<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رابرت</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sinisterjvd</link>
        <description>یک مهندسِ معلمِ کتابخوانِ علاقه مند به نقاشی،که صبحا کد می زند و شبها برگه تصحیح می کند. البته فعلا درگیر درس و دانشگاهه به هیچی از زندگیش نمی رسه:(</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 03:13:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3352793/avatar/2Hfm3g.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رابرت</title>
            <link>https://virgool.io/@sinisterjvd</link>
        </image>

                    <item>
                <title>معرفی کتاب « روشن تر از رویا »</title>
                <link>https://virgool.io/@sinisterjvd/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-knz1gh0fhgzu</link>
                <description>ابتدا متنی که خود نویسنده به اشتراک گذاشته برای کتاب را با هم دیگر بخونیمروشن تر از رویا یک کتاب نیست.یک زندگی است.روایت زندگی آدم های بی گناه و تنهایی که با سن و سال کم، و در اوج بازی های کودکانه و شاد، از دنیای رنگارنگ کودکی، به دنیای زشت و سیاه جنگ پرتاب می شوند و مجبور به ادامه ی بازی در تنهایی و بی کسی خود هستند.روشن تر از رویا داستان کودکان و نوجوانانی است که فارغ از هر فاصله و بی خیال هر حد و مرز سرزمینی، و فقط به حکم انسانیت، در کشاکش نفس گیر مرگ و زندگی، باهم آشنا شده و عمق دردهای یکدیگر را به عمق جان درک میکنند.خواندن این کتاب ساده و کوتاه را به چه کسانی پیشنهاد می کنیم؟ به تمام کسانی که فارغ از هر سمت و سوی سیاسی و عقیدتی، طالب صلح و دنیایی بدون جنگ هستند.همیشه در بین کتاب هایی که در دسته بندی ادبیات ضد جنگ دسته بندی میشن مثل کارهای همینگوی یا کارهای اشتفان تسوایگ و دیگر نویسنده های اروپایی و لاتین همیشه عنصری دیده میشد که طبعات یک جنگ برای کودکان و نوجوانان بسیار کمرنگ دیده شده و تنها ادبیات نقش بازگویی این قصه ها را بر دوش خود دارد .مثلا وقتی کتاب آفتابگردان های کور را می‌خوانیم که خیلی جایزه هم برده داستان مادری را داریم که فرزند چند ماهه خود را به خاطر زندگی چند روزه خودش که مشخص نیست هم چه موقع قراره کشته بشه رو به دست سرنوشت واگذار می‌کنهاما چرا این مطالب رو گفتم در ابتدای صحبت هایم ، به دلیل اینکه ما در کشور خودمون تقریبا دوازده روزی رو پشت سر گذاشتیم که نمی‌دانستیم دشمن چه برنامه ای دارداین بار این روزها رو از دید کودکان و نوجوانان اگر قرار باشه که ببینیم که حس و حال شون به چه شکلی بود میشه بگیم کتاب روشن تر از رویا میشه پاسخ به این سوال کلیدیکتاب با اینکه در سه فصل و ۳۴ صفحه نگارش شده اما شما را در دل یک قصه ی آشنا می‌بره قصه ای که همگی ما در نوجوانی تجربه اش کردیمحس و حال کتاب وقتی خودش رو نشون میده که با کاراکتر طاها همزادپنداری می‌کنی بعد از ظهر گرم تابستونی میرسی خونه و مادرت یک لیوان شربت حاوی یخ به تو می‌دهد همین قدر ملموسخلاصه اگر معرفی بیشتری خواستید کافیه همین اسم کتاب را داخل بهخوان سرچ کنیدامیدوارم امثال این نویسنده برایمان هر چه بیشتر و بیشتر بنویسند .</description>
                <category>رابرت</category>
                <author>رابرت</author>
                <pubDate>Fri, 04 Jul 2025 20:38:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراتر از متن و کتاب ، ** رمان  دفتر بزرگ**</title>
                <link>https://virgool.io/@sinisterjvd/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AA%D9%86-%D9%88-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-ugi1pkutizhj</link>
                <description>کریستوف خیره به دشت و بیابون صحرا در فکر برهم زدن آرامش مخاطب در سالهای بعد حضور خودش در آرامگاه شعرااز همان ابتدای کتاب، نویسنده با زبانی فاخر و در عین حال روان، پرده از رازها برمی‌دارد. داستان «دفتر بزرگ» مانند پازل پیچیده‌ای است که هر قطعه آن با دقت و نفیس به هم گره خورده؛ قطعات کوچک و جزئی، تصویر بزرگ‌تری را به نمایش می‌گذارند. این سبک روایتی نه تنها باعث ایجاد حس کنجکاوی عمیق در خواننده می‌شود بلکه هر مرحله از داستان، یک قدم به درون پیچیدگی‌های عاطفی و فکری ما می‌برد. نویسنده توانسته است به بهترین شکل ممکن با استفاده از استعاره‌ها و تصاویر زبانی، فضایی رازآلود و در عین حال دلنشین بسازد که خواننده را به عنوان یک مسافر در دل دنیایی متفاوت می‌برد.اینکه جلوه‌ای از زنجیره پیش‌بینی‌های رایج به چشم بخورد، داستان موجبات تعجب و حیرت را فراهم می‌کند. هرگاه فکر می‌کنید که از نتیجه‌ای احاطه شده‌اید، نویسنده با مهارتی بی‌نظیر شما را با پیچشی دیگر می‌زند. این تعویض‌های ناگهانی در مسیر داستان، نه تنها حس هیجان و اضطراب را در خواننده زنده نگه می‌دارد، بلکه به عمق شخصیت‌ها و دنیای درونی آن‌ها نوری تازه می‌بخشد. در هر صفحه، احساس می‌کنید که زندگی، مانند همین داستان، پر از ناشناخته‌ها و لحظات غیرمنتظره‌ای است که ارزش کشف دارند.یکی دیگر از نقاط قوت «دفتر بزرگ» شخصیت‌های پیچیده و چند بعدی آن هستند. هر یک از شخصیت‌های کتاب، با تمام تناقض‌ها و ضعف‌های خود، تصویری واقعی و انسانی را ترسیم می‌کنند. این شخصیت‌ها، نه تنها در مواجهه با چالش‌های بیرونی، بلکه در دنیای درونی و عاطفی‌شان نیز دچار تحول و تغییر می‌شوند. نویسنده با نگاهی دقیق به روان انسان، توانسته است عمق عواطف و احساسات پنهان در پس هر لبخند و اشکی را به تصویر بکشد. از طریق داستان‌های کوچک و جزئیات زندگی‌شان، احساس می‌کنید که شاید هر یک از ما در سایه‌های این شخصیت‌ها نهفته باشد؛ ما نیز دارای زوایای تاریک و روشن خود هستیم که در میان دفترچه‌های خاطرات زندگی‌مان نوشته شده‌اند.