<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مجید قربانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@siroco1987</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-03 02:39:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4086/avatar/nTreu5.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مجید قربانی</title>
            <link>https://virgool.io/@siroco1987</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عمو فرانک و والی</title>
                <link>https://virgool.io/@siroco1987/%D8%B9%D9%85%D9%88-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D9%88-%D9%88%D8%A7%D9%84%DB%8C-ua5bmkggjjv8</link>
                <description>خیلی وقت بود که فیلمی ندیده بودم که تا ساعتها بعدش با آن درگیر باشم و حس خوب دیدنش چند ساعتی از عوالم خودم بیرونم بکشد. اما با پیشنهاد چند باره حمید برای دیدن عمو فرانک این درگیری به وجود آمد. پس بالاخره عزمم رو جزم کرد و وسط همه کارهای خودم، لینک دانلود رو گذاشتم برای بعدا. پوستر فیلم چیزی از ماجرای فیلم برام نمیگفت. به هر حال فیلم رو گرفتم و بعد از چند روز فرصت کردم تا ببینم.پوستر فیلم Uncle Frank. از راست به چپ، والی، فرانک و بثاول یک کم از داستان فیلم بگم و سعی میکنم که چیزی را لو ندهم، با این حال اگر دوست ندارید که هیچی از ماجرای فیلم بدانید بهتره باقی را ادامه ندهید. ماجرا از رابطه یک برادرزاده و عمو در یکی از شهرهای کوچک کارولینای جنوبی آمریکا در دهه 70 میلادی شروع میشود... جایی که هنوز مذهب و سنت زنده و قدرتمندند. عمو و برادرزاده هر دو به نسبت محیط موجودات متفاوت و فرهیخته تری به نظر میرسند. عمو فرانک، استاد دانشگاه نیویورکه و تبدیل به تاثیرگذارترین فرد زندگی برادرزاده نوجوانش میشود. همه ما شاید در دوران بلوغمان و بعدترش شخصی در نزدیکی یا فامیل همین نقش عمو فرانک را برایمان بازی کرده است. فیلم با گفتمان درونی ذهن برادر زاده یعنی بث آغاز میشود و برای رسیدن به عمو فرانک چندان منتظرمان نمیگذارد.مذهب، عشق، سنت، قوانین و خانواده زیربناهای اصلی فیلم رو تشکیل میدهند و کارگردان به خوبی هر کدام را به نمایش گذاشته است. ماجرای فیلم در دوره بسته دهه هفتاد که آغازگر جنبشهای مختلف اجتماعی بوده است رخ میدهد. در فیلم چیزی از این جنبشها نمیبینیم بلکه قسمتی از زندگی افراد درگیر با این مضامین را میبینیم که در تقابل با جوامع خود قرار دارند. برای دیدن بخشی از این جنبشها میتوانید فیلم Milk با بازی شان پن را ببینید یا به پادکستهای بی پلاس، دایجست، پرسه و غیره گوش بدهید که هر کدام در بخشهایی این جنبشها را بررسی یا به آنها اشاره میکنند.در این وسط سه شخصیت اصلی داستان حاضر در پوستر فیلم هر کدام به شکلی دوست داشتنی هستند. وسط این سه شخصیت احتمالا والی رو بیشتر از همه خواهید دوست داشت. وجود والی در فیلم علاوه بر طنز ظاهر و رفتار او، شخصیتی از خاورمیانه و عربستان است که وجودش با شرایط کنونی عربستان سعودی که در حال گذار از سنت و اعطای برخی از حقوق و آزادی ها به شهروندانش است میتواند بی ارتباط نباشد.کارگردان یعنی آلن بال را میتوانم از نویسندگی فیلم زیبای آمریکایی پیدا کنیم که حالا هم نویسندگی و هم کارگردانی عمو فرانک را بر عهده دارد. در همان فیلم هم موضوع همجنسگرایی و تفاوتهای گرایشات جنسی بخشی از داستان را پیش میبرد اما در این فیلم ماجرا و سبک داستان به شکل دیگری روایت میشود. فیلم پر از نشانه هایی است که در ادامه فیلم به آنها بازمیگردد اما نه لزوما با اشاره مستقیم. پس توصیه اکید میشود که لحظه ای چشم از فیلم برندارید. کارگردان به خوبی از بازیگران فیلم بازی مدنظرش را گرفته و باعث میشود گاهی فراموش کنید که در حال تماشای یک فیلم هستید.موسیقی فیلم که پس زمینه فیلم هست هم کاملا به جا و ساده است... اما تصویربرداری. تمایل و توجه کارگردان و فیلمبردار به طبیعت کاملا نمود داره و از نور تمام استفاده ای که میتوانستند را برده اند. در کل با فیلم روشن و با تصویر بردرای ساده و زیبا طرف هستید. پایان فیلم اگرچه خوب به پایان میرسد اما با این وجود برخی از گره های نه چندان مهم همچنان باقی میمانند. با این پایان در کنار مجموعه فیلم میتوان گفت با یک فیلم درگیر کننده و حال خوب کن مواجه هستیم که باید دید، لذت برد و البته فکر کرد.</description>
                <category>مجید قربانی</category>
                <author>مجید قربانی</author>
                <pubDate>Fri, 01 Jan 2021 22:46:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به روز نباش!</title>
                <link>https://virgool.io/@siroco1987/22-armw5bbse2lk</link>
                <description>نشسته بودم پای لب تاب و به مانیتور خیره شده بودم. کلی کار داشتم که باید انجام میدادم. اما انگار موضوع مهمی بود که میبایست پیگیری کنم. آسوشیتدپرس لحظه به لحظه نتایج انتخابات را گزارش میکند. گاهی تعداد زیادی رای را یکدفعه اعلام میکند و گاهی قطره چکانی. چند روز گذشته به همین منوال گذشته که مینشینم پای سیستم و در کروم صفحه انتخابات آمریکا باز است و خودش آپدیت میشود. میخواهم بر روی کارهایم تمرکز کنم اما وسط کار دوباره یادم می آید و میخواهم یک چک کوچک کنم. همین تمام معادلات را بر هم میریزد. حواسم پرت میشود.از اینطرف و آنطرف میشنویم که انتخابات آمریکا چه ربطی به ما دارد! حرف کاملا درستی است اگر در کشور دیگری زندگی میکردیم. در چند روز اخیر مسئولان کشوری خودمان تک به تک تاکید کرده اند که برای ما مهم نیست چه کسی رئیس جمهور آمریکا میشود. اما مشخصا دروغ میگویند. دولتی که حداقل در دو ماه گذشته تمام وظایف خود را در حالت تعلیق قرار داده تا نتیجه این انتخابات مشخص شود، نمیتواند و نباید چنین ادعایی را مطرح کند. هر چند که حدود یک ماه پیش بود که خودشان اذعان کردند دولت خود را برای شرایط احتمالی بعد از انتخابات آمریکا آماده میکند. در این مدت هم مردم سوار بر موجهای حواس پرتی ها چه از طرف دولت و چه از طرف مردم به این سو و آن سو میروند. به جایی رسیده ایم که کشور را مدیریت ثانیه ای و بنگاه های شایعه پراکنی اداره میکنند. مسلما یکی از این مردم هم خود من هستم، هر چند که کاملا تلاش کرده ام از این ماجراها دور بمانم و از سودجویی های مقطعی خانه ویران کن جدا باشم. با این حال، از حواس پرتی انتخابات آمریکا نتوانستم خودم را جدا کنم.دیشب به خودم قول دادم فردا صبح که بیدار میشوم هیچ خبری را چک نکنم، اما باز نشد. به این نتیجه رسیدم که اگر قرار است تصمیمی بگیرم، حرکتی کنم و چیزی تولید کنم، باید با خودم این جمله را تکرار کنم که به روز نباش. یادم به کتاب ذهن حواس جمع افتاد که علی بندری در بی پلاس خلاصه اش را تعریف کرد. عوامل درونی و بیرونی دست به دست هم میداد تا نتوانم بر روی کارهای خودم که از همه چیز مهمتر و اصولی تر است تمرکز کنم.حمید دیشب میگفت جامعه ایرانی در طول این سالها آنقدر تحلیل کرده است که تحلیل رفته است. از همان زمان این جمله در مغزم مثل پاندول میرود و می آید. با اینکه تمام این سالها، تلاش کرده بودم از مسیر حرکتی جامعه جدا باشم اما در این یک مورد بدون شک همراه و همدل با هموطنانم پیش رفته بودم. به معنای واقعی کلمه از شدت تحلیل کردن مسائل مختلف ایران، خاور میانه و جهان چنان تحلیل رفته ایم که گاهی مسائل ساده پیرامونم را هم یا نمیبینم یا درک نمیکنم.در همینجاست که شعر حافظ با صدای شجریان در گوشم میخواند که:یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد/دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد......شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار/مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شدخاک مهربانان بر گوش و مغزم ضربه میزند چه انتظاری از دیگران و البته از خودت داری؟!!! انتظارات زیاد است و غرها بیشتر. اما خب چه میشود کرد ما یک جامعه کوتاه مدتیم... چه مردم و چه دولت. البته دولت شاید بیشتر. وقتی دم از عدم از تاثیر انتخابات آمریکا بر سیاستها و شرایط میزنیم اما بازار تقاضای روغن تولید داخل را نمیتوانیم کنترل کنیم، زیاده گویی میکنیم. و مردم هم که... هیچ.بگذریم از این حرفها که تمامی ندارد. حالا دیگر باید بنشینم پای کارهایم و سوالهای تاریخی ام را که چرا مردم در زمان ساسانیان، عباسیان، ایلخانیان و قاجار اینگونه بودند که ما هستیم را برای خودم نگه دارم.</description>
                <category>مجید قربانی</category>
                <author>مجید قربانی</author>
                <pubDate>Sat, 07 Nov 2020 10:43:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گردشگری ایران بعد از کرونا</title>
                <link>https://virgool.io/travelcast/21-ysxafmchxsyk</link>
                <description>ابتدای سال میلادی 2020، تمام جهان در آستانه شروع یک دهه جدید و پر چالش، با بزرگترین چالش خود بعد از جنگهای جهانی روبرو شد. چین اعلام کرد ویروس جدیدی از خانواده کرونا ویروس شناسایی شده است که به سرعت در حال پیشروی است. چین شهر ووهان را قرنطینه کرد. در این زمان سایر کشورها تنها در حال پوشش دادن اخبار بیماری به نقل از منابع چینی بودند. سیاستمداران برجسته کشورهای مختلف برای اطمینان دادن به مردم در جلوگیری از ورود بیماری به کشور تلاش میکردند. در ابتدا به نظر میرسید این بار نیز همانند سایر بیماری های جدید چند دهه اخیر به زودی شرایط در چین نیز به حالت عادی بازخواهد گشت. اما شرایط به گونه ای دیگر رقم خورد.با گذشت زمانی اندک موارد جدید در آسیا، اروپا و آمریکا شناسایی شد. انسانها و نظام سرمایه داری حاکم بر جهان غافلگیر شده بودند. عدم تخصیص منابع کافی به بخش درمانی و سلامت عمومی در سالهای اخیر و تلاش برای عادی نشان دادن شرایط سبب ایجاد بزرگترین همه گیری در صد سال اخیر شد. برای اولین بار جهان به صورت یکپارچه نگاه های خود را در انتظار راه حل به آزمایشگاه ها دوختند.کووید 19 میتوانست به انسانها کمک کند برای یکبار کاملا متحد شوند، به هم نزدیکتر شوند و یک صلح کامل را بر جهان حاکم کنند، اما این اتفاق نیفتاد.با این حال در همین زمان سیاستمداران، روحانیان و سرمایه داران روشهای دیگری از جمله انکار، فرافکنی و نادیده گرفتن را در پیش گرفتند. موضوع جالب توجه نحوه پوشش اطلاعات غلط و خودخواهانه این گروه ها بود که البته این موضوع را میتوان با قدرت و چیرگی این گروه ها بر رسانه ها و مراکز اطلاع رسانی توجیه کرد. اما موضوع جالبتر واکنش مردم و گاها پذیرش این رفتارها بود. جواب ساده انگارانه میتواند این باشد که هر کدام از ما درون خود یک سیاستمدار نالایق، یک روحانی متعصب و یک سرمایه دار خودخواه داریم.در کشورها و شهرهای مختلف، انسانهای اجتماعی به اجبار یا به اختیار میبایست در خانه میماندند و راه های ارتباطی خود را به رسانه های اجتماعی محدود میکردند. با این کار، یک صنعت پیشتر و بیشتر از همه ضربه خورد. گردشگری به صورت کامل تعطیل شد و این آغاز ماجرا بود. صنعت گردشگری در تمام دنیا با بزرگترین چالش خود روبرو شد. حدود 320 میلیون نفر درگیر در صنعت گردشگری خود را در خطر از دست دادن کار میدیدند. با گذشت ده ماه از شروع اپیدمی، همچنان درگیری با این بیماری به طور محسوسی وجود دارد. حالا به ایران برسیم.ایران در طی سالهای اخیر و به ویژه بعد از توافق برجام میرفت که پیشرفت صنعت گردشگری خود را هر روز بیشتر کند. سرمایه های فراوانی به سمت این صنعت نو پا در حال حرکت بود. دیدگاه گردشگران خارجی نسبت به ایران در حال تغییر بود. ایرانیان آماده بودند که جلوه دیگری از ایران را نسبت به رسانه ها نشان دهند. اما از میانه سال 2019، با شدت گرفتن تنش بین ایران و آمریکا و ایجاد حس جنگ افروزی بین دو کشور، وقفه کوتاهی در این پیشرفت رخ داد. با گذشت چند ماه شرایط در حال ثابت شدن بود. دولت در نوامبر 2019 به صورت ناگهانی قیمت بنزین را در کشور افزایش داد و این آغاز دومینوی سقوط گردشگری بود. اعتراضات در شهرهای مختلف آغاز شد و بسیاری از تورها کنسل شد.در سومین روز از دهه جدید میلادی، آمریکا یکی از نیروهای مهم نظامی برون مرزی ایران را در حاشیه فرودگاه بغداد ترور کرد. ایران به شدت از رفتار آمریکا عصبانی بود و رجز خوانی جنگ طلبانه بین دو کشور شدت گرفت. در پاسخ به این حرکت، ایران یکی از پایگاههای نیروی آمریکایی در عراق را با اعلام قبلی بمباران کرد. اما در بامداد هشتم ژانویه، پرواز شماره 752 خطوط هوایی اوکراین با دو موشک در اطراف شهریار سرنگون شد. 176 نفر کشته شدند و دولت ایران بعد از سه روز مسئولیت اتفاق را برعهده گرفت و تاکید کرد که خطای انسانی سبب بروز این اتفاق بوده است. بیشتر از هشتاد درصد تورهای رزرو شده برای فصل گردشگری بهاره ایران کنسل شدند. بزرگترین ضربه به اقتصاد گردشگری ایران وارد شد. با این حال همچنان وجود گردشگر داخلی در تعطیلات سال نوی ایرانی میتوانست امید بخش باشد. با شروع همه گیری و گزارش اولین موارد ابتلا در ایران و گسترش سریع آن، این امید نیز حذف شد. برای مدت سه ماه مراکز گردشگری، اقامتگاه ها و سایر مراکز مرتبط تعطیل بود. با بهتر شدن شرایط و باز شدن برخی از مراکز، تلاش برای ساماندهی مجدد مراکز گردشگری آغاز شد، اما با وجود حضور بیماری، اوضاع به نحو مطلوبی پیش نرفت.