<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های SOGAND</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sogand</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 10:36:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/11553/avatar/H2wQEe.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>SOGAND</title>
            <link>https://virgool.io/@sogand</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آخرین پست سری مطالب</title>
                <link>https://virgool.io/@sogand/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8-e1cbkwnc4vgk</link>
                <description>  در رابطه به نوشته های یکی از دوستانم درسته که برای من دعوت نامه نفرستاده که برم نوشته های وبلاگشو بخونم و قضاوت ناعادلانه ای در موردش داشته باشم.همون طور که خودش گفتهوبلاگ شخصی خودش هست اختیارش را دارد هر چه میخواهد بنویسد.درسته عاطفه ؛نوشته های احساسی رو نمیشه نقد کرد چون پشت این نوشته ها ؛منطقی نیست و به قول تو&quot;نویسنده کسی هست که از جهات مختلف خانواده و جامعه و فردی و اقتصادی و عاطفی و .‌‌تحت فشار قرار گرفته  و خودش هم قدرت تحلیل موقعیتش و تصمیم و تشخیص رو نداره &quot;مشکل اینجاست که  همیشه یکی را با یکی دیگه مقایسه می کنن و به خاطر این  آدم ها رو بی اعتبار می کننمشکل من فقط و فقط با گزاره ای که به کار برده&quot;همه&quot;همه مردها فلان ،همه مردها اينجور و...!زماني كه جمله رو اينجوري شروع ميكنن،اول از همه تربيت خودشون دوم تحصيلاتشون ،بعدش شعور نداشتشون و در اخر خانوادتشون رو زير سوال ميبرين !اين نوع قضاوت زيادي مبتذله و يه چيزي در حد دوم دبستان كه ميگفتيم دخترا موشن مثل خرگوشن! هر چی جلوتر میرم مردها نفرت انگیزتر و زمینی تر و متعفن تر میشن، همه غایتِ آمالشون س-کس-ه... دیگه قرار نیست تو دیدِ یک مردِ دوست داشتنی، زیبا باشم و از این زیبایی به خودم ببالم... پس چه فایده که زیبا باشم و یه پسر ناپاک از کنارم رد بشه و بگه جووون خوشکله؟ دیگه تو این سن و سال هر مردی که میبینی وامونده ی س-ک-س-ه، هیچ مردی پاک نیست، عشق تو هیچ قلبی نیست، همه مردایِ متأهل کثیفن و چشمشون دنبالِ زنایِ دیگه ست... پس بهتره که زشت و ژولی پولی باشی و کسی طرفت نیاد و تو در این خیال بمیری که عشقی هست)   درست است ما اگر مفتش اعظم نباشیم و نخواهیم ایمان یا اعتقاد کسی را بسنجیم و درباره‌ی بهشت و جهنمش نظر دهیم،(آقای ...) حق داریم دست کم نشان دهیم که شخصی بنا بر آنچه گفته است و طبق قواعدی ظنی که ما برای فهم متن قائلیم، از سخنانش چه برداشتهایی می‌توان کرد و او/متن چگونه می‌تواند به پرسشهای ما پاسخ دهد. ما حق داریم/می‌توانیم درباره‌ی ارتباط اندیشه‌ها ،با مسائل که بر روی این افکار تاثیر گذاشتن  تحقیق کنیم .شخص می‌تواند بیمار باشد بی‌آنکه خودش بداند! آنچه فکر او را به ما نشان می‌دهد زبان و بیان اوست و ما از همین راه به فهم این افکار می‌رسیم. پس، باید ببینیم روشهای ما در فهم متن تا چه اندازه کارایی از خود نشان می‌دهند. البته، می‌توان این بحث را نیز مطرح کرد که  دیدگاهها اشخاص می‌تواند هیچ ارتباطی با دیانت آنان نداشته باشند.و  ما نمی‌توانیم این نگرشها را منافی با دیانت بدانیم.چون احساسی و از سر خشم نوشته شده شاید هم بتوانیم .اما  این استفراغ روانیهرچه خطاهای شناختی، باورهای جزمی و متعصبانه، جهل،خرافه و مهرطلبی کسی بیشتر و عزت نفس، عقلانیت و واقع بینی وی کمتر باشد، میزان تولیدات مغزی وی منفی تر و سمّی تر بوده و برون ریزی آن ها را اصطلاحاً استفراغ روانی می گوییم که معمولاً موجب آزار و اذیت دیگران می گردد.واین حجم از نفرت پراکنی و از جنسیتی تا قومیتی و نژادی برای من قابل قبول نیست.این دوستمون توهین نژادی  وقومیتی نکرده اشتباه نشه دارم یه بحث کلی می کنمنمی دونم اما اگه منظورت اینه....... همینجوری بگووقتی یه پسر میگه دخترا اینجورین، منظورش همه دخترا نیس، منظورش فقط یه دختره، فقط یکی.وقتی یه دختر میگه پسرا اینجورین، منظورشون خودشونه نه همه‌ی پسرا.شکست عشقی میخورید مثل &quot;تتلو&quot;  چرا میگید همه پسرا/دخترا مثل هم هستن، این کار اضافه خوریه که بخاطر یه نفر به همه توهین بشه،تا این اندازه سخیف و پرت ٱخه!شايد اصلي ترين دليل سندروم ٣٠ سالگي رسيدن به اخر جاده ايه كه توش مجبوري انتخاب كني !!!!يا دنبال كردن ارمان و هدفت و پرداخت هزينه ،يا يك زندگي معمولي و تشكيل خانواده!!! خيلي ها سعي كردن نشون بدن هر دوش با هم شدنيه ولي جز عده قليلي همه مجبور به انتخاب شدن!!!!تو هم بله تفاوت داری با همه ماهازار زار گریستن با خشونت نوشتن یا  بعضاً به باد ناسزا گرفتن درسته برای حال دلت خوبه اما اخه تا چه حدی شکست های عاطفی پی در پی در  زندگی، روانی آسیب دیده ، داشتن رابطه های مختلفبهتره اخلاقیات رو دریابیم!من اگه نقدی خواستم بنویسم .تنها به یک شخص نیست به دوستان خودمه به خانواده خودمهبه جامعه است.نه این شخصبینش جامعه شناختی و بینش دینی من این رو میگه می تونم خیلی بحث کنم. راجب این موضاعات و این پست رو تا حداقل 30 پست ادامه بدم.اما به همین یک پست بسنده می کنم. اگر دوستان ویرگولی ومتخصصان هر حوزه ای چه روانشناسی،چه مذهب،چه فلسفه و........ به چالش می کشیدنم.و من دوست داشتم جواب بدم.و بگم این راهی که ما داریم میریم به ترکستان هست.با این حجم از اشتباهاین ادمای ترسناکهیجانات دختر  بودنعلی قنواتی:حالا می‌شه فهمید چرا در دوره‌ای زندگی می‌کنیم که احساس فروپاشی اخلاقی جهانی‌ه!با نارو خوردن و فریب دیدن از رفتار اخلاقی ناامید نشیم. به‌جای ناامیدی منفعلانه خودمون رو به رفتار اخلاقی «مشروط» و «فعال» مجهز کنیم. یعنی چی؟ یعنی دربی‌اخلاقی پیش‌قدم نمی‌شیم، ولی اگه از طرف پاسخ متقابل نگرفتیم، بار اول ببخشیم و با صراحت بگیم، و از بار دوم تلافی کنیم!در یک جامعه بی‌ثبات، منفعت‌طلبی لحظه‌ای و فریب‌کاری سکه رایج می‌شود و با گسستن شیرازه جامعه نهایتا همه متضرر می‌شوند!به نظر می‌رسه در یک جامعه فروپاشیده و غیراخلاقی، هیچ راهی هم به تعالی و رشد نیست! چون تعالی و رشد ثبات می‌خواد و ثبات با رفتار اخلاقی حاصل می‌شه که جامعه فروپاشیده فرصت بروزش رو نمی‌ده! می‌بینین توی چه دور ناامیدکننده‌ای افتادیم؟ این همون ناامیدی تاریخی و عمیق از بشریت است!ما قبل از این که کاملا ناامید بشیم یک لحظه صبر کنیم: با همه این ناامیدی فلسفی از بشر و ذات سودجوی بشر و ماهیت جامعه سفله‌پرور و فریب‌دوست بشری، زندگی بشر در طول قرن‌ها به وضوح بهتر و بهتر شده! نه تنها از نظر رفاهی که حتی از نظر اخلاقی! چه طور می‌شه این پارادوکس رو توضیح داد؟من حرف متخصصانی را که در بهترین دانشگاه های دنیا تربیت شدند و حرف شان مورد قبول مجامع علمی است را قبول دارم.نه هر آدم ناشناسی یعنی کسانی که عقدهایشان را دخالت نمی دهند.نوشته ها ایشون شاید برای منی که بالای بیست سالمه آسیبی نداشته باشهاما اونی که اسیب دیده و تازه میخواد وارد یه رابطه عاطفی بشه چی؟من این  طرز تفکر رو تحسین میکنم. و اگه پسر بودم حتما به خاطر این موضوع با این دختر ازدواج می کردم  ههه..  و این کتاب خوندن رو اما خیلی سوال تو ذهنم دارم چطور ممکنه اینقدر خوب باشی ولی در کنارش هم این تفکرات رو داشته باشیو دراخر باز هم حرف تو میشه عاطفه جان و اما در مورد اراده انسان تغییرپذیره و با هر انتخابی میتونه تغییر کنه بخاطر همین ضعفهای انسان هیچ اصالتی ندارن؛ اصالت به اراده و انتخابییه که میکنهخوبه خودشم گفته من تغییر میکنم حرفم از این جا به بعد با خودشه اصالت اراده در ارزش‌داوری انسان تبیین شده . نمیتونی بگی اراده اصالت ندارهو یکی دیگه این که دوستی در پست های قبل در مورد نوشتن یک تابو (پریود)من رو متهم به بی پروایی کردندوباره عرض می کنم حرف زدن از تابو ها جامعه بی پروایی نیست. ما هم بی حیا نیستیم. اره اگه خودم بودم این بی پروایی رو نمی کردم برای همین چون کسی دیگه نوشته  من جرئت کردم این جا به اشتراک بذارم تفاوت بین حیا و تابو رو  هم واضح تر کنم ! تابو،اسمشو اصلا نبر،هست حیا،هرجایی اسمش رو نبر،هست به نظر شما این جا مکانش نیست؟امیدوارم  زندگی خوب وخوشی رو داشته باشه و هر چه زودتر ازدواج کنهمطالب مرتبط قبلی1- پاسخ به یک کامنت ویرگولیو در اخر اگه همه لینک هایی که دادم اگه مثل من در طول این چند ماه چند بار هر کدوم رو خوندید می تونید قضاوت بهتری از من و دوستمون بکنید.</description>
                <category>SOGAND</category>
                <author>SOGAND</author>
                <pubDate>Mon, 05 Nov 2018 09:37:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از جمله تابوهایِ خونواده ی ما یکیش هم رقصه</title>
                <link>https://virgool.io/@sogand/%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%85%D9%84%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%DB%8C%DA%A9%DB%8C%D8%B4-%D9%87%D9%85-%D8%B1%D9%82%D8%B5%D9%87-wacvspn9lc60</link>
                <description>  از جمله تابوهایِ خونواده ی ما یکیش هم رقصه، یعنی کلاً حسِ مامان بابا نسبت به رقص یه سری حرکات شرم آورِ میمون وار و گناه آلوده. کمااینکه همین چند وقت پیش سر یه شوخیِ من با بابام که گفتم باید برقصی و صرفِ بیانِ این کلمه ی مستهجن در فضایِ عمومی خونواده تا مدتها حرف نمیزدیم با هم!البته تو بچگی یادم نمیاد حس کرده باشم که این حرکات گناه آلوده، چون پدر تحصیل کرده بود و یاد گرفته بود عقایدِ کهنه ی مذهبیش رو جوری توجیه کنه که خودشم نفهمه هنوز اصلِ قضیه همونه و بتونه تصور کنه خاص و روشنفکره. تمامِ تأکید در تقبیحِ رقص رویِ میمون وار و جلف بودنِ عمل بود، که باعثِ تخفیف در شخصیتِ فرد میشد.از اونجایی که نه بابا خیلی اجتماعی و اهل رفت و آمده و نه مامان تا 14 سالگی که کرمانشاه بودم کمتر از 5 بار عروسی رفته بودم، حتی از اونایی هم که باهاشون معاشرت داشتیم عروسیِ بیشترشون تحریم شد چون احتمال میرفت که اعمالِ منافی عفتی مثل رقص و پوششهایِ باز توش مشاهده بشه. از اون 5 تا عروسی هم که ما رفتیم فقط یکیش شکلِ عروسیِ آدم بود (اونم چون کاملاً در عمل انجام شده قرار گرفتیم، خونواده ی این دوست بابام شدیداً مذهبی بودن و اصلاً قرار نبود از این خبرا باشه)، بقیه ش تفکیک جنسی بود. اون یه دونه ای هم که شبیه عروسیِ آدم بود بازم ما تفکیک جنسی شدیم!! یعنی این شکلی بود که عروسی تو باغ بود و یه عمارت تهش بود، پشتِ عمارت یه دایره ی رقص چیده بودن، اول که ما رفتیم همون اولِ باغ رو صندلی ها در صلح و صفایِ نسبی (هنوز از رقص خبری نبود ولی کماکان پوششها اوووف) نشسته بودیم، بعدتر وقتِ شام باید میرفتیم کنار عمارت که نزدیک دایره ی رقص بود و همینطور که ما شام میخوردیم ملت داشتن میرقصیدن و اوووف چه رقصایی! یعنی برایِ اون زمانِ من شبیه کره ی مریخ بود اونجا!ما از طرف خونواده ی عروس که دختر دوستِ بابام بود دعوت شده بودیم و دوماد هم برادر همکلاسیِ من بود. این همکلاسیِ من اسمش صبا بود، یه همکلاسیِ دیگه هم داشتم که اسمش صبا بود و دوستِ صمیمیِ این صبا بود یه چیزی در حدِ سوباسا و تارو صمیمی بودن، مادر این صبا دومیِ خانوم بهداشتِ ما بود، یه خانومِ فوق العاده باکلاس، شیک و باشخصیتی بود که واقعاً عاشقش بودیم، صبا دومی شاگرد اولِ کلاسِ ما بود، یه دختر خیلی زیبا و باتربیت. یعنی هر دو صبا خیلی زیبا و باتربیت بودن ولی دومیِ خیلی بیشتر.خلاصه این صبا دومی هم تو عروسی دعوت بود، با خواهرش و خانوم بهداشت، فک کنم خانوم بهداشت طلاق گرفته بود که در اون زمان از نظرِ من چیزِ خیلی باکلاسی محسوب میشد!زمان شام که قرار شد بریم به سمتِ بالایِ باغ دیگه مهدی و بابا نیومدن و همون پایین موندن، موقعیت فوق العاده بی شرمانه تشخیص داده شده بود و اگه رودربایستیِ دوستِ صمیمیِ بابا نبود کلاً بساطو جمع میکردیم میرفتیم.خونواده ی مادر عروس کلاً با چادر سیاه نشسته بودن سر میزایِ شام! رو گرفته بودن و تقریباً خودشونو خفه کرده بودن دیگه از حجاب، از اون طرف مدعوینِ خونواده ی دومادو بیا و ببین! یعنی تقابلی از این خنده دارتر نبود! تا حدی که وقتی مادر عروس اومد به ما خوشآمد بگه از تنها سه تا اجزایِ صورتش که دیده میشد _یعنی دو تا چشمش و دماغش_ به نظر میرسید یه ساعت گریه کرده!دایره ی رقص خیلی بزرگ بود و بیشتر پسرا دور تا دور نشسته بودن و دخترا میرقصیدن و منم دهن بااااز! مامانم کلاً عصبی بود، هنوز که هنوز از اون شب به عنوان یکی از شرم آورترین شبایِ زندگیش یاد میکنه. ما از دایره ی رقص نسبتاً دور بودیم، و خونواده ی صبا دومی هم با مقداری فاصله از ما نشسته بودن که دیدم صبا دومی و خواهرش به دعوت خواهر دوماد پاشدن برن برقصن، دقیقاً از همین نقطه بود که دیدم نسبت به رقص به چالش کشیده شد و برام از شکلِ یه حرکتِ میمون وار و جلف که آدمایِ دیوونه و بی کلاس انجامش میدن، به شکلِ یه حرکتِ جلفی که آدمایِ باشخصیت هم ممکنه انجامش بدن درومد!!!من خودم کلاً هیچی از رقص نمیدونستم و بلدم نبودم و البته با در نظر گرفتن نظرِ خونواده نسبت به رقص گناهی هم نداشتم. هر چند که کلاً تا مدتها دیدی هم از رقص نداشتم ولی اضافه بر اون، اون زمانا اینطور نبودیم که هر کسی اتاق و محوطه ی خصوصیِ خودش رو داشته باشه که بخواد تمرین رقص کنه و کسی نبینه و اگر چنانچه فرضِ محال در حالِ انجام همچین عملِ قبیحی دیده میشدی دیگه نمیشه تصور کرد که چی میشد! حتی اگر میشد اون موقع انقدر ذهنم نسبت به این قضیه گارد داشت که تو خیالپردازیامم آدم باکلاسا و عاشق کشا هیچ وقت نمیرقصیدن.اولین تلاشِ من برای رقص تو خوابگاه بود، سال 89 یعنی تو 22 سالگی. بچه هایِ ما هر شب میرقصیدن و من هیچ وقت نمیرقصیدم، همیشه هم کلییی اصرار بود که مریم توام بیا برقص و منم میگفتم که بلد نیستم. ولی یه بار دیگه خیلی بچه ها اصرار کردن، منم میدیدم رقصایِ اینا چیزِ خاصی هم نیست، بیشترشونم بلد نیستن و مسخره بازی درمیارن و اینا، خلاصه دلو زدیم به دریا و رفتیم با اینا برقصیم دو مین رقصیدم نامردا کلی بهم خندیدن، منم که اصولاً آدم معذبی ام و هنوز واقعاً فکر میکردم این کار جلف و میمون واره و از طرفی جنبه م تو دنیایِ واقعی و نسبت به شوخیای که به نظر بیاد تحقیر کننده ست فوق العاده کمه، دیگه رفتم کنار و تا کلی سال بعد از اونم من دیگه هیچ وقت حتی برایِ خودم سعی نکردم برقصم.بعدترها تا مدتها بعد از اینم که دیدم نسبت به رقص بهتر از حرکات میمون وار شد، بازم فکر میکردم یه مرد نباید برقصه!حالا فکر میکنم رقص یکی از گونه هایِ هم آواییِ انسان با بقیه ی کائناته، هر وقت تنهام میرقصم، یا موزیک یا بی موزیک، یه چند باری که مامان و بابا نبودن تو خونه هم رقصیدم و دیدم چقدر بشرا و مهدی شرمنده میشن از دیدنِ رقصیدن یه آدمِ دیگه و ذهنشون داره مبارزه میکنه و میخوان متوقف کنن کارو، بعد خوشحال شدم که تو سنِ کمتری از اونا تونستم افکارِ مستعمل و مسخره ی مامان و بابا رو حداقل در این موردِ خاص کنار بذارم.چقدر هدر میشه زندگیمون تا نسبت به افکار احمقانه مون آگاه شیم و چقدر زمان دیگه لازم داره که اون افکارِ احمقانه رو از مخمون بندازیم بیرون و باز زمان بیشتری که اثراتِ اونا رو از زندگیمون محو کنیم... به خاطر همین هر آدمی از یه حدی بیشتر نمیتونه روشنفکر بشه!زندگی یعنی همین!2--پسر بودن3-یه سری اه و ناله4-عشق قدیس متفعن5-پاپ6-یه دنیا از مرگ دورم7-پاسخی به یک کامنت ویرگولی8-جبر نیاز ها9-زنان عروسکی10-زندگی تنهای من</description>
