<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سهیل هستم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@soheilkaaf</link>
        <description>بیا با هم امیدوار باشیم :)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 19:50:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4337/avatar/xg2PpA.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سهیل هستم</title>
            <link>https://virgool.io/@soheilkaaf</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دنیای خیالی و آرزوی ما</title>
                <link>https://virgool.io/@soheilkaaf/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%88-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%A7-efl0gczrp2k2</link>
                <description>هر از گاهی میشه دلمون چیزی میخواد که خنده داره. یه چیزی که غیر قابل باوره، شایدم غیر ممکنه. بعضی از دوستی ها هم از نظرمون مثل همینه. خیلی وقتا میشه سریال فرندز (Friends) رو میبینیم و دلمون میخواد. دلمون یه جمعی دوستانه میخواد که توی هر چیزی کنار هم باشن. یه دوستی ماندگار و طولانی. یه فیلم میدیدم که کلی بغض توی گلوم گذاشت. شاید خیلی ها علاقه ای به کره ای ها نداشته باشن ولی من ازون دسته هستم که عاشقشون بودم بعد از مدتی متنفر شدم ازشون و حالا ... تفاوتی برام نمیکنه. همیشه بیشتر از هر چیزی به جوانی کُره ای ها حسودیم میشه. رابطه های دوستانشون منتهی به سن، نژاد، جنسیت و ... نیست. نمونه همون چیزی که توی سریال دوست ها دیدیم. توی اینستاگرام چرخی میزدم یه پستی دیدم که نمونشو قبلا زیاد دیده بودم زیاد شنیده بودم. یه مدت حتی توی رابطه ای بودم که طرف مقابلم بهم میگفت ازین دوستی ها دوست داره اما روزی رسید بهم گفت چرا برای دوستی ما چند صد کیلومتر میای من رو میبینی؟ جوابشو ندادم چون خودش قبلا داده بود. نوشته زیر پست این چنین بود:دلم یه فرندشیپ دست مثله اینا میخواد چیزی که تو این دور و زمونه کل جهان رو بگردم پیدا نمیشه.دلم میخواد جویی باشه که همش بخوره و خوش بگذرونه و بچه بمونه!دلم یه ریچل میخواد که فکر مد و لباس باشه که از عروسیش فرار کنه بیاد تو سنترال پرک و بگه من فرار کردم و همه چی شروع بشه!دلم یه راس میخواد که سر هر کلمه تشدید بزاره و سال های سال عاشق ریچل بمونه و یه برادر عالی باشه!دلم یه چندلر میخواد که نتونه بدون تیکه و جوک های مسخرش زندگی کنه و رو اون صندلی راحتش با جویی ماءالشعیر بخورن و اسم ازدواج و بچه میاد چنیک کنه.دلم یه مانیکا میخواد که نذاره کسی وسایل ها رو جا به جا کنه و همش تمیز کنه و یه آشپر عالی باشه.و در آخر دلم میخواد همه فیبی بودن منو ببینن که یه گیتار دستم بگیرم برم سنترال پرک بشینم و با چند تا نوت ساده الکی آهنگ اسملی کت رو بخونم بدون اینکه دوستام بگن صدام بده یا الکی با ارواح در ارتباط باشم یا لباسای خاص خودم رو بپوشم و به موقع جیغ جیغ کنم.اره من یه در بنفش با قاب طلایی میخوام به همراه پنج نفر دیگه.همه ما فقط میخوام... کاشکی میشد جدای از خواستن اراده هم داشتیم. کاشکی میشد جدای از خواستن از ایده آل گرایی خارج شیم و بتونیم هر چند ساده دوستی بنا کنیم. همیشه دنبال منافع خودمون نباشیم. بقول یکی از کامنت های زیر عکسYou know it&#x27;s TV show right?! :)واقعا چرا اینقدر سخته برامون جای ارزو کردن عمل کنیم و در کنار آرزو هامون سطح توقع ها و انتظاراتمون رو هم بسنجیم؟راستی من خودم چندلرم! نمیدونم چرا فقط خیلی حس میکنم منه... حتما شما هم با شخصیت های این سریال همزاد پنداری میکنید!؟&quot;من همیشه کپی رایت نوشته ها و عکس ها رو میزنم اما چون اجازه از طرف این شخص ندارم از اینکار خودداری می‌کنم!&quot;</description>
                <category>سهیل هستم</category>
