<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های HOSSEINI7</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@smjh</link>
        <description>..........................</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 18:24:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/445887/avatar/zV2TEO.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>HOSSEINI7</title>
            <link>https://virgool.io/@smjh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رسم تعظیم مقابل خوبی ها</title>
                <link>https://virgool.io/@smjh/%D8%B1%D8%B3%D9%85-%D8%AA%D8%B9%D8%B8%DB%8C%D9%85-%D9%85%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A8%DB%8C-%D9%87%D8%A7-iudugwle3gwp</link>
                <description>رسم تعظیم مقابل خوبی هامرد جاافتاده که اخلاق و رفتار سالمی داشت و جزو شاگردان شیوانا بود، با حالتی مردد نزد شیوانا آمد و در مقابل شاگردان گفت: من همیشه سعی کرده ­ام در اخلاق و رفتار اصول جوانمردی و انسانی را رعایت کنم و به سمت کارهای ناپسند نروم. اتفاقی برای من و خانواده ­ام رخ داده که من را در تصمیمی که می ­خواهم بگیرم دچار تردید ساخته است.قضیه از این قرار است که از دهکده مجاور یکی از جوانان ثروتمند ولی بدنام و شرور به خواستگاری دخترم آمده است. اینکه چرا او از بین این همه دختر، دختر مرا انتخاب کرده، برای من عجیب است. او پسر شروری است و در همان دهکده خودش دخترهای هم­ فکر و هم­ رده با او زیادند که آنها هم چون خودش شرورند. حال مانده ­ام چه تصمیمی بگیرم.شیوانا محکم و استوار گفت: اینکه کاملا مشخص است، در مقابل انسان های خوب و سالم همه تعظیم می­ کنند. حتی آدم­ های بدکار و بدنام هم وقتی مقابل خوبی می ­رسند احترام می ­گذارند و با فاصله عبور می ­کنند.اینکه آن جوان شرور می­ خواهد همسرش را از خانواده سالم و خوب انتخاب کند هم به همین دلیل است که می­ خواهد در حین ناخنک زدن به دنیای شرارت، بهترین­ ها را از بین خوب ترین­ ها به عنوان شریک زندگی خودش انتخاب کند.دختر تو هم حق دارد بهترین و سالم­ ترین انسان را به همسری خود برگزیند. اینکه دیگر جای تردید ندارند. محکم و استوار به درخواست آن جوان، جواب منفی بده و بگذار رسم تعظیم مقابل خوبی­ ها همیشه پایدار بماند.</description>
                <category>HOSSEINI7</category>
                <author>HOSSEINI7</author>
                <pubDate>Mon, 29 Mar 2021 17:23:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکایت عقل و سگ</title>
                <link>https://virgool.io/@smjh/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B9%D9%82%D9%84-%D9%88-%D8%B3%DA%AF-xvjhjvfla4g7</link>
                <description>حکایت عقل و سگمولانا شرف‎الدین دامغانی بر در مسجدی می‎گذشت.دید خادم مسجد سگی را ڪه در مسجد پیچیده بود، می‎زد و سگ فریاد می‎ڪرد.مولانا در مسجد بگشاد و سگ به در جست،خادم با مولانا عتاب ڪرد.مولانا گفت: ای یار معذوردار ڪه سگ عقل ندارد، از بی‎عقلی در مسجد می‎آید، ما ڪه عقل داریم هرگز ما را در آنجا می بینی؟عبید_زاکانی</description>
                <category>HOSSEINI7</category>
                <author>HOSSEINI7</author>
                <pubDate>Fri, 26 Mar 2021 11:58:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نظارت و کنترل</title>
                <link>https://virgool.io/@smjh/%D9%86%D8%B8%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%88-%DA%A9%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%84-rfhcfxrnbi6m</link>
                <description> نظارت و کنترلبعد از جنگ جهانی دوم در خیلی از کشورها مردم ازشیوه جالبی استفاده کردند که ضرورت امروز است و آن ورود مستقیم به نظارت و کنترل است.?اتفاق جالبی که در یکی از فروشگاه های تهران رخ داد?( اگه این نوشته خیالی و داستان هم باشه خیلی خیلی خوب هست )بخونیم یاد بگیریم و یاد بدیم مطالبه گری درست در همه عرصه لازم و بلکه واجب هست.?تو مغازه اى كه منم توش بودم يه خانمى یه چی برداشت اومد كنار صندوق تو صف. نوبتش كه شد، فروشنده گفت: سيزده و پونصد!خانومه با تعجب گفت؛ روش زده هفت و پونصد!فروشنده با عصبانيت گفت؛ زده كه زده..!! برا خودش زده!مي خواى يا نمي خوايى؟؟خانومه گفت نمي خوام!فروشنده هم بلافاصله، طوري كه همه بشنون به شاگردش گفت: پسر بيا اينو بردار، هر كى هم پرسيد، بگو شده شونزده و پونصد! &quot;هستن كسايى كه بخرن...&quot;?مايى كه تو صف بوديم با تعجب به هم نگاه كرديم و يه آقايی كه جلوى من بود و سبدش تقريبا پُر بود، سبد رو گذاشت رو ميز و گفت: هستن بخرن..!!؟؟؟ اينارم بده همونا...?پشت بندش شروع شد. يكی يكی پشت سر هم خريدهامونو گذاشتيم رو ميز و گفتيم نمي خواييم! بده به همونا كه &quot;هستن بخرن&quot;.?مرد اوليه، برگشت تو مغازه و گفت: من فلانيم، مدير برج فلان! بى شرفم اگر همه تلاشم رو نكنم تا از برج ما، كسى نياد اينجا!?با اين حال باز آروم نشد. اومد بيرون خطاب به همه ما طوري كه طرف بشنوه گفت: تو رو خدا يه چند دقيقه وقت بذاريد زنگ بزنيم ١٢٤ (تخلف تعزيرات صنفی). چند لحظه بعد، همه گوشی به دست بلند بلند، سر بالا به سمت تابلوی سوپری و سر چرخون به سمت خيابون، برا دادن آدرس دقيق، شروع كرديم گزارش دادن....?از اين ايستادگى، از اين اتحاد، از اون نگاه پر از حرف به همديگه تو صف كه انگار ذهن همو خونديم، از ليدری اون آقا و... خيلى كيف كردم. ما خودمون باید با گرانی بجنگیم... خودِ خود ما!?بيایيم در مقابل اين گونه فساد های ريز و جزئی بايستيم تا مقابله با اَبَر فسادها برامون راحت بشه. بيايم مطالبه گری سالم رو ياد بگيريم تا مسئولين جرات دروغ گفتن در ايام انتخابات رو نداشته باشن. بيایيم جای غر زدن و نق نق كردن و انداختن تقصير ها گردن اين و اون، خودمون اوضاع رو درست كنيم. خدا سرنوشت هيچ قومی را تغيير نمی‌دهد تا آن ها خود حال خود را تغيير دهند. ✅ یا علی</description>
