<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یک اصفهانی در نصف جهان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sobhearezo</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 18:31:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/59187/avatar/px9VUn.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یک اصفهانی در نصف جهان</title>
            <link>https://virgool.io/@sobhearezo</link>
        </image>

                    <item>
                <title>درودیوار شهر</title>
                <link>https://virgool.io/@sobhearezo/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D9%87%D8%B1-wkj1nwxf1geh</link>
                <description>یجایی رو درودیوار شهر خواهم نوشت: می شود برای لحظه‌ای که نگاهم می کنی مُردْ؛ می شود برای لحظه‌ای که برایم لبخند می زنی هم مُرْد‌ْ. وَلی برای زندگی که بی تو سپری می شود چه؟ آیا می شود آنگاه باز هم مُرد؟بگذار رو راست بگویم، می شود برای زندگی مرد حتی برای روزگاری لبالب از رنج. ولی فقط منتهی شود به دیدن تو...راست‌ش من دوست دارم بوم نقاشی باشم.من آن رنگ‌های دَرْهم بَرهم، زشتو بیریختی باشم که تو هربار با دقت نگاهشان می کنی. نوک قلم‌مویت را داخلشان می زنی، و به روی بوم نقاشی‌ت می کشی.من فقط دوست دارم در نگاه‌ت باشم.من دوست دارم آن اعواج زاییده از رد قلم‌مویت باشم.من..من حتی دوسْ‌تْ دارم آن سه کنج بالای بوم نقاشیَ‌ت باشم که لبانت را کج میکنی، انگشت رنگی‌ت را میگذاری زیر چونه‌ت و غرق در فکر می‌شوی. آری… همانجا.. من دوس‌ْت‌ ‌دارم آن لحظه من در آن سه کنج، در آنجا باشم.من اصلا دوست دارم رنگ سردی باشم که نگاهت،…که نگاهت،…که نگاهت،…و امانو امانو…امانْ از نگاهت...گرممممِ گرم..ِگرم می کند سردی رنگ ها را.من دوست دارم شاپرکی باشم که تو نگاهش می کنی. آری… بال بال می زند تا تو نگاهش می کنی.من دوست دارم همه‌ی‌ ِهمه‌ی اینها باشم که فقط تو نگاهش می کنی.من دوست‌دارم … بگذریم… آنگاه می شود برای همه‌ی اینها مرد.اکنون می میرم. اصلا اکنون مرده‌م. آسوده آرمیده در خاک. در خاکِ‌گور.در خاکِ‌گورستانی که همه مُرده‌ا‌ند.من در آن گورستانی می‌ خواهم بمیرم که هر سنگ قبرش برای یک‌بار نِ‌گااا‌آهی، برای یک‌بار زندگی کردن مُرده‌ است.</description>
                <category>یک اصفهانی در نصف جهان</category>
                <author>یک اصفهانی در نصف جهان</author>
                <pubDate>Fri, 20 Jun 2025 12:51:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدرسه اقتصاد</title>
                <link>https://virgool.io/@sobhearezo/%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF-bmvomoiucnyl</link>
                <description>تازه رفته بودم مدرسه عالی اقتصاد. مارتا هم اینترن پزشکی بود. سر پر سودایی داشت. بیشتر لابلای حرفاش اینو فهمیده بودم. همیشه بین کشیک‌هاش یه وقت خالی پیدا میکرد. اینترنت هم اینقدر باب نشده بود. نهایتش مسیج میزد. مدرسه اقتصاد تا بیمارستان مرکزی شهر راه زیادی نبود. ولی خب من یه دوچرخه زپرتی داشتم که از فیسبوک خریده بودم.لاستیک جلوش مثل دل خودم صاف صاف شده بود. صبح‌های دوشنبه باید خیلی مراقب خرده شیشه‌های شکسته جلوی کلاب توی مسیر میبودم تا مبادا خرج اضافه‌ای نگذاره روی دستم.مارتا هم شبهای شنبه و یکشنبه اگه کشیک بود اینقدر بخش اورژانس و تروماسنتر شلوغ بود که حتی همون فرصت کوتاه را هم برای مسیج زدن یا جواب دادن پیدا نمیکرد.