<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سیده فاطمه موسوی مَنِش</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sinfe</link>
        <description>همیشه دانشجو</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 07:05:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/10102/avatar/aI6AbW.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سیده فاطمه موسوی مَنِش</title>
            <link>https://virgool.io/@sinfe</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چطور با چت جی‌پی‌تی قصه‌نویس شویم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sinfe/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%DA%86%D8%AA-%D8%AC%DB%8C-%D9%BE%DB%8C-%D8%AA%DB%8C-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-lxbimlwydjdy</link>
                <description>یک روزی پشت میزم در محل کار نشسته بودم. مدیرم با یک واسطه، آمد سروقتم و دستوری عجیب داد. باید در ده روز ابتدای محرم، ده قصهٔ محرمی برای نوجوانان می‌نوشتم تا منتشر کنند. ابتدا خندیدم ولی دیدم چیزی برای خنده نیست. خواستم از زیرش دربروم ولی نمی‌شد. من هم که قصه‌نویس نبودم. البته نویسنده بودم ولی قصه ننوشته بودم. باید در هر روز یک داستان ۵۰۰ تا ۱۰۰۰کلمه‌ای تحویل می‌دادم و این‌ها در عرض یک روز کاری باید انجام می‌شد.چند وقت قبلش در حین مکالمهٔ سردبیر مجموعه با از یکی از نویسنده‌ها، شنیدم پرسید که خانم فلانی آیا شما برای نوشتن داستان‌هاتون از هوش مصنوعی کمک می‌گیرید؟ و خانم فلانی هم ظاهرا گفته بود بله برای ایده‌یابی. این مکالمه در همان لحظه‌ای که باید تسکی اینچنینی و بدیع را انجام می‌دادم از خاطرم عبور کرد و دست به کار شدم.محتوا مشخص بود. طبق سنت‌های هیئت‌ها هر شب از ده شب ابتدای محرم، متعلق به یک شهید است. از عبدالله تا حسین(ع). پس مسیر و سیر داستانی مشخص بود. حقیقتش دلم می‌خواست یک داستان دنباله‌دار ده‌قسمتی بنویسم ولی زمان بسیار کوتاه بود و تصمیم در لحظه گرفته شده بود. زمانی برای برنامه‌ریزی و نوشتن طرح کلی وجود نداشت.قبل از هر چیزی چون برای نوشتن کارنوشت‌های دانشگاه از هوش مصنوعی کمک می‌گیرم، به یاد داشتم که این ابزار تنها برای دستیاری مناسب است و نه برای تکیه کردن به محتوای آن و نمی‌شود از محتوای خامی که در اختیار می‌گذارد به طور کامل استفاده کرد. برای همین پرامپ‌هایم را اینگونه شروع کردم که انگار من و هوش مصنوعی در اتاقی نشسته‌ایم و جلسهٔ طوفان فکری داریم. برایش نوشتم که داستان از چه قرار است و من که هستم و قرار است داستانی دربارهٔ برای مثال مسلم بن عقیل بنویسم. فضا باید کمی هم تخیلی می‌بود. داستان باید محرمی می‌بود و آنچنان که یک نوجوان رغبت کند آن را بخواند. چت جی پی تی ایده می‌داد و من یک یا دو ایده‌اش را تایید می‌کردم. لیست می‌نوشتم و براساس ایده‌هایی که تایید کرده بودم از او ایده‌های جدیدتر می‌خواستم. در بعضی مواقع ایده‌های پرت و پلایش برایم ایده‌های تازه می‌آورد. انگار او این وظیفه را داشت تا می‌تواند ایده‌های دم دستی و ساده بدهد و من از آن پله‌ها بالا بروم و به ایده‌های بهتری برسم. من هم ایده می‌دادم و او براساس ایده‌های من ایده‌های نو تولید می‌کرد. از این جهت هوش مصنوعی برای من مثل یک همکار باحال و کمی باهوش که در اکثر مواقع ناامیدم می‌کرد عمل کرد.زمانی که به ایده اولیه می‌رسیدم، همانطور که در کلاس نگارش یاد گرفته بودم، برایش یک مایند مپ ترسیم می‌کردم. من هنوز هم سنتی عمل می‌کنم و روی کاغذ باید دو کلمه هم که شده بنویسم. بعد از آن مایند مپ را به هوش مصنوعی می‌دادم؛ البته نه همیشه! چون در اکثر مواقع با روند داستان موافق بودم و به نظرم با توجه به محدودیت شدید زمانی و کلماتی، نیازی به نظر دستیارم نبود.معمولا ابتدای داستان و مقدمه برای داستان نویس خیلی سخت نیست. نویسنده تازه‌نفس است و می‌تواند تا بدنهٔ داستان را خودش سریع جلو برود. حتی نقطهٔ اوج را هم می‌شود تنهایی نوشت ولی فرود هنرمندانه را هر خلبانی بلد نیست. من هم در عرصهٔ نوشتن داستان کوتاه تخیلی خیلی خام‌قلم بودم. داستان‌های مدنظر باید از ۵۰۰ تا ۱۰۰۰ کلمه می‌بودند و معمولا نوشتن ۵۰۰ کلمهٔ اول آسان بود. من چه می‌کردم؟ داستان را یکجا کپی و به هوش مصنوعی می‌دادم و از او می‌خواستم برای ادامهٔ داستان کمکم کند. معمولا پایان داستان را به هوش مصنوعی می‌دادم و در اصل از او می‌خواستم برایم مسیر رسیدن به این پایان دلخواه را هموار کند. باز هم همان پروسهٔ ایده‌یابی و ایده‌پردازی اولیه را همین‌جا برای فرود داستان هم تکرار می‌کردم. اگر بخواهم در حق هوش مصنوعی منصف باشم باید بگویم که باز هم با ایده‌های ساده و ابتدایی‌اش مسیر را برای من آسان‌تر کرد و من توانستم با ایده‌هایی که می‌دهد و طوفان فکری‌ای که راه انداخته بودم به ایده‌های بهتری برسم.داستان تمام شد. برای مثال ۸۰۰ یا ۱۰۰۰کلمه را باز هم برای هوش مصنوعی می‌فرستادم و با تهدید به او دستور می‌دادم از من الکی تعریف نکند. نقاط قوت و ضعف داستانم را بگوید و برای حل یا تقویت آن‌ها پیشنهاد بدهد. معمولا صادقانه و جوری که نه سیخ بسوزد و نه کباب، نکاتش را می‌گفت و من هم اگر صلاح می‌دانستم نکات را در داستانم اعمال می‌کردم. داستان آماده شد!نکته‌ای بسیار مهم در کار کردن با هوش مصنوعی وجود دارد که معمولا از آن غافلیم و من بسیار تلاش کردم تا این نکته‌ را که هوش مصنوعی تنها و تنها همکار و دستیار خوبی است را در جای جای متنم تاکید کنم. در ضمن باید به خاطر داشت که هوش مصنوعی جادوگر نیست و بهتر است بگویم آینهٔ خلاقیت ماست و هرقدر به او محتوا یاد دیتا بدهیم به همان اندازه هم باید منتظر نتیجه باشیم. هرقدر هم که از چت جی پی تی استفاده کنید، در پایان داستان را باید نویسنده روایت کند زیرا روح و خلاقیت داستانی از آن نویسنده است.</description>
                <category>سیده فاطمه موسوی مَنِش</category>
                <author>سیده فاطمه موسوی مَنِش</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 20:40:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه محتوای هر قسمت را در پادکست گوشواره می‌بندیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/gooshvarecast/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%85-o7guo7f9f3em</link>
                <description>محتوای پادکست از کجا می‌آید؟ پادکسترها چگونه به جمع‌بندی محتوایی می‌رسند؟ محورهای هر بحث چگونه کشف می‌شود؟ این سوالاتی است که ممکن است هر کسی را که میخواهد پادکست سازی را آغاز کند به عقب براند. معمولا دو حالت متصور است. یا آدمها خیال میکنند که جمع بندی محتوایی بسیار آسان است یا فکر میکنند بسیار سخت است؛ البته که سخت است ولی شدنی و روی روال افتادنی است.اولین استودیویی که رفتیمدر ایران آموزش پادکست‌سازی مثل بسیاری از آموزش‌های دیگر ناقص و ناکارآمد است. پس ما برای اینکه به جواب سوال‌های ابتدایی دست پیدا کنیم بدون اینکه راهنمایی داشته باشیم، خودمان را به دل حادثه زدیم. قدم اول چه بود و چه کردیم؟ موضوع و حال‌وهوای کلی پادکست ما مشخص بود. پادکست ما دربارهٔ زنان بود و این از جهاتی کار را آسان می‌کرد و از جهت‌های بسیاری، کار خیلی خیلی سخت‌تر می‌شد! از جهاتی آسان بود چون ما خودمان زن هستیم و تا حدی می‌توانیم مسائل زنان طبقه متوسط شهری را مطرح و درباره‌اش بحث کنیم. از جهاتی سخت بود چون باید از منظر نگاه زنانه مسائل را می‌دیدیم و این ظرایفی داشت که باید به آن توجه بسیار می داشتیم. از همین اول برایتان مثال می‌زنم تا فکر نکنید بدون تجربه این حرف‌ها را می‌زنم. ما پادکستمان را در سال ۱۴۰۲ شروع کردیم. هنوز تیر و ترکش‌های زن زندگی آزادی بر تنمان بود و کسانی مثل ما همچنان مورد سوءظن از جانب قشر خاصی از جامعه بودند و البته تا به امروز هستند. موضوع حجاب را که دستمایهٔ یک جنبش شده بود، برای موضوع یکی از اپیزودهایمان انتخاب کردیم. من به عنوان یکی از اعضا، دوست داشتم بی‌پروا دربارهٔ مردانه بودن قوانین حجاب صحبت کنم و تقلیل دادن آن به امری مردانه و عملا شبه‌شرعی شدن و دستوری شدن آن تحت قوانین. به نظر من حجاب که امری شرعی، اجتماعی و سبب تفاوت زن و مرد می‌شد، با اموری مانند چراغ راهنمایی مقایسه می‌شد و از جنبهٔ الهیاتی و ایمانی آن به شدت می‌کاست. از طرفی یکی از اعضای گروه تا حدی محافظه‌کارانه به موضوع نگاه می‌کرد و دیگران نیز تجربه‌های زیسته و شخصی خود را در این موضوع به همگان تعمیم می‌دادند. ما که اصلا از خانواده‌های مذهبی و بسیار سنتی بودیم نگاه و شناخت جامع و روشنی از گروه مخالفان حجاب نداشتیم. البته نقطه نظرات مشترکی مانند نگاه مردانهٔ این جنبش و دستوری بودن بی‌حجابی نیز در نظرات ما بود. نتیجهٔ چنین اپیزودی آشفتگی بود. نظرات ما آنچنان که باید بالغانه نبود و نهایتا چنین اپیزودی هیچگاه منتشر نشد.اپیزودی که هرگز منتشر نشد باعث شد ما طوفان فکری را بیش از پیش جدی بگیریم. قبل از هر چیزی نشستیم دور هم و دربارهٔ موضوعاتی که تجربه شخصیمان بود صحبت کردیم! لیست بلندبالایی شد. بعد از آن هم نشستیم به دسته بندی اولویت‌هایمان. مثلا بخش حقوقی، بخش خانوادگی و قس علی هذا. بعد از آن هم موضوع اپیزود را از میان همان لیست انتخاب می‌کنیم و بر آن لیست موضوعاتی به فراخور شرایط اضافه می‌کنیم. از این لیست بلندبالا به بسیاری از آن‌ها نپرداخته‌ایم و همه چیز را به دست زمان سپرده‌ایم. برخی از این موضوعات مربوط به قوانینی است که زندگی را در ایران برای زنان سخت می‌کند. همین امسال قوانین مربوط به مهریه بود. تلاش کردم این موضوع را به یکی از موضوعات بحثمان تبدیل کنم ولی حساسیت این موضوع، اینکه دیگران به اندازهٔ کافی دربارهٔ آن صحبت کرده‌اند و اینکه ما آگاهی‌ حقوقی‌مان کم است از جانب همگروهی‌هایم سبب شد این موضوع کنار گذاشته شود. در یکی از اپیزودهای اولیه، دربارهٔ تشکل‌های دانشجویی و جایگاه دختران دانشجو در آنها صحبت کردیم. دلیلمان برای اینکه دربارهٔ این موضوع حرف بزنیم این بود که فکر می‌کردیم احتمالا مخاطبان ما از دستهٔ دختران دانشجو و تشکیلاتی هستند و تقریبا هیچکس دربارهٔ این موضوع حرفی نزده بود. بجز من، سه نفر دیگر در این زمینه بسیار مجرب بودند و سال‌های دانشجویی‌شان را در فضای تشکلی گذارنده بودند. تا اینجای کار ما موضوع را انتخاب کرده بودیم. باید دربارهٔ چه چیزی صحبت می‌کردیم؟