<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سهیلا برزگران</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@soheyla.barzegaran2022</link>
        <description>نویسنده</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 07:27:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>سهیلا برزگران</title>
            <link>https://virgool.io/@soheyla.barzegaran2022</link>
        </image>

                    <item>
                <title>لحظه دیدار</title>
                <link>https://virgool.io/@soheyla.barzegaran2022/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-sdagdxjsp5pe</link>
                <description>باران آرامی می‌باریداز آن باران‌هایی که شهر را ساکت می‌کند انگار همه چیزبرای لحظه‌ای مکث کرده باشد.زیر سایه‌ی ایستگاه قدیمیایستاده بودمو به کاغذی که در دست داشتم،خیره شده بودم.چند خط پراکندهچند خطی که نوشته بودم.و سوالی که هرچه بیشتر به آن فکر می‌کردمکمتر پاسخی برایش پیدا می‌شدصدایی آرام از کنارم آمد:گاهی وقتی جواب را پیدا نمی‌کنیممشکل این نیست که سئوال سخت استمشکل این است که سئوال اشتباه استسرم را بالا بردم.کنار نیمکت نشسته بودانگار از قبل آنجا بودهاما عجیب بود که تا آن لحظه متوجه حضورش نشده بودم چتر نداشت،باران روی شانه‌هایش می‌نشستو او اهمیتی نمی‌داد.با تردید گفتم:  ببخشید؟به کاغذ در دستم اشاره کرد.مدتی است داری به همان چند خط نگاه می‌کنی.اگر جواب در آن‌ها بود،تا حالا پیدایش کرده بودیاخمی در میان ابروهایم لغزیدشما از کجا می‌دانید دنبال جوابم؟لبخند خیلی کوتاهی زد:آدم‌ها وقتی دنبال حقیقت نیستنداین‌قدر خسته به نظر نمی‌رسندچند ثانیه سکوتصدای باران روی سقف فلزی ایستگاهریتم یکنواختی ساخته بود.بالاخره پرسیدم:  پس به نظر شما باید چه کار کنم؟شانه بالا انداخت:هیچمتعجب نگاهش کردم.ادامه داد:  فقط یک چیز را از خودت بپرساو کمی جلوتر خم شدانگار جمله‌اش قرار است مهم باشد.اگر فرض کنیم ...پاسخ همین حالا جلوی چشمت استچرا هنوز آن را نمی‌بینی؟چیزی نگفتمدر سکوت غرق شدم.وقتی دوباره سرم را بالا آوردماز روی نیمکت بلند شده بود.چند قدم دور شدبعد بدون اینکه برگردد گفت:گاهی حقیقت پنهان نمی‌شودما فقط جای اشتباه دنبالش می‌گردیمو در میان باران آرام خیابان، ناپدید شد.هنوز همان‌جا ایستاده بودماما برای اولین باربه کاغذ درون دستمطور دیگری نگاه می‌کردمحالا پس از مدتهاوقتی به آن روز فکر میکنمو شعری که بعد از آن دیدار،تکمیلش کردم را میخوانم،از خودم میپرسمآیا هنر من بودکه از چند جمله‌ی نامفهوم و بی سر و تهشعری بدردبخور ساختم؟یا هنرمند او بود؟که با یک تلنگرکاغذ پیش رویم را روشن ساخت!</description>
                <category>سهیلا برزگران</category>
                <author>سهیلا برزگران</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jun 2026 17:05:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مینا سر دراکولا را می‌زند</title>
                <link>https://virgool.io/@soheyla.barzegaran2022/%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%A7-%D8%B3%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%88%D9%84%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF-iqnmmy31n61v</link>
                <description>بعضی شکارها وقتی فرار نمی‌کنیعنی دارن تو رو هدایت می‌کننمینا از واقعیت آگاه بود ولیآگاهی مثل چراغ قوه بود، نه خود اسلحهاو دو نفر شده بود.یه بخش آگاه و یه بخش شرطی شدهتمام این مدت فکر می‌کردقربانی است،هیپنوتیزم شده،آرام‌آرام در حال بلعیده شدن استاو واقعاً خسته بود.از جنگیدن با حسی که واقعی نبود.از آگاه بودن و باز هم اسیر ماندنحالا وقت عوض کردن قواعد بازی بود.چون حالا می‌دانست این حس مال او نیستاو قبلاً ساعت‌ها با دکتر کار کرده بود،نه برای از بین بردن هیپنوتیزمبلکه برای مطالعه‌ی آن.هیپنوتیزم مثل یک ویروس نبودمثل یک الگوریتم شرطی بود.و هر الگوریتمی…یک نقطه‌ی وابستگی دارد.