اوایل که باهم آشنا شده بودیم، وقتو بی وقت بود که دلم براش تنگ میشد. به بهونه اینکه میدونم فرصت نکردی چیزی بخوری یه ساندویچ درست میکردم و میرفتم جلوی بیمارستان. وارد بخش که میشدم اگه خوش‌ شانس بودم یه پرستاری بود که منو بشناسه، با لبخند و اشاره میگفت اتاق شماره چند میتونم پیداش کنم. ولی باید مراقب می بودم تا اتندی یا رزدینتی منو نبینه. یواشکی خودمو میرسوندم به اتاق و تمام تلاشمو میکردم تا صداشو از لابلای همهمه‌ای از صداها، جیغ و گریه‌ها بشنوم.اما شبایی که شیفت نبود شبای جشنو سرور بود. می تونستیم تا صبح کنار هم بشینیم و از آینده حرف بزنیم. بقول مارتا میله بافتنی دلمونو بندازیم لابلای خیالو و آرزوهامون. کاموای رنگی خوش‌خیالی را برداریم. یکم سبز، یکم آبی، یکم قرمز.. ببافیم. طرحش مهم نیست. مهم اینه باهم ببافیم. رفته رفته درسای مدرسه دیگه برام سخت نبود. به زبون ایتالیایی و انگلیسی حالا دیگه مسلط شده بودم. راحت‌تر از قبل بود همه چیز. مارتا هم تلاششو میکرد انگلیسیشو بهتر کنه. هرموقع یه جمله را درست نمیتونست بگه حسابی کلافه میشد. بغلش میکردمو با ژست فهیمانه‌ای میگفتم منم فلان جمله را به ایتالیایی درست نمیگم؛ مهمه آیا! یه لبخند موزیانه‌ای میزد و میگفت: اخه من دکترم تو چی؟ نهایت یه جوجه اقتصاد دان. خیلی بهم برمیخورد. کلافه میشدم. بعد بلند بلند میخندید میگفت خوب حرصتو در میارم. میرفتم روی کاناپه گوشه اتاق ولو میشدم. لپ‌تاپمو برمیداشتمو تلاش میکردم نادیده بگیرمش. انگار منتظر بود، یا شاید هم نقشه‌ش بود.میومد سمتم. اون لپ‌تاپ سنگینو از اسکرینش بلند میکرد، با وسواس میذاشتش روی میز ناهارخوری که یطرفش دفتر کتاب منو مارتا بود.. و بعد خودشو مینداخت توی بغلم. یکمی که توی بغلم جا خوش می‌ کرد، می پرسید میدونی خوشمزه‌ترین غذای دنیا چیه؟ بار اولی که پرسید کلی فکر کردم، گفتم لازانیا؟ پیتزا؟ گفت نه! اون ساندویچ‌هایی که برام میاری.راستش هنوز بعد گذشت سال‌ها وقتی که ساندویچ درست میکنم اون یدونه زیتون را عمدا نمیذارم. شاید چون مارتا دیگه نیست که تعریف کنه از اون ساندویچ.تازه رفته بودم مدرسه عالی اقتصاد. مارتا هم اینترن پزشکی بود. سر پر سودایی داشت. بیشتر لابلای حرفاش اینو فهمیده بودم. همیشه بین کشیک‌هاش یه وقت خالی پیدا میکرد. اینترنت هم اینقدر باب نشده بود. نهایتش مسیج میزد. مدرسه اقتصاد تا بیمارستان مرکزی شهر راه زیادی نبود. ولی خب من یه دوچرخه زپرتی داشتم که از فیسبوک خریده بودم.لاستیک جلوش مثل دل خودم صاف صاف شده بود. صبح‌های دوشنبه باید خیلی مراقب خرده شیشه‌های شکسته جلوی کلاب توی مسیر میبودم تا مبادا خرج اضافه‌ای نگذاره روی دستم.مارتا هم شبهای شنبه و یکشنبه اگه کشیک بود اینقدر بخش اورژانس و تروماسنتر شلوغ بود که حتی همون فرصت کوتاه را هم برای مسیج زدن یا جواب دادن پیدا نمیکرد.اوایل که باهم آشنا شده بودیم، وقتو بی وقت بود که دلم براش تنگ میشد. به بهونه اینکه میدونم فرصت نکردی چیزی بخوری یه ساندویچ درست میکردم و میرفتم جلوی بیمارستان. وارد بخش که میشدم اگه خوش‌ شانس بودم یه پرستاری بود که منو بشناسه، با لبخند و اشاره میگفت اتاق شماره چند میتونم پیداش کنم. ولی باید مراقب می بودم تا اتندی یا رزدینتی منو نبینه. یواشکی خودمو میرسوندم به اتاق و تمام تلاشمو میکردم تا صداشو از لابلای همهمه‌ای از صداها، جیغ و گریه‌ها بشنوم.اما شبایی که شیفت نبود شبای جشنو سرور بود. می تونستیم تا صبح کنار هم بشینیم و از آینده حرف بزنیم. بقول مارتا میله بافتنی دلمونو بندازیم لابلای خیالو و آرزوهامون. کاموای رنگی خوش‌خیالی را برداریم. یکم سبز، یکم آبی، یکم قرمز.. ببافیم. طرحش مهم نیست. مهم اینه باهم ببافیم. رفته رفته درسای مدرسه دیگه برام سخت نبود. به زبون ایتالیایی و انگلیسی حالا دیگه مسلط شده بودم. راحت‌تر از قبل بود همه چیز. مارتا هم تلاششو میکرد انگلیسیشو بهتر کنه. هرموقع یه جمله را درست نمیتونست بگه حسابی کلافه میشد. بغلش میکردمو با ژست فهیمانه‌ای میگفتم منم فلان جمله را به ایتالیایی درست نمیگم؛ مهمه آیا! یه لبخند موزیانه‌ای میزد و میگفت: اخه من دکترم تو چی؟ نهایت یه جوجه اقتصاد دان. خیلی بهم برمیخورد. کلافه میشدم. بعد بلند بلند میخندید میگفت خوب حرصتو در میارم. میرفتم روی کاناپه گوشه اتاق ولو میشدم. لپ‌تاپمو برمیداشتمو تلاش میکردم نادیده بگیرمش. انگار منتظر بود، یا شاید هم نقشه‌ش بود.میومد سمتم. اون لپ‌تاپ سنگینو از اسکرینش بلند میکرد، با وسواس میذاشتش روی میز ناهارخوری که یطرفش دفتر کتاب منو مارتا بود.. و بعد خودشو مینداخت توی بغلم. یکمی که توی بغلم جا خوش می‌ کرد، می پرسید میدونی خوشمزه‌ترین غذای دنیا چیه؟ بار اولی که پرسید کلی فکر کردم، گفتم لازانیا؟ پیتزا؟ گفت نه! اون ساندویچ‌هایی که برام میاری.راستش هنوز بعد گذشت سال‌ها وقتی که ساندویچ درست میکنم اون یدونه زیتون را عمدا نمیذارم. شاید چون مارتا دیگه نیست که تعریف کنه از اون ساندویچ.</description>
                <category>یک اصفهانی در نصف جهان</category>
                <author>یک اصفهانی در نصف جهان</author>
                <pubDate>Fri, 20 Jun 2025 12:49:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسافر بازگشته به زمان گذشته</title>
                <link>https://virgool.io/@sobhearezo/%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-v2svklqzcnsh</link>
                <description>موقعی که اینجا شروع کردم به نوشتن حوالی روزهایی بود که قطعی گسترده یی رخ داده بود. سال ۹۸ بود. من دانشجوی پاسوخته دکترای البورگ دانمارک بودم. اونروزها نمیدونستم قراره دست تقدیر چطور و چگونه بچرخد. سالهای بعد سر از فنلاند در اوردم. بگذریم از انچه گذشت. امروز که روز دوم از این قطعی ست من اینجا در نصف جهانم. در اغوش گرم در زیر گرمای سوزان افتاب. نشسته در چشم نگران عزیزانم که چه خواهد شد. راستش از اینکه اینروزها در خانه م بسیار خرسندم. بسیار خوشحالم و از اینکه چنین شانس و اقبال همراه من بود بی اندازه خوشحالم. در این وانفسا چیزی نیست جز در کنار هم بودن. برای نوشتن بسیار هست. اندک اندک. </description>
                <category>یک اصفهانی در نصف جهان</category>
                <author>یک اصفهانی در نصف جهان</author>
                <pubDate>Fri, 20 Jun 2025 12:42:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عتیقه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@sobhearezo/%D8%B9%D8%AA%DB%8C%D9%82%D9%87-%D9%87%D8%A7-zgbwfigr1itg</link>
                <description>یکسال داره میشه از آبانی که گذشت. آبان که تمام شد به دی ماه رسیده نرسیده داستان تازه رسیده بود به فصل اول و دوم خودش. هنوز اشک آبان خشک نشده بود که اون توپ قلقلی که بچگی میگفتن نمیدونی تا کجا میره تازه فهمیدیم تا آسمون تا خدا میره. رفقامون رفتند. درست وقتی که از آغوش خانواده هاشون جدا شده بودند تا برند دنبال سرنوشتون.. مستقیم رفتند پیش خدا. عجب روزهایی بود.. به بهار نرسیده ویروسی اومد که هنوز هم هست. این روزها شدیم شبیه زیر خاکی ها.. آرزوهامون همه زیر خاکی شدند. روش نوشتند ما جوانانی هستیم مدفون در دل تاریخ. درست در زمانی که جهان در حال حرکت رو به جلو بود ما هر روز درگیر سوانح و حوادثی بودیم تا ممات خود را هر ثانیه یکبار به تعویق بیندازیم. تلخی ایام تنها طعمیه که هیچ شیرینی از بین نمیبرتش. آغوشی که رفت دیگه جایگزینی نداره. نگاهی که رفت  گذر زمان عاجز از آوردنش هست. من/</description>
