه خانم پیش پای من به خانه‌مان آمده بوده و کلی گریه کرده چرا که رابطه‌ی بین او و خواهرش شکرآب شده است.قرار بر این بود که بعد از امتحاناتم احمد با مادرش صحبت کند، روزیکه آخرین امتحانم را دادم احمد دم مدرسه آمد و گفت که با مادرش صحبت خواهد کرد.در دلم غوغایی به پا بود، از طرفی خوشحال بودم، از طرفی نگران اینکه چه خواهد شد؟ وقتی به خانه رفتم، ذهنم پر از افکار مختلف بود. آخرهای شب بود، پدر مشغول قرآن خواندن و مادر درحال خیاطی کردن بود، می‌خواست برایم یک پیراهن بدوزد که در خانه با ضربه‌های محکم و پی در پی زده می‌شد.دلم گواه بدی داد، قطعا این گونه در زدن نشانه‌ی خوبی نیست. نگاهی در میان هر سه تایمان تیر و بر شد و مادر از جایش برخواست و به سمت در رفت و من پشت پنجره با دل نگرانی به در نگاه می‌کردم. پروانه خانم همینکه در باز شد با شتاب وارد حیاط شد و شروع به داد و بیداد کرد.«مریم خانم از شما دیگر انتظار نداشتم... ما یک عمر همسایه بودیم، بچه‌هایمان مثل خواهر و برادر بودند، من برای پسرم کلی آرزو دارم، به دخترت بگو دست از سر پسرم بردارد.»مادر حیران به گفته‌های پروانه خانم گوش می‌کرد و هر از گاهی نگاهی به من می‌انداخت. آخر سر پروانه خانم به گریه افتاد و با خواهش از مادرم خواست که به من بفهماند، عروس افغانی برایش ننگ دارد و باعث پایین آمدن شأن‌شان می‌شود. کم‌کم اهل محل از احساس بین من و احمد آگاه شدند، پدر و مادرم هیچ حرفی به من نزدند و کوچک‌ترین حرف کنایه‌آمیزی بر زبان نراندند اما چند وقت بعد متوجه شدم، پدر خانه را فروخته و چند محل آن طرف‌تر یک خانه‌ی کوچک‌تر خریده است.چند ماهی بود که به خانه جدید نقل مکان کرده بودیم و من منتظر نتیجه کانکورم بودم. شب‌ها فکر احمد خواب را از من گرفته بود، به قدری تا صبح گریه می‌کردم و غصه می‌خوردم که مادر می‌گفت مثل یک طفل لاغر و کوچک شده‌ام و رنگ به رو ندارم. یک روز پروانه خانم به صورت سرزده به خانه‌مان آمد و بالحنی غمگین اجازه‌ی خواستگاری گرفت، گفت که قلبا راضی نیست اما احمد از وقتی ما کوچ کرده‌ایم از خانه رفته و اتمام حجت کرده تا وقتی به ازدواج‌مان رضایت ندهند برنخواهد گشت.گفت شاید هیچ وقت دلش با من صاف نشود و انتظار روی خوش از او نداشته باشم.مادر که می‌دانست دل من با احمد است به آن‌ها گفت پنجشنبه شب بیایند.ازدواج من و احمد به ساده‌ترین شکل ممکن انجام شد چون خجالت می‌کشیدند مرا به فامیل‌شان معرفی کنند. اما همان لباس سفید ساده که مادر برایم دوخته بود در نظرم از هر لباسی زیباتر بود و جشن‌مان که بیشتر شبیه یک مهمانی خانوادگی بود در نظرمان از هر محفل بزرگی، بزرگ‌تر بود. احمد خانه‌ای چند محله پایین‌تر اجاره کرده بود و با وسایل اندکی که پدر به عنوان جهیزیه به من داده بود خانه‌مان را آراستیم.پنج سال از ازدواجمان می‌گذرد، در این مدت نه پروانه خانم به ما سر زده است و نه ما را دعوت کرده است.در هر محفلی هم که چشمش به من می‌افتد گویی دشمن خونی‌اش را دیده است.وقتی دخترم به دنیا آمد به جای آن‌ها ما به دیدارشان رفتیم که پروانه خانم در را هم باز نکرد و گفت که من تو را به عنوان عروسم قبول ندارم آن‌وقت انتظار داری بچه‌ات را که خون تو در رگ‌هایش هست را قبول کنم؟!از آن روز دیگر من هم دلم از او شکست و تلاشی برای بهبود رابطه‌مان نکردم. چندین بار با حرف‌هایی که در گوش احمد خوانده بود، باعث دعوا بین‌مان شد تا جایی که به مرز طلاق هم رسیدیم اما خدا با ما یار بود و عشق مانع جدایی‌مان شد.