دانستن سازوکار قفس، قفلش را باز نمی‌کند.ولی می‌تواند درش را جابه‌جا کند.اگر کسی الگو را دقیق یاد بگیردمی‌تواند همان مسیر عصبی را برعکس فعال کند.چون هیپنوتیزم فقط جادو نبود.ریتم بود. تکرار بود. توجه متمرکز بود.هیپنوتیزم یعنی وادار کردن مغز به تمرکز شدید.و وقتی یک ذهن خیلی متمرکز می‌شودخیلی هم پذیرا می‌شود.او نمی‌توانست اثر هیپنوتیزم را پاک کنداما توانسته بود بازتابش را بسازد.و مینا ماه‌ها همان مسیر را در مغزش تمرین کرده بودپس حالا وقت اجرا بود.مینا به آرامی وارد اتاق شد.دراکولا حضورش را حس کرد،به سرعت از تابوت خارج شد و به سمت مینا خزید.مینا صورتش را چرخاند و به شمع‌های روی میز خیره شد.دراکولا پرسید: دیگه منو نمیخوای؟گفت: می‌خوام، و همین ترسناکه. چون می‌دونم این خواستن، مال من نیست.چون فهمیدم تو به این حس احتیاج داری. نه به من.و من به حقیقت احتیاج دارم. حتی اگر بهاش من باشم.دراکولا گفت: حقیقت؟حقیقت تو همین است،این ضربان، این اشتیاق.می‌دانی دردناک‌ترین بخشش چیست؟لبخند آرامی زد.این‌که بخشی از تو، هنوز من را می‌خواهدمینا قلم نقره فام را برداشت.اما آن را مثل قهرمان‌ها بالا نگرفت،مثل آدمی گرفت که دارد امضای آخر را پای یک قرارداد می‌زند:تو از من یه عاشق ساختی که اون عشق مال من نبود.حالا من ازش یه تصمیم می‌سازم که مال خودمه.من نمی‌تونستم عشقم رو پس بگیرم.پس کاری بهتر کردم.من تو رو هم داخل همون مدار انداختمدراکولا گفت:این دیوانگیه.مینا گفت:نه. دیوانگی اینه که آدم بفهمه داره خورده می‌شه و باز هم نگران اذیت شدن دندون‌های شکارچی باشه.من ازت متنفر نیستم. اینم اثر توئه.ولی حقیقت اینه: من نمی‌تونم دوست داشتن قرضی رو با خودم تا ابد حمل کنم.دراکولا پرسید: این چیه؟ تو داری چیکار میکنی؟مینا گفت:من از آگاهی واقعی برای شکستن کنترل استفاده می‌کنم.حالا تو کنترلی نداری و نوبت توست که تحت تاثیر قرار بگیریناگهان دراکولا دیوانه‌وار خندید، اما خنده‌اش کوتاه بود.من؟ تحت تأثیر تو؟مینا شانه بالا انداخت:یک تاثیر ریز!فقط به اندازه‌ای که دیگه نتونی مطمئن باشی کدوم فکر مال خودتهاین بدترین چیزی بود که می‌شد به موجودی مثل دراکولا داد.شک در ذهن خودش.دراکولاترسید ولی نه از ترس مرگ.از چیزی بدترترسهاز دست دادن کنترلمینا گفت:تو از عشق دروغین برای کنترل آدم‌ها استفاده می‌کردی.بعد آرام اضافه کرد:اولین باری که هیپنوتیزمم کردی،فکر کردی داری ذهنم رو بازی میدی.ولی در واقع داشتی خودت هم بازی می‌کردیتو قرن‌ها با انسان‌ها کار کردی.مغزهای ساده. قابل پیش‌بینی.اما یک اشتباه کردی.دراکولا زمزمه کرد:چه اشتباهی؟مینا گفت:تو یک نویسنده را هیپنوتیزم کردینویسنده‌ها یک عادت عجیب دارند.وقتی وارد ذهن کسی می‌شوند،فقط تماشا نمی‌کنند.آن‌جا چیز می‌کارند.من نمی‌توانستم هیپنوتیزمت را خنثی کنم.لبخند زد.پس کاری بهتر کردمدراکولا با غرور گفت:کاری از تو ساخته نیست.سکوت مینا عذاب آور شد.دراکولا با تردید پرسید: مثلا چه کاری؟من فقط کاری کردم که وقتی وارد ذهن من می‌شیدر مسیرهایی قدم بزنی که من قبلاً چیده‌ام.تو فکر کردی داری منو می‌خونی.در حالی که داشتی خودت رو نشان می‌دادیهیپنوتیزم دوطرفه استهر بار که وارد ذهنم شدی…بیشتر از خودت گذاشتی.تصاویر، حافظه‌هاالگوهای فکری، غرایز ...من فقط نگاه کردم.گوش دادم.و یاد گرفتم.تو قرن‌ها ذهن انسان‌ها رو کنترل کردی.ولی هیچ‌وقت مجبور نبودی با کسی بازی کنیکه قوانین بازی رو یاد گرفته!من فقط کاری کردمهر بار که بخواهی وارد ذهن کسی بشی …از خودت بپرسی:اگر این هم دارد مرا می‌نویسد چه؟تو همیشه نویسنده‌ی ذهن آدم‌ها بودی.حالاخوش آمدیبه اولین داستانی کهشخصیت اصلی‌اش خودت هستیمینا به آرامی برگشت: اتاق را ترک کرد،او رفت، او برای همیشه رفت.دراکولاآرام در اتاق قدم زد.هنوز آن حس ناخوشایند در ذهنش مانده بود.همان شک کوچکی که مینا کاشته بود.او موجودی نبود که به‌راحتی تحت تأثیر قرار بگیرد.قرن‌ها ذهن انسان‌ها را شکسته بود.و با این حالاز وقتی مینا رفته بود، یک چیز درست کار نمی‌کرد.یک مکث در ذهنشناگهان حس کرد چیزی در ذهنش جابه‌جا شد.یک تصویر.یک جمله.حس کرد چیزی در ذهنش حرکت می‌کند.یک مکث.یک تردید.صدایی که انگار از درون خودش می‌آمد.یک فرمان کوچکاما… مال او نبود.برای موجودی که قدرتش کنترل ذهن‌ها بودشک یعنی فلج شدنآن لحظهچیزی در چهره‌ی دراکولا شکست.نه بدنش.اعتمادش به ذهن خودشاو دیگر نمی‌توانست مطمئن باشد،کدام فکر واقعاً از خودش است.او در ضعیفترین حالت ممکن بود.شب مانند دهان باز و تاریک او را در خود بلعید.بعضی شکارها وقتی فرار نمی‌کنندارن تو رو هدایت می‌کنن</description>