به اعتقاد بسیاری از خوانندگان ادبیات معاصر، ساختار روایت در «دفتر بزرگ» یکی از نوآوری‌های واقعی این اثر است. نویسنده با استفاده از فرمت‌های مختلف نوشتاری، از جمله یادداشت‌های شخصی، نامه‌ها و حتی خاطرات پراکنده، داستان را به شکلی چندلایه و چندوجهی ارائه می‌دهد. این شیوه نگارش، نه تنها به خواننده اجازه می‌دهد که از زوایای متفاوت به روایت نگاه کند، بلکه ما را به تأمل در مورد زمان، حافظه و اهمیت هر لحظه زندگی وا می‌دارد. قلمی که به نظر می‌رسد اسرار را از زیر پوسته‌های روزمرگی بیرون می‌کشد، ما را تحت تأثیر قرار می‌دهد و دعوت می‌کند تا دوباره به دنیای خود بازنگری کنیم.«دفتر بزرگ» تنها یک داستان برای سرگرمی نیست؛ بلکه سرشار از پیام‌هایی است که در لایه‌های عمیق تجربه انسانی و فلسفه زندگی تنیده شده‌اند. هر بار که بر روی سطری از این کتاب تأمل می‌کنید، برهم‌کنش میان عشق، درد، امید و ناامیدی را در زندگی می‌بینید. پیام‌های این کتاب، از جمله ارزش زمان، فناپذیری لحظه و اهمیت ثبت خاطرات، بر زندگی ما تأثیر عمیقی دارند. نویسنده در فضای داستانی این اثر، هماهنگی بین گذشته، حال و آینده را نشان می‌دهد؛ ارتباطی که شاید به ندرت در آثار دیگر به این شیوه مورد بررسی قرار گیرد.خواندن این کتاب، تجربه‌ای فراتر از صرف مطالعه یک داستان است. در جهانی که اغلب عجله، پیش‌بینی‌پذیری و تکرار عناصری عمومی در ادبیات معاصر جریان دارد، «دفتر بزرگ» به ما یادآوری می‌کند که داستان واقعی، داستان زندگی است؛ داستانی که در آن هر پیچ و خمی، هر اتفاق غیرمنتظره و هر آه و آه جانبه، نقشی اساسی در ساختن تصویر کامل زندگی ایفا می‌کند. اگر به دنبال آثاری هستید که نه تنها ذهن شما را به چالش بکشند، بلکه روح شما را نیز نوازش دهند، این کتاب بهترین انتخاب است.از سویی دیگر، روایت شیوا و جذاب کتاب باعث می‌شود تا خواننده با تمام وجود در داستان غرق شود. در هر صفحه و هر خط، حس زندگی و نفس زندگی جاری است؛ نوشتاری که میان نوایی لطیف و قطعاتی از درد و شادی، تصویری زنده و واقعی از دنیای درونی انسان‌ها ارائه می‌دهد. این کتاب به گونه‌ای نگاشته شده که حتی پس از پایان داستان، ردپایی از آن در ذهن و قلب خواننده باقی می‌ماند و بارها و بارها به آن بازمی‌گردد.یکی از ویژگی‌های بارز «دفتر بزرگ» قابل توجه بودن تأثیر احساسی آن است. خواننده نه تنها شاهد پیشرفت داستان، بلکه شاهد تحولات درونی شخصیت‌ها و تغییر نگرش‌های آن‌ها نسبت به زندگی می‌شود. در مسیر داستان، سوالات بنیادینی مانند «هدف از زندگی»، «معنای واقعی موفقیت» و «نقش خاطرات در شکل‌گیری فردیت» مطرح می‌شود که باعث می‌شود خواننده تا پایان داستان در جستجوی پاسخ‌های این پرسش‌ها باقی بماند.این تأثیرگذاری به سمت ایجاد یک ارتباط عمیق میان داستان و خواننده سوق داده می‌شود؛ جایی که هر کلمه، هر جمله با بار احساسی و فکری همراه شده است. ممکن است پس از گذراندن هر بخش، احساس کنید که قطعه‌ای از زندگیتان در آن نوشته شده است؛ چیزی که نمی‌توان به راحتی از ذهن پاک کرد.«دفتر بزرگ» از نظر ساختاری نه تنها داستانی مستقیم ارائه نمی‌دهد بلکه لایه‌های مختلف زمانی و معنوی در آن به نمایش گذاشته می‌شود. نویسنده با استفاده از روایت‌هایی که در یک زمانِ متفاوت رخ داده‌اند، به ما نشان می‌دهد که چگونه خاطرات و تجربیات گذشته، بر شکل‌گیری فردیت و سرنوشت امروز ما تأثیرگذار است. این نوع روایت چندلایه، نه تنها جذابیت داستان را افزایش می‌دهد، بلکه با ایجاد ارتباط بین رویدادهای زمانی متفاوت، خواننده را به بررسی و اندیشیدن در مورد اینکه چطور لحظات به ظاهر گذرا، در نهایت سرنوشت فرد را رقم می‌زنند، دعوت می‌کند.در همین راستا، این کتاب از آن دسته آثاری محسوب می‌شود که به واسطه نگرشی فلسفی، مسیرهای عمیقی از تأمل را پیش روی ما می‌گشایند. بیان مطالبی که به نظر می‌رسد در کنار داستان، به شکل یک مرشد نظری درباره زندگی همراه هستند، یکی از نکات قابل توجه و تأمل‌برانگیز این اثر است.چیکار کردی تو کریستوف که همچنان مغز ها را درگیر خودت کردی؟</description>
                <category>رابرت</category>
                <author>رابرت</author>
                <pubDate>Fri, 14 Mar 2025 01:08:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی سایبرنتیک</title>
                <link>https://virgool.io/@sinisterjvd/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AA%DB%8C%DA%A9-vbezt2m48pat</link>
                <description>خب اگر بخواهیم یک بررسی داشته باشیم باید برگردیم به سالی که جورج اورول کتاب ۱۹۸۴ را نوشت و آینده ای را متصور شد که در اون میشه گفت جامعه به قهقرا کشیده شده و یک محیط پادآرمانشهری و دیستوپیا با نظارت شدید مامورین و از جمله ی برادر بزرگ اداره میشه و افراد زندگی های مرده و کارکرد ماشینی دارند ، اما در همون سال ۱۹۸۴ که۱۳۶۴ تقریبا ما میشهویلیام گیبسون نویسنده ای خلاق میاد و یک مجموعه کتابی رو می نویسه که داخلش آینده را به نوع دیگری نشون میده اون آینده رو از دید ماشین ها و تکنولوژی بالا و ابزارهای پوشیدنی و شهر های پیشرفته ی نور پردازی شده با نئون های صورتی بنفش به تصویر میکشه آینده ای که خیلی از مشاغل از بین رفتن و جایگزین اونها شغل هایی به وجود اومدن که هنوز هم در ذهن ما قفله انسان های تبدیل به ماشین های پیشرفته ای شدن که رسانه اونها رو در بر گرفته عینک های واقعیت مجازی جهان های وابسته تراشه های پیشرفته اعضای بدن ارتقا یافتهمخدر های پیشرفته و سر انجام تمام المان هایی که مردم در تسخیر تکنولوژی قرار می گیرن رو میشه گفت در سبک سایبرپانک به تصویر کشیده ، در ادبیات علمی تخیلی خب نویسندگان قدیمی همیشه رویاهای سفر به ماه و سفر به اعماق آب و ماشین های زمان و ایده های این چنینی داشتندو تقریبا بعد از انقلاب های صنعتی زیر ژانر استیم پانک و عصر بخار وارد ادبیات شد بالن ها و ماشین آلات صنعتی که به شکل مکانیکی و با عنصر بخار ادبیات را در دست گرفته بودند جای خود را به ژانر سایبر پانک دادند.خب اگر بخوایم یک معرفی هم داشته باشیم تا الان که این پست رو می نویسم دو کتاب از این ژانر به ترجمه ی فارسی منتشر شده اند ،( خیلی کمه واقعا اینقدر که رومنتزی و اینا چاپ میشه ها .....)کتاب اول نیورومنسرneuromancer که داستان یک هکری است که قابلیت ها و کارش از اون گرفته شده و در یک ماموریت غیر مجازی شرکت میکنه تا دوباره این قابلیت عای اون برگرده ...