زندگی بالا و پایین زیاد دارد و هیچ زندگی بدون سختی نیست، من حتی اگر صدبار دیگر هم به دنیا بیایم، دوباره همین زندگی را انتخاب می‌کنم. یک لحظه زندگی با کسی که دوستش داری به صدسال زندگی به شخصی دیگر می‌ارزد. بعد از چند ماه به همراه شوهر و دخترم به اهواز رفتیم. به خاطر حفظ زندگی عاشقانه‌مان مجبور به کوچ کردن شدیم.عشق، بعد از وصال دیگر ملیت نمی‌شناسد چرا که از آن پس هر دو وارد وادی عاشقان می‌شوند.</description>
                <category>sindokht.magazin</category>
                <author>sindokht.magazin</author>
                <pubDate>Thu, 31 Oct 2019 15:30:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور می‌توانم با مجله الکترونیکی سیندخت همکاری کنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sindokht.magazin/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%AC%D9%84%D9%87-%D8%A7%D9%84%DA%A9%D8%AA%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D8%AF%D8%AE%D8%AA-%D9%87%D9%85%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-lqny7zmvxj8y</link>
                <description>&quot;سیندخت&quot;، مجله الکترونیکی دختران افغانستانی‌تبار در ایران، از شما دعوت می‌کند در دو زمینه روایت و عکس مرتبط با موضوع اعلام شده، آثار خودتان را بفرستید. هر شماره یک موضوع مشخص دارد.برای اینکه ما بتوانیم از عکس و روایت‌های شما استفاده کنیم حتما نکات زیر باید رعایت شودشکل اثر: روایت یا عکس ارسالی حتما در مورد موضوع اعلام شده باشد. موضوع هر شماره از مجله، در شماره قبل اعلام می‌شود.فایل متنی حتما به صورت فايل ورد و تعداد کلمات روایت در حدود 1500 کلمه باشد. آثار زیر 700 کلمه پذیرفتنی نیستند. روایت‌های داستانی شما بر اساس زندگی واقعی خودتان یا آشنایان‌تان باشد. در تمامی روایت‌ها راوی باید یک دختر افغانستانی‌تبار ساکن ایران باشد. یعنی روایت از نگاه او باشد. حتما روایت شما، عنوان/ نام روایت شونده/ محل زندگی روایت شونده/ نام نویسنده داشته باشد.اگر از اسم‌های مستعار استفاده می‌کنید حتما در پرانتز یادآوری کنید که اسم‌ها مستعار است.یک نمونه: نام روایت: رازِ مریم/ بر اساس زندگی واقعی مریم رضایی، دختر افغانستانی‌تبار ساکن قم/ نویسنده روایت: ساجده احمدیزمان و روش ارسال اثر:فایل متنی روایت و یا عکس را فقط از طریق آدرس جیمیل: sindokht.magazin@gmail.com ارسال کنید.به همراه هر موضوع، مهلت ارسال اثر هم اعلام می‌شود. سین‌دخت متاسف است که از عکس‌ و یا روایت‌های رسیده بعد از مهلت زمانی نمی‌تواند استفاده کند.-----------------------------------------------------------------------------------------------------موضوع شماره اول: شوهر خارجی/ مهلت ارسال: تمام شد.موضوع شماره دوم: آشپزی و غذای وطنی/ مهلت ارسال: پایان آذرماه 1398</description>
                <category>sindokht.magazin</category>
                <author>sindokht.magazin</author>
                <pubDate>Tue, 29 Oct 2019 20:39:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزوی دور</title>
                <link>https://virgool.io/@sindokht.magazin/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B1-puisxdbf5lud</link>