                <category>سهیلا برزگران</category>
                <author>سهیلا برزگران</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 20:10:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزهای جهنمی من</title>
                <link>https://virgool.io/@soheyla.barzegaran2022/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D9%86%D9%85%DB%8C-%D9%85%D9%86-e6wcpynfuiib</link>
                <description>وحشیه، وحشیرام شدنی در کار نیستوجودم را میبلعدو در خود هضم میکند.و من در باتلاقی از غم،آهسته فرو میروم. پویایی و حرکت را از من میگیرد گیج و مبهوت به اطراف مینگرم،مه غلیظ تلقینش متراکم میشودو مانند ماده‌ای غلیظ و سیالبه تمام وجودم میچسبد.تصورم این بود کهتوانایی این را داردکه مرا در خود غرق کندشاید تمام آن‌هاتصور پوچی بودیا توهمی ناکارآمدو فقط داشتمبودن رایاد میگرفتمدیدم از دور می‌آیدآرام، برای شنیدن،نشسته بودماو هم قصد حمله نداشتو برای گفتن،پیش می‌آمدکمی خودم را کنار کشیدمگفتم: (بیا بشین اینجا، ببینم چی می‌گی؟)فهمید و آرام در کنارم نشست.خسته بودمنگاهم تهی بود، ساکت و عمیقبا ذهنی که غرق در دریای اندیشه است.هنوز هم وهم‌آلود و آزاردهنده بود.یاد روزی افتادم که بهش گفتم:بیا کشتی بگیریم؟؟برق توی چشمهایش را دیدم ...گفتم نزنی پر پرم کنی،همینجوری الکی فقط اداش رو در بیاریم.خندید، فهمیدم منظورمو گرفت،گفتم چه عجب توی بی شرف خندیدی!چند تا مشت نمایشیبه هر جا که دستم میرسید میزدم،از شدت خنده و هیجاناز خود بیخود شده بودیم،و دیگه واقعا خودمونمنمیدونستیم چیکار داریم میکنیم،کم کم ضربه‌ها شدت گرفتو وقتی بخودم اومدمدیدم واقعا دارم میزنمشو همزمان ضربه‌های محکمی میخوردم،بعد یک سیلی محکم خابوند در گوشم،یه برقی توی صورتم حس کردم،دستمو گذاشتم زیر گوشمو دهانم از تعجب باز مانده بود ...  باورم نمیشد بهم بربخوره،ولی برخورد و کم کم اشکام سرازیر شد.باز هم طاقت نیاوردمباز هم فرار کردم.حالا اماحس می‌کنم خیلی خسته‌ام.برای اولین بار،احساس نمی‌کنم که باید فرار کنم.سرم را کمی چرخاندمدر حالیکه نگاهم هنوز رویخط افق نارنجی رنگ بودبا آرامشی که از دل، یک طوفان طولانی مدتبیرون آمده، گفتم:دیشب با اینکه خواب بودم، دیدمتبیستو سه بار بالای سرم رژه رفتی ...اگه می‌خوای بمونی، بمونولی دیگه انتظار نداشته باش، برات بجنگممن دیگه جنگجو نیستم.پرسید:این یعنی چی؟_یعنی از این جنگ بیهوده با تو خسته شدممن تصمیم می‌گیرمکه الان زمان،زمان شنیدن است.اصلا بگومن دارم با چی می‌جنگم؟با تو؟یا با اون چیزی که تو به من نشون می‌دی؟از حرفم جا خورد و متعجب گفت:_می‌خوای بشنوی؟واقعاً آماده‌ای؟یا فقط می‌خوای با این خیال،خودت را آرام کنیکه بالاخره با من صلح کردی؟بعد از سکوت بی‌نهایتم،بالاخره جواب داد:بااون بخشی از بازتاب خودتکه نمی‌خوادتوی چارچوب‌های این دنیا زنده‌ بمونه.زیر لب گفتم:شاید حق با توئهشاید من بدون دشمن،فقط یه آدم گم‌شده‌ام.ولی این به این معنی نیستکه از بودنت لذت می‌برم_کسی نگفت لذت ببر.فقط گفتم…من رو ببینو بپذیر.فهمیدم اون نمیخواد منو بکشهفقط میخواد دیده بشهنگاهم مستقیم و بی پرده بود.انگار برای اولین بار در تمام این سال‌هاوزن خودش را حس می‌کرد.پرسیدم: حقیقت چیه؟گفت:حقیقت اینه که تو بدون من،اصلاً نمی‌دونستیچطور باید حرکت کنی.من همون ترسی هستمکه باعث شد تعلیم ببینی.من همون خشم نیمه‌شبی هستمکه تو رو به یک جنگجو تبدیل کرد.اگه من نباشم، تو دقیقاً کی هستی؟یه رهگذر بی‌هدف که فقط منظره نگاه می‌کنه؟