<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های دخترش</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@skachooee</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 19:34:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/135968/avatar/ChaVR2.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>دخترش</title>
            <link>https://virgool.io/@skachooee</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اینجا انگار یک نفرجامانده بود...</title>
                <link>https://virgool.io/@skachooee/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%81%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-f5eisyyq4kfz</link>
                <description> آخرین بار که قوه قضاییه یادش بود من فرزند یکی از شهدای سال شصت هستم، خاطرم نیست.اما یادم هست که فاطمه ساداتم کوچک بود ومحمدجواد در آغوش پدر.  وقتی دعوت میشدیم میدانستیم که این مهمانی، شهید مسئول وغیرمسئول ندارد. ممکن بود یک نفر تنه بزند به تو و دوکلمه هم به زبانی که نمیشناسی بشنوی، در مسیر سالن پذیرایی. همه خانواده شهدای قوه ،دعوت بودند. بالاتر و پایین تر نداشت این دعوت نامه.شاید به همین علت بعضی نمی آمدند. سخنرانی اش که تمام میشد می آمد پایین سن و دیگر در دسترس همه بود. همهٔ همه. ممکن بود یکی از چک برگشتی اش گله کند یکی از بیماری فرزندش،یکی از.... ابراهیم رییسی همه را میشنید ونامه ها را دریافت میکرد.نامه گفتم، روضه تازه یادم آمد. دوهفته پیش نامه ها راجمع کردند و بردند برایش که مهمان قم بود وحالا یکی یکی پیامک وصولشان دارد میرسد. لابد از بهشت....خادم الرضا پنجشنبه ,هفت ونیم صبح پشت چراغ قرمز چهارراه گلزار بودیم که سبزشد وکسی حرکت نکرد. یک ردیف پژو از روبرو پیچیدند سمت گلزار. فهمیدیم که آمده و استقبال ساعت ده صبح برنامه چندمش است. به دخترم گفتم : رییس جمهوری که هیات همراهش با پژو سفرکنند، استثناییه. مدیر پیامک داد: «فردا اقای رییسی میاد سالن شهید اوینی.میای؟ قراره مشکلات اموزش وپرورش رو بگیم.» گفتم :«بیام؟» وپیش خودم فکرکردم جمعه و اون دریای کار عقب مانده! گفت: «اگردوست داری بیا.» گفتم :«میام » ونگفتم اگر یک صندلی در این مراسم خالی بماند، من باید پرش کنم. اگر یک جای خالی ایستاده در سالن بماند ،من باید آنجا بایستم. ابراهیم رییسی، ارزشش را دارد.  آمدم ولی تو نیامدی ،همه دلخور بودند. گفتم : «اشکالی نداره ،کارهاش زیاده باید تقسیم کنه . معاون هم مثل خودشه.» مجری اخبار که داغ  پرزدن وسوختنت را برایمان قطعی کرد, همسرم مارا برد به همان سالن نمیدانم کجا و دعوت نمیدانم چندسال پیش. -	«خانم یادته خاطره من رو؟ وقتی رفتیم برای نماز ،رییسی گفت :آقاسید بایست جلو،همه مسئولیت ها که نباید گردن من باشه!  ومن که طلبه جوانی بودم ایستادم جلو ورییسی  بمن اقتداکرد.» میدانم خبر نداشتی این اقا سید, داماد زندانی سیاسی سالهای مبارزه واولین رییس زندان جمهوری اسلامیست که هشت تیر شصت،ترور شد. من هم اگر میدیدمت نمیگفتم من دختر مردی از مسئولان جمهوری اسلامی هستم که چهل و سه سال است فقط خاطره ساده زیستی وتلاش شبانه روزی  ومردمی بودنش را تعریف میکنند، اما تو ،سید ابراهیم رییسی،سه سال است که این خاطره پدر را برای من مجسم کردی.  تو انگار جامانده بودی از مسئولین جمهوری اسلامی که  همان اول کار،ترور شدند. دیروز آمدم بدرقه ات. بازهم عجله داشتی وحتما کارهای خیلی مهم . نشد سلامی کنم وعلیکی بشنوم . فقط رفتنت را تماشاکردم وگریستم. یادت باشد سیدابراهیم رییسی،یک سلام وعلیک به من بدهکاری.</description>
                <category>دخترش</category>
                <author>دخترش</author>
                <pubDate>Wed, 22 May 2024 10:35:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیزمار</title>
                <link>https://virgool.io/@skachooee/%D8%AF%DB%8C%D8%B2%D9%85%D8%A7%D8%B1-lwirsk1hzr4f</link>
                <description>آنجا که بین جلفا و ورزقان است ،کوهستان است وپوشیده از گونه های گیاهی متراکم ،که مه آلود است و بارانی ..............آنجا چقدر زیباست.مثل بهشت.این روزها یک هیات در این بهشت گم شدند،یک هیات همراه. دنیا ،ساعتها چشم دوخت به این سبزیهای مه آلود پایان نیافتنی ،به امید پیداکردن نشانه ای از آنها که ،هم راه ،بودند.مردی شصت و سه ساله  و مردانی دیگر...... نمیدانم  شانزده ساعت میان این بهشت ،بودن،چگونه است؟! اما یک معادله حل نشده برای من مانده:آدم باید کجا باشد که از آن جا به بهشت سقوط کند؟بالاتر از بهشت کجاست که میشود همین جا ،به آن رسید؟شما مردان هم راه ،تا کجا پرواز کرده بودید؟چقدر آنجا که کوهستانیست و جنگلی،همانجا که   مه آلود ست وبارانی ،  وسخت است رسیدن و بالارفتن از آن، زیباست .مثل بهشت.... </description>
