<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سید محمد بنایی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@smohammadb17</link>
        <description>فکر می کنم که تعلیم و تربیت ما بیشتر از هر چیز دیگه ای به بررسی مبانی نیاز داره و دوست دارم در این مسیر سهمی داشته باشم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 23:48:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1721058/avatar/IIAc6P.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سید محمد بنایی</title>
            <link>https://virgool.io/@smohammadb17</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستانی از مثنوی که دست آویز «اجبار» قرار می‌گیرد</title>
                <link>https://virgool.io/GorizGroup/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AB%D9%86%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%88%DB%8C%D8%B2-%D8%A7%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D8%AF-kaiw6zn6jlmi</link>
                <description>من ادبیات بلد نیستم. جسته و گریخته شعر می‌خوانم و شعر می‌گویم و اصلاً در قد و قامت نقد مولوی نیستم. اما من ماموریتی برای خودم دارم و مسئله‌ای در زندگی‌ام دنبال می‌کنم و آن هم «اجبار زدایی از نظام آموزشی» است. استدلال و منطق سر هم می‌کنم وبه معلم‌ها و مدیران ابزار و راه‌کار می‌دهم که دست از اجبار بشویند؛ اما متاسفانه این داستان مدام در صحبت‌ها و گفته‌ها تکرار می‌شود و گاهی بعضی از معلمین هم نمی‌دانند که از کجا این داستان را شنیده‌اند ولی خیلی‌ها با استناد به همین داستان اجبار را مجاز می‌دانند. این شد که دیدم به ناچار باید یکبار نظرم را در خصوص این داستان مکتوب کنم. در نسخه ای که من از مثنوی معنوی در دست دارم که آن را انتشارات علمی و فرهنگی چاپ کرده و نوشته است بر اساس تصحیح نسخه‌ی قونیه و به تصحیح و پیشگفتار عبدالکریم سروش، در دفتر دوم صفحه ی 254 کتاب، این حکایت با عنوان «رنجانیدن امیری خفته‌ای را کی مار در دهانش رفته بود» آمده است. این نوشته را می‌خواهم با اندکی درون مایه فلسفه‌ی تحلیلی جلو ببرم. پیشاپیش از آن دوستانی که فیلسوفان قارّه‌ای هستند، عذر می‌خواهم. (تفاوت فلسفه تحلیلی و قارّه‌ای را در اینترنت بعداً جستجو کنید.)اگر این حکایت را نخواندید اول همین الان آن را بخوانید و سپس ادامه‌ی این نوشته را بخوانید. قرار نیست نظر من را قبول کنید ولی خوب است که نظر من را هم بشنوید.این تصویر را هوش مصنوعی از این حکایت مثنوی ساخته!عدّه‌ای با استناد به این داستان می‌گویند «ما معلم‌ها همان سواران عاقلی هستیم که صلاح و خیر کودکان را تشخیص می‌دهیم ولی کودکان در این تشخیص ضعیف هستند و نمی‌توانند صلاح خود را بفهمند، پس اگر خطر جدّی باشد، ما مجاز هستیم دست به هر کاری بزنیم تا آن خطر را از بچه‌ها دور کنیم. ممکن است الان از ما ناراحت شوند ولی بعداً از ما تشکر خواهند کرد.»فرض کنید پدری صلاح پسرش را در این می‌بیند که درسش را تمام کند. پدر باور دارد که تشخیص این صلاح از عهده‌ی پسرش خارج است پس تصمیم می‌گیرد او را به زور به راه بیاورد. پسرش را تنبیه می‌کند. رابطه‌ی بین پسرش و دوستانش را هم بهم می‌زند تا هیچ چیز مزاحم موفقیت پسرش نشود. پدر انتظار دارد که وقتی رتبه‌ی کنکور پسرش دو رقمی شد، او با لبخند رضایت (مانند آنچه که در داستان گفته می‌شود) بیاید و بگوید : «پدر! من از تو ممنونم که من را به زور سر به راه کردی.»حال می‌خواهم در چند قسمت، این تصور عجولانه از تغییر رفتار انسان را نقد کنم.قسمت اول : مار قطعی و واقعی است و سوار عاقل و بنیادگرای داستان، آن را می‌بیند! اما مارها در دنیای واقعی آنقدرها هم قطعی نیستند. چرا سوارِ عاقل ذره‌ای تردید نمی‌کند؟همواره از خودم می‌پرسم اگر آن سوار اشتباه کرده بود و فکر کرده بود که ماری در دهان آن فرد می‌رود، در انتهای داستان چه تغییری ایجاد می‌شد؟ یا مثلاً می‌توان پرسید آن سوار آیا لحظه‌ای به خود شک راه نداد که نکند من اشتباه دیدم و اصلاً ماری در کار نباشد؟ طبق داستان، سوار آن مرد را تا شب می‌دواند و شکنجه می‌کند. فرض کنیم که از صبح، این سوارِ عاقل (!) رفتن مار در دهان آن فرد را دیده باشد، آیا حوالی ظهر کمی دست و دلش نلرزیده که «پس چرا این مار بیرون نمی‌آید؟! نکند من اشتباه کرده باشم.»در داستان، این تردید جایی ندارد. چرا کهسوار به قطعیت رسیده است که ماری در دهان فرد رفته است.فردی که قطعیت دارد را به سختی می‌توان منصرف کرد. طبق داستان، مرد خفته، با سیب‌های گندیده خون بالا می‌آورده اما همچنان سوار عاقل دست از کارش بر نمی‌دارد. من فکر می‌کنم اگر مار تا شب بیرون نمی‌آمد، سوارِ عاقل داستان، مرد بیچاره را هفته‌ها می‌دواند. در واقع باید گفت وقتی مار در دهان رفته (که نماد ضرر قطعی است) و هنوز بیرون نیامده یعنی نتیجه حاصل نشده پس توقف کردن بی معناست. در واقع باید از سوارِ عاقل پرسید که «مرد خفته دقیقاً چه اتفاقی برایش می‌افتاد دست از شکنجه‌ی او بر می‌داشتی؟» مرد خفته، سوار عاقل داستان ما را التماس می‌کند، فحش می‌دهد، نفرینش می‌کند، حتی از او سوال می‌کند که چرا با من چنین می‌کنی؟ اما سوار عاقل هر چه او بیشتر ناسزا می‌گوید او را بیشتر می‌دواند. در واقع سوار عاقلِ داستان ما به چشم می‌بیند کهمرد از «زخم دبّوس» به خود می‌پیچد،انقدر سیب در دهانش کرده که سیب‌های گندیده در دهانش جا نمی‌شوند و بیرون می‌ریزند،هنگام سخن گفتن خون از دهانش بیرون می‌آید،هربار که می‌دود دوباره با صورت زمین می‌خورد،سر و رویش هزاران زخم برداشته‌اند،و در نهایت، همه چیز را دارد بالا می‌آورد،اما هنوز دست از کارش بر نمی‌دارد. سوال اینجاست که اگر چه اتفاقی برای مرد خفته می‌افتاد، سوار عاقل متوقف می‌شد. در واقع در اینجا داریم می‌پرسیم که «حد آسیب را چه کسی و چگونه تعیین می‌کند؟» سوارِ عاقل ما به نشانه‌ی عقلش باید تعیین کند که تا چه مرزی پیشروی می‌کند ولی به نظر می‌رسد قطعیت چنان گریبان او را گرفته که «برای نجات مرد خفته از مرگ، او را تا سر حد مرگ می‌تواند شکنجه کند.» حتی شاید اگر چند بیت دیگری داستان ادامه می‌یافت، سوارِ عاقل خود را مجاز می‌دانست که مرگ راحتی را برای مرد خفته تجویز کند. فردای قیامت هم می‌گفت : «من او را راحت کردم و از رنج مردن توسط فرو رفتن مار در دهان نجات دادم!» این همان استدلالی است که وقتی حیوانی بیمار می‌شود یا پایش می‌شکند دیگر دوا و درمانش نمی‌کنیم؛ بلکه او را راحت می‌کنیم.اما در دنیای واقعی کدام یک از می‌توانیم انقدر از خیرِ دیگری مطمئن باشیم؟! احتمالاً دلایلی داریم که آنچیزی که برای ما خیر است، شاید برای دیگران هم خیر باشد اما کدام استدلال و فهم این چنین قطعی است که ذره‌ای تردید در آن راه نداشته باشد؟! ممکن است بنیادگرایان دینی و غیر دینی چنین تصور کنند که واقعاً اموری وجود دارد که خیرِ قطعی همگان هستند. باکی نیست؛ اما همان بنیادگرایان دینی و غیر دینی هم تعداد این «امور همگانیِ قطعاً خیر»‌شان بیشتر از انگشتان یک دست نیست. چطور می‌توان در خصوص همه چیز و همه‌ی زندگانی یک کودک چنین تصویری را پذیرفت؟ واقعاً چند نفر دانشمندِ علم یادگیری را می‌شناسید که بتوانند قسم حضرت عباس بخورند که «همیشه خیر همگان در این است که درس بخوانند.» دیگر حساب نمره و رتبه‌ی کنکور را خودتان بکنید. باید بگویم پدر و مادری که می‌خواهند فرزندشان را مجبور کنند که درس بخواند یا استخدام دولتی شود یا ازدواج کند یا مهاجرت کند یا ... در واقع تصور می‌کنند خیرِ قطعی فرزندشان را تشخیص داده‌اند در حالیکه چون نیک بنگریم، فرسنگ‌ها از قطعیت دور هستند.از طرف دیگر حد آسیب در دنیای واقعی کجاست؟ پدر مهربانی که ما فرض کردیم به اجبار می‌خواهد صلاح کودکش را حاصل کند، تا چه مرزی فشار می‌خواهد بیاورد؟ باری می‌توان از این پدرهای مهربان شنید که «پسرم به دست و پایم افتاد که پدر این کار را نکن ولی من توانستم بر احساسات خود فائق آیم و پسرم را در اتاقش حبس کنم تا راهی جز درس خواندن نداشته باشد.» حالا هرچه برای این پدر روضه بخوانیم که پسرت آسیب می‌بیند، روانش رنجور می‌شود، از تو و درس و خودش متنفر می‌شود، روزی تلافی می‌کند و ... اتفاقاً این‌ حرف‌ها را مانند سوار عاقل داستان سختی‌های طریق می‌بیند و زیر لب می‌خواند «ربِّ یَسِّر»قسمت دوم: مرد خفته هیچ چیزی از مار نمی‌داند. این چه ماری است که در دهان مرد خفته رفته ولی هیچ نشانه‌ای از آن را احساس نمی‌کند؟!فرض داستان این است که سوار عاقل، مار خطرناکی را دیده و در این باره قطعیت دارد ولی در سوی دیگر مردِ خفته، هیچ نشانه‌ای از آن احساس نمی‌کند. همیشه از خودم می‌پرسم چرا این مردِ خفته، یک دل درد ریز هم ندارد؟ سرفه‌اش هم نمی‌گیرد. دهانش هم بوی مار نگرفته! عجیب نیست؟ جالب است که مرد خفته بارها از سوار عاقل می‌پرسد که «چرا با من چنین می‌کنی؟» اما سوارِ عاقل حتی یکبار هم تلاشی برای توضیح دادن ماجرا نمی‌کند و به قول مولوی «ناگفته پرورش می‌کند» و برای این کار خود دو دلیل دارد :اول اینکه اگر به تو می‌گفتم، قطعاً می‌مردی یا قالب تهی می‌کردی.دوم اینکه اگر هم تلاش می‌کردم به تو بگویم، نمی‌فهمیدی و انکار می‌کردی چرا که عقلت ضعیف است و شرح قدرت را با ضعیفان نباید انجام داد.سوالی که ذهن مرا به خودش مشغول می‌دارد این است که «سوار عاقل چطور انقدر مطمئن است که اگر موضوع را برای مرد خفته شرح می‌داده، او قالب تهی‌ می‌کرده یا اصلاً آن را فهم نمی‌کرده؟» این درحالیست که سوار حتی یکبار هم برای این موضوع تلاش نکرده است. ظاهر دلرحمی و ترحم دارد که من به فکر خودت هستم ولی در باطن سنگدلانه‌ترین حرفی است که می‌توان زد. آمدیم و اتفاقاً این مردِ خفته، تفاوتی در سیستم گوارشی‌اش داشت یا با سالها تمرین توانسته بود حیوان دست آموزی مانند مار را تمرین دهد تا بتواند به عنوان تردستی در دهان او رود و بیرون بیاید و او هم اتفاقی برایش نیفتد (مثل کسانی که می‌توانند شمشیر در دهانشان ببرند و هیچ آسیب نبینند.) شاید ضعف عقل را بتوانیم به سوار عاقلِ داستان نسبت دهیم! اتفاقاً علم ناقص او باعث این می‌شود که باور داشته باشد این مرد خفته قطعاً بر اثر این حادثه خواهد مرد.اما مسئله‌ی عجیب بعدی این است که در شعر آمده «این صفت هم بهر ضعف عقل هاست//با ضعیفان شرح قدرت کی رواست؟» این گزاره‌ی عجیب ناگهان از کجا آمد؟ اصلاً فرض کنیم که کسی در عقل ضعیف است و نمی‌تواند موضوعی را بفهمد، تصمیم سوار عاقل چه باید باشد؟ نادانی او را درمان کند یا از اساس مطلب را از او مخفی کند و تصمیم خودش را بگیرد؟ بنیان این باور استوار بر دو گزاره‌ی عجیب بنظر می‌رسد:مردمانی که ضعیف هستند، راهی برای قوی شدن ندارند. در واقع آدمی ذاتاً ضعیف است و درمانی برای ضعفش وجود ندارد.وعلم را باید به اهلش گفت. نا اهلان اگر علم را بشنوند طغیان می‌کنند یا قدر آن را نمی‌دانند.راستش را بخواهید هر دو باور شدیداً ضد تربیتی است. (اجازه بدهید بر کلمه‌ی ضد تربیت تاکید بیشتر کنم و بگویم که بین ضد تربیت با غیر تربیت تفاوت وجود دارد.) مربیان باور دارند که انسان‌ها «ظلمانی الذات» نیستند و تربیت پذیر هستند. انسان، می‌تواند تغییر کند و به علاوه همگان اهلیّت علم را دارند و می‌توانند با طی کردن مسیری عالم شوند. اتفاقاً کسانی که ضعیف هستند را باید به کمک علم، تقویت کرد و اگر کمکشان کنیم، آنها خواهند فهمید. سانسور کردن علم یا طبقاتی کردن دسترسی به علم حداقل با رویکردهای کنونی تربیتی سازگار نیست.در دنیای واقعی، پدیده‌ها راز آلود هستند ولی آنچنان مخفی نیستند که هیچ اثری از آنها نباشد. حتی کودکان هم از این دنیای پیچیده چیزهایی می‌فهمند. ممکن است بچه‌ها همان گونه که یک ادیب، اشعار را می‌فهمد آن را درک نکنند اما از التذاذ ادبی بی بهره نیستند. همین فهم کودکانه، آنها را تربیت پذیر می‌کند. چیزی که در نظام‌های طراحی آموزشی به scaffolding یا داربست زنی معروف است. بچه‌ها نمی‌توانند تمام اهداف تربیتی و عمق آنها را همان طوری که متخصصان درک می‌کنند، بفهمند ولی می‌توانند اولین پله‌ها را ببینند و اهداف دست یافتنی را لمس کنند. اتفاقاً یک نظام آموزشی درست باید کاری کند که تجلی اهداف تربیتی، در زندگی کودکانه‌ی بچه‌ها نمایان شود. به مثال اجبار پدر بر پسرش برگردیم. پدری که پسرش را مجبور به درس خواندن می‌کند در واقع نتوانسته سوالات بر حق آن پسر را پاسخ دهد که «بابا! من چرا باید درس بخونم؟» وقتی پدر برای این سوال جوابی ندارد، در واقع نتوانسته تاثیر کودکانه درس خواندن را در زندگی آن کودک نشان دهد. چون نتوانسته، دست به اجبار می‌زند. شما کلاهتان را قاضی کنید: کدام یک ضعف در عقل دارند؟ کودک یا بزرگسال؟از میان بزرگسالان کسانی هستند که احمق پنداران تامّ کودکان نام گذاری‌شان می‌کنم. آنها نه تنها موضوع علم را از ضمیر بچه‌ها خارج می‌دانند بلکه قدرت و قوه‌ی کسب علم (بخوانید یادگیرنده بودن) را هم در بچه‌ها نمی‌بینند. این باور نوعی دیگر از شیء انگاری انسان‌هاست. اگر انسان‌ها را شیء بدانیم، طبیعی است که دست به اجبار بزنیم. کودکان شیء (لوح سفید و درخت باغبانی و اینجور چیزها) نیستند و چنین باوری، لازمه‌ی اقدام تربیتی است.پدر و مادر یکی از شاگردانم دست به هرگونه ابزار اجبار زده بودند تا پسرشان را وادار کنند در همان یگان سربازی که بود استخدام شود. پسر می‌گفت: «من نمی‌خواهم استخدام ارتش شوم. من در مغازه مکانیکی درآمد بیشتری دارم. عزت و احترام دارم.» پدر می‌گفت : «تو نمی‌فهمی! آنجا بیمه دارد!» مادر می‌گفت: «در خواستگاری بگوییم استخدام دولت هستی خیلی اعتبار بیشتری دارد.» نمونه ی جالب و عینی از تصور سنتی یک پدر و مادر از مشاغل دولتی و عدم اعتماد کامل به پسرشان بود که ممکن است خدایی نکرده شاید او هم چیزی بداند. جالب است که من هم که جلو رفتم و تلاش کردم توضیح بدهم متّهم شدم که این من هستم که دارم فرزندشان را شستشوی مغزی می‌دهم. هر چه فرزند بگوید که خب مادر عزیزم! چه مزیتی در این رشته و شغل وجود دارد؟ فقط یک گزاره می‌شنود. «تو نمی‌فهمی.» این در حالیست که اگر مجامع علمی و آکادمیک را هم بگردیم می‌بینیم «70 درصد فارغ التحصیلان هنرستان‌ها و رشته‌های فنی حرفه‌ای همان سال اول کار پیدا می‌کنند.» اما مادر و پدر حاضر نیستند لحظه‌ای باور کنند که ممکن است فرزندشان ذره‌ای چیزی را بداند که آنها نمی‌دانند. اصلاً به فرض که صلاح این بچه‌ی بی گناه این باشد که رشته‌ی انسانی بخواند و خودش هم پایش را در یک کفش کرده که می‌خواهد تجربی بخواند. اگر مانند سوار عاقل داستان، بر سرش بزنیم چه کمکی به او کردیم؟ آخر سر می‌فهمد خواندن رشته‌ی انسانی به نفعش است و تست رغبت سنجی هم همین را نشان می‌دهد یا فقط شاخش شکسته می‌شود؟ گویی سوار عاقل داستان، هیچ امیدی به فهمیدن مرد خفته ندارد.قسمت سوم: روش رسیدن به هدف را سوار عاقل انتخاب کرده و دست هم بر نمی‌دارد! هیچ راه بهتری نبود؟داستان مشخص است. سوار عاقل می‌داند که مار داخل دهان مرد خفته رفته و یک راه هم به ذهنش رسیده است.«سوار به این نتیجه می‌رسد که تنها راه این است که مرد خفته باید مار را بالا بیاورد»سوار عاقل داستان ما، در ابتدای داستان تلاش می‌کند تا از داخل شدن مار در دهان مرد خفته جلوگیری کند. اما نمی‌تواند. گویی در این داستان، یک پیش فرض دیگر وجود دارد و آن هم این است که امکان پیشگیری نیست. این اولین سوالی است که ممکن بود به ذهن ما بیاید ولی مولوی فرض آن را در همان ابتدای شعر مطرح می‌کند. اما هیچ جا گفته نمی‌شود که سوار عاقل چگونه به این نتیجه رسید که مرد خفته باید مار را بالا بیاورد و مسئله‌ی دیگر اینکه آیا روش دیگری برای رسیدن به این هدف نبود؟ تنها راه، دواندن آن مرد در بیابان بود؟عده‌ای باور دارند کهسوار عاقل موجه است که آن مرد را در بیابان بدواند و تازیانه بزند چون می‌خواهد او را به خیر بالاتری برساند یا از ضرر بدتری مصون بدارد.اگر قرار است مرد خفته زجر بیشتر نکشد یا از ترس قالب تهی نکند خب چرا همان جا درحالیکه خواب بود سرش را گوش تا گوش نبرید؟ ممکن است بگویید که کشتن او نقض غرض است. سوار عاقل می‌خواهد او زنده بماند. می‌گویم «اینکه زندگی کردن با تحمل درد و رنج و شکنجه‌های سوار عاقل بهتر از مردن در خواب است را چه کسی تصمیم گرفته؟» اگر بگویید که سوار باید تصمیم بگیرد می‌گویم، او چگونه توانسته بفهمد کدام یک از دو کفه‌ی ترازو برای مرد خفته سنگین‌تر است؟ شاید مرد خفته سرطان داشته و خودش می‌خواسته با مصرف بیش از حد دارو خودکشی کند. در خواب که فرو رفته و درحالیکه داشته نفس‌های آخر را می‌کشیده ماری هم در دهان او رفته که مرگش را تسریع کند اما ناگهان سوار عاقل آمده او را از بستر مرگ بیدار کرده و شکنجه کرده در حالیکه نمی‌داند او یک ساعت دیگر واقعاً خواهد مُرد. کدام بهتر است در خواب مردن یا یک ساعت شکنجه شدن و بعد مردن؟ در واقع دارم می‌گویم مطمئنیم که اگر این فرد را تا سر حد مرگ کتک بزنیم، خیر بالاتری را نصیب او کردیم؟ اتفاقاً شاید مرگِ راحتی را به او هدیه کنیم خیرِ بالاتری برایش باشد!اصلاً اگر قرار است این مرد خفته را نجات دهیم، چرا او را بیهوش نکنیم و مار را از شکمش خارج نکنیم؟ یا او را به مطب پزشک نبریم؟ ممکن است بگویید خب وقت نیست ممکن است هر آن این مرد بخاطر مار در شکمش بمیرد! می‌گویم: چطور می‌توانیم تا شب او را در بیابان کتک بزنیم و سیب در دهانش کنیم اما رساندن او به اولین طبیب دشوار است؟ اگر هدف این است که این مرد بالا بیاورد چرا از داروهایی که باعث بالا آوردن می‌شوند استفاده نکنیم؟ ممکن است بگویید در خورجین سوار عاقل نبوده! می‌گویم اگر سوار اسبش می‌کرده و راه میفتاده به سمت طبیب و عطارباشی، آنجا هم دارو نبوده؟آمدیم و این مرد خفته به بیماری‌ای شبیه به بیماری پروانه‌ای یا هموفیلی مبتلا بود. سوار عاقلی که تازه از راه رسیده و مار را دیده و تصمیم گرفته تا می‌تواند او را کتک بزند. عملاً او دارد با زخم زدن بر بدن او مرگ او را تسریع می‌کند چون هرکدام از زخم‌های او هزار بار بدتر از بودن مار در شکم هستند و خونریزی او دیگر بند نخواهد آمد.بگذارید یک حالت دیگر را در نظر بگیریم. فرض کنید که این بار سوارِ عاقل داستانِ ما، بیمار باشد و بعد از مدتی خسته شود. سوار خسته و بیمار «توان اجبار را از دست می‌دهد.» حالا چه می‌شود؟ من که تصویری جز سرکشی مرد خفته نمی‌بینم. شاید مرد خفته او را از اسب به پایین می‌کشیده و تا می‌توانسته کتک می‌زده و در نهایت با همان سیب‌های گندیده خفه می‌کرده. هیچ کدام آیا به این فکر کردید که ممکن است مرد خفته جلو بیاید و تازیانه‌ی سوار را دوباره به دستش بدهد و بگوید : «تو الان خسته شده‌ای! کمی استراحت می‌کنیم و بعد دوباره شکنجه کردن من را شروع می‌کنیم»؟! آیا ممکن است مرد خفته بگوید : «اگر تو دیگر نمی‌توانی ادامه دهی، ولی من راه تو را ادامه می‌دهم و آنقدر در این بیابان می‌دوم و سیب گندیده می‌خورم تا دوباره به تو بپیوندم.»؟! هرگز!مثال دیگری که می‌توان در نقد روش سوار عاقل استفاده کرد این است که این سوال را از خود بپرسیم : «مرد خفته برای متوقف کردن سوارِ عاقل باید چه می‌کرد؟» این سوال را معمولاً نمایشنامه نویس‌ها و فیلم‌نامه نویس‌ها از خود می‌پرسند تا بتوانند راهی جذاب برای خروج شخصیت از مخمصه پیدا کنند. احتمالاً می‌گویند: «نیازی نیست که شما قدرتمندتر شوید. فقط لازم است آنچیزی که قدرتمندان به آن نیاز دارند را کنترل کنید» مثلاً اگر مرد خفته ناگهان از جیبش دشنه و چاقویی بیرون می‌آورد و می‌گفت :«اگر یک قدم دیگر جلو بیایی خودم را می‌کشم». در اینجا سوار عاقل قطعاً باید متوقف می‌شد و روش دیگری را انتخاب می‌کرد. چرا که از نظر او، همه‌ی تلاش‌ها برای نجات جان اوست. سوال جذاب اینجاست : در چنین شرایطی، سوار باید چه کار می‌کرد؟ مثلاً ممکن است بگویید سوار عاقل در چنین موقعیتی، مرد خفته را رها می‌کرد و می‌رفت. باید گفت او که می‌خواست در اینجا راهش را بکشد و برود چرا از همان خودش را درگیر مسئله کرد. شاید بگویید سوارِ عاقل باید به او می‌گفت که «چه می‌کنی احمق؟ یک مار در شکم توست و باید در بیابان بدوی!» طبق فرض داستان، گفتن این جمله به مرد خفته مساوی است با مردن او از ترس. پس گفتن این جمله نقض غرض است. ممکن است بهتر باشد سوار عاقل بگوید: «من دارم جانت را نجات می‌دهم!» آن وقت مرد خفته می‌گفت :«تو قاتل من هستی! تو یک بیمار روانی هستی که از شکنجه‌ی من لذت می‌بری. من می‌خواهم خودم را بکشم تا نتوانی دیگر از کشتن من لذت نبری.» سوار عاقل در اینجا باید به گونه‌ای اعتماد مرد خفته را جلب کند و به او اثبات کند من واقعاً خیرخواه تو هستم. به حرف من گوش کن. نمی‌توانم به تو بگویم که چرا این به نفع توست اما باور کن که به نفع توست» فرض محال که محال نیست. بیایید فرض کنیم که مرد خفته همینجا به سوارِ عاقل اعتماد کند. این یعنی روش دیگری به جز شکنجه کردن و در بیابان دواندن جواب داده است. سوال اینجاست : «چرا سوار عاقل از اول این روش دیگر را انجام نداد؟» گویی وقتی شرایط را مرد خفته بحرانی کرد یا در واقع فهمید که چه چیزی ممکن است سوارِ عاقل را متوقف کند، سوار عاقل مجبور شد روش دیگری را دنبال کند. این لحظه‌ی زیبا، لحظه‌ای است که شمشیر اجبار، ناگهان سر و ته می‌شود. مجبور کننده خودش مجبور می‌شود. حتی ممکن است سوارِ عاقل به اجبار دست در جیبش کند و به مرد خفته بگوید : «به تو هزار دینار می‌دهم فقط خودت را نکش.» وارونگی داستان خیلی جالب می‌شود. حالا زمان آن رسیده که مرد خفته، تمام دارایی سوارِ عاقل را بگیرد. حتی ممکن است به او بگوید : «باید بیایی و من را روی شونه هات بذاری و صدای خر در بیاری. اون موقع شاید خودم رو نکشتم.»این مثال‌ها در نقد این باور سوار عاقل است که «هیچ راهی جز اجبار نبود» در واقع باید گفت کهسوار عاقل حوصله‌ی بررسی راه‌های مختلف را نداشته و ساده‌ترین راهی که به ذهنش رسیده را انتخاب کرده.در دنیای واقعی و خصوصاً در دنیای تعلیم و تربیت، کودکان خواه ناخواه در تعیین اهداف و روش حضور دارند. خوشبختانه، دنیای ما به گونه‌ای خلق شده که همیشه راه‌های مختلفی برای رسیدن به هدف وجود دارد. این همان سرّ و راز زیبای تربیت است که می‌گویند : «تربیت نسخه‌ی واحد ندارد.» هدف تربیت صلاح بچه‌هاست ولی روش‌ها و مسیرها برای هرکدام تفاوت دارد. این هنر معلم است که بچه‌ها را با یک چشم نبیند و تلاش کند هرکدام از آنها را بشناسد. آن وقت چطور عدّه‌ای جرأت می‌کنند با استناد به اینکه «ما می‌خواهیم به صلاح بچه‌ها عمل کنیم» می‌توانند یک نسخه‌ی ثابت را برای همگان اجرا کنند؟! همان روشی که ممکن است برای کسی نجات بخش باشد ممکن است برای دیگری مرگ آور باشد. در مثال پدری که پسرش را به درس خواندن مجبور می‌کند؛ شکی نیست که پدر گمان می‌کند دارد به صلاح کودک رفتار می‌کند ولی چرا فکر می‌کند روش آن با کودکِ همسایه هم یکسان است؟شاگردی داشتم که پدرش مغازه‌ی میوه و تره بار داشت. مدام به پسرش می‌گفت که «فلانی من روز و شب برای تو دارم زحمت می‌کشم. درست رو مثل آدم بخون دیگه.» پسرش تقریباً دیگر 15 ساله شده بود ولی هنوز سال ششم را پاس نکرده بود و مردود شده بود. پسر می‌گفت : «من نمی‌خوام درس بخونم. می‌خوام برم سر کار.» مشورتی کردیم که باید به این پدر و پسر چه بگوییم. گفتند: «الان دیگه تو این دوره و زمونه لیسانس داشتن حداقل مدرک تحصیلیه. درس بخونه و لیسانسش رو بگیره، بعدش میره سر کار.» من هم نادان و کم تجربه بودم و از خودم نپرسیدم که واقعاً چرا باید این مسیر مناسب باشد؟ جلسه گذاشتیم و صحبت کردیم. ارتباطم را با آن پسر نزدیک‌تر کردم. رفت و آمد بین پدر و اهالی محل و این‌ور و آن‌ور رفتن با او را آغاز کردم. یادم می‌آید یک تابستان روی مغز این بچه کار کردیم. یک جلسه پدر و پسر را برداشتیم بردیم نزد پیر طریق که توصیه‌ی نهایی را بکند. یادم می‌آید که همان جا پسرک گریه‌اش گرفت که دست از سرم بردارید. اما ما زیر لب «ربِّ یَسِّر» خواندیم و ادامه دادیم. یک روز پدرش زنگ زد که پسرش از خانه رفته و برنگشته. به موبایل پسر زنگ زدم. به جهت ارتباطی که با او داشتم تماس من را بر می‌داشت. گفتم «کجایی؟» گفت «اومدم اصفهان پیش دایی‌ام که کارگاه شست و شوی فرش داره» سرتان را درد نیاورم. برش گرداندیم تهران و آمد مغازه‌ی پدرش را از میوه فروشی به سبزی خرد کنی و آبمیوه گیری تغییر داد. رونقی گرفت. ارتباط پدر و پسر هم خوب شد. همین الان که این داستان را نوشتم گریه‌ام گرفت. چه کردیم ما با روان این پسر؟! کجاست آن پیر طریق تربیت که ادعایش می‌شد که الان جواب بدهد : «چه کسی گفته همه باید لیسانس بگیرند؟!» باورتان نمی‌شود که هیچ کدام از ما معلم‌ها ثانیه‌ای نپرسیدیم که شاید صلاح این بچه لیسانس گرفتن نباشد.