<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سهراب فرهمند</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sohrabfarahmand2010</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 11:13:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3150151/avatar/aZoQx1.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سهراب فرهمند</title>
            <link>https://virgool.io/@sohrabfarahmand2010</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بی احتیاطی</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%B7%DB%8C-grwyy3ughpmk</link>
                <description>نتیجه برخورد تصادفی اسپرماتوزوئید و اوول در شب اول ژانویه 2002 بعد از یک شب نشینی دوستانه را،  مانیتور دستگاه سونوگرافی  نه چندان پیشرفته کلینیک مرکزی شهر به خوبی به نمایش گذاشته بود.دستگاهی که می توانست جزیی ترین اجزاء و قسمتهای آن را به تصویر بکشد. اسپرمی که  در یک مسابقه نفس گیر ماراتون توانسته بود خودش را به نزدیکترین اوول برساند.چیزی که نتیجه آن را تا قبل از این تنها خدا می دانست و آن روز دستگاه های ساخت بشر به خوبی دست او را رو کردند. آنچه که نه نیاز به درخواست از او بود و نه خواست او.مانند خیلی چیزهای دیگر که امروزه دیگر نه در اختیار اوست و نه غیر ممکن.اصلاح و دستکاری های  ژنتیکی گیاهان و حیوانات ، بارور کردن ابرهای نازا و عقیم،و خیلی چیزهای دیگر.و حتی از هیچ به وجود آمدن .آنچنانکه که استیون  هاوکینگ فیزیکدان و کیهان شناس بریتانیایی در دیدار با پاپ، بندیکت شانزدهم که  در پاسخ به این سوال که جهان چگونه بوجود آمده است ؟ پاپ پاسخ داد: خداهاوکینگ ؛چه کسی خدا را بوجود آورده است؟پاپ ؛خدا نیازی به خالق ندارد.نتیجه؛پس ما قبول کردیم، چیزی می تواند وجود داشته باشد که نیازی به خالق و به وجود آورنده نداشته باشد.حال برمی گردیم به پرسش اول.چرا او این کودک را بیشتر از کودکان دیگر دوست دارد؟چیزی که نتیجه یک بی احتیاطی و به هم پیوستگی دو چیز نامتجانس بود.از آن جهت که هیچ وابستگی این دو را به هم پیوند نداده است.حتی جنسیتش هم انتخابی نبود که باعث شایستگی یا ناکامی گردد.پزشک سونوگراف با  تکان دادن سر نتیجه را تایید کرد؛ پیوستگی تصادفی، نتیجه اش هم تصادفی است، همانطور که از  نمونه ای که از میان جامعه آماری انتخاب می شود انتظار می رود….</description>
                <category>سهراب فرهمند</category>
                <author>سهراب فرهمند</author>
                <pubDate>Fri, 08 Mar 2024 12:34:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او خام نبود؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@sohrabfarahmand2010/%D8%A7%D9%88-%D8%AE%D8%A7%D9%85-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-f1kkipwtmhe2</link>
                <description>آیا اوخام بود؟!!!نه، او از آن جوانک های هیجان زده و انقلابی بود.همان هایی  که می خواهند یک شبه ره صد ساله بروند.در بند که بود ، کاغذ و خودکار را بر می داشت و پلن آینده انقلاب را ترسیم می کرد.جایگذاری سیاسیون را از بالا به پایین .وزیر خارجه را از میان جوان های پیرو و مطیع یقه دیپلماتی انتخاب می کرد و وزیر کشاورزی را از میان برزگر زاده هایی که در دشت و صحرا بزرگ شده  و با سیستم آبیاری و کشت و کار آشنایی مختصری داشته باشد و البته مطیع و فرمانبردار یا به عبارتی متعهد باشد و کوخ نشین.وزارت اقتصاد مختص بچه های بازار بود. آنهایی که بوی افزایش و تورم را زودتر از بقیه می فهمند.برنامه ها را یک به یک انشا می کرد.از برنامه های اقتصادی گرفته  تا سیاست خارجه  .و از فرهنگ تا هنر.یک به یک وزرا را بر کرسی صدارت می نشاند.اما مهمترین وظیفه را می بایست کسانی بر عهده بگیرند که بتوانند گروه های قبلی را از میدان به در کنند و تسویه حساب های حزبی و سازمانی را انجام دهند.کسانی که باید بمانند و آنهایی که باید بروند را بر روی کاغذ سیاهه می کرد.از وزیر گرفته تا وکیل پارلمان.از استاندار تا رئیس هلال احمر و بخشدار مرکزی.و البته نظامی ها سهم بیشتری را از میان رفتنی ها به خود اختصاص می دادند.تسویه حساب نهایی بود.