<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Sohrab Salehin (Sohrabovsky)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sohrabovsky</link>
        <description>علاقه‌مند به نوشتن در رابطه با سبک زندگی، دیتا، ادبیات، توسعه فردی و دویدن</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 12:52:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/154138/avatar/zYcSTV.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Sohrab Salehin (Sohrabovsky)</title>
            <link>https://virgool.io/@sohrabovsky</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چطور کارمندی شویم که همه شرکت‌ها به دنبالش هستند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sohrabovsky/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-zkbb59ssnzer</link>
                <description>کتاب مهره حیاتی (Linchpin) نوشته‌ی ست گادینسابقه کاری ۱۰ ساله، به من یاد داد آدم‌ها بیشتر از هر چیز، دوست دارند با کسی کار کنند که احساس می‌کنند آن کس دوستشان دارد!اخیرا کتابی به نام «مهره حیاتی» اثر ست گادین، کارآفرین و فعال حوزه مارکتینگ، چاپ انتشارات آموخته را خواندم. نویسنده در این کتاب توضیح می‌دهد که کار کردن طبق دستورالعمل‌های از پیش تعیین شده، کسی را تبدیل به مهره حیاتی نمی‌کند. مهره حیاتی ترجمه‌ای است از واژه Linchpin که منظور از آن، شخصی است که برای موفقیت سازمانش حیاتی است. ست گادین معتقد است، مهم‌ترین ویژگی همچین کسی، نه مطیع بودن و کار زیاد، بلکه هنرمند بودن اوست. او کسانی که صرفا کارهایی که به آن‌ها داده می‌شود را همچون چرخ‌دنده‌های سیستمی مشابه سیستم برده‌داری می‌داند که هر زمان لازم باشد قابل تعویض هستند. اما آن کس که به جز انجام مو به موی کارهای محول شده، توانایی هنرنمایی دارد، هیچگاه قابل تعویض نیست. هنر در این جا به معنی هدیه‌ای بی منت است که خود کارمند بدون آنکه کسی از او خواسته باشد به کارش اضافه می‌کند. برای روشن شدن بحث، گادین مثال‌های فراوانی می‌زند. مثل گارسنی که علاوه بر انجام کارهای محوله، به مشتریانش لبخندی واقعی می‌زند. این لبخند را کسی از او نخواسته اما همین کار ساده، هدیه‌ای به مشتریان از طرف اوست و او را شاخص می‌کند.در واقع از منظر گادین، تبدیل شدن به یک مهره‌ حیاتی، عملی خلاقانه می‌طلبد که ناشی از انتخاب است. انتخاب اینکه نسبت به جایی که در آن کار می‌کنیم احساس داشته باشیم و صرفا مانند یک ماشین کار نکنیم.مهره‌ی حیاتی؛ انتخابی یا ذاتی؟من با نگاه گادین در مورد آنچه شاخص بودن را رقم می‌زند موافق‌ام اما در این جا نکته‌ای مهم وجود دارد: اینکه که این خصوصیات قابل حصول نیستند. برخلاف جمله‌ای که این کتاب و کتاب‌های مشابه نویسندگان کارآفرینی امریکایی بر مبنای آن فروش می‌روند: تو هم می‌توانی! البته خود گادین از این نقد آگاه است و در جایی از کتاب، مستقیما ذکر می‌کند کتابش ادعای ارائه دستورالعملی برای تبدیل شدن به مهره حیاتی ندارد. اما متن کتاب پر از جملات مشوق به خواننده برای تبدیل شدن به مهره حیاتی است. حتی در جای جای کتاب گفته می‌شود که هرکس ویژگی‌های مهره حیاتی را دارد، تنها باید جای مناسب خود را پیدا کند!نظر من در این خصوص چیز دیگری است: ما نمی‌توانیم انتخاب کنیم دغدغه‌مند باشیم، نمی‌توانیم به زور بخواهیم به مشتریان یا مدیرمان هدیه بدهیم (اینجا منظور همان هنرنمایی در کار است). این‌ها چیزهایی نیستند که بتوان آموخت و عمل کرد، به شکلی که نمایشی به نظر نیایند.  من فکر می‌کنم چیزی که باعث می‌شود آدم‌ها در جایی شاخص شوند، این است که خیلی ساده به کار کردن علاقه داشته باشند و همینطور خلاق هم باشند. چنین کسی به دلیل علاقه‌ای که به کارش دارد، مانند نقاشی که با علاقه نقاشی می‌کشد، می‌تواند از یک شی ساده، طرحی جدید ترسیم کند به شکلی که همه را متاثر کند. </description>
                <category>Sohrab Salehin (Sohrabovsky)</category>
                <author>Sohrab Salehin (Sohrabovsky)</author>
                <pubDate>Fri, 18 Jul 2025 18:35:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با دویدن به رویاهای تازه نزدیک‌تر می‌شوم</title>
                <link>https://virgool.io/runyoumag/%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%85-wvmn8bxnezgx</link>
                <description>آنچه در ادامه می‌خوانید مطلبی‌است که یکی از مخاطبان و همراهان عزیز رانیو از تغییری که با دویدن و این پادکست در زندگی تجربه کردند با قلمی شیوا برایمان نوشته‌اند: من شیما هستم زنی ۳۵ ساله. از وقتی که خودم را شناختم، مادر بودن برای من چیزی بیشتر از یک رؤیا بود. همیشه تصور می‌کردم روزی گهواره‌ای گوشه اتاقم باشد، دستی کوچک در دستم و دنیای من پر از عشق و امید. وقتی ۳۲ سالم بود، با عشق زندگی‌ام تصمیم گرفتیم این رؤیا را واقعی کنیم. اما هرچه زمان جلوتر می‌رفت، آن اشتیاق کودکانه کم‌کم جای خود را به نگرانی داد، بعد ناامیدی، و در نهایت حسرت… حسرت یک نگاه، یک لبخند کوچک، یک کلمه: مامان.روزها می‌گذشت، اما جوابی برای سؤالم نبود. در شهر ما، هیچ‌کس دلیل ناباروری من را ‌تشخیص نمی‌داد. به تهران سفر کردم، جایی که بالاخره یک پزشک تشخیص داد من آندومتریوز دارم؛ مشکلی که سال‌ها در سکوت و خاموشی همراه من بود. چیزی که در هیچ سونوگرافی‌ای دیده نمی‌شد اما تمام وجودم را به درد کشیده بود. حالا می‌دانستم باید عمل جراحی انجام دهم.این راز فقط بین من و همسرم ماند؛ کسی که همیشه مثل کوه کنارم ایستاده بود و هیچ‌وقت تنهایم نگذاشت. اما به دیگران چیزی نگفتم. راستش، سال از ۹۵ که یک تجربه‌ نزدیک به مرگ داشتم و آن لحظه‌ها شانه‌های لرزان پدر و مادرم را دیدم، با خودم عهد کردم دیگر هرگز غم و نگرانی را در چشم‌های آن‌ها نبینم. از آن روز فقط لبخندم را نشان دادم، فقط موفقیت. هرچقدر هم دردم بزرگ بود، در دلم نگهش داشتم.عمل، با تمام خطرهایش، برای من تنها امید بود. با همسرم و بدون اطلاع هیچ‌کس، راهی بیمارستان شدم. وقتی چشم باز کردم، انگار سنگینی سال‌ها رنج از روی شانه‌هایم برداشته شده بود. بالاخره دلیل همه دردها و حسرت‌هایم مشخص شده بود: آندومتریوز.دکتر در اولین ویزیت بعد عمل به من گفت: «ورزش کن، حتی اگه درد داری.» ابتدا بدن‌سازی ورزش من بود، اما چند ماه قبل از عمل، کاملاً اتفاقی، دویدن وارد زندگی‌ام شد. روزی یکی از دوستانم که دونده بود، از من دعوت کرد با او بدوم. نمی‌دانم چرا، اما در همان لحظه حس کردم این دقیقاً چیزی‌ست که به آن نیاز دارم. انگار باید می‌دویدم، باید از همه دردها و حسرت‌هام فرار می‌کردم، باید از آن‌ها جلو بزنم.شروع کردم. ابتدا با قدم‌های لرزان، اما با یک هدف روشن. مربی گرفتم، کسی که بعدها فهمیدم مهمان دو قسمت از پادکست “رانیو” هم بوده است. کارزان، مربی‌ام، با علم و حمایتش، مثل فرشته‌ای کنارم بود. با کمک او و دوستم، هر روز مصمم‌تر شدم. دوستم به من پیشنهاد کرد موقع دویدن به پادکست گوش کنم. “رانیو” را معرفی کرد و در حقیقت، این پادکست فقط همراه نبود؛ انگار نور امیدی بود که در تاریک‌ترین روزهای زندگی‌ام روشن می‌شد. با هر قسمت، چیزی یاد می‌گرفتم، زخمی کهنه را پشت سر می‌ذاشتم، و قوی‌تر می‌شدم.دویدن برای من فقط یک ورزش نبود. هر قدمی که برمی‌داشتم، انگار بار سال‌ها درد و ناامیدی را از شانه‌هایم پایین می‌انداختم. هر روز که می‌دویدم، قوی‌تر می‌شدم، آزادتر. دیگر آن زن ناامید و شکسته نبودم. حالا زندگی برایم پر از امید و هدف است. با هر دویدن، یک قدم به رؤیاهای تازه نزدیک‌تر می‌شومرانیو، از ته قلبم، از تو، از نادا، از سهراب، و از همه داستان‌هایی که بهم یاد دادن چطور بجنگم، ممنونم. شما فقط یک پادکست نیستید؛ شما نوری هستید که مسیر زندگی من رو روشن کردید. امروز، با قلبی پر از عشق و انگیزه، می‌دوم. این دویدن برای من یک زندگی دوباره است، و من هرگز دست از این زندگی برنمی‌دارم.</description>
                <category>Sohrab Salehin (Sohrabovsky)</category>
                <author>Sohrab Salehin (Sohrabovsky)</author>
                <pubDate>Mon, 23 Dec 2024 18:45:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با دویدن به رویاهای تازه نزدیک می‌شوم</title>
                <link>https://virgool.io/@sohrabovsky/%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%85-s92qbgsejoqx</link>
                <description>اینجا مجله رانیو است، جایی که قرار است قصه‌ی جامعه‌ی رانیویی‌ها را بخوانیم و این متنی است که یکی از همراهان عزیز ما برایمان ارسال کرده است. سلام، من زنی ۳۵ ساله هستم و قصه‌ی تغییرم را اینجا خواهم گفت. از وقتی که خودم را شناختم، مادر بودن برای من چیزی بیشتر از یک رؤیا بود. همیشه تصور می‌کردم روزی گهواره‌ای گوشه اتاقم باشد، دستی کوچک در دستم؛ دنیای من پر از عشق و امید. وقتی ۳۲ سالم بود، با عشق زندگی‌ام تصمیم گرفتیم این رؤیا را واقعی کنیم. اما هرچه زمان جلوتر می‌رفت، آن اشتیاق کودکانه کم‌کم جای خود را به نگرانی داد، بعد ناامیدی، و در نهایت حسرت… حسرت یک نگاه، یک لبخند کوچک، یک کلمه: مامان.روزها می‌گذشت، اما جوابی برای سؤالم نبود. در شهر ما، هیچ‌کس دلیل ناباروری من را ‌تشخیص نمی‌داد. به تهران سفر کردم، جایی که بالاخره یک پزشک تشخیص داد من آندومتریوز دارم؛ مشکلی که سال‌ها در سکوت و خاموشی همراه من بود. چیزی که در هیچ سونوگرافی‌ای دیده نمی‌شد اما تمام وجودم را به درد کشیده بود. حالا می‌دانستم باید عمل جراحی انجام دهم.این راز فقط بین من و همسرم ماند؛ کسی که همیشه مثل کوه کنارم ایستاده بود و هیچ‌وقت تنهایم نگذاشت. اما به دیگران چیزی نگفتم. راستش، سال ۹۵ یک تجربه‌ نزدیک به مرگ داشتم و آن لحظه‌ها شانه‌های لرزان پدر و مادرم را دیدم. با خودم عهد کردم دیگر هرگز غم و نگرانی را در چشم‌های آن‌ها نبینم. از آن روز فقط لبخندم را نشان دادم، فقط موفقیت. هرچقدر هم دردم بزرگ بود، در دلم نگهش داشتم.عمل، با تمام خطرهایش، برای من تنها امید بود. با همسرم و بدون اطلاع هیچ‌کس، راهی بیمارستان شدم. وقتی چشم باز کردم، انگار سنگینی سال‌ها رنج از روی شانه‌هایم برداشته شده بود. بالاخره دلیل همه دردها و حسرت‌هایم مشخص شده بود: آندومتریوز.دکتر بعد از اولین ویزیت بعد عمل گفت: “ورزش کن، حتی اگه درد داری.” ابتدا بدن‌سازی ورزش من بود، اما چند ماه قبل از عمل، کاملاً اتفاقی، دویدن وارد زندگی‌ام شد. روزی یکی از دوستانم که دونده بود، از من دعوت کرد با او بدوم. نمی‌دانم چرا، اما در همان لحظه حس کردم این دقیقاً چیزی‌ست که به آن نیاز دارم. انگار باید می‌دویدم، باید از همه دردها و حسرت‌هام فرار می‌کردم، باید از آن‌ها جلو بزنم.شروع کردم. ابتدا با قدم‌های لرزان، اما با یک هدف روشن. مربی گرفتم، کسی که بعدها فهمیدم مهمان دو قسمت از پادکست “رانیو” هم بوده است. کارزان، مربی‌ام، با علم و حمایتش، مثل فرشته‌ای کنارم بود. با کمک او و دوستم، هر روز مصمم‌تر شدم. دوستم به من پیشنهاد کرد موقع دویدن به پادکست گوش کنم. “رانیو” را معرفی کرد و در حقیقت، این پادکست فقط همراه نبود؛ انگار نور امیدی بود که در تاریک‌ترین روزهای زندگی‌ام روشن می‌شد. با هر قسمت، چیزی یاد می‌گرفتم، زخمی کهنه را پشت سر می‌ذاشتم، و قوی‌تر می‌شدم.دویدن برای من فقط یک ورزش نبود. هر قدمی که برمی‌داشتم، انگار بار سال‌ها درد و ناامیدی را از شانه‌هایم پایین می‌انداختم. هر روز که می‌دویدم، قوی‌تر می‌شدم، آزادتر. دیگر آن زن ناامید و شکسته نبودم. حالا زندگی برایم پر از امید و هدف است. با هر دویدن، یک قدم به رؤیاهای تازه نزدیک‌تر می‌شوم.رانیو، از ته قلبم، از تو، از نادا، از سهراب، و از همه داستان‌هایی که بهم یاد دادن چطور بجنگم، ممنونم. شما فقط یک پادکست نیستید؛ شما نوری هستید که مسیر زندگی من رو روشن کردید. امروز، با قلبی پر از عشق و انگیزه، می‌دوم. این دویدن برای من یک زندگی دوباره است، و من هرگز دست از این زندگی برنمی‌دارم.</description>
                <category>Sohrab Salehin (Sohrabovsky)</category>
                <author>Sohrab Salehin (Sohrabovsky)</author>
                <pubDate>Mon, 23 Dec 2024 17:10:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به مناسبت روزجهانی کودک و هفته کتاب‌خوانی</title>
                <link>https://virgool.io/runyoumag/%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-%D9%88-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-ve6koxthdmoz</link>
