<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های www.dr-khademi.com</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@site</link>
        <description>دکتر منوچهر خادمی (Existential Coach)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:47:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/16980/avatar/6LZBKv.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>www.dr-khademi.com</title>
            <link>https://virgool.io/@site</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تولد دوباره گذشته – تحلیل فیلم Splice</title>
                <link>https://virgool.io/@site/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-splice-oy1mckqrjly4</link>
                <description>توجه داشته باشید که در این تحلیل، داستان فیلم spoil - افشا سازی و لو دادن - میشود.فیلم در نگاه اولیه و ابتدایی در ژانر وحشت و ترس دسته‌بندی میشود.اما با نگاه ثانویه، عمیق و ژرف؛ لایه‌های دیگری کشف میشود که میتواند مخاطب ژرف‌نگر را به تفکر وا دارد.داستان درباره زوجی دانشمند است که بر روی ایده‌ای که منجر به تولید داروهایی برای درمان میشود کار میکنند.آنها سعی میکنند با استفاده از علوم مختلف از جمله دانش کلونینگ و بیوتکنولوژی، موجوداتی و حتی نمونه‌ای از انسان را شبیه‌سازی کنند تا از طریق استفاده از آنها به داروهایی که در نظر دارند برسند.کاراکتر زن ( السا ) پافشاری زیادی برای موفقیت و رسیدن به هدف دارد و کاراکتر مرد ( کلایو ) تقریبا تابع او است.بعد از شکست‌های متعدد و درگیری با شرکت اسپانسر، موفق میشوند با اصرار و پافشاری السا و عدم رغبت کلایو، موجودی را در رحم مصنوعی پرورش بدهند!آن موجود که بعدها نام دِرِن را برای او انتخاب میکنند تولدی خشن و تهاجمی دارد تا جایی که کاراکتر مرد پیشنهاد میدهد او را همین اول کار از بین ببرند اما باز هم با نظر السا تصمیم بر نگهداری او میگیرند.به مرور متوجه میشویم که این زوج بیشتر رابطه کاری و حرفه‌ای با هم دارند تا رابطه زناشویی. کلایو از عدم رابطه جنسی کمی تا قسمتی شکایت میکند اما السا با شوخی و رابطه سریع و فوری سعی میکند که پاسخ نیاز کلایو را بدهد! السا تمایلی به بچه‌دار شدن هم ندارد.السا صندوقچه‌ای دارد که یادآور خاطرات کودکی اوست. رابطه‌ای بد و تلخ با مادر. مادری کنترل‌گر که حتی اجازه آرایش کردن ساده را هم به او نمیداده است. تنها همدم جهانِ کودکی او، عروسکی است که از آن زمان به یادگار مانده است.السا در سکانسی برای توصیف مادرش که تاکنون درباره آن با کلایو گفتگو نکرده است میگوید: باید دیوانه باشی تا یک دیوانه را بشناسی.کلایو میگوید: باید بیشتر درباره مادرت به من بگویی.و السا پاسخ میدهد:من حتی نمیخواهم درباره آن فکر کنم!دِرِن خیلی سریع رشد میکند. وحشی، آرام و مظلوم، غیرقابل پیش‌بینی، خشن و مهربان، ترسو و مضطرب و... است. او مجموعه‌ای از صفات متضاد را با خویش دارد. گویی از تمدن، بویی نبرده است.در فیلم‌نامه؛ او نقش سایه - Shadow - را دارد. سایه؛ آن بخش سرکوب و نادیده گرفته شده روان است که وحشی و غیرقابل پیش‌بینی است و هنگامی که بیرون می‌جهد، توانایی تخریب بالایی دارد. کنترل ناپذیر است و براحتی میتواند نظم و ترتیب یک زندگی متمدنانه را در هم بکوبد.دِرِن در هیچ حالتی مرگ ندارد. در آب یا حتی زیر خاک هم زنده میماند. توانایی ترمیم زخم‌ها یا حتی قطع عضو دارد. یونگ گفته است:آنچه نادیده‌اش میگیرید، روزی بنام تقدیر با او ملاقات خواهید کرد.در ابتدا کلایو برای نگهداری دِرِن همچنان مردد است و حتی در سکانسی تصمیم به کشتن او میگیرد اما تصمیم به کشتن در کمال تعجب باعث نجات جان دِرِن میشود! براستی چه کسی میتواند سایه روان خویش را به دست خویش بکشد!؟ کُشتن سایه در نهایت به قتل خود فرد منجر خواهد شد.اما با رشد، نمود و بروز اولین نشانه‌های سرکشی و استقلال از دِرِن، السا روی دیگری از خود نشان میدهد. او که تاکنون خود را حامی و در واقع مادر دِرِن میدانست، رفتارهای کنترلگر و خشنی از خود نشان میدهد که باعث تعجب کلایو میشود. نبردی میان بایدهای السا و خواسته‌های دِرِن شکل میگیرد که نمادی از نبردهای کودکی السا با مادرش است.در سکانسی که السا مشغول آموزش حروف الفبا به این موجود است، سعی میکند نام خود را به او آموزش دهد. اما آن موجود اسمی که بر روی پیراهن السا هست را با مکعب‌های آموزشیِ حروف الفبا درست میکند که السا قبول میکند و السا خیلی اتفاقی ( البته بظاهر ) با برعکس خواندن همان حروف الفبا نام دِرِن را برای آن موجود انتخاب میکند.این سکانس نمادین به ما میگوید که در واقع دِرِن بخشی از وجود السا است که اکنون توانسته است برای خودش موجودیتی دست و پا کند و دیده شود. موجودیتی برعکس السا.با نگاه آرکتایپی؛ دِرِن آن بخش سرکوب شده زنی مدرن است که تمام و کمال به موفقیت‌های از پیش دیکته شده به او وفادار است اما آن وجه زنانگی بکر، بدیع و نوی خویش را فراموش کرده است.در ادامه برای پنهان کردن دِرِن، او را به خانه کودکی السا میبرند و تحلیل آرکتایپی ما قوت بیشتری میگیرد.در هنگام ورود با دیدن خانه السا مضطرب میشود و کلایو سعی میکند او را آرام کند.هر چه بیشتر پیش میرویم رفتار السا خشن، تند و ستیزه جویانه‌تر میشود. جای خواب دِرِن یادآور اتاق خواب کودکی السا است. او حتی اجازه نگهدای یک گربه را هم به دِرِن نمیدهد!اما رابطه کلایو با دِرِن به مرور جالب میشود. در سکانسی کلایو تصمیم میگیرد برای تغییر روحیه دِرِن؛ رقصیدن را به او یاد بدهد و تا بخود میاید متوجه میشود که در حال رقصیدن با او است!کار تا جایی پیش میرود که کلایو با دِرِن رابطه جنسی برقرار میکند. کلایو برای پاسخ به السا که متوجه رابطه شده است از واژه کنترل‌گر استفاده میکند و میگوید تو بچه میخواستی اما بچه‌ای که بتوانی کنترل کنی!در سکانس‌های متعددی متوجه میشویم که دِرِن؛ وجهی دیگر از السا است. آن وجه نادیده گرفته شده که در زیر بار زندگی مدرن، نُرمالایز شده و روزمره که فقط به پیشرفت، توسعه و فتح قله‌های موفقیت فکر میکند، له شده است. کلایو چند بار در تصویری رویاگونه، السا را در صورت دِرِن مشاهده میکند.السا به هیچ‌وجه حتی با زور اجازه خروج از خانه مادری و آزادی را به دِرِن نمیدهد. صمیمیتِ او بوی مهار و کنترل میدهد.در موقعیتی که دِرِن موفق به فرار میشود کلایو با زبانی نرم و با مهر و شفقت به او میگوید که &quot;نیازمند وجود تو&quot; هستیم. ما دوستت داریم و در این لحظه دِرِن بازمیگردد و کلایو را در آغوش میگیرد و السا با تعجب به این صحنه نگاه میکند.دِرِن تقریبا هر مردی را میکُشد اما کاراکتر زن داستان زنده میماند! نمادی از زیست مردسالارانه السا و نزیستن زنانگیِ لطیف و اصیل درون او که هیچ رقیب مردی را برنمی‌تابد. در فیلم هیچ حرفی از پدر السا نمی‌آید. گویی با یک پدر غایب طرفیم. السا دختری است که در نبود پدر تحت تربیتِ فضایِ زن سالارانه، محدود کننده و کنترل‌گرِ مادرش قرار گرفته است.فیلم به ما می‌آموزد تا زمانی که گذشته خویش و آنچه در خانه پدری - مادری بر ما گذشته است را بررسی نکنیم، هر آینده‌ای را که متولد کنیم چیز نویی نخواهد بود بلکه تکرار همان گذشته است.یونگ میگوید:تمام عقده‌های - COMPLEX - کودکانه، سرانجام به محتویات خودمختار ختم میشوند.السای کنترلگر، خودخواه و تند مزاج همان مادری را زیست میکند که در کوله‌بار روانش حمل میکند.دِرِن توانایی تغییر جنسیت نیز دارد. دو زیست است و میتواند در آب و خاک زندگی کند. نمادی از ناخودآگاه و خودآگاه و روان دو جنسیتی انسان. وقتی در ابتدا و بظاهر میمیرد و در خاک دفن میشود، مجدد از دل خاک بیرون میاید و این‌بار جنسیت مردانه دارد. نمادی از سرکوب و طغیان.در سکانس انتهایی متأسفانه مشاهده میکنیم که السا همچنان به همان روش گذشته بازگشته است و در حال امضای قرارداد کاری و حرفه‌ای با همان شرکت است، در حالی که وضعیتش نشان میدهد که باردار است! این بارداری نمادی از چیست؟ آیا همچنان چیزی را درون خویش پنهان میکند؟ آیا همچنان گذشته خویش را همراه دارد؟ براستی او از چه کسی باردار است؟ از سایه خویش ( دِرِن ) یا از همسر خویش ( کلایو )؟بعد از تعهد به اینکه همه چیز باید پنهان بماند؛ در حالی که رئیس شرکت بانویی جدی، خشن و بی‌احساس با ظاهری مردانه است؛ دستی بر دوش السا میگذارد و هر دو از طبقه انتهایی یک برج ( نماد موفقیت ) بیرون را تماشا میکنند، فیلم به پایان میرسد.دبی فورد گفته است:تسویه‌حساب با گذشته، به این معناست که ما باید هرگونه کار ناتمام در رابطه با هر شخص، هر پروژه یا فعالیتی که با آن درگیر بوده‌ایم را به سرانجام برسانیم.ما نمیتوانیم دنیای جدید خود را بر روی ستون‌های سست، کارهای ناتمام، قراردادهای لغو شده و به‌صورت کلی مسائل حل نشده بنا کنیم.اگر بدون حل مسائل مربوط به گذشته، یا اتمام کارهای ناتمام بخواهیم به سمت آینده حرکت کنیم، به احتمال زیاد دوباره خود را در همان منجلاب گذشته و با همان شرایط پیدا خواهیم کرد!در پایان پیشنهاد میکنم کتاب &quot;شفای رابطه دختر با مادر&quot; را مطالعه بفرمایید.دکتر منوچهر خادمیسایت من </description>
