<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های گم شده در فکر و خیال</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sky_blue</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:37:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/994872/avatar/ppIhVt.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>گم شده در فکر و خیال</title>
            <link>https://virgool.io/@sky_blue</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من با نیمکت ها بیشتر از آدما خاطره دارم</title>
                <link>https://virgool.io/@sky_blue/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D9%85%DA%A9%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%AF%D9%85%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-hxs7yfarfdou</link>
                <description>گوشیم رو از توی جیبم دراوردم و اینبار قبل از اینکه بشینیم روی نیمکت ازش عکس گرفتم. می‌دونستم که این نیمکت ها باز قراره خاطره بشه. گیج شده بود و قیافه &quot;چرا داری این کارو می‌کنی&quot; به خودش گرفت. جدی، چی شد که اینطوری شد؟ انگار یه چیزی ته ذهنم می‌دونه نیمکت ها محل تموم کردن هستم و نه شروع کردن. شروع ها زیر پل بود از کف زمین بوده، از چمن بوده ولی هیچوقت از نیمکت نبوده!به عنوان یه دانشجو معماری می‌تونم گلایه کنم و بگم &quot; فضاهای شهری نیمکت دار&quot; طوری طراحی شدن که ما رو به سمت پایان دادن هدایت کنن!ولی خب می‌دونیم که این صرفا یه نان سنسه! شاید مشکل از منه که از همون شروع، تمایل به تموم کردن دارم و نیمکت صرفا دم دست ترین جاعه برای این کار. هرچی که هست نیمکت ها تا الان بیشتر از آدما برای من خاطره ساختن</description>
                <category>گم شده در فکر و خیال</category>
                <author>گم شده در فکر و خیال</author>
                <pubDate>Mon, 11 Mar 2024 13:19:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قانون اول نیوتن؛ این مطلب درباره فیزیک نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@sky_blue/%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%86%DB%8C%D9%88%D8%AA%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B7%D9%84%D8%A8-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%81%DB%8C%D8%B2%DB%8C%DA%A9-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-zv9phheh46jf</link>
                <description>جسمِ ساکن، ساکن می‌ماند و جسمِ در حال حرکت به حرکت‌اش ادامه می‌دهد.انسانی که دوست داشته شده، همچنان دوست داشته می‌شود. اما محبتی که دریغ شده همچنان دریغ می‌شود. درد ها درد های بیشتری به وجود می‌آورند. زشتی زشتی بیشتری به وجود می‌آورد.  در ظاهر دنیا در تغییر و سیلان است اما اصل ثابت باقی می‌ماند.مثل اینکه روی پله برقی خلاف جهت راه برویم. در حرکتیم اما تغییری ایجاد نمی‌کنیم. کرختی و ثبات قدرتش همیشه بیشتر از جریان و حرکت بوده است. قانون اول نیوتن شکستنی نیست.</description>
                <category>گم شده در فکر و خیال</category>
                <author>گم شده در فکر و خیال</author>
                <pubDate>Tue, 22 Aug 2023 00:51:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توسعه فردی: قسمت چهارم، من کیستم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sky_blue/%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B9%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%85%D9%86-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-ml5pglzokbdd</link>