                <category>دخترش</category>
                <author>دخترش</author>
                <pubDate>Tue, 21 May 2024 09:39:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترلان فریبا</title>
                <link>https://virgool.io/@skachooee/%D8%AA%D8%B1%D9%84%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-mfmnbbktxvju</link>
                <description>داستان  بخشی از زندگی دو دختر جوان تبریزی را روایت میکند. بهترین دوران زندگی که اندو فرصت دارند راهی را بروند واگر نپسندیدند به راحتی بازگردند وبازهم راهی دیگر وانتخابی دیگر داشته باشند.ترلان ورعنا.هردو خسته از قید وبندهای خانواده سنتی و تشنه رهاشدن وجداشدن وپرواز. اولین راهی که در مقابل خود فراخ میبینند وخانواده هم میپسندد پاسبان شدن است.  فیزیک مناسشان شانس پذیرفته شدن را بالا میبرد،معاینات و بعد اعزام به پایتخت.در اولین نگاه  خواننده نمیتواند تشخیص دهد فضای خشک و بی روح  پادگان ، نخواهد توانست روح سرکش این دو دختر را آرام کند. هردو به بله ،چشم گفتن عادت داشته اند اما تغییراتی که در زندگی خانوادگیشان ایجاد شده(طغیان ایرج برادر ترلان وازدواج پدر رعنا) یادشان انداخته است که لذت نه گفتن را هم تجربه کنند.جمع شدن بقیه پذیرفته شدگان زیر یک سقف  فرصت خوبیست برای اینکه ترلان در سکوت ،آنها وخود را بهتر بشناسد.  دختران کرد و لر وعرب و.... هرکدام برای ترلان سوژه جدیدی هستند. همه چیز خیلی عادی پیش میرود. مرگ پدر  وحتی نزدیکی غیرعادی دندانپزشک جوان به صورت ترلان،  گرهی در داستان نمی آفریند.گره اصلی داستان طغیان ترلان است در مقابل زنی که نماد اصلی ان ساختمان بی روح وخشک است. زنی با مقنعه چانه دار که درک ندارد و فقط مقررات وباید ها ونبایدها را میفهمد.همزمان با شکافته شدن پوسته ظاهری ترلان و سر برآوردن او وانتخاب راه نویسندگی ،دوره چندماهه زندگی در ساختمان مرکزی هم به پایان میرسد .با اخراج ترلان.ترلان متولد میشود با این اخراج ورها میشود از حصر.همانطور که رعنا با مطلع شدن از ازدواج خواهرش با رضا تنها مردی که عاشقش است از پوسته تخیل بیرون می اید و بزرگ میشود وتغییرمیکند.آزادی موهبتیست که در برابر این بیداری و اظهار وجود وشناخت خود برایشان بدست می آید.نکته هوشمندانه داستان تسلط همه جانبه شرایط رخوت وکسالت برتمام فضای داستان است.انگار نویسنده به عمد این خستگی وکسالت ودلمردگی را در متن جاداده تا مخاطب هم همزمان با قهرمانهای داستان خسته شود از روزمرگی و یکنواختی واوهم متولد گردد.شاید کل پادگان نماد حکومت جمهوری اسلامی باشد و زن فرمانده نماد خشک مغزان مذهبی که طرف مقابل را اصلا درک نمیکند.و سیر زندگی او همان مسیریست که دختران امروز میخواهند طی کنند و از جمهوری اسلامی ایران بیرون بزنند.</description>
                <category>دخترش</category>
                <author>دخترش</author>
                <pubDate>Sat, 18 Feb 2023 23:03:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمین سوووووخته</title>
                <link>https://virgool.io/@skachooee/%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%88%D9%88%D9%88%D9%88%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%87-ur7tbb3ymcrn</link>
                <description>اولین کتابیست که از احمد محمود خوانده ام.در طول داستان یک کلمه مدام در ذهنم تداعی میشد.واقعیتآن چیزی که بوده در چشم مردم بدون هیچ قضاوتی وبدون هیچ موضعگیری. جنگ بدون اجازه آمد و آرامش رفت. زشتی آمدنش خانواده پرجمعیت راوی را که سنبل یک خانواده جنوبیست از هم میپاشد. سه برادر میمانند که خانه را فظ کنند. برادر جوانتر به جبهه میرود. زنها به همراه مادر از معرکه دورمیشوند وراوی میماند برای ما. بدون نام وبدون تعریف. او فقط روایت میکند.خیابانها خلوت میشودوخانه ها خالی. تعداد کمی میمانند. یا برای دفاع یا بابت انسی که به چهاردیواری دارند یا برای بهره بردن از شرایطی که به همه تحمیل شده است. روایت منصفانه ای از جنگ و تاثیری که بر شخصیت وزندگی مردم گذاشته است. سخت ترین صحنه ها با جزئیات کامل وصف شده اند. شخصیت ها به خوبی معرفی شده اند. روزی که ننه باران حکم  اعدام رضی جیب بر واحمدفری ویوسف بیعار را اجرامیکند خواننده حتما یکی از کسانیست که شاهد این اعدام هستند .یا همراهی میکند با موافقان یا متحیراست و میپرسد: مگه میشه به همین راحتی اعدام کرد.