<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@smilan4585</link>
        <description>مثل گور کَن؛ هزار بار در گور رفته ولی نمرده ام ..
یک عددOverthinker</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 13:07:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4519025/avatar/Byn9Jo.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</title>
            <link>https://virgool.io/@smilan4585</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سلام مرا برسان...</title>
                <link>https://virgool.io/@smilan4585/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86-jyt19wvupwmp</link>
                <description>سلام مرا به آن شاخه‌یِ خمیده برسان؛همان که تنش در هجومِ سال ها،در آستانه‌یِ آب،به هیبتِ پرسشی بی جواب درآمده است.او که روزگاری در بلندایِ سکوت،خورشید را زمزمه می‌کرد،اکنون در تقدیرِ زمان،خشکیده است.و سلام مرا به آن دخترکِ بدقلق برسان.به همان که طوفان،بی رحمانه دست در گیسوانش برد و آرزوهایش را چون برگ هایِ پاییزی در خلا سردِ جاده های بی انتها پراکند. او،آن آواره‌یِ خاکستری‌پوش،که در چشمانش،هزاران کتاب نخوانده و هزاران پرسشِ بی پاسخ سنگینی می‌کند.همانی که فلسفه‌یِ زندگی را نه در &quot;ماندن&quot; که در &quot;سوختن&quot; آموخت؛او که نمی‌داند چرا و چطور ریشه ها در خاک اند،اما روح در ژرفای باد.سلام مرا برسان و بگو: ای مسافرِ اقلیمِ نابرابری،در سرزمینی که عدالت با تبعیض پخش می‌شود،آن‌جا که سهمِ کسان از نان،به عیارِ تبارشان سنجیده می‌شود.حق داری که بدقلق باشی.حق داری که با جهانِ  &quot;بایدها&quot; و &quot;نباید&quot; ها در بیفتی و در برابر فلسفه هایی که برایِ توجیه رنجت،سخت تراشیده اند،طغیان کنی.به او بگو می‌دانم خوب می‌دانم که در این وادی، فلسفه‌ی &quot;دوام آوردن&quot; چیزی جز تماشایِ طولانی ترِ سقوطِ خویش نیست و حق داری که بیزار باشی.او، همان دخترک‌ِ مغرورِ رنجور،همانی که هر روز صبح،صورتش را با سیلیِ سرنوشت سرخ نگه می‌دارد تا سیاهیِ کبودی‌هایش را به هيچکس نشان ندهد،در سکوتِ سردِ این جهنم،در حالِ ساختنِ معماریِ عجیبی است.سلامِ مرا به آن پسرکِ خسته‌یِ کار،به آن خسته‌یِ ادامه دادن،برسان و بگو:رنجِ آدمی در همین ادامه دادنِ بی سر و ته است. در همین راه رفتنِ بی‌نقشه، رویِ پلِ تکراری که زیرِ آن همیشه چیزی به نام &quot;فردا&quot;در حالِ فروریختن است. سلامِ مرا به آن پسرکِ رنجور برسان و آهسته در گوشش بگو: تو نیز برای سوختنِ آرام در میانِ نانِ کم،کارِ زیاد،امید های نسیه ای و رویاهایِ دور، به دنیا افتاده ای؛و چه تلخ و چه جانسوز که آدمی تمامِ عمرش را صرفِ زنده ماندن می‌کند بی آنکه فرصت کند کمی،فقط کمی زندگی را لمس کند.سلام مرا به او برسان و اگر اندوهش آن‌قدر زیاد بود که حرف زدن برایش دشوار بود،بنشین کنارش، بی هیچ کلامی، تنها دستت را بر شانه‌های خسته‌اش بگذار و بگذار بداند که «اجبار»، نه فقط تقدیر او،که زنجیرِ مشترک تمامِ آدمیان است.