                <category>www.dr-khademi.com</category>
                <author>www.dr-khademi.com</author>
                <pubDate>Sun, 11 Sep 2022 22:00:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردانِ کامل – تحلیل فیلم Chaos Walking</title>
                <link>https://virgool.io/@site/%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%90-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-chaos-walking-ontcwr61i8ac</link>
                <description>فیلم سینمایی Chaos Walking داستان جالب و جذابی دارد.انسان‌هایی که از زمین مهاجرت کردند و سالهاست در سیاره‌ای دیگر زندگی میکنند.این سیاره ویژگی عجیبی دارد. هر چه در ذهن انسان‌ها میگذرد بصورت تصویر یا صدا برای دیگران آشکار میشود!همه از هر آنچه در درون دیگری میگذرد آگاه هستند.هیچکس نمیتواند چیزی که در ذهن و افکارش میگذرد را از دیگران پنهان کند.یک ذهن‌خوانیِ اپیدمیک و فراگیر!در یک سوم ابتدایی فیلم متوجه میشویم که در این سیاره هیچ زنی در کنار مردان نیست و فقط مردها هستند و بس.در ابتدا شهردار که همه چیز را کنترل میکند و همچنین نسبت به سایرین قدرت بیشتری برای کنترل ذهن خویش دارد میگوید: &quot;در هنگام ورود به سیاره، بومیانِ آنجا همه زن‌ها را کشتند. چون زنان برخلاف مردان محتویات ذهنشان آشکار نبود!&quot;سرتاسر شهر تبدیل به زمزمه ذهنیات مردان شده است. همیشه سر و صدا هست حتی زمان خواب.در این میان سفینه‌ای دیگر در سیاره سقوط میکند و تنها بازمانده آن یک زن است.او میتواند محتویات ذهن همه مردان را مشاهده کند اما هیچ مردی نمیتواند کشف کند که درون او چه میگذرد.شهردار تصمیم میگیرد که بوسیله آن زن به سفینه اصلی دسترسی پیدا کند تا از این سیاره خارج شوند.اما در این بین متوجه میشویم که شهردار دروغ گفته است و هیچ بومی هیچ زنی را نکشته است بلکه این خود مردان بودند که زنان را کشتند!در سکانسی از فیلم، شهردار توسط روح زنانی که کشته است محاصره میشود و نقطه عطف داستان شکل میگیرد.زنان به او میگویند که چرا ما را کشتید!؟چرا ما را کشتید!؟پاسخ این است که:چون نمیخواستید آنچه در درون دارید را ما مشاهده کنیم.چون آنچه درون شما بود، ترس بود.آری؛ شما مردانی ترسو بودید.فیلم به ما میگوید که قدرتِ آنیموسی (مردانگی) از مشاهده نقص و ضعف (سایه) خویش هراس دارد. آنیموس حاضر نیست بپذیرد که کامل نیست، کاستی‌هایی دارد، آسیب‌پذیر است و از چیزهایی میترسد.او باید همیشه توانمند، قدرتمند، کامل و کنترل‌گر باشد.واژه ترس برای مردان، حکم مرگ را دارد.بنابراین اگر دیگری (آنیما – زنانگی) از نقص‌های او باخبر شود، احساس شرم میکند و برای حل این مسأله حتی حاضر است متوسل به زور تا قتل شود.این داستان تاریخیِ تمدنِ آنیموسی است. تمدنی مردسالار، کنترل‌گر و مستبد.مردانی که حاضر نیستند با بخش‌های تاریک روان خویش ملاقات کنند و زنانی که شفای آن مردان هستند را نابود میکنند.در سکانسی از فیلم، شهردار به آن زنِ مهاجر میگوید برخی از مردان میتوانند ذهنشان را کنترل کنند و برای اینکه این توانایی خود را نمایش دهد یک حصار و زندان با نرده‌های چوبی توسط ذهن خویش ایجاد میکند.او ناخودآگاه میگوید که حتی در ذهن خویش هم اسیر است و تنها توانایی او در این است که آن زندانِ ذهنی را به بیرون بیاورد و دیگران را هم اسیر کند.شاید در این داستان، خشن‌ترین مرد کشیشی باشد که محتویات ذهنش همواره همراه با آتش است.او فقط به مجازات کردن و کشتن فکر میکند. در واقع او در آتش خشم خویش میسوزد. عذاب وجدان به دلیل قتل‌هایی که انجام داده است. در انتها هم گرفتار همین آتش میشود.آری؛ حتی کشتن آنیما و نابودی او هم کمکی به فرونشاندن خشم آنیموس نمیکند بلکه آنرا شعله‌ورتر خواهد کرد.این فیلم از مردان میپرسد که بالاخره آیا حاضرند از قالب کلیشه‌ای و نخ‌نما شده مردان بی‌نقص و پُرمدعا خارج شوند؟آیا حاضرند صادقانه کاستی‌ها و ناتوانی‌های خویش را با زنان در میان بگذارند؟آیا از کنترل‌های بی‌مورد و بی‌جای زنان دست بر میدارند؟آیا از این تصور خام و ابلهانه که مردان جنس اول هستند و زنان جنس دوم، دست میکشند؟آیا شجاعانه حاضر به شفای زخم‌های روح و روانشان بوسیله ملاقات با زنانگی – آنیما هستند؟ زنانگی‌ای که به آنها تواناییِ مشاهده و پذیرش نقص‌ها و کاستی‌ها (سایه‌ها) را میدهد و از ایگوی مردسالارِ توهم‌زده و خودبرتربین خارج میکند.دکتر منوچهر خادمیسایت من </description>
                <category>www.dr-khademi.com</category>
                <author>www.dr-khademi.com</author>
                <pubDate>Thu, 07 Apr 2022 20:35:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کروئلای طرد شده ما</title>
                <link>https://virgool.io/@site/%DA%A9%D8%B1%D9%88%D8%A6%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D8%B7%D8%B1%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%A7-sibolothqkza</link>
                <description>فیلم کروئلا– Cruella – درباره طردشدگی و پذیرش است.درباره پذیرش خویش است؛در حالی که توسط عزیزترین‌های زندگیمان پذیرفته نشده‌ایم.خواستن آنکه ناخواستنی بوده است.داستان دختری که در هنگام تولد توسط مادرش طرد میشودو تمام عمر نمیتواند خودش را بپذیرد.او تحت تربیت زنی دیگر قرار میگیرد که به اوعادی، ملایم و نرمال بودن را آموزش میدهد.آن زن (مادر دوم) به او میاموزد که با دیگران مهربان باشد.آن زن میدانسته است که مادر آن دختر، زنی خودشیفته و خودخواه استپس میترسد دختر هم همان خصوصیات را به ارث برده باشد؛که اتفاقا هم برده است!دختری که میان دو شخصیت استلا و کروئلا در نوسان استو البته به دلیل شرایطی که پیش میاید مدت زیادی کروئلا را پنهان و سرکوب میکند.موهای او بصورت طبیعی دو رنگ (سیاه و سفید) استکه کنایه و استعاره‌ای از پرسونا و سایه است.استلا دختری مهربان، کمی دست و پا چلفتی و سر به هوا استو به کم بودن قانع است.او استعاره‌ای از پرسونا است.اما کروئلا چیزهای دیگری میخواهد.او جسور، خلاق، پرانرژی، کمی خشن و گستاخ، بی‌پروا و شجاع استو البته اگر خودش را مدیریت نکندمیتواند همچون مادرش خودشیفته و خودخواه باشد و به دیگران آسیب بزند.او استعاره‌ای از سایه روان است.کروئلا هیچ جا پذیرفته نمیشود.در کودکی به او نفرین شده میگویند و در مدرسه مدام درگیر است.مدام به مادر دومش قول میدهد که عادی باشد و دردسر درست نکند.طی حادثه‌ای استلا مادر دوم را از دست میدهدو باقی زندگی را با دو پسر دوره گرد به دله دزدی سپری میکند.او حتی حاضر به پذیرش تفاوت رنگ موهایش هم نیستو در سکانسی از فیلم همه موهایش را یکدست به یک رنگ در میاورد.رنگی که هیچ کدام از آن دو رنگ نیست.او خودش را طرد میکند!استلا تصمیم میگیرد ادامه زندگی را با نقاب سپری کند.نقاب چیست؟نقاب آن تصویری است که سعی میکنیدآنرا بجای خودِ حقیقی‌تان به دیگران نشان بدهید!ما نقاب میزنیم زیرا گمان میکنیم دیگران چهره واقعی ما را دوست ندارند.هر نقابی به مرور زمان بر چهره ما سنگینی خواهد کردو ما اندک اندک آماده میشویم تا آن نقاب را کنار بزنیم.حال پرسش اینجاست که آیا نقاب دیگری را جایگزین قبلی خواهیم کردیا فرایند خسته کننده و تکراریِ نقاب زنی را پایان خواهیم دادو با آن چهره‌ای که واقعا هستیم، پیش خواهیم رفت!؟پس از گذشت سالها متوجه میشویم که استلا به این زندگی راضی نیستو چیزی درونش میخواهد تا از این وضعیت بیرون بیاید.در سکانسی از فیلم او وقتی در حال سرقت از یک هتل است؛از پنجره با نگاهی از روی حسرت،به تابلوی شرکت طراحی مد و لباس که آنسوی خیابان است چشم میدوزد.او همیشه میخواسته است که طراح برجسته و مشهور لباس باشد.استلا به عنوان مستخدم و نظافتچی وارد آن شرکت میشود.جارو میکشد، گردگیری میکند و توالت‌ها را میشوید.هر کاری میکند اما همچنان دیده نمیشود.