<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Sindokhtmagazine</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sindokhtmagazine</link>
        <description>مجله‌ی روایت‌های دختران مهاجر افغانستانی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 14:29:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1705946/avatar/fonWxE.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Sindokhtmagazine</title>
            <link>https://virgool.io/@sindokhtmagazine</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فاطمه‌ام، شریفی‌ام</title>
                <link>https://virgool.io/@sindokhtmagazine/%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81%DB%8C-%D8%A7%D9%85-ihaz9nfc4eve</link>
                <description>امسال هم فاطمه‌ام، باز هم شریفی. اِاِاِ هنوز هم ازدواج نکرده‌ام. صفحه‌ی مشخصات پاسپورتم را که می‌بینم، باز همین اطلاعات را مرور می‌کنم. همیشه قبل از رفتن به سفارت یا هر جا که مربوط به هویتم باشد، مثل کتاب درسی، مدارکم را مرور می‌کنم مبادا چیزی را از قلم بیندازم. یا چیزی را اضافه کنم که وجود خارجی ندارد. مثلا یک­باره بگویم من زهرا هستم. زهرا افشار یا تظاهر کنم پنج تا خواهر ناتنی دارم که کتکم می‌زنند و یا بگویم برادرم در مرزهای ترکیه مرده. همان سال که کرونا آمد. پسر عاجزی بود و فیگور سوگواری بگیرم بلکه توی صف جلو بزنم. همان کاری که هر مهاجری انجام می‌دهد. مسیح وار زخم‌هایم را نشان بدهم و صلیبم را از دوش برندارم و بگویم: به‌ نام رنج، به نام رنج مرا ببوس!مردم اول گردم حلقه بزنند، بعد به زانو درآیند، گریه کنند و ناگهان پیرزنی با مخته و ماتم وارد میدان شود و در تمارض و خالی‌بندی گوی سبقت را از من برباید. از فرصت پیش‌آمده استفاده می‌کنم و تا پیرزن در کانون توجهات ناله می‌کند، جلو می‌روم. جلو و جلوتر. رنج‌های دیگر سد راهم می‌شوند. رنج شوهر مرده‌ی سکینه که از داربست افتاد. رنج پسر غلام که دستش رفت زیر دستگاه برش کارخانه‌ی تولید ورق‌های گالوانیزه. رنج سمیه که کلی درس خوانده اما مدرک تحصیلی ندارد چون پاسپورت ندارد. رنج علی‌رضا که جفت پسرهایش معلولیت ذهنی دارند و می‌خواهد با زنی هم سن مادر نداشته‌اش ازدواج کند تا برای خودش و پسرهایش و همسر بچه سالش مادری کند. رنج قاسم که از پانزده سالگی دارد می‌رود خارج و هر بار به طریقی برگشت می‌خورد و این‌بار فقط توانسته در انگلیس یک دست دندان مصنوعی برای خودش دست و پا کند و وقتی می‌خندد خیلی خارجی است. لبخندهای خارجی قشنگی دارد و چشمش ضعیف شده و راه که می‌رود به دو طرف خم می‌شود. رنج‌ها را کنار می‌زنم تا کمی راه باز شود. صغرا فریاد می‌زند نامم ثریاست و میکاپش را همراه عرق می‌مالد به دستمال توی دستش. شوهرش می‌ترسد و با خجالت به مسئول باجه نگاه می‌کند. سر می‎گردانم. احساس خفگی می‌کنم. فشار جمعیت، گرما، رنج‎ها. هوا کم است. آفتاب از روزنه‌های سقف راه باز می‌کند تا دستی بر سر جمعیت مهاجر بکشد. حنیفه می‌گوید کلیه‌اش را فروخته تا اجاره خانه بدهد. مرضیه با یک ایرانی عقد کرده تا شناسنامه بگیرد، اما طرف بعد از باز کردن در حجله فرار کرده و رفته جایی که عرب نی انداخت. شکریه می‌گوید نان سخت به دست می‌آید و راحت از دست می‌رود. خودش تیم دارد. چروکیده است و هرچه ریمل زده باز هم بیست سالی با سن پاسپورتی‌اش فرق می‌کند. به چند مرد جوان و پیر شماره می‌دهد. لب ور می‌چیند. پوزخند می‌زند و می‌رود، یعنی نمی‌شود گفت می‌رود. همان اطراف می پلکد. کارش راه افتاده اما احوال پرس کار بقیه هم هست. می‌خواهد بداند بعدش چه می‌شود؟ اگر یک دوربین از بالای سر به ما نگاه می‌کرد، از قیافه‌ها می‌فهمید که همه می‌خواهیم بدانیم بعدش چه می‌شود؟ اصلا بعدی در کار است؟تکرار می‌کنم: فاطمه‌ام. باز هم شریفی‌ام. ازدواج نکرده‌ام. شوهرم مرده. رفته است سوریه. من خانواده‌ی شهیدم. بچه؟ نه هنوز بچه ندارم. مردی از پشت سر نزدیک می‌شود. می‌گوید زن سایه‌ی بالاسر می‌خواهد. قضیه دارد بیخ پیدا می‌کند. می‌گویم برادر شوهرم نمی‌گذارد زن کسی بشوم. راه باز می‌کنم. رنج پس می‌زنم. نفس می‌کشم. عاطفه کسی را ندارد. خودش راننده است. درس خوانده، اما همه‌چیز که درس نیست. همه چیز فلاکت پایان‌ناپذیر هستی است. همه چیز زندگی است. همه چیز خفگی و صف و بی پایانی است. نور می‌تابد به فرق سرم. دست دراز می‌کنم از بین جمعیت یک گوشه را می‌گیرم تا کمی آب بنوشم. جمله‌هایم را تکرار می‌کنم: سکینه‌ام. مادرم مرده. دوست داشت از ایران برود. من کار کردم تا پول جور کنم اما نشد. با شیخ بزرگی عروسی کردم تا پول گله را بدهم به مادرم. شیخ همه‌چیز را به نام زن اولش زد. حالا یک طفل دارم و یک مادر عشق پاریس و شوهری که می‌گوید باید از زن مریضم مراقبت کنی. صف مرا به جلو می‌برد. آرش از قم آمده. طلبه است، اما سیگار می‌کشد و برای کارگرها پول با بهره جور می‌کند. می‌گوید آخرت ندارند این مردم. می‌گوید امام زمان از شما قهر کرده که نمی‌آید. پسش می‌زنم. خودم را جلو می‌کشم. پنجره‌ای باز می‌شود. بوی چرک و عرق را تندتر حس می‌کنم. مردی از پشت پنجره می‌پرسد: نامت چیست؟مکث می‌کنم. گیر می‌مانم. مادر نقی هلم می‌دهد: هِچ دَ هوش نیستی! برو که کار ما مانده.اسم‌ها توی سرم راه می‌روند. دست هم را می‌گیرند و می‌پرسند دوست داری جای کدام ما باشی؟سرم گیج می‌رود. نفسم بند می‌آید. دوست ندارم جای هیچ کدام‌شان باشم. اما حال کی هستم؟ یادم نمی‌آید. می‌گویم: اول از همه کبری بودم! بعد چون مادرم دوست نداشت ایران بماند، اسمم را گذاشت ثریا. رژلبم را نمی‌خواهم پاک کنم. حالا تنها هستم و سه بچه می‌خواهم.مرد پشت پنجره پاسپورتم را از دستم می‌گیرد و توی شکاف چشمم نگاه می‌کند: این قصه‌هایته برای پولیس بگو!پاسپورتم را به دستم می‌دهد. از صف هلم می‌دهند بیرون. از ساختمان هم. می‌نشینم روی نیمکت جلوی سفارت. سعی می‌کنم هوا را ببلعم. فشار قصه‌های هویتی انتسابی و اکتسابی ایل مهاجر به من هم سرایت کرده. تکرار می‌کنم: فاطمه‌ام. شریفی‌ام. بهار به دنیا آمدم. فرزند پدر و مادرم هستم. از جا بلند می‌شود. باید یادم بماند می‌خواهم چه کسی باشم. امسال هم فاطمه‌ام. باز هم شریفی‌ام.</description>
                <category>Sindokhtmagazine</category>
                <author>Sindokhtmagazine</author>
                <pubDate>Wed, 09 Aug 2023 21:40:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک با یک برابر نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@sindokhtmagazine/%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-zk0goauimogr</link>
                <description>امروز دومین روزی است که پیاپی در این باره فکر میکنم، این که دوست دارم جای چه کسی باشم. حقیقتا تمایل چندانی به بودن جای دیگران ندارم اما نارضایتی‌ام از وضعیت کنونی‌ام به تفکر درباره این موضوع وادارم می‌کند. شخصیت‌های مختلف از جلوی چشمم عبور می‌کنند. از مرلین مونرو، ششمین زن در فهرست بزرگترین افسانه‌های زن روی پرده سینما در عصر طلایی هالیوود، تا اسحاق نیوتونِ دانشمند. اما فقط فشردن چند کلید کیبورد کافی است تا هردویشان در نظرم رد صلاحیت شوند. آخر فایده مرلین مونرو بودن چیست وقتی قرار است جنازه‌ات ساعت ۳ بامداد توسط اطرافیان در اتاق خوابت پیدا شود، در حالی که حتی علت مرگت هم مشخص نیست و شایعات خودکشی یا قتل، دهان به دهان بین مردم نقل می‌شود و نیم قرن بعد هم دختری از خاورمیانه جویای مرگ مرلین مونرویی که زیبایی چهره‌اش آینه‌ی دقی برای بسیاری بود و هست، می‌شود. شاید یکی از علت‌های ادامه دادن این سوال همین سرکار خانم باشد. چه معنی می‌دهد دربین هفت و نیم_هشت میلیارد نفر در جهان یک مرلین مونرو با چنین چهره‌ای به دنیا بیاید تا جمعیت کثیری از دختران خواهان جایگاهش باشند.اسحاق نیوتون عزیز هم به کنار؛ چه ناسزاها که سر کلاس‌های فیزیک نثار روحش می‌شود و کنجکاوی‌ش درباره‌ی چرایی افتادن سیب، مورد انتقاد بچه دبیرستانی‌ها قرار می‌گیرد. همین حضور دائمی‌ام سر کلاس‌های درس مدرسه باعث شد تا قید هر دانشمند فارسی زبان و غیر فارسی زبانی را بزنم و حتی لحظه‌ای هم به فکر بودن در جای آنها نباشم.  هرجور که فکر می‌کنم هیچ تمایلی به بودن در جای ایلان ماسک و جنیفر لوپز و امثالهم هم ندارم. بودن در جای شخصیت‌های غیرواقعی انیمیشن‌ها و کارتون‌ها هم با آن دنیای بدون دغدغه‌ی پذیرش دانشگاه، یادگیری زبان دوم و سوم و چهارم، خوش استایلی، کسب درآمد و به طور کلی موفقیت در زندگی روزمره با روحیه‌ی واقع‌گرایانه‌ی من سازگار نیست.راستش را بخواهید دیدن عکس‌هایی که در پست‌های اینستاگرام با کپشن &quot;یک با یک برابر نیست&quot; به اشتراک گذاشته شده‌اند ترغیبم می‌کنند به نبودن در جای خودم. به اینکه جای یکی از آن بچه‌های مو بورِ چشم آبی باشم. در خانه‌ای با سقف شیروانی، در یکی از آن خیابان‌ها که تابلویش با حروف Stشروع می‌شود، بدون فکر و خیال رعب‌آور به آینده‌، آینده‌ای که در خاورمیانه‌ی من نامعلوم خواهد بود، هندزفری‌های بی‌سیمم را داخل گوشم بچپانم. اما حالا من هزاران کیلومتر دورتر از آن دخترک خندان، در جایی که فراتر از ظرفیتش خبرهای ناگوار در تاریخ ملل برجای می‌گذارد، هندزفری سیمی فیکم را وصل می‌کنم و در صفحه روشن موبایلم، در میان انبوه دود و نور و حرکت موشک‌ها غرق می‌شوم.</description>
                <category>Sindokhtmagazine</category>
                <author>Sindokhtmagazine</author>
                <pubDate>Wed, 09 Aug 2023 21:39:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از شما معذرت می‌خواهم خانم کوری</title>
                <link>https://virgool.io/@sindokhtmagazine/%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D8%B0%D8%B1%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C-yokdf3lspfeo</link>
                <description>عکس را اولین‌بار در آن کتاب دیدم و در زمانه‌ای که اینترنت و کامپیوتری نبود، دیدن همچین عکسی برایم چیزی بالاتر از شگفت‌انگیز بود. با شکوه بود. با آقای هندریک لورنتز هم در آن عکس آشنا شدم. آقای لورنتز توی عکس بهترین موقعیت را دارد. صندلی‌اش تقریبا وسط قاب است و در سمت راست او ماری کوری و چپ آقای انیشتین نشسته اند. چه چیزی می‌توانست بهتر از این باشد؟ توی جمع دانشمندان، همکار انیشتین و ماری کوری.ماری کوری که آن روزها اسطوره‌ی بزرگم شده بود. تا جایی که از دوستان و خانواده‌ام می‌خواستم که مرا مارضی کوری صدا بزنند. ماری کوریِ دانشمند که به فاصله‌ی یک لورنتز از انیشتین توی قاب عکس بود، درحالی که از بچه‌هایش هم مراقبت می‌کرده، ظرف‌ها را می‌شسته و یا لباس‌های چرک را زیربغل می‌زده و لب جویی می‌رفته تا آنها را بشوید. ماری خود خود آن کسی بود که آن روزها می‎‌خواستم باشم. مادری مهربان و دلسوز و دانشمندی پرکار و مشهور در حد انیشتین. آن روزها فهمیده بودم که نمی‌توانم جای انیشتین باشم، یا دوست نداشتم، چون او مرد بود. ولی عکس ماری کوری در حالی که سبد لباس‌های چرک زیر بغلش بود قانعم کرد که می‌شود زن بود و مادر و دانشمند.همان روزهایی که خاله‌ها و بعضی دوستانم مرا مارضی کوری صدا می‌زنند، سر زنگ پرورشی، معلم میز چوبی‌اش را آورد و درست گذاشت وسط کلاس. بعد خودش رفت ته کلاس نشست و گفت &quot;علیزاده برو پشت میز&quot;. معلم پرورشی که حتی یکبار جواب سلامم را نداده بود یا سر کلاس صدایم نکرده بود. کسی که هیچ فعالیتی را به من یا به بقیه هم کلاسی‌های افغانستانی‌ام نسپرده بود. گفت من بروم پشت میزش و کاغذهایی که بچه‌ها جلسه‌ی قبل از آرزوهایشان نوشته بودند، بلند برای کلاس بخوانم. خیال می‌کردم که به من گفته چون من صدای بلند و خوبی داشتم و همه می‌توانستند بشنوند. خوشحال بودم که بلاخره خانم خورشیدی از من خوشش آمده و کاری را به من سپرده‌ است. کاغد ها را باز کردم و یکی یکی خواندم. جایی وسط یکی از کاغذها نوشته بود&quot;من آرزو دارم جای علیزاده باشم.&quot;. به کلمه‌ی علیزاده که رسیدم جا خوردم. اصلا توقع همچین آرزویی نداشتم، علیزاده‌ای که خودش حسرت ملوسی و پولداری و ایرانی بودن هدیه شاکری را می‌خورد. سریع کلمه علیزاده را حذف کردم و به جایش خواندم &quot;یکی از بچه‌های کلاس&quot;. بعد به خانم خورشیدی نگاه کردم که از ته کلاس داشت چونه‌ی مقنعه‌اش را درست می‌کرد و از گوشه‌ی چشم به موازات نوک بینی بلند و تیزش به من نگاه می‌کرد. بدنم یخ کرد. حس کردم الان خانم خورشیدی از من متنفر می‌شود که خیانت در امانت کردم و کلمه‌ای را توی آرزوی هم کلاسی‌ام تغییر داده‌م‌‌. یک ثانیه بعد‌تر فکر کردم خانم خورشیدی از قصد به من گفته آرزوها را بخوانم که این حس بد را بهم بدهد که من آدم خوبی نیستم. بعدترش فکر کردم چرا آن همکلاسی‌ام باید آرزو داشته باشد جای من باشد، اویی که خودش ایرانی بود جای من افغانی‌ای که خودش فکر می‌کرد خیلی چیزها کم دارد. کاش حداقل آرزو می‌کرد جای هدیه شاکری باشد. روز بعدش از خودم بدم آمده بود که طوری رفتار کرده بودم که دیگری آرزو داشت جای من باشد، در حالی که چیزی برای حسرت دادن نداشتم. خودم آرزوها داشتم و دوست داشتم به جای دیگران میبودم، آن‌وقت یکی پیدا شده بود که می‌خواست جای من باشد. از خودم متنفر شدم. به ماری کوری فکر کردم. فکر کردم شاید ماری هم از خودش متنفر می‌شود وقتی من بخواهم جای او باشم. ماری که مجبور بوده بچه شیر بدهد و رخت چرک‌ها را زیر بغل ببرد تا لب آب، و وقتی بچه ها خوابیدند و چرک رخت‌ها تمام شد، شب بیداری بکشد تا دانشمند بشود. در حالی که آقای لورنتز می‌توانسته شب‌ها راحت بخوابد واگر بچه هایش گریه کردند با خانمش دعوا کند که چرا حواسش نیست که هندریک دانشمند بزرگیست و کارهای مهمی انجام می‌دهد و نیاز دارد خوب بخوابد. ماری باید قبل از خودش صبح‌ها برای بچه ها صبحانه آماده می‌کرده که اگر نمی‌کرده همه می‌گفتند مادری مهربان و دلسوز نیست، در حالی که آقای لورنتز شانه‌ای به ريشش میزده و قهوه‌اش را نوش جان می‌کرده و بعد به کارهای خیلی مهم دانشمندی‌اش رسیدگی می‌کرده است. نه خانم کوری. من از شما معذرت می‌خواهم. شاید خود شما می‌خواستید جای آقای لورنتز باشید. این اصلا درست نیست که من جای شمایی باشم که اصلا شرایط ایده‌آلی ندارید. من می‌توانم جای آقای لورنتز باشم. بعد می‌شویم دو نفر توی این عکس و یا حتی بیشتر.</description>