این داستان مصداقی از همان لحظه‌ی زیبایی است که بچه‌ها یاد می‌گیرند، پدر و مادر چرا دست به اجبار زده‌اند و چه می‌خواهند. آن وقت داستان را وارونه می‌کنند و دست به اجبار پدر و مادر می‌زنند. مثلاً می‌گوید «مگر نمی‌خواهی من درس بخوانم. پس من را بگذار کلاس کنکور و معلم خصوصی برایم بگیر.» پدر و مادر هم می‌مانند. کودکِ زیرک هم می‌دانسته که پدر و مادر قدرت مالی این کار را ندارند. همین است که این حرف را می‌زند. با اینکار جنگ مغلوبه می‌شود. پدر و مادر می‌آیند پیشِ ما و می‌گویند : «بچه‌ام خیلی باهوشه ها ولی ما نتونستیم ازش حمایت کنیم برای همین استعداد این بچه از دست رفت.» معلم‌های با درایتی دیده‌ام که از پشت برق چشم‌های بچه‌ها، لبخندشان را دیده‌اند و فهمیده‌اند که این حس ضعف شدید پدر و مادر نتیجه‌ی اجباری است که بر کودکشان روا داشته‌اند. بچه‌ها بسیار زرنگ‌تر از آن هستند که فکر می‌کنیم. مثلاً کسانی که به تربیت دینی بچه‌ها علاقه مند هستند خیلی در این دام می‌افتند. شروع می‌کنند به اجبار کردن و آنقدر ادامه می‌دهند تا جایی که بچه‌ها از دین و دینداری متنفر می‌شوند. بعد ناگهان عقب نشینی می‌کنند. می‌خواهند با باج دادن، اعتمادِ کودک را دوباره به دست بیاورند. ارتباط مسمومی که در اینجا شکل می‌گیرد مانند گرداب شما را درون خودش می‌کشد و راه فرار به شما نمی‌دهد. حالا هرچه به پای بچه‌ها بریزید بدتر می‌شود. جالب است که در این موقعیت وقتی از پدر و مادر می‌پرسیم که «چرا از اول با او گفت و گو نکردید؟» می‌گویند «فکرش رو نمی‌کردیم اینجوری بشه.» بچه‌ها با بحرانی کردن شرایط معلم و والدین را مجبور کردند که روشی غیر از اجبار انتخاب کند؛ اما با این کار نقطه‌ی ضعف بزرگترها را پیدا کردند و از کیش و مات کردن‌شان لذت می‌برند. موقعیتی که می‌توانست یادگیری بی‌نظیری برای کودک داشته باشد که «حقیقت و صلاح چیست»، به او یاد داد که «برای اینکه جنگ را برنده بشی، نقطه ضعف طرف مقابل را پیدا کن و رهایش نکن.»جریان جالب دیگر این است که والدین و معلمین باید از خودشان بپرسند : «تا کی قدرت کافی برای مجبور کردن بچه‌ها را خواهند داشت و اگر قدرت‌شان کم شد چه می‌خواهند بکنند؟»فکر می‌کنمشاه کلیدِ خروج از اجبار راه دادنِ خود بچه‌ها به انتخاب هدف و انتخاب روش یادگیری است.باید به بچه‌ها اعتماد کرد. اجبار کردن و خواباندن مچ بچه‌ها الان شدنی بنظر می‌رسد اما توانمندشان نمی‌کند. تخریبشان می‌کند. چند صباح دیگر که حالا آنها قدرتمند می‌شوند دست‌شان از بینش خالی است و به دنبال انتقام گرفتن می‌افتند. معمولاً وقتی آدم‌ها می‌خواهند چرتکه بیندازند که «اجبار کردن می‌ارزد یا خیر؟» دیگر این روزهایش را حساب نمی‌کنند. در بهترین حالت احتمال سرکشی را حساب می‌کنند و هزینه‌ی سر به راه کردن او را در نظر می‌گیرند. (خرید یک تازیانه و مصرف کمی روتارین بعد از داد زدن بر سر بچه‌ها) اما در واقع برای تعیین تکلیف اجبار، لازم است هزینه‌ی تمام انتخاب‌های غلطی که بعداً کودک انجام می‌دهد را در نظر گرفت. هزینه‌ی تخریب روان و زخم‌هایی که برداشته است را باید حساب کرد. هزینه‌ی فرصتِ یادگیری‌ای که می‌توانست داشته باشد را هم حساب کرد. بعد تصمیم گرفت.پدر و مادر و معلمی که دست به اجبار می‌زنند باید بدانند که دارند ساده‌ترین راه را انتخاب می‌کنند در حالیکه اگر اندکی تأمل کنند متوجه خواهند شد که راه‌های بسیاری برای تعامل با کودکشان دارند که او را به صلاح نزدیک خواهد کرد و همواره بدانند روشی که انتخاب کرده‌اند وحی منزَل نیست که دست از آن برندارند. باید مدام آن را آزمون کنند و در صورت نیاز عوض کنند و در این راه کودک را نیز دخیل کنند.اینکه مولوی این تمثیل را به پیامبر اسلام (ص) منتسب می‌کند هم محل مناقشه‌ی بسیار دارد. اما مورد نظر من الان نیست. به هر حال نسبت دادن اجبار به اولیای خدا جرأت بسیار می‌خواهد؛ اما دیگر از این بحث عبور می‌کنم.نتیجه: دست از اجبار برداریم! جواب نداده، جواب نمی‌دهد، و هیچ گاه جواب نخواهد داد!سوارِ عاقل ایثارگر است. دارد زمان می‌گذارد. نفس می‌زند و عمر گذاشته است. زحمت می‌کشد. ممکن است سنوات خدمتی‌اش هم سی سال را پرده کرده باشد ولی هیچ کدام از این‌ها دلیل نمی‌شود کارش درست باشد. سوارهای عاقل تعلیم و تربیت چهره‌های معصوم دارند. نیت و قصدشان هم خیر است ولی کارشان خیر نیست. باید با آنها گفت و گو کرد. برایشان مثال زد. تبیین کرد. دیدشان را وسیع نمود تا آثار رفتار و پیامد تعامل ناصحیح‌شان با بچه‌ها را ببینند. تلاش کردم به زبانی اندکی ساده‌تر از متون فلسفی، توضیح دهم که این داستان نمی‌تواند دلیلی برای اجبار کردن باشد و دفاع کنم از این گزاره که :ناگفته پرورش دادن، ظالمانه است.</description>
                <category>سید محمد بنایی</category>
                <author>سید محمد بنایی</author>
                <pubDate>Wed, 17 Dec 2025 12:22:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد از شصت و پنج سال معلمی!</title>
                <link>https://virgool.io/tactfulteachers/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%B5%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C-owc0uo7fdunw</link>
                <description>سلسله نشست‌های گفت و گوی میان معلم و فیلسوف در پادکست درایت تدریس و نشریه فلسفه آموزش منتشر می‌شود.گفت و گو کردن با کسانی که سن و سالی دارند همیشه ساده نیست. باید مراعات سلامت‌شان را کرد و طبعاً حوصله‌ی حرف زدن خیلی ندارند. اگر هم حرف بزنند، زود از بحث خارج می‌شوند و رشته‌ی کلام را گم می‌کنند. حق هم دارند. این مسئولیت شنونده است که از این بُستان تجربه، خوشه‌ای بچیند و بهره‌ای ببرد. اما من با معلمی مصاحبه کردم که بعد از یک ساعت و نیم گفت و گو کردن تازه سر ذوق آمده بود. طبیب همیشه حاضر در منزلش آمد و گفت : «عزیزم! انقدر به خودت فشار نیار. این مغز باید استراحت کنه» من هم ترسیدم گفتم مشکلی برای استاد پیش نیاید. اما او می‌خندید. گفت : «من از صحبت کردن از مدرسه خسته نمیشم. چای نمی‌خورین؟» استاد عباس صاحب الزمانی، معلمی است پیشکسوت که به تازگی 66اُمین سال تدریس‌ش را از سر می‌گذارند. نمی‌دانم در این مدت چند نفر شاگرد او بودند و چند معلم تازه‌ کار و خبره پشت سر هم دیده؛ هر چه هست آنقدری هست که اگر شخصاً هم همه‌ی آنها را در یک کلیت جمع کند، اعتبار داشته باشد. او نماد عشق به معلمی بود. در کنارش افتخار می‌کردم که معلم هستم. گویی با ذوقی دیگر من را نگاه می‌کرد و من از خودم می‌پرسیدم : «از این دریای تجربه چگونه می‌توان استفاده کرد؟»راستش را بخواهید من گفت و گو کردن با پیرمردها و پیرزن‌هایی که معلمی کرده‌اند و خاطره می‌گویند را دوست دارم. از دل حرف‌هایشان می‌شود ساعت‌ها تفکر بیرون کشید. شاید اگر خوب هم نگاه کنی، از پشت چشم‌هایشان، برق چشم‌های دانش آموزان‌شان را ببینید. خوش به حال آن معلم‌هایی که پیر می‌شوند! آنها می‌توانند پیر شدن دانش آموزان‌شان را ببینند. باید تجربه‌ی عمیق و جالبی باشد.عباس صاحب الزمانی در مدرسه‌ی کمال، در منطقه‌ی نارمک تهران، کارش را شروع کرده و هنوز هم به همان‌جا می‌رود. پله‌ها را خودش بالا می‌رود و سر صف هم صحبت می‌کند. اگر نخواهی بحث را به جایی که می‌خواهی ببری، مدام از دکتر سحابی تعریف خواهد کرد. گویی هنوز هم خود را مدیون او می‌داند. می‌گفت : «من به دکتر سحابی قول دادم، معلم شوم.» (اگر او را نمی‌شناسید می‌توانید «یدالله سحابی» را جستجو کنید.)دارم کم کم به یک نظریه می‌رسم. اسمش را می‌گذارم نظریه‌ی «دام معلمی». تقریرش اینگونه می‌شود:معلم‌ها استخدام نمی‌شوند بلکه به دام می‌افتند و اگر زود از این دام خارج نشوند، آنگاه خودشان دیگران را به دام معلمی خواهند انداخت. خیلی نادرند معلمانی که کسی آنها را به دام نینداخته باشد. دام که می‌گویم نباشد کسی که تعبیر به فریب کند. اتفاقاً معلمان فریب نمی‌خورند. ولی معمولاً ناگهان به خود می‌آیند و می‌بینند معلم شده‌اند و هر چه می‌کنند دیگر نمی‌توانند دست از این کار بردارند. انگار معلمی اولش ترسناک است و دشوار ولی بعد شیرینی و چسبندگی‌ای دارد که دیگر نمی‌توان رهایش کرد. هرچه معلم بیشتر شیرینی تربیت را بچشد، بیشتر فرو می‌رود و بالقوه دیگران را هم به این دایره فرا می‌خواند. اگر بخواهم بگویم از یک ساعت و نیم گفت و گویم با استاد چه آموختم می‌گویم دو چیز. اول اینکه او واقعاً بچه‌ها را دوست داشته و دارد. او عاشق معلمی است. گیر کرده دلش در این کار. پول هم اگر در آورده، برای این بوده که مطمئن باشد می‌تواند بیشتر معلمی کند. دوم اینکه بچه‌ها دست ما امانت هستند. آنها باید کشور را بسازند. معلم‌ها در کشور از هر صنفی مسئولیتشان سنگین‌تر است.عجیب بود برایش که چطور بعضی معلم‌ها از دست بچه‌ها خسته و کلافه می‌شوند. مگر می‌شود؟! گفتم :«خب تکراری می‌شود. هر روز و هر سال همان کار را می‌کنیم.» می‌گفت : «معلم اگر عاشق باشد، خسته نمی‌شود.» برای معلم‌های عاشق هر دانش آموز یک دنیای دیگر است. در و دیوار مدرسه شاید تکراری باشد ولی نور بچه‌ها می‌زند به دیوار و رنگش را عوض می‌کند. مثل آن جمله که می‌گفت : «عالمی است بنشسته در گوشه‌ای» معلمی انگار از دیدِ او، این شکلی است. بچه‌ها را هر کدام عالَمی می‌بیند.خسته‌تان نکنم. شنیدنی است حرف‌هایش. حوصله داشتید و دلتان می‌خواست ذوق کنید از معلم بودنتان بشنوید و ببینید.</description>
                <category>سید محمد بنایی</category>
                <author>سید محمد بنایی</author>
                <pubDate>Thu, 04 Dec 2025 21:25:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توهم «کاربردی» بودن در تربیت معلم!!</title>
                <link>https://virgool.io/tactfulteachers/%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-enr7qsyfu4fk</link>
                <description>شاید شما با دیدن این عنوان گمان کردید که «آها!! یه نفر پیدا شد که مشت محکمی بر دهان این آدم‌هایی که همه‌اش حرف می‌زنن و ادعای کاربردی بودن دارند بزنه» ولی راستش را بخواهید من نمی‌خواهم اینکار را بکنم. این را هم بگویم این نوشته را هوش مصنوعی تولید نکرده. کلمه به کلمه‌اش را یک نفر دغدغه داشته، فکر کرده، تایپ کرده، و با صد امید منتشر کرده.این نوشته، درون مایه‌ی فلسفه‌ی آموزش دارد. مراقب باشیدما هرکدام از یک جا «دانش» به دست آورده‌ایم و می‌آوریم. یکی سر کلاس دانشگاه، یکی با خواندن کتاب، یکی با دیدن فیلم در یوتیوب، یکی با معاشرت با دوستانش، و خلاصه هرکسی منبع و روشی برای کسب دانش و مهارت خود دارد. نمی‌دانم شما چه روشی دارید ولی حاضرم شرط ببندم حداقل یکبار در زندگی‌تان گفتید : «این مزخرفات دیگه چیه؟! بابا یه ذره کاربردی بگید. به دردمون بخوره» همه به مدرسه و دانشگاه و محتوای آموزشی آن‌ها نقد داریم که «به درد نمی‌خوره». یا این ضرب المثل را شنیده‌اید که : «بگذارش در کوزه و آبش را بخور» که معمولاً هم برای مدرک تحصیلی‌مان از آن استفاده می‌کنیم. چیزی که برای آن زحمت بسیار کشیده‌ایم ولی دیگر «به درد نمی‌خورد» پس باید رهایش کرد و باید به سراغ آب کوزه رفت.ما همگی دردهای بسیاری داریم که می‌خواهیم دانش و مهارت‌مان یکی از آنها را کم کند. دانستن چیزهایی که دردی را دوا نکنند، مثل دنبالِ زیر بغل مار گشتن می‌ماند. خب بر منکرش لعنت که کسی که دنبال زیر بغل مار می‌گردد نادان است. اما«دقیقاً چه موضوعاتی کاربردی هستند؟»این عکس را هوش مصنوعی برای ضرب المثل «بگذار در کوزه و آبش را بخور» تولید کرده است.راستش را بخواهید مطمئنم همین الان چندین نفر خواندن این نوشته را رها کردند. عکس را هم برای همین این بالا گذاشتم که اگر می‌خواهند، بروند. آنها که رفتند پیش خودشان می‌گویند: «مردم چه حوصله‌ای دارند. چه متن بی فایده‌ای!» ولی شما به خواندن ادامه دادید و این بسیار عجیب است. بگذریم!چه موضوعی به درد می‌خورد؟ واقعاً سوال بزرگی است. مثلاً با دانشجویان پزشکی اگر بنشینید قطعاً به «درد» بخور ترین راه حل‌ها را برای شما دارند. دارو مستقیماً برای بهبود درد شما تجویز می‌شود. مهندسان با یک واسطه دردی را دوا می‌کنند. موبایل و لپتاپ را این دست علوم برای ما ساختند. این‌ها هم به درد می‌خورند. بعضی علوم انسانی هم به درد بخور هستند. مثلاً یک نفر می‌خواهد مهاجرت کند، برای همین به کلاس زبان می‌رود. زبان یاد گرفتن به درد بخور است. داریم همین طور از «درد» دورتر می‌شویم. علم ها کم کم لوکس‌تر و غیر ضروری‌تر می‌شوند. روان شناسی، جامعه شناسی، و کتابداری هر کدام در این نزاعِ «کاربردی بودن» تلاش می‌کنند اثبات کنند به درد بخورند تا حذف نشوند. اما فلسفه چه؟! شوخی می‌کنید؟! فلسفه قطعاً به هیچ دردی نمی‌خورد. بگذارید به سراغ به درد بخور ترین شکل علم یعنی پزشکی برویم. بیمار که وارد مطلب می‌شود «درد» دارد؛ اما پزشک یک دوجین اصطلاحات عجیب و غریب را روی سر بیمارش نمی‌ریزد. پزشکان با «عمومِ» مردم در تماس هستند. بیمار تنها واژگانی که می‌تواند استفاده کند این است که «سرم سنگین شده» یا «تو دلم انگار ظرف می‌شورن». زیبایی قصه همینجاست که پزشک محترم، واژگان و اصطلاحات «عمومی» را به واژگان «تخصصی» ترجمه می‌کند. آن را در ذهن خودش تجزیه و تحلیل می‌کند. احتمالات را در نظر می‌گیرد. این مقاله و آن مقاله را از خاطرش عبور می‌دهد تا آخر سر می‌فهمد که بیماری چیست و علاجش چیست. اما اسم تخصصیِ بیماری را به بیمار نمی‌گوید. آن را دوباره به زبان عمومی ترجمه می‌کند؛ مثلاً می‌گوید «سرما خوردی» یا «ویروسه» بعد هم یک نسخه می‌نویسد. بیمار قرار نیست نسخه را بخواند. نسخه‌ای پر از اصطلاحات تخصصی که دکتر داروساز باید بفهمد. بیمار می‌داند که نسخه را باید به داروخانه تحویل دهد همین! دکتر دارو ساز داروهای بیمار را در کیسه می‌گذارد و روی هرکدام هم به واژگان عمومی می‌نویسد: «هر 8 ساعت یک قاشق چایی خوری». این وسط این بیمار نه می‌داند بیماری‌اش چیست و نه می‌داند دارویش چیست؛ اهیمتی هم برایش ندارد. مهم این است که «حالم بهتر شد». راستش را بخواهید بیمار در اینجا کاری نمی‌کند. نشسته است. تمام کار را باید پزشک انجام دهد. برای همین است که پول می‌گیرد.شما اگر نمی‌خواهید پزشک شوید، نیازی به علم پزشکی هم ندارید. محتاج پزشکان بودن ایرادی ندارد. اما یک معلم می‌تواند تربیت را نشناسد؟ در خانواده‌ی تعلیم و تربیت، به جای معلم، تکنسین‌های تربیتی پرورش داده می‌شود. بعضی معلمان، مانند دنیای پزشکی، خود را بیمارانی تصور می‌کنند که نیاز به دارو دارند تا کسی برایشان تجویز کند. از قضا کسانی هم این کار را می‌کنند. چقدر شنیده‌اید که می‌گویند: 10 راهکار کاربردی برای کنترل کلاس. 17 روش برای اجرای کار گروهی در کلاس. 342 بازی جذاب برای کلاس درس. آیا واقعاً تجویز روش‌های تربیتی به درد معلمان می‌خورد؟بگذارید سوالی بپرسم : «از نظر شما کدام یک از این دو آموزش کاربردی‌تر هستند؟ اول: آموزش ابزارهای کلاسداری و تعامل با نوجوان. دوم: تبیین نظریه‌ای در خصوص مدل ترغیب در انسان» خب اولی گام به گام تدریس را مشخص کرده است. حتی در بعضی طرح درس‌ها، دیالوگ‌های معلمین هم مشخص شده است. «وارد کلاس می‌شوی. روی تخته می‌نویسی : کسر. بعد رو کن به بچه‌ها و بگو : بچه‌ها سلام» اما دومی حرف‌هایی کلی است که به سختی فهم می‌شوند و ممکن است غلط باشند. شما باشید برای کلاسی که فردا باید آن را اداره کنید کدام را انتخاب می‌کنید؟ اما من باور دارم معلمی که به اجرای تکنیک‌ها و روش‌ها خو کرده باشد، واقعاً تن به دریای تربیت نزده است. خصوصاً در عصر و زمانه‌ی ما دیدن روش‌ها و قالب‌ها دیگر کاری ندارد. کسانی که ماهی به دست معلم دادند، عضلات فکر و تعمّق او را ضعیف کردند. ما معلم‌ها باید خودمان مسئولیت یادگیریِ خودمان را بپذیریم. منتظر نباشیم کسی، سوار بر اسب سفید، بیاید و کلاس ما را زیر و رو کند. باید به جای پرداختن به شاخ و برگ‌ها، ریشه‌ها را بکاویم. روش‌های آموزشی در اینترنت پر است. کدام کارگاه آموزشی است که بینش توزیع کند؟KURT LEWIN (1890-1947)می‌خواهم با این جمله از کرت لوین KURT LEWIN این نوشته را به پایان ببرم:THERE IS NOTHING AS PRACTICAL AS A GOOD THEORYهیچ چیز به اندازه‌ی یک نظریه‌ی خوب، کاربردی نیست!</description>
                <category>سید محمد بنایی</category>
                <author>سید محمد بنایی</author>
                <pubDate>Sat, 20 Sep 2025 11:11:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در مذمت بی سوال زیستن</title>
                <link>https://virgool.io/tactfulteachers/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B0%D9%85%D8%AA-%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86-essa4qimmdwj</link>
                <description>این تصویر توسط هوش مصنوعی طراحی شده استارزش آدمی، به عظمت سوالاتی است که با آنها زندگی می‌کند.یکبار برای یکی از دوستانم، هوش مصنوعی چت جی پی تی را توضیح می‌دادم. شنیده بود که هوش مصنوعی چیست و دلش می‌خواست با چشمان خودش ببیند. رفتیم در سایت و برایش اکانت ساختم و رسیدیم به لحظه‌ی شیرین وصال. صفحه ای سفید که در پایین آن جعبه‌ای منتظر بود تا ما درخواستمان را در آن ثبت کنیم. پرسیدم: «خب حالا چه سوالی بپرسیم؟ چه سوالی داری؟»لحظه ای سکوت کرد. خندید و گفت : «من که سوالی ندارم!» . هر دو خندیدیم. گفتم «حالا بیا یک چیزی ازش بپرسیم.» یادم نمی‌آید چه سوالی پرسیدیم و چه جوابی داد. اما صدای خنده‌هایمان من را به فکر فرو بُرد. مگر می‌شود یک نفر سوالی نداشته باشد؟! یعنی هیچ سوالی نداری؟! باور کنید سوال نداشتن من و او در آن لحظه از این جهت نبود که &quot;سوالی که هوش مصنوعی بتواند پاسخ دهد ندارم!&quot; واقعاً سوالی وجود نداشت. می‌خواهم از اینجا به بعد را اندکی فلسفی‌تر بنویسم. به خواندن ادامه دهید.بگذارید با خودمان رو راست باشیم. سوال داشتن در این دوره و زمانه نقص است. فکر کردن به سوالات بنیادین و غیر بنیادین نان و آب نمی‌شود. سوال و حیرت، کاربردی نیست. آخر و عاقبت نمی‌شود. بهترین نوع تفکر، خصوصاً لا به لای پست‌های انگیزشی اینستاگرام، تفکر استراتژیک است. فرض کنید، هوش مصنوعی در 100 سال آینده چنان پیشرفت کند که زیر آن جعبه‌ی سفید دیگر ننویسند «این هوش مصنوعی می‌تواند اشتباه کند. اطلاعات مهم را (با منابع معتبر) چک کنید» فرض کنید سامانه‌ای وجود داشت که پاسخ صحیح تمام سوالات شما را بیان می‌کرد. (میدانم که فرض کردن چنین سامانه‌ای ایرادات فلسفی دارد ولی فرض محال که محال نیست.) فرض کنید که فردی بود که در مقابل شما می‌نشست و می‌گفت من پاسخ تمام سوالات شما را دارم. شما چه سوالی از او می پرسیدید؟سوال شما چیست؟ممکن است بپرسید «به من بگو چگونه پولدار شوم؟» «بهترین فیش اند چیپس در لندن را کجا سرو می‌کنند؟» «موهای سر من چند تاست؟» «دیابت چگونه درمان می‌شود؟» «الگوریتم وایرال شدن ریلز در اینستاگرام چیست؟» «برنده‌ی بوندس لیگا کدام تیم خواهد بود؟» «ماشین خودم را چگونه می توانم تعمیر کنم؟» و ...اما ممکن است بپرسید: «از کجا آمده‌ام، آمدنم بهر چه بود // به کجا می روم آخر؟ ننمایی وطنم؟» «من کیستم؟» «انسانیت چیست؟» «یک جامعه عادلانه، چگونه است؟» «چرا این همه ظلم در جهان وجود دارد؟» «چگونه می‌توانم صلح را در جهان گسترش دهم؟» و ...قبول دارید بین سوالات بالا فرق است؟ این سوالات شبیه هم نیستند! شاید همه ی سوالات نوع 1 را در یک سوال بتوانیم خلاصه کنیم: «من چگونه می‌توانم زنده بمانم؟» راستش را بخواهید فکر می‌کنم حیوانات هم این سوالات را داشته باشند. حالا آنها با استفاده از غریزه به این سوالات جواب می دهند؛ ما یک مقدار پیچیده‌تر. گوسفندان می پرسند: «چمن کدام قسمت بهتر است؟» و غریزه به آنها پاسخ می‌گوید «برو آنطرف!» . ما انسان ها ولی برای پیدا کردن رستوران بهتر از اینترنت استفاده می کنیم و پیدایش می کنیم. اشتباه نشود. پاسخ دادن به این سوالات بد نیست. پرداختن به این سوالات هم بد نیست. به هر حال ما باید زندگی کنیم. بنظرم احمقانه است کسی بداند که فلافل با قارچ و پنیر وجود دارد ولی باز فلافل با ترشی بخورد. (البته با فرض مسلّم اینکه فلافل با قارچ و پنیر خوشمزه تر است. حالا شاید ضرر هایی هم داشته باشد. ولی به هرحال...) ویژگی دیگر این نوع از سوالات همین است. جواب آنها قاطع است. معلوم است که پاسخ چیست. فکر کردن ندارد. معلوم است که پیتزای سیر و استیک خوشمزه تر از فلافل است ولو فلافل قارچ و پنیر باشد.اما سوالات نوع 2، سوالات درجه ی اول هستند. این سوالات را هیچ موجودی جز انسان در این عالم با خود حمل نمی کند. نه؟! سوالات درجه ی اول سوالاتی هستند که اصل حیات انسانی ما را نشانه گیری کردند. راستش را بخواهید بر خلاف دسته ی دیگر سوالات ، این ها پاسخ‌هایشان قطعی نیست. جالب تر اینکه سوالات قبلی، سوالاتی بودند که شکل و ظاهرشان با گذشت زمانه عوض می شد. مثلاً قبلاً انسان ها می پرسیدند که «اگر از غار بیرون برویم زنده می مانیم؟» الان می پرسند «اگر قیمت دلار از مرز 60 تومن عبور کند، اجاره خانه ها چه می شوند؟» اما این دست از سوالات درجه ی اول، ظاهرشان هم خیلی تغییر نکرده است... سن و سال این سوالات بیشتر از تصور ماست. شاید به اندازه ی سن بشر روی این کره خاکی. انسان همیشه پرسیده است: «من اینجا آمده ام تا چه کنم؟» راستش را بخواهید این سوالات باعث می شوند آدم ها یک نفس عمیق بکشند. به افق خیره شوند. به آسمان نگاه کنند. عجیبند این سوالات! سر آدم را خم می کنند اگر کمر انسان را نشکنند. امروزه که خیلی بازارشان داغ نیست. خب ما آدم ها این روز ها مشغله های مهم تری داریم ولی خیلی قبل‌تر ها انسان ها برای گفت و شنود در مورد این سوالات سفرهای طولانی می کردند. در این راه کشته می شدند. خوراک گرگ بیابان می شدند یا مثل این.شما را نمی دانم ولی من با مواجهه با این سوالات سرگیجه می گیرم. این سوالات یأس آور هم هستند اما معنای زندگی ما را می سازند. شاید اصلاً زیستن یعنی همین تحمل ابهام. این سوالات جواب قطعی ندارند. به همین خاطر هم هست که زنده می مانند. پاسخ قاطع سوال را می کُشد.نه اینکه پاسخ دادن کار بدی است. اتفاقاً انسان همواره به دنبال پاسخ است. سوال می آید ما را با طعمه ی پاسخ به تفکر وا دارد. اما نباید پاسخی به این سوالات داد که صدایشان بلند نشود. باید خیلی با ملاطفت با این سوالات برخورد کرد. باید با آنها زندگی کرد. درد دارد می دانم! چاره چیست؟ این خودش هم سوالی است. به هر حال؛ آدمی اگر سوالی نداشته باشد با دیگر موجودات چه فرقی دارد؟! به سوالهایمان احترام بگذاریم.ضمیمه: راستی اگر معلم هستید، من در قسمت هفتم پادکست درایت تدریس کتابی از آقای دکتر حکمت را با عنوان «مسئله چیست؟» گزارش کرده ام. دوست داشتید گوش دهید. همین بحث را با نتایج تربیتی اش گفته ام. ممنون میشوم اگر دستی بر کامنت ها هم ببرید و نظراتتان را با من به اشتراک بگذارید.</description>
                <category>سید محمد بنایی</category>
                <author>سید محمد بنایی</author>
                <pubDate>Fri, 30 Aug 2024 19:26:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با اتاق فرار آموزشی، قفل اشتیاق دانش آموزان را باز کن!</title>
                <link>https://virgool.io/GorizGroup/%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4%DB%8C-%D9%82%D9%81%D9%84-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D9%82-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%86-nwczvum7gqym</link>
                <description>تصویری از جعبه های گریزاتاق فرار یک بازی محیطی جذاب و هیجان انگیز است که بازیکنان باید با حل کردن معماها، به رمز و رازی پی ببرند و قفل نهایی اتاق را باز کنند و از آن خارج شوند. اتاق فرار بازگشت دوباره‌ بازی‌های رایانه‌ای به دنیای فیزیکی است. شاید یک ساعت یک تیم 5 یا 6 نفره روی معماهای اتاق کار می کنند تا بتوانند آن را حل کنند. معماها انواع مختلف دارند؛ حتی در بعضی انواع اتاق فرار داستان غیر خطی است و تصمیم‌های شما به عنوان بازیکنان مسیر اتاق فرار را تغییر می‌دهد. اما چرا حل کردن معما باید جذاب باشد؟یکی از اضلاع هشت ضلعی جادویی یوکای چو غیر قابل پیش بینی بودن است. بعضی وقت‌ها ما سریالی را دنبال می‌کنیم، چون می‌خواهیم بدانیم آخرش چه می‌شود. گاهی به دنبال حل یک جدول هستیم، تا ببینیم رمز جدول چه می‌تواند باشد. دیده‌اید وقتی سکانس ترسناکی از یک فیلم را قبلاً کسی برایتان تعریف کرده باشد دیگر برایتان ترسناک نیست و اسپویل شده است. حتی در تعریف کردن یک لطیفه ی کوتاه ما می دانیم که هر آن ممکن است موقعیتی که فرد در حال تعریف کردن آن است به یک موقعیت خنده دار تبدیل شود. پس در تمام مدت منتظریم و خوب گوش می‌دهیم ببینیم چه چیزی ممکن است باعث خنده‌ی ما شود. ما انسان‌ها وقتی رمز و رازی وجود داشته باشد خود به خود به کشف آن مایل هستیم و علاقه مندیم. اینکه هر لحظه منتظر باشیم که الان است اتفاق جالبی بیفتد ما را ترغیب می‌کند که تا انتها آن کار را دنبال کنیم و اتاق فرار قرار گرفتن در یک موقعیت غیر قابل پیش بینی است. معماها دشواری‌های غیر ضروری هستند که ما انسان‌ها مطمئنیم که حل خواهند شد. خودمان را به زحمت می‌اندازیم، تلاش می‌کنیم معما را حل کنیم به امید اینکه لحظه‌ای خواهد رسید که ناگهان معما حل می‌شود. وقتی معما حل می‌شود، انقدر آن لحظه شیرین است که تلخی درماندگی پشت دروازه‌ی معما را جبران می‌کند. وقتی حل می‌شود، در ما حس شایستگی ایجاد می‌کند، به حس تسلط و استادی می‌دهد. جالب است که این کوکتل تجربه‌ها و احساسات مختلف، ما را دوباره به حل معماهای بیشتر ترغیب می‌کند. پس نتیجه می‌گیریم:حل کردن معما جذاب و ترغیب کننده است. چه بهتر که متصل به یک داستان زیبا هم باشد.