                <category>SOGAND</category>
                <author>SOGAND</author>
                <pubDate>Sun, 04 Nov 2018 12:52:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی تنهای من</title>
                <link>https://virgool.io/@sogand/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-zez3ygno8w6u</link>
                <description> صبح بیدار شدم خیس بودم، تموم لباسام خونی شده بود و بویِ آهن زنگ زده میداد! قیدِ کارای مونده و اضافه کاریِ پنجشنبه رو زدم، زنگ زد حالمو پرسید، گفتم خوب نبودم و نرفتم سرکار، دلداری داد و توصیه کرد به خودم برسم، خواست قطع کنه اسممو صدا کرد، گفتم بله؟ باز صدا کرد، باز گفتم بله، گفت هیچی خداحافظ، گفتم قهر نکن یه بار دیگه صدا کن، صدا کرد گفتم جانم؟ دوباره صدا کرد، گفتم پررو نشو دیگه! گفت خداحافظ و قطع کرد.آدمایِ پر از انتظار و عجول...تا وقتی بهشون محبت میکنی نمیبیننش و ارزشش رو نمیفهمن و وقتی هم محبت نمیکنی مدام کلافه ن... هیچ وقت خوشحال و راضی نیستن، چون عجولن... نمیفهمن این &quot;جانم&quot;، این جانِ من، برام چقدر با ارزشه... نمیتونم هر وقتی به هر کسی بگمش، بدمش!گاهی چقدر میترسم از شروع زندگی مشترک با چنین آدمایی، اینکه کارگرِ محبت باشی نفرت انگیزه، اینکه جانم گفتن وظیفه ت باشه ترسناکه! این یکی رابطه رو هم کات کردم...واقعاً یکی از مواردی که یک زن رو تشویق به ازدواج میکنه، اینه که وقتی پریودی یکی کنارت باشه و بهت بفهمونه تموم این حالاتِ منفی ای که تجربه میکنی گذراست، ولی من همیشه، هر وقت تو رابطه ای بودم بدترین روزهام رو همین روزایِ پریودی تجربه کردم، انگار انتظارشون بیشتر هم میشه...حتی یه زمانی با کسی بودم که وقتی میفهمید پریودم دیگه بهم پیام نمیداد تا این دوره بگذره... آدما همیشه دوست دارن روابط قوی و ارزشمند داشته باشن ولی نمیدونن که به دست آوردن همچین رابطه ای هزینه داره، از خودگذشتگی میخواد...وای مضحکه ولی دلم بدجوری براش تنگ شده...امروز صبح دوباره به مامان اینا گفتم به این نتیجه رسیدم که آدم نباید ازدواج کنه. مامان گفت هر روز به یه نتیجه میرسی تو، ما نفهمیدیم آخر نظرت چیه؟ راست میگه...حقیقت اینه که من خیلی دوست دارم ازدواج کنم، از اون آدمام که دلم نمیخواد تنها بمیرم، دلم میخواد یکی رو داشته باشم که کنارش بودن تقویتم کنه، یکی که وقتی باهاش سکس میکنم حس نکنم داره ازم سوء استفاده میکنه... ولی هی میفهمم که نمیشه، هی با آدمایِ اشتباهی آشنا میشم... هی ناامید میشم و هی دوباره امیدوار میشم... هی میفهمم که نمیشه به عنوان یه زن ازدواج کنی و همچنان &quot;خودت بودن&quot; رو ادامه بدی! باید یکی دیگه بشی، هی دلم میخواد بشه ولی نمیشه... دلم میخواد با یکی باشم که بتونم کمی از زنانگیِ انباشته در قلبم رو خرجش کنم!غمگینم یه قسمتی از خودم رو گم کردم... محتوای وبلاگی که سالها توش نوشتم و اونقدر باهاش خاطره داشتم به خاطر حماقتِ پرشین بلاگ پاک شده... حالا بهشون پیام که میدم میگن همچین چیزی وجود نداشته و بعد از اون هم دیگه به کاربریِ هیچ کدومشون نمیتونم وارد بشم... انگار یه قسمتی از من رو دزدیدن...مطالب مرتبطزندگی یعنی همین!2--پسر بودن3-یه سری اه و ناله4-عشق قدیس متفعن5-پاپ6-یه دنیا از مرگ دورم7-  &amp;quot;پاسخی به یک کامنت ویرگولی&quot;8-جبر نیاز ها9-زنان عروسکی</description>
                <category>SOGAND</category>
                <author>SOGAND</author>
                <pubDate>Sun, 04 Nov 2018 12:10:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>9-زنان عروسکی</title>
                <link>https://virgool.io/@sogand/9-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DA%A9%DB%8C-yzj2tiqm2brh</link>
                <description>  همیشه صورت اصلاح شده، ابروهایِ آن کادر و بدنِ شیو شده ی شخصیتِ مثبت فیلم، در هر شرایطی (مطلقاً هررر شرایطی) برام جالب بوده!یعنی مهم نیست طرف ده سال تو یه جزیره ی خالی از سکنه بوده یا تو تیمارستان یا تو انفرادی، چیزی که هرگز نمیتونی ببینی یه صورت یا بدنیه که مو داشته باشه! (مگر اینکه بلوند باشه!)حتی موهایِ سر در هیچ شرایطی واقعاً ژولیده نمیشه.و البته همه ی اینا در معدود جاهایی دیده میشه مثلاً جاهایی که یه موجودِ غیرطبیعی و مسخره، یه جادوگرِ پلید یا یه موجودِ کاملاً احمق و خلاصه یه موجودی که قرار نیست ازش خوشت بیاد.از سینمایِ ایران که توش یه زن با چادر مقنعه میره تو تخت و شوهرشم اتاق بغلی رو تختِ خودشه و فرداش طرف حامله ست انتظاری نمیشه داشت ولی واقعاً تو سینمایِ هالیوود هم این مسئله همیشه هست.حتی اگه زنِ مذکور یه قهرمانِ جنگ باشه بازم زیباترین زنِ اون فیلمه (بر اساس معیارهایِ زیبایی شناسی عمومی) و حتی همیشه یه اغراقِ انکار ناپذیر در ویژگی هایِ جسمیش صورت میگیره! مثلاً تویِ GOT هم که دقت کنی میبینی کاراکترهایِ مثبتِ مؤنث صرف نظر از اینکه در چه شرایطی هستن همیشه زیباییشون رو حفظ میکنن!و همه ی اینا تا جایی که تو فیلم و قصه باشه خیلی ترسناک نیست! ولی وقتی این دید رو تو جنس مخالف و به خصوص هم جنسایِ خودت، تو مردمت و دوستات هم میبینی واقعاً ترسناک میشه!اصل مطلب اینه که این مدل زیبایی برایِ یه زن اون جور که تعبیر میشه &quot;جزئی از وجود&quot; و فطرتش نیست، بلکه یه لزومِ دردناکه! اون مدلی که جزئی از وجودِ ماست همونیه که داریمش، همون لطافت و ظرافتِ ذاتی.یه دوستی تو خوابگاه داشتم که هیچ وقت، مطلقاً هیچ وقت بدونِ آرایش ندیدمش، یعنی حتی موقع خواب هم به گمونم با آرایش بود!یکی از دوستایِ خواهرم وقتی حامله بود برای اپیلاسیونِ کل بدن رفت و بچه ش سقط شد.یکی از دوستام از شدتِ آرایش رنگِ صورتش کاملاً عوض شده و یه جور تمِ زرد رو پوستش داشت،یکی از هم اتاقیام وقتایی که ساعت 8 کلاس داشت از ساعت 5 صبح بیدار میشد و مینشست به آرایش کردن!و غیره و غیره و غیره، مدلایِ بیشماری از زنایی که نصف بیشتر زندگیشون تو سالنهایِ آرایشی میگذره و مجبورن که اینکارو بکنن! انسانهایِ نابودی که برده ی زیباییِ سطحی هستن و زیبایی و سادگیِ عمقِ چشماشون سالهاست که مرده.از عملهایِ زیبایی فقط همینقدر بگم که روشنفکرترین دوستِ من (مؤنث) میگفت به نظرِ من این عملها کاملاً لازمه چون زن &quot;باید&quot; زیبا باشه، این یعنی رسوخِ این تفکرات تا سطوحِ فرهیخته ی جامعه که واقعاً مسئله رو دردناک میکنه. حتی یه چیزی جدیداً شنیدم، عملِ زیبایی دستگاه تناسلی!!وقتی مبحثِ آزادیِ زنان مطرح میشه خیلیا اینو آغازِِ زیباتر شدنِ جامعه میدونن نه راحتی و آسایشِ زنان! مسئله فقط سر سلیقه ی پوششیه و اغلب وقتا پشتش یه تفکرِ عمیق وجود نداره. چرا باید هر کسی که برایِ آزادیِ پوشش تبلیغ میکنه 5 سانت آرایش رو پوستش داشته باشه؟! چطور ممکنه با همه ی اینا بشه راحت &quot;فکر&quot; کرد؟!حقیقتاً کسی زنی رو فکر میکنه دوست نداره، طوری که رسانه ها ثابت کردن جایی که به نفعشون باشه هیچ مشکلی با زنِ بی حجاب هم ندارن ولی بدبختانه این جنونِ زیبایی طلبی زنهایی ساخته عروسکی و احمق، یه زمانی وبلاگِ یه دختری رو میخوندم که خیلی مثلاً روشنفکر بود، یه پست در موردِ لزومِ اپیلاسیون دائمیِ زنان نوشته بود! گفته بود رفتم اپیلاسیون بعد آرایشگره ازم پرسید شوهر داری؟ گفتم نه، گفت دوست پسر داری؟ گفتم نه، بعد داشت تحلیل میکرد که طرف چه احمقی بود آدم برای خودش میره اپیلاسیون برایِ دیگران نمیره! ولی در عمقش میبینی شاید این آدم اپیلاسیونش واسه خودش بود ولی فکرش مالِ خودش نبود، بدونِ اینکه حتی متوجه بشه یه تفکرِ محدودکننده و خردکننده رو تمام عمر تو ذهنش حمل میکرد، لزومِ اپیلاسیونِ دائمیِ زن!!این جورِ تفکراتِ قالبی زن رو تبدیل به یه موجودِ احمق و ابزاری میکنه.من خودم هیچ مخالفتی با اپیلاسیون ندارم ولی با &quot;باید&quot;هایی این چنین جا افتاده، این چنین عمقی که هیچ جوره نمیشه سراغشون رفت مشکل دارم، با &quot;باید&quot;هایی که زنها رو تو قالب میذاره و مدام از جمیعِ جهاتِ بی اهمیت با هم مقایسه شون میکنه...الآن یه موجی هم تو جوامع مجازی راه افتاده که طرز لباس و عمل و آرایش زنها رو مسخره میکنه ولی در کنارش همون اندازه این عملها داره بیشتر میشه که آدم به فکر فرو میبره، اگه واقعاً زن و مرد (و به خصوص مردها!!!) انقدر مخالفِ عمل زیبایی و آرایش هستن چرا این مسئله روز به روز داره رشد میکنه؟ اینایی که هر روز تو کوچه خیابون میبینیم مریخی هستن یا برایِ رضایِ خدا این کارو میکنن یا چی؟؟! حقیقت اینه که هیچ مخالفتی با آرایش در عمق وجود نداره، این دستمایه ای شده برای تمسخر، همونجور که همیشه یه جوری باید زنها رو تحقیر و تمسخر کرد، ولی در واقع روز به روز تصویرِ معیارِ زیباییِ زن بیشتر شبیه همین قالبی میشه که همه دارن روز به روز بیشتر شبیهش میشن! یعنی دیگه صنعت مد که به خصوص زنها رو برده ی خودش میکنه از سطحِ پوشش فراتر رفته و به چهره و اندام رسیده!این مصنوعی شدنِ همه چی فقط یه رخِ قضیه ست، مسئله ی اساسی برایِ من اینه که همه ی اینایی که تمومِ زندگیشون گیره شکل و قیافه و هیکلشونه کی وقت میکنن فکر کنن؟؟! کی زندگی میکنن؟! و بعدم اینکه این هجوم روز افزون باعث میشه حتی کسانی هم که مخالف این ماجراها هستن مجبور باشن برایِ همرنگی با جماعت خودشون رو به حداقل ها برسونن...مطالب مرتبطزندگی یعنی همین!2--پسر بودن3-یه سری اه و ناله4-عشق قدیس متفعن5-پاپ6-یه دنیا از مرگ دورم7-پاسخی به یک کامنت ویرگولی8-جبر نیاز ها</description>
                <category>SOGAND</category>
                <author>SOGAND</author>
                <pubDate>Sat, 03 Nov 2018 20:15:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جبر نیاز ها</title>
                <link>https://virgool.io/@sogand/%D8%AC%D8%A8%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%A7-vlqmoy6z78cb</link>
                <description>    بدیش اینه که آدم نمیتونه نیازِ عاطفیش رو نادیده بگیره، یعنی شدنی هست ولی ازت یه موجودِ نفهم میسازه! مطلقاً آن نرمال!من خیلی دوست داشتم که میتونستم بی نیاز و قوی باشم، به خصوص در شرایطی که برطرف کردن این نیازها همه رقمه هزینه داره، ولی درست اندازه ی یه پیشیِ مزخرف نیاز به نوازش دارم و نمیتونمم کاریش کنم! جبر طبیعت...خب از اونجا که نمیتونم با اونی که بهم میخوره باشم، یعنی پیداش نمیکنم، مدام وقتم هدر میره با آدمایِ مختلف، آدمایِ حتی احمق، خیلی احمق!یعنی راستش خیلی هم دنبالِ ساختنِ یه رابطه و ارزشمند کردنش نیستم، اگه یه رابطه به خودیِ خود ارزشمند نباشه دیگه هیچ، تنبل تر از این حرفام که رو روابطه م انرژی بذارم.اغلب حالم از این وضع به هم میخوره! اینکه برایِ همچین چیزی بخوای انقدر وقت تلف کنی احمقانه ست! حتی برایِ فکر کردن بهش و خیال پردازی هم... ولی همه چیز بهش دامن میزنه، دختر بودن، ایران زندگی کردن، ایرانی بودن، لوس و ننر و مغرور بودن، خاص بودن و انتظار بالا داشتن... همه چی.بعد دیگه دست به دامن ماوراء الطبیعه شدم که مثل این فیلما یه روحی، جنی، چیزی رو بفرسته طرفم که باهاش دوست شم، هم هیجانش بیشتره هم این جور موجودات عجیب غریب بهتر به من میخورن، ولی اونم که هیچی! دریغ از یه تکونی، ضربه ای... هیچی!از اینکه برده ی نیازهام باشم بیزارم، مثلاً بعضیا رو میبینم که با یه آدمه مطلقاً ندیده نشنیده ازدواج کردن یا دوست شدن و همینجوری هم تحملش میکنن، واسه همین نیازاشون دیگه، دقیقاً بردگی! یه عمر زندگی میکنی و بعد میبینی هیچ ارزشمند نبودی! بعد آخه از اون طرف اونایی هم که هر دقیقه با یکی هستن خیلی انرژی تلف میکنن، شاید بیشتر از منگلایِ دسته ی اول!ولی هر تلاشم برای پایان دادن به این قضیه بی نتیجه میمونه، چون در واقع وقتی من میخوام برم تو یه رابطه ای مطلقاً انگیزه م اینه که کمترین وقت و انرژیِ ممکن رو بابتِ این جبر طبیعت تلف کنم ولی از اون طرف چی؟ از اون طرف تو خودِ همین رابطهه تو ملزمی که وقتت رو برایِ بعضی حماقتهایِ طرف مقابلت هم هدر کنی! یعنی حماقتهایِ خودِ آدم کافی نیست که... بعضی آن نرمال بازیا... بعدم به همون سرعتی که رفتم تو رابطه میام بیرون و درم پشتِ سرم میبندم.... دوباره چند وقت بعد روز از نو روزی از نو...مثلاً وقتی یکی بهم میگه من نیاز به محبت دارم حالم به هم میخوره! خب یعنی چی این؟! یعنی آدم الکی ادا دراره و عزیزم و جانم بگه دیگه، خب این آرامش فکریِ منو به هم میزنه که فیلمایِ احمقانه بازی کنم، یعنی که &quot;عزیزم&quot; خودش باید بیاد، نمیشه آدم زور بزنه به کسی بگه عزیزم... زور زدن یعنی اتلاف وقت و انرژی! باید دلت بخواد که بگی، خودمم دوست ندارم کسی زور بزنه بهم محبت کنه! یعنی کلاً همونطور که گفتم به درست کردنِ چیزا اعتقاد ندارم، وقتی یه جایی محبت نیست خب نیست، آدم نمیتونه بره شاکی شه که تو چرا بهم نمیگی &quot;عزیزم&quot; که! این خلافِ شأنِ والایِ انسانیه و هیچ دردی رو هم درمان نمیکنه!م خیلی اصرار داره که ما یه رابطه رو شروع کنیم، حالا تو این وضعِ تعلیقِ من، که باید سخت کار کنم و وقتی هم که کار نمیکنم خسته ی جنگ با خودمم، خسته ی عذاب وجدانِ کار نکردن... به این قضیه خیلی خوش بینه ولی من اصلاً خوش بین نیستم، اونم آدم حساسیه، روحیه ی هنری و نیاز به &quot;عزیزم&quot; و اینا... میدونم احتمالاً دعوا و درگیری پیش میاد، این آخرین چیزیه که من ممکنه بخوام! دعوا! یعنی به لطفِ بابا اینا، 70 برابرِ میزان مورد نیازم دعوا دیدم تو زندگیم و حالا دیگه فقط دنبالِ یه چیزِ آرومم، یه سکوت و فهم متقابل...