                <category>HOSSEINI7</category>
                <author>HOSSEINI7</author>
                <pubDate>Mon, 22 Mar 2021 19:37:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمین گرد است</title>
                <link>https://virgool.io/@smjh/%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ojstg01iuviv</link>
                <description> زمین گرد استپیرمردی با پسر و عروس و نوه اش زندگی می کرد.او دستانش می لرزید و چشمانش خوب نمی دید و به سختی می توانست راه برود. هنگام خوردن شام غذایش را روی میز ریخت و لیوانی را بر زمین انداخت و شکست.پسر و عروس از این کثیف کاری پیرمرد ناراحت شدند: باید درباره پدربزرگ کاری بکنیم وگرنه تمام خانه را به هم می ریزد.آن ها یک میز کوچک در گوشه اتاق قرار دادند و پدربزرگ مجبور شد به تنهایی آن جا غذا بخورد. بعد از این که یک بشقاب از دست پدربزرگ افتاد و شکست دیگر مجبور بود غذایش را در کاسه چوبی بخورد، هروقت هم خانواده او را سرزنش می کردند پدر بزرگ فقط اشک می ریخت و هیچ نمی گفت.یک روز عصر قبل از شام پدر متوجه پسر چهار ساله خود شد که داشت با چند تکه چوب بازی می کرد. پدر روبه او کرد و گفت: پسرم داری چی درست می کنی؟ پسر با شیرین زبانی گفت: دارم برای تو و مامان کاسه های چوبی درست می کنم که وقتی پیر شدید در آن ها غذا بخورید!یادمان بماند که:       &quot;زمین گرد است&quot;...</description>
                <category>HOSSEINI7</category>
                <author>HOSSEINI7</author>
                <pubDate>Sun, 21 Mar 2021 11:10:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>? داستان کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@smjh/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-dfmeytr9o8pu</link>
                <description>? داستان کوتاه&quot; تلنگر&quot;نگاهش به سبزه عید که افتاد رفت توی فکر...لحظاتی گذشت...وقتی سرشو بالا آورد و فهمید که دارم با تعجب نگاه می‌کنم، لبخند تلخی زد!گفتم: گیله مرد! توی سبزه‌ها چی دیدی که رفتی تو فکر؟!کمی سکوت کرد و گفت:به این دونه‌های سبز شده نگاه کن...چند روز آب و غذا و نور خورشید خوردند و رشد کردند...گفتم: خب!گفت: سیصدو شصت و پنج روز از خدا عمر گرفتیم و آب و غذا و فلک در اختیارمون بود؛می‌ترسم رشد که نکرده باشم هیچ؛افت هم کرده باشم!دونه‌ای که نخواد رشد کنه؛هر چقدر آب و آفتاب بهش بدیفقط بیشتر می‌گنده..</description>
                <category>HOSSEINI7</category>
                <author>HOSSEINI7</author>
                <pubDate>Sun, 21 Mar 2021 11:09:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لزوم پاکدستی مسئولان</title>
                <link>https://virgool.io/@smjh/%D9%84%D8%B2%D9%88%D9%85-%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%AF%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86-rcdeewaje3e9</link>
                <description>لزوم پاکدستی مسئولاندر نظام مردمسالاری سوئد همه افرادی که در پست های دولتی به کار گمارده می شوند باید از هر گونه خطایی، چه در گذشته و چه در زمانی که مشغول خدمت هستند، در عمل پاک باشند.در انتخابات پارلمانی سوئد در سال 2006 ائتلافی از احزاب دست راستی با به دست آوردن 178 کرسی نمایندگی، اکثریت کرسی های مجلس را نصیب خود کرد و دولت تشکیل داد.چندی بعد نخست وزیر به تدریج وزرای کابینه اش را معرفی کرد و خانم «ماریا بورلیوس» به عنوان وزیر بازرگانی معرفی شد. روز بعد دختری به یکی از روزنامه ها اطلاع داد که این خانم چند سال پیش او را به  مدت یک ماه برای نگهداری از بچه اش استخدام کرده بود بدون این که موضوع را به اداره مالیات گزارش داده باشد.در سوئد هر گاه کسی فردی را به کاری بگمارد باید آن را به اطلاع اداره مالیات برساند و به عنوان کارفرما مالیات و هزینه بیمه آن فرد را بپردازد. هر کس کار می کند باید در زمان انجام کار بیمه باشد تا اگر اتفاقی حین کار بیفتد بیمه بتواند نیازهای آن فرد را پوشش دهد.  بورلیوس به عنوان کارفرما باید استخدام آن دختر را به اداره مالیات اطلاع می داد و علاوه بر حقوق دختر، هزینه کارفرما را نیز به اداره مالیات می پرداخت. بورلیوس به اداره مالیات اطلاع نداده بود و خلاف قانون رفتار کرده بود.وقتی این مساله فاش شد وی از طریق تلویزیون از مردم سوئد پوزش خواست و گفت در زمان انجام این کار خلاف که سال ها پیش اتفاق افتاده بود، وضع مالی خانواده آن ها چندان خوب نبوده است.  روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان که مانند سایر مردم بدون هیچ محدودیتی حق تحقیق و گزارش دارند دست به کار شدند و پرونده مالی خانم وزیر را طی سال های گذشته مورد بررسی قرار دادند. همه شهروندان در سوئد می توانند اطلاعات مالی افراد دیگر را مطالعه کنند.برای این کار کافی است به سالن کامپیوتر اداره مالیات مراجعه کنند و با وارد کردن نام یا شماره شخصی افراد در رایانه ها، اطلاعات مربوط به درآمد افراد، اشتغال آن ها و مقدار مالیات پرداختی توسط هر فرد را به دست آورند. پس از برملا شدن کار خلاف این خانم وزیر، شهروندی به نام ماگنوس فورا در وبلاگ خود نشان داد این خانم دروغ می گوید و درآمد آن ها در سالی که آن دختر خانم را به کار گرفته است، بالای یک میلیون کرون یعنی خیلی بیشتر از درآمد متوسط شهروندان سوئدی بوده است. دو روز بعد نخست وزیر سوئد اعلام کرد خانم بورلیوس از کار خود کناره گیری کرده است . بورلیوس نه تنها از کار وزارت کنار گذاشته شد بلکه بنا بر گزارش روزنامه ها این خانم از سوئد فرار کرد .او خانه و زندگی اش را در مدت کوتاهی فروخت و به انگلستان کوچ کرد تا چشمش به چشم مردمی که به آن ها دروغ گفته بود نیفتد.</description>