                <description>بر اساس زندگی واقعی صبیحه (مستعار)، مهاجر افغانستانی ساکن استان تهراننوشته‌ی: فاطیما مهر***در پانزده سالگی ناگهان قد کشیدم و برادرم صالح اسمم را گذاشت درخت. چهره‌ام هم بی‌شباهت به درخت‌های کنار خیابان نبود. پوست تیره، اندام باریک و کشیده، دست‌های استخوانی بلند عین شاخه‌های درخت. با موهای حجیم و موج‌دار که روی سرم یک جنگل می‌شد. صالح بعدها فکر کرد چه درختی هستم. و اسمم را گذاشت چنار، چنارک. از این اسم خوشم می‌آمد. از اینکه شبیه یک درخت باشم. به خیلی چیزهای دیگر هم شبیه بودم. حداقل در فکرم. عاشق نقاشی کشیدن بودم و می‌خواستم نقاش شوم.خیلی زود اولین خواستگارم آمد. نمی‌خواستم اما پدرم نظر مرا نپرسید. گریه کرده بودم. مادرش از من خوشش نیامد. فهمیدم هر وقت خواستگار آمد باید قبلش چهار پنج ساعت گریه کنم تا چشمانم حسابی وربیایند. ترفند آن اوایل که کم سن بودم، بعدها به بهانه‌های دیگر ردشان می‌کردم. پدرم ناراحت می‌شد، اما مادرم می‌نشست موهایم را می‌بافت و می‌گفت: «نمیگذارم پدرت هر چه دلش شد بکند. خودم تو را بهترین عروس دنیا می‌کنم.»کلاس نقاشی با رنگ روغن رفتم. تابلوی طبیعت می‌کشیدم. گل و درخت و پرنده و آبشار. چشم اندازهای وسیع. کوهستان سربه فلک کشیده. همه چیزهایی که استادم بلد بود و یادم داد کشیدم. از روی کارت پستال‌های خارجی کپی می‌کردم. گنجینه‌ام یک ساک پر از کارت پستال بود. اما همه را نمی‌توانستم به خوبی بکشم. کلاس بهتری در این شهر کوچک نبود و من هم حق نداشتم تنهایی به تهران بروم.ما از آن فامیل‌ها بودیم که دخترها زیر بیست سال و پسرها نهایت تا بیست‌و‌پنج سالگی می‌رفتند سرخانه و زندگی‌شان. رسم فامیل بود و برادرم صالح سر وقتش به آن رضایت داد. اما پدر دیگر از ازدواج منِ سن‌گذشته چیزی نمی‌گفت. با این و آن هم قول و قرار نمی‌داد. یک جورهایی از من دست شسته بود. هرکسی از او می‌پرسید دخترت را به ما می‌دهی یا نه؟ می‌گفت: «از مادرش بپرسید.» و مادرم گاهی می‌گفت نه و گاهی هم از خودم می‌پرسید. من دلم هیچ کس را نمی‌خواست و فقط می‌خواستم نقاشی بکشم. اما حرف‌های اطرافیان روز به روز بیشتر گوش مادرم را می‌آزرد.یک روز بهاری، خواهرم ناهیده دوان دوان آمد پیش مادرم و گفت: «همسایه می‌گه اون خانومه که دنبالش بودین زنگ زده. از پاکستان.»مادر به سمت در دوید و از پله ها شتابان به طبقه پایین رفت. ناهیده هم دنبالش رفت. من اما سر پله ایستادم. صدای مادر آمد. بلند بلند می‌خندید و قربان صدقه دوستی قدیمی می‌رفت. حدود نیم ساعت گپ زدند اما مادر وقتی بالا آمد به اندازه چند سال جوان‌تر و شادتر به نظر می‌رسید. شماره هم دیگر را گرفته بودند و بعد از آن مادر هر دو هفته به او زنگ می‌زد یا او زنگ می‌زد. گاهی مادر ما را با خودش می‌برد خانه همسایه. گوشی را می‌داد دست تک تک‌مان تا به دوستش سلام کنیم. اسمش زلیخا بود اما مادر بعضی وقت‌ها می‌گفت مادر عمران جان! صدای زلیخا بلند و نازک بود و لهجه کویتگی‌اش را خوب نمی‌فهمیدم. مادر خوب می‌فهمید.هر شب که زیر پشه‌بند وسط حیاط می‌خوابیدیم مادر شروع می‌کرد از زندگی‌اش در کابل جان، از کودکی و جوانی‌اش برایمان می‌گفت. چیزهایی که قبلا در حد یک اشاره گفته بود. ده سال از بهترین سال‌های عمرش با زلیخا همسایه بودند و در کابل در یک خانه بزرگ شده بودند. زلیخا زودتر ازدواج کرده بود اما هردو اولین بچه‌شان را در یک سال به دنیا آورده بودند. قرار گذاشته بودند یکی دختر بیاورد یکی پسر. همان اول هم دختر و پسرشان را نامزد کنند تا رشته دوستی‌شان هیچ وقت پاره نشود. اما به جای دختر، هر دو پسردار شده بودند: عمران و برادر من صالح. چند وقت بعد هم جنگ شده بود و هر کسی با خانواده‌اش به سویی گریزان شده بود. ما به ایران و زلیخا به پاکستان. خیلی طول کشیده بود تا مادرم بالاخره از طریق چند دوست و آشنا که در کویته داشت پرسان پرسان پیدایش کرده بود.