محورهای بحث یکی از تکالیفی بود که هریک به تنهایی ابتدا آن را مکتوب و سپس گروهی دربارهٔ آن به بحث می نشستیم و بچه‌ها با دلیل و با توجه به تجربه‌شان در موضوع ترجیحات و اهم موضوعات را رتبه‌بندی می‌کردند. در اینجا وظیفهٔ من به عنوان کسی که هم هم‌صحبت‌ تیم و هم به‌نوعی مصاحبه‌گر تیم است، طرح سوال بود. سوالات را با توجه به محورها طرح می‌کردم و سپس برای بچه‌ها می‌فرستادم. گاهی به سوالات از طرف بچه‌ها افزوده می‌شد و گاهی نه ولی در کل سوالات بیشتر به عنوان راهنمای بحث بودند و باعث می‌شدند سیر گفت‌وگو از مسیر خورد خارج نشود. گاهی سوالات در حین گفت‌وگو هم بوجود می‌آیند. امروز که این مطلب را می‌نویسم پانزدهمین اپیزود گوشواره منتشر شده است و ما دیگر نمی‌ترسیم سوالات بداهه را هم ضمیمهٔ صحبت‌هایمان کنیم. در بخش محورهای بحث با توجه به موضوع تصمیم می‌گیریم که آیا تجربهٔ زیسته وزن بیشتری داشته باشد؛ برای مثال اپیزود امر خیر یا همین اپیزود برههٔ حساس کنونی یا بحث نظری‌تر باشد؛ مانند رمان‌های عاشقانه یا شهر زنانه. تا اینجای کار سوالات طرح شده‌اند و نقشه‌ای ذهنی از آنچه می‌خواهیم بگوییم را در ذهن داریم. من معمولا جملاتی کوتاه و یا کلیدواژه‌ای از موضوعی را که می‌خواهم مطرح کنم در دفترم یادداشت می‌کنم. اما گاهی با توجه به اینکه بسیار در بخش موضوعی حساسیت به خرج می‌دهیم، پس از مدت‌ها به فکرمان می‌رسد که کاش فلان موضوع یا بحث را هم در این اپیزود مطرح کرده بودیم. البته چنین احساساتی، به نظرم مختص جوانی است. ما هم در حال تجربه‌ایم و این تجربه‌ها بسیار عادی‌ است. با این ترتیب همیشگی ما به ضبط می‌رویم! در این مسیر هم مطالعه هرگز از قلم نمی‌افتد. برای هر اپیزود مقاله‌ها و کتاب‌های فراوانی خوانده شده است چون ما علوم انسان خوانده‌ها این را سرلوحهٔ زندگی قرار داده‌ایم که علوم انسانی جز خواندن، نوشتن و گفت‌وگو کردن نیست. بعد از ضبط اول با فیروزه رفتیم شیرینی فرانسه! نهایی کردن کار، یک موفقیت بزرگ برای ما بود.دلم می‌خواهد این یادداشت را با یک جمع‌بندی به پایان ببرم ولی نمی‌دانم این جمع‌بندی تا چه حد وفادار به یک خلاصهٔ نهایی خواهد بود. برای بستن محتوای یک پادکست نیازمند پیش مطالعه هستیم و پس از آن است که می‌توانیم نقشهٔ راه صحیحی از صحبت کردن دربارهٔ یک موضوع  داشته باشیم. هریک از تجربه‌هایی که در این متن آوردم، قدمی ما را برای رسیدن به لحن درست، اندیشیدن در چهارچوب بحث و دقت نظر یاری کرد. دقت کنید که هرچیزی که می‌خواهید دربارهٔ آن صحبت کنید را باید یادداشت کنید، به اینکه دفتر و قلم مدام در دستتان باشد عادت کنید. یک سوال خوب به اندازهٔ صحبتی نیم‌ساعته مفید و مهم است. جمع‌بندی محتوا فرمول ندارد، تمرین می‌خواهد و همین امر باعث شده است که هر اپیزود برای ما محصول نباشد، بلکه تمرینی برای برای فکر کردن، خواندن چیزهای جدید و شنیدن دیگری باشد. در پایان از گفت‌وگو نترسید، زبان فارسی نیازمند گویندگان بسیار است!</description>
                <category>سیده فاطمه موسوی مَنِش</category>
                <author>سیده فاطمه موسوی مَنِش</author>
                <pubDate>Thu, 05 Feb 2026 12:54:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پادکسترهای دربه‌در</title>
                <link>https://virgool.io/gooshvarecast/%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1-awwe6musx0av</link>
                <description>اول بار که نشستم پشت میکروفون را هرگز از خاطر نخواهم برد. قلبم آمده بود توی دهنم و خیلی جدی داشتم می‌میردم! گاهی که به دفعات ابتدایی ضبط فکر می‌کنم، راستش دلم خیلی تنگ می‌شود. در این مطلب خوش دارم که دربارهٔ استودیوهایی بنویسم که برای ضبط گوشواره تجربه‌شان کردیم. تجربهٔ خودم را با جزئیات می‌نویسم و در آخر هم شاید توانستم برای انتخاب استودیوی استاندارد، راهنمایی کوتاه بنویسم.اولین استودیویی که رفتیم، تهِ آن کوچه‌ای بود که سرش نشر اسم بود و آن یکی سرش سروش هنوز هم هست. ته کوچه یک ساختمان کهنه‌ای وجود دارد که یک آقایی که مطمئن نیستم می‌توانم اسمش را بنویسم،یکی از اتاق‌های آنجا را به استودیوی ضبط صدا تبدیل کرده بود. در کل شاید کمتر از پانزده‌متر بود، با احتساب اتاق آکوستیک به همان پانزده متر هم بعید می‌دانم می‌رسید. اول که رسیدیم من فکر می‌کردم که مثل این فیلم‌های خارجی یک جای خیلی شیک و بزرگ هست، صندلی یا مبلمان راحت برای نشستن سه‌ساعته و این بند و بساط، ولی خیر. با ذکر اخلع نعلک، کفش‌هایمان را درآوردیم که این هم در نوع خود جالب است و به اولین استودیویی که در زندگی‌ام دیده بودم وارد شدیم.استودیوی اولدر اتاق آکوستیک یک میز کوچک با چهار صندلی ناراحت بود و دو میکروفون و یک کولر گازی. جا هم خیلی خیلی تنگ بود و نمی‌شد راحت نشست و برخاست. در اولین تجربه‌مان از ضبط تصمیم گرفتیم یک ضبط آزمایشی برویم تا هم اضطرابمان کم شود و هم با فضا و مناسباتش آشنا شویم. ضبط آزمایشی بد نبود ولی مشکلی که وجود داشت، تهویه بود. کولر تنها وسیلهٔ تهویهٔ اتاقک بود و وقتی خاموش بود، اتاق تبدیل به کوره می‌شد و وقتی روشن بود، به فریزر تبدیل می‌شد. ضبط اولیه+ قسمتی که هرگز منتشر نکردیم و پنج قسمت دیگر را در همین استودیوی اول ضبط کردیم و برای شروع، این استودیو خوب بود. چرا؟ اول از همه ارزان بود، دوم آقای رسول‌پور، مدیر این استودیو مردی دانا و خود از طرفداران پادکست بود، ما را تشویق می‌کرد و به ما قوت قلب می‌داد. در کل اخلاق مدیر استودیویی که برای ضبط می‌روید خیلی مهم است. سوم اینکه مرکز شهر بود و بسیار به اتاق جلسات ما نزدیک بود.بعد از دو سه ماه، این استودیو جمع شد و ما ماندیم و حوضمان، وسط کار مانده بودیم. تازه داشتیم به استودیو عادت می‌کردیم و باید حالا همه چیز از نو شروع می‌شد. چند جایی پرس‌وجو کردیم. وضع آن قدرها هم بد نبود، هنوز چند اپیزود جلو بودیم و خللی در انتشار ایجاد نمی‌شد. تهیه‌کننده با همین مدیر استودیوی قبلی صحبت کرد و او هم یک جایی را معرفی کرد.گفتم که دفتری که جلسات گوشواره را در آن برگزار می‌کردیم در خیابان انقلاب بود، استودیوی دومی هم که پیدا کردیم دقیقاً در همان خیابان و جالب‌تر، در همان ساختمان بود. زیر زمین و در بخش پارکینگ همان ساختمان، استودیویی ساخته بودند و دم‌ودستگاهی برای ضبط. مدیر این استودیو پسرک بسیار جوانی بود و بسیار مودب هم بود البته. روز ضبط اپیزود زندگی در ویترین رفتیم همانجا، اگر اشتباه نکنم اسم این استودیو، شقایق بود. رفتن به ضبط در همین استودیو یکی از کارهای عجیبی بود که انجام دادم.استودیوی دوم اتاق آکوستیک در ظاهر آکوستیک بود ولی درواقع خیر! همه چیز ظاهرا خوب بود ولی به مرور زمان و در حین ضبط، ایرادهای اتاق بیرون می‌زد. مثلاً باید ضبط را قطع می‌کردیم تا مترو رد شود! باید ضبط را قطع می‌کردیم تا آسانسوری که دقیقا دیواربه‌دیوار اتاق ضبط بود، بالا برود یا پایین بیاید. یک اتاقی کنار همین اتاق ضبط بود که از آن‌جا هم صدای هیاهو می‌آمد و این فقره حسابی اعصابم من یکی را به هم ریخته بود. از همه بدتر کیفیت ضبط بود. برایتان مثالی می‌زنم؛ ضبط ما حدود دوساعت‌ونیم طول کشید و در اواخر ضبط، این آقای ضبط‌کننده، گفت سیستم دارد خاموش می‌شود و سریع‌تر تمام کنید! این یک مورد من را همین الآن هم دیوانه می‌کند. پس از ضبط هم فایل خیلی دیر به دست ما رسید و کیفیت ضبط آنقدر بد بود که مجبور شدیم در پیجمان از مخاطبان عذرخواهی کنیم!بعد از این فاجعه گفتم که دیگر نرویم آن اتاق ضبط کذایی. گشتیم و گشتیم تا یک جای جدید پیدا کنیم و البته ارزان. همان مدیر استودیوی شقایق گفت که ما یک جای دیگر را هم اداره می‌کنیم. جایی را گفت که تقریباً بیرون از تهران می‌شد و خیلی خیلی دور بود. کمی تعلل کردیم ولی آخر سر و از سر ناچاری رفتیم آنجا. با بدبختی رسیدیم به آن ساختمان. اتاق ضبط بسیار بزرگ و دقیقاً همان چیزی بود که از روز اول ضبط در تصورم بود. راستش برای من نوشتن دربارهٔ آنچه در آن روز به سرمان آمد سخت است. آن روز سه‌برابر زمان عادی زمانمان تلف شد و اعصابمان به هم ریخت و خلاصه آن اتاق ضبط زیبا یکجورهایی از دماغمان درآمد. اگر فکر می‌کنید آن اتاق هم بی‌ایراد بود باید بگویم خیر. طبقهٔ بالای این اتاق، اتاق رژی و استودیوی ضبط تصویری بود و آن ساختمان پرزرق‌وبرق هم استاندارد نبود و صدای گرومپ گرومپ راه رفتن و نمی‌دانم چه و چه از طبقهٔ بالا می‌آمد. ضبط هم که با همان آقای گردانندهٔ استودیو شقایق بود که باز هم ایرادات جدی داشت. یک جاهایی صداها درهم می‌رفت و کلا ضبط بی‌کیفیتی داشتیم درحالی‌که فکر می‌کردیم با رفتن به یک اتاق ضبط قشنگ قرار است کارمان هم باکیفیت باشد. در این اتاق ضبط، جراید نسوان را ضبط کردیماستودیوی سومبعد از آن دیگر کاملاً دربه‌در شده بودیم. هیچ جایی نبود که برویم و در همین حین‌وبین آقای رسول‌پور به تهیه‌کننده پیام داد و به من هم پیام داد که بله داریم یک جایی را درست می‌کنیم و آخر کار است و بیایید ضبط. ما هم حسابی خوشحال شدیم. استودیوی جدید حوالی طالقانی بود که از این جهات دسترسی عالی داشت. باز هم برگشتیم پیش همان کسی که چند قسمت اول را ضبط کرده بودیم و این برگشت بسیار خوشایند بود. اتاق ضبط چهارم خیلی کوچک و خیلی ساده و خیلی کم‌نور بود ولی دنج، نزدیک و آشنا هم بود و برای ما که بعد از دربه‌دری‌های فراوان بالاخره یک‌جایی را پیدا کرده بودیم خوشحال‌کننده بود.