                <author>سهیل هستم</author>
                <pubDate>Tue, 21 Aug 2018 01:41:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیاه یا سفید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@soheilkaaf/black-or-white-kmnzv9uqx1g8</link>
                <description>در زندگی ما همیشه انتخاب های متعددی وجود داشته. انتخاب های خود، بد، مسخره یا هر گزینه دیگری. مثلا اینکه بریم دانشگاه دولتی شهر دور یا دانشگاه غیر دولتی شهر خودمون یا اینکه ماشین پژو بخریم یا پراید؟ خوبی این انتخاب ها اینه که دست خودمونه.امروز سر به سینما زدم و این بار فیلمی از گروه هنر و تجربه رو دیدم. در سالنی بسیار جالب که اون رو VIP نامیده بودن و کلا ده تا صندلی داشت. نام فیلم &quot;پاپ&quot; بود. و پوستر فیلم یک مرد در حال نواختن ساکسیفون. داستان از سه تا بخش درست شده بود که در عین مجزا بودن به یکدیگر کاملا مرتبط بودند. نام فیلم از بخش وسطی انتخاب شده بود که از همه بخش ها تامل انگیز تر بود. داستان یک مرد سیاه پوست بوشهری که بزرگترین دغدغه‌‎اش حضور سیاه پوستان در عرصه های بزرگ جهانیست. دختری نویسنده و شاعر داشت که حدود 20 سال یا بیشتر سن داشت. پسرکی شیفته نوشته های او شده بود اما دخترک چون سیاه بود، دوست خود که سفید پوست بود رو برای قرار های حضوری با پسرک معرفی میکرد.خیلی چیز ها دست ما نیست! ما در انتخابشون نقشی نداریم. حتی خیلی وقتا نقشی هم که داریم زمانی که میتونیم ازش بهره ببریم عین خیالمون نیست. مثلا من خودم در سفید ترین حالت ممکن زاده شدم اما الان کاملا سبزه هستم. مشخصا آفتاب علاقه زیادی به من داشته و داره. خیلی وقتا بچگی خودم رو در حالت فعلی چهره ام مقصر میدونم.جدا از این ها یک سری از چیز های دیگر هم دست ما نیست. کجا بدنیا میایم در چه خانواده ای بدنیا میایم یا .... اینکه پدر شما با شما خوبه یا نه. اینکه وضع اقتصادی خانواده خوبه یا نه... یه جمله جالبی بود که می‌گفت &quot;اینکه فقیر زاده بشی دست تو نیست ولی اینکه فقیر از دنیا بری کاملا تو مقصری&quot;. این فقر لزوما فقر مالی نیست و ممکنه فقر احساسی هم باشه.در کتاب بازی ها نوشته اریک برن هم آمده:نوزادانی که پس از تولد برای مدتی طولانی از آغوش محروم می‌گردند، رفته رفته دچار افت روحی غیر قابل جبرانی می‌شوند و چه بسا سرانجام با ناراحتی های روانی ناشی از آن از پای درآیند.یه جاهای حتی از بدو تولد کنترل زندگی از دوست تو خارج میشه و هیچکاری برای ترمیم اون نمیتونی بکنی. دنیای امروز تبدیل به دنیای ظاهر ها شده و تمام چیز های معنوی از بین رفته. از قربون صدقه های تلگرامی تا تبریک های استوری اینستاگرام. دوستی ها ظاهری، عشق ها ظاهری و چهره ها تقلبی شدند. http://195.201.17.103/TM-Bax-Fake-128.mp3 مهم نیست روشن باشه یا تیره، مهم اینه بشه از زندگی لذت برد.</description>
                <category>سهیل هستم</category>
                <author>سهیل هستم</author>
                <pubDate>Fri, 17 Aug 2018 23:00:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی که همه زندگیِ‌مان طنز است</title>
                <link>https://virgool.io/@soheilkaaf/all-our-life-is-comedy-npwud1yzbmgh</link>
                <description>چند روزی بود که شدیدا درگیر اسباب کشی شده بودم و بعد از اینکه دایره زنگی مون رو وصل کردیم طبق عادت همیشه به یک شبکه موسیقی رفتم و چند دقیقه ای رو موسیقی گوش کردم. یکی از موزیک ویدئو ها (نماهنگ) منو درگیر خودش کرد. آهنگ فیلم &quot;من دیوانه نیستم&quot; بود که به طور خیلی جالب بصورت تصویری ساخته شده بود. با خودم تصمیم گرفتم که این فیلم رو ببینم. با توجه به بازیگرانش همه از این فیلم توصیفی طنز داشتن. بازیگرانی چون مهران احمدی، هادی کاظمی، پژمان جمشیدی و ...