هر دو زیر نور بی طرف غروب نشسته بودیمباز هم ساکت بودم و حرفی برای گفتن نداشتمدوباره گفت:تو بارها منو کشتی،سر بریدی، سوزوندی… و چی گیرت اومد؟دوباره برگشتی سر جای اولت.تلاشت بیهوده بود.حالا که اسلحه رو زمین گذاشتی،بالاخره داری منظره رو می‌بینی. نه؟به صدای موج‌هاکه آرام به ساحل می‌خوردندگوش می‌دادم.پرسیدم:پس میگی، راه حل، فرار نیست؟ نه؟پاسخ داد:راه فرار وجود نداره.فقط راه بودن هست.و تو تازه الان،داری شروع می‌کنی به بودنگفتم: درسته حق با توئه، همیشه فکر میکردم، اگه باهات نجنگم، دیگه خودم نیستم، ولی حالا که همه‌ی حرفاتو شنیدم، میبینم که هویتم تکون نخورد، و من هنوز خودمم.دیدم چیزی برای گفتن ندارد و آرام آرام محو می‌شود.پرسیدم: بازم میای دیگه؟با خنده گفت: حتما، شک نکن! و ناپدید شد.در آن غروب پر از دانشدیگر سایه‌ای در کار نبود. تا حواسم را با مبارزه پرت کندیا بتواند فریبم دهد و درک مرا از نور، رنگ و زیباییدستکاری کند.نور بود، سکوت بود، و آرامش و زیباییو من رنگ خورشید را همانگونه که باید، می‌دیدم</description>
                <category>سهیلا برزگران</category>
                <author>سهیلا برزگران</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 14:24:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ستاره</title>
                <link>https://virgool.io/@soheyla.barzegaran2022/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-uh4f2rnjbsqv-uh4f2rnjbsqv</link>
                <description>مغز و کیهان از نظر الگوی شبکه‌ای با هم قابل مقایسه‌انددر تاریکی رحم،جرقه‌ای روشن می‌شود.یک نورونشاخه‌های باریکش ...در سکوت کشیده شده‌اندمثل ریشه‌هایی در شب،یک سیناپس تازه شکل می‌گیرددو نورون برای اولین بار به هم می‌رسند.دوباره جرقه‌ای کوتاهو بعد جرقه‌ای دیگر.یک سیگنالناگهان سیگنال دیگری از میانش عبور می‌کند.سیناپس‌ها یکی پس از دیگری روشن می‌شوند.شبکه‌ای از نور شکل می‌گیرد.در همان لحظه، روی زمیندو انسان، دست می‌دهند.یک فکر از ذهنی به ذهن دیگر می‌رود.شبکه‌ها شکل می‌گیرند.  زبان‌هاشهرهاکارخانه‌هانورون‌ها بیشتر می‌شوند.  شاخه‌ها به هم می‌رسند.  میلیون‌ها اتصال در تاریکی می‌درخشند.مثل ستاره‌هایی که تازه یاد گرفته‌اندبا هم حرف بزنند.چرخ‌های اولینماشین‌های صنعتی می‌چرخند.سیم‌های تلگراف،امواج رادیویی، کابل‌های زیر دریا،اینترنتماهواره‌ها.هر اتصال تازه،یک سیناپس دیگر استدر مغزی کههنوز نمی‌داند وجود دارد.آنچه دیده می‌شود دیگر یک مغز نیست.شبکه‌ای عظیم از نور استکه در تاریکی گسترده شده است.در جایی دور، روی سیاره‌ای آبی، دانشجویی به نام رایبه تصویری خیره شده استتصویر کهکشان‌ها میلیاردها ذهن مثل نورون‌هاییدرون آسمان می‌درخشند.شبکهٔ کیهانی روی صفحه دیده میشود.رشته‌هایی از ماده و نور،  که در میان خلأ کشیده شده‌اند.فیلامنت‌هایی کهکهکشان‌ها را به هم وصل می‌کنند،مثل یک مغز عظیم.او الگو را می‌بیند.همان ساختار همان شاخه‌ها  همان اتصال‌هامغز شبیه یک کیهان است.زیر لب می‌گوید:من داشتم نقشهٔ ستاره‌ها را می‌دیدم،اما چیزی که روبه‌رویم بود،نقشهٔ یک ذهن بود.در سکوت فضا،زمین زیر ابرهایش آرام می‌چرخد.چشمی هستپلک عظیمش هنوز بسته است.رای می‌اندیشد:ما… فقط سلول‌های یک فکر بزرگ‌تر هستیم.کیهان شبیه یک مغز به نظر می‌رسد.حسی عجیبی در وجودش موج می‌زند.شاید ما درون یک ابر انسان هستیم.ایده مثل یک سیگنال عصبی در جهان پخش می‌شود.  دانشمندان، دانشجوها، آدم‌های عادی.شبکه‌ی انسانی می‌لرزد.میلیون‌ها ذهن به یک فکر واحد می‌رسند.و در سکوت کیهانناگهانصدایی به گوش میرسد.صدای ضربان آهسته.چشم هنوز بسته استاما مردمک زیر آن حرکت می‌کند.کیهان برای لحظه‌ای ساکت می‌شود.و از جایی بسیار دورتر از کهکشان‌ها،زمین  زمزمه‌ای از بالا می‌شنود:«بیدار شوووو.»برای اولین بار  زمین فکر می‌کند.نه با زباننه با صدابلکه با میلیاردها ذهن کوچککه درونش زندگی می‌کنند.او آرام می‌فهمد:این زمزمه‌ها…  افکار من هستند.انسان‌ها نورون‌های من‌ هستند.زمین به آن‌ها گوش می‌دهد.  مثل انسانی که به سلول‌های مغزش فکر می‌کند.نه می‌ترسد.  نه می‌جنگد.وفقط می‌اندیشد.اما درست در همان لحظه فکری تازه شکل می‌گیرد:اگر آن‌ها سلول‌های من‌اند…  پس من سلول چه کسی هستم؟واقعاً قابل مقایسه‌اند.</description>