حاج افتخار ،رییس شورای محله که مسجد مقراوست ، دوراست از صحنه زندگی مردم.دوراست ودیر می آید ومردم تاییدش نمیکنند. اوست که باید مردم را بپذیرد.میرزاعلی حق دارد در این شلوغی مرگ وخون عاشق خواهر گلابتون شود.همانقدر که رستم افندی میتواند همیشه خمارباشد.کل شعبان وسروجان  بایدانبارهایشان راپروخالی کنند به قیمت خونشان.زندگی از نگاه این ها همان حساب وکتابیست که شب وروزشان به ان میگذرد.بتولی هم دیوانه است که اسرار مگورا وسط قهوه خانه مهدی پاپتی روی دایره میریزد.امیرسلیمان معلم است ومعتبر حتی اگردیگران او رانبینند.راوی به اومیگوید تخته نرد حرام است.پاسدارهم میگوید. اما کسی نماز میخواند در این داستان جز مادر. جز مادر که نماد سرزمین است.محمدمکانیک با آن انگشتی که بارها قطع میشود از بند دوم همه جاهست. به همه کمک میکند. مرد است وهمراه.زندگی در جریان است.حرف های هرروز  مردم در قهوه خانه اخبار کشته شدن دوستان  وبه توپ بسته شدن شهر است .چقدر ناراحتندمردم از سرزنشی که میشنوند در شهرهای دیگر.مهاجرت تلخ است. ماندن قابل تحمل تر است.مردم زیر گلوله باران زندگی میکنند ،میزایند ومیمیرند. حتی میکشند.جنگ است.جنگ قانون خودش را دارد.او که این جمله را گفت روی سرهمه جاگرفت و در بهشت آباد آرمید. </description>
                <category>دخترش</category>
                <author>دخترش</author>
                <pubDate>Wed, 01 Feb 2023 23:26:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عزیزم</title>
                <link>https://virgool.io/@skachooee/%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%85-ccfwrf0dxluq</link>
                <description>فکر نمیکردم وسط جنگ جوهر قلمم خشک شود.بایدها ونبایدهای داستان نویسی از یک طرف دستم را بستند ،این بیش از صد روز التهاب و هزار کار نکرده که شاید ده تایش را شروع کردم از طرف دیگر نمیگذاشتند بنویسم.شاید یک جاهایی خودم را آماده کردم برای تغییرات بزرگ ،اما الان که میبینم باز هم سالگرد پرکشیدن حاج قاسمم رسیده وباز هم هستیم ،نه با خیال راحت اما با اطمینان قلبی مینویسم که چقدر بزرگتر شدم در این صد روز واندی.چقدر فکر کردیم ،چقدر خواندیم ،چقدر حرف زدیم ،چقدر همه مان همدیگر را شناختیم بهتر از روزهای قبل،چقدر نقاب ها را شکستیم  ،واقعیت خودمان را نشان دادیم .واقعیت خودشان را دیدیم در لباس دوست ویا دشمن .چقدر بزرگ شدیم.وچقدر مطمئن تر شدیم به درستی ها و چقدر فهمیدیم کجاها نباید حمایت کنیم ،کجاها نباید سکوت کنیم وکجاها باید صبور باشیم وکجاها خط شکن.امروز ما را پیر فرزانه مان همان روزهای اول میدید. آرام باشید.این روزها هم میگذرد.وگذشت وبازهم هیچ پشه ای نتوانست لگدی بزند به ما. اما ضعفهایمان را خوب فهمیدیم. مافهمیدیم. پشت میز نشینها وصف اول نشینها هم فهمیدند؟ هرچه هست این جمهور مال ماست. این انقلاب را مردم به اینجا رسانده اند به لطف خدا و با اعتماد به رهبر.بقیه راه راهم با هم خواهیم رفت.این قطار بازهم خواهد ایستاد .بازهم عده ای پیاده میشوند وشاید عده ای هم سوار.اما نخواهیم ایستاد.ما خواهیم رفت تا خورشید.حاج قاسم  عزیزم ،خیالت راحت.دوستت دارم.هنوز حرارت  دستت را حس میکنم.</description>
                <category>دخترش</category>
                <author>دخترش</author>
                <pubDate>Tue, 03 Jan 2023 22:06:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سو........رئال  0</title>
                <link>https://virgool.io/@skachooee/%D8%B3%D9%88%D8%B1%D8%A6%D8%A7%D9%84-0-vwyati2p8iug</link>
                <description>صدای ناله بازشدن درچوبی ودوباره کوبیده شدن آن به چهارچوب پوسیده که آمد، برگهای پتوس سیاه روی هم لغزیدند .شاخه بلندتر که خودش را رها کرده بود روی سر بقیه ، سرخورد وبین زمین وهوا معلق ماند .برگهای جوانش به چپ وراست چنگ انداختند که شاید پناهی پیداکنند . برگ نازک کوچک که تازه پلک خمارش را بازکرده بود حیران مانده بود از این دنیای پاندولی !دین دین دین ...ساعت سه  بعدازظهر.در ناله دیگری کرد وبازترشد . رد نور عصر روی لچک فرش لاکی افتاد. ولوله کردند ترنج ها ، یکیشان جیغ کشید وزایید . صدایشان بین بال زدن یاکریم ها گم شد.شاخه های تک درخت نارون کنارخیابان خم شده بودند به سمت دخترک آشفته مویی که نشسته بود کنارجدول ،پشت به خیابان ،رو به خانه.دامن پیراهن چهارخانه قرمزش را پهن کرده بود کف زمین و سنگریزه های رنگی را دانه دانه برمیداشت ،جلوی صورتش میگرفت و چیزی میگفت .میبوسید و روی دامن میچید.   