<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Farzaneh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sitedesignferii</link>
        <description>طراح سایت و تولیدکننده محتوا؛ عاشق خلق فضاهای دیجیتال که داستان بگویند و تجربه بسازند. با هر کد و هر کلمه تلاش می‌کنم جهانی بسازم که هم کاربر را جذب کند و هم الهام‌بخش باشد</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 22:19:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4218173/avatar/mrmfV2.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Farzaneh</title>
            <link>https://virgool.io/@sitedesignferii</link>
        </image>

                    <item>
                <title>..</title>
                <link>https://virgool.io/@sitedesignferii/-a64aldcujr99</link>
                <description>هیچ موضوعی ندارمخیلی وقته چیزی ننوشتم و ذهنم کلا خالی شدهکلا مغز ادم یه جوری یه فقط کافی  یه مدت از یه چیز دور شی دیگه کارر تمومه و باید دوباره تلاش کنی به حالت عادیت برگردیولی جالبیش اینجاست که دور شدن راحته و دوباره شروع کردن سخته و طول میکشه تا مثله اول بشیالانم گفتم به چیزی بنویسم تنبلی نکنم ولی خبببببب مگه مشکلاتم میزارن لامصب ول کن نیستن </description>
                <category>Farzaneh</category>
                <author>Farzaneh</author>
                <pubDate>Mon, 22 Dec 2025 00:18:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارما</title>
                <link>https://virgool.io/@sitedesignferii/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85%D8%A7-isyvg5hsbpex</link>
                <description>خواهرم 5 سال ازم کوچیکتره و طبق معمول شوخی های خواهر برادری هم زایاده😂همیشه بهش میگفتم که تو رو پیداکردیم و خانواده ت نتونستن خرجت رو بدن واسه همین ما بزرگت کردیم.اونم دلیل میاورد که نه اینجوری نیست برای گواهینامه رفتم آزمایش گروه خونی دادم دیدم گروه خونیم o+ هستش ولی خواهر و برادرم A+😂الان نوبت خواهرم بود که اون حرفا رو بزنه منم پیششون نشستم و گفتم نه اون چیزی که توی زیست خوندم که چرا اینجوریه.حالا نوبت من بود که توضیح بدم😂 ولی جالب بود کلی خندیدیم. الانم تا یه چیزی میگم بهم میگه تو از خانواده ما نیستی</description>
                <category>Farzaneh</category>
                <author>Farzaneh</author>
                <pubDate>Sat, 06 Dec 2025 23:01:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طراحی سایت</title>
                <link>https://virgool.io/@sitedesignferii/%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AD%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AA-fkaak5tbmi8y</link>
                <description>تو لینکدین یه پست گذاشته بودم(داشتم برای لوازم خانگی طراحی سایت انجام میدادم و مثل همیشه نگاهی به چند وب سایت فعال در این حوزه انداختم تا از روندها و الگوهای روز الهام بگیرم در این میان با وب سایتی مواجه شدم که با وجود محتوای مناسب محصولات معتبر و عملکرد فنی روان از نظر ظاهر تجربه ای کاملاً متفاوت ارائه میداد. آنچه ذهنم را درگیر کرد شکاف عمیق بین کارایی سایت و کیفیت طراحی بصری آن بود؛ به ویژه در بخشهایی مثل انتخاب رنگ فونت و سلسله مراتب تایپوگرافی این مشاهده دوباره یادآوری کرد که طراحی بصری - از رنگ و فونت گرفته تا نظم و یکپارچگی عناصر - تنها یک موضوع زیبایی شناختی نیست؛ بلکه بخش مهمی از اعتمادسازی تجربه کاربری و هویت برند است. در نهایت حتی یک وب سایت با عملکرد عالی هم بدون طراحی بصری استاندارد نمی تواند تجربه ای کامل و حرفه ای را به کاربر منتقل کند.)بعدش بهم گفتن اگه توبودی چجوری طراحی میکردی منم اینو گذاشتم ولی بازم میگم کارای سایت خوبه ولی امروزه به زیبایی هم توجه میکننمنم اینو پست کردم براشون</description>