از خیابان که گذشتی، از میانِ آن سیلِ بی خروشِ آدم هایی که هرکدام،تابوتی به دوش می‌کشند،سلام مرا به تک تک‌شان برسان و از آن ها بپرس: جاده ای می‌شناسند که به خانه برسد؟نه از آن خانه هایی که فقط سقف و دیوار داشته باشد،نه؛خانه ای که بشود بی هیچ نقابی در ایوانش نشست و اجازه داد که این بغضِ کهنه،بلاخره در جایی از شهر،برای همیشه تمام شود؟اما حقیقت،همان تابوت هایی هستند که به دوش می‌‌کشیدیم.آری ما درواقع،خانه‌‌‌هایمان را رویِ دوشِ خودمان حمل می‌کنیم؛خانه هایی پر از سکوت،پر از درد هایی که هرگز باز نشدند و پنجره هایی که همیشه بسته بودند.اما در این میان اگر نسیمی شانه ات را لرزاند بدان که من آنجا بودم...سلامت را شنیدم....اگر زنی را میان هیاهوی سرد آشپزخانه دیدی که به هنگام ظرف شستن اشک‌هایش را می‌شست،سلام مرا برسان و بگو:این چرخه‌ی تکراری هیچوقت متوقف نمی‌شود و تو دوباره فردا و فردا های بعد،همین‌جا،در همین دخمه،فرو می‌ریزی بی آنکه کسی چیزی بفهمد.این تنها چیزی است که در این سرزمین از تو انتظار دارند:&quot;زنی که رنجش را مثلِ یک وظیفه،تمیز و بی صدا در خلا و رخوت به انجام می‌رساند&quot;اگر مردی دیدی که دست هایش تاول زده باشند سلام مرا برسان و بگو:در اینجا باید دست ها تاول بزنند تا سقفِ این سرپناه بر سرِ کسانی که دوستشان داری،آوار نشود؛غافل از اینکه خودت مدت هاست زیرِ بارِ همین تاول ها آوارشده ای.و اینجاست که می‌پرسند: مرد بودن سخت تر است یا زن بودن؟و اینجاست که می‌گویند:بودن ....بودن..‌. بودن...پ.ن:همون که غلامحسین بنان میگه:هستی چه بود ، قصه ی پر رنج و ملالی</description>
                <category>ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</category>
                <author>ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 17:20:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پَناه</title>
                <link>https://virgool.io/@smilan4585/%D8%AF%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-gvissaxh9lr2</link>
                <description>کنار مادربزرگ می نشینم  به فنجان دمنوشی که جلویم گذاشته زل میزنم..این دمنوش از همان هاست که آدم می فهمد فقط با یک نوشیدنی معمولی طرف نیست؛چون مادربزرگ هیچوقت چیزهای معمولی درست نمیکند.توی این فنجان،انگارمادربزرگ در آن فقط یک مشت گل و گیاه نریخته،بلکه تمامِ حوصله‌ی سال هایِ دورش را دم کرده است.بعد هم کمی عشق چاشنی اش کرده،یک دل پر ازگرما و آخر سر هم آنقدر محبت درش حل کرده که حتی قبل از خوردنش،آرامشی نرم به آدم می دهد.راستش را بخواهی حق اعتراض ندارم.میدانم که باید تا ته بخورم حتی اگر مزه اش باب میلم نباشد! آخر وقتی مادربزرگ می گوید «بخور»باید بخوری‌.دستم را دورِ فنجان گرم حلقه میکنم. سردیِ دلم با گرمای آن می شکند. نگاهش میکنم،نا خودآگاه لبخند می زنم و زیر لب میگویم:بویش هم مثل خودش است انگار از دل یک عصر قدیمی آمده باشد:آرام‌‌....خانگی....آشنا....آرامش‌بخشدستش را می گیرم.زبر است و پر از پینه‌. اما این زبری به جای اینکه اذیتم کند آرامش خاصی را درونم منتقل می‌کند از آن آرامش هایی که با هیچ حرف و نصیحتی نمی آید،جز با بودنِ او.