                <description>داستان از اینجایی شروع شد که من تصمیم گرفته بودم چالشی به اسم توسعه فردی برای خودم درست کنم، بتونم عادت های بدم رو ترک کنم و بالاخره تصویری که چندین ساله از خودم توی ذهنم دارم رو بشکنم و تغییر بدم. چندین بار امتحان کردم و نتونستم ولی حس میکنم این دفعه متفاوته و می‌خوام این دفعه به این حس واقعیت ببخشم. چیزی که اینجا می‌نویسم مسیریه که دارم طی میکنم. یک جورایی مثل دفترچه خاطراتم :) در عین حال خوشحال می شم اگر یک درصد برای کسی مفید باشه پس اینجا می‌نویسم.-</description>
                <category>گم شده در فکر و خیال</category>
                <author>گم شده در فکر و خیال</author>
                <pubDate>Tue, 05 Apr 2022 18:34:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توسعه فردی، گام سوم: تبدیل کمال پرستی به کمال دوستی!</title>
                <link>https://virgool.io/@sky_blue/%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B9%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DA%AF%D8%A7%D9%85-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%AA%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%84-%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-ynuecotrriao</link>
                <description>داستان از اینجایی شروع شد که من تصمیم گرفته بودم چالشی به اسم توسعه فردی برای خودم درست کنم، بتونم عادت های بدم رو ترک کنم و بالاخره تصویری که چندین ساله از خودم توی ذهنم دارم رو بشکنم و تغییر بدم. چندین بار امتحان کردم و نتونستم ولی حس میکنم این دفعه متفاوته و می‌خوام این دفعه به این حس واقعیت ببخشم. چیزی که اینجا می‌نویسم مسیریه که دارم طی میکنم. یک جورایی مثل دفترچه خاطراتم :) در عین حال خوشحال می شم اگر یک درصد برای کسی مفید باشه پس اینجا می‌نویسم.دوست داشتن کمال و پرستش کمال به روایت تصویر!یک جمله خیلی درست و خوبی که یک بار شنیدم این بود که «درباره انجام دادن یا ندادنش، بعد انجام دادنش تصمیم بگیر!». یه نگاهی به زندگی خودم کردم و دیدم چقدر وقت ها کاری رو نمی‌خواستم انجام بدم ولی بعد انجام دادنش دوست داشتم اون کار رو ادامه بدم یا شاید هم تصمیم گرفتم دیگه انجامش ندم. به هر حال چیزی که واضحه اینه که هیچ وقت نمی‌تونیم بفهمیم کدوم یک از این دو حالته اگه انجامش ندیم. بعد از متوجه شدن این قضیه برام سوال شد که علت این موضوع چیه؟ و نهایتا رسیدم به کمال پرستی. آخ آخ که چقدر از مشکلات زیر سر همین کمال پرستیه! اول اینکه کمال پرست تفاوت داره با کسی که صرفا یک سری استاندارد های خاص داره برای کارهاش، کمال پرستی قدرت اینو داره که فرد دیگه نتونه کارهاش به اتمام برسونه یا حتی اصلا شروع کنه، چون پر شده از ترس، ترس از قضاوت، ترس از عالی و بی نقص نبودن و... و اما راه کار چیه؟راه کار های این بخش همگی امتحان شده اند، با گارانتی یکساله!۱) تغییر نوع کمال پرستی!بعضی وقت ها که انجام کاری که توش عالی نیستم و میل باطنیم بر اینه که بهترین باشم، به خودم میگم به جای بهترین بودن میخوام بعد انجام این کار بهترین حس رو داشته باشم. یا طوری انجامش بدم که بهترین رضایت رو داشته باشم. یا اینکه به جای گفتن قراره بهترین باشم، میگم قراره صرفا بهترین خودم باشم.