استعدادها و توانایی او در حال فریاد زدن هستنداما هیچکس اهمیتی نمیدهد!تا اینکه شبی در حالی که مست کرده است و کنترل خودش را از دست داده،ویترین فروشگاه را بهم میریزدو به شکل و شمایلی که خودش میخواهد در میاورد و همانجا بیهوش میشود.فردای آن شب قرار است بزرگترین و مشهورترین طراح مد به آن فروشگاه بیاید!صبح میشود و زنی که به شدت خودشیفته و خودخواه است، وارد میشودو اتفاقا وضعیت دکور ویترین را می‌پسنددو خواستار ملاقات با طراح آن میشود!زندگی استلا از این پس ورق میخورد.او وارد بزرگترین شرکت طراحی مد و لباس میشود.استلا به مرور متوجه میشود که آن زن (بارونز)؛کروئلای درونِ او را بیدار کرده است.زندگی با این روش، استلا را با کروئلای درونش آشتی میدهدچرا که استلا در آن زن (بارونز)؛ خودش را می‌بیند.جسارت، خلاقیت، ابتکار و نوآوری، شجاعت در متفاوت بودن،مستقل در تصمیم‌گیری و... در حال ظهور و بروز هستند.فیلم به ما میگوید هر چقدر و هر اندازه کهدست به سرکوب و پنهان کردن آنچه هستیم بزنیمو هر چه به نرمالایز و همرنگ شدن بپردازیم؛بالاخره اتفاقات طوری پیش خواهند رفتتا آنچه پنهان و نهان کردیم، پیدا و عیان بشود.و چه استعدادها و توانایی‌هایی که در این چهره پنهان شده وجود دارد.اما کار استلا اینجا به پایان نمیرسد.او شروع به کشف رازهای گذشته زندگی خویش میکندو هر چه در گذشته کنکاش میکند؛بیشتر آن کروئلای درونش را بیدار میکند.فیلم به ما میاموزد که کشف طلای درون ممکن نمیشودمگر با ملاقات با گذشته.گذشته نگذشتهو در عین اینکه سرشار از غم، اندوه و رنج و درد است؛میتواند گنجی ارزشمند در خویش داشته باشد.استلای بیرونی یاد میگیرد کهاگر کروئلای درونی را بجای سرکوب و طرد کردن مدیریت کند،میتواند ویژگی‌های منفی آن را به سمت و سویی راهنمایی کندتا نتایج مثبتی بگیرد و از توانایی‌های ارزنده آن استفاده کند.هر چند در سکانسی از فیلم بظاهر استلا می‌میرداما در واقع به ما میگوید جایی از سفر زندگی؛نقاب‌هایی که تاکنون همراه داشتیم دیگر نتیجه نخواهند دادو تاریخ انقضای آنها به پایان خواهد رسیدو آنگاه است که باید با کروئلای طرد شده آشتی کرد و ادامه داد.در دیالوگی از فیلم آمده است:واژه &quot;عادی&quot;بدترین فحش انسانهاست.دکتر منوچهر خادمیسایت من </description>
                <category>www.dr-khademi.com</category>
                <author>www.dr-khademi.com</author>
                <pubDate>Tue, 12 Oct 2021 22:13:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیزهای کوچک</title>
                <link>https://virgool.io/@site/%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-mr7jmysilen6</link>
                <description>فیلم سینمایی چیزهای کوچک – The Little Things – با بازی دنزل واشنگتن،ما را دعوت میکند تا به نکته‌ای بس مهم توجه کنیم.چیزهای کوچک!چیزهای کوچک برخلاف آنچه بنظر می‌آید، ناچیز و بی‌ارزش نیستند.بلکه اتفاقا سفر زندگی چیزی بجز بهم پیوستن همین اجزاء کوچک و بظاهر ناچیز نیست.زندگی، کلِ شکل گرفته از اجزا است.ما نمیتوانیم و نباید بدون توجه به این اجزا تشکیل دهنده، ادامه دهیم.در واقع ادامه دادن یعنی زیستنِ چیزهای کوچک.زندگی، ورا و فرای اینها واقعیتی ندارد.زندگی، یک مفهوم کلی و بسیط نیست.کاراکتر مکملِ فیلم، یک افسر جوان است که به پلیس خوب و پاک مشهور است.او فردی اهل خانواده، مذهبی، اخلاق‌مدار و قانون‌محور است.همه روی او حساب میکنند.اما کاراکتر اصلی، افسر پلیسی است که شهرت خوبی ندارد.طلاق گرفته و در پرونده‌ای که سالها قبل پیگیری میکرده، 3 بار سکته کرده است!او مدت زیادی است که از شهر دور و در جایی دیگر مشغول به کار است.دست تقدیر این دو را در یک پرونده قتل به هم میرساند و داستان شکل میگیرد.در سکانسی شبانه که بر بالای یک پل فیلم‌برداری شده است؛جیمی (نقش مکمل) میگوید: اگر چیزی نمیدونستیم، از این بالا منظره قشنگی بود.او تلویحا اشاره میکند که وقتی وارد جزئیات نمیشویم، به واکاوی نمی‌پردازیم و از دور نظاره‌گر هستیم (در تاریکی شب بر بالای یک پل) چیزی جز زیبایی مشاهده نمیکنیم اما وقتی به دنبال جزئیات میرویم، آنروی سکه نمایان میشود.جیمی از دیکن (نقش اصلی) میپرسد تو چرا 15 سال است که ترفیع درجه نگرفته‌ای!؟او در پاسخ میگوید: شاید چون به کلیسای درستی نمیرفتم!در ادامه جیمی میپرسد به وجود خدا اعتقاد داری؟دیکن میگوید: وقتی طلوع آفتاب یا طوفان یا یک شبنم و... می‌بینم، آری فکر میکنم خدایی هم هست. اما وقتی این قتل‌ها و جنایت‌ها را می‌بینم فکر میکنم که بی‌خیال ماست!دیکن در این سکانس به ما گوشزد میکند که این دوگانه‌های خیر و شر؛ما را در باور به وجود خدا دچار شک و تردید میکند.ما نمیتوانیم جزئیات و عینیاتِ روشن و تاریکِ زندگی را ببینیماما همچنان بدون طرحِ پرسشِ &quot;آیا خدایی هست؟&quot; ادامه بدهیم.اما نکته اینجاست که با تامل بر این پرسش متوجه میشویم این پرسشی ثانوی است و پرسشی اولیه در زیر آن پنهان شده است! آن پرسش این است که &quot;ما چه تصوری از خداوند داریم که وقتی با روشن و تاریکی‌های زندگی روبرو میشویم، پرسشِ آیا خدایی هست را مطرح میکنیم؟&quot;خدایی که با تاریکی‌های زندگی نمیسازد و جور در نمی‌آید!خدایی که فقط آنگاه که رنجی از راه میرسد، مخاطب ما میشود!خدایِ به وقت لذت کجاست!به دنبال چگونه خدایی هستیم!ما چه تصویری از زندگی داریم که وقتی با عدم مطابقت آن با واقعیت مواجه میشویم، بلافاصله به دنبال خالق آن میرویم و با تعجب و حیرت میپرسیم آیا خدایی هست؟فراموش نکنید که ما هرگز مستقیما زندگی به ما هو زندگی را نمی‌یایبم بلکه همیشه تصویری از زندگی را نزد خود داریم. و درست به همین دلیل مدام دچار خطا و اشتباه شناختی میشویم.ما همگی تصویریم!در اصول فلسفه و روش رئالیسم آمده است: ما واقعیت را نمی‌یایبم بلکه همواره علم به واقعیت را داریم.در طول داستان، دیکن مدام به جیمی یادآوری میکند که فرشته‌ای در کار نیست!گویی جیمی در سفری پرتلاطم به این آگاهی میرسد که زیستن بدون دست‌های آلوده امکان‌پذیر نیست. نمیشود و نمیتوان &quot;چیزهای کوچکِ&quot; با اهمیت را نادیده گرفت و با این نادیده گرفتن و انکار و اجتناب، زیستنی فرشته‌گون داشت.همه؛ دچار &quot;چیزهای کوچک&quot; میشوند.حتی اگر همچون جیمی؛ انسانی اهل خانواده، مذهبی، اخلاق‌مدار و قانون‌محور باشند.یونگ گفته است: طبیعت قدرتمندتر از اخلاق است.داستان به ما نشان میدهد که این جزئیاتِ بظاهر بی‌ارزش و بی‌اهمیت هستند که در طول زمان، یک داستان تاریک و سیاه را شکل و فرم میدهند. آری، شیطان در جزئیات لانه کرده است.البته اگر من جای نویسنده فیلم‌نامه بودم؛ داستان را به گونه‌ای پیش میبردم تا همانطور که در فیلم، عبارتِ &quot;شیطان در جزئیات لانه کرده است&quot; به اثبات میرسد، همچنین عبارتِ &quot;خدا در جزئیات، خانه و مأوا گزیده است&quot; را هم برای مخاطب به تصویر میکشیدم.دکتر منوچهر خادمیسایت من </description>
                <category>www.dr-khademi.com</category>
                <author>www.dr-khademi.com</author>
                <pubDate>Fri, 25 Jun 2021 13:18:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره فیلم داستان ازدواج</title>
                <link>https://virgool.io/@site/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-cbymcvarktcc</link>