انگار که گرمای وجودش آن زبری را برایم لطیف و نرم میکند.مادربزرگ با همان لبخند همیشگی،با همان مهربانیِ بی سر و صدا به دست هایم خیره می شود و با صدایی که انگار از تهِ یک خاطره می آید،می گوید: «هنوز بویِ بچگی می دهند».وقتی دستِ مهربانش را آرام روی سرم می کشد،نوازشِ دست هایش روی موهایم،چیزی نیست که بشود با کلمه توصیفش کرد.حس میکنم دنیا همان‌جا می ایستد انگار که هیچ صدایی،هیچ دغدغه ای،هیچ فکر و خیالی جرأت نزدیک شدن به این لحظه را ندارد.دلم می‌خواهد.دلم می خواهد دستش هیچوقت از روی سرم برداشته نشود.و ته دلم یک حسرت قد میکشد:«کاش یه بار هم مامان اینطوری نوازشم می کرد...»دست های مادربزرگ را می بوسم و برای آرامش هایی که بی منت به من می دهد تشکر میکنم.برای تمام روز هایی که فقط با یک نگاه،با یک فنجان دمنوش،با یک نوازش ساده دلم را سر جایش آورده.دمنوشش را با یک نفس عمیق سر می کشم و طعمش را می بلعم.مادربزرگ می خندد،چرا که به خوبی می‌داند علاقه چندانی به طعمش ندارم و این کار را فقط از سر محبت و احترام انجام می دهم.فنجان خالی را کنار می گذارم و با شیطنتی که فقط در حضور او از دلم بیرون می آید می پرسم: «مامان بزرگ چرا انقد تو فکری؟»جوابی نمی دهد و با لبخندی معنا دار سر تکان می دهد.چشم هایم را ریز میکنم با لحن بازیگوشی می گویم:«آخ آخ‌‌‌‌...باز با بابابزرگ قهری؟»خنده‌ای از سر شوق بر لبانش می‌نشیند و در حالی که از شوخی‌ام لذت می‌برد، پاسخ می‌دهد:«بابابزرگت هوسِ تجدیدِ فراش کرده بود،فرستادمش پیش خاله ات تا ببینه کسی پیدا میشه که تحملِ این پیرمرد رو داشته باشه یا نه!»هر دو میخندیم.عشق بین‌شان دقیقا همین جاست؛نه در ادعا نه در حرف های بزرگ.بلکه در همین قهر های ساختگی،در همین شوخی های دوست داشتنی.در همین که هنوز هم بلدند یکدیگر را بخندانند،حتی وقتی دل‌شان از هم گرفته.خنده هایم را جمع می کنم و روبه مادربزرگ میگویم:«خب شاید بد نباشه،شاید دلش تنوع میخواد»ابرویی بالا می اندازد و با لبخندی معنا دار می گوید:«نکنه دلت می‌خواد باز برات دمنوش بیارم»چیزی نمی‌گویم و محکم در آغوشش می گیرم.آن قدر محکم که انگار می‌خواهم تمام آرامش دنیا را یک‌جا از آغوشش بردارم و توی دلم نگه دارم و برای روز های بی پناهی ذخیره کنم‌. همان جا،لابلایِ عطرِ بهشتیِ پیراهن قدیمی‌اش‌، فهمیدم که بعضی آغوش ها فقط محلِ تلاقیِ دو تن نیستند؛بلکه پناهگاهِ جان اند.وقتِ رفتن رو به مامان بزرگ می گویم:«ممنون مامان بزرگ ممنون که همیشه بلدی دل آدمو قرص کنی»با همان لبخند مهربانش دستم را می‌گیرد و در جواب می گوید:«تو اگه نیای پیش من،کی دمنوشای منو بخوره:)؟»پ.ن ۱:خوشبختی گاهی نه توی اتفاقای بزرگه، نه توی چیزای عجیب…گاهی فقط توی یه فنجون دمنوشه، کنار یه مادربزرگ که بلده چطوری آدمو زندگی دار کنه.پ.ن۲:این پست یه بار منتشر شد اما متوجه شدم که درهم ریخته و تکراری شدن،که باعث شد پاک کنم.این شد که امروز حوصله ما یاری کرد ویرایش کنه.یه روز مزخرف*پ.ن۳:در هر فلکی مردمکی می‌بینمهر مردمکش را فلکی می‌بینمای احول اگر یکی دو میبینی توبرعکس تو من دو را یکی می‌بینم مولانا.</description>