استودیوی چهارمچیزی که در این یک سال ضبط تجربه کرده‌ام این است که ماهایی که تجربهٔ فنی و آگاهی تکنیکی از این کار نداریم، معمولاً با آزمون و خطای فراوان روبه‌رو می‌شویم و ناچاراً باید این مشکلات را به جان بخریم تا شاید به نتیجهٔ دلخواه برسیم. زیبایی اتاق آکوستیک و از مهم‌تر راحتی آن بسیار پراهمیت است ولی باید در نظر گرفت که برای شروع کار نباید آنقدرها هم انتظار بالایی داشت و با یک استودیوی معمولی هم می‌توان کار را اصطلاحاً جمع کرد. مورد بعدی که از همهٔ تجربیات من باارزش‌تر است، پیدا کردن کسی به‌عنوان مدیر استودیو است که رفتار مناسبی با تیم داشته باشد و به اعضا احساس مثبتی بدهد. یکی از دلایل بسیار مهمی که ما هنوز هم با کسی کار می‌کنیم که کارمان را در استودیوی او شروع کردیم همین است. برای ما مدیر استودیو فقط کسی نیست که ضبط می‌کند و پولش را می‌گیرد. او شنوندهٔ ما و تشویق‌کنندهٔ ما در تمام مراحل کار بود و این برای حداقل من، بسیار بسیار ارزشمند است.خب برویم سر وقت راهنمااول از همه از لوکیشن استودیو مطمئن شوید. استودیو را متناسب با محل زندگی خود انتخاب کنید، ضبط پادکست باید کاری مفرح و شاد باشد و نباید به امری خسته‌کننده تبدیل شود. انرژی خود را برای اتاق ضبط بگذارید چون قرار است خیلی خسته شوید و آن را حداقل در مسیر هدر ندهید.دوم حتما قبل از رفتن به ضبط به اتاق آکوستیک بروید و چند دقیقه‌ای در آن بنشینید،کاری که ما هرگز انجام ندادیم، البته هیچ‌کدام وقتش را هم نداشتیم. اما برای به حداقل رسیدن جراحات و مشکلات ضبط به جایی که اتاق دارد توجه کنید. مثلاً نزدیک آسانسور نباشد، زیرِ زمین نباشد چون شما در حین ضبط ممکن است به اینترنت نیاز داشته باشید. طبقهٔ بالا مسابقهٔ اسب‌دوانی نباشد و موارد دیگر که باید به آن توجه شود.سوم با مدیر استودیو حتماً صحبت کنید، او را توجیه کنید که این کار برایتان مهم است و یکجورهایی کار را برای او هم پراهمیت جلوه دهید.این تجربیات من بود از ضبط، البته باز هم می‌توانستم جزئیات بیشتری را با شما در میان بگذارم ولی فکر کردم از حوصلهٔ این یادداشت خارج است. دربارهٔ گوشواره باز هم می‌نویسم. گوشواره را در اینستاگرام، تلگرام، بله و کست باکس می‌توانید پیدا کنید. ما را حتماً گوش کنید و به دوستان خود هم معرفیمان کنید.</description>
                <category>سیده فاطمه موسوی مَنِش</category>
                <author>سیده فاطمه موسوی مَنِش</author>
                <pubDate>Sun, 15 Sep 2024 13:36:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز من، سر به مهر است</title>
                <link>https://virgool.io/@sinfe/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D8%B3%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%87%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ke42bezw1vnc</link>
                <description>سر به مهر، کارگردان هادی مقدم دوستپیش از خواندن این متن، بدانید که قرار است بخش بسیاری از این فیلم لو برود.سر به مهر، فیلمی دربارهٔ مصیبت خجالتی بودن، مصیبت بیکار بودن، مصیبت بی‌جا و مکان بودن، مصیبت حمل رازهای بزرگ، مصیبت بی‌سروهمسر بودن و چند مصیبت دیگر است اما اصلاً فیلمی مصیبت‌زده و مفلوک نیست. اتفاقاً خیلی هم سرِحال و جاافتاده است. حداقل من در این بیست، سی‌ مرتبه‌ای که تماشایش کرده‌ام این احساس را دریافت نمی‌کنم. رسیدن به تجرد قطعی؛ مسئله‌ای است که برای قهرمان داستان ما، صبا، بسیار نگران‌کننده است. او به‌دنبال شوهر نیست، درصدد این برنمی‌آید که تلاش کند پسرها از او خوششان بیاید اما این ترس را دارد که اگر تنها بماند چه؟ یکی از ویژگی‌های سر به مهر، که به نظر من بسیار پراهمیت است و تقریباً در فیلم‌های دیگر دیده نمی‌شود، نشان دادن جایگاه دختر مجرد، احساساتی که او تجربه می‌کند و خواسته‌هایش است. تقریباً در اکثر فیلم‌های ایرانی منتشر شده، مسئلهٔ تجرد دختران هرگز محل بحث نبوده و معمولاً به تجرد پسران پرداخته می‌شود. پرداخت به مجرد ماندن پسران ایرانی نیز آنچنان که باید جدی گرفته نمی‌شود و معمولاً دستمایهٔ طنز و مسخرگی سازندگان می‌شود. ازدواج پسران نیز در سینمای ایران موضوعی جدی نیست و با توجه به تعداد جوانانی که در سنین تجرد قطعی قرار دارند، راستش موضوع خنده‌داری هم نیست.لیلا حاتمی(صبا) و آرش مجیدی(حامد)در سر به مهر استیصال دختری را می‌بینیم که خواستگار خوبی ندارد و خودش هم آن‌قدرها توانایی ندارد که فعالانه وارد رابطه‌ای عاطفی شود. پس به پیشنهاد ازدواج برادر هم‌خانه‌اش به‌عنوان یک فرصت می‌نگرد. ازدواج غیرعاشقانه در سینما، معمولاً مذموم است؛ معمولاً افراد از سر ناچاری دست به انتخاب چنین ازدواج‌هایی می‌زنند اما در سر به مهر شاید در ظاهر، صبا هم ناچار به پیشنهاد برادر دوستش فکر می‌کند ولی خواسته یا ناخواسته شرایطی را ایجاد می‌کند که حامد(برادر دوستش) شخصاً به ازدواج با او میل داشته باشد.ناچاری صبا بیشتر از روی تنهایی است. دست گذاشتن بر موضوعی که زن در آن، مایل به ازدواج باشد و بعضی از ابعاد این تمایل نیز نشان داده می‌شود در سینمای ایران بسیار نایاب است. نشان دادن استقلال یافتن احساسات زنانه و میل به زندگی مشترک داشتن در دختران یکی از پدیده‌های نادر این سینماست. دختران معمولاً خواسته می‌شوند و با ناز بله می‌گویند یا دخترفراری‌اند و با زور می‌خواهند پای سفرهٔ عقد بنشینند. احساسات انسانی صحیح در این حداقل دو مورد وجود ندارد. اما در سر به مهر می‌توان این احساسات را دید و بسیار هم می‌شود با آن همذات‌پنداری کرد.تجرد در دختران تقریباً در سینمای ایران فراموش شده است، دختران اگر در فیلم‌های ایرانی مجرد هم بمانند، با توجه به حساسیت جامعه، ترشیده خطاب نمی‌شوند ولی اگر در خانوادهٔ سنتی نشان داده شوند همین فضای منفی را به وجود می‌آورند یا دختران افسارگسیخته‌ای به نمایش درمی‌آیند که پدر و مادر از دستشان عاصی‌‌اند. درکل دختر مجرد موجودی منفی است.هادی مقدم دوست در خلق شخصیت‌های درون‌گرا، خجالتی، کمی بی‌دست‌وپا و مقداری سربه‌هوا بسیار متبحر است. شاید تجربهٔ زیستهٔ او کمک کرده است «امیر» را در «وضعیت سفید» خلق کند اما چگونه توانسته است این ویژگی‌ها را در یک دختر جوان هم نشان دهد؟ باید بگویم که همهٔ ما ویژگی‌های انسانی یکسانی داریم و هادی مقدم دوست هم روی همین ویژگی‌های مشترک در هر دو جنسیت دست گذاشته است. البته نمی‌شود گفت بدون هیچ شناختی از اوضاع روحی روانی دختری در سن‌وسال «صبا» ، به این موضوع پرداخته است.لیلا یه دختر لاغره که پوست سفیدی داره و همیشهٔ خدا سردشه. (دیالوگ)یکی از ویژگی‌های انسانی دیگر که در این فیلم به‌خوبی پردازش شده و از طرفی نقطه قوت و شاید در نظر برخی از مخاطبان، نقطهٔ ضعف این اثر باشد، نشان دادن نشخوارهای فکری فراوان «صبا» است. این نشخوارها به‌صورت نریشن روی فیلم قرار می‌گیرند، ما به درون صبا سفر می‌کنیم و معمولاً برای رفتارهایش که برای اطرافیان غیرمعمول است، او را نکوهش نمی‌کنیم.یادم هست سال‌ها پیش هادی مقدم‌دوست در نشستی دربارهٔ فیلم خودش گفته بود که می‌خواستم فیلمی دینی، روانشناسانه و جامعه‌شناسانه بسازم. خوب است این ادعا بررسی شود!اشاره به نماز در این فیلم چه کارکردی دارد؟ ابتدا نماز باعث شده است ایهامی در نام این اثر ایجاد شود. اول اینکه سر به مهر اشاره به کسی دارد که در حال عبادت است و سر به مهر کنایه از مسکوت ماندن یک راز است. راز این فیلم، رازی بود که صبا با خودش داشت، اینکه نماز می‌خواند و با توجه به شناختی که از او داریم، از فرط کم‌رویی نمی‌توانست به اطرافیان و از همه مهم‌تر خواستگاری بگوید که نماز می‌خواند. اینکه نماز خواندن دستمایهٔ سازنده قرار گرفته است تا یک راز را خلق کند، اصطلاحاً خوب از آب در آمده است؟ به نظرم نه خیلی! مثلاً فکر کنید صبا به‌جای نماز خواندن یک راز دیگر می‌داشت، مثلاً اینکه خواهرش نابیناست، اینکه مثلاً یک وبلاگ دارد که در آن خیلی از منویات درونی‌اش را آشکار می‌کند، چمی‌دانم مثلاً به فقرا کمک می‌کند و خیلی موارد دیگر که می‌توانستند جای نماز را بگیرند. پس اینجا نماز به خودی خود موضوعیتی ندارد و فقط از آن استفاده شده است.سؤال مهمی که پس از بارها دیدن این فیلم برایم همیشه وجود داشته است، صبا چرا به نماز خواندن روی آورده است؟ برای ازدواج؟ آیا سازنده موضوع ازدواج را به نماز مربوط می‌داند؟ مثلاً نماز بخوانید، از خدا بخواهید تا اجابت کند؟ آیا صبا برای دل خودش نماز می‌خواند؟ آیا قرار است حالات مومنانه‌ای در این دختر ظاهر شود یا درونیات و نگرش او تغییر کند؟ چیزی که من از این فیلم برداشت می‌کنم این است که صبا از سر استیصال به خدا، قدرت برتر، قدرتی ماورای آنچه در تخیل ما می‌گنجد پناه می‌برد. صبا دیگر نمی‌داند چه کند و با خودش می‌گوید بگذار این راه را هم بروم، نماز بخوانم شاید فرجی شد، شاید حالم بهتر شد، شاید شوهر کردم، شاید، شاید، شاید و براساس همین شایدها هم جلو می‌رود.نوع عبادت صبا برای من جالب است؛ او شاید در نگاه اول شخصی تنبل یا کند به نظر بیاید ولی در نمازش شخص بسیار منضبطی است. اصطلاحاً در نماز دیسیپلین دارد و با هر شرایطی، حتماً باید آن را بخواند. نوع رابطه‌اش با پروردگار خویش را دوست دارم. او دعا نمی‌کند و حتی زمانی که دستانش را به سمت خدا دراز می‌کند نیز در حال درددل کردن با خداست. این نوع رابطه و بازگشت به نیروی معنوی را دوست دارم و این مورد حداقل به نظر من، بنا به اعتقاد بیننده می‌تواند دوست‌داشتنی یا نداشتنی باشد.اما نتیجه‌ای که می‌توانم از رابطهٔ نماز، داستان صبا، ازدواج و چالش‌هایش بگیرم این است که نمی‌شود با صرف نشان دادن نمازخوان شدن یک نفر در فیلم، فیلم دینی ساخت. نماز خواندن تقریباً هیچ تأثیری در زندگی صبا نمی‌گذارد جز اینکه همین نماز را به‌عنوان رازی سر به مهر در نظر می‌گیرد. نماز خواندن در بسیاری از موارد، اگر نگویم در تمام موارد، برای صبا دردسرساز هم می‌شود. شاید خجالتی بودن صبا مسئله باشد، این خجالتی بودن اوست که برایش دردسر می‌سازد و باعث می‌شود کارهایش جلو نرود ولی نماز هم یکی از مسائلی است که از آن خجالت می‌کشد. بدتر از آن تا پایان فیلم دقیقاً مشخص نمی‌شود که آیا صبا می‌تواند نماز خواندن خود را برای خواستگارش فاش کند یا نه. اگرچه که پایان این فیلم خوش است اما خجالتی بودن صبا درمان یا رفع نمی‌شود و داستان نیمه‌کاره باقی می‌ماند. فیلم با نشان دادن یک جلسهٔ مشاورهٔ تلفی، خجالت‌زدگی، اضطراب و اندکی افسردگی سعی دارد روانشناسانه باشد ولی تنها در حد نشان دادن این احساسات است.سر به مهر با تمام کاستی‌هایش برای من فیلمی دوست‌داشتنی است و دیدنش را به همه توصیه می‌کنم. فیلمی جسور، منظم، بازیگرانی با بازی خوب، سوژه‌ای مناسب و پرداختی خوب می‌تواند هم آموزنده و هم سرگرم‌کننده باشد.</description>