                <category>Farzaneh</category>
                <author>Farzaneh</author>
                <pubDate>Thu, 04 Dec 2025 21:45:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو خالی</title>
                <link>https://virgool.io/@sitedesignferii/%D8%AA%D9%88-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-qdkgbewjrviq</link>
                <description>ذهنم کلا دیگه توخالی شدهخسته‌م البته نه از نظر جسمی بلکه فکری.این بیشتر اذیتم میکنه که این فکرا مهم نیستند و فقط روزمو خراب میکنن ولی از یه طرفم استرس وارد میکنن.تو یه پست گفتم که دارم سعی میکنم مسئولیت‌هارو با بقیه تقسیم کنم.ولی به طور کلی موفق نشدمدلم نمیاد خوب.میخوام لااقل کمی دوشه پدرومادرم و سبک کنم ولی مغزم داره میترکه از بس یه اینده فکر میکنم حالا جدیدا یه فوبیا گرفتم.ترس از موفق نشدن.اینکه این همه زوووووووورررر بزنی هیچی نشهولی به نظرم اگه استمرار داشته باشی بالاخره میشه فقط یکم طول میکشه</description>
                <category>Farzaneh</category>
                <author>Farzaneh</author>
                <pubDate>Wed, 03 Dec 2025 20:49:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک صبح متفاوت</title>
                <link>https://virgool.io/@sitedesignferii/%DB%8C%DA%A9-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-znj5w26ywrrw</link>
                <description>امروز صبح، روزم با یک تجربه‌ی غیرمنتظره شروع شد؛ صبح ساعت 9 و اینا بود که بیرون رفتم تا به معلم زبانم دوچرخه‌سواری یاد بدهم.قبل از شروع، کنار هم صبحانه خوردیم. برای من که معمولاً صبح‌ها چیز زیادی نمی‌خورم،؛ به طرز عجیبی همان صبحانه ساده حال و هوای خوبی ساخت—از آن لحظه‌هایی که حس می‌کنی شروع روز می‌تواند از همیشه آرام‌تر و روشن‌تر باشد.وقتی رفتیم روی دوچرخه، فهمیدیم اندازه‌ی دوچرخه دقیقاً مناسبش نیست؛ بلندتر از حدی بود که راحت باشد. با این حال، تلاش کرد، تمرین کرد و قدم‌به‌قدم بهتر شد. دیدن تلاش کسی که می‌خواهد مهارتی را از ابتدا یاد بگیرد، همیشه تجربه‌ای الهام‌بخش است؛ یادآوری اینکه هیچ مهارتی از ابتدا آسان نیست، اما هر بار برداشتن یک قدم کوچک، مسیر را هموارتر می‌کند.</description>
                <category>Farzaneh</category>
                <author>Farzaneh</author>
                <pubDate>Fri, 28 Nov 2025 20:08:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتظار بیش از حد</title>
                <link>https://virgool.io/@sitedesignferii/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%AF-zi21yigwrisp</link>
                <description> خوب دیگه چون 22 سالمه گفتم کار کردن واسه دیگران بسه و کار خودمو شروع کنم هرچند طراحی سایت که هست اون هیچی.چون خودم در بیمه ایران کار میکنم گفتم منم یه کد نمایندگی بگیرم از هیچی بهتره.صاحب کارم که اومد موضوع رو بهش گفتمگفت (همین جوری اسونم نیست الان بیمه ایران زیاد شده دیگه مثله قدیم درامد نداره به خواهرم نگاه نکن که کد نمایندگی گرفتم براش زیاد خوب نیست و...)من کلا هنگ بودم خوب خودمم میدونم بیمه زیاده و اسون نیس مرده حسابیییییی.ولی خوب نمی‌دونستم اینجوری جواب میده کلا بیخیال اون شدم دیگه ازش سوالی نپرسیدم ولی اگه درست جواب میداد چی میشد مگه؟واقعا ورا همچین میکنیدمن که این جور ادما رو درک نمی‌کنم و نخواهم کردددد</description>
