<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Ahmad Reza Soleymani</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@soleymaniahmadreza</link>
        <description>من به سیب عاشقم... که می‌شود خواندش و نوشتش. که می‌شود برایش آه کشید.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 01:23:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/17458/avatar/iMjnGl.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Ahmad Reza Soleymani</title>
            <link>https://virgool.io/@soleymaniahmadreza</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شروع نوشتن؛ گام اول مهم است.</title>
                <link>https://virgool.io/@soleymaniahmadreza/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%DA%AF%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-n5o0hxsk8ija</link>
                <description>گام اول مهم است  تقریبن تمام نویسنده‌های خوب دنیا، در بیان تجربیات خودشان از «شروع داستان‌نویسی» به یک نکته‌ی مهم اشاره می‌کنند: درست خواندن.خواندن هر داستانی می‌تواند به شما کمک کند تا درباره‌ی نویسندگی، بیش‌تر یاد بگیرید؛ فقط باید چشم‌تان دنبال جای پای نویسنده در مسیر داستان باشد.وقتی داستانی می‌خوانید، به این فکر کنید که:🔹نویسنده چگونه داستانش را شروع کرده است؟🔹نویسنده چگونه توجه شما را جلب می‌کند؟🔹نویسنده چگونه احساسات مختلف شخصیت‌های داستان را نشان داده است؟🔹 نویسنده چگونه مکان وقوع ماجرا را توصیف کرده است؟جای پای نویسنده را دنبال کنید وقتی مشغول خواندن داستان هستید، تلاش کنید در گام نخست از داستان لذّت ببرید و سپس تلاش کنید تا سبک نوشتاری نویسنده را کشف کنید.  🔸صحنه‌هایی که دوست داشته‌اید را دوباره و به سبک خودتان بازنویسی کنید.  🔸زبان، لحن و ساختار جمله‌بندیِ دیالوگ‌هایی که از نظرتان جذاب‌اند را تحلیل کنید.</description>
                <category>Ahmad Reza Soleymani</category>
                <author>Ahmad Reza Soleymani</author>
                <pubDate>Sat, 24 May 2025 06:48:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرهنگ نوجوانی</title>
                <link>https://virgool.io/@soleymaniahmadreza/%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-sebicjc71iwn</link>
                <description>کوتاه از تجربه‌های یک پدر نه این که متخصص در روان‌شناسی نوجوان باشم، یا جامعه‌شناس باشم یا در علم تربیت دستی داشته باشم. من تنها، پدری هستم که نوجوانی دارد؛ که از قضا این نوجوان پسر است و من پدر؛ که این روزهایی که پسرم می‌گذراند را من هم پشت سر گذاشته‌ام. پس آن‌چه هست، مثل آینه‌ای‌ست که خود را در آن دیده و حالا آن را سمت شمایی می‌چرخانم که شاید مثل من پدری باشید و پسر نوجوانی در کنار شما؛ پس به او یادآوری کنید:🔹دوست‌هایمان ما را تعریف می‌کنند.عاقلانه انتخاب کنید. دوست‌های خوب، شما را بالا می‌برند و دوست‌های اشتباه، شما را پایین می‌کشند.🔹 اعتیاد -به هر چیزی- همه‌چیز را از ما می‌گیرد.کنترل خودتان را به‌دست بگیرید. حتا یک عادت بد می‌تواند باعث شود همه‌چیزتان را از دست بدهید.🔹 تأثیر تلاش، از استعداد بیش‌تر است.این‌که در انجام کاری ذاتن خوب باشیم، قطعن تأثیرگذار است. ولی تلاش و استمرار در انجام‌دادن آن کار، مهم‌تر است.🔹عادت‌های مدیریت مالی را از همین حالا شروع کنید.یاد بگیرید که پول‌تان را اصولی ذخیره کنید. عاقلانه خرج کنید و از قرض‌گرفتن اجتناب کنید. مطمئن باشید که خودِ آینده‌تان از شما تشکر خواهد کرد.🔹 چیزهایی که در رسانه‌های اجتماعی می‌بینید، واقعیت نیستند.تعداد لایک‌ها و کامنت‌ها، ارزش شما را مشخص نمی‌کنند. روی ارتباطات دنیای واقعی تمرکز کنید.و آخری که از همه مهم‌تر است:🔸به کتاب‌خواندن عادت کنید.کتاب می‌تواند بدون هیچ هزینه‌ای، تجربه‌های مهمی را از زندگی دیگران در اختیارتان بگذارد که اگر قرار باشد خودتان آن تجربه‌ها را از سر بگذرانید، حتمن هزینه‌های سنگینی برای‌تان خواهد داشت.</description>
                <category>Ahmad Reza Soleymani</category>
                <author>Ahmad Reza Soleymani</author>
                <pubDate>Mon, 19 May 2025 08:03:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پای حیران تاریخ</title>
                <link>https://virgool.io/@soleymaniahmadreza/%D9%BE%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-bvsg8vpiwehp</link>