                <description>1. درباره کاراکتر نیکول:نیکول، قاطع بودن و سختگیری را نقاط ضعف میداند!وکیل گرفتنِ نیکول، کنایه از نیاز او به یک حامی است تا بتواند زندگی را پیش ببرد. او توانایی تصمیم گیری مستقل را ندارد اما چارلی برعکس، در ابتدا نیازی به داشتن وکیل نمی‌بیند.ویژگیهای شخصیتی وکیلِ نیکول (آتنا تایپ و آفرودیت تایپ) جالب توجه است. گویی سایه روانِ نیکول است. ویژگیهایی که نیکول تاکنون در خود سرکوب کرده است. شاید کاراکتر وکیل، نمایشی از فرایند آشتی با سایه باشد که در نتیجه آن نیکول میتواند استقلال و حق رأی خود را باز پس گیرد.تفاوت فیزیکی و جسمی چارلی و نیکول هم خیلی واضح و عمدی انتخاب شده است. بازیگر بودن نیکول در واقع کنایه از ماسک یا ماسک هایی (در یک سکانس چند ماسک روی چهره او امتحان میشود و در همان حین نیکول میگوید اجازه دارم چیزی بگم!؟ اما پاسخی داده نمیشود و همچنان نیکول نادیده گرفته میشود) است که او در طول عمر به روح و روان خودش زده است و جرأت و جسارتِ خود بودن را نداشته است.نیکول حتی از پایین رفتن از پله ها هم نیاز به حامی دارد، حمایتِ یک مرد. در بالارفتن که صد البته. اما هنگامی که با مادرش است این مشکل را ندارد. در واقع او با مردانگی درون خودش ارتباطی ندارد.نیکول بعد از جدایی از چارلی با تکیه بر توانایی‌های خودش تا کارگردانی پیش میرود. او شخصیت محوری فیلم است. اصلاً به دلیل اوست که داستان شکل میگیرد. نیکول است که بعد از چند سال زندگی مشترک بالاخره تصمیم میگیرد آنچه تاکنون او را آزار میداده است را بیان کند، چیزی که چارلی اصلا و ابدا ندیده است و حتی در ابتدا بعد از اعلام نیکول، جدی نمیگیرد.2. درباره کاراکتر چارلی:کارگردان بودنِ چارلی کنایه از این است که با اجتماعی مردسالار مواجهیم. این مردان هستند که همه چیز را کارگردانی میکنند و زنان صرفاً بازیگر هستند و از خودشان استقلالی ندارند.نیکول توانایی خوبی در ارتباط با هِنری (کودک درون) دارد درست برخلاف چارلی. چارلی حتی نمیتواند صندلی کودک را به تنهایی بر روی ماشین نصب کند. او با کودک درونش ارتباطی ندارد. چهره بدون احساس و تقریبا بدون میمیک او خیلی سرد و یخ و بهت زده بنظر میاید. حتی واکنش احساسی او در هنگامی که برنده شدن جایزه را اعلام میکند چنگی به دل نمیزند.چارلی در سکانسی به پسرش میگوید خیلی از ماهی ها شبیه به هم هستند. شاید این دیالوگ اشاره به این دارد که در ناخودآگاه چارلی، انسانها تفاوت چندانی ندارند و درست به همین دلیل تا الان موفق نشده است تفاوت‌های نیکول را ببیند و به رسمیت بشناسد.چارلی بعد از ملاقات با وکیلِ کهنسال (نمادِ زنانگی – آنیما) در مورد رنگ و مدل موهای نیکول حرف میزند و سبب تعجب نیکول میشود. عصبانی میشود، داد میزند، بغض میکند و در آخر گریه میکند. گویی تازه با احساساتش ملاقات میکند. او تمام مدت عمر، احساساتش را کارگردانی میکرده است نه بازیگری (او کارگردان تئاتر است).از کودکی و خانواده چارلی خبر نداریم جز اینکه گویا کودکی سختی داشته است و شاید به همین دلیل او اینقدر به دنبال موفقیت در زندگی است. او حتی در هنگام گفتگوی تلفنی مهم با وکیل نیکول، دست از کار نمیکشد! هر چند پایین آمدن از پله در همان هنگام، کنایه از سقوط او با ادامه دادن به این روش دارد.سکانسی که چارلی دستش را با چاقویی که نیکول به او داده است میبرد، کنایه از زخمی است که در زنانگیِ (آنیما) روانش دارد. او وقتی زخم را بعد از کلی تلاش برای پنهان کردن بالاخره می‌بیند، در آشپزخانه (نماد آنیما) آرام میگیرد. او از عهده کارهایی چون آشپزی برمیاید اما نمیتواند به تنهایی زخمِ روانش را شفا بدهد. او برای چیدمان خانه جدید از یک زن کمک میگیرد!سکوت و کم حرفی چارلی در طول فیلم بخصوص زمانی که با نیکول گفتگو میکند، روایتگر سکوتِ تاریخی مردان و سرکوب و نادیده گرفتن احساسات و عواطف دارد.چارلی بعد از دریافت احضاریه شوک شده و بعد از کمی سکوت میگوید: انگار دارم خواب می‌بینم! من این را نمیخواهم. گویی تازه اتفاقی که در حال رخ دادن است را می‌بیند یا شاید بالاخره با عدم انفعال، قاطعیت و تصمیم گیریِ نیکول روبرو میشود.3. درباره مادر و خانواده نیکول:مادر نیکول زنی کنترل گر، سرکوب گر و منتقد است. بهترین دیالوگ توصیفِ شخصیتِ مادر آنجاست که نیکول میگوید: مادر، قانونی نیست که من احضاریه را به چارلی بدم!مادر: اما چیزی که من میگم درسته! (حتی اگر غیر قانونی باشه)مادر میگوید نیکول عادت داره کارهاش رو بندازه گردن یکی دیگه!در صورتی که آنچه مشاهده میشود این است که خودِ مادرِ کنترل گر و منتقد اجازه مسئولیت پذیری و استقلال نیکول را نمیداده است. البته رفتار مادرِ نیکول با هِنری که اتفاقا پسر هم هست، اینطور تصویر میشود که او میتواند به تنهایی قهوه درست کند (کنایه از مسئولیت پذیری و استقلال پسر در مقابلِ بی عرضه و منفعل بودنِ دختر)آیا در این خانواده مردها و پسرها ارزش بالاتری نسبت به دخترها و زن‌ها داشتند؟ شاید دیالوگِ نیکول و مادرش درباره پدر که فوت شده است و لاپوشانی و ماله کشیدنِ خیانت پدر در پارک و مچ گیری مادر و همچنین اصرار او بر تداوم رابطه دوستانه با مردانِ طلاق گرفته خانواده از دخترانش، این نظر را تایید میکند.کاراکتر خواهر نیکول با ویژگیهای اضطراب، ترس، عدم اعتماد به نفس، انفعال و دستپاچگی، این نظر را بیشتر تأیید میکند که در این خانواده دخترها کم ارزشتر از پسرها بوده‌اند. خواهر حتی نمیتواند احضاریه را به چارلی بدهد در صورتی که خودش قبلا تجربه طلاق را داشته است!در سکانسی که چارلی اعلام میکند فلان جایزه را برده است و ... تقریبا دیگر نیکول دیده نمیشود و کاملا طرد میشود.نیکول: مادر!؟مادر در حالی که غرق شادی با چارلی است؛ با صدای بلند: چیه!؟ (بابا ولمون کن)گویی نیکول از کودکی دیده نشده است.4. درباره هِنری:شاید هِنری نقش کودک درون هر دو را بازی میکند و نخ اتصال آنهاست. بخصوص در مورد چارلی این مساله بیشتر تأیید میشود.درست لحظه ای که چارلی به واسطه هِنری متنی را که ابتدای فیلم نیکول در مورد او نوشته اما نخوانده است را میخواند، شفا اتفاق میفتد. ملاقات با زنانگی درون. شاید هیچ چیز برای یک مرد مهمتر از مورد تأیید قرار گفتن از طرف زنِ زندگی‌اش نباشد، تأییدی که نیکول در متن به آن اشاره کرده است. مرد با این تأیید تازه مرد میشود. متنی که نیکول نوشته است این تأیید را به چارلی میدهد.5. درباره وکلا:مشاورِ مرد در ابتدای فیلم کاملا منطقی و عقلانی برخورد میکند و نظر منطقیِ چارلی را تأیید میکند اما احساسات و خشمِ نیکول تأیید نمیشود و سعی میشود با منطق و عقلانیت مدیریت شود که البته نمیشود.وکیل نیکول جایی به زیبایی با توصیف پدران و مادران، جامعه مردسالار را به تصویر میکشد. مادران باید بی نقص باشند و مدام در حال سرویس دهی در حالی که مردان میتوانند هر طور میخواهند باشند!وکیل چارلی نمایی از سایه شخصیتی اوست. کاملا مردسالارانه. دفتر کار در بالای یک برج. تیپ شخصیت زئوس. بدون احساس، خشک و قهر با عواطف. جنون را در مقابل منطق قرار میدهد! در نگاه او یا باید منطقی بود (منطق بر اساس تعریف خودش البته) یا دیوانه بود. روی یک کوسن قرمز رنگ که در دفتر وکیل قرار دارد نوشته شده است: بخور و بنوش و مجدد ازدواج کن، گویی ازدواج صرفاً برای لذت است و بس! میتوان دوباره و دوباره در تجربه‌های جدید تکرارش کرد. ازدواج چیزی در سطحِ خوردن و نوشیدن است و نه بیشتر.متأسفانه مشاور و روان شناس در فیلم جایی ندارند و گویی وکلا جای آنها را گرفته‌اند (در حال حاضر نمیدانم این مساله بازتابی از واقعیت جامعه آمریکاست یا خیر). شکست‌های وکلا در زندگی زناشویی (حتی تا 3 بار) شاید نشان از این دارد که در نظر آنها ازدواج تنها یک مساله حقوقیِ صرف و تک ساحتی بوده است (آنها وکیل و حقوق دان هستند).یکی از وکلای چارلی گربه ای در اتاق کارش دارد. گویا فروید هم در اتاق مشاوره گاهی از گربه استفاده میکرده است برای تلطیف فضا و ارتباط با ناخودآگاه و ... شاید گربه نمادی از ارتباط وکیل بعد از 3 بار جدایی، با ناخودآگاه خود و دیدن آنچه در خود تا به حال نمیدیده است باشد که اتفاقا بالاخره منجر به موفقیت در ازدواج چهارم شده است.روش و نگاه بالغانه وکیلِ پیر و کهنسال آنجا که میگوید: &quot;برای من آنچه مهم است کشف حقیقت است نه رسیدن به آنچه از قبل به عنوان پیشفرض میخواهم&quot;؛ زیبا و ستودنی است. او قصد کمک به انسانها را دارد. نگاهی جنسیتی ندارد. به هر دو طرف میخواهد کمک کند. عینک او بر چشم یک زن است و از او میگیرد (کنایه از نگاهی زنانه). دفتر کاری راحت و خودمانی و غیر رسمی دارد.وکیلِ کهنسال: شما دو تا باید با هم برای مشکلتان راه حل پیدا کنید. (گویی تضادها را به یک وحدت میرساند و نگاهی کثرت در وحدت گونه دارد) سکانس بستن دربِ منزل نیکول با همکاری چارلی، هر دو باهم، تأیید این مطلب است.او چارلی را در آغوش میگیرد و این اولین سکانسی است که یک میمیک در چهره چارلی دیده میشود. گویی چارلی تازه با وجه زنانه خودش از طریق یک مرد آشنا میشود. در آغوش گرفتن از اساس رفتاری زنانه است. چارلی در حال شفا یافتن است و شفای او در آشتی با وجه زنانه روانش است.وکیل ها فقط دنبال بازی برد – باخت هستند و همه چیز را قانونی و حقوقی می‌بینند، بجز آن وکیل کهنسال که البته حذف میشود. حتی چارلی انتظار دارد که در مورد چک کردن ایمیل‌هایش نیکول قانونی و حقوقی رفتار میکرد در حالی که خودش رفتاری غیرقانونی و غیرحقوقی دارد و با زن دیگری در ارتباط بوده است.6. درباره گفتگو:سکانس گفتگوی چارلی و نیکول در یک اتاق با یک پنجره که نور از آن به داخل میتابد بسیار جالب است. آغازِ تصمیم گیری برای گفتگو، افق آینده را روشن کرده است. این گفتگو هر آنچیزی است که در سکانس اول در حین مشاوره با روانشناس با عنوان ویژگیهای منفی گفته نشده بود. برای دیدن وجوه مثبت نیاز به مشاور و میانجی بود اما برای وجوه منفی (سایه‌ها) حالا دیگر نیازی به میانجی ندارند.