اما در خصوص اتاق فرار آموزشی ادعای تاثیر علاوه بر جذابیت و ترغیب کننده بودن متوجه یادگیری نیز هست. یعنی باور داریم که اتاق فرار آموزشی، یادگیری در پی دارد. اما از کجا معلوم؟اصلی ترین ادعای بازی‌های آموزشی افزایش اشتیاق آموزشی است که تقریباً مسلّم است. افزایش اشتیاق آموزشی به افزایش یادگیری می‌انجامد و این نیز به اثبات رسیده است. اما آیا حل معماهای هدفمند اتاق فرار آموزشی مستقیماً یادگیری ایجاد می کنند؟یادگیری مبتنی بر معما (puzzle based learning) مبنای کار اتاق فرار آموزشی است. یعنی دانش آموزان با حضور در اتاق فرار و حل معماها یاد می‌گیرند. بگذارید دقیق‌تر به اتفاقی که در حل یک معما می‌افتد نگاه کنیم. اولین اتفاقی که در معما می‌افتد این است که شما با مسئله مواجه می‌شوید. تجربه‌ای از حضور در نزد یک مسئله خواهید داشت. مثلاً قفلی در مقابل شماست که باز نمی‌شود، کتابی در مقابل شماست که بسیار مشکوک است، تابلویی روی دیوار است که بنظر می‌رسد به کار شما مربوط است. برای فهم مسئله خوب اطلاعات جمع می‌کنید.گام دوم؛ شما شروع به فرضیه سازی می‌کنید. تجربه می‌کنید. کتاب را ورق می‌زنید. اطراف را با دقت بیشتر نگاه می‌کنید. تلاش می‌کنید بین شواهد موجود ارتباطی ایجاد کنید. گام سوم؛ نتیجه‌ای میگیرید و آن را آزمون می‌کنید. کشف می‌کنید. اگر معمایی در اولین تلاش شما حل شود، اتفاقا رغبت شما را کاهش می‌دهد. شما باید چرخه‌ی مشاهده، فرضیه سازی، آزمون کردن را بارها و بارها طی کنید و در نهایت اگر موفق شوید؛گام چهارم؛ پیروزی و حل شدن معما. لحظه‌ی زیبای باز شدن در یک اتاق دیگر، باز شدن یک صندوق، پخش شدن یک صدا و ادامه یافتن. یادگیری دقیقاً همین مسیر را ندارد؟ در اتاق فرار تمام مراحل یادگیری طی می شود. شاید بتوانیم بگوییم:اتاق فرار می‌تواند یادگیری عمیق ایجاد کند.اما شما چگونه می‌توانید یک اتاق فرار آموزشی بسازید؟ مراحل زیر را طی کنید.مسیر طراحی یک اتاق فرار آموزشیاما مهم ترین نکتهخواهش میکنم ساده شروع کنید!کمتر کسی است که تاثیر اتاق فرار آموزشی را کتمان کند. اما معلمین عزیز، در تله‌ی کمال گرایی می‌افتند و عطای اتاق فرار را به لقایش می‌بخشند. قرار نیست فیل هوا کنیم. هدف را تعیین کنید. یک داستان ساده را ضمیمه‌ی کار کنید. معماها را در کنار هم بگذارید. جعبه و قفل‌ اگر دارید استفاده کنید، اگر نه همان را هم رها کنید و فقط یکبار آن را اجرا کنید. همه‌ی این کارها نباید بیشتر از 10 ساعت از شما زمان بگیرد. 10 ساعت وقت دارید؟شیرینی اش را که چشیدید دیگر آن را رها نخواهید کرد.</description>
                <category>سید محمد بنایی</category>
                <author>سید محمد بنایی</author>
                <pubDate>Sun, 25 Aug 2024 10:40:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیزی به نام «توفیق اجباری» وجود ندارد! - قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@smohammadb17/%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D9%88%D9%81%DB%8C%D9%82-%D8%A7%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-mbn69qbuizj1</link>
                <description>درس خواندن توفیق اجباری نیست!!در دو قسمت قبل بیشتر با مفهوم اجبار آشنا شدیم. حال می خواهم نتیجه بگیرم. سوال اول ما این است «آیا چیزی به نام توفیق اجباری وجود دارد؟» و البته به این سوال هم پاسخ خواهم داد «واقعاً مجبور کردن بچه ها به درس خواندن فایده ندارد؟»توفیق اجباری دقیقا به چه معناست؟ توفیق اجباری یعنی من را مجبور کردند ولی توفیقی حاصل شد و نتیجه به نفع من بود و من از این بابت خوشحالم. البته یک معنای دیگر هم از این اصطلاح وجود دارد. اینکه حادثه ای بر اثر تصادف رخ داده باشد و نتیجه ی آن مطلوب باشد. خب طبعاً این معنا مصداق اجبار با تعریفی که ما گفتیم نیست. معنایی که ما مشغول به نقد آن هستیم خیرِ تحمیل شده است.با توجه به مقدماتی که در دو قسمت قبل گفتم دلایل خود را بر اینکه اجبار هیچ توفیقی را به ارمغان نخواهد آورد را عرض خواهم کرد.(فعلاً فرض کنید که مخاطب ما بزرگسال است تا بعداً تکلیفمان را با کودکان نیز مشخص کنیم):هدف وسیله را توجیه نخواهد کرد. چه کسی گفته که شما اگر نیت خوبی داشته باشید سپس به عصمت کبری می رسید؟ شما می توانید برای رسیدن به مقاصد خوب وسایل ناسالم اتخاذ کنید. آمدید ابرویش را درست کنید و چشمش را هم کور کردید. اجبار جواب نمی دهد.در انتهای قسمت اول به این حرف اشاره کردم. فرض کنید که فردی دارد می رود که در چاه بیفتد. در اینجا حد مسئولیت ما قابل بحث است ولی اگر هم مسئولیتی بر عهده ی ما باشد قطعاً بریدن پای آن فرد ظلم آشکار است. با توجه به بحثی که عرض شد اجبار، انسان را از انسانیت ساقط میکند چرا که عاملیت را نشانه گرفته است. بی اعتنایی به عاملیت انسان ها، خطرناک است. اگر هم موفق شویم و در نتیجه ی اجبار انسان ها را به تسلیم وادار کنیم یا از آنها شیء ساختیم و انسانیت آنها را سرکوب کردیم یا آتش زیر خاکستری ساختیم که روزی بیرون می آید و دامن خودمان را خواهد گرفت. فردی که سرکوب شده فقط برای اینکه به شما نشان دهد عامل است شروع به سرکشی می کند. سرکشی یعنی جام را سر می کشد. موازین اخلاقی خودش را، احترام شما را، نفع شما و خودش را و همه را یکجا سر می کشد و از روی همه رد می شود. این نتیجه ی اجبار است. شاید موقتاً بگویید کار ما انجام شد ولی اگر در نتایج اجبار سقوط انسانیت و خسارات سرکشی ها را وارد کنیم گمان می کنم با یک حساب و کتاب کوچک می بینیم که اجبار جواب نمی دهد. این موضوع ربطی به نسل جدید ندارد. هیچ وقت اجبار جواب نمی داده و هیچ وقت جواب نخواهد داد.مطمئنیم که خیر افراد را می خواهیم؟! این چه خیری است که ما نمی توانیم آن را برای افراد توضیح دهیم؟ چه خیری است که نمی توانیم قوه ی شناختی آدم ها را فعال کنیم و اهمیت آن را توضیح دهیم؟ اگر می ترسیم که خیرِ تحمیل شده ی خود را برای افراد توضیح دهیم پس معلوم است خودمان هم خیلی مطمئن نیستیم که واقعاً این موضوع خیر باشد. چه اصراری است که موضوعی که خودمان هم خیر نمی دانیم را بر دیگران تحمیل کنیم؟ با فرض بزرگسال بودن افراد، قوه ی شناختی در آنها تکمیل شده است و آنها مسئولیت اعمال خود را بر عهده دارند. خیر را برایشان توضیح بدهیم. برای آنها میل و اراده ایجاد کنیم. به این می گویند ترغیب نه تحمیل. (توضیح دوگانه ی ترغیب و تحمیل در فرصتی دیگر) اگر ما نمی توانیم میل افراد را به سمت کاری که از آنها می خواهیم جلب کنیم، از کجا مطمئنیم واقعاً خیر آنها در انقیاد آن کار است؟ توسل به اجبار از بی مسئولیتی است و اخلاقی نیست. اجبار کردن یعنی من حوصله ی فعال کردن قوه ی شناختی مخاطبم را ندارم پس اجبار می کنم. اجبار کردن یعنی من حوصله ی پرداختن به میل آدم ها را ندارم پس اجبار می کنم. اجبار کردن یعنی اراده داشتن آدم ها برای من خطرناک است همان بهتر که برده باشند. این تحقیر ذات آدمی است و این تحقیر اخلاقی نیست. پس اگر من اشتباه نکرده باشم اجباری که ما تعریف کردیم هیچ توفیق و خیری در آن نیست و اجبار کردن افراد عامل توهین به انسانیت آنهاست و آرام آرام جامعه را به سمت شیء وارگی سوق می دهد.اما سوال دوم آیا مجبور کردن بچه ها به درس خواندن هیچ فایده ای ندارد؟علت آنکه این قسمت را دو بخش کردم در ویژگی خاص عاملیت است. باید اعترافی کرد:بچه ها عاملیت ندارند. عاملیت در سن بلوغ به صورت حداقلی ظهور خواهد کرد و بعد تا انتهای عمر تقویت خواهد شد. اما کودکان در دوره ی تمهید هستند و مرحله ی پیشا عاملیت را طی می کنند.بچه ها نمی توانند به لحاظ شناختی تشخیص هایی را بدهند. قوه ی انتزاعی اصلاً در ذهن آنها پدیدار نشده است. (گویی تفکر انتزاعی در 12 سالگی ظهور خواهد کرد.) البته که امور شناختی صرفاً انتزاعی نیستند ولی به هرحال شناخت در کودکان کامل نیست. اراده نیز در کودکان بسیار ضعیف است. کودکان پیش از سن بلوغ متکی به تقلید از بزرگتر ها می شوند. آنها با تقلید کردن از دیگران زندگی را می آزمایند. حتی میل در کودکان که شاید اولین بخش از عاملیت باشد که در انسان فعال میشود بسیار ضعیف است. کودک گاه میل خود را نمی داند.با این توضیح بگذارید نکاتی در پاسخ به سوال دوم عرض کنم:کودکان باید مسیر تقویت عاملیت را تا سن بلوغ طی کنند. اگر بچه ها دوره ی تمهید را به درستی طی کنند عاملیت تقویت شده و می توانند افرادی عامل باشند ولی اگر دوره ی تمهید به درستی طی نشود کودکان دچار ضعف جدی در چندی از عوامل عاملیت خود خواهند شد. پرداختن به مهارت های بچه ها و سوالات کند و کاوی برای تقویت شناخت، پرسیدن از امیال بچه ها و توجه به آنها در کنار روبرو کردن آنها با عواقب ترجیح میل نزدیک به میل دور برای تقویت میل، و مواجهه با پیامد های طبیعی و منطقی و همین طور مسئله آفرینی و رویارویی طبیعی با مشکل در حد سن بچه ها برای تقویت اراده مفید بنظر می رسد.پس از سن بلوغ رفتار ما با بچه ها در مدرسه بر اساس تعامل باشد. حواسمان باشد که آنچه الان مطرح می کنیم طبعاً به صورت تشکیکی اتفاقی می افتد. اگر گمان می کنیم که کودک ما از جهت عاملیت به نقطه ی شروع رسیده است باید با او تعامل کنیم و نگاه کودک نگر خود را کنار بگذاریم. کودکان در دبیرستان ها عمدتاً به بلوغ رسیده اند و این نشان دهنده ی آن است که رویکرد حاکم بر مدرسه نیز باید تعامل باشد.ما عاملانه رفتار کنیم. حتی اگر عامل نیستند روی شناخت ، میل و اراده ی آنها کار کنیم و درس خواندن را موجه، دوست داشتنی، و منتخب بچه ها قرار دهیم. آرام آرام می توانیم عمق این ارتباط را افزایش دهیم تا به یک تعامل تبدیل شود. گام های آموزش را متناسب با مهارت بچه ها تنظیم کنیم و پرداختن به سوالات بچه ها را وقت تلف کردن نپنداریم. شرایط تحصیل را مطلوب کنیم و اراده را در آنها تقویت کنیم. هرچند ما در دوره ی پیشا عاملیت مواجه هستیم که بچه ها به علت روحیه ی تقلید یا هر نکته ی دیگری که هست مشتاق درس خواندن و کشف تجربه های جدید هستند. ما باید در کنار آنها مسیر را برایشان هموار کنیم. تاکتیک اجبار یا استراتژی اجبار؟!. اگر در جایی نمی توانستیم شناخت، میل، اراده بچه ها را ملاک عمل آنها قرار دهیم طبعاً یک محیط اجباری ساخته می شود و از آن گریزی نیست ولی این اجبار به معنای تاکتیک فرعی استفاده شده است نه به معنای استراتژی اصلی. باید عاملیت بچه ها در این دوره تمهید شود.پس در نهایت باید گفت منهای نکاتی که برای بچه ها در دوره ی دبستان مطرح است درس خواندن باید عمل بچه ها باشد. مسئولیت درس خواندن بر عهده ی بچه هاست و منسوب به آنهاست. نمی توانیم به جای بچه ها درس بخوانیم. اجازه دهیم خودشان درس بخوانند.وقتی به جای بچه ها تصمیم می گیریم و اراده را از آنها می گیریم، طبعاً در مقابل سوال «چرا درس نخوندی؟» بهانه می آورند که «اتاق گرم است یا سرد است» «من تو این کشور چرا باید درس بخونم؟» «من می خواهم اینفلوئنسر شوم» ... بعداً هم که رشته ی دانشگاهی را رها کرد می گوید «این رشته را پدر و مادرم برایم انتخاب کرده بودند نه من»بهانه آوردن یعنی فرد عمل را به خود منسوب نمی داند و مسئولیت آن را نمی پذیرد. چه انتظاری داریم وقتی به عاملیت بچه ها احترام نمی گذاریم آنها به دنبال پیشرفت باشند؟! از احساس مسئولیت بیش از حد خود داری کنیم و اجازه دهیم بچه ها خودشان زندگی کنند. به آنها اعتماد کنیم.</description>
                <category>سید محمد بنایی</category>
                <author>سید محمد بنایی</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jul 2024 21:56:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیزی به نام «توفیق اجباری» وجود ندارد! - قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@smohammadb17/%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D9%88%D9%81%DB%8C%D9%82-%D8%A7%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-anym52qx2yci</link>