                <category>Sindokhtmagazine</category>
                <author>Sindokhtmagazine</author>
                <pubDate>Wed, 09 Aug 2023 21:31:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بودن به جای اشرف شریف مخلوقات</title>
                <link>https://virgool.io/@sindokhtmagazine/%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B4%D8%B1%D9%81-%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81-%D9%85%D8%AE%D9%84%D9%88%D9%82%D8%A7%D8%AA-jikezjacmsxe</link>
                <description>این دومین روایتی است که برای این شماره می‌نویسم. الان قبلی را هم بعد از مدت‌ها خواندم. لعنتی مرثیه‌ای بود برای خودش! یادم نیست آن موقع چه وضعی داشتم که اینقدر چس نالیده‌ام! اما عصری که داشتیم چای و بربری می‌خوردیم و گپ می‌زدیم که اگر مثلا این نبودیم، دوست داشتیم کی باشیم، کلی خندیدیم. رضا گفت دلش می‌خواهد جای یک مرد چهل پنجاه ساله‌ی ایرانی باشد که توی ورامین کارخانه‌ی فرفوژه دارد، احتمالا چندتایی دوست‌دختر و یک زن چاق خوش‌صحبت و البته یک رفیق فابریک بدخشانی که هر وقت گذرش میفتد ایران! مقادیر مبسوطی تریاک هم برای حاجی که خودش باشد، بیاورد. من هم گفتم دوست داشتم الان یک مرد میانسال سفیدپوست متولد جنوب امریکا بودم. دو دختر و یک‌دانه پسرم سرو سامان گرفته باشند و پنج‌تا نوه هم میداشتم که دوتایشان عاشقم بودند. البته که زن هم داشتم، چهل‌ساله، خانه‌دار و خوشکل! فردا هم خبر می‎‌رسید که تنها پسرعمویم که نزدیکی‌های مرز کانادا داشته مثل سگ توی آن سرما پول درمیاورده مرده و چند میلیون دلاری میراث برایم گذاشته است. آخ که چقدر خوب میشد! کامیونم را (چون راننده ماشین سنگینم) به یک پسرکی که با دختری از نیویورک فرار کرده به قیمت پایینی می‌فروختم و با زنم می‌رفتیم اروپا! اسکاتلندی جایی یک ویلای ساحلی می‌خریدیم با یک قایق تفریحی! بعد برای بچه‌ها بلیط می‌فرستادیم و وقتی میرسیدند، همینطور پشم بود که ازشان میریخت. خیلی هم خوب اما به طرز مسخره‌ای با این مغز شرقی فقیرم حس میکنم همین که پای بچه‌هایم به ویلا برسند، هیچ‌چیز خوب پیش نخواهد رفت. نه اینکه گرفتار طلسمی چیزی بشویم یا مثلا روح پسرعموی بخت برگشته‌ام تصمیم بگیرد که بیاید و در جسم نوه‌ی کوچکم حلول کند و دخترک کوچولوی تسخیر شده را به یک هیولای قاتل تبدیل کند تا آن دلارهای بادآورده کوفتمان شود. نه! یک چیز خیلی ساده‌تر مثلا اینکه عروسم نیامده و پسرم خبر بدهد که دارد ازش جدا میشود. بعد بفهمم که پسرم زنش را کتک میزده. این هم نه! شاید حتی ساده‌تر! مردی در همسایگی ما برای یک گردش و صرف عصرانه به زمین‌های بزرگش دعوتمان کند.(قبول دارم زیادی کلاسیک شد انگار حالا از این خبرها نیست، خب مگر من چندبار اروپا رفته‌ام؟) بعد در یک مسابقه تیراندازی در باغ سرسبزش، به خاطر کل کلی که خودش شروع کرده که امریکایی‌ها خیلی به تیراندازیشون مینازن در حالی که فرق کلت رو با ماهیتابه نمیفهمن. من بزنم و خیلی اتفاقی سگ محبوبش را بکشم. حالا بیا و درستش کن! او هم عین جان ویک بیفتد به جانم!راستش این چند خط آخر همه‌اش برای روحیه دادن به حسرت‌هام بود و حقیقت این است که این آدم تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی خواهد کرد، چون تقریبا تمام مولفه‌های یک زندگی بی‌دردسر را دارد، مرد است. سفیدپوست است با گرایشات جنسی نرمال و بچه هم دارد و صدالبته پول خوب! راستش در آستانه سی‌سالگی خیلی بیشتر از قبل به این چیزها فکر می‌کنم و واقعا مسخره‌ است که آدم توی پانزده سالگی وقتی واقعا می‌تواند فکری برای خودش کند، قدر و منزلت این چیزها را نمی‌فهمد. و اصلا حالی اش نیست که وقتی زن است و افغانی هم هست و هیچی پول هم ندارد، چقدر کلاهش پس معرکه است.?  «بودن به جای اشرف شریف مخلوقات» نوشته‌ی معصومه امیری را در شماره‌‌ی دهم از مجله‌ی #سیندخت بخوانید. ?</description>
                <category>Sindokhtmagazine</category>
                <author>Sindokhtmagazine</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jun 2023 18:36:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرلین مونرو نشسته بر تخت سنگی بر فراز دستان اکوان دیو و ربطش به شنای پروانه‌ مایکل فیلیپس</title>
                <link>https://virgool.io/@sindokhtmagazine/%D9%85%D8%B1%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%88%D9%86%D8%B1%D9%88-%D9%86%D8%B4%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D8%AA%D8%AE%D8%AA-%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DA%A9%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D9%88-%D9%88-%D8%B1%D8%A8%D8%B7%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%84-%D9%81%DB%8C%D9%84%DB%8C%D9%BE%D8%B3-ncnvr6tjmlyy</link>
                <description>بی مقدمه می‌روم سر اصل مطلب، بودن بجای کسی آنقدر خودش پیچیده است که نیاز به پیچش اضافی ندارد و از آن دست موضوعاتی است که نمی‌شود به آسانی به آن جواب داد.اولینبار کی به این گزاره فکر کردم؟ شاید خدا هم نداند. شاید از بدو تولد که در دهه هفتاد چشم در بیمارستان جوادالائمه مشهد باز کردم و چشمم به قیافه سیبیلوی ابروپیوندی پرستار زن افتاد و در دل گفته‌ام کاش بجای یکی از آن نوزادهای خوش شانسی بودم که چشم های آبیش را به روی بور و خندان پرستار سوئیسی باز می‌کند... لوکیشن هم که دیگر گفتن ندارد. شاید هم پیشتر از آن در زندگی قبلی‌ام. چرا که خودم را آنقدر خوش شانس به حساب نمی‌آورم که حداقل در یکی از زندگی‌هایم جایی بوده باشم که دلم می‌خواسته و کسی که آرزویش را داشته‌ام، بوده باشم.دقیقا یادم نیست کی و کجا و بجای چه کسی؟ چرا که آنقدر زیاد بوده‌اند و هستند که شمارش از دستم دررفته. شاید با هر نفسی که فرو می‌رود و ممد حیات است و چون برآید مفرح ذات، دوست داشتم بجای شخص شخیص دیگری می‌بوده ام. مثلا یک بازیگر، یک ورزشکار معروف، یک آدم ثروتمند و یا یک فرد خوش‌شانس و یا یک کاراکتر در رمانی مشهور و یا یک شخصیت کارتونی... دقیقا خودش است. شاید از اولین کسانی که دلم خواسته بجایشان بوده باشم شخصیت گربه‌ای‌ست در یک کارتون قدیمی که توانایی این را داشت به هر شکل و اندازه‌ای در بیاید آن هم به مدد خواستن و ذکر جمله‌ی مقدس &quot; میو میو عوض میشه&quot; و بوووممم... یک دختربچه را تصور کنید که ظهر تابستان در خلسه‌ی گرما و وزوز چند مگس جلوی تلویزیون رنگی بزرگ و قدیمی ای چهارزانو نشسته است و مثل مرتازی که در هپروت به سر میبرد چشم دوخته به شیشه برآمده و پرشده از تصاویر متحرک گربه‌ای که خودش را با وردی ساده به شکل هر زنده و مرده‌ای در می‌آورد و هیچ چیزی جلودارش نیست و هیچ مشکلی وجود ندارد که او از حلش عاجز باشد. اصلا عشق به گربه‌ها از همان زمان و مکان بذرش را در دلم نشاند. بگذریم. موضوع بودن بجای دیگریست کسی که قطعا از ما بهتر، زیباتر، ثروتمندتر، مشهورتر و هر تر دیگریست که به ذهن و زبان بیاید. اما تا کجا و تا کی؟ آیا متر و معیاری هم برای این (دیگری) بودن و (خود) نبودن وجود دارد؟ من که چشمم آب نمی‌خورد این ماجرا نقطه‌ی پایانی داشته باشد.بین همه‌ی دخترهای فامیل، دوست، همکلاسی، غریبه، آشنا، همسایه، هموطن و غیر هموطن و دیده و ندیده، ندیده‌ام دختری که دلش نخواهد، یا یک زمانی نخواسته باشد که بجای مرلین مونرو باشد. حتی برای چند لحظه. حتی برای سکانسی. شاید هم آن سکانس معروفش که دامنش دستخوش باد می‌شود و... البته که حجب و حیای قریب به نود درصدشان(نود درصدمان) شاید اجازه به اعترافش را ندهد. اما خوب اغلب اعتراف به خواستن مشهور و ثروتمند بودن همیشه آسانتر از اعتراف به خواستن سکسی بودن است. چه فرقی می‌کند بخاطر چه، مهم این است که خواسته‌ایم گاهی هم بجای او باشیم و این عجیب نیست. اما عجیب این است که در دورانی ( البته خیلی هم نگذشته از این دوران و هنوز مثل سریال‌های جومونگ و مختار در صدا و سیما، این فکر در سرم جولان می‌دهد) ذهن من مرلین مونرو را گذاشته بود بجای رستم دستان، برفراز تخته سنگی روی شانه‌های دیو. همانجا که دیو از رستم می‌پرسد به کجا پرتابت کنم؟ کوهستان؟ یا دریا؟ عجیب‌ترین سوال تاریخ هنر، و ادبیات و تاریخ در تمام دوران‌ها و رستم هم با خودش فکر کرده این اکوان هم لنگه‌ی بقیه‌ی دیوهاست، لجباز و یکدنده و خوب اگر بگویم دریا، می‌اندازدم در کوهستان و اتکم پتک خواهد شد و شربت شهادت را یک نفس خواهم نوشید پس گفت کوهستان تا بیندازدش به دریا. چقدر این هوش برایم اعجاب انگیز بود. پس آرزو کردم کاش بجای رستم بودم. اما خوب دختر است دیگر و حس تعلق خاطر به ظرافت و زیبایی. پس خواستم بجای مرلین مونرویی باشم که نشسته بر تخته سنگی بر فراز بازوان قدرتمند دیو، و با زیرکی وهوشی بی‌سابقه سر از دریا در می‌آورد. و البته که باز هم دلم خواست ذره‌ای از توانایی و مهارت مایکل فلیپس را هم در مرلین بریزم تا قانعم کند که می‌توانم در دریا هم از پس موج های زندگی برآیم. و همین نشان می‌دهد ما حتی به بودن بجای شخص دیگری هم زمانی قانع می‌شویم که معجونی باشد از چندنفر با چند کیفیت متفاوت!بین همه‌ی این دلم می‌خواهد جای فلانی باشم های از روی دلسیری، یکبار در عمرم عمیقا با بغض و ترکیب شور آب دیده و بینی خواستم جای کسی دیگر باشم. نه تنها خودم بلکه همه‌ی هموطنانم. وقتی اولین بار اخبار غرق شدن قایق سوراخ پناهجویان را در دریای مدیترانه بود یا اژه ( چه اهمیتی دارد کدام دریا) شنیدم از اعماق وجودم آرزو کردم کاش ما ( من و همه‌ی پناهجویانی که برای یک زندگی بهتر خودشان را به دست موج‌های دریا می‌سپرند یا حتی یکبار به آن فکر کرده‌اند) بجای دروتی بودیم. دختری با موهای طلایی که وقتی خواب بود بادی وزید و او و خانه‌اش را بدون اینکه آسیبی ببیند با خودش برد و در شهر اوز ( یک شهر رویایی بدون کمون و پلیس و اداره‌ی مهاجرت و کاغذبازی‌های اداری و اردوگاه سفیدسنگ و...) فرود آورد. یک فرود بی‌نقص. تازه تنها کسی که مرد هم یک عجوزه ی جادوگر بود. بارها و بارها با هر خبری که پناهجویان در حد آمار و اعداد کوچک می‌شدند آرزو کردم کاش ما می‌توانستیم بجای دروتی باشیم. در خانه‌مان بخوابیم، در کابل، یا تهران، یا مشهد و بعد که بیدار می‌شویم در شهر دیگری البته ترجیحا سوئدی، سوئیسی، هامبورگی، هلندی جایی فرود بیاییم و تنها کشته‌ی این فرود جادوگری، عجوزه‌ای چیزی باشد. نه کودکی که سه ساله است و فکر می‌کند با خانواده‌اش رفته قایق سواری تا نهنگ ها را ببیند یا نوزادی که هنوز هیچ درکی از جهان بجز بو و پستان پرشیر مادر ندارد. نوزادی که نمی‌داند مهاجرت یعنی چه، جنگ چه شکلی است یا خواستن بجای کسی دیگر بودن چه حسی دارد.اصلا ترکیب مرلین مونرو و رستم و مایکل فلیپس هم ریشه در همین مهاجر بودن و مهاجرت دوباره و سه باره‌ی ما دارد. ( ما که می‌گویم همه ی مهاجران نسل اول و دوم و سوم و چهارم و تا هر چندم که فکرش را بکنید است.) چرا چون مرلین بور و چشم آبیست و از روی ظاهرش قطعا کسی به هزاره بودنش پی نخواهد برد و دچار تبعیض‎های ریز و درشت از جانب دوست و همکلاسی و هم محله‌ای و کارکنان اداره‌ی مهاجرت و نانوای محل و قصاب و سوپری و مدیر و ناظم و استاد دانشگاه و خبرنگار و دولتمردان و... (نفسم گرفت) نخواهد شد. حتی اگر مهاجر شود و جنگ زده. کم ندیدیم اخبار رفتار سایر اروپایی‌ها را با اکراینی‌های جنگ زده. از مردم عادی بگیر تا سیاستمداران و الی آخر... که هیچ قابل قیاس با رفتار همان‌ها با افغانستانی‌ها و ایرانی ها و سوری‌ها و عراقی‌های مهاجر نبوده و نیست. خوب نیست آدم خودش را با دیگران مقایسه کند چه برسد به اینکه این مقایسه بوی نژادپرستی هم بدهد. اما خوب ... بگذریم ما اینجاییم که از خواستن بجای دیگری بودن بگوییم. پس می‌بینید حالا که صد پیش ماست، کمی هم از نود گفتن جای دوری نمی‌رود.چرا رستم؟ آن هم در این سکانس بی بدیل؟ این یکی مختصر و سرراست است. چون حداقل حق انتخاب دارد. دیو از او می‌پرسد به کجا پرتابت کنم. و فقط کافیست ضد چیزی را بگوید که می‌خواهد. مثلا اگر می‌خواهید شما را به فنلاند پرتاب کند باید بگویید&quot; به هرجایی پرتم می‌کنی بکن، الا فنلاند نفرین شده&quot; و در دم دیو شما را به فنلاند پرتاب خواهد کرد. تازه نیازی هم به سیبل شدن برای مرزبانان مرز ترکیه و پیاده‌روی‌های طولانی برای رفتن از ترکیه تا یونان و شنای پروانه از آنجا تا کشورهای اروپایی و ... ندارید که هیچ، هیچ هزینه‌ای هم به قاچاقبران پرداخت نمی‌کنید و نگرانی‌ای هم صرفا بابت مورد تجاوز قرارگرفتن و دزدی و کشته‌شدن به دست سایر پناهجویان یا ساکنین کشورهای مسیر عبوری ندارید. و قطعا هم نگرانی از بابت گم شدن جنازه بی‌مدرک و هویتتان در این راه پر پیچ و خم، بی‌معنیست.اما قضیه مایکل فلیپس نسبت به دو شخصیت قبلی شبیه پیچک به آفتابگردان است. قطعا ترس از غرق شدن در دریاهای دنیاست که باعث شده مایکل را که شناگر شماره یک جهان است، انتخاب کنم. که بی ربط به پناهجویان مغروق نیست. اما دلیل دیگرش که به اندازه دلیل قبلی و شاید هم بیشتر حائز اهمیت است، مدال‌های طلایش است. افتخاریست که امریکا و امریکایی‌ها به او می‌کنند. پیشرفتش در شنا و پایه ثابت طلاهای المپیک بودنش. چیزی که یک مهاجر کمتر وقت دارد به آن فکر کند. ( با احترام به تلاشها و دستاوردهای مهاجران ورزشکار و سایر مهاجران موفق) اگر غم نان و کار و مدارک هویتی فرصت نفسی باقی بگذارد بی‌شک ما هم دوست داریم روزی بر سکویی بایستیم و مدالی از افتخار بر گردنمان بیاویزیم و صدای تشویق‌ها را با گوش جان بشنویم و...شاید همین باشد، خواستن همین مورد باشد که ما را به سمت مهاجرت سوق می‌دهد و بخاطر مشکلات راه، به سمت خواستن بجای کسی دیگر بودن هل می‌دهد و این چرخه تکرار می‌شود و تکرار می‌شود و تکرار... چرخه‌ی بودن بجای کسی که نیستیم و می‌خواهیم باشیم اما (نمی‌توانیم) و نیستیم!اگر به من باشد میتوانم تا ابدالدهر از خواستن بودن بجای دیگری بگویم، چرا که این شرایط اسفناکی که گریبان مهاجران جهان را گرفته حالا حالا ها قصد بهبود ندارد و این خودش از بزرگترین و قابل رویت‌ترین علت‌ها برای من است، که بخواهم بجای حل مشکلات بزرگ و سخت، صورت مسئله را دور بزنم و در کالبدی دیگر که آن مشکلات گریبانش را نگرفته و ندریده باشند ظاهر شوم. اما خوب به سردبیر سین‌دخت قول زنانه داده‌ام که کوتاه بنویسم و مختصر و باید پای قولم بایستم.?  «مرلین مونرو نشسته بر تخت سنگی بر فراز دستان اکوان دیو و ربطش به شنای پروانه‌ مایکل فیلیپس» نوشته‌ی زهرا نعیمی را در شماره‌‌ی دهم از مجله‌ی #سیندخت بخوانید. ?</description>