نمیدونم از کند ذهنیمه یا یُبس و بیخیال بودنم یا چی در هر صورت خیلی طول میکشه من بتونم چیزی رو تحلیل کنم و یه تصمیم قطعی بگیرم، یعنی تو زندگیم کلاً تصمیماتِ قطعیِ خیلی کمی گرفتم، بیشترشم خیلی کوتاه مدت بوده (اونقدر کوتاه بوده که وقت نشده روش تجدید نظر کنم)، وقتی هم تصمیم میگیرم اگه مدام به چالش کشیده بشه باز شک میکنم و وا میدم از نظرِ من کلاً هر چیزی میتونه درست باشه!!حالا ما یه بار جدی بهم گفتیم که به درد هم نمیخوریم و جدا شدیم ولی اون باز اصرار میکنه و اصرار، این ذهنمو به هم میریزه، همین اصرار کردن رو میگم، از اصرار واقعاً بدم میاد آدم نمیدونه چی کار کنه، نمیتونی که فحش بدی... هر چی هم میگم به نظرم این رابطه ادامه ش درست نیست میگه نه اوکیه، همیشه هم همینه، وقتی میخوام با یکی دوست شم اولش بهش میگم چطور آدمی ام و اونم مثلاً میگه اوکیه، خوبه، کنار میام، ولی بعدش همش میخواد همه چی رو عوض کنه... کلاً از اینکه به خاطر کسی بخوام عوض بشم بیزارم... به خاطر خودمم تا حالا نتونستم عوض بشم!م یه بار بهم گفت تو خیلی یُبس و بی احساسی، من البته چون همیشه حس میکردم خیلی مهربونم (نمیدونم چرا!! در حالیکه وقتی تجدید نظر کردم دیدم اصلاً هم مهربون نیستم فقط روحیه م لطیفه که این با مهربون بودن فرق داره) بهش گفتم خودت بی احساسی، بعد از اون موقع، هی تو هر جمله ای یه کلمه ی محبت آمیز میذاره! ولی من بدتر شدم که بهتر نشدم! اصلاً اوقم میگیره گاهی... گاهی به نظر میرسه یه چیزایی هست که داره بهتر میشه و این منو میترسونه... همیشه آخرش خراب میشه هر چی دیرتر ضررش بیشتر...یه جور عجیبی داره حالم به هم میخوره از فکر کردن به این قضیه، ولش کن به قول اسکارلت فردا بهش فکر میکنم! البته همیشه هم همینه اونقدر تصمیم گرفتنم عقب میفته که همینجوری پیش میریم و وقتی کاتم میکنیم من هنوز تکلیفم مشخص نبوده! همیشه پا در هوا و باری به هر جهت و هردمبیل!!+ حسم اینه که سلین وقتی داشته مرگ قسطی رو مینوشته خیلی ریلکس تا مدتها هر وقت دلش میخواسته مینشسته به نوشتن و هر چی عشقش بوده مینوشته، هیچ تلاشی هم برای ایجاز و مقید بودن به حفظِ روند داستانی و جذابِ ماجرا نمیکرده، یه جوری خیلی این کتاب رو دوست داشتم، رو حرف زدنم کاملاً تأثیر گذاشته، یعنی حتی صدایِ فکرمم ازش متأثر شده، منظورم کلماتیه که باهاشون فکر میکنم، اون دیدِ تحقیرآمیزش به همه چیز و همه کس هم برام جالب بود واقعاً. یعنی خیلی جاها قابل درک، خیلی جاها یه قداستهایی رو به سخره میگیره، دردهایِ مقدس، ارزشها... همه چی! و این هم آدمو غمگین میکنه هم آروم... البته هیچ جایگزینی هم براش معرفی نمیکنه، به جز دایی ادوار تقریباً همه شخصیتها غرقِ لجنن یه نوعِ لجنِ آشنا! هیچ چیزِ عجیب غریب و دوری نیست، فقط یه دیدگاهِ واقع گرایانه به همه ی چیزایِ محقر و مسخره ای که ما صبح تا شب تحسین میکنیم!مطالب مرتبط-زندگی یعنی همین!2--پسر بودن3-یه سری اه و ناله4-عشق قدیس متفعن5-پاپ6-یه دنیا از مرگ دورم7-پاسخی به یک کامنت ویرگولی</description>
                <category>SOGAND</category>
                <author>SOGAND</author>
                <pubDate>Sat, 03 Nov 2018 20:11:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاسخی به کامنت یک ویرگولی</title>
                <link>https://virgool.io/@sogand/%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84%DB%8C-yc6tkrpis4tq</link>
                <description>در رابطه با سری مطالب که تازه شروع کردم و نویسنده اش خودم نیستمبانویی که قلمی بسیار زیبا و قوه بیان شیوایی دارد.قصد معرفی و نقدی بر احوال و دل غمگینش داشتمهم مثبت و هم منفی -مثبت حال خوب کنی است که به عنوان یک شهروند وظیفه خودم می دونمبه کمکش بروم.اما بعد از گذاشتن 6 مطلب از این می ترسیدم کسی  زود قضاوت کند برای همین دوستی این کار را در پست قبلی کردند و ما هم جوابی دادیم که 900 کلمه شد.که دیگر در پاسخ به کامنت پست های بعدی تکرار مکررات نکرده باشم. شما به عنوان یک جنس مذکر این حرف رو می زنید یا مونث؟شما به بزرگواری خودتان کژتابی، کج‌فهمی و مملو از اشتباه ما را ببخشید.اما با سطحی نگری و سطحی اندیشی شما این موضوع بسته نمیشهمشکل من هم با این خانم بیان این حقیقت ها نیست. اتفاقا خوشحالم که کسی به خودش جرئت داده و حقیقت را به نگارش در بیاورد.اما &quot;مشکل من&quot; این گزاره های پسرا همه این جورین، دخترا همه اونجوری ان، فلان جایی ها همه فلانن اینه- این داستانا رو کی می‌خوایم بذاریم کنار؟! نمیدونم الان ایشون با ۳٫۵ میلیارد پسر صحبت کرده !!در مورد نظر نادرست و درکِ غیردقیق شما هم، من پاسخ دارم قاعدتاً چنین بحث‌هایی، پیچیده‌تر و جدی‌تر از اینه که بشه در قالب گفتگوی کامنتی در یه وبلاگ ادامه داد. و از طرفی دیگر نمی دانم مخاطبم که شمایید که چقدر سواد اجتماعی،سواد علمی و فرهنگی دارید.پس جواب بهتر و روشن تر من همان پست اخر من است.اشتباه بزرگ همگان(زن و مرد)این است که تصور میکنند پسران-مردان«فقط»آلت متحرک هستند. در صورتی که به آن عضو شریفِ آویزان،بدنی چسبیده که عقل،احساس و عاطفه دارد.بدنی که خرد می ورزد و عاشق می شود. هربار به عضو شریف آویزان فکر کردید،بدن چسبیده به آن را هم نگاهی بیاندازید.اگر به طور کامل مخالف بودم مریض نبودم که بیام نوشته های ایشون رو اینجا هم بزارم من با این حجم از نفرت پراکنی مخالفمبله ما قائل به این هستیم ولازم است به خودتان این امر واضح را یادآوری کنید که: جذابیت در دلِ ناگفته‌ها، نانوشته‌ها و ناپیداها است. درست است اما با با کدام شیوه‌ها، با کدام تحلیل‌ها و با کدام نگاه‌ها باید به مسائل بنگرند. اقا اصلا شما از ما دانا‌تر، از ما توانا‌تر و از ما مجرب‌تر بفرمایید نقدی به نقد ما بنویسد تا همگان -ویرگولی ها و متخصصان تغذیه ،سلامت،روان قضاوت کنند.والا به خدایکی این‌که کلاً مستقل از موضوع صحبت‌ هاشون، از عمق نگاه و شیوه‌ی روایت‌کردن‌شون لذت می‌برم و مجذوبشون می‌شم اما جاهایی با علمی که به ان رسید ه ام می گویم اشتباه می کند.اما نقد کردن هم رسم و رسوماتی دارد دلبندمتنوع و تنوع و تنوع. شوت کافی. سانتر کافی. پاس عمقی کافی. دریبلینگ کافی. ضدحمله کافی. حمله سریع کافینمی دانم این چه حقیقتی است.اظهارنظرهای احساسی و غیرکارشناسی یا القای ذهنیتی خاص با هر انگیزه‌ای که اسمش حقیقت نیست.این ناآگاهی تعمدی های و بد جلوه دادنش ساز و کارش مشخص است.خوب ما اگر قرار باشد اظهار فضل بکنیم واز محافل های علمی که شرکت می کنیم بگوییم و عیار و تجربه مان را به شما نشان بدهیم که دیگر جای بحث با شما نیست.شما هم لطف کنید فقط در بازار طلا فروشان ودستفروشان به دنبال حقیقت نباشید،و سری به بازاری های ماهی فروشان،و بازار اطلاعات و خدمات هم سری بزنید.تازه در بین دستفروشان از همه نوع کالا و جنس موجود است،.بازاری هایی که ما در آن تجربه کسب می کنیم مطئمن باشید شان علمی واخلاقیش و سطوحش خیلی بالاتر از این است که اینقدر بیکار باشد تا بیاید این جا جواب یک سطحی نویس و سطحی نگری چون شمایی را بدهد.البته که وظیفه ما این است که جواب بدهیم نه به صورت مونولوگ بلکه اگر می خواستیم جواب شما را بدهیم باید روبرو می شدیم و شما بعد از پرسیدن هزاران سوال از ما در مقابل جواب شما را سفت و سخت می دادیمبله درست استمعمولاً ما انسان ها خود را محور قضاوت هایمان قرار می دهیم و خوب و بدی های اشخاص و اشیاء و حتی گفتار و کردار خود و دیگران را  باعتبار سلیقه ها و عقیده های خودمان ارزیابی می کنیم.شما هم با سطحی نویسی خود اینگونه عمل کردید.بدون تردید جز انبیا و اولیای الهی هیچ انسان و هیچ ملتی در دنیا کامل و بدون نقص نبوده و نیست. هر ملت و فرهنگی برای خودش عیبها و آفت هایی دارد که متخصصان و متفکران و متولیان باید آنها را شناسایی کرده و در دفع و درمان آن بکوشند تا آفت گسترش نیابد و منجر به آلودگی تمام اجزا نشودراستش را بخواهید همیشه می خواستم ویرگول را ترک کنم چون نمی توانم پاسخ های ابکی به کامنت های سطحی بدهمالان هم دوست دارم 20 صفحه برگه اچار پر می کردم تا برایتان پست می کردم.و از این که کم نوشتم ناراحتم.ضمنا با تحویل صرفاً سالادی از کلمات و تمثیل و تعبیر هم نمی شود. نقد کرد اگر حرف درست و حسابی دارید بفرمایید در قالب چند پست توضیح بدهید.نظام قضاوت و تصمیم گیری ما هم کاملا بر مبنای منطق و مطالعه و مشاهده زندگی دیگران و خود بودهبدبختانه از نظر علمی ما چیزی رو در جهان لمس نمیکنیم. فاصله ی سطوح نسبت به هم مثل فاصله ی لایه ی ازون به زمینه. همش اسیر توهمیمشما هم سعی کنید. تا تمام پست های این خانم رو بخونید تاکید می کنم تمام پست هایه چیز دیگه شما یه فرق و تفاوتی بین داوری و قضاوت و همچنین بین پیش داوری و پیش قضاوت که تو سایت بسیار وزین متمم در موردش بحث شده قائل شونوشتن  در این جا، با حضور دوستان فرهیخته‌ای که سطح متوسط فکری و دانش متوسط بالاتری از من دارن، کار سخت و استرس‌زاییه. به قول دوست‌مون دارم با پررویی تایپ می‌کنم. لطفا این کامنت من رو هم به عنوان بیان نظری ببینید که نیاز داره تا به چالش کشیده بشه؛ نه حرفی که از سر تجربه یا مطالعه‌ی زیاد نوشته شدهمعروض میدارد که این جانب اصولا مقدمِ هیچ مهمانِ ناخوانده ای را گرامی نمی‌دارد.این نظر شما نشون دهنده ی عمق اخلاص نداشته ی شماست چرا انتقادت رو بدون ارجاع به مطلب دیگه نمینویسی؟ &quot; این یک ادعاست.نه استدلال منطقی آورده شده،نه فکت علمی،و نه حتی به لحاظ رتوریکی,کوچکترین شکلی از شرح و استدلال محتمل درباره ی موضوع ما که اگر قرار باشد نقدی برای آن بنویسم خودش یک کتاب یا 30 پست مجزا می شود.در حالی که اگر ما مطالعه داشته باشیم نیازی به نوشتن و توجیح کردن شما نیست.1-زندگی یعنی همین!2--پسر بودن3-یه سری اه و ناله4-عشق قدیس متفعن5-پاپ6-یه دنیا از مرگ دورم   </description>
                <category>SOGAND</category>
                <author>SOGAND</author>
                <pubDate>Sat, 03 Nov 2018 17:42:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>6-یه دنیا از مرگ دورم</title>
                <link>https://virgool.io/@sogand/%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%85-prfjtlbkgukw</link>
                <description>امروز رفتیم بهشت رضا.به قبرا نگا میکردم و هیچ اتفاقی در من نمی افتاد!2 ساله، 18 ساله، 24 ساله، 70 ساله، دانشجوی کامپیوتر، مادرم، پدرم، همسرم، دخترم، پسرم، شهید...البته گریه م گرفت، مخصوصاً برایِ اون دختری که سی سالش بود و شعر رو قبرش از زبان مادرش بود... ولی از نگاه یه بازمانده به قضیه نگاه میکردم! اون ته وجودم تکون نخورد که اگه من بودم... یه مشت استخونِ از یاد رفته... خیلی دورم از اون فاز... از اون زماناست که همه چی رو خاکستری و بی معنا میبینم... معنویت هم برام کاملاً یه خاطره شده.دو تا خانومه اومدن سر قبر پدرشون نشستن، یکیشون چند ضربه به سنگ قبر زد و با خوش خلقی گفت سلام بابا، روز جمعه ت بخیر، خوبی؟ چند لحظه بعد به شوخی گفت بابا؟ چرا جواب نمیدی؟ کجایی؟ نکنه باز هوو سر مامان آوردی؟ بعدم خندیدن و رفتن... فکر کردم واقعاً به نظر مرگ انقدر خنده دار و معمولیه... اون چیزی که سختش میکنه وابستگی هاست... این البته از دید بازمانده هاست، ولی چرا من انقدر از اون زیر دورم؟ اصلاً نمیتونم تصورش کنم که بعد از مرگ چیزی باشه...یه زمانی تو فیسبوک پست گذاشتم هر زمانی عمیقاً به این فکر میکنی که توام یه روزی میمیری به اندازه ی بارِ اول ترسناکه، ولی الآن، در این مقطع زمانی دیگه برام ترسناک نیست، در واقع حس میکنم تو یک مه فرو رفتم، هوشیار نیستم.موهام خیلی میریزه، تو همین سه ماهه ی اخیر نصف شده! اوایل خیلی دردناک بود برام، جوری که هر دونه ش قلبم رو به درد میاورد، میترسیدم بهشون دست بکشم و یه دونه دیگه شون جدا شه... موهایِ عزیزدلم.... همین موهایی که یه زمانی جونِ من بودن و باهاشون درد دل میکردم... یه زمانی وقتی دورم میریختن حس آرامش و امنیت بهم میدادن... ولی نه، الآن دیگه اهمیت نداره، فکر میکنم دیگه مهم نیست موهام زیبا و پرپشت باشه، چاق یا لاغر باشم یا پوستم بدرخشه، دیگه دلم نمیخواد چشمام رو عمل کنم، دیگه مهم نیست اگه یه روز موهام خیلی چرب باشه، حتی مهم نیست اگه یکی دو هفته دیرتر برم آرایشگاه یا ناخنام کج و معوج باشن... البته نه که اینا از افسردگی باشه یه جورایی از این قضیه گذشتم، یه گذشتنِ بد... حس میکنم چیزی در من از دست رفته، دخترانگیم تموم شده و دیگه هرگز اون کسی که قرار بود از این زیباییها لذت ببره نمیاد... دیگه هرگز قرار نیست تو یک رابطه ی تر و تازه و مهم باشم، دیگه هرگز قلبم نخواهد تپید و عاشق نخواهم شد، هر چی جلوتر میرم مردها نفرت انگیزتر و زمینی تر و متعفن تر میشن، همه غایتِ آمالشون س-ک-س-ه... دیگه قرار نیست تو دیدِ یک مردِ دوست داشتنی، زیبا باشم و از این زیبایی به خودم ببالم... پس چه فایده که زیبا باشم و یه پسر ناپاک از کنارم رد بشه و بگه جووون خوشکله؟ دیگه تو این سن و سال هر مردی که میبینی وامونده ی س- ک -سه، هیچ مردی پاک نیست، عشق تو هیچ قلبی نیست، همه مردایِ متأهل کثیفن و چشمشون دنبالِ زنایِ دیگه ست... پس بهتره که زشت و ژولی پولی باشی و کسی طرفت نیاد و تو در این خیال بمیری که عشقی هست... درخیالِ اینکه مردایی هستن که عاشقِ دخترایِ ساده ی عینکیِ کتاب به دست میشن، مردایی که هر حرکتت رو اونجور که میخواد تعبیر به فاحشگی نمیکنن... وقتی این مردا مردن کاش زیبایی هم بمیره...اون وقتی که تصمیم گرفتم &quot;زن&quot; بشم، جز اینکه فکر کردم دیگه وقتش رسیده لذت رو کشف کنم دلیلِ دیگه ای هم داشتم، فکر کردم هرگز نمیخوام با مردی ازدواج کنم که اگر دختر نباشم حاضر به ازدواج با من نباشه... اینو یک محک دیدم... دیشب داشتم فکر میکردم اگر میدونستم با این کار انقدر دردسر و توهین رو به خودم جلب میکنم آیا بازم این کارو میکردم؟ اینکه هر بار با کسی برای ازدواج آشنا میشم باید در برابر پسری که شاید تا این سن 200 بار س-ک-س داشته، شاید خودش فاحشه ست و نصفِ عمرش در آغوشِ فاحشه هایِ واقعی گذشته، به سختی خودمو از فاحشگی تبرئه کنم و کلی توضیحِ بی اهمیت بدم... خودِ 28 ساله یِ پر شر و شور و فارغ از جهانم رو که این تصمیم رو گرفت، با خودِ 30 ساله ی خونواده دوست و ناامیدم روبرو کردم، خودِ 30 ساله م یه نگاه غمگین و متوقع به خودِ 28 ساله م انداخت و گفت خب ببین تو حق نداشتی برایِ همه مون تصمیم بگیری، تو فکر نکرده بودی که یه تنه نمیتونی به جنگِ یه فرهنگ بری؟ فکر نکردی در 50 سالگی تنها بودن یعنی چی؟ فکر نکردی که این به هر حال برایِ تو یه سرمایه ست؟ ولی خودِ 28 ساله م کماکان قبول نداشت که بود و نبودِ یه پرده بتونه چیزی رو در وجودش تغییر بده یا کمی حتی از پاکیش کم کنه، یه خرده با هم بحث کردن و بازم خودِ 28 ساله م پیروز شد! نه اون پرده ی بی اهمیت سرمایه ی من نبود! من خیلی فراتر از اینم، من یه دنیام! بعدم ببین من کماکان نمیخوام با مردی ازدواج کنم و صاحب بچه بشم که بود و نبودِ یه پرده تو تصمیمش اثر بذاره و &quot;شوکه ش کنه&quot;!! نه راست میگی خودِ 28 ساله ی من! اگه به عقب برگردم بازم همین کارو میکنم تا خودمو در موقعیتی نذارم که با یکی از این مردایِ احمق ازدواج کنم... گیرم همه ی مردها احمقن... خب میذارم وقتی کمی وضعِ مالیم خوب شد سرپرستیِ یه دختربچه رو میپذیرم و با هم دیگه خونواده میسازیم، خونواده که همیشه یه مردِ احمق لازم نداره... خودِ 30 ساله م حرفای خودِ 28 ساله م رو قبول داره ولی خب... دلش بغل و نوازش میخواد... دلش قربون صدقه میخواد... دلش نگاه عاشقانه ی مردی رو میخواد که به هر طریق (حالا چه برایِ یه پرده یا با هر بهونه ی دیگه ای) اونو پاک میبینه... مطالب قبلی مرتبط1-زندگی یعنی همین!2--پسر بودن3-یه سری اه و ناله4-عشق قدیس متفعن5-پاپی</description>