                <category>ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</category>
                <author>ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 11:31:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناگفته‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@smilan4585/%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7-rbnk721enarg</link>
                <description>به صفحه ی تلگرام نگاه میکنم؛همان صفحه ای که بعد از ماه ها،فقط برای چند دقیقه،به لطف مینا دوباره به من راه داد.مثل دری که سال ها بسته مانده باشد و ناگهان کمی باز شود.چند ماه پیش حماقتی کردم.از آن جنس حماقت هایی که آدم برای فرار از خودش مرتکب می‌شود.سیگار کشیدم.منی که همیشه از سیگار کشیدن بدم می آمد،منی که از دودش فرار می کردم خودم رفتم سمتش،اولین بار بود و آخرین بارم.وقتی دود را در ریه هایم حبس کردم با ترس منتظر سرفه ای بودم‌ که خفه ام کند اما‌ خفه نشدم فقط ...آرام شدم.و همین آرام شدن بیشتر از هر سرفه ای ترسناک بود،آرام شدنی از جنش پشیمانی و حماقت...نه نجات! این مدل آرام شدن را دوست ندارم،آرامشی که بوی سوختن می دهد.زندگی من انگار همیشه همین بودههرچه از آن بدم می آمد،هرچه از آن گریخته ام و ترسیده ام،راهش را پیدا کرده و بی رحمانه یقه ام را گرفته است.دی ماه تصمیم گرفتم که بالاخره یک بار هم که شده،تولدم را به خودم تبریک بگویم اما همان روزها چنان بیمار شدم که برای چند قدم راه رفتن دستی باید دستم را می گرفت و این بود که سهمم از روز تولدم سرماخوردگی شد.چشم هایم باز نمیشد و تنم نایِ ایستادن نداشت.آن قدر بد حال بودم که در صف بیمارستان آدم ها با ترس و دلسوزی نگاهم می‌کردند و زنی میانسال جایش را به من داد.تولدی که قرار بود سهمی از خودم باشد،در تب و لرز گذشت.برخلاف هرسال،آن سال هدیه زیاد گرفتم،اما باز هم‌کسی کتابی به من نداد.و من همیشه تهِ دلم منتظر کتابم.باارزش‌ترین هدیه اما یک پاکت بود؛  قشنگ، پر از شعر، با سلیقه‌ای که از دل می‌آمد.  دیدنش باعث شد برای یک لحظه، عمیق لبخند بزنم،از آن لبخند هایی که از جایی خیلی دور می آیند و به سرعت محو می‌شوند.نمی‌دانم چرا زندگی با من این‌طور رفتار می‌کند.  اما این روزها به چیزی رسیده‌ام:  که گاهی حتی وقتی هیچ‌کس کنار آدم نیست،  یک کلمه،  یک پاکت شعر،  یا یک خط از یک کتاب،  می‌تواند دستت را بگیرد و از تاریکی بیرون بکشد.وقتی آن پاکت شعر را دیدم، همان لحظه یادم افتاد چرا با اینکه دنیا چیزهای دیگری را جدی‌تر می‌گرفت،  من هنوز تهِ دلم به شعر و نامه و کتاب اعتماد داشتم.  انگار این‌ها فقط «تفریح» نیستند؛بلکه پناه‌اند.  جایی که وقتی آدم از خودش و از زندگی می‌ترسد،  کلمه‌ها دستش را می‌گیرند.از کودکی شیفته‌ی گذشته‌ام؛زمانی که آدم‌ها برای گفتنِ دلتنگی‌شان  کاغذی برمی‌داشتند و نامه‌ای می‌نوشتند.  وقت هایی که تنها راه ارتباط آدم ها،رد و بدل کردن نامه بود؛وقتی فاصله ها با جوهر و صبر پر می‌شد، نه با اعلان‌های لحظه‌ای.این مدت، بعد از سال‌ها، یک سریال ایرانی دیدم.  کم فیلم می‌بینم، اما «خاتون» را دیدم؛  محوِ خاتون و شیرزاد شدم  و در خاتون چیزی از خودم پیدا کردم.