<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های smyhmhmdy75</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@smyhmhmdy75</link>
        <description>Somaye mohammadi  -  سمیه محمدی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 13:50:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>smyhmhmdy75</title>
            <link>https://virgool.io/@smyhmhmdy75</link>
        </image>

                    <item>
                <title>غم عهدِ جهان...</title>
                <link>https://virgool.io/@smyhmhmdy75/%D8%BA%D9%85-%D8%B9%D9%87%D8%AF%D9%90-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-eplqqhikqph6</link>
                <description>ز دست رفت مرا بی تو روزگار دریغچه یک دریغ که هر دم هزاربار دریغبه هرچه درنگرم بی تو صد هزار افسوسبه هر نفس که زنم بی تو صد هزار دریغدلی که آب وصالش به جوی بود روانبسوخت زآتش هجر تو زار زار دریغچو لاله‌زار رخت شد ز چشم من بیرونز خون چشم رخم شد چو لاله‌زار دریغچو گل شکفته بدم پیش ازین ز شادی وصلبه غم فرو شدم اکنون بنفشه‌وار دریغز دور چرخ خروش و ز بخت بد فریادز عمر رفته فغان و ز روزگار دریغچه گویم از غم عهد جهان که تا که جهانستبنای عهد جهان نیست استوار دریغاگر جهان جفاپیشه را وفا بودیمرا جدا نفکندی ز غمگسار دریغ</description>
                <category>smyhmhmdy75</category>
                <author>smyhmhmdy75</author>
                <pubDate>Tue, 19 Jan 2021 17:30:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جریان زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@smyhmhmdy75/%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-rf1e8jvc5dma</link>
                <description>زندگی جلوه ای از زیبایی ست . چه با طلوعش و چه با غروبش . این که آغاز و پایانش کجاست نمی دانم . به نظر زندگی جریان شگفتانه ای است که شروع و پایانش ، تاریکی و روشنی اش ، امید و ناامیدی اش ، لحظه به لحظه اش ، به شکل حیرت انگیزی در هم تنیده است . صبح هم خبر از پایانِ سیاهی شب می دهدو هم خبر از شروع سپیدی روز . شب هم خبر از شروع پایان می دهد و هم آمدن صبحی دیگر . هر دو هم خبراز پایان دارند و هم آغاز .هر دو هم آغاز یکدیگرند و پایان بخش دیگری . در عین نامیدی از تمام شدن سپیدی و روشنی امیدواری برای دیدن دوباره سپیدیِ نور .گل ها را نگاه کن .  شکفته شدن گلی به نور امید خورشید ، کافیست که یادآور شود صدای خداوند را که در نور خورشید و دل سپیدی صبح پیچیده . و حالا این تویی که باید دید به ادامه ی این گفتگو خواهی نشست یا خیر؟ چگونه ؟  به هر قدمی که در لحظات این جریان شکوهمند خواهی برداشت ادامه ی این گفتگوی باشکوه را تجربه خواهی کرد . این تویی که در دل این همه شگفتی و اعجاب و اعجاز ،انتخاب خواهی کرد جنس قدم هایت را . قدم هایی از سر باور و ایمان به امید و خالق صبح و شب و سیاهی و روشنایی و یا قدم هایی از سر شک و تردید و دودلی ها . یادت باشد . یادم باشد . هر زمان سر دوراهی امید و ناامیدی ماندیم فقط کافیست گفتگوی هرصبح و شب را به خودمان یادآور شویم . کافیست عطر امید را که حتی گلی هم توان افشاندنش را دارد استشمام کنیم .کافیست به چشمان خورشیدی که در حال غروب کردن و پایان تابیدنش صدایت می کند نگاه کنی و بشنوی که چگونه با چشمانش با رنگ سرخ غروبش خبر از طلوعی دیگر می دهد . زندگی به همین سادگی پیچیده و شگفت انگیز است . زندگی به همین سادگی جریان دارد .با تمام روشنایی ها و سیاهی هایش. زندگی به همین سادگی طلوع و غروبش را در هم تنیده تا تو را به شوق آورد.زندگی به همین سادگی عطر شکفتن گلی و طلوع و غروب خورشیدش را برای گفتگویی امیدبخش و رهایی ساز از بند سیاهی ناامیدی و توقف فراخوانده است که تو باشی . که تو باشی و جریان پیدا کنی با لحظه به لحظه ی این جریان عظیم . که تو باشی و هست شوی در این هستی . که تو باشی و یادت بیافتد که تو خود جلوه ای از شگفتی خلقت هستی و تمام این شگفتی ها در کارند که تو شگفتی ات را به رخ عالمیان بکشی.که تو باشی و این یادآوری عظیم خلقت اتفاق بیافتد...</description>