                <description>بچه که بودم یادم هست که مادرم مرا به کتاب‌خوانی تشویق می‌کرد. کتاب‌های زیادی را از دوران بچگی به خاطر دارم اما چندتایی هستند که همواره به یادآوری آنان حسی هم در من برانگیخته می‌کند. حس شگفتی یا آرامش و یا تمایل به حرکت.یکی از این کتاب‌ها تیستوی سبز انگشتی است که وقتی آنقدری سواد خواندن فراگرفته بودم که بتوانم خودم کتاب را بخوانم، قبل از خواب مطالعه می‌کردم. خاطرم هست احساس آرامش وصف‌ناپذیری از این کتاب به من دست می‌داد که این حس هنوز وقتی آن کتاب و انگشتان سبز تیستو که از آنان گیاه می‌رویید را به یاد می‌آورم همراهم هست. کتاب دیگری که احساسی خاص را در من به‌وجود آورد و همچنان داشتن این حس را مدیونش هستم ماجراهای تن‌تن است. تن‌تن و دوستانش مانند کاپیتان هادوک همواره برای من الهام‌بخش بودند از این حیث که به دنبال حل کردن موضوعاتی پیچیده و قالباً مرتبط با تبهکارها دست به ماجراجویی میزدند. این ماجراجویی‌ها معمولا همراه با سفری سخت به مناطق واقعی و شگفت‌انگیز مانند تبت، آمازون و حتی کره ماه بود. تن‌تن و دوستانش ماجراجو بودند اما هیچکدام از سفرهایشان را به خاطر ماجراجویی انجام ندادند. بلکه آن‌ها دغدغه‌های مهم‌تری داشتند و چون ماجراجو بودند می‌توانستند از پس سختی سفرهایشان برآیند.آثار ژول ورن هم برای من همواره خاطره‌انگیز بوده است. ژول ورن نویسنده‌ای است که هم خلاق است هم علم بلد است و هم ماجراجویی را می‌ستاید. شخصیت‌های ژول ورن هم هیچوقت به قصد ماجراجویی ماجراجویی نمی‌کردند بلکه دغدغه‌ی علم یا پیدا کردن گنج را داشتند. اما همین روحیه ماجراجویی که آنان را به سمت کشف ناشناخته‌ها سوق می‌داد، برای من تاثیرگذار و شگفت‌انگیز بود. آثار تن‌تن و ژول ورن آدم را به حرکت وامی‌داشتند. در آن سن و سال، این آثار به من نشان دادند دنیا تا چه حد می‌تواند دارای شگفتی و در عین حال مخاطرات فراوان باشد و فکر می‌کنم این حس تاثیر بسزایی بر شخصیت حال حاضرم گذاشته است. شاید انعطاف‌پذیری زیادم در مقابل وقایعی که در زندگی کنونیم رخ می‌دهند و یا آسان‌گیریم مربوط به همان حسی باشد که در کودکی و با خواندن این آثار پیدا کردم. و بخشی از آرام بودن شخصیتم را شاید مدیون تیستوی سبزانگشتی و همچنین داستان‌های پریانی هستم که در آن‌ها همواره عاقبت قصه، خوشی شخصیت‌های خوب و تیره‌روزی بدکاران بود.</description>
                <category>Sohrab Salehin (Sohrabovsky)</category>
                <author>Sohrab Salehin (Sohrabovsky)</author>
                <pubDate>Mon, 18 Nov 2024 21:26:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از تجربه دوی فرااستقامت تا دویدن به عنوان زبان ارتباطی</title>
                <link>https://virgool.io/@sohrabovsky/%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%88%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%85%D8%AA-%D8%AA%D8%A7-%D8%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7%DB%8C-fjvwyc1tfvpz</link>
                <description>این قسمت پادکست رانیو، میزبان کیا بودیم. کیا رو 6 7 سالی هست که می‌شناسم و از روز اولی که دیدمش، حسم این بود که کیا از اون آدم‌های پیگیر و به اصطلاح ول نکنه. و اشتباه هم نمی‌کردم.اخیرا کیا موفق شد یکی از پرچالش‌ترین رویدادهای دوی فرااستقامت جهان رو تموم کنه. UTMB رویدادیه که نه تنها به عنوان مسابقه‌ای که قراره درش ۱۷۰ کیلومتر رو در کوه بدوی و چیزی حدود ۱۰ هزار متر ارتفاع بگیری، بسیار سخت و طاقت‌فرساست، بلکه کسب جواز حضور درش هم خود یه چالشه و شما باید قبلش مسابقات تریل رانینگ دیگه‌ای رو تموم کرده باشید تا امتیاز لازم برای حضور رو به دست بیارید. کیا تمام این مسیر رو به کمک گروهی که سال‌هاست درش عضوه و پیگیر بودنش طی کرده. اون معتقده دویدن یه فعالیت گروهیه و این قرار گرفتن در گروهه که تو رو میسازه.این حرف‌های کیا برای من تلنگر بزرگی بود، چون دقیقا من همواره در زندگی انتخاب متفاوتی داشتم. همیشه دوست داشتم مسیر رو انفرادی طی کنم، چه مسیر دویدن، چه مسیر آموزش و هر مسیر پرچالش دیگه‌ در زندگیم. چند وقت پیش که با مشاورم جلسه داشتم، به من گفت که زندگی ۵ فلسفه داره: آزادی، تعلق،‌قدرت، خوشگذرونی و بقا و من در دو حوزه تعلق و خوشگذرونی به نظر ضعیف‌تر از بقیه عمل کردم.چیزی که کیا ازش حرف می‌زنه دقیقا همین مسئله‌ی تعلقه. اینکه تو خودت رو متعلق به یک جمع بدونی و از اون جمع برای پیش‌بردن زندگیت استفاده کنی.پادکست رانیو رو می‌تونید از تمام پلتفرم‌های پخش پادکست بشنوید.</description>
                <category>Sohrab Salehin (Sohrabovsky)</category>
                <author>Sohrab Salehin (Sohrabovsky)</author>
                <pubDate>Sat, 19 Oct 2024 08:53:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش خواندن ژول ورن</title>
                <link>https://virgool.io/@sohrabovsky/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%DA%98%D9%88%D9%84-%D9%88%D8%B1%D9%86-qhe5dvqanr2w</link>
                <description>«پنج هفته در بالن» از قدیم تا جدیدخواندن ژول ورن را از کودکی شروع کردم. قدیم‌ترها نسخه‌هایی برای کودکان و نوجوانان از آثارش چاپ می‌شد. آثاری مثل بیست هزار فرسنگ زیر دریا، میشل استروگف و یا جزیره اسرارآمیز. نمی‌دانم این سری از کتاب‌ها با آن جلدهای جذابشان که تماشای آن‌ها در کودکی، یکی از تفریحاتم بود همچنان چاپ می‌شوند یا نه. خوشبختانه اما، آثار ژول ورن در حال حاضر توسط نشر ققنوس برای بزرگ‌ترها (یعنی به همان شکلی که ژول ورن نوشته) در حال چاپ هستند.اخیرا خواندن «۵ هفته در بالن» ژول ورن چاپ انتشارات ققنوس و ترجمه حسین سلیمانی‌نژاد را به پایان رساندم. این رمان قصه‌ی دانشمندی ماجراجو به نام فرگوسن و دو همراهش است که به قصد تکمیل اکتشاف کاوشگران اروپایی دیگر، راهی سفری ۵ هفتگی و با بالن بر فراز قاره آفریقا می‌شوند. دلیل انتخاب بالن توسط دکتر فرگوسن، کنترل‌پذیر بودن آن در کنار در امان بودن است، زیرا که کاوشگران قبلی اغلب دچار دردسرهای زیاد و حتی مرگ توسط بومیان آفریقایی شده بودند.ژول ورن سبکی مخصوص به خود دارد. او همچون کودکی، علاقه‌مند به ماجراست و همچون صنعتگری ماهر، اجزای مکانیکی را می‌شکافت. او قابلیت آن را دارد که بالنی را در ذهن خود با تمام اجزای لازم بسازد، چالش‌های آن در این سفر ۵ هفتگی در برابر انواع اتفاقات مانند بادهای شدید، عبور از کوهستان‌های بلند، رکود هوا، سردی و گرمی هوا و همچنین زوال مخزن آن در انتهای سفر را تشریح کند و در مقابل از این چالش‌ها ماجرا خلق کند.دقیقا به دلیل همین خصوصیت ژول ورن است که از کودکی با او همراه هستم و هر از گاهی به یادش می‌افتم. او نه صنعتگر است و نه نویسنده، بلکه انسانی چند بعدی و دوست‌داشتنی است که مانند کیمیاگری از ترکیب این دو پیشه، هویت جدیدی به نام ژول ورن را خلق می‌کند که نه تنها می‌تواند انسان‌ها را از سنین کودکی تا بزرگسالی، هم چو قصه‌گویی سرگرم کند، بلکه می‌تواند تاریخ علم و سیر تحولات علمی را آموزش دهد و در نهایت، از این تخیل قوی و دانش علمی خود استفاده کند تا آینده بشر را همچون رمانش «از زمین به کره ماه» پیشگویی کند.انسان‌هایی مثل ژول ورن اغلب در جهان ما که نهایتا جهان تک بعدی‌هاست چندان مطرح نمی‌شوند، زیرا که انسان‌ها نمی‌توانند به راحتی آن‌ها را دسته‌بندی کنند. اما ژول ورن موفق می‌شود جاودانه شود و نوع نگاه خود به جهان را در غالب داستان به خواننده خود منتقل کند. نگاهی علمی همراه با خلاقیت، جسارت و ماجراجویی. ژول ورن به ما نشان می‌دهد،‌ افرادی که علم را متحول کردند، در واقع ماجراجویانی جسور و در عین حال باهوش هستند، نه منزویانی گوشه‌گیر. من بخش زیادی از علاقه خود به کشف چیزهای جدید و ماجراجویی را مدیون ژول ورن هستم و اگر زمانی پدر کودکی شوم، حتما فرزندم را با آقای ژول ورن دوست داشتنی آشنا می‌کنم.</description>
                <category>Sohrab Salehin (Sohrabovsky)</category>
                <author>Sohrab Salehin (Sohrabovsky)</author>
                <pubDate>Thu, 17 Oct 2024 08:56:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه چیز ممکن است</title>
                <link>https://virgool.io/@sohrabovsky/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D9%85%D9%85%DA%A9%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-usaqu64jqtb4</link>
                <description>کاور قسمت 54 پادکست رانیواپیزود ۵۴ پادکست رانیو رو هم منتشر کردیم. پادکستی که انتشارش برای ما حکم مسئولیت اجتماعی رو داره ولی در عین حال برای ما کلی امکان جدید خلق کرده. امکان ارتباط با  آدم‌هایی که رویایی دارند و برای رسیدن بهش از کلی چیزها می‌گذرند. امکان شنیدن قصه‌های واقعی شکست و موفقیت و امکان بازتولید امید. تولید هر قسمت رانیو برای ما یه ماجراجویی جدیده و این قسمت جدید هم مستثنی نیست. این قسمت ایمان و راضیه مهمون ما بودند و از مسیری که برای تمام کردن رویداد آیرون‌من طی کردند گفتند. از سختی‌هایی که کشیدند تا به رویایی که تو ذهنشون ذره ذره شکل گرفت جامه واقعیت بپوشونند و از مقابله با ترس‌هاشون.در این قسمت ایمان چند بار در طول اپیزود گریه کرد و این برای من به عنوان میزبان هم قشنگ بود و هم سخت. نمیدونستم باید چی بگم و چیکار بکنم، بعدتر فهمیدم بهترین کار اینه که سکوت کنم تا صدای زیبای سکوت توام با هق هق ایمان از سر یادآوری سختی‌هایی که کشیده بود شنیده بشه. این اپیزود برای من نه به عنوان میزبان بلکه به عنوان شنونده، یکی از ماندگارترین اپیزودهای پادکست فارسی خواهد بود.</description>
                <category>Sohrab Salehin (Sohrabovsky)</category>
                <author>Sohrab Salehin (Sohrabovsky)</author>
                <pubDate>Sat, 21 Sep 2024 23:24:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره بینوایان</title>
                <link>https://virgool.io/@sohrabovsky/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-byudey17o3sw</link>
                <description>دیشب رمان بینوایان را تمام کردم.تنها کسانی که این رمان را تمام کرده‌اند شاید درک کنند که تمام کردن بینوایان خود به تنهایی می‌تواند دارای ارزش خبری باشد و دستاورد به شمار رود.نمی‌توانم بگویم بینوایان بهترین رمانی است که خواندم، شاید حتی در لیست 10 رمان برترم هم نباشد. اما یک چیز را در مورد آن مطمئنم، بینوایان خاص‌ترین رمانی است که تاکنون خوانده‌ام و ویکتور هوگو خاص‌ترین نویسنده‌.دلیل آن به فرم و محتوای بینوایان برمی‌گردد. بینوایان را نه می‌توان یک رمانی تاریخی دانست، نه رمانی سیاسی. بینوایان بینوایان است. اثری است در عین حال بسیار شخصی و بسیار عمومی. بینوایان همانقدر داستان بینوایی ژان وال ژان است که داستان بینوایی پاریس قرن نوزده.به طور کلی می‌توان گفت، بینوایان دارای یک خط داستانی است که در خلال آن نویسنده، به توصیف فرانسه قرن 19 و عقاید خود می‌پردازد.یک زندانی محکوم به اعمال شاقه به نام ژان وال ژان از زندان میگریزد، به خانه کشیشی پناه می‌برد و هنگام خروج از خانه‌ی کشیش شمعدان‌های او را می‌دزدد. هنگامی که گرفتار پلیس می‌شود اما، کشیش ادعا می‌کند آن شمعدان‌ها را به ژان وال ژان هدیه داده است. این نیکی کشیش، اثری شگرف بر ژان وال ژان می‌گذارد. این اتفاق هسته‌ی تمام اتفاقات بعدی داستان بینوایان است. ویکتور هوگو نشان می‌دهد ژان وال ژانی که به دلیل دزدی یک قرص نان برای رفع گرسنگی به مجازات سختی متهم شده است، چطور می‌تواند در انتهای داستان شمایل یک قدیس را پیدا کند. او با خلق شخصیت ژان وال ژان در واقع، بینوایی را علت بسیاری از رفتارهای نابهنجار اجتماعی می‌داند و بدذات پنداشتن انسان‌هایی که روزی خطایی از آنان سر زده را به چالش می‌کشد. نماد این قانون خشک انسانی برای رفتار با انسان‌های خطاکار، شخصیت جذاب دیگری در بینوایان به نام بازرس ژاور است. ژاور یک پلیس وظیفه‌شناس است که تمام زندگی خود را وقف اجرای قانون کرده است. ژاور مانند سایه‌ای همواره ژان وال ژان گریخته از زندان را تعقیب می‌کند. او این کار را نه از سر کینه بلکه کاملا از سر وظیفه انجام می‌دهد. در دستگاه فکری ژاور، مجرم یک انسان رذل است که باید به دست قانون به هر قیمتی گرفتار شود. یکی از نقاط عطف بینوایان برای من، سرانجام ژاور است. در بخش‌های انتهایی رمان، ژاور گرفتار سنگر انقلابیون جمهوری‌خواه فرانسه می‌شود که از قضا ژان وال ژان هم از آن سنگر سردرمی‌آورد. انقلابیون که از پلیس بودن ژاور مطلع شده‌اند، او را به ژان وان ژال می‌سپارند تا بکشد. ژاور که مطمئن است ژان وال ژان به خاطر سال‌ها آزار و تعقیب، انتقامش را خواهد گرفت، در کمال ناباوری دور از چشم همه انقلابیون توسط ژان وال ژان آزاد می‌شود. این نیکی ژان وال ژان در حق ژاور، که به نوعی یادآور نیکی کشیش در حق اوست، دستگاه فکری ژاور را فرو می‌ریزد. او که تا آن لحظه، محکومان را انسان‌های رذلی به شمار می‌برده، اینک با نوعی گذشت انسانی آشنا می‌شود که برایش بسیار غریب است و دچار نوعی دوگانگی می‌شود که تاب تحمل آن را ندارد. دوگانه‌ی وظیفه‌گرایی و قانون‌گرایی خشک در مقابل نیکی و گذشت انسانی. در ادامه، ژاور دست از تعقیب ژان وال ژان می‌شوید و در یکی از دراماتیک‌ترین و سهمگین‌ترین فصول کتاب، در اثر این فروپاشی درونی ناشی از دوگانه‌ای که تاب تحمل آن را ندارد خود را از بالای پل به پایین پرت می‌کند.با اینکه نگاه هوگو به بینوایی و جرم نگاهی علّی است اما شخصیت‌های دیگری نیز می‌سازد که رنج بینوایی باعث شده، فارغ از اینکه فقیر هستند یا خیر، خبیث بمانند. در واقع همان شخصیت‌هایی هستند که فضای فکری ژاور، قبل از آنکه با روح بزرگ ژان وال ژان برخورد کند را می‌سازند. شخصیت‌هایی مانند تناردیه که او هم مانند بختکی بر سرنوشت ژان وال ژان افتاده و مدام به دنبال انتقام‌گیری و تلکه اوست. انتقام رهاسازی کوزت توسط ژان وال ژان که توسط تناردیه و زنش همواره مورد سواستفاده قرار می‌گرفته. هوگو نشان می‌دهد خباثت تناردیه لایتغیر است اما در انتهای رمان، همین خباثت تناریده است که موجب سعادتمندی ژان وال ژان می‌شود. تناردیه که در آرزوی مال اندوزی به سراغ ماریوس، همسر کوزت، می‌رود تا او را از حقیقت زندگی ژان وال ژان که زندانی محکوم به اعمال شاقه است آگاه کند، ناخواسته باعث آگاهی ماریوس از نجات‌ جانش توسط ژان وال ژان می‌شود و اینگونه در پایان این رمان، در حالی که ژان وال ژان در بستر تنهایی در حال جان دادن است، با رسیدن کوزت و ماریوس بر سر بستر مرگ خود، مرگی سعادتمند و قدیس‌گونه را تجربه می‌کند.