گردشگری بعد از کرونابه گفته برخی از مسئولان، 30 درصد مراکز اقامتی به طور کامل تعطیل شدند و 70 درصد باقیمانده با ظرفیت کمتر از 20 درصد مشغول هستند. با این وجود، دیر یا زود این بیماری نیز سپری خواهد شد و شرایط به حالت عادی بازخواهد گشت. اما با تغییراتی که در این مدت دنیا به خود دیده است، شرایط گردشگری چگونه خواهد شد؟- بازگشت آهستهبر اساس نظرات متخصصان، در کشورهای پیشرفته و کشورهایی که در برابر پاندمی به خوبی مقابله کردند، همانند نیوزیلند، آلمان و یونان شرایط با سرعت بیشتری به حالت قبل بازخواهد گشت، طبیعتا. اما در کشورهای درگیر با بیماری به ویژه کشورهای در حال توسعه که زیرساختها و منابع لازم برای مقابله با بیماری را نداشتند و شیوع بیماری در آنها بیشتر بوده است، شرایط بازگشت و بازیابی بسیار آهسته تر خواهد بود. در مورد ایران نیز میتوان آن را در گروه دوم دسته بندی کرد. بر این موارد شرایط سیاسی حاکم در منطقه و روابط بین المللی موثر بر بازیابی را نیز میتوان مد نظر قرار داد.- انفجار گردشگر داخلیدر حال حاضر با شرایط کنونی ایران، بعد از پایان شرایط همه گیری، میبایست در انتظار شروع شدید گردشگران داخلی در مناطق مختلف بود. چندین ماه خانه نشینی، سبب خواهد شد بعد از برطرف شدن محدودیتها و ترس از بیماری، مردم برای تغییر حال و هوای خود سفرها را آغاز کنند. البته این موضوع برای برخی گروه ها که بدون توجه به شرایط ویژه کنونی به سفرهای تفریحی خود ادامه میدادند، تاثیر چندانی نخواهد داشت. اما جامعه گردشگری ایران میتواند به بازگرداندن بخشی از ضرر و زیانها به کمک گردشگران داخلی پرشور امیدوار باشد. با این حال مسائل زیست محیطی و اشباع ظرفیت گردشگری را نیز میبایست در نظر گرفت.- تغییر در سبک زندگی تجاریقسمتی از سفرها تا پیش از این در انحصار سفرهای تجاری بوده است. تاثیر واضح اپیدمی در این مدت را میتوان در حجم استفاده از شبکه های مجازی برای انجام دیدارها، جلسات کاری، مکاتبات و عقد قراردادها مشاهده کرد. بازگشت به شرایط گذشته نیز مقداری زمان خواهد برد، اما برخی از صاحبان مشاغل دریافته اند که میتوان کارها را به صورت دورکاری و با زینه و زمان کمتر به نتیجه رساند.- تثبیت تغییرات و تلاش برای حفظ محیط زیست یا استفاده از استراتژی های جدید برای بازگشت به شرایط گذشتهدر برخی از کشورها، حتی بعد از پایان همه گیری، برخی از قوانین مربوط به این دوران باقی خواهند ماند. رعایت پروتکلهای بهداشتی، تلاش برای حفظ محیط زیست و غیره. اما در مورد ایران میتوان اینطور نتیجه گرفت که با توجه به ضرر هنگفتی که بخش گردشگری در این مدت و پیش از آن متحمل شده است، استراتژی هایی جهت ترغیب گردشگران داخلی و خارجی همانند تخفیفهای زیاد، پکیجهای اقامتی و گردشگری و غیره ارائه خواهد کرد. این استراتژی ها و البته هجوم گردشگری داخلی سبب اشباع ظرفیت مکانهای مختلف و نابودی منابع طبیعی و زیست محیطی خواهد شد.- بک پکرهای پیشروپیش از آنکه ایران به صورت رسمی و جهانی تبدیل به مقصد مطلوبی برای انواع گوناگونی از گردشگران شود، این بک پکرهای شجاع، ماجراجو و اغلب جوان بودند که عمدتا با هزینه اندک آغاز کننده راه گردشگران بعدی بوده اند. در این شرایط نیز، میتوان انتظار داشت اولین مسافران، بعد از پایان همه گیری در ایران (و بسیاری از نقاط دیگر) همین جوانان پرشور باشند. این گروه به مرور تجربیات خود را به گروه های دیگر منتقل خواهند کردند و در صورت مساعد بودن شرایط، گروه های بعدی و گردشگران عمده سفرهای خود را آغاز خواهند کرد. پس شاید بتوان پیش بینی کرد حتی با توجه به پایان پاندمی احتمالا در چند ماه آینده، همچنان مدتی طول خواهد کشید که ایرانیان دوباره دوستان گردشگر خارجی خود را ببینند. اما بعد از طی شدن مرحله اولیه که احتمالا دو فصل مطلوب گردشگری (یک سال) به طول خواهد انجامید، دوباره روزهای گذشته بازخواهند گشت.البته تمام این موارد در صورتی میتوانند اتفاق بیفتند که فعالیتهای سیاسی دولتها و گروه ها تاثیری بر این روند نگذارد. با این حال اگر اتفاق خاصی نیفتد و سیاستمداران و حاکمان، اندکی مردم را آسوده تر بگذارند، میتوان امیدوار بود که در مدت زمان نه چندان زیادی بعد از پایان پاندمی، گردشگران داخلی و خارجی بخش عادی از زندگی روزانه در تمام دنیا شوند. هر چند این زمان برای تغییر و اصلاح استراتژی ها، روشها و مدیریتها، زمان بسیار مناسبی بوده است، اگر به درستی اندیشیده و اجرا شود.</description>
                <category>مجید قربانی</category>
                <author>مجید قربانی</author>
                <pubDate>Sun, 01 Nov 2020 11:49:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسیح، مسیحیت و سه کلیسا</title>
                <link>https://virgool.io/travelcast/%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%AD-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%AD%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%D8%B3%D9%87-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%A7-covrk4r9iaeb</link>
                <description>متن اپیزود 32 از رادیو تراولکست: مسیح، مسیحیت و سه کلیسادو هزار و بیست سال قبل، یه کم بیشتر، یه کم کمتر، مریم باکره در حال عبادت خدای یهود بود که ناگهان بشارت تولد پسر خدا را میشنود. در همین زمان، لرونداد، گشناساف و هرمیزداز، سه مغ از ایران به دیدار هرودیس پادشاه روم میروند تا بر اساس پیشگویی ها، پادشاه یهود را پیدا کنند. بر اساس پیشگویی، کریستوس یا مسیح یهودیان میبایست به زودی در بیت اللحم یهودیه به دنیا بیاید. پادشاه راه را به سه مغ نشان میدهد و از آنها قول میگیرد که به محض اطلاع یافتن از جای کودک به او خبر دهند. اما سه مغ به خاطر خونریزی هایی که از پادشاه در خواب دیده بودند تصمیم گرفتند از اطلاع هرودیس جلوگیری کنند. سه مغ ستاره تولد مسیح را دنبال کردند تا بتوانند منجی و پادشاه وعده داده شده را پیدا کنند. مریم باکره، عیسی را در بیابان به دنیا آورد و به همراه او به سمت شهر خود بازگشت. سه مغ نیز به شهر رسیده بودند و در جستجوی کودک تازه متولد شده بودند. کاهنان معبد، مریم را بابت خطای بزرگش شماتت کردند، اما مریم گفت کودک خود جواب شما را خواهد داد. کودک در گهواره به سخن در آمد و با کاهنان یهودی معبد صحبت کرد. طبق بعضی از روایات تاریخی، سه مغ به شرق برگشتند و شروع به تبلیغ برای مسیح کردند. مارکوپلو در کتاب سفرنامه خودش، از مقبره این سه مغ در ساوه هم اسم برده و کلی از آن تعریف کرده است. عیسی در سی سالگی به پیامبری مبعوث شد و شروع به تبلیغ دین خود و اصلاح دین یهود کرد. اما بزرگان یهود شروع به توطئه کردند و دست آخر به دست رومیان به صلیب کشیده شد. در این مقاله قصد داریم مجموعه ای از مراکز مذهبی مسیحیان ایران را که در فهرست میراث جهانی ثبت شده اند و جزو میراث تمام انسانهای روی زمین محسوب میشوند را بررسی کنیم، اما پیش از آن لازم است، تاریخچه ای از مسیحیت و پیش زمینه تقابل آن در سیاست و فرهنگ ایران را بدانیم.تاریخ مسیحیت در ایرانهنگامي كه عيسي مسيح متولد شد، فرهاد پنجم در ايران دوران اشكاني حكومت مي‌كرد اما رواج مسیحیت به دوران اردوان سوم برمیگردد. از آنجاییکه امپراطوری اشکانیان، دین رسمی ای برای خود نداشت، روش هخامنشیان را در برخورد با دینهای جدید پیش گرفت و اصولا تسامح و سهل گیری را سرلوحه خود قرار دادند. بنا بر روایتی بعد از به صلیب کشیده شدن مسیح، دو تا از حواریون به نامهای شمعون و یهودا به سمت شرق به راه افتادند تا تبلیغ دین تازه را انجام دهند و بعد از آن بود که مسیحیت از طریق ایران به هند و چین رسید. شهر اورفا در ترکیه امروزی، تبدیل به مرکز فرهنگی مسیحیت شد. با شروع پادشاهی ساسانی اوضاع بر همان منوال گذشته بود. اردشیر بابکان، اولین پادشاه ساسانی، بعد از تشکیل حکومت، دین زرتشتی را به عنوان دین رسمی پادشاهی اعلام کرد اما از آنجاییکه مسیحیت و البته سایر دینها تهدید خاصی حساب نمیشدند، پس واکنشی هم در برابرشان لازم نبود. از یک طرف دیگر، رفتار سرکوب گرایانه امپراطوری روم در برابر مسیحیان باعث مهاجرت خیلی از آنها به سرزمینهای شرقی، یعنی ایران میشد که دشمن دیرینه و فعال روم بود و هر دو گروه مدتهای مدید با یکدیگر درگیر بودند. همین امر باعث افزایش شمار مسیحیان و ترویج آسان آن در مناطق مختلف کشور میشد. اما اوضاع همیشه به یک شکل باقی نمیماند. بعد از اردشیر بابکان، جنگ بین ایران و روم به صورت جدی شروع شد و شاپور، روم و پادشاهش والرین را شکست میدهد و با تعداد زیادی اسیر به ایران می آورد. این اسرا که تعدادی مسیحی هم در بین شان بود، در جنوب غربی ایران، در شهر جندی شاپور ساکن میشوند. اولین اسقفی هم که در کلیسای ایرانی از آن نام برده میشود فردی به نام پاپا بوده است که در شهر تیسفون، پایتخت ساسانیان، مقام اسقفی دااشته است.از قرن چهارم میلادی به بعد، شرایط ایران و پارس برای مسیحیان به تعقیب و آزار بزرگ شهرت دارد. کنستانتین، امپراطور روم در سال 313 مسیحی میشود و دوران سرکوب مسیحیان در روم تمام میشود. مسیحیت طی فرمان میلان به عنوان دین رسمی امپراطوری معرفی میشود و این آغاز یک چالش جدید است. در همین گیر و دار بود که کنستانتین، نامه ای به شاپور دوم مینویسد با مضمونی این چنینی:من خوشحال میوم که بشنوم بهترین استانهای پارس با مسیحیان مزین شده اند... چون شما بسیار قدرتمند و متدین هستید، من آنها را به دست شما میسپارم و در پناه حمایت شما قرار میدهم.به نظر نامه محبت آمیزی میرسد اما نتیجه چیز دیگری میشود. بعد از مرگ کنستانتین دوباره جنگهای بین ایران و روم آغاز میشود. اما این بار مسیحیان در مضان اتهام برای همکاری با هم کیشان و هم دینان خود قرار گرفتند. پس شاپور شرایط را بر مسیحیان تنگتر کرد، مالیاتها را بالا برد و در مواردی قتل و کشتار و تخریب انجام شد. اما آمار و شرایط تعقیب و آزارها متفاوت ذکر شده و در برخی منابع بیشتر شبیه افسانه هستند تا واقعیت.القصه، بعد از شاپور دوم، بهرام چهارم شاه میشود و قرارداد صلحی با روم بر سر تقسیم ارمنستان بین ایران و روم منعقد میشود که این امر به مذاق موبدان و نجبا خوش نمی آید و نتیجتا بهرام قربانی تصمیم آنها میشود. بعد از آن نوبت به یزدگرد یکم میرسد. نکته جالب در مورد وی، تضاد بین اظهار نظرات است. از یک طرف حیله کار، فریبنده و گناهکار و از طرف دیگر یزدگرد نیکوکار و مقدسترین پادشاه. تفاوت نظرات فقط ناشی از تفاوت دیدگاه ها است. یزدگرد قصد آبادی بیشتر کشور و سر و سامان دادن به اوضاع مملکتی و حکومتی داشت و تسامح راحت ترین راه حل بود، تا جاییکه مسیحیان میتوانستند به هر جایی از کشور که میخواهند برای تبلیغ مسیحیت آزادانه بروند. اما در اواخر دوره حکومت یزدگرد این شرایط تغییر کرد و دلیلش ن موبدان و نجبا زرتشتی، که خود مسیحی ها بودند. در شهر هرمزداردشیر واقع در خوزستان یک اسقف، آتشکده‌ای را که در نزدیکی کلیسای عیسویان بود، ویران کرد و بعد از دستگیری، شاه شخصاً از او استنطاق کرد. این اسقف در حضور شاه اعتراف کرد که خود او آتشکده را خراب نموده و الفاظی رکیکی هم نسبت به دین زرتشتی بر زبان آورد. شاه به او دستور میدهد که دوباره آتشکده را بنا کند و چون او امتناع میکند، محکوم و اعدام میشود. خشونت‌هایی که عیسویان می‌کردند، طبعاً به ضرر آنان تمام می‌شد و شاید انتصاب مهرنرسی دشمن بزرگ مسیحی ها را به مقام وزیری بتوان دلیل تغییر رفتار شاه نسبت به آنها دانست. مؤرخان عرب و ایرانی مهرنرسی را مردی هوشمند و دانا و صاحب تدبیر میدانستند ولی مسیحی ها به جهت توجهی که این وزیر به دین زرتشتی داشت، او را خائن و دو رو و بی‌رحم صدا میکردند.بعد از به پادشاهی رسیدن بهرام گور، همچنان تعقیب و کشتار ادامه دارد. تعدادی از مسیحیان به امپراطوری بیزانس پناهنده میشوند و ایران درخواست استرداد آنها را میکند و از طرف بیزانس رد میشود. دوباره جنگ و دوباره صلح. هر دو امپراطوری قبول میکنند که مسیحیان در ایران و زرتشتیان در بیزانس آزاد و راحت باشند. یزدگرد دوم که شاه میشود، شاه ارمنستان خط جدیدی ابداع میکند و عملا اعلام استقلال میکند. مهرنرسی در طی فرمانی به اسم مهر نرسی، مسیحیت را رد و از آیین زرتشتی دفاع میکند. مسیحی ها، فرمان مهرنرسی را رد میکنند و دست آخر دوباره جنگ. یزدگرد به ارمنستان حمله میکند و چون قبایل ارمنستان نمیتوانند متحد شوند به شدت شکست میخورند. بعد از آن دوباره تعقیب و آزار مسیحیان شروع میشود، اما این بار جنگ دامن یهودی ها را نیز میگیرد و آنها که تا به حال کاری به این ماجراها نداشتند و اصولا مورد لطف پادشاهان بودند هم با سخت گیریهایی مواجه میشوند. البته گویا یهودی ها نیز در این فقره بی تقصیر نبوده اند. ماجرا از این قرار بود که انگار یهودی ها، دو تن از موبدان زرتشتی را زنده زنده پوست کنده و کشته بودند. همین ماجرا باعث شد تعداد زیادی یهودی در اصفهان که مرکز اصلی آنها بود کشته شوند.