                <description>درس خواندن توفیق اجباری نیست!!در قسمت اول خواندیم که اجبار در ساحت های مختلفی به کار می رود و معانی مختلفی می تواند داشته باشد و در آخر پرسیدیم که واقعاً اجبار اساساً شر است؟ یا هدف خوبی که از اجبار کردن داریم می تواند هر از چند گاهی کمی وسیله را توجیه کند؟بیایید یک بازی کنیم. فردی را در نظر بگیرید. مقابل او سه در زرد رنگ با دستگیره های قلمبه وجود دارد. اگر بخواهید او را مجبور کنید چه می کنید؟با توجه به اینکه چند باری این بحث را برای عده ای از معلمین و غیر معلمین ارائه کردم گمان می کنم اولین پاسخ شما این است: «به او می گوییم تو نمی توانی از درِ الف بروی» یا «تو باید از درِ ب بروی»به این کار می گویند اعمال محدودیت.  (restrictions) همان طور که در قسمت اول هم گفتیم شما لازم نیست که برای این کار خشونت به خرج دهید و خون و خونریزی راه بیندازید؛ همین که مقابل یکی از در ها از این بلوک های سیمانی (که نمی دانم چرا به آنها نیوجرسی می گویند) بگذارید اجبار رخ می دهد. اما آیا هر نوع اعمال محدودیتی اجبار است؟در مقابل اعمال محدودیت کلمه ی آزادی منفی را به کار می برند. (negative liberty) حتما می پرسید چرا به آن آزادی منفی می گویند! علت همین است که این نوع از آزادی در جهان وجود ندارد. ما محدود هستیم. نه اینکه چون در قرن 21 زندگی می کنیم محدود هستیم؛ نه. انسان ذاتاً محدود است. مادری که با کودکش به زبان فارسی صحبت می کند؛ کودک را محدود می کند. وقتی فرزند شما بزرگ تر می شود، آرام آرام هنجار های فرهنگی شما را یاد می گیرد و محدود تر می شود. نژاد او ایرانی است و احتمالاً ایرانی خواهد ماند. او (اگر سلامت باشد) دو دست دارد، دو گوش دارد، یک زبان دارد. قد او میزان مشخصی از رشد را می تواند انجام دهد. ما در اقیانوسی از محدودیت ها زندگی می کنیم. شاید ورود ما به این اقیانوس اجباری باشد که البته به ساحت اول بحث جبر و اختیار بر می گردد (اشاره به قسمت اول) اما به هر حال ما در شرایط کنونی آزادی منفی نداریم.نوع دیگری از آزادی نیز وجود دارد. بگذارید برای مفهوم شدن آن مثال خود را ادامه دهیم. فرض کردیم که در مقابل فردی سه در وجود دارد، حال می خواهیم بدون اعمال محدودیت اجبار کنیم. چه می کنید؟احتمالاً به ایجاد ترس فکر کردید. ایجاد ترس، تهدید و ترعیب یکی از روش های اجبار هستند. در واقع داریم افراد را از طریق فشار های روانی محدود می کنیم. آیا هر ایجاد ترسی اجبار است؟ مثلاً اگر پشت بام منزل شما جان پناه ندارد و شما می ترسید که کودک شما از لبه ی بام سقوط کند به او نمی گویید «فلانی! سمت لبه ی پشت بوم نری ها!!! میفتی پایین» شاید این نوع از ترساندن اجبار تلقی نشود ولی قطعاً وقتی کسی که می خواهد رشته ی انسانی بخواند را از درآمد پایین یا عدم پذیرش اجتماعی بترسانیم داریم اجبار می کنیم؛ هر چند هر دو حقیقتی صادق باشند. پس فعلاً ایجاد ترس هم لزوماً مساوی با اجبار نیست.مثال را اندکی تغییر دهیم. فرض کنید فردی که در مقابل آن سه در قرار گرفته است معتاد است و می داند یکی از آن سه در به فروشنده ای دوره گرد می انجامد که مواد مخدر به او خواهد فروخت. بنظر شما آن فرد کدام در را انتخاب خواهد کرد؟بنظر می رسد پاسخ مشخص است. معتاد به سمت فروشنده ی مواد خواهد رفت. آیا این فرد در این انتخاب مجبور بود یا نه؟ بنظر می رسد او مجبور بوده است. هرچند خود او را مقصر بدانیم که تصمیمات گذشته ی او باعث شده است که معتاد شود ولی در این زمان او واقعاً انتخاب آزادانه ای را تجربه نکرده است. فراتر از این؛ بنظر می رسد او در هنگام این انتخاب اصلاً حس بدی هم نداشته و کاملاً کاری که کرده را دوست داشته است. این بار نبود اراده باعث ایجاد شدن محیطی اجباری شده است. یعنی یک محیط اجباری می تواند توسط عامل درونی ایجاد شود و به علاوه مطابق با خواست فرد مجبور شونده باشد اما باز اجباری باشد. عجیب است.در اینجا می گویند این فرد آزادی مثبت ندارد. (positive liberty) یعنی این فرد امکان عمل کردن ندارد. اگر فردی آزادی مثبت داشته باشد یعنی امکان این را دارد که عملی را انجام دهد و اینجا پای عاملیت به میان بحث ما باز می شود. بنظر میرسد عاملیت مرز بین اجبار و غیر اجبار را مشخص می کند. ترساندنی که عاملیت را محترم نشمارد اجبار است و ترساندنی که عاملانه باشد اجبار نیست. اعمال محدودیتی که عاملیت را نادیده بگیرد اجبار است و در غیر این صورت نه. اما عاملیت چیست؟عاملیت یعنی انسان در زندگی خود عمل می کند و عمل او هویت او را می سازد. عمل انسان به خود او منسوب است و عامل مسئولیت عملش را می پذیرد. عاملیت باعث می شود که انسان عامل مستحق پاداش و عقاب شود. عاملیت دادنی یا گرفتنی نیست بلکه خدا داد است اما اگر زیر چکمه ی ستم قرار بگیرد ذره ذره می تواند از بین برود.اگر عاملیت از بین برود انسان با شیء فرقی ندارد.مجبور ترین موجودات در این عالم اشیاء هستند؛ چرا که عملی ندارند و هویتی نمی سازند و مسئولیتی نمی پذیرند؛ پس مستحق پاداش و عقاب نیز نیستند. عاملیت با صرف محدودیت از بین نمی رود. انسان عامل محدود است ولی محدودیت، او را به شیء تبدیل نمی کند. زیبا اینجاست که انسان می تواند در کنج زندان باشد ولی همچنان عامل باشد و بر عکس می تواند پادشاه باشد ولی عاملیت را فراموش کرده باشد.عاملیت سه قسمت دارد. نه اینکه این سه قسمت کاملاً از هم افراز شده باشند. این ها بر هم تاثیر دارند. چه منفی و چه مثبت.شناختمیلارادهالبته این توضیح عاملیت اختلافاتی را در بر دارد. بر خلاف فلسفه ی صدرایی که باور داشت عمل میل شدید انسان است که با شناخت همراه باشد. عده ای عمل را سه لَختی می دانند. بارها تجربه کرده ایم. کاری را می شناسیم. به آن میل شدید هم داریم ولی آن را انجام نمی دهیم. یا بر عکس. کاری را که می شناسیم و شدیداً از آن بیزار هستیم انجام می دهیم. این قدرت اراده است. نمی خواهم بحث را فلسفی تر از این کنم. قصدم از این توضیح این بود که بدانیم اگر می خواهیم اجبار نکنیم باید هر سه جنبه ی عمل را در نظر بگیریم. اجبار صرفاً نبود میل در عمل نیست. عملی که در آن شناخت نباشد نیز می تواند اجباری باشد. عملی که در آن اراده هم نباشد اجباری است. می توان برای جایگشت های مختلف نبود شناخت، میل، و اراده نمونه هایی از مثال های کاربردی ساخت. این تمرین مناسب مجبور کنندگان حرفه ای است. مثلا می خواهیم انسانی را از لحاظ شناختی مجبور کنیم ولی به او میل و اراده بدهیم. (واضح است که این عوامل صفر و یکی نیستند و نوعی تشکیک در آنها وجود دارد) در این صورت می توانیم او را فریب بدهیم. مثلاً به او بگوییم که «پسرم! اگر رشته ی مکانیک را در یکی از دانشگاه های دولتی بخوانی پول پارو خواهی کرد.» بنده ی خدا شروع می کند به درس خواندن و قطعاً از درس خواندنش لذت می برد و خودش هم در آن دانشگاه قبول شده است ولی فریب خورده است. پس فردا که متوجه شود فارغ التحصیلان هر چه را پارو کنند پول پارو نمی کنند نتیجه ی اجبار خودش را نشان می دهد. یا مثلاً می خواهیم انسانی را از لحاظ میل مجبور کنیم ولی به او شناخت و اراده بدهیم. در این صورت نوع مشهور اجبار را مشاهده می کنیم. پسرانی که برای سربازی دفترچه پست می کنند (البته الان که دیگر دفترچه و پُستی وجود ندارد) خودشان ثبت نام کردند، می دانستند که قرار است چه اتفاقی هم بیفتد ولی به آن میل ندارند. ممکن است بگویید خب با این اوصاف کسی که رژیم می گیرد هم خودش را مجبور کرده است؟ درست است که با ادبیات غیر تخصصی می گوییم اگر کسی خودش خودش را مجبور کند نشان دهنده ی رشد اوست ولی در اینجا که نمی توانیم از آن ادبیات استفاده کنیم. خیر! ما هیچ نوعی از اجبار را اصیل و مفید نمی دانیم. کسی که رژیم می گیرد به رژیم گرفتن میل دارد. حتماً می پرسید چطور؟ رژیم گرفتن سخت است. دقیقاً رمز زیبای میل در همینجاست. ما میل دور و میل نزدیک داریم. میل نزدیک در رژیم گرفتن خوردن یک اسلایس پیتزای گوشت و قارچ با سس و سیب زمینی است ولی میل دور احتمالاً زنده ماندن، تناسب اندام، و دور شدن از خطرات چاقی است. پس آن کسی که رژیم می گیرد هم به رژیم میل دارد. اما نه میل نزدیک بلکه میل دور و این راز تربیت و فرهیختگی است که انسان ها میل دور را بر میل نزدیک (با تکیه بر شناخت) ترجیح دهند.بگذارید مثالی از مجبور کردن در سطح اراده نیز بزنیم. فردی که میل دارد و حتی شناخت هم دارد ولی اراده ندارد. شاید بهترین مثال این موضوع همان فرد معتاد است. او می داند چه می کند، به آن کار میل دارد ولی در مقابل آن اراده ای ندارد. اراده اساساً در مقابل مشکلات تقویت می شود. در موقعیت بی ارادگی، انسان ها نمی فهمند چه چیزی باعث شد آن رفتار از آنها سر بزند. عوامل عاملیت بر هم تاثیر دارند. اگر میل شما افزایش پیدا کند، به سراغ شناخت بیشتر در مورد آن خواهید رفت و اگر قدرت اراده ی شما افزایش پیدا کند طبعاً راحت تر میل خود را تشخیص می دهید. البته بر عکس هم هست. اگر قوه ی شناختی شما مدام مورد تحقیر قرار بگیرد و مدام بشنوید که «تو نمی فهمی، کاری که بهت میگم رو انجام بده» آرام آرام میل نیز کمرنگ می شود و شما نمی دانید واقعاً چه می خواهید. این باعث میشود اراده ی شما نیز کاهش پیدا کند و تاب آوری شما ترک بر دارد. خب همه این حرف ها را زدیم. حالا چرا توفیق اجباری نداریم؟ آمدیم و اجبار باعث شد من شناخت پیدا کنم، یا من را به اجبار به سحرخیزی مایل کردند؟ آیا نمی توان اجباری یاد گرفت؟ این همه در دوران کودکی ما را مجبور کردند ولی ما بالاخره یاد گرفتیم. بالاخره عادت های خوبی پیدا کردیم. آیا این ها بی ارزش هستند؟بگذارید نتیجه را در قسمت سوم عرض کنم.</description>
                <category>سید محمد بنایی</category>
                <author>سید محمد بنایی</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jul 2024 21:53:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیزی به نام «توفیق اجباری» وجود ندارد! - قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/GorizGroup/%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D9%88%D9%81%DB%8C%D9%82-%D8%A7%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-htlzzictogfi</link>
                <description>درس خواندن توفیق اجباری نیست!!شاید ما همواره به این فکر کردیم که چگونه انگیزه را به افراد برگردانیم و راه های ایجاد انگیزه در خودمان و دیگران چیست. اما من شما را دعوت میکنم که به این موضوع فکر کنید که «اجبار چیست؟» بیایید یکبار از این زاویه به مسئله نگاه کنیم. پیشاپیش شما را دعوت میکنم که از مقداری فلسفی بودن این نوشته لذت ببرید.ما کجا از کلمه ی اجبار استفاده می کنیم؟ در چه موقعیت هایی می گوییم مجبوریم؟ بنظر میرسد تفاوت معنایی در استفاده ی ما از کلمه ی اجبار وجود دارد. من 7 ساحت معنایی برای اجبار پیدا کردم.ساحت اول: فلسفی ترین حالت استفاده از اجبار و شاید قدیمی ترین و کهن ترین معنای اجبار در اینجاست و آن هم مسئله ی جبر و اختیار است. در ادبیات فلسفی به آن freewill &amp; determination می گویند. اینکه آیا ما در این جهان اختیار داریم یا برنامه ای پیش تعیین شده وجود که ما را برنامه ریزی کرده است و این ما نیستیم که داریم زندگی می کنیم و انتخابی در این زندگی وجود ندارد. خُب مولوی هم می گوید که:اینکه گویی این کنم یا آن کنم  //  خود دلیل اختیار است ای صنمالان به دنبال بحث جبر و اختیار نیستیم که تلاش های متعدّدی در آن صورت گرفته است ولی به هر حال یکی از معانی اجبار ریشه در مسئله ی جبر و اختیار دارد.ساحت دوم: اینجا اجبار اندکی سیاسی می شود و چهره ی فلسفی خود را کنار می گذارد و ماسک سیاستمدار می زند. دو گانه ی آزادی و اجبار.(captivity &amp; liberty) اینکه ترجمه ی انگلیسی اش را هم می گویم برای این است که اگر مایل بودید ادبیات آن را دنبال کنید. در اینجا آزادی و آزاد بودن در مقابل اجبار قد علم می کند. آزادی و استقلال سیاسی در مقابل اجبار و بردگی.ساحت سوم: اجبار در این ساحت ماسک روان شناسانه را بر می دارد و به چهره می زند. این بار مفهومی دیگر در مقابل اجبار قرار می گیرد و آن خود مختاری است. (autonomy &amp; alignment) خود مختاری را یکی از پایه ها و ارکان سلامت روان اعلام می کنند و اجبار در این ساحت روان آدمیزاد را بیمار می کند. البته ترجمه های دیگری نیز از خودمختاری وجود دارد مانند استقلال فردی، خودگرائی و غیره ولی من خودمختاری را بیشتر می پسندم.ساحت چهارم: اجبار در اینجا بین رشته ای عمل می کند. مقداری فلسفی است، مقداری سیاسی، مقداری اجتماعی، مقداری روان شناسی. در اینجا اجبار نقاب تحمیل با خود دارد و در مقابلش عاملیت می ایستد. (coercion &amp; agency) مفهوم عاملیت واقعاً مفهوم پیچیده و عجیبی است. هرچند اینجا بیشتر از مفهوم انسان شناسانه اش مفهومی اجتماعی دارد ولی به هر حال سزوار است که یک ساحت را به این نزاع اختصاص دهیم.