تصویر صحنه پایانی بینوایان، یک تصویر بی‌نقص است و هرپایانی جز آن از شکوه و عظمت شخصیت بی‌مثال و جاودانه‌ی ژان وال ژان می‌کاست. در لحظه‌ای نمادین، او که بسیار ضعیف شده و در بستر مرگ است، به سختی بلند شده و صلیبی را بر روی خود قرار می‌دهد، و در جواب زن خدمتکار که تقاضای آوردن کشیش به بالین او دارد، به آسمان اشاره می‌کند و می‌گوید به کشیش احتیاجی ندارد و کشیش او آن بالاست. هوگو اینگونه تصویری مسیح گون از ژان وال ژان، این محکوم به حبس ابد با اعمال شاقه می‌سازد. ژان وال ژان با همه‌ی بزرگی خود، کاستی‌هایی هم دارد که شخصیت او را باورپذیر می‌کند. او دچار حسادتی بیمارگون به عشق کوزت به دیگری یعنی ماریوس است. وجود کوزت در زندگی ژان وال ژان به واقع تنها خوشبختی او در زندگیست که با عاشق شدن کوزت و ازدواجش با ماریوس به محاق می‌رود. عکس العمل ژان وال ژان به عشق کوزت ابتدا کاملا انکار و سپس تقاضایی درونی برای سنگ‌اندازی است. اما در انتها، ژان وال ژان مسیر وظیفه و نه خوشبختی را که به زعم هوگو، انتخاب درست در زندگی است می‌گزیند و آن دو را با عشقشان به یکدیگر ترک می‌کند. هوگو فصل انتهایی کتاب را اینگونه شروع می‌کند: «خوشبخت بودن چیز هراس آوری است. آدمی از خوشبختی راضی می‌شود، می‌پندارد که این کفایت می‌کند؛ درحالی که در پی هدف دروغ زندگی یعنی خوشبختی است، هدف واقعی زندگی یعنی وظیفه را از یاد می‌برد.»شرحی که رفت بر بخش داستانی و پیرنگ بینوایان بود اما همانگونه که پیشتر گفتم، بینوایان چیزی فراتر از یک رمان داستانی است. بخش عظیمی از این اثر بزرگ، به توصیف فرهنگ، سیاست و تاریخ فرانسه اختصاص می‌یابد. وقایع بینوایان در بحبوحه‌ی بخش حساسی از تاریخ فرانسه است که در حال تغییر حکومت از سلطنت به جمهوری است. سلطنت بوربن‌ها، ناپلئون، انقلاب فرانسه و بازگشت سلطنت، سیر زمانی وقایع بینوایان را تشکیل می‌دهند. هوگو هنگام توصیف این وقایع، کلاه رمان‌نویسی را به کناری می‌گذارد و در قامت یک مورخ سیاسی، با رگه‌هایی از ناسیونالیسم به شرح وقایع فرانسه می‌پردازد. علاقه‌ی هوگو به فرانسه و پاریس کاملا مشهود است، حتی زمانی که تلاش می‌کند بی‌طرفانه تنها به ذکر حوادث بپردازد. در واقع هوگو داستان را دستمایه قرار می‌دهد تا به نوعی فرانسه را بستاید و پاریس قرن 19 را به خواننده خود بشناساند و در این خصوص بسیار هم موفق عمل می‌کند. این بخش‌های کتاب البته، سخت خوان و هستند و چون مخاطب را از داستان دور می‌کنند گاها آزارنده می‌شوند. اما این باعث نمی‌شود هوگو دست از امری که گویی وظیفه خود در قبال وطنش می‌پندارد دست بردارد. یکی از عجیب‌ترین فصل‌های بینوایان، توصیف ساختار فاضلاب پاریس است که هوگو با جزئیاتی مثال زدنی به تاریخچه ساخت آن و نوع معماری‌اش می‌پردازد. در این بخش‌های غیر داستانی، هوگو همواره روایت‌گر نیست و گاه و بی‌گاه مستقیم با مخاطب در خصوص عقاید خود صحبت می‎کند. در یکی دیگر از فصول کتاب که ذکر دیرها و مناسک مذهبی پاریس آن زمان است، هوگو صراحتا عقاید مذهبی خود را بازگو می‌کند و به نکوهش رادیکالیسم مذهبی آن دوره می‌پردازد.بعد دیگر بینوایان که نظر خواننده‌ی خود را جلب می‌کند، ارجاعات برون متنی بسیار است که نشان‌دهنده‌ی تسلط بالای هوگو در حوزه‌های تاریخ، ادبیات و اسطوره‌شناسی است. تعدد این ارجاعات و نحوه‌ای که نویسنده آنان را به متن و داستان خود ارتباط می‌دهد به قدری زیاد است که می‌تواند موجب شگفتی خواننده از تسلط نویسنده بر این حوزه‌ها شود.در انتها باید گفت، بینوایان اثر ادبی شاخص و بسیار خاصی است که دلیل خاص بودن آن، سبک منحصر به فرد هوگو است. سبکی که محصول دغدغه‌مندی بسیار نویسنده، تسلط بالای او بر تاریخ و اسطوره‌شناسی، و استعداد بی‌نظیرش در روایت داستان است. در طول خواندن بینوایان همواره به این فکر می‌کردم که ای کاش در ایران حال حاضر، و در این بحبوحه‌ی حساسی که آن را تجربه می‌کنیم، هوگویی پیدا شود که همانند ویکتور، با ته مایه‌ای ناسیونالیستی ولی نگاهی نقادانه و دغدغه‌مند، ایران و تهران ما را روایت کند و بنویسد. نگارنده این سطور، بینوایان ترجمه خانم نسرین تولایی و ناهید ملکوتی نشر نگاه را مطالعه کرده است.</description>
                <category>Sohrab Salehin (Sohrabovsky)</category>
                <author>Sohrab Salehin (Sohrabovsky)</author>
                <pubDate>Fri, 06 Sep 2024 12:26:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه ورزشی کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sohrabovsky/%D9%88%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%81%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%AA-rmrkapgslr7t</link>
                <description>ما همواره برای شناختن پدیده‌ها  در حال اسم‌گذاری بر آن‌ها هستیم. برای همین هم شاید اگر اسم موجودی را کوه و اسم موجود دیگری  را درخت نمی‌گذاشتیم، احساس می‌کردیم در حال نگاه کردن به یک چیز هستیم.وقتی بر پدیده‌ها اسم می‌گذاریم، آن‌ها را از کل متحد خود مستقل می‌کنیم.می‌خواهم این موضوع را در مورد فعالیت‌هایی که به عنوان ورزش از آن‌ها یاد می‌کنیم ادامه دهم.بچه که بودیم،‌ دلمان تحرک و انجام فعالیتی را طلب می‌کرد. آن زمان نامی که بر بیشتر فعالیت‌هایمان می‌گذاشتیم بازی بود. در کودکی ذات انجام یک فعالیت برایمان اهمیت داشت، نه اسم آن. کاری نداشتیم اسم بازی‌ای که انجام می‌دهیم فوتبال است یا قایم باشک، یا اصلا یک بازی من درآوردی. انواع فعالیت‌ها را بدون توجه به اسم آن‌ها به دنبال هم انجام می‌دادیم.اما هرچه بزرگتر شدیم، تقسیم‌بندی‌ها برایمان مهم‌تر شدند. اسم‌ها مهم‌ شدند. دیگر هر فعالیتی را انجام نمی‌هیم. باید هرچه سریع‌تر یکی را انتخاب کنیم و در آن خوب شویم. با این حال من فکر می‌کنم، اگر هنوز کودک درونمان زنده باشد، از انجام بسیاری از فعالیت‌ها لذت می‌بریم بدون آنکه اسم آن برایمان اهمیتی داشته باشد.مهم این است که تمام بدن و ذهن در هماهنگی کامل و مشغول انجام حرکتی باشند. از نقطه‌ای به نقطه‌ای دیگر در فضای زمان و مکان و با ریتمی مشخص. ریتمی که همچون ریتم در موسیقی، شاخصه‌ی حال و هوای آن لحظه از فعالیت است.صورت و بدن دونده‌ی سرعت رو در نظر بگیرید. کاملا هماهنگ و در حال انجام فعالیتی به غایت استرس‌زا، سریع و مرگبار.از طرف دیگر،‌ چشمان دونده استقامت گویی خیره به نقطه‌ای دور دست است. همان نقطه‌ای که در حال تلاش برای رسیدن به آن است. در نگاه دونده استقامت می‌توانی مشغول بودن ذهنش را احساس کنی. اینکه هر لحظه در حال کلنجار با خود است تا بتواند به نقطه‌ی پایان رسد.در زندگی هم گاهی ناخواسته دچار انجام فعالیت‌هایی مشابه می‌شویم. گاهی به شدت و با استرس زیاد کاری را انجام می‌دهیم تا نجات پیدا کنیم و زمانی دیگر، با تمانینه بر نقطه‌ای در دوردست تمرکز کرده‌ایم تا بتوانیم به آن برسیم. اینکه خودخواسته کدام یک از این فعالیت‌ها را انجام دهیم یک انتخاب است که می‌تواند بسته به شرایط روحی و جسمی‌مان تغییر کند. من انتخاب می‌کنم از روحم تبعیت کنم و مانند آن کودک پنج ساله به فعالیت نگاه کنم:  فارغ از اینکه اسم آن فعالیت چیست، حرکت کنم و به حرکت خود ادامه دهم.این مطلب در اپیزود ۴۹ پادکست رانیو خوانده شده است.</description>
                <category>Sohrab Salehin (Sohrabovsky)</category>
                <author>Sohrab Salehin (Sohrabovsky)</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jun 2023 18:38:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا میدویم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sohrabovsky/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%DB%8C%D9%85-nmqrdwpdhmlw</link>
                <description>دو هفته پیش بود که در صبح پنجشنبه پاییزی تصمیم گرفتم به مرکز شهر سری بزنم و کمی کافه نشینی کنم. اگر فرصتی کنم، کافه­نشینی و نوشتن تفکراتم یا برخی مواقع مطالعه کتاب، گوشه­ی امن من برای فرار از هیاهوی این دوره و زمانه است. این بار وارد کافه جدیدی شدم که قفسه کتابی داشت. در قفسه، رمان «مواجهه با مرگ» اثر «برایان مگی» فیلسوف بریتانیایی و ترجمه «مجتبی عبدالله نژاد» که توسط «نشر نو» چاپ شده نظرم را جلب کرد.شروع به خواندن آن کردم و نوع نگارش آن که به نوعی تعمقی فلسفی در زندگی و در غالب داستانی جذاب است، باعث شد تا پس از خروج از کافه به کتاب فروشی روم و کتاب را تهیه کنم. در قسمتی از کتاب، افکار کی­یر، دوست صمیمی شخصیت اصلی رمان را می­خوانیم. در این بخش کی­یر در زندگی خود، کار و دستاوردهایی که داشته و معانی آن­ها مداقه می­کند. او فردی است که از مرتبه بالای علمی برخوردار است و معنای زندگی را برای خود، انجام کار علمی می­دانسته است. اما او پس از رسیدن به مدارج مختلف علمی، ناگهان به کشف جدیدی می­رسد.در کتاب آمده است:«توقع معنا برای دوره­های مختلف زندگی در چارچوب نتیجه­ای که حاصل شده توقع بی­جایی است، پس یا این دوره هیچ معنایی ندارد و یا اگر معنایی داشته باشد در خود آن­هاست. همه روزها، ماه­ها و سال­ها یا به کلی بی­ارزش هستند و یا اگر ارزشی داشته باشند در خود آن­هاست.» سپس او به دوره­های مختلف زندگی­اش اشاره می­کند که چه طور در هر دوره هدف خود را دستاوردی مانند دانشگاه رفتن یا شاگرد اول شدن و ... گذاشته و پس از رسیدن به هرکدام، متوجه شده که هدفی که برای زندگی­اش گذاشته هدف درستی نبوده است.در این سطور کتاب، چیزی که نظر من را جلب کرد، ذکر این نکته بود که اساسا جستجوی معنا در زندگی اگر همراه با بررسی اهداف و نتیجه آن­ها باشد، ما را سرخورده خواهد کرد. این که من دانشگاه بروم البته که روزی هدفی بزرگ بوده، نمی­تواند معنای زندگی من را تعریف کند. این نکته­ای است که علاقه­مندم در ادامه یادداشت به آن بپردازم.کسانی که اهل ورزش­های استقامتی مانند کوه­نوردی یا دویدن استقامت باشند، مطمئنن تا به حال با سوال­هایی از این دست مواجه شده­اندکه :«حالا که چی می­ری می­دوی؟» یا «جایزه چی گرفتی؟» و یا «این همه راه تا قله رفتی حالا که چی؟». این سوال­ها از آن جهت پرسیده می­شوند که معنای عمل دویدن یا کوه­پیمایی را در نتیجه آن جستجو می­کنند. بله اگر نگاهمان به نتیجه و دستاورد باشد، شاید هیچ دستاوردی برای شخصی که سختی رنج تمام کردن یک ماراتن را تحمل کرده بدون اینکه جایزه­ای در کار باشد را نیابیم. یا در فتح کردن قله­ای که بارها و بارها فتح شده است. اما اینجا چیزی که مهم است و باید در نظر گرفته شود، این است که این دست سوالات اساسا غلط هستند. چون دستاورد را در نه خود دوره انجام عمل و بلکه در نتیجه آن می­بینند. کسی که در ماراتنی شرکت می­کند، ذره ذره ثانیه­های آن ماراتن را با تمام وجود خود حس می­کند. تمام فکر و ذهنش در راستای رسیدن به آن هدف، یعنی تمام کردن ماراتن در زمانی مشخص است، اما آن هدف خود تا زمانی معنا دارد که در حال جنگیدن برای آن است. و نهایتا ارزش آن عمل در حین انجام آن است که به زندگی معنا می­دهد. اینجا باید زندگی را نه به شکل یک کل منسجم، بلکه شامل لحظه­های مختلف و پویا دید که در برخی آن از آن­ها معنا را یافته­ایم و در برخی دیگر همچنان سردرگم هستیم. این مسئله در خصوص کوهنورد و فتح قله نیز صادق است. کوهنورد تمام آنچه باید از آن تجربه به دست آورد را در حین انجام آن و نهایتا لحظه­ای که به قله می­رسد را به دست آورده است، اینکه پس از آن جایزه­ای در کار است یا خیر، مبحث دیگریست که ربطی به انجام آن فعالیت ندارد، بلکه تقدیر جامعه از وجود فردی است که با انجام عملی، باعث افتخارآفرینی یک جامعه شده است.کوه­نورد یا دونده به دنبال دستاوردهایی که جامعه تعریف می­کنند نیست که آن فعالیت را تکرار می­کنند، بلکه به دلیل معنابخشی به لحظاتی از زندگی خود و ارزشمندکردن این لحظات هستند.</description>
                <category>Sohrab Salehin (Sohrabovsky)</category>
                <author>Sohrab Salehin (Sohrabovsky)</author>
                <pubDate>Thu, 04 Nov 2021 15:01:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش استقامت</title>
                <link>https://virgool.io/@sohrabovsky/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%85%D8%AA-hztu4jvx4i4b</link>