کتاب دوم هم برفک یا snowcrash هستش که اون هم راجب به یک هکریست که به عنوان یک پیک موتوری پیتزا به مردم میده و داستان های خودشو داره ...نکته ی قابل توجه اینجاست که داخل نیورومنسر که سال ۱۹۸۴ منتشر شده لغات و توصیفاتی وجود داره که ذهن امروزی ما هنوزم قفله در درک کامل اونها و می بایستی ویلیام گیبسون یک نسخه ی اصلاح شده در این سال برای ما قرار میداد تا لارم نباشه یکسری فناوری هایی که حالا حالا قرار نیست بیاد رو کامل بفهمیم از اون طرف برفک جدیدتر عرضه شده اما کماکان اون دید فنی و مهندسی رو برای فهمیدن نیاز خودش دارهدر پایان خیلی خوب میشد مطالعه ی این سبک از ادبیات علمی تخیلی در یک شکل ساختار یافته ای شکل می گرفت و همه ی افراد علاقه مند و محصل در حوزه ی فناوری ها کامپیوتر و الکترونیک که بیشتر سر و کار دارند از اینها استفاده میکردن#سایبرپانک و #استیم_پانک  #ادبیات_علمی_و_تخیلی #کتابخوانی </description>
                <category>رابرت</category>
                <author>رابرت</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jan 2025 23:22:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یلدا یا شاید فوت در فردا</title>
                <link>https://virgool.io/@sinisterjvd/%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7-%DB%8C%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%81%D9%88%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-dcgrbvb2dkit</link>
                <description>خب میخوام که یک قصه ای رو بگم قصه ای که در یک جهان موازی اتفاق می افته جایی که شخصیت داستان ما شب یلدا رو در یک تراس در ویلای خوش آب و هوا زمانی که دو درجه گاز رو کم نکرده زیر کرسی  ، حرکت ستاره ها را مشاهده می کنه و در کادر دیگر همسرش سینی چای رو میاره و میشینه کنار او و با یکدیگر در حالی که همدیگر را در آغوش گرفته اند انار دون شده می خورن و  حالی از هم می پرسند در دورترین قسمت آسمون تلاقی نگاه همدیگر رو می بینن و این بلند ترین شب سال رو با همدیگر می گذرونند و ادامه ی ماجرا آره خلاصه در همنین حد کفایت می کنه بر میگردم به دنیای واقعی تو خیالات و قصه ها نباید زیاد دخالت کرد من معمولا شب یلدا های سابق و پیشین رو سعی کردم با تمام سختی ها امتحانها حتی کنکور و مشغله های دانشگاه و سرکار و غیره ذلک در کنار فامیل مادری سپری کنم سالیان پیش رنگ و بو داشت مراسم ما همگی دور هم دیگر جمع  می شدیم تا یک شب را در کنار همدیگر سپری کنیم شبی که همیشه پدر بزرگ خدا بیامرزم برای ما دعا می کرد عاقبت به خیر بشیم و نیت می کردیم فال حافظ می گرفتیم همیشه هم حصرت حافظ بر عکس جواب من را به تنهایی میداد همیشه توی اینها از بدو نوجوانی دوست داشتم شب یلدایی همچون اون جهان موازی داشته باشم اما نمی دانم آیا به این خواسته ام می رسم یا نه فقط برای دیدن و حس کردن و عطر لحظات در کنار یار سپری کنمامسال رو نمی دانم شب یلدا آیا دارم یا نه مشخص نیست کی میدونه چی پیش میاد؟خلاصه که زندگی میگذره بد و خوب غلط و درست به نظرم ما اونقدری وقت نداریم که خوش باشیم پس سعی کنیم امسال جوری از شب یلدامون لذت ببریم که شاید سال بعدی به هر دلیلی در کنار عزیزانمون نباشیم و همچنین قدر بزرگترامون رو بدونیم چون با پلک زدنی قراره که از پیش مون برن اومدم متنی بنویسم انگیزش بده بدتر همه باید وقت تراپیست بگیریم 😂امیدوارم خوش باشید.#یلدای دوست داشتنی</description>
                <category>رابرت</category>
                <author>رابرت</author>
                <pubDate>Wed, 18 Dec 2024 00:43:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابی که دوست داشتم هر روز میخواندمش وقتی حافظه ام کامل پاک میشد</title>
                <link>https://virgool.io/@sinisterjvd/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D9%87%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%85%D8%B4-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%D9%87-%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D9%BE%D8%A7%DA%A9-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D8%AF-cchzj12b8tyb</link>
                <description>بی مقدمه اگر بخوام بگم کتاب بیا گم شویم به قلم ادی السید و ترجمه ی خانم طراوتی همون کتابیه که من هر کسی برایم عزیز باشد این کتاب را هدیه می دهم کتاب یک رمان با تم ماجراجویی و سفره کتابی که شخصیت اصلی اون لیلا داستان با یک ماشین به دنبال دیدن شفق قطبی راهی یک سفر دور با چاشنی آشنایی با 4 شخصیت می شود ابتدا ماشین اش خراب می شود و با پسری مکانیک درد و دل می کند پسری که خود را در او دیدم و پی بردم لیلای زندگی من در واقع ندیده نرسیده ام بهش .مکالماتی که بین لیلا و شخصیت های دیگر داستان شکل می گیرد در واقع بسیار جذاب و قابل تامل است .گاهی چیزی که  تو بیش از همه  به آن نیاز داری همان نقطه ای است که است که از آنجا آغاز به حرکت کرده ای و شاید تنها راه برای یافتن چیزی که درجست و جوی آن هستی این است که در مسیر پیش رویت گم شوی !!!!اما حالا نقد حسابی از داستان داشته باشیم .  در حین ملاقات با همه آن افرادی لیلا در طی مسیر اش با آنها تعامل دارد ، به این نکته نیز می رسیم که داستان لیلا آنقدرها هم که به نظر می رسد ساده نیست. تاریکی و غم و اندوهی در پشت پرسونای بی خیال او پنهان شده است، شخصیت لیلا  از گذشته غم انگیزی خبر می دهد که که او سعی دارد با رفتن به این سفر دور و دراز تنهایی از آن خاطرات بد اش رهایی یابد؛ این در واقع یک احساس رنجشی دور و بی پایان است که قراره به سفر معنای بسیار بیشتری دهد. ما همچنین با شخصیت‌های بیشتری آشنا می‌شویم که در فصل‌های پایانی  به او کمک می‌کنند و جاویدانی و شخصیت بیشتری به این داستان می‌افزایند. از آنجایی که ما فقط در انتها می‌توانیم دیدگاه لیلا را ببینیم، من احساس می‌کنم که شخصیت او... دقیقاً توسعه نیافته است، می‌گویم که در طول داستان دیدگاهی که برای مخاطب باقی میذاره کاملا حفظ شده است. به همین دلیل، فکر نمی‌کنم آنطور که  از نظر احساسی و عشق و محبتی که در طول داستان اتفاق می افته تعجب کرده باشم ، اما همچنان احساس می‌کردم که او واقعی است و صدایش قانع‌کننده است. همچنان حس میکردم کاش من نیز در مسیر سفر لیلا می بودم و سوار بر ماشین اش بیخیال همه چیز به سوی دیدن قطب می رفتم شاید با این کار امیدی برای زندگی داشتم شاید از تنهایی حاکم بر زندگی ام رهایی پیدا میکردم شاید و شاید و شاید .......</description>