یا برای همیشه و یا می بایست به  گوشه ای پناه ببرند تا این چند روز پایانی عمر را به آخر برسانند.آنچنانکه سعدی گفته است؛عمر برف است و آفتاب تموززود می گذرد،  برفی است که زیر نور آفتاب شدیدی باشد.هم بند بجنوردی بود. موسوی بجنوردی، سیاستمدار و اندیشه ور .فرتاش ، از آن جوانک های چپ بود  که گرایش به جوامع اشتراکی داشت .آنها که روزگاری می خواستند همه چیز را به عدالت میان همگان قسمت کنند.پپسی، سینمای فردین و نان را ... در آن تنهایی و سکوت بند، خطاب به بجنوردی که گرایش به مَشی مسلحانه داشت و بعدها پس از بدست گرفتن قدرت، حزب ملل اسلامی را تاسیس کرد، گفت ؛اگر ما پیروز شدیم،  شما را می کشیم و اگر شما پیروز شدید ما را می کشید.موسوی اما در پاسخش گفت ؛ اگر ما پیروز شدیم ،شما را نمی کشیم و اگر شما هم پیروز شدید این کار را نکنید.فرتاش خام نبود، درست گفته بود؛  آنها پیروز شدند و او و همفکرانش را کشتند…..</description>
                <category>سهراب فرهمند</category>
                <author>سهراب فرهمند</author>
                <pubDate>Thu, 07 Mar 2024 14:31:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استوار رسولی</title>
                <link>https://virgool.io/@sohrabfarahmand2010/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%84%DB%8C-svivzdhasewn</link>
                <description>استوار رسولیبهتر بود آفرینش، زندگی  آدمی، را  به دو قسمت مساوی تقسیم می کرد، تا اگر یک قسمتش با درد و رنج و آزار و اذیت است  لااقل قسمت دیگرش به کامش تلخ نشود.یا به قول وودی آلن؛ حالا که غذایش بد مزه است، کاش پُرسش بزرگتر بود. حالا که اینگونه نیست، پس فکر کردن در این مورد هم، آب در هاون کوبیدن است.در مورد پیشینه خانوادگی استوار رسولی باید بگویم که؛پدر بزرگوار ایشان،  سال هاست که مرده است.به قول معروف؛ هفت کفن را پوسانده . خانواده ای فقیر و عیالوار با هفت پسر و چهار دختر قد و نیم قد.  درست مانند سور در بازی ورق یا مثل یک تیم فوتبال.اینکه می گویم تیم فوتبال، بهترین تشبیهی است که می توان برای آن گروه نامتجانس بکار برد. یکی موضع دفاعی داشت و آن یکی خوب حمله می کرد. یکی  ِپرس می کرد و آن دیگری بازیکن  ِوینگر بود.یا اینکه می گویم موجود جورواجور. جور واجور را از این لحاظ می گویم، که هر کدام خلق و خوی خاص خودش را داشت.هیچ کدام از این تیم یازده نفره مثل هم نبود.یکی درونگرا بود، و آن دیگری برونگرا.یکی آرام و آن یکی سرسخت و لجوج.قصه را بدین خاطر از آغاز شروع کردم که داستان زندگی استوار رسولی هم دقیقا مانند پدر بزرگوار با کمی تفاوت که خدمتتان عرض خواهم کرد.تعداد بچه ها از یازده به هشت کاهش پیدا کرد.چند فرزند با شلوارهای وصله دار و کوتاه و بلند.هرچه باشد، دنیا یک مقدار عوض شده بود و بهداشت و آگاهی زوجین بالاتر رفته بود و وسایل جلوگیری از افزایش جمعیت هم پیشرفت کرده بود.درست در آستانه چهل سالگی استوار رسولی ،زندگی روی بدترش را نشان داد. رعد و برقی زده شد، و گروهی جایشان را به گروهی دیگر دادند و جدیدی ها زمام اختیار حاکمیت را به دست گرفتند.جدیدی ها که تازه کارند و پرهیجان و تشنه قدرت، شروع می کنند به پاکسازی قبلی ها.دسته بندی می شود.خودی و غیر خودی.می شوند گروه ما و گروه آنها . ماها  که هم زور دارند و هم تشنه قدرت اند می مانند و آنها که نه زوری دارند و نه دیگر انگیزه قدرت طلبی و البته مقداری هم مهربانی ،  باید بروند.به هر طریق ممکن.استوار رسولی که جزء گروه آنها بود باید می رفت.اما کجا؟شاید اگر مانند تیم تنیس بود که یک یا دو نفره است، می توانست جایی را برای خودش دست و پا کند، اما با توجه به تیم فوتبالی که تشکیل داده بود کجا داشت که برود؟با اندک آشنایی که از گذشته با کمچه و شمشه و ماله داشت ،برگشت به شغل بنایی.خشت بر خشت می گذاشت و آجر بر آجر.شنبه تا جمعه. از صبح تا شام. تا شاید بتواند تدارکات تیم را فراهم کند.این قسمت نامساوی زندگی ای بود که در ابتدا ذکرش رفت.اما حقش است حالا که هنوز استاد رسول در قید حیات است و دهه نهم زندگیش را به کمک قرص فشار و قند و کلسترول و تری گلیسرید می گذراند،  به پاس قدردانی از زحماتش حداقل کوچه  بن بستی به اسمش نامگذاری می شد.