                <category>SOGAND</category>
                <author>SOGAND</author>
                <pubDate>Fri, 02 Nov 2018 18:19:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>5-پاپی</title>
                <link>https://virgool.io/@sogand/5-%D9%BE%D8%A7%D9%BE%DB%8C-n3s1wu4atmog</link>
                <description>یه بار وقتی که خیلی بچه بودم پاپیون رو دیده بودم، تنها صحنه ایش که یادم مونده بود، همین جاییه که سوسک میخوره، فک کنم تلویزیون پخشش کرده بود.حالا که دیدمش واقعاً پشیمون شدم که چرا اول کتابش رو نخوندم، در واقع اصلاً نمیدونستم این اثر از رویِ یه رمان ساخته شده و خیلی وقتا هم همینطوری میشه متأسفانه! گادفادر هم همین شد دیگه، اونم نتونستم کتابش رو پیدا کنم، فیلمشو که دیدم، بعد کتابشو پیدا کردم! خیلی فیلمایِ دیگه هم همین شد! تنها فیلمی که این اتفاق براش نیفتاد پرواز بر فراز آشیانه ی فاخته بود که تو سینما دیدمش با وجودیکه نمیدونستم از روی یه رمان ساخته شده اصلاً حسرت نخوردم که رمانش رو نخونده فیلمو دیدم! وقتی تو سینما دیدمش اصلاً خوشم ازش نیومد! اونقدر خوشم نیومد که درست حسابی هم یادم نیست چی به چی بود!! ولی چون اون موقع یه انسان با مشکلاتِ حاد روانی کنارم نشسته بود و مدام یه جوری حواسمو پرت میکرد و عطف به سانسور احتمالی (با احتمالِ بالا، چون فیلم به طرز مضحکی کوتاه بود) و چون رنکِ فیلم بالاست فک میکنم باید دوباره دیدش و این بار قبلش باید کتابش رو بخونم...به هر حال در مورد پاپیون واقعاً متأسفم برایِ خودم که این اتفاق افتاد!کتابشو الآن اینترنتی خریدم.مورد دیگه ای که منو همیشه آزار میده اینه که نمیتونم این کتابا رو زبان اصلی بخونم، حالا اینکه فرانسویه بماند، انگلیسیمم اونقدر خوب نیست که بتونم رمان انگلیسی بخونم و اونجور که باید متوجه بشم، یعنی حالا بحثِ گرفتنِ کلیتِ داستان و مفهوم جملات نیست اون چم و خمایِ ادبیِ انگلیسی رو متوجه نمیشم! ولی قسمتِ اعظمِ موفقیت یه رمان به همون روحِ ادبیشه و ترجمه هایِ ما هم معمولاً اونقدر ضعیفه که هیچی از اون روحِ ادبیِ داستان منتقل نمیکنه، مثلاً من تصویر دوریان گری رو که انگلیسی خوندم اونقدر نثرش زیباست که قلبِ آدم پرواز میکنه ولی برگردانش یه چیزِ بی روح و لوس و قلنبه سلنبه ی احمقانه ای از کار دراومده بود... از این قضیه گذشته الآن که دارم مرگ قسطی رو میخونم یه جاهایی دلم میخواد گریه کنم اونقدر که تابلو همه چی سانسور شده... لعنت به این کشور که توش آدم یه کتابم نمیتونه بخونه، کاش فقط سانسور سیاسی بود ولی اینکه یه تیکه از کتاب بریده بشه برای مثلاً یه صحنه ی جنسی، دیگه نوبره! یعنی من فکر نمیکنم الآن که همه فیلترشکن دارن و اینترنتم پر از فیلم پو.رنه کسی بخواد با کتاب خ.ودار.ضایی کنه... یه چیزایی تو این فیلم واقعاً ذهنِ انسان رو مشغول میکنه! مثلاً انگیزه ی مقاومت در برابر شکنجه! واقعاً چطور ممکنه انسان در برابر یه شکنجه ی طولانی مدت و خردکننده با همچین انگیزه ای مقاومت کنه... کلاً این موضوعِ مقاومت در برابر شکنجه برایِ من خیلی جالبه، من فکر میکنم اگه کسی برام خیلی مهم باشه حاضر باشم براش بمیرم ولی اون قوا رو در خودم نمیبینم که حاضر باشم برای هیچ کسی یا هیچ عقیده ای شکنجه بشم! فکر میکنم این نمیتونه به خاطر &quot;مرد&quot; بودن باشه (&quot;مرد&quot; به مفهوم کسی که برای عقیده ی درست هر ضرری رو متحمل بشه)، من فکر میکنم موضوع سر شناختِ درد باشه! درد مثلِ یه واحد درسیه! میشه مطالعه ش کرد، یادش گرفت و توش مهارت کسب کرد، نیاز به یه نوع هوشمندی هم داره!من فکر میکنم پیری یه جور شکنجه ی طولانی مدت و کاهنده مثلِ همین شکنجه ی انفرادیِ پاپی باشه، همونجور که درد بیشتر میشه نیرویِ حیات هم ضعیف تر میشه. اغلب بهش فکر میکنم که چطور میشه پیری رو خوب زندگی کرد؟ من آستانه ی تحمل خیلی پایینی در برابر درد دارم مثلاً تصور یه پیرزنی که من باشم، با زانو درد و همه جا درد در حالیکه نشسته و داره کتاب میخونه برام یه تصورِ بعیده... وقتی درد دارم به سمتِ سبعیت نزدیک میشم، بدونِ فکر، بدونِ شعور و احساس! یه موجود ترسناک! این یکی از چیزایی که مدام منو میترسونه...ولی همین الآن به ذهنم رسید که شاید ترس از یه درد بزرگتر آدما رو وادار به تحمل میکنه... یعنی آدمی که ارزشمندیِ خودش رو تو این کار میبینه... آدمایِ آزموده میفهمن درد احساسِ بی ارزش بودن خیلی کشنده ست... درست اونجا که پاپی از جزیره فرار میکنه هم همینه، یعنی اون ترجیح میده به دردناکترین شکل بمیره ولی هدفی رو که براش زجر کشیده کنار نذاره چون اینجوری خیلی حسِ حماقت و هدر شدن بهش دست میده... در حالیکه لوئیس این کارو نمیکنه چون این محرکه در اون نیست! اون برایِ این هدف مدتِ زیادی فکر نکرده بوده، فرارش هم اجباری اتفاقی میشه و محرکه ای نیست که اونو وادار به اتمامِ کاری کنه، چون رسماً کاری رو شروع نکرده!+ یه چیزی که من نمیفهمم لزوم ساختنِ فیلم از رویِ آثارِ ادبیِ برتره. حالا مثلاً شاید هری پارتر و امثالهم رو بشه پذیرفت ولی من نمیتونم تصور کنم از سینوهه بشه بیشتر از یک هزارم رو تو سینما منتقل کرد! چون تو سینما بیشتر اتفاقاتِ بیرونی نمایش داده میشه و شخصیت پردازیِ سینمایی که بیشتر دیداری و حسیه با شخصیت پردازیِ ادبی که اصلِِ اساسیش تجربه ی کاملِ روند تفکرات و احساساته تطبیق داده نمیشه! من فکر نمیکنم اگه یه اثری از لحاظِ ادبی برتر میشه از لحاظِ سینمایی نمیتونه موفق باشه و نمیخوام در موردش متعصب باشم، ولی فکر میکنم یه جورایی ساختِ فیلم، اثر رو ضایع میکنه چون همیشه فیلم دمِ دست تره و ممکنه خیلی وقتا آدم ترجیحش بده در حالیکه تواناییِ خیلی خیلی کمی در انتقالِ روحِ اثر داره و اگه کسی فیلم رو ببینه و دیگه دنبالِ اصلِ اثر نره ضرر بزرگی کرده.مطالب قبلی مرتبط1-زندگی یعنی همین!2--پسر بودن3-یه سری اه و ناله4-عشق قدیس متفعن</description>
                <category>SOGAND</category>
                <author>SOGAND</author>
                <pubDate>Fri, 02 Nov 2018 18:13:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق قدیس متفعن</title>
                <link>https://virgool.io/@sogand/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D8%B3-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%B9%D9%86-khadxrmfvuio</link>
                <description>  دیشب داشتم Roman Holiday رو میدیدم...زیبایی، جذابیت، لطافت، شیطنت و صد البته مقدار زیادی بلاهت! مواد لازم برایِ ساخت یک عشقِ پرفکت! مثل یه پیتزا، خوش منظر، خوش طعم و مطلقاً سطحی و فانی.این ساختار منو غمگین میکنه، این عشقی که از هر منظر نگاه کنی توش فقط یه موجودِ زنده هست، مثل پیتزا و آدم! اون یکی طرف اومده که نیازِ این یکی رو برطرف کنه و این چیزِ والایی توش نیست، مطلقاً!یعنی اصولاً تو عمقِ این جذابیت که میری غمگینت میکنه! فقط کافیه در موردش دقیق بشی، همش فیلمه، همش غیر واقعی و جذاب ترین آدما هم اونان که تمومِ زندگیشون فیلم بازی میکنن، حتی وقتی تنهان برای خودشون، مثلِ پرنسسایِ انگلیسی، چرا دنیا باید این شکلی باشه که صحنه هایِ غیر واقعی و فانتزی ما رو به وجد بیاره و واقعیات، حتی حقایقِ ارزشمند، آدمو فراری بده؟یه چیزی که همیشه آدما رو به وجد میاره اینه که وقتی صورتِ معشوق میسوزه یا لال یا کور یا فلج میشه، عاشق هنوز همون اندازه دوستش داشته باشه! ولی این مطلقاً دروغه، یه دروغِ کثیف! این اتفاق فقط تو داستانا میفته، حتی تو داستانها هم نمیفته! (مگر اینکه اون جذابیتِ از دست رفته همونی نباشه که این فرد رو جذب کرده، مثلاً ممکنه یه دختر لال همچنان جذاب باشه برای عاشقش)وقتی یکی عاشق میشه ارزشمندیِ فرد مقابل از نظرش هیچ جایگاهی نداره، قلب پاک، روح والا، فکر عمیق... همش کشک! جذابیت! همش همینه! من دقت که میکنم میبینم هر چی احمقتر باشی جذابتری و هر چی هم جذابتر میشی احمقتر میشی...حالم از کلمه ی عشق به هم میخوره، از این همه جوی که دور و برش به پا میکنن تا ارزشمند نشونش بدن ولی حقیقتاً هیچ ارزشی وجود نداره... اون چیزی که به &quot;عشق حقیقی&quot; نسبت داده میشه فقط یه سری شعار و احساساتِ نامفهومه، ولی وقتی واکاویش میکنی میبینی عشق لیلی و مجنون یا شیرین و فرهاد فقط یه نوع شیفتگی نسبت به طبیعته نه انسان!! اصلاً مسئله ی اصلی اینه که تا جایی که به ما مربوط میشه دیگران خلق شدن تا ما رو به لذت برسونن و خب تا اینجاش هم غم انگیز هست ولی اونجایی غم انگیزتر میشه که ما فرض میکنیم چیزی به اسمِ عشق وجود داره که والاست و به انسانها مربوط میشه، مثل عشق مولانا! ستایش حاصله از شناختِ دستآوردهایِ یه انسان نه چیزی که در داشتنش هیچ قدرتی نداره!یعنی وقتی ما عاشق صورتِ ظاهری، هیکل، صدا یا ویژگیهایِ غیر واقعیِ طرفمون میشیم، مثل اون اداهایی که خودآگاه یا ناخودآگاه برایِ جذاب شدن درمیاره، در واقع عاشق طبیعت شدیم، اون قسمتی از طبیعت که برامون لذت بخشه و در اون فرد تجلی پیدا کرده، نه عاشقِ قسمتی از خودِ واقعیه اون فرد! تو این حس خودِ اون فرد، خواستش و عظمتِ روحش کمترین نقشی بازی نمیکنه!چیزی که در واقع ناراحتم میکنه اول همینه که بین چیزی که ما از عشق تصور میکنیم و حقیقتش زمین و تا آسمون تفاوته و دوم اینکه ته وجودم خواست بشری رو ارزشمندتر از خواست طبیعت میدونم، چیزی که تو واقعاً هستی لایقتره برای عشق تا چیزی که طبیعت بهت عطا کرده... چون اگر چنانچه این نباشه عنصری که بهش مینازیم، اراده، کمترین ارزشی در بروز و ظهور عشق نداره!وقتی با حست نگاه میکنی همه چیز قشنگ و رمانتیکه ولی دقیق که میشی، پرده ها که کنار میره جذابترین آدما، اونایی که همیشه از همون لحظه ی اول میفهمی عاشق کشن، در واقع به این خاطر در عمق همیشه یه غمِ خیلی بزرگ دارن که همیشه بازیگرن، حتی در شخصی ترین دقایقشون معشوق بودن رو به انسان بودن ترجیح دادن...ما که عمری زمان میبره و خودمونو نمیشناسیم چطور در یک نگاه عاشق میشیم و ادعا داریم این از شناخت نشأت میگیره؟! دستهایِ پشت پرده امیالِ جنسی هستن که بدجوری نقششون رو خوب بازی میکنن... همیشه یه تصمیم قبل از عاشق شدن وجود داره، آدما تصمیم میگیرن که عاشق شن و عاشق میشن، هیچ جاذبه ی روحی ای وجود نداره...چرا آدم فردینان رو دوست نداره؟ چون شخصیتیه که رسماً هیچ نقشی بازی نمیکنه و واقعیت رو همونجوری که هست بهت نشون میده! واقعیتِ وجودیِ بشر همینقدر متعفنه...+ در عمق اینطور نیست که عشق به طبیعت در امتداد عشق به ذاتِ منحصر به فرد بشری باشه! در واقع اغلب این دو تا شدیداً با هم تناقض دارن! طبیعت یه ذاتِ یک دست داره، هیچ جدایی رو تاب نمیاره... و چیزی که در واقع هست اینه که من بعضی وقتا فکر میکنم این پیوستگی اوجِ انسانه و گاهی هم فکر میکنم پست ترین نقطه ای که انسان میتونه بهش برسه همین نقطه ست. در واقع همش به همین برمیگرده که آیا اراده ی انسانی اصالت داره یا نه.مطالب قبلی و مرتبط با این نوشته1-زندگی یعنی همین2-پسر بودن3-یه سری اه و نالههمون طور که تو پست اول گفتم این سری مطالب از خودم نیست فقط در اخرین نوشته خودم نقدی بر نوشته های دوستم دارم که همجنس خودمه </description>
                <category>SOGAND</category>
                <author>SOGAND</author>
                <pubDate>Fri, 02 Nov 2018 09:51:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه سری اه و ناله</title>
                <link>https://virgool.io/@sogand/%DB%8C%D9%87-%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D9%86%D8%A7%D9%84%D9%87-gmvqndqxtrkt</link>