                <category>رابرت</category>
                <author>رابرت</author>
                <pubDate>Tue, 17 Dec 2024 23:57:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب دریانوردی که از چشم دریا افتاد</title>
                <link>https://virgool.io/@sinisterjvd/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF-dsfzjc4gcdqx</link>
                <description>کاور کتاب نسخه انگلیسیاین کتاب داستان یه پسر نوجوون به اسم نوبورو رو روایت می‌کنه که عضو یه گروه (کالت) عجیب‌غریبه. این گروه دنیای بزرگسال رو توهم‌آمیز، ریاکارانه و احساسی می‌دونه و روشی به اسم عینیت رو پیش می‌گیره و سعی می‌کنه که به یه سبک متفاوت دنیا رو درک کنه. این گروه یه سری رفتارها و کار‌های غیرمعمول و خشن داره، ولی این سرگرمی‌ها وقتی که مادر بیوه نوبورو یه رابطه‌ی عاشقانه با ریوجی رو شروع می‌کنه کم‌کم به مرزهای جنون نزدیک می‌شه.همیشه وقتی اسم نویسندگان ژاپنی به میان کتابخوان ها می آید همگی یک صدا می گویند اوه! باز فلاکت و بدبختی و زجر و مصیبت های مردمان کشور های شرق آسیایی رو باید بخونیم؟به راستی چه دلیلی وجود دارد که نویسنده خوب ژاپنی می بایست حتما دچار تروما و مشکلات روانی شدیدی باشد و خودکشی هم در رزومه کاری خودش داشته باشد ؟ ! 🤔نمونه اش نویسنده ی اعظمشان اوسامو دازای با کتاب نینجن شیککاکو یا زوال بشری به مخاطب فارسی زبانی که ما باشیم به نوعی افسردگی شدیدی را تزریق میکنداما ما با دازای فعلا کاری نداریم می خوایم بریم سراغ یکی دیگهمرحوم یوکیو میشیما این آدم دست دازای رو از پشت بسته ؛دقیقا هم در کتاب دریانوردی که از چشم دریا افتاد که از اسمش مشخصه عملا چه روایتی تو داستان داریماما نه صبر کنید میشیما زرنگ تر از این حرفاستنمیذاره اولش پایانشو حتی حدس بزنی جوری نوشته که درکیر کاراکتر اصلی میشی و مجبور میشی خودت را بذاری جاش .(البته زشته نذارید بعدا که خوندید میفهمید چرا!!!😂)در عین حال که زیر ۲۰۰ صفحه هست و آغازی خوب با این نویسنده است به شدت می تونم به افرادی پیشنهاد بدم که واقعا اون روحیه لطیف و لطافت وجودی خودشون رو داخل مطالعه کنار میگذارند اسپویل ریزی بخوام انجام بدم با فردی طرف هستیم که آزاررسان به گربه هاست .(با ریتم بخوانید: به گوربه ها پیش پیش میکنه ، گوربه ها رو سلاخی میکنه )در نهایت ژاپن مهد تکنولوژی و افسردگی ادبیات پرباری تحویل داده است باشد که رستگار شوند این ملت .Karera ga kami o shinjimasu yō niکاور کتاب ترجمه شده نشر سنگ</description>
                <category>رابرت</category>
                <author>رابرت</author>
                <pubDate>Thu, 03 Oct 2024 17:39:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه لاتاری :نویسنده شرلی جکسون:4</title>
                <link>https://virgool.io/@sinisterjvd/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%84%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%B1%D9%84%DB%8C-%D8%AC%DA%A9%D8%B3%D9%88%D9%864-dopfsivtl4ng</link>
                <description>بخش چهارم و آخر 4️⃣مکث کش‌داری برقرار شد. نفس ھیچ‌کس در نمی‌آمد. تا اینکه آقای سامرز که  ورقه‌اش را بالا نگه داشته بود، گفت &quot;بسیار خوب، بچه ھا.&quot; یک دقیقه ھیچ‌کس  تکان نخورد، بعد ھمه‌ی ورقه‌ھا باز شد. ناگھان ھمه‌ی زن‌ھا ھمزمان به حرف  زدن افتادند. &quot;کیه؟ &quot; &quot;به کی افتاد؟ &quot; &quot;دانبارھا؟ &quot; &quot;واتسن‌ھا؟ &quot; بعد، چند  نفر با ھم گفتند &quot;ھاچینسن. بیل.&quot; &quot;به بیل ھاچینسن افتاد.&quot;خانم دانبار به پسر بزرگش گفت &quot;برو به پدرت بگو.&quot;مردم به دور و بر نگاه کردند که ھاچینسن‌ھا را پیدا کنند. بیل ھاچینسن  آرام ایستاده بود و زل زده بود به ورقه‌ی توی دستش. ناگھان تسی ھاچینسن رو  به آقای سامرز داد زد &quot;شما به ش فرصت ندادین کاغذی را که دلش می‌خواست  ورداره. من دیدم. منصفانه نبود.&quot;خانم دلاکروا صدا زد. &quot;تسی، بچه‌ی خوبی باش.&quot; و خانم گریوز گفت &quot;ھمه ما شانس مساوی داشتیم.&quot;بیل ھاچینسن گفت &quot;تسی، خفه شو.&quot;آقای سامرز گفت: &quot;خب، ھمه گوش کنین. تا این‌جاش سریع پیش رفتیم. حالا  باید کمی بیشتر عجله کنیم که به موقع تموم بشه.&quot; به فھرست بعدی نگاھی  انداخت و گفت &quot;بیل، تو از طرف خانواده‌ی ھاچینسن تو قرعه‌کشی شرکت کردی.  خانوار دیگه‌ای ھم ھست که جزو خانواده‌ی ھاچینسن‌ باشه؟&quot;خانم ھاچینسن داد زد &quot;دان و اِوا ھم ھستن. بذارین اونا ھم شانسشون را امتحان کنن.&quot;آقای سامرز به آرامی گفت &quot;تسی، دخترھا با خانواده‌ی شوھرھاشون تو قرعه‌کشی شرکت می‌کنن. تو ھم مثل ھمه اینو می‌دونی.&quot;تسی گفت &quot;منصفانه نبود.&quot;بیل ھاچینسن با تاسف گفت &quot;گمونم راست میگی، جو. دخترم با خانواده‌ی  شوھرش شرکت می‌کنه که منصفانه ھم ھست. من ھم به جز این بچه‌ھا، خانواده‌ی  دیگه‌ای ندارم.&quot;آقای سامرز توضیح داد که &quot;تا جایی که به خانواده مربوط میشه، قرعه به  اسم تو افتاده. تا جایی ھم که مربوط به خانوار میشه، باز ھم قرعه به اسم تو  افتاده. درسته؟&quot;بیل ھاچینسن گفت &quot;درسته.&quot;آقای سامرز خیلی رسمی پرسید &quot;چند تا بچه داری، بیل؟&quot;بیل ھاچینسن گفت &quot;سه تا. پسر بزرگم بیلی، نانسی و دیو کوچولو. تسی و خودم.&quot;آقای سامرز گفت &quot;بسیار خوب. ھری، ورقه‌ھاشون را پس گرفتی؟&quot;آقای گریوز سر تکان داد و ورقه‌ھا را بالا گرفت.