<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سیروان صمیمی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sirvansamimi</link>
        <description>عاشق نویسندگی و هنرهای دستی - موسس و مدیر تولید عینک های چوبی دارین</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 14:30:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3393614/avatar/P9bnQK.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سیروان صمیمی</title>
            <link>https://virgool.io/@sirvansamimi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عینک چوبی دارین: اتصال طبیعت و زیبایی</title>
                <link>https://virgool.io/darinart/%D8%B9%DB%8C%D9%86%DA%A9-%DA%86%D9%88%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%84-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%AA-%D9%88-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-zfdpb5a2rkmi</link>
                <description>عینک چوبی دارین: اتصال طبیعت و زیباییعینک چوبی دارین: اتصال طبیعت و زیباییآیا به دنبال یک عینک دست ساز منحصر به فرد هستید که نه تنها شما را زیبا کند، بلکه احساس نزدیکی با طبیعت را برایتان به ارمغان آورد؟ عینک چوبی دارین با طراحی خاص خود، انتخابی عالی برای هر دو جنسیت است. با فریم‌های چوبی دقیقاً با تکنیک‌های دست ساز، این عینک به شما حس خاصی از طبیعی بودن می‌دهد.عینک چوبی دارین از چوب‌های مختلفی ساخته شده و در رنگ‌های زیبای متنوعی عرضه می‌شود. آیا می‌دانستید که این رنگ‌ها از روغن‌های کاملاً طبیعی تهیه شده‌اند؟ این به شما نه تنها انتخاب‌های بی‌پایانی برای سلیقه‌های مختلف می‌دهد، بلکه به حفظ محیط زیست نیز کمک می‌کند. این عینک با وزن سبک‌اش، احساس نمی‌شود و تا یک‌سوم وزن فریم‌های دیگر را دارد.ویژگی‌های برجسته‌ی عینک چوبی دارینعینک چوبی دست ساز: با استفاده از بهترین چوب‌های طبیعی و بافت منحصربه‌فرد، هر عینک به صورت دست ساز تولید می‌شود.عینک چوبی طبی: عدسی‌های پلی کربنات پلاریزه UV400 تنها برای راحتی چشم طراحی شده و از خستگی آن جلوگیری می‌کند.وزن فوق‌العاده سبک: این عینک تقریباً یک‌سوم وزن سایر فریم‌ها را دارد و بر روی بینی احساس نمی‌شود.طراحی متنوع: با انواع فریم‌ها از جمله ویفری و تنوع رنگ‌های طبیعی، مناسب برای هر سلیقه‌ای است. آیا شما رنگ خاصی را ترجیح می‌دهید؟ضد حساسیت و ضد آب: با توجه به کیفیت مواد اولیه، این عینک با پوست شما سازگار و در برابر آب مقاوم است.تعمیر آسان: قابلیت تعمیر با کیفیت بالا و بدون نمایان شدن آثار تعمیر، دقیقاً همان چیزی است که به آن نیاز دارید.محصولی لاکچری: مناسب برای هدیه به افرادی که طبیعت و زیبایی را دوست دارند.عینک چوبی ماژان

تجربه‌ای نوین از دیدن دنیاآیا تا به حال به این فکر کرده‌اید که با یک عینک چوبی چگونه می‌توانید دید جدیدی نسبت به طبیعت پیدا کنید؟ عینک دارین به شما این امکان را می‌دهد که زیبایی‌های طبیعی را با وضوح بیشتری مشاهده کنید. ارتباط نزدیک با طبیعت برای شما چقدر مهم است؟هدیه‌ای لاکچری برای عزیزانتانبرای دوستداران طبیعت، هیچ چیز بهتر از یک عینک دست ساز تبدیل به هدیه‌ای لاکچری و ارزشمند نیست. به علاوه اقلام همراه مانند جعبه چوبی، دستمال نانو، پیچ گوشتی، اسپری تمیزکننده و … دارین را به یک تجربه کامل تبدیل می‌کند.DARIN MAZHAN GLASSES WOOD

تجربه‌ای جدید از دیدن دنیای اطرافبا استفاده از عینک چوبی دارین، نه تنها به دنیای طبیعت نزدیک‌تر می‌شوید، بلکه حس منحصر به فردی را تجربه می‌کنید. این عینک نه تنها یک انتخاب زیباست، بلکه یک گام به سوی حفظ محیط زیست نیز محسوب می‌شود. با بازگشت به منابع طبیعی و استفاده از چوب‌های کنده شده، هیچ گونه مواد جدیدی به طبیعت اضافه نمی‌شود.سوالات اساسی!آیا همیشه آرزو داشتید که از عینکی استفاده کنید که هم زیبا باشد و هم از طبیعت الهام گرفته باشد؟کدام ویژگی عینک چوبی دارین بیشتر شما را به خود جذب می‌کند؟</description>
                <category>سیروان صمیمی</category>
                <author>سیروان صمیمی</author>
                <pubDate>Sun, 15 Sep 2024 11:43:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرداد ماه 1403: ماه ملی جهانی معاینه چشم – National Eye Exam Month August</title>
                <link>https://virgool.io/darinart/%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D9%87-1403-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%85%D9%84%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%87-%DA%86%D8%B4%D9%85-national-eye-exam-month-august-rsez9fkfsy6g</link>
                <description>مرداد ماه 1403: ماه ملی جهانی معاینه چشم – National Eye Exam Month Augustمرداد ماه سال 1403: ماه ملی جهانی معاینه چشم – National Eye Exam Month Augustمرداد ماه سال 1403، ماه ملی جهانی معاینه چشم، فرصتی بسیار مناسب برای تأکید بر اهمیت معاینه منظم چشم و درمان مشکلات بینایی است. در دنیای مدرن امروز، با توجه به اطلاعات سازمان بهداشت جهانی انتخاب عینک مناسب نه فقط برای بهبود بینایی، بلکه برای تکمیل عمق استایل و شخصیت شما همواره مهم بوده است. عینک ، با ترکیب زیبایی و کارآمدی، گزینه‌ای منحصر به فرد برای افرادی است که به دنبال سبک خاص و لاکچری هستند.ماهی که در پیش رو داریم، به ما یادآوری می‌کند که حفظ سلامت چشم‌ها و معاینه چشم سرمایه‌گذاری در کیفیت زندگی است. عینک‌های دست ساز ما، که با دقت و عشق طراحی و ساخته می‌شوند، حقیقتاً فراتر از یک وسیله بینایی هستند. این عینک‌ها از چوب‌های باکیفیت و با طراحی‌های منحصر به فرد ساخته می‌شوند، هرکدام داستانی را روایت می‌کنند و به شخصیت خاص شما شکل می‌دهند.چرا عینک چوبی؟عینک‌های اختصاصی چوبی مزایای بسیاری دارند. این عینک‌ها سبک و راحت هستند، به طوری که می‌توانید به راحتی ساعت‌ها از آن‌ها استفاده کنید بدون اینکه احساس ناراحتی کنید. مواد طبیعی مورد استفاده در ساخت این عینک‌ها ضد حساسیت هستند و گزینه‌ای عالی برای افرادی با پوست حساس به شمار می‌آیند.در این ماه ملی، بیایید به معاینه چشم توجه بیشتری کنیم و از عینک چوبی به عنوان نمادی از متمایز بودن خود استفاده نماییم. عینک‌های چوبی در طراحی‌های متنوع و شیفته کننده‌ای ارائه می‌شوند که هر یک به تنهایی می‌توانند یک اثر هنری محسوب شوند. با انتخاب عینک دست ساز، شما نه تنها به سلامتی چشم‌های خود اهمیت می‌دهید بلکه استایل خود را نیز به یک سطح بالاتر ارتقا می‌دهید.انتخاب عینک چوبی، به شما این امکان را می‌دهد که همزمان با رعایت اصول سلامتی، از زیبایی و خوش سلیقگی خود بهره‌مند شوید. در این ماه، نرم‌افزارها و ابزارهای دیجیتال را فراموش نکنید، باعث افزایش خستگی چشم می‌شوند. بنابراین، برای جلوگیری از مشکلات بینایی، معاینه منظم چشم و انتخاب عینک مناسب از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است.بسیاری از افراد به اشتباه تصور می‌کنند که تنها با یک بار معاینه‌ی چشم می‌توانند مشکلات بینایی خود را حل کنند. اما باید بدانید که معاینه‌ی منظم چشم‌ها، به ویژه در دنیای پر از استرس و کارهای دیجیتال امروزی، ضروری است. در زمان معاینه، متخصص چشم می‌تواند مشکلات را شناسایی کرده و راه‌حل‌های مناسبی برای آن‌ها ارائه دهد.در نهایت، اجازه دهید مرداد ماه را به یادآوری کنیم که سلامت چشم‌هایمان از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. به انتخاب عینک‌های چوبی، دست ساز و اختصاصی فکر کنید و از زیبایی و راحتی آن‌ها بهره‌مند شوید. با شروعی جدید در این ماه، عینک چوبی می‌تواند رمز موفقیت شما در برقراری تعادل بین سلامتی و زیبایی باشد.</description>
                <category>سیروان صمیمی</category>
                <author>سیروان صمیمی</author>
                <pubDate>Sun, 15 Sep 2024 11:41:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفته سلامت لنز تماسی: سفری به دنیای سلامت چشم و بینایی شفاف</title>
                <link>https://virgool.io/darinart/%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA-%D9%84%D9%86%D8%B2-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%B3%D9%81%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B4%D9%81%D8%A7%D9%81-blcobh8vjitk</link>
                <description>هفته سلامت لنز تماسی: سفری به دنیای سلامت چشم و بینایی شفاف
هفته سلامت لنز تماسی: سفری لوکس به دنیای بینایی شفافهفته سلامت لنز تماسی(Contact Lens Health Week) فرصتی استثنایی برای توجه به سلامت چشم‌ها و روش‌های مدرن مراقبت از آنها است. این هفته، مناسبتی است برای همه ما که با اشتیاق به دنبال تجربه‌ای شفاف و بی‌نقص در دنیای بینایی هستیم.در دنیای پرشتاب امروزی، لنزهای تماسی به عنوان یک اکسسوری جذاب و کاربردی، نقش مهمی در بهبود ظاهر و افزایش اعتماد به نفس افراد با سلیقه و پر شور ایفا می‌کنند. لنزهای تماسی با کیفیت بالا و طراحان جدید نه تنها بینایی شما را بهبود می‌بخشند، بلکه با رنگ و سبک خاص خود چشم‌های شما را زیباتر و جذابتر از قبل نمایش می‌دهند. اما همواره به یاد داشته باشید که سلامت چشم‌ها از هر چیز دیگری مهمتر است و استفاده از لنز نیاز به مراقبت و توجه ویژه دارد.نکاتی برای مراقبت از لنز تماسیانتخاب لنز تماسی: انتخاب لنز مناسب با شرایط چشم و سلیقه شما بسیار مهم است. قبل از انتخاب لنز، حتماً با چشم پزشک مشورت کنید و بر اساس توصیه وی لنز مناسب خود را انتخاب کنید.نحوه استفاده از لنز: در نحوه استفاده از لنز تماسی باید احتیاط لازم را به عمل آورید. قبل از استفاده از لنز، دست‌های خود را با صابون و آب شستشو دهید. لنز را با مراقبت در چشم قرار دهید و در صورتی که احساس ناراحتی یا سوزش چشم کردید، لنز را از چشم خود خارج کنید.مراقبت از لنز: لنز تماسی نیاز به مراقبت منظم و صحیح دارد. برای مراقبت از لنز باید به طور منظم لنز را با محلول مناسب شستشو دهید و در ظرف لنز نگهداری کنید. از محلول های نامرغوب برای شستشو و نگهداری لنز استفاده نکنید. لنز را در محیط خشک و دور از گرد و غبار نگهداری کنید.تعویض لنز: لنز تماسی نیاز به تعویض منظم دارد. مدت زمان تعویض لنز به نوع لنز و توصیه چشم پزشک شما بستگی دارد. حتماً در مورد مدت زمان تعویض لنز تماسی با چشم پزشک مشورت کنید.نکات مهمدر صورتی که احساس ناراحتی یا سوزش چشم کردید، لنز را از چشم خارج کنید و با چشم پزشک مشورت کنید.استفاده از لنز در محیط های غبارآلود و دودی می‌تواند به چشم آسیب رساند.برای استفاده از لنز در حین ورزش و شنا حتماً از لنز تماسی های مناسب و محلول های ضد باکتری استفاده کنید.مزایای استفاده از لنزبینایی شفاف و بدون نقصراحتی و آزادی حرکتزیبایی چشم‌هاقابلیت تغییر رنگ چشمبا انتخاب لنز مناسب و رعایت نکات مهم برای مراقبت از لنز ، می‌توانید از بینایی شفاف و زیبایی چشم‌های خود لذت ببرید و همیشه با اعتماد به نفس بالاتری در زندگی روزمره خود حضور داشته باشید.خلاصههفته سلامت لنز تماسی فرصتی استثنایی برای توجه به سلامت چشم و مراقبت صحیح از لنز است. با استفاده از این اطلاعات و رعایت نکات مهم برای مراقبت از لنز ، می‌توانید از بینایی شفاف و زیبایی چشم‌های خود لذت ببرید و همیشه با اعتماد به نفس بالاتری در زندگی روزمره خود حضور داشته باشید.</description>