                <description>حالم عینِ خر بده! از صبح که بیدار شدم، یه ساعت گریه کردم، یه ساعت خوابیدم...خیلی احساسِ تنهایی میکنم این روزا، دلم میخواد یکی رو کنارم داشته باشم که گهگاه بتونم یه خرده باهاش حرف بزنم، یه خرده نوازشم کنه... دختر کوچولویِ درونم بدجوری حالش گرفته شده...حس میکنم چروکیده شدم، پیر شدیم و یه بارم عاشق نشدیم، یه بارم یکی رو نداشتیم که حس کنیم براش همیشگی ایم، مهمیم، باهاش سفر بریم، به عشقش کار کنیم، حتی آشپزی کنیم، زنونگی کنیم به عشقِ اون! به خودمون برسیم، آرایش کنیم، ناز کنیم، غم انگیزه... خیلی غم انگیزه که وقتی در اوج فشار کاری تو کانتکت لیستم میگردم حتی یه نفرم نباشه که بهش زنگ بزنم و باهاش دو کلمه حرف بزنم که آروم بشم...میدونم که فقط من نیستم که اینو ندارم، فک کنم خیلی از متأهلا هم این یه دونه کانتکت رو ندارن و این از مالِ من خیلی غم انگیزتره!مشکل اینه که من هی دارم بزرگ و بزرگتر میشم ولی در اصل یه بچه کوچولو بیش نیستم!! اینا همش حرفه که آدم کار میکنه و مسئولیت قبول میکنه و بزرگ میشه، گاهی وسط کار دلم یه بغلِ سفت میخواد...خیلیا تو زندگیم بودن که ادعا کردن دوستم دارن ولی هیچ کس منو اونجوری که خودم میخوام دوست نداره، اون جوری که حسِ امنیت و آرامش بهم بده، این روزایی که پریودم فقط یکی رو میخوام یه خرده به غرغرام گوش کنه، جوری هم گوش کنه که آدم فک کنه واقعاً گوش میکنه، انگار واقعاً براش مهمه که درد میکشی، که کم میاری سرکار، که دلت میگیره، که اعتماد به نفست افت میکنه و دلت میخواد یکی بهت بگه &quot;تو خوبی&quot;، &quot;تو کافی ای&quot;... یعنی همینو نمیشه من داشته باشم؟ احساس میکنم آدم مضحک و مزخرفی ام که حتی یه بارم یکی اینجوری دوستم نداشته... حالم این روزا از خودم به هم میخوره...از قیافه م، از اخلاقم، از شخصیتم، حس میکنم هیچ چیزِ ارزشمندی ندارم که انقدر تنهام... گاهی کسانی بهم پیام میدن ولی اونقدر مشخصه که بهم نیاز دارن و خودمو دوست ندارن که حالم به هم میخوره از خوندن پیامشون... دلم میسوزه واسه خودم ولی دیگه حتی اونقدر اعتماد به نفس ندارم که از خودم بپرسم &quot;آخه مشکلِ من چیه؟&quot; حتی به جایی رسیده که وقتی کسی بهم ابراز علاقه میکنه تعجب میکنم که از چی خوشش اومده آخه!؟ دهشتناکه، نیست؟!از کارم بیزارم. یه شرکتِ رو هوایی که همه تنها وظیفه شون اینه که بیان از من بپرسن که چی کار میکنم! وسط کارِ فکری هزار بار یکی یکی میان ازم میپرسن که کار کجاست؟! تمومشم جوریه که حسِ بدی به آدم میده... وقتی در این شرایطِ سخت قرار میگیرم دلم یکی رو میخواد که بغلم کنه و بهم حسِ امنیت بده، حسِ اینکه پشتمه، براش مهمم، اگه لازم باشه کمکم میکنه از هر جهتی، حسِ اینکه از نظرِ اون یه نفر من کارم درسته، حس اینکه منو برایِ بدنم دوست نداره...اون روزایی که تو شرکتِ قبلی بودم هم دلم یکی رو میخواست که اینجوری پشتم باشه، یه مدتی شدیداً تنها بودم، شدیداً نیازمندِ کمک بودم، وقتی سرکار نمیرم، تو خونه م، بیرون میرم، کم میشه که این حس به این شدت بهم دست بده که یه روز تموم بشینم براش گریه کنم ولی وقتی انقدر فشار رومه، وقتی فقط 100 هزار تومن پول دارم و میترسم اگه کارمو ول کنم چی میشه... این جور وقتا دلم به شدت اون &quot;مرد&quot; رو میخواد!اون روز با هم رفتیم خرید، کارتمو فراموش کرده بودم دو تا کلوچه و یه نوشیدنی برداشتم گفتم مامان حساب کنه که بعداً بهش بدم، برخوردش رو هرگز فراموش نمیکنم... چرا باید اونجوری حرف بزنه؟ من هرگز از زیر حساب کردنِ خودم درنرفتم... چرا باید اونجوری بگه؟ وقتی یادش میفتم فقط دلم میخواد خودمو بکشم... فقط به تیغ فکر میکنم... اون میدونه که دارم به هر دری میزنم که یه کارِ خوب پیدا کنم، چرا اینجوری میگه؟ چرا؟ عمیقاً حسِ بدبختی میکنم... اونقدر عمیق که جیگرم داره آتیش میگیره...چه اتفاقی میفته اگه آدم خودکشی کنه؟یه بازی نصب کرده بودم هیچ نکته ی خاصی نداشت، یه سری غول بودن که باید میکشتی ولی اونا از خودشون دفاع نمیکردن، یعنی اگه دو ساعتم جلو غوله وامیستادی هیچ کاریت نمیشد، هی میرفتی جلو غول میکشتی و پول بهت میدادن، بهش معتاد شده بودم! چقدر شبیه زندگیم بود! سعی در جمع کردن چیزایی که مالِ تو نیستن و بهت سودی نمیرسونن، تکرار کارهایِ ساده و احمقانه!مطالب قبلی و مرتبط با این نوشته1-زندگی یعنی همین2-پسر بودنهمون طور که تو پست اول گفتم این سری مطالب از خودم نیست فقط در اخرین نوشته خودم نقدی بر نوشته های دوستم دارم که همجنس خودمه </description>
                <category>SOGAND</category>
                <author>SOGAND</author>
                <pubDate>Fri, 02 Nov 2018 09:36:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>2-پسر بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@sogand/2-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-xvgt7ipjyt3n</link>
                <description> مدتها بود افسرده نشده بودم، این روزا همه ی دنیا داره زیر هجمه ی خاکستر غرق میشه، نه چیزی واقعاً اندوهناکه و نه شادی آور....افسردگی حالِ غریبیه، زائیده ی دور افتادنِ طولانی مدت از مسیر تعادل.وقتی تو مسیر تعادلی همه چی جالبه، زندگی هیجان انگیز و زیباست، مهم نیست که چقدر میخندی، مهم اون نوریه که تو قلبت داری.... قلبم دیگه نور نداره، اعتماد به نفسم با خاک یکسان شده، حتی انجامِ یه کارِ ساده برام کلی طول میکشه انگار که افتاده باشم تو ظرف قیر، نمیتونم تکون بدم خودمو، نه میتونم برنامه ریزی کنم نه میتونم کاری رو شروع کنم...کاش موتور داشتم، اگه میتونستم گواهینامه بگیرم همین فردا میرفتم دنبالش، خیلی بهش نیاز دارم، دوست داشتم با موتور ایرانگردی کنم! واقعاً آدم یه وقتایی بدجوری حسرتِ پسر بودن رو میخوره، فقط اگه من پسر بودم... چیزی که از پسر بودن دوست دارم اون وحشی بودنشه، من البته فی الذات وحشی نیستم، خیلی محتاط و آروم، قشنگ &quot;دختر خوب&quot; رو قورت دادم، یه جوری که حالت به هم بخوره... ولی وحشی بودن رو دوست دارم.دلم میخواد یه کارِ بد کنم، یه کارِ وحشتناک و شیطانی، دیوانه وار! جوری که همه ی نفرتم نسبت به این نوعِ محتاطانه ی زندگی تخلیه بشه و همه ی خودمو بالا بیارم. دلم هیجان میخواد!این یکی از مخفی ترین و اصلی ترین چهره های انسانیه که در برابر محدود شدن به &quot;خوبی&quot; علم میشه تا اونو به اصلش که همون وحوشته برگردونه.ولی هر کارِ شیطانی رو که متصور میشم ذهنم در برابرش گارد میگیره، هم به خاطر عواقبش که میتونه زندگی رو از اینم که هست محدودتر کنه و هم به خاطر حجم اخلاقیات و باید و نبایدهای انباشته شده در ذهنم.ما آدما جداً برده ی &quot;خوب&quot; و &quot;بد&quot;هایی شدیم که بهشون باور نداریم، همه ش هم به خاطر ترس از عواقب... واقعاً هم ترسناکن این عواقب، یه شهروند سالم وقتی عزم به انجام کاری میکنه اول به عواقبش فکر میکنه بعد به عوایدش! لعنت به این زندگیِ شهری! یه سری آدم آهنی که باید و نبایدها تا عمق جونشون نفوذ کرده... بچه هاشونم همینجوری بزرگ میکنن، با &quot;باید&quot; و &quot;نباید&quot;، &quot;بد&quot; و &quot;خوب&quot;... همه چیز نمایشی و مصنوعی و گه آلود.تو این جامعه &quot;آدم&quot; وجود نداره، فقط &quot;آدما&quot; وجود داره! فردیت فدایِ جمعیت! ولی یادمون میره که وقتی &quot;آدم&quot; میمیره، &quot;آدما&quot; هم بی معنی و پوچ میشه! اونقدر اخلاقیات وجود داره که اووقت میگیره میتونی باهاش یه کوه بسازی ولی هیچ کدوم هم عمیق نیست، همش فیلمه! یه وقتایی منتها آدما نمیفهمن که دارن فیلم بازی میکنن...+ حس میکنم یه نفر آدم نیستم، یه حجم پراکنده ای از موجودات در من هست که همین گفتنِ اینکه همه ی اینا متعلق به یه موجودیتِ واحدن مضحکه... یه عالم در من زندگی میکنه ولی من هیچی نیستم، مطلقاً از خودم سلب مسئولیت میکنم...مطلب قبلی و مرتبط با این نوشته1-زندگی یعنی همین</description>
                <category>SOGAND</category>
                <author>SOGAND</author>
                <pubDate>Thu, 01 Nov 2018 17:15:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی یعنی همین!</title>
                <link>https://virgool.io/@sogand/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-mqwgmzgkets3</link>
                <description>یه سری مطالب رو می خوام اینجا بگذارم و به خاطر عزلت و گوشه نشینی نویسنده نقدی رو  بنویسم بعد از چند ماه و تمام شدن این مطالب ؛ هم میشه به دید مثبت نگاه کرد و هم منفی و صرفاً نظرات خودمه نیاز است که همه دختر ها و  ومخصوصا اقایون نظرات خودشون رو بگویند.زندگی یعنی همین!یعنی شب باشه و تنها باشی و یه فیلمِ محشر ببینی یا کتاب بخونی یا بنویسی...زندگی اون نیست که چیزی رو مجبور باشی براش بفروشی!! زندگی حقِ توئه!!به جرأت میتونم بگم Room زیباترین فیلمی بود که تو همۀ زندگیم دیده بودم یا میتونستم تصور کنم که ببینم!یه طرف تحلیلیه که میتونی از یه فیلم و افکارت در موردش داشته باشی و یه طرف حس و ادراکت از فضاست... این فضا حقیقی ترین فضایی بود که میشد تصور کرد...یه اتاق که از هر طرف تا ابد ادامه داره، خیلی بزرگتر از دنیایی که من درش زندگی میکنم. فقط کافیه هوشیار باشی، فقط کافیه اونقدر خسته نباشی که از ساعت 10 شب چرت بزنی... فقط کافیه مجبور نباشی حرف بزنی، کار کنی... فقط کافی بود یه گوشه ی دنیا جایی داشته باشیم و اون وقت دنیا خیلی بزرگتر از الان بود... رویاها رنگی تر و زنده تر بودن...فقط کافیه بتونی موزارت گوش بدی، کتابی داشته باشی که شب خوابو ازت بگیره... واقعاً اینا کافی تر از کافیه، ما همه میدونیم ولی فراموش میکنیم... چرا فراموش میکنیم؟جهان در اجزاش تکرار میشه و امتداد پیدا میکنه! هر جزیی میتونه همۀ جهان باشه و همیشه زندگی میتونه عمیق باشه...چی میشد اگه زندگیامون انقدر آشفته نبود، چی میشد نیاز نداشتیم سالهایِ زیبایِ جوونیمون رو تو محیط های بسته کار کنیم و دروغ بگیم و بشنویم تا پول داشته باشیم که دنیا رو تجربه کنیم؟؟ چی میشد همه برای خودمون کار میکردیم و همه میتونستیم ایتالیا رو ببینیم، سوئد! ژاپن! اقیانوس...چی میشد زندگی مجانی بود. چرا قانون رو وضع کردیم، میشد همه چیز مالِ همه باشه! اونجوری مجبور نبودیم کار کنیم، میتونستیم رها باشیم، تو طبیعت، میتونستیم سکوت رو تجربه کنیم... میتونستیم آروم باشیم و از ته دل بخندیم و گریه کنیم... اون موقع همه چیز مثلِ دنیایِ جک عمق داشت...ولی مجبوریم بریم سرکار... چرا؟ چون مجبوریم با پول زندگی کنیم! چرا؟اگه فرار کنیم چی؟دیشب The Sea Inside رو میدیدم، اون لحظه ای که تو تصورش به سمت دریا میره.... اون لحظه به کل زندگیِ مصنوعیِ مسخره ی ما می ارزه، به کل تجربه هایی که از دریا داریم... اون واقعی بود. ولی اون مجبوره اتانازی کنه! چرا؟ چون اونم محتاجِ دیگرانه... درست مثلِ من اگر سرکار نرم...من مالِ این زندگی نیستم. من باید از این جا برم.میترسم و دلم میخواد گریه کنم.... مطمئنم اون بیرون یه جایی هست که مالِ من باشه ولی من ازش دورم، سبعیتِ انسان بینِ من و خواسته م فاصله میندازه، اگر بخوام کارمو ادامه بدم مثلِ بقیه ی آدما تبدیل به فسیل میشم و کم کم زندگی در من میمیره... ولی اگر بخوام برم... اگر بخوام برم باید از نویسندگی پول درارم کاری که حتی اونقدر خوب بلدش نیستم که تو یه مسابقه ی مسخره مقام بیارم! هر چند که عاشقشم! ولی بازم باید دیگران ارزیابیش کنن... ولی اصلاً چرا من باید برایِ دیگران بنویسم؟غم زده م. چیزی وحشتناک تر از ذره ذره مردن نیست... هر کی در اطرافم میبینم فقط یه مرده ست!من باید فرار کنم و اتاقِ خودم رو پیدا کنم...ولی آیا من میتونم تویِ دنیایِ خارج بدونِ پول زندگی کنم؟!تا حالا اینجوری به دنیا نگاه کردی که چی میشد اگر ما برای زندگی کردن نیاز به پول نداشتیم؟! آدما میتونستن خودشون باشن، نیاز نداشتن که خودشون رو تو یه سری شغلی که کار براش هست به روووور جا بدن... دیگه دنیا جایِ ترسناک و ناامنی نبود... دیگه کسی کسیو نمیکشت، دیگه کسی کسیو تحقیر نمیکرد و کسی از کسِ دیگه ای بزرگتر و مهمتر نبود...به قول جک این دنیا اونقدر شلوغه که زمان کم میاد براش... ولی در واقع اون چیزی که از کل دنیا حقیقت داره تو یه دشت و یه جنگل، حتی تو یه درخت وجود داره...چه نیازی هست بری فرانسه برای دیدنِ سن؟ همه ی رودها شبیه سن هستن! همه ی آبشارها شبیه نیاگاراست اگه با دقت بهش نگاه کنی، اگه پر از آشفتگی نباشی، اگه بتونی سکوت کنی...نباید انقدر ترسو باشم... باید پامو از این زندگی بکشم بیرون، نباید خودمو برای خاطر پول بفروشم! من بالاخره میتونم یه گوشۀ این دنیا زندگی کنم! یالاخره میتونم یه جا به خودم مشغول بشم و سکوت پیشه کنم.چقدر من امشب باز خودم شدم... چقدر دلم برایِ خودم بودن تنگ بود... انگار این یه سال، این مدتی که از شلوغ شدنِ زندگیم گذشت تمومِ مدت خودم یه گوشه ای منتظر واساده بود که نظری بهش بندازم... پامو میکشم بیرون، من دیگه ادامه نمیدم، اگر موفقیت اینه من نمیخوامش! ترجیح میدم به جایِ 100 سالی که آرزوش رو داشتم 10 سال زندگی کنم و خودم باشم، ترجیح میدم به جایِ تجربه ی نیاگارا خودمو تجربه کنم، سکوتِ خودم رو اگه داشته باشم دیگه هیچ چیزی به نظر باهاش برابری نمیکنه....بهار آمد و شمشادها جوان شده اند.... پرندگان مهاجر ترانه خوان شده اند...</description>
                <category>SOGAND</category>
                <author>SOGAND</author>
                <pubDate>Thu, 01 Nov 2018 16:55:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جامعه‌ای که نیاز به شنیده_شدن دارد</title>
                <link>https://virgool.io/@sogand/%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-koahrulvqxyj</link>
                <description> در پست قبلی ایران جامعه ای بدون گفتگو مورد بحث قرار گرفتاما  آن انسجام و همبستگی و اعتمادی که به عنوان یک ملت در این مقطع تاریخی نیاز داریم در این لایهء سطحی از گفتگو و تقابل بدست نخواهد آمد. درمان جامعه ما باید در سطح عمیق‌تری صورت بگیرد که دسترسی به آن جز با «عمیق شنیدن» و «عمیق شنیده شدن» میسر نیست. شنیده شدن» خاصیت درمانی دارد. و منظور از درمان صرفاً یک احساس آرامش لحظه‌ای یا تسکین آنی درد نیست. بلکه «شنیده شدن» می‌تواند بخش مهمی از روند درمانی در لایه‌های مختلف جسمی و ذهنی و عاطفی انسان باشد.شاید به همین دلیل است که اکثر موجودات هنگام درد ناخودآگاه به نوعی «آه» می‌کشند و «ناله» می‌کنند همین «شنیده ‌شدن» مقداری از رنج‌شان را کم می‌کند.یا شاید به همین دلیل است که انسان‌ها در هنگام دعوا و جدال صدایشان را بلند می‌کنند و بر سر یکدیگر فریاد میزنند. هدف فقط مغلوب کردن طرف مقابل با بلندتر کردن صدا نیست. آن هم تلاشی‌است برای (شنیده شدن...) امروز بعضی از مشاوران روان‌شناسی و مصلحان اجتماعی از مفهومی به نام عمیق شنیدن (deep listening) سخن می‌گویند.  تیچ نهات هان (Thich nhat hanh) راهب پیر بودایی شهر به شهر سفر می‌کند و با دانش‌آموزان مدارس جلسات «عمیق شنیدن» را تمرین می‌کند.در این جلسات هر دانش‌آموز می‌ایستد و یکی از مشکلاتی که در زندگیش باعث رنج و آزارش می‌شود را به زبان خودش برای جمع شرح می‌دهد و سپس از راهب پیر راهکاری می‌جوید.اما راهب پیر قبل از پاسخ دادن به پرسش او و راهکار ارائه دادن برای مشکلش٬ از یک یا دو دانش‌‌آموز دیگر می‌خواهد که مشکل هم‌کلاسی‌شان را با دقت با جمله‌بندی خودشان بار دیگر بازگو و تکرار کنند سپس از نوجوان اول می‌پرسد که آیا حرفش عمیقاً «شنیده شده» است یا نه؟ اگر نشده باشد٬ آنقدر این روند را تکرار می‌کنند تا نوجوان تایید کند که «شنیده شده» است.٬ تمام دانش‌آموزانی که در این جلسات تجربهء عمیق «شنیده شدن» را درک می‌کنند از احساس تسکین و آرامش و بعضاً رهایی از رنج‌ها و خشم‌ها و ترس‌هایی که سال‌ها گریبان‌شان را گرفته بود٬ سخن می‌گویند.بعد از آن پاسخی که راهب پیر برای مشکل او ارائه می‌دهد لزوماً نسخهء دقیق و پیچیده‌ای برای درد او نیست. چه بسا یک نصیحت کلی یا راهکاری ساده و بدیهی باشد.اما مهم‌تر از آن یاد می‌گیرند که چگونه از دو ابزار قدرتمند «شنیدن» و «شنیده‌ شدن» در جهت تقویت سلامت خود و جامعه‌شان بهره‌برداری کنند.چرا که شنیده شدن عواطف نهفته‌ و رنج‌های پنهان در لایه‌های زیرین پشت خشم‌‌شان را درمان می‌کندجامعه ما نیاز به شنیده شدن دارد چرا که بخش قابل توجهی از آن هرگونه سخن از آرمان‌گرایی و سازندگی و عزت و مقاومت و امیدواری را به صورت واکنشی و با عصبانیت پس میزند و گوینده را به ماله‌کشی و فریب‌کاری و اسمترارطلبی و نابود کردن جوانی و عمرش متهم می‌کند. و در عوض به راحتی جذب سیاه‌نمایی‌ها و افراطی‌گیری‌ها و دروغ‌ها و شایعه‌سازی‌های رسانه‌های مغرض خارجی و جنگ‌روانی جریان‌های ویرانی‌طلب می‌شود.جامعه ما نیاز به شنیده شدن دارد چرا که بخش دیگر آن هرگونه سخن از آزادی اجتماعی و آزادی فردی و رواداری و حق انتخاب در سبک‌زندگی را به صورت واکنشی و با عصبانیت متهم به ترویج فساد اخلاقی و اشرافی‌گری و عدالت‌ستیزی و منطق الحادی و نفاق می‌کند. و در عوض به راحتی جذب نظریه‌های توطئه و دسیسه‌یابی که ریشه در احساس شدید ترس و اضطراب و بی‌اعتمادی و ناامنی دارند، می‌شود.ما امروز با این میزان از خشم و پرخاشگری و بی‌اعتمادی و شکاکی که در تعاملات روزمره‌مان موج میزند قادر نخواهیم بود که به راحتی از چالش‌های سنگینی که در پیش رو داریم عبور کنیم. نصری، علیخبر انلاین علی نصریمتولد 1357 / تحصیلات؛ علوم سیاسی: دانشگاه York تورنتو٬ کانادا٬گرایش روابط بین‌الملل: دانشگاه UQAM مونترال تحقیقات در حوزهء روان‌شناسی اجتماعی - با بررسی تجربهء «آشتی ملی» در آفریقای جنوبی پس از دوران آپارتاید - در موسسه Integral Institute دانشگاه JF Kennedy.</description>