                <category>smyhmhmdy75</category>
                <author>smyhmhmdy75</author>
                <pubDate>Sat, 12 Dec 2020 00:03:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودت را در دل گل سرخ گم کن</title>
                <link>https://virgool.io/@smyhmhmdy75/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%DA%AF%D9%84-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%DA%AF%D9%85-%DA%A9%D9%86-v6vhznkvi6w9</link>
                <description>گل سرخ مظهر زندگی است.زندگی ،بسته به چهارچوب ذهنی ات ، می تواند بر روی زمین باغ گل سرخی یا جهنمی باشد.اغلب به گل سرخ بیاندیش.هربار مشکلی روی می نماید،خودت را در دل گل سرخ گُم کن !بر دل گل سرخ تمرکز کن تا حقیقت و شهودی را که برای هدایتِ سراسر زندگیت نیاز داری بیابی.گل سرخ مظهر زندگی است.خارهایش نمایانگر راه تجربه اند.آزمونها و محنت هایی که هریک از ما باید برای فهم زیباییِ راستین هستی ، تاب بیاوریم.هر عذاب ، هر مشکل ، هر خطا ، روزی به گلبرگی زیبا بدل خواهد شد.وهمواره به خاطر بیاور که ؛ در اوجی معین ،دیگر ابری نیست.اگر زندگیت ابری است ، به این دلیل است که روحت آنقدر که باید ، بالا نرفته است....دل گل سرخ ، تو را به بالای ابرها ، هدایت خواهد کرد.آنجا که آسمان برای همیشه روشن و شفاف است.با دنبال کردن ابرها وقت را تلف نکن ، ابرها همواره پدیدار می شوند.هرگاه دلت چون گل سرخ شود ، زندگی ات دگرگون خواهد شد...???✒متن بالا از کتاب حکایت دولت و فرزانگی نوشته ی مارک فیشر.در چند جای دیگر این کتاب نوشته شده ؛&quot;همه ی رویدادهای زندگی ات آیینه ای ست که اندیشه هایت را باز می تاباند &quot;&quot; زندگی ، دقیقا همان گونه است که تصویرش می کنی &quot;&quot;هر آنچه برایت پیش می آید ، محصول اندیشه های توست &quot;ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ✒پس اغلب به گل سرخ بیاندیش??</description>
                <category>smyhmhmdy75</category>
                <author>smyhmhmdy75</author>
                <pubDate>Sat, 24 Oct 2020 08:29:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با تجربه ترین تجربه ای که تجربه می کنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@smyhmhmdy75/%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-dlid2xocpzks</link>
                <description>با تجربه ترین تحربه ی دنیاتجربه ای که در هر لحظه تجربه می شود.قدیمی ترین و با تجربه ترین تجربه ای که در امتداد هر اتفاق و هر لحظه تکرار می شود.تکرار می شود چون جریان دارد.جریانی که در بی تفاوت ترین حالتِ ممکن، بی آنکه منتظرت بماند که می آیی یا نه، ادامه می دهد و این تویی که باید انتخاب کنی که وصل به این جریان باشی یا رسوب کنی؟!?زندگی...زندگی با تجربه ترین تجربه ای ست که تجربه می کنیم. با شکوه ترین جریانی ست که تو را به جریان می اندازد در این دنیا.حقیقتی ست که تو را به حقیقت وجودت نزدیک می کند و برای جستجو و رسیدن به عمق وجودت احتیاج است که عبورکنی و بگذری از گذرگاه زندگی.