آقای سامرز گفت &quot;مال بیل را ھم بگیر و ھمه را بینداز توی صندوق.&quot;خانم ھاچینسن با صدایی که سعی داشت آرام باشد، گفت &quot;فکر کنم باید از سر  شروع کنیم. دارم به شماھا میگم منصفانه نبود. به‌اش فرصت ندادین انتخاب  کنه‌. ھمه شاھد بودند.&quot;آقای گریوز که ھر پنج ورقه را سوا کرده و انداخته بود توی صندوق، بقیه‌ی  ورقه‌ھا را انداخت زمین، و باد آن‌ھا را برداشت و به ھوا برد‌.خانم ھاچینسن به آن‌ھایی که دور و برش بودند می‌گفت &quot;ھمه‌تون گوش بدین.&quot;آقای سامرز پرسید &quot;حاضری، بیل؟&quot; بیل ھاچینسن نگاه سریعی به زن و بچه‌ھاش انداخت و سر تکان داد.آقای سامرز گفت &quot;یادتون باشه. ورقه‌ھا را بردارین و ھمون‌طور تا شده نگه  دارین تا ھمگی ورقه‌ھاشون رو بردارن. ھری، تو به دیو کوچولو کمک کن.&quot;آقای گریوز دست پسر را گرفت و پسر با اشتیاق ھمراه او رفت تا پای صندوق.آقای سامرز گفت &quot;دیوی، یه ورقه از تو صندوق بردار.&quot; دیوی دستش را کرد  توی صندوق و خندید. آقای سامرز گفت &quot;فقط یه دونه بردار. ھری، تو ورقه را  براش نگه دار.&quot;آقای گریوز دست بچه را گرفت و ورقه‌ی تا شده را از توی مشت بسته‌اش در  آورد و توی دست خودش نگه داشت. دِیو کوچولو کنارش ایستاده بود و ھاج و واج  نگاھش می‌کرد.آقای سامرز گفت &quot;نوبت نانسی‌یه.&quot; نانسی دوازده سالش بود. دوستان  ھم‌مدرسه‌اش نفس‌ھای بلند کشیدند و نانسی که دامنش را تکان می‌داد جلو رفت و  با حرکت ظریفی ورقه‌ای را از توی صندوق برداشت.آقای سامرز گفت &quot;بیلی.&quot; و بیلی با صورت قرمز و پاھای زیادی بزرگش،  ھمان‌طور که داشت ورقه را برمی‌داشت، نزدیک بود صندوق را برگرداند. آقای  سامرز گفت &quot;تسی.&quot; تسی چند لحظه مردد ماند، با بدگمانی نگاھی به دورو بر  انداخت بعد لب‌ھاش را به ھم فشرد و به طرف صندوق رفت، از توی صندوق ورقه‌ای  قاپ زد و گرفت پشت سرش. آقای سامرز گفت &quot;بیل.&quot; بیل ھاچینسن دستش را کرد  توی صندوق، گرداند و آخر سر ورقه را بیرون آورد.جمعیت ساکت بود. دختری زمزمه کرد &quot;امیدوارم نانسی نباشد.&quot; و زمزمه‌اش به گوش ھمه رسید.وارنر پیر با صدای واضحی گفت &quot;دیگه مثل اون وقت‌ھا نیس. دیگه مردم اون‌طور که اون وقت‌ھا بودند نیستند.&quot;آقای سامرز گفت &quot;بسیار خوب. ورقه‌ھا را باز کنید. ھری، تو ورقه‌ی دیو کوچولو را باز کن.&quot;آقای گریوز ورقه را باز کرد و وقتی که آن را بالا گرفت و ھمه توانستند ببینند که سفید است، جمعیت نفس راحتی کشید.نانسی و بیلی ورقه‌هاشان را ھم زمان باز کردند و هر دو گل از گلشان  شکفت. خندیدند و ورقه‌ھا را بالای سرشان گرفتند و رو به جمعیت چرخیدند.  آقای سامرز گفت &quot;تسی.&quot; مکثی برقرار شد و بعد آقای سامرز به بیلھاچینسن نگاه کرد. بیل ورقه‌اش را باز کرد و نشان داد. سفید بود.آقای سامرز گفت &quot;تسی‌یه.&quot; صدای آرامی داشت. &quot;بیل، ورقه‌شو به ما نشون بده.&quot;بیل ھاچینسن به طرف زنش رفت و ورقه را به زور از توی دستش بیرون کشید.  روی ورقه یک نقطه‌ی سیاه بود، نقطه‌ی سیاھی که آقای سامرز شب پیش با  مدادبزرگ دفتر شرکت ذغال سنگ روی ورقه گذاشته بود. بیل ھاچینسن ورقه را  بالا گرفت و جمعیت به جنب و جوش افتاد.آقای سامرز گفت &quot;بسیار خوب، بچه‌ھا. زود تمومش کنیم.&quot;ھر چند تشریفات اولیه‌ی مراسم از یاد رفته بود و صندوق سیاه اصلی از دور  خارج شده بود، اھالی دھکده ھنوز استفاده از سنگ را به یاد داشتند. تل سنگی  که پسرھا پیشتر درست کرده بودند، حاضر و آماده بود. روی زمین ھم سنگ ریخته  بود و ورقه‌هایی که از توی صندوق بیرون آمده بودند و باد می‌بردشان. خانم  دلاکروا سنگی آن‌قدر بزرگ انتخاب کرد که باید دو دستی بر می‌داشت، و رو کرد  به خانم دانبار و گفت &quot;یالا، عجله کن.&quot;خانم دانبار که توی ھر دو دستش چند تا سنگ کوچک بود، نفس‌زنان گفت &quot;نمی تونم بدوم . تو برو جلو تا من خودمو برسونم.&quot;بچه‌ھا ھم سنگ توی دستشان بود و یک نفر چند تا سنگ‌ریزه به دیوی ھاچینسن کوچولو داد.تسی ھاچینسن حالا وسط یک فضای خالی ایستاده بود و جمعیت به طرفش حرکت  می‌کرد. تسی با ناامیدی دست‌ھاش را بلند کرد و گفت &quot;منصفانه نیس.&quot; سنگی به  یک طرف سرش خورد.وارنر پیر داشت می‌گفت &quot;یالا، یالا. ھمه بیان.&quot;استیو آدامز جلوی جمعیت بود و خانم گریوز کنارش. خانم ھاچینسن فریاد کشید &quot;منصفانه نیس. درست نیس.&quot; و آن‌وقت، ھمه ریختند روی سرش.صحنه ی پایانی کتابپارت قبلی</description>
                <category>رابرت</category>
                <author>رابرت</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jul 2024 15:26:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه لاتاری :نویسنده شرلی جکسون:3</title>
                <link>https://virgool.io/@sinisterjvd/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%84%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%B1%D9%84%DB%8C-%D8%AC%DA%A9%D8%B3%D9%88%D9%863-zoigtqjmqtik</link>
                <description>بخش سوم3️⃣خانم ھاچینسن سرک کشید و از میان جمعیت نگاه کرد و شوھر و بچه‌ھاش را  دید که جلو جلوھا ایستاده بودند. به نشانه‌ی خداحافطی، دست به بازوی خانم  دلاکروا زد و از لای جمعیت راھی باز کرد. مردم با خوش‌رویی کنار رفتند و  راه دادند. یکی دو نفر با صدایی که آن قدر بلند بود که به آن طرف جمعیت  برسد، گفتند &quot;ھاچینسن، خانمت داره میاد.&quot; و &quot;بیل، بالاخره پیداش شد.&quot; خانم  ھاچینسن خودش را به شوھرش رساند و آقای سامرز که منتظر مانده بود، با  خوش‌خلقی گفت &quot;فکر کردم مجبوریم بدون تو شروع کنیم، تِسی.&quot; خانم ھاچینسن  گفت &quot;می‌خواستی ظرف‌ھامو نشسته تو ظرف‌شویی ول کنم و بیام، جو؟&quot; توی جمعیت  که بعد از رسیدن خانم ھاچینسن داشتند سر جاھای خودشان می‌ایستادند، صدای  خنده‌ی آرامی پیچید.آقای سامرز با قیافه‌ی جدی گفت &quot;خب، گمونم بھتره دیگه شروع کنیم، زودتر  قالشو بکنیم که بتونیم برگردیم سر کار و زندگیمون. کسی غایب نیست؟&quot; چند نفر  گفتند &quot;دانبار، دانبار، دانبار.