                <category>سیده فاطمه موسوی مَنِش</category>
                <author>سیده فاطمه موسوی مَنِش</author>
                <pubDate>Sun, 01 Sep 2024 18:15:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا پادکست به لحن نیاز دارد؟</title>
                <link>https://virgool.io/gooshvarecast/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%84%D8%AD%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-pjaqqdopw1ob</link>
                <description>صد البته!یکی از مواردی که در پادکست گوشواره می‌توانم بگویم اذیتم کرد، لحن بود. اگر پست پادکست گوشواره و من را خوانده باشید، می‌دانید که دوستانم و من در یک روز گرم تابستانی تصمیم گرفتیم پادکستی دربارهٔ زنان بسازیم. یکی از موضوعاتی که می‌خواهم درباره‌اش بنویسم، همین قضیهٔ لحن داشتن است. قبل از هر چیز، می‌توانید پادکست گوشواره را در کست‌باکس، تلگرام، بله و اینستاگرام پیدا کنید. ما را بشنوید و به دوستانتان هم معرفی کنید. حتماً خوشتان می‌آید:)جملهٔ اول پاراگراف را درست خواندید. یکی از مواردی که من خیلی روی آن حساس بودم، داشتن لحن بود و همین موضوع هم حسابی پوستم را کند. یادم است علی بندری در آن نشستی که چندین سال پیش برگزار کرد خیلی تأکید می‌کرد که پادکست باید لحن داشته باشد. پادکست شما باید بازتابی از شما باشد؛ صمیمی باشد یا خشک و رسمی، شوخ باشد یا عبوس. هرچه که هست باید یک چیزی باشد. من هم همان روزهای اول این را با بچه‌ها مطرح کردم. قبل از هر چیز فکر کردیم خوب است هرکداممان نقش بازی کنیم. مثلاً یکی باحاله باشد یکی جدیه یکی فلان. اما فکر کردیم که نه، بهتر است خودمان باشیم. مثلاً من به‌عنوان کسی که ممکن است با حرف‌هایم دیگران را کمی بخندانم قرار نیست در تمام قسمت‌ها بقیه را بخندانم. یا تئاتر کودک که نیست که کسی نقش جغد دانا را بازی کند؛ پس این برنامه را نپسندیدیم. وقتی با دوستان خود گفت‌وگو می‌کنیم همیشه در یک حالت ایستا نیستیم. همیشه نمی‌خندیم یا همیشه جدی صحبت نمی‌کنیم، ممکن است در میان گفت‌وگو کنایه هم بزنیم که در پادکست تمام این حالات متصور می‌شود چون تصمیم داشتیم یک بحث رئال و واقعی برگزار کنیم. موضوع اول ما آشنایی بود. قرار بود دربارهٔ خودمان صحبت کنیم و یک‌جورهایی هم خودمان را معرفی کنیم هم پرزنت. همین اول کاری مانده بودیم چه بگوییم یا چه نگوییم! در این اپیزود، اگر گوش کرده باشید، ما به نکاتی دربارهٔ خودمان اشاره می‌کنیم که نه زیاد است و نه کم.  ویژگی‌هایی از خودمان رو کردیم که شاید خیلی درباره‌شان صحبت نمی‌کنیم و دربارهٔ ویژگی‌های مثل تحصیلاتمان اصلاً حرف نزدیم چون فکر می‌کردیم ویژگی‌های دیگر بر این چیزها می‌چربد. دربارهٔ شخصیتمان و شاید جوری که دوست داریم باشیم یا هستیم صحبت کردیم که در نوع خودش جالب و یه‌نوعی خودافشاگری جالبی بود، حداقل برای ما.ما بدون هیچ تجربهٔ پیشینی تصمیم گرفتیم حرف‌هایی را که قرار است در پادکست بگوییم، تمام‌وکمال بنویسیم. نتیجه به نظر خودمان خوب نبود. قسمت‌های ابتدایی گوشواره به مجلس انشا‌خوانی تبدیل شده بود. فیروزه از همان اول مخالف این وضع بود ولی ما اصرار می‌ورزیدیم که چون بی‌تجربه‌ایم، نمی‌شود همینجوری برویم پای میکروفون. خلاصه کامل‌گرایی بیچاره‌مان کرده بود و نتیجه هم دلچسب نبود. حتی برای این موضوع کامنت هم گرفتیم ولی انگار جرئت نداشتیم که این دفترها و نوشته‌ها را رها کنیم. به‌عنوان کسی که خودم را مسئول این شرایط می‌دانستم، بسیار خودم را ملامت می‌کردم و حتی جاهایی به کارمان شک هم می‌کردم. این‌ها را می‌نویسم چون تقریبا یک سال از آن روزها گذشته است و انگار ذره‌ذره دارد همه چیز سر جای خودش قرار می‌گیرد. چیزی که برایم از همه چیز مهم‌تر بود، یعنی ایجاد گفت‌وگو و صحبت کردن در آن اپیزودهای اولیه رخ نداد و هرکس انگار حرف خودش را می‌زد و همه چیز نمایشی بود. اما زمان گذشت و کم‌کم جرئت کردیم بدون انشایمان برویم سر ضبط. کم‌کم یاد گرفتیم نکات و کلیدواژه‌ها را بنویسیم که یادمان نرود. جرئت آن را داشتیم که در پادکست چالش کنیم، از هم سؤال بپرسیم، با هم مخالفت کنیم و از همه‌ مهم‌تر با هم گفت‌وگو کنیم. انگار همه چیز داشت روشن می‌شد، هر اپیزودی که ضبط می‌کردیم پیشرفت را می‌دیدیم و بسیار بابت آن خوشحالیم. راهمان برای بهتر شدن طولانی است اما تا همین‌جا هم به‌نظرم شاخ غول شکسته‌ایم. چیزی که باید برای ما بسیار مهم باشد، هماهنگی بیشتر و یکپارچه شدنمان است که حتماً به آن هم خواهیم رسید.سؤال مهم! چرا انقدر اصرار داشتیم که نوشته‌هایمان را بنویسیم و مثل نمایشنامه بخوانیم؟ یکی از چیزهایی که توی مخ همه‌مان بود بقیهٔ پادکسترهایی بودند که در گفت‌وگوهایشان توی حرف هم می‌‌پریدند! ما دلمان می‌خواست از این اتفاق جلوگیری کنیم چرا که در گفت‌وگوی میان دو نفر هم این اتفاق رخ می‌دهد، چه برسد به سه یا چهار نفر. البته که دلایل دیگری هم بود. مثلاً نمی‌خواستیم بدون آمادگی حرفی بزنیم که نادرست باشد ولی چه فرقی دارد؟ این پادکست ما بود و قرار بود بازتابی از افکار ما باشد پس درست و غلطی وجود نداشت.باز هم می‌گویم که دراز است ره مقصد و ما نوسفریم، البته اگر مقصدی باشد که همه همین مسیر است. باز هم دربارهٔ گوشواره می‌نویسم منتظر باشید:)</description>
                <category>سیده فاطمه موسوی مَنِش</category>
                <author>سیده فاطمه موسوی مَنِش</author>
                <pubDate>Mon, 19 Aug 2024 14:54:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینجا خبری از مستی و عشق نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@sinfe/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%AE%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%88-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-dxqd30auf1td</link>
                <description>سینمایی مست عشق پس از پنج سال، بر پردهٔ نقره‌ای رفت و به انتظار علاقه‌مندان پایان داد؛ چه کسانی که به عرفان و شخص مولوی علاقه می‌ورزند، چه دوستداران سینما، همه مشتاق دیدن فیلمی بودند که ساخت آن در ایران بی‌نظیر بود. این فیلم پیش از اکران، درگیر حواشی فراوان بود؛ از فتوای علمای شیعه که ساخت این فیلم را منع کرده بودند، تا مشکلات تولید فیلم با سرمایه‌گذاران و عوامل غیر ایرانی و مسائل دیگر.عرفان در سینمای ایران کمتر جایی دارد، اگر از هامون مهرجویی یا فیلم‌های شبه‌فلسفی در شمایل ملودرام بگذریم، پرداختن به موضوع شمس و مولانا برای سینمای ایران فرصتی را به‌ وجود آورد که عرفان ایرانی-اسلامی و یکی از بزرگان ادب و عرفان ایران، مولانا را به تصویر بکشد. سینمای ایران کم‌بضاعت‌تر از آن است که فیلم‌های بیگ‌پروداکشنی مانند مست عشق را بدون دغدغهٔ مالی به مرحلهٔ اکران برساند پس برای ساخت چنین اثری، سازندهٔ ایرانی دست‌به‌دامان تهیه‌کنندگان ترکیه شد.مست اسکندرفیلم با جنگ شروع می‌شود و شبیه به یک رویاست؛ چیزی میان این‌دو، یعنی کسی که خواب را می‌بیند، درواقع آن صحنه‌ها را در واقعیت هم تجربه کرده است. فیلمی دربارهٔ مولانا و شمس با رویای یک شخصیت فرعی شروع می‌شود و به بیننده این نوید را می‌دهد که این شخصیت آنقدرها هم فرعی نیست و قرار است بیشتر از مولانا و شمس به او پرداخته شود. حسن فتحی را با سریال‌های شبه‌تاریخی می‌شناسیم؛ شبه‌تاریخی چون این کارگردان و نویسنده علاقهٔ بسیاری به دست بردن در تاریخ دارد و افراد خیالی مانند اسکندر در مست عشق،‌ سیاوش در جیران، فرهاد دماوندی و ماجرای مصدق در شهرزاد و موارد دیگر در آثار او که در فضای تاریخی ساخته می‌شوند،وجود دارد. اما آیا داستان اسکندر، عشقش به کنیز مسیحی و جدالش با خود، کمکی به روند داستان می‌کند؟وجود اسکندر رییس دارالخلافهٔ قونیه، ژانر این فیلم را تا حدی تغییر داده و آن را به تریلری جنایی تبدیل می‌کند. داستان فیلم با شایعهٔ مرگ شمس شروع می‌شود و هرج‌ومرجی که این اتفاق در شهر قونیه ایجاد می‌کند. اسکندر افراد مظنون را بازجویی می‌کند و در دل این بازجویی‌ها از یکی از خرده‌داستان‌های عاشقانه، یا درست‌تر، مثلث عشقی فیلم هم پرده برداشته می‌شود.