احتیاج است که برخورد کنی با لحظه لحظه اش ،برای بودن و شدن و سرریز شدن در این جریان پیچیده و باشکوه ؛ با تمام آرامش ها و تلاطم هایش ، با تمام ناپایداری ها و دردهایش.در این برخوردها ، تلاش هایت برای سوار شدن در قایق  آگاهی و فهم حقایق زندگی است که زندگی را ، خودِ حقیقی ات را معنا می کنی.ودر این برخوردهاست که هربار قانون اول جریان زندگی تکرار می شود و آن چیزی نیست جز &quot; پذیرش &quot; ، پذیرش آگاهانه و صبورانه ی زندگی با تمام خاصیت هایش.می دانی ؟ زندگی همچون رودی با وجود تمام سنگریزه ها و سنگ های ریز و درشتش در جریان است و در دریا با صخره ها روبه رو می شود و گذر می کند و این خاصیت این جریان است که همراهی با آن تو را شبیه خودش می کند و برای جاری شدن و جریان پیدا کردن گذر کنی و روبه رو شوی با سنگریزه ها و صخره ها تا در نهایت به بیکرانی اقیانوس برسی برای یکی شدن... زندگی عجیب ترین تضاد دنیاست که درد است و درمان. زندگی مملو از درد است و هربار با برخورد باهردردش برای درمان باید صبورانه و آگاهانه خودِ زندگی را ، درد را به زیبایی هرچه تمام به آغوش بگیری و بپذیریَش.و برای پذیرش راهی جز رهاشدن نیست. رهاشدن از تماشای دنیای واقعی با چشمان کودکانه مان ، که اگر با چشمانِ متعلق به دنیای کودکان دنیای واقعی را تماشا کنی می رنجی و زخمی می شوی .برای پذیرش زندگی آنطور که هست نه آنطور که می خواهی برای تماشای دنیای واقعی، نیاز است نگاهت را گرمای تجربه ها پخته باشد ، نیاز است به بلوغ چشمانت برای آگاهانه دیدن دنیا.زندگی هربار در هر تجربه اش ، معنا می شود.ودر هر معنای زندگی تکه ای از کُلّ آنچه که هستی را پیدا می کنی و در نهایت به تصویر منسجمی از خودت می رسی و می شود آنچه که قرار بوده و هست که بشود...با آرامش و آگاهی و صبورانه درآغوش جریان زندگی با قدرت جستجو می کنی ،جاری می شوی و پیدا می شوی....تو پیدا می شوی ???</description>
                <category>smyhmhmdy75</category>
                <author>smyhmhmdy75</author>
                <pubDate>Thu, 22 Oct 2020 22:20:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی فقط باید یادت باشد که زیر کتری را روشن کرده باشی !</title>
                <link>https://virgool.io/@smyhmhmdy75/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-vqhru9x5e7e4</link>
                <description>شده برای هر کداممان پیش بیاید که صبحی را با انرژی ،برای خوردن صبحانه ای همراه با یک لیوان چای داغ ،شروع کرده باشی،بعد از مدتی که میز را چیده ای ،نان بربری کنجدی داغ و پنیرلیقوان و کره محلی روی میز صبحانه انتظارت را می کشند تا با یک لیوان چای تازه دم  کنارشان باشی ،خبری از آبی که جوش آمده باشد نیست !خبری از صدای حرارت آب که قُل قُل کند نیست.و به همین سادگی فاصله انداخت بین ما وپنیر و کره و نان داغ با چای تازه دم.فقط باید یادت می ماند که زیر کتری را روشن کرده باشی!...گرما داده باشی برای به جوش آمدن...نمی گویم بی صبحانه می مانیم یا فلان میشود و بَهمان می شود اما خوب آن چای تازه دم داغ سر صبح را که در سر داشتیم نداریم و یا حداقل با تأخیر می رسیم ،البته اگر وقتش را داشته باشیم...می دانی می خواهم از چه بگویم ؟!...اینکه در کنار آن دسته از فراموشی هایی که می سازند زندگی ات را...می خوام از غفلت های کوچک مان بگویم که یا مانع رسیدن هایمان می شوند و یا به تأخیر می اندازند.اینکه گاهی فاصله ی ما تا رسیدن ، به اندازه ی همین روشن کردن زیر کتری و گرما دادن به آب درون کتری ست.همین قدر کوتاه و کوچک اما بزرگ .خوب که به زندگی مان عمیق می شویم می بینیم کم نداریم از این دست غفلت ها...