از اینجا به بعد داستان نرم تر پیش میرود. سایه‌ها دیده و بیان شده است هرچند با پرخاشگری و تندخویی که البته لازمه ویژگیهای سایه است. در انتهای گفتگو وقتی چارلی اعتراف میکند که شدت تنفر او از نیکول (زنانگی درونش) تا حدی است که آرزوی مرگ او را میکند، به زانو میفتد و آنگاه دستِ گرم، حامی و نوازشگر نیکول شانه‌های او را لمس میکند تا چارلی آرام بگیرد.در حین این گفتگو بیان میشود که چارلی شبیه پدرش است و نیکول شبیه مادرش. این دیالوگ شاید از نظر یک روانشناس مهمترین دیالوگ فیلم باشد. اگر ما آگاهی نداشته باشیم و بدون حضورِ در لحظه زیست کنیم؛ گذشته خودمان (عقده ها) را زندگی خواهیم کرد، بخصوص عقده پدر و عقده مادر را و دقیقا همان خواهیم شد که پدر و مادرِ ما بودند یا میخواستند ما باشیم.7. درباره سکانس پایانی:بستن گره کفش باز شده چارلی توسط نیکول مجدداً تاکید بر نیاز درونی چارلی در حالی که هِنری را در آغوش دارد (کودک درون) به نیکول (آشتی با زنانگی درون) برای ادامه دادن به سفر زندگی است.نیکول هم با این کار نشان میدهد که مستقل شده است و حتی میتواند پایه، اساس و بنیان (اشاره به پا و کفش و راه رفتن) یک زندگی را مدیریت کند.... جاده پیمودنی است و آغاز همیشه در انتظار.دکتر منوچهر خادمیسایت من </description>
                <category>www.dr-khademi.com</category>
                <author>www.dr-khademi.com</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2020 21:49:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رها کن</title>
                <link>https://virgool.io/@site/%D8%B1%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D9%86-ifigfl0lbvud</link>
                <description>فیلم &quot;هیولایی صدا میزند&quot; درباره پسری است که همزمان با چند چالش دست و پنجه نرم میکند.تقریبا هر شب در خواب یک کابوس تکراری را مدام می بیند.در مدرسه با چند نفر از همکلاسی هایش که او را اذیت میکنند درگیر است.پدر و مادرش طلاق گرفته‌اند و او از نبود پدر رنج میبرد.با مادربزرگش که زنی کنترل‌گر است مشکل دارد.و بزرگترین چالش او، سرطانِ مادرش است.او به شدت درونگرا است و در جهان درونی خودش غوطه ور است.به جای درس خواندن ترجیح میدهد که نقاشی کند.همچنین او کمی خشم و ناراحتی از مادرش دارد،گویی که مادر کاری کرده است که پسر حاضر نیست ببخشد.در نزدیکی محل زندگی او درختی کهنسال و بزرگ وجود دارد.در شبی از شبها، آن درخت تبدیل به یک هیولایی عظیم الجثه میشود و به طرف او میاید.هیولا به پسربچه میگوید که من سه داستان برای تو تعریف میکنم و تو باید چهارمین داستان را تعریف کنی.چهارمین داستان، حقیقت توست. حقیقتی که پنهان میکنی!سه داستانی که هیولا برای او تعریف میکند حامل سه معنای بنیادین از رویدادهای زندگی است.معنای داستان اول این است که انسانها بطور مطلق نه بد هستند و نه خوب. آدمیان در میانه خوبی‌ها و بدی‌ها زندگی میکنند، بنابراین قضاوت کردن در مورد آنها بسیار سخت و مشکل است.معنای داستان دوم این است که باور، فوق العاده ارزشمند است. باور؛ نیمی از درمان و شفایِ زخمهاست. باور به آینده و افق پیشِ رو.معنای داستان سوم این است که بالاخره باید در جایی از زندگی محکم ایستاد و با آنچه ما را به چالش میکشد روبرو شد. زندگی از ما نامرئی بودن و منفعل بودن را نمیخواهد.در مدت زمانی که هیولا این سه داستان را برای پسربچه تعریف میکند، پسر کم کم یاد میگیرد که از انزوا و گوشه گیری بیرون بیاید. دیگر نامرئی نباشد. از خودش دفاع کند. پدرش را ببخشد و درک کند که او هم مثل سایر انسانها ترکیبی از خوبی‌ها و بدی‌هاست. جلوی کنترل‌گری مادربزرگش بایستد و بالاخره تصمیم بگیرد به زورگویی همکلاسی هایش پایان دهد.اما در آخر نوبت به بازگو کردنِ داستان خودش میرسد. کابوسِ تکراریِ هر شب او.درخت که در واقع نمادِ زندگی است (ابن عربی کتابی دارد بنام درخت زندگی که هستی را به درخت تشبیه میکند) از او میخواهد که آنچه را در کابوس‌های شبانه می‌بيند تعریف کند.او باید با چیزی که از آن فرار میکند روبرو شود.در انتها بعد از کش مکشی سخت و طاقت فرسا، پسر با آنچه تاکنون انکار میکرده است روبرو میشود.کابوس او، لحظه مرگ مادرش است.او دست مادرش را گرفته است و اجازه نمیدهد در پرتگاهی عمیق، سقوط کند و با فریاد از خواب بیدار میشود.اما در آخر آنچه آشکار میشود آنست که این پسربچه است که دست مادرش را رها میکند تا مادر سقوط کند.در سکانسی فوق العاده پسر اعتراف میکند که من در کابوسم اجازه میدهم که مادرم بمیرد چون نمیخواهم بیشتر از این رنج ببرد. من میگذارم تا او بمیرد.درست در لحظه ای که این حقیقت را بازگو میکند، خودِ پسر داخلِ پرتگاه سقوط میکند که در میانه راه، درخت (زندگی) او را نجات میدهد و اجازه نمیدهد به داخل پرتگاه پرتاب شود.فیلم به ما میگوید که راز داستان چهارم در رها کردن است.رها کردنِ آن چیزی که دیگر به ما تعلق ندارد.او برخلاف میل باطنی، مادر را رها میکند.اینطور میشود که هم خودش هم مادرش آزاد میشوند.مادر از بند رنج آور بیماری و پسر از رنجِ نپذیرفتنِ آن چیزی که باید بپذیرد.مادر؛ نماد هر چیزی است که تاریخِ حضورِ آن در سفر زندگی ما به پایان رسیده است.مادر؛ نماد آن چیزی است که تعلق به آن، اجازه گام نهادن به منزل بعدی سفر را به ما نمیدهد.فیلم به ما میگوید که رها کردن، بخشی از داستان زندگی است.رها کردن و عبور کردن هرچند بسیار سخت و تلخ باشد اما میتواند ما را وارد ساحت نو و تازه‌ای از زندگی کند.پرسش اساسی این است که آیا حاضریم چیزی که دیگر متعلق به ما نیست و چسبیدن به آن ما را دچار خشم و عصبانیت میکند، رها کنیم تا چیزی را بدست آوریم که متعلق به ما و منتظر و مشتاق ماست؟سکانس انتهایی فیلم تماشایی است...دکتر منوچهر خادمیسایت من </description>
                <category>www.dr-khademi.com</category>
                <author>www.dr-khademi.com</author>
                <pubDate>Thu, 23 Jan 2020 22:01:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ایمان</title>
                <link>https://virgool.io/@site/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-cuvy0vnnti8y</link>
                <description>فیلم سینمایی The Book Of Eli داستانی پساآخرالزمانی است.زمانی حیات بر روی کره زمین بر اساس حادثه ای از بین رفته استو انسان هایی که باقی ماندند با هر وسیله ممکنی به دنبال آب و غذا هستند.قانونِ تنازع بقا برقرار است و آنکه قوی تر است میماند و ضعیف تر نابود میشود.در این میان، داستان مردی روایت میشود که در حال سفر است.او 30 سال است که در حال رفتن است و جایی توقف نمیکند.او چیزی را همراه خود دارد که یکی از قدرتمندان روزگار هم دنبال آن است.یک کتاب!در آن بلبشوی پساآخرالزمانی که همه چیز نابود شده است و حتی عده ای از شدت گرسنگی عده دیگری را میخورند، مسافرِ داستان ما با جانِ خودش از این کتاب مراقبت میکند.در طول فیلم مشخص میشود که این کتاب؛ آخرین نسخه از کتاب مقدس (انجیل) است.نسخه های قبلی همگی توسط انسانها از بین رفته اند. آدمیان کتاب های مقدس را از بین برده اند چون دیگر به آنچه این کتاب ها گفته بودند ایمان نداشتند و آنچه در این کتاب ها آمده است را سبب نابودی تمدن و حیات روی زمین میدانستند.فرمانروایی که به دنبال کتاب است معتقد است حالا که همه آدمیان مدت هاست ایمانشان را از دست دادند و در نتیجه امیدی به آینده ندارند، با استفاده از این کتاب میتواند مجدد بر آنها فرمانروایی کند.او به دنبال قدرت است و میخواهد از این کتاب برای سلطه گری استفاده کند.مسافر داستانِ ما این را میداند و حاضر نیست کتاب را به او بدهد.در حین این جدال  و کشمکش، او زخمی میشود و کتاب را از دست میدهداما همچنان به سفرش ادامه میدهد تا به مقصد میرسد.مقصد جایی است امن و آباد که همه کتاب های باقی مانده را آنجا جمع آوری میکنند تا دوباره بتوانند تمدن و زندگی را به کره خاکی برگردانند.او کتاب را از دست داده است اما اتفاق جالبی افتاده است!در طول این 30 سال، او هر روز بخشی از این کتاب را میخوانده است؛به همین دلیل واو به واو کتاب را حفظ کرده است.در واقع، کتابِ حقیقی در درون او موجود است و آن کتابِ بیرونی موضوعیت خودش را از دست داده است.او چند روزی زنده میماند و میتواند آن کتابی را که در درون دارد بازگو کند تا مکتوب شود.