                <description>ایستاد توی تک‌ایوان جنوبی که فارغ از هیاهوی میدان باشد. روبنده‌ی حریر را که داد کنار، مرد هم پا به ایوان گذاشت. نگاه دختر را دید که دوباره به جایی غیر از میدان خیره شده ست.ـ باز که نگاهت حیران است!دختر نگاهش را از آن پایین‌ها برداشت و دوخت به چشم‌های مرد. از آن روز که جای‌جای این میدان، نقش‌هایی از صدها سال بعد را دیده بود، تنها کسی که باورش داشت، مرد بود. ـ به هرجای دیگر، غیر از میدان که نگاه می‌کنم، حیران می‌شوم. این چه حال است که این‌چنین در قلبم تلاطم می‌اندازد ولی باز از آن گریزم نیست؟!دیدن‌های تازه، حسرت مرد بود و حیرانی دختر.ـ گذر از گریز، چاره ندارد بانو. این‌همه از دیدگان من پنهان و بر تو، بی پرده ست. این مزید سعادت است، به خود سخت نگیر. نگاهت حیران چیست؟ـ مرد شاخه‌ای نورانی به دست دارد و سر به زیر انداخته. این آدم‌ها، و شاید آن آدم‌ها، آن‌ها که پس از ما خواهند بود، گردن‌هاشان کوتاه است از بس سر به پیش دارند. از بس به زیر نگاه می‌کنند و می‌اندیشند. نگاه‌شان ولی شعف تفکر ندارد. چراغ دیدگان‌شان، از غمی ناخوانا، بی‌فروغ است.ـ تنها ست.ـ دریغ که دوتا هستند ولی باز هم تنها. مردی خیره به زمین، دختری چشم به نیم‌روی مرد و هر دو آرام و بی‌کلام. سکوت. رو کرد به مرد و چشم در موج‌موج موهای او پیچاند. هم می‌خواست روی ایوان بماند هم دل‌دل خواسته‌اش، پایش را به پله‌ها می‌کشاند تا برود پایین و سر به میان مرد و دختر پای عمارت ببرد، بفهمد چه گذشته بر آن‌ها که این‌چنین کنار شکوه نقش‌جهان، ساکت‌اند. نمی‌شود. پله‌ها، حالا، اگر کسی از آن‌ها سرازیر شود پایین، به اکنون می‌رسد نه به آینده‌ای که فقط چشم‌های دختر آن را می‌دید. حریر را به دست باد ایوان داد و چرخید. از درگاه گذشت و چشم‌هاش را همان‌جا، جا گذاشت. مرد، هیبت تاریک دختر را دنبال کرد تا این‌که در سیاهی حجره گم شد. مرد میان اکنون و فردایی دور حیران، ماند. ماند تا خورشید از پشت گنبد مسجد، قد کشید. «حی علی خیر‌العمل».</description>
                <category>Ahmad Reza Soleymani</category>
                <author>Ahmad Reza Soleymani</author>
                <pubDate>Sun, 18 May 2025 09:19:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصول داستان‌نویسی چخوف-بخش ششم (پایانی)</title>
                <link>https://virgool.io/@soleymaniahmadreza/%D8%A7%D8%B5%D9%88%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%DA%86%D8%AE%D9%88%D9%81-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B4%D8%B4%D9%85-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-lhlmojf99h9l</link>
                <description>شش اصل طلایی آنتون چخوف در داستان‌نویسی 🔺اصل ششم: شفقت‌داشتن خود دستورالعمل همه گفتنی‌ها را در خود جمع دارد. نویسنده باید آدم‌ها را دوست بدارد. همان خصلتی که در همه‌ی نویسندگان بزرگ بوده و باعث موفقیت‌شان شده است. البته منظور چخوف آن نیست که نویسنده باید برای قهرمانان اثر خود دلسوزی کند. منظور او از شفقت‌داشتن، مهربانی و حس انسان‌دوستی‌ای است که برای هر نویسنده‌ای لازم است. درواقع، نویسنده باید آدمی باشد که نگاه همه‌جانبه و مهربان او، شامل همه‌ی افراد داستانی‌اش بشود. دلسوزی برای آدم ها، با نشان دادن رذالت بعضی از آن‌ها با‌‌هم فرق دارد. نویسنده‌ی خوب، حتا برای آن آدم رذل هم، دل می‌سوزاند. اما این به آن معنی نیست که او این دلسوزی را در اثر خود دخالت دهد. او اعمال و حرکات آدم‌هایی این‌چنین را توصیف می‌کند و نشان می‌دهد. این دیگر با خود خواننده است که تشخیص دهد کدام شخصیت خوب است و کدام‌شان بد. نیکی و رذالت آدم‌ها را خواننده باید با تمام وجود حس کند. همین نکته‌ی به‌ظاهر بدیهی است که نویسندگان واقعی و باتجربه را از نویسندگان مبتدی متمایز می‌کند. یعنی نشان دادن اعمال و حرکات و گفتار شخصیت‌ها، طوری که وجود آدمی به نام نویسنده، برای خواننده محسوس نباشد؛ و خواننده خود، بدون آن‌که کسی بدی یا خوبی چیزی را به او تصریح کرده باشد، به بدبودن یا خوب‌بودن طرف از خلال اعمال و حرکات او پی ببرد.</description>
                <category>Ahmad Reza Soleymani</category>
                <author>Ahmad Reza Soleymani</author>
                <pubDate>Fri, 14 Feb 2025 01:04:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصول داستان‌نویسی چخوف-بخش پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/@soleymaniahmadreza/%D8%A7%D8%B5%D9%88%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%DA%86%D8%AE%D9%88%D9%81-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-va1j7az2pxvz</link>
                <description>شش اصل طلایی آنتون چخوف در داستان‌نویسی 🔺 اصل پنجم: بی‌پروایی و اصالت این واقعیتی است که نویسنده هیچگاه نباید بترسد. بی پروایی در پرداختن به مسائل جامعه و آدم‌ها، یکی از عوامل مهم و حیاتی برای جلب مخاطب، و اعتماد آن‌ها نسبت به اثر نویسنده است.اگر نویسنده ای با ترس و لرز از مسئله‌ای سخن بگوید، اثرش آن طور که باید به دل‌ها نمی‌نشیند. بیش‌تر مردم، آثار نویسندگانی را دوست دارند که با شجاعت و درایت، حرف آن‌ها را در قالب داستان کوتاه بیان کرده است. نویسنده‌ی واقعی نباید از انتقاد، و افشای نابسامانی‌ها و بی‌عدالتی‌ها، ترسی به‌خود راه دهد؛ چراکه این، کم‌ترین واکنشی ست که او با نویسنده‌شدن، انتخاب کرده‌است. در این‌راه، او باید اصالت داستان خود را حفظ کند؛ یعنی از آن‌چیزهایی سخن بگوید که اصیل است و یادآوری آن برای مردم، دوست داشتنی و مایه‌ی پویایی و پیشروی است. بدیهی است نویسنده اگر بتواند در طرح این مسائل از کلیشه‌های رایج دوری کند، اثرش از قوت و اقبال بیش‌تری برخوردار خواهد بود. «موپاسان» در این‌باره می گوید: «هفت سال آزگار شعر نوشتم، قصه های کوتاه نوشتم، داستان نوشتم، و حالا هیچ‌یک از آن‌ها برایم باقی نمانده است...