در زمان سلطنت پیروز یکم، ارمنستان دوباره شورش میکند. پیروز یکم درگیر جنگ با هفتالیان بود و زرمهر یکی از سرداران او به ارمنستان رفته و موقتا شورش را میخواباند. پیروز در جنگ کشته میشود و ارمنیان دوباره شورش میکنند و از شاه بعدی، بلاش، امتیازاتی میگیرند. مسیحیت مذهب رسمی ارمنستان و ایبریا میشود اما بلاش از سلطنت خلع، زندانی و کور میشود.قباد یکم به تخت مینشیند. اوضاع مملکت خراب و نا بسامان است و هرج و مرج و آشوب در جای جای امپراطوری موج میزند. موبدی به اسم مزدک به شاه نزدیک میشود و یک سلسله اصلاحات اجتماعی را شروع میکنند. قباد به کمک مزدک توانست از توان زمینداران و موبدان و اشراف کم کند. همچنین قباد با پشتیبانی از مزدک میان توده مردم محبوبیت پیدا کرد. به فرمان او در انبارهای غله شاهنشاهی به روی مردم گشوده شد و زمین‌های کشاورزی میان دهقانان تقسیم شد. البته در نوشته‌های زرتشتیان این دوره را دوره آشوب نامیده اند. اظهار علاقه پادشاه، به مزدک و یارانش فرصت داد به نهضت خود شکل انقلابی ببخشند و اعیان و نجبا که همه اینها را از چشم قباد میدیدند، ضد وی با موبدان و روحانیان همدست شدند. سرانجام در سال 496 میلادی، قباد یکم را دستگیر کردند و در زندانی به نام زندان فراموشی به بند کشیدند و برادرش جاماسپ را به جای او به شاهی انتخاب کردند. زندان یا قلعه فراموشی زندان سیاسی ای در خوزستان بوده که هیچ کس حق نداشته حتی در مورد آن، زندانیان و زندانبانانش صحبت کند و به همین دلیل نام آن را زندان فراموشی گذاشته اند. در این زندان نه کسی آزاد میشد و نه اعدام، فقط زندانیان که عمدتا از افراد طبقات بالای جامعه بودند، آنقدر آنجا میماندند تا بمیرند. بعدها شیرویه تعدادی از این زندانی ها را آزاد میکند و به کمک آنها، پدر خود خسرو پرویز را از سلطنت خلع کرد. در هر صورت، قباد از زندان فرار کرد و به کمک طرفدارانش بار دیگر بر تخت پادشاهی نشست. قباد سه پسر داشت، کاووس که ارشد بود، فرزند دوم از یک چشم نابینا بود و پسر سوم، خسرو . کاووس تربیت یافته مزدکیان بود. اما قباد خصائلی را که شایسته پادشاهان بود را در خسرو انوشیروان می‌دید بنابراین فرزند کوچک خود را، بر پسر ارشد یعنی کاووس که علناً پیرو کیش مزدک بود ترجیح داد و همین امر تبدیل و تغییر عقیده شاهنشاه را نسبت به این فرقه که در آغاز به آن گرویده بود، به‌طور وضوح آشکار می‌کند (دریایی، 2014).خسرو انوشیروان، به شدت باعث قدرت گرفتن و اعتلای زرتشتیان شد و یکی از موفقیتهای او در این زمان، جمع آوری اوستا بود. از نظر او، مسیحیت و مسیحیان از نقطه نظر سیاسی و در تقابل با بیزانس اهمیت داشتند و افراد مسیحی ای که از بیزانس به ایران پناهنده میشدند مورد احترام و پذیرش انوشیروان قرار میگرفتند. این گروه از مسیحیان در تقابل با مسیحیان دیگر بوده و نام نسطوری بر آنها نهاده شد. کلیساهای آنها به کلیسای نسطوری یا ایرانی معروف شد و توانستند به راحتی مبشرانی را برای تبلیغ به مناطق مختلف ایران بفرستند. در زمان انوشیروان در هرات و سمرقند کلیساهای آن‌ها دایر بود و در زمان‌های بعد مبلغین آن‌ها تا چین و هند هم رفتند. نسطوریان، طرفداران و معتقدان نسطوریوس، اسقف اعظم قسطنطنیه بودند که عنوان کرد مسیح دارای دو شخصیت و دو طبیعت بوده است، طبیعت انسانی که از مادر زاده شده و طبیعت الهی و پسر خدا بودن. نسطوریوس به بدعت گذاری در دین محکوم و به صحرای لیبی تبعید شد. معتقدان به نظریات نسطوریوس هم به اجبار فرار کرده و به دربار ساسانیان پناهنده شدند (دریایی، 2014).اما خسروی بعدی، کسی نبود جز خسرو پرویز که در برخی از منابع حتی گفته شده است که مسیحی بوده است. دلیل این امر میتواند همسر مسیحی خسرو پرویز بوده باشد، شیرین. افسانه های عاشقانه فراوانی پیرامون این دو وجود داشته است تا به ما رسیده است. در این زمان فرقه دیگری از مسیحیان به نام یعقوبیان، تحت حمایت شاه و همسرش قرار گرفتند و قدرت نسطوریان کمتر شد. خسرو نوه انوشیروان بود و بعد از هرمزد ادعای پادشاهی کرد. بهرام چوبین از سرداران سپاه، به خاطر مشکلاتی که به وجود آمده بود، این ادعا را قبول نکرد و برای مدت یک سال شاه ایران بود. خسرو پرویز به همراه خانواده اش به بیزانس فرار کرد و بعد با کمک امپراطور بیزانس، مریکیوس، تخت پادشاهی را باز پس گرفت. بهرام هم به شرق فرار کرد و دست آخر با توطئه خسرو به قتل رسید. در زمان خسرو پرویز، حداقل در ابتدای حکومتش، قدرت امپراطوری ساسانیان روز به روز بیشتر میشد و روابط حسنه ای نیز با بیزانس برقرار بود. اما مریکیوس کشته شد و خسرو به بهانه خونخواهی به بیزانس حمله کرد تا جایی که حتی کنستانتینوپل، پایتخت بیزانس را هم مورد محاصره قرار داد. از طرف دیگر، سردار بیزانسی دیگری به نام هراکلیوس یا همان هرکول، فرمانده شورشیان بیزانس را بعد از چند سال حکومت ناموفق کشت و به تخت نشست. در ادامه مشغول بازپس گرفتن ممالکی شد که ایرانیان در این مدت از بیزانس جدا کرده بودند. او تا جایی پیش رفت که به دروازه های تیسفون رسید، اما ادامه نداد و با فرستادن نامه ای برای خسرو پرویز برای صلح آنجا را ترک کرد. با این حال، خسرو پرویز این شکستهای مفتضحانه بعد از پیروزی های ابتدای را از چشم سرداران خود میدید. در نهایت پسرش شیرویه، با کمک بزرگان و سرداران (و کسانی که از زندان فراموشی آزاد کرده بود) پدر را از سلطنت خلع و با اسم قباد دوم تاجگذاری کرد. خسرو پرویز آخرین شاه پر ابهت و قدرتمند ساسانیان بود. داستان این بخش از تاریخ ساسانیان پر از نشیب و فرازهای فراوان است که مورد بحث این نوشتار نیست. دست آخر با حمله اعراب به ایران، امپراطوری ساسانی به انتهای خود رسید.رفتار مسلمانها با مسیحیان ساکن ایران متناقض بود، گاهی خوب، گاهی معمولی و گاهی همراه با بغض، محدودیت و کشتار. پرداخت خراج و مالیات به اعراب مسلمان تا اندازه ای از بروز مشکل جلوگیری میکرد اما در طی حکومت برخی محدودیتهایی برای مسیحیان، زرتشتیان و یهودیان وجود داشت. به عنوان مثال برای مشخص شدن از مسلمانان میبایست قطعه ای به لباسشان دوخته شود و حتی در مواردی میبایست قطعه ای فلزی به دور گردنشان آویزان میکردند. بعد از اعراب، شرایط چندان تغییر نکرد. در زمان ترکها و مغولها گاهی با ریاضت و گاهی با آسایش برای مسیحیان (و البته دیگر ساکنان ایران) سپری شد. البته در دوران مغولها در طی یک دوره از هلاکو خان، مسیحیان قدرت بیشتری پیدا کردند و شروع به آزار مسلمانان کردند. در برهه های بعدی که شرایط قدرت جا به جا شد از تلافی مسلمانان در امان نماندند (رشدی، 1385).با حضور صفویان در ایران، چالشهای بین دولت های صفوی و عثمانی کسترده تر شد. طی یک معاهده صلح قسمتهایی از ارمنستان، گرجستان، آذربایجان و تبریز زیر سیطره عثمانی قرار گرفت اما بعدتر شاه عباس بخش اعظمی از آذربایجان، ارمنستان و قره‌باغ را از عثمانیان بازپس گرفت ولی بمحض اطلاع از حرکت سردار عثمانی از شروان به ساحل جنوبی رودخانه ارس عقب‌نشینی کرد و دستور داد ارمنیانی که در مسیر حرکت سپاهیان عثمانی اسکان داشتند، خانه و کاشانه خود را رها و به این ایران کوچانده شوند. قسمتی از این مهاجرین اجباری به اصفهان آورده شدند و منطقه جلفا را ساختند. مالیات سنگین، شغلهای محدود و خاص و آزار و اذیتهای گاه و بیگاه برای مسلمان کردن مسیحیان از جمله سختیهای زندگی مسیحیان در دوره های صفوی، افشاری و قاجار بوده است (پاشایان، 1348). اما در پی انقلاب مشروطه و تاثیر مسیحیان در تشکیل حزب دموکراتیک ایران شرایط بهتر و راحت تر شد. تا جایی که در حال حاضر به عنوان اقلیت در حکومت، نقشی هر چند اندک دارند.این تاریخ فشرده و خلاصه مسیحیت در ایران بود که بسیاری از موارد خواسته یا ناخواسته از قلم افتاد و سعی بر این بوده تا یک دید کلی و به دور از حب و بغضهای معلوم در روایتهای تاریخی از شرایط آنها داده شود.تراولکست 32: مسیح، مسیحیت و سه کلیسامجموعه آثار رهبانی ارامنه ایرانمجموعه رهبانی ارامنه ایران مجموعه سه کلیسای ارمنی قره کلیسا، کلیسای استفانوس مقدس و کلیسای زور زور است که در استان‌های آذربایجان غربی و آذربایجان شرقی قرار دارند. پرونده مجموعه کليساهای متعلق به ارامنه در سی و دومين اجلاس کميته ميراث جهانی سازمان يونسکو در هشتم ژوئیه 2008 در ايالت کبک کانادا، مطرح و به تصويب اين کميته رسيد. این مجموعه شامل این سه کلیسا، چند بنای اطراف، دهکده ها و قبرستانها بوده است.قره کلیسا یا کلیسای تادئوس مقدس، در استان آذربایجان غربی و شهرستان چالدران در روستای قره کلیسا در ۲۰ کیلومتری شمال شرقی سیه‌چشمه و هفت کیلومتری شمال جاده چالدران به قره‌ضیاءالدین قرار دارد. تادئوس مقدس، همان یهودا است، یکی از دو حواریونی که به سمت شرق برای تبلیغ مسیح حرکت کردند و به شهر آرداز که مرکز فرماندهی ارمنستان بود وارد میشوند. آنها شروع به تبلیغ مسیحیت میکنند و در طی یک دوره 3500 نفر از جمله ساندوخت دختر پادشاه ارمنستان، ساناتروک را به گرد خودشان می آورند. ساناتروک برای جلوگیری از گسترش مسیحیت دستور قتل همه مسیحی ها را صادر میکند و دختر خود را به همراه تادئوس به زندان می اندازد. تادئوس در زندان 33 نفر از زندانیان را غسل تعمید میدهد. ساناتروک هم یکی از سرداران خود را برای تغییر نظر دخترش به زندان میفرستد اما نتیجه مطلوب پادشاه نبوده است. سردار پیام رسان خود مسیحی میشود و پادشاه دستور قتل همه را صادر میکند. بدین ترتیب ساندوخت لقب اولین زن شهید مسیحی را میگیرد. در حال حاضر ارامنه ایران هر سال هفته آخر تیر و هفته اول مرداد برای بزرگداشت آنها به آن منطقه میروند. البته روایت دیگری نیز وجود دارد. تادئوس در سال 65 میلادی در شهر بیروت از توابع سوریه در امپراطوری روم با تبر کشته میشود و بعدها جنازه و استخوانها به روم و کشور واتیکان کنونی انتقال داده میشود و در کلیسای سنت پیترو به خاک سپرده میشود (هویان، 1346).در طول سالیان دراز این کلیسا بارها از سوی صاحبان قدرت غارت شده و نیز به سبب بلایای طبیعی چون زلزله، آسیب فراوانی دیده‌است. کلیسای تادئوس از دو بخش قدیمی سیاه رنگ و بخش جدید سفیدرنگ تشکیل شده‌است که هر یک تاریخچه‌ای دارند. نخستین بار هنگام حمله چنگیزخان مغول بخش وسیعی از کلیسای تادئوس مقدس تخریب شده اما در زمان حکومت هولاکوخان این کلیسا به همت خواجه نصیرالدین طوسی مرمت گردید. همچنین بر مبنای کتیبه‌ای که در کنار محراب بخش قدیمی کلیسا موجود است، در سده 14 میلادی (سال 1391 میلادی) زلزله مهیبی بنای این کلیسا را تخریب می‌کند و بنای موجود توسط اسقف زاکاریا و دو تن از برادران او به نام‌های پطروس و سرکیس در دوره زمانی 10 ساله تعمیر و بازسازی شده و در سال 1401 میلادی بار دیگر درهای کلیسا به روی زائرین گشوده می‌شود. همچنین کلیسا در سال 1691میلادی با سنگ‌های سیاه و در سال 1810میلادی به دستور سیمون بزنونی، اسقف ماکو با سنگ‌های سفید بازسازی گردید. ساختمان جدیدتر کلیسا در دوران قاجار به فرمان عباس میرزا  ولیعهد فتحعلیشاه، به بخش قدیمی تر الحاق می‌گردد. هر چند مراحل ساختن این کلیسا به علت مرگ عباس میرزا ناتمام ماند (هویان، 1382).کلیسای استفانوس مقدس دومین کلیسای مهم ارمنی‌های ایران است که از نظر اهمیت بعد از قره‌کلیسا قرار می‌گیرد. این بنا در استان آذربایجان شرقی در 17 کیلومتری غرب شهر جلفا و در فاصله سه کیلومتری جنوب رودخانه ارس در محلی به نام قزل وانک (صومعه سرخ) واقع شده‌است. این کلیسا در سده نهم میلادی ساخته شده‌است ولی به علت زلزله دچار آسیب‌های جدی شده بود که در دوران صفویه مورد مرمت و بازسازی قرار گرفت. این اثر در تاریخ 15 اسفند 1341با شماره ثبت 429 به‌عنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسیده‌است (شجاع دل، 1384).سنت استفان یا استفانوس مقدس به عنوان اولین شهید مسیحیت شناخته میشود. آخرین جمله‌های استفان خشم مردمی را که در دادگاه سنهدرین بودند به همراه داشت و آن‌ها دیگر نمی‌توانستند خشم خود را کنترل کنند؛ ولی استفان که به آن‌ها بی‌توجه بود گفت:نگاه کنید، من می‌بینم که بهشت باز شده‌است و پسر آدم، حضرت عیسی، در کنار دست راست خداوند ایستاده‌است.برای افراد دادگاه این جمله که عیسی در کنار دست راست خداوند ایستاده‌است آنقدر سنگین بود که گوش‌های خود را گرفتند تا این سخن را نشنوند. کنیسه های یهودی به او اتهام کفر نسبت به موسی و خدا زدند، بعد او را بیرون بردند و سنگسار کردند.در سال 1384 کارشناسان سازمان میراث فرهنگی طی مرمت بنا، بقایای استخوان حواریون و قدیسین مسیح را کشف کردند که طبق روایات تاریخی در این کلیسا نگهداری می‌شده‌است. آن‌ها بقایای استخوان‌ها را در میان دو طاق کلیسا شناسایی کردند. علاوه بر بقایای استخوانی چند تکه تخته مربوط به جعبه‌های نگهداری این استخوان‌ها، چند تکه پارچه زرد و آجری، تکه‌های موم، گِل اخرا و دانه‌های کُندر نیز در این محوطه شناسایی شده‌است. اسقف اعظم و خلیفه ارامنه تهران و شمال ایران با ارزشمند خواندن بقایای استخوانی یافت شده در این کلیسا از احتمال تعلق این بقایا به جسد یحیی پیامبر خبر داد.کلیسای زور زور یا کلیسای مریم مقدس در استان آذربایجان غربی، شهرستان ماکو و در 12 کیلومتری شمال غرب قره کلیسا و در نزدیکی روستای بارون و در دهنه دره‌ای که رودخانه زنگی مار از آن جاری است بنا گردیده‌است. تاریخ بنای زور زور بین سال‌های 1315-1342 میلادی تخمین زده می‌شود و توسط اسقف اعظم کلیسای تادئوس مقدس، به نام زکریا ساخته شده است.