                <description>در حال دویدن در دشت لار بودماگر شما هم مانند من، شانس این را داشته‌­اید که در برهه‌­ای به دوی استقامت علاقه­‌مند شده و بعد از چندین بار دویدن مسافت­‌های کوتاه­‌تر، بلاخره روزی 10 کیلومتر دویده‌­اید، لذت ناشی از احساس سرخوشی و غرور داشتن استقامت را چشیده‌­اید. در رابطه با استقامت از این رو دوی استقامت را مثال می‌­زنم، زیرا همانطور که از اسم آن برمی‌­آید، بی­واسطه­‌ترین فهم از استقامت را می­‌تواند نتیجه شود. کسی که استقامت داشته باشد، از نظر دیگران به نوعی صاحب ارزش به شمار می­‌آید. اگر بار دیگر به مثال دوی استقامت برگردیم، تعریف و تمجید اطرافیان وقتی می­‌شنوند که شما در یک ماراتن یا حتی نیمه ماراتن دویده­‌اید، گویای ارزشی است که به استقامت شما نسبت می­‌دهند. آنجاست که نگاه ابرانسانی آنان به خود را حس می­‌کنید.برخی این نگاه را ابراز می‌­کنند، برخی هم آن را بروز نمی‌­دهند اما می­‌توان دریافت اتفاقی درونشان افتاده است. شاید استقامت داشتن از این جهت ارزش حساب می­‌شود که به نوعی نشان­‌دهنده ظرفیت تحمل شرایط سخت و ماندن در آن شرایط برای زمانی طولانی است. اینکه این شرایط سخت شبیه‌­سازی شده باشد، مانند ماراتن، یا به واقع اتفاق افتاده و ما را درگیر خود کرده باشد در اینجا چندان محل بحث نیست. در اینجا مسئله این است که آن کس که قدرت جسمانی و روانی لازم برای ماندن و حرکت در آن شرایط را داشته باشد، از منظر دیگران استقامت دارد. اما انسان استقامتی بودن چگونه است؟ استقامتی بودن، انسان را به جایی می­‌برد و چیزهایی را نمایان می­‌کند که تا قبل از آن درک نکرده است. کما اینکه در مثال دوی استقامت، تنها دونده درک می­‌کند لذت ناشی از ترشح هورمون­ اندورفین که باعث احساسی شبیه به نئشگی در میان دویدن می­‌شود به چه معناست. همچنین دونده استقامت می­‌تواند بارها و بارها، لذت رسیدن به مقصد، پس از تحمل سختی را به خود هدیه دهد. استقامتی بودن باعث درک احساسات پیچیده و لذت­بخشی چون قدرت، وصال و اعتماد به نفس می­‌شود. احساساتی که به راحتی نمی­‌توان آن­ها را تجربه کرد. البته الزاماتی نیز وجود دارند. کسی که در شرایط سخت خود را ببازد، مدام ایرادگیری کند و نتواند رنجی که می­‌کشد را بپذیرد، استقامتی نمی­‌توان دانست. انسان استقامتی، آن کس که برای دیگران شمایل ابرانسانی و ارزشمند پیدا می­‌کند، شخصی است که خم می­‌شود اما می­‌ایستد، می­‌گرید اما حرکت می‌­کند، خسته می‌­شود اما بعد از استراحتی کوتاه دوباره ادامه می­‌دهد. انسان استقامتی فرار نمی‌­کند، می‌­ماند، حرکت می­‌کند، و تا آنجا که وسعش اجازه می­‌دهد و توانش را دارد رنج می­‌کشد. در نهایت اوست که «اتفاق» را به وجود می­‌آورد. «اتفاق» در محیط اطرافش و درون انسان‌­های دیگری که شاهد استقامت او بوده­‌اند.چاپ شده در صفحه 12 روزنامه اعتماد، مورخ 9 شهریور سال 1400</description>
                <category>Sohrab Salehin (Sohrabovsky)</category>
                <author>Sohrab Salehin (Sohrabovsky)</author>
                <pubDate>Tue, 31 Aug 2021 15:25:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا باید در شهری مثل تهران دوچرخه‌سواری کرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sohrabovsky/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-ox5mhzli3ykw</link>
                <description>عکس از خودم پشت دوچرخه پیدا نکردم، عکس دوچرخه‌ام رو گذاشتمدوچرخه‌بازی، یه تفریح بی‌مزه!چهار یا پنج ساله بودم که اولین دوچرخه‌ی زندگیم رو سوار شدم. پدرم این دوچرخه‌ رو از سفر کاری که به بندرعباس رفته بود برام آورده بود. اونموقع دوچرخه چیزی نبود که هرجایی پیدا بشه و هر بچه‌ای سوار بشه. مخصوصا دوچرخه‌ی من که وقتی برعکس رکاب می‌زدی ترمز می‌کرد. خلاصه یه جوری بود انگار از خارج آورده بودن برام! پس می‌تونم اعتراف کنم مواجهه اولم با دوچرخه، مواجهه فوق‌العاده و هیجان‌انگیزی بود.بعدها هم وقتی بزرگتر شدم و برای بازی به کوچه می‌رفتم، بعضی روزا، مخصوصا اون روزا که کسی نبود باهاش فوتبال و قایم‌باشک بازی کنی و دلم یه کم هیجان می‌خواست، دوچرخه بازی می‌کردم. اما دوچرخه بازی هیچوقت تفریح مورد علاقه‌ام نبود. برای همین هم دیگه از یه جایی به بعد، یعنی وقتی نوجوون شدم، پیگیر دوچرخه‌سواری نشدم و بنابراین دوچرخه‌ هم نداشتم. تا اینکه رسیدم به سی و دو سالگی!اینبار، دوچرخه به عنوان وسیله‌ی نقلیهدو سال پیش همسرم یعنی نادا در مسابقه‌ای یه دوچرخه برنده شد. اونموقع من خودم رو صاحب دوچرخه نمی‌دونستم و به طبع ازش استفاده نمی‌کردم. نه اینکه نادا نخواد بهم بده، خودم هم تمایلی نداشتم. گفتم دیگه هیچوقت دوچرخه‌بازی تفریح مورد علاقه‌ام نبود. در واقع همیشه دویدن رو به دوچرخه‌سواری ترجیح می‌دادم، مخصوصا اگر بحث تفریح یا ورزش در میون بود. حتی گاهی برای طی کردن مسیر محل کارم می‌دویدم! یعنی یه مسیر حدود ۱۴ کیلومتری از غرب به شرق تهران. لازم نیست بگم که وقتی می‌رسیدم سرکار خیس عرق و داغون، ولی سرحال بودم. همکارم همیشه با تعجب خاصی بهم نگاه می‌کرد و هیچوقت هم براش قضیه عادی نمی‌شد. می‌خوام بگم هر دفعه یه جور «عجب خل و چلی هستی تو»ی خاصی تو چشماش بود. بعد از مدتی چون نادا شروع کرد از خونه کار کردن، کم کم رفتم سمت استفاده از دوچرخه با این ایده که ورزش کم شدتیه برای روزهایی که نمی‌خواستم بدوم ولی می‌خواستم ورزشی هم کرده باشم. خب واقعیت اینه که دویدن به خاطر ماهیت ضربه‌ای بودنش، ورزش پر آسیبی حساب می‌شه. خلاصه گفتم با یه تیر سه نشون بزنم، هم ورزشم رو کرده باشم، هم با ندویدن استراحت بدم به بدن و هم سهمی تو ترافیک و آلودگی هوا نداشته باشم. این شد که استفاه من از دوچرخه به عنوان وسیله نقلیه شروع شد.خب برای اینکه با دوچرخه برم محل کارم شروع کردم پیدا کردن مسیرهایی که کمتر طول بکشن. بخشی از مسیری که برای رفت و برگشتم پیدا کردم از اتوبان می‌گذشت. مسیر جایگزین هم وجود داشت که از خیابون رد بشه ولی طولانی‌تر بود و بیشتر طول می‌کشید. جوری که مثلا فرقشون به ۲۰ دقیقه هم می‌رسید. اون زمان، یعنی مثلا حدود ۶ ماه پیش هفته‌ای یکی دو بار با دوچرخه‌ی نادا می‌رفتم محل کارم. بعضی روزا هم که دوچرخه‌ی نادا رو نمی‌بردم از بیدود استفاده می‌کردم. به این شکل که مثلا بخشی از مسیر رو با مترو می‌رفتم، بخشی با بیدود. راستش هیچوقت علاقه‌ای به بردن ماشین شخصی به محل کار نداشتم. در واقع به نظرم شان انسان نیست که هر روز مدتی رو به بی‌حرکت نشستن در ترافیک و تنفس دود بگذرونه و تازه وقتی رسید به مقصد، به دنبال جای پارکی برای اون وسیله‌ی مزاحم و دست و پاگیر و گنده‌ بک بگرده. از طرف دیگه، من فکر می‌کردم به واسطه‌ی دونده بودنم و آمادگی جسمانی که داشتم وظیفه داشتم از این مهارت و آمادگی استفاده کنم و سهمی تو کم کردن ترافیک و آلودگی هوا داشته باشم. می‌خوام بگم که اینجوری فکر می‌کردم که من این مهارت رو دارم، یعنی هم دوچرخه‌سواری بلدم هم بدنم به اندازه کافی توان هوازی و قدرت عضلانی داره که بتونم این مسافت رو با دوچرخه تو شهری مثل تهران طی کنم. بنابراین باید اینکار رو بکنم.گذشت و دوران کرونا هم شروع شد و خب دیگه واقعا دیدم هیچ بهانه‌ای برای استفاده نکردن از دوچرخه نیست. دلیلش هم این بود که دیگه استفاده از مترو و اتوبوس هم خطرناک شده بود. بنابراین استفاده‌ام از دوچرخه به عنوان وسیله‌ی حمل و نقل برای رفتن به محل کار و برگشتن به خونه تقریبا هر روزه شد. اینم بگم که همیشه این گزینه رو هم داشتم که اگر خسته بودم، برای برگشت از محل کار به خونه از دوچرخه استفاده نکنم و دوچرخه‌ام رو محل کارم بذارم بمونه. که البته از این گزینه خیلی کم استفاده کردم. وقتی استفاده‌ام از دوچرخه بیشتر شد، به طبع اتفاقاتی که به عنوان یه دوچرخه‌سوار  تجربه کردم افزایش پیدا کرد. مثلا متوجه شدم که چقدر عبور از اتوبان خطرناکه! واقعیت اینه که دوچرخه‌سوار از نظر حرکتی به نسبت موتور و ماشین خیلی محدودتره. چون خیلی روی سرعت خودش کنترل نداره. این مسئله وقتی که می‌خواید مثلا در یک اوتوبان از کنار یک خروجی بگذرید خیلی خودش رو نشون می‌ده. خروجی‌های اتوبان همیشه خیلی خطرناکن، حتی شاید توجه کردید که موقع رانندگی هم وقتی به خروجی‌ها نزدیک می‌شید یه بی‌نظمی‌ای حس می‌کنید و احتمال تصادف وجود داره. حالا تصور کنید که دارید با زور و هن و هون یه سربالایی رو طی می‌کنید و ماشین‌ها به سرعت دارن به داخل خروجی‌ای می‌پیچن که جلوی شماست. لازمه بگم که واقعا شانس آوردم چون چندبار نزدیک بود ماشین بزنه بهم!همین شد که با خودم عهد کردم دیگه از اتوبان نرم و هرچقدر هم به مسافتم اضافه شد باز هم راه امن‌تر رو انتخاب کنم. البته اینجوری نیست که فکر کنید وقتی از خیابون رد بشید دیگه ماجرای هیجان‌انگیزی در انتظارتون نیست و خیلی آروم و ریلکس رکابتون رو می‌زنید! خب پس حالا چرا باید در تهران دوچرخه‌سواری کرد؟واقعیت اینه که دوچرخه‌سواری در شهری مثل تهران کار آسونی نیست که سهله، کار سختیه. و به نظرم کسی که می‌خواد این کار پسندیده رو وارد برنامه‌ی زندگیش کنه خوبه این چیزا رو قبل اینکه بره یه دوچرخه‌ خوشگل و سبک با قیمت گزاف بخره بدونه که بعدا سرخورده نشه. اولا تهران مسطح نیست و احتمال اینکه بخشی از مسیرتون به سربالایی بخوره خیلی زیاده. بنابراین بهتره اگر آمادگی جسمانی خوبی ندارید، دوچرخه‌سواری رو از مسیرهای کوتاه‌تر شروع کنید. مثلا می‌تونید بخشی از مسیرتون رو با دوچرخه‌های بیدود طی کنید و بقیه رو از وسایل دیگه استفاده کنید. مورد دیگه اینکه خیلی از خیابون‌ها مسیری برای عبور دوچرخه ندارن و تقریبا همیشه با این موضوع درگیر هستید که از کجا برید که کم خطرتر و راحتتر باشه! در ضمن خیلی از تاکسی‌ها و موتوری‌ها ممکنه جوری از کنارتون رد بشن که انگار اصلا شما حضور فیزیکی ندارید! تازه اگر بهشون اعتراض کنید احتمال اینکه به اتهام دوچرخه‌بازی!!! وسط خیابون، چندتا فحش آبدار نثارتون کنن خیلی زیاده. دیگه اینکه باید خودتون رو برای متلک شنیدن آماده کنید، مخصوصا اگر دختر باشید متاسفانه بیشتر متلک می‌شنوید.در کل می‌خوام بگم دوچرخه‌سواری در تهران هم خطرناکه، هم خسته‌کننده‌ست و هم پیچیده! ولی با این‌ حال من هرجایی بخوام برم اول به این فکر می‌کنم که آیا می‌تونم با دوچرخه برم یا نه. چرا؟ چون اون حس رهایی وقتی تو یه سرپایینی میوفتی و باد می‌زنه به پوست صورتت و اون شان انسانی ناشی از انعطاف خیلی زیاد که این وسیله‌ی بامزه بهت می‌ده به تمام سختی‌هاش می‌ارزه. بله می‌ارزه و خیلی هم می‌ارزه. می‌گی نه؟ امتحان کن!</description>
                <category>Sohrab Salehin (Sohrabovsky)</category>
                <author>Sohrab Salehin (Sohrabovsky)</author>
                <pubDate>Mon, 21 Sep 2020 22:24:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش تنهایی فضانورد</title>
                <link>https://virgool.io/@sohrabovsky/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%81%D8%B6%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%AF-dwircnlbwdm3</link>
                <description>عصر پنجشنبه‌ای تابستونی بود که کسالت ناشی از موندن تو خونه امانم رو برید و تصمیم گرفتم برای دویدن شبانه در مسیر تلکابین توچال به بام تهران بروم. دونده‌ها این مسیر رو زیاد می‌رن. از آسفالت بعد از پارکینگ بام شروع می‌شه و تا ایستگاه دوم ادامه داره. حدود ۵ کیلومتر مسافته که ۵۰۰ متر هم ارتفاع می‌گیره. یه مسیر ایده‌آل برای وقتی که می‌خوای با خودت یه کوچولو بجنگی. رفتنی رو دویدم ولی برگشتنی رو تصمیم گرفتم آروم بیام پایین و آهنگ گوش کنم. شب بود و چراغ‌های شهر و ترکیبش با باد خنکی که می‌وزید فضای خوبی برای خلوت کردن ساخته بود. مخصوصا برای من که روزهای خوبی رو سپری نمی‌کردم.ناخودآگاه فکرم رفت سمت تنهایی، یعنی احساس تنهایی. اینکه واقعا ما به چی می‌گیم احساس تنهایی؟ آیا فقط یک نوع احساس تنهایی داریم یا نه کلمه براش نداریم؟ یکم که فکر کردم دیدم نه، واقعا احساس تنهایی کلمه‌ی غیردقیقیه و ما انواع و اقسام حس‌های مختلف رو تجربه می‌کنیم که ازشون فقط با یک کلمه یاد می‌کنیم: «احساس تنهایی». در ادامه می‌خوام حس‌های تنهایی مختلفی رو که تونستم توی اون شب شهریور تابستون و راه برگشت از هم تفکیکشون کنم رو بنویسم. مخصوصا اونیکه به نظرم ناب‌ترین و بکرترینشونه که خیلی به ندرت هم ممکنه برای آدم پیش بیاد. حس تنهایی‌ای که من اسمش رو گذاشتم: «حس تنهایی فضانورد»خب از اولی شروع کنم و یکی یکی بریم جلو تا برسیم به همون ناب‌ترینه:حس تنهایی از نوع طرد شدگیاین یه نوع حس تنهاییه که خب میشه گفت ناخوشاینده. مثل وقت‌هایی که احساس می‌کنیم دوست‌هامون طردمون کردن و بهمون توجه ندارند. من این حس رو به مراتب داشتم. یا مثلا وقتی که تو یه رابطه‌ی عاشقانه بودم و احساس می‌کردم طرف مقابل توجهی بهم نداره یا باهام بهم زده. یه حس فوق‌العاده ناخوشایند که بیشتر هم سن‌های نوجوونی و اوایل جوونی سراغم میومد. یه احساس سوزش یا دلپیچه‌ای هم همراهشه که از نظر جسمی هم ناخوشایندش می‌کنه. خب پس به طور کلی این نوع حس تنهایی چیز خوشایندی توش نیست و در واقع نوعی عذاب کشیدنه.حس تنهایی از نوع تجربه‌ی اوجتجربه‌ی اوج که ترجمه‌ایه از وضعیتی که در زبان انگلیسی به اون Flow State می‌گن جز تجربه‌های خوشایند و بی‌نظیریه که باعث می‌شه حسمون به کل یک روزمون عوض شه. مثل وقتی که با تمام وجود روی کاری که دوستش داربم تمرکز کردیم و هیچ مزاحمتی وجود نداره که اون رو از این دنیای هماهنگ درونی بیرون بکشه. معمولا هرکس وقتی در حال انجام کار مورد علاقه‌شه این حس رو تجربه می‌کنه. مثلا موقع کدنویسی، نقاشی، نویسندگی، صخره‌نوردی و... . این هم به نظر من نوعی تنهاییه. تنها شدن با خود منتها از نوع صلح‌آمیز. تنها شدن برای انجام دادن کار دوست‌داشتنی. این حسیه که آدم دوست داره ادامه داشته باشه و اگر چیزی باعث بشه که از این حس در بیاد عصبی می‌شه. موندن تو این وضعیت انقدر خوشاینده که ممکنه چندساعتی بگذره و آدم اصلا متوجه‌ی گذشت زمان نشه و یا گشنگی و خستگی رو حس نکنه چون تمام تمرکزش روی کارشه. همونطور که گفتم روزهایی که این نوع حس تنهایی رو تجربه کردم معمولا روزهای خوش زندگیم بودن که با رضایت تموم شدن.