                <category>Farzaneh</category>
                <author>Farzaneh</author>
                <pubDate>Thu, 20 Nov 2025 21:25:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نابربریِ پنهانِ نیت‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@sitedesignferii/%D9%86%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%90-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%86%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7-cufxdnuaasuj</link>
                <description>گوشه‌ای از زمان، ارتباطی شکل گرفت؛ ارتباطی ساده، بی‌هیچ عنوان و ادعایی.دو مسیر به هم نزدیک شدند، نه به قصد جاودانگی، فقط به امید شناختی آرام.در ابتدا همه‌چیز عادی به نظر می‌رسید. کلمات رد و بدل می‌شد، سکوت‌ها معنا پیدا می‌کرد و روزها رنگ تازه‌ای می‌گرفتند.اما کم‌کم سایه‌هایی نامرئی روی این ارتباط افتاد.سایه‌هایی از پنهان‌کاری، از صفحه‌نمایش‌هایی که همیشه رو به پایین بودند، از توضیح‌هایی که نصفه رها می‌شدند و از رفتاری که بیش از حد محتاط بود؛ محتاط‌تر از آن‌که سالم باشد.در این میان، یک سمت این مسیر با جدیت حرکت می‌کرد؛ سمتی که امید داشت این نزدیکی می‌تواند تبدیل به رابطه‌ای روشن شود.اما سوی دیگر…فقط گاهی توقف می‌کرد، گاهی قدمی برمی‌داشت و گاهی هم در سکوتِ سنگینِ خودش ناپدید می‌شد.انگار ارتباط برایش نه مسیری مشترک، بلکه فقط نقطه‌ای برای گذر بود.زمان که گذشت، حقیقت از پشت سایه‌ها بیرون آمد:این نزدیکی فقط برای یک طرف معنای واقعی داشت.برای دیگری، چیزی نبود.و درست جایی که فاصله‌ها بیشتر شد، احساسی سنگین در فضا پخش شد؛احساسی شبیه به سوءاستفاده، اما بی‌صدا و بی‌هیاهو.نوعی زخم آرام که نه از توهین می‌آید، نه از دروغ بزرگ،بلکه از همان نابرابری پنهانی که میان نیت‌ها نشسته بود.رابطه پایان یافت.نه با دعوا، نه با فریاد، بلکه با یک سکوت بلند.سکوتی که نشان می‌داد گاهی نبودنِ صداقت، حتی در کوچک‌ترین ارتباط‌ها، بزرگ‌ترین ضربه‌ها را می‌زند.و داستان همین‌جا تمام شد؛با درسی ساده اما ماندگار:در هر ارتباطی که شکل می‌گیرد، اگر نیت‌ها در یک سطح نباشند، حتی نزدیک‌ترین فاصله‌ها هم دیر یا زود به دورترین نقطه‌ها تبدیل می‌شوند.</description>
                <category>Farzaneh</category>
                <author>Farzaneh</author>
                <pubDate>Sat, 15 Nov 2025 22:39:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارنکن</title>
                <link>https://virgool.io/@sitedesignferii/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%86%DA%A9%D9%86-fcvitvmh5noi</link>
                <description>امروز اپیزودی از پادکست «کارنکن» گوش دادم و یه جمله توی ذهنم موند:💭 «قرار نیست فقط کار کنیم، قراره کاری رو پیدا کنیم که برامون معنا داشته باشه.»این جمله ساده‌ست، ولی وقتی توی مسیر فریلنسینگ و طراحی کار می‌کنی، عمقش رو بهتر می‌فهمی.اینکه پروژه‌هات فقط به‌خاطر پول نباشن، بلکه بخشی از رشد و رضایت درونی‌ت باشن.من از کارنکن یاد گرفتم که مسیر شغلی یه مسابقه نیست؛ یه فرایند شناخت خودته.اینکه بفهمی چی برات مهمه، با چه نوع پروژه‌ای حس معنا می‌کنی، و کِی باید &quot;نه&quot; بگی.شنیدن این اپیزود باعث شد دوباره به این فکر کنم که چرا طراحی سایت برام جذابه:چون طراحی، فقط خلق صفحه نیست — خلق ارزشه</description>
                <category>Farzaneh</category>