گی دو موپاسان و گوستاو فلوبراستادم «فلوبر» همه‌ی آن‌ها را می‌خواند و نظرات انتقادی‌اش را برایم می‌گفت و با این.کار، دو سه اصلی را که فشرده‌ی درس‌های طولانی و آمیخته با شکیبایی‌اش بودند، ذره ذره در من تثبیت می‌کرد. می گفت: اگر اصالتی در تو هست باید نشانش بدهی، و اگر در تو نیست باید به دستش بیاوری و من فهمیدم وقتی نویسنده می‌خواهد چیزی را توصیف کند، باید آن‌قدر چشم بدوزد و با آن کار کند و در آن تأمل کند، تا بالاخره جنبه‌ای را در آن کشف کند که هیچ کس پیش از آن بدان توجه نکرده یا از آن سخن نگفته است.هر چیزی در این دنیا، حاوی مایه‌هایی -کم یا زیاد- از آن جنبه‌های هستی است که هنوز کاویده نشده‌اند. بی‌مقدارترین چیزها نیز اندکی از ناشناخته‌ها را درخود دارند. بگذار همین‌را کشف کنیم. برای آن‌که بتوانیم آتش را وصف کنیم که دارد شعله می‌کشد یا درختی را که سر به آسمان کشیده است، باید در برابر آن آتش و درخت چندان بایستیم که دیگر هیچ‌کدام به چشم‌مان چنان جلوه نکنند که گویی با هر آتشی یا هر درختی برابرند. از همین راه است که آدم در کارش به اصالت می‌رسد. استادم «فلوبر» به من می‌گفت: وقتی از جلوی بقالی می‌گذری، یا از جلوی دربانی که دارد چپق می‌کشد، باید آن بقال و آن دربان را طوری به من خواننده نشان بدهی که دیگر اصلن نتوانم آن‌ها را با هیچ بقال یا دربان دیگر عوضی بگیرم.»</description>
                <category>Ahmad Reza Soleymani</category>
                <author>Ahmad Reza Soleymani</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jan 2025 11:12:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نویسنده‌ی شاهد</title>
                <link>https://virgool.io/@soleymaniahmadreza/%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%AF-yoq8frcm3xfx</link>
                <description>مشاهده‌گری برای یک نویسنده، امری ضروری و عادتی مهم است.به‌مرور دریافته‌ام سه اصل در کاوش به‌تر در اطرافم وجود دارد که مشاهده‌ی من را، دقیق‌تر می‌کند؛ شاید به‌درد شما هم خورد.🔺هیچ‌چیز معمولی و کسل‌کننده نیست. همیشه چیزی عجیب یا خاص درباره‌ی همه‌ی پدیده‌ها و همه‌ی آدم‌ها وجود دارد. تمام تلاش من، پیداکردن آن بُعد خارق‌العاده است.🔺 همیشه یک راز پیش روی من است. تلویزیونی که روشن نمی‌شود. پرنده‌ای که پرواز نمی‌کند. دوچرخه‌ای که دود می‌کند و کلی چیز‌های دیگر. چرایی این پدیده‌ها، در انتظار کشف‌شدن هستند.🔺 توجه به جزییات مهم است. برگ‌ها نه‌تنها سبز هستند، بلکه رگه‌هایی بلند و نازک روی خود دارند. ساقه‌هایی محکم و سخت دارند. شکل آن‌ها، شبیه یک قایق است... دیدگاه‌های رایج و همیشگی را باید تغییر داد تا چیزهای جدید، از پس پدیده‌های قدیمی، سر بیرون آورند.</description>
                <category>Ahmad Reza Soleymani</category>
                <author>Ahmad Reza Soleymani</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jan 2025 09:08:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصول داستان‌نویسی چخوف - بخش چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@soleymaniahmadreza/%D8%A7%D8%B5%D9%88%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%DA%86%D8%AE%D9%88%D9%81-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-cyswmlt5lkej</link>
                <description>شش اصل طلایی چخوف در داستان‌نویسی🔺 اصل چهارم: نهایت ایجاز بازهم چخوف انگشت بر حساس ترین اصل در هنر داستان‌نویسی گذاشته‌است. بدون شک، در همه‌ی زمان‌ها و مکان‌ها، حتا در پیشروترین نظریه‌های ادبی، ایجاز یکی از رموز اصلی موفقیت است. با آن‌که چخوف این اصل را در مورد داستان کوتاه ابراز کرده، اما امروز، نویسندگان باتجربه، حتا در نوشتن رمان هم آن را رعایت می‌کنند. نویسنده‌ی داستان کوتاه، برای توصیف آدم‌ها و اشیاء و لحظه‌ها، باید با کم‌ترین کلمات، بیش‌ترین معنا را القا کند و صحنه را از طریق چنین رویکردی، فراروی چشمان خواننده قرار دهد.عبارت ::حداکثر زندگی در حداقل فضا:: ناظر بر همین موضوع است. به عبارت ساده‌تر نویسنده باید بتواند بار بیش‌تری را در بسته‌بندی کوچکتر قرار دهد تا راحت‌تر به مقصد برسد. در این مورد، خود چخوف در نامه‌ای به برادرش می‌نویسد: «به عقیده‌ی من، توصیف طبیعت باید خیلی کوتاه باشد و باید خصلتی اتفاقی داشته باشد. حرف‌های مفت از این قماش را باید دور ریخت که خورشید مغرب، غوطه ور در امواج دریایی می‌زد و رو به تاریکی داشت و سیلابی از الوان ارغوان و طلایی، در آن جاری بود و چه و چه... یا این که پرستوها پروازکنان، بر فراز سطح آب، شادمان بودند و جیک جیک می‌کردند و...».یا در پاسخ به نویسنده‌ای دیگر به‌نام «شچگلوف» در نامه‌ای به تاریخ ۲۲ ژانویه سال ۱۸۸۸ می‌نویسد: «به‌نظرم شما می‌ترسید که شخصیت‌ها در داستان‌های‌تان به‌اندازه‌ی کافی برای خواننده‌تان شناخته‌نشده باشند و به همین دلیل عادت دارید که آن‌ها را به‌طور مشروح، توصیف کنید. درنتیجه، نثرتان پُرلفت‌ولعاب و شلوغ است و این باعث تضعیف تاثیر کلی داستان‌های‌تان می‌شود.» در پایان همین نامه، چخوف جمله‌ای دارد که تمام آموزه‌های داستان‌نویسی چخوف را، مختصر و مفید، بیان می‌کند: «در نوشتن داستان کوتاه، ناکافی‌گفتن، کم‌ضررتر از زیاده‌گویی ست.»</description>