                <category>سیروان صمیمی</category>
                <author>سیروان صمیمی</author>
                <pubDate>Sun, 15 Sep 2024 11:40:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>11 شهریور – ماه آگاهی از اختلال بینایی قشر مغز (CVI)</title>
                <link>https://virgool.io/darinart/11-%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%82%D8%B4%D8%B1-%D9%85%D8%BA%D8%B2-cvi-mn2pz1bibz7r</link>
                <description>11 شهریور – ماه آگاهی از اختلال بینایی قشر مغز (CVI)
11 شهریور – ماه آگاهی از اختلال بینایی قشر مغز (CVI)Cortical Visual Impairment (CVI) Awareness Month Septemberآگاهی از اختلال بینایی قشر مغز (CVI) در ماه سپتامبراختلال بینایی قشر مغز (Cortical Visual Impairment یا به اختصار CVI) به عنوان یک مشکل جدی در یادگیری و پردازش بصری، در بسیاری از کودکان و بزرگسالان تشخیص داده می‌شود. این نوع از اختلال بینایی به دلیل آسیب دیدگی یا اختلال در قشر بینایی مغز ایجاد می‌شود و به همین دلیل ارتباط مستقیمی با مشکلات عصب‌شناختی و اختلالات دیگر دارد. آگاهی از CVI و افزایش شناخت عمومی نسبت به این اختلال نقش مهمی در بهبود کیفیت زندگی افراد مبتلا و حمایت از خانواده‌های آنان دارد. هر سال سپتامبر به عنوان ماه آگاهی از اختلال بینایی قشر مغز انتخاب شده است تا اطلاعات و منابع مفید در این زمینه را در دسترس عموم قرار دهد.تعریف و علل CVIاختلال بینایی قشر مغز به طور خاص به اختلالات ناشی از مشکلاتی در پردازش اطلاعات بصری در مغز اشاره دارد، نه به دلیل نقص در چشم‌ها یا نواقص فیزیکی در سیستم بینایی. این اختلال می‌تواند ناشی از عوامل مختلفی از جمله آسیب‌های اکتسابی مغزی، اختلالات ژنتیکی، زایمان زودرس، کمبود اکسیژن در هنگام تولد و سایر مشکلات عصبی باشد.CVI می‌تواند بر نحوه پردازش اطلاعات بصری تأثیر بگذارد و موجب بروز مشکلاتی در شناسایی اشیاء، دنبال کردن حرکت و تفکیک الگوها شود. به عنوان مثال، کودکانی که به این اختلال مبتلا هستند ممکن است توانایی شناسایی چهره‌ها یا اشیاء و انجام فعالیت‌هایی نظیر خواندن و نوشتن را دچار مشکل کنند.(منبع : سایت دکتر بیاتی )علائم و نشانه‌های CVIتشخیص CVI به دلیل تنوع شدید علائم و نشانه‌ها ممکن است چالش‌برانگیز باشد. برخی از علائمی که ممکن است در افراد مبتلا به CVI مشاهده شود عبارتند از:سختی در شناسایی اشیاء: افراد مبتلا ممکن است در شناسایی و تفکیک اشیاء مختلف با مشکل روبرو شوند.ناهماهنگی حرکتی: هماهنگی بین حرکات چشم و دست دچار مشکل می‌شود، که می‌تواند بر توانایی بازی و تعامل با دیگران تأثیر بگذارد.کمبود در دنبال کردن حرکات: این افراد ممکن است نتوانند به خوبی حرکات سریع را دنبال کنند، که می‌تواند بر تجربه‌های بصری آنان تأثیر منفی بگذارد.اختلال در تشخیص رنگ‌ها و نور: برخی بیماران ممکن است در فهم رنگ‌ها و شدت نور مشکلاتی داشته باشند، که این نیز بر شناسایی اشیاء تأثیر می‌گذارد.تأثیرات CVI بر زندگی روزمرهCVI می‌تواند عمیقاً بر جنبه‌های مختلف زندگی افراد مبتلا تأثیر بگذارد. این اختلال نه تنها بر توانایی یادگیری و آموزش تأثیر می‌گذارد، بلکه ممکن است مشکلات اجتماعی و عاطفی نیز برای فرد ایجاد کند. کودکان مبتلا به CVI ممکن است در تعامل با همسالان خود دچار دشواری شوند و این می‌تواند به بروز احساس انزوا و افسردگی منجر شود.از سوی دیگر، خانواده‌ها نیز ممکن است با چالش‌هایی در زمینه حمایت از فرزند مبتلا به CVI مواجه شوند. تشخیص اولیه و دسترسی به منابع آموزشی و درمانی برای این خانواده‌ها بسیار حیاتی است. آگاهی‌رسانی مناسب می‌تواند به والدین کمک کند تا نیازهای خاص کودک خود را شناسایی کرده و راهکارهای مناسبی را برای حمایت از او در نظر بگیرند.اهمیت آگاهی در سپتامبرماه سپتامبر به عنوان ماه آگاهی از اختلال بینایی قشر مغز فرصتی است تا از طریق کمپین‌های اطلاع‌رسانی، کارگاه‌ها و برنامه‌های آموزشی، اطلاعات لازم در اختیار عموم قرار گیرد. این آگاهی می‌تواند به پیشگیری از ناهنجاری‌ها در تشخیص و درمان اختلال بینایی قشر مغز کمک کند. همچنین، برگزاری رویدادهایی در این ماه می‌تواند به توانمندسازی افراد مبتلا و خانواده‌های آن‌ها کمک کند و بهبود دانش و مهارت‌های لازم برای روبه‌رو شدن با چالش‌های این اختلال را فراهم کند.در صورتی‌که به موضوع سلامت چشم علاقه دارید می‌توانید مطلب زیر را مطالعه کنید:ماه ملی جهانی معاینه چشم – National Eye Exam Month Augustنتیجه‌گیریاختلال بینایی قشر مغز (CVI) تأثیرات عمیقی بر زندگی افراد مبتلا و خانواده‌های آن‌ها دارد. نیاز به آگاهی‌رسانی و شناخت عمومی نسبت به این اختلال در ماه سپتامبر و فراتر از آن، ضرورتی انکارناپذیر است. از طریق ارتقای آگاهی، می‌توان به بهبود کیفیت زندگی افراد مبتلا به CVI کمک کرد و حمایت‌های لازم را در اختیار خانواده‌های آن‌ها قرار داد. این موضوع نه تنها به افزایش شناسایی و تشخیص‌های زودهنگام کمک می‌کند، بلکه به ایجاد یک جامعه آگاه و همدرد جهت حمایت از افراد مبتلا و خانواده‌های آن‌ها منجر می‌شود.</description>
                <category>سیروان صمیمی</category>
                <author>سیروان صمیمی</author>
                <pubDate>Sun, 15 Sep 2024 11:38:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۱۱ مرداد: ماه ایمنی و سلامت چشم کودکان – نگاهی به دنیای پر رمز و راز دیدگان</title>
                <link>https://virgool.io/darinart/%DB%B1%DB%B1-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%85%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA-%DA%86%D8%B4%D9%85-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1-%D8%B1%D9%85%D8%B2-%D9%88-%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-c2ndilunxbb8</link>
                <description>۱۱ مرداد: ماه ایمنی و سلامت چشم کودکان – نگاهی به دنیای پر رمز و راز دیدگان۱۱ مرداد: ماه ایمنی و سلامت چشم کودکان – نگاهی به دنیای پر رمز و راز دیدگانحفظ سلامت چشم کودکان در ماه ایمنی و سلامت چشمبا نزدیک شدن به ماه ایمنی و سلامت چشم کودکان که در تاریخ 11 مرداد 1403 برگزار می‌شود، توجه به اهمیت مراقبت از چشم‌های عزیزانمان به ویژه کودکان بیش از پیش ضروری است. این ماه فرصتی مناسب برای افزایش آگاهی خانواده‌ها درباره سلامت چشم و چگونگی حفاظت از آن است. استفاده از عینک مناسب، به ویژه عینک چوبی و عینک‌های دستساز، می‌تواند به حفظ سلامتی چشم کودکان کمک کند.اهمیت سلامت چشم کودکانچشم‌ها به عنوان یکی از اصلی‌ترین ابزارهای درک و شناخت دنیای اطراف، نقش بسیار مهمی در رشد و توسعه کودکان ایفا می‌کنند. برابر با تحقیقات، بیش از 80 درصد اطلاعاتی که کودکان در محیط خود دریافت می‌کنند، از طریق چشم‌هاست. بنابراین، حفاظت از این حس حیاتی ضروری است.استفاده از عینک چوبیعینک‌های دستساز به عنوان گزینه‌ای دیگر، دارای مزایای خاص خود هستند. این عینک‌ها معمولاً قابلیت سفارشی‌سازی بالاتری دارند و می‌توانند با توجه به نیازهای ویژه هر کودک طراحی شوند. استفاده از عینک دست ساز نه تنها به حفظ سلامت چشم کمک می‌کند، بلکه به کودکان این امکان را می‌دهد که از ملزومات خود با افتخار و خاص بودن بهره‌مند شوند.با توجه به افزایش استفاده از دستگاه‌های دیجیتال و فشارهای ناشی از آن بر روی چشم‌ها، بر طبق گفته‌های آکادمی چشم آمریکا استفاده از عینک مناسب برای کودکان امری ضروری شده است. عینک چوبی، با طراحی‌های منحصر به فرد و راحتی قابل توجه، یکی از گزینه‌های عالی برای این کار است. این عینک‌ها علاوه بر زیبایی، به دلیل استفاده از مواد طبیعی و سبکی، برای کودکان بسیار مناسب هستند و می‌توانند از چشم‌ها در برابر اشعه‌های مضر حفاظت کنند.📷نمونه عینک های چوبی دارین&lt;br/&gt;نکات مهم برای حفظ سلامت چشم کودکانمراجعه منظم به چشم پزشک: چکاپ‌های منظم برای ارزیابی بینایی و تشخیص به موقع مشکلات چشمی.استفاده از عینک‌های مناسب: انتخاب عینک چوبی یا عینک دستساز متناسب با نیاز و راحتی کودکان.آموزش به کودکان: یادآوری اهمیت حفاظت از چشم و استفاده صحیح از عینک.محدودیت زمان استفاده از صفحه نمایش: کنترل زمان استفاده از تلویزیون و دستگاه‌های دیجیتال برای کاهش فشار به چشم‌ها.نتیجه‌گیریدر ماه ایمنی و سلامت چشم کودکان، با اتخاذ تدابیر مناسب و استفاده از عینک‌های چوبی و دستساز، می‌توانیم سلامت چشم‌های عزیزانمان را تضمین کنیم. با توجه به زیبایی، راحتی و طبیعی بودن این عینک‌ها، می‌توانیم گامی موثر در راستای حفظ سلامت چشمان کودکانمان برداریم. با ما باشید و از کیفیت و طراحی بی‌نظیر عینک‌های چوبی و دستساز ما بهره‌مند شوید.📷</description>
                <category>سیروان صمیمی</category>
                <author>سیروان صمیمی</author>
                <pubDate>Sun, 15 Sep 2024 08:45:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع داستان دارین</title>
                <link>https://virgool.io/darinart/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%86-dslmqg7hl7vr</link>
                <description>شروع داستان دارین
شروع داستان دارینمدت‌ها بود از شرایط موجود راضی نبودم.کسی که همیشه دوست داشت رشد کند و در شرایطی ساکن و یکنواخت گیرکرده بود. روحم نیاز داشت که کاری انجام دهد.سکوت کردم و سال‌ها می‌دانستم هستی با من سخن خواهد گفت. می‌دانستم چیزی متولد خواهد شد.در فکر بودم که عزیز آمد توی اتاق و دست‌سازه‌ای از چوب به من نشان داد. روایت داشت شکل می‌گرفت. من عاشق چوب بودم و عزیز را هم دوست داشتم. همه چیز همان لحظه شروع شد.همکار شدیم و هم رزم و عاشقانه کار را روی شانه‌هایمان گرفتیم. عزیز با تمام ایده و امکاناتش آمد و من با تمام وجود قرار گذاشتیم رشد کنیم. هم در کارمان، هم در روحمان.قرار شد تکه‌های اضافی وجودمان، آزارهایی که دیده بودیم، خراش‌هایی که روی روحمان بود و تمام آنچه پیش‌روی ما بود تا رشد نکنیم را سمباده بزنیم و صیقل بخوری. آن زمان دارین هنوز هیچ اسمی نداشت آمده بودیم بسازیم و اسیر این فرهنگ دلالی نباشیم.ما هیچ‌گاه نمی‌توانیم دنیا را تغییر دهیم، ما فقط خودمان را تغییر خواهیم داد و آن زمان دنیا تغییر می‌کند. آمده بودیم که حرف‌ها را کنار بگذاریم و بسازیم هر آنچه را که آرزو داریم، اخلاقمان را، مسئولیت‌های اجتماعی‌مان را .آمده بودیم که برای خانواده‌هایمان الهام‌بخش باشیم و یادگاری از خود برجا بگذریم، ردی از بودنی زیبا.آمده‌ایم بسازیم، بکاریم، از مصرفمان کم کنیم و به‌اندازه خودمان فرصت نفس‌کشیدن به زمین بدهیم.کارگاه عزیز دیگر برای ما کوچک شده بود. هر روز دیگر نمی‌توانستیم وسایل را پخش و درباره جمع کنیم. رفتیم به دامان طبیعت. به کانکسی در وسط یک باغ زیبا. میان‌کوه‌های کردستان و دریای زیبای مهاباد.پشتت مان به کوه‌های بلند سرزمینمان بود و روحمان در انعکاس دریاچه داشت رشد می‌کرد.