                <category>SOGAND</category>
                <author>SOGAND</author>
                <pubDate>Wed, 03 Oct 2018 21:32:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایران جامعه ای بی گفتگو</title>
                <link>https://virgool.io/@sogand/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88-rhkagwbuirji</link>
                <description> چرا توسعه پایدار زمان بر است؟ “جامعه بی گفتگو، ظرفیت های زبانی&amp;amp;quot;ما از روزی که حرف زدن را یاد می گیریم، درگیر &quot;مونولوگ&quot; هستیم؛ یعنی یکی می گوید و یکی دیگر فقط گوش می کند: ابتدا این پدر و مادر و سایر بزرگ ترهای خانواده و فامیل هستند که امر و نهی می کنند و ما گوش می کنیم.سپس معلمان و مدیران و ناظم ها هستند که امر و نهی می کنند و ما فقط گوش می کنیم و مجری هستیم.در خدمت سربازی هم که نیمی از جامعه تجربه اش می کنند ، بازار مونولوگ به مراتب داغ تر است.در محل کار هم، این رئیس است که می گوید و ما گوش می کنیم.در عرصه عمومی هم اوضاع بهتر نیست و برای قرن های متمادی، این حکومت است که می گوید و مردم شنونده اند.در روابط همسران نیز، عمدتاً مونولوگ حاکم است و بر اساس این که مرد گوینده مطلق است و زن شنونده یا برعکس، خانواده های مردسالار یا زن سالار شکل می گیرند.گفت و گو، اما نقطه مقابل مونولوگ است. در گفت و گو برخلاف مونولوگ، هر دو طرف به طور مساوی فرصت سخن گفتن دارند. اگر بخواهیم مشکلات جامعه ایرانی را به طور بنیادین بررسی کنیم، بی گمان فقدان فرهنگ گفت و گو، یکی از مهم ترین و اساسی ترین مصائب جامعه ایرانی است که اگر فقط همین یک مورد اصلاح شود، بسیاری از مشکلات حل می شود.گفت و گو دو مقدمه لازم دارد: یکی خوب گوش کردن و دیگر استدلال داشتن.یعنی اگر کسی بخواهد گفت و گو کند، باید ابتدا گوش کردن را یاد بگیرد. واقعیت این است که ما ، چندان با هنر گوش کردن آشنا نیستیم. اکثر ما وقتی در حال گوش کردن هستیم، در واقع گوش نمی کنیم که استدلال را بشنویم و تجزیه و تحلیل کنیم؛ ما در حالی که ظاهراً گوش می کنیم، در واقع خودمان را برای جواب دادن آماده می کنیم. طرف مقابل هم همین طور! به همین دلیل است که کمتر مشاهده کرده ایم دو نفر بحث کنند و در آخر، یکی بگوید من از حرف های شما متقاعد شدم و از دیدگاه قبلی ام برگشتم و طرق مقابل هم بگوید فلان بخش از استدلال های شما درست بود... .گوش کردن، آنقدر مهم و حیاتی است که در این باره، حتی کتاب هایی هم در دنیا نوشته شده است.اما دومین مقدمه گفت و گو، استدلال داشتن است. اگر کسی بخواهد در یک فرهنگ گفت و گومدار زندگی کند، ناگزیر از مجهز شدن به منطق و استدلال است. جامعه ای هم که مردمانش منطقی و استدلال گرا باشند، در همه زمینه ها رشد خواهد کرد.در سال های اخیر در کلانتری های برخی شهرها، برای مراجعین دستگاه های نوبت دهی تعبیه شده است؛ دوستی مطلع می گفت از وقتی که این سیستم تعبیه شده است، تعداد افرادی که قبل از به جریان افتادن پرونده هایشان با یکدیگر مصالحه می کنند، اندکی اما معنا دار، افزایش یافته است. علت نیز البته نه خود دستگاه نوبت دهی که فرصت چند دقیقه ای است که طرفین دعوا تا رسیدن نوبت شان در اختیار دارند و می توانند در این چند دقیقه کوتاه با یکدیگر گفت و گو کنند و به این نتیجه برسند که بهتر است با مسالمت، مشکل را حل کنند. وقتی فرهنگ گفت و گو نباشد، حتی مسوولان کشور نیز به جای آن که باهم رو در رو حرف بزنند و حرف بشوند، از روش مونولوگ استفاده می کنند، بدین گونه که هر کدام، از تریبون های خاص خودشان سخن می گویند تا در همان لحظه، جواب نشنوند و خدای ناکرده، گفت و گو صورت نگیرد! در جامعه مونولوگ محور، هر کسی سنگی می زند و در می رود.فقدان فرهنگ گفت و گو خانواده ها را از هم می پاشد، سیاست را به تنش می کشد، تجارت را کند می سازد، علم را متوقف می کند، دوستی ها را آکنده از سوء تفاهم می کند، بدگمانی را در همه سطوح از خانواده تا کلان کشور رواج می دهد و ... .نکته اینجاست هیچ وقت هم نخواسته اند گفت و گو را یادمان دهند چرا که اولاً آنان که باید یاد بدهند، خود نمی دانند و ثانیاً مونولوگ، بیشتر به کارشان می آید.اما چه باید کرد؟ چاره نزد خودمان است:از همین امروز، گفت و گو را شروع کنیم. اول از همه خوب گوش کردن را تمرین کنیم. تصمیم بگیریم که وقتی کسی حرف می زند، با دقت به او گوش کنیم و هیچگاه وسط حرف دیگری نپریم. استدلال را مقدم بر هر چیزی بدانیم. اگر نقدی داریم متوجه استدلال ها کنیم نه اشخاص. احترام افراد را در گفت و گو حفظ کنیم. یاد بگیریم که اگر حرف طرف مقابل مان منطقی بود، علناً پذیرش آن را اعلام کنیم و تصور نکنیم که متقاعد شدن، به معنای شکست خوردن است. در فرهنگ گفت و گو، متقاعد شدن یعنی احترام به عقلانیت و این، ارزش کمی نیست.از همین امروز، گفت و گو را آغاز کنیمپست مرتبطجامعه ای که نیاز به شنیده شدن دارد.</description>
                <category>SOGAND</category>
                <author>SOGAND</author>
                <pubDate>Mon, 01 Oct 2018 18:36:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انیمیشن وال.ای: رقصی چنین میانه میدانم آرزوست!</title>
                <link>https://virgool.io/@sogand/%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86-%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%82%D8%B5%DB%8C-%DA%86%D9%86%DB%8C%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D8%B3%D8%AA-gdd2tv05itui</link>
                <description> WALL-E2008میدونید که والی ای چه رتبه ای دارد؟ وال ای بی نظیر ترین انیمیشن بشری است.یک انیمشین دلربا یک شگفتی بصری و یک داستان علمی تخیلی شسته رفته.پیکسار با تولید این فیلم وارد بزرگ‌ترین قمار عمر خود شده است‌‍؛ قماری که البته برنده‌ای جز سینماروها نخواهد داشت! پیکسار بار دیگر آمده تا دل‌های ما را به‌دست آورد. ما را سر شوق آورد؛ هیجان‌زده، غمگین و شاد کند و خلاصه یک ساعت و نیم از هزاران ساعت زندگی ما را پر و گوشه‌ای از ذهن ما را برای همیشه از آن خود کندبی شک وال ای را باید سلطان بی‌چون و چرای فیلم‌های انیمیشن دانست چون در دنیای انیمیشن ها تبدیل به یک اسطوره جاودان شد.از حالا باید منتظر فیلم های انیمیشنی که در فضا می گذرند و حس و حال فیلم های علمی تخیلی دارند باشیم. اما به این معنا نیست که تمام شان به خوبی «وال. ای» هستند یا حتی می توانند به استانداردی که این فیلم ایجاد کرده است دست پیدا کنندخیابان ولیعصر تهران ارجاعات: وال.ای آکنده از ارجاع به آثار سینمایی و ادبی است.شاید بارزترین آن ها فیلم سلام دالی ( جین کلی،۱۹۶۹)باشد که مونس شبانه وال . ای در آلونکش است.برای فهمیدن سایر ارجاعات باید کتاب دنیای شگفت انگیز نو ( آلدوس هاکسلی) را خوانده باشیاما گریزی هم به ۱۹۸۴ جرج اورول زده می شود.و ازهمه مهم تر فیلم عمیق ترین ارجاعاتش را به شاهکار استنلی کوبریک اختصاص داده است :2001یک ادیسه فضایی . این ارجاعات هم قالب شخصیتی دارد ، هم شنیداری ، هم تماتیک و هم حتی حاشیه ای . اگر در فیلم کوبریک ،  آن سنگ بزرگ مرموز مکعب مستطیل شکل ، قوه عقل آدمی را در برابر غرائزش برمی انگیخت ، حالا در وال.ای ، فرود ایو و شمایل بی حرکت اولیه اش که بی شباهت به آن مکعب کوبریکی نیست زندگی قهرمان داستان را ( که پیش از این مهمترین کارش فشرده سازی زباله به شکل (باز) مکعب بود) دگرگون می کند ؛ همان ایوی که در آلونک وال.ای پازل مکعب روبیک را در کمترین زمان حل می کند.اما ارجاعات منحصر به 2001 یک ادیسه فضایی نیست.اگر از پاره ای تداعی های گذرا و یا شاید سلیقه ای مثل ارجاع به ئی تی ( به خاطر شمایل ظاهری و هجای نام وال.ای )، پینوکیو ( به خاطر حضور جیرجیرک به عنوان تنها مونس و غمخوار این موجود دست ساز)، کازابلانکا ( عزیمت ایو به آسمان با سفینه) ، برخورد نزدیک از نوع سوم ( ماجرای نوری که از سفینه به زمین می تابد و توجه وال.ای را به خود جلب می کند)، پرواز بر فراز آشیانه فاخته ( ماجرای حبس روبات های ناقص و ضدکارکرد که مانند دیوانگان رفتار می کنند – انجام تعمیر روی ایو هم در آنجا بی شباهت به معالجاتی نیست که روی مک مورفی انجام می دهند- و سرانجام رو به شورش می گذارند و از تیمارستان می گریزند) و حتی ماجرای اسطوره ای/مذهبی آدم و حوا و...بگذریم ، بیش از هر چیز به یاد دنیای شگفت انگیز نو ( آلدوس هاکسلی) می افتیم ؛ دنیایی که آدمیان در جهان ماشینی چنان پرورش یافته اند که تبلیغات و تلقینات باعث شده است تنها آن چه را که سیستم ماشینی معرفی و محول می کند دوست بدارند و توان هیچ کاری جز خورد و خواب و لذت های سطحی را ندارندانسان‌هایی که زمین را به‌خیال اینکه دیگر جای زندگی نیست رها کرده‌اند و «انگار در مکثی خالی میان دو دقیقه‌ پرهیاهو؛ میان بی‌نهایت گذشته و بی‌نهایت فردا» [تعبیری از گلی ترقی در داستان شگفت‌انگیز درخت گلابی] به‌جست‌وجوی خانه‌ای دیگر هستند.فیلمی از داریوش مهرجویی WALL-E2008  معروف است که سیب خوب باعث پرورش سیب‌های خوب دیگری می‌شود و این اتفاق قطعا در پیکسار افتاده استوال-ای (2008) در همان مسیری حرکت می‌کند که پیشتر راتاتویی (2007) گام بر‌داشته بود؛ سرشار از روح و زندگی در جایی فراتر از هر محصول هالیوودیِ همان سالِ ساختش . ترکیبی از نگاه تلخ و بدبینانه‌ی کوبریکی و شور و احساس اسپیلبرگی که همراهی سینمای صامت را نیز در پس‌زمینه‌اش دارد. یک «رمانسِ کلاسیک» در فضایی آخرالزمانی.جلوه های صوتی فیلم «وال. ای» از کیفیت فوق العاده بالایی برخوردار هستند.تنها می توان عاشق جلوه های صوتی ان شد ودیگر هیچوال ای 2008  عشق انیمیشنی وال ای، عشقی نیست که فقط میان سطرهای کتابهای رمان و فانتزی بتوان آن را جست. عشقیست که در درون قلب انسانها به دست فراموشی سپرده شده است. حقیقتیست، پنهان شده پشت رنگ و لعاب ظاهری مدرنیسم در دنیای رنگارنگ آدمها. و وال ای، در این دنیای سراسر نظم و قانون، عصیان راستین بی­نظمی به پا میکند.فیلمی است ساده با یک پیام: «بیاییم به سیاره زمین فکر کنیم، اینجا را آشغال دانی نکنیم. » اما وال. ای این قدرت را دارد که خودش را از این جمله دور کند و ما را به جاهای دیگری ببردفیلمسازانی چون استیون اسپیلبرگ، فرانسیس لارنس،نایت شیامالان و ورنر هرتزوگ هریک از دیدگاه خود به این موضوع سیاه و غم انگیز پرداخته اند. ورنر هرتزوگ در آخرین مستندش بنام Encounters at the End of the World میگوید: نسل بشر بر روی کره ی زمین ، در شرایط کنونی زیاد دوام نخواهد آورد. این فلسفه در نیمه ی دوم Wall-E نیز به زبانی ساده تر بیان میشود و زمانی که اعضای خیالباف استودیوی پیکسار و فیلمساز متفکر آلمانی، در دوسوی جهان، سعی در ارائه ی پیام واحدی به دنیا دارند، باید این پیام را جدی گرفت.این ها برای مشتاق شدن شما کافی بود یا باز هم می خواهید بشنویدپیش نوشت:1 ورنر هرتزوگ در مستند  Racing Extinction 2015گویندگیش رو بر عهده داره شاید جزو مستند هایی باشه که با اون اشک ریختم و کلی و از موسیقی متنی که در فیلم به کار رفته بود لذت بردم دوست مستند بازمون این مستند و این فیلم رو بهم معرفی کردن خدا خیرش بدهد.پی نوشت 2-این پست خلاصه ای از 23 نوشته و نقد بود که خوانده بودم ادامه نقد ها در نقد فارسی</description>
                <category>SOGAND</category>
                <author>SOGAND</author>
                <pubDate>Wed, 26 Sep 2018 17:25:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۹ نکته دربارۀ شوخی جنجالی قاضی‌زاده هاشمی</title>
                <link>https://virgool.io/@sogand/%DB%B9-%D9%86%DA%A9%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%80-%D8%B4%D9%88%D8%AE%DB%8C-%D8%AC%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%82%D8%A7%D8%B6%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%D8%B4%D9%85%DB%8C-g5gfkxpmedai</link>