اسکندر جدای از ریاست دارالخلافه، یک طرف داستان عاشقانه‌ای نیز است که از میانهٔ فیلم جان می‌گیرد و شتاب‌زده و با چند فلش‌بک سریع، نمایش داده می‌شود. می‌شود گفت داستان عاشقانهٔ اسکندر و کنیزی مسیحی به نام مریم، تنها داستان باورپذیر مست عشق است. اسکندر تصمیم دارد با مریم ازدواج کند و خانوادهٔ او پس از رفتن اسکندر به جنگ، مریم را به فاحشه‌خانه می‌فروشند. خانوادهٔ اسکندر آنقدر از این کنیزک بی‌آزار کینه دارند که او را به بدترین نحو تنبیه می‌کنند. گریختن مریم از دست صاحبانش و نجات او توسط شمس و دیدن کرامت دیگری از شمس برای پیشبرد این داستان فرعی لازم بود و آن را منطقی جلوه می‌کرد. اما پایان‌بندی داستان اسکندر که با پایان سریال گره خورده است شاید عجولانه به نظر برسد. اسکندر کابوسی می‌بیند، که در واقع تمثیلی است از جنگ خویشتن با خویش. که در آن جنگ همیشه شکست می خورد ولی در پایان می‌تواند خود را شکست دهد و سبکبار به نزد مولانا بیاید و در این مسیر افراد دیگر را هم همراه خود کند. شاید سفر روحانی اسکندر به درون خود و کشتن شهوات نسبت به هر چیز، یا به قول مولانا «ز خویشتن سفری کن به خویش ای خواجه/ که از چنین سفری گشت خاک معدن زر» ، خرده داستانی جذاب از تاثیرگذاری شخص شمس بر عامه باشد ولی پرداخت ضعیف و ناقص، آن را بی‌معنا جلوه می‌کند.مثلث عشقی برای مخاطب عامهعلاءالدین فرزند مولانا از همان اولین مواجههٔ پدر و شمس نسبت به شمس ظن بد می‌ورزد و این تنفر با به وجود آمدن مثلث عشقی میان شمس، کیمیاخاتون دخترخواندهٔ مولانا و علاءالدین به اوج خود می‌رسد. این داستان عاشقانه مانند خرده‌داستان‌های دیگر پرداخت خوبی ندارد و بیننده، عشق علاءالدین به کیمیا را بهتر از عشق شمس درک می‌کند حتی ممکن است در نظر بیننده شمس مردی ظالم جلوه کند که عشق علاءالدین را از چنگش ربوده است و برای او دل بسوزاند. عشق میان کیمیا و شمس ظاهراً وجود داشته است اما در مست عشق اصلاً مشخص نیست که کیمیا چرا عاشق شمس و شمس عاشق کیمیا می‌شود؟ کیمیا در این مرد کهنسال با ظاهر ژنده و تکیده چه چیزی را می‌بیند که تن به ازدواج با او می‌دهد؟ عظمت شمس در هیچ کجای مست عشق مشخص نیست و به‌عنوان یک عاشق هم پذیرفتنی نیست. شاید حسن فتحی می‌خواسته با استفاده از شهاب حسینی، همان احساسی را در مخاطب برانگیزد که قباد دیوان‌سالار در شهرزاد برمی‌انگیخت و عشق او را باور می‌کرد ولی در مست عشق چنین اتفاقی نیفتاد. باید دانست که بدون پیشینه، عاشق درک نمی‌شود. یکی دیگر از دست‌مایه‌های حسن فتحی برای به دل نشستن عشق شمس به کیمیا، منبر رفتنش و صحبت‌های زیبا و لطیف دربارهٔ مقام زن است؛ ابن عربی می‌گوید:« زن آینهٔ جمال الهی و آینه‌ای است که مرد خود را در آن می‌بیند.» مخاطب ممکن است تا حدی پی به چرایی عشق کیمیا به شمس ببرد زیرا که کیمیا از تعلقات دنیوی بریده شده و به روح شمس عشق می‌ورزد.اما سوال مهم دیگری نیز وجود دارد؛ کیمیا چه چیز دارد که اینگونه شمس را واله و شیدای خود کرده است؟ چه فضیلتی از آن این دخترک است که جهان و آرام شمس را از اون می‌گیرد و او را مجبور به ترک قونیه می‌کند؟ در اولین مواجهه با کیمیا، دختری آرام و کمی بیمار می‌بینیم که بنا بر رسم فیلم‌های ایرانی، سرفه می‌کند پس حتماً می‌میمرد. تا پیش از ازدواج او با شمس و سکانس شب عروسی نیز مخاطب هیچ ارتباطی میان شمس و کیمیا نمی‌بیند، پس چه چیزی سبب به‌هم ریختن شمس می‌شود؟ متأسفانه سکانس خاک‌سپاری کیمیا نیز احساس همدلی را در مخاطب ایجاد نمی‌کند و شاید این ظن را به ذهن بیاورد که استفاده از هانده ارچل تنها و تنها به دلایل گیشه‌ای بوده است. درواقع پرداخت به خاکسپاری کیمیا طولانی و شناخت ما از او کم و کوتاه بود.دیدار و ارتباط شمس و مولاناشمس می‌پرسد:«محمد برتر است یا بایزید بسطامی؟»مولانا می‌گوید:« کم مرتبت‌ترین انبیا از والاترین اولیا برترند.»شمس می‌گوید:« محمد گفت من خدای خود را نشناختم؛ ولی بایزید گفت به خود می‌بالم چون خدای خود را به قدر کفایت شناخته‌ام.»مولانا هم جواب می‌دهد:« وقتی که به اقیانوس معرفت رسیدند، بایزید با خوردن پیاله‌ای سیر شد.»این‌ها دیالوگ‌هایی بود که در دیدار اول شمس و مولانا ردوبدل می‌شود؛ اما این دیدار براساس بسیاری از منابع، این‌چنین نبوده‌ است. ‌شمسی که می‌بایست مولانا را تحت تأثیر خود قرار دهد، پاسخی معقول از مولانا می‌گیرد و برای اینکه معجزه یا کرامت خود را نشان دهد، گردبادی فراهم می‌کند و خود مدهوش می‌شود. در بستر بیماری هم حرف‌هایش را هذیان به شمار می‌آوردند. در دومین دیدار نیز که در مجلس درس مولانا رخ می‌دهد، جز خیس نشدن اوراق دفتر، کرامتی که شاگردان و فرزند مولانا آن را جادوگری به حساب آوردند، شمس حرف دندان‌گیری برای مجاب کردن مولانا نمی‌زند و با اخم و تحکم او را وادار می‌کند که با او به چله بنشیند.در چله‌نشینی نیز که خشم اطرافیان مولانا را برانگیخته است،‌ تنها یک سؤال از مولانا پرسیده می‌شود که:« کیست؟» و تحکم شمس دیده می‌شود که انگار مولانا را به ‌ زور چله‌نشین نگه داشته است. اینکه چه چیزی در این چهل روز می‌گذره توسط مولانا برای اسکندر فاش می‌شود. شمس مولانا را دعوت به صلح می‌کند و از او می‌خواهد ندای صلح‌طلبی را به گوش جهانیان برساند. محبت سبب می‌شود انسان تنها هم‌کیشان خود را دوست نداشته باشد و به تمام جهان عشق بورزد.اما اینکه چه چیزی رخ می‌دهد و چرا مولانا این‌گونه شیفتهٔ شمس می‌شود در مست عشق مشخص نیست و کیفیت رابطهٔ آن‌ها و تأثیر رابطهٔ آن‌ها بر جایگاه مولانا نیز جز با چند کنایه و بدخواهی علما و بزرگان نشان داده نمی‌شود. در کل رابطهٔ شمس و مولانا همان‌گونه که پیش از مست عشق بود، مبهم و پر از سؤال، برای مخاطب عامه است و این فیلم چیزی بر دانش مخاطب نسبت به این دو شخصیت عظیم نمی‌افزاید.سپس فرعیاتشمس و مولانا این علامت سؤال بزرگ در حوزهٔ‌ عرفان و ادب ایرانی، سوژه‌ای بسیار مهم و بسیار دقیق و ظریف برای مطرح شدن در سینما هستند که در مست عشق به عنوان موضوعی فرعی و گذری از آن‌ها استفاده شده  و سبب تباه شدن سوژه شده است. در این فیلم تأثیر شمس بر مولانا را می‌توان تنها، سرگشتگی مولانا به حساب آورد؛ نه خبری از شور و عشق بود نه آن غزلیات تر، نه محبت و نه هم‌بستگی انسان که شمس از آن دم می‌زد. حتی شخصیت تأثیرگذاری مانند حسام‌الدین چلبی نیز در این فیلم فدای شخصیت‌های فرعی شده‌اند و صاحبان مریم، کنیزک مسیحی در این فیلم پررنگ‌ترند تا حسام‌الدین چلبی. مولانا و شمس در این فیلم دست‌مایهٔ یک داستان عاشقانهٔ ترکیه‌ای با حال‌وهوای سریال حریم سلطان می‌شوند؛ البته تأثیر و نظر تهیه‌کنندهٔ ترک و میل سازندهٔ ایرانی به یک داستان عامه‌پسند را می‌توان به‌خوبی دید.به نظر می‌رسد علی‌رغم تلاش‌های بسیار فرهاد توحیدی و حسن فتحی در مقام نویسنده، با فیلمی پاره‌پاره و ناقص طرفیم. نقصانی که از جانب فیلم‌نامه فیلم را تهدید می‌کند. توحیدی با روایت غیرخطی و فلش‌بک‌ها و فلش فورورادهای سرسام آور سعی می‌کند ضعف‌های فیلم‌نامه را بپوشاند ولی ناموفق است. ضعف انسجام فیلم‌نامه حتی به بازیگران هم سرایت می‌کند و حتی شهاب حسینی نیز بازی مصنوعی و غیرطبیعی از خود نشان می‌دهد. نامنسجم بودن فیلم‌نامه باعث می‌شود که فیلمی با زمان یک ساعت و چهل‌وپنج دقیقه، نقطهٔ اوجی نداشته باشد و در نیمهٔ دوم فیلم شاهد باز شدن داستان عاشقانه‌ای باشیم.شاید بهتر می‌بود این موضوع که موضوعی بسیار حساس و نیازمند شناخت بیشتر نویسندگان از شخصیت‌هایی چون مولانا و شمس است در قالب سینمایی به نمایش درنمی‌آمد و تبدیل به سریال می‌شد تا مجالی برای مطرح شدن شمس و مولانا در کنار داستان‌های ساختگی هم باشد. این اثر از موضوعاتی مانند عشق به خلق، پیام خدا که عشق است، دوری از عادات، ریشهٔ تمام جنگ‌ها که ترس است، محبت و دیگر مفاهیم عمیق درواقع گذر کرده و به هیچ‌کدام به درستی نپرداخته؛ البته نمی‌توان این را به گردن مدیوم سینما و زمان محدود انداخت که شناخت نسبتاً ناقص نویسندگان و سازندگان نسب به این مفاهیم هم به این ضعف دامن زده است.در کل مست عشق، فیلمی نیست که در حافظهٔ جمعی ایران ماندگار شود و فیلمی نیست که بتوان به لحاظ تاریخی به آن تکیه کرد ولی بودنش در زمرهٔ آثار تاریخی سینمای ایران کم‌نظیر است و دیدنش خالی از لطف نیست.</description>
                <category>سیده فاطمه موسوی مَنِش</category>
                <author>سیده فاطمه موسوی مَنِش</author>
                <pubDate>Sat, 17 Aug 2024 16:21:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدایا اونجایی؟ منم مارگارت!</title>
                <link>https://virgool.io/@sinfe/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%86%D9%85-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AA-euihdvtb3dsx</link>
