<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سینا مرادی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sinusealpha</link>
        <description>علاقه‌مند به ساختن چیزها. | بیشتر در تلگرام می‌نویسم: https://t.me/sinusealpha_channel</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 14:58:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1577589/avatar/wDVGkn.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سینا مرادی</title>
            <link>https://virgool.io/@sinusealpha</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تجربه‌ی من از خواندن MBA - بخش سوم: منابعی برای خودیادگیری</title>
                <link>https://virgool.io/@sinusealpha/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-mba-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%A8%D8%B9%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-mhjckugilin7</link>
                <description>پیش‌نوشت اول: اگر دو قسمت قبلی و به خصوص قسمت  اول را مطالعه نکرده باشید، احتمالا برای‌تان تعجب‌آور و حتی غیرمنطقی به نظر بیاید که چرا دو قسمت از سه قسمت مربوط به تجربه‌ی من از خواندن MBA به «خودیادگیری» مربوط می‌شود! به همین دلیل، پیشنهاد می‌کنم که قبل از ادامه‌دادن به خواندن این مطلب، دو مطلب قبلی را مطالعه کنید. من هم این مطلب را با پیشفرض این‌که شما دو مطلب قبلی را دیده‌اید نوشته‌ام.پیش‌نوشت دوم: اگر یادتان باشد، در قسمت دوم تاکید کردم که بهترین مسیر خودیادگیری، از دنبال‌کردن roadmapهای نوشته‌شده توسط دیگران نمی‌گذرد و بهتر است که «کنجکاوی» و نیازهای درونی، عامل هدایت ما در این مسیر باشد. اما از آن‌جایی که می‌دانم [و تجربه کردم که] گام‌های ابتدایی این مسیر چقدر اهمیت دارند و با توجه به فیدبک‌های شما، تصمیم گرفتم که این مطلب را بنویسم و بهترین منابعی که می‌شود بوسیله‌ی آن‌ها، یادگیری مباحث «MBA و علی‌الخصوص کارآفرینی» را آغاز کرد و ادامه داد را معرفی کنم. می‌دانم که شاید این مطلب خیلی ارتباط نزدیکی با «تجربه‌ی من از MBA» نداشته باشد، اما بهرحال در این زمینه است و بیایید با اغماض فراوان، جزو همین سری از مطالب دسته‌بندی‌اش کنیم. :)پیش‌نوشت سوم: لازم می‌دانم که مجدداً بر این موضوع تاکید کنم که من در حال حاضر کارآفرین نیستم و تا به حال تجربه‌ی راه‌اندازی استارتاپ هم را نداشته‌ام. MBA خوانده‌ام و حدود یک سال در فضای استارتاپی مشغول به کار بوده‌ام. می‌دانم که بهترین فرد برای نوشتن چنین مطلبی نیستم، اما فکر می‌کنم که تجربه‌ی اندک و تازه‌ام، ممکن است برای کسانی که در ابتدای این مسیر هستند مفید باشد و به همین دلیل، این مطلب را می‌نویسم.این مطلب به دو بخش تقسیم می‌شود. مباحث MBA و مباحث استارتاپی. هرچقدر که تلاش کردم، نتوانستم آن‌ها را در یک عنوان مشترک گرد هم بیاورم و به ناچار، جدایشان کردم. به این صورت احتمالاً خواندن‌اش برای شما هم راحت‌تر باشد. اگر به کارآفرینی و راه‌اندازی استارپ علاقه‌مند هستید، بخش مباحث استارتاپی را هم بخوانید. اما اگر زمان کافی ندارید و صرفا به مباحث مدیریتی و سازمانی علاقه‌مند هستید، خواندن همان بخش اول (MBA) برای‌تان کفایت می‌کند. هرچند که اگر نظر من را می‌خواهید، همه‌ی منابع معرفی‌شده در این مطلب از بهترین منابع موجود در اینترنت هستند و آشنایی با آن‌ها، ضرری برای‌تان نخواهد داشت.برویم سراغ مباحث مدیریتی و MBA...بخش مباحث MBAاین بخش به سه قسمت تقسیم می‌شود:مهارت‌های نرم: ۱- مذاکره ۲- تیم‌سازی و مدیریت تیم‌های کوچک ۳- ایده‌پردازی و خلاقیتابزارها:‌ ۱- مدیریت پروژه ۲- مدیریت منابع انسانی ۳- بازاریابیمباحث عمومی دیگری که بهتر است «اندکی» از آن‌ها بدانیم: ۱- حقوق کسب و کار ۲- مدیریت برندنکته: من نام مباحث را از عناوین مطرح‌شده در دوره‌ی Health MBA ذکر می‌کنم و ممکن است با عناوین متفاوتی در جاهای دیگر ارائه شده باشند. این مورد را در نظر داشته باشید.مباحثی از جنس مهارت‌های نرم۱- اصول و فنون مذاکرهمذاکره و به صورت کلی‌تر، مهارت ارتباطی را جدی بگیرید. اعتراف می‌کنم که بشخصه در این زمینه واقعاً افتضاح بودم. نیازی به تعریف نیست و احتمالا بتوانید تصور کنید که یک فرد چقدر می‌تواند از این نظر ضعیف باشد. اما جای نگرانی نیست، زیرا واقعاً موضوع قابل یادگیری و تمرینی است و می‌توانید بسیار تغییر کنید. همان‌طور که من هم بسیار تغییر کردم. البته من همچنان در حال آموختن این موضوع هستم و شما هم احتمالا شروع یادگیری‌تان با خودتان و پایانش باز باشد. :)درمورد منبع یادگیری این موضوع هم باید خدمت‌تان عرض کنم که من با دوره‌ی اصول و فنون مذاکره‌ی آقای شعبانعلی (لینک) شروع کردم. پیشنهاد می‌کنم که شما هم با این دوره شروع کنید.دوره اصول و فنون مذاکره مکتب خونهاین دوره بسیار کلی و سرشار از اطلاعات است. دیدتان را باز می‌کند و احتمالا بعد از گذراندن این دوره، آن را نقطه‌ی عطفی در زندگی‌تان بدانید! با اتمام این دوره، شما به سطح متوسط می‌رسید و این سطح واقعاً برای ۹۹٪ پیش‌آمدهایی که در ادامه‌ی زندگی‌تان خواهد داشت کافی‌ست. اما اگر می‌خواهید از این هم بیشتر مطالعه کنید، من در این پست منابعی را معرفی کرده‌ام که [احتمالا به بهترین نحو] می‌توانند دانش شما را از سطح متوسط به سطح خوب و بالاتر برسانند. پیشنهاد می‌کنم که «بسته به نیاز و شرایط‌تان» از آن‌ها استفاده کنید.۲- تیم‌سازی و مدیریت تیم‌های کوچکبا کمی جستجو، متوجه شدم که چنین درسی در بیشتر دوره‌های MBA مرسوم ارائه نمی‌شود. اما ما در دوره‌ی Health MBA دانشگاه شهید بهشتی چنین درسی را داشتیم که اتفاقاً به یکی از بهترین درس‌هایمان هم تبدیل شد. متاسفانه نمی‌توانم محتوای تدریس را منتشر کنم. اما می‌توانم به شما پیشنهاد کنم که در این زمینه مطالعه کنید. مدیریت و تیم‌سازی و کار تیمی، «علم» هستند و بنابراین، قابل یادگیری. همچنین برای این‌که کار شما ساده‌تر شود، جستجو کردم و نزدیک‌ترین دوره‌ای که مباحثش به مباحث درس ما نزدیک باشد را برای‌‌تان پیدا کردم. دوره‌ی teamwork skills: communication effectively in groups (لینک) که توسط دانشگاه کلرادو در سایت کورسرا ارائه شده است.دوره مهارت‌های کار تیمی دانشگاه کلرادومن این دوره را ندیده‌ام، اما مباحثش را بررسی کردم و اگر می‌خواهید در این زمینه مطالعه‌تان را شروع کنید، احتمالا یکی از گزینه‌های خیلی خوب باشد. البته کتاب‌های خوبی هم در این زمینه وجود دارند. اما یادتان باشد که مطالعه در این زمینه، خیلی به نیازتان بستگی دارد و به همین دلیل از ذکر لیست بلندبالایی از کتاب‌ها خودداری کردم. ۳- ایده‌پردازی و خلاقیتایده‌پردازی و خلاقیت را موضوع سوم و آخر گذاشتم تا بیشتر درموردش صحبت کنم. :) پیشاپیش باید ذکر کنم که نظرات من در این زمینه احتمالاً بسیار کم‌طرفدار (unpopular) باشند و اگر مخالف هستید، لطفاً نظرات‌تان را با من به اشتراک بگذارید تا درموردش صحبت کنیم. باید با این موضوع شروع کنم که من به صورت کلی با خواندن کتاب مرتبط با خلاقیت «برای خلاق‌تر شدن» مخالفم.کتاب‌هایی مانند «هشتاد و پنج روش خلاقیت»، «دویست روش نوآوری» و «هشتصد نکته‌ی ایده‌پردازی» شما را با الگوهای بیرون کشیده‌شده از خلاقیت‌هایی که در دنیا اتفاق افتاده است آشنا می‌کنند. اما هرگز به شما یاد نخواهند داد که چگونه با «روش و فلسفه‌ی خودتان» خلاق (creative) باشید. بعد از خواندن آن کتاب‌ها، شما در ظاهر خلاق‌تر می‌شوید، اما خلاقیت‌تان تکراری‌ست. به این معنی که الگوی مشابه آن قبلاً در جایی توسط کسی اجرا شده است و شما «نهایتاً» آن‌را قرض گرفته‌اید. البته ایرادی هم ندارد و اگر کسی متوجه نشود، مشکلی هم به‌وجود نخواهد آمد، اما بیایید با هم روراست باشیم. با خواندن این مدل کتاب‌ها که اغلب برای فروخته‌شدن نوشته می‌شوند، «خلاق» نمی‌شوید. خلاق‌ترین مردم روی کره‌ی زمین هم هرگز چنین کتاب‌هایی را نخوانده‌اند. پس باید قبول کنید که [اگر می‌خواهید که وافعاً خلاق‌تر باشید] بهتر است راه دیگری را انتخاب کنید.قبل از این‌که به نظرم راجع به این موضوع بپردازم، می‌خواهم شما را با خطری آشنا کنم که نامش را «کوری خلاقیت» می‌گذارم. به این صورت که ذهن شما فقط الگوهای رایج برای خلاقیت را می‌شناسد و نمی‌تواند الگوی جدیدی را به وجود بیاورد. در این صورت است که شما نه تنها خلاق محسوب نمی‌شوید، بلکه امکان خلاق‌شدن‌تان هم کم‌تر می‌شود. چرا که بر «خلاقیت نداشته‌تان» متعصب خواهید بود. این اتفاق ممکن است در نتیجه‌ی خواندن کتاب‌هایی که در پاراگراف قبل به آن‌ها اشاره شد بیفتد و امیدوارم که منظورم را متوجه شده باشید. در اطراف‌تان هم اگر بگردید، می‌توانید این مدل افراد را پیدا کنید. همان‌هایی که اگر قرار باشد در چیزی خلاقیت به خرج بدهند، می‌توانید خلاقیت‌شان را حدس بزنید. شخص خاصی به نظرتان رسید؟ :)اما نظر من چیست؟ به نظر من «خلاقیت قابل یاددادن نیست.» :) اما راه‌هایی برای بهترشدن در آن وجود دارد. موضوعات مهم، اغلب چنین شکلی دارند. «خلاقیت هم از آن دسته موضوعاتی است که که یادگرفتن‌شان ارزش زیادی دارند، اما به ندرت قابل یاددادن هستند.» اما چه می‌شود کرد؟ پیشنهاد من این است که با افراد خلاق وقت بگذرانید. این کار واقعاً تاثیر زیادی دارد. البته منظورم این نیست که بروید و یقه‌ی خلاق‌ترین آدمی که می‌شناسید را بگیرید و به او بگویید که «زود باش! به من خلاقیت یاد بده!». خیر. تلاش نکنید. این حرکت نتیجه نمی‌دهد. :)به نظر من، خواندن کتاب‌های مربوط به زندگی‌نامه‌ی افراد خلاق، می‌تواند شروع خوبی باشد. برای مثال، من این دو کتاب را به شما معرفی می‌کنم. زندگی نامه‌ی جاناتان آیو، مدیر بخش طراحی اپل از سال ۱۹۹۳ تا ۲۰۱۹. و زندگی نامه‌ی ادموند کتمول، مدیرعامل شرکت پیکسار. کتاب اول، ترجمه ندارد و کتاب دوم، با عنوان «کارخانه‌ی خلاقیت» ترجمه شده است. هر دوی این افراد از خلاق‌ترین انسان‌هایی هستند که تا به حال بر روی کره‌ی زمین زندگی کرده‌اند و قطعا بررسی زندگی و دیدگاه‌هایشان برای کسی که می‌خواهد خلاق‌تر شود، موثر خواهد بود.کتاب زندگی نامه ادموند کتمول و جاناتان آیوپس از این، می‌توانید افراد خلاق اطراف‌تان را تشخیص دهید و به مرور، شما هم خلاق‌تر شوید. نکته‌ی دیگری هم که پس از خواندن این کتاب‌ها متوجه خواهید شد این است که بینش و فلسفه‌ی یک فرد خلاق، «بسیار متفاوت» با سایر افراد است. نه کمی متفاوت و این، دقیقا چیزی است که باید یاد بگیرید. در واقع من معتقد هستم که خلاقیت یک فرد، محصول جانبی (byproduct) بینش و فلسفه‌ی آن فرد است و «برای تبدیل شدن به فردی خلاق، باید بر روی بینش و فلسفه‌تان کار کنید.» موقع خواندن این کتاب‌ها، تلاش کنید که خودتان را جای آن فرد بگذارید و از دریچه‌ی چشم او به دنیا نگاه کنید. به این صورت می‌توانید پس از مدتی آن بینش (intuition) را درونی‌سازی (internalize) کنید و در «بلندمدت» خلاق‌تر شوید.همچنین پیشنهاد می‌کنم که با کودکان [که هنوز به مدرسه نرفته‌اند] وقت بیشتری را بگذرانید. گروه آن‌ها، به طور متوسط خلاق‌ترین گروه انسان‌ها است و حیف است که یادگیری از آن‌ها را از دست بدهید. در واقع این حرف من هم از اعتقاد دیگری سرچشمه می‌گیرد و مایلم که درمورد آن هم توضیح بدهم. من معتقد هستم که «خلاقیت به وجود نمی‌آید، بلکه کشته می‌شود.» نمودار میزان خلاقیت انسان‌ها با گذر زمان (سن) شدیداً نزولی است و از یک‌جایی به بعد به صفر میل می‌کند (منبع). من عاملش را چیزی جز سیستم آموزشی نادرست نمی‌دانم. اگر پدر یا مادر هستید، لطفا این موضوع را جدی بگیرید. سیستم آموزشی ما دارد «مهم‌ترین مهارتی که یک انسان می‌تواند داشته باشد» را به سادگی از بین می‌برد و تنها شما می‌توانید کاری برای فرزندتان بکنید. یادتان باشد که خلاقیت، مهم‌ترین داشته‌ی ما در عصر هوش مصنوعی است و اگر امروز به فکر آن نباشید، چند سال دیگر عمیقاً پشیمان خواهید شد.مباحثی از جنس ابزارهمان‌طور که از عنوان این بخش مشخص است، این‌ها «ابزار» هستند. چیزهایی که قرار است کیفیت و یا کمیت کارهای شما را افزایش بدهند. پس بسته به نیازتان در بازه‌های مختلف زمانی بهتر است آن‌ها را یاد بگیرید. البته لیست ابزارهایی که می‌توانند در این دسته قرار بگیرند، بسیار فراتر است و من صرفا ابزارهای مرتبط با MBA را آورده‌ام. حتی نه همه‌ی ابزارهایش، بلکه فقط آن‌هایی را که فکر می‌کنم عمومی‌تر هستند و به درد «اغلب» افراد می‌خورند را آورده‌ام. بیایید با هم بررسی‌شان کنیم.۱- مدیریت پروژهمدیریت پروژه، به جرئت مهم‌ترین ابزاری‌ست که برای پیشبرد یک کار، مدیریت یک تیم و یا ساختن یک محصول به کارتان خواهد آمد. مهم نیست که چه کاری را قرار است انجام دهید، اگر مدیریت پروژه را خوب یاد بگیرید، آن‌را «بهتر» انجام خواهید داد. برای یادگیری این موضوع، دوره‌های آنلاین بسیار زیاد و خوبی وجود دارد و می‌توانید بسته به نیاز و سلیقه‌تان آن‌ها را بگذرانید. اما دوره‌ی مدیریت پروژه‌ی گوگل (لینک)، به عقیده‌ی من بهترین دوره برای شروع است.دوره مدیریت پروژه گوگلمی‌دانم که مدت زمان لازم برای اتمام تمام کورس‌های آن بسیار زیاد است، اما شما قرار نیست تمام کورس‌هایش را بگذرانید. من هم همه‌ی کورس‌ها را نگذرانده‌ام. با کورس اول شروع کنید. پس از گذراندن آن، ۹۹٪ چیزهایی که در آینده به کارتان خواهد آمد را یاد گرفته‌اید. اما اگر قرار است کار بسیار تخصصی‌ای در این زمینه انجام دهید، بهتر است بقیه‌ی کورس‌ها را هم بگذرانید و در غیر این صورت، نیازی به آن‌ها نخواهید داشت.حالا بیایید به سه موضوع مهم بپردازیم که ذکر آن‌ها مهم‌تر از منبعی‌ست که برای یادگیری این موضوع انتخاب کرده‌اید!سه نکته‌ی مهم درمورد مدیریت پروژه۱- نکته‌ی اول این است که هنگام گذراندن این دوره‌ها، سعی کنید بیش از پیش «تفکر انتقادی» داشته باشید. علت من از بیان این هشدار، این است که مدیریت پروژه، علمی بسیار قدیمی و سرشار از آموزه‌هایی است که دیگر به کار نمی‌آیند. دنیای ما، در حال حاضر سریع‌تر از همیشه در حال تغییر است و استفاده از روش‌های قدیمی مدیریت پروژه، ممکن است برای‌تان مشکل‌ساز شود. البته بسیاری از روش‌های سنتی همچنان هم به خوبی کار می‌کنند و ممکن است هرگز به روش دیگری نیازمند نباشید، اما به هرحال، منطق حکم می‌کند که شرایط را بسنجید، با ابزارهای جدیدتر آشنا باشید و بسته به وضعیت موجود ابزارتان را انتخاب کنید. این را هم بگویم که agile project management به همین منظور [در سال ۲۰۰۱] به وجود آمده است و شدیداً هم به کارتان خواهد آمد. سعی کنید آن‌را بیشتر و بهتر از سایر روش‌ها بیاموزید.