&quot; آقای سامرز فھرست اسامی را نگاه کرد .  گفت &quot;کلاید دانبار. درسته. پاش شکسته. کی به جاش تو قرعه‌کشی شرکت می‌کنه؟&quot;زنی گفت &quot;گمونم، من.&quot; و آقای سامرز رو کرد به او کرد و گفت &quot;زن به‌جای شوھرش شرکت می‌کنه. تو پسر بزرگ نداری که این کارو بکنه، جنی؟&quot;با اینکه آقای سامرز و ھمه‌ی اھالی دھکده جواب این سوال را خوب  می‌دانستند، مجری لاتاری وظیفه داشت که این چیزھا را رسما بپرسد. آقای  سامرز با قیافه‌ی مودب منتظر ماند تا خانم دانبار جواب بدھد. خانم دانبار  با تاسف گفت &quot;ھوراس که ھنوز شونزده سالش نشده. گمونم امسال ھم من باید جور  باباھه‌ رو بکشم.&quot; آقای سامرز گفت &quot;باشه.&quot; روی فھرستی که دستش بود یادداشتی  کرد. بعد، پرسید &quot;پسر واتسون امسال شرکت می‌کنه؟&quot;پسر قدبلندی از میان جمعیت دستش را بلند کرد. &quot;اینجام. از طرف خودم و  مادرم شرکت می‌کنم.&quot; با حالتی عصبی چشم‌ھاش را به ھم زد و سرش را زیر  انداخت و صداھایی از میان جمعیت شنیده شد که می‌گفتند &quot;این جک پسر خوبیه.&quot; و  &quot;خوب شد مادرت یه مرد پیدا کرد که به جاش شرکت کنه.&quot; آقای سامرز گفت &quot;خب،  فکر کنم ھمه اومده باشن. وارنر پیر ھم ھستش؟&quot; صدایی گفت &quot;اینجام.&quot; و آقای  سامرز سرش را تکان داد.آقای سامرز سرفه‌ای کرد و نگاھی به فھرست اسامی انداخت و جمعیت ناگھان  ساکت شد. آقای سامرز گفت &quot;ھمه آماده‌ان؟&quot;حالا من اسم‌ھا را می‌خونم – اول  اسم بزرگ ھر خانواده – و مردھا میان و یک ورقه از توی صندوق برمی‌دارن.  ورقه را ھمون‌طور تا شده توی دستتون نگه دارین و به‌ش نگاه نکنین تا ھمه  ورقه‌ھاشون را به نوبت بردارن. روشن شد؟&quot;مردم آن‌قدر این کار را انجام داده بودند که به این راھنمایی‌ھا خوب گوش  نمی‌دادند. بیشترشان ساکت بودند، لب‌ھاشان را می‌خوردند و به دوروبر نگاه  نمی‌کردند. آقای سامرز دستش را بالا برد و گفت &quot;آدامز.&quot; مردی از جمعیت جدا  شد و جلو آمد. آقای سامرز گفت &quot;سلام، استیو.&quot; آقای آدامز گفت &quot;سلام، جو.&quot;  لبخندھای بی‌نمک و عصبی به ھم تحویل دادند. بعد، آقای آدامز دستش را کرد  توی صندوق سیاه و ورقه‌ی تا شده‌ای بیرون کشید. یک گوشه‌اش را محکم گرفت و  برگشت و با عجله رفت سر جای خودش، توی جمعیت، کمی دورتر از خانواده‌اش،ایستاد و به دستش نگاه نکرد.آقای سامرز گفت &quot;آلن... آندرسون... بنتام ...&quot;در ردیف آخر، خانم دلاکروا به خانم گریوز گفت &quot;بین لاتاری‌ھا دیگه انگار ھیچ فاصله‌ای نیست. آخریش انگار ھمین ھفته‌ی پیش بود.&quot;خانم گریوز گفت &quot;خب، زمان زود می‌گذره.&quot;&quot;کلارک... دلاکروا...&quot;خانم دلاکروا گفت &quot;این ھم شوھر من.&quot; شوھرش که داشت می‌رفت جلو، زن نفسش  را توی سبنه حبس کرده بود. آقای سامرز گفت &quot;دانبار.&quot; و خانم دانبار با  قدم‌ھای استوار به طرف صندوق رفت. یکی از زن‌ھا گفت &quot;برو جلو، جنی.&quot; و  دیگری گفت &quot;نیگاش کن. داره میره.&quot;خانم گریوز گفت &quot;حالا نوبت ماست.&quot; و به آقای گریوز نگاه کرد که خودش را  کنار صندوق رساند، جدی و گرفته با آقای سامرز سلام و علیک کرد و یک ورقه از  توی صندوق برداشت. حالا جمعیت پر شده بود از مردھایی که ورقه‌ھای تا شده‌ی  کوچک توی دست‌ھای بزرگشان بود و با حالت عصبی این ور و آن ورشان می‌کردند.  خانم دانبار و دو پسرش کنار ھم ایستاده بودند و خانم دانبار ورقه را به  دست داشت.&quot;ھاربرت... ھاچینسن.&quot;خانم ھاچینسن گفت &quot;یالا، راه بیفت، بیل.&quot; و آن‌ھایی که نزدیک بودند زدند زیر خنده.&quot;جونز.&quot;آقای آدامز به وارنر پیر که پھلوش ایستاده بود گفت &quot;میگن تو اون دھکده‌ی بالایی صحبت‌ھایی ھست که دیگه لاتاری را بذارن کنار.&quot;وارنر پیر غرید. &quot;یک مشت آدم احمق. به حرق جوونا گوش می‌کنن که به ھیچی  رضایت نمی‌دن. ھیج بعید نیست یه روز بگن می‌خوان برن تو غار زندگی کنن،  دیگه ھیچ کس کار نکنه، یه مدتی ھم این‌جوری زندگی کنیم. یه مثل قدیمی ھس که  میگه لاتاری تو ماه ژوئن، فصل ذرت رسیدن. اگه اوضاع ھمین‌جور پیش بره،  طولی نمی‌کشه که مجبور می‌شیم آش علف کوفت کنیم. تا بوده، لاتاری ھم بوده.&quot;  با اوقات تلخی، اضافه کرد &quot;دیدن این جوونک، جو سامرز، که اون‌جا وایساده و  سر به سر ھمه می‌ذاره، خودش به اندازه‌ی کافی بد ھست.&quot;خانم آدامز گفت &quot;بعضی جاھا لاتاری را گذاشته‌اند کنار.&quot;وارنر پیر گفت &quot;یه مشت جوون احمق. این کارھا آخر و عاقبت نداره.&quot;&quot;مارتین.&quot; و بابی مارتین به پدرش نگاه کرد که رفت جلو. &quot;آوردایک... پرسی.&quot;خانم دانبار به پسر بزرگش گفت &quot;کاش عجله کنند. کاش عجله کنند.&quot;پسرش گفت &quot;دیگه چیزی نمونده.&quot;خانم دانبار گفت &quot;خودتو حاضر کن بدوی به بابات بگی.&quot;آقای سامرز اسم خودش را خواند، درست یک قدم جلو رفت و ورقه‌ای از توی صندوق سوا کرد. بعد، صدا زد &quot;وارنر.&quot;وارنر پیر ھمان‌طور که داشت از میان جمعیت می‌گذشت، گفت &quot;ھفتاد و ھفتمین ساله که توی لاتاری شرکت می‌کنم. ھفتاد و ھفتمین بار.&quot;&quot;واتسن.&quot;پسر قد بلند با دستپاچگی از میان جمعیت بیرون آمد. یک نفر گفت &quot;ھول نشو، جک.&quot; و آقای سامرز گفت &quot;عجله نکن، پسرم .&quot;&quot;زانینی.&quot;پارت قبلیپارت بعدی</description>
                <category>رابرت</category>
                <author>رابرت</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jul 2024 15:21:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه لاتاری :نویسنده شرلی جکسون:2</title>
                <link>https://virgool.io/@sinisterjvd/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%84%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%B1%D9%84%DB%8C-%D8%AC%DA%A9%D8%B3%D9%88%D9%862-eo99vjew4uph</link>