                <category>Ahmad Reza Soleymani</category>
                <author>Ahmad Reza Soleymani</author>
                <pubDate>Thu, 23 Jan 2025 09:09:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصول داستان‌نویسی چخوف - بخش سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@soleymaniahmadreza/%D8%A7%D8%B5%D9%88%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%DA%86%D8%AE%D9%88%D9%81-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B3%D9%88%D9%85-pnoqwf1ziybq</link>
                <description>شش اصل طلایی چخوف در داستان‌نویسی🔺اصل سوم: توصیف صادقانه‌ی اشخاص و اشیااگرچه این اصل در پخش کوچکی از داستان‌نویسی امروز، که به داستان ذهنی و روان‌شناختی مشهور شده، نادیده گرفته می‌شود، اما در بخش‌های مهم و فعال آن، هنوز هم با سربلندی تمام به زندگی خود ادامه می‌دهد؛ چراکه صداقت در توصیف اشخاص و اشیا، یکی از عوامل مهم جذب مخاطب است.آنتون چخوف، خود یکی از نویسندگانی است که صداقت و معرفت در توصیف این عناصر، داستان‌هایش را با استقبال کم‌نظیر خوانندگان مواجه کرده است. او هیچ‌گاه در هیچ‌یک از داستان‌هایش، در مورد آدم‌ها و اشیای پیرامون‌شان غلو نکرده است. آن‌ها را نه آن‌چنان بی‌بها طرح کرده که ماهیت‌شان را از دست بدهند، و نه آن‌چنان به توصیف‌شان نشسته که خواننده آن را باور نکند.اصل مهم حقیقت‌مانندی، که بعدها در داستان‌نویسی رواج پیدا کرد، زاییده همین اصل بوده اما نباید فکر کرد منظور چخوف از توصیف صادقانه اشخاص و اشیا، عکس‌برداری صرف از آن‌هاست.منظور این نیست که نویسنده آن‌چه را دیده، بی کم و کاست و دقیقن به همان صورت در داستان خود توصیف کند. در این‌صورت صحنه و آدم‌های او با عکاسی چه فرقی خواهد داشت؟ طرح این اصول بدیهی، امروزه شاید خنده‌دار به نظر برسد چرا‌که حالا هر دانش‌آموز دبستان هنر، این‌ها را در مرحله‌ی آمادگی، می‌آموزد و می‌پذیرد. اما اگر توجه داشته باشیم که چخوف این‌ها را۵۱۱ سال قبل از این - یعنی در زمانه‌ای که هر نویسنده، اشخاص و اشیا را در داستان‌هایش به میل خود تعبیر و تفسیر می‌کرد و آن‌ها را به هرصورتی که خود می‌خواست یا اندیشه‌اش می‌طلبید، به حرکت و سکون وامی‌داشت - مطرح کرده است، از دوراندیشی و درایت او شگفت زده می‌شویم.نکته مهم‌تر این‌که، خود چخوف گذشته از استعداد بی‌نظیری که در گلچین اشخاص و اشیا داشت، این نبوغ را هم داشت که از زاویه‌ای به اشخاص و اشیا بنگرد که کم‌تر چشمی قادر به نگاه‌کردن از آن زاویه بود.این مساله، یکی از مهم‌ترین ویژگی‌هایی است که می‌توان درباره‌ی آثار چخوف مطرح کرد و به بحث درباره آن نشست.</description>
                <category>Ahmad Reza Soleymani</category>
                <author>Ahmad Reza Soleymani</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jan 2025 09:28:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصول داستان‌نویسی چخوف -بخش دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@soleymaniahmadreza/%D8%A7%D8%B5%D9%88%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%DA%86%D8%AE%D9%88%D9%81-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-itwrz5ndfpo8</link>
                <description>شش اصل طلایی آنتون چخوف در داستان‌نویسی🔺اصل دوم: عینیت کامل  ::عینیت کامل:: یکی از اساسی‌ترین اصولی است که خود چخوف با رعایت آن به یکی از ماندگارترین نویسندگان جهان تبدیل شده است. در تمامی داستان‌های کوتاه او، رعایت دقیق این اصل به خوبی مشهود است. یعنی داستانی از چخوف نمی توان یافت که براساس عینیت کامل شکل نگرفته باشد. شاید گفته شود که مگر قهرمانان داستان‌های چخوف ذهن نداشته‌اند، فکر نمی‌کرده‌اند، در رویا فرو نمی‌رفته‌اند و تخیل در زندگی‌شان جایی نداشته است؟ پاسخ همه‌ی این پرسش‌ها مثبت است؛ اما همه این‌ها در لابه‌لای اعمال و حرکات شخصیت‌های چخوف، گنجانده شده و در واقع با ::عینیت کامل:: به داستان راه یافته‌اند. چخوف از آن‌جا که خود انسانی اجتماعی و مردم‌گرا بود، تمامی اعمال فرد را در رابطه‌ی مستقیم با محیط و اجتماع و مردمی که با او زیست می‌کردند، می‌دید. بنابراین تعجبی ندارد تنها ذهنیت یک فرد را در چارچوب نگاه او به دوروبرش، شایسته داستان کوتاه نداند.