جایی در فیلم میگوید که ندایی به من گفت از تو محافظت خواهد شد تا سفرت را به پایان برسانی.فیلم به ما میگوید آنچه که به عنوان ایمان میتواند در سفر زندگی به ما برای ادامه دادن کمک کندو در هر شرایط و اوضاعی، نوری فراسوی افق ما روشن نماید؛ در درون ماست.اصولا ایمان، حقیقتی بیرونی نیست.ایمان، دانستن نیست.ایمان از سنخ مفهوم نیست.ایمان را نمیتوان از کسی به عاریت گرفت.ایمان با سکون و ثبات، نسبتی ندارد.ایمان از جنس حرکت و تکاپو است.ایمان همان چیزی است که با وجود ناامنی های بیرونی، امنیتی درونی به ما میدهد.در واقع تقدس اصیل و اصلی در جانِ خودمان مأوا گزیده است (وَفِي أَنْفُسِكُمْ أَفَلَا تُبْصِرُونَ)پرسش بنیادینی که فیلم مطرح میکند این است که:آیا ما میتوانیم در طول سالها سفر زندگیمان بر روی این کره خاکی، ایمانی اصیل برای خودمان دست و پا کنیم و با وجود همه شدائد و سختی های این روزگار؛ به سوی افق پیش رویمان چشم بدوزیم و ادامه دهیم؟آیا ایمان همان ندایی است که اگر گوش شنوایی داشته باشیم به ما میگوید که از ما محافظت خواهد کرد؟آیا ما به حقیقتی فراسوی همه رویدادهای گذرای این جهان، ایمان داریم؟آن فرمانروای قدرت طلب وقتی کتاب را باز میکند متوجه میشود که ...(خودتان فیلم را ببینید)دکتر منوچهر خادمیسایت من </description>
                <category>www.dr-khademi.com</category>
                <author>www.dr-khademi.com</author>
                <pubDate>Tue, 03 Dec 2019 23:51:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مکث کن</title>
                <link>https://virgool.io/@site/%D9%85%DA%A9%D8%AB-%DA%A9%D9%86-jfanzmv4vszu</link>
                <description>فیلم سینمایی Mine داستان سربازی است که حین بازگشت از مأموریت در بیابانی برهوت، یکی از پاهایش روی مین میرود اما او بلافاصله متوجه میشود و پای خود را از روی مین برنمیدارد، به همین دلیل مین عمل نمیکند.بنا به دلایلی خودش نمیتواند مین را خنثی کند پس مجبور میشود چندین روز در انتظار نیروی کمکی باقی بماند.اگر پا را بلند کند بلافاصله مین منفجر میشود و مرگ او حتمی خواهد بود. در عین حال خستگی بیش از حد، گرمای روز، سرمای شب، بی خوابی و ایستادنِ مدام، تشنگی و گرسنگی او را از پا درآورده است.در این حال و روز؛ او به حالتی نیمه هوشیار فرو میرود و مدام خاطرات گذشته اش را مرور میکند.در طی مرور این خاطرات؛ بیننده متوجه میشود که قبل از این اتفاق، این سرباز بارها و بارها بر روی مین های دیگری رفته و آنها را منهدم کرده است.مینِ رابطه عاطفی با همسرش، مینِ دعوا و نزاع با دوستان و همکارانش، مینِ درگیری در کافه با غریبه ها و ... تا میرسد به اولین مین. او بخاطر میاورد که چه کسی اولین مین را برای او کاشته است و او پایش را روی آن گذاشته و همه چیز نابود شده است. مینی که پدرش برای او کاشته است.پدری خشن، مست و بی مسئولیت که او و مادرش را دلیل بدبختی زندگی میدانسته و همیشه با رفتاری پرخاشگرانه آنها را آزار میداده است.در طول همه اتفاقات و حوادث گذشته، زمانی که پایش روی مین میرفته بلافاصله انفجار رخ میداده و همه چیز نابود میشده است.اما این مین در این بیابان او را وادار میکند تا کاری را انجام دهد که قبل از این انجام نمیداده است، مکث کردن.او چندین روز مکث میکند تا نیروهای کمکی برسند و مین را خنثی کنند. مکثی طاقت فرسا و بسیار دشوار.مین در بیابان؛ استعاره ای است از مین هایی که او در روابط عاطفی، خانوادگی، اجتماعی و شغلی خودش منهدم کرده است.این مکثِ چندین روزه در آن بیابان به او می آموزد که اگر فوراً و با عجله به آن حوادث و اتفاقات؛ واکنشی که پدرش به او آموخته است را نشان نمیداد، زندگی بهتری را تجربه میکرد.فیلم به ما می آموزد که این مکث آگاهانه، چیزی است که ما در این زیستن شتابزده؛ به شدت به آن نیاز داریم. واکنش های تند و سریع و اتوماتیک به شرایط و اتفاقات؛ واکنشی ناآگاهانه از سوی فعالیت تله ها، عقده ها و سایه های شخصیتی است.ما به رویدادهای امروزِ زندگیمان همان واکنشی را نشان میدهیم که در گذشته داشته ایم. ما به ناشناخته های امروز بر اساس شناخته های دیروز عکس العمل نشان میدهیم.مکث کردن در هنگام کنش ها و واکنش ها میتواند افقی از انتخاب های جدید را به روی ما بگشاید.امتحان کنیم و در هنگامه یکی از رفتارها یا واکنش هایمان، اندکی مکث کنیم و از خودمان بپرسیم:آیا این یک مین است؟آیا این مینی از گذشته است؟آیا این من هستم که واکنش نشان میدهم یا گذشته من است که دارد فرمان میدهد؟آیا انتخاب دیگری دارم یا این تنها انتخاب است؟در پایانِ فیلم که نیروهای کمکی میرسند سرباز متوجه میشود که ...خودتان فیلم را ببینید.دکتر منوچهر خادمیسایت من </description>
                <category>www.dr-khademi.com</category>
                <author>www.dr-khademi.com</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jul 2019 23:23:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحلیل و بررسی فیلم یک مکان ساکت - A Quiet Place</title>
                <link>https://virgool.io/@site/%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%DA%A9%D8%AA-a-quiet-place-pgq4zsahaqaa</link>
                <description>چند روز قبل فیلم یک مکان ساکت - A Quiet Place را دیدم. بنظرم به لحاظ محتوایی، فیلم 8 لایه داره.لایه اول؛ همان ژانر وحشته، ترس و دلهره که بیرونی ترین و ظاهری ترین لایه است.لایه دوم؛ درگیری مدام سینما با موجودات فرازمینی است. نمیدونم چه گیری دادند به این موجودات. فیلم هایی که یک رابطه بدون خون و خونریزی و تجاوز و وحشی گری با موجودات فضایی رو به تصویر بکشه خیلی کمه!چرا این پیش فرض وجود داره که مواجهه انسانها با این موجودات باید با وحشت و ترس همراه باشه. آنها برای کشتن و تسخیر زمین میان. همین حیوانات زمینی هستند اما پیشرفته تر. آیا این پیش فرض فقط برای جذابیت و گیرایی دادن به این نوع فیلم هاست!لایه سوم؛ پیش بینی آینده جهان است. باز هم این پیش فرض که همه چیز در آینده، نیست و نابود میشود. تمدن بشری از طریق موجودات فضایی از بین میرود. این میل به نابودگری، عجیب در سینمای غرب دیده میشه. البته همه فیلم ها اینطور نیستند اما غالبا چرا. نمایش کهن الگوی نابودگر منفی.سینمای ما که اصلا چیزی درباره آینده نمیسازد! یا گذشته را نشان میدهد یا حال را توصیف میکند.لایه چهارم؛ خانواده است. چیزی که همه را به هم وصل کرده است. همه برای حفظ آن تلاش میکنند. پدر و مادر از جان خودشان میگذرند تا بچه ها زنده بمانند. در پیاده روی ها روی خاک خیلی نرمی راه میروند که کنایه از امنیت و گرمی و راحتی اعضای خانواده در کنار هم است.لایه پنجم؛ امید است. زنده بودن در این فیلم به یک نخ وصل است؛ به صدا. کافی است صدا، سکوت را برهم بزند و مرگ از راه برسد. در چنین وضعیتی، مادر باردار است که در طول فیلم نوزاد متولد هم میشود و کلی داستان ایجاد میکند. وجود مادر باردار، نماد امید به زندگی است.لایه ششم؛ احساس گناه است. دختربچه خانواده از روی سهل انگاری کاری کرده که کوچکترین عضو خانواده جانش را از دست داده است. دختربچه احساس گناه دارد و با این حس، درگیر است و از خانواده کناره گیری میکند.لایه هفتم؛ نوعِ شنیدن است. آن موجودات ترسناک و وحشی چشمی ندارند برای دیدن اما گوش هایی دارند که بسیار بسیار قوی است. سیستم شنوایی فوق العاده. اما جالب اینجاست که توانایی تحمل صدا را ندارند. آنها هر صدایی را دال بر وجود دشمن یا طعمه میدانند و شنیدن آنها تجاوزی است نه تعاملی.حال به این فکر کنید که چه تعداد از ما در فضای زندگی اجتماعی، عاطفی و خانوادگی؛ توانایی شنیدن تعاملی داریم نه اینکه به صرف شنیدن حرف مخالف یا مستقل از ما، به صورت یک منتقد حرفه ای به سمت طرف مقابل یورش میرویم!در سایت خودم ویدئویی درباره ترس دارم با عنوان: ما و ترس های مالایه هشتم؛ که عمیق ترین لایه است و همین لایه این فیلم را خاص کرده، درباره سکوت است. اینکه آدمیان ضرورتا نیاز به گفتگو دارند. باید حرف بزنند. آزادی بیان داشته باشند. اینکه مواجهه خشونت آمیز با ضرورت بیان، چقدر وحشتناک است.در هر جایی که قرار است کسی مرگ را ملاقات کند، گویی از عقده ای چندین هزار ساله رها میشود. فریادی از ته دل میکشد و جانش آزاد میشود. لعنت به هر چه که نمیگذارد حرفم را بزنم.