گاهی همین فراموشی های به ظاهر ساده چه پیچیدگی هایی که ایجاد نکرده...چه رابطه هایی را که سرد و زخمی رها نکرده...چه عجله هایی که به راه نینداخته...چه سرعت هایی را که کم نکرده...چه فاصله هایی را که تا رسیدن هایمان زیاد نکرده...چه فاصله هایی را که تا رسیدن هایمان کم نکرده...می دانی ؟گاهی فاصله تا رسیدن به اندازه ی این است که فراموش نکنی حرارت دادن به آب درون کتری !مثلاگاهی فاصله تا رسیدن به رابطه ای اثربخش به اندازه ی این است که فراموش نکنی نگاهت که گرم باشد عشق خودش سرریز می شود از عمق چشمانت از جام دلت...گاهی هم فاصله تا رسیدن به مقصودی به اندازه ی این است که فراموش نکنی حرکت کردن را یا شاید ایستادن را !گاهی فاصله تا رسیدن به عمق آرامش درونت به اندازه ی این است که فراموش نکنی عشق خداوندت را ...صدایش که کنی آرام می گیری...جان کلام این است ؛ برای رسیدن،همیشه هم نیاز نیست کارِ شق القمری انجام شود..در کنار تمام کارهایی که برای رسیدن هایمان انجام می دهیم ، فقط حواسمان باید به شعله های زیر کتریِ رویِ اجاقِ زندگی مان باشد که خاموش نباشد ، که آبِ درون کتری ، بی گرما و بی حرارت دیدن به جوش نمی آید که چایت را دم کنی ...که زندگی ات را تازه تر کنی...چای زندگی ات را تازه دم کنی</description>
                <category>smyhmhmdy75</category>
                <author>smyhmhmdy75</author>
                <pubDate>Wed, 21 Oct 2020 09:01:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکرگزاری از علائم حیات انسان است...</title>
                <link>https://virgool.io/@smyhmhmdy75/%D8%B4%DA%A9%D8%B1%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D8%A6%D9%85-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-c8ownpwkytra</link>
                <description>در آن هنگام که دانه به دانه فرصت ها و داده ها و داشته ها و لحظه هایمان را می شماریم برای قدردانی از خالقمان ،یعنی زنده ایم.این یعنی اعلام زنده بودن . چرا که می بینیم و می شنویم و حس می کنیم و همه را به زبان می آوریم.وقتی در همه چیز و همه حال چیزی جز زیبایی نمی بینی در واقع اعلام می کنی که پروردگارت زیباست و هرآنچه داده زیباست و چیزی جز زیبایی نداده.و اعلام می کنی که خداوند زیبای من،تو را که اینچنین زیبا کنارم هستی ،قدردان و شکرگزارم.زمانی که صبوری خداوند را در کنار تمام شروع کردن ها و توقف ها و هرباراز نو شروع کردن ها می بینی چیزی جز عشق نمی بینی . و آفریدگارت را برای،تمام این دورِ تکرارها و ماندن هایش شاکری و اعلام می کنی : خدای من ...تو را برای صبوری هایت در برابر تمام ناسپاسی و ندیدن ها و نشنیدن و نگفتن هایم شکرگزارم که اینچنین صبورانه کنارم هستی تا از نو ببینم و بشنوم و بگویم..که از نو زندگی کنم . که صبورانه عشق می دهی و جان تازه می بخشی.در میان شکرگزاری ها،پیدا می کنی کهصبر خداوند نشانه ی اوج عشقش به انسان است ؛وقتی که ما گم کرده ایم و او هنوز پیداست و پیدایت می کند ،وقتی ما فراموش کرده ایم و او در یاد و به یاد هست . وقتی در گرداب بی خبری می چرخی و در آغوش خود تو را به ساحل امن آگاهی می رساند.و اوج بی معرفتی ست در مقابل چنین عشقی ناسپاس بودن . نیست؟؟!...شکر گزاری عیار معرفت ماستو شکرگزاری عیار معرفت ماست که چقدر می فهمیم و می طلبیم این عشق را...شکر گزاری شورِ ماست برای رسیدن به آرامش الهی که بابتش باید عاشق خدوندی شد که صبورانه عشق می دهد.شکرگزاری تکرار عاشقی کردن های خداوند است و ما هربار با هر شکرگزاری تکراری از عشق خداوندیم.شکرگزاری تمرین عاشقی کردن است.شکرگزاری لبخند ماست به خداوند...شکرگزاری یعنی اعلام دریافت عشق خداوند در همه جا و همه حال ...اعلام اینکه تا باعشق خداوند همراهم از هیچ نمی ترسم.شکرگزاری یعنی من می چشم طعم شیرین بوسه های خداوندم را....شکرگزاری یعنی حَظّ بندگی خداوندم.شکرگزاری یعنی ، تزریق نور و معرفت به هستی...</description>