چخوف و سبک داستان‌نویسی او، به ::عینیت:: بیش‌تر از ::ذهنیت:: وفادار است. او به گواهی داستان‌هایش، هرگز اثر خود را سراسر به ذهنیت خود و قهرمانان داستان اختصاص نداد. اگر هم در بعضی جاها به تخیل و رویا اهمیت می‌داد، فقط در جهت عینیتی بود که قصد توصیف آن‌را داشت. بعضی از قهرمانان آثار او در رویا فرو می‌روند، در تخیل خود غرق می‌شوند، اما همه این‌ها عینی است و در ارتباط مستقیم با خود زندگی است. منظور چخوف از عینیت کامل، درنیفتادن به ذهنیت صرف و در نغلتیدن به آن رویاهایی است که ارتباطی با زندگی آدم‌ها ندارند. وجودشان محسوس است، اما در واقع به غلط جایگزین تفکر درست و منطقی می‌شوند و شخصیت را از زندگی واقعی و عمل به‌هنگام و جنب وجوش عقل‌گرایانه باز می‌دارند.چخوف، اگر ذهنیتی این چنین را هم- حتا- در داستان‌های کوتاه خود می‌آورد، بیش‌تر در جهت نشان دادن وضعیت جامعه و آن نوع زندگی‌هایی است که اندوه را شدت می‌بخشند و آدمی را به سوی ملال و انزوا سوق می‌دهند.به عنوان نمونه، اگر به یکی از داستان کوتاه ::سوگواری:: نگاه کنیم، خواهیم دید که منظور او از عینیت کامل چه بوده است. در داستان سوگواری، درشکه چی پیری که فرزند خود را از دست داده، در این جهان بزرگ کسی را نمی‌یابد تا اندوهش را با او در میان بگذارد. سرانجام به سوی اصطبل می رود و ماجرا را برای اسب خود بازگو می‌کند.«... دیگر چیزی به هفته‌ی پسرش نمانده، اما هنوز نتوانسته از مرگش لام تا کام با کسی حرفی بزند. آدم باید آهسته و با‌دقت تعریف کند. چطور یک سر و یک کله افتاد؟ چطور درد کشید؟ پیش از مرگ چه حرف‌هایی زد؟ و چطور مرد؟ آدم باید جزییات کفن و دفن را شرح بدهد، و همین‌طور ماجرای رفتنش را به بیمارستان برای پس‌گرفتن لباس‌های پسرش... کتش را می‌پوشد و سراغ اسبش به سوی اصطبل راه می‌افتد. به ذرت، به کاه و به هوا فکر می‌کند. در تنهایی جرأت ندارد به پسرش فکر کند. با هر کس می‌تواند درباره‌ی او حرف بزند، اما در فکر پسر بودن و پیش خود او را مجسم کردن برایش دردآور است. به چشم‌های درخشان اسبش نگاهی می‌کند و می‌پرسد: داری شکمت را از عزا درمی‌آوری؟ باشد، دربیاور. حالا که نتوانستیم پول ذرت را گیر بیاوریم، علف می‌خوریم. آره، من خیلی پیر شده‌ام. درشکه‌رانی از من برنمی‌آید، از پسرم برمی‌آمد. توی درشکه‌رانی، روی دست نداشت، کاش زنده بود.» لحظه ای ساکت می‌شود، سپس ادامه می‌دهد: «همین است که می‌گویم، اسب پیر من! دیگر پسرم وجود ندارد. ما را گذاشته و رفته. این طور بگویم، بگیر تو کره‌ای داشته‌ای، مادر یک کره اسب بوده‌ای، و آن وقت ناگاه کره‌اسب، تو را می‌گذارد و می‌رود. ناراحت کننده نیست؟» اسب کوچک مشغول جویدن است. گوش می‌دهد و نفسش به دست‌های صاحبش می خورد.افکار درشکه چی سرریز شده‌اند. این است که داستان را از اول تا آخر برای اسب کوچک تعریف می‌کند.::کلینت بروکس:: و ::رابرت پن وارن:: دو منتقد مشهور، در نقدی مشترک بر این داستان چخوف، به این اصل مهم در سبک نویسندگی وی توجه کرده و نوشته اند: «یکی از روشن‌ترین نکته‌هایی که خواننده در بازنگری داستان کوتاه ::سوگواری:: درمی‌یابد، ارائه‌ی عینی و بی طرفانأ داستان است.»نویسنده به ظاهر، صحنه‌ها و کنش‌هایی می‌آورد، بی‌آن‌که به هیچ یک از آن‌ها، به منظور القای تعبیری خاص، اهمیتی بیشتر ببخشد. در بند نخست داستان، اگر به تصویر تنهایی مرد در سر پیچ خیابان به هنگام شب، با برفی که بر او و اسب کوچک می بارد دقت کنیم، می‌بینیم که این صحنه هرچند تنهایی را القا می‌کند، اما شرحی که در توصیف صحنه داستان می‌آید، هم‌دردی ما را برمی‌انگیزد:هوا گرگ‌ومیش است. دانه‌های درشت برف گرداگرد چراغ‌برق‌های خیابان که تازه روشن شده‌اند، چرخ می‌خورد و به شکل لایه‌های نرم و نازک روی بام‌ها، پشت اسب‌ها، شانه و کلاه آدم‌ها می‌نشیند. «ایونا»ی درشکه‌چی، سراپا سفید است و به صورت شبح درآمده است. پشتش را تا آن‌جا که یک انسان توانایی دارد، خم کرده، روی صندلی خود نشسته و کوچک‌ترین تکانی نمی‌خورد. هربار که انبوهی برف به رویش ریخته می‌شود، گویی لازم نمی‌داند که آن‌ها را از خود بتکاند. اسب کوچکش نیز سراپا سفید است و بی‌حرکت ایستاده و با آن‌حال تکیده، بی‌تحرک، و پاهای راست چوب‌مانند، حتا از فاصله‌ی نزدیک، به یک اسب زنجبیلی می‌ماند.درحقیقت، هنگامی که چخوف، توصیف مستقیم، بی‌طرفانه و عینی را کنار می‌گذارد، برسر آن است که از شدت هم‌دردی ما کاسته شود نه آن‌که بر آن افزوده گردد. زیرا صحنه کمتر حقیقی جلوه می‌کند. دقت کنید: «درشکه چی، سراپا سفید است و به شکل شبح درآمده است.» یا «اسب کوچکش نیز سراپا سفید است و بی‌حرکت ایستاده است، و با آن حال تکیده، بی‌تحرک و پاهای راست چوب‌مانند، حتی از فاصله‌ی نزدیک، به یک اسب زنجبیلی می ماند...»مقایسه‌ی مرد و اسب با شبح و اسب زنجبیلی، از این‌رو به میان آمده است تا صحنه، زنده و دقیق ارائه شود، اما شبح و اسب‌های زنجبیلی، خیالی اند، که نه احساسی دارند و نه رنج می‌برند و بنابراین، نمی‌توانند هم‌دردی کسی را جلب کنند. به سخن دیگر، صحنه هرچند به یقین، تنهایی را القا می کند که این خود در داستان ‌سوگواری‌ بااهمیت است، اما به گونه ای تنظیم شده تا در جهتی خلاف جلب هم‌دردی حرکت کند نه به سوی آن. گویی چخوف برسر آن است که بگوید صحنه‌ی داستان باید تنها به یاری ارزش‌های خویش، خود را نشان دهد.</description>
                <category>Ahmad Reza Soleymani</category>
                <author>Ahmad Reza Soleymani</author>