اوایل تابستان بود که یک روز مادر آهسته دستم را کشید و از پله‌های همسایه پایین رفتیم. پدر خواب بود. گفت: «هوش‌ته بگیر همسایه نفامه با کی گپ میزنی! به پدرت هم نگو.» و من مبهوت و هیجان زده کنار تلفن نشستم تا سر ساعتِ چهار زنگ بخورد. اول مادر گوشی را برداشت و بعد از سلام و احوال‌پرسی با زلیخایش گوشی را به من داد و خودش زن همسایه را به حرف گرفت تا حواسش پرت شود. اما آن طرف خط، به جای زلیخا صدای بم مردانه‌ای الو گفت و سلام کرد. صدایش صاف و جوان بود. چندبار نامم را صدا زد تا جوابش را دادم.«صبیحه جان. صحت‌تان خوب اس؟ پشت خطی؟ صبیحه جان. می‌شنوی؟ مه عمران استوم.»تند تند گپ می‌زد. با شنیدن اسمش هول شدم. جوابش را کوتاه دادم. از خودش چیزی نمی‌گفت، فقط از من سوال پرسید. گفتم طبیعت را دوست دارم، نقاشی می‌کنم. بلند خندید. نفهمیدم به چی خندید. با دقت به صدایش گوش می‌دادم که بفهمم چه می‌گوید. می‌فهمیدم. لهجه‌اش شبیه مادرش نبود. لهجه کابلی خوش آوایی داشت. در جوابم گفته بود: «خوش دارم خوش دارم.»تا آخر تابستان چند بار دیگر هم با عمران تلفنی گپ زدم. صحبت‌هایمان کوتاه بود و شب‌ها پیش از آنکه خواب به چشمانم بیاید می‌توانستم هزار بار همان چند جمله درباره آب و هوای فرانسه و پارک‌هایش و منظره کوه‌ها و جنگل‌هایی که می‌توانستم نقاشی کنم را در ذهنم تکرار کنم. به طنین صدایش گوش می‌دادم و قلبم تند تند میزد. صدایی که تصویر نداشت و پیش خودم مردی با کت بلند و کلاه فرانسوی، با کراواتی راه راه و عطر ادکلنی خنک را تصور می‌کردم. مثل آلن دلون، تنها چیزی که از فرانسه می‌شناختم و بر حسب تصادف عاشقش بودم. بالاخره آمد. خیلی هم زود آمد.تابستان آخر شده بود. دل توی دلم نبود. دو سه هفته بود که در خانه بحث داشتیم. پدرم می‌گفت: «من به آدم ناشناس دختر نمی‌دهم.» و مادرم گفته بود: «ناشناس کدام است؟ دو سال خو د کابل دیده بودی شان نی! دوست مه بود یادت است نی؟ ده سال دَ یک خانه بودیم. خوب و بدش را مه می‌فامم. شویش را هم دیده بودی، نی؟ سرمعلم بود. چی بهتر از سرمعلم، درس خوانده فامیده، عمران هم که اشتوک شان بود تازه پیدا شده بود! حالی هم که فرانسه است نی پاکستان.&quot;مادرم مثل قدیم‌ها تند گپ می‌زد. با لهجه شهری که در آن بزرگ شده بود و عاشق آنجا و آدم‌هایش بود، عاشق خاطراتش. اما همین که پسرعمویش از شهر خودشان آمده بود پدرش گفته بود باید زنش شود. پسرعمویی که آمده بود در کابل درس بخواند و جایی جز خانه عمو نداشت. مادر می‌گفت: «خودش هیچ وقت نگفته بوده دخترعمویم را می‌خواهم.» شاید نمی‌خواسته. شاید هم می‌خواسته. دو برادر یعنی عموها بین خودشان قول و قرار کرده بودند. از گرد راه نرسیده دخترعمو شده بود زنش و یک سال بعد شده بود پدر صالح. مجبور شده بود درس را ول کند و فقط کار کند. چند ماه بعد هم جنگ به شهرشان کشیده بود و گریخته بودند سمت ایران. پسرعمو دیگر نتوانسته بود درس را ادامه دهد، خانواده کوچکش را آورده بود به این روستا با زمین‌های بزرگ برای کشاورزی. مادر می‌گفت بیابان خدا. مادر می‌گفت: «جان کندم زندگی نکردم. خیر ندیدم از عمو از پسرعمو. تو هم نمی‌بینی. تو باید زندگی کنی.»