                <description>بخش دوم2️⃣لاتاری را آقای سامرز اداره می‌کرد- مثل مراسم رقص‌ھای دسته‌جمعی، مراسم  باشگاه جوانان و برنامه‌ی ھالووین. ھم وقتش را داشت و ھم توانش را تا خودش  را وقف فعالیت‌ھای اجتماعی کند. مردی بود با صورتی گرد و خوش‌مشرب که شرکت  استخراج زغال‌سنگ را اداره می‌کرد و مردم دلشان به حالش می‌سوخت، چون بچه  نداشت و زنش بدعُنُق بود. ھمین که با صندوق چوبی سیاھی که در دست داشت به  میدان رسید، ھمھمه‌ای میان اھالی در گرفت. آقای سامرز دستی تکان داد و گفت:  &quot;بچه‌ھا، امروز کمی دیر شد.&quot; آقای گریورز –رئیس پست‌خانه- که به دنبالش  می‌آمد، میز سه‌پایه‌ای در دست داشت. سه‌پایه را گذاشتند وسط میدان و آقای  سامرز صندوق سیاه را روی آن گذاشت. اھالی دھکده دورتر ایستاده بودند و بین  آن‌ھا و سه‌پایه فاصله افتاده بود. وقتی که آقای سامرز گفت: &quot;کی میاد به من  کمک کنه؟&quot;  مردم چند لحظه مردّد ماندند. بعد، دونفر از مردھا، آقای مارتین  و پسر بزرگش باکستِر، جلو آمدند تا صندوق را روی سه‌پایه نگه دارند و آقای  سامرز ورقه‌ھای توی صندوق را به ھم بزند.لوازم اصلی برگزاریِ مراسم لاتاری خیلی وقت پیش از میان رفته بود، اما  صندوق سیاھی که حالا روی سه پایه بود، حتّا از پیش از تولدِ وارنرِ پیر،  مسن‌ترین مرد دھکده، به کار می‌رفت. آقای سامرز بارھا با اھالی دھکده  درباره‌ی ساختن یک صندوق جدید حرف زده بود، اما انگار ھیچ‌کس نمی‌خواست این  تتمّه‌ی سنّت ھم که صندوق سیاه نماینده‌اش بود، از بین برود. می‌گفتند  صندوق فعلی با قسمت‌ھایی از صندوق ماقبلِ خودش درست شده است – ھمان صندوقی  که اولین ساکنان دھکده ساخته بودند. ھر سال، پس از لاتاری، آقای سامرز حرف  صندوق جدید را پیش می‌کشید، اما ھر بار قضیه بی آن‌که کاری صورت بگیرد،  فراموش می‌شد. صندوق سیاه سال به سال رنگ و رو رفته‌تر می‌شد. حالا دیگر  سیاهِ سیاه نبود، یک طرفش طوری تراش خورده بود که رنگ چوب اصلی را می‌شد  دید و بعضی جاھا کمرنگ شده بود و لک و پیس داشت.آقای مارتین و پسر بزرگش باکستر صندوق سیاه را محکم روی سه‌پایه نگه  داشتند تا آقای سامرز ورقه‌ھا را خوب با دست به ھم زد. چون بیشتر قسمت‌ھای  مراسم فراموش یا منسوخ شده بود، آقای سامرز موفق شده بود ورقه‌ھای کاغذی را  جانشین تکه چوب‌ھایی کند که نسل به نسل به کار رفته بود. استدلال آقای  سامرز این بود که تکه چوب‌ھا برای وقتی که دھکده کوچک بود خیلی ھم مناسب  بوده است، ولی حالا که جمعیت از سیصد نفر ھم بیشتر شده و احتمال دارد از  این ھم بیشتر بشود، لازم است چیزی به کار رود که راحت توی صندوق سیاه جا  بگیرد.شبِ پیش از لاتاری، آقای سامرز و آقای گریوز ورقه‌ھای کاغدی را درست  می‌کردند و توی صندوق می‌گذاشتند. بعد، آن را به گاو صندوق شرکت زغال‌سنگ  آقای سامرز می‌بردند و در گاو صندوق را قفل می‌کردند تا صبح روز بعد که  آقای سامرز آن را به میدان دھکده می‌برد. بقیه‌ی سال صندوق را می‌گذاشتند  کنار. گاھی این‌جا بود و گاھی آن‌جا. یک سال در انبار منزل آقای گریوز سر  کرده بود و یک سالِ دیگر در پست‌خانه زیر دست و پا مانده بود. گاھی ھم آن  را می‌گذاشتند روی یکی از قفسه‌ھای خواروبار فروشی مارتین.تا آقای سامرز شروع لاتاری را اعلام کند، قیل و قال زیادی راه می‌افتاد.  فھرست اسامی را باید تھیه می‌کردند - اسم بزرگِ ھر خانواده و بزرگِ ھر  خانوار از هر خانواده و اعضای ھر خانوار. رئیس پستخانه مراسم سوگندِ آقای  سامرز را که مجریِ رسمی لاتاری بود، انجام می‌داد. بعضی‌ھا یادشان می‌آمد  که زمانی مجری لاتاری چیزی شبیه به یک برنامه‌ی آوازخوانی ھم اجرا می‌کرد،  سرودی سَرسَری و ناموزون که ھر سال خوانده می‌شد‌. بعضی‌ھا عقیده داشتند که  مجری لاتاری در حال اجرای این برنامه، ھمان‌جا که بود می‌ایستاد. دیگران  عقیده داشتند که او باید میان مردم قدم می‌زد. اما سال‌ھا بود که این قسمت  از مراسم به تدریج ور افتاده بود. مراسم سلام رسمی ھم بود که مجری لاتاری  باید خطاب به کسی که برای برداشتن ورقه به سراغ صندوق می‌آمد ادا کند. ولی  این ھم به مرور زمان تغییر کرده بود و حالا مجری فقط باید به ھر کسی که  نزدیک می‌شد چیزی می‌گفت. آقای سامرز برای این کارھا خیلی مناسب بود. با  پیراھن سفید و شلوار جین، ھمان‌طور که یک دستش را بی‌خیال روی صندوق سیاه  گذاشته بود و یک‌ریز با آقای گریوز و مارتین‌ھا حرف می‌زد، آدم خیلی شایسته  و مھمی به نظر می‌آمد.ھمین که آقای سامرز سرانجام دست از حرف زدن برداشت و رو به جمعیت کرد،  خانم‌ ھاچینسن که نیم‌تنه‌اش را روی شانه‌ھایش انداخته بود، با عجله خودش  را به میدان رساند و پشت سر جمعیت خودش را جا داد. به خانم دلاکروا که  کنارش ایستاده بود، گفت &quot;پاک یادم رفته بود که امروز چه روزیه.&quot; و ھر دو  خنده‌ی نیم‌بندی کردند. خانم ھاچینسن ادامه داد: &quot;فکر کردم شوھره داره اون  پشت ھیزم جمع می‌کنه. بعد، از پنجره نگاه کردم، دیدم بچه‌ھا نیستند. تازه  یادم افتاد که امروز بیست و ھفتمه و بدو بدو خودم رو رسوندم .&quot; دست‌ھاش را  با پیشبندش پاک کرد. خانم دلاکروا گفت &quot;به موقع آمدی. ھنوز دارند حرف  می‌زنند.&quot;پارت قبلیپارت بعدی</description>
                <category>رابرت</category>
                <author>رابرت</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jul 2024 15:15:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه لاتاری :نویسنده شرلی جکسون:1</title>
                <link>https://virgool.io/@sinisterjvd/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%84%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%B1%D9%84%DB%8C-%D8%AC%DA%A9%D8%B3%D9%88%D9%86-ni6nhwf0jkgp</link>