                <category>Sindokhtmagazine</category>
                <author>Sindokhtmagazine</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jun 2023 09:36:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دهمین شماره از سیندخت منتشر شد</title>
                <link>https://virgool.io/@sindokhtmagazine/%D8%AF%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D8%AF%D8%AE%D8%AA-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D8%B4%D8%AF-iop3kde1ii9e</link>
                <description>شماره‌ی دهم سیندخت با مقدمه‌ی همراه با خداحافظی معصومه‌ امیری شروع شد؛ موضوع این شماره جای کسی بودن بود و هریک از دخترها، از زهرا و فاطمه‌ها و مینا گرفته تا معصومه‌ها و مرضیه و یگانه از نگاه خودشان به این فکر کردند که دوست داشتند جای چه کسی باشند؟! یا اصلا دوست داشتند جای کسی باشند‌؟ شنیدن روایت دختران و زنان مهاجری که دور از وطن، عشق و امنیت زندگی می‌کنند و کلماتشان را کنار هم ردیف کردند تا از چیزی بگویند که یک مخرج مشترک از آن گرفته می‌شود‌: جای کسی که وطنی دارد و به آن متعلق است. شماره دهم سیندخت را از این لینک می‌توانید دانلود کنید. </description>
                <category>Sindokhtmagazine</category>
                <author>Sindokhtmagazine</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jun 2023 22:29:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلخوشی‌های ناچیز</title>
                <link>https://virgool.io/@sindokhtmagazine/%D8%AF%D9%84%D8%AE%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%DA%86%DB%8C%D8%B2-s2owgqmafnyw</link>
                <description>اوایل اردی­بهشت که از بلوار کشاورز می­‌گذرم، برگ‌های درختان دو طرف پیاده‌­رو سبز هستند. سبز درخشان، تمیز و براق. در نور عصرگاهی جلوه بیشتری دارند، مانند اواخر تابستان و پاییز نیست که گرد و خاک و آلودگی هوای تهران رویشان نشسته باشد و کدر و بی‌رمق­شان کند. جوان هستند. پیرها در زمستان خشک شده و از شاخه به پایین لغزیده‌­اند. شاید در روزمرگی زندگی آنقدر غرق شوم که گذر روزها را نفهمم. اما گذر از میان آن همه زیبایی سبزرنگ با پس‌زمینه آبی روشن آسمان احساس نوعی شکرگذاری یا هر چه بشود نامش را گذاشت، در من زنده می‌­کند. آن لحظه‌­ها آنقدر از زنده بودن و توانایی دیدن رنگ‌­ها لذت می‌­برم که حد ندارد. احساس سبکی و خوشبختی می­‌کنم، حتی وقتی محو درختان بودم دختر جوان دوچرخه‌­سواری از کنارم گذشت و دسته دوچرخه به پهلویم خورد. دختر ایستاد، برگشت و گفت: خوبی؟ من درد پهلویم را احساس می‌­کردم ولی سرخوشی چشمان دختر را که دیدم گفتم: «آره آره». او هم سوار دوچرخه و از من دور شد. رنگ­‌ها دوباره نگاهم را با خود بردند. دختر و پسر جوانی که از شرم و احتیاطشان در نشستن کنار هم روی نیمکت چوبی بلوار می‌شد فهمید قرار عاشقانه‌­ای دارند، آنقدر حواسشان به یکدیگر بود که چیزی از رنگ‌ها نمی‌­دیدند. انگار از کنار چندسال پیش خودم گذشتم. گویی زنجیر‌ه‌های واقعیت زندگی از بازوهایم و از روانم باز و رها شده‌ام. آن لحظه­‌ها برایم خود زندگی است و هرچه در توصیف زندگی گفته و نوشته شده همان لحظات است. معنا و کیفیت زندگی چند ساله من نه در کتاب‌هایی که خوانده‌­ام و نه در فیلم‌­هایی که دیده‌­ام و نه در نوشته‌­هایم است. تنها در آن چند دقیقه‌ای که از میان درختان جوان بلوار می‌گذرم معنا دارد. نه غمگینم و نه خوشحال که از ته دل بخندم. فقط تماشای رنگ‌­ها و ایستادن زمان برای لحظاتی حالم را خوش می­‌کند. اگر روزی زنده نباشم تنها برای همان لحظات دلتنگ می­‌شوم.</description>
                <category>Sindokhtmagazine</category>
                <author>Sindokhtmagazine</author>
                <pubDate>Mon, 26 Dec 2022 01:38:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه‌ی شماره‌ی یک</title>
                <link>https://virgool.io/@sindokhtmagazine/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-d3aohyueiswn</link>
                <description>خانه‌ی شماره‌ی یکروایت‌های وطن آمده‌های خانه‌ی ما بیشتر حول مستاجران مادربزرگ و پدربزرگم می‌چرخند. آن‌ها اوایل دهه‌ی شصت از اولین مهاجران حویلی‌دار قم بودند و چندان عجیب نبود که میزبان و یا حتا صاحبخانه‌ی بسیاری از وطن آمده‌ها شوند. خانه‌ای با دروازه‌ی جنوبی که آن را به دو کوچه متصل می‌کرد، با سه اتاق و یک زیرزمین که در اغلب مواقع چهار خانواده در آن زندگی می‌کردند. خانه‌ای که هم من و برادرم و هم تعداد زیادی از بچه اولی‌های اقوام در آن به دنیا آمدیم.مثلا ابراهیم، بچه کلان حاجی ظاهر اواخر حضور شوروی، دست دو خواهرش یعنی دو دختر دم بخت حاجی ظاهر را گرفت و آورد که شوروی‌ها بی‌عزتشان نکنند. آن‌ها البته چون فامیل بودند، مستاجر نشدند و مادربزرگم به چهل روز نکشیده دخترها را با قدر و آبرو شوهر داد و ابراهیم را سبک دوش کرد. پسرهای مجرد افغانی که برای کار آمده بودند زیاد بود و دختر دم بخت از فرط کمیابی حکم طلا داشت. یکی از عروس دامادها ساکن زیرزمین شدند و همان موقع اتاق پشتی را هم یک خانواده‌ی سه نفری کابل‌نشسته (این صفت برای نفرهایی که چند صباحی آب کابل خورده بودند، استفاده می‌شد و شمه‌ای از افتخار نصیب موصوفش می‌کرد، در زمانه‌ای که بیشتر از وطن‌آمده‌ها کابل ندیده بودند) بابا واسطه شد و مرد در کشتارگاه مشغول شد و زن که وسواس داشت صبح تا شب بچه‌اش را می‌شست و بیکار که می‌شد، برای مادرش که غریب با پنج دختر بی‌سرپرست، بی‌سرنوشت در گیرودار جنگ‌ها مانده بودند، گریه می‌کرد.اما هال خانه جولانگاه مدیریت مادربزرگم بود. قالی شش متری ابریشم می‌گذاشت، دخترهای هشت تا دوازده ساله‌ی از وطن‌آمده‌ی فامیل و همسایه را قطار می‌کرد، می‌نشاند پشت دار قالی، اول تاربرداشتن و گره زدن بعد اگر جنم نشان می‌دادند نقشه خواندن و پود و قیچی یادشان می‌داد و طرف اگر هوایی نمی‌شد که خودش برود برای خودش قالی بگذارد، مزد و نان چاشتی هم وعده می‌داد. وقت‌هایی هم بنگاه‌دار ازدواج بود و فلانی دخترک را عروس فلانی بچه‌گک می‌کرد.پدربزرگ و بابا هم اغلب مشاور بودند. مردها اگر به سرشان نمی‌زد که عضو یکی از احزاب شده، سلاح گرفته پس به جهاد بروند، بابا دستشان را در کارگاهی که صاحبش از افغانی جماعت نمی‌ترسید یا بدش نمی‌آمد، بند می‌کرد و راه چاه آسته رفتن و آُسته آمدن را نشانشان می‌داد. پدربزرگ هم می‌رفت برای بچه‌مدرسه‌ای‌ها خط می‌گرفت و نامشان را در مدرسه سیاه می‌کرد تا درس بخوانند.این‌ کاروانسرایی خانه‌ی حاجی امیری البته بیشتر مال قبل از بمباران شهرهای مرکزی ایران به دست صدام بود. شهر که بمباران شد، خیلی‌ها راهی دهات اطراف شدند. آوارگی دیگر مختص تازه‌ آمده‌ها از افغانستان نبود. بعضی‌ها دیدند که در دهات بهتر ریشه می‌دوانند و ماندنی شدند. حاجی هم که بعد از بمباران برگشت قم، عروس آوردنی شد و گفت که دیگر اتاق اجاره نمی‌دهد. اما قصه‌ی آمدن از وطنی که وطن نبود، تمامی نداشت. سالی نبود که مرد جوانی یا احتمالا خانه‌واری گذرشان به آن‌جا نیفتد که یا پشت کار می‌گشتند یا تا جای پیدا کردن مهمان بودند. طوری که مبدا بسیاری از یادمان‌ها خانوادگی ما برای مدت‌ها آمدن این‌ها به ایران بود. مثلا اگر کسی می‌پرسید «کی رفسنجانی رییس‌جمهور شد، می‌شد سالی که بچه علی‌احمد از وطن آمد. یا سالی که ابراهیم زن و بچه خود ره از قریه کشید همو سال رحلت امام بود و این‌ها...»وطن‌آمدگی با شدت و قلت همیشه بود تا سال‌های هشتاد که آمدن امریکا به افغانستان قضیه را وارونه کرد. خیلی‌ها با امید بسیار بازمی‌‌گشتند تا بازجویند روزگار وصل خویش! دریغ که سوتفاهمی بیش نبود. باید اسمش را اتصال موقت بگذاریم حالا که انگار همه چیز به عقب برگشته، با این تفاوت که حالا کمتر کسی در ایران آن آغوش باز چهل سال پیش را دارد.</description>
                <category>Sindokhtmagazine</category>
                <author>Sindokhtmagazine</author>
                <pubDate>Sat, 24 Dec 2022 19:39:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کجای زمین خانه‌ی من است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sindokhtmagazine/%DA%A9%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-vegbwn0hv1bv</link>
                <description>اولین بار که دایی به ایران آمد، من تازه به کلاس اول دبستان می­رفتم. دایی جوان و پرانرژی بود. در مرغداری اطراف کرج کار می­کرد و زود به زود به خانه‌ی ما می‌آمد. در پختن و آماده کردن غذا به مادرم کمک می­‌کرد و با خنده و شوخی سر سفره با پدرم صحبت می‌­کرد. بلند بلند می­‌خندید و روی پا بند نبود. بعدها فهمیدم عاشق دختر همسایه‌ی ما شده بود. خاستگاری هم رفتند اما دختر قبول نکرد. من در عالم کودکی چیزی نمی­‌فهمیدم. فقط از اینکه حرف عروسی دایی در خانه بود، خوشحال بودم.دختر همسایه گفته بود؛ می­‌خواهد درس بخواند و شوهر بی‌­سواد و تازه از افغانستان آمده را خوش نداشت. دایی پژمرده شد. دیگر به خانه ما نیامد تا روزی که برای خداحافظی آمده بود. قصد برگشت داشت. کسی نپرسید چرا حالا که کارش بهتر شده و حقوق بیشتری می­‌گیرد برمی­‌گردد. گویی همه می‌­دانستند دلیل بازگشت دایی چه چیزی است.دایی بار دوم که به ایران آمد من دیپلمم را گرفته بودم. برج­‌های دوقلوی نیویورک فرو ریخته بودند. آمریکا به افغانستان لشگرکشی کرده بود تا اسامه بن‌­لادن را دستگیر کند. احساس کردم دایی مانند دفعه پیش محکم و مهربان بغلم نکرد. خطوط چهره‌­اش عمیق‌­تر شده بود. نگاهش شیطنت و شور سال­‌های پیش را نداشت. با پدرم که صحبت می‌­کرد هر دو تسبیح می‌­چرخاندند و از جنگ و طالبان صحبت می­‌کردند. خشکسالی شده بود و چند سالی بود محصولی از زمین برداشت نکرده بودند. بچه­‌هایش گرسنه بودند و مجبور شده بود به ایران بیاید و کار کند. شب‌­ها که دایی و بابا از سر کار برمی­‌گشتند از بین صحبت­‌هایش با پدر شنیدم که می­‌گفت طالبان هر چقدر بد بودند، اما امنیت در کشور بود. بی­‌نمازی و بی‌­ایمانی در بین جوان­ها گم شده بود. به دایی گفتم طالبان بودای بامیان را خراب کردند. با نگاهی که در آن خشم شعله می­‌کشید گفت کار خوبی کردند بت­ها را خراب کردند. نشان کفر بودند. از مادرم شنیدم که دایی درباره من سوال کرده و اظهار تعجب کرده از اینکه چرا تا این سن در خانه هستم و مرا شوهر نداده­اند. به مادرم گفته بود دختر جوان در خانه نگه داشتن مانند آتش در دست داشتن است. باید مراقبت کنی جایی را نسوزاند. بعد از دو سال دایی به افغانستان برگشت. پنج سال پیش دایی با زنش بعد از زیارت عتبات به ایران آمدند. زن­دایی را برای اولین­ بار می­‌دیدم. در این سال­ها حتی عکسی هم از او ندیده بودم.دایی دخترهایش را به خانه شوهر فرستاده بود و برای پسر بزرگش زن گرفته بود. این­ها را از صحبت‌­هایش با مادرم شنیدم. زمین‌­هایش همچنان گرفتار خشکسالی و سیل بودند. راضی و خوشحال بود از اینکه در آخر عمر به کربلا رفته و کربلایی شده. با خوش­رویی با مهمان­‌ها و فامیل گپ می­زد و یادآور می­شد نظرکرده ائمه بوده. موهای سرش کاملا ریخته بود و کلاه سفید قلاب­دوزی‌ای را پوشیده بود که زنش بافته بود. در نماز خواندن خم و راست شدن برایش سخت بود و خبری از قامت راست و بازوهای پهن جوانی­ش نبود. پسر کوچکش در دانشگاه کابل مهندسی مکانیک می­‌خواند و آخرین دخترش به تازگی در دانشکده طب کابل پذیرفته شده بود. چندان برایش خوشایند نبود، اما روشن بود که زور زن­دایی چربیده و توانسته بچه­‌هایش را به کابل بفرستد. همچنان از وطن که می­‌گفت منظورش دهاتی در دورافتاده‌­ترین جای بامیان بود. با علاقه و تعصب به زادگاهش صحبت می­‌کرد و از پیشنهاد زنش برای همیشه رفتن به کابل مخالفت می­‌کرد. به کابل بدبین بود. به نظرش در کابل مردم دین و آخرت را فراموش کرده‌­­اند. تنها آرزویش مردن با قدر و عزت در بامیان بود. دوست داشت در همان دهات در کنار اجدادش دفن شود.دایی حالا با زنش تنها در خانه­‌شان در بامیان روزگار پیری را می­‌گذراند.</description>
                <category>Sindokhtmagazine</category>
                <author>Sindokhtmagazine</author>
                <pubDate>Mon, 12 Dec 2022 23:29:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این اسم را دوست داری؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@sindokhtmagazine/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-ijafejrkar12</link>