تصمیم گرفتم برای اولین بار تنهایی به سینما برم هم وقتی تنها بگذرونم هم با این فیلم به تنهایی لذت ببرم. بصورت اینترنتی بلیط ظهر این فیلم رو در سینمای نزدیک خونمون تهیه کردم. هنگام تعیین صندلی دیدم فقط دو بلیط برای فیلم تهیه شده و من هم غریبی نکردم و کنار همون دو صندلی بلیطم رو خریدم! هم حس خوبی داشتم هم حس بد از اینکه سالن خالیه.به سمت سینما پیاده راه افتادم و در مورد فیلم فکر می‌کردم. نقد هایی رو ازش خونده بودم و نظرات دوستمانم رو مرور می‌کردم که کلا به یک کلمه خلاصه می‌شد &quot;مزخرف&quot;، اما باز هم اشتیاق دیدن این فیلم رو داشتم.وارد سالن شدم و متوجه شدم تعداد بیشتری بلیط از چیزی که فکر می‌کردم تهیه شده و حس هایم با همان نسبت دگرگون شد. به روی صندلی خودم نشستم و هنوز کناری هایم نیامده بودند. گفتم شاید سالن خالی جای دیگری نشسته اند. فیلم شروع شد و برای خالی نبودن عریضه من یه عکس از تیتراژ اول فیلم به روی اینستاگرامم گذاشتم و گوشی رو خاموش کردم و به تماشای فیلم مشغول شدم.قایقی به سمت مکانی در حال پارو زدن بود و افراد سرشناسی از دنیای سینما درون اون نشسته بودن. رفتار های عجیبی ازشون سر میزد و در انتها به محلی رسیدن که یک ساختمان با انبوهی از حصار ها پوشانده شده بود. دیوانه خانه بود (تیمارستان) و بیمار ها زیر نظر چند پزشک درمان می‌شدند. متوجه شدم این فیلم نمیتونه جنبه طنزی داشته باشه و سعی کردم با همون چیزی که هست ازش لذت ببرم. فیلمی که اگر اندکی احساسات داشته باشید می‌تونستید با صحنه هایش لبخند بزنید اشک بریزید یا حتی از روی شوق.بعد از گذشت چند دقیقه سر و کله‌ی بلیط داران کنارم پیدا شد و اومدن نشستن. زیاد اهل فضولی نیستم ولی نگاهشون به صفحه گوشیشون از پرده سینما بیشتر بود و در پایان فیلم دخترک با جمله &quot;آخیش این فیلم مزخرف تموم شد&quot; صحنه رو ترک کرد.در ادامه دعوت می‌کنم نماهنگ این فیلم رو با صدای سیامک عباسی تماشا کنید: https://www.aparat.com/v/jpEbh Image Src: https://www.deviantart.com/animedalek1/art/Josh-and-Tom-laughing-at-Jungle-book-scene-640958925</description>
                <category>سهیل هستم</category>
                <author>سهیل هستم</author>
                <pubDate>Sun, 12 Aug 2018 23:38:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوله پشتی یا کیف دستی</title>
                <link>https://virgool.io/@soheilkaaf/kooleposhti97-fqevunzovbsd</link>
                <description>سلامقطعا برای یکبار هم شده براتون این انتخاب پیش اومده که برای زندگی روزمرتون از کوله پشتی استفاده کنید یا کیف دستی یا کولی! من خودم در طول زندگی چند باری تغییر عقیده دادم! کیف دستی یا کولی خیلی ژست خوب و باحالی داره مخصوصا وقتی بصورت مورب میندازی ولی خب سنگینیشو باید تحمل کنی!تازگی یه سالیه به کوله پشتی دوباره رو اوردم... فضای بیشتر سنگینی کمتر و همیشه پشتته و همراهته... میتونی هر چیزی دلت میخواد توش بذاری و همراه خودت اینورو اونور ببری! یه مدت تبلیغ یه کیفی میشد که یجورایی نامرئی بود. برای حمل لپتاپ جوری بود که میتونستی زیر کاپشن یا کت یا هر چی تنت کنی و راحت با خودت حمل کنی. من همیشه یه دفترچه و کتابی که در حال خوندشم همیشه توی کیفم همراهم دارم حتی اگر نیازی بهشون نداشته باشم... بعضی وقتا هم اگر همراهم نیستن بصورت فیزیکی یادم همراهشونه... جالبه خیلی از اتفاقات زندگی هم اینطوری همراهته. خیلی چیزا روی دوشت سنگینی میکنه و خیلی چیزا پشتت محکم بهت وصله... چیزای خوب و چیزای بد... سال 96 پشت من خیلی محکم تر شد و خیلی چیزا بهش اضافه شد... و خیلی چیزا هم سنگینی کرد برام! مثل همون کیف دستی که حملش سخته... مجبورا تحملش میکردم و همراه خودم اینورو اونور میبردم. اولین تصمیم سعی کردم که محتویات