                <pubDate>Wed, 25 Dec 2024 22:37:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصول داستان‌نویسی چخوف- بخش یکم</title>
                <link>https://virgool.io/@soleymaniahmadreza/%D8%A7%D8%B5%D9%88%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%DA%86%D8%AE%D9%88%D9%81-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DB%8C%DA%A9%D9%85-dbamo3kqdsgp</link>
                <description>شش اصل طلایی آنتون چخوف در داستان‌نویسی اگرچه امروزه، اصول داستان‌نویسی، دست‌خوش دگرگونی‌ها و فراز‌ونشیب‌های خاصی است و به‌نظر می‌رسد که متعهد به هیچ‌گونه توصیه و قاعده‌ای نیست؛ اما عجیب است که ::شش اصل طلایی چخوف:: هنوز هم برای نوشتن یک داستان کوتاه خوب و خواندنی، واجب و ضروری به نظر می‌رسد.هنوز هم می‌توان تازگی و طراوت آن‌را، وقتی که رعایت و اجرا شود، حس کرد و به اهمیت آن پی برد.چخوف با آن دوراندیشی خاص خود، عناصر اصلی و جاودانیِ همه‌ی نظریه‌های ادبی را یک‌جا دراین شش اصل موجز و جامع، جمع آورده است.🔺اصل یکم: پرهیز از درازگویی بسیار در مسائل سیاسی، اقتصادی، اجتماعیاین اصل، ۱۱۵ سال قبل، یعنی درست در زمانه‌ای توسط چخوف ابراز شده است، که آثار ادبی، سرشار از درازگویی بسیار درباره سیاست، اجتماع و مسائل از این دست بود و مخالفت با آن، دوراندیشی و شجاعت فراوانی می‌طلبید؛ اما چخوف رعایت این مسأله مهم را در سرلوحه‌ی اصول گران‌بهایش قرارداد، و خود تا آخر عمر به آن وفادار ماند.او نویسنده را از سخن‌گفتن در این امور باز نداشته بلکه با هوشمندی، نویسنده‌ی داستان کوتاه را تنها از درازگویی در این امور بازداشته، چون خود با تمام وجود دریافته بود که در داستان کوتاه نمی‌توان به‌دور از این مسائل بود. نویسنده اگر بخواهد داستانش را برای مردم بنویسد، چه‌گونه می‌تواند عناصر مهمی هم‌چون مسائل سیاسی، اقتصادی و اجتماعی روزگارش را نادیده بگیرد و آن‌ها را به فراموشی عمدی بسپارد؟چخوف دریافته بود که در این درازگوایی‌هاست که شعارزدگی رخ می‌نماید و خواننده را از خواندن داستان دل‌زده می‌کند. می‌دید که در همین درازگویی‌ها، داستان کوتاه که به قولی ::حداکثر زندگی در حداقل فضاست:: تبدیل به مقاله‌ای خواهد شد درباره موقعیت سیاسی، اقتصادی و اجتماعی یک دوره؛ که خود باید در جایگاه مناسب خود مطرح شود و نه در داستان کوتاه.به عبارت دیگر، داستان کوتاه واقعی، در اصل برای آن نوشته می‌شود که موقعیت انسان را در چنین وضعیت‌هایی به نمایش بگذارد یا علل و انگیزه‌های فراز و نشیب موقعیت‌های اجتماعی، اقتصادی و سیاسی هر دوره را در ارتباط با شخصیت‌های داستانی خود قرار دهد، و نتایج آن را با سادگی هنرمندانه خود، فرا‌روی خواننده بگذارد.در این روند، نمایش وضعیت آدم‌ها، نباید در مقابل نمایش خود بحران، کم رنگ جلوه داده شود؛ چرا‌که بحران در اغلب موارد واقعیتی بیرونی است و اکثر مواقع، خارج از اراده آدم‌ها بروز می‌کند. اما عکس‌العمل آدم‌ها در برابر آن، واقعیتی درونی است و هر کس با داشتن روحیه‌ای سالم و برخوردار از بینش منطقی، راه‌های درست مقابله با آن را می‌داند. راز ماندگاری هر داستان، دقیقاً در همین نکته‌ی به‌ظاهر ساده نهفته است. یعنی رعایت این نکات ظریف است که داستان کوتاه را برای همه‌ی آدم‌ها و همه‌ی زمان‌ها خواندنی می کند.به‌عنوان مثال، پسرکی به نام ::وانکا:: در داستان کوتاهی به همین‌نام از چخوف، دنیایی را که در آن به‌سر می‌برد، نمی‌شناسد و از آن استنباط نادرستی دارد. به قول ::یرمیلوف:: گمان می‌کند که این دنیا در فکر اوست و همه‌چیز آن را با درون‌گرایی کودکانه‌ی خود می‌نگرد. اما خواننده می‌داند که در این دنیا هرگز دستی به مهربانی به سوی وانکا دراز نخواهد شد. بین این دو شناخت از جهان و استنباط از واقعیت، تعارضی هست که بر اندوه خواننده می افزاید.نفس ارسال نامه به نشانی پدربزرگ در یک دهکده‌ی بی‌نام‌ونشان، سادگی این کودک و استنباط غلط او از جهان را به خوبی می‌رساند. در دنیای وانکا تنها یک دهکده است و آن هم دهکده‌ی خودشان است. و تنها یک پدر بزرگ وجود دارد که آن هم پدربزرگ خودش است. از آن‌جا که در ذهن او، دهکده و پدربزرگ تنها چیزهای مهم و بزرگ این جهان هستند، پس او حق دارد که در درون‌گرایی‌اش، دنیا را نسبت به خود صمیمی و مهربان بداند و گمان ببرد که جهان به سرنوشت او بی‌توجه نیست. وانکا نامه‌ی خود را به دنیایی می‌فرستد که تخیل کودکانه‌اش آن را خلق کرده و به صورتی ایده‌آل درآورده و یقین دارد که این دنیا، پاسخ او را خواهد داد. می‌اندیشد که می‌تواند از ژرفنای باورنکردنی و وحشت‌بار خود، به دنیای آکنده از مهربانی و صمیمیت بازگردد.پایان این داستان، قدرت شگفت‌آور چخوف را در استفاده از یک داستان کوتاه برای آفرینش و تصویر‌کردن ابعاد عمیق زندگی، که به ناگزیر با واقعیت عینی پیوند نزدیک دارد، نشان می‌دهد.چخوف در این داستان کوتاه، بدون آن که درباره‌ی مسائل سیاسی، اقتصادی و اجتماعی دوره‌ی خود اظهارنظر کند، واقعیت عریان آن را در قالب یک داستان کوتاه، چنان بی‌رحمانه و صریح ابراز کرده که خواننده‌ی داستان متحیر می‌شود. این تحیر بعد از خواندن دوباره‌ی داستان، به تحسین بدل می‌شود؛ چرا‌که چخوف هرگز آن واقعیت عریان را به صراحت ابراز نکرده و بر بی‌رحمی‌اش، پای نفشرده و آن‌را فریاد نزده؛ اما همگان تلخی‌اش را احساس می‌کنند.</description>