                <category>یک اصفهانی در نصف جهان</category>
                <author>یک اصفهانی در نصف جهان</author>
                <pubDate>Mon, 05 Oct 2020 16:20:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیطان رجیم</title>
                <link>https://virgool.io/@sobhearezo/%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%AC%DB%8C%D9%85-vpf4ocjjtf47</link>
                <description>گفتم که سمع و نظرم باش /// گفتی چون نیست نظری در بصرت پس چرا باشم در سمع و نظرت.گفتم که بلبل باغم باش... وقت سحر تو ملکوت نگاهم باش نگاه دریغ ساختی  وز من بیچاره عجب ساختی این ویرانه ی آوار را چون صبح شد.. آوار شدم.. من به تیغ کمان خورشید که ویران شدم. تو به بهار آمدی و در خزان رفتی.تو مرغ باغ ملکوتم بودی..؟  یا که طاووس رانده شده، شیطان رجیمم بودی؟</description>
                <category>یک اصفهانی در نصف جهان</category>
                <author>یک اصفهانی در نصف جهان</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2020 03:57:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه ماه</title>
                <link>https://virgool.io/@sobhearezo/%D8%B3%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%87-txukvx7t7shy</link>
                <description>یکی دو روزی بود بی حوصله بودم. درست یادم نیست چرا.. آنا هم رفته بود مسافرت. شاید بخاطر دوریش بود. عصر بود روی صندلی راحتی نشسته بودم و توی خیالات خودم غرق. هوا چند وقتی میشد که دیگه سرد نبود و یجورایی می شد که بهش بگی بهار. بوی بیسکویت های خانم همسایه که این موقع از روز می پخت تقریبا مدام قابل احساس بود.... وسط فکرو خیالات، این شنیدن صدای ایزابلا بود که همیشه منو مجاب می کردتا لبخند نصفو نیمه ای بزنم و دست بردارم از خیالاتم...دو تا برادر دوقلوش اندازه ایزابلا شیرین نبودن..ایزابل دخترکی سه سالو نیمه که رفتارهاش نه شبیه پسر ها بود نه دخترها.. حوالی ساعت پنج با یک لیوان متوسط شیر میومد توی ایوون و بیسکویتشو میخورد.. گاز اولو که میزد بلند میگفت اووومم چه خوشمزه.. مرسی مامان خوبم. یبار از خانم همسایه پرسیدم ایزابلا چی میگه بعد از اووم.. آخه راستش همینطوریش به سختی زبانشونو متوجه میشدم دیگه یه بچه سه سالو نیمه هم.. پاشدم برم تا برای خودم یه قهوه بریزم که صدای قدمهای آشنایی را شنیدم. از انتهای راهرو داشت میومد. از ته دل آرزو کردم کاش آنا باشه ولی خب اون سه روز دیگه قرار بود که برگرده؛ یکشنبه ظهر. آه سردی کشیدمو رفتم سمت دستگاه قهوه ساز که اینبار صدای دسته کلید را شنیدم..یه صدایی از ته دل گفت نه این آناست و اینبار صدای قفل های در بود که باز میشدند.. آنا با یه دسته گل و چمدون اومد تو.. داشت کیف دستیشو از شونش بر میداشت که بلند فریاد زدم: آنای من.. آنا.. برگشتی؟ اینقدر شوکه شده بود که نیم قدم رفت عقب و چشمای قشنگش از ترس بزرگ شد.. یه نفس عمیق کشید و گفت: تو که منو ترسوندی!! رفتم محکم بغلش کردم.. [ عینکش فکر کنم از سر اونروز بود که یکم دستش کج شد..]موقع شام داشت ظرف سالادو بر میداشت که گفت: میدونی قراره سه ماه برم استرالیا.. خووب یادمه که داشتم یه تیکه داغ سیب زمینی را میذاشتم توی دهنم که ترجیح دادم اون تیکه داغ دهنمو بسوزنه ولی حرفی نزنم... آنا قرار بود سه ماه بره استرالیا... و من قرار بود سه ماه ازش دور باشم.. درست همین یک جمله صدها هزار بار توی ذهنم برای یک ثانیه توی ذهنم تکرار شد. دریاچه سن آنتونیو..   </description>
                <category>یک اصفهانی در نصف جهان</category>