عاقبت مادر به کمک سکوت‌ها و قهرهای من پیروز شد و تلفنی اوکی دادیم. عمران بلیط هواپیما گرفت و آمد. تنها، بدون اینکه پدر و مادرش هم از پاکستان بیایند. مادر از دوستش به دل نگرفت. اما پدرم باز هم شروع به مخالفت کرد.خانه منتظر بود. هر چیزی که توانسته بودیم را نو کرده بودیم. هرچیزی که شسته می‌شد را شسته بودیم. صالح و زنش هم که با ما زندگی می‌کردند آماده شده بودند. پیراهن شلوار پنجابی هفت‌رنگم را پوشیده بودم و در آشپزخانه قایم شده بودم. از بس خسته بودم درونم آشوب بود. مادر چشم از ساعت برنمی‌داشت و می‌گفت باید دنبالش به فرودگاه می‌رفتیم چون او کسی را در اینجا ندارد. پدرم نگذاشته بود که چه خبر است این همه اشتیاق. از آشپزخانه بیرون نیامدم. هم به پدرم حق می‌دادم هم به مادرم. نزدیک غروب بود که صدای زنگ آمد و صدای دویدن پای بچه‌ها و سلام‌های صالح و مادرم. بعد صدای او را شنیدم. همان صدای جوان و صاف و لهجه شیرین که از کیلومترها دورتر به گوشم می‌آمد. به سرعت از کنار در بسته آشپزخانه رد شد و به اتاق مهمان رفت. در را که باز کردم بوی ادکلنی تلخ که با بوی عرق قاطی شده بود سالن را پر کرده بود. بچه‌ها هی سرک می‌کشیدند توی اتاق. اول فقط خیره خیره به داخل اتاق نگاه می‌کردند. بعد با هم دیگر می‌خندیدند. از بی‌ادبی‌شان عصبانی شدم اما کاری نکردم که صدای‌شان در بیاید. برای دیدنش اضطراب داشتم اما عجله‌ای برای رفتن به اتاق نداشتم. تکیه داده بودم به دیوار کنار در و به صدایش گوش می‌دادم که تند تند گپ می‌زد و گاهی می‌خندید. بقیه افراد خانواده‌ام زیاد حرف نمی‌زدند. بیشتر گوش می‌دادند. صالح خودش چای و میوه برد. بابا همان اول چند دقیقه نشست و بعد به بهانه مسجد رفتن و نماز از خانه بیرون زد. به من اصلا نگاه نکرد. تقریباً یک ساعت گذشته بود که صالح به آشپزخانه آمد و گفت: «نمی‌خواهی بیایی؟» کوچک‌ترین خواهرم ستاره که هنوز به در آویزان بود و هی به اتاق سرک می‌کشید، به سمتم دوید و گفت: «آبجی نرو پیش اون مرده، زشته.» دلم یک‌هویی فرو ریخت. صالح انگشتش را روی دهانش گذاشت و بلند گفت: «هیس! برو او طرف! بی تربیت!» و بی هیچ حرف دیگری به اتاق خودشان رفت. اضطرابم بیشتر شد. می‌دانستم نباید به حرف ستاره اعتنایی بکنم، او که هنوز فرق بین خوب و بد را نمی‌فهمید. حتی به عمه بزرگم که پیر شده بود می‌گفت: زشت! برگشتم آشپزخانه و کف دست‌هایم را خیس کردم و چند بار به صورتم کوبیدم تا تازه شود. توی آینه خودم را نگاه کردم. خوشحال شدم. می‌فهمیدم که چقدر چشم‌هایم خوشگل است و محال است در چشمان مردی زیبا نباشم. دیشب مادر به چشمانم سرمه کشیده بود تا براق‌تر و مژه‌هایم مشکی‌تر شود. اما لوازم دیگری نداشتیم. یک آب‌نبات جوهری قرمز برداشتم و مک زدم و خیس که شد آن را به لب‌هایم مالیدم. براق و قرمز شد.مادرم هم بیرون آمد و عمران در اتاق تنها ماند. نمی‌دانم چرا هیچ کدام چیزی به من نمی‌گفتند. مستقیم سراغ آشپزی رفت و من از آشپزخانه بیرون رفتم. داشتم پشت در اتاق شالم را درست می‌کردم و این پا آن پا می‌کردم که وارد شوم که ناگهان کسی با سرعت از اتاق بیرون آمد. جلوی در خشکم زد. تا مرا دید بلند خندید و دهانش تا بناگوش باز شد. آنچه که می‌دیدم را باور نمی‌کردم. غیرعادی بنظرم آمد. امکان نداشت آن صدا به این چهره تعلق داشته باشد. به این شخص. قدش خیلی کوتاه بود! کوتاه‌تر از خودم. صورتش، هیچ رنگ و رویی نداشت و اعضای صورتش خالی از هر حسی بودند. ابروهایش کم پشت بود و تند تند پلک می‌زد. ولی موهایی کاملا مشکی مثل یک چتر سیاه گرد روی سرش نشسته بود که انگار مصنوعی بود و به چهره رنگ پریده‌اش نمی‌آمد. با آن همه چین روی پیشانی چطور ممکن بود فقط چهار پنج سال بزرگتر از من باشد؟ ظاهری عصبی داشت که با لبخند می‌پوشاند. لب‌های خشک و نازکش را به هم فشرد و تند پرسید: صبیحه جان خودت هستی؟! زبانم بند آمده بود.گفت: «بسیار مقبولی!»دستش را به سمتم دراز کرد اما بیشتر از چند ثانیه منتظر نماند و سریع به درون اتاق برگشت. از تندی واکنش‌هایش بهتم برده بود.همان‌جا به دیوار تکیه دادم. دو بار از داخل اتاق صدایم زد. پاهایم سست شده بود. انگار سطلی آب سرد رویم خالی کرده باشند. در دلم احساس بدی داشتم انگار اتفاق بدی برایم افتاده باشد. چیزی که مطمئنم نمی‌توانست ربطی به ظاهر او داشته باشد. اگرچه هیچ شباهتی به تصوراتم نداشت. چند دقیقه‌ای طول کشید تا توانستم فکر کنم و یادم بیاید که چقدر دلم می‌خواهد آزادانه نقاشی بکشم. بدون امر و نهی‌های پدرم. پس باید بروم. یادم افتاد که می‌گویند قیافه مهم نیست،‌ اخلاق مهم است. برو. برو. یادم افتاد که می‌گویند مهمان حبیب خداست. برو. برو.عاقبت نفس عمیقی کشیدم و وارد اتاق شدم.از آن لحظه به بعد همه چیز مثل برق اتفاق افتاد. انگار قدرت انتخاب تا وقتی معنی می‌دهد که تو سر دوراهی‌ات ایستاده‌ای. به محض قدم گذاشتن در یک راه، همه چیز همراه خودت شروع می‌کند به حرکت. حرکتی سرگیجه‌آور اگر راه غلط را انتخاب کرده باشی. کسی هم نمی‌تواند جلوی اتفاقاتی که پشت هم می‌افتند را بگیرد. دو هفته نشد که سر سفره عقد نشسته بودم و چند ماه بعد دنبال کارهای جدایی‌ام از عمران. چند ماهی که جزو سخت‌ترین دوران زندگی‌ام بود. عمران کسی نبود که مرا به آرزوهایم یا حتی به خوشبختی معمولی برساند. اما به من فهماند که خودم می‌توانم.</description>
                <category>sindokht.magazin</category>
                <author>sindokht.magazin</author>
                <pubDate>Tue, 29 Oct 2019 19:50:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهتاب مسیر خود را گم کرده بود</title>
                <link>https://virgool.io/@sindokht.magazin/%D9%85%D9%87%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%DA%AF%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-csjpfrqds4cd</link>
                <description>نوشته: معصومه جعفری***سین‌دخت: انگار که با شوهر خارجی یا به شدت موافقت می‌شود یا به شدت مخالفت. مهتاب و یحیا هر دو به شدت موافقند و خانواده‌هایشان به شدت مخالف. اما تصمیم آخر را باید خودشان بگیرند...***مسیر خود را گم کرده بودم. گم که نه، در واقع حس می‌کردم تازه راهم را پیدا کرده‌ام. اما آدم‌ها که نگاهم می‌کردند، از دور طوری به نظر می‌آمدم که گویی چیزی را گم کرده‌ام. خودم ولی می‌دانستم اشکال از کجاست. کتاب‌ها و جزوه‌هایم را که جمع می‌کردم، هر بار چیزی از لابه‌لای‌شان می‌افتاد زمین. خم می‌شدم که شئ افتاده شده را بردارم اما می‌دیدم که توی مشتم خالی است. انگار اشتباه کرده باشم که چیزی افتاده زمین. شروع می‌کردم به خارش ابروهایم و راهم را از سر می‌گرفتم.