وزارت نیرو به منظور تأمین آب به دشت ماکو، پروژه سد مخزنی بارون را به تصویب رسانید و از سال 1366، عملیات ساختمانی آن شروع شد. کلیسا در همان نقطه‌ای قرار گرفته بود که دیوار حائل سد نیز می‌بایستی در آنجا بر پا می‌گردید و طبق نقشه‌های مصوب، پس از اتمام آن و آبگیری دریاچه، کلیسای مزبور در دریاچه سد غرق می‌شد. از طرفی عملیات خاکبرداری تونل‌های انحرافی و یک رشته انفجارهای ساختمانی به بقیه بنای کلیسا آسیب فراوانی وارد نموده بود. به همین علت مدیریت اجرائی سازمان میراث فرهنگی کشور، با موافقت وزارت نیرو و همکاری شرکت‌های (مهاب قدس و پیماب) و سازمان آب و برق منطقه‌ای و همچنین توسط کارشناسان سازمان میراث فرهنگی و به همکاری متخصصین و معماران جمهوری ارمنستان در مدت 25 روز، با رعایت نکات علمی، سنگ به سنگ، لایه‌های دیوار چینی شماره گذاری، پیاده و به محل دیگری با ارتفاع حدود 110 متر و به فاصله 600 متری آن نقطه، منتقل و بر روی یک برآمدگی صخره‌ای، از نو بنا گردید. بعد از انتقال کلیسا، میراث فرهنگی لوح سنگی را به دیوار کلیسا با این مضمون نصب میکند: پس از مطالعات لازم، سنگ به سنگ پیاده کرده و در حدود ششصد متری محل اولیه در پاییز هزار و سیصد و شصت و هفت هجری شمسی با هیئت اصلی خود بازسازی کرد تا نشانی باشد زنده از توجه جمهوری اسلامی ایران به حفظ آثار تاریخی و احترام به شعائر و مقدسات هموطنان ارمنی (ملکمیان، 1380).در مورد تاریخ مسیحیت در ایران از شروع تا حال حاضر، داستانها و بحثهای برای ارائه بسیار زیاد وجود دارد و در برخی از موارد شامل در هم تنیدگی و جزئیات و ابهامات فراوانی میشود که این امر خود در تغییر و تحریف در موارد زیادی میشود. رنگ و بوی مذهبی پیدا کردن تاریخ، تقدیس یا تکفیر یک فرد یا یک پادشاه، ذینفع بودن در ارائه داستانهای تاریخی، قدرت طلبی و استفاده ابزاری از دین شاید شاخصه انسانها در دوره های مختلف تاریخی باشد. در این مقاله سعی شد از جهت گیری نسبت به هر دین، قومیت و ملیتی خودداری بشود و به همین خاطر موارد فراوانی وجود داشت که هر گروه به صلاحدید و از نقطه نظر خود نقل کرده بود که در عین جذاب بودن، در این جستار جایی نداشتند. به امید روزی که انسانها، فارغ از دین، ملیت، زبان، رنگ پوست، نژاد و ویژگیهای ظاهری ، با عشق، صلح و احترام و در حال قدردانی و احترام به طبیعت در کنار یکدیگر زندگی کنند.منابعپاشایان ک.، 1348. ارامنه در ایران. مجله ارمنان. شماره های 5 و 6.دریایی ت.، 2014. تاریخ ایران، پژوهش آکسفورد. ترجمه شهربانو صارمی. انتشارات ققنوس (چاپ اول، 1399).رشدی آ.، 1385. سرگذشت مسیحیت در ایران زمین. انتشارات ایلام.شجاع دل ن.، 1384. مروری بر کلیساهای ارامنه استان آذربایجان شرقی. فصلنامه فرهنگی پیمان. سال نهم (34).ملکمیان ل.، 1380. کلیساهای ارامنه ایران. دفتر پژوهش های فرهنگی.هویان آ.، 1346. قره کلیسا. مجله بررسی های تاریخی. سال دوم. شماره 5.هویان آ.، 1382. مجموعه کلیساهای ایران. پژوهشگاه سازمان میراث فرهنگی کشور.</description>
                <category>مجید قربانی</category>
                <author>مجید قربانی</author>
                <pubDate>Sun, 27 Sep 2020 11:29:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نخل های نامیرای خوزستان</title>
                <link>https://virgool.io/travelcast/23-zleageakjilm</link>
                <description>بین سال های 657 تا 639 پیش از میلاد، آشوربانیپال، معروفترین پادشاه امپراطوری آشور، بعد از کلی فتح و فتوحات، تمدن عیلام را تبدیل به یکی از استانهای تحت نظر آشور کرد و عملا پادشاهی عیلام بعد از سالهای سال به پایان خودش رسید. اما چرا این اتفاق افتاد؟پادشاه عیلام که حالا به خاطر رسیدن آریایی ها از راه، مرکز اصلی و ابتدایی خودشان، انشان (استان فارس) را از دست داده بودند، به شوش عقب نشینی کرده بودند، اما هنوز هم خودشان را پادشاه شوش و انشان صدا میکردند. اواخر کار پادشاهی عیلام، اورتکو، یکی از پادشاهان، به بابل بخت برگشته حمله میکند و آشوربانیپال برای کمک به آنها کمی تعلل میکند و عیلامیها هم میزنند و میبرند. تا قبل از آن، عیلام و آشور به نظر روابط حسنه ای با یکدیگر داشتند و حتی آشور در زمان سختی یار غار عیلام بوده است. اورتکو از حمله به بابل که برمیگردد تا آخر سال نشده، میمیرد و به جای پسرش که ولیعهد بود ، شخصی به اسم تئومن ادعای پادشاهی میکند. شاهزاده هم ایل و تبار را جمع میکند و برای دادخواهی به دربار آشور میروند. آشور به عیلام حمله میکند و تئومن که میبیند شکست خورده، خودکشی میکند. شاهزاده حاکم یکی از استانها میشود اما هشت ماه بعد چیزی در ته دلش ول میخورد و نمیگذارد که شبها یک خواب راحت داشته باشد. پس با پادشاه بابل دست به یکی میکنند تا علیه آشور قیام کنند.آشوربانیپال که رو دست خورده است، تصمیم میگیرد دندانی که درد میکند را بکند و خود را خلاص کند. پس حمله میکند و هر که را و هرچه را میتواند میکشد، به بردگی میگیرد و غارت میکند. در یک کتیبه که مربوط به نابودی شهر شوش است و در موزه بریتیش لندن نگهداری میشود، آشوربانیپال به اختصار حکایت جنگاوری و جنایتهاش در شوش را توضیح میدهد:من، شوش، شهر بزرگ و مقدس را به خواست خدایان آشور گشودم. من وارد کاخ‌های معبد شوش شدم و هر آنچه از سیم و زر و مال فراوان بود، همه را به غنیمت برداشتم. من همه آجرهای زیگورات شوش را که با سنگ لاجورد تزئین شده بود، شکستم. من تمامی معابد عیلام را با خاک یکسان کردم، شهر شوش را به ویرانه‌ای تبدیل کردم و بر زمینش نمک پاشیدم. من همه دختران و زنان را به اسارت گرفتم. از این پس دیگر کسی، صدای شادی مردم و سم اسبان را در عیلام نخواهد شنید.کتیبه مربوط به تخریب شوشداستان مربوط به حمله آشوربانیپال به پادشاهی عیلام، تاریخچه عیلام و معبد چغازنبیل را در اپیزود 34 از تراولکست (معبد خدایان) گوش کنید.آشوربانیپال، بیشتر از 2600 سال پیش بر روی خاک شوش نمک پاشید تا دیگر این منطقه (که همیشه از ابتدا سکونتگاه بشر بوده است) قابل زندگی و جایی برای شادی نشود. اما خیلی طول نکشید که شکوه شوش با شدت بیشتر برگشت. سالهای سال گذشت و برای مدتها، جلگه خوزستان قطب کشاورزی و حاصلخیزترین منطقه در ایران بود تا اینکه در زمانهایی نه چندان دور، تب سد سازی و تفکری نابخردانه از زیر خاکستر نمیدانم چه آتشی سر بر آورد. نمیدانم فقط احمقها میتوانند سیاستمدار شوند یا انسانها وقتی وارد سیاست میشوند تبدیل به احمق میشوند. در هر صورت کاری که آشوربانیپال نتوانسته بود انجام دهد را خودمان شروع کردیم و تا حدود زیادی به انجام رساندیم. سد گتوند بلای جان خوزستان شد و تا میتوانست نمک به جان خاک داد.اپیزود بحران آب ایران از پادکست دایجست برای درک بحرانی که سد گتوند ایجاد کرد را گوش دهید.البته پیش از عید و ماجراهای قرنطینه، مهمانی داشتم که به همین سد مرتبط بود. ادعای مهمانم این بود که بر اثر بارندگی ها و سیلابهای سال گذشته (98)، میزان آبی که برای آبشویی آن کوه نمک لازم بوده، فراهم شد و چیزی از آن باقی نمانده است. اگر دولت و رسانه ها م این را اعلام نکرده اند به خاطر ملاحظات سیاسی وشرایط کشور بوده است. نتوانستم صحت ماجرا را متوجه شوم، اما امیدوارم که اینطور باشد. هر چند که با این وجود هم مشکلات زیست محیطی دیگری (شاید در مقیاسهای کوچکتر) به همراه خواهد داشت. اما شاید با شانس، امیدی برای جبران حماقت سیاستمداران پیدا شود و دوباره خوزستان پر شود از نخلهای نامیرایش.نخل های نامیرای خوزستانپروژه من و تاریخ، نگاه شخصی ما است به وقایع تاریخی از یک ثانیه پیش تا بیگ بنگ.</description>
                <category>مجید قربانی</category>
                <author>مجید قربانی</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2020 19:46:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نه غربی، نه غربی!</title>
                <link>https://virgool.io/travelcast/22-xgl0d7iveft2</link>
                <description>نه غربی، نه غربی!میرزا هاشم نوری، به بهانه کم بودن مقرری ماهانه در ارتش ناصر الدین شاه، دست به دامن سفارت انگلیس میشود و سمت منشی اول سفارت را از آن خود میکند. میرزا هاشم باجناق ناصر الدین شاه بود و در کودکی غلام بچه دربار. وقتی سفارت نامه مینویسد که صرفا جهت اطلاع میرزا هاشم نوری در سفارت منصب منشی اول را گرفته است، دربار ایران اعلام میکند که میرزا هاشم نوکر خانه زاد حکومت ایران است و فلان و بهمان که شما حق ندارید. از مراجع هم استفتاء میشود و با حکم آنها پروین خانم، همسر میرزا هاشم و خواهر اولین زن عقدی ناصر الدین شاه را به بهانه میهمانی ناهار در خانه یکی از اقوام، از سفارت بیرون میکشند و میگیرند و حبس میکنند. چارلز موری، سفیر انگلستان، همین را بهانه میکند تا فشار بیشتری بر حکومت ایران بیاورد تا از خیر هرات نیز بگذرد. پرچم سفارت انگلستان پایین کشیده میشود و روابط ایران و انگلیس قطع میشود. دست آخر، ماجرا طوری میشود که هرات میرود و شاه و رجال عذرخواهی میکنند و سفارت انگلیس (و متعاقبا دولت انگلستان) روابطش را دوباره با ایران آغاز میکند. هرات میشود جزو افغانستان، شاه و رجال هم همچنان سر جایشان، سفیر و انگلستان هم همینطور، میرزا هاشم و پروین خانم هم برمیگردند به دربار به همراه دریافت حقوق معوقه و حقوق مکفی، اما یک چیز سر جایش نیست... ایران! سایه خدا (شاه) چنان سایه اش بر سر مردم ایران افتاده که فقط همان یک سایه انگار باقی میماند.هر چه میخواهم در این روزها پروژه من و تاریخ را از سیاست روز جدا کنم و خودم هم بیشتر در تاریخ خیلی دورتر غرق شوم، نمیگذارند که نمیگذارند. در این چند روزه وقایع دوره قاجار در ذهنم ضربه میزنند که دوره استعمار تمام نشده و فقط از کشوری به کشور دیگر منتقل شده است. بر روی سر در وزارت امور خارجه نوشته شده است، نه غربی، نه شرقی، جمهوری اسلامی... اما این روزها با کمی تغییر گویا شبانه کسی آنرا تغییر داده و به نه غربی، نه غربی، جمهوری اسلامی تبدیل کرده است. کتاب قلعه حیوانات را که خوانده ایم... امان از این کارهای شبانه!منشا ویروس کرونا هر چه که بود از چین پخش شدنش واضح است. بماند که گفتند نبرید و نیاورید، کسی اما گوشش بدهکار نشد و در مبادی ورودی تب سنجی کردند با چادر و فلان و بهمان. بعد گفتند ویروس وارد ایران نشده و همچنان همه چیز عادی بود. به جزئیات انبوه ماجرا هم کاری ندارم که بالاخره کرونا وارد شد و همه گیر شد. کیانوش جهانپور، سخنگوی وزارت بهداشت گفت که نباید به داده های چین در مورد کرونا اعتماد میکردیم و از آن به عنوان شوخی تلخ چین با دنیا یاد کرد. همه چیز عادی و به نظر در این یک مورد مقبول میرسید اما با تلاش ما برای اننداختن تقصیر به گردن آمریکا همخوانی نداشت. سفیر چین در تهران به جهانپور تذکر میدهد و میگوید که باید به چین احترام بگذارد. توئیتر میشود بساط اعتراض ایرانی ها و متعاقبا سفیر چین هر که را میتواند بلاک و قهر فور اور میکند. جهانپور بلافاصله توئیت میکند که حمایتهای چین از ملت ایران در این روزهای سخت، کذا فراموش ناشدنی است. هر که از راه رسید چیزی گفت و وزارت خارجه هم ابراز پشیمانی و دلجویی کرد. یکی دیگر هم گفت که اظهارات سخنگوی وزیر بهداشت بی جا، غیر کارشناسانه و تاسف برانگیز بودو باید جبران شود!اگر کشور دیگری، هر کشوری از غرب واکنشی شبیه این داشت، در حال حاضر دیگر سفارتی در ایران نداشت که سفیرش اظهار نظر کند. اما ما بخواهیم یا نخواهیم گویا مستعمره ای از مستعمرات چین و شاید کشورهای دیگر هستیم. پیشتر غرب بود و حالا شرق. البته کشورهایی که ما فکر میکنیم مستعمره ما هستند هم نوعی استعمارگرند. فکر کنید انگلیس، مردم انگلیس را گرسنه نگه میداشت تا برای هندی ها خانه بسازد. عجیب مضحک میشد نه!پروژه من و تاریخ، نگاه شخصی ما است به وقایع تاریخی از یک ثانیه پیش تا بیگ بنگ.</description>
                <category>مجید قربانی</category>
                <author>مجید قربانی</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2020 18:43:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندان فراموشی</title>
                <link>https://virgool.io/travelcast/21-m7ictqqfyjoj</link>