                <category>سهیلا برزگران</category>
                <author>سهیلا برزگران</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 20:40:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنج، جنگ یا گریز</title>
                <link>https://virgool.io/@soheyla.barzegaran2022/%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%DB%8C%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B2-qofh6wco1xko</link>
                <description>اگر به ژرفای هر احساسی بروید،رنجتان پایان می یابد.من این حس را دوست ندارم.حسی که هم اکنون دارم!ناراحتی من برای چیزی است، که می‌خواهم باشد،ولی الان نیست.این حس نتیجه‌ی افکاری هست که مدام در سرم تکرار میشوند.این نشخوار فکری از وسواسم سرچشمه می‌گیرد،و احساساتم را شکل می‌دهد.و احساس بد، دوباره افکار بد و ناخوشایند را می‌آفریند.وقتی در این حلقه به دام افتادی ...دچار رنج، عذاب، درد روحی و استیصال میشوی.در همین لحظه چه حسی دارم؟خودشناسی یعنی همین، یعنی خودت را، احساساتت را بفهمی.و این یعنی تماما مشاهده‌ی خود.تمرینات مراقبه و خودآگاهی، تنفس، مشاهده، سکوت،تقویت شنوایی، حضور و در حال حضور داشتن، می‌تواند کمی کمک کننده باشد!اما راه خلاصی کامل چیست؟بنظر من یکی از روشهای مواجهه با رنجاین‌ست که افکار خود را، سرکوب نکنیم،کاری که سالها انجام دادم و هر بار با رنج جنگیدم!چند سال پیش پدرم به من گفت افکارت را سرکوب نکن، همین و بس،و من ماندم و یک چراییه دیگر!چند سال طول کشید تا بفهمم راز این مهم چه بود.مقاومت!وقتی که پای صحبتهای دلم نشستم،و دیگر در مقابل افکار منفیه خود مقاومت نکردم،رنج من به نقطه‌ی پایان رسید.به ذهنم گفتم:هر چه می‌خواهی بگو،غر بزن، داد بزن، فریاد بزن.بگو ...من اینجا آرام نشسته‌ام.و به تمام حرفهایت،با جان دل گوش می‌دهم.من هستم.هر چه می‌خواهی بگو،حتی ناسزا بگو ...سخیف ترین احساساتت را بیرون بریزمن هستمسراپا گوشم ...میبینم کمی بعد، ذهنم عقب نشینی می‌کند.گویی از این کنش متعجب است!هر بار اینگونه با خودم روبرو می‌شوم،اندکی بعد در سکوت غرق شده،و آرامشی عمیق وجودم را فرا می‌گیرد.به گفته‌ی یونگ: آزادی واقعی نه از سرکوب افکار، بلکه از تجربه‌ی احساسات به طور کامل ناشی می‌شود.یکی از روشهای دیگه که به من در مواجهه با رنج کمک کرد.پذیرش بود.البته نمیشه گفت که به پذیرش کامل رسیدم چون بسی دشوار است و من هم ابر انسان نیستم و نمیخواهم باشم!قبول کردم که رنج اکنون حرفی برای گفتن دارد، و  پیامی یا درسی در آن نهفته است، وقتی خوب به صدایش گوش فرا میدهم ، صدایی از سوی جاده‌های تحول مرا فرا میخاند.جاده‌ای که در طول مسیرش، من تغییر خواهم کرد، رشد خواهم کرد. و هر آنچه مانع رسیدن به آرامش من است، تک به تک از سر راهم کنار می‌رود.خوب که فکر میکنم، میبینم من هم همین را میخواهم، زندگی یکنواخت مرا به انزجار می‌رساند و خواهان رشد هستم.از طرفی رنج بیش از حد، آدمی را می‌فرساید.چاره چیست؟نیچه این‌گونه به این سوال پاسخ می‌دهد:(تبدیل رنج عوامانه به رنجی متعادل‌تر.)یونگ نیز می‌گوید:(مسیر بدون چالش و بدون رنج، یک زندگی پیش پا افتاده را موجب می‌گردد و همچنین باعث کسالت ما می‌شود.مسیری که موجب رضایتمندی ما می‌شود،مسیری پر از پیچیدگی‌های بی رحمانه است.بیماری، آسیب، تسخیر روان و غیره در مسیر پیش رویمان رخ خواهد داد.رنج کشیدن بخش اجتناب ناپذیری از مسیر فردیت است.) شیوه‌ی مورد علاقه‌ی خودم برای پایان بخشیدن به رنجهای کشنده:باید از تن و نفس به سمت روح خود هجرت کردبدین شیوه زیستن، به بسیاری از محنت‌های ما پایان می‌دهد.وقتی در حال تجربه‌ی رنج هستیم، باید خود را از هویت جدا کرد.سپس خود، به وضعیت بخود آمدن میرسد.نباید همواره خود را با تجربه‌هایمان آمیخته کنیم.باید خود را ارتقا داد، و تمام تجربه‌ها باعث رشد و تعالی انسان میشود.با توجه به دانشی که یاد گرفتم، انکار نکردن رنج ضروری است.بلکه توجه کردن به رنج و فرصت دادن به بروز احساسات کمک کننده است.اتفاقات ناگواری که برایمان رخ میدهد، باعث شناسایی نقطه ضعفهایمان می‌شود، همواره باید تکنیک هایی برای رویارویی با رنجهایمان بیاموزیم.بنظرم زمانی رنج به اوج تعادل خود می‌رسد که قدرتمندانه و جسورانه با آن روبرو شویم.  فرار کردن از این بار فقط مواجهه با آن را به تعویق می‌اندازد.</description>