سال دوم پزشکی می‌خواندم. دست‌هایم آن طور که خودم همیشه اعتراض می‌کردم، همیشه بوی الکل آزمایشگاه می‌داد. بعدها یحیا هم بوی الکل دست‌هایم را احساس می‌کرد، اما حرفی نمی‌زد. چون خودش هم هم‌دست من بود. هر دو به هم نگاه می‌کردیم و پشه‌ها را که از روی نوک دماغ هم می‌پراندیم، به این فکر می‌کردیم که تلی از آهن پاره‌های مخالفت خانواده و فامیل جلویمان بست نشسته است. یحیا غصه می‌خورد که باید با دست‌های الکلی آهن پاره‌ها را بلند کند و پرتاب کند به سمت من. من هم بریزم‌شان توی دریا.اول بار مادرم از جایش بلند شد. هر چقدر هم که خودش را کشید قد خمیده‌اش به من نرسید. اما حرفش را زد. گفت که پدر خدا آمرزیده‌ات ممکن است از توی گور بلند شود و بیاید بگوید چرا دختر من را داده‌ای به اینها. به پدر از گور برخاسته‌ام که فکر کردم ته دماغم سوخت. تابستان بود. فرود آمدم روی فرش. مادرم اما هنوز ایستاده بود. بوی گور می‌آمد. سایه‌ی یحیا آن اطراف می‌پلکید. اشاره کردم بیا داخل.تابستان باز هم بود. تمام سال‌هایی که من و یحیا کتاب‌های پزشکی و علوم جراحی و عملی را از سر می‌گذراندیم تابستان بود. پدرم هنوز همان‌طور که از گور برخاسته بود، سر پا ایستاده بود. یحیا هزار داستان و واقعیت برای مادرم تعریف کرد. می‌آمد و می‌رفت. کفش‌هایش بارها از پا درآمد و دوباره به پا شد. می‌خواستم زندگی‌ام را با هم‌کلاسی‌ام شروع کنم. دست‌هایم را هم خوب شسته بودم اما نمی‌دانستم دیگر کجای مسیر را جا گذاشته‌ام. فامیل و در راس همه، مادرم دلخوش به این ازدواج نبودند. می‌گفتند داماد ما بهتر که از قوم و خویش خودمان باشد. داماد خارجی دردسر دارد. فردا روزی کار دستمان می‌دهد. جای ما که اینجا نیست. شد که ایران خواست ما را بیرون کند، این پسر راضی می‌شود که با مهتاب به افغانستان کوچ کند؟ معلوم است که نه.من از بین فامیل رد می‌شدم و هی سرم را می‌خاراندم که این تابستان چرا تمام نمی‌شود.خانواده‌ی یحیا هم دست کمی نداشتند. مخالفت‌شان از این باب بود که این دختر جوان است. پسر ما هم خام. اصلا سر این وصلت از تنش جداست. این یحیا پیش خودش چه فکری کرده؟ یک وقت یک جایی کلاه رسم و رسومات‌مان می‌رود توی هم. زندگی زهرمار می‌شود. یحیا بهتر است درسش را که در ایران تمام کرد، جمع کند برود همان کانادا، ادامه‌ی تحصیلات پزشکی‌اش را پیگیری کند. آنجا که برود هوای ازدواج و زن خارجی هم از سرش می‌افتد. درگیر درس و کار و مدرکش می‌شود. برنامه‌های مهاجرت هم خودش کم فشاری نیست. همین جاها بود که من و یحیا سلول‌هایمان یخ زد. تصمیم‌مان را گرفته بودیم.یحیا طبق برنامه‌هایش مهاجرت کرد به کانادا. یک ماه بعد کاملا در محیط و دانشگاه جدید جا افتاده بود و از راه دور پیوسته احوال هم را می‌پرسیدیم. هر دو جدی دنبال کار و درس بودیم. می‌خواستیم بعد تمام شدن تحصیلات یحیا، هر طور شده زندگی‌مان را شروع کنیم. مادرم کمی قدش را انگار کوتاه‌تر کرده بود. فکر می‌کرد رفتن یحیا همه چیز را به مرور زمان کم‌رنگ می‌کند. اما من فکرهایم را کرده بودم و می‌دانستم تصمیمم درست است.نزدیک به چهار سال بعد، یحیا به ایران برگشت. با مدرک دکترای فارغ التحصیلی. دلش را صد دل یکجا کرد و آمد به خواستگاری. مادرم صدر مجلس نشسته بود و هیچ نمی‌گفت. می‌دانستم این یعنی رضایت خاموش.کارهای اقامت که درست شد، من و یحیا به کانادا مهاجرت کردیم. آنجا زندگی‌مان را شروع کردیم. حالا نزدیک به پنج سال از آن روزهای الکل و آزمایشگاه و اتاق جراحی می‌گذرد و فرزند اول‌مان در همان‌جا متولد شده است.</description>