                <description>یکی بود یکی نبود، در زمانهای قدیم که نه من بودم، نه شما، پادشاهی بود به اسم قباد. چند وقتی میگذشت که به جای پدرش، بلاش بر روی تخت پادشاهی ساسانی نشسته بود. قباد از آنجا اوضاع نا به سامان مملکت و سرنوشت پدرش که به دست موبدان زرتشتی و نجبای ایرانی از کار بیکار و همان ابتدا کور شده بود را دیده بود، از آینده خودش ترس بر اندامش می افتاد. پس با یکی به اسم مزدک، دستها را در یک کاسه میکنند تا قدرت موبدان و نجبا را کاهش دهند و بین مردم پایگاه قدرتی برای خود دست و پا کنند.اما اوضاع با دل قباد راه نیامد و همه دست به دست هم دادند تا قباد را از حکومت خلع کنند. از آنجا که قباد شاه بود و کشتن شاهی که در میان مردم پایگاهی برای خود داشت میتوانست عواقب بدتری داشته باشد، راه حل بسیار واضح بود.... زندان فراموشی. قباد به زندان یا قلعه فراموشی فرستاده میشود تا خواه ناخواه از ذهنها محو شود. اما زندان فراموشی کجا است؟زندان یا قلعه فراموشی، زندانی عقیدتی و سیاسی برای بزرگ زادگانی بوده است که اگر به هر صورت میتوانستند تهدیدی در برابر شاه، حکومت و دین باشند، جایشان برای ابد در این زندان میبود. در زندان فراموشی نه کسی آزاد میشد و نه کسی اعدام. همه زندانی ها آنقدر در آنجا میماندند تا خودشان بمیرند. از روزی که کسی به هر دلیلی مثل مخالفت با شاه، احتمال تهدید و جا به جایی قدرت و صحبت در علیه دین زرتشتی، در زندان فراموشی می افتاد، دیگر کسی حق نداشت نام آن فرد را بر زبان بیاورد تا به زودی همه فرد و موضوع را فراموش کنند. از طرف دیگر صحبت کردن درباره خود زندان فراموشی و زندانبانان آنجا نیز قدغن بود. این اولین زندان سیاسی ایران بود، در دوره ساسانیان که جزو افتخارات ما محسوب میشود!قباد چند سالی را در زندان میگذراند و زمانی که انگار همه فراموشش کرده اند، با کمک دوستانش از زندان فرار میکند. دوباره حکومت را در دست میگیرد و تا میتواند جواب آنان را که باید بدهد، به شکلی مناسب میدهد. سالهای زندان چه با قباد کرد را نمیدانیم اما بعد از آن، دیگر مزدک و یارانش هم کاره ای در حکومت نیستند و قباد به جای فرزند اول که حشر و نشری با مزدکیان دارد، پسر دوم را به جای خود مینشاند... خسرو انوشیروان. در زمانهای بعد هم زندان به کار خود ادامه میدهد، نه کسی آزاد میشود و نه اعدام. تا خسروی بعدی... خسرو پرویز.خسرو پرویز، حداقل در بین ما، آوازه بلندی دارد. بهرام چوبین را از بین برد و حکومت را پس گرفت. امپرطوری بیزانس را شکست داد و تا پشت دروازه های کنستانتینوپل هم رسید. اورشلیم را گرفت و صلیب راستین را به ایران آورد. با شیرین ازدواج کرد و وارد افسانه ها شد. اما پسر خسرو، شیرویه بعد از شکستها پی در پی پدر، فرصت را مناسب دید و جای پدر را گرفت. اوضاع مملکت چنان به سمت قهقرا در حرکت بود که شیرویه بهانه های فراوان و البته کمک فراوانی هم برای خلع ید پدر داشت. پدر هم در این مدت کم نگذاشته بود و هر چه توانسته بود از بزرگان و صاحب منصبان را به زندان فرستاده بود. پس شیرویه در زندان فراموشی را باز کرد و هر چه پدر رشته بود را پنبه کرد. عاقبت خسرو هم در آخر چندان مطلوب آخرین پادشاه قدرتمند ساسانی نبود. اما شیرویه حالا پادشاه بود و اسم قباد دوم را برای خود انتخاب کرد و به تخت نشست. قباد اول از زندان فراموشی فرار کرد و قباد دوم درهای زندان را باز کرد تا پدر را سرنگون کند. قباد تمام برادرهای خود و پسران خسرو پرویز را کشت تا کسی کار خودش را تکرار نکند. اما حساب همه چیز را کرده بود به جز طاعون. طاعون وارد شهر میشود و چون پادشاه و رعیت را نمیتوانست تشخیص دهد جان پادشاه را تنها چند ماه بعد از شروع حکومت میگیرد.حالا کمی به جلوتر بیاییم. به محدرضا شاه پهلوی که برسیم قسمتهایی از داستان تکرار میشود. این بار مردم عادی هم میتوانستند تبدیل به زندانی سیاسی شوند، اگر که حرفی، عملی یا فکری غیر منطبق با حکومت انجام میدادند. نتیجه آن هم درهای باز شده زندان بود و شاهی که فرار کرد. این بار کلی تجربه به حکومت بعدی رسید که قانون را تغییر دهند و اسلام و شریعت و خدا تصمیم بگیرند. اما این بار زندان عقیدتی هم اضافه شد. فرقی نمیکند کدام حکومت بر سر کار باشد. حکومتها مخالفان و موافقینی دارند و خب برای مخالفین یا سرکوب اثرگذار است یا زندان فراموشی. زندان فراموشی همان زندان های سیاسی که وجودشان از پایه و اساس تکذیب میشود و زندانیانشان فراموش. ماجرای جالب برای من، مرگ شیرویه بود... بر اثر طاعون. حالا که در بحبوحه همه گیری کرونا قرار داریم و کرونا هم مثل طاعون نه غنی میشناسد، نه فقیر، نه شاه میشناسد نه رعیت. پس مواظب خود باشیم و شاید که اینبار هم تاریخ تکرار شود.سنگ نگاره خسرو پرویز در بیستون ئر کنار اهورامزدا و آناهیتادر مورد قباد و خسرو پرویز در اپیزودهای 32 و 33 تراولکست صحبت شد. اشاره هایی هم به زندان فراموشی در اپیزود سی و دو شده است. پروژه من و تاریخ، نگاه شخصی ما است به وقایع تاریخی از یک ثانیه پیش تا بیگ بنگ.</description>
                <category>مجید قربانی</category>
                <author>مجید قربانی</author>
                <pubDate>Thu, 26 Mar 2020 11:09:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لشکر گمشده کمبوجیه</title>
                <link>https://virgool.io/travelcast/%D9%84%D8%B4%DA%A9%D8%B1-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D9%85%D8%A8%D9%88%D8%AC%DB%8C%D9%87-odaehihfd0gx</link>
                <description>530 سال قبل از میلاد مسیح، کوروش کبیر رخت از دنیا بر میبندد و به دیار باقی میشتابد. امپراطوری بزرگ هخامنشی هم به دست بزرگترین پسر کوروش، کمبوجیه میرسد. کمبوجیه بعد از یک مدت که در قدرت جاگیر میشود، برای ادامه راه پدر، شروع به کشور گشایی بیشتر میکند. برای شروع کشور گشایی هم چشم طمع به سرزمین فرعون ها میدوزد. برای لشکر کشی به مصر، کمبوجیه به تدارکات فراوانی نیاز داشت، پس پنج سال اول حکومتش را به مهیا کردن همین تدارکات میگذراند. وقتی همه چیز آماده شد، بعد از جشنهای نوروزی سال 525 قبل از میلاد، کمبوجیه و سپاهش به سمت مصر حرکت میکنند و با کمک اعراب نبطی میتواند از بیابان عبور کند تا به مصر برسد. همه چیز خوب و مهیا است. در حمله اول مصری ها شکست میخورند و به پایتختشان، ممفیس، عقب نشینی میکنند. کمبوجیه پیام رسان میفرستد که بیایید و مثل آدمیزاد تسلیم شوید. اما جوابی نمیرسد که نمیرسد، چون پیام رسان و خدم و حشمش در نیل غرق گردانیده شدند. پس پادشاه ایران هم حمله میکند و بعد از ده روز محاصره دست آخر در ژوئن همان سال، پادشاه ایران رسما به عنوان آغاز کننده بیست و هفتمین دودمان پادشاهی مصر، فرعون میشود.اما ماجرا همینجا تمام نمیشود. هنوز سرزمینهای دیگری در دنیای شناخته شده آنروز بود که میبایست تصرف میشد و پادشاهی ایران بزرگ و بزرگتر. پس کمبوجیه سه لشکر آماده میکند تا فتوحاتش را گسترش دهد. یکی از این لشکرها به سمت سرزمین آمون حرکت میکند. اما وقتی سربازهای این لشکر پنجاه هزار نفری حرکت میکنند، هیچکدام نمیدانستند که این آخرین باری است که انسان دیگری به جز همرزمانشان را خواهند دید. در بیابان بی آب و علف، سربازها به انسان خواری میرسند و قحطی گریبانشان را میگیرد. برای تکمیل بلا هم طوفان شن سهمگینی آغاز میشود و همه سربازها در زیر شن زنده زنده (آنهایی که زنده مانده بودند!) دفن میشوند.کمبوجیه که داستان را میشنود، اختیار از کف میدهد و رفتارهایی انجام میدهد که نه برازنده پادشاه است، نه استحقاق مردم زیر نظر پادشاه جدید. گاو آپیس، که موجود مقدسی بوده با خنجر کمبوجیه زخمی میشود و چند روز بعد میمیرد. اما طلسم و نحسی کشتن یک خدا، دامن کمبوجیه را میگیرد و وقتی مجبور میشود به سمت ایران بازگردد، خنجرش (احتمالا همان خنجری که گاو آپیس را زخمی کرد) در ران پایش فرو میرود و بعد از چند روز دومین پادشاه هخامنشیان، بعد از هشت سال پادشاهی به دنیای مردگان میرود. بیشتر این روایت، روایت هرودوت، تاریخ نویس یونان باستان بود. از این نظر، شاید ما ایرانی ها در حال حاضر، به شدت به این مرد مدیون باشیم که این همه داستان برای ما و درباره گذشته ما نوشته و باقی گذاشته است. اما... همیشه یک اما کار را خراب میکند.حمله کمبوجیه به گاو آپیسچند تا موضوع هست که شاید بد نباشد نگاهی به آنها بیاندازیم. اول از همه داستان لشکر گمشده کمبوجیه. اینکه آیا لشکری وجود داشته یا نه که برود در زیر شنها دفن شود و قبل از طوفان شن، به جان یکدیگر بیفتند، حقیقتا برای ما مشخص نیست. اما دو برادر ایتالیایی دراواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیست و یک، ادعا کردند در کاوشهایی که در بیابانهای غرب مصر انجام میدادند، بقایای این لشکر گمشده را پیدا کردند و بدین صورت راز یکی از بزرگترین معماهای تاریخی جهان را کشف کرده اند! اما این هم باز پایان ماجرا نیست. گویا بلافاصله، میراث فرهنگی ایران با مصر شروع به مکاتبه میکند که سی سال با هم قهر بودیم، اشکالی ندارد، بیایید فقط در این مورد آشتی کنیم و چیزهایی که پیدا شده را به ایران بفرستید. مصر هم آب پاکی را بر دست ایران میریزد که این وصله ها به ما نمیچسبد و آن دو برادر ایتالیایی مدعی، اصلا در این منطقه کاوش نکردند که چیزی پیدا کنند و ما هم بی منت آن را به دست شما بسپاریم. چند سال بعد، باستان شناس دیگری ادعا میکند که اینها همه حاصل سیاست بازی داریوش یکم هخامنشی بوده است. لشکر گمشده ای اصلا وجود نداشته که بخواهد پیدا شود. آن لشکر پنجاه هزار نفری از یک گروه شورشی محلی قدرتمند شکست خورده اند و برگشته اند. داستانی هم که هرودوت شنیده و نوشته، حاصل سیاست داریوش بوده که شکست پادشاه قبل از خود را بر گردن طبیعت انداخته که مبادا از شان و منزلت پادشاهی اش کم شود. عجیب است، نه؟ ادعای سیاست بازی داریوش، در کنار ادعای هرودوت از این ماجرا و داستانهای دیگرش و ادعای مدرسان کنونی بعضی از کلاسهای تور لیدری در ایران تناقضات عجیبی با همدیگر دارند. آن بعضی از مدرسانی که اشاره کردم، ادعا میکنند داریوش بی سواد و احمق بوده است و توانایی اداره مملکت را به خوبی نداشته است. پس دلیلی نیز برای افتخار به گذشته و پادشاهی هخامنشی و این قبیل موضوعات هم وجود ندارد. اما قبل از نتیجه گیری داستان حماقت و زوال عقل کمبوجیه را هم ببندیم.داستان داریوش و کمبوجیه را میتوانید در اپیزود سی و سوم رادیو تراولکست گوش کنید.هرودوت در کل نگاه مثبتی نسبت به کمبوجیه نداشته است. اما داستانی که هرودوت نوشته، بر اساس شنیده هایش بوده است و صد البته که بعد از نزدیک به یک قرن داستانها تغییر میکنند. این همان چیزی است که تاریخ را سیال میکند. در کاوشهایی که در معابد خدایان مصری انجام شد، مشخص شد که اتفاقا کمبوجیه خیلی هم پادشاه ظالمی نبوده و گاو آپیس هم خودش مرده است و از کشتار مردم و تنبیه کاهنان هم خبری نبوده است. از قضا، در زمان مرگ آپیس هم اصلا در شهر دیگری بوده و برای عرض ارادت، بعدتر یک تابوت هم برای آپیس به همراه کلی هدایای دیگر میفرستد. اقدامات اصلاحی فراوانی هم انجام داده و مقرری معابد را از دولت مرکزی قطع کرده است (البته به جز سه معبد). پس بعد از مرگ کمبوجیه، کاهنان معابد، داستانها را عوض کردند و گذر زمان حقیقت را تغییر داده است.اما لشکر گمشده و داستان حقیقی اش. ما هنوز این را نمیدانیم! اما میتوانیم داستانهای خودمان را قبول کنیم. میتوانیم قبول کنیم کمبوجیه هم پادشاه خوب، اما بدشانسی بوده است و تاریخ گذشته چندان با او مهربان نبوده است. اینکه سربازان وطن، در راه وطن! گرفتار طوفان شدند و مردند. یا اینکه داریوش پادشاه صادق و پر افتخاری بوده است (که البته پر افتخارش درست است). اما یک سوال برای من باقی است: همه اینها برای چه؟!!نقاشی ای از لشکر گمشده کمبوجیه مربوط به قرن نوزدهم میلادیپادشاهی ایران، شروع به فتح و گسترش قلمرو خود میکند و تا هر جا که میخواهد و میتواند پیش میرود و تاریخی برای ما به جا میگذارد که به آن افتخار کنیم. آیا فقط باید افتخار کنیم؟ ما (منظور گذشتگان ما) توانستیم از آفریقا تا نزدیک چین را زیر پرچم ایران بزرگ یا همان پرشیا بیاوریم. این جای افتخار دارد که روزی چنان قدرتی داشتیم که بتوانیم همه را شکست دهیم. اما در کنار همه خوبیها، تمدن، پیشرفت و نوآوریها، ما عملا به مناطق دیگر و مردم دیگر حمله میکردیم. راحت تر بگویم، ما به سرزمین و مردم آنها تجاوز میکردیم. همان اتفاقی که به دفعات برای ما اتفاق افتاده است و شاید ما همچنان در میانه یک حمله دیگر باشیم. اینکه تاریخ ما جایی برای افتخار کردن برای ما گذاشته است، بسیار با ارزش است و خواهد بود. اما هیچ افتخاری در تهاجم و تجاوز به سرزمینهای دیگر وجود ندارد. و از آنجا که تاریخ تکرار میشود، ما از اسکندر و یونانی ها به مسلمانان و ترکها رسیدیم. از مغولها گذشتیم و در انگلیس و فرانسه و آمریکا و روسیه جا ماندیم. از اینها که خواستیم بیرون بیاییمُ در خودمان گیر کردیم. حالا با خود درگیری در برهه ای حساس از برهه های این سرزمین، نشسته ایم و نظاره میکنیم. ولی باز هم فراموش کردیم که اگر ظلمی شده و میشود، به خاطر ظالم نیست، مظلوم اینجا همه کاره ماجرا است. جای ظالم و مظلوم هم به طرفه العینی عوض میشود. ظالمان امروز شاید مظلومان دیروز و آینده بوده و باشند. فقط شاید بهتر باشد حواسمان باشد در طوفان گم نشویم.پروژه من و تاریخ - لشکر گمشده کمبوجیه پروژه من و تاریخ، نگاه شخصی ما است به وقایع تاریخی از یک ثانیه پیش تا بیگ بنگ.</description>
                <category>مجید قربانی</category>
                <author>مجید قربانی</author>
                <pubDate>Thu, 19 Mar 2020 19:40:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پروژه من و تاریخ</title>
                <link>https://virgool.io/travelcast/19-towsqxszmqw2</link>