                <description>به موهای سپید مامان که نگاه می‌کردم دلم ریش می‌شد. دست می‌گذاشتم روی شکمم که حالا از بزرگی‌اش خجالت می‌کشیدم. با خودم فکر می‌کردم یعنی یک روز هم من اینجور غم «این» را می‌خورم؟ حتی دلم نمی‌شد فکر کنم «بچه» چه برسد به اینکه بر زبان بیاورم. دلم بد می‌شد، همان‌طور که از بابای «این» شده بود. گور بابای مهر مادری و هرکه دم از آن می‌زند. سرم را تکان دادم تا از این فکر بیرون بیایم. باز چشمم به مامان افتاد که موهایش سفید شده بودند و حالا با عینک قرآن می‌خواند. زیر آفتابی که از پنجره خودش را روی فرش‌های قرمز ماشینی می‌تاباند، نشسته بود و پاچه‌های شلوارش را بالازده بود تا آفتاب به زانوی آب‌آورده‌اش بتازد و به قول خودش استخوانش را گرم کند و درد را بتاراند.یاد یک تکه از داستانی افتادم که چند وقت پیش خوانده بودم: «این خداحافظی‌های توی فرودگاه که چیزی نیست، رضا که رفت مادر از این اتاق به آن اتاق موهایش سفید شد» یا یک همچین جمله‌ای. چندبار زیر لب خوانده بودمش و بعد اشک و بغض توی خانة چشم‌ها و گلویم دویده بودند. با خود فکر کرده بودم همه‌ی رضاها آمده‌اند که بروند. آن از برادرم که رفته بود سوریه و گم‌وگور شده‌بود. آن از پسرعمه رضا که برای گرفتن پناهندگی آوارة اروپا شده بود و هنوز هیچ‌کدام از کشورهایی که رفته بود نتوانسته بود جاگیر شود و آن هم از رضا شوهرم که زن پا به ماه و عزادار را گذاشته و رفته بود افغانستان تا سهم‌الارث پدرکلانش را از زمین‌های زراعتی دایکندی بگیرد. اوایل تماس می‌گرفت و می‌گفت آنجور که فکر می‌کردم نیست و زمین‌ها تار و مار شده‌اند و چیزی نمانده برای یک وجب خاک تیربارانم کنند. گفته بودم برگرد گشنه نمانده‌ایم که از جان‌مان سیر شویم... ولی به حرفم گوش نکرده بود و بعد هم دیگر خبری ازش نشد. کمی بعدتر اما خبرش آمد که با پول سهمش از همان یک وجب خاک سر از نروژ درآورده و یک زن نروژی گرفته و یک کافه‌رستوران هم به نام زنک باز کرده. در کمتر از شش ماه!خنده‌دار بود. یکجور خندة عصبی که تمام تنم را می‌لرزاند و خیلی که سعی می‌کردم کنترلش کنم سرم کج و چانه‌ام از یک‌طرف به سمت بالا پرتاب می‌شد. انگار در جواب پیشنهادی بخواهم با حرکت سر و چانه نه بگویم. آن هم یک نة بزرگ و محکم. اوایل متوجه آن نبودم، اما بعد از بار اولی که بابا تشر زد و دفعات بعدی که مامان هم سر تکان داد و نچ‌نچ کرد فهمیدم باید یک چیزی باشد.یک عصر خسته و دم‌کردة تابستان بود، توی حیاط نشسته بودیم و بساط چای به راه بود. بعد از آوردن خبر مرگ برادرم رضا، و خبر ازدواج شوهرم با آن زن نروژی تنها دلخوشی‌ام همین آب و جارو زدن حیاط بود و پهن کردن گلیم رنگارنگ زیر سایة مهربان درخت انگور و قوری‌های چای، یکی سبز برای مامان و بابا و یکی سیاه ساده برای خودم. بابا از چاه حرف می‌زد که گاهی سخت بود کندنش اما خیالش راحت بود که ریزش نمی‌کند اما گاهی هم نرم و مهربان بود اما موذی و وقتی خوب عمیق می‌شدی، خودش را آوار می‌کرد روی سرت. توی ذهنم مقایسه می‌کردم. چاه سخت رضا برادرم بود؛ کم‌حرف، اما صادق. نجوش اما محکم، یک‌رو و به دور از دوز و کلک. چاه زمین نرم رضا شوهرم؛ زبان‌باز و پر از دوز و کلک. یاد زبان نرمش که می‌افتادم شکل مار می‌آمد توی سرم. می‌پیچید، تاب می‌خورد... گرمم می‌شد... نرم بود و پیش می‌رفت و می‌رفت و می‌رفت و کار تمام بود. با همه زود خودمانی می‌شد و از آن طرف هم خیلی زود می‌توانست پشت‌سرشان حرف بزند و ببرد و بدوزد.همان‌جا بود که انگار برای اولین‌بار سرم کج شده بود و چانه‌ام را یک‌وری، مثل نه‌ای بزرگ و محکم به بالا پرتاب کرده بودم، یا شاید هم اولین‌باری که کسی متوجه‌اش می‌شد. بابا با چشم‌های ریز و براق خیره مانده بود به من و گفته بود: این چه کاری بود! دیوانگی نکن.انگار دست خودم باشد. خودم حتی نفهمیدم منظور بابا چی بوده. بعد مامان حرف توی حرف آورده‌ بود که من خجالت نکشم. اما چند روز بعد توی آشپزخانه با اینکه کسی به جز خودمان دو نفر در خانه نبود، با صدایی که انگار از دل چاهی با زمین سخت بیرون می‌آید، گفته‌ بود: اگر می‌آیی روضه، موقع گریه چادرت را جوری روی سر و صورتت بکش که گردن زدنت معلوم نشود...گیج شده بودم. بدون حرف مامان را نگاه کرده بودم و مامان با چشم‌هایی که به یخچال و گاز و درز کابینت‌ها، رنده، دیگ‌های مسی و هرچیز دیگری الا چشم‌های من نگاه می‌کرد، گفت: وقتی حواست نیست و توی فکری گردن می‌زنی.آن موقع حرکت تکان دادن گردن در رقص قطقنی آمد توی ذهنم. روضه نرفتم. اما در نبود مامان نشستم جلوی آینه و برای محکم‌کاری دوربین گوشی‌ام را روی خودم تنظیم کردم و دکمة ضبط ویدیو را زدم و به رضا فکر کردم و زن نروژی‌اش. و آرزو کردم کاش رضای شوهر کمی شبیه رضای برادر بود. به همان میزان که سخت مهربانی می‌کرد، خیانت هم سختش می‌شد.اما باز فکر کردم که از کجا معلوم؟! شاید اگر او هم زن می‌گرفت اخلاقش با زنش همین‌جوری می‌شد. بعد حس کردم شاید همة رضاها همین‌‌اند؛ رونده‌های بی‌خبر، بی‌قرارهای خیانت‌کار. بعد به ذهنم فشار آوردم حداقل یک رضا در زندگی‌ام به یاد بیاورم که نرفته باشد، دیگران را ترک نکرده باشد. که خیانت‌کار نبوده باشد. آن هم خیانت‌کاری که تا لحظة آخر هم با زبان نرمش سرت را گرم می‌کند. حس کردم شاید بخاطر این اسم است. اسم‌ها قدرت زیادی دارند توی شکل‌گیری شخصیت صاحبانشان، حتی سرنوشتشان را هم رقم می‌زنند. مذهبی نبودم اما زندگی در مشهد امام رضا را برایم پررنگ کرده بود. ساده‌لوحانه ساعت‌ها فکر و ذکرم این بود که امامش هم خانه و کاشانه‌اش را ترک کرده و رفته بود و تلاش‌های خواهرش برای رسیدن به برادر بی‌نتیجه مانده بود... بیخود نبود که اسم نوزادهایی را که بدمریض بودند عوض می‌کردند و فوراً بچه خوب می‌شد. حس کردم از اسم رضا بدم آمده، از همة رضاها.بعد دست گذاشته بودم روی شکمم. قبل از رفتن او، وقتی خبر مرگ برادرم را آورده ‌بودند دلم بود اسم برادرم را بگذارم روی پسرم. به دلم افتاده بود پسر است با اینکه هنوز نطفه بود. فکر می‌کردم می‌شود اسم پدر رضا باشد و اسم پسر هم رضا؟ بعد خنده‌ام می‌گرفت. اما حالا... چیزی زیر دستم تکان خورده بود و بعد که فیلم خودم را نگاه کرده بودم، دیدم همان لحظه که دستم را گذاشته بودم روی شکمم گردنم ناخودآگاه آنطور بدریخت کج شده و چانه‌ام به یک طرف بالا پریده بود. حالم از دیدن فیلم بد شد. چند بار متوقفش کردم و دوباره به لحظه‌ی قبل از آن حرکت برش گرداندم. این نمی‌توانست من باشد. به دهانش که کج می‌شد و چشم‌هایش که تقریباً بسته هم نگاه کردم. بعد فوراً فیلم را پاک کردم و آنقدر گریه کردم که خوابم برد و نفهمیدم کی هوا تاریک شده و چندبار دیگر هم بین گریه، گردن زده‌ام. حتماً زده بودم که از شدت گردن‌درد احساس می‌کردم کسی گردنم را به قصد کشت فشار داده. از چای عصر هم جا مانده بودم. لعنت. باز تمام رضاهای رفته آمدند توی سرم جولان دادند. هی می‌آمدند، هی می‌رفتند، هی می‌آمدند و هی می‌رفتند... کاش یادشان هم مثل خودشان برود و گم شود.این فکرها را که می‌کردم می‌فهمیدم هنوز از رفتن بی‌خبر شوهرم دارم می‌سوزم و آنطور که تظاهر می‌کنم توی کتم نرفته که نرفته. در ظاهر با این قضیه کنار آمده بودم، تماس نمی‌گرفتم، شماره‌اش را پاک کرده بودم، برای طلاق غیابی وکیل گرفته‌بودم، هرچند که وکیلم می‌گفت باید تا بعد از به دنیا آمدن بچه صبر کنی و... بعد از اینکه شماره تماسش را به وکیل داده بودم تا از احتمال پدر شدنش به او خبر بدهد، بدون تردید شماره‌اش را پاک کرده‌ بودم و اینستاگرامش را که حتی بعد از دیدن زن جدیدش هنوز دنبال می‌کردم، بلاک کردم. صفحة زن را هم پیدا کرده بودم. دقیقاً مثل تصورم از یک زن اروپایی، موهایی طلایی داشت و چشم هایی آبی. یک گربة سفید پرشین هم داشت با چندتا بچه گربه. همه از دم سفید با موهای بلند. رضا هیچ‌وقت از گربه‌ها خوشش نمی‌آمد. حتی ذوقم را موقع دیدن گربه‌های توی کوچه و خیابان ملامت می‌کرد و می‌گفت موهایشان هزار و یک مرض به جان آدم می‌اندازد. زنان را نازا می‌کند و... من هم بعد از آن سعی می‌کردم دیگر از دیدن هیچ گربه‌ای ذوق نکنم جه برسد به اینکه به آن‌ها نزدیک بشوم و چقدر هم موفق بودم در کنار گذاشتن دلخوشی‌های کوچکم.حالا عکسش بین شش‌تا بچه گربة سفید در کنار زن نروژی لبخند می‌زد. چطور به موهایشان خو گرفته؟! از دیدن عکسش حالت‌تهوع گرفتم. آنقدر زیاد که اینستاگرامم را پاک کردم... آرام بودم مثل روزهای قبل از ازدواج که صدایم را کسی نمی‌شنید، اما از درون می‌سوختم. خودم هم خوب می‌دانستم حالا حالاها باید بسوزم. رفتن رضا بدجور سوزانده‌ بودم، حتی بیشتر از مرگ برادرم، از رفتن او دلتنگ بودم. فکرم می‌رفت سمت تنبوره جور کردن دایی بابا؛ زغال گداخته را می‌گذاشت روی چوب، ذغال انگار آرام آرام چوب را ذوب کند، بخورد و پیش برود، آنقدر می‌سوزاند تا درون تنة درخت کاملاً خالی بشود. حس می‌کردم بی‌خبر زن گرفتن رضا مثل همان ذغالی‌ست که روی تنه‌‌ام گذاشته‌اند. تا درونم را خالی نکند کسی برش نمی‌دارد. صبح که چشم‌هایم را باز می‌کردم صورت خندان رضا را می‌دیدم. بعد از صبحانه و خوردن قرص‌های آهن که حالم را بد می‌کرد رضا اخمو بود و غر می‌زد که سهمش از ارث و میراث زمین‌های پدری را می‌خواهد. تا دور خودم بچرخم و بین آواز کشیدة قرآن‌خوانی تک‌نفرة مامان ناهار را سر هم کنم، رضا پایش را توی یک کفش کرده بود که الا و بلا باید برود افغانستان و سهم زمینش را هرجور شده از پسرعموهای مال‌خورش پس بگیرد. بعد از ناهار که سنگین می‌شدم و چرتم می‌گرفت، رضا ساکش را می‌بست. چرتم که می‌پرید عصر شده‌ و رضا رفته بود. حیاط را آب و جارو می‌زدم و گلیم را پهن می‌کردم و در فاصلة دم کشیدن چای سبز و چای سیاه، چندبار تلفنی با رضا حرف زده بودم. با ناله گفته بودم برگرد دیگر... رضا مثل همیشه نرم و مهربان تنه داده بود: دلت برایم تنگ شده... می‌فهمم... . تمام لحظات آرامم همین لحظه‌ها بود.چای را که می‌خوردم، مقایسة چاه‌ها توی سرم شروع می‌شد. «می‌فهمم...» اگر فهمیده بود پس چرا سر از نروژ درآورد؟! فکری می‌شدم. همة این‌ها توی شش ماه امکان دارد؟ از کی داشته بازی‌ام می‌داده؟ قبل از رفتن این نقشه را داشته؟ یا... چرا نیامد مثل بچة آدم بگوید دیگر نمی‌خواهمت و... . تنها قولی که شب عروسی از او گرفته بودم را یادم آمد... گفته بودم: قول بده هروقت مرا نخواستی، رک و راحت بگویی... او چه کرده بود؟ به‌جای اینکه صادقانه بگوید باشد، قول می‌دهم. گفته بود این چه حرف احمقانه‌ای‌ست؟ مگر می‌شود تو را نخواست... کاش گفته بود باشد، قول می‌دهم. چقدر احمق بودم که نفهمیدم با آن حرف‌ها از دادن قول طفره رفته. زیر دلم یک‌جوری شده بود. شاید خودم باید می‌فهمیدم... و این‌طور می‌شد که این فکرها تنها دلخوشی روزهای بلندم؛ چای سیاه زیر سایة سبز درخت انگور را زهرم می‌کردند.با اولین باد پاییزی درخت انگور لرزید و خشک شد و تمام برگ‌هایش را به باد داد. بابا تا چشمش به درخت افتاد آه کشید: کم‌بخت. خشک شد. مُرد. همینقدر کوتاه و سر راست. مامان هم شروع کرد به نچ‌نچ کردن اما همین که چشمش به من افتاد فوراً گفت: پاییز است دیگر... بهار که بیاید باز جوانه می‌زند. برگ و بار می‌دهد... و با نگاهی نگران به صورتم نگاه کرده بود که بین چهارچوب در به شاخه‌های لخت درخت چشم دوخته بودم. می‌دانست دلبسته‌ام به سایه‌اش. از نگاه مامان و لحن محتاطش مطمئن شدم که باز گردن زده‌ام. آرام راهم را کشیدم و رفتم توی اتاقم. بعد هم سرما را بهانه کردیم و بساط چای را بردیم توی اتاق مامان و بابا کنار بخاری که همیشه روی شمعک بود. جای من کنار بخاری بود. خودم را به آن می‌چسباندم و چای سیاهم را سر می‌کشیدم. بدون هیچ ویاری فقط اشتهایم کم شده بود و تشنگی‌ام زیاد.مامان که آن اوایل بارداری یکی دوبار گفته بود اگر پسر باشد کاش اسمش را رضا بگذاری. بعد که من خندیده بودم پدر رضا، پسر رضا. لبش را گاز گرفته و گفته بود یک محمدی، علی‌ای، امیری چیزی هم بهش بچسبان خوب، حالا دوباره بحث اسم را پیش کشیده بود. انگار از رفتن دامادش ته دلش راضی بود. حالا می‌توانست با خیال راحت اسم نوه‌اش را بگذارد رضا.من اما دل و دماغ نداشتم. چای زیادی قرص‌های آهن را می‌سوزاند و بی‌حالم می‌کرد. اما تنها دلخوشی‌ام، تنها تسکینم همان چای بود. تنها چیزی که از روزگار نوجوانی و قبل از مرگ برادر و ترک شوهرم به آن علاقه داشتم و هیچ اتفاقی از علاقه‌ام به آن کم نکرده بود. زمستان و تابستان، زیر درخت انگور و کنار بخاری، صبح و شب، همیشه به دهانم مزه می‌داد و می‌چسبید.سونوگرافی نرفته بودم، اما با یک حساب سرانگشتی می‌دانستم اواخر آذر «این» باید به دنیا بیاید. مامان مدام در طول روز با خودش تکرار می‌کرد: احمدرضا... محمدرضا... علیرضا... امیررضا... تا ببیند کدام اسم خوش‌آهنگ‌تر است. حتی رضاداد را هم بارها و بارها تکرار کرده بود، با اینکه اعتراض کرده بودم که این دیگر چه اسمی‌ست...یک هفته مانده بود تا آذر تمام بشود، حالم بد شد. بابا طبق معمول اسیر چاه بود. خودم یک تپسی گرفتم و با مامان دوتایی به بیمارستان رفتیم. بیشتر از اینکه درد داشته باشم، استرس داشتم. همه چیز مثل یک کابوس بود. سریع و پر از تپش‌های تند قلب و نفس‌نفس زدن‌های من. توی بیمارستان خیلی زود بچه به دنیا آمد. پسر بود و مُرده. انگار از دو هفته پیش مرده بوده. با خودم فکر کردم دو هفته پیش چکار می‌کردم؟ یاد صحبتم با وکیل افتادم. رضا گفته بود: برگة طلاق را امضا می‌کنم و اسکنش را می‌فرستم. اما حالا حالاها نمی‌توانم بیایم ایران. خرجی بچه را هم خودم ماهانه دلار می‌فرستم و از بابت حضانت نگران نباشید. با مادرش باشد...ناراحت بودم اما بیشتر از هرچیزی احساس خستگی می‌کردم. از همان اول هم انگار روی «این» حساب باز نکرده بودم. اگر می‌ماند هم که بالاخره یک‌روز می‌رفت، با آن اسم‌های انتخابی مامان... محمدرضا... احمدرضا... امیررضا...ماه آخر پاییز و سه ماه زمستان یک بار هم از خانه بیرون نرفتم. کاش دوستان دوران مجردی‌ام را نگه می‌داشتم. مثل علاقه به چایی... احساس می‌کردم ذغال گداخته کار خودش را کرده و با مردن بچه مثل همان تنه‌های درخت کاملاً خالی شده‌ام.