                <author>یک اصفهانی در نصف جهان</author>
                <pubDate>Wed, 26 Feb 2020 22:20:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایستگاه قطار روستایی</title>
                <link>https://virgool.io/@sobhearezo/%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%DB%8C-udpiu0wbpk9i</link>
                <description>توی قطار سرشو گذاشته بود روی شونه ام و داشت بیرونو نگاه میکرد؛ سعی کردم امتداد خط نگاهشو ببینم .. دلم میخواست میتونستم اون لحظه ببینمش.. اصلا نمیخواستم از نگاهم دور بشه.. همیشه با نگاهم تعقیبش میکردم....آخ خدایا.. چشمهاش.. کاش پنجره قطار بودم و اون برق نگاهشو در آغوش میگرفتم..مامور قطار اومد برای چک کردن بلیط ها...درست کنار من.. اما آنا اصلا متوجه حضورش نشده بود و من هم هیچ رقمه حاضر نبودم آرامششو بهم بزنم... با اشاره ای که انگار بگه بیخیال، رفت سراغ ردیف بعدی...بنظرم یکی دو دقیقه بعد بود که رسیدیم به ایستگاه ماقبل روستا.. آنا با ترمز قطار به خودش اومد.. پا شد و با دستش موهاشو صاف کرد. کش موهاشو انداخته بود دور مچ دست من.. خیالش راحت بود اونجا تنها جاییه که گم نمیشه. از دستم در آورد و باهاش موهاشو بست. توی زمانی که داشت موهاشو میبرد بین کش من غرق در رقص نورو رنگ موهاش بودم.. موقع پیاده شدن از قطار.. باز اون درخت گلابی... درست همونجای همیشگی... عصرهای پاییز باد بود که می افتاد بین شاخه هاش.. از آنا پرسیدم: این اطراف هیچ درختی نیست! پس چرا این درخت اینجاست؟ ...سوالمو شنید ولی نخواست جوابی بده. شب توی رستوران قدیمی دخترکی به افتخار آغاز فصل برداشت انگور و درست کردن شراب داشت با اون پیانوی قدیمی می نواخت..اون وسط هم دو نفر داشتند می رفصیدند...   دور میز بودیم که آنا بی مقدمه گفت: اون درخت گلابی... اون درخت گلابی.. بغض توی گلوش با چشمای پر از اشکش منو به خودم آورد که ادامه داد.. اون درخت را یه سرباز موقع رفتن به جنگ برای دخترش کاشت.. میدونی.. اون درخت هنوز منتظره تا سرباز برگرده. پاییز کنار دریاچه سن آنتونیو</description>
                <category>یک اصفهانی در نصف جهان</category>
                <author>یک اصفهانی در نصف جهان</author>
                <pubDate>Thu, 20 Feb 2020 02:39:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه ریزه پاورقی..</title>
                <link>https://virgool.io/@sobhearezo/%DB%8C%D9%87-%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%82%DB%8C-ckbmaaofn195</link>
                <description>ذهنم این روزها نمیدونم چه بلایی سرش اومده ولی به شدت احساس میکنم تحلیل رفته. البته یه فرضیه‌ای الان به ذهنم رسید و اونم اینکه از اول یه حبابی بوده و الان دیگه ترکیده و من همین روزهاست که باید بالاخره بپذیرم که آقا حباب بوده.اینجا خیلی برای من محیط همراه با آرامشیه. بخصوص این وقفه‌ای که افتاد دیگه تقریبا اونایی که میخوندند و بعدا میومدن با کامنت‌ هاشون یجایی مثل تلگرام آزارم میدادند دیگه نمیدونند که مینویسم. البته خب خیلی ها هم بودند که کلی تشویقم میکردند وموجب می شد تا هر بار با اشتیاق بیشتری بنویسم ولی بالاجبار تصمیم گرفتم که برم. دلم میخواد باز هم روزمره بنویسم و خیلی مفصل تر. حتی باز از آنا بنویسم و .. و.. در مورد آنا باز هم می نویسم. در مورد خودم هم همینطور/ 12/فوریه/ دو روز قبل ولنتاین </description>
                <category>یک اصفهانی در نصف جهان</category>
                <author>یک اصفهانی در نصف جهان</author>
                <pubDate>Wed, 12 Feb 2020 18:26:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قهوه مفتی</title>