حس تنهایی در انفرادیبودن در زندان انفرادی هم از اون تجربه‌های ناخوشایند زندگیمه. ساعت‌های طولانی بدون اینکه کاری برای انجام داشته باشی جز فکر فکر فکر و البته ورزش. ورزش کردن برای من یگانه راه نجات از وضعیت شدیدا آزاردهنده‌ی بودن در یک سلول بدون هیچ وسیله‌ی سرگرمی بود. سال ۹۳ که حدود ۱۳ روز این وضعیت رو تجربه کردم، روی دیوار سلول انفرادی با پشت مسواکم نوشتم: «ورزش کن». این رو نوشتم به امید اینکه کسی که قراره بعد از من اون شرایط وحشتناک رو در اون سلول تجربه کنه احساس کنه قبل اون کسایی بودن که اونجا ورزش کردند تا روحشون رو از خورده شدن نجات بدن و همین باعث بشه بلند شه تا برای خودش یه کاری بکنه. خوشبختانه آدم‌های زیادی این حس رو تجربه نکردن چون توی سلول انفرادی نبودن. این حس تنهایی فرقش با وقتی که مثلا تو خونه تنها هستید اینه که شما رو مجبور به تنها بودن با خودتون کردن. اینجاست که آدم از ته اعماق وجودش قدر آزادی و معاشرت با آدم‌های دیگه رو می‌فهمه و بیشتر از هر وقت دیگه پی می‌بره که انسان ذاتا چه موجود اجتماعی و پر جنب و جوشیه.آدم‌های دیگه شاید این حس رو زمان کودکی تجربه کرده باشن. موقعی که بعضی پدر مادرها به عنوان یک روش تربیتی بچه رو تو اتاقش یا کمد یا حموم برای مدتی زندانی می‌کردن تا تنبیهش کنند. این حس هم تماما ناخوشاینده و باعث می‌شه آدم با ذهن خودش که به قول بودا می‌تونه بزرگترین دشمنش باشه تنها و بمبارون افکار منفی بشه و تا حد جنون پیش بره. حس دلشوره، استرس از آینده‌ی نامعلوم و اینکه چقدر قراره تو این وضعیت بمونم از جمله چیزهایی بود که وقتی این نوع تنهایی رو تجربه کردم به سراغم اومد.تنهایی همراه با حس رهاییدیدید وقتی در یه بازه‌ی زمانی که تنها می‌شید کتاب خوندن، آرایش کردن یا آشپزی کردن می‌تونه چقدر کیف بده؟ یه نوع تنهایی خودخواسته یا پیش‌آمده که البته هروقت هم بخوای می‌تونی با تماس با دوستت، فامیلت یا عشقت بهمش بزنی. یعنی اینجوری نیست که از روی ناچاری تنها باشی بلکه خودت خواستی که یه مقدار تنها برای خودت پرسه بزنی و کارهای ساده انجام بدی. این مدل تنهایی یه حس سرخوشی و سرزندگی توش هست که خیلی مود آدم رو عوض می‌کنه و باعث می‌شه آدم بعدش احساس خوشحالی کنه. همینطور که گفتم هم مشخصه‌اش اینه که انتخابیه و می‌شه در صورت نیاز وضعیت تنها بودن رو به وضعیت معاشرت با بقیه تغییر داد. این مدل تنهایی رو به نظرم آدم‌های درونگراتر بیشتر دوست دارند و بیشتر بهش نیاز دارند. یه تنهایی کوچولوی بین روز تا واسه خودت وقت صرف کنی، رو مبل لم بدی و به موسیقی گوش کنی، موبایلت رو اسکرول کنی یا اینکه بشینی پشت پنجره و بیرون رو تماشا کنی و کسی نباشه که ازت بخواد باهاش معاشرت کنی.خب می‌رسیم به آخری که گفتم به نظرم از همه خفن‌تره:تنهایی فضانوردسال‌ها پیش حدود ساعت‌های ۱ یا ۲ عصر وسط هفته‌ی یه روز پاییزی بود که تصمیم گرفتم برم یکی از کوه‌های خلوت اطراف تهران به نام چین کلاغ. کوهیه که میشه با حدود ۲ ساعت پیمایش به قله‌اش رسید، بکره و آدم‌های کمی رو می‌بینی که بیان اونجا کوهنوردی چون برخلاف مسیرهای دیگه‌ی کوهنوردی تهران حالت تفریحگاه نداره. اون ساعتی که من رفتم، همون ۳ یا ۴ نفری که تو کل مسیر بودن هم داشتن برمی‌گشتن. هدفونم تو گوشم بود و داشتم به آهنگ Worlds in Collision‌ گروه سبک پست‌راک God is an astronaut یعنی «خدا یک فضانورد است» گوش می‌دادم. همینجوری که بالا می‌رفتم یک لحظه ایستادم استراحت کنم چون این کوه شیب زیادی داره. در همین حالت برگشتم پشتم رو نگاه کردم و دیدم وای! عجب صحنه‌ای! میون کوه‌های با هیبت تک و تنها بودم. آسمون یه رنگ خاکستری و آبی قشنگی داشت و خورشید ضعیف بود، شهر رو یه مه خاک مانندی گرفته بود و کلا یه منظره‌ی آخرالزمانی یا غیر این جهانی رو می‌دیدم که ترکیبش با آهنگی که گوش می‌دادم چنان حس عجیبی داشت که مبهوتم کرد. یه لذت ناب توام با یه مقدار حس ترس که با ترشح آدرنالین همراه بود. همه‌ی اینا رو بذار کنار اینکه داری فعالیت فیزیکی هم می‌کنی و مقداری اندورفین که مثل مخدر عمل می‌کنه داره ترشح می‌شه. تنهای تنها. هیچ جنبنده‌ای نبود و شاید فقط اون دور دورا دو تا پرنده‌ی وحشی داشتن تو آسمون می‌چرخیدن. از اون روز الان که دارم می‌نویسم سه سالی هست که گذشته. روزی که می‌تونم بگم هنوز برام مشابه‌اش تکرار نشده ولی حسش کاملا تو خاطرم مونده.بعده‌ها متوجه شدم حس خاصی به تصویرسازی‌هایی پیدا کردم که توش از یک فضانورد در فضایی خارج از این دنیا استفاده شده بود. مثل این تصویر که در کره‌ای دیگه با طبیعت دست‌نخورده و خشن، یک فضانورد تنها ایستاده. یا یه فضانورد که در کهکشان در حالت بی‌وزنی قرار داره. به نظرم اومد اون حسی که من اونروز تجربه کردم می‌تونه ذره‌ای باشه از حسی که یک فضانورد تنها در یک کره‌ی دیگه می‌تونه تجربه کنه. نوعی تنهایی که شدیدا عمیقه و در عین حال تو راه فراری هم ازش نداری. یعنی نمی‌تونی گوشی تلفن رو برداری و اسنپ بگیری و خودت رو از اونجا خارج کنی. یا حتی زنگ بزنی به کسی چون اصلا آنتنی در کار نیست و تو از تمدن و انسان‌ها و حتی حیوانات هم بسیار دوری.تنهایی خاصی که برای رسیدن بهش باید از محدوده‌ی امنت خارج بشی و دل رو به دریا بزنی و مسافت‌ها طی کنی و بعد هم که بهش رسیدی باید سعی کنی توش آروم بگیری. واقعا آرزو می‌کنم هر انسانی این نوع تنهایی رو یک بار هم که شده تو زندگیش تجربه کنه چون واقعا آدم رو به درک جدیدی از یه پدیده‌ی حسی می‌رسونه و حس جدیدی رو آدم تجربه می‌کنه. البته خب همونطور که گفتم رسیدن به این حس سخته، باید از محدوده‌ی امن خارج شد و تنهایی هم اینکار رو کرد.خوشحال می‌شم نظراتتون رو برام کامنت کنید اگر تجربه‌های مشابه‌ای دارید. من رو می‌تونید تو توئیتر یا اینستاگرام هم دنبال کنید.https://twitter.com/Sohrabovskyhttps://www.instagram.com/sohrabovsky/ راستی ما یه پادکست هم داریم به نام رانیو که توش از تجربه‌های دویدن و سبک زندگیمون می‌گیم که می‌تونید از طریق اپلیکیشن‌های پادکست یا وب‌سایت شنوتو و ناملیک گوش کنید:https://shenoto.com/channel/runyoupodcast?lang=faمنبع تصویر اول و آخر:  https://www.instagram.com/deepspacexx</description>
                <category>Sohrab Salehin (Sohrabovsky)</category>
                <author>Sohrab Salehin (Sohrabovsky)</author>
                <pubDate>Sat, 05 Sep 2020 20:22:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تهران کلاب</title>
                <link>https://virgool.io/@sohrabovsky/%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%A8-ypildrn4xi2o</link>
                <description>صبح جمعه ۹ شهریور ۱۳۹۷ بود. یادمه هوا بلاتکلیف بین تابستون و پاییز بود و خورشید اونقدر بالا نیومده بود که خنکای شب رو ببره. نمی‌دونستم چی در انتظارمه. فقط شب قبلش نادا (همسرم) بهم گفته بود یه گروهی به نام تهران کلاب قراره یه رویداد دوی شهری به مناسب روز یوز برگزار کنه. اون رویداد یه مسیر ۱۳ کیلومتری بود که از پارک پردیسان شروع می‌شد و به باغ کتاب تهران ختم می‌شد. منم که تازه دویدن رو شروع کرده بودم و تونسته بودم به عنوان آخرین تلاش ۱۲ کیلومتر تو پارک پردیسان بدون توقف بدوام دلیلی نداشت که نخوام تو این رویداد شرکت کنم. خلاصه صبح اون روز نشستم پشت ماشین و رفتم به سمت پارک پردیسان. وقتی پیچیدم داخل پارکینگ پارک دیدم یه جمعیت ۸۰ ۹۰ نفری دارن خودشون رو گرم می‌کنن. وسط جمعیت، یه مرد زیبا، با چهره‌ای استخونی و بدنی قلمی بود که داشت تمرین‌هایی برای گرم کردن می‌داد. سرش رو تراشیده بود و فرم بدنش و پاهاش با بقیه فرق داشت، داوود شیرخوانی معروف، کسی که سال بعد به اعتبارش، ۱۰۰۰ نفر در عرض ۳ روز در رویداد ۳۰ کیلومتر و ۷۰ کیلومتر ژئوپارک تریل قشم ثبت‌نام کردن.به جمعیت نگاه می‌کردم. یه سری با هم آشنا بودن و چند نفری هم مثل من غریب با همه. ولی اکثرا دختر پسرهای قشنگی بودن با بدن‌های تر و تازه و لباس‌های ورزشی. همه چیز هیجان‌انگیز بود، انرژی بالا و جمعی که اثری از رقابت بینشون نبود و اومده بودن تا به شکلی متفاوت روز تعطیلشون رو سپری کنن. شروع کردیم به دویدن و همونجا بود که تغییرات بزرگ تو زندگی من هم شروع شد.بعد از اون روز و بخاطر اون همه انرژی که از این جمع خوب گرفتم تصمیم گرفتم تو رویداد‌های بعدی هم شرکت کنم.رویداد‌های جمعه‌های تهران کلابرویدادهای جمعه‌های تهران کلاب مدام پررونق‌تر می‌شد. کل هفته هیجان داشتم تا ببینم رویداد بعدی کجاست، طول مسیرش چقدره و آخرش قراره چه پذیرایی‌ای ازمون بشه. می‌تونم بگم همه چیز مثل یه رویا بود. از اون اتفاقا بود که انقدر نادر و عجیبه که شک می‌کنی داره برای خودت اتفاق میوفته. جمعه‌های همه‌ی ما و شهرمون یه شکل دیگه شده بود. جمعی که جمعه‌ها می‌دیدی یه جمع ایده‌آل بود. همه حالشون خوب بود و همینجور انرژی بود که می‌گرفتی برای طول هفته‌ی بعدت. آدم‌ها هم هی بیشتر با هم دوست می‌شدن و آدم‌های جدید هم اضافه می‌شدن. بعضی‌ هفته‌ها مسیرهای مفهومی هم برای روحیه دادن به خودمون و کسایی که توی شبکه‌های اجتماعیمون شکل مسیر رو می‌دیدن می‌رفتیم. مثل مسیری به شکل I Hope که پاییز همون سال بعد از ماجراهای گرونی دلار دویدیم یا مسیری به شکل کلمه‌ی Love  که زمستون به مناسبت روز عشق یا ولنتاین بود. انقدر همه‌چیز خوب و جور بود که اصلا انگار اون جمعه‌ها از کل زندگی ما جدا بود.عکس از رویداد حس خوب زندگی (از کانال تلگرام تهران کلاب)ژئوپارک تریل قشمبعد از این رویداد‌ها نوبت به مسابقه‌ی ژئوپارک تریل قشم سال ۱۳۹۷ بود که سال قبلش هم برگزار شده بود. ولی ایندفعه به خاطر اینکه جمعیت دونده‌ها به واسطه‌ی این رویدادها بیشتر شده بود، تعداد بیشتری دونده به قشم رفتند و انقدر بهشون خوش گذشت که هنوز هم بعد از گذشت دو سال، از خاطرات اون مسابقه می‌گن.ماراتن خلیج‌فارس و افول دوران طلایی تهران کلاببرنامه‌های جمعه‌ها ادامه داشت تا اینکه به فاصله‌ی یک ماه بعد از ژئوپارک‌ تریل قشم یعنی اسفندماه، ماراتن خلیج‌فارس در جزیره‌ی کیش برگزار شد. این ماراتن به دلایلی که دقیق نمی‌دونیم  چی بود خوب برگزار نشد. به برگزارکننده‌ها از طرف مسئولان کیش گیر دادن و استارت خانم‌ها و آقایون با نیم‌ساعت اختلاف زده شد و تموم شدنش هم با کلی نارضایتی همراه بود. شاید این جریان شروع افول دوران طلایی تهران کلاب بود. البته یه اتفاق خوبی که بعد از این ماراتن افتاد این بود که گروه‌های دیگه هم شروع کردن به برگزار کردن برنامه با این تفاوت که این برنامه‌ها خارج از تهران و در طبیعت بود و اتفاق دیگه‌ای هم که افتاد این بود که داوود شیرخوانی، همون مرد زیبایی که اول ازش حرف زدم دیگه با تهران کلاب نبود. البته بعد از این ماراتن، آخرین برنامه‌ی سال ۹۷ رو تهران کلاب جوری چید که از دل بازار و جنوب شهر تهران رد بشه که اونم یکی از به یادموندنی‌ترین برنامه‌هایی بود که شرکت کردیم.اون دوران هم با اینکه حس می‌شد یه چیزهایی تو تهران کلاب کمه و حال کلاب مثل قبل خوب نیست اما حس و حال خوبی داشت. دلیلش هم گروه‌های دیگه‌ای بودن که شروع کرده بودند برنامه گذاشتن، همون برنامه‌های خارج از تهران و در طبیعت.ماراتن خلیج‌فارس، سال ۹۷ (از کانال تلگرام تهران کلاب)رقابت بین گروه‌های دو برای برگزاری برنامه برای جمعه‌هابعد از عید ۹۸، یه رقابتی در برنامه گذاشتن بین گروه‌های مختلف به وجود اومده بود که جمعه‌ها رو هیجان‌انگیزتر می‌کرد. درسته اون اتحاد قبلی نبود اما خب اینکه می‌تونستی بین مسیرهای جذابی که هر گروه سعی می‌کرد رو دست بقیه‌ی گروه‌ها پیشنهاد بده هم جذابیت خاص خودش رو داشت. انگار که منو (Menu) بذارن جلوت. می‌تونستی انتخاب کنی دوست داری دوی شهری بری یا نه بری یکم تو طبیعت اطراف تهران بدویی.هر هفته تعداد زیادی تو برنامه‌های تهران کلاب شرکت می‌کردند (عکس از کانال تلگرام تهران کلاب) و اما اوج داستان، دویدن ۱۵۰۰ نفر در استادیوم ۱۰۰ هزار نفری آزادیاوج این داستان، برنامه‌ی دویدن در استادیوم آزادی بود. مسیری ۱۰ کیلومتری که از درون استادیوم ۱۰۰ هزار نفری شروع می‌شد و به همونجا هم ختم می‌شد. این برنامه در یکی از جمعه‌های اردیبهشت ۹۸ برگزار شد. ماشین‌ها رو تو محوطه‌ی ورزشگاه پارک کردیم و منتظر بودیم تا در ورودی استادیوم باز بشه که وارد تونل بشیم. وقتی باز شد انقدر هیجان جمعیت بالا بود که هر لحظه انگار استادیوم می‌خواست منفجر بشه. اولین بار بود که اینجا می‌دویدیم و زن‌ها اولین بار بود که این استادیوم رو از نزدیک می‌دیدن. از دور زمین فوتبال استارت زدیم و مسیر ۱۰ کیلومتری دور دریاچه رو رفتیم و دوباره برگشتیم توی استادیوم. تو تک تک چهره‌هایی که اونجا بودن می‌تونستی رضایت خالص رو ببینی. صحنه‌ای حماسی و پرشور بود که شاید سال‌ها طول بکشه مثلش تکرار بشه. به نظر من این رویداد که ۱۵۰۰ نفر توش شرکت کردن فقط یه رویداد دو نبود و بخشی از تاریخ ما شد. بعد از این ماجرا بود که حساسیت‌ها شدت پیدا کرد. خبری شدن این رویداد باعث شد موج گیر دادن به برگزارکننده‌های این نوع رویدادها شروع بشه.نمایی از رویداد برگزار شده دتر ورزشگاه آزادی (عکس از کانال تلگرام تهران کلاب)دوران پسا ورزشگاه آزادیبعد از رویداد ورزشگاه آزادی، همونطور که گفتم موج گیر دادن‌ها به این نوع رویداد‌ها شروع شد و حساسیت‌ها بالا رفت. البته برای مدتی، با وجود گیردادن‌ها، تک و توک تلاش‌هایی شد و رویدادهایی برگزار شد اما حالت سابق رو دیگه نداشت.الان دیگه خبری از رویداد‌های دوی شهری نیست. چیزی که می‌شه گفت اینه که یه دوره‌ی طلایی رو گذروندیم. خیلی رابطه‌ها و دوستی‌ها شکل گرفت. خیلی آدمها تغییرات زیادی تو سبک زندگیشون پیدا شد. جمعه‌های تهران برای مدتی متفاوت‌ شد و حال تعدادی از آدم‌های شهر مدتی خوب بود، خیلی خوب. انقدر اون جریان قوی بود که مسابقه‌ی کاپادوکیا اولترا تریل که یه مسابقه‌ست که تو سه کلاس ۳۸، ۶۳ و ۱۱۹ کیلومتر برگزار می‌شه سال گذشته پر ایرانی بود. اما متاسفانه این پتانسیل توسط کسایی که باید دیده می‌شد دیده نشد،‌ فقط حواشیش دیده شد و داستان قدیمی محدودیت‌ها و ممنوعیت‌ها و طبق معمول سنگ‌اندازی‌ها و بگیر و ببندها. این ماجراها تا جایی ادامه پیدا کرد که رویداد ژئوپارک تریل قشم ۹۸ هم، با وجود اینکه ۱۰۰۰ نفر توش ثبت‌نام کرده بودند و یه رویداد خوش‌نام استاندارد و باکیفیت بود که چند سالی داشت برگزار می‌شد و حتی شرکت‌کننده‌ی خارجی هم داشت، با هزار مکافات و خواهش تمنا و با اختلاف ۴ ساعتی استارت خانم‌ها و آقایون برگزار شد.البته دوستی‌های به وجود اومده از اون دوران هنوز هم ادامه داره. انقدر که خاطرات عمیق و قشنگ بود. گروه‌های کوچیکی هم هستند که این روز‌ها می‌دوند، اما دیگه اون جریان که می‌تونست تغییرات بنیادی رو تو ورزش همگانی به وجود بیاره تموم شد.میراث اون دوران اما مونده و امروز کلی آدم دونده توی پارک‌ها می‌بینی. چیزی که قبلا سابقه نداشت و به نظرم ما مدیون کسایی مانند حمید اعتمادی، داوود شیرخوانی، الناز ناصری و کسان دیگری هستیم که انرژیشون رو صرف کاری طلایی، زیبا و ماندگار کردند.</description>