درخت خودش راجمع کرد واینبار شاخه ها با توان بیشتری خم شدند تا دخترک را درآغوش بکشند. سرشاخه ها که بازوی لخت کوچک اورا لمس کردند انگارنیروی تازه گرفتند. جوانه هایشان بازشد. چیزی نمانده بودکه غنچه کوچکشان هم شکوفه بزند که یکی از سنگریزه ها قل خورد وسط خیابان و دخترک جیغی کشید:- پسر بد!بعد بی آنکه نگاهی کند به خیابان، بلندشد و رفت دنبال پسربد که لغزیده بود ، دویده بود ...فرار کرده بود.سیاهی ماشینی که باسرعت میامد ،نزدیک شد. یاکریم ها ازصدای پاره شدن آرامش خیابان ترسیدند و بی خیال دانه ها بال زدند ،بی هدف. درخت چشمهایش را بست، وقتی صدای ترمز ماشین شنیده شد. جوانه پتوس خودش را کشید به آن سویی که خیابان قاب شده بود کنار در. شاید ببیند چه شده؟!دوباره شاخه معلق، تاب خورد . برگهای بالایی که تازه آرام گرفته بودند شروع کردند به غرزدن. چرت ترنج تازه زا پاره شد.پرسید:چه شده؟ وترنج ها هرکدام تکرار کردند:چه شده ...چه شده ...چه شده؟سرشان درگریبان هم بود به پچ پچ که یکیشان ترکید زیریک جفت پای کوچک .دخترک که دامنش را جمع کرده بود تا روی شکم تند وتند رفت و ایستاد وسط کاسه فرش و دامنش را رها کرد. سنگریزه های رنگی یکی یکی ،دوتا دوتا ، با چشمهای بسته از لای خانه های قرمز وسفید دامن دخترک پریدند روی گلبرگ ها شاه عباسی ها ولاله ها ....پسربد از روی گلبرگ ها پرید وپرید وپرید تا رسید به آستانه در ...قل خورد ورفت گوشه چهارچوب قایم شد.دین ...دین...دین....ساعت سه بعدازظهر.باد تندی وزید،لنگه در با شدت کوبیده شد به چهارچوب .پسربد چشمهایش رابست. در بازهم ناله کرد وبازشد ،چهارتاق.وجوانه پتوس دید که یک یاکریم تنها روی درخت نشسته بود ونگاه میکرد به سیاهیی از توده سیاه ماشین پیاده شد و نعش آن یکی یاکریم را از زیرچرخ برداشت و پرت کرد آن دور تر ،که دیگر در قاب در چوبی نبود.دخترک نشست .لبهایش راغنچه کرد.دستش رامیان حلقه های موی خرمایی اش فروبرد .خیابان رانگاه کرد. بلند شد و قیقاج رفت به سمت در. ترنج ها خودشان را جمع کردند . دخترک روبه خیابان ایستاد ودورتر رانگاه کرد.صدای پاشنه کفش زنانه ای شنید .جلورفت ودستانش راتکیه داد به قاب چوبیپرسید: خانم ساعت چنده ؟زن میانسال از پشت عینک دودی نگاهی به اوانداخت.بعدبدون دیدن ساعتش گفت:3.دخترک رفتن زن رانگاه کرد. آنقدرکه دیگر نقطه هم نبود.آرام گفت: مامان میاد دنبالم...کی؟!انگشت سبابه اش را روی لبهای رنگ پریده اش گذاشت .-کی گفت میاد؟ سه ونیم؟ سه؟یادش نیامد.یکدفعه در را با شتاب به چهارچوب کوبید. پشتش را به در چسباند . چشمانش را بست.مژه های بلندفرخورده اش تکان میخوردند. لبهایش را باز کردو باصدایی محو ولرزان گفت:-مامان...........ودوباره گفت:-مامان.................وبازهم ...وبازهم.چشمانش را بازکرد. بوی ته دیگ برشته لوبیاپلو را حس کرد. دوید سمت پنجره .دستش به دستگیره نرسید. در کمد دیواری بازبود .دوتا بالش آورد وروی هم گذاشت. پنجره راکه بازکرد گفت:-مامان گشنمه.بیادیگه...زن جوان روسری آبیش را پشت سرگره زد ونگاهی به دخترک انداخت :-توکه بیداری هنوز؟-رباب جون پسرت لب حوض وایساده نیفته تو آب!زن سرش را بالا داد وگفت: پسرم که رفت با باباش..دخترمه..مادر نیفتی تو آب!دخترک مادر را باتعجب نگاه کرد.سرش را ارام پایین اورد وزیرپایش را دید. بالش ها خیس بودند. اب روی فرش را گرفته بود. از گوشه های فرش حباب بالا میامد. ترنجها زیر اب هم درگوشی حرف میزدند.صدای شلپ آب حرفشان راپاره کرد. زن از پنجره امده بود تو.- فخری کجایی؟دختر سرش را بلندکرد ومادرش را دید که با کفشهای سفید پاشنه بلندش توی آب راه میرفت.- نگفتم غذای ماهیهاروبده؟!بعد پای بی جورابش را ازکفش درآورد و کفش راتکان داد. چندتاماهی کوچولو سبز ازتوی کفش مادر سرخوردند داخل آب.دخترک  جلورفت .سرش راخم کرد ببیند ماهیها کجارفتند؟ماهیها دورهم میچرخیدند.خوب که نگاه کرد صورت دختردیگری رازیر آب دید. ترسید و عقب رفت. ماهیها دورصورت دختردیگرشنامیکردند.دخترخواب بود.- فخری.دختر بلندشدو نشست.ماهیها ازروی صورتش سرخوردند وافتادند درآب.فخری بلندشد برود.دامن بلندی پوشیده بود که از آب جدانمیشد..دامن،مثل پرده نقالی بود. پرازنقاشی،پرازقصه.دخترک آرام جلورفت وخوب نقاشیهارادید.مادر ودخترک که باهم آمده بودند خانه،اتاقی بادرچوبی و گلدان پتوس سیاه وفرش لاکی.پایینتر،درخت نارون که شاخه هایش راخم کرده بود روی سردخترک.دورتر،سیاهی که آمد وآمد و یاکریم ها.ساعتهایی که سه رانشان میدادند.وبازهم سیاهی که می آمد....ومادر که اوهم می آمد.سیاهی بازهم می آمد ومادر هم.و....سیاهی که میرفت .ومادر که دیگر نمی آمد.وساعتی دیگر که بازهم سه رانشان میداد.</description>
                <category>دخترش</category>
                <author>دخترش</author>