                <category>HOSSEINI7</category>
                <author>HOSSEINI7</author>
                <pubDate>Fri, 19 Mar 2021 10:36:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما بايد بيدار باشيم!</title>
                <link>https://virgool.io/@smjh/%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D9%8A%D8%AF-%D8%A8%D9%8A%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%8A%D9%85-u3t35dz4nnc5</link>
                <description> ما بايد بيدار باشيم!مردي به دربار خان زند مي رود و با ناله و فرياد مي خواهد تا کريم خان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش مي شوند. خان زند در حال کشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟ پس از گزارش سربازان به خان ؛ وي دستور مي دهد که مرد را به حضورش ببرند.مرد به حضور خان زند مي رسد. خان از وي مي پرسد که چه شده است اين چنين ناله و فرياد مي کني؟مرد با درشتي مي گويد: دزد ، همه اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط ندارم.خان مي پرسد: وقتي اموالت به سرقت مي رفت تو کجا بودي؟مرد مي گويد: من خوابيده بودم.خان مي گويد: خب چرا خوابيدي که مالت را ببرند؟مرد در اين لحظه پاسخي مي دهد آن چنان که استدلالش در تاريخ ماندگار مي شود و سرمشق آزادي خواهان مي شود .مرد مي گويد : چون فکر مي کردم تو بيداري من خوابيده بودم!!!خان بزرگ زند لحظه اي سکوت مي کند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران کنند. و در آخر مي گويد: اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم!</description>
                <category>HOSSEINI7</category>
                <author>HOSSEINI7</author>
                <pubDate>Thu, 18 Mar 2021 15:39:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درویشی چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@smjh/%D8%AF%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B4%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-kdl8r6glqeyt</link>
                <description>درویشی چیست؟گفتند: درویشی چیست؟گفت: آن که کسی را در کنج دل خویش پای به گنجی فرو شود و در آن گنج گوهری یابد؛ آن را محبت گویند. هر که آن گوهر یافت او درویش است.«بایزید بسطامی» - تذکره الاولیا عطارطاووس عارفان، بایزید بسطامی، یک شب در خلوت خانه ی مکاشفات، کمند شوق را برکنگره ی کبریای او درانداخت و آتش عشق را در نهاد خود برافروخت و زبان را از عجز و درماندگی بگشاد و گفت:بار خدایا، تا کی در آتش هجران تو سوزم؟ کی مرا شربت وصال دهی؟به سِرَش ندا آمد که بایزید، هنوز تویی ِ تو همراه توست. اگر خواهی که به ما رسی، خود را بر در بگذار و در آی.« مجالس پنجگانه» - کلیات سعدی***************کودکی در جوی خیابان پروانه ای را در حال خیس شدن یافت .بالش را گرفت و او را نجات داد ، آن شب زلزله ای قراربود آن شهررا ویران کند اما نکرد ...ناجی آن شهر آن کودک بود و کسی هم نمی دانست .*****************روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون ٬ بدون این که متوجه شود از بین او و مُهرش عبور کرد .مرد نمازش را قطع کرد و داد زد: فاصله انداختی ؟مجنون به خود آمد و گفت:من که عاشق لیلی هستم ٬ تو را ندیدم !تو که عاشق خدای لیلی هستی٬ چگونه مرا دیدی ؟</description>
                <category>HOSSEINI7</category>
                <author>HOSSEINI7</author>
                <pubDate>Thu, 18 Mar 2021 15:39:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لزوم پاکدستی مسئولان</title>
                <link>https://virgool.io/@smjh/%D9%84%D8%B2%D9%88%D9%85-%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%AF%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86-azwvw2umdgb8</link>
                <description>لزوم پاکدستی مسئولاندر نظام مردمسالاری سوئد همه افرادی که در پست های دولتی به کار گمارده می شوند باید از هر گونه خطایی، چه در گذشته و چه در زمانی که مشغول خدمت هستند، در عمل پاک باشند.در انتخابات پارلمانی سوئد در سال 2006 ائتلافی از احزاب دست راستی با به دست آوردن 178 کرسی نمایندگی، اکثریت کرسی های مجلس را نصیب خود کرد و دولت تشکیل داد.چندی بعد نخست وزیر به تدریج وزرای کابینه اش را معرفی کرد و خانم «ماریا بورلیوس» به عنوان وزیر بازرگانی معرفی شد. روز بعد دختری به یکی از روزنامه ها اطلاع داد که این خانم چند سال پیش او را به  مدت یک ماه برای نگهداری از بچه اش استخدام کرده بود بدون این که موضوع را به اداره مالیات گزارش داده باشد.در سوئد هر گاه کسی فردی را به کاری بگمارد باید آن را به اطلاع اداره مالیات برساند و به عنوان کارفرما مالیات و هزینه بیمه آن فرد را بپردازد. هر کس کار می کند باید در زمان انجام کار بیمه باشد تا اگر اتفاقی حین کار بیفتد بیمه بتواند نیازهای آن فرد را پوشش دهد.  بورلیوس به عنوان کارفرما باید استخدام آن دختر را به اداره مالیات اطلاع می داد و علاوه بر حقوق دختر، هزینه کارفرما را نیز به اداره مالیات می پرداخت. بورلیوس به اداره مالیات اطلاع نداده بود و خلاف قانون رفتار کرده بود.وقتی این مساله فاش شد وی از طریق تلویزیون از مردم سوئد پوزش خواست و گفت در زمان انجام این کار خلاف که سال ها پیش اتفاق افتاده بود، وضع مالی خانواده آن ها چندان خوب نبوده است.  روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان که مانند سایر مردم بدون هیچ محدودیتی حق تحقیق و گزارش دارند دست به کار شدند و پرونده مالی خانم وزیر را طی سال های گذشته مورد بررسی قرار دادند. همه شهروندان در سوئد می توانند اطلاعات مالی افراد دیگر را مطالعه کنند.برای این کار کافی است به سالن کامپیوتر اداره مالیات مراجعه کنند و با وارد کردن نام یا شماره شخصی افراد در رایانه ها، اطلاعات مربوط به درآمد افراد، اشتغال آن ها و مقدار مالیات پرداختی توسط هر فرد را به دست آورند. پس از برملا شدن کار خلاف این خانم وزیر، شهروندی به نام ماگنوس فورا در وبلاگ خود نشان داد این خانم دروغ می گوید و درآمد آن ها در سالی که آن دختر خانم را به کار گرفته است، بالای یک میلیون کرون یعنی خیلی بیشتر از درآمد متوسط شهروندان سوئدی بوده است. دو روز بعد نخست وزیر سوئد اعلام کرد خانم بورلیوس از کار خود کناره گیری کرده است . بورلیوس نه تنها از کار وزارت کنار گذاشته شد بلکه بنا بر گزارش روزنامه ها این خانم از سوئد فرار کرد .او خانه و زندگی اش را در مدت کوتاهی فروخت و به انگلستان کوچ کرد تا چشمش به چشم مردمی که به آن ها دروغ گفته بود نیفتد.</description>
                <category>HOSSEINI7</category>
                <author>HOSSEINI7</author>
                <pubDate>Thu, 18 Mar 2021 15:38:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاسخ های طنزآمیز</title>
                <link>https://virgool.io/@smjh/%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B7%D9%86%D8%B2%D8%A2%D9%85%DB%8C%D8%B2-nceo29f5povo</link>
                <description>پاسخ های طنزآمیز#سوالاتیکهحرصآدمودرمیاره1- از حموم اومدی حوله دورته ، می پرسن : حموم بودی ؟ نه حوله پیچیدم دورم برم مکه لبیک بگم ??2- صبح از خواب بیدار شدی ، می پرسن : بیدار شدی ؟!نه مشکل روحی دارم توخواب راه میرم ???3- دارم تاریخ انقضای روی تن ماهی رونگاه می کنم.فروشنده میگه : داری تاریخ انقضاشو می بینی ؟!گفتم نه می خوام ببینم تولد ماهیه کیه واسش اکواریوم بخرم ??.4- یارو معتاده کنارخیابون نشسته کله اش چسبیده کف اسفالت ، دوستم میگه معتاده ؟!میگم نه ژیمناستیک کاره داره انعطاف بدنیشو به رخ ملت می کشه... ???5- به دوستم میگم تب کردم... ! میگه : مریض شدی ؟!!!میگم نه دمای بدنمو بردم بالا ببینم فنش کارمی کنه یا نه ???6- صف نونوایی بودم یارو اومد، گفت: ببخشید صفه؟منم گفتم: نه دیوار دفاعی بستیم شاطر میخواد کاشته بزنه??7- رفتم داروخانه عصا بگیرم.میگه عصا برای راه رفتن می خوای ؟گفتم نه ،حضرت موسی کلاسای تبدیل اژدها گذاشته. دارم میرم سرکلاس...?????8- امروز ۵۰ متر دنبال تاکسی دویدم.بعد راننده نگه داشت گفت میخوای سوار بشی ؟؟?گفتم نه داداش فقط می خواستم که سفر خوشی رو برات آرزو کنم !????9- دیشب زنگ زدم به یه یارویی فوت می کنم…میگه مزاحمی؟.میگم: نه نسل جدید کولرهای LG هستم با دو سیم کارت همزمان فعال???10- بچه تازه به دنیا اومده،ازبیمارستان اوردیم خونه خوابیده.فامیلمون اومده میگه اخیییی خوابه؟؟میگم نه زدیمش تو شارژ،دکتر گفته ۷،۸ ساعت اول خوب بذارین شارژ بشه?????نوروزتان پیشاپیش خجسته و فرخنده باد!!با آرزوی تندرستی، شادی، صلح و دوستی و اتفاقات و خبرهای خوش و بهترین ها و زیباترین ها برای یکدیگر به استقبال سال نو و بهار برویم..</description>
                <category>HOSSEINI7</category>
                <author>HOSSEINI7</author>
                <pubDate>Thu, 18 Mar 2021 15:37:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکرار شگردهای ملّانصرالدّینی!!</title>
                <link>https://virgool.io/@smjh/%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%84%D9%91%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%AF%D9%91%DB%8C%D9%86%DB%8C-k1cvufslitfe</link>
                <description>تکرار شگردهای ملّانصرالدّینی!! ملّانصرالدّين از كدخداى ده ﻳﮏ ﺍﻻﻍ به قیمت ۱۵درهم خرید و قرار شد کدخدا الاغ را فردا به او تحویل دهد.ﺍﻣﺎ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ كدخدا ﺳﺮﺍﻍ ملانصرالدين ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: &quot;ﻣﺘﺄﺳﻔﻢ ملا, ﺧﺒﺮ ﺑﺪﻱ ﺑﺮﺍﺕ ﺩﺍﺭﻡ. ﺍﻻﻏﻪ ﻣﺮﺩ!&quot;:ملانصرالدين ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ:&quot;ﺍﻳﺮﺍﺩﻱ ﻧﺪﺍﺭﻩ .ﻫﻤﻮﻥ ﭘﻮﻟﻢ ﺭﻭ ﭘﺲ ﺑﺪﻩ.&quot;كدخدا ﮔﻔﺖ : «ﻧﻤﻲﺷﻪ !ﺁﺧﻪ ﻫﻤﻪ ﭘﻮﻝ ﺭﻭ ﺧﺮﺝ ﮐﺮﺩﻡ».ملا ﮔﻔﺖ: «ﺑﺎﺷﻪ. ﭘﺲ ﻫﻤﻮﻥ ﺍﻻﻍ ﻣﺮﺩﻩ ﺭﻭ ﺑﻬﻢ ﺑﺪﻩ.»كدخدا ﮔﻔﺖ: «ﻣﻲﺧﻮﺍﻱ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﭼﻲ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﻲ؟»ملا ﮔﻔﺖ: «ﻣﻲﺧﻮﺍﻡ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﻗﺮﻋﻪﮐﺸﻲ ﺑﺮﮔﺰﺍﺭ ﮐﻨﻢ.»كدخدا ﮔﻔﺖ: «مگر میشه ﻳﻪ ﺍﻻﻍ ﻣﺮﺩﻩ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻗﺮﻋﻪﮐﺸﻲ ﮔﺬﺍﺷﺖ!»ملا  ﮔﻔﺖ: « ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ ﮐﻪ ﻣيشه. ﺣالا ﺑﺒﻴﻦ. ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﮐﺴﻲ ﻧﻤﻲﮔﻢ ﮐﻪ الاﻍ ﻣﺮﺩﻩ.»ﻳﮏ ﻣﺎﻩ ﺑﻌد كدخدا ملانصرالدين رو ﺩﻳﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪ: &quot;ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺍﻻﻍ ﻣﺮﺩﻩ ﭼﻪ ﺧﺒﺮ؟&quot;ملا ﮔﻔﺖ: &quot;به ﻗﺮﻋﻪﮐﺸﻲ ﮔﺬﺍﺷﺘﻤش و اعلام كردم فقط با پرداخت 2درهم در قرعه كشي شركت كنيد و به قيد قرعه صاحب يك الاغ شوید.به پانصد نفر بلیت ۲درهمی فروختم و ۹۹۸ درهم سود کردم.&quot;كدخدا ﭘﺮﺳﻴﺪ: «ﻫﻴﭻ ﮐﺲ ﻫﻢ ﺷﮑﺎﻳﺘﻲ ﻧﮑﺮﺩ؟»ملا ﮔﻔﺖ: «ﻓﻘﻂ ﻫﻤﻮﻧﻲ ﮐﻪ ﺍﻻﻍ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ. من هم ۲درهمش ﺭﻭ ﭘﺲ ﺩﺍﺩﻡ.و این شد كه آزمون های استخدامی در ایران مد شدو  همراه اول و ايرانسل و تمام قرعه کشی ها جریان  شرکت در مسابقات رو راه انداختن.....!?</description>