۲) تمرکز روی موضوع دیگروقتی میخواستم پیاده روی روزانه رو به یک عادت تبدیل بکنم. اولین چیزی که به ذهنم اومد این بود که«من هیچ وقت نمی‌تونم مثل توی فیلم ها برم پیاده روی و عالی باشم پس انجامش نمی‌دم!» ولی از فرداش تصمیم گرفتم به جای عالی بودن به صدای شلوغی گوش بدم، به نور توجه کنم، به سردی هوا. و بعد از پیاده روی حس خوبی داشتم، هم به خاطر اینکه تونستم جلوی این حس بد ناشی از کمال گرایی بایستم و هم اینکه ذره ای به سلامتی خودم کمک کرده بودم.۳) ایمان داشتن به پیشرفتبعضی وقت ها با تمام وجود میدونی یک کار درسته و باید انجامش بدی ولی فلج کمال گرایی میاد سراغت و اجازه نمیده حتی شروع کنی کار رو، تنها چیزی که اون موقع میتونه تسکین بده این حس بد رو و ترس از شروع ر کردن رو اینه که ایمان داشته باشی با انجام دادنش بعد از یک مدت میتونی بالاخره نزدیک بشی به ایده آل های ذهنیت و الگو بردای کنی از زمان هایی که همین حس رو داشتی ولی در نهایت انجامش دادی، بهش پایبند موندی و در نهایت نتیجه گرفتی.</description>
                <category>گم شده در فکر و خیال</category>
                <author>گم شده در فکر و خیال</author>
                <pubDate>Sat, 05 Mar 2022 16:52:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توسعه فردی، گام اول: فروپاشی</title>
                <link>https://virgool.io/@sky_blue/%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B9%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DA%AF%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%81%D8%B1%D9%88%D9%BE%D8%A7%D8%B4%DB%8C-mbtcixk5lfat</link>
                <description>داستان از اینجایی شروع شد که من تصمیم گرفته بودم چالشی به اسم توسعه فردی برای خودم درست کنم، بتونم عادت های بدم رو ترک کنم و بالاخره تصویری که چندین ساله از خودم توی ذهنم دارم رو بشکنم و تغییر بدم. چندین بار امتحان کردم و نتونستم ولی حس میکنم این دفعه متفاوته و می‌خوام این دفعه به این حس واقعیت ببخشم. چیزی که اینجا می‌نویسم مسیریه که دارم طی میکنم. یک جورایی مثل دفترچه خاطراتم :) در عین حال خوشحال می شم اگر یک درصد برای کسی مفید باشه پس اینجا می‌نویسم.از این مدل هدف گذاری ها :) (به گرامرش دقت نکنین!) لحظه ای که حس می‌کنی اوضاع واقعا خوب نیست. میدونی واقعا جایی که باید باشی نیستی. زمان داره میگذره و تو داری روز به روز از اونی که توی ذهنته دورتر می‌شی. ممکنه برای تحمل  دردی که داری بری توی منطقه های امنت و بیشتر و بیشتر  غرق بشی توی تاریکی. اما بالاخره یه لحظه ای دیگه نمیتونی تحمل کنی، ممکنه موقع دیدن فیلم مورد علاقت باشه، یا وقتی داری برای سومین بار در روز میری به تخت، یک لحظه انگار همه چیز لذتش رو از دست می ده و بالاخره می‌فهمی چقدر خودتو غرق کردی توی مسیر اشتباه. هر بار که به جای حل کردن مشکلات کوچیک تصمیم گرفتی ازشون فرار کن، گره ای که بود رو تصمیم گرفتی کور تر کنی. هر بار که تصمیم گرفتی به جای زمان گذاشتن برای خودت تصمیم گرفتی صرفا وقت رو بکشی، در واقع تصمیم گرفتی مقداری از عشقت نسبت به خودت و رویاهات رو بکشی.و تو الان اینجایی، شک داری که بالاخره بشه و بتونی یک بار روی حرفات بمونی. خستگی ذهنی و استرس...ولی اگه رسیدی به اینجا، بهت تبریک می‌گم، چون اینجا جاییه که دقیقا باید باشه هیچ کس الان به اندازه تو نمی خواد تغییر کنه، ممکنه توی دلت امیدی نباشه که جواب بده این دفعه ولی شجاعتش رو داری که شروع کنی.</description>