                <description>اخه چرا ؟؟ گاهی اوقات با خودم فکر می کنم میشه حتی برای یک روز که به توییتر میرم دیگه از این هشتگ ها نبینماما اگه تو توییتر فعال هستید بروید به  موضوعات این چنینی برای یک سال توجه داشته باشید یا حتی برای 5 سالوهشتگ های این چنینی را مانند یک دنباله برای خود به بر روی کاغذ بیاوریدآن وقت می بینید که..........نمیخواهم باز هم متهم بشوم از حمایت از دولت بنفش و...فلان .. اما بیزارم اگر وزیری سال تا سال لام تا کام حرف نزند، هیچکس انتقاد نمی‌کند اما تا کسی حرف می‌زند، همه شروع می‌کنند به عیب جویی و این عادت ماست.به گزارش ایسنا، عصر ایران نوشت: ما ایرانی‌ها خُلقیات جالبی داریم. یکی از این خُلقیات‌مان این است که دوست داریم فردی را به عرش برسانیم و بعد هم او را به فرش بیاوریم و بر زمین بکوبیم و از این قدرت به خود ببالیم! این که می‌گویم ما ایرانی‌ها البته به این معنی نیست که همۀ ما چنین هستیم یا همۀ ممالک را مطالعه کرده و به این نتیجه رسیده‌ایم ولی نمونه‌های متعدد می‌توان به دست داد و شاید یکی از لذت‌های ما هم باشد.منحصر به عوام‌الناس و مردمان عادی هم نیست. در میان اقشار باسواد و اهل مطالعه هم رایج است. مثلا در روزگاری که علی حاتمی فیلم‌های ماندگاری در سینمای ایران می‌ساخت، برخی او را به استهزا می‌گرفتند که بیشتر سمسار و عتیقه‌باز است تا فیلم‌ساز؛ حال آن که سینما، فضاسازی و شخصیت‌پردازی است و درک علی حاتمی از فضاسازی گرد هم آوردن اشیای کهنه و عتیقه است و شخصیت‌های او ساختگی‌اند و حتی برای زنده‌یاد عزت‌الله انتظامی هم که با گویش خاص خود شناخته می‌شد، در «هزاردستان» صدا گذاشت تا مدل خاصی حرف بزند. اما همین علی حاتمی تا ناگهان از میان ما رفت، شد سعدیِ سینمای ایران و تمام نقدها متوقف شد و زبان‌ها و قلم‌ها به ستایش او چرخید.این مقدمه به بهانۀ حاشیه‌هایی است که برای وزیر بهداشت، درمان و آموزش پزشکی به خاطر یک شوخی با یک هم‌میهن ساده ایجاد شده است.ممکن است برخی بگویند این شوخی، ساده نبوده و اتفاقا عجیب است اما باز در همین تعبیر هم اصل شوخی بودن و جدی نبودن قضیه پذیرفته شده است.چکیدۀ ماجرا این است که شهروندی مشکلات فیزیوتراپی و هزینه‌های درمان را با وزیر در میان می‌گذارد و او با خنده پاسخ می‌دهد: «خودت فیزیوتراپی کن! کاری ندارد که! فقط باید بمالی!»حالا موجی از هشتگ‌های «بمال، بمال» به سبک «بگم، بگم» به راه افتاده و اعتراض‌هایی درگرفته است.روشن است که این ادبیات، بهداشتی نیست و از هر که سر بزند، از وزیر بهداشت، نباید سر بزند که یک مقام دانشگاهی هم به حساب می‌آید اما در این قضاوت‌ها و ملامت‌ها چند نکته در نظر گرفته نشده است:اول: این که آیا دکتر قاضی‌زاده هاشمی این صحبت را در یک نشست و کنفرانس رسمی و خبری و در پاسخ به پرسش نمایندۀ یک رسانه بیان کرده یا در حاشیه و در کنار شوخی‌های دیگر و در گفت‌وگو با مردم؟ چگونه است که ما حق داریم با او شوخی کنیم، کاریکاتورش را بکشیم و او حق ندارد با هیچ کس شوخی کند و تازه مگر مخاطب خاص و مشخص او رنجیده که ما کاسۀ داغ‌تر از آش شده‌ایم؟دوم: در میان انبوه مدیران نشسته که حاضر به ترک دفتر کار خود هم نیستند، وزیری پیدا شده که به جای این که اوقات خود را در ساختمان وزارتخانه در شهرک غرب سپری کند، به متن جامعه می‌رود و مدام در سفر است و اصطلاحا به مدیریت ایستاده، باور دارد نه نشسته. طبیعی است که مثل خیلی از ما و متناسب با فضاهای متفاوت و متنوع، حرف‌های مختلفی هم می‌زند. حالا بیاییم به مدد فناوری‌های حیرت‌آور یک جمله را به اصطلاح ما رسانه‌ای ها بُلد (برجسته) کنیم و روی آن مانور بدهیم و بگوییم: «آی توهین شد؟»سوم: جامعۀ ایران به قدر کافی امور مقدس دارد و فیزیوتراپی و شاخه‌های مختلف پزشکی را نمی‌توان در زمره مقدسات احصا کرد تا نیاز باشد فیزیوتراپ‌های محترم احساس کنند مقدسات آنها زیر سؤال رفته است. اگر شوخی وزیر عجیب باشد، عجیب‌تر اما این است که در عمل جراحی زانو که یکی از بهترین جراحان زانوی ایران تنها سه میلیون تومان می‌گیرد (در مجموع بدون بیمه تکمیلی البته ۲۰ میلیون آب می‌خورد ولی هزینه‌های دیگر مربوط به لوازم و وسایل وبیمارستان است) اما پس از عمل یک فیزیوتراپ ۱۰ جلسه و بابت هر جلسه ۱۵۰ هزار تومان و مجموعا یک و نیم میلیون دریافت کند و در مجموع نصف جراح!چهارم: قبول کنیم که بعد از خروج ترامپ از برجام و بلبشو شدن اوضاع، فشار روی مدیران ارشد و اجرایی که باید کار کنند و فقط حرف نمی‌زنند بسیار زیاد شده و با شوخی و طعنه فشار را از روی خود برمی‌دارند. شک ندارم دو سال پیش بعید بود چنین جمله‌ای را از دکتر هاشمی بشنویم.واقعیت عیان و عریان این است که محاسبات به هم خورده و وزیر به جد نگران کمبود داروست و نزدیکان او می‌دانند که چقدر نگران است و از روی لوطی‌گری در منصب وزارت باقی مانده وگرنه اگر به کلینیک خود بازگردد، این همه دغدغه نخواهد داشت. همچنین بعید است با این اوضاع طرح تحول سلامت را بتواند با این کیفیت ادامه دهد. از این رو چاره‌ای ندارد تا این گونه بگوید. همان طور که خود ما به شوخی و در مقابل تنگناهای به وجود آمده شبیه این تعابیر را به کار می‌بریم.وقتی افسر راهنمایی و رانندگی متوقف و جریمه‌مان می‌کند، ابتدا اعتراض می‌کنیم ولی کار که از کار گذشت و در حال نوشتن جریمه شد لبخند می‌زنیم و شوخی می‌کنیم. منتها جنس این شوخی‌ها متفاوت است و بیشتر تخلیه خشم و نارضایتی است.وقتی جواد ظریف که با ادبیات دیپلماتیک شناخته می‌شود، در برنامه تلویزیونی در پاسخ به این پرسش که چرا کشورهای دیگر این همه در سیاست خارجی اصطکاک و مشکل ندارند، پاسخ می‌دهد «ما خودمان انتخاب کردیم که جور دیگری زندگی کنیم» وزیر بهداشت هم طعنه را به شکل دیگری بیان می‌کند.پنجم: این گونه مته به خشخاش گذاشتن‌ها و مچ‌گیری‌ها و افشاگری‌ها سبب می‌شود مقامات ترجیح دهند همان قالب‌های کلیشه‌ای را تکرار کنند؛ کمااین‌که همه می‌توانند حدس بزنند، سخنگوی وزارت خارجه چه موضعی می‌گیرد. هر انتقاد حقوق بشری را تکذیب می‌کند و هر اقدام خلاف مصالح را محکوم و آن قدر عبارات تکراری به کار می‌برد که جذابیت خود را از دست داده. شاید گفته شود سخنان دکتر قاضی‌زاده هاشمی از جنس صراحت نیست از سنخ اهانت است. در اهانت اما عنصر تحقیر نهفته و باید دید آیا مخاطب اصلی و آن شهروند تحقیر شده یا نه. شاید گفته شود اما فیزیوتراپ‌ها احساس تحقیر کردند. در این فقره هم انجمن خودشان موضع گرفته و می‌گیرد و نیازی نیست رسانه‌ها فیزیوتراپی کنند!ششم: اگر قاضی‌زاده هاشمی در پاسخ می‌گفت: «همه تلاش خود را به کار می‌بندیم تا مشکلات شما را مرتفع کنیم و من به رییس دفتر خود دستور می‌دهم مورد خاص شما را پیگیری و نتیجه را به من منتقل کند» همه احسنت می‌گفتند و هورا می‌کشیدند؛ حتی اگر در عمل اتفاقی رخ نمی‌داد! اما حالا که به صراحت گفته «بمال، کاری ندارد» صدا‌ها برخاسته است؛ در حالی که منظور او روشن است. می‌خواهد بگوید با تشدید تحریم‌ها ناچاریم به سنت‌های خودمان بازگردیم و فانتزی کاری شدنی نیست. او هم شوخی می‌کند و هم واقعیت عریان وضعیت بهداشت و درمان در فردای کاهش درآمدهای نفتی را ترسیم می‌کند. با انگشت دارد ماه را نشان می‌دهد و همه دارند به انگشت او نگاه می‌کنند نه به ماه!اگر وزیری سال تا سال لام تا کام حرف نزند، هیچکس انتقاد نمی‌کند اما تا کسی حرف می‌زند، همه شروع می‌کنند به عیب جویی و این عادت ماست.هفتم: از حرف وزیر دفاع نمی‌کنیم. از اصل علاقه و انگیزه او به سفر به نقاط مختلف اما می‌توان دفاع کرد، زیرا به او تنها به چشم وزیر بهداشت نگاه نمی‌کنند. به عنوان نماینده دولت دیگر مطالبات را هم با او در میان می‌گذارند. ضمن این که پزشک هم هست. به عبارت دیگر گاه در مقام فرستاده دولت صحبت می‌کند و گاه یک پزشک.هشتم: قاضی‌زادۀ هاشمی‌زاده و بالیدۀ خراسان است و خراسانی‌ها اهل حرف زدن‌اند تا سکوت. مشهورترین سخنوران ایران هم خراسانی بوده‌اند. چهره‌های سیاسی و فرهنگی مختلف با گرایش‌های متفاوت. در ایران خراسانی‌ها و مازندرانی‌ها بیشترین تعداد کلمات را در گفتارهای خود به کار می‌برند و طبعا هر که بیشتر سخن بگوید، احتمال سرزدن اشتباه هم بیشتر است. اصطلاحا می‌گویند دیکته ننوشته غلط ندارد!مرحوم حسن حبیبی که سال ۵۸ سخنگوی شورای انقلاب بود و بعد کاندیدای انتخابات ریاست‌جمهوری هم شد، وقتی با همۀ حمایت‌ها یک‌دهم بنی‌صدر هم رأی نیاورد به لاک سکوت رفت و دیگر کمتر حرف می‌زد. اتفاقا مردم ما مقامات حرف بزن را بیشتر دوست دارند و مهم‌ترین انتقاد به روحانی هم این بود که چرا حرف نمی‌زند؟ حالا البته چه بگوید. در این اوضاع که نمی‌تواند بگوید چه خبر است!جان کلام این است. با این حجم از هجوم به وزیر بهداشت چهار اتفاق ممکن است رخ دهد. یکی این که عطای وزارت را به لقای آن ببخشد و به حرفه خود بازگردد. دوم این که دور سفر را قلم قرمز بکشد و مثل خیلی‌های دیگر اوقات خود را به جلسات و کمیسیون‌ها بگذراند. سوم این که از ملاقات‌های عمومی بپرهیزد و چهارم هم این که حرف‌های دیپلماتیک بزند. هیچ یک از اینها اما به نفع مردم نیست.نهم: شگفت‌آور این است که ما سابق بر این این همه نازک‌نارنجی و عیب‌جو نبودیم. یک ماه بعد از انقلاب، مهندس بازرگان، نخست‌وزیر دولت موقت در پیام تلویزیونی گفت: «آقا! شما هم ما را کلافه کرده‌اید با این آب و برق مجانی.» هیچکس اما حمل بر جسارت به رهبر فقید انقلاب نکرد. بعد از استعفا در آذر ۱۳۵۸ هم وقتی از او پرسیدند آیا برای ملاقات با آمریکایی‌ها از امام اجازه گرفته بودید، پاسخ داد: «نخست‌وزیری که بخواهد برای ملاقات سیاسی در چارچوب منافع ملی و احقاق حقوق مردم خود اجازه بگیرد، به درد لای جرز می‌خورد. ضمن این که نه امام خدای ناکرده شاه است و نه من هویدا که نیاز به کسب اجازه باشد.» هیچکس ننوشت که ای وای اهانت و جسارت.شاید گفته شود اما همان بازرگان در گفت‌وگو با شهروندان عادی فروتن بود و احترام می‌گذاشت و اگر همین وزیر بهداشت در مواجهه با صاحبان قدرت، صراحت به خرج می‌داد و طعنه می‌زد، حرفی نبود اما به یک شهروند دردمند و گرفتار طعنه زده. بله، اما اگر خیلی سخت بگیریم او را به دفتر خود در وزارتخانه بازمی‌گردانیم و از سفر به اقصی نقاط ایران و صراحت، بازمی‌داریم.سال‌ها پیش در آمریکا فردی در حاشیۀ کنفرانسی خود را به احمد شاملو رساند که داشت از آبخوری آب می‌نوشید و از او پرسید: نظر شما دربارۀ موسیقی ایرانی چیست؟ شاملو موقعیت را برای پاسخ مناسب ندانست ولی سؤال‌کننده اصرار کرد و گفت: شخصی است و شاملوی خسته و صریح اللهجه پاسخ داد: رِنگ است و وَنگ! این صوت اما پخش شد و جنجالی به پا کرد. هر چه شاعر می‌گفت، به طعنه پاسخ داده و حوصله نداشته اما به خرج منتقدان نرفت که نرفت و کار به جایی رسید که محمدرضا لطفی نقد بلندبالایی در مجلۀ آدینه نوشت. حاصل چه شد؟ شاملو هم قلم برداشت و مقاله مشهور «موسیقی سیاه» را نوشت و موسیقی ایرانی را متهم کرد که در ماتم‌زدگی ایرانیان نقش دارد.حالا هم اگر منتقدان دست از سر دکتر قاضی‌زاده برندارند، شاید او به جای این که بگوید شوخی بوده و جدی نبوده موضع بگیرد و فیزیوتراپ‌ها را بنوازد. همین را می‌خواهند؟»</description>
                <category>SOGAND</category>
                <author>SOGAND</author>
                <pubDate>Tue, 25 Sep 2018 20:45:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طنزنوشت:اندر فوايد وبلاگ نويسي و باقي قضايا...!!</title>
                <link>https://virgool.io/@sogand/%D8%B7%D9%86%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D9%88%D8%A7%D9%8A%D8%AF-%D9%88%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF-%D9%86%D9%88%D9%8A%D8%B3%D9%8A-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D9%82%D9%8A-%D9%82%D8%B6%D8%A7%D9%8A%D8%A7-ypdigx32u2pp</link>
                <description>  آقامعلم: بچه های عزيز! در درس گذشته با بعضي از فوايدي كه گاوها براي ما دارند آشنا شديم و فهميديم كه ما از گوشت گاو و از شير آن استفاده مي كنيم و همچنين از پوست آن براي دوختن لباس و كفش استفاده مي كنيم. خوب جاويد كوچولو تو بگو ببينم گاوها دیگه چه فایده هایی براي ما دارند؟جاويد کوچولو: آقا اجازه ! یکی از فايده های گاو اينه كه وقتي مشقامونو نمي نويسيم شما به ما مي گيد گاو!!!آقا معلم: خیلی خوب! برو بتمرگ!... بچه های عزیز امروز درس گاو تموم شد و حالا می خواهیم درس وبلاگ نویسی را شروع کنیم. بر همه واضح و مبرهن است كه وبلاگها براي ما انسانها فوايد عديده واستفاده هاي گوناگوني دارند. ما از گوشت وبلاگها براي تغذيه و از پشم آنها براي تهيه پوشاك استفاده مي كنيم!! همچنين از ديگر فوايد وبلاگها آن است كه ما مي توانيم از اين طريق به هر كس كه بخواهيم پيام بدهيم و مقاله بنويسيم و اطلاع رساني نموده و همينجوري هر چي دلمان خواست بنويسيم و به هيچ كس هم ربطي ندارد! پس به اينوسيله به همه جهانیان اعلام مي كنیم كه:اوهوي بي شعور الاغ!( جورج بوش و استكبار جهاني را مي گويم ) به تو چه ربطي دارد كه ما ميخواهيم بمب هسته اي بسازيم؟ مگه تو فضولي؟! مگه تو خودت خواهر مادر نداري؟!چكار به ما داري احمق!!! اصلا ما مي خواهيم همه دنيارو نا بود كنيم به تو چه!! مگه تو وكيل وصي مردم دنيايي؟!! اصلا انرژی هسته ای حق مسلم ماست...آهاي آرش بي معرفت! چرا اون ده هزار تومن كه يه ماهه از من قرض گرفتي نمياري پس بدي؟ خوبه اين دفعه كه اومدي ازم پول بگيري بهت بگم ندارم ؟!!مادر زن گرامي و دوست داشتني! به خدا من دوستت دارم من اون حرفها رو پشت سرت نزدم. همش زير سر اين نرگس ذليل مرده اس! داره موش مي دوونه كه زندگي ما رو ازهم بپاشه به جون بابام اينا راست ميگم!!آهاي مارمولك موذي!!! (با شما نبودم! با اون همكار بد جنسم هستم كه همش جلوي من دولا و راست ميشه ولي وقتي پيش رييسمون ميره زيراب منو ميزنه!!) آهاي مارمولك! پاتو از تو كفش من بكش بيرون وگرنه هر چي ديدي از چشم خودت ديدي !!!!فائزه جون! آخه چرا با من اينكارو ميكني؟ چرا دلمو شكستي؟ اگه می دونستی چقدر دوست دارم هيچوقت دلمو اينجور نمي شكستي! مي دونستم عشق يه دروغه ولي فكر نميكردم ديگه اينقدر!!! باشه دلمو شكستي خدا دلتو نشكنه ولي باور كن من بدون تو اصلا خواب و خوراك ندارم اصلا ديگه زندگي برام بي معني شده چه جوري بگم باور كني ؟!! خدا حافظ همين حالا به شرطي كه بفهمي تر شده چشمام !! اه اه اه چه لوس!!!حالم به هم خورد!!!!!آهاي حسني! اگه يه بار ديگه داداش منو بزني يه بلايي سرت ميارم كه تو داستانها بنويسن شير فهم شد ؟؟؟!!!آهاي بچه پر رو!! چرا به دختر مردم متلك ميگي؟ مگه تو شعور نداري؟ خوبه يكي به خواهر مادر خودت متلك بندازه ؟!!!آهاي حروم خور نسناس! تو چرا حق مردمو مي خوري يه آب خنك هم روش! خيال ميكني خيلي زرنگي؟؟ دزدي آخر و عاقبت نداره بد بخت ...!!!آقا معلم: خیلی خب بچه ها. این بود فواید وبلاگ نویسی. حالا برید خونه تون. محمد غلامی بهانه ها دلتنگی </description>
                <category>SOGAND</category>
                <author>SOGAND</author>
                <pubDate>Tue, 28 Aug 2018 22:20:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اوج خلاقیت در نویسندگی نامه ای به شجریان</title>