                <category>HOSSEINI7</category>
                <author>HOSSEINI7</author>
                <pubDate>Thu, 18 Mar 2021 15:37:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ده سخن برگزیده</title>
                <link>https://virgool.io/@smjh/%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%AE%D9%86-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D9%87-qqyyipvbinoq</link>
                <description>ده سخن برگزیدهمحمد حجازی معروف به مطیع الدوله مترجم و رمان نویس  پیش از انقلاب کتاب حکمت ادیان  شامل حکمت های ادیان مختلف را از نویسنده ای غربی ترجمه می کند و از شهید مطهری می خواهد صد سخن از پیامبر را انتخاب و ترجمه کند تا در کتابش منتشر کند. شهید مطهری یکصد سخن از رسول خدا را انتخاب و ترجمه می کند.۱۰ حدیث زیر از همان مجموعه است:۱. دو گروه از امت من هستند که اگر صلاح یابند امت من صلاح می یابد و اگر فاسد شوند، امت من فاسد می شود: علما و حکّام۲. نمی توان همه را به مال راضی کرد، اما به حسن خلق ، می توان.۳. از نشر دانش نمی توان جلو گرفت.۴.بدترین مردم کسی است که گناه را نبخشد و از لغزش چشم نپوشد.۵.دلباختگی کر و کور می کند.۶. تملّق خوی مومن نیست.۷. بهترین مردم، سودمندترین آنان به حال دیگران است.۸. آفت دین سه چیز است: فقیه بدکار، پیشوای ظالم، مقدس نادان.۹. تا عقل کسی را نیازموده اید،  به اسلام آوردن او وقعی نگذارید.۱۰. خداوند مومن صاحب حرفه را دوست دارد..امداد اندیشه</description>
                <category>HOSSEINI7</category>
                <author>HOSSEINI7</author>
                <pubDate>Sun, 14 Mar 2021 18:16:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما بايد بيدار باشيم</title>
                <link>https://virgool.io/@smjh/%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D9%8A%D8%AF-%D8%A8%D9%8A%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%8A%D9%85-tncskgh1lwdr</link>
                <description>ما بايد بيدار باشيم!مردي به دربار خان زند مي رود و با ناله و فرياد مي خواهد تا کريم خان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش مي شوند. خان زند در حال کشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟ پس از گزارش سربازان به خان ؛ وي دستور مي دهد که مرد را به حضورش ببرند.مرد به حضور خان زند مي رسد. خان از وي مي پرسد که چه شده است اين چنين ناله و فرياد مي کني؟مرد با درشتي مي گويد:دزد ، همه اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط ندارم.خان مي پرسد: وقتي اموالت به سرقت مي رفت تو کجا بودي؟مرد مي گويد: من خوابيده بودم.خان مي گويد: خب چرا خوابيدي که مالت را ببرند؟مرد در اين لحظه پاسخي مي دهد آن چنان که استدلالش در تاريخ ماندگار مي شود و سرمشق آزادي خواهان مي شود .مرد مي گويد : چون فکر مي کردم تو بيداري من خوابيده بودم!!!خان بزرگ زند لحظه اي سکوت مي کند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران کنند. و در آخر مي گويد:اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم!</description>
                <category>HOSSEINI7</category>
                <author>HOSSEINI7</author>
                <pubDate>Sun, 14 Mar 2021 18:15:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیرین کاری های ﻓﺮﻫﻨﮕﺴﺘﺎﻥ ﺍﺩب فارسی!</title>
                <link>https://virgool.io/@smjh/%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%EF%BB%93%EF%BA%AE%EF%BB%AB%EF%BB%A8%EF%AE%95%EF%BA%B4%EF%BA%98%EF%BA%8E%EF%BB%A5-%EF%BA%8D%EF%BA%A9%D8%A8-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-viwnek1hyhtx</link>
                <description>شیرین کاری های ﻓﺮﻫﻨﮕﺴﺘﺎﻥ ﺍﺩب فارسی!ﻓﺮﻫﻨﮕﺴﺘﺎﻥ ﺍﺩب فارسی به جاﯼ ﻭﺍﮊﻩ ﻋﺮﺑﯽ ﻣﺜﻠﺚ، ﻭﺍﮊﻩ ﻓﺎﺭﺳﯽ &quot;ﺳﻪ ﺑﺮ&quot; ﺭﺍ ﺟﺎﯾﮕﺰﯾﻦ ﮐﺮﺩﻩ !ﻭ به جاﯼ ﻣﺜﻠﺚ ﻣﺘﺴﺎﻭﯼ ﺍﻻﺿﻼﻉ، &quot;ﺳﻪ ﺑﺮِ ﺳﻪ ﺑﺮ ﺑﺮﺍﺑﺮ &quot;ﻭ به جاى ﻣﺜﻠّﺚ ﻣﺘﺴﺎﻭﯼ ﺍﻟﺴّﺎﻗﯿﻦ، &quot;ﺳﻪ ﺑﺮِ ﺩﻭ ﺑﺮ ﺑﺮﺍﺑﺮ&quot; ﺭﺍ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ ﺩﺍﺩﻩ...حالاﺩﺭ ﺭﯾﺎﺿﯽ ﯾﮏ ﺍﺻﻞ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ :&quot;ﺍﮔﺮ ﺩﻭ ﺿﻠﻊ ﻧﺎﻣﺴﺎﻭﯼ ﺍﺯ ﯾﮏ ﻣﺜﻠﺚ ﻣﺘﺴﺎﻭﯼ ﺍﻟﺴّﺎﻗﯿﻦ ﺑﺎ ﺩﻭ ﺿﻠﻊ ﻣﺜﻠّﺚ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺑﺎﺷﺪ، ﺁﻥ ﺩﻭ ﻣﺜﻠّﺚ ﺑﺮﺍﺑﺮﻧﺪ&quot;.ﺣﺎﻻ ﺍﯾﻦ ﺍﺻﻞ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩﯼ ﺣﺪﺍﺩ ﻋﺎﺩﻝ ﺑﺎﺯﮔﻮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ:&quot;ﻫﺮﮔﺎﻩ ﺩﻭﺑﺮ ﻧﺎﺑﺮﺍﺑﺮ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺳﻪ ﺑﺮ ﺩﻭﺑﺮ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺩﻭﺑﺮ ﻧﺎﺑﺮﺍﺑﺮ ﺍﺯﯾﮏ ﺳﻪ ﺑﺮ ﺩﻭﺑﺮ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺎﺷﺪ، ﺁﻥ ﺩﻭ ﺳﻪ ﺑﺮ ﺩﻭﺑﺮ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺑﺮﺍﺑﺮﻧﺪ&quot;!</description>
                <category>HOSSEINI7</category>
                <author>HOSSEINI7</author>
                <pubDate>Fri, 12 Mar 2021 20:59:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان زن پارسا (قسمت سوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@smjh/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-qawwkf0xfryb</link>