                <author>Farzaneh</author>
                <pubDate>Mon, 10 Nov 2025 00:08:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ککککمممممککککک</title>
                <link>https://virgool.io/@sitedesignferii/%DA%A9%DA%A9%DA%A9%DA%A9%D9%85%D9%85%D9%85%D9%85%D9%85%DA%A9%DA%A9%DA%A9%DA%A9%DA%A9-xqp4mwuebu6b</link>
                <description>4 روزه دارم به این فکر میکنم که اسم پیجم رو چی بذارم😑😂لامصب از تولید محتوام سختره تا الان 4تا فیلم گرفتم که پستش کنم ولی هنوز هیچ اسمی نذاشتم که به پیجم بیادشما بودید برای پیج انستاتون که درمورد طراحی سایت و کامپیوتر هستش چه اسمی انتخاب میکردید ؟خودم  میخواستم(sysnova)بذارم ولی گفتن سخته Feri_webم هستش ولی جذاب نیس</description>
                <category>Farzaneh</category>
                <author>Farzaneh</author>
                <pubDate>Tue, 04 Nov 2025 23:01:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسافر اول</title>
                <link>https://virgool.io/@sitedesignferii/%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%81%D8%B1-%D8%A7%D9%88%D9%84-rdtxzzojydqs</link>
                <description>#دنده عقب با اتو ابزاربچهٔ اول خانواده بودن، مثل این است که تو را به عنوان مسافر اول یک قایق ناشناخته سوار کنند. پدر و مادرم با همهٔ عشقشان، اما با تجربه‌ای اندک، اولین ناخدایان این سفر بودند. قوانین سختگیرانه‌شان نه از بی‌مهری، که از ترس ناوبری در آب‌های ناپیموده سرچشمه می‌گرفت. من، به عنوان اولین مسافر، ناخواسته راهنما شدم—حتی اگر با چشمانی بسته.از روزهای ابتدایی، کتاب‌های درسی تنها همزبانان من بودند. نمی‌خواستم سایهٔ ناراحتی بر چهرهٔ پدر و مادرم بنشیند، پس هر صفحه را—حتی اگر نمی‌فهمیدم—از بر می‌کردم. برایم نمرهٔ بالا، نه نشانهٔ یادگیری، که پیشکشی برای حفظ لبخند آنها بود. گاهی فکر می‌کنم در آن سال‌ها، به جای &quot;یادگیری&quot;، هنر &quot;حفظ کردن&quot; را آموختم.اما نقطهٔ درخشان ماجرا، خواهر کوچک‌ترم بود. وقتی دیدم همان قوانین قدیمی می‌خواهند مانند زنجیر بر پای او نیز بسته شوند، ایستادم.بهش گفتم: &quot;تو باید آسمان را تجربه کنی، نه شنا در آب‌های از پیش تعیین‌شدهٔ من.&quot; او را تشویق کردم تا به دنبال رشتهٔ مورد علاقه‌اش برود، و حالا او آزادانه مسیر خود را می‌سازد. این غرور من است—پلی شدم که او از روی آن گذشت تا به آرزوهایش برسد.امروز، با ۲۲ سال سن، دو سال است که خودِ واقعی‌ام را پیدا کرده‌ام. تلاش می‌کنم از آن محدودهٔ امن و تنگ خانوادگی بیرون بیایم و تا حد زیادی هم موفق شده‌ام. اما هنوز بار مسئولیت بر دوشم سنگینی می‌کند—بار کمک به پدر و مادرم. می‌دانم در نظریه، این بار باید بر دوش آنها باشد، نه من، ولی قلبم نمی‌گذارد رهایشان کنم.شاید روزی برسه که بتونم مسئولیت را به طور عادلانه تقسیم کنم، بدون اینکه خودم را قربانی کنم. تا آن روز، راهم را ادامه می‌دم—با این یادآوری که اولین بودن گرچه سخت بود، اما پلی ساخت که هم من و هم خواهرم از آن عبور کردیم تا به رهایی برسیم.</description>
                <category>Farzaneh</category>
                <author>Farzaneh</author>
                <pubDate>Sat, 01 Nov 2025 22:30:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جواب تکراری</title>
                <link>https://virgool.io/@sitedesignferii/%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C-jim6n31ynbnv</link>