ما قرار بود تک باشیم؛ ولی امروز تلاش می‌کنیم بهترین خودمان باشیم. ایمان دارم هر روزمان بهتر از روز قبل بود. ویژگی تمام چوب‌ها را کم کم کشف می‌کردیم چوب‌ها همانند انسان، هر کدام ویژگی‌های خاص خودشان را دارند.گردو؛ نقطه تعادل است.نارنج؛ خوش‌اخلاقنارون؛ دورنگ و مخملیکهور؛ باشخصیتچنار جوهردار؛ طناز و عشوه‌گرگلابی؛ انعطاف‌پذیر و نرم‌خوقرار است از تمام ویژگی‌ها استفاده کنم تا تنوع بی‌نظیری را فراهم کنیم. ضریب سختی و شکست انعطاف‌پذیری جواب‌های مختلف را برآورده می‌کردیم.ما باید نقطه تعادل زیبایی، انعطاف‌پذیری و ضریب شکست را می‌جستیم. چون هر چوبی شخصیت و خلق‌وخوی خود را دارد حتی طعم‌ها و بوهای خاص.بارها بار عینک را جلوی خودم می‌گذاشتم و ساعت‌ها به آن خیره می‌شدم برای پی‌بردن به عیب‌هایشان و جستن راه‌حلی اساسی.کاری را شروع کرده به بودیم که بی‌مبالغه یکی از کارهای سخت در صنعت چوب به شمار می‌آید. عینک وسیله ایست در مرکز دید. هرگونه نقصی به‌شدت خودش را نشان می‌دهد. چون با پوست در تماس است، از هر ماده‌ای نمی‌شود استفاده کرد.صرف اینکه طراحی زیبایی داشته باشد کافی نیست؛ چون باید اصول پزشکی و چشم‌پزشکی را هم رعایت کرد تا کار استاندارد باشد. باید یک مدل را در سایزهای متفاوت برای صورت و چهره‌هایی مختلف و سایز بینی‌های گوناگون طراحی کرد؛ یعنی گاهی یک مدل حداقل باید ۱۲ سایز داشته باشد با لولاهای متفاوت.به این موارد طرح‌ها و رنگ‌ها و عدسی‌های گوناگون را هم اضافه کنید. باید آن‌قدر زیبا باشد که حس طبیعت دوستی را هم زنده کند که اگر این مهم درست رعایت شود لمس چوب و غرق‌شدن در نقش‌ونگار آن ما را از این مصرف‌گرایی افسارگسیخته باز می‌دارد.در گرمای شدید ظهر داخل کانکس، چوب ۲.۵ را با اره مویی برش می‌دادیم. آنهایی که با اره مویی کار می‌کنند می‌دانند ۲.۵ سانت با اره مویی یعنی چه؟!عینک‌ها می‌آمدند ولی آن چیزی نبودند که باید باشند. معتقدم کار ما جدای از اینکه یک کار هنری و دست‌ساز است کاملاً مهندسی نیز هست. طراحی دقیق، زاویه‌بندی درست و هارمونی زیبا.کامپیوتر به جمع‌بندی ما اضافه شد. در آن گرمای شدید برای‌آنکه کامپیوتر هنگ نکند از پنکه‌ای قدیمی برای خنک‌کردن استفاده می‌کردیم و خودمان خیس عرق کار می‌کردیم.صادقانه بگویم مشکلات مانند سیل هجوم می‌آوردند؛ ولی تمام آنها آن قدر عالی و به نحو احسنت حل و رفع می‌شدند که من هیچ جای زندگی‌ام آن را تجربه نکرده بودم.همیشه فکر می‌کنم و خداوند راهمان را دوست دارد.کامپیوتر در اوج کار هنگ می‌کرد. اره فلکسی که داشتم هر روز تیغه می‌شکست. بعضی از وسایل بخاری را صد و من صد تومن با قرض می‌خریدیم.همان‌گونه که گفتم از لحظه اول تولد دارین، هستی و خداوند با ما بود. مشکلات بودند؛ ولی همین که همت می‌کردیم و می‌خواستیم حل می‌شد. روح نوازنده وقتی متعالی می‌شود، موسیقی نیز متعالی می‌شود و ما انسان‌ها اوج را درک می‌کنیم.دراین‌ بین با شخص دیگری آشنا شدیم، مثل یک برادر وارد داستان ما شد و روح تازه‌ای به کار ما داد. با امکانات جدید، چوب و وارد مختلف، لولاهای متنوع، عدسی‌های باکیفیت و مواد اولیه مرغوب فرصت تحقیق بیشتر برای ما فراهم شد. آقای سوری شخصی قابل‌اطمینان و مدیرعاملی خوش‌رفتار برای ماست.نزدیک‌تر شده بودیم؛ ولی هنوز راه ادامه داشت.حضور یاری جدید در دارین که دست‌هایش معجزه‌ای بود روی چوب‌های ما را شگفت‌زده کرد. آقا یوسف کار ما را هرچه بیشتر زیبا ولی بی‌نقص می‌کرد. او به من آرامش می‌داد در کارکردن و رشد بیشتر.و اما با دارین بودن را، در کنار شما بودن را مدیون دکتر سیاوش عزیزی هستیم. شخصی خوش‌فکر و خلاق که دارین را دیجیتالی کرد و به شما رساند.عینک‌ها در دنیای امروز صرفاً یک وسیله کاربردی نیستند. بلکه جنس بارزی از زیباشناختی دارند؛ یعنی جدا از جنبه کاربردی آن که بخش مهمی از کارکرد عینک است. امروزه زیبایی در رنگ و طراحی و استفاده از مواد مختلف برای عینک که در مرکز دید قرار دارد و می‌تواند باعث ایجاد شاخص مهمی از هارمونی و تناسب در ظاهر انسان‌ها باشد.این سهم زمانی به اوج می‌رسد که ما بتوانیم با الهام از طبیعت و بدون خسارت به آن از مواد تجدیدپذیر، زیبایی‌های نهفته جهان هستی را به نمایش بگذاریم.دارین امیدوار است به نوبه خود با استفاده از انواع چوب‌های مختلف که هرکدام دارای شخصیتی خاص و زیبایی منحصربه‌فردی دارند و طراحی‌های متنوع و رنگ‌های متفاوت این سهم را برای شما فراهم آورد.دارین ساخت عینک‌هایی از خود زندگی برای زندگی، زنده دیدن، متفاوت دیدن، و برگشت به حس بودن با طبیعت.با رونمایی از مدل ماژان شروع می‌کنیم. ماژان همان‌گونه که گفته شد بزرگان مدلی در دسته طراحی و… زیبا و هارمونیک است.روی اکثر صورت‌ها زیباست. مدلی است هم برای آقایان و هم برای خانم‌ها.دلیل نام‌گذاری آن برای اولین عینک دارین این است که ما امیدواریم که لایق شما بزرگان باشد.اصل ماجرا را در آخر می‌گویم؛ آنجایی که خانواده‌هایمان چهار سال متوالی شب و روز در خوشی و ناخوشی صبورانه، فداکارانه و گاه‌گاهی گله‌مندانه همراهی‌مان کردند و قدم‌به‌قدم با ما بودند و ماندند تا رشد کنیم، تا دارین را (که ثمرهٔ روزها، ماه‌ها و سال‌ها زحمت و خون‌دل‌خوردن همه ما باهم و در کنار هم بود) متولد و بزرگ کنیم. با تمام وجود از تک‌تک آنها ممنونیم.</description>
                <category>سیروان صمیمی</category>
                <author>سیروان صمیمی</author>
                <pubDate>Sun, 15 Sep 2024 08:42:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان آخر (آفرینش)</title>
                <link>https://virgool.io/SSamimi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4-l3ks10i23v1w</link>
                <description>داستان آخر (آفرینش) داستان آخر (آفرینش)او نمی داند مرد را روی شیشه در خواب دیده است یا از آن لحظه آنقدر زمان سپری شده است که فکر میکند او را در خواب دیده است. سایه ها خواننده ی بدبخت و بقیه را هم همان جا دیده بود و جنایتهایی که در قسمتی از کتابچه ی حافظه اش باقی مانده بوده به کسی میاندیشید که در هر گوشه از حافظه اش فقط شب را بر سر آنها آورده است و لحظه های کوتاه را در فضای سنگین جاندار و کسالت بار کش میدهد کاراکتر تمام احساسش را این گونه بیان کرد: «در میان سمفونی کهنه و خاک گرفته ی درهایی که دیده نمی شوند. در هیاهویی محو و زنگ زده بدون ترتیبی ،خاص کاغذهای خش دار حافظه ام در باد ورق میخورند ،شب تاریکی ،تنهایی سمفونی درها باد و غبار کسالت پنجره های مشبک و وسعت سمفونی درها باد و غبار کسالت لحظه های کوتاه و کشدار و باد و سمفونی درها و صدای ورق خوردن برگهایی که در حافظه ام می آیند و می روند.»از کجا به کجا نمی داند کسی او را صدا زده بود؟! تمام اینها نمی توانست اتفاقی باشد. باید برای تمام همنوعانش که تا همیشه در چهارچوب بسته ی داستانها کش می آیند کاری میکرد برای آنانی که هر چند سعی میکنند به بازگشت نیاندیشند گردن هایشان را کج میکنند و با چشمانی نیمه باز به دور دست ها خیره میمانند شاید او برای همین به این جا خوانده شده بود.کاراکتر متوجه شد که مسبب تمام این اوراق باد و سمفونی درها نویسنده ی لعنتی است که خودش هیچگاه وارد داستانهایش نمیشود. او باید انتقام بگیرد. باید دست به انتحار بزند با بستن بمب به خودش هم خودش و هم کتاب را از بین ببرد. اگر کتاب هم از بین نرود باز او به خواسته اش خواهد رسید. چون دیگر نویسنده نمیتواند بلاهایی که سر بقیه ی همنوعانش آورده است. سر او هم بیاورد با کشته شدن او نویسنده مجبور میشود به خاطر ادامه پیدا کردن داستان جای کاراکتر را بگیرد و وارد داستان شود. کاراکتر تمام راه ها را بررسی و قسمتهایی از متن را دستکاری کرد؛ طوری که نویسنده متوجه آنها نشود.صدای انفجار مهیبی به گوش رسید نویسنده به طرف کتاب نگاهی انداخت یا از این اتفاقات برای او زیاد افتاده بود یا این که میدانست کار از کار گذشته است که همان جا مانده بود و نگاه میکرد. یکی از صفحات کتاب را دود سیاهی پوشانده بود بعد از مدتی که هوا کم کم صاف می شد. نویسنده متوجه شد روی همان صفحه اتفاق افتاده است.همه چیز به هم ریخته بود و نویسنده باید همه ی آنها را سر جایش می گذاشت و جاهایی را که از بین رفته بود دوباره می نوشت جسد متلاشی شده ی کاراکتر در فضای غبار آلود صفحه سرگردان بود. به نظر می رسید همه دست به دست هم داده اند و مجبورش میکنند خودش وارد داستان شود. در داستانهای زیادی قهرمان اصلی به هر قیمتی که شده باید زنده بماند. ولی این جا کاراکتر مرده بود. همه چیز به هم ریخته به نظر می رسید، تا این که‌‌ کاراکتر از پشت سر نویسنده به او نزدیک شد و خواست کار را تمام کند. شاید کاراکتر منطق متن را دستکاری کرده بود طوری که هر آن نویسنده وارد داستان شد او دوباره زنده شود ولی مگر کاراکتر می توانست چنین کاری بکند و نویسنده متوجه نشده باشد؟ مگر آن که نویسنده حتی خودش هم متوجه نشده باشد چه چیزی نوشته و چه کاراکتری آفریده و یا نویسنده خواسته است که متنش را طوری بنویسد که حتی وقتی خودش هم دوباره آن را میخواند حادثه ی تازه ای روی دهد؟ شاید هم باور کاراکتر به نجات همنوعانش او را جاودانه کرده است. به هر حال هر گونه هم که تصور کرده باشید، حالا کاراکتر هست هر چند وجود ندارد.کاراکتر نزدیک تر شده بود که ناگهان با یک صحنه ی باور نکردنی روبه رو شد. چشم هایش را می مالید و دوباره نگاه کرد او تصویر تمام همنوعانش را میدید که از پشت سر نویسنده بیرون می آیند و به او لبخند میزنند. از ترس متوجه حالت لبخند هایشان نشد همنوعانش شبیه ارواحی هستند که ناشناخته بودنشان ترسناک است نه خودشان او چنان شوکه شده بود که فکر میکرد یکی از آن تصاویر پشت سر نویسنده را نمی شناسد و اصلاً هیچ گاه او را ندیده‌ است. ولی احساس میکرد....نویسنده احتمالاً متوجه حضور کاراکتر شده بود، ولی به رویش نمی آورد. واژه ها را حرف به حرف روی شانه هایش بلند میکرد و سر جایشان قرار می داد. گاهی حروف روی هم نمی ایستادند و به طرز وحشتناکی آوار می شدند و هر آن احتمال داشت به نویسنده آسیب جدی برسد. هر وقت هم زخمی میشد زخم ها را با پانسمان میپوشاند ولی زخم ها هستند و پانسمان ها هم هستند. با این حال از کاراکتر نمی خواست که به او کمک کند کاراکتر با خودش می گفت: «که یعنی من آزادم به او کمک کنم یا می توانم کمک نکنم؟ او میخواهد این را باور کنم فکر میکند میتواند مرا فریب دهد و همان بلاها را سرم بیاورد. چند لحظه بود که خودش را بی تفاوت نشان می داد. «اهمیتی ندارد. ولی سکوت نویسنده دیوانه کننده بود. نویسنده سکوت میکند. یعنی او نمی تواند حرف بزند و فقط یاد گرفته است بنویسد؟ نویسنده سکوت میکند. خودم را با مشت محکم میکوبم نویسنده سکوت میکند. سرش داد میزنم.» نویسنده سکوت میکند به پاهایش می افتم و التماس میکنم.» نویسنده سکوت میکند.حالت صورت نویسنده عوض میشد و تنها چیزی که در لحظات بالا ثابت و یکنواخت مینمود سکوت او بود کاراکتر نویسنده را بازی میداد و به دنبال خودش آن جا کشانده بود یا نویسنده کاراکتر را خلق کرده و او را پردازش میدهد و آن گونه که میخواهد بازیش میدهد؟!