                <link>https://virgool.io/@sobhearezo/%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-%D9%85%D9%81%D8%AA%DB%8C-iwuxrfnygpex</link>
                <description>یه شانسی که امروز آوردم این بود که این کلاس نزدیک دپارتمانمون بود و خب حدس بزنید چی؟ بله بخاطر قهوه مجبور نبودم پولی بدم و دست دو نفر دیگه را هم که یکیشون اصفهانی بود و اون یکی اسپانیایی گرفتم بردم بخش خودمون و قهوه خوردیم. سری اول سوپروایزر اصلیمو دیدم که هار هار داریم میخندیمو میریم قهوه برداریم این سری هم اون یکی سوپروایزرم. اصن ببین یه قهوه مفتی  آبرو برا ما نذاشت امروز. ولی مهم اینه پولی خرج نکردم. هاها چقدر خساست موج زد تو این نوشته. ولی شاید باور نکنید تمام مردم دنیا خسیسند و به این راحتی ها سنت و دلاری نمیدند. بر خلاف ما ایرانیا که بریزو بپاش داریم. بخاطر همین اصن احساس میکنم اصفهان نیمه گمشده ی واقعی جهانه که بین شما ایرانی ها گیر افتاده... والا بخدا..پنگوئن/۱۰ فوریه/همینجاخدایا.. یا این کلاس زودتر تموم بشه یا خودت به سرورهای ویرگول رحم کن بسکه مینویسم امروز</description>
                <category>یک اصفهانی در نصف جهان</category>
                <author>یک اصفهانی در نصف جهان</author>
                <pubDate>Mon, 10 Feb 2020 15:44:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بحث های سبزی خورشتی</title>
                <link>https://virgool.io/@sobhearezo/%D8%A8%D8%AD%D8%AB-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A8%D8%B2%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%D8%AA%DB%8C-yhmgnsxjgms5</link>
                <description>توی توییتر بحثهای خیلی شخماتیک دیت اول و مردای اروپایی و از این دست مباحث در جریانه. یکی مثه من فقط میشینه نگاه میکنه و میخنده. واقعیتش جمعی از جمعیت بانوان ایرانی قوم عجیبی هستند. فی الواقع جمیع بلایا را برای همسایه هر شب به سجاده ارزو میکنند و جمیع هدایا و خوبی ها را برا خودشون. اصلا حالو حوصله ندارم بسط بدم یا حتی توضیح بدم. بحث قانون گذاری مملکت فعلا بهونه ی خوبی دستشون داده که به هر سمتی میچرخند مشکلاتو بندازن گردن قانون. یا بگند مردای ایرانی فلان. امیدوارم همه ی مردای ایرانی مجرد یا همون سینگل بگور بشند و تمام این بانوان ایرانی هم با مردای گوگولی خارجی خوشبخت بشند. برا یکی مثل من که مذکرم و با جنس ذکور خارجی حرف میزنم خوب میدونم از بانوان ایرانی چی میخواند. فلذا اصلا حالو حوصله ندارم حتی توییتر بنویسم. لطفا در ضمن خوندن در نظر بگیرین که هیچ چیزی مطلق نیست و استثنا هم به تعداد اندکی نیست. اما مشکل داستان اینه که این گروه از جمع نسوان یک طرفه به قاضی میرن و جمع ذکور هم حوصله حرف زدن ندارند. ماحصل این بحث ها میشه همون استندآپ کمدی های ماز جبرانی و مکس امینی که میگند اوه آیم پرشین گرل. زیاده دیگه زیادیه. پنگوئن/۱۰ فوریه/ ناکجاآباد</description>
                <category>یک اصفهانی در نصف جهان</category>
                <author>یک اصفهانی در نصف جهان</author>
                <pubDate>Mon, 10 Feb 2020 14:20:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان های حسنی</title>
                <link>https://virgool.io/@sobhearezo/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%D8%B3%D9%86%DB%8C-onnbge3cbta6</link>