                <description>خوب نزدیک یه‌ماه که کلاسهای طراحی سایتم تموم شده و من در تموم سایت های فریلنسری شرکت کردم و دنباله کارم.هر چند یه سایت لوازم خانگی هم طراحی کردم.تجربه‌ی جالبی بود اصلا فکر نمی‌کردم اینجوری باشه بیش از حد استرس داشتم و فکر میکردم نمی‌تونم ولی وقتی یادم اومد که چرا پیشنهاد کاری به‌من دادن این فکرا رو از خودم دور کردموقتی دیگران استعداد منو میبینن من چرا به خودم شک کنم🙂الانم تو انستا با 20نفر یا بیشترم صحبت کردم و اصلا خجالت نمی‌کشم که بگم از این تعداد فقط 5نفر نمونه کار خواستند و 3نفر قیمت پرسیدن و1نفر جدی بودخوب طبیعتاً از کلمه نه متنفر شدم ولی مهم نیستمیخوام بگم اولاش اینجوری یه ولی مهم نیست که کلمه‌ی نه رو میشنوید شما ادامه بدید</description>
                <category>Farzaneh</category>
                <author>Farzaneh</author>
                <pubDate>Fri, 31 Oct 2025 20:52:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتظار داشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@sitedesignferii/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-a4bmgrcgjdog</link>
                <description>این سه ماه که درگیر کارای خودم بودم و داشتم طراحی سایت یاد میگرفتم دیگه مثل قبلا نبودم وقت نداشتم که با دوستام برم بیرون از یه طرفم کار میکردم دیگه کله وقتم پر شده بود.یه روز دوستم مریض شد‌که 10ساله همدیگرو میشناسیم و نتونستم برم پیشش اونم الان ناراحته .خوب از یه طرف حقم داره ازم انتظار داشت که پیشش باشم و همچنین انتظار اینم داشت که کلاسمو تعطیل کنم برم پیشش ولی خوب اینکارو نکردم شاید یکم زیاده روی کرده باشم و فقط خودمو درنظر گرفته باشم و این حس منو نارحت میکنهاز نگاه اون، منِ رفیق ده‌ساله، نبودم وقتی باید می‌بودم.اما از نگاه من، حضور نداشتنم از بی‌تفاوتی نبود، از وقت نداشتن و کار بوداحساس میکنم این حرفام بهانه‌ست ولی من فقط شبا وقتم خالی میشد </description>
                <category>Farzaneh</category>
                <author>Farzaneh</author>
                <pubDate>Mon, 27 Oct 2025 17:50:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین دختر</title>
                <link>https://virgool.io/@sitedesignferii/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-inxjifb742td</link>
                <description>امروز کتاب* آخرین دختر* رو تموم کردم.کتاب رو که بستم چشمهایم پر از اشک شد این کتاب فقط یک زندگینامه نیست، یک سند زنده از تاریخ است. می‌خواهم از تأثیر عمیقی بنویسم که خواندن داستان نادیا مراد بر من گذاشت؛ از شجاعت بی‌کرانش تا اثبات این که یک صدا می‌تواند جهان را تکان دهد.نادیا مراد یکی از آن افراد است. دختری ایزدی که در سال ۲۰۱۴ در حمله داعش به روستای &quot;کوچو&quot;، مادر و شش برادرش را در یک روز از دست داد و خودش ماه‌ها در اسارت و بردگی جنسی این گروه وحشیانه قرار گرفت.اما داستان نادیا فقط یک روایت غم‌انگیز نیست؛ یک درس انسانی بزرگ است.او پس از فرار، داستانش را به سلاحی برای دادخواهی تبدیل کرد. به سازمان ملل رفت، با رهبران جهان دیدار کرد و در نهایت، در سال ۲۰۱۸ جایزه صلح نوبل را دریافت کرد.به این فکر کردم که فکرهایی که من دارم در برابر اینا هیچی نیستن که خودمو اینجوری نارحت کنم و افسرده بشم و اگه یه‌روز دختردار شدم شاید اسمشو نادیا گذاشتم حالا نادیا برای من یه نماد شجاعت رو داره و افتخار میکنم که دخترم.از این ببعد غ‌ل‌ط بکنم بخاطره مشکلات کوچک زندگی خودم رو انقدر زهر کنم و سعی خودمو میکنم که اگه اینجوری هم شد نهایت 1ساعت بعد تمومش کنم🥲و از همه مهمتر اینکه فهمیدم هیچ رنجی بی‌معنا نیست، اگر آن را به هدفی بزرگتر تبدیل کنیم.او از تاریک‌ترین شکست‌ها، شعلی برای روشنایی ساخت.</description>