۲- نکته‌ی دوم این است که سعی کنید در کنار مدیریت پروژه، درمورد مدیریت محصول هم مطالعه کنید. دیدگاه‌های آن‌ها، بعضاً تلاقی و تضاد دارند و بررسی این تفاوت‌ها، می‌تواند دید شما را بازتر کنند. مثلاً خیلی رایج است که می‌گویند مدیران پروژه صرفاً به دنبال اتمام «پروژه» هستند و مدیران محصول، به دنبال حل «مسئله» و این دو موضوع گاهی با یکدیگر متفاوت می‌شوند. این حکم، همه جا صدق نمی‌کند. اما مصداق‌هایی از آن را دیده‌ام و لازم بود که برای شما هم بیانش کنم، اما بیشتر از این بازش نمی‌کنم.۳- نکته‌ی سوم و آخر هم این است که مدیریت پروژه‌های نرم‌افزاری را یاد بگیرید. مهم نیست که کارتان در حال حاضر به نرم‌افزار مرتبط می‌شود یا خیر، از یادگرفتن این موضوع پشیمان نخواهید شد. برای این نکته علت‌های زیادی هم مطرح است اما من در این‌جا می‌خواهم به دو تا از آن‌ها اشاره کنم.علت اول آن‌که افراد فعال در دنیای نرم‌افزار، پیشروترین افراد در حل مسائل و بالطبع مدیریت آن‌ها و مدیریت پروژه هستند. یادگیری و پیگیری این موضوع، باعث می‌شود شما در جریان روش‌های جدید مدیریت پروژه قرار بگیرید و با رشد مدیریت پروژه، شما هم مدیر پروژه‌ی بهتری شوید. چنان‌چه همین افراد agile را اختراع کردند و مدیریت پروژه را از آن چیز غیرقابل استفاده، به چیزی که الان هست تبدیل کردند. علت دوم هم این است که این موضوع، واقعا به کارتان خواهد آمد. ممکن است امروز هیچ پروژه‌ی نرم‌افزاری را مدیریت نکنید، اما احتمالش بسیار بالاست که در آینده چنین کاری انجام دهید.یادتان باشد که ترند دنیای ما، رفتن از atom به bit یا digitalization است و روز به روز اهمیت محصولات نرم‌افزاری بیشتر می‌شوند. با افزایش اهمیت این مدل محصولات، شما هم ممکن است در ساخت چنین محصولاتی دخیل باشید و به کارتان بیاید. برای یادگیری این موضوع هم دوره‌ی software product management دانشگاه آلبرتا (لینک) را پیشنهاد می‌کنم. بشخصه چند وقت است که این دوره را شروع کرده‌ام و چند کورس از آن را به اتمام رسانده‌ام. همه‌ی کورس‌ها بسیار ارزشمند و قابل فهم طراحی شده‌اند و در کنار یادگیری، لذت زیادی هم خواهید برد.کمی توضیحات بیشتریکی از علل تغییر روش‌های مدیریت پروژه در گذر زمان، تغییر منابع است. این تغییر را با توجه به روندها می‌توان تا حدی متوجه شد، اما بهتر است به صورت جدی این موضوع را بررسی کنید. در گذشته‌ی نه‌چندان دور، هزینه‌ی فعالیت کامپیوترها برای شرکت‌ها و سازمان‌ها بیشتر از هزینه‌ی فعالیت انسان‌ها بود. به همین دلیل، ما [در آن زمان] پروسه‌های خطی‌ای (linear) را می‌بینیم که فعالیت آدم‌ها را فارغ از نوع فعالیت‌شان ترویج و ترجیح می‌دهند. حتی اگر کارهای بی‌معنی و تکراری زیادی را انجام دهند. اما در حال حاضر، هزینه‌ی فعالیت انسان‌ها بسیار بیشتر از کامپیوترها شده است و این موضوع، باعث می‌شود که اگر قرار است پروسه‌ای را برای یک سازمان طراحی کنیم، ترجیح‌مان بر استفاده‌ی حداکثری از زمان اندک انسان‌ها [و اگر می‌شود، استخدام کمترین تعداد انسان ممکن] و سپردن کارها به کامپیوترها [تا جای ممکن] باشد.به همین دلیل است که می‌گویم باید به روند‌های مدیریت پروژه [و هر ابزار دیگری که در کارهایمان استفاده می‌کنیم] دقت کرد و آن‌ها را در نظر گرفت. می‌دانم که این موضوع احتمالا برای شما سطحی و واضح به نظر می‌رسد، اما اگر نگاهی به وضعیت [سازمان‌هایی که با همان شیوه‌های قدیمی‌شان کار می‌کنند] بیاندازید، متوجه خواهید شد که این موضوع آن‌قدرها هم واضح و قابل فهم نیست.علت من از بسط‌دادن موضوع بالا هم تاثیر آن در مدل فکرکردن‌مان به ابزارها است. نباید یادمان برود و اتفاقاً در انتهای تقریباً هر دوره‌ی [درست و حسابی] مدیریت پروژه تاکید می‌کنند که باید بهترین تصمیم ممکن را «با توجه به شرایط» گرفت! نه با توجه جدید‌ترین روش ممکن یا روشی که در جای دیگری بهترین جواب را داده است! پس مدیریت پروژه، همان درس «استراتژی« و در مقیاس بزرگ‌تر، هنر «تصمیم‌گیری» است.۲- مدیریت منابع انسانیمدیریت منابع انسانی هم از آن موضوعات دشوار است. من در حال حاضر اصلاً در آن خوب نیستم و تقریبا هر روز درموردش می‌خوانم. از آن‌جایی که هنوز آن‌قدری مطالعه نکرده‌ام و سواد ندارم که بهترین منابع را معرفی کنم، این موضوع را خالی می‌گذارم تا در آینده هر زمان که احساس کردم صلاحیت نوشتن این بخش را دارم، آن‌را تکمیل کنم. ۳- بازاریابیبازاریابی به کارتان خواهد آمد. حتی اگر مستقیم نباشد، غیرمستقیم به کارتان خواهد آمد. پیشنهاد من برای یادگیری بازاریابی مطالعه‌ی کتاب‌های آقای ست گودین است. او لیسانس علوم کامپیوتر دارد و از دانشگاه استنفورد در رشته‌ی MBA فارغ‌التحصیل شده است. به نظر من، کتاب‌های او بهترین منبع برای یاگیری بازاریابی هستند. پیشنهادم به شما هم این است که با کتاب «این است بازاریابی» و «گاو بنفش» [که توسط نشر آموخته چاپ شده‌اند] شروع کنید و به مرور، «هر» تعداد کتاب که می‌توانید از ایشان بخوانید! فرد جالبی‌ست و چیزهای زیادی برای یادگیری دارد. حرف‌هایش برخلاف بسیاری از افراد این حوزه «زرد» محسوب نمی‌شود و پیشنهاد می‌کنم دنبالش کنید.کتاب این است بازاریابی و گاو بنفشدر ارتباط با بازاریابی هم ذکر این نکته را ضروری می‌دانم که بسیاری از آموزه‌های بازاریابی دیگر قدیمی شده‌اند. دقیقا به مانند اتفاقی که برای مدیریت پروژه افتاده است، اما شدیدتر! شرکت‌های بزرگ دیگر به مانند قبل به بازاریابی نمی‌پردازند. بودجه‌ی تحقیق و توسعه‌ی اپل ۲۰ برابر بودجه‌ی بازاریابی‌اش است. شرکت‌هایی مثل تسلا و اسپیس ایکس اصلاً بازاریابی نمی‌کنند! مهم‌ترین محصول چند سال اخیر دنیا (ChatGPT) هم بدون بازاریابی راهی بازار شد و در پنج روز توانست یک میلیون کاربر جذب کند!برای این‌که با دیدگاه‌های متفاوتی از بازاریابی مواجه شوید، پیشنهاد می‌کنم که ابتدا کتاب product-led growth و این سایت (PLG collective) را مطالعه کنید. البته اگر دانش بازاریابی زیادی ندارید، احتمالا متوجه شدت رادیکال بودن آن نمی‌شوید و این مورد طبیعی است، اما اگر کورس‌های بازاریابی قدیمی و کتاب‌های بیست سال پیش را مطالعه کرده باشید، متوجه خواهید شد که تا چه اندازه دیدگاه دنیا به این موضوع تغییر کرده است.همچنین بهتان پیشنهاد می‌کنم که درمورد داستان رشد (growth) شرکت‌های مختلف بخوانید. مثلا اگر با پینترست و داستان رشد آن (لینک) آشنا باشید، می‌دانید که تاثیر بازاریابی بر پینترست، چیزی کم از عصای موسی نداشت! راستی می‌دانید که بنیانگذار پینترست (آقای Ben Silbermann)، مدتی دانشجوی پزشکی بوده است؟ :)کتاب Product-led growth۴- مدیریت مالیمن قصد نداشتم که مدیریت مالی را به این لیست اضافه کنم، چرا که بسیار گسترده و [به عقیده‌ی من] محصول جانبی یادگیری علوم دیگری‌ست. البته سطحی از آن که به کارمان می‌آید را می‌گویم. نه سطحی از آن که با پژوهش‌های کلان به حل مشکلات سازمان‌های بزرگ می‌پردازد. البته می‌توان آن‌را علم هم به حساب آورد، چرا که مبانی دارد و در دانشگاه‌ها، در مقطع لیسانس هم تدریس می‌شود، اما پیشنهاد من برای یادگیری مدیریت مالی [در سطح مبتدی و بسیار عمومی]، شروع با چیزهای دیگری است که در ادامه به آن‌ها خواهم پرداخت.نظر من این است که اگر شما دروس اقتصاد خرد (microeconomics) و حسابداری (و با تاکید بیشتر بر اقتصاد خرد) را گذرانده باشید، نیاز زیادی به یادگیری مدیریت مالی نخواهید داشت، اما اگر قرار است در بخش مالی و اداری یک شرکت مشغول به کار شوید، قطعا دانستن مبانی و اصول آن به کار شما خواهد آمد. به همین منظور من دوره‌ی Principles of microeconomics, MIT 14.01 با تدریس استاد Jonathan Gruber (لینک) را برای اقتصاد خرد و کتاب «اصول حسابداری ۱»، نوشته‌ی دکتر ایرج نوروش و دکتر غلامرضا کرمی (لینک) را برای حسابداری پیشنهاد می‌کنم.دوره‌ی اقتصاد خرد دانشگاه mitاگر با اصول حسابداری و اقتصاد خرد آشنا شدید و می‌خواهید که بیشتر در این زمینه مطالعه کنید، دوره‌ی کوتاه و فشرده‌ی زیر (foundation of finance) بهترین انتخاب‌تان خواهد بود.این دوره توسط آقای Aswath Damodaran (استاد دانشگاه نیویورک) تدریس شده است و بسیار دقیق و اساسی است. با زبانی نسبتا ساده اغلب مفاهیم را توضیح می‌دهند و در کنار ویدئوی تدریس، نمونه‌سوالاتی از درس همان جلسه به‌همراه پاسخ نیز وجود دارد که می‌توانید خودتان را با آن‌ها محک بزنید.دو نکته درمورد مدیریت مالی:نکته‌ی اول این است ترجیحا این مباحث را به زبان فارسی یاد نگیرید! مگر تحت شرایطی که مطمئن هستید در هیچ زمانی در هیچ فعالیت مالی بین‌المللی‌ای شرکت نخواهید کرد. چرا که در آن صورت مجبور خواهید بود که مجددا این مباحث را به زبان انگلیسی یاد بگیرید و این پیشنهاد، صرفا برای جلوگیری از یک‌سری دوباره کاری‌ها است. برای مثال، شما می‌توانید در زبان فارسی به‌جای کلمه‌ی balance sheet از «بیلان» و یا «ترازنامه» استفاده کنید. اما این واژه‌ها که در بهترین حالت ترجمه‌ی کلمه به کلمه‌ی معادل انگلیسی‌شان هستند، معنای دقیقی در زبان فارسی ندارند و از این نظر هم بهتر است که از همین ابتدای کار این اشتباه را نکنید.نکته‌ی دوم هم این است که مباحث مالی و علل‌الخصوص سرمایه‌گذاری بسیار کمتر از آن‌چه باید در MBA بهشان پرداخته می‌شود. این موضوع درمورد گرایش‌های مالی MBA هم تقریبا صادق است و اگر به این موضوعات علاقه‌مند هستید و یا شغل‌تان در این زمینه است، بهتر است اصلا به دروس MBA کفایت نکنید و بسیار فراتر بروید. هرچند که مطالعات به‌روز این زمینه به سرعت صنعتی مانند نرم‌افزار منتشر نمی‌شوند، اما با جستجو در اینترنت می‌توانید منابع بسیار ارزشمندی را بیابید.مباحث عمومی دیگری که بهتر است «اندکی» از آن‌ها بدانیم!۱- حقوق کسب و کارهر چقدر که یادگیری حقوق را جدی‌تر بگیرید، بهتر است. فرقی نمی‌کند که حقوق کسب و کار باشد، حقوق شهروندی باشد و یا حتی حقوق راهنمایی و رانندگی! اما بحث ما به MBA مربوط است. شما باید بدانید که شرکت‌ها چطور کار می‌کنند. قواعد ثبت آن‌ها چیست و چه انواعی دارند. قانون چه چیزهایی را منع کرده است و چه چیزهایی مشمول معافیت مالیاتی می‌شوند.داشتن یک دانش حتی اندک در این زمینه، دو امتیاز بزرگ برای‌تان خواهد داشت.۱- امتیاز اول آن‌که شبکه‌های اجتماعی، کلاه‌برداران و حتی بعضاً وکلای حقوقی به سادگی نمی‌توانند سرتان کلاه بگذارند. یعنی شما یک اصولی را بلد هستید. چند ماده از قانون تجارت الکترونیک را به یاد دارید و هر حرفی که شنیدید را باور نخواهید کرد. چرا که درستش را می‌دانید [و یا به دلیل آشنا بودن با مباحث و منابع و… می‌توانید در فرصت کمی درستش را متوجه شوید].۲- امتیاز دوم هم این است که می‌توانید با وکلایتان به خوبی در این زمینه گفتگو کنید. این مورد واقعاً مهم‌تر است. اگر شما هیچ چیزی از موضوعات حقوقی ندانید، گفتگوی موثری بین شما و کسی که قرار است در این زمینه کمک‌تان کند شکل نخواهد گرفت و در این صورت باید به جمله‌ی «خودتان یک کاریش بکنید آقای وکیل، من نمی‌دانم» بسنده کنید [و نهایتاً هم یا مشکل‌تان حل نخواهد شد، یا هزینه‌ی زیادی را به دست‌تان خواهد گذاشت]. درست همان‌طور که داشتن سطح پایه‌ای از علم پزشگی و مراقبت‌های اولیه برای همه‌ی مردم ضروری است.برای یادگیری حقوق کسب و کار پیشنهاد می‌کنم کتاب «صفر تا صد حقوق کسب و کار» نوشته‌ی دکتر بیات را بخوانید. کتاب بسیار جذاب نوشته شده است و با ذکر خلاصه‌ای در کناره‌های هر صفحه، یادآوری را هم برای‌تان ساده‌تر خواهد کرد.کتاب صفر تا صد حقوق کسب و کار به زبان ساده۲- مدیریت برنددرس مدیریت برند در دوره‌ی health MBA بسیار جالب ارائه شده بود. من اما مطالعاتم را فراتر از آن نبردم و سوادم در این موضوع، کمتر از آن است که تشخیص دهم کدام مطلب خوب و کدام مطلب غیرخوب است. به همین دلیل، نوشتن این بخش را [همانند بخش مربوط به مدیریت منابع انسانی] هم به زمانی موکول می‌کنم که منابع جدی و دست‌اول این موضوع را مطالعه کرده باشم و حرفی برای گفتن در این زمینه داشته باشم.بخش مباحث استارتاپیهمان‌طور که قبلاً هم اشاره کرده‌ام، MBA برای کسی که می‌خواهد در مسیر راه‌اندازی استارتاپ حرکت کند بهینه نشده است. در واقع گروه هدفِ دوره و یا رشته‌ی MBA، مدیران و کسانی هستند که قرار است در سازمان‌های بزرگ فعالیت کنند. سازمان‌هایی که میزان قطعیت، سرعت تصمیم‌گیری و اهداف متفاوتی با استارتاپ‌ها دارند. به همین دلیل ضروری است که اگر می‌خواهید وارد پروسه‌ی راه‌اندازی استارتاپ و یا کلاً فعالیت در این فضا شوید، ملزومات مورد نیاز آن‌را به صورت جداگانه یاد بگیرید. این کار به مراتب از یادگیری خود MBA سخت‌تر است.اما من در ادامه‌ی این مطلب قصد دارم تجربه‌ی یک و نیم سال اخیرم را برای شما مطرح کنم، تا با اشتباهات من آشنا شوید و اگر قرار بر اشتباه‌کردن است، اشتباه جدیدی را انجام دهید! عنوان این بخش را می‌توان «چیزهایی که در MBA یاد نمی‌دهند» هم در نظر گرفت، اما می‌دانید که من به عنوان‌های اصطلاحاً بازاری علاقه‌ای ندارم و به همین دلیل، «مباحث استارتاپی» را انتخاب کردم. :)مراقب باشید!برای آشنایی با فضای استارتاپی، بهتر است از منابع دسته اول کمک بگیرید. باید این نکته‌ی بسیار مهم را در همین ابتدای امر خدمت‌تان ذکر کنم که تشخیص آموزه‌های خوب و مفید از آموزه‌های بد و غیرمفید، در دنیای استارتاپ‌ها بسیار کار سختی است. یکی از بزرگ‌ترین و پرهزینه‌ترین اشتباهاتی که من انجام دادم هم در همین زمینه است. ساده بگویم. به سختی می‌توانید آموزه‌های درست و حسابی استارتاپی را پیدا کنید، چرا که معمولاً در ویترین توجه مخاطب [که شما باشید] نیستند.