                <description>در سال ۲۰۲۳ فیلم‌هایی دیدم که خیلی‌هایشان در آکادمی‌ها و جشنواره‌ها اصلاً دیده نشدند؛ البته میزان و معیار برای دیدن و خوب بودن فیلم‌ نباید جایزه باشد. یکی از این فیلم‌ها Are You There God? Its Me, Margaret بود. در سال‌های اخیر فیلم‌های نوجوانانهٔ خوبی ساخته نشده است و در در دههٔ نود میلادی نیز فیلم‌های نوجوانانه یا اصطلاحاً تینجیری معمولاً در ژانر عاشقانه یا کمدی گنجانده می‌شدند و خبری از درام‌های مربوط به نوجوان نبود. مشکلات نوجوانان در فیلم‌های کمی نشان داده می‌شد و مسائلشان به روابط عاشقانه و قهرودعواهای بچگانه تقلیل یافته بود. البته فیلم‌هایی دربارهٔ اعتیاد نوجوانان ساخته شده یا دربارهٔ عمل خودکشی در این بازهٔ سنی، سریال خوبِ سیزده دلیل برای اینکه... هست. اما مشکلات دختران نوجوان، تغییرات خُلقی و خَلقی آنان حداقل در فیلم‌هایی که من دیده‌ام و مطرح‌اند، موضوع نبوده‌اند.قبل از اینکه مطلب را بخوانید، بدانید که ممکن است بخش یا بخش‌هایی از فیلم لو برود. دربارهٔ پایان فیلم قرار نیست چیزی بنویسم و از تمام جنبه‌ها چیزی نمی‌گویم. اگر بخواهم در یک جمله این فیلم را توصیف کنم، بهتر است بدانید این فیلم داستان خاصی درواقع ندارد. این فیلم در اصل شخصیت‌محور است و ما با مارگارت دختر نوجوانی که تک‌فرزند است و در آمریکای دههٔ هفتاد میلادی زندگی می‌کند، همراه می‌شویم و تجربیات و دغدغه‌های او را می‌بینیم. بدن‌ها باید تغییر کنند؛ اما به وقتش!در کتاب روانشناسی دوران دبیرستان می‌خواندیم زمان بلوغ بر روابط نوجوانان تاثیر می‌گذارد. برای مثال پسری که دیرتر از همسالانش بالغ می‌شود، از گروه هم‌سالان رانده می‌شود. رانده شدن معانی زیادی دارد و در این مورد به معنای دور افتادن، نداشتن حرف مشترک با همسالان یا خجالت کشیدن و احساس تحقیر است. در این قضیه دخترها متفاوت‌اند. دختران اگر زودتر از همسالان، یا درست‌تر بگویم خیلی زودتر از همسالانشان بالغ شوند دیگر آن جنب‌وجوش کودکانه را نخواهند داشت و چه بخواهند یا نخواهند از گروه‌های دوستی فاصله می‌گیرند. درک درستی از این قضیه ندارم ولی می‌دانم وقتی چیزی سر وقتش اتفاق نیفتد فاجعه به بار می‌آورد، چه زود باشد چه دیر. در این فیلم یکی از شخصیت‌ها، همکلاسی مارگارت، دختری بود که نسبت به سایرین قد بلندی داشت و اصطلاحاً بالغ بود. همین موضوع باعث گوشه‌گیری آن دختر و دور افتادن او از جمع همکلاسی‌هایش شده بود. حتماً ما هم تجربهٔ اینچنینی، یعنی داشتن همکلاسی یا همکلاسی‌هایی که به دلیل شرایط جسمی‌شان، که البته چیزی غیرطبیعی هم نیست، مورد بی‌مهری سایرین قرار گرفته‌اند را داشته‌ایم.یکی از موضوعاتی که در این فیلم به آن پرداخته شده بود، تلاش حلقهٔ دوستان مارگارت برای بالغ شدن بود. انجام ورزش برای تغییر فرم بدن و تخمین زدن زمان اولین عادت ماهانه، پوشیدن لباس زیر زنانه، میل به ارتباط با جنس مخالف و کنجکاوی دربارهٔ بدن مردانه از رفتارهایی بود که این نوجوانان انجام می‌دادند. در این فیلم این رفتارها به‌خوبی و حتی نوستالژیک تصویر شده بود. به شکلی صمیمی این دغدغه‌ها نمایش داده می‌شوند که هر نوجوانی می‌تواند خود را جای شخصیت اصلی فیلم، مارگارت، بگذارد. این فیلم به ما نوجوان‌های دیروز هم نشان می‌دهد که ما آنقدرها هم که فکر می‌کردیم، فریک و عجیب‌غریب نبودیم. تمام آن تغییرات طبیعی بودند و ما بدون آگاهی و بدون آموزش رها شده بودیم.یکی از قسمت‌های طلایی فیلم به نظر من، سکانسی است که مربیان، دخترها را جمع می‌کنند و برایشان یک فیلم آموزشی پخش می‌کنند. دربارهٔ بدنشان و تحولی که قرار است تجربه کنند، عادت ماهانه را درست و تغییرات بدن را واضح و کاملاً علمی برای آن‌ها شرح می‌دهند. همهٔ این‌ها در دههٔ هفتاد یعنی پنجاه‌وچهار سال پیش اتفاق افتاده است.همه چیز عادی است تا وقتی که یکی از دوستان نزدیک مارگارت پریود می‌شود. شنیدن تجربهٔ پریود شدن  از زبان آن‌ها که ظاهراً زودتر از بقیه بزرگ شده‌اند و اینکه چه حالات روحی را تجربه‌ می‌کنند برای دختران نوجوان همیشه جذاب است. حتماً شما هم اگر دخترید این اطلاعات را از زبان همکلاسی‌هایتان شنیده‌اید یا خودتان برایشان تعریف کرده‌اید. موضوع مهم دیگری که در این فیلم به تصویر کشیده شده است، رفتار مادر مارگارت است. ریچل مک‌آدامز که تا دیدن این فیلم او را به عنوان ستارهٔ فیلم‌های عاشقانه می‌شناختم در این فیلم نقش متفاوتی داشت، البته که همچنان در نقش زنی آرام با لبخندی همیشگی و نگاهی همیشگی بود ولی حداقل به نظر من نقش متفاوتی را ایفا کرد.در این فیلم مادر مارگارت زنی منطقی و هنرمند بود که عاشقانه همسر و فرزندش را دوست داشت. همچنین ارتباط بسیار موثری با دخترش برقرار می‌کرد. برای مثال وقتی مارگارت نگران این بود که ممکن است خیلی دیر پریود شود به او اطمینان می‌داد که سر وقتش همه چیز اتفاق می‌افتد یا رفتار دوستانه و حمایت‌گرش در رابطه با خرید لباس زیر برای مارگارت. البته شاید تا حدی رابطهٔ دوستانهٔ مادر و دختر در این فیلم غلو شده هم بود. وجود مادری تا این حد مدرن و روشن‌فکر، همراه و حمایت‌گر آن هم پنجاه سال پیش در دنیای واقعی شاید بعید باشد. البته این را هم باید دانست که این فیلم اقتباسی از کتابی با همین نام است و نویسنده احتمالاً تجربیات شخصی خودش را نوشته باشد. این فیلم حرف تازه‌ای برای مادرانِ دخترانِ نوجوان دارد. اینکه رفتار درست با دختر نوجوان چگونه باید باشد. مراقب آن‌ها باشید اما به آن‌ها فضا و حریم شخصی هم بدهید. اگر نگرانند، اگر می‌ترسند و اگر با احساساتی روبه‌رو می‌شوند که قبلاً برایشان ناشناخته بود و حالا که دارند بزرگ می‌شوند، شما باید برای آن‌ها حمایت‌گر باشید و این تصویر مادری بود که در این فیلم دیدیم.فضای فیلم گرم و حتماً برای بینندهٔ امریکایی نوستالژیک است. اما غیر از آن، رفتار بالغانهٔ افراد بزرگسال در فیلم، نشان دادن مسائل نوجوانان که ممکن است خیلی‌ها فکر کنند پیش‌پاافتاده است در صورتی که اصلاً اینگونه نیست، مسائل تربیتی و خیلی موارد دیگر که در فیلم هست و در یادداشت من نیست باعث می‌شود که به نظرم این فیلم، فیلم مهمی باشد و دیدنش را به مادران، پدران، دختران و حتی پسران توصیه کنم.چیزی که در این فیلم دیدم و برایم مهم بود، دغدغهٔ بهداشت دختران در مدارس است. دختران نوجوان ایران نیز مستحق دریافت چنین آموزش‌هایی‌اند. از ما که گذشت اما امیدوارم نسل آینده، آموزش‌دیده به جامعه وارد شود. </description>
                <category>سیده فاطمه موسوی مَنِش</category>
                <author>سیده فاطمه موسوی مَنِش</author>
                <pubDate>Sun, 05 May 2024 18:21:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای لوگوی پادکست گوشواره چه کردیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/gooshvarecast/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%84%D9%88%DA%AF%D9%88%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%DA%AF%D9%88%D8%B4%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%85-pxze58pcrx3p</link>
                <description>وقتی قرار شد گوشواره را تولید کنیم، از همان روزهای اول دربارهٔ لوگو و هویت بصری کار از همدیگر می‌پرسیدیم. به‌جز معصومه، هیچ‌کداممان تجربهٔ اینچنینی که قرار باشد برای کاری لوگویی زده شود را نداشتیم. آینده مقداری نامعلوم بود، از وضعیت پیشِ رو بی‌خبر بودیم و نمی‌خواستیم برای لوگو بیش از اندازه هزینه کنیم. با پرس‌وجو از دوستانی که دستشان در کار بود، چند نفری را محک زدیم.اولین کار مشورت بود. یک جدول داشتیم که شامل سوالاتی بود که با پاسخ به آن سوالات، هم می‌شد به جمع‌بندی رسید و هم اینکه دقیقاً چه چیزی در ذهن هرکداممان است. از طرفی طراح هم می‌فهمید که ما چه چیزی می‌خواهیم. همان‌طور که ممکن است بدانید، لوگوها انواع مختلفی دارند و با توجه به نام برند ما، گوشواره، لوگوتایپ بهترین انتخاب برای لوگو بود. هرکداممان جداگانه خواسته‌هایمان را در آن جدول نوشتیم و تجمیع کردیم. آن‌ها را در یک صفحه نوشتیم و فرستادیم برای اولین طراح.اتود اولراستش من از اتودهای اولیه خوشم آمد. به نظرم بانمک و کمی کودکانه به نظر می‌رسید. طراح پیشنهاد کرد به جای حرف الف، یک بذر کوچک یا میکروفون گذاشته شود.(تصویر بالا) برای بچه‌ها فرستادم. بعضی‌ها خوششان آمد و بعضی‌ نه. در پایان به این نتیجه رسیدیم که این لوگو مناسب گوشواره نیست و گوشواره به لوگویی حرفه‌ای‌تر نیاز دارد. در کنار اینکه این طراحی چشممان را نگرفته بود، به نسبت خود کار و نوع ارائهٔ آن، هزینهٔ نسبتاً زیادی برای ما داشت. این کار و هزینه‌ای که طراح برایش در نظر گرفته بود، باهم همخوانی نداشتند. طرح نهایی اتود دوم که رد شدچند روزی سردرگم بودیم و نمی‌دانستیم به چه کسی کار را بسپریم که تهیه‌کننده یک نفر را پیدا کرد. طراح اتفاقاً از برند ما و از کارمان خیلی خوشش آمده بود. باز هم همان فایل را فرستادیم برای طراح و منتظر نشستیم. این را بگویم که من معمولاً در هر گروهی که باشم، از تمام ایده‌ها حتی ایده‌های بد هم استقبال می‌کنم، یعنی معتقدم معمولاً با برون‌ریزی افکار و از دل چرت‌وپرت‌ها(: ایده‌های طلایی و خوب به دنیا می‌آید. با این دیدگاه نسبت به کارها یا ایده‌های نه‌چندان خوب، بدبین نیستم. امااتود دوماتود دوم که به دستم رسید حتی برای بچه‌ها نفرستادم. (تصویر بالا). نمی‌دانم شاید از خجالت بود از بس بد بود یا هر چیز دیگر ولی می‌دانستم این هم نیست. این لوگویی نیست که ما دنبالش هستیم. ما به دنبال این بودیم که گوشواره نشان داده شود ولی باز هم با ایدهٔ تکراری میکروفون روبه‌رو شدیم. یا نوشته شدن کلمهٔ گوشواره با فونت‌های تکراری و رنگ‌های بی‌ربط. دربارهٔ چهره‌های زنان هم بهتر است سکوت کنم. بعد از دیدن این اتود فکر کردم فراموش کرده‌ام فایل بریف را برای طراح بفرستم از بس که دور از انتظارات ما بود. اتود دوم هم در سکوت خبری رد شد.بعد از این تجربه‌ها به این نتیجه رسیدیم که «هر چی پول بدی، آش می‌خوری». قرار شد با یکی از طراحانی که کم گران نبود، صحبت کنیم. این بار هم فایل را فرستادیم و منتظر ماندیم. چند روز بعد یک فایل شسته‌رفته تحویل گرفتیم. پرزنت کار همان اول چشممان را گرفت. در فایلی که برایمان ارسال شده بود، چهار اتود بود که با همفکری، اولین را انتخاب کردیم و همان شد لوگوی گوشواره.لوگویی که انتخاب کردیمعلاوه‌بر لوگو، طراح برای ما پوستر و پلت رنگ هم طراحی کرد. در روند طراحی لوگو و رفت و برگشت‌هایی که با طراح داشتیم یک موضوع برای من جالب بود. در پستی که طراح دربارهٔ گوشواره و طراحی لوگو منتشر کرده بود، به این نکته اشاره کرد که بریف لوگو شفاف و راهگشا بود. حالا ما در این بریف یا فایل به چه چیز اشاره کردیم؟ اسم پادکست، موضوعی که قرار است دربارهٔ آن صحبت کنیم(مسائل زنان)،محل و پلتفرمی که گوشواره قرار است در آنجا فعالیت کند(پلتفرم‌های پخش پادکست و شبکه‌های اجتماعی مثل توییتر و اینستاگرام)، می‌خواستیم لوگوی گوشواره ویترین کار ما باشد و مخاطب بدون نیاز به توضیح اضافه گوشواره را بشناسد، خوانابودن، غیرکلیشه‌ای بودن و مربوط بودن لوگو و حوزهٔ کاری ما از ویژگی‌های مهمی بود که از لوگو انتظار داشتیم. ما در این بریف حتی به رقبای خودمان یا بهتر بگویم پادکست‌هایی با ویژگی‌های ساختاری یا موضوع مشابه هم اشاره کردیم. در کنار آن از اهداف کار و ویژگی‌های پادکست هم صحبت کردیم اینکه قرار است خود پادکست چه لحنی داشته باشد و چگونه صحبت کند، به چه چیزی برسد و نیاز مخاطب ما چیست و چه انتظاری از ما دارد. در پایان این بریف، رنگ‌های پیشنهادی خودمان را هم نوشتیم که اگر طراح به آن‌ها خیلی توجه می‌کرد لوگویمان باید رنگین‌کمانی می‌شد.پوستر هر قسمت که براساس پلت تغییر می‌کندکار طراح برگرفته از یک گوشواره بود، چون همانطور که در بریف اشاره کرده بودیم، دلمان می‌خواست، خود گوشواره هم به شکل گوشواره باشد که لوگوی نهایی این نکته را پوشش می‌داد. در کنار این طرح و پلت رنگی، تیم طراحی برای ما پوستر هم تهیه کرد که دو نمونهٔ آن را فعلاً برای فصل اول گوشواره استفاده کرده‌ایم.باز هم دربارهٔ گوشواره، قسمت‌های مختلفش و بخش‌های فنی تولید بیشتر می‌نویسم. گوشواره را می‌توانید از طریق کانال تلگرام، بله و در کست باکس بشنوید که البته کست‌باکس از همه بهتر است.</description>