                <pubDate>Tue, 19 Jul 2022 23:22:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز تو...روز من</title>
                <link>https://virgool.io/@skachooee/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D9%86-s8qqdcpmhjuo</link>
                <description>سرد بود. لرزیدم. بازهم رو به صفحه مانیتور نشسته بودم. بچه هایم کجا بودند؟صدای  خشمگین موج دریا از پشت سر میآمد. بلندشدم پنجره را بستم. دریا پیش میامد. ولی انگار من بالاتر بودم . هم ترسیده بودم هم خیالم راحت بود.سردم بود. همه جاسفیدپوش .....من ،پنجره ،دیوارها ،مانیتور...رفتم به اتاق بزرگتر .سرتاسر پنجره بود. همه باز... سرما همه جا راتسخیرکرده بود . مامان  گوشه ای روی زمین خوابیده بود با یک چادرسفید کشیده رویش.... فقط موهای مشکی اش رامیدیدم که پریشان بود روی بالش  ... مثل همیشه....پنجره بزرگتر را بستم ،به سختی! موج خشمگین دریا بلندتر شده بود . میخروشید،قدمیکشیدجلوی من  ولی بازهم پایین پای من بود.کنار مبلهای راحتی سفید،سه دختربچه سفیدپوش خوابیده بودند. هرسه شکل هم ،هرکدام در یک سن و یک قد وقواره ای.یکی یکی صدایشان کردم ودرآغوش کشیدمشان .بلندشان کردم. موها وچشمهای مشکیشان میان آنهمه سفیدی  ......روی مبل گذاشتمشان وملحفه سفیدی روی هرکدام کشیدم.هرسه شان، شیما بودند. پنجره های کوچکتر هنوز بازبودند وسفید. بستمشان.من بودم و تو وبازهم من  ومن ومن !روزت مبارک مامان............مامان .............</description>
                <category>دخترش</category>
                <author>دخترش</author>
                <pubDate>Sun, 23 Jan 2022 15:44:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانوم</title>
                <link>https://virgool.io/@skachooee/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%85-iueew9unasoc</link>
                <description>نمیدانم کجا بود . ناکجا آبادی خالی از هرچیز.  آدمهایی بودیم کنار هم  از هر تیپ وهمه باهم بودیم بی هیچ اختلافی حتی در نگاه!کارمان تمام شد .باید میرفتیم.شایدهم باید میمردیم.ایکاش زمانش رامیدانستمهوامه گرفته بود وسرد.از آینه جلو،عقب رانگاه کردم .سه نفرمسافرم بودند.مامان بزرگ،خانم وخاله. انگار نه انگار که آن دوتا مرده اند. حال خوبی داشتند.میرساندمشان خانه مامان بزرگ.شاید روضه چندم ماه داشت.خاله رفت داخل اتاق،مامان بزرگ سرحال ،داشت امورات خانه وپذیرایی را انجام میداد. صحنه ای که عمر من هیچوقت قدنداد، ببینم. خانوم اما بازهم انگار بی خانمان بود.روی سکوی ورودی خوابید درحیاط ،جلوی در. لباس حریر سفیدنازکی تنش بود.هواسردبود.بارید.خانوم بیدارشد. گفت:کتفم یخ کرده. گفتم :خانوم هواسرده....یک شمدی، ملحفه ای آنجابود.من دادم  یا خودش انداخت رویش؟!نمیدانم. دوباره خوابیدبیدارشدم هنوزسردم بود. بوی مرگ را احساس میکنم.مرگ </description>
                <category>دخترش</category>
                <author>دخترش</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jan 2022 06:45:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاه اول</title>
                <link>https://virgool.io/@skachooee/%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84-rugjluudyj9v</link>
                <description>گاهی اوقات دوست دارم سیگاری باشم،بروم یک پشتی همه تلخیهارادودکنم هوا.گاهی اوقات دوست دارم ،شب زیر باران تند راه بروم.انقدر راه بروم تا همه ناراحتیها زیرقدمهایم خردشوند و صدای خردشدنشان رابشنوم.گاهی دوست دارم چشمم راببندم وصاف وایستاده بپرم درعمیق ترین آبی که پیداکنم،آنوقت غصه ها حباب میشوند،ریزودرشت ، میدوند روی آب و میترکند.انگار اصلا نبوده اند از اول.وگاهی وگاهی.........وشاید این نفس ،گاه آخرباشد.و سکوت .....</description>
                <category>دخترش</category>
                <author>دخترش</author>
                <pubDate>Thu, 02 Dec 2021 21:43:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نسل خانم ،اجازه!</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D9%86%D8%B3%D9%84-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D8%B2%D9%87-nmjmc62rvjbb</link>