بعد به اصرار دوستی،«زوتوپیا»دیدم همان روباهِ مکار و خرگوشِ پخمه.کتابی خواندم به اسم «بی خانمان»رمانی با چاشنی غم و اندوه،داستان پسری که بارها در تاریکی افتاد،اما هربار از دل همان تاریکی راهی به نور پیدا کرد.و اما حالا«بوف کور» را می خوانم هر بار که بازش می‌کنم،حس می کنم وارد اتاقی تاریک می شوم؛اتاقی پر از وهم و کابوس و دردی بی نام.اما در همان تاریکی صدایی هست که آرام می گوید:«تو تنها نیستی»انگار هدایت از میان سطر هایش خبر دارد که بعضی زخم ها فقط در سکوت فهمیده می شوند.«شرمنده نباش دختر»از ریچل را هم خواندم که...خوشم نیامد.آهنگ های تازه ای پیدا کرده ام و حیفم‌ می آید گوش‌شان کنم.انگار می خواهم نگه‌شان دارم برای شبی که بیشتر نیازشان دارم.پیشکشی از من به شما:«دل زارم» نامجو «تو تاریکی» او و دوستانش«همه شب نالم» شجریان«مرا ببوس» نوان«شعر یادم رفت» سیریاو «بعد برو» ماکان اشگواری…حالا که این ها را می نویسم حس میکنم لازم نیست همه چیز را توضیح بدم زیرا بعضی چیز ها خودشان معنایشان را با خود می آورندمن هم انگار همین کار را میکنم؛کمی شعر،کمی خاطره،کمی درد،کمی شکر...و سرانجام همه کنار همه قاطی می شوند و می شوند من.پس اگر امروز کمی سبک ترم،به خاطر این است که دوباره دارم به چیز هایی نزدیک می شوم که واقعی اند:آدم،کلمه،کتاب،شعر.و آن لحظه هایی که آدم دلش می خواهد فقط یک نفس عمیق بکشد و بگوید:«باشه....هنوز تموم نشده»و اما عکس هاشده از دست دهی آنچه نیاوردی به دست؟من تلخ ترین شعر جهانم تو نخوان؛دوست دارم در دنیایی از کتاب ، قهوه و روز های بارانی گم شوم..و من آفتاب را از دست‌های تو می‌گیرم. .ای امید دلنواز من منو ببر به شهر شعرها و شورهاجهان یادگار است و ما رفتنی...!در بستر مسدودم،با شعر غم آلودم آشفته ترین رودم،در جاری انسان ها!به صد صحرا نمی گنجد غمِ دل چه سان گُنمایش در سینه تنگ؟در تمام صفحات کتابی که برایت فرستادم بوسه کار گذاشتم...مطمئن بودم برای بوسیدن کاغذ نو پیشانی ات را جلو می آوری...چه می‌خواهی؟دور شدن، گم شدنو دیگر هرگز نبودن.و&quot;آبی&quot; رد اندوهی ست که از چشم ها به آسمان پناه برده.:))))«ما بودیم و اندوهی مدامکه گاه در پسِ تبسّمی کوتاه، از یادمان می‌رفت...»مرا از چشمِ مَن بشناس.که صد آیینه اندوه است؛دلم دریاترین دریا؛ تنم تنهایی کوه است.«اما تو اگر شهر بودی رشت می‌شدی. شلوغ و آرامش‌بخش، گاهی غمگین و زیبا...»«از زمانی که در این ازدحام به دنیا آمدم غَریبم...»چگونه می‌شود گریخت عزیز‌ِ من؟چگونه باید گریخت که دیگر وجود نداشت.که جایی دیگر از نو زاده شد؟وای اگر گریه نیاید به مدد کاریِ دل..موجیم و وَصل ما از خود بُریدن است«و اما رنج، بهایی است که برای معنا می‌پردازیم!»پ.ن:حالا که امیدی به برگشتن حساب قبلی نیست اینجا ادامه میدم...و چقددد سخته برام انتخاب عنوان.</description>
                <category>ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</category>
                <author>ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 00:33:27 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>