                <category>سهیلا برزگران</category>
                <author>سهیلا برزگران</author>
                <pubDate>Fri, 04 Apr 2025 23:54:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوچه باغ</title>
                <link>https://virgool.io/@soheyla.barzegaran2022/%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%BA-lasfwcgxbupb</link>
                <description>نگاهم به تابلوی روی دیوار می‌افتد.توجهم را به سمت خودش میکشد.نقاشیه بسیار زیباییست.برای من جدید است.به چیزهای جدید و تازه بیش از حد نگاه میکنم.مخصوصا اگر زیبا باشد!آنقدر نگاه میکنم تا زیر و بم‌اش را از بر شوم.محو این زیبایی شده‌ام.بعد از کمی مکث چشمانم را میبندم.گویی نقشو نگارها مرا می‌خوانند.این تصویر مرا به درون خود میکشد.آرام میشمارم، یک ...دو ... سه ...حالا من وارد کوچه باغ شده‌‌ام.صدای آب را میشنوم ...صدای دلنشین زندگی ...خنکای آب همراه با هوای تازه آرام بر روی پوست صورتم میلغزد.نسیم ملایمی می‌وزد و مرا به وجد می‌آورد.عطر گلها سرمستی و شوقی وصف ناپذیر را در من می‌رویاند.از دور قطره شبنمی، بر روی برگ نو شکفته‌ای، میبینم.سراپا شوق میشوم.در یک دم، سفری تا عمق درون شبنم،چگونه ...مرا ز خود، بیخود کرد ؟پروانه ها دور سرم میچرخند!یکی از پروانه‌ها نغمه‌ی پرواز را در گوشم زمزمه کرد...ناخودآگاه به شانه‌ام خیره شدم، شکوفه‌‌های صورتی رنگروی لباسم و روی موهایم به نرمی می‌رقصند، پیچ و تاب میخورند، سر میخورند و با همان لطافت به روی زمین میرسند.طراوت وجودم را فرا می‌گیرد.نور خورشید از لابه لای درختان، خودش را به درگاهه جسم پر از تمنای من می‌رساند.روی سنگ فرشها قدم میزنم، حس عجیبی دارد.من در یک آن، طعم بودن در بهشت را چشیدم.لحظه‌ای بعد، چشمانم را باز میکنم.این هم از، خاطره‌ی سفر یک لحظه‌ایه من!سراسر وجودم، از این حس ناب، پر از شادابی شده.پر از انرژی ... پر از شادمانی ...مملو از حیات ... سرشار از زندگی شدم.بودن یا نبودن؟_بودن!(بودن داریم تا بودن ... البته نه هر بودنی ...)از من بپرسی ... میگم: شدن!زیباست، قدم گذاشتن در مسیر شدن...هر آنچه می‌خواهم، خواهم شد ...</description>
                <category>سهیلا برزگران</category>
                <author>سهیلا برزگران</author>
                <pubDate>Thu, 03 Apr 2025 13:44:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدرت تشخیص،شمشیر خاموش زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@soheyla.barzegaran2022/%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D8%AA%D8%B4%D8%AE%DB%8C%D8%B5-nsstz3x6zxwy</link>
                <description> گاهی تو زندگی من یه مهره‌ام که فقط هستمقرار نیست سخت بگیرم قرار نیست بجنگم،قراره که فقط باشمقوه‌ی تشخیص عجب دنیاییهاینکه یاد بگیری کجا در سکوت، پر قدرت فریاد بزنیو وقتی مسیر بازه، با صلابت ادامه بدی ...تو بعضی از جاها، تو جاده‌ی تحولشرایط میطلبه بایستی و محکم ضربه بزنیوقتیکه چشم همه‌ی اوناییکه بی دریغ کمکت میکنن پشتتهکه البته روح خودتم جزو اوناست، یکی از یاری رسان‌ها ...و بخاطر اونا هم که شده قوی رو بجلو حرکت کنی،قدرتمندانه شمشیر میزنی، بیرحمانه میدری و پیش میریگاهی نیازه که فقط بشینی و نظاره کنی ...اونوقت میبینی جهان در حرکته و نیازی به حرکت تو نیستافلاک دارن مینویسن، زیبا مینویسند و نیازی به نوشتن تو نیست.بخاطر همینه که میگم تشخیص مهمه ...کجا باید ترمز بگیری؟  حرکت رو بجلو با تمام سرعت، و یا با ضرب آهنگ پیوسته هم، درست نیست، و گاهی لازمه کامل بایستی، ببینی، بازبینی کنی، بسنجی، تدبیر کنی، گرد و خاکت رو بتکونی، استراحت کنی و دوباره به حرکتت ادامه بدی ...