                <category>گم شده در فکر و خیال</category>
                <author>گم شده در فکر و خیال</author>
                <pubDate>Thu, 03 Feb 2022 03:29:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنجره خانه رو به رویی</title>
                <link>https://virgool.io/@sky_blue/%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C%DB%8C-suuu0uqvsygd</link>
                <description>این آهنگ رو وقتی داشتم می نوشتم گوش می‌کردم، زیباست! و دوست داشتم به اشتراک بذارم.(لینک روی همین جمله)وقتی به خانه جدید آمدیم، پنجره اتاق من پرده ای نداشت و از آنجایی که چراغ خانه روبه رویی به طرز عجیبی همیشه روشن است حدس می زنم کسی در خانه نیست و بنابراین هیچ وقت تصمیم نگرفتم پرده ای برای پنجره بذارم. از وقتی آمدیم اکثر اوقات در اتاقم هستم بین خروار ها کتاب و لباس و سایر وسایلی که روی زمین ریخته شده اند با دیوار هایی پر از نوشته ها، یادداشت ها و عکس ها. کنج اتاق مکان مورد علاقه من است، کنار شوفاژ و کوهی که از کاغذ های گلوله شده درست شده، مکان تبدیل نوشته ها، خاطرات، گاهی آرزو ها به کاغذ های باطله. همان جا می‌نویسم و همان جا از بین میبرمشان. روی میز و سایر سطوح پر از گرد و خاک است. کمد دیواریی که پر از رختخواب است، محل آرامش شب هایم است وقتی بالای رخت خواب ها می‌نشینم می‌توانم پنجره را ببینم، پنجره مات و خاک گرفته با ویو تیر برق! همان جا برای ساعت ها می‌نشینم، به نور نارنجی تیر برق خیره می‌شوم، پر می‌شوم از احساس خالی بودن. گاهی با نوری که روی دیوار افتاده سایه بازی می‌کنم یا گاهی یکی از پتو ها را روی سرم می‌کشم ودستم را تند تند رویش می‌کشم تا جرقه بزند و روشن شود و تصور می‌کنم که در جشنواره بالن آرزو ها هستم! همین لحظات پایانی روز در نهایت سکوت و تاریکی هیجان انگیز ترین لحظات من هستند. گاهی شب ها چهارپایه ای میگذارم تا قدم به پنجره برسد و نگاه می‌کنم به پنجره های روشن خانه ها، آنقدری منتظر می‌مانم تا دوستی بیاید و برایم از خانه های رو به رویی دست تکان دهد تا زیبایی شب را با هم سهیم شویم. بعد از خوابیدن همه پنجره ها من هم به خواب می روم شاید دوست را در خواب ببینم. صبح های زود قبل از روشن شدن آسمان آهنگ جازی میگذارم با حرکات نه چندان موزونی میرقصم، واقعا میرقصم طوری که در کل وجودم احساس سبکی می‌کنم. بعد جلوی آیینه می‌روم و ادای آدم مهم ها را درمی‌آورم روی صندلی که همان صحنه نمایش است می‌روم و تد تاکی با موضوع شادی یا صلح جهانی می‌هم. در همه این لحظات حس می‌کنم از دور تماشا می‌شوم. انگار کسی از پنجره همیشه روشن خانه رو به رویی حواسش به من است. دوستی که زندگی بیرنگ و سرد من را از پنجره اتاقش نارنجی رنگ و پر هیجان می‌بیند. هر شب که برایش دست تکان می‌دهم من را می‌بیند، زیبایی شب هایم را می‌بیند، رقص های عجیبم را می‌بیند ولی برایم دست تکان نمی‌دهد. شاید او هم خجالتی است یا شاید هم منتظر، منتظر فرصتی بهتر، شاید یک شب پر ستاره مناسب باشد.</description>
                <category>گم شده در فکر و خیال</category>
                <author>گم شده در فکر و خیال</author>