کیفم رو داخل کوله پشتیم بذارم و همه چیزای خوب و بد رو با هم حمل کنم! اینکه کنارشون بذارم ممکن نبود... سنگینی کمتری رو متحمل شدم ولی هنوز همراهم بودن. شش ماه اخیر خیلی ویژگی های خوب کوله پشتیم نجاتم دادن و خیلی از ویژگی های بد اجازه دادن دید بهتری نسبت به قضایا داشته باشم... فکر کنم متوجه این شدید که از ویژگی های بد موجود سوء استفاده کردم. سال 96 یکی از بدترین سال های عمرم بود که قطعا تا اخرین روز زندگیم از خاطرم نمیره و همیشه همراهمه... چند روز پیش در خدمت استاد بزرگی بودم به نام امیرحسام حیدریان. ایشون از ابتدا پایه گذار نامی بودن به نام حس بوک و شعارشون این بود که موفقیت بهتون میاد. میتونم به جرات بگم که یکی از اتفاقای خوب امسال من رو پایه گذاری کردن. یه چیزی که در جلسه گذشته خیلی بهش اشاره داشتن این بود که :احمق نباشیم! نگذاریم از ما سوء استفاده شود و باعث شود شکست بخوریمخیلی حرف قشنگی بود! یکی از اصلی ترین هدف هایی که برای سال 97 در نظر دارم تقویت این ویژگی هست که احمق نباشم! صبور باشم و به نظرات هر کسی احترام بذارم. وقت خودمو خیلی تلف کردم و بیست سال زندگی نکردم! من هنوز یه نوجوان بودم که بی هدف زندگی میکرد. اما دیگر قضیه فرق میکند! چون نمیخواهم احمق باشم! به شما هم پیشنهاد میکنم که فقطاحمق نباشید.</description>
                <category>سهیل هستم</category>
                <author>سهیل هستم</author>
                <pubDate>Sun, 11 Mar 2018 15:23:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برداشت هایی چند از 13 دلیل</title>
                <link>https://virgool.io/@soheilkaaf/13reasonswhytips-ajj4fq2o3elb</link>
                <description>سریال 13 دلیل برای اینکههانا! دختری تنوع طلب در شهری جدید بدنبال دوستیک سری قصد ارسال همین نوشته رو داشتم که اون زمان قسمت هشتم رو دیده و اکثرا همه چیز رو گردن هانا انداخته بودم اما پشیمون شدم و صبر کردم بعد از اتمام سریال نوشته و به اشتراک بذارم که خیلی تصمیم خوبی بود.صادقانه بخوام به این موضوع برسم نیمه دوم سریال نظر شما رو کلا عوض میکنه نسبت به زندگی، به خودتون و حتی به هانا...فردی که بنا به تصمیم خانوادش برای نجات اقتصادی تصمیم به نقل مکان به شهر کوچیکی میکنن به نام لیبرتی و این نقطه آغاز اتفاقاته. نمیخوام خلاصه فیلم رو بنویسم یا هر چیزی که این حس رو بده من فقط میخوام به این نکته اشاره کنم که دلایل هانا برای خودکشی کافی بود یا نه...یکی از اصلی ترین مشکلات شخصیتی که هانا داشت این بود که توقعش از دیگران به شدت زیاد بود! این رو میشه توی دو اتفاق دید. اولین اینکه همیشه از کِلِی انتظار داشت که منظور جملات استعاری که میگه رو درک کنه و وقتی که این اتفاق نمی‌افتاد به شدت ناراحت میشد. و دومین زمانی بود که از دفتر مشاوره بیرون اومد و انتظار داشت که مشاور دنبالش بدوئه! شاید این انتظاری بود که حتی مخاطب هم داشت اما این از خصوصیات اصلی اخلاق هانا بود.کلی جِنسِنهانا به کم قانع نبود! مثلا میتونیم بگیم که داشتن کلی اگر رضایت و لبخند رو به لبای هانا میاورد شاید پایان دیگری رقم میخورد...هانا برای چی مصمم به خودکشی شد؟ خب جوابش مشخصه. چون اخرین دلیلش ارزش داشت به کل دلیل های دیگه... اینکه به وجودش به حریم خصوصیش تجاوز شد و دیگه امیدی برای زندگی نداشت...من تا همین جا به نوشتن این متن راضی میشم! شاید خیلی بهتر و شاید خیلی بدتر میشد بنویسم اما امروز باید این حرف ها رو از ذهنم خارج میکردم! و ممنون ازینکه نگارش و انشاء من رو تحمل کردید و خوندین.</description>
                <category>سهیل هستم</category>
                <author>سهیل هستم</author>
                <pubDate>Sat, 10 Mar 2018 23:27:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>