خیلی وقتا از کار خودم سر در نمیارماونوقت که بازی آسونه و دارم میبرم، میزنم زیرش و همه چیزو بهم میریزم، وقتیم که بازی سخته، مایوس میشم، جر زنی میکنم، پا پس میکشم و جا میزنم ...بهرحال هر دفعه چیز جدیدی یاد میگیرم و قرار نیست که حتما بازی رو به سر انجام برسونم ... فقط هر بار یه در جدیدی به روم باز میشه، یه در عجیب تو سرزمین ناشناخته‌ی وجودم، و من چیزهای جدیدی رو در خودم پیدا میکنم، و به رمز و رازهای تازه‌ای پی میبرم. هر دری از این وجود، رو به سرزمینی وسیع باز میشه، و تا شاه کلید پیدا نشه، همینطور تک به تک مجبورم، آهسته پیش برم و یکی یکی در پی اسرار بازی کنم.پشت هر در دنیاهای عجیب و متفاوتی رو دیدم ...گاهی فقط زیبایی دیدم، زیبایییه محض، فرح بخش، روح گشاگاهی سایه‌های آسمان خراش، هیولاها، دیوها، عفریت‌ها و ویرانه‌هایی عظیم ...</description>
                <category>سهیلا برزگران</category>
                <author>سهیلا برزگران</author>
                <pubDate>Mon, 31 Mar 2025 17:49:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موج سوار</title>
                <link>https://virgool.io/@soheyla.barzegaran2022/%D9%85%D9%88%D8%AC-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1-dovsch5y0byo</link>
                <description>صمیمیت مردهانسانیت وجود ندارهو من توی این برهوتحس میکنم چقدر تنهامامید واهی خیلی خطریهگرچه امید منو میسازهولی وقتی میفهمی طرفت مار نیست، شلنگهخیلیی تو ذووقت میخورهانگار دنیا روی سرت خراب شدهبهم میگفت ساده بودیمیخاستی نمونی نسوزیولی بین سادگی و زرنگی یک دنیا فاصلست(اینکه خودت انتخاب کنی که گول بخوریخیلی متفاوته ...) ولی باور کن اصلا ارزشش رو ندارهسخته بخام بگم یا بخای بفهمیتو این پیچیدگی, هزاران سال خلا وجود دارههزاران سال خواب زمستونیغمگین نیستم ...به گمونم واژه‌ای واسه حس الانم ابداع نشدهمن برای کسانیکه رنج رو بهم تحمیل کردنایستاده تعظیم و سر خم میکنم.چون حتی تصورشم براشون سخته که من از بغل اون دردها، چقدر رشد کردم. من موج سواری رو از بودن، تو وسط طوفان، یاد گرفتم. حالا دیگه تخته همیشه زیر بغلمه و وقتی موج بیاد، این منم که بجای پرپر شدن، شروع به ماجراجویی میکنم.وقتی میگم من از آب کره میگیرم، یعنی همین!من حتی از رنج به نفع خودم استفاده میکنم و باهاش قد میکشم.همه‌ی اینارو میگم که به این برسممن این رنجو خودم انتخاب کردمنه هشیارانهبلکه از طریق یک سیستم پیچیده‌, از اعماق وجودمهمه چیز درستههمه چیز سر جای خودشهاین مهارت, مهارت عجیب ولی مهمیهکه یاد بگیری حتی از مشکلات، به نفع خودت استفاده کنیاین روزا یه جمله همش تو مغزم تکرار میشههر چه تبر زدی زخم نشد، جوانه شدو دقیقا همینهجوونه‌های ناز و گوگولیو تو سراسر روح و تنم حس میکنموای خدای من، مگه داریم؟ از این بهتر ؟ از این زیباتر؟باید سعی کنی ، از پس هر رنج و عذاب تبدیل به(درخت زندگی) بشی، این درسته. پس سوگواری کن. اما بلند شو.￼به راهت ادامه بده، چون اینبار خیلی قوی تر شدی ...آپشن های جدیدی بهت اضافه شده.تجربه!تدبیر!هزار بار هم ورشکست بشی یا بازنده ...بهتر از اینه که منفعل، سرگردون، دور منظومه‌ی کله‌ی خودت بچرخی.و اماکسیکه تو سختیا کنارم بودمن قلبمو جونمو حاضرم براش پیشکش کنمخوشبختم!چون گرچه خییییلی کم‌اند اینگونه انسانها تو زندگیمولی حداقل چند تاشونو دارم.</description>
                <category>سهیلا برزگران</category>
                <author>سهیلا برزگران</author>
                <pubDate>Fri, 07 Feb 2025 09:02:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویابینی آگاهانه</title>
                <link>https://virgool.io/@soheyla.barzegaran2022/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-cvzz0mowmcaq</link>