                <description>اینکه اصلا وقت ندارم به یه طرف و اینکه مجبوری باید بیای سر کلاس هم بشینی یه طرف. باور بفرمایید از فرط بیکاری و استیصال دارم مینویسم. اول بذارین یه شرحی از بقیه آدمای سر این کلاس بدم: اکثرا یا در حالت نیم چرتن( نیم چرت به حالتی از چرت گفته میشه که نیم چرتی..) یه سری که کامیپوتراشون بازه من از ردیف یکی به آخر دارم میبینم که هرکی یه کاری داره میکنه ولی خب آنچه که واضحه کسی کاری مرتبط با کلاس انجام نمیده. یه دختری هست توی همون بخشیه که منم هستم. اسمش ماریا س( ماریا حکم فاطمه/زهرا را برا ما ایرانیا داره) بی برو برگرد از هر دو/سه نفری یکی اسمش ماریاست.این بشر هی تپ تپ دستشو میگیره بالا.. یعنی دستش نه ها.. انگشتشو میگیره بالا.. شبیه این بچه دبستانیا که با انگشتششون نشون میدادند سوال دارند. مدل سوال پرسیدنش هم شبیه سربازاس. کوبنده و خشن. اصن خندم میگیره این دنیش ها چرا اینقدر یخ و ترشی اند. علی الحساب بسس.. زیاددون میشد. پنگوئن/ ۱۰ فوریه/ شهر ساحلی</description>
                <category>یک اصفهانی در نصف جهان</category>
                <author>یک اصفهانی در نصف جهان</author>
                <pubDate>Mon, 10 Feb 2020 13:55:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اون دفترچه خاطرات جیبه</title>
                <link>https://virgool.io/@sobhearezo/%D8%A7%D9%88%D9%86-%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1%DA%86%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%AC%DB%8C%D8%A8%D9%87-ftlfjkk7keh2</link>
                <description>دفترچه سبز رنگ قطع جیبی دارم که مرهم این سال هام بود. از شما چه پنهون سه تا دفترچه خاطرات دارم. یکیشونه خیلی وقته دیگه چیزی توش ننوشتم. البته این دفترچه سبزه هم تقریبا صفحه هاش تموم شد. قصه این سبزه اینه که هرموقع دیگه ته خط می رسیدم و امیدم از همه چیزو همه جا ناامید میشد، شروع میکردم به نوشتن. چند وقت پیش نمیدونم چی شد بین وسایلم باز پیداش کردم. از همه ی اونروزای عجیب و پر از مصیبت و سخت اینکه زنده بیرون اومدم برا خودمم خنده داره. هرچند یه رگه خلیت برام باقی مونده، مثلا همینکه شدم یه پنگوين و دارم مینویسم خودش یعنی خلیت. اما،  این برام یاد آور کلی آرزوهای عجیب غریب بود: دلم باران نمیخواهد / دلم ساز و اهنگ را نمی خواهد.دلم، بیچاره دیگر هیچ نمی خواهد.دلم قدری خدا می خواهد.. دلم قدری نگاه تو را می خواهد.دلم بیچاره بیمار است دلم خالی ز عطر عاشورا دلم شادی وقت اذان می خواهد.دلم تنبلی.. دلم وسوسه ی شیطانی.. دلم وقت آفتاب صبحو نماز قضا را می خواهد.دلم صدای تکبیر نماز پدر را.. دلم صدای نجوای قرآن مادر را می خواهد..دلم یک عطر تابستانی می خواهد..دلم آن کوچه به وقت  کودکی را… دلم بوی بهارِ پاییزی را.. دلم آن همه ایام دی شده را می خواهد./یارب...وقت نماز یا که وقت عذاب و حیرانی..دلم یک نگاه تو.. دلم یک گفتن ای بنده ی من را می خواهد.دلم آن دم شیرین که حاجتمند بودمو تو دادی را می خواهد...اما..خدایا... نه! دلم اینبار فقط تو را می خواهد.سما/ ۶ فوریه کپنهاگ</description>
                <category>یک اصفهانی در نصف جهان</category>
                <author>یک اصفهانی در نصف جهان</author>
                <pubDate>Thu, 06 Feb 2020 14:27:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از سلسله خزعبلات من</title>
                <link>https://virgool.io/@sobhearezo/%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87-%D8%AE%D8%B2%D8%B9%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D9%86-d19gzknrp9g3</link>