کاراکتر فهمیده بود که نمیشود او را به هیچ شکلی وادار به حرف زدن کرد. مجبور شد به نویسنده نزدیک تر شود تا بفهمد او چه چیزی می نویسد. کاراکتر در جابجایی حروف به نویسنده کمک میکند و ناخودآگاه همراه نویسنده کلماتی را که میسازد میخواند من نمیدانم چه کسی این کاراکترها را در من ترسیم کرده است؟ فقط میخواهم آنها را از فضای تاریک ذهنم به فضای گرگ و میش کاغذها بياروم.او نمی داند نویسنده واقعاً از او و تمام همنوعانش بدبخت تر است یا می خواهد هم خودش و هم کاراکتر را فریب دهد چه کسی میداند شاید هم جنایتی در کار نبوده و همنوعانش خودشان برای پیدا کردن جواب هایشان وارد داستانها شده اند.به هر حال تا ابد نمی توانست به شکل یک کاراکتر آن جا بماند. او کم کم متوجه شد چیزی او را از بقیه ی همنوعانش جدا میکند. تمام آنها وجود دارند و هر کدام نقشی بازی میکنند ولی او ... شاید اگر نقشم را بپذیرم جوابهایم را پیدا کنم کاراکتر همان نقشی را به عهده گرفت که از پشت نویسنده بیرون آمده بود و فکر میکرد آن را نمی شناسد.صدای گریه ی نوزادی در پس زمینه ای دور به گوش میرسد.او حالا پسری است که مادرش فاحشه خواهد بود.پسری که مادرش فاحشه خواهد بود متوجه این نکته شده است که داستان طوری باید تعریف شود که مادرش زیر سوال نرود. پس پدرش از مادرش جدا خواهد شد. آن گونه که به یاد خواهد آورد پدرش یک قمارباز است و همه ی زندگیش را بر باد داده و مادرش پس از مدتها دوندگی دنبال کار و تحمل گرسنگی به خاطر عشق به فرزند خودش را خواهد فروخت و..... (می فروشد).به چند خطی که نوشته بود نگاهی کرد و گفت: «باید روی لحظه های گرسنگی و تنهایی بیشتر کار شود تا این قسمت حالت واقعی تری به خود بگیرد و حس همزاد پنداری شان را تحریک کند. در غیر این صورت خود فروشی عمل وقیحی به نظر میرسد و هیچ کس به این راحتی آن را نخواهد پذیرفت.»در لحظه هایی که تنهایی دستهایش را در گلوی آدم فرو میبرد و با آن دندانهای وقیح و بلند، خونش آدم را می مکد، آدم به هر آغوشی پناه می برد فرقی هم نمی کند چه آغوشی باشد فقط آغوش باشد. حتی مرگ!و مادرش را که اقدام به خودکشی خواهد کرد به بیمارستان میرساند. خطر رفع خواهد شد. در این فاصله کمی با خودش فکر کرد و گفت یک مسأله این جا می لنگد. این مسأله که من به خاطر مادرم میتوانم چند لحظه داستانم را زمین بگذارم و برایش یک آغوش بسازم و یا او میتواند داستان را از دست من بگیرد و برای خودش یک آغوش بسازد.پسری که مادرش فاحشه خواهد بود به لحظه هایی فکر کرد که مادرش را با عشوه گری در بغل دیگران خواهد دید با آن چهره ی وقیح و زشت و این طنازی چندش آور دیگر چهره ی مادرش را واضح نمی بیند. مثل این که اشک در چشم هایش جمع شده باشد همراه جسد مادرش، خودش را تاب می داد.پسری که مادرش فاحشه بود صورت مادرش را در پس سالهای دور بارها مرور میکرد سالهایی که تمام اجزای صورت مادرش را بلعیده بودند. او مجبور بود که تمام اجزای صورت مادرش را بارها و بارها به دقت ترسیم کند و بنویسد؛ تا در پس محو و تاریک چهره ی مادرش در تمام آن لحظات تار همخوابگی چهره ی او (پسر) کم کم شکل بگیرد.او حالا دیگر مطمئن است؛ مثل شما....سیروان صمیمیمن در داستانهایمعینک های چوبی دارینDARINART.ORG</description>
                <category>سیروان صمیمی</category>
                <author>سیروان صمیمی</author>
                <pubDate>Thu, 29 Aug 2024 15:56:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتخابی که فقط یک انتخاب است</title>
                <link>https://virgool.io/SSamimi/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%81%D9%82%D8%B7-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-xpvahcmrvqt6</link>
                <description>انتخابی که فقط یک انتخاب است انتخابی که فقط یک انتخاب استصداهایی که دوباره خواهم شنید صداهایی گنگ و در هم خواهد بود که متناوباً دور و نزدیک میشوند. بخاری گیج تمام تنم را فرا می گیرد. صدای زنگ زده ای از پس تمام صداهای لابه لای بخار بیرون می آید. پلک هایم سنگین خواهد بود، آنقدر که زیر فشار خواب رفته باشد. ترس تمام تنم را همراه صدای زنگ زده فرا خواهد گرفت.صدا برداری را دوست دارد و آن را به شیوه ای که دوست دارد انجام می دهد. با این تفاسیر کارش مورد استفاده ی خاصی ندارد؛ حتی بعضی از فرصتها را از او گرفته است. مثلاً یک بار که برای کار به اداره ی کار مراجعه کرد در اتاق انتظار در فاصله ای که باید منتظر میماند، چشم هایش را بست و به صداها گوش داد و متوجه اشاره ی منشی نشد نوبت مصاحبه اش را از دست داد و مأیوس از آن جا برگشت.بیمار مورد نظر در اثر تصادف شدید با ماشین حواس و ادراک جسمی خود را از دست داده و دیگر قادر نخواهد بود که هیچ تجسمی از دنیایی که در آن زندگی کرده است داشته باشد. این یک مورد خاص است که خوشبختانه شمادر دوران گذراندن طرحتان با آن مواجه شده اید. تجربه ی با ارزشی که.....تمام ذهنم درگیر شده بود و ادامه ی حرفهای استاد را نشنیدم دنبال استاد خواهم رفت و یک فرصت دیگر خواهم گرفت خواهش خواهم کرد که مراقبت ویژه و درمان بالینی بیمار را به من بسپارد. او خواهد خندید و سر تکان خواهد داد و من نخواهم فهمید چه منظوری دارد.آن طوری که از نوشته هایش مشخص است صداها در اوایل برایش چندان معنای خاصی نداشته اند در همان صفحه ی اول نوشته بود: «صداها آنقدر عادی اند که وجودشان را حس نمیکند چند صفحه سفید است و در صفحه ی پنجم با خطی متفاوت نوشته بود چشمهایم را بستم. حالا که گوش میکنم بهتر می توانم ببینم.»در بازگشت از اداره ی کار کنار خیابان به طور اتفاقی چیزی در چشم هایش می رود. چشمهایش را می بندد و می مالد و ناخودآگاه چند قدم جابجا میشود در همان تاریکی که چشم هایش را می مالد و رگه های قرمز رنگ روی پوست چشم می اندازد صدای عجیب و هولناکی میشنود و.....یک توده ی سنگین زنگ خواهد زد. در یک نقطه جمع شده، باز می شود. پررنگ میشود دور میشود همه اش زنگ خواهد زد زنگ زنگ زنگ و بلند فریاد خواهد کشید سرم سرم زنگ می زند، زنگ...خوشحال شدم. مورد من به هوش آمده بود و می توانستم کارم را شروع کنم از این که کسی دچار همچنین بیماری نادری شده است. خوشحال بودم. آنقدر که هیجانم را نتوانستم کنترل کنم وقتی به خودم آمدم و دور و برم را نگاه کردم دیدم کسی متوجه من نشده است. نفس راحتی کشیدم. این خوشحالی با سوگندنامه ای که به آن قسم خورده بودم مغایرت داشت. اگر متوجه خوشحالی من میشدند پروانه ی نظام پزشکی ام را باطل میکردند.به او خواهم گفت: من پزشک شما هستم. راستی در دفترچه ی یادداشتتان چیزهایی در مورد صدا نوشته اید شاید به دردمان بخورد ولی قبل از هر چیزی میخواهم اسم شما را بدانم همان طور که تعجبش را به من خواهد فهماند. متوجه خواهم شد که اسمش را به یاد نمی آورد و من ادامه خواهم داد: اگر برای شما مشکلی ندارد شما را صدابردار صدا کنم و او خواهد پذیرفت. صدابردار خواهد گفت: نمی دانم چه مدت است ولی احساس میکنم در غباری از صداها هستم. مثل یک زنگ در پس تاریک سرم کم کم برای او توضیح خواهم داد که در بیمارستان بستری است و در حین جراحی متوجه شده اند که آن قسمت از مغز که مربوط به حواس است آسیب دیده و همچنین او دیگر اندام هایش را هم حس نخواهد کرد. شاید در کل به نوعی فلج شده است. او خودش خواهد فهمید که از دنیای گذشته اش از اشیاء هیچ تجسمی در حافظه اش باقی نماندهاست. او فقط میشنود و میتواند صحبت کند.در خیابان با یک خودرو تصادف کرده بود.صدابردار خواهد گفت نمیدانم ،خیابان خودرو یعنی چی و در آخرین لحظه هایی که به یاد می آورد صدای هولناکی شنیده است و این صدامی توانست برای او فقط معنی تازه ای از تصادف باشد.سعی خواهم کرد دوباره او را به میان دنیای گذشته اش ببرم و از طریق صداها با او ارتباط برقرار کنم با او که روی ویلچر نشسته است، کنار خیابان می ایستم و خواهم گفت این هم خیابان صدابردار گوشهایش را تیز خواهد کرد و خواهد گفت: خیلی صدا را کش میدهد صدا را کش میدهد، اصلاً صدا را کش نمی دهد و من میفهمم که این یعنی خیابان چراغ راهنمایی هم وقتی قرمز میشود نباید از خیابان عبور کرد صدابردار خواهد گفت: می توانم تصورش کنم کمی جا میخورم و میپرسم چطور؟ ادامه می دهد: وقتی صداهای توی خیابان یک جا میمانند و متورم میشوند یعنی چراغ راهنما خوشحال میشوم.البته کار همیشه به این راحتی پیش نخواهد رفت پله ها دیوارها نگاه ها دوست داشتنها و خیلی چیزهای دیگر صدا نخواهند داشت. ولی تقلای صدابردار مرا متأثر خواهد کرد هر چند کاری از دستم بر نخواهد آمد. با این حال سعی خواهم کرد که من هم ادامه بدهم. دکتر گاه گاهی بدون آن که دیگران متوجه شوند، چشم هایش را می بندد تا بتواند صدابردار را بیشتر درک کند بخصوص شبها که با همسرش میخوابد و چراغ ها کاملاً خاموش کسی او را نخواهد دید. او گوش خواهد داد تا بفهمد دوست داشتن چه صدایی میدهد صدای زنگی بود که صدابردار از ته سرش می شنید. تپشی آرام و متناوب که سرعت میگیرد صدای مالیده شدن دو جسم نرم روی هم صدای هن هن و دوباره صدای زنگ زندگی یی دور و و دوبار محو.فردا نی را همراه خودم خواهم برد به بیمارستان که میرسم در اتاقش را باز میکنم زنگی که بالای در نصب شده است به صدا در می آید. صدابردار خواهد گفت: دکتر خوشتان آمد؟ به خانم پرستار گفتم این را قبل از آن که شما بیایید نصب کند از وقتی نصب شده توانسته ام از روی صدای همین زنگ بفهمم کدام پرستار در اتاق است میگویم خوشحالم واقعاً خوشحالم. و صدابردار خواهد گفت دکتر برای بودن باید خستگی یک زندگی را تحمل کرد. میگویم بعضی چیزها را ساخته اند که صدا بدهد مثل همین زنگ ولی تو شبیه چیزی هستی که همه چیز از درون تو به صدا میآید و شروع خواهم کرد به نواختن نی.او را به قدم زدن دعوت خواهم کرد به او میگویم راه بیفتیم. می گوید: راه چیه آقای دکتر؟ میخندم و میگویم راه که بیفتیم خودت می فهمی چند قدم برخواهم داشت و او خواهد گفت: که فهمیده است و حتی دیوار را هم خواهد فهمید خواهد فهمید که وقتی دیگر صدای راه نیاید یعنی صدای قدم ها قطع شوند؛ همان سکوت آخر راه یعنی دیوار و او روزها بعد خواهد گفت که همراه پرستار به قدم زدن رفته است و انواع راه را برایم توضیح خواهد داد : راه تند داریم راه آرام داریم راه نا آرام و.... من به فکر فرو میروم و بقیه ی حرفهایش را نمیشنوم میخندد و پیداست که گفته است: حالا که من نمی توانم قدم بزنم نه راهی هست نه دیواری.به زحمت بالای کوه میرسیم این هم کوه یک سنگ ریزه به طرف پایین پرتاب میکنم صدای کش داری از قل خوردن سنگ ریزه بلند میشود و با خنده میگوید این کوه بود؟! عادت میکنم هر روز او را با خود به بالای کوه ببرم. او گاهی کوه را میشنود و میفهمد و گاهی نمی شنود و کوه برایش وجود نخواهد داشت و اگر وجود هم داشته باشد بستگی به بزرگی و کوچکی سنگی دارد که اتفاقی از یک جای کوه به پایین سر میخورد صدا بردار فکر خواهد کرد هر روز به یک جای جدید می رود.آن طور حرف خواهد زد که من هم گاهی شک میکنم. چشم هایم را خواهم مالید، آنقدر که بفهمم من درست میبینم یا او درست خواهد شنید. میخواهد بگوید: بعضی چیزها نه صدا دارند نه وجود دارند مثل دست و پا ولی نخواهد گفت.در کوچه قدم میزنم او و ویلچرش مرا به دنبال خود می کشانند. باد در کوچه زوزه میکشد و در حالی که گیسوان پریشان صورت او را می پوشانند خواهد گفت: آقای دکتر میدانی این چیست؟ میگویم: صدای باد است که به در و دیوار کوچه میخورد خاک به پا میکند و زوزه می کشد. با عصبانیت می گوید آقای دکتر چرا شما همیشه میخواهید همه چیز را خلاصه کنید؟ بسته بندی کنید و بگویید تمام این باد است و این کوچه نه این چیز دیگریست. من تصورش را میشنوم تصوّر بیماریم را هم میشنوم باد در کوچه زوزه میکشد و من چشم هایم را باز هم مالیدم.... هر چند می ترسیدم ولی گاه گاهی دور از چشم دیگران بیرون از خانه هم چشم هایم را می بستم.روی ویلچر در حیاط بزرگ بیمارستان کنار درخت تنومند وسط حیاط به او خواهم گفت که او درست میشنود و درست تصور میکند یا من درست می بینم روی پاهایش می ایستد و چشمهایش را باز میکند و قبل از آن که من تعجب کنم میگوید: مهم درست گفتن شما و درست شنیدن من نیست، مهم انتخاب کردن است دستش را برای دست دادن به طرف من دراز میکند «برای رسیدن به یک رؤیا باید واقعیت های تلخی را گذراند».س از آن که از اداره ی کار بیرون آمده بود، کنار خیابان ایستاده چشمهایش را بسته و جلوی اوّلین ماشینی که به سرعت رد می شده پریده بود. از من تشکر کرده و گفته بود تمام این مدت شما به من کمک کردید تا من بشنوم.ویلچر خالی را به طرف ساختمان بیمارستان میبرم....سیروان صمیمیمن در داستانهایمعینک های چوبی دارینDARINART.ORG</description>