                <pubDate>Tue, 21 Dec 2021 10:06:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ولی من و تو می تونیم راحت فراموش کنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@sky_blue/%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AA%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-mozy6bhx2trp</link>
                <description>درست یادم نمیاد این جمله رو کی شنیدم ولی به طور متناقضی همین جمله از ذهنم پاک نمی‌شه و شاید پاک نخواهد شد. همیشه در پایان روابطم این جلمه رو حس کردم، حس کردم طرف مقابل خیال میکنه قراره به راحتی از ذهنم پاک بشه راستش خودم هم همین فکر رو می‌کردیم ولی در واقعیت بعد از اینکه توی زندگی واقعیم محو و کمرنگ شدن وارد دنیا خیالیم می‌شن جایی که اونجا برام تبدیل به دوست هایی خوب و صمیمی یا پرخاشگر و سرزنش کننده می‌شن. قسمت هایی از شخصیتشون تغییر داده می‌شه و قسمت هایی حذف می‌شه، خاطرات جدید در موقعیت های خیالی با هم می‌سازیم و از نو شروع می‌کنیم ولی این بار اون طور که من میخوام پیش میره. مکالمه های زیادی با شخصیت های خیالی دارم تقریبا از صبح که بیدار می‌شم تا موقع خواب با شخصیت های مختلفی صحبت می‌کنم. گاهی برام عجیب می‌شه آدمایی که به طور شانسی هم احتمال نداره دیگه ببینمشون، خبر دارن که من هنوز باهاشون دارم حرف می‌زنم؟ خبر دارن هنوز فراموش نکردم؟ جذابیت دنیا تخیلیم اونقدری زیاد شده که واقعیت برام جذابیت کمی داره، ایده ها و اتفاقات کمال گرایانه ای که امکان اتفاق افتادنشون توی واقعیت متمایل به صفره توی دنیای خیالی به راحتی اتفاق می‌افتن. کاراکتر اصلی توی دنیا خیالی منم و بهم اهمیت داده می‌شه. توی دنیای خیالی من واقعا همونی ام که می‌خوام باشم، زندگیم پر از آرامشه، آرامش واقعی. از همه این ها جذاب تر کاراکتر های دنیای خیالیم هستن که با دقت شخصیتشون صیقل داده شده و به ایده آل ها نزدیک تر شدن از هر خطایی مصون اند. هنوز هم خصیصه های مخصوص به خود رو دارن ولی اکثرا شخصیت ها عمق ندارن، طرز تفکر اونها مستقل از خودشون نیست و خب غیر از این هم انتظار نمی‌رفت. در چند برهه از زندگیم اونقدر توی دنیای خیالیم غرق شده بودم که تشخیص واقعیت از خیال برام سخت شده بود. دائماً حس می‌کردم فیلتری جلو چشممه و واقعیت ها رو نمی تونم ببینم و درک کنم، احساس سرگیجه داشتم و گاهی انگار یکدفعه متوجه می‌شدم وجود دارم و خیالی نیستم ضربان قلبم بالا می‌رفت. حسی مشابه وقتی توی آینه به چشم هام زل می‌زنم. گویا اکثر اوقات حقیقت وجود داشتنم رو فراموش می‌کنم، البته بهتر! زندگی دائماً با فکر اینکه من واقعی هستم زجرآوره. </description>
                <category>گم شده در فکر و خیال</category>
                <author>گم شده در فکر و خیال</author>
                <pubDate>Mon, 13 Dec 2021 02:47:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به دنبال معنی</title>
                <link>https://virgool.io/@sky_blue/%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%B9%D9%86%DB%8C-hnavk3txsanp</link>
                <description>حدود سه سال پیش بود که برای اولین بار به پوچی رسیدم، خیلی یهویی! دلم نمی‌خواست اینطوری بشه انگار هر لحظه ملتمسانه دنبال چیزی بودم تا بتونم دوباره معنی رو توش پیدا کنم ولی هیچ چیز بیشتر از نهایتا دو سه روز برام دوام نمی آورد. این موضوع برام خیلی پررنگ شده بود و جلوی چشمم بود سخت بود پذیرفتنش. سه سال گذشت و نمی‌دونم صرفا عادت کردم الآن یا واقعا معنی که دنبالش بودم رو پیدا کردم. می‌دونی ترجیح می‌دم زیاد راجع به اش فکر نکنم ولی وقتی اتفاقی به سرم می‌زنه که علت کاری که دارم انجام می‌دم چیه و علتی براش پیدا نمی‌کنم واقعا دلسرد می شم نمی‌دونم از چی ولی حسی که داره قطعا دلسردیه. بعضی موقع ها معنی رو توی چیزای عجیبی پیدا می کنم. چیزایی که اکثرا خیلی انتزاعی اند و نمی‌تونم بگم چرا برام بامعنی اند.         