                <category>smyhmhmdy75</category>
                <author>smyhmhmdy75</author>
                <pubDate>Tue, 20 Oct 2020 11:51:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکه گمشده ی پازل کرامت انسانی...</title>
                <link>https://virgool.io/@smyhmhmdy75/%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D8%AA%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B2%D9%84-%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-et1orysaux2u</link>
                <description>انسان از گذشته تا به امروز ، از همان روزی که به عنوان خلیفه ی خدا در اوج کرامت خلق شد.به دنبال تعالی بخشیدن بوده ، به دنبال اینکه رشد کند ،بهترین نوعِ سطحِ زندگی خود را تجربه کند. همیشه در طول تاریخ در جستجو و کشف و شهود بوده به دنبال که  صدایی از درون او را به حرکت وامی داشته و از ایستایی و سکون منع می کرده.در واقع از همان ابتدای خلقت انسان متعالی خلق شده و صاحب کرامت و اصالت بوده و آنچه که جستجو کرده  تجربه ذات حقیقی خویش بوده .در طول مسیر حرکت ، انسان برای حفظ بقا و ادامه حیات به نقطه ای رسید که  تجربه ذات حقیقی خود را در تکامل و متعالی ساختن زندگی خودش دانست و رؤیای آرمان شهر را پرورش داد و اصالت انسانی و حفظ کرامت بشر در رسیدن به آرمان شهر تعریف شد.و از همان نقطه بود که داستان اصلی زندگی اش کم کم فراموش شد.آرمان شهری که انسان با چیدن قطعاتش مثل یک پازل در جستجویش است ، در آن ،خودشکوفایی و تکامل یعنی تلاش برای صرفا  رسیدن به اهداف، پیشرفت تکنولوژی ،رسیدن به سرمایه و اعتبار و قدرت و شهرت و رفاه و ...ماشینی شدن...اما از جایی به بعد انگار حفره ای عمیق در این پازل پیدا شد و تکه ای نا پیدا....!عمده تعاریف از کرامات انسانی بهم خورد و هدف نهایی از تکامل دجار تغییر شد.در واقع تکامل جای خود را به بقا داده.حتی اگر به بهای از دست دادن و دست کشیدن از کرامات انسانی باشد.از جایی که انسان  فراموش کرد تا زمانی صاحب ارزش های ذاتی درون خود خواهد بود که آن ها را اشاعه و نشر بدهد ...و برای رسیدن به تمام  ارزش های جدید آرمان شهرش حاضر شد دروغ هم بگوید...زیرآب دوست و همکار خود راهم بزند....احتکار و اختلاس هم بکند...تبعیض نژادی و قومی قائل شود...از ترس کم شدن سرمایه اش دست کسی را نگیرد... حتی برای اثبات و رسیدن به  قدرت و زنده ماندن حاضر شد جان انسان دیگری را بگیرد ...عدالت را قربانی منفعت و قدرت کند...معنویات را بگذارد کنج دنیا که چشمش به آن نیافتد و ....ترس جای عشق را گرفت...کرامت انسانی ،اخلاق اجتماعی و تمام ارزش های انسانی در میان هیاهوهای دنیای ماشینی که ساخته و پرداخته خود بشر است گم شد و در میان دویدن های انسان برای فقط حفظ بقا زیر پا ماند !این جنگل ماشینی محصولش، انسان ماشینی هست که ؛آنچنان رنگ و لعاب  لذایذ این سبک از زندگی چشمش را گرفتهآنقدر حواسش جمع بعد مادی و جسمانی و نفسانی اش بوده و به آن پرداختهآنچنان از جلوی چشمان خودش دور افتاده  که ؛صدای تمنای اصلی وجود خود را در طول تاریخ گم کرده و این همان تکه ی گمشده ی پازل اصالت و کرامت بشرِ امروز است.شاید باید هر کدام از ما انسان ها در سکوت بنشینیم و نگاه کنیم و  از خود بپرسیم :آیا حقیقتا نهایت تکامل و خودشکوفایی یعنی پیشرفت درتکنولوژی،کسب مقام و شهرت و سرمایه کلان و ....؟