                <category>سیروان صمیمی</category>
                <author>سیروان صمیمی</author>
                <pubDate>Thu, 29 Aug 2024 15:50:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدون ترتيب</title>
                <link>https://virgool.io/SSamimi/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%AA%D9%8A%D8%A8-dgmblvwgftym</link>
                <description>بدون ترتيببدون ترتيببروز اشکال در روند اتفاقات (احتمال به وجود آمدن نا اتفاق)به سویت می آیم. میدانم که هستی و منتظر برایت شعر آورده ام. برایت شعر سروده ام. سالها رو به سوی تو میدانم پیش تو آرامش هست، مثل قرمزی پشت پلک هایم وقتی میدانم تو در بغلم هستی و چشم هایم را روی هم میگذاری و نوازشم میکنی برای ابد برای همیشه مثل همیشه با منی دست هایم را بگیر من تنها با تو زنده ام و با تو شعر. ساختم، آفریدم و دوباره آفریده شدم با تو و برای تو و تا همیشه ی تو نگاه تو و برای دلتنگی غروب تو دستهایم را کاشته ام تا تو به سوی تو مرا از این جا ببر!!!تصور قطعی ۱یک دالان دراز که شاخ و برگ درختان دو طرف آن را می پوشاند. شب است و مشخص نمی شود چمن کاری است یا پر از علف خودرو یا سبزه های خشک.تصور قطعی ۱ (با این دلگرمی که غیر از ما کسی هست)یک دالان دراز که با شاخ و برگ درختان دو طرف پوشانده شده است. آقای گرفتار که در راه مانده است سر از دالان تصور قطعی اول در می آورد. چون هوا سرد است و طبق تصور بالا تاریک پس گرفتار باید بهدنبال هیزم بگردد.اتفاق اولآقای گرفتار در دالان راه میرود پایش به چیزی روی زمین گیر میکند که طبق تصور بالا، غیر از هیزم چیز دیگری نمیتواند باشد. هیزم ها را جمع کرده و آتشی روشن میکند از آن پس در هر دالانی گیر می افتد روی زمین دنبال هیزم میگردد.تصور قطعی گرفتاربنا به تصور قطعی اول دالان سرد و تاریک است و چیزی دیده نمی شود؛ پس روی زمین حتماً میتوان چیزی پیدا کرد که به روشنایی رسید.روایتی دیگر از اتفاق اولآقای گرفتار در دالان که راه میرود با شدت به چیزی برخورد میکند که با توجه به تصور بالا غیر از تنه ی خشک یک درخت چیز دیگری نمی تواند باشد. پس آقای گرفتار با هیزمهای درخت خشکیده آتشی روشن میکند. از آن پس در هر دالانی که گیر می افتد؛ جلوی خودش دنبال هیزم میگردد.تصور قطعی گرفتار در روایت جدیددالان بنا به تصور قطعی اوّل سرد و تاریک است و چیزی دیده نمی شود. پس اگر دستها را جلوی خود گرفت میتوان چیزی پیدا کرد که به روشنایی رسید.اتفاق بحث برانگیزآقای گرفتار که در دالان راه می رفت و هر چه روی زمین میگشت و دستهایش را جلوی خودش می گرفت هیزم پیدا نمی کرد. آن شب در تاریکی و سرما گذشت. گرفتار آن شب و خیلی شب های مشابه را نادیده گرفت؛ چون مطمئن شده بود دالان همیشه پر از هیزم است برای گرفتار این نشانه ی هیچ چیز نبود غیر از سهل انگاری یا بدبیاری خودش پس اتفاق بحث برانگیز دست از سر گرفتار میکشد.اتفاق گذراآقای گرفتار گرفتار نیست بلکه یک رهگذر است که میخواهد به خانه اش در آن طرف دالان برود و احتمالاً تا این وقت شب دنبال گرفتاری هایش بوده است. او تنها از دالان عبور میکند.اتفاق جدىآقای گرفتار یک هیزم شکن است و برای حل گرفتاری هایش به هیزم شکنی مشغول است. شاخه هایی را که شکسته از روی زمین جمع میکند.‌ هیزم شکن زندگیش به این دالان بستگی دارد و در همین دالان معنا پیدا می کند.اتفاق بدون شمارهشما هم می توانستید گرفتار این مسأله باشید که آیا این یک داستان است یا چند سطر زیر عنوان اتفاقات بدون شماره؟ ولی حالا قطعاً گرفتارید. چه داستان باشد چه نباشد. سعی کنید دنبال هیزم باشید چون هوا هم سرد است و هم تاریک در صورت بروز اتفاق بحث برانگیز آن را جدی نگیرید. شاید همه چیز حل شود.اتفاق غیر قطعیاگر گرفتار فکر میکند سرگرم میشود پس سرگرم میشود. اگر هم فکر کرده است که درگیر دالانی میشود که این به احتمال زیاد پایان داستان نیست گرفتار شده است.اتفاق غير مترقبهگرفتار میتواند به این فکر کند که وقتی آتش روشن میشود همه چیز از تاریکی در می آید و او همه چیز را میبیند ولی کسی میتواند آتش روشن کند که تصور قطعی اول را پذیرفته باشد و اتفاق اول برایش رخ داده باشد و گرفتار هم باشد. هرچند با روشن شدن آتش هم فقط اتفاق اول تا آخر، اتفاق افتاده است.ادامه ی اتفاق غیر مترقبهاگر اتفاق غیر مترقبه ادامه پیدا کند دیگر غیر مترقبه نیست؛ نا اتفاق است.مشکوک به نا اتفاقدلتنگم و با این که دلتنگی یی نیست میخواهم شعر بنویسم و شعری به یاد نمی آورم. نه این که حالا چیزی از دست داده ام که داشته ام، فقط می گویم دلتنگم میخواهم شعر بگویم میفهمی نه؟ میخواهم حرف بزنم هر چند زبان هم را نمی فهمیم زبان را نمی فهمیم هم را نمی فهمیم. نه این که نخواهم سکوت کنم، باور کن سکوت را هم میپذیرم ولی دلتنگم از همیشه برای دیروز چه چیز به تو ببخشم؟ چه چیزی همیشه امروز چیزی ندارم، مثل: قربانی کنم؟ حتی نه مأیوسم نه ناامید و نه امیدوار. هرچند می گویند کسی بی طرف نیست؛ یا در طرف تو یا در آن طرف و هر طرف که میروی همان طرفی هستی که می روی نه این طرف میخواهم شعر بگویم با زبان بی زبانی و به بی زبانی زبان.توهم قطعیوقتی گرفتار، گرفتار دیوانگی میشود این دالان هم یکی از مجموعه دالانهایی میشود که به آن جنگل میگویند.تصور قطعی یک در خوابهاچشم ها را به شکلی میگیرد که هیچ چیز واضح دیده نمی شود. نه ناواضح. خوش باورانه ترین حالت این است که کسی گرفتاری را در خواب میبیند و بدترین حالت این که کسی برای گرفتار خوابی دیده است و گرفتار در خوابش به عبارتی همان دالان - گیر افتاده است.در این وضعیت متزلزل گرفتار برای آن که هیچ کس از خواب بیدار نشود؛ سعی میکند مگر در صورت اجبار حرکت نکند و حرف نزند و باعث گرفتاری های حادتر و غیر قابل تصور نشود. با این توضیح که غیر قابل تصور به این معنی نیست که اصلاً به تصوّر در نیاید بلکه گرفتار حاضر نمی شود به هیچ قیمتی آنها را تصور کند و ناخودآگاه میداند که تصور آنها همراهست با تونل های سیاه و خفه کننده که با فشار از آدم رد میشوند، سینه ی آدم را تا حد مرگ فشار میدهند و در نقطه ی ثقل سنگین وجودش گره می خورند.تصور قطعی ۲تصور قطعی دوم فقط تصوّر قطعی دوم است مثل تصور قطعی اول که فقط تصور قطعی اول است یک خانه در یک کوچه یک کوچه در یک محله شاید هم یک محله در یک شهر.....تصور قطعی ۳ما دیگر زبان هم را نمی فهمیم پس همه چیز به هم میخورد. از حالا دیگر نه گرفتاری هست و نه زبان مشترکی برای خواندن شما هم می توانید دیگر گرفتار خواندن نباشید....سیروان صمیمیمن در داستانهایمعینک های چوبی دارینDARINART.ORG</description>
                <category>سیروان صمیمی</category>
                <author>سیروان صمیمی</author>
                <pubDate>Thu, 29 Aug 2024 15:45:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معجزه ی گچی</title>
                <link>https://virgool.io/SSamimi/%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D9%87-%DB%8C-%DA%AF%DA%86%DB%8C-j3ln3k1nbq57</link>
                <description>معجزه ی گچی
معجزه ی گچیبا خودش سطل های رنگ بر میداشت و می رفت که در و دیوارهای محله را آن طور که میخواهد دوباره رنگ بزند ولی این اواخر با سر و کله ی گچی بر می گردد.در زد و از خانه بیرون رفت درخت های کنار خیابان را ورنداز کرد. جلوی یکی از آنها ایستاد و دستهایش را دورش حلقه کرد. به هم نمی رسیدند. مثل همیشه در این لحظه لبخندی روی لبانش شکل می گیرد. حلقه ای با گچ روی کمرش میکشد دیگر به معجزه ای که گچ میکرد شک نداشت: «خودشه خود خودشه». خط را تا روی پاهایش زمین و درخت امتداد داد طناب گچی را دور تا دور درخت بست بعد آن را گره محکمی زد. با همان گچ میخ بزرگی روی زمین کشید و میخ گچی را تا آن جا که می توانست در زمین فرو برد. برای اطمینان بیشتر سر دیگر طناب گچی را محکم به میخ گره زد. حالا دیگر مطمئن به نظر می رسید خودش را مرتب کرد. بعد از چند لحظه کنار درخت آرام دراز کشید و به خواب رفت.مثل همیشه بعد از مدتی بلند شد با دست های گچی خودش را تکاند و شروع کرد به قدم زدن و از آن جا دور شد.سرش به شدت گیج می رفت دنیا روی سرش آوار شده بود یا آن نقطه با سرعتی باور نکردنی منتشر میشد؟ هر چه زمان بیشتری سپری میشد تعداد آنها هم بیشتر میشد کار آنقدرها راحت نبود که فکر کرده بود. منجم مانده بود بدون راه بازگشت او برای چند لحظه ی کوتاه آمده بود: «چرا این جا همه چیز به هم ریخته است؟ این همه ستاره را در یک لحظه ی کوتاه که نمی شود یادداشت کرد.»یک توده ی عظیم از ستاره ها دیگر یک ستاره نبود و فرقی هم نمی کرد که دو تا باشند یا بی نهایت فقط یکی نبود و این دیوانه کننده بود. او مجبور بود با جدیت کار کند و به این بیندیشد که این لحظه کی تمام میشود. دیگر باید راز ستاره ها را کشف کند تا دوباره بتواند برگردد و تا کار تمام نشود نمی تواند هیچ جایی برود.با خودش گفت نمیتوان همه ی ستاره ها را در یک شکل جا داد. کنار پنجره ی مشبک اتاق کارش رفت و در هر شبکه نقاط نورانی را با خط کش به هم وصل میکرد. شکل فیل ،اسب نهنگ زرافه موجودات ریز دریایی و حتی پروین هم داشت ترسیم میشد. کم کم داشت را از تمام ستاره ها را کشف میکرد. فقط چند شکل دیگر مانده بود منجم متوجه شده بود، مثلاً با نقاط زرافه می شود دایناسور را هم ترسیم کرد و برای آن که شکل ها تکراری نباشند، به شکل هایی که در آورده بود نگاهی انداخت.توده ی سنگی بزرگی در رگهایش داشت جاری می شد. توده ای سنگین آنقدر سنگین که نمی گذارد راه برود بنشیند و به خواب برود. حالا توده ی سنگی به دستهایش رسیده بود. دستهایش هم سنگین شد. نمی توانست کاری بکند.همه ی کارهایش به هم ریخته بود. او سر جای اولش بود. شکل ها روی پنجره مانده و ستاره ها جابه جا شده بودند او نمی توانست ستاره هایی که با آنها موجودات ریز دریایی یا فیل ترسیم کرده بود را از میان بقیه تشخیص دهد. پس چطور می توانست وقت بازگشت ثابت کند راز آسمان آنگونه است که ترسیم کرده؟ آنها حتماً فکر خواهند کرد که او یک شیاد است. حتی اگر آنها هم این گونه فکر نکنند او خودش شک کرده که واقعاً اینها ستاره بوده اند یا انعکاس چراغ های تیر برق خیابان روی شیشه ی اتاقش یا در اثر فشار زیاد بر چشم هایش نقاط نورانی را روی شیشه ی اتاق کارش دیده است؟ حالا بعد لحظه گذشته از مدتها که از آن لحظه گذشت او مجبور است به بازگشت فکر نکند و گزارش کار هم نمی نویسد و میداند نقاط و اشکال آنها کاملاً بیهوده اند و وقتی نمی تواند بخوابد خودش را با خواندن کتاب سرگرم میکند. در یکی از آن کتابها به نام زمین میخواند یکی از آن نقاط نورانی خود زمین است. اگر این حرف درست باشد خود این نقاط نورانی نیز مثل زمین پر از نقاط دیگری هستند که از وصل کردن آنها مثل روی زمین گله های فیل و اسب و پروین و حتی موجودات ریز دریایی به وجود می آیند. برای پنهان کردن وحشتش از بی نهایت نقاطی که فقط به خاطر سرگرم کردن او در این چند لحظه به وجود آمده بودند و به او اجازه میدادند بی نهایت راز را در بی نهایت ها نقطه پیدا کند؛ کتاب دیگری که همان جا افتاده بود را برداشت. روی جلد با خط درشتی نوشته شده بود «نفت سیاه»:«سال ها قبل موجودات ریز دریایی در جایی مردند و خاک روی آنها را پوشاند. ماهیها و خاک روی آنها را پوشاند. کوسه ها و خاک روی آنها را پوشاند نهنگها و خاک روی آنها را پوشاند. آب دریاها و خاک روی آنها را پوشاند. کوه هایی به وجود آمد کهخاک روی آنها را پوشاند وقتی خاکها را کنار زدند دیگر نه کوهی بود، نه دریایی نه نهنگی نه کوسه ای نه ماهی یی و نه حتی موجودات ریز دریایی آن جا نفت بود و چون نفت آتش گرفت دیگر نفت نبود حرارت بود و حتی دیگر حرارت هم نبود، نور بود... و خاک روی آن را پوشاند.»منجم وحشت زده سرش را به طرفین تکان میدهد و می گوید: «نه، نه اصلاً. نه، اصلاً» برای لحظه ای سرش را بر می گرداند: «تقصیر این نقاط نورانی لعنتی است که مرا این قدر مرا دنبال خودشان کشانده اند.»در فاصله ی تاریک بین نقاط نورانی دنبال آن نقطه آن بهانه میگشت که او را تا این و هم کشانده است گردنش کج میشود چشمهایش نیمه باز می ماند و نگاهش در دور دستها محو میشود «میخواهم بازگردم.» و خاک جمله ایی که گفته بود روی تنش می ریزد.بعد از انتظاری طولانی و کشنده در آن لحظه ی کوتاه به آن نقطه به آن بهانه نرسیده بود سرش را برگرداند. خاکی که تمام تنش را پوشانده بود کنار زد. دستها را بالا برد و با انگشتانش، دوباره نقاط نورانی را به هم وصل کرد. او دیگر میداند تمام آ تمام آن شکل ها را نمی تواند کشف کند. هر چندا همیشه با او خواهد بود. خودش را سرگرم میکند و میداند که این توهم دارد خودش را نه چیزی سرگرم می کند. همچنین فهمیده است که رازها فقط سرگرم کننده اند. دیگر شکلهایی می آفرید رازشان را کشف میکرد. پاکشان میکرد یا خودشان پاک میشدند و ادامه میداد از روی ستاره ها راه هایی برای خودش می ساخت و با آن جهت یابی میکرد و برای آن که بیشتر سرگرم شود، سعی میکرد نفهمد این راه ها به کجا ختم میشوند راه هایی باستانی هم پیدا کرده بود، که مثل آثار باستانی روی زمین بود چند بار درخواست همکاری کرده بود که از آنها هوا برداری کنند ولی به جایی نرسیده بود. خودش اسم این راه ها را راه های مقدس گذاشته بود حتی یک جای معلق در هوا درست کرده بود تا اگر میخواست مدت بیشتری کنار یک شکل بماند و آن شکل کش نیاید و به هم نریزد سوار آن میشد زمین زیر پایش می چرخید و عبور می کرد ولی شکل او به هم نمی ریخت حالا فهمیده است در مقابل این همه نقطه و شکل، تمام زندگی او چند لحظه ی کوتاه بیشتر نخواهد بود.او دیگر به بازگشت فکر نمی کند؟و شکل هایی را برای خوش ترسیم می کند....سیروان صمیمیمن در داستانهایمعینک های چوبی دارینDARINART.ORG</description>
                <category>سیروان صمیمی</category>
                <author>سیروان صمیمی</author>
                <pubDate>Sat, 17 Aug 2024 20:12:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید ؟!</title>
                <link>https://virgool.io/SSamimi/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-nfk6oo6ozcel</link>
                <description>شاید؟!
شاید؟!حالا که شروع میکنم دستهایم خالیست. شاید بهتر از آن باشد که بعدها بفهمم دست هایم خالیست.و جلوی بهتر و بعدها علامت تعجب میگذارد با تمام این احوال من این را پذیرفته ام که بعضی چیزها سایه ندارند؛ مثلاً فرقها، فاصله ها و مرزها.سایه همیشه روی زمین کشیده می شود و او بالای سرش است. روز دوم ماه ناگهان روی زمین پخش شد و جیغ بلندی کشید. معلوم نبود از چیزی وحشت کرده است، یا از فرط خوشحالی است شبیه روزی روز که که همراهش به دنیا آمد، سروته اش کردند به پشتش چند ضربه زدند و او جیغ کشید. باورش نشد بار دیگر خودش را پرت کرد. صدان صدای همراه احساس دردی شدید بلند شد و خودش را تکاند. دستپاچه شده بود.روز سوم ماه او را سایه صدا میزدند؛ ولی صدایش را نمی فهمیدند. فکر می کردند گاو است جلویش علوفه میریختند مثل همان سکانس که در همان روز برای اولین بار زیر ماشین رفت و این روزهای بعد هم ادامه پیدا کرد.برداشت یازدهم کارگردان گفت:ده قدم برو جلو.و همچنین توضیح داد:سایه نمی تواند از سایه های دیگر عبور کند ولی همراهش میتواند. به همین خاطر سایه از همراهش میخواهد جایشان را عوض کنند و همراهش موافقت میکند انگار محکم به زمین چسپیده بود یا روی آن دوخته شده بود هر چه تلاش کرد روی پاهایش بایستد نتوانست دست و پا و پا می زد. تا ناگهان جیغ کشید: ((آخر زبان من با آدم ها ...)) فیلمبرداری آن روز که تمام شد سایه خودش را با لباس هایش پوشاند و به خیابان رفت. سایه های دیگر را می دید؛ یکی کوتاه یکی کشیده آن یکی تا خورده و این یکی ... ولی سایه خودش را ندیده بود و نمی دانست چه شکلی است.برداشت دوم - ده قدم بيا عقب آها، خوبه خوبه.وقتی فراموش میکرد دیگر سایه نیست کنار پنجره که می ایستاد؛ چراغ باید پرتش میکرد بیرون توی کوچه و تا نزدیک صبح قدم میزد و همین که به خودش می آمد باید از کوچه در را باز میکرد و دوباره می آمد پشت پنجره می ایستاد و به کوچه خیره میماند.در تدوین فیلم متوجه شد که تصویرش عمیق تر و سیاه تر شده است. ولی وقتی جلوی آینه ایستاد، یکه خورد چیزی تغییر کرده بود؟ به فکر فرو رفت. جلوی پنجره ایستاد تا حالش جا بیاید. دید لباس های روی . طناب فقط لباس های روی طناب نیستند و هر کدام برای خودشان سایه دارند.حالا که میبینم دست هایم خالیست فکر میکنم که دست هایم خالی نیست.برداشت پنجمداد زد: ده قدم برو جلو.قرار بود صحنه ای را که سایه با همراهش در هم فرو می روند، فیلمبرداری شود. سایه روزها تمرین کرد تا این که موفق شد خودش را به او بچسپاند «او... سایه...، او، سایه.... او سایه.»از همان روز به بعد کابوسهای وحشتناکی میدید خواب میدید که روی زمین کشیده میشود و ناله کنان دنبال همراهش میدود.حالا که فکر میکنم دست هایم خالیست، می بینم که دست هایم خالی نیست.آرام ولش کرد. روی زمین پرید و ده قدم به عقب برگشت. تا نصف بدنش در جوی خیابان لغزید سایه. خودش را به پاهای او نزدیک میکرد و به آن دست میزد تا ببیند هنوز آنجاست یا نه وقتی مطمئن می شد دوباره قد میکشید و دور میشد ناگهان با هم دست دادند و از هم جدا شدند. حالادست هیچ کدامشان خالی نبود؟!کارگردان در یک مصاحبه ی خبری اعلام کرد:دیگر نمی توان این فیلم را سایه ها نامید.و افزود برداشت آخر (صدا... صدا... کرد پرت را خودش دیگر بار نشد. باورش کشید جیغ او و زدند ضربه چند پشتش به کردند، سروته اش آمد. دنیا به همراهش که روزی شبیه است خوشحالی فرط از یا است کرده وحشتچیزی از نبود. معلوم کشید بلندی جیغ و . شد پخش زمین روی ناگهان ماه د ، ناگهان ماه دومروز از فیلم حذف خواهد شد.تیتراژ پایانی روی پرده ی سفید پایین می آید:                                  ...                                 .....                            ..............به هر حال شما می پذیرید که خیلی از سایه ها زمستان را تاب نخواهند آورد....سیروان صمیمیمن در داستانهایمعینک های چوبی دارینDARINART.ORG</description>
                <category>سیروان صمیمی</category>
                <author>سیروان صمیمی</author>
                <pubDate>Sat, 17 Aug 2024 19:11:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهانه</title>
                <link>https://virgool.io/SSamimi/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-ch3raxwba29t</link>
                <description>بهانهبهانهگاهی برای بودن به هیچ بهانه ای نیاز نداریم؛ هر چند ممکن است این گاهی چند لحظه بیشتر طول نکشد.در لحظه ی نخستین بودنش هوا گرگ و میش شد. او نقطه ای نورانی را در آسمان رصد کرد. با خودش گفت: باید بین او و آن نقطه ی نورانی ارتباطی‌باشد.»شاید جملات بالا و تمام نشانه های دیگر بهانه ای بود تا او یک منجم به دنیا بیاید.او یک منجم به دنیا آمد و از همان لحظه ی اول شروع اسمی برای آن نور انتخاب کرد که اگر کمی دقت کنیم میتواند همان ستاره ی خودمان باشد. خوشحال شد فکر کرد که چند لحظه ی بودنش دارد تمام میشود و کار را به پایان رسانده است. یادداشتهایش را مرتب کرد و قبل از آن که برگردد برای‌بار آخر به آسمان و آن نقطه ی نورانی نگاهی انداخت و ......سیروان صمیمیمن در داستانهایمعینک های چوبی دارینDARINART.ORG</description>
                <category>سیروان صمیمی</category>
                <author>سیروان صمیمی</author>
                <pubDate>Sat, 17 Aug 2024 18:37:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوار نامرئی</title>
                <link>https://virgool.io/SSamimi/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%A6%DB%8C-czor2neuophw</link>
                <description>دیوار نامرئی  دیوار نامرئی مورچه ای روی یک دیوار نامرئی بالا می رود و مگسی که ساعت هاست خودش را به سقف شیشه ای می کوبد و در آن طرف سایه ای دیده می شود.و نمی شکنند و مرد همچنان روی شیشه راه می رود.منتظرم یا بیا یا برگرد!و شنید که:می‌ترسم، در آن قطر زیاد گم شوم.و مرد دوباره شروع کرد به قدم زدن.هوا تاریک شده بود. مرد دیگر روی زمین را می رفت. روی جرمی سیاه و براق:((می دانستم تاب نمی آوری.))مرد روی شیشه، به آرامی، به را افتاد؛ آنقدر آرام که راضی به نظر برسد....سیروان صمیمیمن در داستانهایمعینک های چوبی دارینDARINART.ORG</description>
                <category>سیروان صمیمی</category>
                <author>سیروان صمیمی</author>
                <pubDate>Sat, 17 Aug 2024 18:27:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک داستان برای همه</title>
                <link>https://virgool.io/SSamimi/%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-zqusig9jr3ug</link>