                <description>دخترم میپرسد این عکس پروفایلت یعنی چه؟ انگشت درا زکرده ای به کجا اشاره کنی؟دخترجان تونمیدانی ،ما نسل « خانم اجازه» هستیم!خبرنداری از اول دبستان که دیدند چقدر عاشق مدرسه ایم ،اول اول یادمان دادند  بی اجازه ،هیچ غلطی وهیچ درستی حق نداری انجام دهی.خانم اجازه ! این بغل دستیمون از خط خودش اومده اینورتر..خانم اجازه! اینها همه اش با ماحرف میزنند.خانم اجازه !میشه بریم دستشویی !خانم اجازه ! ما بگیم؟خانم اجازه !......خانم اجازه!.......بزرگترشدیم ویادگرفتیم میشه کمتر اجازه گرفت.اما بازهم نمیشد بی اجازه غلطی یا درستی انجام داد.بزرگترتر که شدیم یادگرفتیم  مدل اجازه گرفتنمان را به روز کنیم. بجای یک انگشت ،5 انگشت را باز میکردیم. جوابمان که طول میکشید ،پنج انگشتمان ممکن بود شیطنت هایی هم بکنند.چه حال خوبی داشتم !فکرمیکردم  با آزادشدن  اون چهارتا انگشت  ،خیلی بزرگ شدم ،مثلا ،دانشجوشدم.دوسال اول دانشگاه هنوز هم .....خیلی طول کشید تا به خودم اجازه دهم ،بی اجازه کارهایی بکنم.تازه آن هم با اجازه خودم .  چقدر دلم برای دهه شصت تنگ شده...</description>
                <category>دخترش</category>
                <author>دخترش</author>
                <pubDate>Wed, 24 Nov 2021 22:12:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهمان دوست</title>
                <link>https://virgool.io/@skachooee/%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-xiubgrc3ocxf</link>
                <description>دور از شهر خودت که زندگی کنی ،مهمان داشتن برایت میشود شرایط استثنایی! همیشه خودت هستی و خودمانیهایت.خبرکه می آید،فلانی در راه است ......فیلم زندگی  سرعت میگیرد. یک دست جارو ویک دست پارچه گردگیری ،همزمان با همه حرف میزنی ووظایف را تقسیم میکنی. فکرت در لحظه و شش ساعت بعد و شب وصبح فردا وپس فردایش ،میچرخد.از لحظه ای که با مهمان روبرو میشوی واینکه چگونه به نظرش خواهی آمد و خودمانیهایت ،تک به تک،چگونه به نظرش خواهند آمد...واگر یکی از شما احتمالا فکری وگفتاری ورفتاری  داشته باشد خلاف طبع مهمان وبرعکس....شام چه باشد که به نهار بیاید؟ ظهر که ما زودنهار میخوریم ومهمان تازه یک ساعت قبلش صبحانه خورده ...وپس فردایش که نیستم چگونه اند خودمانیهایم که قرار است مهمان را داری کنند....ان لحظه اخرشب که دوتا خوابندودوتا بیدار  ،کدام حرفهای دلنشینمان را پیش بکشیم که ازهم صحبتی اش لذت ببریم ......اصلا کجاها برویم با مهمان ....همه وهمه را  درحین نظافت وکاسه را جای کوزه وکوزه راجای کاسه گذاشتن وخرید و...فکر میکنی.وه که چه توانمند میشویم باخبر مهمان  که : من نزدیکم.نه خستگی میفهمیم ونه درد زانو وکمر...احتی گر صدبار پله هارا بالا وپایین برویم.&quot;ندارم &quot;دیگر وجودندارد ،برای مهمان ،ما ثروتمند ترین هستیم. ازشیرمرغ تا جون آدمیزاد اگر او دوست داشته باشد فراهم است.راستی نفهمد با مادرش تماس گرفتم وپرسیدم : گل پسرت کرفس را دوست نداشت یا قرمه سبزی؟خودمان وخودمانی  ،یادمان میرود. زندگیمان فراموش میشود.لذت هایمان همه میشوند لذت مهمان.خنده دار آن است که مهمانم به آن میخندد ،گریه آور آنکه او را به سکوت میکشاند.وسط سفره وتعارف ته دیگ چرب وچیلی :&quot; ای وای ،چقدر چاق شده ای مهمان ،نکند اینهاکه به میل تو برایت چیده ام بلایی سرت بیاورد؟ ...آنوقت ما بمانیم وسفره ای که یک گوشه اش خاطره توست برای همیشه.آخ مهمان !آخ مهمان ،تو چه میکنی با ما؟!ومیروی.ورفتن تو ما را معلق میکند آنجاییکه نمیدانیم کجاست. مدتی مبهوت میمانیم چشم به راه جاده ای که تو را از ما دورمیکند.، تا کم کمک بیاییم پایین از حباب آن لحظات شادی بخش ومجال همنشینی با مهمان وگل گفتن وگل شنیدن.آخ مهمان ...حالا که نیستی چقدر جایت سبز است.داریوش مهرجویی کجایی که بازهم اززندگی برایمان بگویی....</description>
                <category>دخترش</category>
                <author>دخترش</author>
                <pubDate>Tue, 23 Nov 2021 22:59:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گوشه تنهایی ام کو......</title>
                <link>https://virgool.io/@skachooee/%DA%AF%D9%88%D8%B4%D9%87-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D9%88-dpciicwbr5x0</link>
                <description>لعنت به این زندگی مدرن!از وقتی آشپزخانه ها ،باز شده اند دیگر هیچ مادری نمیتواند  وسط همه سرشلوغی هایش ، دو دقیقه  بنشیند کف زمین وچهارقطره اشک بریزد.هیچ مادری نمیتواند به غذای دستپخت خودش ،ناخنک بزند.و حتی چند لحظه ماتش ببرد به بخار کتری وسرخی گلهای قوری اورا ببرد به سالهای کودکی ولبخند مادر ..........رحمت خدابرعباس کاتوزیان </description>
                <category>دخترش</category>
                <author>دخترش</author>
                <pubDate>Thu, 11 Nov 2021 13:31:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نخورید وبخوانید</title>