ساحت پنجم: اجبار در این ساحت پناه به ساختار ها و نظام های صُلب می آورد. ادبیات های انتقادی و دارک، کتاب های ترسناکی که از سلطه ی ساختارها صحبت می کنند مانند 1984 این نوع از اجبار را به تصویر کشیده اند. در اینجا دوگانه ی رهایی و ساختار به مقابله با هم می آیند. (emancipation &amp; structure) دوگانه ای کاملاً اجتماعی - سیاسی. اگر از اهالی تربیت باشید احتمالاً اسم تربیت رهایی بخش را شنیده اید. تربیتی که باور دارد باید چنگال های قدرت و ساختار را به بچه ها نشان بدهیم و به آنها بیاموزیم چگونه خود را از زیر یوغ آن بیرون بیاورند. ساختار می تواند فرهنگی هم باشد. می تواند حاکمیتی باشد. می تواند بین المللی یا ملی باشد. به هر حال حالتی اتوپیایی از رهایی در اینجا تصویر می شود که حالت دیستوپیایی ساختار را بشکند.ساحت ششم: در اینجا اجبار راه به دنیای هنر نیز می یابد و پایش به عرصه هایی مانند سازمان، برنامه درسی، توسعه ی فردی و غیره باز می شود. اجبار در اینجا متوسل به مفهوم استاندارد می شود و تلاش می کند نوآوری را از میان بر دارد. (standard &amp; innovation) اجبار سراسیمه می خواهد شرایط را پیش بینی پذیر کند اما نوآوری غیر قابل پیش بینی بودن را ارزش می داند. اجبار به دنبال کلیشه راه می افتد ولی نوآوری و خلاقیت مقابلش می ایستند و او را به نقد می کشند. ساحت هفتم: شاید ملموس ترین حالت اجبار برای ما همین ساحت آخر است. اجبار پشت مفهومی به نام کنترل پنهان می شود (نمی دانم معادل فارسی کنترل چیست؟ شاید همان اجبار) و در مقابلش مسئولیت پذیری قرار می گیرد. (control &amp; responsibility) جایی که مسئولیت پذیری نباشد به ناچار ابزار های کنترل حاضر می شود. دیده بانی ها، تجسس ها و جاسوسان، و دوربین های تسهیل کننده ی کنترل برای اینکه مبادا کسی دست از پا خطا کند.اگر تا اینجا با من همراه بوده اید پس می توانیم یک فهم ترکیبی و اصطلاحاً تشخیصی مبهم (characterization) را از کلمه و مفهوم اجبار به دست آوریم. اجبار چیزی است غیر مختارانه، غیر آزاد، نا خود مختار، غیر عاملانه، ساختارمند، استاندارد و کنترل گرانه که تلاش می کند از ما مسئولیت پذیری، نوآوری، رهایی، عاملیت، خود مختاری، آزادی، و اختیار را بگیرد. با این توصیف اجبار ذاتاً نمی تواند ثمره ی مثبتی داشته باشد. البته زود است تا ادّعا کنیم که اجبار به درد نمی خورد. اما فعلاً فهمیدیم که اجبار حداقل عواقب خطرناکی در پی دارد که مثالهای آن را گفتیم.دقت کنیم که خشونت چیزی متفاوت از اجبار است. لزوماً اجبار خشن نیست. اما اگر زره پوشید و شمشیر حمایل کرد آن وقت ممکن است دست به خشونت هم ببرد. تمام ساحت هایی که گفته شد می تواند خالی از خشونت باشد ولی همچنان اجباری باشد. کنترل گری با خنده شاید مانند کنترل گری با خشونت نباشد ولی همچنان هر دو به یک اندازه اجباری هستند اما قطعاً متوسل شدن اجبار به خشونت آسیب آن را افزایش چشم گیری می دهد.ما خواه ناخواه اجبار را لمس کرده ایم و از آن ذاتاً بیزاریم. موهبت گران قیمتی است این نفرت از اجبار؛ اما گاه فراموش می کنیم که اجبار خانه اش از پای بست ویران است و خود دست به اجبار می زنیم. در تعامل خود با کودکانمان، زیر دستان و کارمندان و کارگران در اختیار مان، همسر و شریک زندگی مان، دوستان و اقوام مان، و حتی غریبه ها و دیگران. ما چرا از اجبار استفاده می کنیم؟ما باور داریم که رسم و آئین این زندگی اینگونه است که جز این نمی شود رفتار کرد. تا اجبار نکنیم، تا زور بالای سرشان نباشد کار نمی کنند. ما گمان می کنیم که مجبوریم اجبار کنیم!راستش را بخواهید اجبار ساده تر است. ماشینی تر و صنعتی تر است. حیوانی تر است. دستور می دهیم تا کاری انجام شود. بررسی می کنیم که کار را انجام داده اند یا نه؛ اگر نداده بودند تنبیه بازدارنده می کنیم و اگر درست انجام داده بودند پاداشی تشویق کننده می دهیم. (من با اصل نظام تشویق و تنبیه مخالفت نمی کنم. جنبه ی اجباری آن را مورد نقد قرار دادم) کُد مورد نظر را وارد برنامه ی فرد می کنیم و انتظار داریم درست عمل کند. استفاده از تطمیع، تخویف، تهدید، تشویق، تنبیه، تنظیم و کلی فعل بر وزن تفعیل دیگر. نهادینه کردن ارزش ها الگوی عملی و تربیتی ما برای هدایت آدم هاست. ما می خواهیم آدم ها را ببریم به بهشت ولو به زور!!ما دلمان می سوزد که این کار را می کنیم. مجبور کنندگان، لزوماً، انسان هایی سنگدل نیستند. اتفاقاً اغلب اجبارها که ما تجربه می کنیم از دوستی خاله خرسه هایی نشئت می گیرد که دلشان بیش از اندازه برای ما می سوزد. ما می ترسیم. می ترسیم فرزندمان پایش را کج بگذارد برای همین متوسل به اجبار می شویم. بگذارید مثال تلخی بزنم. ما از ترس اینکه مبادا فرزندمان حرف نا به جایی بزند زبانش را می بُریم. نگران این هستیم که مبادا در چاه بیفتد و با اجبار پایش را قطع می کنیم. اینکه عدّه ای می گویند لا اقل با اجبار کردن نتیجه می گیریم مانند این است که کسانی بگویند ما با بریدن پای فرزندمان مطمئن می شویم که او داخل چاه نمی افتد و واقعاً هم اینگونه است او دیگر راه نمی رود که بخواهد در چاه بیفتد یا نه. راستش را بخواهید این ما هستیم که ضعف داریم. کارمندان و دانش آموزان و فرزندان ما مشکلی ندارند، این ضعف ماست که نمی توانیم بدون اجبار ترغیب ایجاد کنیم. هدف وسیله را برایمان توجیه می کند و دست به اقدامی عجیب می زنیم. اما واقعاً هیچ اجبارِ خوبی وجود ندارد؟ آیا همواره نتیجه ی هر اجباری خرابی به بار می آورد؟ادامه را در قسمت دوم بخوانید</description>
                <category>سید محمد بنایی</category>
                <author>سید محمد بنایی</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jul 2024 21:50:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارادوکسی به نام بازی آموزشی</title>
                <link>https://virgool.io/GorizGroup/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%88%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4%DB%8C-wrrlwpnzfdsg</link>
                <description>عکس برگرفته از هوش مصنوعیموافقید اندکی فلسفیدن را با مطالعات بازی و دنیای آموزش با هم قاطی کنیم؟!بازی ها اساساً فعالیت های اختیاری هستند. هیچ بازی ای اجباری نیست و اساساً بازی هایی که بازیکن در آن به اجبار وارد شود دیگر بازی نام نمی گیرند. در این نوشته اشاره ای به تعریف برنارد سوتس از بازی داشتیم:بازی تلاشی داوطلبانه برای غلبه بر چالش های غیر ضروری است.معمولاً وقتی از معلمین در کارگاه ها می پرسم که یک بازی اجباری را نام ببرند؟ می گویند «زندگی» (البته زندگی جنبه های بازیگونه ی بسیار دارد ولی در اینکه زندگی اساساً بازی باشد می توان مناقشه کرد). البته درد آور است که زندگی برای بسیاری از معلمین که قرار است نماد و سمبل عاملیت برای دانش آموزان باشند، جلوه ای اجبارگونه دارد ولی فعلاً از ما بپذیرید که هیچ اجباری در کار نیست و بازی ها خالی از هرگونه اجباری هستند.بازی های آموزشی هم بازی هستند و طبعاً غیر اجباری. اما اتفاقی که معمولاً در کلاس درس شاهد آن هستیم این است که ما معلم ها به جای حرف های دیگر بازی سر کلاس می بریم و می گوییم خب بیایید بازی کنیم. پُر بیراه نیست که صرف گفتن کلمه ی بازی، دانش آموزان را به وجد می آورد و آنها واقعاً مشتاقانه از بازی استقبال می کنند. اما آیا واقعاً بازی های آموزشی اختیاری هستند؟ آیا بچه ها می توانند بازی نکنند؟ اگر یک نفر بخواهد به جای این بازی، بازی دیگری انجام دهد، به او اجازه می دهیم؟ آیا از اساس بچه ها آزادانه و بدون اجبار وارد کلاس شدند؟ بنظر میرسد اجبار چنان با مدرسه و درس آمیخته شده است که ورود بازی به آن هم طعم اجبار می گیرد. بچه ها در واقع این بازی را انتخاب نکردند. این بازی توسط معلم انتخاب شده است و به کلاس آورده شده. بچه ها به هر حال مجبورند این بازی را انجام دهند. اینجا یک پارادوکس شکل می گیرد. صورت بندی متناقض نما اینگونه است:دانش آموزان به اجبار به مدرسه می آیند.دانش آموزان نمی توانند برنامه درسی را تعیین کنند یا تغییر بدهند.نتیجه یک: معلم هر کاری در کلاس انجام دهد از زاویه ی دید بچه ها اجباری و غیر داوطلبانه است. و از سوی دیگر:بازی ها اساساً تلاشی داوطلبانه هستند.بازی های آموزشی هم بازی هستند.نتیجه دو: بازی های آموزشی اساساً داوطلبانه هستند.جمع بین نتیجه یک و دو می شود: &quot;معلم با بردن بازی آموزشی در کلاس درس بچه ها را مجبور می کند که داوطلبانه بازی کنند&quot;. و این یک متناقض نماست.همان طور که از برگردان پارادوکس در فارسی مشخص است ما در عالم پارادوکس نداریم. پس یکی از مقدّمات ما دچار اشکال است. عدّه ای تلاش کردند که گزاره ی 2 از صورت بندی دوم را مورد حمله قرار دهند و ادّعا کنند که بازی های آموزشی (یا کلاً بازی های جدّی) بازی نیستند و دقیقاً همین پارادوکس را معیار نا درستی این دست بازی ها اعلام می کنند. اما من باور دارم که این تلقّی از بازی آموزشی نادرست است و نشئت گرفته از ممزوج شدن آموزش و اجبار. چون ما نمی توانیم آموزش داوطلبانه را تصور کنیم پس مدعی می شویم که بازی آموزشی نمی تواند داوطلبانه باشد. نمی خواهم خیلی فلسفی حرف بزنم ولی این نکته را در نظر بگیرید بازی های آموزشی مانند هر بازی دیگری از جنس تلاشی داوطلبانه است که برای غلبه بر چالش هایی غیر ضروری انجام می شود و ویژگی های دهگانه ی بازی مانند چالش برانگیز بودن، زمان دار بودن و ... را داراست. پیشنهاد من این است که به جای نفی عجولانه ی گزاره ی 2 بگذارید اندکی صورت بندی اول را بررسی کنیم و اگر نتوانستیم متناقض نمای خود را حل کنیم آنگاه از اساس بازی بودن بازی های آموزشی را انکار خواهیم کرد.متاسفانه در صورت بندی اول گزاره ی 1 صحیح بنظر میرسد. ما امروزه در ایران، با اجباری بودن محیط آموزشی دست و پنجه نرم می کنیم. هر چند رو به رشد و بهبودی است ولی فعلاً سمّ مهلک اجبار از محیط آموزشی ما خارج نشده است. اما اگر بچه ها به اجبار به مدرسه می آیند دلیل نمی شود هر کاری که در مدرسه انجام می دهند هم اجباری باشد. در میان دوگانه ی آزادی مثبت و منفی، دانش آموزان آزادی منفی ندارند ولی آزادی مثبت دارند.(این دوگانه را بعداً بیشتر توضیح خواهم داد) درست است که ورود بچه ها کاملاً مصداق اجبار است ولی می توان فعالیت هایی از دانش آموزان را اشاره کرد که بدون اجبار در مدرسه انجام می شود. این نتیجه را در نظر بگیرید که به واسطه ی اجباری بودن ورود بچه ها به مدرسه تمام برنامه های مدرسه اجباری نخواهند بود. اما گزاره ی کاذب در صورت بندی اول گزاره ی 2 است. درست است که متاسفانه بسیاری از برنامه های مدرسه برای دانش آموزان غیر قابل تعیین و غیر قابل تغییر است اما این سلسله ی نامبارک باید شکسته شود. بچه ها باید بتوانند در خصوص برنامه درسی معلم نظر بدهند و آن را تغییر بدهند. تعیین کردن برنامه درسی توسط بچه ها شاید دورتر از این باشد ولی اکنون می توان گفت که تغییر دادن در بسیاری از نقاط برنامه درسی اتفاق می افتد. پس صورت بندی جدید اینگونه می شود:هرچند ورود بچه ها به مدرسه اجباری است؛ اما چون دانش آموزان می توانند برنامه درسی معلم را تغییر دهند؛ بخشی از فعالیت هایشان در مدرسه را بصورت داوطلبانه انجام می دهند.به عنوان نتیجه گیری می توان گفت که معلم خلاق و خوش ذوقی که می خواهد از بازی در کلاس استفاده کند اگر می خواهد از چنگ پارادوکس بازی آموزشی فرار کند باید امکان تغییر در برنامه درسی را برای دانش آموزانش فراهم کرده باشد.اما چند توصیه به معلمین که می خواهند استفاده آنها از بازی آموزشی به یک کاریکتاتور ناموزون تبدیل نشود و از متناقض نمای آن خارج شوند:با بچه ها در خصوص بازی آموزشی گفت و گو کنید. انتظارات خود را قبل از اجرای بازی بیان کنید. اهداف بازی را مشخص کنید و بچه ها را متقاعد کنید که استفاده از بازی آموزشی برای آنها یادگیری و نشاط بیشتری به همراه خواهد داشت.اگر کسی نخواست بازی کند راه جایگزین برای او تعیین کنید. شما لازم نیست از همان ابتدا اعلام کنید که برای بازی جایگزینی در نظر دارید ولی این مسیر گفت و گوی امن را ایجاد کنید که اگر کسی به هر دلیلی نمی خواست در بازی شرکت کند می تواند به جای آن مسائل کتاب درسی را حل کند یا متنی را بخواند. اگر تعداد کسانی که می خواهند به جای بازی کار دیگری بکنند زیاد است آن بازی که انتخاب کردید ایراد دارد و مناسب بچه های شما نیست.اگر کسی حوصله ندارد از او برای اداره ی بازی استفاده کنید. اگر یک یا دو نفر از بچه ها در جمع بچه های دیگر قرار نمی گیرند یا ترجیح می دهند که بازی نکنند می توانید از آنها بخواهید در اداره و اجرای بازی به شما کمک کنند. اینگونه هم حس شایستگی آنها تقویت می شود و هم در جریان بازی قرار می گیرند و خود به خود یاد می گیرند.بازی های متنوعی را در کلاس اجرا کنید. تنوّع در ژانر بازی های آموزشی به شما کمک می کند که سلیقه های مختلف بچه ها را جلب و جذب کنید. به هر حال قلاب آنها به یکی از بازی های شما گیر می کند. وقتی تنوّعی از بازی را در اختیار داشته باشید حتی می توانید انتخاب بین ژانرهای مختلف بازی را به عهده ی بچه ها بگذارید.اجازه بدهید بچه ها بازی طراحی کنند. بالاترین سطح یادگیری خلق است. به بچه ها اجازه بدهید بازی بسازند و بازی های خود را به کلاس بیاورند و اجرا کنند. مطالب جلوتر را با بچه های مشتاق در میان بگذارید و از آنها بخواهید برای آن یک بازی آموزشی طراحی کنند. هرچند بازی های آنها ساده و سطحی خواهد بود اما هر چند جلسه یکبار می توان از این نوع از بازی ها هم استفاده کرد.شما هم راهکاری برای برون رفت از پارادوکس بازی آموزشی پیشنهاد دهید.</description>