                <description>یک داستان برای همه یک داستان برای همهآقای آفتابی هر وقت هوا ابری بود هیچ جا آفتابی نمی شد. هر وقت هم آفتابی میشد؛ سایه هایی از خودش به جا میگذاشت آقای آفتابی را هر وقت گم میکردیم لب مرز سرزمین کوتوله های قرمز و کوتوله های سفید می شد پیدایش کرد؛ البته به شرط آن که هوا ابری نمی بود.او به طرز ناشیانه ای سرش را در مرز کوتوله های قرمز فرو می برد. از حالتی که به خود میگیرد میتوان حدس زد که در رؤیاهایی به همان رنگ خودش را کش و تاب میدهد و نیمه ی دیگر بدنش که در سایه (سرزمین کوتوله های سفید میماند دیده نمیشود ولی اگر امتداد رؤیاهایش را دنبال کنید بقیه ی تن آقای آفتابی را روی شن های قرمز آن طرف می توانید تشخیص دهید.آقای آفتابی مثل خیلی های دیگر فهمیده بود برای آن که به آن جا بیاید. باید چشم هایش را ببندد و بعد از چند لحظه که رنگهای سیاه از جلو چشم هایش می گذرند، پرده ی چشم هایش را قرمزی ملایمی می پوشاند و به آهستگی خون در رگهایش پاورچین پاورچین قدم بر می دارد.تنها چیزی که آقای آفتابی نمی خواست به حساب بیاورد، سایه هایی بود که از خودش به جا می گذاشت به تعداد و رنگ و شکل آنها اصلاً اعتنایی نمی کرد و اعتنا نمی کرد سایه ی چند سال قبل در فلان کوچه که از خودش به جا مانده است همان طور و به همان شکل باقی مانده است و لکه گیری آسفالت کوچه و تغییر مبلمان شهری هیچ نفوذی در آن نکرده است و اعتنا نمی کرد هر بار که از آن کوچه میگذرد سایه ای به سایه های قبلی اضافه می شود.مسأله ی نگران کننده این است که چند روزی است مردم سایه ها را با آقای آفتابی اشتباه گرفته اند و گزارشهایی که به دستمان رسیده و می رسد با هم همخوانی ندارند. دلیل بروز این مشکل در دست بررسی می باشد و همه ی ما به دنبال پیدا کردن راه حل متفق القول مطمئن هستیم که با این وضعیت کار در مورد آقای آفتابی به نتیجه نخواهد رسید. از همه ی خوانندگان عزیز درخواست می کنیم که آرامش خود را حفظ کنند و کار را به ما بسپارند. مطمئناً چنین مسأله لی به تخصص زیادی نیاز دارد تشخیص طول عمر سایه ها و ترتیب آنها برای ما مهم میباشد؛ چرا که جابجایی هر یک از سایه ها در ترتیب خاص شان باعث قرائتهای متفاوت خواهد بود اینک توجه شما را به توضیحات همکارم در این زمینه جلب مینمایم :بله! خدمت شما توضیح خواهم داد که به هم خوردن ترتیب یکی از سایه ها چه تأثیر مخربی در قرائت آقای آفتابی دارد و چگونه باعث گمراهی افراد زیادی از واقعیت امر خواهد شد. به طور مثال آقای آفتابی قبل از نشستن سرش را در میان دستهایش میگیرد. حالا اگر جای یکی از سایه ها عوض شود به این جمله تبدیل میشود که آقای آفتابی بعد از نشستن سرش را در میان دستهایش میگیرد و این باعث میشود که هر یک از شما داستانی خاصداشته باشید که با داستان همسایه هایتان همخوانی نخواهد داشت.محقق؛ گزارشگر بخش سیاسی روز و اینک گزارش تصویری وضع هوا: بینندگان عزیز همانگونه که مشاهده میفرمایید مثل چند روز گذشته با افزایش توده ی پرفشار بر نواحی مختلف نقشه باز چند روزی نیمه ابری و در پاره ای نقاط تمام ابری را برای شما پیش بینی خواهیم کرد.با تشکر از همراهی شما...سیروان صمیمیمن در داستانهایمعینک های چوبی دارینDARINART.ORG</description>
                <category>سیروان صمیمی</category>
                <author>سیروان صمیمی</author>
                <pubDate>Sat, 17 Aug 2024 18:05:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پذیرش</title>
                <link>https://virgool.io/SSamimi/%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D8%B4-wwntz0mktqj9</link>
                <description>پذیرشپذیرشآقای  پذیرش فقط پذیرش شده بود با آن موها و صورت نتراشیده چهره ای سرد و  یکنواخت آقای پذیرش به مهرهای زیادی که روی میزش‌ افتاده بود خیره میشد و  به سؤالی که در سرش میچرخید و نمی دانست چیست فکر میکرد بیماران روی صندلی  هایشان آرام و ساکت به نقطه های نامعلوم خیره میماندند. سالن انتظار و  جنبشی سرد و یکنواخت که بی حرکت می نمود آنقدر ساکن که عکسی کهنه و خاک  گرفته در آلبومی قدیمی.روی  دیوار اتاق انتظار روبروی پذیرش نوشته شده است: « چرا بشر دیگر از بیماری  مالاریا نمی ترسد که در جهان هر نیم ساعت، جان یک نفر را می گیرد و آن را  فراموش کرده است؟ ولی در مقابل یک بیماری کوچک و ناشناخته که تازه شیوع  پیدا میکند از شدت ترس به لرزه می افتد. مگر فقط کافیست بیماری را بشناسیم و  بعد فراموشش کنیم؟»آقای  پذیرش وقتی فقط پذیرش نبود جنبشی قرمز رنگ و ملایم در پشت چشم هایش داشت؛  مثل نوعی احساس بودن حتی می دانست موهایش را شانه کند و لبخند بزند و پشت  اتاقک شیشه ای پذیرش بنشیند و جمله ی روی دیوار اتاق انتظار را بارها تکرار  کند.در یکی از همان روزها  سؤالی که در سرش میچرخید، آنقدر چرخیده بود که آقای پذیرش به جای مهر کردن  یکی از نسخه ها، نسخه را همراه مهر به بیمار پس داد. چند لحظه بعد از آن  بیمار بر میگردد به پذیرش نگاهی می اندازد. طوری که نه پذیرش میتواند جوابش  را پیدا کند و نه بیمار میتواند از چیزی سر در بیاورد. بیمار فقط میدانست  که این شکلی نیست که تبدیل به دارو شود. پذیرش این را هم نمی داند که مهر  کردن یک کاغذ سفید چرا درست در نمی آید و برای بیمار تبدیل به دارو نمی  شود.او سالها بعد یاد گرفت که فقط اثر مهرها روی نسخه تبدیل به دارو می شود و فهمید که اثر مهرها با ارزش تر از خود مهرهاست.آقای  پذیرش از وقتی پذیرش شد که فهمید هیچ بیماری در تمام این مدت متوجه او  نشده است و شیشه ی نازک و شفاف اتاقکش آنقدر مات و کدر بوده که هیچ کدام از  بیماران چیزی پشت آن ندیده اند و اتاق انتظار برای بیماران فقط نقاط  نامعلومی بوده که ساکت و آرام به آن خیره می ماندند نه چیز دیگری او متوجه  شده بود که نور قرمز پشت چشمهایش و سایه روشنی که روی صورتش ایجاد میکند از  پشت این شیشه های به ظاهر شفاف توجه کسی را جلب نکرده است.تنها  چیزی که دیده می شد صورتی ناواضح بود از انعکاس نور روی شیشه اتاقکش که آن  هم هیچ مشخصه ای نداشت و میتوانست هر چیز و هر کسی باشد مثل اثر مهرها رو  نسخه ها و بارها سعی کرده بود با یک نسخه ی کهنه این لکه ی ناواضح را از  روی شیشه ی اتاقکش پاک کند؛ با این امید که دیگر اثری بر جای نماند. اما با  اولین اشعه های ضعیف نور قرمز و حالا کمی خاکستری از پشت چشم هایش دوباره  همان تصویر ناواضح به شکل ذوب شده روی شیشه به طرف پایین کش می آمد و همان  جا می ماسید.پذیرش در ته  مانده ی حافظه اش بیماران را به یاد می آورد که در اتاق انتظار در سکوت مثل  مهرهایی در جایشان مینشستند و می داند که بیماران در آن نقاط نامعلوم روی  در و دیوار مسدود اتاق انتظار کمی مانده به چهره ی او دردها و بیمارهایشان  را میبینند و با همان نسخه ی کهنه که پذیرش برایشان مهر می کند میخواهند  پاکش کنند ولی تنها چیزی که پاک میکردند خود پذیرش بود پذیرش پاک شده بود و  بیماران میدانستند پذیرش در آن اتاق شیشه ای فقط راهی است که نسخه هایشان  را تبدیل به دارو میکند.از پشت شیشه ی شفاف و کدر تلویزیون اتاق شیشه ای پذیرش دیده میشد که به اتاق انتظار آن سوی صفحه خیره شده بود....سیروان صمیمیمن در داستانهایمعینک های چوبی دارینDARINART.ORG</description>
                <category>سیروان صمیمی</category>
                <author>سیروان صمیمی</author>
                <pubDate>Sat, 03 Aug 2024 09:52:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مترسکی برای کودکان</title>
                <link>https://virgool.io/SSamimi/%D9%85%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86-mhihsiimkvug</link>
                <description>مترسکی برای کودکان مترسکی برای کودکانکلاغ  همان مترسک است؟ - این خوب نیست اصلاً خوب نیست - پس مترسک هم یعنی نترس  کوچولو یا کوچولوی نترس این خوب بود، خیلی هم خوب بود هر چند فکر میکنم  ربطی به کلاغ ها ندارد. مترسک از کلاغ ها نمی ترسد چون کلاغ ها ترسناک  نیستند کلاغ ها بد هستند، فکر نمیکنم به خاطر‌ مترسک به خاطر آن که بد  هستند.مترسک کلاغ ها را می  پراند و این خوب بود این که کلاغی نباشد خوب است و مترسک خوب است و این که  نمی ترسد مترسک فقط کلاغ ها را می ترساند و می پراند ولی کلاغ ها هم بودند  و هم می ترسیدند. می روند و بر میگردند مثل همیشه و مترسک هم میرود و  میترسد که یک بار کلاغ ها بروند و دیگر برنگردند یعنی کلاغ ها نباشند؟ و  این خوب بود. چون کلاغ ها بد بودند و مترسک خوب است. مترسک خواست بدها  بپرند و کلاغ ها بمانند. ولی مترسک خوب بود و کلاغ ها بد.کلاغ  ها فراموش کرده اند چرا می ترسند. فقط می ترسند. یعنی باید بترسند. و  مترسک از ترس آن که نکند کلاغ ها یک بار بروند و دیگر برنگردند. هر شب به  باغ میرود ذرت ها را می دزدد و در جیب کت کهنه اش پنهان میکند. فکر خواهد  کرد اگر فردا نیامدند نه آنها آمده اند و او تمام روز را خواب بوده است که  آنها را ندیده است. باغبان میداند ذرت ها که بی خود غیب نمی شوند. می فهمد  که هنوز کلاغ ها می آیند و هر روز صبح بعد از پایان این افکار کلاغ ها بر  می گردند. آنها فقط خواب را از مترسک گرفته اند پس مترسک بد است. بد هم  یعنی کلاغ.سالهاست من این  جا هستم و کلاغ ها میپرند کلاغ ها بد هستند و این که من نمی ترسم خوب است،  همین طور فکر میکنم برای کلاغها، ذرت را نمی دانم ولی ترسیدن خوب است.مترسک می پراند. مترسک میترسد کلاغ ها میترسند. کلاغ ها می پرند. کلاغ ها بر می گردند.کلاغ ها می ترسند و مترسک نمی ترسد این خوب بود و کلاغ ها بد....سیروان صمیمیمن در داستانهایمعینک های چوبی دارینDARINART.ORG</description>
                <category>سیروان صمیمی</category>
                <author>سیروان صمیمی</author>
                <pubDate>Sat, 03 Aug 2024 09:51:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنجره</title>
                <link>https://virgool.io/SSamimi/%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-uoc0riozbda7</link>
                <description>پنجرهپنجرهجلوشو با زور گرفتن میخواد فریاد بزنه کثافتا خفه ش کردن من همه ی ما.نه بابا میخواسته خمیازه بکشه رگاش یهو پاره شدن که جم نمی خوره كون لقش.عجیب  نیس اگه خواسته باشه جلوی عطسه شو بگیره ترسیده بقیه از خواب بیرن عطسه ی  نصف شب شگون نداره آغایون! بعضی چیزا بدیومنه و کار دست آدم میده.همه  ی زندگی رو میبینه و میدونه اگه فریادم بزنه چیزی تغییر نمی کنه حتی دغدغه  هاشم کم تر نمی شه وگرنه برای خلاصی خودشم که شده تا حالا صداش در می یومد  بهش دست نزنید مگه نمیبینین درد میکشه. شما لا اقل آزارش ندین خودش زل زده  به به نقطه و نمیتونه کاری بکنه چه حال رقت باری !مث حال همه ی شما فقط شما نمیخواین ببینین و چشاتونو بستین درد تو چشاش موج میزنه کاری نمیشه کرد.در حال نیایش است .برادران در حال نیایش است و چه معصوم ببینید!رستگار شده است. رستگار...ولی به گمان من یک تکه از فیلمی است که سر و تهشو بریدن باید بقیه شو پیدا کنم و از اول ببینم. حالا نظر نمیدم.دوستانش  رفته بودند. از تختش پایین آمد عکس کسی که دستهایش را بالا برده و دهنش  باز مانده است روی یکی از صفحات مجله ی کف اتاق او را به یاد دیشب انداخت.  امروز هم قرار بود این جا دور هم جمع شوند. به طرف پنجره راه افتاد.تنها چیز مشخص تصویر ناواضح روی شیشه ی پنجره است. تصویر کسی که دستهایش را بالا برده و دهنش را باز کرده است.اولین  نفر در زد. منتظر جواب نماند وارد اتاق شد و رفت جلوی پنجره با دیدن تصویر  روی شیشه انگار که ترسیده باشد با سرعت به طرف در بر می گشت که رو به من  کرد و گفت:تنهاتون می ذارم به من ربطی نداره نه نه حرفی هم برای گفتن ندارم ....سیروان صمیمیمن در داستانهایمعینک های چوبی دارینDARINART.ORG</description>