                <category>Farzaneh</category>
                <author>Farzaneh</author>
                <pubDate>Mon, 20 Oct 2025 21:04:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به خود تنهام</title>
                <link>https://virgool.io/@sitedesignferii/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%85-mc1jpoizxyws</link>
                <description>عیبی نداره که امشب، در این اتاقی که سکوتش تا ته ته دیوارها رخنه کرده، تنها باشی. عیبی نداره که دلت بگیره برای چیزهایی که الان نداری، یا برای کسانی که شاید هیچوقت نفهمند اینقدر دلت برایشان تنگ شده.تو تنها نیستی بلکه با خودت تنهایی.شاید کمی بد باشد ولی از طرفی هم یه موهبت حساب میشود میتونی با خودت خلوت کنی.چای بنوشی. اجازه بدی اشکهایت اکر خواستند جاری شوند و بدونی که گریه کردن بعضی وقتا راه نفس کشیدن است🫠با خودت مهربان. به خودت اجازه بده خالی شود. این خلاء ترسناک به نظر می‌رسد، اما در حقیقت، فضایی است برای پر شدن از چیزهای تازه. از چیزهایی که فقط و فقط مال خود توست.شاید فردا هم اینجوری باشه شاید هم نه پسسس باهمه چیز روبرو شو درسته بعضی وقتا دیگه نمیکشی ولی بیخیال نشو </description>
                <category>Farzaneh</category>
                <author>Farzaneh</author>
                <pubDate>Fri, 17 Oct 2025 22:24:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته ای به آینده</title>
                <link>https://virgool.io/@sitedesignferii/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-dmvnc58vupz6</link>
                <description>چن ساله دیگه کجایی و چه میکنی نمی دانمالان که دارم اینو مینویسم امیدوارم در اینده حالت خوب باشه. الان تمام تلاشمو میکنم که همه چیز خوب پیش بره و تو دراینده بتونی راحت به بعضی کارا برسی ولی میترسم.میترسم که بیش‌از حد خودمو درگیر کنم و بعضی چیزا رو که الان دارم تو آینده نداشته باشم و قدرشو ندونمتا ۲ ساله دیگه اگه هنوز زنده ای یادت باشه به این سوالا جواب بدی امروز تاریخ 1404/07/23به چیزی که میخواستیم رسیدیم؟خوشحالی؟سفر رفتی؟کار خودتو شروع کردی؟گواهینامه گرفتی اصلااااااا ؟قیمتش چند بود؟</description>
                <category>Farzaneh</category>
                <author>Farzaneh</author>
                <pubDate>Thu, 16 Oct 2025 23:18:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشنایی</title>
                <link>https://virgool.io/@sitedesignferii/%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-qlhw7ee0co5o</link>
                <description>خب طبق معمول چیزی واسه گفتن ندارمگفتم تا گوگل جمینای عزیز یه عکس واسه سایتم طراحی کنه بیام و یه چیزی بنویسم امروز میخواستم کلااا رو طراحی سایت کار کنم ولی چون خودم زیاد کار داشتم هی پشت سر هم کارای دیگه واسم پیش میومد و کار خودم عقب موندهنوز پستم نذاشتم تا یه ساعت دیگه باید اونم جور کنم راستی الان که همدیگرو فالو داریم بیاید باهم بیشتر آشنا شیم ☺️اسمتون چیه؟اهله کجایید؟</description>
                <category>Farzaneh</category>
                <author>Farzaneh</author>
                <pubDate>Sun, 12 Oct 2025 21:58:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جستجوی خوشبختی</title>
                <link>https://virgool.io/@sitedesignferii/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-qwid6uwixyf3</link>