                <category>Ahmad Reza Soleymani</category>
                <author>Ahmad Reza Soleymani</author>
                <pubDate>Mon, 23 Dec 2024 07:46:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک نکته درباره‌ی ::اتاق شماره‌ی 6::</title>
                <link>https://virgool.io/@soleymaniahmadreza/%DB%8C%DA%A9-%D9%86%DA%A9%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-6-jcorjkgkq9lw</link>
                <description>::اتاق شماره‌ی 6:: داستان کوتاهی از ::آنتون چخوف::داستان کوتاه ::اتاق شماره‌ای ۶:: اگرنه مهم‌ترین داستان کوتاه آنتون چخوف، از زمره‌ی پراهمیت‌ترین داستان‌های او ست. داستان روایت بیماران بخش روانی یک بیمارستان در شهرستانی در روسیه است که توسط ::آندری یفیمیچ:: پزشک مرفه و روشنفکری، اداره می‌شود. بیمارستان، ساختمانی نیمه‌ویران، ملال‌انگیز و نفرین‌شده ای دارد که کثیفی و اندوه از آن می‌بارد.آنتون چخوف، در این داستان کوتاه، با هنرمندی تمام، چهره‌ی روسیه‌ای را ترسیم می‌کند که در زیر چکمه‌های گل‌آلود انجمن‌های شهری (زمستوو) متشکل از زمین‌داران و اشراف بی‌درد، درحال ویرانی ست و انسان‌هایش در گیرودار سرمای سخت و بی‌تفاوتی سردمدارانش رو به اضمحلال می‌رود.در بخش مهمی از ::اتاق شماره‌ی ۶:: چخوف سخن را به اندیشه‌ی رواقیون و فلسفه‌ی رواقی‌گری می‌کشد و در جدلی که میان یفیمیچ و یکی از بیمارانش به نام ::ایوان دمیتریچ:: رخ می‌دهد، به موشکافی دقیق این روش زندگی می‌پردازد.در ادامه، فایل صوتی داستان کوتاه ::اتاق شماره‌ای ۶:: با صدای گرم استاد بهروز رضوی آمده ست که شنیدن آن خالی از لطف نیست.  https://book.iranseda.ir/detailsalbum/?g=31522 </description>
                <category>Ahmad Reza Soleymani</category>
                <author>Ahmad Reza Soleymani</author>
                <pubDate>Sat, 21 Sep 2024 13:07:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعلیق در روایت</title>
                <link>https://virgool.io/@soleymaniahmadreza/%D8%AA%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%82-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-uyfgacyllmpb</link>
                <description>در داستان معروف سیندرلا، هنگامی‌که سیندرلا و شاهزاده باهم رو‌به‌رو می­‌شوند، ما انتظار داریم قصه پایان خوشی داشته‌باشد و آن‌ها باهم ازدواج کنند.این اتفاقی‌ست که در ذهن ما می­‌افتد وقتی با روایتی مواجه می‌شویم. ما باتوجه به رخدادهای داستان، انتظار فرجام خاصی را داریم.اما اگر پایان داستان ما را شگفت زده کند و شبیه انتظارات ما نباشد چه؟ مثلن اگر بعد از تمام اتفاقات، شاهزاده تصمیم بگیرد با خواهر ناتنی سیندرلا ازدواج کند؛ یا مثلن روز عروسی سیندرلا و شاهزاده، نامادری­‌اش از روی حسادت شاهزاده را بکُشد یا هر پایان دیگری جز آن‌چه الان می‌­دانیم، آن‌وقت بود که ما شگفت زده می­‌شدیم و تمام تصورات‌مان نقش بر آب می‌­شد.این غافل‌گیری گاهی باعث می­­‌شود مخاطب از دوباره دیدن یا خواندن قصه، سرباز زند. اما برای گروهی از مخاطبان هم این‌گونه نیست. آن‌ها این غافل‌گیری را از نبوغ نویسنده می­‌دانند و از آن استقبال می­‌کنند. عنصر «تعلیق» یا «غافل‌گیری» برگ‌برنده­‌ی بسیاری از روایت‌­های موفق است.</description>
                <category>Ahmad Reza Soleymani</category>
                <author>Ahmad Reza Soleymani</author>
                <pubDate>Thu, 28 Mar 2024 08:05:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیماری و مرگ در آثار آنتوان چخوف</title>
                <link>https://virgool.io/@soleymaniahmadreza/%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D9%86%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-%DA%86%D8%AE%D9%88%D9%81-hk098hzht4uy</link>
                <description>درباره‌ی فناپذیری شخصیت‌های داستانی «آنتوان چخوف» با طرح پرسش‌هایی در متن زندگی شخصیت های پیچیده و چندوجهی‌اش، از محدوده های زمانی و مکانی فراتر می‌رود.او در چندین اثر، از رویدادهای زندگیِ خودش به‌عنوان منبع الهام استفاده می کند. از جمله کتاب «داستان ملال انگیز» که با الهام گرفتن از مرگ برادرش «نیکلای»، به وجود آمد. هم‌چنین، تجربه‌ی او در جدال با بیماری سِل، در قالب تِم‌ها و نمادهای مختلف در آثارش نمود یافت.داستان های «چخوف» اغلب، بیماری و در نهایت مرگ را به تصویر می‌کشند. این نکته تعجب‌برانگیز نیست چون همان‌طور که گفتیم، «چخوف» در بیش‌ترِ دوران بزرگسالی با بیماری سل دست به گریبان بود و درنهایت، همین بیماری باعث مرگ زودهنگام او در 44 سالگی شد. در بسیاری از داستان‌های او، از جمله «ملخ» و «راهب سیاه‌پوش»، بیماری به‌عنوان جلوه‌ای جسمانی از رنج های روانیِ عمیقِ یک شخصیت، به‌تصویر درمی‌آید.اما با نگاهی عمیق‌تر می‌توانیم ببینیم که «چخوف» در حال اشاره به موضوعی مهم‌تر از صرفن بیماری جسمانی یا روانی است. او از طریق پرداختن به بیماری و مرگ، توجه ما را به درماندگی و ناتوانی انسان در مقابل نیروهای طبیعیِ خارج از کنترل ما جلب می‌کند و به فناپذیری و گذرابودن زندگی می‌پردازد. </description>