این حرف‌ها را می‌توانید تا حدی کلی در نظر بگیرید، اما امیدوارم ساده از کنار آن‌ها رد نشوید. باز هم صریح و روراست می‌گویم. همه‌ی چیزهایی که هفته‌ای یک‌بار پوستر کارگاه‌اش را در کانال‌های تلگرام و یا صفحات اینستاگرام می‌بینید، به دردتان نخواهند خورد! مثال نمی‌زنم تا کسی به خودش نگیرد. :) اما یادگیری بسیاری از چیزها، در این فضا، صرفاً برای شوآف و نمایش‌دادن است و نهایتاً به درد تدریس در کارگاه دیگری و برای دانش‌جویان و افراد ناآگاه دیگری می‌خورد. در ادامه، تلاش می‌کنیم راهکاری را برای این وضعیت ارائه کنیم، اما اول بیایید تکلیف آزمون‌هایی که قرار است از شما کارآفرین بسازند را مشخص کنیم. :)«المپیاد» کارآفرینی و دو اشکال بزرگ آن!بسیاری از دوستانم را می‌بینم که برای آغاز مسیر کارآفرینی‌شان، به سراغ مطالعه برای آزمون‌هایی مانند المپیاد کارآفرینی می‌روند. این واقعا اشتباه است. شما برای آشنایی با فضای استارتاپ، نیازی به شرکت در «المپیاد کارآفرینی» ندارید! در واقع اگر قصدتان «یادگیری» درمورد کارآفرینی، استارتاپ و… است، بهتر است کلاً در این مدل آزمون‌ها شرکت نکنید. زیرا بعداً متوجه خواهید شد که یکی از red flagها را pass کرده‌اید! البته ممکن است اهداف دیگری داشته باشید [و یا اصلاً قصد ورود جدی به این فضا را ندارید و صرفاً با هدفِ گرفتن امتیازات دانشجویی پا در این مسیر بگذارید]. این‌ها را می‌فهمم. اما اگر قصد دارید در آینده کارتان را به این موضوع گره بزنید و تا این‌جای مطلب من را خوانده‌اید (!)، پیشنهاد این برادر کوچک‌تان را قبول کنید و بیخیال این آزمون‌ها شوید. علتش را در ادامه توضیح خواهم داد.من یک‌جورهایی شانس آوردم که در این مسیر وارد نشدم، امیدوارم شما هم یا شانس بیاورید، یا کسی آگاه‌تان کند. علت حرفم را هم توضیح خواهم داد. المپیاد کارآفرینی، آزمون‌واره کردن راه‌اندازی استارتاپ است و این نقطه، دقیقاً شروع بدبختی‌ست. می‌دانید که هر آزمونِ موجود در دنیا، قابل هک (hackable) است. یعنی می‌شود با خواندن و حفظ چیزهایی، نتیجه‌ی بهتری گرفت و بهترین دانشمند آن حیطه لزوماً نمی‌تواند آن را قبول شود! البته اگر با حفظ‌کردن چند کتاب خاص و خلاصه‌نویسی آن‌ها و زدن تست‌های سال‌های گذشته برای نتیجه‌ی بهتر، آزمون را با موفقیت پشت سر بگذارید، بهتان جایزه می‌دهند و تقدیر می‌شوید. اما با واردشدن در این «آزمون»، دو چیز را [به صورت ناخواسته] از دست می‌دهید.اول این‌که دنیای استارتاپ‌ها hackable نیست و افرادی که تلاش کردند [و می‌کنند که] در این فضا هم مانند تست‌های آزمون‌هایشان رفتار کنند، پس از مدتی به این نتیجه خواهند رسید که استارتاپ، نمی‌شود و نمی‌گیرد. :) با موفقیت در مسیر المپیاد کارآفرینی، به احتمال زیاد شما هم به خیل این افراد می‌پیوندید. در واقع، شما هک‌کردن آزمون [که در تمام دوران تحصیل‌تان تمرین کرده بودید] را در فضای کارآفرینی هم به صورت حرفه‌ای‌تر یاد خواهید گرفت و unlearn کردن این موضوع، به شدت کار سختی‌ست. بسیار سخت و تقریباً ناممکن. البته می‌دانید و می‌دانم که وقتی از افراد حرف می‌زنیم، همواره استثنا وجود دارد و به همین دلیل، این موضوع را لازم به ذکر ندیدم. بیشتر از این توضیح نمی‌دهم و برای مطالعه‌ی بیشتر درمورد این علت، پیشنهاد می‌کنم به این مقاله (the lesson to unlearn) مراجعه کنید.مورد دوم هم آن‌که شما با موفقیت در این آزمون، به «توهم دانایی» شدیدی دچار خواهید شد. نمی‌دانم این توهم از جایزه و تقدیری که می‌شوند می‌آید، و یا از کتاب‌هایی که نسخه‌ی همه‌جانبه برای استارتاپ‌ها می‌پیچند و منابع اصلی این آزمون‌ها هستند. اما هرچه که باشد، موفقیت در این آزمون‌ها coachableبودن (قابل راهنمایی و هدایت بودن) و فروتنی شما را به شدت کاهش می‌دهد. دقیقاً همان چیزهایی که موقع ارائه به سرمایه‌گذار، مهم‌ترین عامل برای موفقیت‌تان خواهند بود. امیدوارم منظورم را به خوبی رسانده باشم.حالا احتمالاً پیش خودتان فکر می‌کنید که برای شروع یادگیری درمورد استارتاپ‌ها چه منبعی بهترین است، چه کار باید بکنیم و... بیایید در این زمینه صحبت کنیم.چگونگی تشخیص منبع «خوب» از «غیر خوب» در دنیای استارتاپ‌ها!قبل از معرفی منابع، می‌خواهم نکته‌ای را ذکر کنم که فهمیدن‌اش یک سال از من زمان گرفت و اگر در ابتدای مسیر کارآفرینی‌تان هستید، احتمالا به دردتان بخورد. چیزی که من می‌خواهم بگویم این است که مهم‌ترین مهارت شما بعنوان یک کارآفرین، «توانایی درست فکرکردن» است. همه‌ی مهارت‌های دیگر را به راحتی و با مشاهده‌ی چند کورس و یا مطالعه‌ی چند کتاب یاد خواهید گرفت. اما امان از درست فکرکردن! به نظر من، خوب‌شدن در این مهارت [که بسیار هم نادر است]، محصول جانبی خوب‌شدن در حجم زیادی از علوم فکری است. از فلسفه و روان‌شناسی گرفته تا آمار و اقتصاد.اما هدف من از بیان این موضوع، این نیست که بگویم باید فلسفه یاد بگیرید. خیر. من می‌خواهم از این نکته برای تشخیص منابع استفاده کنید. همان‌طور که خودم استفاده می‌کنم. به این صورت که اگر دیدید یک منبع به خوب فکرکردن شما کمک می‌کند و با این هدف طراحی شده است، احتمالا از منابع خوب برای شما [بعنوان بنیانگذار یک استارتاپ] می‌باشد و اگر دیدید منبعی به شما «فکر» می‌دهد، احتمالا منبع خوبی برای‌تان نباشد. این معیار، تنها یکی از معیارهای تشخیص منبع خوب از غیرخوب است، اما خیلی خوب کار می‌کند. امتحانش کنید.ذکر این موضوع هم لازم است که در دنیای استارتاپ‌ها، تقریباً هیچ چیز «صفر و یکی»‌ای نداریم و همه چیز «صفر و صدی»‌ است. به همین دلیل، عناوین این بخش را طوری انتخاب کردم که حس «باید حتماً این‌ها را بخوانم» منتقل نشود. شما ممکن است هیچ کدام از این چیزها را نشناسید و یک استارتاپ موفق را بسازید. همچنین ممکن است تمام این مطالب را حفظ شوید و نتوانید ذره‌ای موفقیت کسب کنید. اما این دو «ممکن است»ها احتمال یکسانی ندارند و به همین دلیل، یادگیری این موضوعات صرفاً قرار است «احتمال» موفقیت شما را افزایش دهد.موضوعاتی که «بهتر است» یاد بگیرید!در این بخش، تلاش می‌کنم که منبعی را معرفی نکنم و صرفا به گفتن «نام» موضوعات بسنده کنم. چرا که تعداد منابع بسیار زیاد است و من هم در ابتدای مسیر. هم توانایی‌ام در تشخیص خوب و غیرخوب به اندازه‌ی کافی بالا نرفته است، هم این مطلب به اندازه‌ی کافی طولانی شده است. ضمناً فکر می‌کنم که تا به این‌جای کار، نکات خوب و مهمی را ذکر کرده‌ام و رعایت همین نکات به ظاهر ساده، شما را به یافتن همان منابعی که می‌شد در این‌جا ذکرشان کرد هدایت خواهد کرد.یکی از موضوعاتی که خوب است درموردش یاد بگیرید، «تفکر دیزاین» یا design thinking است. سعی کنید آن‌را به مثابه‌ی «ابزار» نگاه نکنید و هر چقدر که می‌توانید در آن بهتر شوید. هرچه تفکر دیزاین بهتری داشته باشید، حل مسئله (problem solving) برای‌تان راحت‌تر خواهد بود و این، یکی از مهم‌ترین کارهای شما در استارتاپ است. بشخصه چندین کتاب در این زمینه خوانده‌ام و در چند کارگاه مرتبط هم شرکت کرده‌ام، در دوره‌ی MBA هم این موضوع به ما آموزش داده شد، اما چیزی بهتر از این منبع برای «شروع» یادگیری سراغ ندارم. حتما یک نگاهی به آن بیاندازید، چرا که نتوانستم آن‌را ذکر نکنم!در ابتدا قرار بود موضوعات دیگری را هم ذکر کنم اما یکی از دوستانم ایده‌ای را مطرح کرد که فکر می‌کنم اگر آن‌را در نظر بگیرید، به فایده‌ی بیشتری در زمان کمتری برسید. ایشان [که از بنیان‌گذاران یک استارتاپ به شدت موفق هم هستند] نظرش این بود که بهتر است در ابتدا دوره‌ی How to start a startup که توسط YCombinator در دانشگاه Stanford (لینک) برگزار شده است را ببینید و سپس بسته به نیازتان مهارت‌هایی که باید یاد بگیرید را انتخاب کنید.این دوره، در سال‌های ۲۰۱۴ و ۲۰۱۷ برگزار شد. هرچند که مباحث و محتوای صحبت‌های هر دو دوره شبیه به یکدیگر است، اما پیشنهاد من دوره‌ای است که در سال ۲۰۱۴ برگزار شد. مباحث در حد آشنایی هستند و مدرسین آن از موفق‌ترین افراد فعال در فضای استارتاپی دنیا محسوب می‌شوند. پیشنهاد می‌کنم که آن‌ها را دنبال کنید، چرا که چیزهای زیادی برای یادگرفتن دارند.فلذا من از ذکر اسامی نقش‌ها و مهارت‌های مورد نیاز برای فعالیت در استارتاپ خودداری می‌کنم و آن را به خودتان می‌سپرم. این موضوع، استارتاپ به استارتاپ و صنعت به صنعت متفاوت است و تحت هیچ شرایطی نمی‌شود نسخه‌ای کلی را برای همه پیچید.کتاب‌هایی که «بهتر است» بخوانید!ما به تازگی ساختن پادکستی را شروع کرده‌ایم که به همین موضوع مربوط می‌شود! ما در «پادکست ۳۰دی» قرار است کتاب‌هایی که حرف ارزشمندی دارند را به شما معرفی کنیم. تم فصل اول هم دیزاین و نوآوری است و اگر قصد فعالیت استارتاپی را دارید، آشنایی با این موضوعات و مطالعه‌ی کتاب‌هایی که در این پادکست بررسی خواهیم کرد احتمالا به کارتان بیاید. بیشتر از این توضیح نمی‌دهم و با گوش‌دادن به یک اپیزود از پادکست ۳۰دی متوجه قضیه خواهید شد! :)کانال تلگرام ما: https://t.me/Podcast30Dلینک سایر صفحات ما را هم در کانال تلگرام‌مان خواهید یافت. افرادی که «بهتر است» مطالب‌شان را دنبال کنید!دقت کنید که شما بهتر است «مطالب» آن‌ها را دنبال کنید، نه خود آن‌ها را. همان‌طور که بارها گفته‌ام هیچ امتیازی در «طرفداری» از یک شخص خاص وجود ندارد و من هم طرفدار این افراد نیستم. مطالب مفیدی دارند که مطالعه‌ی آن‌ها به کارتان خواهد آمد و بهتر است از همین حالا مراقب تعصب‌تان باشید. چرا که یادگیری از یک شخص، محبتی را از آن فرد در دل شما قرار خواهد داد و این عامل، ممکن است باعث شود که اشتباهات و نظرات نادرستش را نبینید. همچنین من سعی می‌کنم که توضیحات زیادی را در این بخش مطرح نکنم. چرا که با جستجو در اینترنت هر چیز لازم را خواهید یافت. کار من در این‌جا صرفاً بیان تجربه‌ام و راه‌هایی برای یادگیری کمی بهتر از این افراد است.۱- پاول گراهام (Paul Graham): به او PG هم می‌گویند و یکی از عمیق‌ترین آدم‌هایی‌ست که می‌توانید پیدا کنید. من نوشته‌های او را در وبلاگش (لینک) می‌خوانم و در توییتر (لینک) هم دنبالش می‌کنم. صحبت‌های جالب و ارزشمند دارد و بهتر است مطالعه‌ی مطالب او را با وبلاگش و به صورت اختصاصی‌تر، با مطالب how to start a startup (لینک) و before the startup (لینک) شروع کنید.۲- رید هافمن (Reid Hoffman): دیدگاه متفاوتی با بسیاری از مدرسین کارآفرینی و استارتاپ دارد. مطالب مهمی در زمینه‌ی پلتفرم‌ها دارد که من هم در گذشته بسیار به او ارجاع داده‌ام. پیشنهاد می‌کنم که مطالعه‌ی مطالب او را با کتاب blitzscaling (لینک) شروع کنید. پس از آن به سراغ پادکست Masters of scale (لینک) بروید و اپیزودهای گفتگو با اریک اشمیت (لینک) و برایان چسکی (لینک) را در اولویت قرار دهید. یک خبرنامه هم در لینکدین (لینک) دارد و در سایت Greylock (لینک) هم مطالب بسیار مفیدی [مانند مقاله‌ای که در قسمت اول به آن اشاره کردیم] را نوشته است. اگر فرصت کردید نگاهی هم به آن‌ها بیاندازید.۳- نوال راویکانت (Naval Ravikant): حرف‌های او بسیار جالب و قابل تامل‌اند. من او از طریق پادکست joe rogan (لینک) شناختم و سپس در توییتر (لینک) دنبالش کردم (البته بهتر است این اکانت را دنبال کنید) و نهایتا هم به پادکستش (لینک) رسیدم و مطالب پادکستش را هم بعضاً مطالعه کرده‌ام. پیشنهاد می‌کنم نگاهی به آن‌ها هم بیاندازید.۴- پیتر تیل (Peter Thiel): این‌جا داستان آشنایی‌ام با پیتر تیل را نوشته‌ام. فرد بسیار جالبی‌ست و تفکر مستقلی که او دارد را به ندرت در افراد دیگر خواهید یافت. مطالعه‌ی مطالب او را بهتر است با کتاب zero to one (لینک) شروع کنید و سپس در یوتیوب به دنبال مصاحبه‌هایش بگردید. چرا که مطالب زیادی از او وجود ندارد. اگر به کتاب صفر تا یک علاقه‌مند شدید، پیشنهاد می‌کنم یادداشت‌هایی که من بر روی این کتاب نوشته‌ام (لینک) را هم یک نگاهی بیاندازید.۵- بیل گرلی (Bill Gurley): من او را از طریق سریال super pumped که مربوط به داستان Uber است (لینک) شناختم. کم می‌نویسد، اما مطالبش بسیار خوب‌اند. برای مطالعه‌ی مطالب او که در وبلاگش (لینک) می‌نویسد، پیشنهاد می‌کنم با مطلب Not all markets are created equal (لینک) شروع کنید. سپس مطلب Not all revenues are created equal (لینک) را بخوانید و سپس سایر مطالب را. مصاحبه‌ها و سخنرانی‌های پرشوری هم می‌کند و با جستجو در یوتیوب، به آن‌ها خواهید رسید.۶- اندرو چن (Andrew Chen): من از طریق کتاب the cold start problem (لینک) با او [که نویسنده‌اش بود] آشنا شدم. خاطرات او از ساختن پلتفرم Uber واقعا جذاب هستند و پیشنهاد می‌کنم این کتاب را بخوانید. هم با مدل کارکرد پلتفرم‌ها آشنا می‌شوید و هم دیدگاه‌های جالبی [مانند آن مقاله‌ی not all markets are created equal آقای بیل گرلی] را کسب خواهید کرد. سپس در لینکدین (لینک) دنبالش کردم و متوجه شدم که آن‌جا هم مطالب خوبی را می‌نویسد. البته یک وبلاگ شخصی (لینک) هم دارد که به تازگی پیدایش کرده‌ام.۷- شریاس دوشی (Shreyas Doshi): ایشان را زیاد نمی‌شناسم و صرفا چند مطلب مربوط به بحث کارهای leverage و PMF را از او خوانده‌ام. بیشتر از همه جا در لینکدین (لینک) فعالیت می‌کند و اگر به بحث مدیریت محصول علاقه‌مند هستید، بهتر است با ایشان آشنا شوید.۸- سم آلتمن (Sam Altman): این روزها تقریبا همه نام او را بواسطه‌ی مدیرعامل بودن OpenAI شنیده‌اند اما او سابقه‌ی خوبی در کار با استارتاپ‌ها دارد و مدتی مدیرعامل YCombinator بوده است. وبلاگ (لینک) او بسیار جذاب و خواندنی‌ست و همچنین اگر به صفحه‌ی YC در یوتیوب (لینک) مراجعه کنید، مصاحبه‌ی او با بزرگ‌ترین کارآفرینان [مانند مارک زاکربرگ] را مشاهده خواهید کرد. خلاصه که فرد بسیار جالب و عجیبی‌ست. پیشنهاد می‌کنم که او را دنبال کنید. این مطلب هنوز کامل کامل نشده است. ممنونم که صبر می‌کنید :)پی‌نوشت اول: می‌دانم که می‌شد یک مطلب جداگانه را برای هر یک از این مباحث قرار داد و به تفصیل درمورد جزئیات‌شان صحبت کرد، اما در حال حاضر من در اغلب از آن‌ها متخصص محسوب نمی‌شوم و بهتر است این کار را به متخصصین امر بسپریم. دقیقاً به همین دلیل بود که منابع بسیار تخصصی را معرفی نکردم و این منابع، صرفاً سرنخ‌هایی از موضوعات هستند. هم من و هم کسانی که آن‌ها را مطالعه کرده‌اند می‌دانند که قرار نیست مطالعه‌ی آن‌ها شما را متخصص این حیطه کند. صرفاً قرار است از ۹۹٪ مردم در آن‌ها بهتر شویم تا در مواقع پیش‌آمد، قضاوت‌های نادرست کمتری را داشته باشیم.پی‌نوشت دوم: اگر با انگلیسی بودن منابع راحت نیستید این پی‌نوشت را بخوانید. من موقع نوشتن لیست این منابع، به فارسی یا انگلیسی بودن آن‌ها توجه نداشتم. چرا که واقعا اهمیتی هم ندارد و چیزی که اهمیت دارد این است که از بهترین منابع یاد بگیرید. اگر زبان انگلیسی‌تان در سطحی نیست که بتوانید سخنرانی‌های انگلیسی را متوجه شوید، متن آن‌را پیدا کنید و ذره ذره به گوگل‌ترنسلیت بدهید و با خواندن ترجمه‌ی فارسی‌اش آن موضوع را یاد بگیرید. به این صورت فقط سرعت‌تان کم می‌شود و برای یادگیری یک موضوع جدید، اتفاق بدی هم نیست. من هم در گذشته این کار را کرده‌ام و ترسی هم برای گفتنش ندارم. هر کسی هم می‌تواند چنین کاری را انجام دهد. یادتان باشد که اگر واقعاً بخواهید چیزی را یاد بگیرید، راهش را پیدا خواهید کرد و برای‌تان فارسی، انگلیسی و یا چینی‌بودنش فرق نخواهد کرد! خلاصه که به منبع خوب بچسبید و نگذارید زبان متفاوت مانع‌تان شود. پشیمان نخواهید شد.</description>