                <description>تاریخ چیز عجیب، شناور و عظیمی است. از یک زمانی به بعد انسانها به این نتیجه رسیدند که میبایست، داستان ها، افسانه ها و وقایع زندگی شان را برای مدت زمانی بیشتر از زندگی خودشان حفظ کنند. پس شروع به نوشتن کردند و این شد که ما الان ترکیبی از افسانه، داستان و اتفاق را درباره زمانهای دور میدانیم. اینکه خط از کجا پیدا شد و نگارش شروع شد، هنوز با قطعیت مشخص نیست، اما حوالی شروع ماجرا به پنج هزار سال پیش، کمی بیشتر و کمی کمتر، بازمیگردد و همین حوالی خودمان هم بوده است، جایی در خاور میانه کنونی و یونان. در هر صورت، یونیان در این مورد از ایرانیان، جدیت بیشتری به خرج دادند و هر چه توانستند را ثبت کردند و برای آیندگانی که ما هم جزوشان بودیم به یادگار گذاشتند. شدت وابستگی تاریخی ما، و البته جهان، به منابع یونانی به حدی زیاد است که اگر آنها نیز آن کارها را نمیکردند، انگار کنید که ما هیچ از آنها، افسانه هایشان و اتفاق هایشان نمیدانستیم.یک لحظه تصور کنید. اگر هیچ از تاریخمان نمیدانستیم. فکر کنید تاریخ ما محدود میشد به روزهای عمرمان تاکنون. انسان بودن، ایرانی بودن و خیلی چیزهای دیگر، اگر نگوییم که بی معنی میشد، حداقل معنای متفاوتی نسبت به امروز میداشت. تاریخ، سیر تحول و تکامل جوامع انسانی بوده است. قانونگذاری های ما همگی در ابتدایی ترین شکل ممکن به سر میبردند، اگر البته وجود میداشتند. زندگی بدون تاریخ چنان عظیم است، که تصورش به پوچی انتهایی ختم خواهد شد. تاریخ و البته داستانهایی که به اسم تاریخ باور میکنیم، نگاه ما به گذشته و حالمان را تعیین میکند و چشم اندازی از آینده پیش رو در برابرمان قرار میدهد.در این چند روزه قرنطینه، ایده ای به ذهنم رسید، که یادداشت شد و در پی چند روز کلنجار رفتن، به پروژه ای شخصی رسید که قصد دارم به انجامش برسانم... تا جایی که بشود. برای منی که داستان، تاریخ و داستانهای تاریخی را دوست دارم، غرق شدن در دنیای پر رمز و راز و نیمه تاریک تاریخ، همانند شنا در دریایی است که انتهایش را نمیبینی اما میدانی که غرق نمیشوی. این شنا کردن، همراه با ناراحتی، شادی، سرخوردگی، غرور، عصبانیت، رضایت و حسرت است، اما برای هر کسی متفاوت است. میتوانیم به یک واقعه تاریخی نگاه کنیم و هر کداممان برداشتی متفاوت، حسی متفاوت و نتیجه گیری ای متفاوت داشته باشیم. یک واقعه تاریخی برای من دوستدار تاریخ، جنبه های جالب متفاوتی نسبت به یک باستان شناس با تجربه ای دارد که سالهای سال، عمر و انرژی اش را بر روی مطالعه تاریخ گذاشته است، دارد. اما سوالی که ذهن من را درگیر کرد این بود که آیا جنبه ای که من از یک داستان تاریخی دوست دارم، بی ارزش است؟ آیا برداشت من از همان واقعه اشتباه است؟ مسلماّ نه! اما آیا کامل و بی نقص است؟ طبیعتا نه! پس به ذهنم رسید که شاید به تعداد آدمها، از هر واقعه تاریخی، تاریخ دیگری وجود دارد جذاب، اما شاید نه کاملا صحیح ولی همچنان جذاب. از آنجایی هم که تاریخ سیال و روان است و در ذهن و اتفاقات موخر شناور، پس ذهن ما نیز میبایست شناور باشد. وقایع تاریخی، مسیر رو به پیشرفت ما هستند اگر صرفا در کلمات چاپ شده در کتابها باقی نمانند و در زهنها گردش کنند. پس با همه این اوصاف، تصمیم گرفتم این پروژه را برای خودم شروع کنم تا بیشتر یاد بگیرم، تحلیل کنم و به کار بندم. پروژه من و تاریخ، پروژه ای است که من و هر کس دیگری که همراه شود، به یک ایده یا اتفاقی که به آن برخورده و علاقمند بوده، از دید خودم نگاهی می اندازم و اگر معیاری برای مقایسه، با وقایع، داستانها و افسانه های گذشته و آینده وجود داشته باشد، از آنها نیز تا جایی که دانشم اجازه دهد استفاده میکنم. موضوع میتواند برای یک ساعت پیش یا چند هزار سال قبلتر باشد. همین ثانیه که این مطلب را نوشتم و شما خواندید، تاریخ شد.امید من این است که جهالت و یک جانبه نگری از زندگی (بیشتر از زندگی خودم) بیرون برود و تاریخی از ما و نحوه نگاه کردنمان به گذشتگانمان، برای آیندگان بماند. همان کاری که سایرین برای ما کردند و ما داستانهایشان را میخوانیم، میشنویم و تعریف میکنیم.پروژه من و تاریخ</description>
                <category>مجید قربانی</category>
                <author>مجید قربانی</author>
                <pubDate>Tue, 17 Mar 2020 13:36:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ننه سرمای من</title>
                <link>https://virgool.io/@siroco1987/18-u3dmultr0jxp</link>
                <description>بچه که بودیم در آستانه نوروز و خسته از بازیهای زمستانه مینشستیم به پای صحبتهای پدر بزرگ و مادربزرگ در زیر کرسی. همدان سرد بود و ترس از سرما به جان مردم نفوذ کرده بود. زمستان شاید سخت ترین زمان زندگی مردم بود که کشاورزها میبایست مینشستند در میان خانه و از سرما به زیر کرسی های زغال اندرون فرار میکردند. وقتی از کارهای خانه فارغ میشدند برای گذران شبهای طولانی زمستان همسایه ها دور یکدیگر جمع میشدند و در شب نشینی ها برای همدیگر داستان تعریف میکردند. داستانها و حرفها جلو میرفت تا برای سرگرمی کودکان حاضر در جمع به داستانهای دیوان و پریان میرسید. یکی از این دیوها ننه سرما بود. قصه ننه سرما در شب نشینی های نزدیک به نوروز، فراوانی بیشتری پیدا میکرد. برای پدر بزرگها و مادر بزرگهای ما ننه سرما، خبیث بود و زشت و با ذات خبیثش گرما را از وجود طبیعت و آدمیان کشیده بود و فقط سرما بود و سرما. عمو نوروز اما هر سال می آمد و بعد از یک جنگ طولانی این زشت روی خبیث را شکست میداد و سال و طبیعت و آدمیزادها را نو میکرد.این داستان همیشه در کودکی من بود تا اینکه بزرگتر شدم و داستان دیگری شنیدم. داستان نه حماسی بود و نه جنگ داشت. داستان عاشقانه بود و دوست داشتنی تر. ننه سرما ترسناک نبود، زشت نبود، خبیث نبود. ننه سرما عاشق معشوقش بود که به سفر رفته بود و در غیابش ننه سرما حواسش به خانه و امورات آن بود و شرایط را برای بازگشت عمو نوروز فراهم میکرد. گاهی بر روی ایوان میرفت و از دلتنگی آهی میکشید و برف بر سر مردم پایین کوه میبارید. ننه سرما همچنان در انتظار و تلاش بود که بالاخره خوابش میگیرد و بر روی ایوان در انتظار عمو نوروز به خواب میرود. عمو نوروز میرسد و دلش نمی آید محبوبش را از خواب بیدار کند. پس گونه اش را میبوسد و دوباره میرود. ننه سرما هم بیدار میشود و عطر عمونوروز را در هوا احساس میکند و میفهمد که معشوقش آمده و او خواب بوده است.ننه سرمای مناین داستان را به صورت کامل اولین بار از زبان روزبه استیفایی در پادکست چیروک شنیدم. نزدیک عید بود و داشتم به سر کار میرفتم. صدای شکستن داستان قبلی را شکستم. موضوع مهمی نبود، اما دلم میخواست همانجا بشینم و از کشف جدید لذت ببرم. کمی از شدت بد انگاری خودم نسبت به ننه سرما خجالت میکشیدم. ننه سرما در این داستان و حالا در ذهن من، دیگر شخصیت منفی نبود، آزار دهنده نبود و گسترش دهنده بدی ها نبود. حالا یک پیر زن مهربان بود و دوست داشتنی، مثل مادربزرگ خودم. اما یک جای داستان هنوز میلنگید. ننه سرما و عمو نوروز هیچوقت به هم نمیرسیدند و داستان میگفت اگر روزی آنها به هم برسند، آن روز پایان جهان بود. این پایان داستان همچنان اذیتم میکرد. پس داستان را برای خودم تغییر دادم و اگر روزی قرار باشد داستان را تعریف کنم اینگونه تعریف میکنم که:ننه سرما و عمو نوروز عاشق یکدیگر بودند و با یکدیگر زندگی میکردند. در زمانهای قدیم که مثل امروز خبری از این عجایب تکنولوژیک نبود، مردها در پاییز و زمستان برای کار به دیارهای دیگر میرفتند. عمو نوروز هم میرود و ننه سرما در خانه شان مینشیند به انتظار. عمو نوروز که نیست خانه سر جایش است، به دست نن سرما همه چیز مرتب است اما دل ننه سرما تنگ است. گاهی ننه سرما دلتنگ از دوری معشوق، به ایوان خانه می آید و به کوه ها که حالا پوشیده از برف سفیدند نگاه میکند. آهی میکشد از روی دلتنگی و برف ها دانه دانه بر سر مردم پایین کوه میبارد. بچه ها که برف را میبینند، خوشحال و سر مست به کوچه میدوند و بازی میکنند. صدای خنده کودکان که در هوا پر میشود و به گوش ننه سرما میرسد دلش شاد میشود و مینشیند برای خود چای درست میکند و از خاطرات معشوقش کیف میکند. اوضاع عمو نوروز هم همین است. زمستان طولانی است اما عمو نوروز دیگر نمیتواند دوری محبوبش را تحمل کند. پس بار و بندیل را جمع میکند، شال و کلاه میکند و از دیار غربت به سمت خانه حرکت میکند. به خانه که میرسد زمستان زودتر میشود. میبیند ننه سرما نشسته بر روی ایوان، خسته از کارهای خانه خوابش برده است. کنارش مینشیند و گونه ننه سرما را میبوسد. بعد او را بیدار میکند و جشن میگیرند به خاطر کنار هم بودن و هیچوقت دنیایشان تمام نمیشود. از عشق آنها زمین گرما میگیرد و درختان زنده میشوند. پرندگان میخوانند و مردمان پایین کوه شاد میشوند و جشن میگیرند. ننه سرما و عمو نوروز یکدیگر را در آغوش میگیرند و میبوسند. با هم حرف میزنند و میخندند... و مردم و زمین و آسمان و حیات، شاد شاد شاد میشوند.مگر نه اینکه داستانهای شفاهی، داستانهایی سیال هستند. این داستانی است که ترجیح میدهم برای خودم تعریف کنم و شاید بعدا برای دیگران... و شاید دیگران برای دیگرانی دیگر. ما همه عمو نوروز و ننه سرما هستیم پس میتوانیم داستانهای خودمان را تعریف کنیم و لذت ببریم.</description>
                <category>مجید قربانی</category>
                <author>مجید قربانی</author>
                <pubDate>Sun, 15 Mar 2020 20:36:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ضحاک و نام نیک</title>
                <link>https://virgool.io/@siroco1987/%D8%B6%D8%AD%D8%A7%DA%A9-%D9%88-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%86%DB%8C%DA%A9-pot2yxbzjnxh</link>
                <description>ضحاک و فریدونتو زمانهای قدیم، که نه من بودم، نه شما، توی یه شهر دور پادشاه خوب و بزرگی با مردمش زندگی میکرد. اما پادشاه هر چی بزرگتر شد مغرورتر شد. سرداران لشکر رفتن به یک شهر دیگر و پادشاه آنجا را به اینجا آوردند. اما پادشاه آنجا با اهریمن دست را در میان یک کاسه کرده و پادشاه مغز اهریمن را با مارهای روی دوشش تغذیه میکرد. غذای مارهای روی دوش، مغز جوانان شهر اینجا بود که هر روز دو تن از جوانان آینده ساز به فنا رفته، مغزشان خورش برای مارها میشده است.دو تن از مردان شهر، به فکر افتادند و خود را به عنوان آشپز به دربار پادشاه آنجا و اینجا آوردند. هر شب یک جوان را پنهانی نجات داده و جای آن مغز گوسپندی را ترکیب کرده به خورد مارها میدادند. شبی از شبها بعد از قریب به یک هزار سال، پادشاه خوابی عجیب دید. سه جوان در برابرش ایستاده و کوچکترینشان با گرز وی را نواخته و با دستبندی چرمین وی را به کوه دماوند فرستاده در حالی که مردم شهر در پی دلاور کوچکتر بودند. به هول از خواب جهید و نعره ای سر داد که ستونهای کاخ به لرزه افتاد. خوابگزاران پادشاه جمع شدند و شجاعترینشان گفت که زمان پادشاهی تو به سر آمده و جوانی فریدون نام کار تو را یکسره خواهد کرد. پادشاه به همه جا مامور گسیل کرد تا علاج واقعه پیش از وقوع بنماید. اما مه ماموران دست خالی به دربار بازگشتند. یکی از وزرا پیشنهادی به شاه داد تا به گونه ای دیگر علاج یابد. نامه ای نوشته شد که در آن پادشاه جز کار نیک ننموده، جز راستی از دهانش خارج نشده و تمام رعیت در پناه سایه پر قدرت شاهنشاه در کمال آرامش و آسایش زیسته اند. به دستور شاه تمام بزرگان شهر جمع شده و همه در همه پرسی شاه شرکت داده شدند اما تنها راه خروج امضای طومار شاه بود.در این زمان ماموران شاه به در دکان آهنگر رفته بودند تا یکی دیگر از پسرانش را با خود برده، خوراک مارهای شاه کنند. کاوه ماموران را با پتک آهنگری فروان نواخت و قامت راست به سمت دربار به راه افتاد. ماموران جلوی ورودش به دربار را گرفتند و با شاه خبر رسید رعیت آهنگری برای دادخواهی به پیش اعلی حضرت همایون رسیده است. شاه در مجلس به فکر رفت تا مردک رعیتی نیز میتواند طومار نیک نامی اش را امضا کند، پس اجازه ورود داد. کاوه به محض ورود داد سر داد و فریاد که این فرزندم را نخواهم گذاشت با خود ببرید. پس دستور دادند فرزندش را بر او ببخشند. پس گفتند تو نیز مهری بر طومار نیکی پادشاه بزن اما کاوه... کاوه طومار را به دست گرفت، پاره پاره نموده و داد سخن بر سر پادشاه قدر شوکت فرود آورد و پادشاه بی نفس صدایی نتوانست بر آورد. کاوه به بیرون از قصر پرید، بر مردم نهیب زد که چه نشسته اید در این شهر که فریدون دادخواهی کرد و این نگون بخت شاه ظالم دورانش به سر آمده است. چرم آهنگری برون کرد، بر نیزه زد و نام درفش کاویان بر آن نهادند. شهر از بزم خالی شد و این شروع پایان حکومت ظالمانه ضحاک تازی بود.قیام کاوه آهنگردر آیندگان دورتر نیز روزی رسید، ضحاک پیشگان دیگر، طومار نیک نامی ساختند و مردم را مجبور به امضای آن نموده تا روزی کاوه آهنگران فراوان پیدا شدند، نامه را دریده و دروغ ها بر ملا گشت. باشد که نیکنامی برایشان بماند و دیگر مغز جوانان خوراک مارهای بر دوش شاهنشاهان نشود.</description>
                <category>مجید قربانی</category>
                <author>مجید قربانی</author>