انگار خودم حس کرده باشم که قرار بر مردن بچه‌ بوده است. مثل اینکه فقط آمده بود تا جایی برای خالی شدن در جسمم به وجود بیاورد. پوست شکمم چروک، شل و آویزان شده بود، با رگه های قرمز. و تنها اتفاق خوشایند این بود که دیگر گردن نمی‌زدم. با خودم فکر می‌کردم مرحلة بعدی ساخت تنبوره چیست؟ بعد فکر می‌کردم، وقتی داخل تنه‌ی درخت خالی می‌شود، باید با سمباده بیفتی به جانش. گردی داخلش که شکل گرفته، می‌ماند گردی بیرون و بعد دسته و سیم‌ها و... ساز آمادة نواختن است. با این فکرها به خودم امید می‌دادم با اینکه ته ذهنم می‌دانستم ساز و آوازی در کار نیست. اما انگار دلم می‌خواست یک چیزی باشد که دلم را به آن خوش کنم. چای بود. درخت انگور را هم بابا گفته بود درستش می‌کند. اما دلم یک چیز دیگر می‌خواست. یک چیزی که همان ته‌ماندة رضاهای توی سرم را بشوید و با برف‌های آب شدة زمستان و یاد پسر مرده ببرد. نمی‌خواستم با خودم بکشانمشان تا سال جدید و سال‌های بعد و سال‌های بعدش.اواخر اسفندماه بابا یک نهال جدید آورد توی باغچه کاشت. مامان حیاط را آب و جارو زد. روز قشنگی بود. آفتاب روی فرش شسته‌ شدة همسایه، روی دیوار برق می‌زد. من در چهارچوب در نشستم. بعد از خشک شدن درخت انگور برای مدت طولانی پایم را در حیاط نگذاشته بودم. مامان گلیم را آورد کشید توی آفتاب. گفت بیا اینجا. استخوانت گرم بشود. بی‌دل کنار مامان نشستم و به حرکت دست‌های بابا که خاک را پای نهال سفت می‌کرد نگاه کردم. دلم چای خواست. بلند شدم و به آشپزخانه رفتم. خیلی زود بساط چای قبل از ناهار را زیر آفتاب پهن کردم. بابا به نهال آب داد. من چایم را توی پیاله ریختم تا سرد بشود و بتوانم زودتر سر بکشمش. اما گربه‌ای چاق و سیاه میومیوکنان آمد و وقتی دید هیچ‌کدام واکنشی نشان نمی‌دهیم تا او را فراری دهیم، شروع کرد به خوردن چای داخل پیاله. مامان پیشت گفت. من لبخند زدم: کاریش نداشته باش. حتماً تشنه‌ست. بعد دست کشیدم روی سرش. گربه خودش را لوس کرد و سرش را بیشتر به دستم مالید. بابا خندید: آموخته‌ست.من گربه را ناز کردم و آرام بغل گرفتمش. گربه اعتراضی نکرد و بدون مقاومت توی دامنم نشست. انگار سال‌هاست من صاحبش هستم. توی سرم به دنبال اسم می‌گشتم. زمزمه کردم: چه اسمی دوست‌داری؟ اینجا می‌مانی؟ یا می‌روی؟ ها؟ادای مامان را درآوردم: احمدرضا...محمدرضا...مامان لاحول گفت. بابا خندید. ادامه دادم: امیررضا...رضاداد...گربه دوباره رفت سراغ پیاله و ته‌ماندة چای را هم خورد. بلند گفتم: رضاچای... هرسه‌مان خندیدیم.با خودم فکر کردم شاید همین که چایش را خورد برود. شاید باز هم برای آبی و نانی بیاید. اگر ماشین لهش کند... بعد سرم را تکان دادم و دوباره روی سر و پشت گربه دست کشیدم. هنوز که نرفته. حالا که هست. نرم بود و آرام، و پیالة چای را لیس می‌زد. سبیل‌هایش سفید و بلند بودند مثل تارهای تنبوره. قیاس خامی بود. اما انگار دلم همین را می‌خواسته، بدون اینکه خودم بدانم. دلم خواست تمام این اتفاق‌ها را به هم ربط بدهم. همة این اتفاق‌ها افتاد تا من امروز زیر این آفتاب کم‌جان تو را ببینم و نازت کنم. تو را که سبیل‌هایت مثل تارهای تنبوره است. حالا که پوست شکم من مثل پوست درخت توت، چروک شده و لک افتاده و توی دلم خالی‌ست، چرا سبیل‌های تو مثل تار تنبوره نباشد. هوم؟ رضاچای! این اسم را دوست داری؟! دوست داری؟!به موهای سپید مامان که نگاه می‌کردم دلم ریش می‌شد. دست می‌گذاشتم روی شکمم که حالا از بزرگی‌اش خجالت می‌کشیدم. با خودم فکر می‌کردم یعنی یک روز هم من اینجور غم «این» را می‌خورم؟ حتی دلم نمی‌شد فکر کنم «بچه» چه برسد به اینکه بر زبان بیاورم. دلم بد می‌شد، همان‌طور که از بابای «این» شده بود. گور بابای مهر مادری و هرکه دم از آن می‌زند. سرم را تکان دادم تا از این فکر بیرون بیایم. باز چشمم به مامان افتاد که موهایش سفید شده بودند و حالا با عینک قرآن می‌خواند. زیر آفتابی که از پنجره خودش را روی فرش‌های قرمز ماشینی می‌تاباند، نشسته بود و پاچه‌های شلوارش را بالازده بود تا آفتاب به زانوی آب‌آورده‌اش بتازد و به قول خودش استخوانش را گرم کند و درد را بتاراند.یاد یک تکه از داستانی افتادم که چند وقت پیش خوانده بودم: «این خداحافظی‌های توی فرودگاه که چیزی نیست، رضا که رفت مادر از این اتاق به آن اتاق موهایش سفید شد» یا یک همچین جمله‌ای. چندبار زیر لب خوانده بودمش و بعد اشک و بغض توی خانة چشم‌ها و گلویم دویده بودند. با خود فکر کرده بودم همه‌ی رضاها آمده‌اند که بروند. آن از برادرم که رفته بود سوریه و گم‌وگور شده‌بود. آن از پسرعمه رضا که برای گرفتن پناهندگی آوارة اروپا شده بود و هنوز هیچ‌کدام از کشورهایی که رفته بود نتوانسته بود جاگیر شود و آن هم از رضا شوهرم که زن پا به ماه و عزادار را گذاشته و رفته بود افغانستان تا سهم‌الارث پدرکلانش را از زمین‌های زراعتی دایکندی بگیرد. اوایل تماس می‌گرفت و می‌گفت آنجور که فکر می‌کردم نیست و زمین‌ها تار و مار شده‌اند و چیزی نمانده برای یک وجب خاک تیربارانم کنند. گفته بودم برگرد گشنه نمانده‌ایم که از جان‌مان سیر شویم... ولی به حرفم گوش نکرده بود و بعد هم دیگر خبری ازش نشد. کمی بعدتر اما خبرش آمد که با پول سهمش از همان یک وجب خاک سر از نروژ درآورده و یک زن نروژی گرفته و یک کافه‌رستوران هم به نام زنک باز کرده. در کمتر از شش ماه!خنده‌دار بود. یکجور خنده عصبی که تمام تنم را می‌لرزاند و خیلی که سعی می‌کردم کنترلش کنم سرم کج و چانه‌ام از یک‌طرف به سمت بالا پرتاب می‌شد. انگار در جواب پیشنهادی بخواهم با حرکت سر و چانه نه بگویم. آن هم یک نة بزرگ و محکم. اوایل متوجه آن نبودم، اما بعد از بار اولی که بابا تشر زد و دفعات بعدی که مامان هم سر تکان داد و نچ‌نچ کرد فهمیدم باید یک چیزی باشد.یک عصر خسته و دم‌کرده تابستان بود، توی حیاط نشسته بودیم و بساط چای به راه بود. بعد از آوردن خبر مرگ برادرم رضا، و خبر ازدواج شوهرم با آن زن نروژی تنها دلخوشی‌ام همین آب و جارو زدن حیاط بود و پهن کردن گلیم رنگارنگ زیر سایة مهربان درخت انگور و قوری‌های چای، یکی سبز برای مامان و بابا و یکی سیاه ساده برای خودم. بابا از چاه حرف می‌زد که گاهی سخت بود کندنش اما خیالش راحت بود که ریزش نمی‌کند اما گاهی هم نرم و مهربان بود اما موذی و وقتی خوب عمیق می‌شدی، خودش را آوار می‌کرد روی سرت. توی ذهنم مقایسه می‌کردم. چاه سخت رضا برادرم بود؛ کم‌حرف، اما صادق. نجوش اما محکم، یک‌رو و به دور از دوز و کلک. چاه زمین نرم رضا شوهرم؛ زبان‌باز و پر از دوز و کلک. یاد زبان نرمش که می‌افتادم شکل مار می‌آمد توی سرم. می‌پیچید، تاب می‌خورد... گرمم می‌شد... نرم بود و پیش می‌رفت و می‌رفت و می‌رفت و کار تمام بود. با همه زود خودمانی می‌شد و از آن طرف هم خیلی زود می‌توانست پشت‌سرشان حرف بزند و ببرد و بدوزد.همان‌جا بود که انگار برای اولین‌بار سرم کج شده بود و چانه‌ام را یک‌وری، مثل نه‌ای بزرگ و محکم به بالا پرتاب کرده بودم، یا شاید هم اولین‌باری که کسی متوجه‌اش می‌شد. بابا با چشم‌های ریز و براق خیره مانده بود به من و گفته بود: این چه کاری بود! دیوانگی نکن.انگار دست خودم باشد. خودم حتی نفهمیدم منظور بابا چی بوده. بعد مامان حرف توی حرف آورده‌ بود که من خجالت نکشم. اما چند روز بعد توی آشپزخانه با اینکه کسی به جز خودمان دو نفر در خانه نبود، با صدایی که انگار از دل چاهی با زمین سخت بیرون می‌آید، گفته‌ بود: اگر می‌آیی روضه، موقع گریه چادرت را جوری روی سر و صورتت بکش که گردن زدنت معلوم نشود...گیج شده بودم. بدون حرف مامان را نگاه کرده بودم و مامان با چشم‌هایی که به یخچال و گاز و درز کابینت‌ها، رنده، دیگ‌های مسی و هرچیز دیگری الا چشم‌های من نگاه می‌کرد، گفت: وقتی حواست نیست و توی فکری گردن می‌زنی.آن موقع حرکت تکان دادن گردن در رقص قطقنی آمد توی ذهنم. روضه نرفتم. اما در نبود مامان نشستم جلوی آینه و برای محکم‌کاری دوربین گوشی‌ام را روی خودم تنظیم کردم و دکمة ضبط ویدیو را زدم و به رضا فکر کردم و زن نروژی‌اش. و آرزو کردم کاش رضای شوهر کمی شبیه رضای برادر بود. به همان میزان که سخت مهربانی می‌کرد، خیانت هم سختش می‌شد.اما باز فکر کردم که از کجا معلوم؟! شاید اگر او هم زن می‌گرفت اخلاقش با زنش همین‌جوری می‌شد. بعد حس کردم شاید همة رضاها همین‌‌اند؛ رونده‌های بی‌خبر، بی‌قرارهای خیانت‌کار. بعد به ذهنم فشار آوردم حداقل یک رضا در زندگی‌ام به یاد بیاورم که نرفته باشد، دیگران را ترک نکرده باشد. که خیانت‌کار نبوده باشد. آن هم خیانت‌کاری که تا لحظة آخر هم با زبان نرمش سرت را گرم می‌کند. حس کردم شاید بخاطر این اسم است. اسم‌ها قدرت زیادی دارند توی شکل‌گیری شخصیت صاحبانشان، حتی سرنوشتشان را هم رقم می‌زنند. مذهبی نبودم اما زندگی در مشهد امام رضا را برایم پررنگ کرده بود. ساده‌لوحانه ساعت‌ها فکر و ذکرم این بود که امامش هم خانه و کاشانه‌اش را ترک کرده و رفته بود و تلاش‌های خواهرش برای رسیدن به برادر بی‌نتیجه مانده بود... بیخود نبود که اسم نوزادهایی را که بدمریض بودند عوض می‌کردند و فوراً بچه خوب می‌شد. حس کردم از اسم رضا بدم آمده، از همه رضاها.بعد دست گذاشته بودم روی شکمم. قبل از رفتن او، وقتی خبر مرگ برادرم را آورده ‌بودند دلم بود اسم برادرم را بگذارم روی پسرم. به دلم افتاده بود پسر است با اینکه هنوز نطفه بود. فکر می‌کردم می‌شود اسم پدر رضا باشد و اسم پسر هم رضا؟ بعد خنده‌ام می‌گرفت. اما حالا... چیزی زیر دستم تکان خورده بود و بعد که فیلم خودم را نگاه کرده بودم، دیدم همان لحظه که دستم را گذاشته بودم روی شکمم گردنم ناخودآگاه آنطور بدریخت کج شده و چانه‌ام به یک طرف بالا پریده بود. حالم از دیدن فیلم بد شد. چند بار متوقفش کردم و دوباره به لحظه‌ی قبل از آن حرکت برش گرداندم. این نمی‌توانست من باشد. به دهانش که کج می‌شد و چشم‌هایش که تقریباً بسته هم نگاه کردم. بعد فوراً فیلم را پاک کردم و آنقدر گریه کردم که خوابم برد و نفهمیدم کی هوا تاریک شده و چندبار دیگر هم بین گریه، گردن زده‌ام. حتماً زده بودم که از شدت گردن‌درد احساس می‌کردم کسی گردنم را به قصد کشت فشار داده. از چای عصر هم جا مانده بودم. لعنت. باز تمام رضاهای رفته آمدند توی سرم جولان دادند. هی می‌آمدند، هی می‌رفتند، هی می‌آمدند و هی می‌رفتند... کاش یادشان هم مثل خودشان برود و گم شود.این فکرها را که می‌کردم می‌فهمیدم هنوز از رفتن بی‌خبر شوهرم دارم می‌سوزم و آنطور که تظاهر می‌کنم توی کتم نرفته که نرفته. در ظاهر با این قضیه کنار آمده بودم، تماس نمی‌گرفتم، شماره‌اش را پاک کرده بودم، برای طلاق غیابی وکیل گرفته‌بودم، هرچند که وکیلم می‌گفت باید تا بعد از به دنیا آمدن بچه صبر کنی و... بعد از اینکه شماره تماسش را به وکیل داده بودم تا از احتمال پدر شدنش به او خبر بدهد، بدون تردید شماره‌اش را پاک کرده‌ بودم و اینستاگرامش را که حتی بعد از دیدن زن جدیدش هنوز دنبال می‌کردم، بلاک کردم. صفحة زن را هم پیدا کرده بودم. دقیقاً مثل تصورم از یک زن اروپایی، موهایی طلایی داشت و چشم هایی آبی. یک گربة سفید پرشین هم داشت با چندتا بچه گربه. همه از دم سفید با موهای بلند. رضا هیچ‌وقت از گربه‌ها خوشش نمی‌آمد. حتی ذوقم را موقع دیدن گربه‌های توی کوچه و خیابان ملامت می‌کرد و می‌گفت موهایشان هزار و یک مرض به جان آدم می‌اندازد. زنان را نازا می‌کند و... من هم بعد از آن سعی می‌کردم دیگر از دیدن هیچ گربه‌ای ذوق نکنم جه برسد به اینکه به آن‌ها نزدیک بشوم و چقدر هم موفق بودم در کنار گذاشتن دلخوشی‌های کوچکم.حالا عکسش بین شش‌تا بچه گربه سفید در کنار زن نروژی لبخند می‌زد. چطور به موهایشان خو گرفته؟! از دیدن عکسش حالت‌تهوع گرفتم. آنقدر زیاد که اینستاگرامم را پاک کردم... آرام بودم مثل روزهای قبل از ازدواج که صدایم را کسی نمی‌شنید، اما از درون می‌سوختم. خودم هم خوب می‌دانستم حالا حالاها باید بسوزم. رفتن رضا بدجور سوزانده‌ بودم، حتی بیشتر از مرگ برادرم، از رفتن او دلتنگ بودم. فکرم می‌رفت سمت تنبوره جور کردن دایی بابا؛ زغال گداخته را می‌گذاشت روی چوب، ذغال انگار آرام آرام چوب را ذوب کند، بخورد و پیش برود، آنقدر می‌سوزاند تا درون تنه درخت کاملاً خالی بشود. حس می‌کردم بی‌خبر زن گرفتن رضا مثل همان ذغالی‌ست که روی تنه‌‌ام گذاشته‌اند. تا درونم را خالی نکند کسی برش نمی‌دارد. صبح که چشم‌هایم را باز می‌کردم صورت خندان رضا را می‌دیدم. بعد از صبحانه و خوردن قرص‌های آهن که حالم را بد می‌کرد رضا اخمو بود و غر می‌زد که سهمش از ارث و میراث زمین‌های پدری را می‌خواهد. تا دور خودم بچرخم و بین آواز کشیده قرآن‌خوانی تک‌نفره مامان ناهار را سر هم کنم، رضا پایش را توی یک کفش کرده بود که الا و بلا باید برود افغانستان و سهم زمینش را هرجور شده از پسرعموهای مال‌خورش پس بگیرد. بعد از ناهار که سنگین می‌شدم و چرتم می‌گرفت، رضا ساکش را می‌بست. چرتم که می‌پرید عصر شده‌ و رضا رفته بود. حیاط را آب و جارو می‌زدم و گلیم را پهن می‌کردم و در فاصلة دم کشیدن چای سبز و چای سیاه، چندبار تلفنی با رضا حرف زده بودم. با ناله گفته بودم برگرد دیگر... رضا مثل همیشه نرم و مهربان تنه داده بود: دلت برایم تنگ شده... می‌فهمم... . تمام لحظات آرامم همین لحظه‌ها بود.چای را که می‌خوردم، مقایسة چاه‌ها توی سرم شروع می‌شد. «می‌فهمم...» اگر فهمیده بود پس چرا سر از نروژ درآورد؟! فکری می‌شدم. همه این‌ها توی شش ماه امکان دارد؟ از کی داشته بازی‌ام می‌داده؟ قبل از رفتن این نقشه را داشته؟ یا... چرا نیامد مثل بچة آدم بگوید دیگر نمی‌خواهمت و... . تنها قولی که شب عروسی از او گرفته بودم را یادم آمد... گفته بودم: قول بده هروقت مرا نخواستی، رک و راحت بگویی... او چه کرده بود؟ به‌جای اینکه صادقانه بگوید باشد، قول می‌دهم. گفته بود این چه حرف احمقانه‌ای‌ست؟ مگر می‌شود تو را نخواست... کاش گفته بود باشد، قول می‌دهم. چقدر احمق بودم که نفهمیدم با آن حرف‌ها از دادن قول طفره رفته. زیر دلم یک‌جوری شده بود. شاید خودم باید می‌فهمیدم... و این‌طور می‌شد که این فکرها تنها دلخوشی روزهای بلندم؛ چای سیاه زیر سایه سبز درخت انگور را زهرم می‌کردند.