                <category>سینا مرادی</category>
                <author>سینا مرادی</author>
                <pubDate>Wed, 29 Nov 2023 23:12:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه‌ی من از خواندن MBA — بخش دوم: مسیر خودیادگیری (MBA)</title>
                <link>https://virgool.io/@sinusealpha/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-mba-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-mba-g3muvycfqicm</link>
                <description>پیش‌نوشت: در بخش قبل، صحبت‌مان را با این موضوع به پایان رساندیم که مسیر خودیادگیری، در مباحث MBA بسیار هموار است و اصولا بهترین محتواها به صورت رایگان در سطح اینترنت وجود دارند. در این بخش قرار است به صورت جزئی‌تر به این مسیر بپردازیم. البته انتظار نداشته باشید که من یک roadmap (نقشه‌ی راه) برای‌تان ترسیم کنم تا بر اساس آن، شروع به یادگیری کنید و پس از مدتی [به مانند تمام مسیرهای معرفی‌شده توسط دیگران]، بیخیالش شوید. خیر. تمام هدف من در این مطلب، این است که اولاً بگویم این مسیر شدنی است. ثانیا، درمورد خطاهایی که ممکن است دچارش شوید [و من هم شدم] صحبت کنم و نهایتا هم شما را به جایی برسانم که رسیدن به آن، برای من به حدود یک سال زمان نیاز داشت. خلاصه بگویم، این مطلب درمورد MBA نیست! اما اگر توانایی Analogy (توضیح بیشتر) خوبی داشته باشید، می‌توانید آن‌را به اغلب حیطه‌های دیگر بسط بدهید. دقیقاً به همین دلیل است که هنگام نوشتن عنوان، MBAاش را در درون پرانتز قرار داده‌ام. بیایید شروع کنیم.در مطلب قبلی ذکر کردم که بیشتر دانسته‌های من از مباحث MBA، از مسیر خودیادگیری حاصل شده است، علی‌رغم این‌که تمام دروس دوره‌ی MBA را نیز گذرانده بودم. این مورد را ممکن است کمی اغراق‌آمیز در نظر بگیرید، اما این‌طور نیست. شاید بهتر باشد که منظورم از خودیادگیری (self learning) را به صورت شفاف توضیح بدهم تا متوجه شوید که آنچنان هم حرف عجیبی نزده‌ام.تعریف خودیادگیری از نظر منخودیادگیری (self-learning)، در نظر من، شامل هر نوع یادگیری‌ای می‌شود که از مسیر «کلاس درس آکادمیکی که باید در آن شرکت کنید» حاصل نشود. البته ممکن است خودیادگیری شما از طریق یک کلاس درس [غیراجباری] باشد. تعریف عجیبی است؟ :) مثال می‌زنم تا منطورم را بهتر برسانم.مثلاً تصور کنید که در جلسه‌ای شرکت می‌کنید و یکی از افراد حاضر در جلسه، نام فردی را ذکر می‌کند و شما آن نام را یادداشت می‌کنید. پس از مدتی، همان نام را در اینترنت جستجو می‌کنید و به یک دوره‌ی آموزشی آنلاین (MOOC) می‌رسید [که آن فرد مدرس‌اش است]. تصمیم می‌گیرید که آن دوره را بگذرانید و در انتهای دوره، ممکن است مدرکی نیز دریافت کنید. من این مسیر را نوعی خودیادگیری به حساب می‌آورم. فارغ از این‌که در چه زمینه‌ای باشد.یا مثلا تصور کنید که به صورت اتفاقی مکالمه‌ی دو فرد برجسته را می‌شنوید (می‌دانم که این اتفاق، خیلی هم اتفاقی نیست. اما بیایید تصور کنیم که واقعاً چنین اتفاقی افتاده است). در میان صحبت‌هایشان، نام کتابی به گوش‌تان می‌رسد و آن نام را جستجو می‌کنید و کتاب را بررسی می‌کنید. نویسنده‌اش به نظرتان جالب می‌آید و نام او را نیز جستجو می‌کنید تا به یک پادکست می‌رسید و از این پس، مشتری پر و پا قرص آن پادکست می‌شوید [و چیزهای بسیار زیادی یاد می‌گیرید].بیایید حتی ادامه بدهیم. در مثال دوم شما آن پادکست را پیدا کرده‌اید. در یکی از اپیزودهایش با فرد جدیدی آشنا می‌شوید. نام او را در توییتر جستجو می‌کنید و به صفحه‌اش می‌رسید. در هنگام بررسی توییت‌هایش، یک کامنت به نظرتان جالب می‌آید و نویسنده‌ی آن کامنت را هم دنبال می‌کنید. پس از مدتی از طریق آن فرد با چیزهای دیگری نیز آشنا می‌شوید [و چیزهای بسیار زیادی یاد می‌گیرید] و...مثال‌های دیگری نیز وجود دارند. اما دو مثال فوق، تجربه‌های عینی من در چند ماه گذشته بودند و احساس کردم که بیان آن‌ها، می‌تواند سرنخ‌هایی را از مسیر خودیادگیری‌ای که همچنان در آن هستم به شما بدهد. به همین دلیل ذکرشان کردم. علت دیگری هم از ذکر این مثال‌ها داشتم و به عمد extremeترین مثال‌ها را بیان کردم. بیان کردم تا به شما بگویم که «اصلاً ایرادی ندارد اگر مسیر یادگیری شما بسیار پیچ در پیچ و ناهموار است». اتفاقا هر چه مسیر متفاوت‌تر و عجیب و غریب‌تری داشته باشید هم بهتر است! شنیدن همین حرف، می‌توانست آرامش زیادی را [در آن روزهایی که عدم قطعیت و سردرگمی زیادی را حس می‌کردم] به من بدهد و امیدوارم که این اتفاق برای شما بیفتد.حرف‌های بالا را چندین بار با دوستانم مطرح کرده‌ام. یکی از سوالات رایج‌شان از من همواره این بوده است که «چرا این‌قدر به خودیادگیری تاکید دارم و می‌پردازم؟». مگر در حین این پروسه [اگر بشود اسمش را پروسه گذاشت]، چه اتفاقی می‌افتد که آن‌را به تقریبا «هر» روش یادگیری دیگری ترجیح می‌دهم؟ آیا اصلاً این عدم قطعیت ارزشش را دارد؟ ممکن است سوال شما هم باشد و بیایید بررسی‌اش کنیم.[در پرانتز: باید این موضوع را ذکر کنم که من، به هیچ عنوان متخصص این موضوع نیستم. دانشی هم در حیطه‌ی آموزش ندارم و اغلب گفته‌هایم، از تجربه‌ی تازه و اندکم و برخی از آن‌ها، از سخنان اساتیدم حاصل شده‌اند. پس می‌توانند اشتباه باشند.]می‌خواهم در ابتدا پاسخ سوال بالا را به ساده‌ترین شکل ممکن بدهم. «من خودیادگیری را به هر روش دیگری ترجیح می‌دهم، چرا که به دانش اختصاصی (unique knowledge) می‌انجامد.» بیایید این موضوع را بازتر کنیم.دانش اختصاصیدانش اختصاصی چیست؟ تعریف دقیق آن‌را نمی‌دانم. اصلاً مطمئن هم نیستم که چنین termای در متون تخصصی حیطه‌ی آموزش، جایی داشته باشد. می‌توانید آن‌را ابداع من در نظر بگیرید. راستش را بخواهید من احساس می‌کنم که آن‌را از کسی شنیده‌ام، اما متاسفانه یادم نمی‌آید که آن فرد چه کسی بود! البته اهمیتی هم ندارد، چرا که قرار است به مفهومش بپردازیم و می‌توانید آن را «خ» صدا کنید. از این‌جور موارد زیاد برایم پیش می‌آید و باید ببخشید. :)برویم سراغ تعریف من از دانش تخصصی. به عقیده‌ی من، «فردی که کنجکاوی‌اش (curiosity) را دنبال می‌کند و بر اساس مسیری که کنجکاوی‌اش پیش پایش قرار می‌دهد حرکت می‌کند، پس از مدتی مجموعه‌ی آموخته‌هایش به قدری خاص و ویژه خواهند بود که به ندرت در فرد دیگری [به صورت یک‌جا] یافت می‌شوند. این نقطه، دقیقا جایی‌ست که می‌گویم آن فرد به یک دانش اختصاصی رسیده است.»البته می‌دانیم که این مسیر، یک مقصد مشخص ندارد و راه بی‌پایانی است، اما از یک‌جایی به بعد می‌توان گفت که دانش آن فرد، واقعاً ویژه شده است. شبیه ندارد و غیرقابل قیمت‌گذاری است. چرا می‌گویم غیرقابل قیمت‌گذاری؟ علتش در همین ویژه بودن‌اش است. فکر می‌کنید که اساس قیمت گذاری چیست؟‌ می‌دانم که [در اقتصاد خرد] اساسش «فقط» کم‌یاب بودن یک چیز نیست. اما احتمالا برای همه‌ی ما واضح است که کم‌یابی، در اغلب موارد [و مخصوصا در مقوله‌ی دانش]، بسیار موثر و تعیین‌کننده است. در این‌جا هم همین‌طور است. به مرور زمان، مهم‌تر هم می‌شود.«به مرور زمان مهم‌تر می‌شود» را دست کم نگیرید. در آینده‌ی نزدیک، تمام چرخه‌ی دانش متعارف (conventional knowledge) از تولید تا انتشار و... به هوش مصنوعی مولد (generative AI) سپرده خواهد شد و اگر دانش شما، چیزی فراتر از اطلاعات موجود در گوگل [که امروزه توسط ChatGPT قابل تولید هستند] نباشد، احتمالا یک قدم با جایگزینی فاصله داشته باشید. این موردی که ذکر کردم پیش‌بینی نبود. حقیقتی‌ست که تقریبا هر کسی که اندکی با هوش مصنوعی و کاربردهای آن آشنا باشد به آن رسیده است و بهتر است جدی بگیرید.دو نکته‌ی بسیار مهمدر ارتباط با دانش اختصاصی، ذکر چند نکته‌ی دیگر هم الزامی به نظر می‌رسد.مورد اول آن‌که فرد بسیار باسواد (فوق فوق دکتری در یک زمینه‌ی بسیار خاص)، لزوما دارای دانش اختصاصی [طبق تعریف من] نیست. اگر مجموعه‌ی دانش شما را هزار نفر دیگر [که به‌عنوان دانش متعارف اتفاقا عدد بسیار پایینی هم محسوب می‌شود] نیز دارند، شما دانش اختصاصی ندارید! شما صرفاً مسیری را رفته‌اید که تعداد زیادی از آدم‌ها هم رفته‌اند. اما اگر مجموعه‌ی دانش شما، فقط و فقط در یک نفر پیدا می‌شود و آن فرد شما هستید، می‌توان گفت که به این مورد دست یافته‌اید. حتی اگر از نظر جامعه آدم بسیار بسیار باسوادی هم محسوب نشوید [هرچند معمولاً باسواد هم محسوب خواهید شد].برویم سراغ مورد دوم. این مورد را [به‌شخصه] چندین بار تجربه کرده‌ام و جذاب‌تر است. بیایید در ابتدا به جمله‌ی معروف ریچارد فاینمن بپردازیم:“You keep on learning and learning, and pretty soon you learn something no one has learned before.”ترجمه: شما یاد می‌گیرید و یاد می‌گیرید و یاد می‌گیرید. تا اینکه [ناگهان] چیزی را یاد می‌گیرید که قبل از شما، کسی آن‌را یاد نگرفته است!این جمله به خودی خود به مسیر خودیادگیری نمی‌پردازد، اما به خوبی «اتفاق ویژه‌ای» که در مسیر خودیادگیری و داشتن دانش اختصاصی می‌افتد را بیان می‌کند. [در این مسیر، به جایی می‌رسید که] چیزهایی را می‌فهمید که کسی قبلا نفهمیده است. ایده‌هایی را خواهید داشت که قبلا به ذهن کسی خطور نکرده است.و این است «اثر مرکبِ ماحصلِ تفکرِ نمایی در یادگیری»! :)این اتفاق، جادویی به نظر می‌رسد اما آنچنان هم چیز عجیبی نیست. شاید برای‌تان غیرقابل باور به نظر برسد، اما [به نظر من] اغلب ما در زندگی‌مان این موضوع را به صورن‌های متفاوتی تجربه کرده‌ایم. بیایید بررسی کنیم. آیا تا به حال برای شما پیش آمده که چیزی را به نوعی کشف کرده باشید و بخواهید آن‌را به دیگران هم بگویید؟ مثلا یک شوخی واقعاً جدید، یک مدل جدید استفاده از یک وسیله و یا حتی یک راه جدید برای حل یک مسئله‌ی ریاضی. فکر می‌کنم که کم کم دارم به یادتان می‌آورم. اگر بیشتر فکر کنید، متوجه خواهید شد که این اتفاق برای اغلب ما افتاده است و علت فراموش‌شدن این لحظات، صرفاً «تصور ما از بی‌اهمیت بودن آن‌ها» بوده و دلیل دیگری نداشته است [و امیدوارم حالا به اهمیت این موضوع پی برده باشید که ثبت و ضبط چیزهای جدیدی که به نظرتان می‌رسد، چقدر اهمیت دارد]. یادتان آمد؟حالا بیایید یک تجربه‌ی شخصی از همین موضوع را برای‌تان تعریف کنم.یک تجربه‌ی شخصیمی‌دانید که من در حال حاضر پزشکی می‌خوانم. حدودا شش ماه قبل بود که داشتم برای آزمون علوم پایه مطالعه می‌کردم و درس مورد مطالعه‌ی من «باکتری شناسی» بود. موضوع، به نحوه‌ی رشد باکتری‌ها مربوط می‌شد. در مطلبی که مطالعه می‌کردم، نموداری رسم شده بود که نحوه‌ی رشد یک کلونی از باکتری‌ها در یک محیط ایزوله را نشان می‌داد. طبق آن نمودار، مراحل رشد یک کلونی از باکتری‌ها را می‌توان به چهار فاز تقسیم کرد [که جزئیاتش به کار ما نمی‌آید و واردش نمی‌شویم].در همان روزها، من [به صورت کاملاً اتفاقی] در حال مطالعه‌ی کتاب the cold start problem نوشته‌ی آقای Andrew Chen (لینک) هم بودم و قرار بود که در جلسه‌ای، بخشی از آن (بحث مراحل ساخت اثر شبکه‌ای در پلتفرم‌ها) را برای چند نفر توضیح بدهم. توضیحش کمی سخت بود. البته راستش را بخواهید فهمیدن‌اش سخت‌تر بود. شروع کردم به گفتن مراحل و توضیح هر بخش. ظاهرا همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت تا این‌که بواسطه‌ی حالات چهره‌ی افراد حاضر در جلسه، احساس کردم که مطلبم کسل‌کننده شده است. کسی با آن ارتباط برقرار نمی‌کرد و من هم [احتمالا به دلیل نداشتن تسلط کافی] نمی‌توانستم موضوع را به خوبی منتقل کنم. اوضاع خیلی بدی بود. :)در همان موقع [که ناراحت هم بودم]، کمی به عقب آمدم و از عقب‌تر به قضیه نگاه کردم. یاد درسی که صبح همان روز خوانده بودم افتادم! رشد باکتری‌ها. خیلی ناگهانی این فکر از سرم رد شد که [حالا که افراد حاضر در جلسه، اغلب علوم پزشکی هستند]، چرا نگویم که «تمام این نمودار، همان نمودار رشد باکتری‌ها است که همه‌مان می‌شناسیم. فقط نام اجزایش تفاوت می‌کند»؟این را گفتم و از پاسخ یکی از حضار که گفت «عه! زودتر می‌گفتید خب!»، به این نتیجه رسیدم که بالاخره مطلب را منتقل کرده‌ام. لحظه‌ی جالبی بود و احساس می‌کردم که واقعا مشکلی را حل کرده‌ام! این ارتباط‌دادن چیزهایی که در ظاهر هیچ ارتباطی به یکدیگر ندارند همواره برایم جالب بوده‌اند.هنگامی که بعد از جلسه، در مسیر خانه به اتفاقات چند ساعت گذشته فکر می‌کردم، از خودم پرسیدم که آیا تا به حال کسی مراحل اثر شبکه‌ای را بوسیله‌ی مراحل رشد باکتری‌ها توضیح داده است؟ پاسخش اهمیتی نداشت. همین که من چیزی [که قبلا وجود نداشت و یا حداقل من نمی‌دانستم] را به وجود آورده و مسئله‌ی آن روزم را حل کرده بودم، برایم کافی و رضایت‌بخش بود.در تصویر زیر هم می‌توانید نمودار رشد باکتری‌ها و رشد یک شبکه را با هم مقایسه کنید. حالا با خودم می‌گویم که ای کاش این تصویر را آن روز در اسلایدهایم می‌داشتم. :)حالا امیدوارم که مفهوم جمله‌ی فاینمن [و به خصوص آن بخش something no one has learned before] را به خوبی منتقل کرده باشم.برویم سراغ ادامه‌ی بحث که به علت تاکیدم بر مسیر خودیادگیری مربوط می‌شود.علت تاکید بر مسیر خودیادگیریشاید همه‌ی حرف‌های بالا مقدمه‌ی صحبتی باشد که در ادامه خواهیم داشت. چرا این‌قدر روی مسیر یادگیری شخصی و دانش اختصاصی تاکید داریم؟ «علتش [در ساده‌ترین نگاه]، در high reward بودن آن است». به این معنی که پاداش این مسیر، بسیار بیشتر از هر مسیر متعارف (conventional) دیگری است.به افراد برجسته‌ی جامعه‌ی خودتان (یا کل دنیا) نگاه کنید. [اغلب آن‌ها] ترکیبی هستند از چیزهای مختلف! به قول آقای رید هافمن the “AND” that is so necessary to entrepreneurial success (منبع: دو خط مانده به آخر از این مطلب) دارند و تمام موفقیت‌شان در همین AND جمع می‌شود. ارتباط نمودار رشد باکتری‌ها و نمودار رشد شبکه‌ها هم برای آن روز من یک AND بسیار بسیار کوچک محسوب می‌شد.به همین دلیل [و با تاکید بسیار] است که پیشنهاد می‌کنم که هرگز به دنبال نقشه‌ی راه نباشید!به‌جای آن [با دنبال کردن مسیری که کنجکاوی‌تان پیش روی‌تان قرار می‌دهد و فکر می‌کنید درست است]، راه جدید بسازید. در این صورت احتمالاً به آن high reward وعده داده شده خواهید رسید. [حالا که فکر می‌کنم، شاید بهتر بود که در ابتدا ذکر می‌کردم که این مطلب، با تصور ambitiousبودن شما نوشته شده است]آقای Seth Godin این موضوع را به زبان بهتر و ساده‌تری، به این صورت (منبع) توضیح می‌دهند:“Please stop waiting for a map. We reward those who draw maps, not those who follow them.”ترجمه: لطفا منتظر نقشه نباشید. ما (جامعه) به کسانی پاداش می‌دهیم که نقشه‌ها را بکشند. نه کسانی که آن‌ها را دنبال می‌کنند.و اگر به اطراف‌تان نگاه کنید، می‌بینید که این موضوع صحت دارد.خودیادگیری و دانش اختصاصی چه ربطی به کارآفرینی دارند؟فکر کنم به اندازه‌ی کافی به خود موضوع self learning پرداخته باشیم. حالا شاید بپرسید که «مسیر خودیادگیری و دانش اختصاصی، چه ربطی به MBA و کسب و کار دارد؟» سوال به‌جایی است. بیایید درموردش صحبت کنیم.پاسخ کوتاه سوال شما در این است که «بیزینس [و کارآفرینی]، چیزی جز monetize کردن دانش اختصاصی‌تان نیست!» به این معنی که شما چیز باارزشی را خلق می‌کنید که قبلا وجود نداشته است. این چیز، یک مشکل را حل می‌کند و کسانی که مشکل‌شان حل شود، به شما پول پرداخت خواهند کرد. این یکی از مهم‌ترین درس‌هایی است که من گرفته‌ام.همین حرف را در این توییت آقای naval هم دیده‌ام:&quot;Business is the activity you engage in to monetize your specific knowledge. It’s not something to be studied and pursued in and of itself.&quot;ترجمه: کسب و کار فعالیتی است که شما برای کسب درآمد از دانش اختصاصی خود انجام می‌دهید. این [کسب و کار] چیزی نیست که به خودی خود مطالعه و پیگیری شود.that&#x27;s it. :)امیدوارم پاسخ‌تان را گرفته باشید. اگر این‌طور نیست، لطفا نظرتان را در کامنت‌ها اعلام کنید تا بیشتر در این زمینه گفتگو کنیم.اشتباهات مسیر خودیادگیریحالا می‌خواهم درمورد اشتباهاتی که ممکن است در مسیر خودیادگیری، انجام دهید [و من هم بسیار انجام داده‌ام] صحبت کنم. بحث جذابی‌ست :)راستش را بخواهید، مجموعه‌ی تمام اشتباهات ممکن [برای کسی که می‌خواهد مسیر خودیادگیری را در پیش بگیرد]، آن‌قدر زیاد هستند که حقیقتا اگر کسی از ابتدا، مسیر درست و مناسب خودش را پیدا کند و به درستی دنبالش کند، واقعاً باید تعحب کرد. به عقیده‌ی من، ممکن نیست. اما خب یک درصدی را می‌گذارم برای شانس و می‌گویم «احتمالاً» همه‌ی کسانی که مسیر خودیادگیری را در پیش بگیرند، دچار خطاهایی خواهند شد.اما در این مطلب قرار نیست یک لیست بلند بالا از تمام خطاهای ممکن را بخوانید و رد شوید و احتمالا چند سال دیگر بیایید و خطاهای خاص خودتان را به انتهای لیست اضافه کنید. قصد من این است که درمورد موضوع مهمی به نام «تصمیم گیری» صحبت کنم. در واقع می‌خواهم به جای ماهی، ماهی‌گیری یادتان بدهم. پیشنهاد می‌کنم که بحث تصمیم‌گیری را از همین امروز جدی بگیرید و درموردش مطالعه کنید. هر کتاب مرتبط با خطاهای شناختی را بخوانید و سعی کنید که آن‌ها را در خودتان شناسایی کنید. در این صورت، احتمالا توانایی‌تان در انتخاب مسیر و علی‌الخصوص «تشخیص کنجکاوی واقعی از کنجکاوی القاشده توسط محیط»، بالاتر برود. هدف‌مان هم همین بود.یادتان است که قرار بود کنجکاوی‌مان را دنبال کنیم؟ حالا احتمالا ناراحت می‌شوید اگر بگویم که در اغلب مواقع، کنجکاوی شما صرفا ناشی از محیط‌تان است و نه چیزی در درون‌تان (inner voice) و این موضوع حقیقت دارد. بیایید این موضوع را بیشتر بررسی کنیم.تشخیص کنجکاوی «واقعی»چگونه می‌توانیم کنجکاوی واقعی را تشخیص بدهیم؟ این سوال اصطلاحا از آن سوال‌های یک میلیون دلاری است. جواب کوتاه ندارد، اما [علاوه بر خطاهای شناختی و…] چیزی که من به تجربه به آن رسیده‌ام این است که «اگر به اندازه‌ی کافی خودتان را سوال‌پیچ کنید، متوجه خواهید شد که آیا دنباله‌روی یک جماعتی شده‌اید، و یا واقعا دارید کنجکاوی‌تان را دنبال می‌کنید.»از خودتان بپرسید که «چرا» من می‌خواهم درمورد فلان موضوع مطالعه کنم. آیا چون از روی تقلید از فردی است که جامعه به او reward داده است؟«آیا از روی تنبلی‌ست؟» تنبلی، از مهم‌ترین دلایل تصمیم‌گیری است و بهتر است تنبلی‌های خاص خودتان را شناسایی کنید و نگذارید در مواقع حساس بر روی تصمیم‌گیری‌تان تاثیر بگذارند. «آیا از روی ناچاری‌ست؟» ناچاری هم بسیار رایج است و بیشتر اوقات، علت تصمیم شما داشتن فقط یک گزینه است.پاسخ دادن به این مدل سوالات، سخت است، اما به نتیجه‌اش می‌ارزد. با خودتان صادق باشید. هیج اشکالی ندارد اگر علاقه‌ی شما ناشی از یک هایپ [رسانه‌ای] باشد! بالاخره قرار نیست همواره perfect عمل کنیم. فقط قرار است «بفهمید» که آیا این مسیر، همان مسیر کنجکاوی‌تان است و یا خیر. قرار نیست خودتان را سرزنش کنید. فقط تلاش کنید که این کار (پرسیدن «چرا») را هنگام تصمیم‌های مهم‌تان بیشتر انجام بدهید. پشیمان نخواهید شد.نکته‌ی دیگری که در ارتباط با کنجکاوی لازم می‌بینم اضافه کنم این است که «کنجکاوی، در اغلب مواقع با یک نیاز درونی در ارتباط است». یعنی شما عمیقا به چیزی نیاز دارید و نمود بیرونی آن، به صورت کنجکاوی در می‌آید. این موضوع را به تجربه حس کرده‌ام و می‌توانید نظر شخصی در نظر بگیریدش. اما فکر می‌کنم که بهتر است به جای پیشنهادِ «کنجکاوی‌تان را دنبال کنید»، از عبارت «نیازهای‌تان را دنبال کنید» استفاده کنم. تلاش کنید که یادگیری‌تان را به نیازهای درونی‌تان گره بزنید. این هم کار آسانی نیست [مخصوصاً برای افرادی مثل ما که در سیستم آموزشی‌ای تربیت شده‌ایم که هرگز چنین امکانی نداشته است و اتفاقا آن‌را سرکوب کرده است]، اما واقعاً ارزشش را دارد. به این معنی که «هر چیزی که به آن نیاز دارید را یاد بگیرید». نه لزوما هر چیزی که در حال حاضر hot topic محسوب می‌شود و «احساس» می‌کنید به آن علاقه دارید.جمع بندیفکر می‌کنم که تعداد پیشنهادها و نکاتی که در این مطلب مطرح کردم به اندازه‌ای باشد که اگر همین‌ها را [بدون تعمیم‌دادن و استفاده در جاهای دیگر] در نظر بگیرید و بهشان عمل کنید، حدوداً یک سال از اشتباهات من را نخواهید کرد. واقعاً اغراق نمی‌کنم. تقریبا همه‌ی نکات بالا را از مسیر خودم و راهنمایی‌های اطرافیانم یاد گرفته‌ام و امیدوارم که برای‌تان مفید بوده باشند.در بخش بعدی به سراغ منابع خواهم رفت. همان‌طور که در این مطلب تاکید کردم، من نمی‌خواهم برای شما roadmap رسم کنم. [با خواندن این مطلب]، منطقی هم نیست که از roadmapهای دیگران استفاده کنید. اما در مطلب بعدی قصد دارم بهترین منابع مرتبط با کارآفرینی و MBA که در سال‌های اخیر یافته و مطالعه کرده‌ام را با شما به اشتراک بگذارم. با هدف این‌که نقطه‌ی شروعی باشند بر مسیر خودیادگیری‌تان در این زمینه و امیدوارم که مفید باشند.مطلب بعدی را می‌توانید این‌جا مطالعه کنید.پی‌نوشت اول: نوشتن این مطلب، بسیار آسان و انتشار آن، بسیار سخت بود. آن‌قدر ویرایشش کردم تا به بدترین نحو منظورم را نرسانم. شاید علت سر و ته نداشتنش هم همین باشد. :) صحبت کردن راجع به این مدل مسائل کمی برای من سخت است. نمی‌خواهم آدم‌ها ویژگی «خودپسندی» را به تصورات‌شان از من اضافه کنند و متاسفانه، ذات نوشتن مطالب مرتبط با یادگیری و کسب‌وکار و… مخصوصا به زبان فارسی، این احساس را منتقل می‌کند که فرد نویسنده احتمالا خود را فرد دانایی و دور از خطایی می‌داند. چه برسد به این‌که فروتن باشد. در حالی‌که فروتنی، از مهم‌ترین ارزش‌های زندگی من و یکی از لازمه‌های مسیر خودیادگیری [که این‌جا درموردش صحبت کردیم] است. به هر حال امیدوارم شناخت‌تان از من را با خواندن این مطلب به پایان نرسانید و سایر مطالب را هم نگاه کنید. این جا منبر رفته بودم. بگذریم.پی‌نوشت دوم: در حال نوشتن مطلبی درمورد unlearning هستم و علت این‌که در این مطلب به موضوع «تاثیر فروتنی در یادگیری» نپرداختم هم همین است. در آن مطلب [که فعلا قصد انتشارش را ندارم]، به خوبی این موضوع را باز کرده‌ام و توضیح داده‌ام که چه اهمیتی دارد و بودنش چگونه کمک می‌کند و نبودش چگونه ما را زمین می‌زند. فقط کافی‌ست که کمی صبر کنید. :)</description>
                <category>سینا مرادی</category>
                <author>سینا مرادی</author>
                <pubDate>Wed, 22 Nov 2023 23:08:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه‌ی من از خواندن MBA — بخش اول: آغاز، تغییر و پایان</title>
                <link>https://virgool.io/@sinusealpha/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-mba-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-ox5nic5qhqdu</link>
                <description>پیش‌نوشت: حالا که دوره‌ی Health MBA را به‌طور کامل به پایان رسانده‌ام، این مطلب را می‌نویسم. در یک سال گذشته، کم نبودند دفعاتی که تلاش کردم چنین مطلبی را بنویسم، اما هر دفعه به طریقی نمی‌شد. احساس می‌کردم که تا کامل کامل تمامش نکرده‌ام، صلاحیت و اصولا توانایی و آگاهی کافی برای نوشتن راجع به این موضوع را ندارم. اما حالا فرصتش رسیده تا این تجربه را با شما به اشتراک بگذارم. علت نوشتن‌ام هم به مانند تقریبا تمام نوشته‌ها و صحبت‌هایم، «نبودن» چنین نوشته‌ای است و واقعاً امیدوارم که [برای یک نفر هم که شده] مفید باشد.سلام به هر کسی که ممکن است این نوشته را بخواند. من سینا مرادی هستم.فعلا دانشجوی یکی از رشته‌های علوم پزشکی هستم. اما مطلب حاضر، به هیچ عنوان به رشته‌ی دانشگاهی‌ام نزدیک نیست. البته مطالبی که خیلی دورتر باشند هم نوشته‌ام (مانند سایر مطالب صفحه‌ی ویرگول‌ام). تصمیم داشتم که در ابتدا این مورد را ذکر کنم تا خواننده، به این مطلب، نه به چشم یک صحبت علمی و موثق، بلکه به چشم یک تجربه‌ی شخصی نسبتاً تازه نگاه کند. [مثل تقریبا همیشه] قرار هم نیست توصیه‌ای کنم. صرفاً می‌نویسم، چرا که فکر می‌کنم «باید» نوشته شود.داستان آشنایی من و MBAداستان آشنایی من و Health MBA، احتمالا برای‌تان جذابیت زیادی نداشته باشد. اما از جهت عجیب بودن، آن‌را [هم] می‌نویسم. البته احتمالا همه‌ی ما داستان‌های آشنایی عجیب و غریب زیادی را در زندگی‌مان داشته‌ باشیم و می‌توانید این مورد را هم به یکی از آن‌ها تشبیه کنید. بالاخره، مگر زندگی‌هایمان چقدر با هم تفاوت می‌کند؟ :)برویم سراغ داستان...صبح یک روز سرد زمستانی بود. به دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی رفته بودم. قرار بود یکی از دوستانم را در طبقه‌ی سوم از ساختمان دوم که [اگر درست یادم بیاید] به آموزش دانشکده‌ی پزشکی مربوط می‌شد، ببینم. پس از جستجوی فراوان، ساختمان دوم را پیدا کردم و وارد ساختمان شدم. با آسانسور به طبقه‌ی سوم رفتم و صحبت‌مان را شروع کردیم. جلسه‌مان کمی طولانی‌تر از همیشه شد. ناهار را هم همان‌جا خوردیم و حوالی ساعت ۴ یا ۵ بعد از ظهر بود که تصمیم گرفتیم جلسه را تمام کنیم و برویم. به محض اینکه از اتاق جلسه خارج شدم، متوجه شدم که آسانسور ساختمان (همان که بوسیله‌اش به طبقه‌ی سوم رفته بودم) خراب شده است.آسانسور دیگر کار نمی‌کرد و باید با پله‌ها به پایین می‌رفتم. تعداد طبقات زیاد نبود و بالطبع، مشکلی هم وجود نداشت. با پله‌ها رفتم. به طبقه‌ی دوم رسیدم و ناگهان، پوستر بزرگ معرفی دوره‌ی Health MBA را دیدم! اندازه‌اش در حدود ۸۰ سانتی‌متر در دو متر بود و واقعا جذاب طراحی شده بود. با تحریک کنجکاوی‌ام، به سراغ یکی از اتاق‌های همان طبقه رفتم و درمورد این دوره پرسیدم. یکی از کارمندان آن‌جا که خیلی هم با این موضوع آشنا نبود، حدود سی ثانیه برایم درمورد این دوره توضیح داد که چنین است و چنان است و من همان‌جا، با ۱۰٪ (این عدد اغراق‌آمیز است) اطلاعات مورد نیاز برای تصمیم‌گیری، ثبت‌نام کردم.و این‌گونه، دوره‌ی MBA من شروع شد! :)این‌جا بود که مسیر تحصیلی، کاری و... من واقعا تغییر کرد و حالا که به گذشته فکر می‌کنم، شدت اتفاقی بودن این موضوع مغزم را به درد می‌آورد (برای داشتن حس مشترک، به همان موضوع connecting the dots looking backwards فکر کنید). با خودم می‌گویم که اگر آن روز آن آسانسور در فاصله‌ی جلسه‌ی ما خراب نمی‌شد، من الان کجا بودم؟ چه می‌کردم؟ آیا هرگز MBA می‌خواندم؟ آیا همه‌ی دوستانی که الان دارم را می‌داشتم؟ نمی‌دانم. شما هم احتمالا چنین اتفاقاتی را در زندگی‌تان تجربه کردید و می‌دانم که می‌دانید که چه می‌گویم! بگذریم.تنها هدفم از روایت داستان بالا، این بود که بگویم «با یک هدف مشخص و به صورت برنامه‌ریزی شده وارد چنین مسیری نشدم». قصد خاص و ویژه‌ای نداشتم و کسی آن‌را به من معرفی نکرده بود. به محض مواجه‌شدن، احساس کردم که «باید» ثبت‌نام کنم. اما قضیه به همین صورت ادامه نیافت.به محض اینکه ثبت نام کردم، وارد چیزی شدم که نامش را «پروسه‌ی سرچ» می‌گذارم. آیا شما هم پروسه‌ی سرچ دارید؟ اینکه مثلا بروید و درمورد یک موضوع، یک شخص و یا یک جا، تا سر حد مرگ (!) سرچ کنید، اطلاعات کسب کنید و آن چیز را حتی بهتر از خودش بشناسید؟ برای من چنین اتفاقی زیاد می‌افتد. مخصوصا هنگامی که قرار است با کسی برای اولین بار ملاقات کنم. پس از ثبت‌نام در MBA هم پروسه‌ی سرچ را با گوگل کردن عبارت «MBA چیست؟» آغاز کردم. خنده‌دار به نظر می‌آید و انتظار آن‌را نداشتید؟ حق دارید. زندگی همیشه هم قابل پیش‌بینی نیست. :) اما به دور از شوخی، من با MBA آشنا نبودم. می‌دانستم که چند نفر از اطرافیانم چنین رشته‌ای خوانده‌اند، اما هرگز درموردش کنجکاو نشده بودم [و بالطبع اطلاعاتی هم نداشتم].روزهای ابتدایی MBAپس از چند روز جستجوی مداوم، متوجه شدم که گاهی با ۱۰٪ اطلاعات هم می‌شود تصمیم خوبی گرفت! فقط کافی‌ست که شانس داشته باشید. البته اینکه مثل من به حس درونی‌تان (که خارجکی‌اش می‌شود inner voice) گوش کنید هم نمی‌تواند بی‌تاثیر باشد. اما این اصلا چیز قابل توصیه‌ای نیست.خب من به این صورت وارد دوره‌ی MBA شدم و تحصیلم آغاز شد. همان چیزی بود که می‌خواستم. همه‌ی موضوعات لازم را پوشش می‌داد و نیاز به تنوع در من را به بهترین شکل ممکن نشانه می‌گرفت و برطرف می‌کرد! به حدی که واقعا ناراحت بودم که چرا زودتر با آن آشنا نشدم. نه از جهت یادگیری و علم و دانش و... بلکه از جهت لذتی که می‌بردم. من واقعا از لحظه به لحظه‌ی آن روزها لذت می‌بردم. روزهای اول MBA [که با درس‌های ایده‌پردازی و مدیریت پروژه شروع شده بود]، حقیقتا از بهترین روزهای عمرم بودند. آن ساعت‌ها آن‌قدر دلنشین و جذاب بودند که برنامه‌ریزی‌ام را به این صورت تغییر داده بودم که هر تعداد ساعتی که دروس پزشکی را بخوانم، حق دارم که دروس MBA را نیز بخوانم. با این کار می‌خواستم حداقل پزشکی را هم به همان اندازه خوانده باشم. چون [با یافتن چیزی به مراتب جذاب‌تر] این موضوع برایم سخت‌تر هم شده بود. تابستان بود و هر روز چند ساعت را به مطالعه‌ی این موضوعات اختصاص می‌دادم. خلاصه می‌نوشتم. حتی توضیحاتی از بعضی موضوعات را پادکست‌وار ضبط کرده بودم تا بعداً آن‌ها را گوش کنم! [بماند که هرگز آن شاهکارها را گوش نکردم] اما دنیای جالبی بود. از خشک و تکراری بودن درس‌های پزشکی کمی فاصله گرفته بودم و تنوع و جذابیت بسیار زیاد دروس MBA، مرا حیرت‌زده کرده بود.البته این را هم بگویم که این حس [که گویا به آن flow هم می‌گویند]، چیز جدیدی نبود و من می‌شناختمش! در چند سال گذشته همواره هنگام مطالعه‌ی ریاضی (چه برای کنکور و چه بعد از آن)، آن را تجربه کرده بودم. می‌دانستم که خودش است و اوج خوشحالی‌ام زمانی بود که دیدم بالاخره آن [حس] را با یک چیز واقعاً عملی (practical) تجربه کرده‌ام، نه یک چیز نظری و انتزاعی، مثل ریاضیات محض.یک تغییر ذهنیت!همه چیز خوب بود. کورس‌ها را یکی پس از دیگری مطالعه می‌کردم و حتی سریع‌تر از زمان تعیین‌شده [که حدودا دو هفته برای هر کورس بود] پیش می‌رفتم. اما دست روزگار دوباره جلوی مسیرم ظاهر شد! :)همان روزها بود که در جلسه‌ای شرکت کرده بودم و سخنران جلسه، در میان صحبت‌هایش از کتابی نام برد. کتابی که جذابیت نامش، برای اینکه خیلی زود تصمیم به خواندنش را بگیرم کاملاً کافی بود. عنوان کتاب ذکر شده، Managers Not MBAs (لینک) بود (احتمالاً برای شما هم جذاب به نظر می‌رسد. نه؟).همان روز کتاب را دانلود کردم و فهمیدم که بله، ظاهرا انتقاداتی هم به این MBA گل و بلبل ما وارد است! تا آن زمان واقعاً این موضوع را نمی‌دانستم. اصلا تصور هم نمی‌کردم که چیزی به این خوبی، انتقاداتی هم داشته باشد و به قولی، در مخیله‌ام نمی‌گنجید. کتاب را سرسری مطالعه کردم و هرگز فرصتش پیش نیامد که به صورت دقیق مطالعه‌اش کنم. راستش را بخواهید، اهمیتی هم نداشت. چیزی که بسیار برایم باارزش بود،  فکرکردن به این موضوع بود که «MBA هم آن دنیای موعود نیست» و این فکر، ماحصل آشنایی با این کتاب بود و در هنگام مطالعه‌ی کورس‌های بعدی دائم همراه من بود. همیشه هم نظرات مخالف را بیشتر دوست داشته‌ام. این شد که بیشتر سرچ کردم.به دنبال انتقادات!در این زمان «فقط» به دنبال انتقادات بودم. هر مطلبی که انتقاد به MBA را چاشنی کارش کرده بود می‌خواندم. در میان همین سرچ‌ها بود که با فرد بسیار جالبی آشنا شدم و بعداً فهمیدم که فرد بسیار موفقی هم هست. آن فرد مقاله‌ای را با عنوان the Philosopher vs the MBA (لینک) نوشته بود.احتمالا او را بشناسید. آقای رید هافمن (reid hoffman). از بنیانگذاران PayPal، سازنده‌ی لینکدین، سرمایه‌گذار اول فیسبوک و…! مقاله‌اش را خواندم. فارغ از این‌که بسیار از مدل نوشتن و لحن صحبت‌کردنش لذت بردم، دو جمله‌اش همواره در ذهنم ماند و در یک سال گذشته، بارها برای بسیاری از دوستانم تعریفش کرده‌ام.بیایید برای شما هم تعریف‌شان کنم: “There are two things that need to be explained away in order for me to invest in your startup: An MBA or a background in management consulting.”ترجمه: [علت] دو چیز را باید به من توضیح دهید تا [بخواهم] در استارتاپ شما سرمایه‌گذاری کنم: داشتن مدرک MBA و یا داشتن سابقه‌ی مشاوره‌ی مدیریتی!&quot;The challenge that business schools face is that entrepreneurship is learned, not taught.&quot;ترجمه: چالشی که مدارس کسب و کار با آن مواجه هستند این است که کارآفرینی، یادگرفتنی است و نه یاددادنی!جملات عجیبی بودند. مخصوصا برای کسی مثل من، که انتهای اطلاعاتش از کارآفرینی به چیزهایی مثل بوم کسب و کار، بیزینس پلن و جدول SWOT ختم می‌شد! بیشتر درموردش سرچ کردم. علاوه بر اینکه مطالب فوق‌العاده‌ای را پیدا کردم، متوجه شدم که انسان عمیقی است. همیشه انسان‌های عمیق را [فارغ از شغل و رشته و سایر مشخصات‌شان] دوست داشته‌ام. در یک سال گذشته هم کتاب‌ها، پادکست‌ها (masters of scale)، خبرنامه و حتی توییترش را دنبال کرده‌ام و چیزهای زیادی یاد گرفته‌ام. می‌دانم که نیازی به تعریف من ندارد و ادامه هم نمی‌دهم.یک خودافشایی کوچک، اما مهم…من در ۲۰ سالگی فکر می‌کردم که «برای کارآفرین شدن، باید MBA بخوانم!»ترسی از گفتنش ندارم. تصور غلطی بود که داشتم و حالا دیگر به آن صورت فکر نمی‌کنم. البته همچنان می‌بینم کسانی را که چنین باوری دارند و بهشان حق می‌دهم. بالاخره انسان نمی‌تواند گذشته‌اش را انکار کند. حتی اگر یکی از این افراد هم این مطلب را بخواند و مسیر فکری چند ماهه‌ی من را در زمان کمتری طی کند، به هدفم از نوشتن‌ رسیده‌ام.اما آیا من می‌خواهم بگویم که MBA نخوانید؟ مطلقا خیر. نه از آن جهت که من در جایگاه توصیه به خواندن یا نخواندن نیستم. بلکه به این دلیل که این تصمیم، لزوماً هم تصمیم اشتباهی نیست! چنان‌چه من هم از خواندنش پشیمان نیستم. به صورت علمی هم اگر بخواهیم نگاه کنیم، پژوهش‌هایی هستند که می‌گویند «خواندن MBA در مثلا یک دانشگاه سطح اول دنیا، معادل چندین سال تجربه‌ی مدیریتی سطح بالا است!» این‌ها را نقض نمی‌کنم. اما فکر می‌کنم لازم به ذکر است که اصلا کم نیستند افراد موفقی که از خواندن این رشته یا گذراندن این دوره، پشیمان باشند! چیز عجیبی هم نیست. خیلی‌ها هم از خواندن پزشکی پشیمان هستند. خیلی‌ها هم از خواندن مهندسی. اما اگر شما در موضع تصمیم‌گیری برای خواندن یا نخواندن MBA هستید، بهتر است با این مدل افراد «هم» مشورت کنید و استدلال‌هایشان را بشنوید.بالاخره چه تصمیمی گرفتم؟من آن مقاله را چندین بار خواندم و تصمیم گرفتم که به توصیه‌ی هافمن عمل کنم. توصیه‌اش این بود:&quot;My general advice is to go join a startup as an employee, and learn from experience.&quot;ترجمه: توصیه‌ی عمومی من [برای کارآفرین شدن] این است که به عنوان کارمند، عضو یک استارتاپ شوید و به تجربه [این موضوع را] یاد بگیرید.از آن‌جایی که یادگیری از تجربه‌ی شخصی (راه‌اندازی استارتاپ) را فرآیندی پرهزینه، زمان‌بر و [در آن زمان] غیرمنطقی می‌دانستم، تصمیم گرفتم که عضو یک استارتاپ شوم. در این زمان، دوره‌ی MBAام را هم ادامه می‌دادم. اما دیگر آن شور و شوق در من وجود نداشت. می‌خواندم، چرا که باید خوانده می‌شد. [متاسفانه] مانند تقریبا تمام دوران تحصیل آکادمیک‌ام.درمورد اینکه «چگونه یک استارتاپ خوب برای شروع کار پیدا کنیم» هم تجربه‌ی جالبی دارم و دوست دارم مطلبی را بنویسم. اما هنوز اطلاعات کافی را ندارم و امیدوارم که در آینده فرصت این کار پیش بیاید. چرا که واقعاً مهم است که چگونه و از کجا شروع کنید. بالاخره در هر محیطی که این حجم از نویز وجود داشته باشد، یافتن سمت درست، هم اطلاعات خوبی می‌خواهد و هم شانس خوب!فضای استارتاپ را [با چند نفر از بهترین افرادی که می‌شناسم] تجربه کردم و چیزهای بسیار زیادی را آموختم. با افراد بسیار خوبی آشنا شدم و بواسطه‌ی آن‌ها، چیزهای بیشتری هم آموختم و واقعا رشد کردم. به طوری که حجم یادگیری روزانه‌ی من در برخی ایام، به صورت محسوسی از حجم یادگیری ماهیانه‌ی من در دوره‌ی MBA (و سالیانه‌ی من در دانشکده پزشکی!) بیشتر بود. این موضوع را بارها گفته‌ام و واقعاً هم اغراق نمی‌کنم!به‌طور کلی هم «کارکردن» تجربه‌ی خوبی است. من تا قبل از این تجربه، تقریباً تمام کارهایم به تدریس و مشاوره‌ی کنکور و امثالهم خلاصه می‌شد و تجربه‌ی محیط کاری جدی‌تر [و مخصوصا محیط عجیب و غریب استارتاپی] را نداشتم!در همین محیط عجیب، تصمیم‌گیری‌هایی را دیدم که در تمام عمرم ندیده بودم. این‌که قراردادهای سرمایه‌گذاری چگونه بسته می‌شوند و چه استرسی را به تیم تحمیل می‌کنند و یا این‌که چگونه به بهترین شکل ممکن با مشتری‌مان صحبت کنیم تا ارزشمندترین اطلاعات را از او بیرون بکشیم، هرگز مسئله‌ی من نبود و این تجربه، واقعا من را تغییر داد. شاید کمترین چیزی که فهمیدم این بود که دنیا واقعاً بزرگ‌تر از تصور من است. خیلی بزرگ‌تر. بگذریم.فارغ‌التحصیلیپس از چندین ماه مطالعه‌ی نسبتا فشرده، دوره‌ی MBA (که دقیق‌تر آن Health MBA است) هم به پایان رسید و فارغ‌التحصیل شدم. البته درست‌ترش «فارغ‌الدانشگاه» است و در حال حاضر، میزان یادگیری روزانه‌ام، اگر از آن دوران بیشتر نباشد، قطعاً کمتر نیست. این‌ها را از روی خودپسندی و یا خودبزرگ‌بینی نمی‌گویم. حقیقتی‌ست که اگر از هر فرد نسبتاً فعال و آشنا در زمینه‌ی کسب و کار بپرسید، بهتان خواهند گفت. یادگیری واقعی، دقیقا در زمان کار [و دنیای واقعی] اتفاق می‌افتد و پایان تحصیلات دانشگاهی، حقیقتاً شروعی بر مسیر پر فراز و نشیب آموختن است.درمورد این‌که «دوره‌ی Health MBA چیست؟» قصد ندارم توضیح بدهم. چرا که شما بوسیله‌ی سرچ در گوگل و یا مراجعه به این لینک (و یا این صفحه‌ی اینستاگرام)، می‌توانید تمام اطلاعات لازم را بیابید. درمورد اعتبار مدرک «دوره» MBA هم نظری ندارم (مشخصا مدرک «رشته» MBA با این مدرک فرق می‌کند) و تا به حال هم به صورت جدی به این موضوع نپرداخته‌ام. اگر در این زمینه ابهام دارید، بهتر است از یک فرد مطلع پرس‌وجو کنید.یادگیری مباحث MBA برای یک دانشجوی علوم پزشکیحالا می‌خواهم به این موضوع بپردازم که «آیا بعنوان یک دانشجوی از رشته‌های علوم پزشکی، ضرورتی برای یادگیری مباحث MBA وجود دارد یا خیر؟»جواب کوتاه «بستگی دارد» است. اما بگذارید کمی توضیح بدهم. شما به هر حال [در آینده] کار خواهید کرد. مهم‌ترین ضرورت کار [برای شما] هم احتمالا دانش‌تان است. این‌ها واضح هستند. اما موضوع دیگری هم وجود دارد و آن «چگونگی کار کردن» است. مشخصا فرق است میان کسی که ۱۰ سال تجربه‌ی کاری دارد و کسی که تجربه‌ی کاری ندارد. فرق‌شان در چیست؟ مهم‌ترین فرق‌شان، به عقیده‌ی من، راه و رسم «بهتر کارکردن» است. منکر این موضوع نمی‌شوم که دانش بیشتر که در طی سالیان به‌دست آمده است هم اهمیت دارد، اما آن فوت‌های کوزه‌گری که فرد بواسطه‌ی تجربه می‌داند، عملا عامل متمایز کننده‌اش می‌شود و نهایتا، بهتر کار خواهد کرد. حالا فکر می‌کنید که می‌خواهم بگویم که در دوره‌ی MBA، این فوت‌های کوزه‌گری را خواهید آموخت؟ شرمنده‌ام. خیر.در این دوره، شما با موضوعات مختلفی آشنا خواهید شد که برخی از آن‌ها (مانند مذاکره) جزو مهارت‌های نرم به حساب می‌آیند و تاثیر زیادی در مسیر شغلی [و اصولا تمام جنبه‌های زندگی‌تان] خواهند داشت. علاوه بر آن، ابزارهایی (مانند مدیریت پروژه) را خواهید آموخت که سرعت کارهای شما را بیشتر می‌کنند. همچنین درس‌هایی (مانند حقوق کسب و کارها) را خواهید گذراند که یادگیری آن‌ها، برای هر فردی واجب است و اگر به خودمان باشد، احتمالا تا از آن‌ها ضربه نخوریم، به سراغ یادگیری‌شان نمی‌رویم!خلاصه بگویم، احتمالا MBA [به‌طور کلی] چیزهای زیادی را برای ارائه به شما داشته باشد؛ اما شدت این موضوع به شما بستگی دارد. به این موضوع فکر کنید که آیا در آینده مسیر شغلی «مدیریتی یا کارآفرینی» را انتخاب خواهید کرد؟ اگر بله، احتمالا باید یادگیری این موضوعات را «بیشتر» از سایر افراد جدی بگیرید.ناخالصی‌ها را دور بریزید!لازم می‌دانم این نکته را هم اضافه کنم که بسیاری از چیزهایی که در دوره [یا رشته‌ی] MBA خواهید آموخت را باید اصطلاحا unlearn کنید! اگر بخواهم به زبان ساده و خودمانی‌تری همین حرف را بگویم، بسیاری از دانسته‌هایتان را باید دور بریزید! واقعا همین‌طور است. دنیای واقعی کسب‌وکار و استارتاپ‌ها، به هیچ عنوان شبیه به چیزی که در MBA آموزش می‌دهند نیست (البته به حق نیست اگر آموزه‌های MBA را مناسب استارتاپ بدانیم، چرا که اصولاً MBA برای corporation و افراد فعال در آن طراحی شده است). این را در یک سال گذشته فهمیده‌ام. آموزه‌هایشان به کل با هم فرق می‌کنند و اگر پیگیر باشید، به مرور این تفاوت‌ها را هم خواهید آموخت.اما همه‌ی این حرف‌ها دلیل بر بی‌فایده بودن MBA نیست. این مورد بسیار مهم و حیاتی است که اگر به MBA به چشم یک «جعبه ابزار» نگاه کنید، احتمالا بیشترین استفاده را از آن خواهید برد. جعبه ابزاری که ممکن است برخی از ابزارهایش هرگز به کار نیایند، برخی ابزارهایش را باید مجددا تنظیم کنید و برخی را هم باید کلا دور بریزید! اما همچنان ابزارهای قابل استفاده و مفید هم در آن پیدا می‌شود.اگر توانایی redesign کردن دانش‌تان را دارید، احتمالا ضرری در خواندن MBA برای شما وجود نداشته باشد. اما به شخصه بعید می‌دانم که تعداد زیادی از افراد چنین توانایی‌ای را داشته باشند! مگر با هزینه‌های بسیار.آغازی بر بخش دوم این سری از نوشته‌هادر بخش دوم از سلسله مطالب «تجربه‌ی من از خواندن MBA» [که به زودی در یک پست مجزا منتشر خواهد شد]، قرار است راجع به مسیر self learning این موضوع صحبت کنیم. از آنجایی که بیشتر آموخته‌های من از مباحث MBA، از این مسیر [و نه دوره‌ی دانشگاهی] بوده و آن مسیر را به مراتب بهتر و پربازده‌تر می‌دانم، احتمالا برای شما هم دانستنش مفید باشد. همچنین می‌دانم کسانی هستند که به دلایل مختلف (از جمله هزینه‌های بالای دوره‌های MBA) تصمیم به خودیادگیری دارند و احتمالا برای آن‌ها مفیدتر خواهد بود.