                <category>sindokht.magazin</category>
                <author>sindokht.magazin</author>
                <pubDate>Tue, 29 Oct 2019 19:31:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجله الكترونیکی سیندخت</title>
                <link>https://virgool.io/@sindokht.magazin/%D9%85%D8%AC%D9%84%D9%87-%D8%A7%D9%84%D9%83%D8%AA%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D8%AF%D8%AE%D8%AA-n2cpoh0mz1dd</link>
                <description>روایت‌های دخترانه از مهاجران افغانستانی در ایرانمعصومه امیری (سردبیر)یک جایی نوشته بودم موهای بلوطی، پرسیده بود: «بلوطی چه رنگی است؟» و من درنگ کرده بودم که جواب بدهم. باز گفته بود: «آدم نباید رنگی را بنویسد که دیگرانش نمی دانند.» گفتم: «دیگران کی هستند؟» گفته بود: «دیگران خودت!»فکر کردم کجا این رنگ را یاد گرفته‌ام؟ احتمالا توی یک رمان یا فیلم خارجی که توفیری نمی‌کرد. بلوطی از راویان دست بالایی آمده بود که سرنوشت کلمات و تصورات مرا وقتی به آن رنگ که شاید بلوطی هم نبود مشخص می‌کرد. اصلا چرا نگفته بودم: سنگکی سوخته؟ چون راویان‌اند که تصمیم خواهند گرفت که بعدها چه خواهد بود و چه نخواهد و حتی شاید بشود گفت: راویان‌اند که فاتح‌اند نه اینکه فاتحان راوی باشند. چه چیز از گذشته خواهد آمد جز روایت!؟ و چه چیز به آینده خواهد رفت جز همو که در گوش آیندگان نجوا خواهد کرد که زمانی بلوط بوده است یا نان سنگک!جلد اولین شماره مجله الکترونیکی سیندخت، روایت‌های دخترانه از مهاجران افغانستانی در ایرانهمه‌ی ما که در این مجله نوشته‌ایم؛ ایمان داریم روایت آبِ حیات است به روزگاری که بر ما رفته است. دست انداخته‌ایم در روزهایمان و از خودمان نوشته‌ایم. قصد آن داریم که نور بیاندازیم به ابعاد زندگی دختر افغانستانی که اول خودمان ببینیم با جهان‌مان چند چندیم و بعد کلیشه‌ها را دور کرده باشیم از دورمان. تلاش کرده‌ایم سیندخت را بنشانیم پهلوی پدر، مادر و برادری، حتی در مقابل خودش رو به آینه بایستد و بی‌تکلف حرف بزند؛ آن‌طور که آدم با دیگران خود سخن می‌گوید و یا اصلا با جهانی دور از خود صحبت کند و بگوید من هستم، من بودم چون این‌ها بر من رفته است. چه تلخ، چه شیرین هرچند نه بسیار فلسفی!موضوع کلی این مجله مهاجرت است و روایت‌های دختران مهاجر افغانستانی در ایران؛ اما هر شماره موضوع کوچک‌تر و خاص‌تری دارد تا از کنار هم قرار گرفتن‌شان جهانی کوچک ساخته شود و در عین حال این ظرفیت را داشته باشد که تمامی سلیقه‌ها را پوشش دهد. موضوع شماره اول، شوهر خارجی است و سیزده نویسنده از روزگار آدم‌های دور و نزدیک‌شان نوشته‌اند. هر موضوعی که به نحوی به زندگی دختران افغانستانی در ایران ارتباط داشته باشد می‌تواند موضوع شماره‌های بعدی ما باشد. اگر موضوع خاص و جالبی پیشنهاد دارید حتما به سیندخت ایمیل بزنید و بگویید.در هر شماره چشم به راه روایت‌ها و عکس‌های هنری شما هستیم. در آخر همین مجله برایتان نوشته‌ایم روایت‌ها و عکس‌هایی که می‌خواهید بفرستید، چه شرایطی باید داشته باشد.</description>
                <category>sindokht.magazin</category>
                <author>sindokht.magazin</author>
                <pubDate>Mon, 28 Oct 2019 23:20:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>