                <link>https://virgool.io/@skachooee/%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%D9%88%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF-br5lpfgigngm</link>
                <description>هرچند خیلی ایده آل  پردازانه است....ماه رمضان که میشود روحم عجیب گرسنه میشود برای رمان. خواندن رمان وهمراه شدن با زنان ومردان قصه ...... آرامم میکند.خصوصا وقتی داستان یک خانواده خوب وساده وپرجمعیت باشد که وای از حیاط وحوض وخنده ها ودعواها و لبخندهای پدر ومادر.....(امیررضا)یادش بخیر ان ماه رویایی</description>
                <category>دخترش</category>
                <author>دخترش</author>
                <pubDate>Sat, 06 Nov 2021 17:05:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لبخندهایشان...</title>
                <link>https://virgool.io/@skachooee/%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D9%86-ggfgn43m6pbm</link>
                <description>خیلی پیچیده نیست که چراو چگونه، ده سال و6ماه پیش ما به این شهر مهاجرت کردیم. انتخاب مهاجرت برایم اصلا سخت نبود. درسفرهای کوتاهی که داشتیم، تفاوت فاحشی در آرامش همسرم وخودم  دراین کویر خشک با  زندگی  در موطن  سرسبز وشلوغ مادری ام میدیدم. ‌‌یک عوارضی، برایمان آغاز محبت بود و اطمینان قلبی ویک عوارضی، برایمان، شروع دست وپازدن در تلاطم رانش فرهنگهای ازهم گسیخته، لایه لایه درهم وبی ضابطه..... بیشتر از دوسال طول کشید تاهمین انتخاب شیرین وآسان برایمان، جابیفتد وخیلی بیشتربرای نزدیکانمان ،پذیرش رفتن ما برایشان تلخ بود. تصادف پسرم درآن غروب اسفندماه، که انگارتداعی صحنه ای دور بود.... خیلی هاراتکان داد، یادشان افتاد ماهمان هاهستیم که زمانی کنارهم بودیم. آمدند وکنارمان ماندندوچشیدند از این چشمه آرامش... درآن خانه کوچک قدیمی، که زیر رنگ وگچ دیوارش کاهگل بود. تابستانها چنان هرم گرما هجوم میاورد که 2/3خانه برایمان جهنم میشد با آن پنجره های قدی رو به جنوبش، درعوض شبها نسیم خنکی میوزید نمیدانم ازکجا، بعضی میگفتند ازبهشت میوزد. دیدندکه دراین شهر یک خانه است ویک صاحبخانه که همیشه حرفهایت رامیشنود ودامن محبتش همیشه گسترده است،کافیست رو به سوی گنبدطلایی اش کنی، برخلاف شهرخودمان که همه آشنایند،  همه محرمند، همه یک جفت گوش  میشوند تا توحرفهایت رابزنی ولی هیچکدام، شفای دردهایت نیستند. دهسال و6ماه، به همه گفتم وبارها گفتم:ما تهرانیهایی هستیم که به قم مهاجرت کردیم. حالا 23 روز است اگر از خانه بیرون برویم مردمی رامیبینیم که مظلومانه وتنها درخیابانها راه میروند،پدرهایی که مظلومانه وتنها، درمغازه نشسته اند، کمترصدای خنده های سرخوشانه قمی رامیشنویم. مردم همیشه شادقم، لبخندشان راهم پنهان کرده اند پشت ماسکها.  الان 23روزاست که ما، پاک،از  قمی ها، شده ایم. وشایداز قمی های پاک..... قمی های پاکی که نمیدانند چرا وچطور،23روزپیش پیکان تیز اتهام آلودگی، آنهارانشانه گرفت درحالیکه همان موقع بیمارستان مسیح دانشوری قرنطینه بود و4 بیمارکرونایی داشت(ازجمله دوپزشک که ازاساتید دوستانم بودند.) وچه سرخوش ، ساکنین زادگاه بیچاره من، که بیخبر ازهمه جا، دستهادادند وبوسه هاردوبدل کردندو آغوشها گشودند. امروز آمارمبتلایان تهران درصدراست.بگذریم... ماهم نخواهیم، روزگار درگذراست، سواربراسب مراد.  این روزها پیداکردن پرتقال فروش سخت است. هرچند میدانیم، قصه چیست، میدانیم. مادرم حرف خوبی میزد:ماه زیر ابر نمیماند. </description>
                <category>دخترش</category>
                <author>دخترش</author>
                <pubDate>Sat, 06 Nov 2021 16:59:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ولع کتاب خواری</title>
                <link>https://virgool.io/@skachooee/%D9%88%D9%84%D8%B9-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-sncqh3a34cun</link>
                <description>فقط دوتا کتاب به من بدهید ،خواندنی. از عباس معروفی یا اسماعیل فصیح یا سیمین دانشور  یانادر ابراهیمی یا............رضاامیرخانیحتی اگر از مسعود بهنود باشد ،همین کتاب چرند آخر که خواندم : کوز ه بشکسته. دیگر از دنیا چیزی نمیخواهم .قلم محجوب  اسماعیل فصیح روخیلی دوست دارم.</description>
                <category>دخترش</category>
                <author>دخترش</author>
                <pubDate>Sat, 06 Nov 2021 16:48:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط در باران رانندگی کن</title>