مهم‌ترین نکته [و چیزی که بسیار بر آن تاکید دارم] در این زمینه، این است که «می‌توانید تمام چیزهای آموزش داده شده در MBA را با بهترین کیفیت و به صورت رایگان از اینترنت یاد بگیرید!». اصلا اعراق نمی‌کنم. البته این نکته در ارتباط با بسیاری از رشته‌های دانشگاهی صادق است و حرف جدیدی نیست. اما تاکید من در عبارت «با بهترین کیفیت» است. یادتان باشد که بهترین کیفیت در MBA یعنی به روز بودن! حرف‌های پنجاه سال پیش مدارس کسب و کار دیگر به ندرت ارزش چاپ شدن دارند! اما این مورد در پزشکی و علوم evidance-basedتر خیلی صادق نیست. برای مثال، چیزهایی که من از ساختار قلب انسان می‌دانم، با چیزهایی که یک پزشک فارغ‌التحصیل سال ۱۳۸۰ (سال تولد من!) می‌داند، احتمالا ۱٪ هم تفاوت نکنند. MBA اما در عصرهای متفاوت تکنولوژی بسیار دچار تغییر (در حد چندین انقلاب!) شده است. مثلا اگر شما [بعنوان مدرس یکی از موضوعات MBA] کتاب نوشته شده در سال ۲۰۰۲ را بعنوان رفرنس معرفی کنید، احتمالا بازخورد خوبی دریافت نکنید.بعنوان یک مثال دیگر، «بود و یا نبود اینترنت و تاثیر آن بر کسب و کارها» را تصور کنید. چنین انقلاب‌هایی به ندرت در علوم پزشکی رخ می‌دهند و  عامل تغییرات بسیار زیادی هستند. علت اشاره‌ام به این موضوع هم این است که در بسیاری از مدارس کسب و کار، همچنان همان مطالب قدیمی آموزش داده می‌شوند. مطالبی که گاهاً کتاب‌هایی در نقدشان نوشته شده است و در علم روز دنیا کنار گذاشته شده‌اند همچنان در برخی از مدارس کسب و کار آموزش داده می‌شوند! البته همه‌ی ما می‌دانیم که این موضوع (دیر adapt شدن دانشگاه‌ها با نیازهای بازار کار) به هیچ عنوان موضوع جدیدی نیست؛ اما واقعاً شدت آن در رشته‌هایی مانند MBA بیشتر است. باید حواس‌تان به این موضوع باشد.برای مطالعه‌ی این مطلب می‌توانید به این لینک مراجعه کنید.پی‌نوشت اول: می‌دانم که می‌شد بسیار جرئی‌تر به هر موضوع بپردازم. مخصوصا آن بخش «MBA برای دانشجویان علوم پزشکی» که واقعاً در حقش اجحاف شد. اما متاسفانه در این مطلب به همین میزان بسنده می‌کنم و امیدوارم که در آینده فرصتی پیش بیاید تا درمورد این موضوعات به صورت دقیق‌تر و بهتر بنویسم.پی‌نوشت دوم: می‌دانم که تفاوت دیدگاه‌ها در این زمینه بسیار زیاد است. حتی ممکن است بسیاری از دوستانم تجربه‌ی کاملا متفاوتی با من داشته باشند. این مورد را طبیعی می‌دانم و پیشنهاد می‌کنم که تجارب‌تان را به صورت عمومی به اشتراک بگذارید. با این کار، هم ارزشی را ایجاد می‌کنید و هم به تصمیم‌گیری کسی که ممکن است این مطلب را بخواند کمک خواهید کرد. همچنین اگر نظری راجع به این مطلب دارید، خوشحال می‌شود که آن‌را با بنده (ایمیل: sina80mor@gmail.com) به اشتراک بگذارید.</description>
                <category>سینا مرادی</category>
                <author>سینا مرادی</author>
                <pubDate>Wed, 15 Nov 2023 21:27:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدل GPT-4: جدید، مهم و سقراط‌مانند، اما ناامیدکننده...!</title>
                <link>https://virgool.io/@sinusealpha/%D9%85%D8%AF%D9%84-gpt-4-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%87%D9%85-%D9%88-%D8%B3%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B7-%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-xwrwntjhu7cy</link>
                <description>پیش نوشت: هر چند بعید است اما اگر در جریان اتفاقات اخیر دنیای هوش مصنوعی (مانند انتشار ChatGPT و حواشی‌های بعد از آن) نیستید، پیشنهاد می‌کنم که خواندن این مطلب را متوقف و این بلاگ را مطالعه کنید.معرفیفقط چند ساعت از انتشار GPT-4 می‌گذرد و بحث درمورد این مدل (که خود شرکت OpenAI اون رو &quot;the latest milestone in its effort in scaling up deep learning&quot; یا &quot;آخرین [و به‌روزترین] نقطه‌ی عطف در پیشرفت یادگیری عمیق&quot; خطاب کرده) به شدت بالاست. تصمیم گرفتم که این بلاگ را بنویسم، تا هم به معرفی این مدل بپردازم و هم کمی درمورد اتفاقات حول این موضوع صحبت کنم.مهم‌ترین ویژگی مدل GPT-4 [که در مدل‌های قبلی به صورت مجتمع وجود نداشت]، امکان دریافت تصویر به عنوان input (ورودی) است. به این معنی که می‌توانید تصویر بدهید و درمورد تصویر چیزی بخواهید!مثال: می‌توانید بر روی کاغذ تصویری را بکشید و از مدل انتظار داشته باشید که کدهای html و css مربوط به آن را برای‌تان بنویسد و با این روش، به صورت دستی سایت طراحی کنید!تصویری که خود OpenAI برای بلاگ مربوط به GPT-4 انتخاب کرده.* پی‌نوشت اول: GPT-4 یک multimodal model هستش [به این صورت که توانایی‌های متنی‌اش تقریبا همان GPT-3.5 است و توانایی پردازش تصویرش اضافه شده‌ست] و این ادغام، می‌تواند مشکلات جالبی را حل کند! برای مثال اگر یادتان باشد مقاله‌ای اخیرا منتشر شده بود و پژوهشگرانی آمده بودند و آزمون USMLE (آزمون پیش‌نیاز ورود به مرحله‌ی تخصصی پزشکی در آمریکا) را به ChatGPT داده بودند و این مدل، تا حد خوبی توانسته بود به سوالات پاسخ بدهد [و آزمون را پاس کند!]، اما کمتر کسی اشاره می‌کرد که سوالات دارای تصویر در ابتدا از سوالاتی که به مدل داده بودند exclude (حذف) شده بودند [لینک مقاله برای ارجاع] و درصورت وجود اون‌ها، مشخصا درصد پاسخ‌گویی کمتری را شاهد می‌بودیم! اما در GPT-4 دیگر این مشکل وجود ندارد و احتمالا با خیال راحت بتوانیم تمام سوالات متنی و تصویری را بهش بدهیم! (هرچند هنوز وویس قبول نمی‌کند!). یک مورد دیگر هم امکان تولید متن‌های طولانی است و احتمالا بزودی شاهد تولید کتاب‌های بسیاری توسط و یا به کمک GPT-4 باشیم.تفاوت عملکرد GPT-3.5 و GPT-4خود شرکت OpenAI، ادعا کرده است که عملکرد GPT-3.5 و GPT-4 را در یک آزمون وکالت سنجیده و هر دو بین قبول‌شوندگان بودند؛ اما GPT-3.5 در بین 10% پایین قبول‌شوندگان و GPT-4 در بین 10% بالای قبول شوندگان! و این اتفاق، نشان از عملکرد بهتر GPT-4 دارد.همچنین برای مقایسه‌ی بهتر آمدند و هر دو مدل را با سوالاتی از سایت Leetcode (یک سایت آموزشی و تمرینی برای برنامه‌نویسان و دارای سوالاتی در زمینه‌ی الگوریتم‌ها، ساختار داده‌ها و...) ارزیابی کردند. نتایج خیره‌کننده بود! به طوری که:مدل GPT-3.5 نتوانسته بود هیچ یک از سوالات دشوار سایت Leetcode را حل کند، اما مدل GPT-4 سه سوال از 45 سوال داده‌شده را به درستی حل کرد و نشان داد که حل این سوالات برای هوش‌مصنوعی [برخلاف خیل کثیری از برنامه‌نویسان] غیرممکن نیست!(این مدل همچنین عملکردی تقریبا 2.5برابری در سوالات سطح آسان و متوسط داشت).اعداد مربوط به مقایسه‌ی عملکرد GPT-3.5 (ستون اول از سمت راست) در سوالات Leetcode در برابر عملکرد GPT-4 (ستون دوم و سوم از سمت راست) * پی‌نوشت دوم: عملکرد هر دو مدل را [علاوه بر سوالات سایت Leetcode] در آزمون‌های متفاوتی ارزیابی کردند و همانطور که قابل حدس بود، عملکرد آن‌ها در آزمون‌هایی که بیشتر سوالات مربوط به متن و نوشتن و... می‌شد، تقریبا یکسان بود [زیرا بخش پردازش متن آن، APIای از GPT-3.5 است] اما عملکرد GPT-4 در مباحثی مانند ریاضیات تفاوت چشم‌گیری داشت [و این نشان از افزایش قدرت reasoning آن دارد].معلم خصوصی سقراطی!یک ویژگی جدید در GPT-4 که به شخصه برایم بسیار جذاب و هیجان‌انگیز بود، Socratic tutor بودن یا “داشتن رویه‌ی سقراط در پاسخ‌گویی به سوالات” است!رویه سقراطی در پاسخ‌گویی به سوال چیست؟ در این روش با شناسایی دقیق و بدون قضاوت درباره نگرش و موضع طرف مقابل، ابتدا با موضع او موافقت و همراهی می‌شود تا متوجه شود که درمانگر می تواند به درستی از نگاه و منظر او به موضوع یا مساله نگاه کند و سپس با طرح سولات صادقانه و جستجوگرایانه، تناقضات استدلال های او را آشکار و با استفاده از موضوع خود شخص، مدعایش رد می‌شود. [منبع برای ارجاع و یا مطالعه بیشتر].این هم‌صحبتی با فردی سقراط‌مانند، شاید در نگاه اول عجیب نباشد اما یادآوری جمله‌ی معروف استیو جابز [منبع] درباره‌ی سقراط، احتمالا بتواند ارزش این اتفاق را تا حدی نشان دهد:من حاضرم تمام فناوری‌های خود را با &quot;یک بعدازظهر با سقراط&quot; عوض کنم.- استیو جابزاین ویژگی در عین اینکه می‌تواند بسیار جذاب، آموزشی و مفید باشد، می‌تواند بسیار حوصله‌سربر و کسل‌کننده نیز باشد. برای مثال گفتگوی زیر را نگاه کنید:بخشی از صحبت یک کاربر (آزمایشی) و تلاش وی برای فهمیدن پاسخ سوالش و مقاومت مدل GPT-4! :)* پی‌نوشت سوم: البته این مورد را ذکر کنم که برای فعال شدن &quot;فاز سقراط&quot; باید ابتدا به مدل بگویید که اینطوری رفتار کند! :) احتمالا بشود انواع دیگری از صحبت‌کردن را هم ازش انتظار داشت، اما مثال‌های بیشتر و جالب‌تر مرتبط با این موضوع در آینده‌ی نزدیک [و از تجربه‌ی افرادی که استفاده می‌کنند] مشخص خواهد شد.چرا ناامیدکننده!؟ممکن است عنوان این بحث کمی برای‌تان عجیب بیاید، اما متاسفانه باید بگویم که شرکت OpenAI -که با هدف non-profit (غیرانتفاعی) بودن و برای پیشبرد هوش مصنوعی تاسیس شده بود- به شرکتی for-profit (انتفاعی) و برای سود تبدیل شده است. [لینک توییت آقای ایلان ماسک در این مورد] البته درست است که نمی‌توان زیاد بر آن‌ها خرده گرفت، اما همان‌طور که برخی از دوستان نیز پیشنهاد داده‌اند:بهتر است شرکت OpenAI نام خود را به CloseAI تغییر بدهد تا حداقل تکلیف‌مان مشخص باشد!چرا این حرف را می‌زنم؟ زیرا اگر مقاله‌ی مربوط به GPT-4 [لینک مقاله] را مشاهده کنید، خواهید دید که -برخلاف اسم آن که &quot;technical report&quot; نامیده شده است- هیچ‌گونه جزئیات فنی‌ای از آن منتشر نشده است! هیچ صحبتی درمورد معماری مدل، سایز مدل، میزان پردازش، سخت‌افزار، دیتاست و روش آموزش مدل نشده است! هرچند می‌شود علت این کار را &quot;رقابت بسیار زیاد در این حوزه&quot; و یا به قول خودشان، مسائل امنیتی بیان کرد، اما این کار دقیقا برخلاف رویه‌ی نرمال موجود در community (جامعه) هوش‌مصنوعی است و بسیاری از توسعه‌دهندگان از این رویه -که بعید نیست به سایر شرکت‌های نرم‌افزاری نیز سرایت کند و اوضاع را بدتر و بدتر کند- شدیدا گلایه کرده‌اند!بخشی از مقاله‌ی اسماً تکنیکال GPT-4! ترجمه بخش هایلایت شده: این گزارش شامل هیچگونه جزئیاتی درمورد معماری (شامل اندازه‌ی مدل)، سخت افزار، محاسبات آموزش، ساختار دیتاست، training method و امثال آن‌ها نمی‌شود.بلاگ اصلی معرفی این مدل [لینک بلاگ اصلی] هم تقریبا هیچ جزئیاتی را پوشش نمی‌دهد و صرفا به تعریف از آن می‌پردازد. فلذا خیلی پیشنهاد نمی‌کنم که آن را بخوانید. فقط در این حد توضیح داده شده است که این multimodal ، بر اساس Reinforcement Learning from Human feedback یا RLHF آموزش دیده است و نوعی مدل transformer-based محسوب می‌شود. این مدل برای کسانی که اشتراک ChatGPT plus را دارند فعال شده است، اما درمورد اینکه برای کاربران عادی فعال خواهد شد یا خیر هنوز صحبتی به میان نیامده است. البته مایکروسافت اعلام کرده است که به زودی GPT-4 را به موتور جستجوی Bing اضافه خواهد کرد.* پی‌نوشت چهارم: شاید برای‌تان سوال باشد که چرا عرضه‌ی GPT-4، مانند ChatGPT نشد. it was by design, not by chance! در این زمینه به زودی مطلب دیگری را خواهم نوشت.روزتان بخیر... (هرچند الان تقریبا نیمه‌شب است!)بلاگ‌های مرتبطی که احتمالا برای‌تان جالب باشند:* مدل هوش‌مصنوعی ChatGPT چیست؟ آیا انقلابی جدید در راه است؟ * 2ماه پس از عرضه‌ی ChatGPT، چه در دنیا گذشت!؟از طریق لینک‌های زیر می‌توانید با من در ارتباط باشید، خوش‌حال می‌شوم که نظرات‌تان را در ارتباط با این مقاله برایم بفرستید:E-mail: sina80mor@gmail.comlinked-in: https://www.linkedin.com/in/sinusealpha/telegram-channel: https://www.telegram.com/sinusealpha_channeltwitter: https://www.twitter.com/sinamoradi2002</description>
                <category>سینا مرادی</category>
                <author>سینا مرادی</author>
                <pubDate>Wed, 15 Mar 2023 00:30:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>2ماه پس از عرضه‌ی ChatGPT، چه در دنیا گذشت!؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sinusealpha/2%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%B1%D8%B6%D9%87-%DB%8C-chatgpt-%DA%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-mzig4kt3qqqr</link>