همین؟؟چرا با وجود رسیدن به پیشرفت تکنولوژی و بالا بردن سطح زندگی هنوز،تکامل رخ نداده و اگر این تکامل است چرا جنگ و بی عدالتی و کشتار و عدم وجود آرامش و صلح عالم را فراگرفته ؟؟اوج تعالی و خودشکوفایی من کجاست؟؟ارزش های والای انسانیِ نهفته در ذات انسان چقدر شباهت دارند به ارزشهای نوپدید بشرامروز؟؟آیا آنقدر که به بعد مادی و نفسانی خودم پرداخته ام به نیاز روح خود پاسخ داده ام ؟چقدر برای شنیدن صدای درخواست حقیقی و عمیق درونم زمان و انرژی صرف کرده ام ؟؟اصلا صدایش را شنیده ام؟؟آنقدر از خود بپرسیم تا به پاسخی برای نیاز و خواست اصلی درون خود برسیم.ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&quot;هرگز در تعالی بخشیدن به خود تردید نکن،آن را امتحان کن،آن را بپروران،به آن ایمان داشته باش،زمان در اختیار ما نیست،ولی راز این است؛هستی درخواست ها را اجابت می کند.هیچ چیزی در زندگی ما بیهوده و غیر ضروری نیست.تا موقعی که به رفتن ادامه می دهیم و به دنبال عمیق ترین تمنای قلبمان می رویم،هیچ چیز جزئی (حتی تارمویی یا دانه ای پَر ) گم نمی شود.در وجود همه ی ما این تمنا هست که گوش دهیم ،هدایت را دریافت کنیم،آن را به عمل درآوریم و چیزی بیشتر از آن بشویم که در عمرمان فکر می کردیم می توانیم باشیم.این اصل داستان است که باید آن را تعریف کنیم.اگر تغییربزرگی در درون ما رخ ندهد هرگز نمی توان حتی شروع به تعریف داستان زندگی مان کنیم.&quot;(بخشی از کتاب تولد دوباره؛دونالد والش)واقعا صدای تمنای عمیق بشر چیست ؟؟</description>
                <category>smyhmhmdy75</category>
                <author>smyhmhmdy75</author>
                <pubDate>Wed, 05 Aug 2020 14:07:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حقیقت زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@smyhmhmdy75/%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-gfgygi8jotqq</link>
                <description>بحران پیش زمینه ای برای دگرگونی ستبسیاری در همین امروز ، دارند با مصیبت ،درد و رنج دست و پنجه نرم می کنند.اما زندگی ما را به این باور و درک درونی دعوت می کند که بحران پیش زمینه ای برای دگرگونی است.مشکلات موتور محرکه ی تکامل هستند.هیچ چیزی اتفاق نمی افتد که معنای بزرگتری نداشته باشند.باید ایمان داشت...بنابراین ما باید ایمان داشته باشیم.ایمان به فرآیند خود زندگی ؛ ایمان به چیزی که برخی از ما انتخاب کرده ایم &quot; خدا &quot; بخوانیم ؛ و ایمان به خودمان و توانایی مان برای در آغوش گرفتن خاضعانه ی نقشه ی الهی و ایفای نقش الهی مان درون آن.منظور پیدا کردن راهی برای پیش رفتنِ هماهنگ با اتفاق هایی است که هر روز در زندگی مان رخ می دهند...اتفاق ها (تمامی آنها ، هرچه که هستند) ؛ قرار نیست به مخالفت از،تو برخیزند،بلکه قرار است که دست یاری به سویت دراز کنند.نمی خواهند وجودت را پاره پاره کنند،بلکه قصد دارند،آن ها را کنار هم بچینند.بنابراین خودت را با آن ها ترکیب کن...تو یک اثر هنری هستیبدان چیزی که دارد اتفاق می افتد خداوند است که دارد شعری را می سراید.تو یک اثر هنری هستیحوادث زندگی تو تک مصرع ها و بیت های آن هستند.آن ها به تنهایی به طور کامل درک نمی شوند، مگر وقتی که شعر تا آخر خوانده شود؛ولی در پایان ، معنایی کامل و زیبایی بی نقصی را شکل خواهند داد.سخت ترین  لحظات زندگی همیشه فرصت خلق می کنند.همیشه دقیقا یعنی همیشههیچ کس به منظور فراهم آوردنِ فرصت ، آرزو نمی کند که تراژدی یا فاجعه ای اتفاق بیافتد.اما خوب است که در عمق وجودمان درک کنیم که زندگی چگونه عمل می کند.دانستن این که در هر اتفاقی منفعتی هست می تواند به ما کمک کند قدرت لازم برای عبور از میان تمامی اتفاق های سخت زندگی مان را با متانت پیدا کنیم.پس چنین بافته ی بی نظیری را ببین ، گوش کن  و بخوان و لذت ببر...?بخش هایی از کتاب تولد دوباره✏اثر ؛ نیل دونالد والش</description>