                <category>سیده فاطمه موسوی مَنِش</category>
                <author>سیده فاطمه موسوی مَنِش</author>
                <pubDate>Tue, 23 Apr 2024 18:00:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پادکست گوشواره و من</title>
                <link>https://virgool.io/gooshvarecast/%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%DA%AF%D9%88%D8%B4%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%88-%D9%85%D9%86-glc7eqkee5hb</link>
                <description>من عاشق رادیو هستم و فکر می‌کنم بهترین بستر رسانه‌ای است. زمزمه‌ کردن در گوش دیگران بدون اینکه تو را دیده باشند خودش یک نوع جادوگری به حساب می‌آید. رادیو را که کنار گذاشتم، شروع کردم به گوش کردن سخنرانی‌ها. آن زمان که نوجوان بودم آدم‌های معروف یا آخوندهای معروف که در جایی سخنرانی می‌کردند، یا روی منبری می‌رفتند، صدایشان را ضبط می‌کردند و من می‌شنیدم. بعدتر هم که پادکست‌ها آمدند و دیگر عیشم تکمیل شد. شنیدن حرف‌های آدم‌های غیرمعروف که لابه‌لایش از موزیک‌هایی استفاده می‌کردند که هزارسال در رادیو شنیده نمی‌شد، برایم بسیار دلپذیر بود و هنوز هم هست.اینکه یک روزی خودم دست به چنین کاری بزنم و برای خودم یک رسانه یا یک بستر فراهم کنم و با افراد ندیده، درونیاتم را در میان بگذارم اتفاقی بعید بود. درست‌تر بگویم، تقریباً هرگز به آن فکر نمی‌کردم. اما وقتی به سرم زد که گوشواره را راه بیندازیم، فهمیدم این ایده، این راه و این کار را همیشه دوست داشته‌ام و شاید ترس مانعم شده بود که خودم به‌تنهایی آن را انجام بدهم. روزی که فیروزه ما را دعوت کرد، فکر کردم خوب است به بچه‌ها بگویم که با هم کاری کنیم. تقریباً همه‌مان از محل کار قبلی پراکنده شده بودیم. بعضی‌ها مثل من جای دیگر مشغول شدند و بعضی‌ها خیلی پاره‌وقت یا پروژه‌ای می‌رفتند همان‌جای قبلی. کمتر همدیگر را می‌دیدیم و فکر می‌کردیم خوب است کاری را با هم شروع کنیم. یک پروژه یا هر چیز دیگر. پادکست تصویب شد و شد آنچه شد.مشکل اول پول بود که نداشتیم. مهدی گفت من تهیه‌کننده می‌شوم. سرش برای این کارها درد می‌کند. البته کارهای دیگری را هم تهیه می‌کند ولی قرار شد در گوشواره فقط نقش کیسهٔ خلیفه را بازی کند. بعد از آن تدوین‌گر نداشتیم. مهدی گفت یکی از بچه‌ها هست. گفتم خوب شد. رفتیم سر ضبط یا در واقع پیش‌ضبط. اپیزود صفر را دور همی ضبط کردیم و دربارهٔ خودمان گفتیم. آن اپیزود منتشر نشد. ولی دادیم به همان آقایی که قرار بود مثلاً تدوین کند که گفت این کار نمی‌شود و سخت است! در جلسات محتوایی‌ای که با بچه‌ها داشتیم، من قپی آمده بودم که بله تلاش می‌کنم تدوین یاد بگیرم و کار را برون‌سپاری نکنیم دیگر. فهمیدم آن قپی، بالاخره دامنم را گرفت. آدیشن را باز کردم و نمی‌دانستم اصلاً کجای جهان ایستاده‌ام. آن زمانی که می‌رفتیم حوزه‌هنری، بچه‌ها معمولاً می‌رفتند کلاس‌های تدوین و انیمیشن ولی من حتی به آن‌ها علاقه نداشتم و حالا قرار بود چیزی را تدوین کنم و بعد خیلی جدی منتشر شود. کمی با آن اپیزود پیش از اپیزود صفر ور رفتم و تمام.اپیزود صفر را هم ضبط کردیم. تدوین شد. منتشر شد و اپیزودهای بعدی و بعدی. حالا که پنج اپیزود+اپیزود صفر منتشر شده است، و پنج اپیزود دیگر هم در لیست انتشار است و یک اپیزود دیگر هم ضبط کردیم و به‌علت‌های آشکار و پنهان منتشرش نکردیم، می‌فهمم چقدر این کار سخت بود و چقدر در نهایت سختی شیرین. نمی‌دانم دوام این کار تا کجاست چون که من نوسفرم. اما فکر نمی‌کنم هیچ‌کاری در دلم جای گوشواره را بگیرد و با هیچ کاری به اندازهٔ گوشواره ذوق کنم.دربارهٔ گوشواره باز هم می‌نویسم. این مقدمه‌ای از کار، آن هم فقط از زاویه‌دید تنها یک نفر بود. از بچه‌ها هم می‌نویسم و بیشتر دربارهٔ پادکست‌سازی صحبت خواهم کرد.</description>
                <category>سیده فاطمه موسوی مَنِش</category>
                <author>سیده فاطمه موسوی مَنِش</author>
                <pubDate>Sun, 03 Mar 2024 09:44:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قهرمان، حواشی و تبعات</title>
                <link>https://virgool.io/@sinfe/%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AD%D9%88%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D9%88-%D8%AA%D8%A8%D8%B9%D8%A7%D8%AA-yh2lghnnogia</link>
                <description>چون صبر ندارم، قهرمان را روز اول اکران دیدم. اما درباره‌اش ننوشتم چون منتظر حواشی جذاب و غیرجذابش بودم. کم‌تجربه‌ام ولی دلم گواهی می‌داد که قرار است باز هم جنجال‌هایی به پا شود. صبرم بی‌فایده نبود. کمی بعد از اکران، مستندسازی مدعی شد که فرهادی فیلمنامه‌اش را از روی دست او نوشته و نماینده‌ای فرهادی را فیلم‌ساز حکومتی قلمداد کرد. فرهادی هم جملهٔ از شما بیزارم را گفت. حقیقتی که همه‌مان می‌دانستیم ولی خودمان را به آن راه زده بودیم. دربارهٔ حواشی نظری دارم؟ خیر! آیا فکر می‌کنم قهرمان نباید به‌عنوان نمایندهٔ ایران در اسکار حاضر باشد؟ فیلم‌های خوبی که ساخته‌اید بیاورید تا نظر بدهم!هنوز بعضی‌ها شک دارند که وقت گرانمایه و پول ارزشمندشان را صرف این فیلم کنند. همین‌جا بگویم که قهرمان فیلم خوب و سرحالی است. بعد هم مگر در این سینمای فقیر چند فیلم خوب و نسبتاً خوب (نه عالی) ساخته می‌شود که برای دیدن فیلمی از فرهادی وسواس به خرج دهیم؟چقدر این قاب قشنگ است.امیر جدیدی! بااستعداد (اظهر من الشمس)، بادقت و توانمند است و این را از تنوع نقش‌ها و تلاش‌هایش در قرارگیری در بهترین حالت خود می‌توان فهمید. قبل از دیدن فیلم از امیر جدیدی انتظار زیادی داشتم. مخصوصاً این‌که بسیاری از بینندگان فرا مرزی نخل طلا را حق او می‌دانستند. همین روزها که این خط را می‌نویسم مجلاتی آن‌سوی دریاها و خشکی‌ها گفته‌اند شاید جدیدی نامزد اسکار هم بشود! خود فرهادی هم در مصاحبه‌ای گفت که اول می‌خواستم از نابازیگر استفاده کنم؛ ولی مرز حماقت و صداقت خیلی باریک است و باید بازیگر انجامش می‌داد که داد! البته انتظار من انگار خیلی خیلی زیاد بود. وقتی رحیم سلطانی را دیدم در دلم به امیر جدید گفتم آفرین! وظیفه‌ات را خوب انجام دادی! اما اجازه دهید ستارهٔ این فیلم را محسن تنابنده بدانم. دیدن او در هیئت مردی آرام بسیار لذت‌بخش بود. تنابنده به کسی دیگر تبدیل شده بود. انگار از زاویه‌ای غریب از او فیلم گرفته و لایه‌ای از شخصیتش را شکافته بودند که اصلاً نمی‌دانستیم و شاید خودش هم نمی‌دانست که وجود دارد! اگر انتظار دارید بگویم بازی بازیگران در فیلم‌ فرهادی خوب است، هم خنده‌دار می‌شود و هم خودم را مسخره کرده‌ام و هم وقت خوانندگان را گرفته‌ام!شخصیت‌پردازی! برای درک شخصیت‌های قصه‌ها و فیلم‌ها معیار ساده‌ای دارم. آیا می‌توانم فردی که پشت سر هم دیالوگ می‌گوید را درک کنم؟ آیا می‌توانم نمونهٔ واقعی این شخص را در زندگی‌ام با تفاوت حداقلی پیدا کنم؟ اگر بله، پس شخصیت‌پردازی به‌جا است و اگر نه که هیچ. آیا شبیه رحیم را ندیده‌ام؟ فرخنده چطور؟ اطراف من که پر از فرخنده است! فرخنده‌ها در سینمای ایران بسیار اندک هستند. زن‌هایی که جا نمی‌زند و رها نمی‌کند. زنان صبور و باوفا و ایرانی.قصهٔ عاشقانه! سال‌هاست که فیلم ایرانی می‌بینم. از نوجوانی که عقلم کمی رشد کرد تا به امروز مخاطب بردبار سینمای ایران هستم. یادم نمی‌آید آخرین داستان و رابطهٔ عاشقانهٔ تروتمیزی که دیده‌ام در چه فیلمی بود. عشق رحیم و فرخنده حالم را خوب کرد؛ حتی جایی خندیدم و جایی غصه‌ام گرفت. دو نفر که واقعاً به‌هم علاقه دارند را خیلی وقت بود روی پردهٔ نقره‌ای ندیده‌ بودم. قید همه چیز را زدن، فدا شدن برای معشوق، رضایت قلبی معشوق را خواستن، هم‌عقیده بودن با او و این دست از مفاهیم را از عشق این‌دو درک کردم! خبری از نگاه‌های سنگین و مصنوعی دو نفر نیست، حرف های درشت و سنگین نمی‌زنند. همدیگر را می‌فهمند و انگار به چیزی از درون هم رسیده‌اند که ما نمی‌توانیم آن را ببینیم ولی حسش می‌کنیم؛ چون از بودن آن‌ها کنار هم لذت می‌بریم.قهرمان ایرانی‌ترین فیلم فرهادی است. شیراز به حالتی زیبا به تصویر درآمده. من شیرازِ قهرمان را بسیار دوست دارم. شهری دوست‌داشتنی که هر دو روی آن را می‌بینیم. روی نازک و نرم و روی کمی سخت و سردش را و اعلام می‌کنم من هردوی این حالت‌ها را دوست داشتم. این فیلم باید در شیراز زیبا ساخته می‌شد و رحیم از پله‌ها بالا می‌رفت و پایین می‌آمد تا حساب کار همان اول فیلم دستمان بیاید.هر فیلمی بدی‌ها و خوبی‌های خودش را دارد. بدی قهرمان هم تکراری بودن فیلمنامه است. فرهادی دچار روزمرگی فیلمنامه یا مکانیکی شدن فیلمنامه شده است. عناصر و اعضای داستان ثابتند و فقط شخصیت‌ها و بازیگرها عوض می‌شوند. فرمولی شدن فیلمنامه حوصلهٔ مخاطب را سر می‌برد و خسته‌اش می‌کند. این را من نمی‌گویم. در سالن به هم‌بیننده‌هایم نگاه می‌کردم. خیلی‌ها به ساعت گوشی‌شان نگاه می‌کردند و متأسفانه خود من هم یک بار این عمل را مرتکب شدم.شعار، خوب یا بد. هنوز نفهمیده‌ام شعار خوب است یا بد یا اصلاً کدام شعار خوب است و کدام شعار بد؟ آیا کسی این را مشخص می‌کند؟ این‌که فیلم شعاری بسازیم از سر ضعف است یا قدرت؟ این جدل تمام نشدنی ست ولی من می گویم اگر فیلم شعاری ساختن بد است پس برای همه بد است! قهرمان مثل اسمش که از شعارها و آرمان‌ها برمی‌آید پر از شعار بود. بعضی‌هایشان آرام و روان بودند و بعضی‌ها کاملاً زبان باز کرده بودند و فریاد می‌کشیدند. فیلم‌های فرهادی همه پرشعارند ولی این یکی توپش پر بود.سارینا! در ذهنم چند کارگردان هست که اگر بازیگری در فیلم آن‌ها خوب بازی نکند یعنی بازیگر بدی است. سارینا فرهادی هم یکی از آن بازیگرها است. بازی ضعیف و ناشیانه‌اش بسیار متعجبم کرد. در مقام یک نابازیگر هم نمرهٔ خوبی نمی‌گیرد متأسفانه.من فرهادی را و سینمایش را دوست می‌دارم و هنوز امیدوارم در آینده، بهتر از جدایی یا دربارهٔ الی را بسازد. به امید آن روز.</description>