                <category>سید محمد بنایی</category>
                <author>سید محمد بنایی</author>
                <pubDate>Sat, 29 Jun 2024 14:39:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرگرم آموزی یا آموزش مبتنی بر بازی؟!</title>
                <link>https://virgool.io/GorizGroup/%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D9%85-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D9%85%D8%A8%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-kigsbfalotzz</link>
                <description>تصویر توسط هوش مصنوعی طراحی شده است.سرگرم آموزی را معادل edutainment در نظر گرفته اند. سرگرم آموزی ترکیب آموزش و سرگرمی است. به عنوان کسی که هم بنیانگذار یک کسب و کار در بازی و بازی وار سازی هدفمند است، سرگرمی برای من معنایی منفی ندارد و آن را معادل بیهودگی نمی دانم و همین طور قطعاً سرگرمی را ترجمه ی fun نمی دانم. سرگرمی نوعی فعالیت لذت جویانه است که قرار نیست اتفاق عجیبی در آن بیفتد. سرگرمی خودش هدف خاصی را دنبال نمی کند و اهداف حاشیه ای مانند وقت گذراندن با عزیزان و استراحت در کنار آن قرار می گیرند و آن را معنا بخش می کنند. همین موضوع است که سرگرمی را به موضوعی تبدیل می کند که می تواند بیهودگی در زندگی را تشدید کند. پس سرگرمی نوع ابزار خوشایند سازی است تا انسان گذران سنگین وقت یا قورت دادن قورباغه هایش را راحت تر انجام دهد. سرگرمی به واسطه ی همین جانبی بودن ذاتی که با خود دارد، نمی تواند عمیق باشد. بازی های سرگرم کننده یا party game ها، Arcade ها همگی بازی هایی از جنس سرگرمی هستند. در نهایت سرگرمی چه اتفاقی می افتد؟ تقریباً هیچ. عمقی در سرگرمی متصور نیست. حالا با این توصیف سرگرم آموزی چه معنایی پیدا می کند؟ سرگرم آموزی دو ایراد دارد. ایراد اول آن است که پیشفرض سرگرمی همراه شدن با قورباغه ای است که نمی توان آن را قورت داد! وقتی ما در کلاس تنها با استفاده از جنبه های لذت بخش بی ارتباط به موضوع تلاش می کنیم تا توجه دانش آموزان را جلب کنیم بصورت ضمنی برای بچه ها اثبات می کنیم که ما هم قبول داریم درس خواندن کار کوفت و عذاب آوری است. بچه ها از خندیدن ها و مسابقه ها لذت می برند یا از دیدن منفجر شدن موادّ آزمایشگاهی به هیجان می آیند اما آیا تجربه ی عمیقی در آنها شکل می گیرد؟! اولین ایراد سرگرم آموزی آن است که با اضافه شدن سرگرمی به آموزش به تلخ بودن آموزش اذعان کردیم و برای اینکه زهر کار را بگیریم اندکی عسل با آن آمیختیم تا پایین برود. مطمئن باشیم به محض اینکه عناصر سرگرم کننده از محتوای شما حذف شوند دانش آموزان شما شروع بهانه می گیرند که درس شما جذاب نیست و بهتر است برویم همان انیمیشن شِرِک را دوباره ببینیم. در یک کلام سرگرم آموزی شاید توجه ایجاد کند ولی تعهد هرگز. ایراد دوم سرگرم آموزی عمق محتوایی آن است. همان طور که گفتیم معمولاً فعالیت های سرگرم کننده سطحی و با کمترین فشار ذهنی هستند چرا که قرار نیست محور باشند بلکه حاشیه ی هدف دیگری هستند یا اساساً برای زمان هایی طراحی شده اند که قرار است ذهن و جان ما اندکی آرام بگیرد. سرگرم آموزی از این جهت شاید باب میل نسل Z باشد و با طبع اسکرول کننده ی آنان مطابق باشد ولی ژرف نگری را در بچه ها از بین می برد. حیرت که از مهمترین مضامین فلسفی و عرفانی ماست با سرگرمی تضاد روشی دارد. حیرت زمانی اتفاق می افتد که فرد در عمق معنا فرو رفته باشد یا تجربه ای عمیق برای او حاصل شده باشد. اساساً بشر سرگرم شده با این واژه ها بیگانه است. شاید با کمک این دو مقدمه متوجه شده باشیم که سرگرم آموزی روش مناسبی برای آموزش نیست. هرچند چه آنکه گفته شد سرگرم شدن اساساً بد نیست ولی رویکرد آموزشی اگر بر سرگرم شدن استوار شود، اشکالات بالا را به همراه خواهد آورد.راه درمان اما اصطلاح دیگری است به نام آموزش مبتنی بر بازی یا game based teaching and learning . بازی ها انواع مختلفی دارند که انواعی از آن صرفاً به دنبال سرگرمی هستند و همان اشکالات بالا را نیز بر آن می توان گرفت. اما اصل و ذات بازی با سرگرمی یکسان نیست. بازی ها از جنس تلاش هستند. چه آنکه برنارد سوتس تعریف میکند:play is a voluntary attempt to overcome unnecessary obstacles.بازی یک تلاش داوطلبانه برای غلبه بر چالش های غیر ضروری است.آنچه این نوشته ارائه می کند این باور است که بازی ها هیچ کدام دو ایراد سرگرمی را ندارند. داوطلبانه بودن بازی ها باعث تعهد می شود. این در حالی است که عناصر بازی تجربه ای Fun (فعلاً ترجمه بفرمایید لذت بخش) ایجاد می کنند که رغبت بازیکن به تکرار بازی را تضمین می کند. در عین حال ذات بازی تلاش است. تلاش کردن تجربه آفرین خواهد بود در عین اینکه تلاش نیز بر تعهد بازیکن به بازی می افزاید. تجربه ی بازی، تجربه ای عمیق است. این تجربه از جنس خوانش نیست بلکه از جنس رویارویی است. یعنی بازیکن فعلانه این تجربه را می سازد. ممکن است بپرسید که واژه ی غیر ضروری در چالش های بازی چه معنایی ممکن است داشته باشد؟ اگر چالش ها غیر ضروری هستند پس همارز با بیهودگی قرار می گیرند! اما من گمان می کنم غیر ضروری بودن چالش ها به معنای بیهوده بودن آنها نیست. چالش های بازی غیر ضروری هستند چرا که اگر ضروری بودند دیگر تلاش برای آنها نمی توانست داوطلبانه باشد و اجباری می شد. اما بازی تلاشی داوطلبانه است. آموزش مبتنی بر بازی به دنبال ایجاد تجربه ی عمیق و تعهد آور است و معلم عزیز می تواند عظمت این کلمه را در عمل مشاهده کند. این نوع از آموزش ژرف نگری را با خود به همراه دارد. بچه ها حتماً قبل ، حین و بعد از انجام بازی با همدیگر به گفت و گو می نشینند و از تجربه ای که در بازی داشتند حرف می زنند. این تجربه الزاماً یک تجربه ی عمیق است تا بتواند حیرت را به کلاس شما بیاورد. حیرتی که انسان را خاضِع و فکر او را به آسمان پرتاب می کند. </description>
                <category>سید محمد بنایی</category>
                <author>سید محمد بنایی</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jun 2024 13:52:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارکنان ناپیدا؛ هجومی بر هویت حرفه ای معلمان</title>
                <link>https://virgool.io/tactfulteachers/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%D9%87%D8%AC%D9%88%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AA-%D8%AD%D8%B1%D9%81%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86-uotgq556kwig</link>
                <description>پادکست درایت تدریس؛ پادکستی برای علاقه مندان و دغدغه مندان خردمندی در تربیتمعلمان کارمندان سازمانی هستند که تنها هدف گیری آن کودکان هستند و در این میان غلبه ی روحیه ایثار در فرهنگ معلمی ما باعث شده است که معلمان نه دیده شوند و نه خودشان به خودشان اهمیت بدهند. نوعی فلسفه ی رنج که باور دارد هرچه معلم بیشتر رنج بکشد دستاورد بیشتری عاید کودکان می شود. معلمی که حقوق سزاواری نمی گیرد و وقتی به آن فکر می کند که چرا زندگی او رفاه دیگران را ندارد و تقصیر را بر گردن دغدغه مندی اجتماعی و معناگروی در زندگی اش می اندازد. زمانی که با رتبه بندی معلمین مواجه می شود و احساس می کند که لیاقتش بیشتر از این هاست، به این فکر میکند که از اساس معلم بودن اتفاق خوبی در زندگی او بود یا خیر؟! تعداد معلمین نه در ایران که در جهان در حال کاهش است. این گزارش یونسکو که به مناسبت روز جهانی آموزش از ذی نفعان آموزش خواسته تا کاری کنند که شغل معلمی جذاب تر از پیش باشد و افراد به آن اقبال کنند و از آن خارج نشوند را می توانید از اینجا بخوانید.درست است که جهت گیری اصلی نهاد تربیت به سوی متربیان و دانش آموزان است ولی simmon gibs  در کتاب immoral education  بیان می کند که خوشبختی معلمان تاثیری شگرف در انجام رسالت آنها دارد. اگر آنها محیطی انسانی را تجربه نکنند، طبعاً نمی توانند انسان تربیت کنند. سایمون گیبز با اشاره به غیر اخلاقی بودن محیط کاری معلمان در انگلیس اشاره کرد که حرفه ای سازی هویت معلمان تاثیری سوء بر عملکرد آنها دارد. نبود عاملیت، ارزیابی های صنعتی و غیر انسانی، و همین طور لیبل زدن بر معلمان نمونه هایی از امور غیر انسانی هستند که باعث می شوند معلمان نتوانند دست به تربیتی عمیق و سالم بزنند. شرایط ما در آموزش و پرورش ایران نیز دست کمی از انگلستان ندارد و معلمان کارمندانی نامرئی در این سازمان هستند که صرفاً مسئول پر کردن و ساکت نشاندن بچه ها در مدت زمان های مشخص قلمداد می شوند. آنها آرام آرام هرگونه تعامل با متربیان خود را از دست می دهند و تبدیل به نوار ها و ربات های اعطای جزوه می شوند و این مرگ آموزش در این سرزمین خواهد بود.باید معلمین خود دست بر زانو بگذارند و برای احیای روحیه ی عاملیت، دست به کار شوند. چطور است از گوش دادن به پادکست های فلسفی در مورد تربیت یا خواندن روایت هایی از معلمان با درایت شروع کنیم!؟  https://smohammadb17.podbean.com/ </description>
                <category>سید محمد بنایی</category>
                <author>سید محمد بنایی</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jun 2024 12:39:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پادکست درایت تدریس : گزارش کتاب های تربیتی</title>
                <link>https://virgool.io/tactfulteachers/tactfulteachers-mtei5yxeneui</link>
                <description>ما معلم ها تقریبا هیچ وقتی برای پرداختن به توسعه ی فردی خودمون نداریم. تمام روز رو با بچه ها ارتباط مستقیم داریم و تمام شب رو داریم آماده میشیم برای اینکه فردا چه کار هایی باید انجام بدیم. اما زمان هایی در طول روز برامون پیدا میشه که تو اون وقت ها یا داریم کارهایی انجام می دیم که نیازمند دقت و توجه زیادی نیستن مثل تصحیح برگه ها و پر کردن فرم ها و اینجور چیز ها و یا تو مسیر از این مدرسه به اون مدرسه یا از این جلسه به اون جلسه هستیم. این زمان ها همون زمان هاییه که من هدف گیری شون کردم. اگر اپیزود اینتروی پادکست درایت تدریس رو شنیده باشید، (از این لینک میتونید این قسمت رو گوش بدید) اونجا توضیح دادم که چرا قالب پادکست قالب مناسبی برای معلم هاست تا بتونن بیشترین استفاده رو از زمانشون داشته باشن. تو همون قسمت اینترو در خصوص اینکه چرا گزارش کتاب تربیتی رو انتخاب کردم هم صحبت کردم. اینکه منظورم از گزارش کردن چیه و چرا کتاب های تربیتی.به هر حال پادکست درایت تدریس مخصوص معلم هاییه که معلمی براشون یه کار نیست. یه شغل نیست. معنای زندگیشونه. اونهایی که نمی خوان صرفاً کارمند وزارت آ.پ یا مستخدم مدارس باشن. اونهایی که می دونن یا میخوان بدونن که معلم بودن یه جایگاه تمدن سازه و یک امر هنجاریه؛ یعنی وابسته به شرایط نیست و توش باید و نباید وجود داره. (این مفهوم ها رو تو خود پادکست بیشتر توضیح خواهم داد.)اسم پادکست رو از کتاب فان مَنِن گرفتم. کتابی با عنوان «the tact of teaching: the meaning of pedagogical thoughtfulness»  که اتفاقا اولین کتابی که گزارش کردم هم همین کتاب بوده و اسم این قسمت رو هم گذاشتم «تربیت به سه شرط:چیستی تربیت از نظر فان منن» (می تونید قسمت اول گزارش این کتاب رو از این لینک بشنوید) </description>
                <category>سید محمد بنایی</category>
                <author>سید محمد بنایی</author>
                <pubDate>Tue, 27 Dec 2022 13:19:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>