                <category>Sohrab Salehin (Sohrabovsky)</category>
                <author>Sohrab Salehin (Sohrabovsky)</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jun 2020 19:13:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شما هم سردرگمید؟ دویدن رو امتحان کنید!</title>
                <link>https://virgool.io/applymag/%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-xuiuxauhfd8s</link>
                <description>من در حال خوشحالی از تموم کردن مسافت ۲۱ کیلومتری اسکای ریس کندوان که در کوه‌های تهران برگزار شدروی یه صندلی پرنده نشسته و داره از بالا به زمین نگاه می‌کنه. آفتاب بالای سرشه و خنکای باد بهار و روی پوستش حس می‌کنه. صدای خنده و شادی مردم رو از زمین‌های اطراف می‌شنوه. دنگ دونگ دنگ دونگ! این دیگه صدای چی بود؟ حتما صدای دزدگیر یه ماشینه. اما اینجا که ماشینی نیست. تا چشم کار می‌کنه جنگل و دشت سبزه و بچه‌هایی که توی مزرعه‌ها بازی می‌کنن. دوباره دنگ دونگ دنگ دونگ...، شاید جلوتر شهری باشه که از اونجا این صدای ناجور میاد... دنگ دونگ دنگ دونگ... صدای آلارم موبایلشه، رویا دود می‌شه و می‌ره هوا و چشماش باز می‌شن. در حالی که هنوز باورش نشده که صندلی پرنده و پرواز زیر آفتاب رویایی بیش نبوده، یه دستی به صورتش می‌کشه و گوشی رو بر‌میداره که آلارم رو خاموش کنه. ساعت گوشی ۸ صبح رو نشون می‌ده و این یعنی یه روز دیگه شروع شده.خب حالا که آلارم رو خاموش کرد و یه روز دیگه به همون شکل بی‌مزه‌ی همیشگی شروع شد، موبایلش رو برمی‌داره و یه نگاه کوچیکی به واتس‌اپش می‌ندازه. خبری نیست. واتس‌اپ رو می‌بنده و اینستاگرام رو باز می‌کنه. نسبت به آخرین باری که اینستاگرامش رو چک کرده بود، یعنی دقیقا قبل از خوابش، عکسش دو تا لایک بیشتر خورده. می‌ره ببینه کیا لایک کردن. بعدش یه نگاهی به ساعتش می‌ندازه، هنوز وقت داره تا تو اینستاگرام بچرخه. پس می‌ره سراغ عکس‌های بقیه. محبوبه عکس صبحونه‌اش رو گذاشته. یه تیکه نون تست قهوه‌ای، یه فنجون که سفیدیش چشم رو کور می‌کنه و در ضمن به خوبی رنگ کفِ کِرِم رنگِ روی قهوه‌اش رو نشون می‌ده، کنار اینا یه ظرف کره‌ی بادوم زمینی مارک جیفه که رنگ قرمزش بدجوری لازمه تا عکس رو از سردی دربیاره. همه‌ی اینا هم تو یه سینی قهوه‌ایه که هارمونی قشنگی با شلوار صورتیش و ملافه‌های سفیدش درست کردن. زیر این عکس نوشته: «زیبایی صبح را از من نگیر!». ساعت ۸ و بیست‌دقیقه شده و دیگه باید حاضر شه که بره سرکار.این شاید داستان شروع صبح‌های خیلی از ماهاست. البته به غیر از بخش رویاش که متاسفانه همیشه شانس این رو نداریم که از این رویاها ببینیم. واقعیتش اینه که خیلی از این نوع شروع کردن روزمون راضی نیستیم اما دیگه مگه چجوری می‌شه شروع کرد؟ اصلا کاری هست که به فرض اینکه نریم سراغ گوشی بکنیم؟ چه کاری فوق‌العاده‌تر از اینکه بیدار شیم و زل بزنیم به ترکیبِ ‌رنگ‌های زیبای عکس‌های گرفته شده از رختخواب و میزِ صبحونه یا باغچه‌های رنگ و وارنگ؟  و اما بقیه‌ی روز از این هم فوق‌العاده‌تره. کارهایی که کارفرما ازمون خواسته و به‌خاطرشون حقوق می‌گیریم رو انجام می‌دیم. اولویت همیشه با اوناییه که ددلاین دارن. معمولا همشون هم ددلاین دارن بنابراین همیشه اولویتن. البته ما بلدیم که چجوری همزمان که داریم کارهای محل کارمون رو انجام می‌دیم به خودمون هم برسیم. لابه‌لای این کارای کسل‌کننده یا شاید هم جالب،  هر از گاهی یه سری می‌زنیم به گوشیمون یا اگر شانس داشته باشیم که رابطه‌مون با همکارامون خوب باشه یه گپی باهاشون می‌زنیم. تو این مایه‌ها مثلا: «فولانی! فولان سریال رو گفتی سیزن هفتش رو دیدی؟». عصر هم که کارمون تموم می‌شه در حالی که گوشیمون رو چک می‌کنیم و از ترافیک لذت می‌بریم می‌ریم به سمت خونه تا احتمالا سیزن هفت اون سریاله رو ببینیم، شامی بخوریم و دوباره مدتی سرگرم تلفن‌های همراهمون باشه تا خوابمون ببره. اگر از این سبک زندگی راضی هستید که هیچ. باید بگم واقعا خوشبختید. اما اگر راضی نیستید ادامه‌ی این پست رو بخونید.این روزمرگی بیشتر از هر چیزی من رو یاد بودن تو یه هزارتو می‌ندازه. از همین هزارتوها که از یه ورش می‌ری تو و معلوم نیست چه بلایی سرت بیاد. وقتی مهارت بیرون رفتن از هزارتو رو نداشته باشی، اون تو گیج می‌زنی، سردرگمی و منتظری تا یکی بیاد دستت رو بگیره و با خودش به یه سمتی ببره. مدام به این امیدی که بلکه از اون هزارتو بیای بیرون. این انتظار بی‌شباهت به انتظار ظهور ناجی نیست. ناجی امروز ما شاید همین شبکه‌های اجتماعی و هوش مصنوعی پشتشونن که می‌تونن کل روزمون رو بسازن، سرگرممون کنن و بهمون تمام چیزهایی رو که دوست داریم نشون بدن. البته این ناجی‌ها ما رو به خروج از اون هزارتو راهنمایی نمی‌کنن اما دستکم ما رو با خودشون یه سمتی می‌برن و باعث می‌شن ما سردرگمیمون رو برای چند دقیقه‌ای فراموش کنیم. هزارتو اما چجوری می‌شه از این هزارتو زد بیرون؟‌ اینجاست که اون استعداد و مهارت ذاتیمون می‌تونه کمکمون کنه. همونی که یادمون رفتتش. دویدن!وقتی که بچه بودیم همش می‌خواستیم بدویم. باید سرمون داد می‌کشیدن یا کتک می‌خوردیم که دو دقیقه سرجامون آروم بگیریم. این چیزی بود که ما بودیم. در جنب و جوش، پرحرکت و کنجکاو. وقتی یه تپه می‌دیدیم اولین چیزی که بهش فکر می‌کردیم این بود که کاش بشه بریم روی اون تپه‌ بدویم. یا وقتی دریا رو می‌دیدیم، می‌خواستیم بدویم توش. وسط اون آبی‌ها.پرفسور لایبرمن، استاد انسان‌شناسی دانشگاه هاروارد معتقده که انسان امروزی و اجداد نزدیکش که هومو ارکتوس‌ها هستند، در طی تکامل مجهز به بدنی شدند که اونا رو تبدیل به بهترین دونده‌های استقامت در مقایسه با موجودات دیگه می‌کنه. یعنی انسان‌ها حتی می‌تونن اسب‌ها رو هم در دوی استقامت ببرن. سیستم تعریق بی‌نظیر انسان‌ها این توانایی رو به اونها می‌ده که بتونن مسافت‌های زیادی رو در حالی که دمای بدن خود را خنک نگه می‌دارند بدون.‌ در کنار این سیستم فوق‌العاده، پای انسان‌ها دارای تاندون‌های بلند با خاصیت فنرین که انرژی زیادی رو در خود نگه‌ می‌داره و به موقعش و با هر قدم اون رو آزاد می‌کنه. بازوهای ما قابلیت تاب خوردن تناوبی رو دارن که باعث حفظ تعادل ما موقع دویدن مسافت‌های طولانی می‌شه و گردن و عضلات بزرگ و قدرتمند باسن به ما کمک می‌کنن که بدنمون رو مستقیم نگه‌ داریم. امکانی که بسیاری از پستانداران حتی پستانداران نزدیک به انسان مانند شامپانزه‌ها فاقد اونن. شاید براتون عجیب باشه اگر بدونین در یک مسابقه‌ی استقامت مانند ماراتن، بین یک انسان و اسب، این انسانه که برنده می‌شه. من بار اولی که این رو شنیدم باورم نشد. تو ذهن ما اسب‌ها، سگ‌ها و حتی چیتاها، دونده‌های مادرزادن. قطعا تو مسافت کم اونا برندن اما وقتی پای استقامت وسط میاد این انسان دوپا و راست قامته که برنده می‌شه. دونده‌ی مادرزاد ماییم. به نظر می‌‌رسه این یکی از هدف‌های مهم پروسه‌ی تکامل انسان بوده. که ما رو به دونده‌های استقامت بهتری تبدیل کنه و ما مسافت‌های بیشتری بدوییم. پروسه‌ای که میلیون‌ها سال طول کشیده تا به اینجا برسه و تبدیل بشه به چیزی که الان هستیم. اما واقعا ما، دونده‌های مادرزاد، با بدنمون که به این شکل بی‌نظیر در طبیعت تکامل پیدا کرده چیکار می‌کنیم؟ با وضعی که خیلی از ما اینروزها زندگی می‌کنیم یعنی مدام در حالت نشسته و درازکش بودن، شاید اگر خوش‌شانس باشیم و میلیون‌ها سال دیگه تکامل پیدا کنیم عضله‌های باسنمون تبدیل بشن به چربی و گردن‌هامونم انقدر قوز پیدا کنن که سرمون بیوفته جلوی بدنمون، همونطور که اجداد خیلی سال‌ها پیشمون بودن، همونطور که میمون‌ها هستن!تکامل انسان!دویدن یعنی بازگشت به خوددویدن یه جور بازگشت به خوده. برای همین هم می‌تونه از سردرگمیمون کم کنه. من خودم این رو تجربه کردم. قبل از اینکه دویدن رو شروع کنم کارهای زیادی کردم، حتی ورزش‌های زیادی رو هم انتخاب کردم اما سردرگمی همیشه بود. اینکه فکر می‌کردم اینکاری که الان دارم می‌کنم آیا واقعا چیزیه که می‌خوام بازم انجام بدم؟ اما وقتی دویدن رو انجام دادم فهمیدم اینیکی با همه‌ی اون کارایی که قبلش کردم فرق داره. انگار اصلا اون چیز خودت رو پیدا کردی. اون چیزی که گمش کردی. نه اینکه با دویدن دیگه هیچکدوم از نگرانی‌ها و مسائلی که قبلش داشتم رو نداشته باشم. اما دویدن مثل یه جریان آبی که تو رو هدایت می‌کنه به یه سمتی اومد و من رو با خودش برد. نذاشت خیلی اینور اونور منحرف بشم، از چیزی که هستم، از انسانی که تکامل پیدا کردم. ذهنم آروم‌تر شد. قدم‌هام سفت‌تر شد. اعتماد به نفسم رفت بالاتر و این می‌تونه خاصیت نه فقط دویدن، بلکه انجام دادن یه فعالیت استقامتی باشه چون ما برای استقامت تکامل پیدا کردیم و دویدن یکی از گزینه‌هاست. برای شروع دویدن می‌تونید این بلاگ پستم تو ویرگول رو بخونید: https://vrgl.ir/ekpSsهمینطور پادکست رانیو جاییه که ما توش از دویدن، استقامت، ذهن و سبک زندگی حرف می‌گیم.منبع:https://news.harvard.edu/gazette/story/2007/04/humans-hot-sweaty-natural-born-runners/</description>
                <category>Sohrab Salehin (Sohrabovsky)</category>
                <author>Sohrab Salehin (Sohrabovsky)</author>
                <pubDate>Wed, 22 Apr 2020 16:55:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۸ ورزش خانگی که من رو به ورزش معتاد کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@sohrabovsky/%DB%B8-%D9%88%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D8%AE%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D9%88%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D9%85%D8%B9%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-nttjyxhb5nlp</link>
                <description>تو این مطلب من می‌خوام یه سری ورزش‌های خونگی که بر اساس اصول عادت یعنی چرخه‌ی سرنخ، روتین، جایزه طراحی شدند رو معرفی کنم. این ویدیوها باعث شدند من نه تنها ۱۳ کیلو وزن کم کنم بلکه زندگیم به طور کلی عوض بشه. به نظرم این روزها خیلی‌ها به این چیزها احتیاج دارن. پس برو بریم:T25اولی Focus T25هستش. تولیدکننده‌اش کمپانی معروف Beachbody‌ و ترینرش یکی از محبوب‌ترین ترینر‌های دنیاست یعنی ShaunT. من خودم با این سری ورزش کردن تو خونه یا محل کار رو شروع کردم. پر از شور و هیجان و البته کمی هم سخته. بعضی ویدیوها دمبل می‌خواد، بارفیکس و کش هم اختیاریه. هر روز ۲۵ دقیقه وقتتون رو می‌گیره برای همین خیلی عملیه و بهانه اینکه کار دارم و نمی‌رسم  رو از بین می‌بره و دامنه‌ی حرکات جوریه که تقریبا تو هر فضایی قابل انجامه. من تو محل کارم زدم. Insanityدومی که باز هم ترینرش ShaunT هستش اسمش هست Insanity خب همونطور که از اسمش معلومه این سری خیلی سنگینه و باید خل و چل باشی که بری سراغش. من خودم چون از فاز فشار آوردن‌های ShaunT‌ خوشم اومده بود بعد T25 رفتم سراغ این. طول برنامه‌ی T25 پونزده هفته‌‌ست اما Insanity دو ماه. ویدیوهای Insanity بین ۴۵ دقیقه تا ۱ ساعت زمان تمریناشه و به شدت سنگینه. بدون هیچ وسیله‌ای همه‌ تمرین‌ها رو میشه انجام داد چون با وزن بدنه. بیس تمرین‌های T25 و Insanity هر دو هوازیه. جای زیادی هم نمی‌خواد. اینم سر کار زدمInsanity Asylum بعدی اسمش Insanity Asylum هستش. اونم ترینرش ShaunT هستش و بیس تمرین‌ها هوازیه اما خیلی از تمرین‌های فانکشنال رشته‌های ورزشی مثل بسکتبال، بیس بال، تنیس، دو میدانی و فوتبال و اسکیت توش گنجونده شدن. اینم خیلی باحاله اما فضا می‌خواد. وقت هم می‌خواد مثل قبلی. حدودا ۱ ساعته تمرین‌ها. علاوه بر وقت البته وسیله‌هایی مثل نردبون چابکی، دمبل، طناب و کش هم باید داشت. این سری رو من به کسایی پیشنهاد می‌کنم که دیگه خیلی کرم ShaunT رو دارن و می‌خوان یه سبک متفاوت تمرین‌های خونگی رو تجربه کنن. این سری شامل دو قسمت ۱ و ۲ هستش که مجموعا فکر میکنم ۲ ماه وقت می‌خواد.Insanity Max 30سری بعدی که رفتم سراغش و به کسایی که دوست دارن تمرین‌هایی با شدت بیشتر از T25 رو امتحان کنن با بیس هوازی و وزن بدن اما وقت هم ندارن Insanity Max 30 هستش. این سری از یه سری روش‌ها مثل Tabata هم برای تمرین‌های قدرتی استفاده می‌کنه که جذابش می‌کنه. در کل این Insanity Max30‌ خیلی سنگینه. برای من حتی از سری Insanity ها هم سخت‌تر بود. من به کسایی که می‌خوان تو مدت کوتاهی خیلی تغییر ببینن و وقت هم خیلی ندارن پیشنهادش می‌کنم. طولش ۲ ماهه.Core De Force سری دیگه از همین کمپانی Beachbody که البته ترینرش یه دختر و پسر باحال به نام Joel و Jericho هستن اسمش Core De Force هستش. شدیدا پیشنهاد می‌کنم اگر به تمرین‌های رزمی علاقه دارید امتحانش کنید. اینم بیسش هوازی و تا جایی هم قدرتیه ولی با استفاده از Mixed Martial Arts. اگر مسابقات UFC رو دیدید می‌دونید هنرهای رزمی ترکیبی یا همون Mixed Martial Arts  از فنون رشته‌های مختلف رزمی استفاده می‌شه. اما نترسید. شما برای انجام Core De Force هیچ احتیاجی به دونستن حتی مشت زدن هم ندارید. همه چیز رو از پایه یاد می‌گیرید. طول پکیج عادی ۱ ماهه و دلوکسش ۲ ماهPiyoو اما بعدی Piyo یکی از سری‌های محبوب دیگه‌ی Beachbody هستش که ترینرش خانمی به نام Chalene Johnson. فوق العاده به کسایی که تمرین‌های پرشدت ShaunT رو دوست ندارن و خیلی اهل کارای هیجانی رزمی هم نیستن پیشنهادش می‌کنم. ترکیبیه از پیلاتس و یوگا. البته که کلی هم عرقتون رو درمیاره.