                <description>پیشنوشت: خیلی بعید است که تا به حال اسم ChatGPT را نشنیده باشید. اگر چنین است، پیشنهاد میکنم خواندن این مطلب را متوقف و مطلب مربوط به معرفی این مدل هوشمصنوعی را مطالعه کنید.همه چیز از 31ام نوامبر 2022 شروع شد! معرفی یک مدل هوش مصنوعی به نام ChatGPT توسط شرکت OpenAI.5 روز از معرفیاش نگذشته بود که به تعداد یک میلیون کاربر رسید و نه تنها رکورد تمام فراگیریهای اینترنتی را جا به جا کرد، بلکه رکورد تمام فراگیریها در تمام تاریخ مکتوب انسان را نیز جا به جا کرد!نمودار زیر رشد ChatGPT، اینستاگرام و اسپاتیفای را مقایسه میکند:مقایسهی رشد ChatGPT، اینستاگرام و اسپاتیفایاین دیگر رشد نمایی نیست. نوعی رشد خطی است، اما اینبار به صورت عمودی!وضعیت بازدید از سایت OpenAI (که بستر استفاده از ChatGPT نیز محسوب میشود) هم به این صورت است:نمودار بالا، تعداد بازدید روزانه از سایت شرکت OpenAI را نشان میدهد که تاثیر عرضهی ChatGPT (در تاریخ 31نوامبر) در آن به وضوح قابل مشاهده است.دقت کنید که این آمار به حدود یک ماه پس از عرضهی ChatGPT مربوط میشود و در حال حاضر، تعداد کاربران آن به بیش از 100 میلیون نفر رسیده است.حالا احتمالا برایتان جالب باشد که بدانید این رشد سریع، صرفا به دلیل استفادهی فان و تفریحی از این مدل نبوده و اتفاقا، بحثهای سیاسی، اقتصادی، امنیتی و حتی دینی زیادی را در پی داشته که در ادامه به برخی از آنها میپردازیم...[شاید متاسفانه] گروه بسیار بزرگی از کاربران صرفا به استفاده فان از مدل بسنده کردند؛ برای مثال میتوان به نمونهی زیر اشاره کرد:استفادهی طنز از ChatGPTشاید “Too many requests…”هایی که دریافت میکنیم را بتوان زیر سر این کاربران دانست!از آنجایی که ChatGPT میتواند کدهای شما را اصلاح کند یا از ابتدا، برای شما کد بنویسد، گروهی از کاربران بحث &quot;جایگزینشدن برنامهنویسان&quot; را مطرح کردند.این بحث بسیار چالشبرانگیز است و فعلا به طنز میم بسنده میکنیم:بسیاری از افراد هم از ChatGPT برای کارهای روزمرهشان مانند نوشتن گزارش یا... استفاده کردند و میکنند.اما یکی از کاربران با یادآوری نحوهی کارکردن ChatGPT آن را یک storytelling engine خواند و به این امر واکنش نشان داد و اینگونه نوشت:توضیح: در واقع ChatGPT متوجه نمیشود که شما چه میگویید! حرف شما شبیه بسیاری از حرفهای دیگر است و پاسخ احتمالی شما نیز از قبل وجود دارد. مدل، تنها این دو عنصر را به هم وصل میکند.یکی دیگر از کاربران هم حرف قبل را تایید و به این صورت توضیح داد:توضیح: وی به &quot;عدم وجود منبع سخن گفتهشده توسط مدل&quot; انتقاد کرد و اتفاقا انتقاد بسیار به جایی نیز میباشد.اما نکتهی جالب این است که این مشکل نیز در همین 2ماه گذشته حل شده است!تصاویری از موتور جتسجوی bing شرکت مایکروسافت -که به ChatGPT مجهز شده است- منتشر شده و نشان میدهد که مشکل عدم نمایش منبع پاسخ به کلی بر طرف شده است:تصویر مربوط به موتور جستجوی bing و مکالمهطور شدن استفاده از آن است. میبینید که در پایین هر پاسخ، منبع آن را نیز با عنوان learn more مشخص کرده و مشکل عدم اعتماد به پاسخهای ChatGPT را نیز برطرف کرده است![شاید] خارج از بحث: یکی از بهترین نمودارهایی که رابطهی اعتماد مردم به مدلهای هوش مصنوعی مانند ChatGPT را با میزان دانش آنها بررسی میکنند، این نمودار است:رابطهی دانش مدلهای هوش مصنوعی و میزان اعتماد مردم به آنهااما بحث داغی که به تازگی بیشتر نیز به آن بها داده میشود (و علت این اتفاق را خوابیدن تب &quot;wow&quot; میدانم)، بحث اتفاقات &quot;اقتصادی&quot; دوران پساChatGPT میباشد.یکی از کاربران ترس خود از &quot;بیکار شدن عدهی زیادی از مردم&quot; را اینگونه بیان کرد:ترجمه: امیدوارم که استفاده از آن، چیزی بیشتر از نابودی مشاغل و افزایش سود برای مدیران عامل و ذینفعانشان باشد.یکی از کاربران اینگونه پاسخ داد که &quot;مشکل ما تکنولوژی نیست، بلکه ساختار اقتصادی است&quot;:ترجمه: بله، مشکل اصلی ما ساختار اقتصادی است و نه تکنولوژی. ما یک سیستم اقتصادی رو به عقب و احمقانه درست کردهایم که در آن، توانایی خلق ثروت بیشتر در کنار تلاش کمتر، اغلب به بدتر شدن اوضاع برای مردم به طرق مختلف ختم میشود.یکی دیگر از کاربران هم &quot;فقدان قوانین و مقررات&quot; در این زمینه را بعنوان مشکل مطرح کرد و گفت:ترجمه: یکی از اهداف بسیاری از دانشمندانی که هوشمصنوعی را توسعه میدهند این است که در عین ثابت نگهداشتن بهرهوری و پرداخت، ساعت کار را کمتر کنیم [تا مردم زندگی راحتتری داشته باشند]. اما فقدان قوانین و مقررات، این امکان را به شرکتهای بزرگ میدهد که با کاهش تعداد کارمندان، پرداخت به هر فرد و ساعت کار را ثابت نگه دارند! [...و در نهایت سود بیشتری کنند]یکی از کاربران نوشت:ترجمه: ما به هوشمصنوعی نیاز نداشتیم تا بفهمیم که شرکتهای بزرگ، هزینههای کمتر (سود) را به پرداختی کارمندانشان ترجیح میدهند...یکی دیگر از کاربران هم در پاسخ به فردی که از ChatGPT برای نوشتن رزومهاش استفاده کرده بود، اینگونه نوشت:ترجمه: شما میتوانی رزومهات را [بسیار عالی] بسازی، اما بعد از آنکه بیکار شدی! اما یکی از کاربران حرف بسیار جالبی زد و گفت:ترجمه: من باور دارم که &quot;نابودی کاپیتالیسم&quot; زودتر از بیکاری همهی مردم رخ خواهد داد. بیایید کمی این بحث را باز کنیم.فرض کنید تمامی شغلهای انسانها با ماشین جایگزین شده است. چه اتفاقی میافتد؟ یکی از کاربران شرایط آن روزها را اینگونه توصیف کرد:ترجمه: چگونه امکان دارد که ثروت بیپایانی وجود داشته باشد اگر کسی برای خرید وجود نداشته باشد؟ آیا همهی شرکتهای بزرگ و ثروتمند با یکدیگر تجارت خواهند کرد و محصولات همدیگر را خواهند خرید!؟...بحثی که در اینجا مطرح میشود این است که آیا باید به هر شهروند -صرفا به این دلیل که شهروند است- حقوق پایهای تعلق بگیرد تا اقتصاد زنده بماند یا شاهد بوجودآمدن اقتصاد دیگری با تعاریف دیگری از ثروت، پول و... خواهیم بود؟یکی از کاربران تعجب خود را از عدم بحث درمورد موضوع سهام پایه جهانی (چیزی که به همهی مردم صرفا به این دلیل که شهروند هستند داده شود) اینگونه مطرح کرد:ترجمه: ...این ایده که &quot;هر چه شرکتها خودکارتر میشوند [و به کارمندان کمتری نیاز پیدا میکنند]، سهام آنها نیز باید بیشتر در اختیار عمومی قرار گیرد و [فایدهی این پیشرفت] به همه شهروندان برسد&quot;. این ایده، انگیزهای را برای خودکارسازی مشاغل ایجاد میکند و باعث به اشتراکگذاری عادلانهی ثروت میشود به طوری که هیچ گروهی (دولتی) نیازی به گرفتن مالیات نخواهد داشت. وضعیت نهایی [اختصاصدادن] سهام پایه جهانی [به همه شهروندان]، دنیاییست که در آن، همه چیز خودکار و متعلق به همهست! پیشتازان فضا...بحث decentralized governance بسیار جذاب است و پیشنهاد میکنم حتما درمورد آن مطالعه کنید و در اینجا از آن میگذریم.پیشنهاد میکنم که اگر به این موضوع علاقهمند هستید، فصل اول کتاب &amp;amp;amp;quot;هزینهی نهایی صفر&amp;amp;amp;quot; از آقای جرمی رفکین را حتما مطالعه کنید.سخن پایانیام این است که آیندهی جهان -که وابسته به آیندهی تکنولوژیست- به آیندهی ChatGPT و امثال آن گره خورده است. شرکتهای رقیب زیادی وارد کار شدهاند. بحث جایگزینشدن موتور جستجوی گوگل بوسیله ChatGPT [یا حداقل امثال آن در آیندهای احتمالا نزدیک] مطرح است. در همین ابتدای کار افراد زیادی بیکار شدهاند. مایکروسافت پیشتاز تقریبا هر مسابقهای است و معلوم نیست که تا آخر 2023 چه اتفاقات و شگفتیهای دیگری را تجربه کنیم.خلاصه بگویم، آخرالزمان شدهست و اگر نجنبیم، از این آخرالزمان جا میمانیم و هیچ کس هم نمیداند که بعد از آن چه اتفاقی خواهد افتاد.یک یادداشت شخصی: تعداد تصاویری که برای این مطلب آماده کرده بودم کمی بیشتر از 100 عدد بود و آنها را از لینکدین، توییتر و بیشتر از همه، ردیت جمعآوری کردم اما ترجیح دادم تا فقط تعدادی از آنها که قابل دفاع تر هستند را انتخاب کنم و از بیان شایدها و احتمالات تا جای ممکن خودداری کردم (و اینجا بود که فهمیدم &quot;ویراستاری&quot; چه کار سخت و عذابآوریست!). امید دارم که هر کدام از بحثهای مطرحشده در این مقال، جرقهای برای مخاطبش باشد.پینوشت اول: بحثهای بسیار زیادی وجود داشت، از جنگ اوکراین تا مسائل مربوط به دین [و بحث آخرالزمان] که تحتالشعاع تکنولوژیهای جدید قرار گرفتهاند و به دلیل بیسر و ته بودنشان و عدم توانایی نگارنده، از مطرح کردن آنها خودداری کردم.پینوشت دوم: سرعت روزافزون پیشرفتهای تکنولوژی در این روزها (بخصوص در ارتباط با هوش مصنوعی) این امکان را از آدم سلب میکند که حتی درمورد اتفاقات اخیر، مطلبی بنویسد. چرا که در هنگام نوشتن همین متن هم اتفاقاتی به اندازهی چند متن دیگر افتادهست و حتی بهتر است که بابت قدیمیبودن (مربوط به چند روز گذشته) مطالب، از شما عذرخواهی کنم.روزتان بخیر.از طریق لینکهای زیر میتوانید با من در ارتباط باشید، خوشحال میشوم که نظراتتان را در ارتباط با این مقاله برای من بفرستید:E-mail: sina80mor@gmail.comlinked-in: https://www.linkedin.com/in/sinusealpha/telegram-channel: https://www.telegram.com/sinusealpha_channeltwitter: https://www.twitter.com/sinamoradi2002</description>
                <category>سینا مرادی</category>
                <author>سینا مرادی</author>
                <pubDate>Sat, 04 Feb 2023 18:54:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدل هوش‌مصنوعی ChatGPT چیست؟ آیا انقلابی جدید در راه است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sinusealpha/%D9%85%D8%AF%D9%84-%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-chatgpt-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-c9mnlbkeuyns</link>
                <description>دنیای تکنولوژی و علی‌الخصوص هوش‌مصنوعی، در روزهای گذشته شاهد رونمایی از یکی از بزرگ‌ترین مدل‌ها بود. به طوری که اگر توییتر (انگلیسی) را باز کرده باشید، خیلی بعید است که اسم ChatGPT را نشنیده باشید!یکی از کاربران، مواجه‌شدن با این مدل را اینگونه توصیف کرد:ترجمه: ChatGPT کمی بیشتر از 24ساعت است که به ما رسیده است. این اتفاق مانند آن است که از خواب بیدار شوی و خبر انفجار اولین بمب هسته‌ای را بشنوی و ندونی که درموردش چطوری باید فکر کنی. اما تو مطمئن هستی که جهان، دیگر مانند قبل نخواهد بود!یکی دیگر از کاربران هم بزرگی این اتفاق را به مانند اختراع تلفن‌همراه یا ایمیل تشبیه کرده بود:ترجمه: فکر نمی‌کنم که مردم عظمت این اتفاق بزرگ را درک کرده باشند! همواره در مسیر پیشرفت تکنولوژی لحظات کلیدی‌ای وجود دارد مانند ابداع کامپیوترهای شخصی، اینترنت، ایمیل، گوشی‌های هوشمند و... و من فکر می‌کنم که ChatGPT می‌تونه مورد بعدی باشه!پاول گراهام هم واکنش خودش را به تعجب بسیار زیاد افرادی که با هر چیزی تعجب نمی‌کنند اینگونه ابراز کرد:ترجمه (توییت بالا): نکته جالب درمورد واکنش افراد به ChatGPT صرفا تعداد افرادی که از آن تعجب کردند نیست، بلکه این‌ها افرادی نیستند که با هر چیز جذاب جدیدی تعجب کنند! واضحا اتفاق بزرگی درحال روی‌دادن است! حتی ایلان ماسک هم از این اتفاق ساده نگذشت و توییت زیر را منتشر کرد:بعد از همه‌ی این مقدمه‌چینی‌ها، بهتر است برویم سراغ اصل مطلب! ChatGPT چیست؟مدل ChatGPT، جدیدترین مدل هوش‌مصنوعی شرکت OpenAI هستش که در تاریخ 30نوامبر 2022 (در حال حاضر تنها دو روز از رونمایی آن گذشته است) به دنیای تکنولوژی معرفی شد. این مدل که بر پایه Reinforcement learning یا یادگیری تقویتی (یا اگر بخواهیم دقیق‌تر صحبت کنیم باید بگوییم Reinforcement Learning from Human Feedback (RLHF)) ساخته شده‌ست می‌تواند با شما صحبت کند، سوالاتتان را پاسخ دهد، برای‌تان مقاله بنویسد و حتی باگ‌های کد شما را پیدا و رفع کند!این شرکت (OpenAI) قبل‌ترها هم مدل‌هایی از این دست را نظیر GPT-3 یا GPT-3.5 به دنیا معرفی کرده بود اما مدل جدید این شرکت - برخلاف مدل‌های قبلی (که صرفا ادامه صحبت را حدس می‌زدند) - برای صحبت با کاربران اختصاصی شده‌ست!شما می‌توانید خودتان با این مدل - به رایگان - کار کنید و تجربه‌تان را با ما به اشتراک بگذارید! برای این کار کافی‌ست به این لینک رفته و اکانت OpenAI خود را راه‌اندازی کنید و از هم‌صحبتی با ChatGPT لذت ببرید (البته اگر در ایران هستید، برای ساختن اکانت نیاز است تا شماره مجازی تهیه کنید و مراحل را ادامه بدهید).در ادامه سه نمونه از صحبت کاربران با این مدل را آورده‌ایم:1) چه سوالاتی باید بپرسم!؟توضیح: کاربر از مدل می‌پرسد که قرار است با فردی در رابطه با یک موضوع خاص مصاحبه کند و نمی‌داند که چه سوالاتی باید بپرسد! مدل سوالاتی را پیشنهاد می‌دهد که در نوع خودش خارق‌العاده است! 2) دیباگ کردن کدهای شما!توضیح: کاربر از مدل می‌خواهد که کد او را بررسی کرده و مشکلش را حل کند. مدل کد را خوانده و مشکل را توضیح داده و راه‌حل خودش را نیز بیان کرده است!3) نوشتن به سبک انجیل!توضیح: کاربر از مدل می‌خواهد که در ارتباط با هوش‌مصنوعی عمومی توضیحاتی را به مانند متن انجیل ارائه دهد! جواب مدل بسیار جالب و قابل تامل است!در روزهای اخیر، کاربران بسیاری تجربه‌ی خود را با دیگران به اشتراک گذاشتند و این اتفاق، نشان از خارق‌العاده و تعجب‌برانگیز بودن این مدل دارد! اما همان‌طور که شرکت OpenAI در بلاگ رسمی این مدل ذکر کرده‌ست، این مدل گاها جواب‌هایی اشتباه، گمراه‌کننده و حتی توهین‌آمیز به کاربران می‌دهد و نباید انتظار زیادی از آن داشت! با وجود این تاکید اما برخی کاربران پا را فراتر گذاشته و این مدل را با موتور جستجوی گوگل مقایسه کردند!یکی از کاربران خوش‌ذوق، از این مدل آزمون SAT (که شامل خواندن و نوشتن و ریاضیات می‌شود) را گرفته است و نمراتش را این‌گونه بیان کرده‌ست:توضیح: با وجود اینکه نمرات بسیار بالایی نگرفته‌ست اما تصور همین اعداد تا چندی پیش بسیار دور از ذهن (و حتی خنده‌دار) بود!یکی دیگر از کاربران پا را فراتر گذاشته و از این مدل، تست هوش گرفته‌ست:توضیح: یادم می‌آید که در رویدادی، یکی از بزرگ‌ترین دانشمندان هوش‌مصنوعی جهان قله‌ی نهایی و متعالی هوش‌مصنوعی را هوشی در حد یک کودک 5ساله معرفی کرده بود! اما با آمدن ChatGPT تمام این معادله‌ها بر هم خورد و حالا هوشی غیرانسانی به متوسط انسان‌ها (عدد 100) نزدیک شده است و این شگفت‌انگیز است!دنیای ما روز به روز درحال تغییر است و با دیدن و بررسی این اتفاقات، پی می‌بریم که به هیچ وجه بعید نیست در آینده‌ای نزدیک پیشرفت‌هایی حتی بزرگ‌تر از ChatGPT را شاهد باشیم و فکر می‌کنم که توییت زیر یکی از بهترین توصیه‌هایی‌ست که برای هرکسی کاربردی خواهد بود:ترجمه: وظیفه‌ی اصلی شما بعنوان بنیانگذار یک استارتاپ یا کارمند در حال حاضر این است که بفهمید چگونه 90% از وظایف خود را به مدل جدید شرکت OpenAI واگذار کنید و همچنان حقوق بگیرید!روزتان بخیر.ویرایش: اگر این مقاله برای‌تان جالب بود، پیشنهاد می‌کنم مقاله‌ی بعدی‌ام که به بحث درمورد اتفاقات بعد از انتشار ChatGPT می‌پردازد را هم حتما بخوانید. پشیمان نخواهید شد! :)از طریق لینک‌های زیر می‌توانید با من در ارتباط باشید، خوش‌حال می‌شوم که نظرات‌تان را در ارتباط با این مقاله برایم بفرستید:E-mail: sina80mor@gmail.comlinked-in: https://www.linkedin.com/in/sinusealpha/telegram-channel: https://www.telegram.com/sinusealpha_channeltwitter: https://www.twitter.com/sinamoradi2002</description>
                <category>سینا مرادی</category>
                <author>سینا مرادی</author>
                <pubDate>Sat, 03 Dec 2022 18:50:01 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>