با اولین باد پاییزی درخت انگور لرزید و خشک شد و تمام برگ‌هایش را به باد داد. بابا تا چشمش به درخت افتاد آه کشید: کم‌بخت. خشک شد. مُرد. همینقدر کوتاه و سر راست. مامان هم شروع کرد به نچ‌نچ کردن اما همین که چشمش به من افتاد فوراً گفت: پاییز است دیگر... بهار که بیاید باز جوانه می‌زند. برگ و بار می‌دهد... و با نگاهی نگران به صورتم نگاه کرده بود که بین چهارچوب در به شاخه‌های لخت درخت چشم دوخته بودم. می‌دانست دلبسته‌ام به سایه‌اش. از نگاه مامان و لحن محتاطش مطمئن شدم که باز گردن زده‌ام. آرام راهم را کشیدم و رفتم توی اتاقم. بعد هم سرما را بهانه کردیم و بساط چای را بردیم توی اتاق مامان و بابا کنار بخاری که همیشه روی شمعک بود. جای من کنار بخاری بود. خودم را به آن می‌چسباندم و چای سیاهم را سر می‌کشیدم. بدون هیچ ویاری فقط اشتهایم کم شده بود و تشنگی‌ام زیاد.مامان که آن اوایل بارداری یکی دوبار گفته بود اگر پسر باشد کاش اسمش را رضا بگذاری. بعد که من خندیده بودم پدر رضا، پسر رضا. لبش را گاز گرفته و گفته بود یک محمدی، علی‌ای، امیری چیزی هم بهش بچسبان خوب، حالا دوباره بحث اسم را پیش کشیده بود. انگار از رفتن دامادش ته دلش راضی بود. حالا می‌توانست با خیال راحت اسم نوه‌اش را بگذارد رضا.من اما دل و دماغ نداشتم. چای زیادی قرص‌های آهن را می‌سوزاند و بی‌حالم می‌کرد. اما تنها دلخوشی‌ام، تنها تسکینم همان چای بود. تنها چیزی که از روزگار نوجوانی و قبل از مرگ برادر و ترک شوهرم به آن علاقه داشتم و هیچ اتفاقی از علاقه‌ام به آن کم نکرده بود. زمستان و تابستان، زیر درخت انگور و کنار بخاری، صبح و شب، همیشه به دهانم مزه می‌داد و می‌چسبید.سونوگرافی نرفته بودم، اما با یک حساب سرانگشتی می‌دانستم اواخر آذر «این» باید به دنیا بیاید. مامان مدام در طول روز با خودش تکرار می‌کرد: احمدرضا... محمدرضا... علیرضا... امیررضا... تا ببیند کدام اسم خوش‌آهنگ‌تر است. حتی رضاداد را هم بارها و بارها تکرار کرده بود، با اینکه اعتراض کرده بودم که این دیگر چه اسمی‌ست...یک هفته مانده بود تا آذر تمام بشود، حالم بد شد. بابا طبق معمول اسیر چاه بود. خودم یک تپسی گرفتم و با مامان دوتایی به بیمارستان رفتیم. بیشتر از اینکه درد داشته باشم، استرس داشتم. همه چیز مثل یک کابوس بود. سریع و پر از تپش‌های تند قلب و نفس‌نفس زدن‌های من. توی بیمارستان خیلی زود بچه به دنیا آمد. پسر بود و مُرده. انگار از دو هفته پیش مرده بوده. با خودم فکر کردم دو هفته پیش چکار می‌کردم؟ یاد صحبتم با وکیل افتادم. رضا گفته بود: برگه طلاق را امضا می‌کنم و اسکنش را می‌فرستم. اما حالا حالاها نمی‌توانم بیایم ایران. خرجی بچه را هم خودم ماهانه دلار می‌فرستم و از بابت حضانت نگران نباشید. با مادرش باشد...ناراحت بودم اما بیشتر از هرچیزی احساس خستگی می‌کردم. از همان اول هم انگار روی «این» حساب باز نکرده بودم. اگر می‌ماند هم که بالاخره یک‌روز می‌رفت، با آن اسم‌های انتخابی مامان... محمدرضا... احمدرضا... امیررضا...ماه آخر پاییز و سه ماه زمستان یک بار هم از خانه بیرون نرفتم. کاش دوستان دوران مجردی‌ام را نگه می‌داشتم. مثل علاقه به چایی... احساس می‌کردم ذغال گداخته کار خودش را کرده و با مردن بچه مثل همان تنه‌های درخت کاملاً خالی شده‌ام.انگار خودم حس کرده باشم که قرار بر مردن بچه‌ بوده است. مثل اینکه فقط آمده بود تا جایی برای خالی شدن در جسمم به وجود بیاورد. پوست شکمم چروک، شل و آویزان شده بود، با رگه های قرمز. و تنها اتفاق خوشایند این بود که دیگر گردن نمی‌زدم. با خودم فکر می‌کردم مرحله بعدی ساخت تنبوره چیست؟ بعد فکر می‌کردم، وقتی داخل تنه‌ی درخت خالی می‌شود، باید با سمباده بیفتی به جانش. گردی داخلش که شکل گرفته، می‌ماند گردی بیرون و بعد دسته و سیم‌ها و... ساز آماده نواختن است. با این فکرها به خودم امید می‌دادم با اینکه ته ذهنم می‌دانستم ساز و آوازی در کار نیست. اما انگار دلم می‌خواست یک چیزی باشد که دلم را به آن خوش کنم. چای بود. درخت انگور را هم بابا گفته بود درستش می‌کند. اما دلم یک چیز دیگر می‌خواست. یک چیزی که همان ته‌مانده رضاهای توی سرم را بشوید و با برف‌های آب شده زمستان و یاد پسر مرده ببرد. نمی‌خواستم با خودم بکشانمشان تا سال جدید و سال‌های بعد و سال‌های بعدش.اواخر اسفندماه بابا یک نهال جدید آورد توی باغچه کاشت. مامان حیاط را آب و جارو زد. روز قشنگی بود. آفتاب روی فرش شسته‌ شده همسایه، روی دیوار برق می‌زد. من در چهارچوب در نشستم. بعد از خشک شدن درخت انگور برای مدت طولانی پایم را در حیاط نگذاشته بودم. مامان گلیم را آورد کشید توی آفتاب. گفت بیا اینجا. استخوانت گرم بشود. بی‌دل کنار مامان نشستم و به حرکت دست‌های بابا که خاک را پای نهال سفت می‌کرد نگاه کردم. دلم چای خواست. بلند شدم و به آشپزخانه رفتم. خیلی زود بساط چای قبل از ناهار را زیر آفتاب پهن کردم. بابا به نهال آب داد. من چایم را توی پیاله ریختم تا سرد بشود و بتوانم زودتر سر بکشمش. اما گربه‌ای چاق و سیاه میومیوکنان آمد و وقتی دید هیچ‌کدام واکنشی نشان نمی‌دهیم تا او را فراری دهیم، شروع کرد به خوردن چای داخل پیاله. مامان پیشت گفت. من لبخند زدم: کاریش نداشته باش. حتماً تشنه‌ست. بعد دست کشیدم روی سرش. گربه خودش را لوس کرد و سرش را بیشتر به دستم مالید. بابا خندید: آموخته‌ست.من گربه را ناز کردم و آرام بغل گرفتمش. گربه اعتراضی نکرد و بدون مقاومت توی دامنم نشست. انگار سال‌هاست من صاحبش هستم. توی سرم به دنبال اسم می‌گشتم. زمزمه کردم: چه اسمی دوست‌داری؟ اینجا می‌مانی؟ یا می‌روی؟ ها؟ادای مامان را درآوردم: احمدرضا...محمدرضا...مامان لاحول گفت. بابا خندید. ادامه دادم: امیررضا...رضاداد...گربه دوباره رفت سراغ پیاله و ته‌مانده چای را هم خورد. بلند گفتم: رضاچای... هرسه‌مان خندیدیم.با خودم فکر کردم شاید همین که چایش را خورد برود. شاید باز هم برای آبی و نانی بیاید. اگر ماشین لهش کند... بعد سرم را تکان دادم و دوباره روی سر و پشت گربه دست کشیدم. هنوز که نرفته. حالا که هست. نرم بود و آرام، و پیالة چای را لیس می‌زد. سبیل‌هایش سفید و بلند بودند مثل تارهای تنبوره. قیاس خامی بود. اما انگار دلم همین را می‌خواسته، بدون اینکه خودم بدانم. دلم خواست تمام این اتفاق‌ها را به هم ربط بدهم. همة این اتفاق‌ها افتاد تا من امروز زیر این آفتاب کم‌جان تو را ببینم و نازت کنم. تو را که سبیل‌هایت مثل تارهای تنبوره است. حالا که پوست شکم من مثل پوست درخت توت، چروک شده و لک افتاده و توی دلم خالی‌ست، چرا سبیل‌های تو مثل تار تنبوره نباشد. هوم؟ رضاچای! این اسم را دوست داری؟!</description>
                <category>Sindokhtmagazine</category>
                <author>Sindokhtmagazine</author>
                <pubDate>Fri, 09 Dec 2022 23:48:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدا بزن مرا</title>
                <link>https://virgool.io/@sindokhtmagazine/%D8%B5%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%D8%B2%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%A7-l0nzxllwdqj6</link>
                <description>صدای مامان را می‌­شنوم که دارد تلفنی صحبت می‌کند، گوش تیز نمی‌کنم تا بفهمم محتوای مکالمه چیست یا چه‌کسی آن طرف مکالمه است. همین که میان تردید خواب و بیداری صدای کسی را می‌شنوم یعنی جان سالم به‌ در برده‌ام و زنده‌ام.با امید نیمه‌جانی چشمانم را باز می‌کنم. چراغ‌های اتاق خامو‌شند، پس نوری نیست که عادت چشمانم به تاریکی را برهم بزند. توان کنار زدن پتو را ندارم، چند ثانیه‌ای دستانم را مشت و سپس باز می‌کنم. به هر سختی‌ای شده پتو را از روی صورتم کنار می‌کشم، سرمای اتاق بدون توجه به تن رنجورم، می‌خیزد میان پتو و جا خوش می‌کند. باز یادم رفته بخاری را روشن کنم.باران از دیشب بی‌وقفه باریده، صدای برخورد نامنظمش به در و پنجره اتاق هر چند دقیقه یک‌بار بیشتر می‌شود. شاید هم تگرگ باشد. در قم‌ زندگی کنی و یک‌شبانه روز باران ببارد، باید هم صدایش را ضبط‌ کنی و در کانال تلگرامی‌ات منتشر کنی با کپشن صدای باران.آن‌موقع که من خوابیدم هوا روشن بود و صدای زودپزی که لوبیا قرمز ناهار را آماده می‌کرد تا طبقۀ بالا می‌آمد. صدای تیک‌تاک ساعتی که دیروز باطری‌اش را نو کردم حکایت از گذر زمانی دارد که برای من زیر پتو و در رختخواب به هدر می‌رود. چراغی روشن نیست و نمی‌توانم ببینم ساعت چند است. طرف چپ و راست بالشت را جست­وجو می‌کنم تا گوشی بالای سرم را پیدا کنم و بفهمم دقیقاً چند ساعت است خوابیده‌ام که هوا تاریک شده. پیدایش نمی‌کنم، چه فرقی می‌کند؟! شب است دیگر. صدای باران وسوسه‌ام می‌کند از رختخواب دل بکنم. نمای روبه‌رویی‌ام دری­ست به پشت‌بام و چراغ روشن خیابان تنها نوری­ست که به اتاق ساطع می‌شود و تاریکی مطلق اتاق را کمی متعادل کند‌.صدای ناموزون برخورد ظرف‌ها به یکدیگر یعنی مکالمۀ مامان به اتمام رسیده و نوبت شستن ظرف‌هاست. امیدوارم هنوز به اصل «ساعت اوج مصرف برق» معتقد باشد و سراغ جاروبرقی پیر و بدصدایمان نرود. دردی که از صبح به جانم افتاده بود، رهایم کرده. چشمانم را به­آرامی‌ می‌بندم، تیر نمی‌کشد. کش و قوسی به بدنم می­دهم، دست روی قلبم می‌گذارم و نفسی عمیق می‌کشم، سه بار. دردی که از صبح به جانم افتاده بود رهایم کرده و خوشحالم.پتو را دوباره روی صورتم می‌کشم، دستم را روی قفسۀ سینه‌ام‌ می‌گذارم و حواسم را جمع می‌کنم تا صدای دم‌ و بازدمی که چند ساعت پیش به شمارش افتاده بود را به خاطر بسپارم. یادم می‌آید چقدر گوش سپردن به صدای نفس کشیدن آدم‌ها در خواب و نگاه کردن به قفسه‌ی‌ سینه‌شان وقتی بالا و پایین می‌رود را دوست دارم.ضرب‌آهنگ باران بیشتر می‌شود، اما از ترس اینکه ممکن است دوباره درد به سراغم بیاید هوای پیاده‌روی را از سرم‌ می‌اندازد. صدای پیامک گوشی می‌آید، پتو را از روی صورتم کنار می‌زنم، دوباره دنبالش می‌گردم و در آخر با کمی سرچرخاندن و دیدن نوری که با آمدن پیامک روی صفحۀ گوشی ایجاد شده، می‌بینم با فاصله‌ای یک متری به پریز برق وصل است و دارد کیف پربودنش را می‌برد.‌ مطمئنم پیامک تبلیغاتی است. موعد واریز حقوق ماهیانه‌ام نیست، قبض تلفنم را پرداخت کرده‌ام و هیچ‌ بنی‌بشری برای احوال‌پرسی و... پیامک نمی‌دهد. بیخیال خواندنش می‌شوم.می‌خواستم از نمای روبه‌رویی‌ام عکس بگیرم، در کانال شخصی‌ام منتشر کنم و بنویسم چگونه به کف اتاق چسبیده‌ام و جان بلند شدن ندارم یا مثلاً ویدیومسیجی بگیرم همراه با صدای داریوش وقتی می‌خواند «ای چراغ مهربونی، تو شبای وحشت من...» همراه با نمایی از نور ساطع شده از خیابان به اتاق. کمی از نیروی ذخیره شده‌ام استفاده کردم و دستانم را دراز کردم تا برسد به گوشی به پریز وصل شده تا حداقل سری به تلگرام بزنم و جواب پیامی را اگر آمده باشد، بدهم. وای‌فای را روشن می‌کنم، پیشاپیش لعنتی به سرعت اینترنت و بانیانش می‌فرستم و منتظر بالا آمدن پیام‌هایم می‌مانم. دو دقیقه‌ای طول می‌کشد واتسپ تکلیفش را با خودش و من‌ مشخص کند که پیام جدیدی دارم یا نه.پیام صوتی خواهرم را باز می‌کنم، آنقدر محمدحسین صداهای عجیب­غریب و کلمات نامفهومی از خودش تولید می‌کند که به کل فراموش می‌کنم خواهرم در جواب پیام «چه غلطی با این درد بکنم؟» چه گفته. صدای محمدحسین برابری می‌کند با تمام قرص‌های رنگارنگی که خواهر پرستارم تجویز می‌کند.بعد ازتلگرام و واتسپ‌ برنامۀ بعدی اینستاگرام بود. اولین پست روی صفحه‌ بازخوانی آهنگ‌ «دنیا گذران» فرهاد دریا بود توسط گروه کماکان.‌ اتفاقاً این یکی از آهنگ‌هایی بود که این چندهفته به صورت مرتب در طول روز گوش می­دادم ‌و برای این و آن می‌فرستادمش. عالیه عطایی در کپشن پستش نوشته بعضی­وقت‌ها هم می‌شود با اندوه همین کلمات شادی کرد بس که واقعی است.و من این‌بار نه به کلمات که به صداها فکر کردم. همۀ صداهایی که ناچیز بودند اما حیات‌بخش، یادم هست چقدر منتظر صدای زنگ تفریح مدرسه بودم وسط کلاس ریاضی. صدای گچ‌های رنگی روی تخته سیاه یا صدای شکستن شیشه‌های خانۀ بغل مدرسه‌مان بر اثر ضربه آزاد توی فوتبال و زنگ ورزشمان فراموش ناشدنی است. مگر یادم می‌رود صدای خندۀ دسته‌جمعی‌مان وسط حیاط دبیرستان را؟! صدای رعدوبرق‌، خش‌خش برگ‌های پاییزی، صدای باز کردن در نوشابه یا در چیس و پفک وقتی نمی‌خواهیم کسی متوجه شود. اصلاً من دلم لک زده برای دقیقه‌های ۲۴ بازی‌های‌ پرسپولیس و یک‌صدا فریاد زدن نام هادی نوروزی.مامان صدایم می‌کند، مثل همیشه با صدایی بلند که قطع به یقین دیگر همسایه‌ها دستشان آمده مامان کِی‌ها دختری به نام فاطمه را صدا می‌کند که برود چیزی بخورد تا نمیرد از گرسنگی یا بیاید فلان پیامکی که برایش آمده را بخواند یا... اصلاً حداقل یک حرفی بزند تا بفهمند خانه‌ است.صدای اذان‌ می‌آید بدون اینکه به ساعت گوشی نگاه کنم می‌فهمم ساعت چند است، دوربین گوشی‌ام را روشن می‌کنم، ویدیو می‌گیرم و ذخیره‌اش می‌کنم برای روز مبادا. آخر صداها دلخوشی‌های ناچیز اما ماندگاری‌اند.</description>
                <category>Sindokhtmagazine</category>
                <author>Sindokhtmagazine</author>
                <pubDate>Thu, 08 Dec 2022 13:00:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنچه دیگران بیزارند</title>
                <link>https://virgool.io/@sindokhtmagazine/%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-wlkgwadhme89</link>