این البته سلیقه‌ی من برای تمرین روتین نیست چون من تمرین‌های باشدت بالا یا اصطلاحا High Impact رو ترجیح میدم اما این تو کتگوری Low Impact‌ هستش ولی کار خودش رو خوب انجام میده و باعث می‌شه قوی‌تر و انعطاف‌پذیرتر بشید. دو ماهه‌ست و ویدیوهاش بین ۲۰ تا ۴۵ دقیقه. 21Day Fixخب خب می‌رسیم به بعدی که یه جورایی باز هم هوازیه اما نه مثل سری تمرین‌های ShaunT. اسم این سری 21Day Fix هست و ترینرش یه خانم خیلی خوش هیکل و خوش تیپ به اسم Autumn Calabrese. تمرین‌های این رو میشه بین Piyo و T25 دونست. ترکیبیه از هوازی، قدرتی، یوگا و... واقعا سری کاملیه برای کسایی که دوست دارن تنوع تو تمریناشون بیشتر باشه. طول دوره‌ی عدیش ۲۱ روزه و یک سری Extreme هم داره که سختتر شده و اونم ۲۱ روزه‌ست. یعنی در مجموع ۴۲ روز. هر ویدیو هم ۳۰ دقیقه‌س. یه سری دیگه هم هست که من خودم خیلی باهاش حال نکردم اما ممکنه کسایی که تمرین‌های چابکی و پلایومتری (انفجاری) رو دوست دارن بپسندند. ترینرش یه سیاه‌پوسته به نام Chris Downing که خوبه اما به باحالی ShaunT نیست. تمرین‌ها شامل تمرین‌های هوازیه که همونطور که گفتم بیشتر با رویکرد افزایش چابکی و همینطور تمرین‌های قدرتی هم داره که احتیاج به دمبل پیدا می‌کنید. فضای زیادی هم لازم داره نسبتا. مثل Insanity Asylum. کلا خیلی شبیه اونه. ویدیوها بین ۱۵ تا ۵۰ دقیقه‌ست و ۲۸ روز طول می‌کشه.خب این کمپانی Beachbody سری‌های دیگه هم داره که یا به معروفیت این‌ها نیست یا من امتحان نکردم که البته تعدادشون زیاد نیست Smiling face with open mouth. اونایی که من امتحان نکردم بیشتر این یکی دو سال اومدن بیرون و به صورت اینترنتی روی خود سایت beachbody با اکانتش قابل استفاده‌ان.اما اینایی که گفتم همشون قابل دانلودن. بعضیاشون رو حتی با سرچ فارسی هم می‌تونین تو سایت‌های فارسی پیدا کنید و بعضی‌ها هم من از تورنت دانلود کردم. همه رو میشه تو خونه زد و جز Asylum وسایل خاصی نمی‌خوان. همشون داخل پکیجشون برنامه روزانه دارن که می‌گن کدوم ویدیو رو بزنی و همچنین برنامه غذایی که البته من استفاده نکردم.و اما نتیجه‌گیری:اگر دنبال وزن کم کردن در زمان کوتاه هستید ولی وزنتون اونقدر هم زیاد نیست که بپر بپر کردن براتون مشکلساز بشه برید سراغ یکی از برنامه‌های ShaunT. باحال، مهیج، معتادکننده و البته سخته. برای کسایی که سختشونه هم یکی هست تو ویدیوها که تمرین‌ها رو با شدت کم می‌زنه.اگر دنبال وزن کم کردن هستید اما با صبر و حوصله و خیلی شدت بالا حال نمی‌کنید و یوگا و پیلاتس رو هم دوست دارید برید سراغ Piyoاگر هم دنبال هوازی هستید هم می‌خواید قدرت و انعطافتون بیشتر بشه 21Day Fix ترکیبیه از همه‌ی اینا.اونایی که دنبال تمرین‌های چابکین که خب کمک می‌کنه هماهنگی عصبی عضلانی و تمرکز بیشتر بشه هم Insanity Asylum و Shift Shop رو می‌تونن امتحان کنننهایتا هم اگر باز دنبال هیجان هستید اما با تمرکز بیشتر روی فنون رزمی و لگد و مشت در مورد Core De Force شک نکنید. باشد که رستگار شوید...و اما این تمرینات رو باید از کجا دانلود کرد؟ خوشبختانه سایت download.ir تمام این تمرین‌ها رو  که در واقع برای داشتنشون تو کشورای دیگه باید هزینه پرداخت کرد آماده برای دانلود گذاشته، کافیه اسم هر تمرین روی توی این وب‌سایت سرچ کنین و بعد لذتش رو ببرین. </description>
                <category>Sohrab Salehin (Sohrabovsky)</category>
                <author>Sohrab Salehin (Sohrabovsky)</author>
                <pubDate>Fri, 03 Apr 2020 19:47:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور دویدن را شروع کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sohrabovsky/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-ytqdbi9uorvo</link>
                <description>این منم خوشحال، اینجا هم همون پارک دم خونمون یا پارک پردیسانهدر این مدت که دویدن استقامت رو شروع کردم و مخصوصا بعد از اونکه پادکست رانیو رو به کمک همسرم نادا راه‌اندازی کردیم، بارها در اینستاگرام و یا جمع‌های مختلف از من در مورد چگونگی شروع به دویدن پرسیده شده. خب من مربی دو نیستم، یعنی کلاس یا دوره‌ی به‌خصوصی برای دویدن رو طی نکردم. مدرک مربی بدنساز یا چند مدرک دیگر مرتبط با دوره‌های فیزیولوژی ورزشی دارم اما هیچکدام مستقیما به دویدن مرتبط نمی‌شن. اما چیزی که باعث شد این مطلب رو بنویسم که نوعی جواب به سوالی است که از من پرسیده می‌شه اینه که حدود ۲ ساله به طور مرتب و در کمترین حالت ۳ روز در هفته و در بیشترین حالت ۶ روز در هفته رو به دویدن اختصاص دادم، اولش به دلیل اینکه مربی نداشتم و از عهده‌ی خرج و مخارجش هم بر نمی‌اومدم مدام در سایت‌های مختلف در مورد تمرین‌های دو و چطور دویدن خوندم و بعد هم که به خاطر تولید پادکست رانیو، در کنار صحبت با باتجربه‌ترهای این رشته، مطالعاتم رو گسترش دادم و سعی کردم تجربه‌های متفاوتی داشته باشم. پس در این نوشته به چطور شروع کردن دویدن می‌پردازم و سعی می‌کنم در نوشته‌های بعدی در خصوص تمرین‌های مختلف، تغذیه و سبک زندگی دوی استقامت بگم. دویدن برای من خیلی چیزها داشت. باعث ارتقای کیفیت زندگی، روابط و سلامتیم شد و مطئنم شما هم با دویدن حس فوق‌العاده‌ای رو تجربه خواهید کرد. در بدو امر خوبه اشاره کنم چیز‌هایی که اینجا می‌گم رو از تجربه‌ی خودم، باتجربه‌های این رشته که با اونا مصاحبه کردم و منابعی که تو این مدت ۲ سال خوندم نقل می‌کنم و ممکنه لزوما برای هر کسی درست نباشه.شروع دویدن برای هر کس یه جوره. مثلا من وقتی شروع کردم، می‌تونستم یه سربالایی ۱ کیلومتری رو بدون وقفه بدوام. خب البته من قبل اینکه دویدن رو شروع کنم ۲ سال مداوم ورزش می‌کردم. برای همین ممکنه این عدد برای کس دیگه بیشتر یا کمتر باشه. اما چیزی که این وسط مهمه و باید بدونیم اینه که دویدن در فارسی شاید یک فعل بیشتر نداشته باشه اما در انگلیسی چندتا فعل داره که هر کدوم نوع خاصی از دویدن هستن. مثلا Sprint دوی سرعته و Jugging دوی آهسته‌ست. بعضی‌ها فکر می‌کنن وقتی قراره بدوان یعنی با تمام توانی که می‌تونن باید شروع به دویدن کنند. این می‌شه Sprint و دویدن به اون معنی‌ای که ما داریم در موردش صحبت می‌کنیم نیست. من با Jugging شروع به دویدن کردم، یعنی خیلی آهسته. شاید سرعت دویدن من با سرعت کسی که همون مسیر رو به شکل پیاده‌روی تند طی می‌کرد خیلی فرق نداشت ولی مهم اینه که فرم دویدن رو داشته باشید. فرق دویدن با پیاده‌روی اینه که در هنگام دویدن، بدن شما کمی متمایل به جلوست تا از نیروی جاذبه برای پیشرانی استفاده کنید، همچنین وزن بدن در هنگام دویدن روی یک پا قرار می‌گیره، برعکس پیاده‌روی که دوپا همزمان روی زمین هستند. پس شروع کنید یه مسافتی رو که راحتید جاگینگ (نرم‌دوی) کنید. اگر آمادگی جسمانی بالایی ندارید از مسافت‌های کم مثل ۲۰۰ ۳۰۰ متر شروع کنید. نگران نباشید و صبور باشید. مطمئن باشید روزی ۴۲ کیلومتر رو در یک ماراتن واقعی طی می‌کنید و طعم لذت‌بخش رسیدن به خط پایان نبرد عظیم بین ذهن و بدن رو می‌چشید و نهایتا با یک مدال فینیشری (مدالی که به تموم‌کنندگان ماراتن در زمان تعیین‌شده که معمولا حدود ۶ ساعته داده می‌شه) و کوله‌باری از خاطره، از پیتزای شب بعد از ماراتنتون لذت می‌برید. این منم تو مسابقه‌ی ژئوپارک تریل قشم (تصور کن تو قشم با اونهمه منظره‌ی شگفت‌انگیزش بدویی)خب پس برای شروع، مسافتی رو تعیین کنید که راحت می‌تونید تمامش رو نرم‌دوی کنید و بعد برای مدتی مثلا ۱ دقیقه بسته به اندازه‌ی مسیری که پیمودید و برای اینکه نفس کشیدن از کنترلتون خارج نشه پیاده‌روی کنید. حواستون باشه که قرار نیست خیلی هم راحت باشید، استراحتی کوتاه فقط برای اینکه در ابتدای تمرین‌های دویدن ممکنه روی نفس و ضربان قلبتون تسلط کافی رو نداشته باشید. سعی کنید ۳ روز در هفته به مدت نیم‌ساعت این تمرین رو انجام بدید. یادتون باشه که مهارت‌های اصلی دویدن علاوه بر فرم درست،‌ نفس‌کشیدن و شنیدن صدای بدنه. یه دونده‌ی استقامت بیشتر از هر انسان دیگه‌ای روی کره‌ی زمین باید حواسش به ریتم بدنش یعنی همون ضرب‌آهنگ قلب و تنفسش باشه وگرنه کلاهش پس معرکه‌ست.  اول کار اصراری به پیشرفت نیست، اگر احساس می‌کنید ذهن یا بدنتون آماده‌ی افزایش تمرین نیست، می‌تونید ۱ ماه همین وضعیت رو ادامه بدید. ولی اگر خواستید دویدنتون رو بیشتر کنید می‌تونید هر هفته ۱۰ تا ۱۵ درصد افزایش حجم داشته باشید. یعنی چی؟ یعنی مثلا اگر این هفته، هر بار که می‌رفتید پارک دم خونتون و مدت زمان نرم‌دوی‌تون ۳ دقیقه بود (یعنی ۱۸۰ ثانیه) و بعدش ۱ دقیقه پیاده‌روی می‌کردید و دوباره شروع به نرم‌دوی می‌کردید، هفته‌ی بعد اون سه دقیقه رو بکنید ۳ دقیقه و ۱۸ ثانیه (می‌تونید بکنید ۳ دقیقه و ۲۰ یا ۳۰ ثانیه که رند شه) و دوباره هفته‌ی بعد این نرم‌دوی‌ها رو برسونید به (۳ دقیقه و ۴۰ ثانیه) و الی آخر. می‌دونید که چیکار می‌کنم؟ دارم حدود ۱۰ ۱۵ درصد هربار به ثانیه‌ها اضافه می‌کنم. خب یه نکته! سرعت مهم نیست! حداقل تا مدت‌ها مهم نیست. مراقب باشید خودتون رو تو بازی سرعت زیاد کردن قرار ندید که احتمال آسیب‌دیدگی‌تون رو بالا می‌بره. در دوی استقامت شما با خودتون رقابت می‌کنید نه کس دیگه! و سعی کنید این رقابت عادلانه و همراه با صبوری باشه. به موقعش روی سرعتتون هم کار می‌کنید.خب اگر این مراحل رو طی کردید و نهایتا تونستید نیم ساعت به طور مداوم با همون سرعت آروم بدوید وقتشه که یه چیزبرگر خودتون رو مهمون کنید (اشتباه نکنید! پیتزا برای بعد ماراتنه!). شما به وضوح الان متفاوت هستید چون خیلی از آدم‌هایی که هر روز در خیابون یا محل کارتون و یا دانشگاه‌تون می‌بینید، قادر نیستند نیم ساعت به طور مداوم بدوند. این یعنی سیستم قلب و عروقیتان به طور چشمگیری ارتقا پیدا کرده. پس هدف اول این بود: نیم ساعت به طور مداوم بدوید! بقیه‌ی راه این است که هر هفته دو سه بار این نیم‌ساعت را بدوید و اما باید یک تمرین جدید را وارد برنامه‌تون کنید: تمرین‌های لانگ ران (یا دوی طولانی)! تمرین‌های لانگ‌ران و ایزی‌ران‌ها (همون‌ نیم ساعت با سرعت کم) پایه‌ترین تمرین‌های دوی استقامت هستند و هر دوی آنها کمک زیادی به افزایش استقامت بدن شما در هنگام دویدن می‌کنند. تمرین‌های لانگ‌ران شما در اول کار می‌تواند ۴۵ دقیقه باشد و در هفته‌های بعد ( با همون صبوری و افزایش ۱۰ درصدی که گفتیم) به ۱ ساعت برسند. به طور متوسط در مدت زمان ۱ ساعت در این مرحله بسته به سابقه‌ی ورزشیتون چیزی بین ۷ تا ۱۰ کیلومتر می‌دوید (اگر در یک ساعت مسافت بیشتری می‌دوید که حسابی به خودتان تبریک بگویید چون برای این مرحله خیلی سریع هستید!). خب، دیگه چی بهتر از این؟ اولین بار که ۱۰ کیلومتر یا بیشتر بدون وقفه بدوید رو مطمئنا فراموش نخواهید کرد! چون شما دیگر یک دونده‌ی استقامت شده‌اید. خب امیدوارم که تا اینجای کار بدردتون خورده باشه و فهمیده باشید چی شد! تو این مطلب سعی کردم شروع دویدن رو برای اونهایی که دوست دارن دویدن رو وارد برنامه‌ی زندگیشون و به عنوان ورزش و سلامتی انتخاب کنن توضیح بدم. از تجربه‌ی خودم و مطالبی که از وب‌سایت‌های معتبر خوندم استفاده کردم. دو نوع تمرین پایه‌ای یعنی ایزی‌ران و لانگ‌ران رو هم مختصری توضیح دادم. در مطالب بعدی حتما سعی می‌کنم تمرین‌های مختلف برای شرکت در رویدادهای هاف ماراتن یا ماراتن و یا دویدن در طبیعت یا تریل رانینگ و... رو اضافه کنم. پ.ن. اگر سوالی داشتید علاوه بر اینکه اینجا می‌تونید بپرسید، از طریق ایمیل هم امکانش هست: s.salehin1@gmail.com. اسم اکانتم در اینستاگرام و توئیتر هم sohrabovsky هستش که اونجا هم مطالب و فیلم‌هایی از دویدن‌هامون می‌ذارم. راستی یادتون نره که پادکست رانیو رو گوش بدید.</description>
                <category>Sohrab Salehin (Sohrabovsky)</category>
                <author>Sohrab Salehin (Sohrabovsky)</author>
                <pubDate>Thu, 26 Mar 2020 20:06:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیکتاتور کوچولوهای شبکه‌های اجتماعی</title>
                <link>https://virgool.io/@sohrabovsky/%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A8%DA%A9%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-wathxv8szmr4</link>