البته شاید روزی برسد که دست اندرکاران امور شهری شرایط لازم و کافی را در وجود آن بزرگوار پیدا کنند.برگردم به تیم فوتبال استاد رسول یا در پرانتز بگویم( استوار رسولی) سابق. مدافع وسط تیم، حامد، استخوانی و مقاوم با مقداری لجاجت و یکدندگی که سهمش را از ِدی ِان اَی  پدر بزرگوار به ارث برده بود و هوش و ذکاوتش در مدرسه زبانزد بود، رفت تا فیزیک کوانتوم و اپتیک را به یانکی ها آموزش دهد و باری را از روی دوش دنیای فیزیک بردارد.حالا که او رفته بود، هوشنگ  ِوینگر تیم وظیفه اش سنگین تر شده بود. او ماند تا زمین های بایر و لم یزرع سرزمین مادری اش را آباد کند.با فروپاشیدن تیم از هم ، حسام الدین، فوروارد تیم هم که رویای زنده نگه داشتن فلسفه و عرفان شرقی را در سر می پروراند، یکه و تنها ماند.وقتی که دید جامعه نیاز به قهرمان و فوتبالیست دارد تا فیلسوف و اندیشمند. فلسفه را کنار گذاشت  و رفت تا به سیستم حمل و نقل عمومی کمک کند…</description>
                <category>سهراب فرهمند</category>
                <author>سهراب فرهمند</author>
                <pubDate>Thu, 07 Mar 2024 09:02:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دکتر فتاح</title>
                <link>https://virgool.io/@sohrabfarahmand2010/%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AD-pi0vhs7uvz6a</link>
                <description>دکتر فتاحقرار بود، از فرنگ که برگردد،مستقیم  برود به محل و با استفاده از آموخته هایش از علم طبابت، جلو آبله و وبا و سرخک و سیاه سرفه را بگیرد و  زائوترسان را فراری دهد.زائوترسان، همان موجودی خیالی-افسانه‌ای که مانند اعتقاد به مقدسات در باور عامه بود.موجودی  که اگر زن زائو را تنها می گذاشتند، به سراغش می‌آمد و به او آزار و اذیت  می‌رساند.البته این موجود افسانه ای از گذشته در باور مردم ارمنستان و بخش‌هایی از جنوب روسیه هم وجود داشته است.اما او عزمش را جزم کرده بود،حالا که فرصتی بدست آمده،هر طور که شده هم آبرویی برای فامیل و بستگان  دست و پا کند و هم احترام و مکنتی برای خودش.هرچه که باشد، شبه جزیره ایتالیا روزگاری امپراطوری بوده و  برای خودش برو بیایی داشته و حشمت و شوکتی .اگرچه در قرن بیستم، دیکتاتوری موسولینی آبروی دو هزار ساله جمهوری روم و مجلس سنا و قانونگذاری اش را برد، اما باز هم برای خودش حرمتی داشت و هیبتی.برای این اسم دهن پر کن هم که شده، باید خودش را جمع و جور می کرد.کلوزیوم به تنهایی  خودش یک  تاریخ بود.بزرگترین آمفی تئاتر در رم باستان که تاریخ خونین نبرد گلادیاتورها در گوشه گوشه آن جای دارد.جایی که تقریبا هفتصد هزار گلادیاتور به طرز وحشتناکی کشته شدند.اما برای مردمی که تا چشمه رنجون که در دو کیلومتری محل قرار داشت، بیشتر نرفته بودند،تعریف و به تصویر کشیدن معماری و هنر فلورانس جای خود داشت.نوبت به عشق رومئو و ژولیت که می رسید،جذابیت داستانش دو چندان می شد.اما از یک طرف دوره یادگیری طبابت طولانی بود و از طرف دیگر احساسات و وابستگی های عاطفی عمیق.این شد که بعد از سه چهار سالی آقای دکتر، همان فتاح سابق ساک و چمدانش را  پیچاند و برگشت به محل تا دیداری تازه کند.بساط عیش و عشرت پهن شده بود.سلام و علیکی و خوان نعمتی.امروز سر سفره خاله بود و فردا عمو و عموزاده.از مرغ محلی شکم پر گرفته تا کباب کبک و تیهو.همه چیز به خوبی پیش میرفت.دوره خوشگذرانی دکتر فتاح به اتمام که رسید.به آخرین گیت که رسید، مامور  فرودگاه مانع از خروج اش شد.بعد از چند ماه رفت و آمد و پیگیری از این سازمان  به آن سازمان،معلوم شد همان عاقله مرد های میانه سالی که سر گذری، کنار چشمه یا چهارسوقی بر روی  سنگی می نشستند و با تکه چوبی که در دست داشتند، نقشه عملیات و زد و خورد های محلی را می کشیدند،نقشه ممانعت از خروج دکتر را کشیده اند.شاه شطرنج اش را کیش و مات کردند.آقای دکتر فتاح، باز شد. فتاح سابق.پزشکی و درمان را رها کرد و آتش نشان شد.در بعد از ظهر یک روز تابستانی گرم و خفه کننده ای، نقص فنی کپسولی جانش را گرفت..</description>
                <category>سهراب فرهمند</category>
                <author>سهراب فرهمند</author>
                <pubDate>Thu, 07 Mar 2024 07:18:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>