                <description>1️⃣بخش اولصبح روز بیست و هفتم ژوئن، روشن و آفتابی بود و گرمای تر و تازه ی یک  روز نافِ تابستان را داشت. گل‌ھا دسته دسته شکفته بودند و چمن سبزِ سبز  بود. اھالی دھکده از حدود ساعت ده در میدانِ بین پست‌خانه و بانک جمع شدند.  بعضی شھرک‌ھا جمعیتشان آن‌قدر زیاد بود که لاتاری را دو روز طول می‌دادند و  باید از بیست و ششم ژوئن شروع می‌شد، اما در این دھکده که فقط حدود سیصد  نفر جمعیت داشت، تمام مراسم دو ساعت ھم طول نمی‌کشید و می‌شد از ساعت ده  صبح شروع کرد و سر و ته قضیه را طوری ھم آورد که اھالی برای نھار به  خانه‌ھاشان برگردند.بچه‌ھا پیش از ھمه جمع شدند. تعطیلات مدرسه تاره شروع شده بود و حس  آزادی ھنوز برای خیلی از آن‌ھا تازگی داشت. قبل از اینکه بازی‌ھای پر سر و  صداشان را شروع کنند، دور ھم جمع شدند و صحبت‌ھا ھنوز از کلاس درس بود و از  معلم و از مشق بود و تنبیه. بابی مارتین از ھمین حالا جیب‌ھاش را پر از  قلوه سنگ کرده بود. پسرھای دیگر ھم ھمان کار را کردند و صاف‌ترین و گردترین  سنگ‌ھا را برداشتند. بابی و ھری جونز و دیکی دلاکروا – اھالی دھکده اسم او  را &quot;دلاکروی&quot; تلفظ می کردند – در یک گوشه‌ی میدان تَلِ بزرگی از سنگ درست  کردند و مراقب ایستادند که پسرھای دیگر به آن دستبرد نزنند. دخترھا گوشه‌ای  ایستاده بودند، با ھم حرف می‌زدند و زیر چشمی به پسرھا نگاه می‌کردند.  بچه‌ھای کوچولو توی خاک غلت می‌زدند یا دست برادرھا و خواھرھای بزرگترشان  را گرفته بودند.طولی نکشید که مردھا ھم آمدند. از دور بچه‌ھای خودشان را می‌پاییدند و  داشتند از کشت و باران حرف می‌زدند و از تراکتور و مالیات. دور از تلِ سنگ،  دور ھم ایستادند. و با صدای آرام برای ھم لطیفه تعریف می‌کردند و لبخند  می‌زدند، نمی‌خندیدند.زن‌ھا با لباس‌ھای خانه و پیراھن‌ھای رنگ و رو رفته، بعد از مردھا سر  رسیدند. ھمان‌طور که به طرف شوھرھا می‌رفتند، با ھم سلام و علیک کردند و  بنا کردند به غیبت کردن. بعد کنار شوھرھاشان ایستادند و بچه‌ھا را صدا  زدند. بعد از سه چھار بار صدا زدن، بچه‌ھا به اکراه آمدند. بابی مارتین از  زیر دست مادرش در رفت و خنده‌کنان به سمت تلِ سنگ دوید. پدرش سرش داد زد و  بابی زود برگشت و بین پدر و برادر بزرگش ایستاد.عکس از کمیک بوک این داستانپارت بعدی</description>
                <category>رابرت</category>
                <author>رابرت</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jul 2024 15:12:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب کسانی که املاس را ترک می کنند</title>
                <link>https://virgool.io/@sinisterjvd/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%85%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-fymudpe5dyup</link>
                <description>شهر املاسخب من کتاب صوتی املاس محصول داتورس رو گوش کردم با صدای امیرحسین حیدری خوانش و ضبط و آهنگ پس زمینه عالی بود و انتخاب داستان هم از اونا بهتر و بار قبلی نسخه چاپی این اثر را مطالعه کردم راجب به کتاب خوب  ، اورسولا لگوین در کل کتاب های معمولا علمی تخیلی دیستوپیا و یا ویرانشهر ؛ جایی که نابود شده و مردمانش انگیزه و امیدی ندارند  مینویسه و اینبار یک فضای اتوپیا یا آرمانشهر رو داره رغم میزنه برای مخاطب که همه چی خوب و گل و بلبله  نه جایی مشکلی هست نه اتفاقی نه خشمی نه درگیری نه نزاع مالی نه بورس نه تورم و نه فشار نه مرگ های غیر عادی نه زندان و مجازاتنه دزدی و غارتنه محتوای مخربنه دخانیات و موارد روان گردانخلاصه تمام خصلت های خوب را این شهر دارد اما...همه ی این جوانب خوب و عالی در گروی یک پارامتر مهم هست !این زندگی بی حاشیه و خوب مردم ساکنین اُمِلاس فقط یک دلیل داره که شاید بشه حتی از اون چشم پوشی کرد؟!(❗❗❗شاید اسپویل باشه❗❗❗)دختر بچه ای و یا شاید یک پسر بچه ای در بند اسارت و سختی و مشقت روزانه باید قرار بگیره تا امور این کشور املاس از هم نپاشه ، اما سوال اینجاست مردم املاس که میدانند وضعیت خوبشون بر اساس زجر و شکنجه شدن روحی و جسمی این بچه ی نازنازیه ، چه کسانی در نهایت اُملاس را ترک می کنند؟؟کتاب کسانی که املاس را ترک می کنند</description>
                <category>رابرت</category>
                <author>رابرت</author>
                <pubDate>Fri, 28 Jun 2024 23:07:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب مرگ به وقت بهار</title>
                <link>https://virgool.io/@sinisterjvd/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-dqnltejzvmjy</link>
                <description>مرگ به وقت بهار نسخه اسپانیاییمرگ به وقت بهار یک اثر دیستوپیایی که کاملا میشد الگوی فکری نویسنده رو از روند سیر داستان پیش بینی کرد در مقابل اثاری که در ژانر ویرانه شهر ها مطالعه کردم این اثر جزو دسته ی ضعیف قرار می گرفت پرش ذهنی نویسنده کاملا در ساختار داستان ملموس و اثر بخشی اون رو بسیار کم کرده بود به هر حال خواندنش خالی از لطف نیست اما هیچ المان جدیدی ندارد. روند داستان آرام و یکنواخت گاهی می رود جلو و شما انتظار داری در هر قسمت اتفاق عجیبی رخ بدهد ، کتاب در 4 بخش نوشته شده که هر بخش پرش از همدیگر دارند اوایل کتاب شروع خوبی داره اما در میانه ی راه خواهی دید که مرسه رودوردا واقعا چیزی جز یک مخالفت با حکومتی که در اون زندگی می‌کرده در سرش نداشته است.توصیفات کتاب کم و زیاد میشود در ابتدا توصیف زیادی دارد و سردرگمی رو داخل مخاطب خودش تزریق می‌کنه به نوعی که شما ترغیب می‌شوید بخونید تا شاید ذره ذره این گره های معمای ندانستن داستان رو باز کنید.جملات سیاسی زیادی داخل خودش گذاشته که به صورت پنهان اند و با مطالعه  تاریخ دیکتاتوری فرانکوتازه متوجه طعنه های پنهان کتاب می شوید.در داستان مرگ به وقت بهار از نشانه و سرنخ خبری نیست.هر چه پیش می رویم داستان انگار عجیب تر و گمراه کننده تر می شود.بحث ترجمه هم که خانم نیلی انصار واقعا زیبا کلام و لحن نویسنده را بازگردانی کردند در کل اگر کتاب در سبک دیستوپیا یا ویران شهر نخونده باشید لذت می برید اگر هم به دنبال یک دیستوپیا قوی می گردید به سراغ «ما - یوگنی زامیاتین و 1984 - اورول و یا دنیای قشنگ نو - هاکسلی و یا چه کسانی املاس را ترک می کنند؟ - لوگوین» برید.مرگ به وقت بهار نوشته مرسه رودوردا ترجمه نیلی انصار</description>
                <category>رابرت</category>
                <author>رابرت</author>
                <pubDate>Fri, 28 Jun 2024 22:56:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>