                <category>smyhmhmdy75</category>
                <author>smyhmhmdy75</author>
                <pubDate>Mon, 03 Aug 2020 11:54:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی را باید نوشت...</title>
                <link>https://virgool.io/@smyhmhmdy75/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-veu5byhx1zwl</link>
                <description>صفحه های زندگینمی دانم چرا نوشتن روی صفحات سمت چپ دفترها برایم شیرین تر و لذت بخش تر است!حس می کنم دفتر را که باز می کنم و روی این صفحات سمت چپی که می نویسم قلم نرم تر و پررنگ تر راه می رود!برای همین هم تا زمانی که دربین برگه های اوایل دفتر گذر می کنم، تمام تلاشم همراه با ذوقی ست برای سریع گذرکردنم از خطوط صفحه سمت راست تا در نهایت برسم به حس لذت حرکت نرم قلم که جوهرش را پررنگ درون سفیدی کاغذ جاری می کند...به گمانم جنس روزهای زندگی مان هم بی شباهت به همین صفحه های چپ و راستی دفترها نیست...پر است از همین حس های یأس و امید زودگذر که با هر ورقی که می خورند یکدیگر را دنبال می کنند...گاهی لای به لایِ خطوطِ روزهایی ، قدم می زنیم که به نظر هرچه خودکارهایمان را فشار هم می دهیم اثر پررنگ از آنها نمی بینیم حالا چه برسد به نرم نوشتنش...انگاری که آن صفحات از زندگی مان چیزی شبیه به صفحه های اول سمت راست دفترها ،زبر و نازک و خشک ، اما همراه با امید هستند برای رسیدن به صفحه ای که اثر خودکارهایمان به نرمی و روان تر و راحت تر روی صفحه جاری شود...شاید باید خیلی درگیر کم رنگیِ اثر خودکارمان بر روی برگه های خشک و نازک یا سفت و سخت زندگی نباشیم...تمام شان چه برگه های سمت راست چه چپ ورق خواهند خورد و روی هم جمع می شوند.در حال نوشتن نوشته های زندگی مان که هستیم باید حواسمان به جوهر خودکارهایمان هم باشد شاید خودکاری که به محکمی بین انگشتانمان جا خوش کرده باید عوض شود،بعضی شان اثر رنگی که از خودشان ثبت می کنند کم است.اما یادمان بماند خودکارها حتی کمرنگ نویس هایشان هم تا زمانی که جوهر درونشان هست روی سفیدی کاغذها اثری از رنگ جوهرشان می گذارند حتی اگر کم...فقط تفاوتش می دانید در چیست؟اختیار خودکارهای بی جان در اراده ی انگشتان دستانی ست که جان دارند و اختیار ما در اراده ی خودِ ماست که نفس می کشیم...چیزی شبیه به خودکارها تا زمانی که جوهروجودمان هست روی برگ به برگ دفتر زندگیمان ردی از عبورمان بگذاریم.حالا چه در صفحه های سمت راست چه چپ این دفتر...یادمان بماند که دفتر زندگیمان اگر روزهای سخت و سفت و خشک و نازک را نداشته باشد دفترمان برگ برگ خواهد شد.یادمان بماند که اگرچه در بعضی از صفحات زندگی مان خودکارهایمان روان حرکت نمی کنند و رنگشان کم است اما در دل خط به خطش امید جریان دارد و الا که ...یادمان بماند که باید نوشت زندگی را حتی اگر گاهی اثر ردمان کمرنگ ثبت شده باشد قبل اینکه برگ های دفترمان (چپ و راست) ،خالی و سفید ورق بخورد و بسته شود...باید ایمان داشت به گذر ورق های زندگی...باید نوشت زندگی را....</description>
                <category>smyhmhmdy75</category>
                <author>smyhmhmdy75</author>
                <pubDate>Sat, 01 Aug 2020 20:24:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باید حواسم به حواسم می بود که نبود!</title>