                <description>تا کجا باید بدویم و کار کنیم..؟نمی دانمنمی‌دونم تا که‌ی باید این دردا و کم خوابی رو بکشیم تا به اون چیزی که میخوایم برسیم هر چند این اوله راه و هنوز خیلی کارا مونده ولی با این اوضاع فعکککک نکنمممممم به این زودیا باشه هر چند اصلا توقع ندارم تو عرض یه ماه به همه چیز برسم ولی میترسم بعد چندین سال بدترم بشهولی خوب به قول معلمم باید فقط استمرار داشته باشیمامیدوارم همه‌مون به اون خوشبختی که میخوایم برسیم ولی نه در آینده ی چندان دور </description>
                <category>Farzaneh</category>
                <author>Farzaneh</author>
                <pubDate>Tue, 07 Oct 2025 21:58:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پادکست</title>
                <link>https://virgool.io/@sitedesignferii/%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-qgzzw7r4lzzl</link>
                <description>خیلی وقت بود میخواستم پادکست ضبط کنم ولی متاسفانه به خاطر کار و کلاس وقت نداشتم.دیگه کم کم داشت حالم بهم میخورد از اینکه این همه پشت گوش انداخته بودیم.جمعه به دوستم پیام دادم و گفتم جمعه صبح زود بیدار میشیم میریم پارک هم پیاده رویی میکنیم هم پادکست ضبط میکنیمساعت 6 با دوچرخه‌م رفتم و منتظر نشستم تا بیاد باهم پادکست ضبط کردیمالان که به پادکست گوش میدم خنده‌م میگیره چون صبح زود هوا سرد بود اب‌بینیم بند نمی‌یومد و این صداها کلا اومدهههه😂ولی خوب مهم نیست و نسبت به اولین پادکستم خیلی خوب حرف زدم و به نکته‌ی توهم گوش دادم دوست عزیز.نمی دونم الان اینو میبینی یا نه </description>
                <category>Farzaneh</category>
                <author>Farzaneh</author>
                <pubDate>Sun, 05 Oct 2025 14:30:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آهنگ بیکلام</title>
                <link>https://virgool.io/@sitedesignferii/%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%A8%DB%8C%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%85-hw2m5bat45ec</link>
                <description>بدون هیچ حرفی تمامی وجودت رو لمس میکنهبدون گفتن یه کلمه دردت رو میفهمه و تورو به اعماق وجودت میبرهداشتم تمرین سایت میکردم که یه اهنگ بیکلام پخش شد اون اهنگ رو برای پادکستم ذخیره کرده بودم ولی اصلا یادم نبودیه جوری منو آروم کرد که برای چن لحظه از همه چیز دست کشیدم خیلی وقت بود این حسو تجربه نکرده بودم جالب بود اسم اهنگ(we disappeared  whit the Winter sun) هستش خیلی خوبه البته برای من اینطوریه </description>
                <category>Farzaneh</category>
                <author>Farzaneh</author>
                <pubDate>Wed, 01 Oct 2025 00:49:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دومین پست</title>
                <link>https://virgool.io/@sitedesignferii/%D8%AF%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-y0pftfbpch34</link>
                <description>سلامی دوبارهدومین پست پیجمو گذاشتم خوشحال میشم حمایت کنید و اینکه حتما نظرتون رو بهم بگید و اگه اشکالی داشت بازم بهم بگید که درستش کنم🫠https://www.instagram.com/reel/DPJqBrTjrav/?igsh=ZzR4aXpzajU2enZi</description>
                <category>Farzaneh</category>
                <author>Farzaneh</author>
                <pubDate>Sun, 28 Sep 2025 19:12:01 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>