در این لایه، نویسنده با دست گذاشتن روی یکی از حواس 5 گانه؛ ما را به فکر میندازد که اگر یکی از این حواس (شنوایی) بنابر اجبار و زور از کار بیفتد، چه بلایی سر انسانها خواهد آمد. ما چقدر نیاز به سخن گفتن داریم. چقدر نیاز به شنیده شدن بدون قضاوت داریم. بدون حمله و برخورد با نظراتمان، شنیده شویم. اینکه سکوت اجباری، تحمل ناپذیر است و آنچه مهم است و تأثیرگذار، سکوت اختیاری است. سکوتی که هر زمان اراده کردم آن را بشکنم و سخن بگویم بدون ترس. جایی در فیلم، پدر و پسر در پشت آبشار فریاد میزنند. پسر میترسد و پدر میگوید نترس اینجا کسی صدای ما را نمیشنود.یاد داستان مریم مقدس افتادم، زمانی که عیسی مسیح را بعد از تولد به شهر میاورد. خود مریم سکوت کرده است چون میداند که به شدت مورد قضاوت های وحشیانه قرار خواهد گرفت و این قضاوت ها آنقدر سنگین است که کسی به حرفهای مریم گوش نخواهد داد؛ پس به همین دلیل عیسی سخن میگوید.عده ای گفته اند شمس فقط یک بیت در طول عمرش گفته:من گنگ خواب ديده و عالم تمام کر من عاجزم زگفتن و خلق از شنيدنشکلا بحث بر سر گفتن و شنیدن است. من چیزهایی دیدم که نمیتونم بگم و برفرض گفتن، شما نمیتونید بشنوید.در فلسفه بحث مفصلی هست بین ارسطو و ابن سینا که بین حواس ظاهری، شنیدن مهمتر است یا دیدن.در فیلم جعبه پرنده - Bird Box هم دقیقا چنین موضوعی مطرح میشود که گویا از همین فیلم یک مکان ساکت الهام گرفته شده است، از کار انداختن بینایی.ضمنا این فیلم ابرقهرمان نداره و این خیلی خوبه. همین آدم های گوشت و پوست دار، قهرمانِ فیلم هستند.از خودمان بپرسیم در مراودات اجتماعی، خانوادگی و عاطفی چقدر صبر شنیدن داریم؟ چقدر در سیستم آموزشی که پشت سر گذاشتیم شنیده شدیم؟ چقدر قضاوت شدیم و چقدر قضاوت میکنیم؟ آیا حرفهایی داریم که همیشه در درونمان مخفی کرده ایم؟از اینها مهم تر، چقدر تحملِ شنیدن خودمان را داریم؟ آیا نجوا و نداهایی که از درونمان با ما حرف میزنند را میشنویم یا خفه میکنیم؟ آیا به این مساله باور داریم که همه جهان میتوانند با ما حرف بزنند بشرطی که گوش شنوایی داشته باشیم؟جلال الدین که گفته است:جمله ذرات عالم در نهان با تو گویانند روزان و شبان ما سمیعیم و بصیریم و هُشیم با شما نامحرمان ما خامُشیمدکتر منوچهر خادمیسایت من </description>
                <category>www.dr-khademi.com</category>
                <author>www.dr-khademi.com</author>
                <pubDate>Sat, 13 Apr 2019 01:13:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکست خوردن، طبیعت من است</title>
                <link>https://virgool.io/@site/%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-lnjbtjkcbf1m</link>
                <description>چرا به سادگی ناامید و بی انگیزه میشوم؟چرا به محض برخورد با انتقاد و مخالفت دیگران، سریعاً شور و شوق من میخوابد؟ چرا پس از نتیجه نگرفتن اولیه، انجام کارهای مورد علاقه ام را رها میکنم؟ چرا به اندازه دیگران، پشتکار و جدیّت در انجام کارها ندارم؟ چرا کارهایم را ناتمام رها میکنم با اینکه میل زیادی برای انجام آنها دارم؟ چرا با اینکه طرح های زیادی برای کار دارم، اما بی خیال انجام دادن آنها میشوم؟مشکل تو در این است که: انسان بسیار کمال طلبی هستی. توانایی تحمل شکست را نداری. فرد صفر و یکی هستی. نمیتونی ببینی که کاری، با عیب و نقص انجام بشه.یا سفید را میخوای یا سیاه و از دیدن خاکستری ناتوانی.یا کاری را باب میل خودت میخوای یا اصلاً آن کار را نمیخوای. اگر چنین فردی با این ویژگیها هستی که گفتم پس: به محض برخورد با کوچکترین انتقاد و ایراد و اظهار نظر دیگران و اطرافیان؛به محض برخورد با یک عیب و نقص در روند انجام کار؛ به محض برخورد با یک مشکل و معضل بر سر راه خودت؛ از انجام دادن آن کار، منصرف شده و آن کار را ترک کرده و رها میکنی. همیشه هم برای تو این سؤال پیش میاد که چرا من آن کار را انجام ندادم؟ چرا من با اینکه انرژی و اشتیاق زیادی داشتم، اما آن کار را رها کردم؟راه حل اول: باید با شکست هایی که در مسیر راه برای تو پیش میاد، کنار بیای. راه حل دوم: تو باید بپذیری که کامل شدن و انجام یک کار، امری زمانبر و تدریجی هست. نکته مهم: باید بپذیریم که شکست خوردن در گام های آغازین، امری بسیار طبیعی است. شکست ها، دلایل گوناگونی دارند:یا ایده من خام بوده و مشکلی دارد یا دیگران با ایده من؛ سلیقه ای برخورد کردند. شکست ها برای پخته شدن و کامل شدن ایده های ما هستند. شکست ها عامل ایست و توقف و خاموشی نیستند بلکه تضادی هستند برای یافتن مسیر پیشرفت.تضادهایی بنام شکست، به ما میگویند که کجاها را داریم اشتباه میرویم و باید تغییر مسیر دهیم. در شکست ها، خرد و عقلانیت و پیامی نهفته و پنهان است که راهنما و هدایتگر ماست. شکست ها را باید با این دید نگریست که منابع الهام بخش ما برای رشد هستند نه موانع رشد. باید شکست ها را پذیرفت اما با این نگرش که شکست های من، تجربه های زندگی من هستند. با این نگرش، حجم زیادی از خودخوری و خودتحقیری تو کاسته میشود.  با این نگرش، شکست ها نه تنها باعث فنای ما نمیشوند بلکه بقای ما را تضمین میکنند. اما بدون این نگرش، خودکم بینی عمیقی سراغ تو میاد که دیگر حس و حال کار را از تو میگیرد. از آن به بعد از حاشیه امنیت خودت بیرون نمیای و روحیه ریسک پذیری تو بسیار پایین میاد، چرا؟ چون میدونی اگر آغاز کنی، دوباره با انتقاد و نظرات تند و تلخ دیگران مواجه میشی. و خوب میدونی که مواجه شدن با نگاه دیگران، یعنی تجربه مجدد خودخوری و خودکم بینی. پس تو برای فرار از تجربه مجدد این احساس رنج آور، نشستن و حرکت نکردن را ترجیح میدهی. نکته مهم: این را بپذیر که اگر در گام اول، شکست نخورم؛ امری تعجب آور است!پیشرفت و تکامل ما، امری دفعی و یک شبه نیست. روزها و شب ها باید بیایند تا تو موفق بشی و کامل شوی. داستان تکامل تو؛ داستان نو شدن همان کشتی قدیمی در حال حرکت روی دریاست. باید قطعه قطعه کشتی را نو کنی نه یکباره آنرا خراب کنی تا از اول بسازی اینطوری غرق میشی.تیکه تیکه خودت را بساز و چهره درونت را کامل کن. برو بگرد و اگر ایده و طرح و کاری را در جهان دیدی که همگان را راضی کرده برای من بیاور.از دیدن شکست ها خوشحال باش و بدون که دیدن آنها یعنی قرار گرفتن در مسیر درست تکامل.از دیدن مخالفت ها و انتقادات دیگران شاد باش، چون در جای خودت قرار گرفتی. ایده های جدید و کارآمد، همیشه در نطفه آغازین خود با مخالفت شدید همراه بوده.برای ادامه دادن مسیر خودت به دنبال تأیید و تحسین و تشویق دیگران نباش. اگر ایده تو را با استقبال پذیرفتند، این یعنی ایده تو احتمالاً تکراریه و چیز جدیدی نیست.از انتقاد و شکست نترس، لذت ببر و با قدرت به استقبال چالش ها و تغییرها برو.در این مسیر با دیدن کوچکترین نتیجه و نشانه، به خودت حال بده ...دکتر منوچهر خادمیسایت من </description>
                <category>www.dr-khademi.com</category>
                <author>www.dr-khademi.com</author>
                <pubDate>Sat, 29 Sep 2018 23:42:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به کجا تعلق دارم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@site/%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%AA%D8%B9%D9%84%D9%82-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-fyg60rkjdkh8</link>
                <description>چرا وقتی که در جمع هستم، باز هم احساس تنهایی میکنم؟ چرا وقتی در میان دوستانم هستم و خوش میگذرونم، باز هم احساس میکنم آنجا نیستم؟ چرا احساس میکنم در هر جمعی که هستم به آن جمع، تعلق ندارم؟چرا احساس میکنم در هر محفل و مجلسی که هستم، انگار در میان آنها نیستم؟ چرا با وجود اینکه همیشه اطراف من شلوغ است؛ باز هم احساس عمیق تنهایی دارم؟ چرا احساس میکنم من در میان جمع و دلم جای دیگر است؟ نکته بسیار مهم: به این احساس خودتان، اعتماد کنید.به این چرای خودتان، اعتماد کنید. وقتی ندای درونی به تو میگوید که به این جمع، هیچ ارتباطی نداری، به این ندا اعتماد کن. ندای درونی تو، قطب نمای باطنی شما در زندگی شماست. شما باید گوش شنوای خوبی برای ندای درونی خودتان باشید. وقتی منِ درون تو با تو حرف میزند که باید آن جمع را ترک کنی، پس آن جمع را ترک کن. این را بدان، منِ درون تو و ندای درون تو؛ مسیر زندگی تو را میشناسد و تو را هم خوب میشناسد. اکثر ما در عالم هپروت زندگی میکنیم و وارد ملکوت زندگی نشدیم. هپروت؛ میزان زندگی نزیسته ماست که آن روزها و لحظه ها را به شیوه خودمان زندگی نکردیم. ملکوت؛ افق جان تو و مسیر اصیل زندگی تو و میزان فردیّت توست. تو هرچقدر که فردیّت اصیل خودت را در زندگی تجربه نکنی، وارد هپروت زندگی میشوی. اگر به تو تلنگری زده شده که تو به این رشته تحصیلی، به این شغل و به این رابطه عاطفی تعلق نداری.