                <description>داستان زن پارسا (قسمت سوم) یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .در همان لحظه آتشی از دریا برجست و در کشتی افتاد و به یکدم اهل کشتی را همه در شعله نگونسار کرد و همه در حال خاکستر گشتند، ولیکن اموال همه بازرگانان در دریا باقی ماند.بادی برخاست و کشتی را به سوی شهری روانه ساخت. زن جامه مردی پوشید و خاکسترها و استخوانهای سوخته بازرگانان را در آب دریا ریخت و خود را زیر کلاه، چون مردی بیاراست تا از دست مزاحمان راحت بشود.چون کشتی به ساحل شهری رسید، خلق در آنجا جمع آمدند و غلامی چون ماه را بر کشتی تنها دیدند، با مال و دارایی بی شمار. هر چه می پرسیدند چیزی نمی گفت. تا سرانجام زبان باز کرد و گفت تا پادشاه خود نیاید شرح حال خود با کسی باز نمی گویم.شاه از شنیدن این خبر در شگفت شد. باور نمی کرد که غلامی تنها بتواند کشتی براند و آن همه طلا و مال و پارچه را به آن شهر برساند. شاه خود بر نشست و با نزدیکان به دیدن کشتی آمد و قصه غلام بازپرسید.غلام گفت: سخنی دارم که در خلوت می توانم بگویم، اگر باور کنی امید آن دارم که من از غصه باز رهم.شاه خلوتی ساخت و مرحومه همه سرگذشت خویش را بازگفت و مردی را که  زغال شده بود و در کشتی مانده بود نشان داد.زن به شاه گفت: من نیازی به این مال ندارم و از آن من نیست، همه را تو برگیر و مرا در مسجدی و عبادتگاهی تنها بگذار تا باقی عمر به راز و نیاز با خدای خود پردازم.پس معبدی ساختند و زن پارسا را در آن معبد تنها گذاشتند.روزگاری گذشت و شاه را هنگام مرگ فرا رسید و آن ماهروی عابد و زاهد را به جانشینی برگزید. سران کشوری و لشکری از وی خواستند تا همچون مردان پادشاهی را بپذرید و یا خود پادشاهی بر ایشان بگمارد.مرحومه از مقبولان و نیک بختان یکی را به پادشاهی برگزید و خود به عبادت مشغول شد و پادشاهی را به جویی نخرید و مردانه در برابر جاه طلی ایستاد و طبیبی شد مسیحا دم که بیماران ره به یک نفس چاره می کرد.آوازه او در جهان پیچید و گفتند طبیبی چون او به دنیا نیامده است.از سوی دیگر وقتی شوهرش از حج بازآمد، زن را ندید و خانه را ویرانه ای یافت. برادرش نابینا شده و در آن ویرانه فلج مانده و گوشه نشین شده بود و عذاب دوزخ دامنش را گرفته بود. از حال زن پرسید.برادرش گفت: بدکاری کرده بود و گروهی دیده، گواهی دادند و قاضی دستور داد تا سنگسارش کردند.حاجی به برادرش گفت: شنیده ام در فلان شهر زنی زندگی می کند که دعای او در پیشگاه حضرت حق اجابت می شود، اگر می خواهی تو را پیش آن زن زاهد مسیحا دم ببرم؟گفت بشتاب که دست و پای و چشم من از کار افتاده است و درمانده شده ام.دو برادر راه دیار زن در پیش گرفته و می رفتند تا به آن اعرابی رسیدند. مرد اعرابی آن دو غریب را مهمان کرد و شبانگاه چون از قصه ایشان آگاه شد گفت: من نیز غلامی سیاه دارم که در حق زنی ظلم کرده و نابینا و فلج شده است، او را نیز با خود ببرید.سرانجام به آن دهکده رسیدند و جوانی را دیدند که او نیز دیده و دست و پایش از کار افتاده بود، جایی را نمی دید و دست و پایش نمی جنبید. مادر آن جوان هم به کاروان نابینایان پیوست و فرزند را بر خری بنشاند و رفتند تا به آن معبد رسیدند.هنگام سپیده دم زن زاهد از خلوت بیرون آمد و از دور شوهر خود را دید. زمین را بوسید و به درگاه حضرت حق سجده برد. هم آنگاه بازنگریست و آن سه ناجوانمرد گناهکار را با شوهر دید و با خود گفت: خدا را شکر که شوهرم، گواهان را با خود به همراه آورده است.آنگاه از پس پرده و روبند به شوهرش گفت: چه می خواهی بگو؟شوهر گفت: کوری مبتلا و بدبختی گرفتار بلا به درگاه آورده ام. او را درمان کن.زن گفت: او گناهی کرده است، باید به گناه خود اعتراف کند تا بهبود یابد. برادر به گناه خود اعتراف کرد و زن از خداوند بزرگ برای او شفا خواست. در حال آن مرد از جای برخاست و چشم باز کرد.غلام نیز پیش اعرابی و دیگران گناه خود را باز گفت و در حال شفا یافت. پیرزن نیز فرزند خود را پیش برد و جوان هر آنچه را که دیده بود باز گفت و با دعای آن زن سلامت خویش بازیافت.زن فرمود تا همه بیرون رفتند و شوهرش تنها ماند. هم آنگاه روبند از روی برداشت. مرد نعره ای زد و افتاد. چون به هوش آمد زن پرسید که ای مرد، تو را چه شده است؟گفت: زنی داشتم که این لحظه پنداشتم تو خود او هستی.زن گفت: تو را بشارت باد که آن زن من هستم و زهد و پارسایی پیشه کرده ام و خداوند از فضل خود مرا در این گوشه امن نگه داشته است.مرد از این همه بزرگی خداوند به سجده افتاد و از او خواست به او بگوید چطور شکر او را بگوید.</description>
                <category>HOSSEINI7</category>
                <author>HOSSEINI7</author>
                <pubDate>Tue, 09 Mar 2021 10:20:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان زن پارسا (قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-izqpv6ogdjzz</link>
                <description>داستان زن پارسا (قسمت دوم) یکی بود ، یکی نبودیکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .زن که دید چاره ای ندارد قصه خود بازگفت و از اعرابی پرسید که: آیا یک زن شوهردار در اسلام می تواند با مردی دیگر ازدواج کند؟اعرابی گفت: هرگز! من خود این بی رسمی نمی پذیرم. در این خانه بمان تا شوهرت از زیارت خانه خدا بازگردد، و بدان که در اینجا نزد زن و فرزند من در امان هستی.از قضای روزگار آن اعرابی غلامی سیاه داشت که از روز نخست چشم در آن زن بیگانه و زخم خورده دوخته بود و لحظه ای از خیال هوسبازی با وی خالی نبود. تا اینکه روزی آن زن را تنها یافت و آرزوی دل خویش را با وی در میان گذاشت.مرحومه دوباره مجبور شد شرح حال خویش را برای غلام نیز بازگو کند اما غلام بر عکس مرد اعرابی این قصه را نپذیرفت و گفت: من غلامی سیاهم و میدانم که این قصه ها را خودت ساختی تا بتوانی دیگران را فریب بدهی. غلام هر چه اصرار کرد تا از او کام دل برآرد به نتیجه نرسید و سر انجام گفت: ای زن! حالا که اینگونه شد من به هر حیله ای بر تو دست پیدا میکنم و اگر اجازه اینکار را به من ندهی کاری میکنم که از این خانه بیرونت کنند.