                <category>سیروان صمیمی</category>
                <author>سیروان صمیمی</author>
                <pubDate>Sat, 03 Aug 2024 09:51:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پدر</title>
                <link>https://virgool.io/SSamimi/%D9%BE%D8%AF%D8%B1-uxnuol29z0jo</link>
                <description>پدرپدرمحقق  سالها دنبال پدر گشته بود و بارها شکلش را در ذهنش آفریده بود و چند بار  آن را تغییر داده بود. حالا محقق دستهایش را در دو طرف سرش گرفته و میدانست  پدر مرده است. محقق جای پای پدر را دیده بود و بارها اندازه گرفته بود؛ هر  چند اندازه ها با هم نمیخواند ولی او مطمئن بود رد پای پدر است. مردمان  زیادی دیده بود که شکل پدر را برایش باز گفته و بسیار مردمانی که پدر را  ندیده بودند و از ندیدنش نگفته بودند. به همین دلیل مطمئن بود پدر در همین  نزدیکیها کمی دورتر به راهش ادامه میدهد.اولین  بار وقتی کوچک بود پدر از راهی دور با خطوط چهره ای کاملاً خسته و کهنه به  خوابش آمده بود که راه رفتن های طولانی آنها را به تصویری باستانی مبدل  ساخته بود. هیچ جای تعجب نبود وقتی با دقت بیشتری نگاه میکردی متوجه می شدی  که به جای چشمهایش یک جفت دست از حدقه اش بیرون آمده باشد جواب خواهد داد  چشم هایم خسته بودند و در شانه هایم به خواب رفته اند و دستهایم برای مدتی  می بینند. این خیال او را بزرگ می کرد و او بزرگ می شد .محقق  پی برده بود آدم از چهارده هفته ی اول زندگیش کامل است و از آن به بعد فقط  باد خواهد کرد. شاید بار اول پدر را در جایی دیده که هیچ چیز و هیچ کسی را  نمی شناخته و اطرافش شبیه مهی بوده که اشیاء مرز مشخصی نداشته است و او با  دیدن پدر راحت در خواب اولش فرو رفته و باد کرده است.و  همچنان باد کرده است. محقق می داند اگر پدر در این نزدیکی ها نباشد در آن  دور دست هاست. پس پدر هست و این تنها چیزیست که میداند او با پدر بزرگ شده  است و پدر او را بزرگ کرده است. محقق به این فکر نمیکند که پدر هست؛ فقط در  تحقیقاتش می خواهد پدر را باز یابد.ببین  پدر بارها از همین جا گذشته ام زمانی که زیر انبوه آبهای آبی بود. زمانی  بین درختهایی تنومند که به تسخیر آسمانها می آمدند و امروز در این غبار و  لا به لای شن های کویر و این تل خار سرگردان پدر آسمانها شاهدند و سنگین  اند روی شانه هایم و من هر روز در خودم فرو میروم نه نمیگویم بایست و منتظر  باش فقط نمیدانم بگویم تندتر یا کندتر آخر پدر زمین گردست و دردناک پدر  کجایی؟ پشت سرم یا جلوی من؟ بگو پدر! بگو که زمین گردست و دردناک ..... و باز باد کرده است.محقق لحظه به لحظه مینوشت و به آن چه نوشته میشد دیگر نگاه نمی کرد.او مطمئن بود که این گونه بوده است.از  روزی که گویا هوا خیلی سنگین بوده دیگر کسی محقق را هیچ جا ندیده است. بعد  سالها پسر محقق که به کار پدرش علاقمند شده بود، محققی بود که به آخرین  صفحه ی تحقیقات پدرش رسیده بود.محقق می دانست پدر مرده است؛ ولی نمیتواند بداند پدر مرده باشد.پس باز می گردد....سیروان صمیمیمن در داستانهایمعینک های چوبی دارینDARINART.ORG</description>
                <category>سیروان صمیمی</category>
                <author>سیروان صمیمی</author>
                <pubDate>Sat, 03 Aug 2024 09:50:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دونده</title>
                <link>https://virgool.io/SSamimi/%D8%AF%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87-f2uviuvtyk1b</link>
                <description>دوندهدوندهیک  مرد در باران می دود یک مرد در باران بدون اسب میدود. در نهایت یک مرد می  دود و میدود مرد که میدود نمیتواند در این لحظه هر جایی بدود و همچنین نمی  تواند تصور کند که هیچ جایی نمی دود و فقط می دود. مرد تصمیم می گیرد در  باران بدون اسب زیر یک سقف بدود. اگر به شکل گنبدی مخصوص سرزمین های خشک و  کویری باشد بهتر بعد از آماده شدن سقف آن را در راه بالای سر مردی که میدود  برپا کنید به ناچار گفت: حالا تا آماده شدن سقف می توانید به مرد بفهمانید  فکر کند زیر یک سقف می دود. حالا هزینه اش را نداریم در حالی که چشمک  میزند و سرش را به بالا و پایین می جنباند ادامه داد: اگر آماده شد بالای  سرش نصب میکنیم!پس مرد در  باران بدون اسب زیر یک سقف گنبدی میدود و میتواند در حال دویدن به شکلهایی  که از خطوط سقف میسازد نگاه کند. در این لحظه مرد باید تصویر سگی را ببیند  که دهانش را باز کرده و با صدایی چنان هراسناک به مرد یورش می آورد که مرد  در باران بدون اسب زیر سقف گنبدی میدود مرد با خودش فکر میکند که ترسیده  است یا به خاطر آن که موجودی به او حمله کرده که نمی شناسدش ترسیده است. از  این جا به بعد تمام حوادث اخیر دوباره به یادش می آیند او صدایی شنیده  است. پس شکل موجود باید دهان داشته باشد که گاه و بیگاه بر سر مردی که  میدود. ظاهر می شود و جیغ میکشد و مرد هنوز نمی داند بترسد.صدای  صاحب خانه ام به گوش میرسد با لحنی دکلمه وار گفته می شود ولی اصلاً ادبی  نیست. هر چند ممکن است صاحب خانه ام از آن آدم های نازنینی باشد که جیغ نمی  کشد، بلکه خیلی محترمانه به دیدنم می آید. ولی من شنیده ام او جیغ میکشد  که مرد در باران بدون اسب زیر یک سقف گنبدی می دود.شكل  موجود مطمئناً دست هم دارد و هر شب با همان دستهای تاریک خوابهای مرا به  هم میزند و نگاهم میکند گاهی دوست دارم یک جفت چشم به من خیره می مانند.  البته نه چشمهای این سگ آن هم این وقت شب. این چشم ها چنان بلایی سر آدم  میآورند که از آن چشم های دوست داشتنی هم منصرف میشود و مرد در باران بدون  اسب زیر یک سقف گنبدی با این شکل موجود می دود.شکل  موجود هم دهان دارد و هم دست مردی که می دود تمام تنش خیس عرق است و کم کم  صدای نفس نفس زدن خودش را نمی شنود ولی میشنود که چیزی دارد نفس میکشد  خطوط سقف به هم نزدیک تر شده، یک جا جمع می شوند. مرد حالا میداند شکل  موجود نفس هم میکشد.از  حالا به بعد که میدانیم نفس میکشد دیگر شکل موجود نیست بلکه خود موجود است.  من میدانم این واژه ها صداقت ندارند و پشت اینها امیدی به پول نیست یعنی  کسی بابت اینها پولی به من نخواهد داد و مرد در باران بدون اسب زیر یک سقف  گنبدی همچنان می دود.موجود مورد نظر شروع به حرکت کرده بود که مرد دویده بود. او حالا می داند بترسد.نقاش  نیستم. ولی چیزی که کشیده ام شبیه سگ است. از آن سگهایی که خانواده و  اصالت ندارند و به هیچ شکلی با آدم راه نمی آیند. پس مرد که می ترسد زیر  باران بدون اسب و بدون سقف گنبدی، با آن سگی که نمی دانم چرا آنقدر افتضاح  از کار در آمده است میدود از این جا به بعد را از ترس فراموش میکند. پول  سیگار ندارم موعد کرایه خانه رسیده است و مردی که میدود هنوز به پول تبدیل  نشده است.هر چند مرد زیر باران بدون اسب بدون سقف در یک خیابان می دود. ترجيحاً شلوغ باشد احتمالاً حوادث جالبی پیش می آید!یک مرد در باران می دود.یک مرد در باران بدون اسب میدود.یک مرد در باران بدون اسب در یک خیابان شلوغ می دود....سیروان صمیمیمن در داستانهایمعینک های چوبی دارینDARINART.ORG</description>
                <category>سیروان صمیمی</category>
                <author>سیروان صمیمی</author>
                <pubDate>Sat, 03 Aug 2024 09:49:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پازل</title>
                <link>https://virgool.io/SSamimi/%D9%BE%D8%A7%D8%B2%D9%84-jmfv5ajzy4tf</link>
                <description>پازلیکی بود یکی نبود در یک شهر دور البته نه چندان دور، مردم سرگرم حل معما بودند.معمای اول امروز؟اول مرغ باشه یا تخم مرغ؟اول به مرغ باشه که روزی ۳ تا تخم میذاره؟چرا ۳ تا؟پس چند تا؟۲ تا ایست.جلوی تابلوی توقف مطلقاً ممنوع؟!پس یک معمای جدید در صفحه ی معمای روزنامه ی عصر مردی جدول طراحی میکند و هر کسی که جدولش را کامل کند جایزه خواهد گرفت. مرغ ۳ تا افقی، تخم مرغ ۶ تا عمودی و معما ۴ تا ضربدری .همه با هم؟مرغ ۳ تا افقی تخم مرغ ۶ تا عمودی و معما ۴ تا ضربدری؟اصلاً! اصلاً درست نیست.اصلاً معما نیست.این فقط یک شانه تخم مرغ است.و همه با هم خندیدند.در همین جا جدولی ها آنقدر صبر میکنند تا تمام مرغ ها و تخم مرغ ها را ۳ تا افقی و ۶ تا عمودی در جدولها جا دهند تا مردم بفهمند که افق ۴ تا عمودیست پس .. فهمیدند.مرد جدولی افقی مرد قبل از مردن سازمانی مشبک تأسیس کرده بود که به برندگان آخرین جدولش که هیچ سؤالی نداشت و شکلی بود که کسی نمی دانست چند حرفیست جایزه بدهند کار دوم افق سازمان که بعداً به صورت عمودی به کار اول الصاق شد جمع آوری عکس های ۴×۳ آقای جدولی بود.از دیوارهای سالنی به اسم خود آقای جدولی در سازمانش که پنج خانه پایین تر از سر راه بود و ناگزیر باید از آن رد میشد تعداد زیادی عکس از آقای جدولی آویزان بود؛ که اگر از اول با جمله ی افق مجموعه عکس های بزرگ جدولی ۵ حرفی مواجه نمی شد متوجه نمیشد که این عکسها مال یک نفر به طور عمودی است به طوری که در تصویر آخر دیگر خطوط اصلی چهره بر خطوط جدول منطبق شده بود بعد از کمی ۳ تا افق فکر کردن به طور عمودی ادامه داد: «تنها چیزی که عجیب بود این بود که جدولی کم کم در طول عکس هایش از جدیت خطوط جدولش کم میکرد تا عکس آخر که ...»و ۳ حرف به فکر فرو رفت و متوجه شد تخم مرغ ۳ افقی تبدیل شده است. به مرغ ۴ عمودی و مرغ ۴ عمودی ناگهان از ذهنش پرید و همین باعث شد که جدول پاره شود. پس به ناچار مرغ ۴ عمودی را زیر جدول گذاشت و از روی آن تکه های جدول را به هم چسپاند و ۶ بار جا خورد چون دیگر این تکه ها نه ۴ تا افقی بودند و نه پنج عمودی.جدولها حل میشدند؛ اما خانه های جایزه در سازمان جدولی خالی می ماندند. مردم ۷ تا افقی حرف میزدند ۳ تا عمودی می خوابیدند ۶ تا ضربدری کار میکردند و اگر کسی جدولی نداشت حرفهایش را نمی فهمیدند. هر کسی میتوانست بفهمد ۶ تایی خوشحال است؛ ۵ حرف ناراحت است؛ یا ۹ حرف جدولی است.برای آگاهی آیندگان در یکی از دالان های مشبک سازمان موسوم به تاریخ معماها در قالب جدولهایی به دیوارهای دو طرف آن نصب شده بودند.جدولی ها مدتی است که موضوع جدیدی برای عمودی خندیدن پیدا کرده اند هفت پازلی را میگویند همان که ۵ خانه پایین تر از سر راه ۳ حرف به فکر فرو می رود و شروع به ساختن پازل میکند این توهین به مقدسات مردم است که جدول را تکه تکه کرد و گفت این میشود پازل با این همه مردم می دانند مضحک و غیر ممکن است که در پازل ۶ تایی خرید کرد ۷ تا آدرس افق پیدا کرد ۴ روز عمودی راه رفت و ۳ شب به خواب رفت....سیروان صمیمیمن در داستانهایمعینک های چوبی دارینDARINART.ORG</description>
                <category>سیروان صمیمی</category>
                <author>سیروان صمیمی</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jul 2024 09:02:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>