                <link>https://virgool.io/@smyhmhmdy75/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AD%D9%88%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D9%88%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-olnpq74isinr</link>
                <description>بعد از مدت ها که به خودم اجازه ی آوردن گل های خانه ی مادرم را به خانه خودم نمی دادم تا پا روی ریشه شان نگذارم که خشکیدنشان را ببینم،وارد زندگی من شد تا صبح به صبح با نگاهم عشق بدهم و آرامش بگیرم.و این شد که شد کنج سبز خانه ام.اصلا کنج هایی،که سبزند انگاری خلق می شوند که زندگی را به زنده ها تزریق کنند.امروز اما همینطور که ساقه های بلندش را که حلقه زده بودند دورِ گلدانش،مرتب می کردم یکی از ساقه های جوانش جدا شد..باید حواسم به حواسم می بود که نبود!گل های قبلی را هم که آورده بودم حواسم نبود که گل ها هم جز نور،آب و خاک ،عشق است که سرزنده و سبز نگه شان می دارد.برای همین خشک می شدند.امروز هم گل سبزم مرتب شد ولی حواسم به شکنندگی ساقه هایش نبود.شکست.جدا شد..می دانی ،خیلی وقت ها به وقتِ محبت کردن هایمان شاید باید حواسمان به حواسمان باشد که مبادا از دست ها و نگاه ها یا کلام هایمان پرت شوند و بشکنند ساقه ای را ...جدا کنند برگی را...که نکند ساقه ای را به رنجِ انتظار کشیدن ،برای بلکه دوباره ریشه زدن بیاندازد...در شلوغی های زندگی ،شاید باید حواسمان بیشتر جمع شکنندگیِ ساقه های زندگی و کنج های سبز اطرافمان باشد.</description>
                <category>smyhmhmdy75</category>
                <author>smyhmhmdy75</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jul 2020 18:03:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانِ غریبی دارد سفر...!</title>
                <link>https://virgool.io/@smyhmhmdy75/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%B3%D9%81%D8%B1-ytuegpzer8pj</link>
                <description>داستانِ غریبی دارد سفر! بعضی که می روند غربت را در چشمان بی خبرت پیدا می کنی که بهت زده دوخته می شوند به راه و بی صدا می بارند بر راه!بعد این هر چه می بینی و می گویی اوست و با اوست!!بعضی اما همین که می روند،ردِ پژواک زمزمه ی غریبه ی آشنایی را در چاه عمیق حفر شده ی دلت پیدا می کنی که ؛منِ به سفر رفته برگرد! منِ به سفر رفته برگرد! منِ به سفر رفته برگرد!آن سفرکرده تمامِ خودِ توست...آن سفررفته به یغما برده تمامت را!بعد این هیچ نمی بینی و نمی گویی !!</description>
                <category>smyhmhmdy75</category>
                <author>smyhmhmdy75</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jul 2020 16:58:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادت بماند نوشته ها ، ردپای عبور است!</title>
                <link>https://virgool.io/@smyhmhmdy75/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%AF%D9%BE%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A8%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-hsdxggxh9gxq</link>
                <description>تو بنویس تا یادت بماند نوشته ها ، ردپای عبور است.فردا که برگردی و نوشته هایت را بخوانی به یادمی آوری که از کجا رد شده و چطور قد کشیده ای.عرفان نظرآهاریبه قاعده ی عشق بنویسیم به امید اینکه عبور هریک از ما بهانه ای شود برای قد کشیدن ها...سمیه محمدی</description>
                <category>smyhmhmdy75</category>
                <author>smyhmhmdy75</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2020 10:36:20 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>