ویدیو ای از یه دوست قدیمی فراموش شده که داره یه گربه رو نوازش می‌کنه، نوشته هایی که با دست خط کج و کوله ای برای بقل دستیم سر کلاس ته کتاب فارسی نوشتم، کتابی که هیچ وقت خونده نشد با یادداشتی توی صفحه اولش، آهنگ های کلاسیکی که هر کدوم برام یه معنی رو می‌دن و همیشه احساس می‌کنم باهام حرف میزنن و داستانی رو روایت می‌کنن.هرکدوم از این ها رو یا دوست دارم یا متنفرم یا حسی ندارم دیگه فقط تنها چیزی که می‌دونم اینه که برام معنی دارن.</description>
                <category>گم شده در فکر و خیال</category>
                <author>گم شده در فکر و خیال</author>
                <pubDate>Mon, 15 Nov 2021 01:58:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کنکور اینا!</title>
                <link>https://virgool.io/@sky_blue/%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%A7-tpqvukgukmgu</link>
                <description>حدودا از یک ماه پیش با دلایل تقریبا منطقی و با انتظاراتی که از آیندم داشتم به این نتیجه رسیدم که انتخاب مسیر کنکور هم خوبه و میتونه من رو برسونه به چیزی که میخوام. شروع کردم اینجوری بودم اولش که نه من مثل این بچه هایی نمیشم که کل زندگیشون میشه کتاب و کنکور...الان یکماه گذشته و خب من تمام آرزوم شده یه دانشگاه و توی این یکماه فهمیدم این مسیر قرار نیست آسون باشه. البته همیشه دوست داشتم همچین چیزی رو داشته باشم یعنی یه چیزی داشته باشم که برام خیلی خیلی مهم باشه و اصطلاحا براش بجنگم. البته من بیشتر دوست دارم خودم رو به دونده تشبیه کنم تا یه جنگجو!بهرحال من هم با همه گاردی که نسبت به کنکور داشتم اخرش افتادم توی این مسیر. بیشتر از نتیجه کنکور خوب دوست دارم آدم بهتری بشم بعد از این دوران. </description>
                <category>گم شده در فکر و خیال</category>
                <author>گم شده در فکر و خیال</author>
                <pubDate>Sun, 26 Sep 2021 01:01:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمی‌دونم از زندگی چی می‌خوام!</title>
                <link>https://virgool.io/@sky_blue/%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-hkiwvyksnyki</link>
                <description>چند وقتیه گیج و سردرگمم، یه روز به یه چیزی فکر می‌کنم و برای خودم هدف قرار می‌دم و واقعا حس می کنم رسیدن بهش خوشحالم می‌کنه ولی روز بعد دیگه هیچ اهمیتی برام نداره. شاید همیشه اینطوری بودم، نمی‌دونم. حس می‌کنم با تظاهر کردن زندم و هیچ چیز اهمیتی برام نداره. دوست داشتم مثل بقیه یه چیزی رو می خواستم از ته دلم و براش تلاش می‌کردم تا انقدر احساس پوچی نکنم. از طرفی بعضی موقع ها هم فکر می‌کنم کاش می‌تونستم بقیه عمرم زیبایی ها رو ببینم، بشنوم و حس کنم ولی فکر نکنم قراره چی بشه و با همین حس پوچی ادامه بدم.</description>
                <category>گم شده در فکر و خیال</category>
                <author>گم شده در فکر و خیال</author>
                <pubDate>Sun, 15 Aug 2021 12:53:21 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>