                <description>مطمئنا شما هم به آن دسته از افراد که در شبکه‌های اجتماعی تماشاچی هستند و جز در مواقع حساس، وارد صحنه نمی‌شوند دقت کرده‌اید. چه بسا لیست بلندبالایی از دوستان مجازی‌تان را هم بتوانید در این دسته قرار دهید. همان‌هایی که اگر خیلی خوش‌شانس باشید بعد از مدت‌ها نسبت به یکی از پست‌های شما بلاخره واکنش نشان می‌دهند. البته این واکنش‌ها بیشتر در جهت مچ‌گیری است. مثل پیدا کردن یک لنگه جوراب در گوشه‌ی اتاقتان وقتی سعی کرده‌اید تصویری رویایی از نور صبحگاهی منعکس شده از پنجره‌ را در یک روز بهاری با دوستانتان به اشتراک بگذارید. خب اگر هنوز کاملا نتوانسته‌اید این قشر را که کم شباهت به ترول‌ها نیستند (ترول‌ها را یادتان هست؟ همان چهره‌های مضحک و در عین حال موذی در فیسبوک) تشخیص دهید، می‌توانید منتظر باشید تا یک بحران فرا برسد.در بحران‌ها این ترول‌ها ابتکار عمل و افسار امور را در دست می‌گیرند و شروع به تاختن در شبکه‌های اجتماعی می‌کنند. دسته‌ی اول آنها کسانی هستند که به ظاهر خط قرمزشان نفع جامعه برای گذر از بحران و داد و فریادهایشان هم از شدت دغدغه‌مندیشان است. آنها خود را شخصیت‌هایی به شدت مسئولیت‌پذیر در تمام امور نشان می‌دهند و در موقع لازم از بقیه هم می‌خواهند که مثل آنها رفتار کنند. اما سوال اینجاست که دغدغه‌مندانی این چنین پر شور، چطور هنگامی که تهدیدی مستقیما علیه‌شان نیست تنها نظاره‌گر جریانات هستند؟ اگر بخواهیم سوال را طوری دیگر مطرح کنیم، چطور می‌شود انسانی دغدغه‌مند باشد اما هیچگونه واکنشی نسبت به اتفاقاتی که نظاره‌گر آنهاست نداشته باشد؟‌ همان‌هایی را می‌گویم که اگر خودتان را هم با پست گذاشتن و ابراز احساسات بکُشید در بهترین حالت سالی یک‌بار به شما واکنش نشان خواهند داد. دوستی را در یکی از صفحات مجازی دنبال می‌کنم که هر از گاهی پست‌های خوبی در مورد سفر می‌گذارد. هر وقت که البته سفر برود. بقیه‌ی وقت‌ها یا حضور ندارد و یا ناظر است. خب می‌شود درک کرد که استفاده‌ی او از شبکه‌ی مجازی چندان روزمره نیست. این دوست من با دسته‌ی اول کمی متفاوت است. او تنها زمانی که اوضاع کل کشور طوری می‌شود که به شدت از کوره در برود وارد گود می‌شود. و در این مواقع صفحه‌ی اینستاگرامم توسط پست‌ها و استوری‌هایش بمباران می‌شود. اینجور افراد در دسته‌ای شبیه دسته‌ی اول قرار می‌گیرند با این تفاوت که در مواقعی حضور چشمگیرشان را می‌توان دید که دلیلی برای غر زدن باشد. غر زدن هم نه در حد آنکه:«آه چه دنیای پر از ظلم و ستمی!»، در واقع آنها وقتی وارد کارزار غر زدن می‌شوند که شرایط برای تخریب حداکثری فراهم باشد و به کمتر قانع نیستند. این دو دسته که گفته شد در دو چیز مشترک هستند. اول اینکه هر دوی آنان به دنبال امثال خود می‌گردند. درواقع آنها یارکشی می‌کنند و هیچوقت تنهایی وارد عمل نمی‌شوند. یا بهتر بگویم اگر احساس کنند در شرایطی ممکن است تنها باشند همان نظاره‌گر باقی می‌مانند. آنها وقتی که وارد عمل می‌شوند، جو و شرایطی ایجاد می‌کنند تا آدم‌های دیگر که استفاده‌ی نرمالی از شبکه‌های اجتماعی دارند تحت فشار قرار گیرند تا به کارزار آنان بپیوندند. این‌ کار را هم با پیش کشیدن مسائل اخلاقی و بیدار کردن وجدان‌ها با عباراتی سانتی‌مانتال و تحریک احساسات بقیه انجام می‌دهند. اگر به کارزار آنها نپیوندید، انسان‌های بی‌دغدغه، منفعل و بی‌وجدانی هستید.دومین خاصیت مشترک دو دسته‌ای که از آن صحبت شد هم این است که به شدت دیکتاتور هستند. تحمل هیچ نظری مخالف خود را ندارند. در واقع همانقدر که دنبال یارکشی هستند، دنبال حذف رای مخالف خود به همان سبک و سیاق یارکشی‌شان هستند. یعنی کسی را که نظر مخالف بدهد یا اصلا نظری ندهد را با تمام توان تخریب می‌کنند. آنها برای رسیدن به جو مطلوب خود که مدت‌ها انتظار آن را کشیده‌اند هیچ خط قرمزی ندارند. به راحتی یک انسان را می‌توانند به خاک سیاه بکشانند و البته به راحتی هم می‌توانند یک انسان را به عروج برسانند. هدف اول آنها هم در این موارد سلبریتی‌ها هستند. از نظر آنان سلبریتی‌ها باید اول از همه به هر پدیده‌ای که نظر آنان را جلب کرده تا کارزار خود را راه‌اندازی کنند واکنش نشان دهند. و البته در این استراتژی هدفی حساب شده نهفته است. وقتی سلبریتی‌‌ای که بین مردم از محبوبیت زیادی برخوردار است وارد بازی آنان شود، هوادارن او نیز وارد بازی خواهند شد. روش این دو گروه نیز با توجه به دیکتاتور مسلک‌بودنشان ابتدا توصیه به همراه نصیحت است و اگر جواب نگیرند کار را به فحش می‌کشانند. مثلا اول می‌نویسند:‌ «وقتی مردم درگیر این ناراحتی‌ها هستند پست‌ عکس صبحونه‌ات یا رقص جلوی آینه چه فازیه؟». خب این فاز اولیه‌ست که کمی تعدیل شده‌ی فاز دومه که همراه با فحاشیه: «وقتی مردم درگیر این ناراحتی‌ها هستند باید خیلی پست و بی‌شعور باشی که از میز صبحونه‌ات پست بذاری یا جلو آینه برقصی!». خب اگر برایتان سوال است که چرا آنها به جای آنکه این افراد را که از نظر آنان بی‌شعور و پست هستند را آنفالو نمی‌کنند باید بگویم که شما خصوصیت اصلی آنها را فراموش کرده‌اید! آنها می‌خواهند که نظاره‌گر باشند.شاید بپرسید این افراد چه منفعتی دارند؟ در واقع چه ذهنیت یا فعل و انفعالی پشت این تمایل به نظاره‌گری و  ورود به بازی‌های این چنین است؟ جواب این سوال می‌تواند برای هر کدام از آنان متفاوت باشد اما مطمئنن خود‌آزاری خفیف و پس از آن جلب توجه یا جولان دادن جز از مهمترین عوامل است. یادتان هست که یک ویژگی این ترول‌ها این است که در شبکه‌های اجتماعی «حضور دارند» و «نظاره‌گر» هستند. این یعنی آنها تمایل دارند حضور داشته باشند اما نمی‌دانند به چه شکل. آنها اعتماد به نفس آنرا ندارند یا در خود نمی‌بینند که بتوانند بدون توسل به بحران‌ها خود را نشان دهند. تصور کنید که مدت زمان زیادی ناظر عرض اندام یک سری پسر خوش‌تیپ و دختر خوشگل باشید. یا کسانی در شبکه‌ی اجتماعی‌تان باشند که حس می‌کنید نصف شما نیز از هنر بهره‌مند نیستند اما بسیار بیشتر از شما از بعد هنری مورد توجه هستند. هر بار که ناظر همچین صحنه‌ای هستید یک بذر کینه یا عقده از شرایطی که باعث می‌شود شما نتوانید آنطور که هستید خود را نمایان کنید در ذهن شما کاشته می‌شود و بلاخره روزی به یک درخت تنومند تبدیل می‌شود که منتظر فرصت است تا خود را بنمایاند. و اما قربانی‌ این بازی‌ها چه کسانی هستند؟ هر کس که نتواند در برابر این کارزار مقاومت کند به نوعی قربانی آنان می‌شود و پس از آن نیز یا به جرگه‌ی آنها می‌پیوندد یا تخریب می‌شود. اگر به جرگه‌ی آنها بپیوندید از آنان پاداش می‌گیرید. مخصوصا وقتی سلبریتی هستید. عباراتی چون: «مردمی» و «خاکی» برای ستایش از شما به کار می‌رود و یک شبه متوجه می‌شوید تعداد بی‌شماری در شبکه‌های اجتماعی در مورد شما حرف می‌زنند. ولی اگر وارد بازی آنها نشوید چه؟ می‌توان گفت در کوتاه مدت تحت فشار زیادی قرار خواهید گرفت. این فشار اگر سلبریتی باشید بسیار خوردکننده خواهد بود. اما اگر کمی صبر کنید تا بحران تمام شود و قائله بخوابد همه‌چیز به حالت قبل بازخواهد گشت. بار دیگر وضعیت نرمال می‌شود و ترول‌ها بار دیگر نظاره‌گران عرصه‌ی جامعه‌ی مجازی می‌شوند. پس می‌توان گفت یک ویژگی مهم دیگر این ترول‌ها این است: «همانقدر که به سرعت یارکشی می‌کنند، همانقدر هم به سرعت به کنج عذلت خود باز می‌گردنند». </description>
                <category>Sohrab Salehin (Sohrabovsky)</category>
                <author>Sohrab Salehin (Sohrabovsky)</author>
                <pubDate>Tue, 24 Mar 2020 16:54:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از رشته‌تون راضی نیستید؟ اصلا مهم نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@sohrabovsky/%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B5%D9%84%D8%A7-%D9%85%D9%87%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-uhaw9cggdwyi</link>
                <description>بعضی آدمها تک بعدین. این واژه رو منفی به کار نمی‌برم. منظورم اینه که تکلیفشون با خودشون معلومه. می‌دونن چه ورزشی رو دوست دارن، می‌دونن چه شغلی دلشون می‌خواد، ساز و موسیقی مورد علاقه‌شون هم تقریبا همیشه یک چیزه. اما من اینجوری نبودم،‌ من بر اساس احساسات درونیم نوع موسیقی که دوست داشتم ۱۸۰ درجه تغییر می‌کرد، نوع ورزشم عوض می‌شد. همینطور کاری که دوست داشتم انجام بدم رو نمی‌دونستم. مهندس تونل و سد بود؟ یا نرم افزار یا اصلا نه، تدوینگر سینما؟! نمی‌دونستم! اما این سردرگمی برای من چطور تغییر کرد؟‌ جواب اینه: با یه تغییر کوچیک تو سیم‌کشی ذهنم!شاید استارت این موضوع وقتی خورد که یه شب پاییزی، خسته از تلاش برای پیدا کردن پوزیشن دکتری به نادا یعنی همسرم، با حالتی از کلافگی گفتم:«من از رشته‌ام بدم میاد! حالا بیام تازه دکتراش رو هم بخونم؟». نادا با یه حالتی که انگار من حرف چرتی زدم و یه سری بدیهیات رو نمی‌دونم زل زد بهم و گفت: «مهم نیست تو توی اون دانشگاه کذایی چه رشته‌ای خوندی، مهم اینه که اون دوران چه تاثیری روت می‌ذاره!».در واقع از نظر اون من داشتم دانشگاه رو تقلیل می‌دادم به رشته‌ی تحصیلی. اما واقعیت اینه که دانشگاه رفتن مهم‌تر از این حرفاست. مگه اینهمه آدم علمی گردن کلفت تو تاریخ ما رشته‌ی تحصیلی داشتن؟ افلاطون؟ نیوتن؟ لایبنیتز؟ اونا آدم‌های به شدت آکادمیکی بودن، آدم‌های به شدت دانشگاه رفته‌ای بودن اما نه بخاطر اینکه معدلشون ۲۰ بود یا برق شریف یا پزشکی دانشگاه تهران قبول شده بودن. اونا آکادمیک بودن چون در مورد هر چیزی که براشون مسئله می‌شد عمیقا فکر می‌کردن. اونا بهترین رشته رو خونده بودن. رشته‌ی تفکر انتقادی، تحلیل‌کردن، فکر کردن و پیدا کردن جواب سوال‌ها. برای اونا تقدم با مشکل یا مسئله‌ای بود که پیش میومد نه اینکه اول بری یه رشته بخونی و حالا بخوای دنبال حل مسائل و مشکلات مربوط به اون رشته باشی.اما تو ذهن من تا اونموقع تقدم با رشته بود. فکر می‌کردم دلیل اینکه من رشته‌ام رو دوست ندارم اینه که به اون موضوعات علاقه‌ای ندارم. اما این درست نیست. اشکال کار جای دیگه‌ایه!کلی‌تر اگر بخوام بهش نگاه کنم، مشکل شاید برای من و خیلی‌های دیگه تو شکلیه که به دانشگاه یا محیط تحصیلی نگاه می‌کنن یا بهتر بگم دلیلی که برای تحصیل کردنشون پیدا می‌کنن. نادا منظورش این بود دلیل تحصیل کردن و دانشگاهی بودن بیشتر از هرچیزی اینه که هر حرفی رو نزنی و اول از صحتش مطمئن بشی، اینه که اتفاقات دور و برت برات بدیهی نباشن و بهشون فکر کنی، در موردشون مطالعه کنی و نهایتا اینه که جستجو برای جواب به سوالات  رو یاد بگیری. لعنتی! زده بود تو خال! واقعا تونسته بود نگاه من رو به کل موضوع عوض کنه! اینکه در واقع درسی که می‌خونیم، هر چی هم باشه قرار نیست خود به خود یه موضوع دوست داشتنی باشه! این زاویه‌ی نگاه به اون درس یا موضوعه که تبدیلش می‌کنه به یه پدیده‌ی جالب و هیجان‌انگیز برای دونستن یا یه درس مزخرف و حوصله‌ سر بر دیگه که باید پاسش کنی و بری ترم بعد. اینکه زمین‌شناسی بخونی می‌تونه به همون اندازه حوصله سربر باشه که مدار منطقی یا تاریخ هنر بخونی. مسئله اینه که بفهمی اینا به چه دردی می‌خورن. نمی‌خوام بگم علاقه‌مندی معنی نداره. می‌خوام بگم به فرض اگه من از رشته‌ی تئاتر خوشم میاد و از برق خوشم نمیاد به خاطر این نیست که من آدم هنری‌ای هستم یا به عبارت دیگه فولان‌ور مغزم فعال‌تر از فولان‌وره. به خاطر اینه که من تئاتر رو بدرد بخور دیدم اما برق رو نه! اون شب گذشت. من آرومتر شدم. موقع خواب به این فکر کردم که چقدر این موضوع که رشته‌ی تحصیلی اهمیتش چیه مهمه و چقدر کم روش کار میشه. با خودم دوران دانشگاهم رو مرور کردم تا ببینم چندتا از استادام قبل اینکه هر درسی رو شروع کنن از اهمیت دونستن اون چیز در زندگی واقعی برامون گفته بودن. از اینکه داستان اون پدیده چی بوده. چرا شکل گرفته و چرا مهم بوده که الان ما باید بدونیم و بهش گوش بدیم و خوابمون نبره؟ دیدم تنها و تنها یه استاد داشتم که اینکارو کرده بود و اتفاقا من به اون درس، بیشتر از همه‌ی درس‌های دیگه‌ی دوره‌ی دانشگاهم علاقه‌مند شدم. همونطور که وقتی به عنوان فعالیت فوق‌برنامه می‌رفتم کلاس تئاتر و استادم از اهمیت هملت می‌گفت، از اینکه هملت تردید کرد و این ضعف تراژیک سرش رو به باد داد و این ممکنه برای هر آدمی پیش بیاد. همه موضوع‌ها می‌تونن همینطور باشن. هر علمی، هر نظری یه داستانی داره. وقتی داستانش رو بدونی، اهمیتش رو بدونی بهش جذب می‌شی. اگر نه، اون فقط میشه یه درس دیگه واسه پاس کردن و طی کردن مدارج ترقی در دانشگاه!  و نهایتا همه‌ی اینا می‌تونن به من یاد بدن که اگر نشستم تو تاکسی، اگر کنار خانواده‌ام بودم و یکی شروع کرد تحلیل‌های آبدوغ خیاری و دور برداشت، در مورد هر چیزی، حداقل من اینکارو نکنم. این رو یاد بگیرم اگر تو اینستاگرام دیدم که کسی یه سری ورزش‌های خونگی جدید رو معرفی کرده و در مورد اون سوال‌های عمومی دارم، اولین کاری که می‌کنم این نباشه که برم دایرکت بزنم به اون بنده‌خدایی که به اندازه‌ی کافی وقت گذاشته و این سری رو معرفی کرده. بلکه برم از گوگل استفاده کنم و منم برای جستجو کردن و دونستن جواب سوال‌هام وقت بذارم.</description>
                <category>Sohrab Salehin (Sohrabovsky)</category>
                <author>Sohrab Salehin (Sohrabovsky)</author>
                <pubDate>Sat, 21 Mar 2020 23:03:19 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>