                <link>https://virgool.io/@skachooee/%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%86%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%86-kvlogceicaav</link>
                <description>از دیروز چندبار  گفت : میخواهی با اسنپ بری؟ زمین لغزنده است.گفتم : نگران نباش،مواظب سرعتم هستم. و رفتیم.چه روز خوبی بود. آدمها چقدر آرام بودند. دیگر کسی عجله نداشت.همه با احترام از کنار هم عبورمیکردند. آسمان ،چقدر زیبا بود .هوا ،خوش بو نگاهها ،ابریکلمه  ها ،مه گرفته ....درخت ها ،رقصانحلزون ها ،پیدابچه ها ،خوشحالعاشق ها ،خندان دخترها ،سوار بر ابرخیال و......... به خانه که رسیدم  با صدای بلند گفتم  : رانندگی، فقط در باران  می چسبد.</description>
                <category>دخترش</category>
                <author>دخترش</author>
                <pubDate>Sat, 06 Nov 2021 16:39:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اوکه رفت،اوکه ماند</title>
                <link>https://virgool.io/@skachooee/%D8%A7%D9%88%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D8%A7%D9%88%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF-tcvtuhjns7aa</link>
                <description>چهارشنبه صبح خبرش آمد. بلاخره بعد از چهل روز بیهوشی ،رفت. مردخوبی بود. برای من تازه عروس خیلی عجیب بودکه در اولین برخورد میشنیدم کسی از خدمات رضاخان تعریف میکند. الان که بیست سال از ان روز میگذرد میفهمم که رضاخان برای مردم دورانش خیلی بزرگ بوده  و تاریخ چقدر ادمها را کوچک میکند. حالا جوان  زمان رضاخان در خاک آرمیده وهمسرش بعد از شصت سال زندگی مشترک ، ازسختی ندیدن مرد ، برای من گفت  وگریه کرد .قبل از خداحافظی تاکیدکرد :قدر شوهرت را بدان .. حتما الان درتنهایی دارد خاطرات جوانی شان را مرور میکند، شیرینی اولین دیدار،تلخی اولین دعوا و.....</description>
                <category>دخترش</category>
                <author>دخترش</author>
                <pubDate>Fri, 05 Nov 2021 19:22:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واقعا دیگر نیستی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@skachooee/%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-fo3ibqcmxahe</link>
                <description>واقعا دیگر نیستی !هنوز باورش سخت است.  قرار نبود اینطور بی سروصدا و آرام بروی ،یکدفعه صفحه ذهنم از توخالی شود،دیگر صدای گرم عاشقانه ات را از آنسوی امواج نشنوم.قرار نبود...قرار بود مثل همیشه در تلخیها ،شیرینی وجودم شوی. بامن حرف بزنی از اوکه رفته ومن داغدارش بودم. وبامن شوخی کنی  وهرجا که دیگر حرفی نداشتی سرت را با نجابت تکان دهی  به علامت تایید ودستهایت را روی هم بگذاری  ولبهایت را به هم بفشاری.عجله نداشتی برای رفتن ، هیچوقت عجله نداشتی برای خداحافظی ،عجیب بود اینهمه حوصله داشتن  ،انقدر دلخوش بودن ،انقدر اهل زندگی بودن.....وتو بودی.....وتو ....بودی.حالا  هر وقت صدای اذان مغرب میاید  چرا یاد تومیفتم. چرا بغض دلگیرعصر جمعه هایم با یاد تو میشکند....چرا نمیتوانم آن دورها را بی تصویرتو ،ببینم؟چرا دلم آرام نمیگیرد.....چرا رفتن تو باهمه رفتن ها فرق دارد؟</description>
                <category>دخترش</category>
                <author>دخترش</author>
                <pubDate>Fri, 29 Oct 2021 17:55:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبی من...</title>
                <link>https://virgool.io/@skachooee/%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D9%86-vmatv7srzdez</link>
                <description>سلام خانه جدید، این روزها چه زود همه خودمانی میشوند، همین که داری فکرمیکنی که این یکی دیگر ازکجا در آمد، سریع دفتربی خطشان راباز میکنندو  «بفرمایید، بنویسید، هرچه دل تنگتان میخواهد بنویسید، من همان دفترچه خاطرات هستم که مینوشتی اش و پنهان می کردی اش.......»کجایی دفترخاطرات آبی نوجوانی؟ چقدر مدعی پیداکردی!آنروزها که تو بودی ومن ومامان، چقدر همه چیز ساده بود. چقدر همه مثل هم بودیم.امروز چقدر همه ازهم دورند. خواهر وبرادر..... مادروفرزند..... مادربزرگها.... ایکاش میشد پیدایت کنم، همه حرفهایم رابنویسم، پنهانت کنم ووقتی ازمدرسه برمیگردم ببینم بازهم مامان پیدایت کرده وخوانده ودانسته و....... این نقاشی جلدضمیمه روزنامه همشهری بود.عاشقش شدم .شدجلد دفتر دلنوشته هایم.</description>
                <category>دخترش</category>
                <author>دخترش</author>
                <pubDate>Sun, 16 Feb 2020 08:06:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>