                <link>https://virgool.io/@sogand/%D8%A7%D9%88%D8%AC-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-qxgtctqjydzw</link>
                <description> آنچه می‌دانم از آن یار بگویم یا نه شمّه‌ای زان ‌‌همه بسیار بگویم یا نه پیش نوشت:نوشته و نامه زیر از رضا بابایی(وبلاگ) نویسنده توانای کشورمون هستش که در نامه ای که به استاد شجریان نوشته نام تمام البوم های او را هم اورده من از قلم و روشن بینی ایشان لذت میبرم، و بیشتر جاها از مطالب فریه و فاخرشان استفاده و دیگران را آگاه میسازم چند مطلب دیگر  به سوی هرمنوتیک ترانسفورماتیو جاذبۀ کوانتومی!  سیاست از فیزیک پیچیده‌تر است»  چرا تاریخ در ثبت شوخ‌طبعی‌های امام علی(ع) خست ورزیده است؟  رفیق‌بازی در میان کلمات  برای من نوشتن دربارۀ شجریان، آسان نیست. می‌دانم که از عهده بیرون نمی‌آیم. اما گاهی ننوشتن، سخت‌تر از نوشتن است. این‌قدر هم گر نگویم ای سَنَد شیشۀ دل از ضعیفی بشکند مقام او در موسیقی ایران، «گوشه» و «ردیف» نیست؛ «دستگاه» است. ماهور و  چهارگاه و بیات ترک و نوا، با «سرّ عشق» و «دستان» و «آستان جانان» و «دود  عود» به معراج رفتند. آواز شجریان، گلبانگ عشق است، در روزگاری که بوی سُرب  و باروت، مشام‌ها را مست کرده بود. آیندگان، او را آنچنان دوست خواهند  داشت که ما امروز حافظ را. آواز در دستگاه شجریان، همان شکوهی را یافت که  الفاظ در غزل سعدی و حافظ. آنچه او آفرید – به‌ویژه در دهه‌های پنجاه تا  هفتاد – نه یک سر و گردن، که بیش از اینها، برتر از هر تصنیف و آوازی است  که پیش از او ساختند و خواندند. موسیقی ایرانی در زمانۀ شجریان، هیچ‌گاه  حسرت گذشته را نخورد. و تو امروز کدام هنر را می‌شناسی که حسرت دیروز را  نمی‌خورد؟ آواز شجریان، از گلو و حنجره نیست؛ از دل و جان است. پشت این صدا، روحی  بزرگ و دلی آسمانی ایستاده است؛ وگرنه چنین بر دل‌ها نمی‌نشست و در سرها  شور نمی‌افکند. در زمانۀ ما صدای شش‌دانگ و مخملی کم نیست؛ اما صدایی که از  ما دل برد و بازنگرداند، صدای او است. این همه آوازها از شه بود گرچه از حلقوم عبداله بودچند سال پیش، همراه دوستان همدل، شبی را با شجریان گذراندیم؛ شبی نه چون  شب‌های دیگر. در آن شب روشن، دل‌نوشته‌ای را برای او و دوستان خواندم. در  آن متن کوتاه، نام همۀ آلبوم‌های شجریان را تا آن زمان، آورده‌ام. نام متن،  «مناجات خدا با ما» بود. شجریان دربارۀ نام متن پرسید. گفتم: یعنی خدا با  صدای شما، با ما نجوا کرده است. گوشۀ چشمش بارانی شد.مناجات خدا با ما زمستان است و جامِ تهی در دست. آسمان عشق، همنوا با بم و همچون جان عشاق  می‌لرزد. قاصدک، پیام نسیم را به آهنگ وفا در گوش سپیده می‌خواند. ساز  قصه‌گو، دلشدگانِ خلوت‌گزیده را که افتخار آفاق‌اند، به شب وصل نوید  می‌دهد، و فریادِ «بی تو به سر نمی‌شود» چون دود عود همه‌جا پراکنده است.  امشب به یاد عارف و آن دل مجنون که همایون‌مثنوی را جز چهره به چهره با  جانِِ جان، به تحریر درنمی‌آورد، گنبد مینا را از چشمۀ نوش سیراب می‌کنیم.  در خیال عاشقان از این خوش‌تر نمی‌گنجد که سرّ عشق را از دهان تو بشنوند.  بخوان تا به رقص آوری سرو چمان را در این زمانۀ بیداد. بخوان و بدان که  میان حلقه‌نشینان بزم انس، ساقی مهرویی است که معمای هستی را در صُراحی می  حل می‌کند، و آنگاه معجونی می‌سازد که از آن پیوند مهر می‌خیزد. گلبانگ تو  پوشانْد راز دل را، تا بیش از این رسوای دل نباشند آنان که مست از بوی  باران‌اند و یاد ایام. بخوان! به یاد کارون، به یاد الوند، به یاد البرز،  به یاد ایران، به یاد آرش، به یاد پدر و به یاد هر آن کس که تو را به این  مرز و بوم پیوست. از پرده برون آر نکیسا را و باربد را به دستان داوودی، که  انتظار دل می‌فشارد گلوی عیش مستان را. آستان جانان بی نغمه و نوای تو، هیچ نیست، جز شب، سکوت، کویر. پس ای آرام جان، بخوان که مناجات خدایی با ما.مطالب قبلی از شکر تا شوکران آدمهای تک سلولی(چالش حال خوب) رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم بیماری ابراز همدردی </description>
                <category>SOGAND</category>
                <author>SOGAND</author>
                <pubDate>Mon, 30 Jul 2018 09:02:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از شکر تا شوکران</title>
                <link>https://virgool.io/@sogand/%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%DA%A9%D8%B1-%D8%AA%D8%A7-%D8%B4%D9%88%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%86-sedp5ae09vcx</link>
                <description>از اینترنت کش رفتمتا زمانی که  زنده هستیم فعلا پست های خوب اقای غلامی هست از شکر تا شوکرانبعضی وقتها خیلی دلم می گیرد. خیلی! گاهی دلم چنان فشرده می شود که انگار آن را در لای گیره گذاشته اند و با تمام قدرت فشارش می دهند. گاهی چنان یاس عمیقی وجودم را می گیرد که اگر پناهگاه امن استعاذه و استغفار نبود تا الان خاکستر شده بودم. گاهی همچون دیوانگان بین خنده و گریه رژه می روم. گاهی آنقدر بهت زده می شوم که بین سکوت و فریاد حیران و مستاصل می مانم.وقتی که کتاب می خوانم، روزنامه ای را ورق می زنم، یا برای خلاصی از افکار موذی، به وقت کشی و پرسه در خیابان ها می گذرانم، در و دیوار برایم شکلک در می‌آورند و به ریشخندم می گیرند.  چرا اینطور شده ایم. گاهی فکر می کنم که ناگهان چه زود دیر می شود و چه زود فرا می رسد مرگ. مرگ یک ملت. مرگ یک تمدن و مرگ شکوه و ابهت انسان. خیلی زود بود مرگ این ملت آن هم به این فجیعی.  مردمی که کتاب آسمانی اش قرآن است و پیامبرش ملقب به پیامبر رحمت است چرا به همین راحتی شب و روز سرگرم فحاشی است. نماینده ملت و عصاره فضایل یک کشور به راحتی شب و روز ناسزا می گوید و فحش می دهد. رییس جمهور یک ملت دارد فحش می دهد. وزیر یک ملت دارد فحش می دهد. واعظ و سخنران یک ملت دارد توهین می کند و شقاق و نفاق می پراکند. مشتری فحش می دهد بقال فحش می دهد راننده فحش می دهد مسافر فحش می دهد کارمند فحش می دهد ارباب رجوع فحش می دهد... چرا؟قومی که گشت فاقد اخلاق مردنی است.... مردنی نیست؟!چرا اینطورشدند مردمان ده بالادست؟! سیصد سال حکومت و کشتار وحشیانه مغول را تحمل کردیم ولی چهارسال نمی توانیم یک رییس جمهور و یک وزیر را تحمل کنیم چرا؟ هزار سال است از انتظار دم می زنیم ولی سی ثانیه پشت چراغ قرمز را نمی توانیم منتظر بایستیم چرا؟ آنقدر که ما در تاریخ ادبیات خودمان غزل عاشقانه سروده ایم هیچ ملتی از ابتدای خلقت تا امروز اینهمه غزل و شعر عاشقانه نسروده است پس چرا الان مدت عشقمان از یک هفته الی یک ماه فراتر نمی رود و عمر ازدواجهایمان چنین کوتاه شده است. چرا هر ماه هزاران نفر زن و مرد در راهروهای دادگاهها متلاشی می شوند و به دنبال آن کاخ آرزوهای هزاران طفل بیگناه خراب و روح و روانشان را طوفان طلاق برباد می دهد؟قومی که گشت فاقد اخلاق مردنی است. مردنی نیست؟!مردمی که معتقدند روز قیامت به قدر مثقال ذره ای خیر و شر بدون پاداش و کیفر نمی ماند چرا اشتهای دزدی هایش را دیگر کرور و میلیون جواب نمی دهد و سارقان محترم با کیف وارد می شوند و با گاو صندوق از بانک بیرون می روند وهیچ اتفاقی نمی افتد و فردا دوباره گاو صندوقی دیگر و پس فردا دوباره گاوصندوقی دیگر و سارقی دیگر و اختلاسی دیگر...!قومی که گشت فاقد اخلاق مردنی است...قومی که سرمشق مدرسه شان «ادب آداب دارد» بود و افتخارشان این بود که پایشان را جلوی پدرانشان دراز نمی کردند و بهشت را در زیر پای مادران می جستند از کی و چگونه به چنین ذلتی افتاد و اینهمه ابهت و شکوه خود را از دست داد و فرزندان این قوم با نزاکت، قداست و حرمت خانواده را در پای چرندیات مسموم شبکه های مجازی و ماهواره ذبح کردند و  بهشت خانواده را برای خود تبدیل به غار جهنم و تنهایی کرد؟ چرا و از کی چنین شد؟مردمی که یا به کورش کبیرش می نازد یا به سلمان و اباذرش می بالد و یا با شاهنامه و حافط و خیام  فخر می فروشد چگونه شد که هر سال با 15 میلیون پرونده اختلاف و دعوا و درگیری وارد دستگاه قضایی می شود و با اعصاب خمیر شده از آنجا بیرون می آید و فردا دوباره روز از نو روزی از نو. چرا این همه مردم مشتاق دریدن  همدیگرند و برای زدن زیراب همدیگر کمین کرده اند؟ چرا ما ملت بزرگ! فکر می کنیم زیرپاگذاشتن حقوق دیگران حق مسلم ما است و هر چقدر که بتوانیم باید حق همسایه و همکار و ارباب رجوع و مشتری و مستاجر و صاحبخانه را بخوریم و هر جور دوست داریم رانندگی کنیم و هرجور دوست داریم پارک کنیم و هر جور دوست داریم خرج کنیم و هر جا و هر جور دوست داریم دروغ بگوییم و هرچقدر دوست داریم زباله بریزیم و هر جور دوست داریم به دین و اخلاق و مملکت گند بزنیم. چگونه از آن همه بلندی به این همه پستی رسیدیم؟قومی که گشت فاقد اخلاق مردنی است...چگونه از آن همه بلند همتی و شکوه و عظمت به اینهمه حقارت و پستی رسیدیم که به انسانهایی عقده ای و بی انصاف و بی مروت تبدیل شدیم که همه چیز را از پشت عینک جناحی و باندی نگریسته و هر دولتی که روی کار می آید را با زخم زبان و تیر و سنان می نوازیم. یک عده در این سو ایستاده به دولت منتخب فحاشی می کنند و سوهان به روح عده دیگری که دولت را برگزیدند می کشند و وقتی زمان دولت دیگر می رسد جای این فحاشی ها عوض شده و آن گروه به روح این گروه سوهان می کشند و برای کسی خدمت و خیانت هیچ شخص و مدیر و دولتی مهم نیست و آنچه مهم است زیراب زدن و پاپوش دوختن و به هیکل آقازاده های همدگیر فحشهای چارواداری دادن و برای همدیگر تف و لعنت فرستادن و مرگ بر فلان و مرگ بر بهمان گفتن و با هزاران اتهام راست و دروغ فحاشی کردن مهم است و دیگر هیچ!...قومی که گشت فاقد اخلاق مردنی است.!چرا قومی که کتاب آسمانی آن با اقرا شروع می شود و به کتاب و قلم سوگند می خورد اینقدر فضیلت و دانش در آن مهجور و مطرود است و ملت هشتاد میلیونی تیراژ کتابهایش از 1000 نسخه و 750 نسخه فراتر نمی رود؟ مردم طوری از کتاب می گریزند که انگار از طاعون و وبا می گریزند و طوری پول به کتاب می دهند که انگار دارند پول خود را دور می ریزند یا وقت خود را به باد می دهند.قومی که گشت فاقد اخلاق مردنی است... مردنی نیست؟؟</description>
                <category>SOGAND</category>
                <author>SOGAND</author>
                <pubDate>Wed, 11 Jul 2018 09:08:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@sogand/%D8%B1%D9%82%D9%85-%D9%85%D8%BA%D9%84%D8%B7%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D9%86%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%85-l0wibq6qejhp</link>
                <description> شاید کمتر کسی در جامعه ما به این حقیقت واقف باشد که قریب 80 درصد از شنیده ها و خوانده ها و استدلالها  و حرفهایی که  هر روزه می شنویم و می خوانیم از مغالطه تشکیل شده است. یعنی بیشتر حرفهایی که از طریق روزنامه و مجلات و سایتها و رادیو و تلویزیون تریبونها و سخنرانی ها و محافل دوستانه و خانوادگی می خوانیم و می شنویم مغالطه اند و از بیخ و بن غلط بوده و هیچ گونه مبنای علمی عقلی برهانی و دینی نداشته و ندارد. مثلا چند نمونه از همین مغالطه ها که هر روز می گوییم و می شنویم و در مناظره ها و سخنرانی ها و منبرها و کلاسهای دانشگاه و غیره هم اتفاق می افتد را در زیر مثال می زنم:س: چرا مسئولین در کشور ما اینقدر دزدی و دروغگویی می کنند؟ج: دروغ و دزدی که فقط منحصر به کشور ما نیست. در آمریکا هم خیلی ها دروغ می گویند و دزدی می کنند بلکه هم بیشتر از ایران.در اینجا می بینید که چند مغالطه اتفاق افتاده است:اولا پاسخ دهنده بحث را از یک موضوع مشخص یعنی علت دروغ و دزدی در ایران کشانده است به دروغ و دزدی در آمریکا که هیچ ربطی به هم ندارند. به عبارت بهتر پاسخ دهنده در اینجا شخص پرسش کننده را در واقع به نحوی پیچانده و ذهن او را از علت اصلی و پاسخ اصلی منحرف کرده و از علت اصلی طفره رفته است.ثانیا موضوع بحث یعنی (علت دروغ و دزدی در ایران)، یکباره و بدون مقدمه پرتاب شد به موضوع دروغ و دزدی در آمریکا و به این می گویند از یک شاخه به شاخه دیگری پریدن.ثالثا پاسخ نقضی را جایگزین پاسخ حلی کرده و از پاسخ اصلی غفلت کرده یا عمدا آن را به فراموشی سپرده است. رابعا: دروغگویی در آمریکا دقیقا هیچ ربطی به اینکه چرا در ایران دروغ گفته می شود ندارد. یعنی اگر در کل جهان هم دروغ گفته شود باز هم نباید ایرانی ها دروغ بگویند. پس می بینیم که از پاسخ طفره رفته است و ذهن شما و خودش را منحرف کرد به یک مسئله ای کاملا حاشیه ای و بی معنی که دخلی به سوال ما ندارد.خامسا به دنبال طبیعی جلوه دادن و موجه نشان دادن دروغ و دزدی در ایران برآمده و دزدهای ایران را به نوعی تطهیر و توجیه کرده و از بار گناهان آنها کاسته است.سادسا...ملاحظه فرمودید که مثال بالا یک مغالطه عادی از صدها مغالطه ای است که هر روزه می بینیم و می خوانیم و می شنویم و این مغالطه همان مغالطه پاسخ نقضی است. اگر توجه کرده باشید همین سادسا که نوشتم خودش یک نوع مغالطه بود. برای اینکه می خواستم بدون دلیل استدلالهای خودم را قابل توجه و زیاد و قوی نشان دهم.و باز به چند نوع مغالطه دیگر توجه کنید:مغالطه شانتاژ و تخریب شخصیتی بجای استدلال مثل: کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی. این آدم بلد نیست شلوارشو بالا بکشه می خواد مدیریت کنه؟ذوالحدین یعنی ترتیب دادن استدلال مغلوطی با دو حد. مثل: یا با مایید یا وطن فروش و بی دین!این گونه مغالطات در جامعه چرا به راحتی صورت می گیرد؟ برای اینکه بسیاری از مردم ما نه اطلاعاتی در باره علم منطق دارند و نه از فلسفه چیزی می دانند و نه مطالعاتی دارند تا بتواند این مغالطه های روزمره را تشخیص بدهند و در دام مغلطه نیفتند.برای اینکه مردم ما نمی دانند که بیش از چهل نوع مغالطه وجود دارد که بسیاری از آن را هر روز در زندگی هایمان استفاده می کنیم یا بکار می بریم و یا به نام استدلال به خوردمان می دهند.به همین جهت من هم تصمیم گرفته ام تا چند روز کتاب مغالطات نوشته علی اصغر خندان را بخوانم تا بفهمم که چگونه و با چه شیوهایی می توانند کلاه سرم بگذارند یا می خواهند با مغالطه گولم بزنند. نویسنده محمد غلامیوبلاگ بهانه های دلتنگی</description>
                <category>SOGAND</category>
                <author>SOGAND</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jul 2018 21:06:34 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>