                <pubDate>Fri, 21 Feb 2020 10:33:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>البته انسانیت مهمه!</title>
                <link>https://virgool.io/@siroco1987/16-prlt31phruz9</link>
                <description>سلانه سلانه به سمت ایستگاه تاکسی در حرکت بودم. روز پر کاری بود و انتظار برای رسیدن به خانه حس دلپذیری بود. چند تاکسی رد شدند تا دست آخر یکی ایستاد و سوار شدم. مسافر دیگری در صندلی جلو نشسته بود و مشغول صحبت با راننده بودند. وقتی در صندلی عقب جاگیر شدم متوجه شدم مسافر دیگر، فقط شنونده است و راننده تاکسی با شور و حرارت و گاها بغض و کینه در حال توضیح مصیبتهای تاکسیداری در خطوط ویژه است. از رانندگان غیر خطی صحبت میکرد و با اشاره به اقصی النقاط ماشین در حین رانندگی توضیح میداد که بغل و پشت ماشین را مالیده اند و رفته اند، فقط جلوی ماشین مانده که آن هم به حسن احتیاط خودش حاصل شده است. از وسط بحث سوار شده بودم و چند دقیقه ای طول کشید تا بفهمم در چه موردی صحبت میکند.اینکه میگویند مردها در یک لحظه فقط توانایی انجام یک کار را دارند، حداقل در مورد رانندگان تاکسی در حین رانندگی خیلی صادق نیست. سبقت میگرفت، جلوی هر مسافر بالقوه ای یک نیش ترمز و بوق میزد، وقتی جوابی نمیگرفت چینی بر پیشانی می انداخت و همزمان با همان شور و حرارت اولیه صحبت میکرد. بعد از رانندگان غیر خطی نوبت به خانم ها رسید که مورد عنایتش قرار گیرند. در ادامه گفت که در ماشین را به شدت میکوبند و برای پانصد تومان کرایه بیشتر حداقل دویست بار تا به حال در ماشین و خود ماشین مورد عنایت بانوان قرار گرفته است. بعد توضیح میدهد که بانوان معمولی نه و از این شلیطه های دهن چاک دریده که هیچ مردی نمیتواند رودررویشان بایستد. در دلم گفتم خب میتوانی پانصد تومان اضافه را نگیری! گفت و گفت و گفت و بنده خدای کنار دستی اش هم واکنشهای تاییدی از روی ادب نشان میداد. راننده همچنان مشغول صحبت بود که انگار چیزی یادش آمده، لحظه ای مکث کرد و با حرارت بیشتر داستان دیگری را شروع کرد.ماجرا به چند هفته قبل برمیگشت و همین مشکل پانصد تومان اضافه با یک فرد دیگر. اول فکر کرده بود زن است، بعد فهمیده بود که دو جنسه (اصطلاحی که به کار برده بود) است. وقتی فهمیده بود دیگر آن پانصد تومان اضافه را حق مسلم خودش میدانست. در اینجا انگار که حق پدری اش را خورده اند شروع کرد به فرد مذکور غایب تمام فحشهای آب کشیده و نکشیده ای که کافر و مومن نبینند و نشنوند در فضای ماشین کوچکش طنین انداز کرد. مسافر دیگر با تعجب از شدت این همه توانایی کلامی فقط نگاهش میکرد. من که تا الان ساکت بودم، گفتم خودش که انتخاب نکرده اینجوری باشد! انگار یک لحظه رشته افکارش پاره شده باشد گفت ها؟! دوباره تکرار کردم که خودش که انتخاب نکرده اینجوری باشد! یک ثانیه سکوت کرد و فقط صدای بوق ماشینهای توی خیابان را میشنیدم. بعد از آن یک لحظه انگار که فهمیده باشد یکی از مخاطبین را از دست داده باشد دوباره رو کرد به مسافر کناری اش و ادامه ماجرا را توضیح داد. فرد مذکور غایب دو جنسه خوانده شده اعتراض کرده بود برای دادن پول اضافه و بحث بالا گرفته بود. دو جوان دیگر سر رسیده بودند و وقتی از ماجرا خبر دار شده بودند و جوان مذکور غایب را گرفته و تا میتوانستند زده اند. راننده که حالا حامی پیدا کرده بود، به جمعشان پیوسته و تا میتوانسته جوان بی نوا را زده بودند. دست آخر یکی از جوانها گفته با پلیس تماس بگیرند که جوان مذکور فرار را بر قرار ترجیح داه و گفته گور بابای پانصد تومان.اینجا مسافر مخاطب داستانهای راننده یک ایستگاه مانده بود به محل پیاده شدنش. کرایه مصوب را پرداخت کرد و راننده اعتراض کرد و گفت میبایست پانصد تومان اضافه تر بدهد! مرد قبول کرد و راننده دوباره ادامه داد و این بار داستان را به پیش بینی برخورد پلیس با جوان مذکور مرتبط کرد و چنان با جزئیات تعریف کرد که انگار یا خودش فاعل بوده پیشتر و یا مفعول. کسی چه میداند؟! به آینه بغل نگاه کردم، چهره مسافر دیگر را دیدم که به وضوح ناراحت بود و احتمالا در دلش فحش نثار ترافیک آخر بهمن 98 میکرد. راننده داشت هنوز توضیح میداد که مسافر دیگر گفت، البته این آقا هم راست میگه و با دست به من اشاره کرد. راننده ساکت شد. پنجاه درصد باقیمانده مخاطبین را هم از دست داده بود. این بار مسافر دیگر ادامه داد و با احتیاط از گروه جوانان مذکور طرفداری کرد و همزمان از دلیل افزایش تعدادشان در سالهای گذشته اظهار بی اطلاعی کرد. منظورش همین چهار پنج سال گذشته بود. خواستم برایش توضیح دهم که ربطی به این چهار پنج ساله نداشته و ما میخواسته ایم که آنها را نا دیده بگیریم. اما مسافر دیگر باز هم حرفش را تکرار کرد که در این چند سال اخیر بیشتر شده اند و پیشتر اینجوری نبوده است و به این فکر نکرد که جوان سی ساله ای که اینجوری است، از سی سال قبل وجود داشته و یک دفعه پا به عرصه وجود که نگذاشته است.راننده برای دو دقیقه کاملا ساکت بود. مسافر دیگر به انتهای مسیرش رسیده بود و میخواست پیاده شود. راننده انگار کنی در این دو دقیقه تحول یافته باشد یا بخواهد از موقعیت انتقادی که غیر مستقیم مقابلش فرار کند، کمی سرش را جلوتر برد و به مسافری که داشت به سرعت از ماشین پیاده میشد گفت البته انسانیت مهمه... بعد انگار احساس کرد یکبار انگار کافی نیست، یکبار دیگر جمله اش را بلندتر برای مسافری که پیاده شده بود تکرار کرد. یک ایستگاه مانده بود به پیاده شدنم. راننده دیگر دل و دماغی برای تعریف کردن نداشت. کرایه اش را حساب کردم و به طنین صدای راننده که هنوز در ماشین میپیچید گوش دادم که فقط انسانیت مهمه.البته انسانیت مهمه!</description>
                <category>مجید قربانی</category>
                <author>مجید قربانی</author>
                <pubDate>Thu, 20 Feb 2020 14:55:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشاق، رستگاری و خال هندو</title>
                <link>https://virgool.io/@siroco1987/11-x0chjunkb8fu</link>
                <description>عشاق، رستگاری و خال هندوروزی بود، روزگاری بود که پادشاهی فکر میکرد، هر جوانی که عذب بوده و زن اختیار نکرده باشد، قوای جسمانی بیشتری داشته و میتواند در جنگ بسی جنگنده تر و خصمانه تر جنگ کند. پس امر کرد، هیچ مردی حق اختیار کردن زن در بلادش ندارد و نخواهد داشت. وزرا وبزرگان نیز از ترس جانشان زبان در کام گرفته و هیچ اعتراضی ننمودند. هیچ یک از افراد اشارتی نیز ننمود که با این اوضاع و احوال، شرایط مملکت و نسلهای آینده را از کجایمان بیرون بیاوریم تا در برابر دیگر امپراطوریان از ما محافظت نموده و جلال و جبروت و شکوه پادشاهی اعلی حضرت همایون را حفظ بنمایند. در این میان جوانکی کشیش مسلک با خود اندیشید اینگونه نمیشود و خود دست به کار شده و حلقه واسط بین سربازان و دلبرانشان را فراهم نموده، آنها را به عقد یکدیگر درآورده و مخفیانه ریسمانهای پادشاه را پنبه بنمود. مدتی که بدین منوال گذشت، از گوشه و کنار خبر به گوش اعلی حضرت رسید که چه نشسته ای که جوانکی خام مغز بساط دور زدن دستور شاهی را فراهم کرده، اقدام به انحطاط خلق الله مینماید. شما که خودتان به دلیل کثرت همسران از مضرات این امر آگاهید و خود دستور به ممنوعیت آن نموده اید، چه نشسته اید که دین خدا و نایب بر حقش که شما باشید و لا غیر، به خطر افتاده است و چه و چه و چه.پادشاه پشت گردن را خارانده، امر نمودند جوانک را آورده، تنبیه و تکفیر فراوان نموده و دست آخر با گیوتین، سر از اندامش جدا نموده در شهر بچرخانند تا عبرتی شود برای تمام خداناباوران مشرک یاغی. حسب امر، همین بکردند. سالیانی بگذشت و شاه بمرد. جماعتی دیگر که خود از مسلک کشیشیان بودند فرمودند روزی که جوانک با گیوتین به دنیای باقی شتافت میبایست جشن گرفته شود تا یاد خدا فراموش نگردد. پس روز را با نام وی نامگذاری نموده و اعلام داشتند این روز، روز عشاق است. در این روز میتواند قدر همسرانتان و معشوقانتان را بدانید، برای ایشان پیشکشی آورده و کمال احترام را در حقشان روا دارید. از آنجاییکه مردان این مسلک اجازه عشقورزی و عشق پیشگی نداشتند اما، این امر را به خداوندی نسبت داده و میفرمودند بهشت ارزانیتان خواهد شد. جوانکی دیگر در میانه بزرگان لب به سخن گشود که پادشاهی کفار از قدیم الایام چیزی شبیه به این داشته و دارند و گویا در آن روز از مادر زمین و زنان خود به خاطر باروری تشکر مینمایند. امر شد، آن روز کفار بوده و این روز، روزی است که خدا مقرر نموده تا عاشقان بتوانند (فقط در این روز مقدس) یکدیگر را دوست بدارند و لا غیر. باشد که رستگار شوند.در دیار خاور همان بلاد، شاهزاده ای دل در گرو شورانگیزی شیرین نام سپرد اما به سبب تاج و تخت دختر را رها نموده و به دنبال سردار پدر خود از پادشاه سرزمینی دیگر درخواست کمک و مودت نمود. به جهت اثبات دوستی، نیکو فرزند دختر پادشاه باختر را به عقد خود در آورده، با لشکری مهیب دمار از روزگار سردار یاغی در می آورد. در این میان دختر به ایران آمده، مردی که کوه کن دل در گرو وی میبندد. خبر به شاهزاده که اکنون به به هیئت شاهی در آمده میرسد. خدعه نموده و جان جوانک کوه کن گرفته میشود. اما جفای زمانه او را نیز به کام مرگ میکشاند. مدتی بعد، تازیانی وارد شده کشور را در اختیار خود گرفته و به دستور خدایی که میگویند همان خدای قبلی است اما قدرتمندتر، امر به خانه نشینی زنان خانه نشین میکنند و زین پس، بیش از پیش، عشق را فروخته به اموال نسبت میدهند. تربیت دهندگان و پرورش کنندگان به درون پستوهای تاریک خزانده میشوند تا رویشان را کسی نبیند. به دروغ عنوان میکنند، خدایشان آنها را زائد، ضعیف، دوم بار، خطاکار، اغواگر و به اجبار آفریده و سالهای سال با چماقی از تحقیر بر سرشان میکوبند. دروغ بزرگشان باور میشود و خانه نشینان آفتاب مهتاب ندیده، چماق به دست نشسته اند تا هر لبخندی، هر نگاهی و هر فکری را اخته نمایند.شاعری دل میدهد به دخترکی و به خال هندویش سمرقند و بخارا را میبخشد... به هیچ؟؟ ابدا، به همه! تمام جانش را میدهد. لیک عابد مسلکی به خدایی که گویا خود آفریده، برابر آفریده و عاشق آفریده، نسبت میدهد. داعیه نایبت خدا سر داده و هر چه در توان دارد میدمد تا شعله فتنه ای بیافریند در میان زن و مرد و خود در خفا چشم میگرداند. با اراذل خود چماق به دست میگیرند تا هر سرکشی را فرونشانند تا مبادا دین خدایی که قدرتمندترین است به خطر بیفتد! تا مبادا روزی که جوانکان سبک مغز عامی بدین باور برسند که دروغ را میتوان فهمید. میتوان با عشق زندگی کرد. با آدمیان مودت نمود. دشمنی از برای تاراج دین خداوندی وجود ندارد. میتوان یکدیگر را دوست داشت تا سر حد مرگ. میتوان مجنون و عاشق بود اما عادل، عاقل و آدم نیز بود. میتوان به آدمیان دیگر احترام گذاشت. میتوان فهمید که نه فقط یک روز، بلکه هر روز به بانوان احترام گذاشت، نه به خاطر باروریشان... به خاطر وجودشان. به خاطر تمام لطافتها، مهربانی ها و نغزگویی هایشان که اگر و اگر ذره ای بیشتر در وجود این آدمیان مرد نمای قدرت طلب شهوت ران بود، اینک عنان کار این چنین از هم گسیخته نمینمود. مادر زمین اگر بارور است، نه به خاطر باروری ش بلکه به خاطر محبتش و بی منتی اش سپاسگزارش هستیم.روزهای تقبیح شده ولنتاین، سپندارمذگان، عشاق و الی ماشا الله، روزهایی معمولی است که در تلاشند به یادمان بیاورند که فراموش نکنیم انسانیم و اگر یکدیگر را دوست بداریم، دنیا برای ما، مردان، زنان، کودکان و موجودات دیگر جای بسیار گرامی تری برای زندگانی خواهد بود.</description>
                <category>مجید قربانی</category>
                <author>مجید قربانی</author>
                <pubDate>Fri, 14 Feb 2020 12:17:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما، چین، استرالیا و جهان</title>
                <link>https://virgool.io/@siroco1987/%D9%85%D8%A7-%DA%86%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A7-%D9%88-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-p6rpx8zeicyh</link>