                <description>من عاشق سفر، سکوت، نور کم، عطر ملایم و شیرین میس‌دیور و بوی سناتور شرابی‌ام. ترکیب مسحورکننده‌ی این‌ها  با هم، سلول‌های گیرنده‌ی مغزم را تحریک می‌کنند و مدار احساس لذت در مغزم را مورد هدف قرار می‌دهند. این ترکیب یا سایر ترکیبات مشابه عملکرد یکسانی برای همه ندارند؛ آنچه برای یک فرد فوق‌العاده لذت‌بخش است، ممکن است برای دیگری کسل‌کننده یا آزاردهنده باشد.اما وقتی این دیگری، چندان غیر نباشد ماجرا کاملاً فرق می‌کند.این «دیگران» برای من آدم‌هایی که نشناسم‌شان نیستند، دیگرانی که بوی تن‌شان برایم غریبه باشد، صدای خنده‌ها و گریه‌هاشان جایی توی ذهنم ثبت نشده باشد. این «بقیه» دور نیستند، همین‌جا هستند، همین نزدیکی‌ها، همین‌جا زیر سقف بزرگ «خانواده».سکوت خانه‌مان همه را فراری می‌دهد، خواهرزاده‌هایم اصرار دارند هرخانه‌ای نیاز به یک موزیک پس‌زمینه دارد؛ برایم مثال می‌آورند از صدای تلویزیون، موسیقی، گریة بچه، غژغژ مته‌ای که با قدرت دیواری را سوراخ می‌کند یا حتی جیغ‌ یک مادر سر بچه‌هایش و صدای وانتی که میوه می‌فروشد. هرچیزی که باعث شود صدایی توی محیط پخش شود. ما هم از این‌صداها کم‌نصیب نیستیم، اما به‌شدتی به ‌مراتب کمتر از آلودگی صوتی حاکم بر شهر. سعی می‌کنم نت سکوت را برای‌شان معنا کنم اما بی‌فایده است. آ‌ن‌ها دوباره می‌گویند: «خانه‌ی شما هیچ صدایی ندارد و این آزاردهنده است.»کسی از این سکوت خوشش نمی‌آید، برای همین زیاد خانة ما نمی‌مانند. اما این سکوت لعنتی برای من و دخترم بسیار لذت‌بخش است. گاهی با هم به این سکوت گوش می‌دهیم و از زیبایی‌هایش می‌گوییم. از حس آرامشی که نصیب‌مان می‌کند. همین باعث شده زیاد جایی نرویم، از شلوغی بدمان بیاید و بعد از چندروز مهمان‌داری در خانه، نیاز شدیدی به تنهایی پیدا می‌کنیم یا بهتر بگویم به سکوت.سکوت حاکم بر خانه به آرامشم کمک زیادی می‌کند و این نعمت بزرگی برای من است که با اندک تغییری در شرایط زندگی‌ام، دچار اضطراب می‌شوم. اضطرابی که مرا عملاً از زندگی ساقط می‌کند، خواب را از چشمانم می‌دزدد و نظم تپش‌های قلبم وصل می‌شود به دوز مصرفی پروپرانولول. این قرص‌های صورتی کوچولو که هنوز نخ اتصالم به آن‌ها به‌طور کامل قطع نشده. درمان کمکی برای اضطرابی که اجازه انجام خیلی از کارها را به ‌من نمی‌دهد، بعضی‌هاشان را پشت سر گذاشتم مثل قدم گذاشتن روی اولین پله از پله‌برقی، ردشدن از خیابان و... . توی تمام این ترس‌ها من آرامشم را از دست داده بودم. آرامشی که توی دست‌های مامان خدابیامرز پیدا می‌شد. با رفتنش من لیست بلندبالایی از کارهایی را دیدم که همیشه با او انجام شده بود، انگار لذت انجام آن‌ کارها با مامان، در همان آرامش و سکوت مامان بوده؛ حالا من توی سکوت دنبال همان آرامش مامان می‌گردم.سکوت خانه باعث شده بیشتر و بهتر به ندای درونم گوش دهم، به سر منشأ تغییر ایجاد شده فکر کنم، به تأثیر عمیق و ریشه‌ای‌اش بر زندگی‌ام و به تمام راهکارهای برون‌رفت یا پذیرفتن این تغییرات. سکوت خانه برایم شرایطی را پیش آورده که شاید بهتر بتوانم خودم را بشناسم، نوعی مکاشفه در آدمی ناشناخته که سال‌هاست در کالبد جسمش گیر افتاده‌ام، گاهی هنوز برای خودم ناشناخته‌ام و کشف بیشتر این ناشناس قطعاً لذت‌بخش خواهد بود. شناختی که باعث می‌شود احساسات منفی را از خودم دور کنم. به بهتر شدن شرایط زندگی‌ام فکر کنم. آدم‌های سمی زندگی‌ام را بهتر بشناسم و سعی کنم پایشان را از خانه‌ام دور کنم.این لذت‌ نه‌چندان‌ناچیز برایم فرصتی پیش آورده که به شرایط نرمال‌تری برسم، به شرایطی که وقتی مامان بود، وقتی دستش را می‌گرفتم در کمال آرامش خاطر با او از خیابان رد می‌شدم.یزارندمن عاشق سفر، سکوت، نور کم، عطر ملایم و شیرین میس‌دیور و بوی سناتور شرابی‌ام. ترکیب مسحورکننده‌ی این‌ها  با هم، سلول‌های گیرنده‌ی مغزم را تحریک می‌کنند و مدار احساس لذت در مغزم را مورد هدف قرار می‌دهند. این ترکیب یا سایر ترکیبات مشابه عملکرد یکسانی برای همه ندارند؛ آنچه برای یک فرد فوق‌العاده لذت‌بخش است، ممکن است برای دیگری کسل‌کننده یا آزاردهنده باشد.اما وقتی این دیگری، چندان غیر نباشد ماجرا کاملاً فرق می‌کند.این «دیگران» برای من آدم‌هایی که نشناسم‌شان نیستند، دیگرانی که بوی تن‌شان برایم غریبه باشد، صدای خنده‌ها و گریه‌هاشان جایی توی ذهنم ثبت نشده باشد. این «بقیه» دور نیستند، همین‌جا هستند، همین نزدیکی‌ها، همین‌جا زیر سقف بزرگ «خانواده».سکوت خانه‌مان همه را فراری می‌دهد، خواهرزاده‌هایم اصرار دارند هرخانه‌ای نیاز به یک موزیک پس‌زمینه دارد؛ برایم مثال می‌آورند از صدای تلویزیون، موسیقی، گریة بچه، غژغژ مته‌ای که با قدرت دیواری را سوراخ می‌کند یا حتی جیغ‌ یک مادر سر بچه‌هایش و صدای وانتی که میوه می‌فروشد. هرچیزی که باعث شود صدایی توی محیط پخش شود. ما هم از این‌صداها کم‌نصیب نیستیم، اما به‌شدتی به ‌مراتب کمتر از آلودگی صوتی حاکم بر شهر. سعی می‌کنم نت سکوت را برای‌شان معنا کنم اما بی‌فایده است. آ‌ن‌ها دوباره می‌گویند: «خانه‌ی شما هیچ صدایی ندارد و این آزاردهنده است.»کسی از این سکوت خوشش نمی‌آید، برای همین زیاد خانة ما نمی‌مانند. اما این سکوت لعنتی برای من و دخترم بسیار لذت‌بخش است. گاهی با هم به این سکوت گوش می‌دهیم و از زیبایی‌هایش می‌گوییم. از حس آرامشی که نصیب‌مان می‌کند. همین باعث شده زیاد جایی نرویم، از شلوغی بدمان بیاید و بعد از چندروز مهمان‌داری در خانه، نیاز شدیدی به تنهایی پیدا می‌کنیم یا بهتر بگویم به سکوت.سکوت حاکم بر خانه به آرامشم کمک زیادی می‌کند و این نعمت بزرگی برای من است که با اندک تغییری در شرایط زندگی‌ام، دچار اضطراب می‌شوم. اضطرابی که مرا عملاً از زندگی ساقط می‌کند، خواب را از چشمانم می‌دزدد و نظم تپش‌های قلبم وصل می‌شود به دوز مصرفی پروپرانولول. این قرص‌های صورتی کوچولو که هنوز نخ اتصالم به آن‌ها به‌طور کامل قطع نشده. درمان کمکی برای اضطرابی که اجازه انجام خیلی از کارها را به ‌من نمی‌دهد، بعضی‌هاشان را پشت سر گذاشتم مثل قدم گذاشتن روی اولین پله از پله‌برقی، ردشدن از خیابان و... . توی تمام این ترس‌ها من آرامشم را از دست داده بودم. آرامشی که توی دست‌های مامان خدابیامرز پیدا می‌شد. با رفتنش من لیست بلندبالایی از کارهایی را دیدم که همیشه با او انجام شده بود، انگار لذت انجام آن‌ کارها با مامان، در همان آرامش و سکوت مامان بوده؛ حالا من توی سکوت دنبال همان آرامش مامان می‌گردم.سکوت خانه باعث شده بیشتر و بهتر به ندای درونم گوش دهم، به سر منشأ تغییر ایجاد شده فکر کنم، به تأثیر عمیق و ریشه‌ای‌اش بر زندگی‌ام و به تمام راهکارهای برون‌رفت یا پذیرفتن این تغییرات. سکوت خانه برایم شرایطی را پیش آورده که شاید بهتر بتوانم خودم را بشناسم، نوعی مکاشفه در آدمی ناشناخته که سال‌هاست در کالبد جسمش گیر افتاده‌ام، گاهی هنوز برای خودم ناشناخته‌ام و کشف بیشتر این ناشناس قطعاً لذت‌بخش خواهد بود. شناختی که باعث می‌شود احساسات منفی را از خودم دور کنم. به بهتر شدن شرایط زندگی‌ام فکر کنم. آدم‌های سمی زندگی‌ام را بهتر بشناسم و سعی کنم پایشان را از خانه‌ام دور کنم.این لذت‌ نه‌چندان‌ناچیز برایم فرصتی پیش آورده که به شرایط نرمال‌تری برسم، به شرایطی که وقتی مامان بود، وقتی دستش را می‌گرفتم در کمال آرامش خاطر با او از خیابان رد می‌شدم.</description>
                <category>Sindokhtmagazine</category>
                <author>Sindokhtmagazine</author>
                <pubDate>Mon, 05 Dec 2022 06:41:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسافر</title>
                <link>https://virgool.io/@sindokhtmagazine/%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%81%D8%B1-sxt7n6vlkzui</link>
                <description>قروت پیراهن و تنبان یکرنگ به تن داشت با ریش بلند وشلخته و ساکی بزرگ که شانه‌هایش از شدت سنگینی آن خم شده بود. شالی به رنگ پرچم هم دور گردنش انداخته بود که از شدت چرک به رنگ تیره در آمده بود. با تمام این خستگی ها روی لبانش لبخند داشت.مادرم همیشه قبل از اینکه او از وطن حرکت کند، سفره‌ی صلوات می‌انداخت و نذر می‌کرد تا به سلامتی به ایران برسد و تا وقتی به مقصد برسد، همیشه تسبیحش به دستش بود و ذکر می‌گفت. از وقتی که دایی با خانواده‌اش به هرات رفته‌اند، یادم می‌آید دایی به تنهایی دو سال یک بار به ایران آمده و بعد از دوسال برای دیدار خانواده‌اش برگشته است. از خبر حرکتش تا وقتی به خانه‌ی ما برسد، حدودا یک هفته طول می‌کشید، البته برای ما یک هفته طول می‌کشید، برای آن‌ها در این راه پر از خطر خیلی بیشتر از این حرف‌ها بود.برادرم ساک را از روی شانه‌های دایی برداشت، ولی انگار این شانه خیلی بار به دوش دارد و چیزی از سنگینی آن کم نشده است. با این وجود لبخند از صورتش محو نمی‌شد، مادرم را در آغوش گرفت و دستانش را بوسید. مادرم هم صورتش را بوسید با اینکه پر از گرد وخاک بود. برای مادرم فرقی نمی‌کرد همین که برادرش را می‌بیند، هزار بار خدا را شکر می‌کرد. بعد نوبت ما می‌شد که ما را ببوسد و بغلمان کند و به ما بگوید چقدر بزرگ شده‌ایم و او چقدر پیر شده است.وقتی استقبال از دایی تمام شد، پتویی روی فرش انداختیم تا راحت باشد و اذیت نشود.«مادر زینب، سلام زیاد گفت»از سلام و احوال‌پرسی خانواده وفامیل شروع می‌شد تا اینکه چقدر قرض بالا آورده و آمده تا کار کند و پول مردم را بدهد. بعد به مرور خاطرات؛ آخر سر به گریه مادرم ختم می‌شد.دایی من فرزند پسر نداشت، برای همین مادرم همیشه برایش غصه می‌خورد که همیشه باید خودش کار کند و خرج خانه را در بیاورد و اگر پسری داشت کمک خرجش بود.بعد مادرم لباس‌های تمیزی به دایی می‌داد تا دوش بگیرد و استراحت کند. دایی ساکش را باز می‌کرد و اول لباس‌های چرکش را به مادر می‌داد و می‌گفت:«خوار جان! زحمت اینا ده گردن تو»بعد از لباس‌ها دو سه بسته پلاستیکی از داخل ساکش بیرون می‌آوردو همه دور ساکش جمع می‌شدیم تا ببینیم زن دایی چه چیزی برایمان فرستاده، از همه مشتاق‌تر خواهرم بود که چشمانش برق میزد و به مادرم اصرار می‌کرد تا زودتر بسته‌ها را باز کند. مادر اولی را که باز کرد، خیلی خوشحال شد چای سبز بود.«دستو درد نکنه برار، چایمه داشت تمام موشد»دومی قروت بود، خواهرم که دفعه اول بود که قروت می‌دید دیده بود، پرسید این چیه؟  «همون کشکه ولی خشک شده‌اش.»یکی از قروتا را داخل دهانش گذاشت، خیلی سفت بود و نمکی، آب دهانش راه افتاده بود. قیافه‌ی خنده‌داری گرفت و همه ما حسابی خندیدیم ...وقتی با دایی صحبت می‌کردم، همیشه از آب وهوای خوب افغانستان صحبت می‌کرد که چه زمین های سرسبزی دارد. از میوه های آبدار و خوشمزه‌اش می‌گفت و اینکه در هیچ‌جای ایران از این میوه‌ها نه خورده و نه دیده است. با تعاریف و توصیف‌های دایی افغانستان برایم مانند بهشتی روی زمین بود.دایی همیشه ما را به درس خواندن تشویق می‌کرد، می‌گفت که آدم باسوادی شویم و برگردیم به کشورمان و باعث افتخار خانواده بشویم. با وجود اینکه وضع مالی خوبی نداشت ولی دخترانش به مدرسه می‌رفتند و معتقد بود، آدم باسواد می‌تواند هر جای دنیا گلیم خودش را از آب بیرون بکشد.</description>
                <category>Sindokhtmagazine</category>
                <author>Sindokhtmagazine</author>
                <pubDate>Fri, 02 Dec 2022 11:37:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوچه کبابی گلچین</title>
                <link>https://virgool.io/@sindokhtmagazine/%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%DA%AF%D9%84%DA%86%DB%8C%D9%86-uxsrhijeiv4x</link>
                <description>اولین باری که زهراخانم مامان را دیده بود، دل سوزانده بود. بعد رفته بود و برای ایران‌خانم و اعظم‌خانم و خانم جناب سروان قصه‌ی تلخ همسایه‌ی جدید را تعریف کرده بود.  مامـان بـا بابـای بابـا وارد محلـه شـده بـود کـه یـک پیرمـرد سـیاه چهــره‌ی اســتخوانی بــود بــا پیراهــن و تنبــان خاکســتری بــه تــن و شـب‌کلاه بافتنـی بـه سـر و مامـان کـه خـودش آن روزها خیلـی جوان بــود و زیبــا، چــادر ســیاه براقــش را آنچنــان دور حلقــه‌ی صورتــش نگـه می‌داشـت کـه هـر آدمـی پیـش از آنکـه بـه چشـم‌های سـیاه  و صــورت خوش‌تراشــش توجــه کنــد، عاشــق حجــب و حیایــش می‌شــد. زهراخانــم مامــان را بــا بابابــزرگ دیــده بــود و دل ســوزانده بـود کـه: &quot;بیچـاره زن جـوان افغانـی را داده‌انـد بـه یـک پیرمـرد&quot; و عیـن همیـن جملـه را بـرای ایران‌خانـم و اعظم‌خانـم و خانـم جنـاب سـروان بازگـو کـرده بـود. ایـن از آن جمله‌هایـی بـود کـه بعدهـا هـم خیلــی بازگــو می‌شــد. مثــل هــر بــاری کــه زهراخانــم بــه خانه‌مــان می‌آمــد و چهــره مهمــان جدیــدی را می‌دیــد و شــروع می‌کــرد بــه  تعریـف کـردن قصـه‌ی روزهـای اول همسایگی‌شـان بـا مامـان و بابـا. یــا وقت‌هایــی کــه بابــا از ســفر افغانســتان برمی‌گشــت و زهراخانــم بـه دیدنـش می‌آمـد و بـا صـدای بلنـدی کـه کمـی خنـده چاشـنی‌اش شـده بـود، قصـه‌ی روزهـای اول همسایگی‌شـان را تعریـف می‌کـرد و بعـد حرفـش را بـا توضیـح اینکـه چـه تصـوری از همسـایه افغانـی داشـته و چـه دیـده و چـه تجربـه کـرده شـاخ و بـرگ مـی‌داد. بابـا  هـم کـه پیـش از پیـش بـا حرف‌هـای زهراخانـم خلـع سلـاح شـده بـود، فقـط سـرخ می‌شـد و بـه زهراخانـم گـوش مـی‌داد و وقتـی زهراخانـم قسـم می‌خـورد و می‌گفـت کـه شـما از خواهـر و بـرادر بـه مـن نزدیکتریـد و بیشـتر از آنهــا بــه مــن کمــک کرده‌ایــد، بابــا گل از گلــش می‌شــکفت و می‌گفــت:  &quot;شـما لطـف داریـد و خوبـی از خودتـان اسـت.&quot; زهراخانــم همان قــدر کــه بی‌تعــارف و بی‌مالحظــه حرفــش را مــی‌زد، آن اوایــل در مــی‌زد  و داخــل می‌آمــد و خواســته‌اش را بــه مامــان می‌گفــت. اگــر چیــزی از مــواد خوراکــی می‌خواســت یــا درد دلــی داشــت کــه مامــان بایــد بــه آن گــوش می‌کــرد و تســکینش  مـی‌داد. حتـی بعدتـر وقتـی کـه مـا بچه‌هـا بزرگتـر شـده بودیـم، آنقـدر کـه تـوی کوچـه  بـازی می‌کردیـم و در خانـه معمـولا بـاز بـود، زهراخانـم دیگـر در نمـی‌زد، داخـل می‌آمـد و  دوبـار پشـت سـر هـم صـدا مـی‌زد،فاطمـه خانـم، فاطمـه خانـم! و اگـر یکـی از مـا را تـوی حیــاط یــا روی پله‌هــا می‌دیــد دو بــار پشــت ســر هــم می‌پرســید، مامانــت خونه‌ســت؟ مامانـت خونه‌سـت؟و میرفـت سـراغ فاطمـه خانـم و مـا راهمـان را می‌رفتیـم بـه کوچـه یـا بـه خانـه‌ای کـه آن طـرف کوچـه روبـه‌روی خانـه‌ی مـا درش بـاز بـود تـا بـا حسـن و  حسـین و فاطمـه بـازی کنیـم. مامــان و بابــا خیاطــی می‌کردنــد. آن طــرف کوچــه امــا زهراخانــم حــرص شــوهرش را  می‌خــورد. شــوهرش معلــوم نبــود کارش چــه بــود. بابـا خانـه‌ی اجـاره‌ای را دو سـه بـار عـوض کـرد و هـر بـار بعـد از دو سـه هفتـه زهراخانـم را پشــت در خانه‌مــان در محلــه جدیــد می‌دیدیــم کــه بــا خوشــحالی می‌گفــت: &quot;اومدیــد، محلــه‌ی آبجــی فلانی‌ام&quot;، آن وقــت هــر دو ســه مــاه یک بــار در خانــه را مــی‌زد. ســرپا تــوی حیــاط بــا مامــان حــرف مــی‌زد و بــا همه‌مــان ســلام علیکی می‌کــرد و می‌گفــت:  &quot;اومـده بـودم خونـه‌ی آبجیـم گفتـم یـه سـری بـه شـما بزنـم.&quot;. آبجـی زیـاد داشـت، آنقـدر کـه می‌دانسـتم اگـر بـه محلـه‌ی جدیـدی رفتیـم و چهـرهای شـبیه زهراخانـم همسـایه‌مان بـود، حتمـا یکـی از خواهرهـای او بـوده اسـت خواهرهایــش را نمی‌شــناختم، اگرچــه عروســی چندتایشــان هــم رفتــه بودیــم. عروســی حســن و حســین هــم رفتیــم. مــا هنــوز داشــتیم درس می‌خواندیــم کــه  حسـن و حسـین و فاطمـه ازدواج کردنـد. عروسـی حسـن بـود کـه زهراخانـم خیلـی اصـرار کـرد کـه برقصـم. رقصیـدم. خـودش ایسـتاد کنـار میـدان بـه تماشـا و دسـت زدن. خوشـحال بـود. موقـع خداحافظـی صورتـم را بوسـید و گفت:&quot;دسـتت درد نکنـه، بــه حســن میگــم بــراش رقصیــدی&quot; و مــن کــه از حرفــش در بهــت بــودم، تــوی ذهنـم دنبـال دلیلـی یـا خاطـره‌ای می‌گشـتم کـه بـرای حسـن برقصـم. چیـزی یـادم نیامـد جـز یک‌بـاری کـه حسـن و فاطمـه دمپایـی آبـی رنـگم را کـه یـک گل زرد و بنفـش رویـش پانـچ شـده بـود، گرفتـه و مچـاله کـرده بودنـد. دسـت آخـر هـم از  بالکـن طبقـه‌ي دوم خانـه‌ی اعظـم خانـم پـرت کردنـد تـوی حیـاط خانـه‌ی خلـوت و نیمــه متروکــه‌ای کــه یــک پیــرزن تنهــا زندگــی می‌کــرد و هیــچ بچــه‌ای جــرات نداشــت در آن خانــه را بزنــد. نــه! دلیلــی نداشــت بــرای حســن برقصــم. امــا بــرای خوشـی دل زهراخانـم شـاید. حـالا امـا زهراخانـم دلخوشـی زیـاد داشـت. رانندگـی یـاد گرفتـه و راننـده‌ی تاکسـی بانـوان بـود. همـه‌ی بچه‌هـا را فرسـتاده بـود، خانـه‌ی بخـت و نوه‌هـای قـد و نیـم قــد یکــی بعــد از دیگــری بــه دلخوشــی‌هایش اضافــه می‌شــدند. مامـان تـازه دختـر اولـش را شـوهر داده بـود کـه زهراخانـم در داشـتن نـوه، سـه هیـچ از او جلـو بـود. مامـان دختـر دومـش را کـه شـوهر داد، زهراخانـم منتظـر ششـمی بـود  و ایـن یعنـی پرایـد سـبز رنگـش همیشـه ظرفیـت تکمیـل بـود؛ نـه مثـل قبل‌ترهـا کـه اگـر هرکدام‌مـان را از پشـت سـر می‌دیـد، بـوق مـی‌زد و خـودش را از سـرویس خــارج می‌کــرد کــه مــا را بــه مقصــد برســاند. اگرچــه هنــوز هــم بــوق مــی‌زد و می‌ایســتاد بــه سـلـام علیکی، حتــی اگــر عجلــه داشــت و ظرفیــت پرایــدش بــا نوه‌هــا تکمیــل شـده بـود. مثـل آخریـن بـاری کـه دیدمـش. بـوق زد و ایسـتاد. گفت: &quot;چشـمات روشـن، شـوهرت اومـده؟ کـی اومـده؟ داری مـیری؟ بی‌خبـر و بی‌خداحافظـی نـری یـه وقـت&quot; و مـن خندیـدم و تاییـد کـردم و سـر تـکان دادم. شـب آخـر مامـان یـادآوری کـرد کـه خانـه‌ی زهراخانـم نرفتیـم. زنـگ زده بـود کـه دعوتمـان کنـد. وقـت نبـود، قبـول نکردیـم و نرفتیـم. بـه مامـان گفتـم بـه زهراخانـم سـلام مـرا برسـاند.</description>
                <category>Sindokhtmagazine</category>
                <author>Sindokhtmagazine</author>
                <pubDate>Sat, 06 Aug 2022 23:16:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پروند‌ه‌ی &quot;جای امن&quot; هم منتشر شد.</title>
                <link>https://virgool.io/@sindokhtmagazine/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF-%D9%87-%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%85-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D8%B4%D8%AF-f0bpbnik3t6d</link>
                <description>جلد شماره‌ی نهم? شما اگه نسبتی با جایی مثل افغانستان داشته باشی حنی اگه به عمرت هم اون‌جا رو ندیده باشی باز هم امن و امان بودن برات مساله است، انگار ژنی باشه که از نیاکانت بهت رسیده و له‌له می‌زنی واسه یه لحظه‌ی آروم، یه خاطر جمع!این شماره‌ی سیندخت از همین بودن و نبودن جای امن و زمان امان و آدم امین میگه! می‌تونید این شماره رو از کانال تلگرام دانلود کنید یا همین‌جا توی ویرگول  دنبالمون کنید تا هم از این شماره هم از شماره‌های سابق روایت بذاریم. ?کانال تلگرام سیندخت:? https://t.me/sindokhtmagazineصفحه‌ی سیندخت در اینستاگرام:?https://www.instagram.com/sindokht.magazine/</description>
                <category>Sindokhtmagazine</category>
                <author>Sindokhtmagazine</author>
                <pubDate>Sat, 16 Jul 2022 12:34:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منتظرم ببینم چه می‌شود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sindokhtmagazine/%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%85-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-wlberqjf7pfq</link>
                <description>روایتی از شماره‌ی &quot;شوهر خارجی&quot; نوشته‌ی سمیه کابلی در یکی از پارک‌های استانبول می‌بینمش. تنها نشسته است و با تلفن حرف می‌زند. از ظاهرش می‌فهمم که تُرک نیست ولی نمی‌دانم ایرانی است یا افغانستانی؟ نزدیک‌تر که می‌روم لهجه‌ی دری‌اش همه چیز را مشخص می‌کند، آن طرف‌تر روی نیمکت دیگری می‌نشینم و صبر می‌کنم صحبت‌هایش با تلفن تمام شود، وقتی تمام می‌شود نزدیک می‌روم و سلام می‌کنم. با خوش‌رویی جوابم را می‌دهد و کنارش می‌نشینم. صحبت‌های معمول را می‌کنیم که چند وقت است این‌جاست و چه کار می‌کند و ... که حرف‌ها می‌رسد به داستان آمدنش. معلوم است دلش پر است. مخصوصا بعد از تلفنی که چند دقیقه‌ی پیش داشت و دلش را پُرتر کرده بود.شروع کرد:تهران زندگی می‌کردیم. دو خواهر و دو برادر. وقتی به کلاس هشتم رسیدم پسر عمویم آمد خواستگاری. پدر و پدربزرگم قبول کردند و ما نامزد شدیم. شرط گذاشتند تا دوازده را تمام کردم عروسی نگیرند. همان هم شد و ما چهار سال نامزد ماندیم. بعد از چهار سال آمدند برای گپ‌های عروسی و ....، این‌بار نوبت مادرم بود از هیچ چیز کوتاه نمی‌آمد. بهترین خرید و طلا را می‌خواست. خانه و وسایل خوب، خلاصه همه چیز سنگین، به حرف هیچ کس هم گوش نمی‌داد. همین طور شد که ما دو سال دیگر هم نامزدی‌مان طول کشید.یک سالی می‌شد فیس‌بوک داشتم و در بین دوستان فیس‌بوکی‌ام یک پسر بود که گاهی با هم گپ می‌زدیم، انگلستان زندگی می‌کرد و یک روز پیام داد که می‌خواهد ایران بیاید و می‌خواهد من را هم ببیند. اولش قبول نکردم. می‌ترسیدم. ولی کم‌کم نرم شدم و بعد از آمدنش به ایران در یکی از پارک‌های تهران با هم قرار گذاشتیم و هم‌دیگر را دیدیم. همان یک دیدار اول کار را خراب کرد و باعث شد او را با نامزدم مقایسه کنم. بچه‌ی خوش قد و قیافه‌ای بود. از همه مهم‌تر زبان چربی داشت! برعکس نامزدم که ساکت بود. چند دفعه‌ی دیگر همدیگر را دیدیم و دفعه‌ی آخر گفت که می‌خواهد بیاید خواستگاری! گفته بودم که نامزد دارم و از 6 سال نامزدی‌مان و همه قضایا خبر داشت. برای همین می‌گفت: «نامزدت به درد نمی‌خورد و رهایش کن!»و سر آخر نامزدی من و بچه کاکایم به هم خورد و خیلی زود دیدم که عروسی‌ام هست با همین بچه‌ی خارجی. یک ماه بعد عروسی همراه خواهر شوهر و خانواده‌اش راهی ترکیه شدیم. چون می‌گفت: «از اینجا رفتن آسان‌تر است.»با یک ساک لباس به سمت ترکیه آمدم و تمام خریدها و طلاها ماند پیش مادرم. حالا سه سال می‌شود ترکیه هستم و هنوز که هنوز است رفتنم معلوم نیست. در این سه سال یک بار از انگلیس آمده و من همراه خواهرش و شوهرخواهرش و بچه‌هایشان زندگی می‌کنم.قصه‌اش که تمام می‌شود، می‌گوید: «فعلا باید منتظر باشم که چه می‌شود.»</description>
                <category>Sindokhtmagazine</category>
                <author>Sindokhtmagazine</author>
                <pubDate>Tue, 12 Jul 2022 01:31:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت فرزانه، زهره و دیگران</title>
                <link>https://virgool.io/Sindokht/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D9%87-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-ogusfxywmg12</link>
                <description>اولی فرزانه بود. توی دوران دایال آپ و کارت اینترنت و قژقژ خطوط، شوهر افغانی آمریکایی پیدا کرد و این خیلی بود، چون آن وقت‌ها شوهر برای ما عبارت بود از چند روز پچ پچ، یک روز غیبت از مدرسه و فردایش درآوردن خوشی اش از دماغ توسط کادر نظارت مدرسه که سبیل‌هات کو و ابروهات کجاست؟ و عروس با اینکه آرایشش را پاک کرده بود اما هنوز به شکل غبطه برانگیزی خوشکل شده بود، زار زار گریه می‌‌کرد که این‌ها به خاطر عروسی برادرش است و نباید او را به مدرسه‌ی بزرگسالان بفرستند. و ما اصلا دلمان به حالش نمی‌سوخت چون شوهر کردن این ها را داشت و بعدش که می‌آمد سر کلاس بنشیند، می‌خواست کلی پزش را بدهد. و زنگ آخر هم که ما ریسه توی کوچه می‌ایستادیم شوهرش که دنبالش آمده بود را نشان ما می‌داد. اما فرزانه با پوست صاف و چشم‌های بادامی و سیاهش که انگار همیشه سرمه داشت، خواستگارهایش را رد کرد تا آن پسر یاهو مسنجری بیاید و ببردش و چقدر باحال و جالب بود. چون ما سه تای دیگر که آن افغانی‌های دیگر کلاس بودیم نهایت زوری که می‌زدیم این بود که شاگرد اول تا سومی کلاس به ایرانی‌ها نرسد.فرزانه به این خرخوانی یک چیز باحال اضافه کرده بود. این که چطور از مانتویمان پنس بگیریم که تنگ‌تر شود یا شلوارمان را کجا ببریم تا یک قدری دماپایش را برایمان گشادتر کند، حتما کوله‌ی بزرگی که خیلی هم پر نیست را یک بند بیاندازیم و هر از گاهی از یک مسیر دیگر که مسیر معمول نبود به خانه برگردیم، چون درس ما سه تا خیلی خوب بود کسی به چوب زدن زاغ ما همت نمی‌کرد و خیالمان راحت بود. اما شوهر خارجی آن‌قدر قرتی بازی حساب می‌شد که ما هیچ توی خودمان نمی‌دیدم که دنبال این فقره هم برویم در ضمن با اینکه پایین شهری بودیم اساسا انتظار می‌رفت ما از قبولی های خوب کنکور باشیم تا یک تورزن شوهر! پس مخاطب نزدیک داستان فرزان شدیم. هر چند به شوخی گذشت. اینکه مثلا فرزان کی و طی چه مراحلی قرار است کشف حجاب کند. روسری توی فرودگاه و مانتو توی هواپیما و بعد هرهر که بعله! چه و چه! قرار نبود مشروب بخورد و گوشت خوک را فقط یکبار امتحان کند، بعد توبه کند، خدا هم که ارحم و الراحمین است و اصلا دلش نمی‌آید آدم این قدر توی کف بماند. خندیدیم و گذشت تا این که فرزان کلاس زبان رفت، امتحان ها را سرسرکی داد و دیگر پیدایش نشد.اول بار محبوبه دیده بودش، گفت چاق شده است و تازگی ها از افسردگی درآمده چون پسر یاهو مسنجری آمده و رفته بی که توضیحی بدهد یا وعده‌ی دیگر بگیرد نه آن هم آمدن سر کوچه یا پارک! خواستگاری آمده و جواب نخواسته است.فرزان چنان مغرور بود که وقتی محبوبه گفت از خجالتی که پیش برادرهایش کشیده مریض شده و کارش به بیمارستان رسیده، باورم شد.دومی زهره بود. دو رگه‌ی ایرانی افغانی دانشگاه مان که وقتی می‌خندید فقط لپ چپش چال می‌افتاد. می‌نالید که تحصیل کرده بودن مادرش بلای جانش شده است و نمی‌تواند حتی یک ایمیل را بدون ترس از چک شدن بفرستد و این همه‌ی ماجرا نبود.چند وقت بعدش دیدیدم که کلی گریه کرد یعنی حرف از عشق و عاشقی شروع شد و وقتی نوبت به اعتراف او رسید. گریه کرد که مادرش مردی که عاشقش بوده را چنان ناک اوت کرده که طرف خبرش از استرالیا آمده است.پسر یک بچه افغانی معمولی بوده رفته تا یک بچه افغانی خارجی شود و آن وقت کی باشد که بخواهد به او جواب رد بدهد. و این می‌طلبید که زهره وفادارانه فکر هر ازدواج دیگری را از سرش بیاندازد، این اصلا کم کاری نیست چون اگر گریه نمی‌کرد ما حتما در زبان هم طرف مادرش را می‌گرفتیم اما خب نشد و ما زبان‌مان را به نفع عشاق گرداندیم و دلمان نیامد که بگوییم آن جا ریخته است و شاید او سر حرفش نماند بدون آنکه واقعا بدانیم چی ریخته است.چند سال بعد خوشحال از اینکه هیچ‌وقت طرف مادرش را نگرفته بودیم ـ هر چند جراتش را نداشتیم ـ به عروسی‌اش دعوت شدیم. اما بچه افغانی خارجی این بار بدشانسی بزرگتری آورد و سیاست های مهاجرتی استرالیا تغییر کرد. پس مادرزن باز شمشیر را از رو بست. اما عشق چیز غریبی است که زهره به سالی یک ماه دیدن مردش راضی شد و رابطه‌اش را با مادرش نیم‌بند گذاشت. نمی‌خواهم فکر کنم لجبازی این قدرت را داشته پس درود بر عشق.سومی و چهارمی و پنجمی و الی آخر نگار و فاطمه و راضیه و فلان‌های دیگری بودند که جزییاتش را بی‌خبرم جز اینکه تالار‌های عروسی حسابی گرفتند و بعضی تا رسیدند حساب اینستاگرام شان را از موی بلوند و سرسبزی دره‌های آلپ پرکردند و این‌ها اصلا چیزی نیست که آدم نخواهد. آن وسط ها یک افغانی هم پیدا می‌شود که زن بیست و چهارساله ‌اش را توی آمریکا قطعه قطعه کند و توی فریزر بگذارد. بقیه‌ای هم باشند که بگویند فعلا خاورمیانه‌ای ها نظر ندهند!</description>
                <category>Sindokhtmagazine</category>
                <author>Sindokhtmagazine</author>
                <pubDate>Thu, 07 Jul 2022 01:13:17 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>