سرانجام چون غلام به خواسته خویش نرسید شبی کودک شیرخواره مرد عرب را در گهواره کشت و نهانی بالش آن پارسا زن را آلوده ساخت تا او را در این امر مقصر جلوه دهد.مادر کودک که سحرگاه کودک خویش را کشته دیده بود فغان برداشت و گیسو برید و خانه را زیر و زبر کرد تا آنکه بالش زن بیگانه را خونین یافت. غلام و مادر کودک به جان آن زن افتادند و تا می توانستند کتکش زدند و این کتک زدن تا آمدن مرد اعرابی ادامه داشت. اعرابی که ماجرای کودک را از زبان همسر و غلامش می شنید به سراغ زن آمد و از او دلیل کارش را سئوال کرد. زن هم در جواب فقط توانست داستان خودش را با غلام تعریف کند و به مرد اعرابی بگوید که چه اتفاقی بین آنها افتاده است.مرد اعرابی که در مدت حضور زن در منزلش او را به پارسایی و مومنی شناخته بود درون خودش به قاتل بودن زن رضایت نمی داد ولی از جهتی چون مدرکی بر علیه غلام و یا قاتل نبودن زن پارسا نداشت چاره ای ندید که زن بیچاره را فقط از خانه فراری دهد تا بتواند جانش را از دست این زن و غلام نجات دهد. پس او را نهانی سیصد درهم داد و گفت: این مبلغ را خرج کن و بدان که زندگی برای تو پس این در این خانه ممکن نیست، جانت را بردار و فرار کن.زن به امید خدا از آن شهر بیرون آمد تا به دهکده ای رسید. آنجا مردمان در چارسویی جمع آمده بودند. زن از حال آن جمعیت پرسید، گفتند: این ولایت امیری ستمگر دارد و کسانی را که نتوانند خراج بدهند بر دار می زند و امروز نوبت جوانی است که سیصد درهم مالیات یک سال را به امیر نداده است.زن گفت: آیا اگر من پول آن را بدهم امیر این جوان را به من می بخشد؟ گفتند: آری، این جوان را به سیصد درهم به تو می فروشد. آن زن پارسا سیصد درهم داد و جوان را بازخرید و به راه افتاد. جوان هم پس از آزاد شدن از پی او دوان آمد، تا چشمش بر آن زن افتاد به صد دل عاشق شد و سراسیمه آه و فغان برداشت. او گمان می کرد که زن سیصد درهم داده و او را بخاطر دوستی و مهربانی خریده است. زن گفت: ای جوان! دست از من بردار که مرا قصه دراز است و من شوهر دارم. شوهرم به زیارت حج رفته است و باز می گردد.جوان زر خرید این قصه ها را نمی شنید و با گفت و شنود راه می پیمودند تا به دریایی رسیدند. در ساحل آن دریا، یک کشتی تجارتی بزرگ لنگر انداخته بود. کشتی پر از مال و رخت و طلاها و تحفه ها و پوشیدنی ها بود و ده ها مرد بازرگان بر آن نشسته بودند تا کشتی به راه افتد. جوان زر خرید چون دید هرگز تمنای او پذیرفته نمی شود پای پیش نهاد و بازرگانی را پیش خود خواند و گفت: این کنیزک سرفراز و زیباروی از من فرمان نمی برد، او را از من بخرید تا از دست او راحت بشوم.بازرگان نگاهی به زن انداخت و پرسید: بهای او چیست؟زن بانگ برداشت که ای مرد! این نامرد دروغ می گوید. من او را از مرگ رهایی بخشیده ام و چنین است و چنان است...مرد بازرگان که فریفته جمال زن شده بود هیچ نمی شنید. صد دینار زر از کیسه بیرون کشید و پیش جوان انداخت که بردار و برو حلالت باد.جوان زرها را گرفت و با شتاب از آنجا دور شد. بازرگان به یاری یاران با سختی بسیار زن را به کشتی کشیدند و کشتی را حرکت دادند. چون دل بازرگان که در هوس و شهوت فوران زده بود به زن نزدیک شد، زن فریاد برداشت که شما مسلمان هستید و من نیز مسلمانم. من شوهر دارم و خدایم گواه است. شما مگر خواهر و مادر ندارید؟اهل کشتی را بر او دل بسوخت و او را یاری کردند، لیکن هر آن کس را که چشم بر وی می افتاد در عشق وی می سوخت و در دریای بی امان و شب تار کسی از وجدان و ایمان بیدار نمی شد، همه با هم همدست شده بودند و به یک لحظه از جای جستند تا زن را بگیرند.زن چون خود را زبون و تنها دید رو به سوی آسمان کرد و فریاد کشید که ای دانای اسرار، مرا از شر این شومان نگه دار!ندارم در دو عالم جزء تو کس را                          ازین سرها برون بر این هوس رازن این بگفت و بی هوش افتاد... ادامه دارد...</description>
                <category>HOSSEINI7</category>
                <author>HOSSEINI7</author>
                <pubDate>Tue, 09 Mar 2021 10:19:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان زن پارسا (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@smjh/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-mak1ny5jmnmh</link>
                <description>یکی بود ، یکی نبودیکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .زنی زیباروی و مشکین موی، خوبی و شیرینی با پاکی و پارسایی به همراه داشت. مردم او را از شیرمردان عالم به شمار می آوردند و به نام «مرحومه» می نامیدند.روزی شوهر او عزم زیارت حج کرد و برادر کوچکتر خویش را به مواظبت از همسر و خانواده اش گماشت تا هزینه زندگی او بدهد و از وی نگهداری کند.برادر کوچکتر مردی ناجوانمرد بود که بسیار ذلیل نفس و درونی زشت داشت. روزی بدون در زدن  وارد  خانه برادر شد و مرحومه را بی پرده و حجاب دید و در دام هوس دست یافتن به زن برادر گرفتار گردید. هوس بر مردی او پیروز گشت و بی هیچ شرم و حیایی خواسته ی دل خود را با وی در میان گذاشت و از  زر  و زور خویش با زن برادر یاوه ها گفت و لافها زد.آن زن در خشم شد و از ترس آبرو بر آن جوانمرد بانگ زد: ای نا خدا ترس!  هر چه زودتر این خانه را ترک کن و خاک این خانه را با وجود نحس خود آلوده نکن که این رسم امانت و دیانت نیست. برو به درگاه خدا توبه کن باشد که مورد پذیرش قرار گیرد.مرد که آتش شهوت بر وجودش شعله افکنده بود گفت: این سخنانی که میگویی برای من مهم نیست و بدان که اگر مرا به کام نرسانی تو را رسوای عالم می کنم و کاری می کنم که سنگسار شوی.زن که ترس از خدا بر دلش بود در جواب گفت: من از مرگ ترسی ندارم، حالا هم گورت را از این خانه گم کن، و بعد هم او را به زور از خانه بیرون کرد.