                <description> رویا بینی یک پدیده کاملاً علمی است. رویابینی به زبان ساده یعنی توسط ذهن هشیاری وارد رویای خود شده و توانایی کنترل رویا را داشت. و ادامه مسیر و روند خواب را  رویابین به شخصه باسلیقه‌ی خود بر عهده دارد. خواب شفاف خوابی است که در آن بیننده خواب می‌داند و آگاه است که در حال خواب دیدن می باشد. و می تواند خواب خود را کنترل کند. یعنی حوادث و اتفاقات رویا را خود  بیننده خواب همزمان طراحی و سپس مشاهده می کند. در خواب روشن تصمیم گیرنده خود رویابین میباشد که چه اتفاقاتی در طول خواب رخ بدهد. از این رو هر چیزی که مایل می باشد آن را تجربه کند میتواند در طول خواب بیافریند. برای مثال ورزشکاران در طول خواب شفاف تمرینات ورزشی خود را انجام میدهند. این کار سبب می‌شود که هنگام بیداری بازدهی آنها بیشتر شود. موسیقی دانان در طول خواب شفاف تمرینات نت های موسیقی خود را انجام میدهند.  نویسندگان در طول خواب شفاف ایده های بسیار نابی را به دست می آورند. به طور کلی در خواب شفاف می توان هر تجربه جدیدی را به دست آورد. برای مثال می توان کتاب خواند یا پرواز کرد یا به جاهای دور دست سفر کرد.رویا بینی به دو روش انجام میشود. روش خواب آغاز و روش هشیار آغاز. در رویابینی خواب آغاز بیننده خواب در اواسط خواب متوجه می‌شود که در حال خواب دیدن است. که این تکنیک های مخصوص به خود را دارد. تکنیک گرفتن بینی و نفس کشیدن:  در طول روز بارها بینی خود را گرفته و نفس میکشیم، می‌بینیم که هوایی وارد بینی نمی شود. به مرور پس از شرطی شدن ممکن است در هنگام خواب هم این کار را انجام دهیم. و وقتی در هنگام خواب دیدن بینی خود را گرفته و نفس میکشیم، می‌بینیم که هوا وارد بینی جریان یافت پس متوجه می‌شویم که هم اکنون در حال خواب دیدن هستیم... و در ادامه پس از آگاه شدن از این مهم که در طول خواب شفاف هستیم، می توان ادامه روند خواب را کنترل کرد. نمونه دیگر اینکه به عقربه های ساعت توجه کنیم. در طول خواب شفاف عقربه های ساعت بر خلاف جهت می چرخند، پس ما به زودی متوجه میشویم که در طول خواب شفاف هستیم. یکی دیگر از آزمون های تکنیک خواب روشن این است که در طول خواب  کلید برق را روشن کنیم. اگر نوری از لامپ یا چراغ مشاهده نشد، درمیابیم که در خواب هستیم. همچنین تکنیک های بسیار زیاد دیگری هم وجود دارد و بستگی به رویابین دارد که با کدام تکنیک راحت تر میباشد. و کدام تکنیک بیشتر برایش عملی هست.در روش هوشیار آغاز رویابین از ابتدای خواب میداند که تصمیم دارد وارد رویای خود شده و آن را کنترل کند‌. پس از مدیتیشن عمیق و وارد شدن به حالت آلفا و حالت خلسه، بدن رویابین به خواب فرو میرود اما ذهنش هوشیار است و آگاهی دارد. در این صورت تجربه شگفت انگیزی به دست می آورد و ممکن است پدیده خروج از بدن را به وضوح مشاهده کند. یا ممکن است مراحل ورود به رویا بسیار سریع باشد و رویابین متوجه خروج خود از بدن نشود. در هر صورت رویابین با روش هوشیار آغاز می تواند وارد رویای خود شود و رویای خود را کنترل کند.در هنگام برونفکنی آگاهی از بدن خارج میشود.در هنگام خروج از جسم آگاهی وارد دنیای بیرون میشود.در هنگام رویا دیدن آگاهی وارد دنیای درون میشود.رویابینی یک عمل ذهنی میباشد و رویاها در ذهن شکل میگیرندالبته در بیشتر اشخاص با آگاهی پیدا کردن در مورد رویای آگاهانه و لوسید دریم در همانن بار اول امکانش هست که بصورت خودبخودی و بدون هیچ تمرینی آن را تجربه کنند. پس شرط اول آگاهی پیدا کردن از مکانیزم خواب آگاهانه و مطالعه و جستجو در این زمینه هست.کتاب سرزمین رویا، در مورد رویابینی آگاهی های زیادی را به خواننده کتاب ارائه میدهد.و بیشتر تکنیکهای رویابینی را در قالب داستان آموزش  میدهد.کتاب سرزمین رویا برای علاقه مندان به اکتشاف بیشتر رازهای خواب روشن مناسب است و تکنیکهای ورود به خواب روشن را در قالب داستان گنجانده و به زبان ساده تکنیکها و آموزشها را بیان میکند.قسمتهایی از کتاب:کتاب سرزمین رویا</description>
                <category>سهیلا برزگران</category>
                <author>سهیلا برزگران</author>
                <pubDate>Tue, 30 May 2023 15:52:33 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>