                <category>سیده فاطمه موسوی مَنِش</category>
                <author>سیده فاطمه موسوی مَنِش</author>
                <pubDate>Mon, 29 Nov 2021 23:38:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنچه از دانشگاه تک جنسیتی به ما نگفته‌اند</title>
                <link>https://virgool.io/@sinfe/%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AA%DA%A9-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D9%86%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF-ljf0s9swipep</link>
                <description>بله.تصور این است که دانشگاه‌های تک جنسیتی موفق‌ترند. خرخوان‌ها در این دانشگاه‌ها درس می‌خوانند و این طور به نظر می‌رسد فرمول دخترا با دخترا پسرا با پسرا جواب هم می‌دهد. من کجای کارم؟ انتقال دهنده‌ی تجربیاتم از دانشجو بودن در این نوع دانشگاه‌ها بعد از اتمام درسم. نقاط ضعف و اگر ته کار باقی‌مانده‌ای بود، نقاط قوت این مدل دانشگاه را از دید خودم بررسی می‌کنم.سطح آموزشی، in the shallow!زنان علیه زنان، ایده‌ای که برایش جان می‌دهم اما این‌جا با کسی شوخی ندارم. تلاش برای جذب استاد زن آن هم به هر قیمتی منصفانه نیست. استفاده از دانشجویان بورسیه که خودشان از صندلی شاگردی به استادی در رفت و آمدند نتیجه‌ای جز ضعف تدریس و پایین بودن و ماندن سطح آموزشی ندارد. مسئله‌ی دیگر سرباز زدن اساتید آقا از تدریس در دانشگاه‌های دخترانه است. حضرات خود را در جایگاه‌های بالاتری می‌بینند. نگاه از بالا به پایین و آسان گیری شدید اساتید آقا در بعضی دروس انکار نشدنی است. انگار نمی‌خواهند بپذیرند دختران هم مثل سایر جنسیت‌ها، درس خواندنشان مفید است. از طرفی سخت‌گیری‌های بیش از اندازه‌ی اساتید زن به بهانه‌ی کنترل کیفیت آموزشی دقیقا نتیجه‌ی عکس می‌دهد. پرسش‌های کلاسی افراطی، پژوهش‌های بیش از اندازه و تکالیف سنگین را باید در بخش دیگری بررسی کنم.به خاطر یک مشت نمرهنمره مهم است. حداقل در ایران و باز حداقل وقتی در درحال تحصیل هستی. قضاوت‌ها تمام و کمال براساس نمره‌ی شماست. اما شکل افراطی آن را می‌شود در دانشگاه‌های دخترانه یافت. رقابت شدید درسی فکر می‌کنم چیزی بود که همه‌مان از آن فراری بودیم. دست کم افرادی با روان سالم، خودشان را براساس صرفا نمره ارزیابی نمی‌کردند. اما اگر می‌خواهید رقابت دیوانه‌وار درسی را تا سنین ۲۲ یا یک سال بیشتر تا حد مرگ ادامه دهید حتما به این دانشگا‌ه‌ها بیایید. به شکلی که روحیه‌ی رقابت پذیر شما همان طور بیمار گونه رشد می‌کند و در حد یک دانش‌آموز برای نمره‌هایتان جلز و ولز می‌کنید. ممکن است بگویید خب من برام مهم نیست کلا اهل رقابت نیستم و خودمو وارد بازی کثیف نمی‌کنم. باید بگویم کور خوانده‌اید. شما هیچ چاره ای جز چرخ دنده‌ی این سیستم بودن ندارید. همکلاسی های رقابت جویتان ریز نمراتتان را بهتر از خودتان از بر می‌شوند. شاگردهای اول و دوم و سوم اعلام می‌شوند و حتی جایزه می‌گیرند. از همه مهم‌تر چون معمولا دانش‌آموزان درس‌خوان این تیپ دانشگاه‌ها را انتخاب می‌کنند نمره‌تان برای دوستی با شما مهم است و با همان هم قضاوت می‌شوید. روی این دوستی‌ها حساب باز نکنید چون معمولا با کسی رفاقت می‌کنند که چیزی به دانششان بیفزاید.استاد زن، که بود و چه کرد؟اساتید زن را در سطح آموزشی بررسی کردم. باز از جانشان چه می‌خواهم؟ اول. دست اساتید نازنینی را که دوستشان داشتم، دلسوزانه راهنمایی‌م می‌کردند و با دقت تدریس می‌کردند، منضبط و منظم بودند و امتحان‌هایشان شریف و انسانی بود می‌بوسم. معایب استاد زن را کسی که در دانشگاه تک جنسیتی درس خوانده بهتر می‌تواند برشمرد چون استاید زن بیشتری داشته!دوم. استاد زن تا آن جا که من دیده‌ام(با فاکتور گرفتن استثناها) معمولا متکی به کتاب و جزوه و خلاصه است.(لااقل در رشته‌ی من) اگر کم تجربه باشد که واویلاست و کمبود اعتماد به نفس را هم به آن اضافه کن. بحران دیگر استاد زن، اگر جوان باشد، فرزند کوچک داشتن است. وارد این مبحث نمی‌شوم چون خودش یک کتاب می‌طلبد. در بخش سطح آموزشی گفتم اساتید زن با سخت گیری‌هایشان مثل پرسش‌های افراطی، توجه بیش از حد به ساعت ورود به کلاس یا تکالیف سنگین تا حدی می‌خواهند جدی جلوه کنند اما نتیجه برعکس است و این مسیر تند و تیز به سوی دبیرستانی شدن جو دانشگاه جلو می‌رود. با راهکارهای بالا که این افراد برای کنترل کلاس به کار می‌برند نسلی در میان دانشجویان به وجود می‌آید به نام سوگلی. درست است. اساتید با رشد دادن سوگلی ها هر چه بیشتر در تنور رقابت شدید دانشجویان می‌دمند. شرایط شما چطور است؟ به عنوان کسی که هیچ علاقه‌ای به دوستی با انسان‌ها نمره طلب و دردانه‌های اساتید ندارید محکوم به تحملید و کار ساده‌ای نیست.کودکانه و معصومانه. دخترانه و مهربان.فکر کنید در چنین جایی درس می‌خوانید. حلقه را تنگ‌تر کنم. در رشته‌ای هم درس می‌خوانید که طرز تفکر سایر دانشجویان شبیه به شماست و شکاف‌های عمیقی میانتان نیست. دانشگاه همین قدر برایتان سهل و آسان گیر می‌شود. زمانی که کنفرانس می‌دهید و عقایدتان را می‌گویید فقط تایید می‌شوید. کسی با شما مخالفت نمی‌کند و در نتیجه بحثی هم با کسی ندارید. چالشی بر سر راهتان نیست. فضای جدیدی را تجربه نمی‌کنید. بزرگسالانی هستید که درس‌های سخت سخت را در جایی مدرسه مآب می‌خوانید. خلاصه که نه نمی‌شنوید. ماحصل همه‌ی این‌ها چیست؟ دنیای بیرون آن قدر گل و بلبل نیست. در نتیجه با یک لیسانس و ضعف اعتماد به نفس و کناره گیری شدید به زندگیتان ادامه می‌دهید تا زمانی که به خودتان تکانی بدهید.تیتری خواندم از مطلبی در نکوهش دانشگاه جنسیتی با عنوان&quot;جداسازی نادرها از سیمین‌ها&quot;افسانه‌ی دانشگاه تک جنسیتیحواسشون شیش دنگ پی درسه. درست حسابی درس می‌خونن. دیگه سرشون گرم کارای دیگه نیست. دختر/ پسر بازی تو کارشون نیست و افسانه‌های زیبای دیگر که گفته‌اند. اما درست است؟ الله اعلم. درباره‌ی فلسفه‌ی ایجاد این دانشگاه‌ها خیلی شنیده‌ایم اما این رویکرد بازدارنده است؟ ایجاد دانشگاه‌های تک جنسیتی و قرار دادنشان در بدترین شرایط و توجه نکردن به هیچ یک از استانداردها قطعا پاسخگوی سیاست‌ها نیست. می‌گویید کدام دانشگاه استاندارد است که تک جنسیتی ها باشند؟ باید بگویم این جا استاندارد در ذهن من یک دانشگاه درجه دو است در تهران یا درجه یک در شهرستان و مقایسه ی من تک جنسیتی ایران با جهان نیست.تشکل‌های دانشجویی این آرزوی دست نیافتنیاگر به عشق حاشیه‌های دانشگاه می‌خواهی ادامه تحصیل بدهی. اگر سرت درد می‌کند برای فعالیت سیاسی/اجتماعی/ضداجتماعی/بهنجار/نابهنجار/فلان و بیسار لطفا این سمت‌ها نیا. تمرکز این دانشگاه‌ها صرفا بر درس خواندن است و در این راستا هر که را در دانشگاه می‌بینی فعالیت‌های غیر درسی را پست و بی‌ارزش و مایه‌ی اتلاف وقت می‌داند. منظور این است که برای سلیقه‌ی تو هیچ چیزی نیست و فط یک انتخاب داری و آن سخت درس خواندن است. تشکل‌ها ممکن است وجود داشته باشند ولی فعالیتشان بسیار کمرنگ است و برای قسم خوری و حفظ ظاهر تحمل می‌شوند وگرنه مسئولان بدشان نمی‌آید اتاق در اختیار فلان تشکیلات را قفل کنند تا خاک بخورد.شوهر کنم یا نه؟معضل و بحران این دانشگاه‌ها از زبان یکی از مسئولان دانشگاه خودمان. افیون در اینجا شوهر است و فضایی که بعد از ازدواج، متاهل ها به وجود می‌آورند مخصوصا اگر تعدادشان از مجردهای کلاس بیشتر/ مساوی باشد تاج سلطنت بر سرشان است. اما آیا واقعا ازدواج ایراد است؟ آن هم در کشوری اسلامی که تاکید برفرزندآوری شان گوش فلک را پر کرده؟ در دانشگاه تک جنسیتی که آن هم با رویکرد اسلامی تک جنسیتی شده است، آیا ضعف مدیریتی توجیه پذیر است؟ توجه نکردن به وضعیت ارائه‌ی کلاس‌ها، به سختی انداختن مادران دانشجو که با توجه به شرایطشان این دانشگاه‌ها را انتخاب می‌کنند بلکه فکری به حالشان شده باشد اما دریغ از تعبیه‌ی اتاقی کوچک برای نوزادان و شیرخوارگان حتی!و اما نقاط قوت. به عنوان کسی که چهارسال در چنین دانشگاهی درس خوانده‌ام تنها ثمره‌ی این تحصیل را آشنایی با دوستان و اساتید خوب می‌دانم. اما اگر این شرایط را می‌پسندید و دوست دارید(مثل خیلی ‌از دوستانم) این جا و این سبک دانشگاه‌ها بهشت شماست. خوش آمدید.</description>
                <category>سیده فاطمه موسوی مَنِش</category>
                <author>سیده فاطمه موسوی مَنِش</author>
                <pubDate>Sat, 10 Apr 2021 07:48:39 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>