آن ناجوانمرد هم که ترسیده بود زن حقیقت اتفاقی که افتاده بود را برای برادرش بگوید دست به فریب زد و چهار تن از مردم بیکار و بدکار شهر را به زر خرید و ایشان را به نزد قاضی برد تا شهادت دهند که آن زن را در حال تبهکاری و زنا به چشم دیده اند. قاضی نیز به خواست دل آن نامرد راضی شد و حکم سنگسار صادر کرد.مرحومه را به صحرایی بردند و از هر سو سنگها بر جسم وی روان کردند و زن که دیگر تابی برای مقاومت نداشت زخمناک و بیهوش در حالی که خون از سر و روی او جاری بود روی خاک افتاد و مردم به گمان اینکه مرده است او را همچنان رها کردند تا جانوران صحرا جسد او را بخورند تا اینگونه عبرتی برای دیگران شود.اما زن که زنده بود سحرگاه با ناله از درد آن همه زخم به خود آمد ولیکن توان آن نداشت که پای بر زمین بگذارد و برخیزد. اما از شانس خوبش در همان هنگام مرد اعرابی که سوار بر شتر از آنجا می گذشت ناله و زاری زن را شنید و شتر به سوی صدا راند تا به زن رسید. با دیدن زن از شتر فرود آمد و پرسید که ای زن تو کیستی؟زن گفت: بیماری شکسته و خسته ام مرا یاری کن.اعرابی او را با زحمت تمام بر پشت شتر نشاند و خود افسار شتر گرفت و بیمار شکسته حال را به خانه برد و به دست زن خویش سپرد تا او را تیمارداری کند. پس از مدتی که حال زن به بهبودی رفت و رخسار او رنگ گرفت و جانی به بدنش رسید اعرابی از زیبایی آن زن شگفت زده شد و گفت: ای زن! تو که در این خانه زندگی می کنی آیا بهتر نیست به عقد هم در آییم و به رسم دین زن و شوهری کنیم؟...ادامه دارد...</description>
                <category>HOSSEINI7</category>
                <author>HOSSEINI7</author>
                <pubDate>Tue, 09 Mar 2021 10:18:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان اسکندر و پادشاه چین</title>
                <link>https://virgool.io/@smjh/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%87-%DA%86%DB%8C%D9%86-tdepkevjwqki</link>
                <description>داستان اسکندر و پادشاه چین یکی بود ، یکی نبودیکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .وقتی اسکندر، جهانگشای مشهور به چین رسید، پادشاه چین از او استقبال کرد و ضیافت و مهمانی برای او ترتیب داد و دستور داد چند کاسه پر از گوهرها و جواهرات قیمتی در پیش اسکندر نهادند و به اسکندر تعارف کرد که از ظرفها تناول کند و بخورد.اسکندر نظر به ظرفها انداخت و خوردنی ندید، چرا که آنچه در ظرفها و جامها نهاده بودند لعل و گوهر و جواهر بود.اسکندر گفت: چه بخورم؟ در این کاسه ها جزء لعل و یاقوت و سنگهای گرانبها نیست و اینها را که نمی شود خورد.شاه چین به اسکندر گفت: تو در کشور خود لعل و یاقوت و جواهر نمی خوری؟اسکندر گفت: چه کسی می تواند سنگ و گوهر بخورد؟ آنچه می توان خورد گرده ای نان است نه سنگهای قیمتی.شاه چین گفت: در کشور تو قرص و گرده ای نان نصیب تو نمی شد که در جهان راه افتاده ای و کشورگشایی و کشور ستانی میکنی؟می نشد در روم این دو گرده راست                کز چنین جاییت بر بایست خاست؟جمله عالم به زیر پای کرد                           عزم یک یک شهر و یک یک جای کرددر حالی که در کشور خودت می توانی با دو نان سیر شوی اینهمه راهها و کوه و بیابان پیمودن و سختی کشیدنها برای چیست؟چون ازو بشنید اسکندر دلیل                  کرد از آنجا هم در آن ساعت رحیلدر سفر گفت این فتوحم بس بود              تا قیامت قوت روحم بس بودترک گفتم من سفر یکبارگی                  عزلتی جویم ازین آوارگی    هیچکس را در جهان بحر و بر             از قناعت نیست ملکی بیشتر</description>
                <category>HOSSEINI7</category>
                <author>HOSSEINI7</author>
                <pubDate>Tue, 09 Mar 2021 10:17:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز قیامته!</title>
                <link>https://virgool.io/@smjh/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%AA%D9%87-kj5ifghrtpzk</link>
                <description>مردی خواست زن دوم دزدکی  بگیرد.می ره صحبت هایش رو می کنه .میگه روز جمعه میام برای عقد.زن اول می فهمه.مرد شب جمعه شامش رو می خوره و می گیره می خوابه .صبح پا میشه بهترین لباسش رو می‌پوشه.بهترین عطرش رو می زنه.می خواد بره بیرون زنش بهش میگه کجا ؟میگه من می خوام برم نماز جمعه دیر میام .زنش بهش میگه: بیا بشین. امروز دوشنبه است.من قرص خواب بهت دادم. چهار روزه خوابیدی.اگه دوباره تکرار کنی.قرصی بهت میدم که وقتی پا شدی روز قیامته????خانما کپی واجب ??</description>
                <category>HOSSEINI7</category>
                <author>HOSSEINI7</author>
                <pubDate>Tue, 09 Mar 2021 10:14:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معلم پرورشی!</title>
                <link>https://virgool.io/@smjh/%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C-uij1936jlil3</link>
                <description>معلم پرورشی!?? یکی از همکارانم تعریف می‌کرد در اوایل شروع کارم در دهدشت تدریس می‌کردم.? یک روز پدر یکی از دانش آموزان اخراجی که به مدرسه احضار شده بود دلیل اخراج فرزندش را از مدیر مدرسه پرسید.مدیر به او گفت : معلم پرورشی او را اخراج کرده است.پدر دانش آموز زد زیر خنده...مدیر به او گفت : برای چی می‌خندید؟!!!پدر گفت : واللا ماهی و میگوی پرورشی دیده بودیم... اما معلم پرورشی ندیده بودیم.?????</description>
                <category>HOSSEINI7</category>
                <author>HOSSEINI7</author>
                <pubDate>Tue, 09 Mar 2021 10:14:18 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>