                <description>این لالوها در حال تفقد کردن به سایر نوشته ها به رسم گذشته بودم که  به یه مقاله ۳ دقیقه ای برخوردم. مخاطبینش، کلی آقای دکتر...آقای دکتر کرده بودند و -به به و  چه چه-  به رسم همیشه.شخصا با نوشته های علمی مدرن به خصوص در زمینه ی آمار و احتمالات و سایر علوم مرتبط به مهندسی که به زبان فارسی نگارش شده مشکل دارم. ضمن اینکه معتقدم نگارش مطالب علمی مدرن به زبان فارسی توانایی و یارای انتقال دانش مدنظر را نداره. اما چرا خوندن اون مقاله ی ۳دقیقه ای اینقدر کلافم کرد؟ دلیلش واضحه: من اونقدرا وقت نداشتم مطلب به این بلندی را بخونم. پس ابتدای هر پاراگراف دنبال حرف اصلی نگارنده می گشتم که جز اضافه گویی چیز دیگری دستگیرم نشد. درواقع، نگارنده نتوانسته بود مطلب اصلی را به صورت صریح و ساده در عین حال مرتبط با عنوان مقاله، در یک یا دو پاراگراف بیان کند. این اون مشکلیه که من همیشه توی مقالات فارسی بهش برخوردم. حتی پایان نامه های دکترای فارسی که از نزدیک دیدم. اما توصیه من: لطفا طی یک یا دو پارگراف بخش اصلی حرفتان را بنویسید که حتما جمله ی اول هر پاراگراف حرف اصلی را منتقل می کند. پاراگراف های بعدی را به توضیح و شاخ و برگ دادن موضوع اختصاص بدین.  در مطلب علمی هرچقدر جملات کوتاهتر، ساده تر و کمتر دارای کلمات دور از فهم باشه بیشتر ارزش علمی داره. مسلما قرار نیست تاریخ جهانگشای جوینی یا قابوس نامه بنویسیم یا حتی هری پاتر.ببخشید مزاحم شدم. سما/ 24 ژانویه- ژنو</description>
                <category>یک اصفهانی در نصف جهان</category>
                <author>یک اصفهانی در نصف جهان</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jan 2020 17:03:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام</title>
                <link>https://virgool.io/@sobhearezo/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-lbkjkhumbiiw</link>
                <description>سلام. خبر آمد در شهر دزدی به کاروان شاهی زده... شاه چون بشنید، گفت: بیچاره شاهی که دزدی به کاروانش بزند. لشگری به دزدی هیچ نبود کارش. شاه را چگونه حاکمی باشد که ولایتش را دزدان بیشماری زان پس به یغما خواهند برند. امروز با حاکمی روبرو هستیم که ملک را به یغما برده اند باز به تخت شاهیش دل خوش مانده است. خواب غفلتش صبح آرزویی است به دسته ی دزدان که تا سحر خزانه را بسان خزینه ای کنند که لشگری در آن استحمام کرده؛ سراسر به گنداب بدل گشته. حرف و حرف چون خمیازه ی مستی میماند که مخمور شراب است و سر به بالین می گذارد. فارغ از دغدغه ی نان و ارزن صبح آتی. تا حرف بدل به عمل نگردد سودش بسان دبه ی روغنی است میزبان فضله ی موشی. یا علی مدد.. سما/ ۲۱ ژانویه ۲۰۲۰/ میکده</description>
                <category>یک اصفهانی در نصف جهان</category>
                <author>یک اصفهانی در نصف جهان</author>
                <pubDate>Wed, 22 Jan 2020 01:18:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزای اول ویرگولی شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@sobhearezo/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%86-hxuxrxi4kzsk</link>
                <description>سلام.. فقط میدونم انگار اینجا مینویسند. توییتری تیزی بودمو هستم. خدا قبول کنه البته. هرچند با مبحث پیچیده هکسره نا آشنا نیستم ولی خب یوقتا از دستم شاید در بره. شاید شروع کنم به نوشتن خاطراتم. شاید هم شروع کنم به خزعبل نویسی. ولی انچه مسلمه فعلا اومدم بنویسم/.</description>
                <category>یک اصفهانی در نصف جهان</category>
                <author>یک اصفهانی در نصف جهان</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jul 2019 16:35:34 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>