                <description>علی شیبانی عزیز، یکی از دوستان تورلیدر من، بعد از تلاش فراوان در پیج اینستاگرامش برای هشتگ ایران زیبای من و کمک به جذب توریست در این اوضاع نابسامان، سوالی را مطرح کرد که ذهن من را نیز درگیر کرد. خیلی مدت زمان زیادی از ماجرای آتش سوزی استرالیا نمیگذرد و ما همگی با پیامهای برای استرالیا دعا کنید، فضای مجازی را ترکانده، قبضه و رها نمودیم. حالا در قسمتی از جهان در شمال استرالیا، اتفاق دیگری در حال رخ دادن است و تنها کار ما نظاره کردن، شوخی کردن و جلوگیری از دامن گیری برای ما است. و این سوال اساسی است... چرا ما برای چین دعا نمیکنیم؟؟؟دلیل شاید در ساده ترین حد ممکن باشد: برای ما مهم نیست! شاید و شاید نه.یک چیز را با مطالعه، گوش دادن و معاشرت با چینی ها پیدا کرده ام. چینی ها (مسلما نه همه آنها)، از سندرومی رنج میبرند به نام خود کم پنداری. احساس ضعف و کوچکتر بودن در برابر غرب و به ویژه اروپا و آمریکا. این حس احتمالا میبایست برای ما نیز آشنا باشد. با شروع دوران قاجار و همزمان با انقلاب صنعتی و علمی و پیشرفتهای متعاقب آن برای غرب، در کنار علاقه آنها به کشف، استفاده و استثمار کشورهای دیگر، شاهد حضور هر چه بیشتر فرنگیان در ایران (و خب در آنطرفتر در چین) بوده ایم. به مرور، قدرت نظامی و سیاسی بیشتر سبب گرایش حکام، دولتمردان و سیاستمداران به سمت کشورهای مختلف شد. در برهه ای و در بخشی به سمت روسیه، در بخشی دیگر به سمت بریتانیا، فرانسه و دست آخر آمریکا شد. بعد از حکومت، این گرایش (و البته احساس ضعف) به تجار و سپس به مردم عادی رسید. ما در ایران کنونی میراث دار همان فرهنگ و عقبه خود کم پندارانه هستیم. چین نیز در همان دوران قاجار ما، کمی پس و پیش با همین مشکلات دست و پنجه نرم کرد و دست آخر اشغال و استثمار و جنگ و کمونیست. نتیجه اش میشود فرهنگ ناخواسته ای ضعیف.از طرف دیگر، چین (حداقل در گذشته های دور) همسایه ما بوده است و رسیدن به چین و چینی ها هر چند سخت اما ممکن بوده است و در پس این چند هزار سال چین همیشه بخشی از دنیای شناخته شده، ملموس و قابل دوستی ما بوده است. اما غرب با امپراطوری های یونان و روم، از ابتدا غیر ملموس تر و همراه با یک حس ستیزه جویانه بوده است. البته که الان این حس ستیزه جویانه حداقل به بازمانده های آن امپراطوری ها وجود ندارد. این نزدیکی، بیشتر باعث نگرانی ما میشود تا احساس همدردی. نگرانیم که شاید آنها مشکل را با خود به ایران بیاورند. در این میان شرق (تا مرز چین) همیشه برای ما قسمتی از یک سرزمین قدیمی بوده است که هر چند ادعای این را داریم که آنها بخشی از ایران کهن هستند اما در برخورد با ساکنانشان، آنها میشوند افغان، تاجیک، ازبک، هزاره ای و ... . این وسط یک دوگانگی نژاد پرستانه مبهم داریم که خاک را از ساکنانش جدا میکنیم. در جایی ما صاحب اصلی همه آن خاکها هستیم، اما ما با صاحبان کنونی و ساکنان آنها خود را برابر نمیبینیم. (وای به روزی که احساس کنیم آنها کمی پیشرفت کرده اند، تمام تاریخ را زیر و رو میکنیم که بگوییم آنها و آنجا تا چند وقت پیش برای ما بودند و توطئه غرب و بی کفایتی داخلی و نمک نشناسی آنها باعث این جدایی ها شده است).موضوع بعدی رسانه است. بیاید یک مقایسه اجمالی بین استرالیا و چین انجام دهیم. استرالیا بر اثر فعالیتهای انسانی تمام افراد کره زمین و تغییرات اقلیمی دچار آتش سوزی ای شد که جان هزاران نفر را به خطر انداخت، میلیونها موجود زنده و گونه جانوری و گیاهی نابود شدند، درخواست کمک به صورت برجسته نشان داده شد و آتش نشانان و دست اندرکاران امر تمام تلاششان را برای بهبود شرایط انجام دادند. ما همگی مقصریم و همگی مسئولیت داریم که کمک کنیم. این دید اجمالی رسانه ها از آتش سوزی استرالیا. اما چین... کشوری با جمعیت بسیار فراوان، که هر جا را نگاه میکنی آنها را میبینی، در تلاشند تمام بازار دنیا را در دست بگیرند و بسیاری از شغلها را در بسیاری از کشورها از بین برده اند، به خاطر جمعیت زیادشان هر جنبنده و غیرجنبنده ای را میخورند و به غذاهای غیر متعارفشان معروفند، با دولتی کمونیستی که با نیروی کار ارزان فقط در پی صادرات هر چه بیشتر است و در برابر گسترش ویروس کرونا منفعلانه عمل کرده است، به حرفهای متخصصان توجه نکرده است، تلاش مشهودی برای جلوگیری از انتشار ویروس به سایر کشورها نکرده است و در کل مقصر اصلی آنها هستند. پس ما مقصر نیستیم و میبایست در برابر انتشار ویروسی که مسببش آنها هستند از خودمان محافظت کنیم. با همین دو نگاه، اولی مشکل همه و دومی مشکل خود آنها است، پس ما مسئولیتی نداریم.در کنار همه اینها و کلی مسائل دیگر، شاید ما تحت تاثیر چیز(های)ی هستیم که گویا اختیاری در کنترل و هدایتش نداریم! فراموش کرده ایم که همه با وجود همه تفاوتهای رنگی، نژادی، زبانی و جغرافیایی، یکی هستیم و در برابر یکدیگر مسئولیت داریم. چین، استرالیا، فرانسه، عراق، افغانستان، فلسطین، اسرائیل، مصر، آفریقای جنوبی، تونس، سومالی، لیبی، هند، نپال، کوبا، آمریکا و ایران، همه یکی هستیم. میتوانیم کنار هم زندگی کنیم، همدیگر را دوست بداریم و به هم احترام بگذاریم. دست آخر همه در یک سیاره و یک جهان زندگی میکنیم. پس اگر به دعا کردن اعتقادی دارید بیاید برای جهان، برای چین، برای استرالیا، برای افغانستان، برای ایران و ... دعا کنیم و اگر اعتقادی هم نداریم تا میتوانیم حداقل برای بهبود شرایط کاری کنیم.به قول شیخ اجل، سعدی شیرازی جان:&quot;به راه بادیه رفتن، به از نشستن باطلکه گر مراد نیابم، به قدر وسع بکوشم&quot;.</description>
                <category>مجید قربانی</category>
                <author>مجید قربانی</author>
                <pubDate>Sun, 09 Feb 2020 19:29:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تفاوتی که فکر میکنیم با خارجی ها داریم (داستانهای کافه 3)</title>
                <link>https://virgool.io/@siroco1987/cafestories3-l3tpd0luqdo2</link>
                <description>ایرانی ها همه شون اینجوری ان!همه ش داریم غر میزنیم.همینجوری هستیم که عقب موندیم تا حالا!...اگر بخوام بشمرم میتونم کلی از این جملات بگم که احتمالا با فواصل منظم از زبان خودمون یا اطرافیانمون میشنویم. ولی آیا واقعا اینجوریه؟! واقعا ایرانی ها کمبودی بیش از حالت طبیعی نسبت به مردم فرنگ و متعلقات دارد؟ برای من به عنوان یک مدیر کافه در یک هتل که هر روز با دو گروه آدم خارجی و ایرانی در ارتباطم مشخص است که اینطور نیست. اما خود من هم ترجیح میدهم بیشتر مشتری ها خارجی باشند تا ایرانی. اما چرا؟به یک دلیل بسیار ساده: غر!دوستان ایرانی (از جمله خودم) به شدت علاقه به غر زدن و دیدن کمبودها داریم و در پس هر لحظه نابی که تجربه میکنیم به طور ناخودآگاه در پی کشف یک نقص هستیم. نمیدانم چرا. شاید اینگونه بتوانیم ریزبینی خود را نشان دهیم یا به نوعی ابراز بی علاقگی به زیبایی ها را بروز دهیم... یا ساده تر از این حرفها فقط عادت کرده باشیم. اما هر چه هست این سندروم غر زنی بر زمین و زمان باعث شده است که من و همکارانم هر روز خداوند را برای حضور توریستهای خارجی بیش از پیش شکرکنیم. اما وقتی منصفانه تر به ماجرا نگاه میکنم و آدمهای مختلفی که به کافه آمدند، نشستند، حرف زدن و با ما وقت گذراندند را با هم مقایسه میکنم میبینم که حقیقتا تفاوت چندانی بین ما و مردم فرنگ وجود ندارد. هر کدام از این آدمها، چه ایرانی و چه خارجی با پیش زمینه و داستانهایی به این هتل رسیدند و با خاطره ای اینجا را ترک گفتند. مسلما تمام خارجی های مهمان ما صبور و مهربان نبودند و همه ایرانی ها هم غر غرو و عذاب دهنده نبوده اند. فقط نکته اینجاست که چون من هم ایرانی ام ترجیح بر تعمیم ذهن ناخودآگاهم کار آسانتری است. وقتی به خودم نگاه میکنم میبینم که با انبوهی از ادعا و روشن فکری، گاهی میتوانم خودم را جزو بیشعورترین ایرانی های موجود معرفی کنم. خارجی هایی داشتیم که بدترین ایرانی هایمان پیششان لنگ می انداخته اند. جدا از اینکه چقدر بیش تعمیمی منفی در این ماجرا دخیل است، اما حقیقتا یک جای کار می لنگد که وقتی به دیار فرنگ میرویم با انسانی که در دیار خودمان هستیم تفاوتمان از زمین تا آسمان میشود. جدا از بحث قانون و مملکت و این حرفها چیزی در وجود خودمان میلنگد. کاش بنشینیم پیش خودمان و این موضوع را حل کنیم. برای خودمان. فقط برای خودمان. کمتر غر بزنیم و از لذت بودنمان به هر صورت و شرایطی لذت ببریم. به گونه ای زندگی نکنیم که گویی همیشه زنده خواهیم بود و به گونه ای نمیریم که گویی هیچگاه زندگی نکرده ایم. شروع سال 97 شاید زمان خوبی برای نشستن پیش خود باشد. برای اینکه کمی آدمیت گسترش دهیم بدون اینکه تلاش کنیم. </description>
                <category>مجید قربانی</category>
                <author>مجید قربانی</author>
                <pubDate>Sat, 24 Mar 2018 15:38:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر کسی داستانی دارد (داستان های کافه 2)</title>
                <link>https://virgool.io/@siroco1987/cafestories2-gvj6gw1r1wis</link>
                <description>هر کسی که وارد هتل ما میشود اصولا داستانی دارد. به خاطر موقعیت هتل و تبلیغات اندکش در باب داخل کشور، اصولا مسافر ساکن ایران بسیار کم در این مکان پیدا میشود. یکی از سرگرمی های من و سایر دوستان ارتباط برقرار کردن و شنیدن داستانهای آنها از سفرشان به ایران، به دیگر کشورها و داستان زندگیشان است.از اینکه دنیا چقدر چرخ میخورد تا برخی آدمها در برخی مکانها و زمانها با هم برخورد کنند همیشه متعجب بوده ام. البته از طرفی هم سوال برایم بود که چطور میشود از آن طرف دنیا قصد کنی به ایران بیایی و از بین این همه گزینه اینجا را انتخاب کنی و بعد از گذراندن مراحل سخت رزرواسیون (نسبت به سایر کشورها که شرایط تحریمی مثل ما ندارند) بخواهی باز به اینجا بیایی. در اینکه شیراز شهر عشق و شور و طبیعت است شکی ندارم اما این باعث تعجبم نخواهد شد، همچنان!در بین این افراد برخی شاخصتر از بقیه هستند و به نوعی همیشه در گوشه ذهنت باقی میمانند. پیر، جوان. مرد، زن... کشورها که بماند. آقای خینی مرد شاعر هلندیمون که پیر مرادی بود برای خودش، تلاش زاید الوصفی برای یاد گرفتن و ارتباط برقرار کردن داشت. از این سن و این شکل و شمایل، این روحیه برای من بعید بود. تلاش زاید الوصفش برای یادگیری زبان فارسی باعث شده بود که بتونه در یک مدت کوتاه نوشتن اون رو هم یاد بگیره و وقتی اسمش رو به فارسی روی قهوه ش نوشتم هم کیف کنه و هم بدون توضیح من بتونه بخونتش. بعد از ایشون شخص هلندی دیگه ای داشتیم که ارتباط بیشتری با ایران داشت و همسرشون ایرانی بود. به جد از بیشتر خانواده همسرش بهتر فارسی میکرد. هفده سال پیش با همسرشون در هلند آشنا شده بودند و ازدواج. جالبی آقای پائول برای ما تلاشش در ایرانی شدن بود. اینکه به شدت تلاش بود خودشو با تعارفات ایرانی وفق بده و حتی انجامش بده و از طرف دیگه اخلاقیات خودش رو هم داشته باشه باعث میشد که گاهی این تلاشش با ترکیب رک بودن و تعارف کردن لحظات جالبی رو رقم بزنه. آقای پائول به زودی باز خواهد گشت به اینجا. هر بار که پیام صوتی برام میفرسته در ابتدا خودش رو معرفی میکنه و بعد پیامش رو میگذاره. اون آدم متفکری که ته نشسته دوستمون پائول هستداستانهای کافه ادامه دارد ....</description>
                <category>مجید قربانی</category>
                <author>مجید قربانی</author>
                <pubDate>Thu, 22 Mar 2018 16:07:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>I&#039;m not a democratic person (The stories of Cafe&#039; 1)</title>
                <link>https://virgool.io/@siroco1987/im-not-a-democratic-person-the-stories-of-cafe-1-ikp7mvwqn22t</link>
                <description>رفته بودم بیرون از کافه و وقتی برگشتم دیدم یه گروه ایرانی و خارجی نشستن و دونه دونه میرن و میان. قبلا هم از گروه های ایرانی که دوستانشون رو به شیراز آورده بودن داشتیم و خیلی تعجب نداشت برامون و مثل همیشه یه سری سوالات متداول بینمون ایجاد میشد و حدس میزدیم که چی شده که با هم اومدن. اینکه همه خارج از کشور زندگی میکنن یا نه. اینم اولافور هست که قهوه ش رو تا انتها خورددر همین گیرو دار بودیم که یه نفر که انگار رئیس گروه بود اومد داخل. جلوی در کافه به هم رسیدیم. بهم گفت که خیلی تعریف تو و قهوه هات رو شنیدیم. پس در نتیجه منتظر شدم که قهوه شون رو سفارش بدم. برخلاف انتظارم همه چای سفارش دادن! صبر کردم تا بالاخره یک نفر قهوه سفارش بده که نداد! آخرش خودم با وکیوم پات قهوه درست کردم و به همه یک شات تست دادم. اینجا بود که یکیشون گفت من قهوه نمیخورم الان. همین جمله کافی بود که آدم غیرشوخ طبعی مثل من به شوخی برگرده بگه: I&#x27;m not a democratic person. you have to drink it!همین جمله با شوخی کافی بود تا همشون مجبور بشن که قهوه رو بخورن. و با هم دیگه هم شوخی کنن که این یارو حرف هیچ کسی رو گوش نمیکنه. بدی ماجرا برای منی که اصولا شوخی نمیکنم این بود که بعد از رفتنشون فهمیدم شخص مورد نظر اولافور آرنالدز بود که برای اجرای کنسرت به شیراز اومده! و کلی آدم هم برای دیدنش سر و دست میشکوندن. من باب شوخی خوب بود و داستانی ساخت برای تعریف کردن.کافه و هتلدر باب مواظب بودن باید موقع برخورد با خارجی ها باید این نکته رو هم توجه داشت که ممکنه فارسی بلد باشند. توی جمع هایی که میان گاهی افرادی پیدا میشن که با اینکه رو نمیکنن بسیار خوب و سلیس فارسی صحبت میکنن. نمونه ش آقای پائول بود که بعدتر بیشتر در موردش صحبت خواهم کرد. نمونه بارز یک خارجی با یک فرهنگ غریبه بود که داشت سعی میکرد با فرهنگ ایران خو بگیره و البته که به خاطر همسر ایرانی الاصلش فارسی یاد گرفته بود. تا به داستانهای پائول برسیم فقط یادتون باشه همیشه احتمال اینکه سوتی هایی از این دست سوتی های من بدید زیاده. موارد بیشتر رو در داستانهای کافه در آینده خواهید دید.</description>
                <category>مجید قربانی</category>
                <author>مجید قربانی</author>
                <pubDate>Fri, 09 Feb 2018 16:10:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>