اگر این ندای درون تو هنوز روشن است و به تو همیشه میگوید که تو به این جمع ها تعلق نداری.به تو تبریک میگویم، چون این ندای درون در خیلی از ماها؛ سالهاست که خاموش شده و آرمیده است. این ندای درون به تو میگوید که این جمع های پیرامون تو: هیچگونه سنخیتی با اهداف اصیل مسیر زندگی تو ندارند. هیچگونه ارتباطی با اولویت های مهم تو در زندگی ندارند. هیچگونه تشابهی با فلسفه و هدف زندگی تو ندارند.هیچگونه ربطی با رسالت عمیق زندگی تو ندارند. هیچگونه نزدیکی و قرب وجودی با ندای درون تو ندارند. ندای درون تو به تو میگوید که من درون تو با من های درون این جمع، هیچ اشتراکی ندارد. تو برای این میگویی که من در میان جمع و دلم جای دیگر است؛ چون: این جمع؛ آینه جان تو نیست. این جمع؛ اهداف و آرزوهای تو را نشان نمیدهد. این جمع؛ در راستای اولویت های تو نیست. این جمع؛ تو را به خود تو نشان نمیدهد. ما باید در جمعی قرار بگیریم که در آن جمع؛ به ملاقات خود برویم. ما باید در جمعی قرار بگیریم که آن جمع؛ ما را یاری کند برای رسیدن به چهره حقیقی خودمان. تو باید قبل از رفتن و پیوستن به یک جمع، تکلیف خودت را پیش خودت روشن کنی. یعنی اهداف و خواسته ها و اولویت های خودت برای خودت روشن باشه. اگر تکلیف زندگیت برای خودت روشن نباشه، در هر جمعی که بروی احساس میکنی تنها هستی. اینکه احساس میکنی دلم جای دیگر است؛ اون جای دیگر چیست؟ اون جا؛ همان وطن اصلی خودت یعنی جان و روح خودت است. همان اهداف اصیل و خواسته ها و اولویت های حقیقی ذات خودت. تو باید به سفر درون خودت بروی و خودت را کشف کنی و بشناسی. اگر هدف و رسالت و جهت زندگی خودت را پس از یک خودشناسی عمقی، پیدا کنی. آنوقت قطب نمای وجود تو بکار افتاده و زندگی تو، سمت و سوی اصیل خودش را می یابد. آنوقت خودبخود و ناخودآگاه وارد جمع هایی میشوی که هم راستا با مسیر زندگی توست.  آنوقت است که احساس شکوفایی جان به تو دست میدهد. آنوقت است که در هر جمعی که وارد بشوی؛ احساس فرزانگی میکنی.آنوقت است که احساس میکنی واقعاً در حال دیده شدن و تعالی وجودی هستی. اما اگر این خودشناسی و معرفت نفس را برای خودت انجام ندی؛ آنگاه:احساس پرتاب شدگی در یک جمع را تجربه میکنی. احساس فروماندگی، سرگردانی و درماندگی میکنی. احساس میکنی که تو را به اجبار و اضطرار وارد این جمع کردند. یعنی تو وارد جمعی شدی که هیچ ربطی به این جمع نداری. در نهایت، از رسیدن به معنای زندگی و زندگی معنادار، مأیوس میشوی.البته که دچار هرروزگی، روزمرگی و یکنواختی هم خواهی شد. فراموش نکنیم که ما یک وجود جمعی داریم و یک وجود فردی. وجود فردی ما اصل است و وجود جمعی ما، فرع و تابعِ وجود فردی ما. وجود فردی تو، همین منِ توست: منی که عاشق میشه، منی که تفکر میکنه، منی که تلاش میکنه، منی که میخوره و میخوابه و سرکار میره.منی که دلهره و ترس داره، منی که تحقیر و تمسخر میشه، منی که تنها میمونه و منی که میمیره.همه اینها منِ توست، وجود فردی توست آنهم با همه حالات و شئونات و صفات خودش. این حالات و شئونات و صفات تو، قطب نمای وجود توست که با آنها وارد یک جمع میشوی.پس مواظب باش که با چه قطب نمایی وارد جمع میشوی؛ چون خود تو آن جمع را جذب کردی. نتیجه: این وجود فردی توست که وجود جمعی تو را کنترل و هدایت میکند. وقتی انسانِ بی حوصله و کسلی باشی، یقیناً وارد جمعی میشوی که آن جمع؛ حال حرکت ندارد. این وجود فردی توست که اگر به جمعی تعلق نداشته باشی، فریاد میزند که آن جمع را ترک کن. تو باید مراقب این وجود جمعی خودت یعنی «در میان دیگران بودنِ خودت» باشی. قبل از ورود به هر جمعی، از خودت بپرس که نسبت من با این جمع چیست؟ آیا لازم است که وجود فردی من در این جمع به عنوان وجود جمعی، حاضر شده و مشارکت کند؟هر کجا دیدی که وجود فردی تو داره لِه میشه، خفه میشه و امتداد پیدا نمیکنه، آن جمع را رها کن. منِ درون تو، خواستار تعالی وجودی و زندگی نامحدود است.  حقیقت جان تو، محدودیت ندارد و نامتناهی را میطلبد. پس هر جا وارد جمعی شدی که چارچوب زندگی و امتداد منِ تو را بسته، آنجا را ترک کن. پس هر جا دیدی که منِ تو محدود و محصور شده و بال پرواز او گرفته شده، آنجا را رها کن. پس هر جا دیدی که به منِ تو معنایی داده نمیشه و منِ تو شکوفاتر نمیشه، آنجا را وِل کن.برو و امتداد نامحدود منِ خودت را در جمعی و در جایی دیگر، جستجو و پیدا کن. دکتر منوچهر خادمیسایت من </description>
                <category>www.dr-khademi.com</category>
                <author>www.dr-khademi.com</author>
                <pubDate>Fri, 21 Sep 2018 18:51:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا همیشه در آینه به خودم خیره میشوم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@site/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AE%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D9%85-f4wzle6wpo68</link>
                <description> با اینکه شیفته خودم نیستم. با اینکه چهره زیبایی ندارم. با اینکه نارسیسیست نیستم. با اینکه علاقه به ظاهرم ندارم. امّا مدام به چهره خودم در آینه، زل میزنم. و همیشه سرتاپای خودم را برانداز کرده و خودم را چک میکنم. امّا چرا؟ با تصویرم که در آینه افتاده نمیتوانم ارتباط برقرار کنم؟ با عکس خودم در آینه، حال نمیکنم؟ نسبت به تصویر خودم در آینه، احساس خوبی ندارم؟ همیشه معتقدم که عکسی که از من گرفته میشود، من را بخوبی نشان نمیدهد؟ همیشه معتقدم که تصاویر من، منعکس کننده من حقیقی خودم نیست و من را نشان نمیدهد؟ در یک کلام، من اصلاً خوش عکس نیستم!چرا من، همیشه چهره خودم در آینه را انکار میکنم؟ چرا من، چهره خودم در آینه را نمیپذیرم؟ این افراد از درون، تهی و خالی هستند. این افراد دچار خود کم بینی و حقارت جان هستند. بنابراین، برای معنا دادن به شخصیت خودشان، پناه میبرند به چهره ظاهری خودشان.این افراد از پوچی درونی به سمت ظاهر بیرونی خود در آینه میروند. امّا بی خبر از آنکه؛ با دیدن چهره ظاهری خود در آینه، دوباره یاد حقارت درون خود می افتند!مقایسه چهره درون و برون؛ تو را وادار میکند که عکس خود در آینه را انکار کنی. وقتی خود را از درون، بی ارزش و حقیر می بینی؛ دیگر نمیتوانی بپذیری که عکس زیبایی داشته باشی.وقتی خود را «خود کم بین» میدانی و می بینی؛ با همین عینک «خود کم بینی» همه چیز را می بینی. این را بدان که هر چه در باطن ما بگذرد، در ظاهر ما همان امر نشان داده خواهد شد. اصالت و حقانیّت با جان و باطن ماست و ظاهر و بدن ما از اندیشه و روح ما پیروی میکند.تویی که ظاهر زیبای خودت را انکار میکنی، برای این است که خودت را از درون انکار میکنی.  وقتی عینک خود کم بینی به جان و روح خودت بزنی، همه چیز از جمله ظاهر خودت را پَست میدانی.فردی که علی رغم داشتن چهره زیبا، زیبایی خود را انکار میکند، برای چیست؟ برای این است که از عمق ذات و باطن و جان و روح خود؛ خودش را زیبا نمیداند. یک اصل: زیبایی های ظاهری از زیبایی های معنوی سرچشمه میگیرند. کسی که از درون احساس ارزشمندی میکند، سرشار از زیبایی های معنوی خواهد بود. کسی که دارای زیبایی های معنوی باشد، خودش را در آینه جان زیبای خویش می بیند و می یابد. کسی که دارای زیبایی های معنوی باشد، نیازی به ساعتها قرار گرفتن در مقابل آینه ظاهری ندارد. فردی که خود را زیبای معنوی میداند، هر لحظه به ملاقات خویش و به ملاقات روح خود میرود.جان شما، خلوتگاه شماست و شما باید به دیدار خودتان بروید. در این دیدار مقدّس، تو خودت را چهره به چهره به نظاره می نشینی.حاصل این دیدار، یافتن چهره حقیقی و زیبایی های معنوی خویشتن خویش است. تواناییها، استعدادها، آرزوها، رویاها، اندیشه ها و باورهای شما؛ ابعاد و اضلاع چهره باطنی شماست. تمرین: تمامی ابعاد و اضلاع چهره خودت را روی کاغذ بنویس و در واقع؛ چهره درونت را نقاشی کن.گام بعد: نقاشیِ چهره باطنی و حقیقی خودت را کنار آینه ظاهری اتاقت بگذار تا هر روز آن را ببینی.با دیدن چهره باطنی، معنوی و حقیقی خود؛ خواهی فهمید که زیباترین چهره جهان را داری.دکتر منوچهر خادمیسایت من </description>
                <category>www.dr-khademi.com</category>
                <author>www.dr-khademi.com</author>
                <pubDate>Thu, 13 Sep 2018 13:00:05 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>