                <category>Ahmad Reza Soleymani</category>
                <author>Ahmad Reza Soleymani</author>
                <pubDate>Sat, 17 Feb 2024 09:07:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من بودن به چه معناست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@soleymaniahmadreza/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%AA-dpma1paa2s64</link>
                <description>این روزها، بیش‌تر از هر روزگار دیگری، نسبت به حواس پنج‌گانه‌مان، بی اعتمادیم. در روزگاری که با هر ابزار و روشی می‌شود حواس را پرت کرد، فریب داد یا منحرف کرد، انسان اندیشه‌ورز می‌تواند با تکیه بر خرد خود، بار انسانیتش را به سرمنزل مقصود برساند.من چه هستم؟ من موجودی اندیشه‌ورز هستم.این چیزی‌ست که «رنه دکارت» به آن باور داشت.امّا چگونه به این نتیجه رسید؟دکارت از خودش پرسید: «چه چیزی را می‌توانم به‌یقین بدانم؟» او به این نتیجه رسید که نمی‌تواند به هیچ‌کدام از شواهدی که حواس پنج‌گانه‌اش دریافت می‌کند، مطمئن باشد. زیرا آن‌ها گاهی او را گمراه کرده‌اند. یک‌تکه چوبِ راست و صاف، در آب شکسته به‌نظر می‌رسد.در گذشته او بارها درباره‌ی شکل اشیائی که از او فاصله‌ی زیادی داشته‌اند، اشتباه کرده بود.و...حتا بدتر؛ او گاهی زمانی که در خواب بوده، رویاهایی دیده، که از آن‌ها بیدار شده است.به این‌ترتیب او چگونه می‌توانست مطمئن باشد همان زمانی که درحال فکر کردن به این مسائل بود، در خواب نبوده است؟! به هرحال شکی نیست که ۲ به‌علاوه‌ی ۳ برابر است با ۵، حتّا در رویا. دکارت که یک ریاضی‌دان بود، می‌دانست در این‌زمینه دچار اشتباه نخواهد شد. امّا دکارت ادعا کرد که حتّا در این‌زمینه نمی‌توان ادعای «یقین مطلق» داشت. زیرا شاید یک شیطان شرور، درحال کنترل اندیشه‌های او باشد و آن‌ها را دست‌کاری کند؛ به‌صورتی که هربار او اعداد را باهم جمع کند، دچار خطایی فاحش شود.دکارت مشهورترین فکرش را از یک زن وام گرفته بوداین امر چه نتیجه‌ای داشت؟!در این‌صورت او نمی‌توانست به هیچ‌چیزی مطمئن باشد جز این‌که، درون گردابی از شک قرار دارد. «ریسمان نجات» دکارت، این بود که حتّا اگر چنین شیطانی وجود داشته باشد، نمی‌تواند او را در رابطه با «وجود خودش» فریب دهد؛ هر اندیشه‌ای، فارغ از این‌که چه‌قدر قابل اتکا است، اثبات می‌کند که او به‌عنوان موجودی اندیشه‌ورز، وجود دارد. او حتّا از همین راه می‌تواند اطمینان حاصل کند که بدنی دارد. این همان استدلال معروف «کوگیتو»ی اوست.«می‌اندیشم؛ پس هستم».Cogito ergo sum.</description>
                <category>Ahmad Reza Soleymani</category>
                <author>Ahmad Reza Soleymani</author>
                <pubDate>Fri, 08 Dec 2023 10:03:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی بر فیلم «پرونده باز است»</title>
                <link>https://virgool.io/@soleymaniahmadreza/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ktn0wb2rteqw</link>
                <description>برای پرونده‌ای که بسته شدنمی‌دانم اگر رفتن دلخراش کیومرث پوراحمد، آن‌جور که اتفاق افتاد نبود، این یادداشت چه رنگ و بویی داشت.گاهی آدم خسته می‌شود از بس حرف می‌زند ولی به گوش کسی فرو نمی‌رود. این‌وقت‌ها ست که پیش خودت می‌گویی برای بار آخر می‌گویم؛ شنیدند که هیچ، امر هم شنیدند که... بعد شروع می‌کنی به تندتند تکرار کردن حرف‌های هزاربار زده و یک‌بار نشنیده‌ات، گفتن حرف‌هایی که مهم‌اند ولی از بس تکرار شده، مثل تاروپود قالی کاشان، که نقش بی‌نظیری را برخود دارند ولی کسی نمی‌بیندشان، دیده نمی‌شوند. بدی‌اش این‌که این حرف‌ها چون برای خودت بدیهی و تکراری‌اند، حوصله‌ی پرداخت ظریف کلامی را برای بیان‌شان نداری. فقط می‌خواهی بگویی ولی، غافلی از این‌که شنونده‌ات از نقد مستقیم بی‌زار است؛ چه‌رسد به این‌که حرف‌هات بوی نصیحت هم بگیرد. پوراحمد در آخرین فیلمی که توانست بسازد، انگار درست در همین تجربه به‌سر می‌برد. تجربه‌ی بی‌حوصلگی برآمده از شندیده نشدن‌ها. تجربه‌ی گفتن و «رفتن».از این‌رو نمی‌دانم حالا نقد کردن و تحلیل این فیلم، فایده‌ای هم دارد یا نه؟!بله؛ فیلم پس از «ایده‌»ی اولیه‌ی فیلم‌نامه‌ش، تمام شده است و دیگر هیچ حرفی نه در تکنیک و نه در محتوا ندارد. حتا قاب‌بندی دوربین‌ و انتخاب زوایا، پر از اشکال است. بگذریم از پس‌وپیش بودن صحنه‌ها در دکوپاژ و تدوین. بگذریم از تصویرسازی‌های بی‌جان فیلم‌نامه و شخصیت‌های نیم‌بند و بی‌پشتوانه و بگذریم از....بله؛ دارم از فیلمی این‌جور حرف می‌زنم که کارگردانش، روایت را خوب می‌شناخت، قصه تعریف کردن با دوربین را بلد بود، می‌توانست فیلمی بسازد که دو-سوم‌اش توی یک آپارتمان و با یک شخصیت، رو‌به‌روی قاب صحنه می‌گذشت و چه و چه، که تمام آدم‌هایی که سینما را می‌شناسند به توانش معترف‌اند.و حالا یک پرسش پس از رفتنی دلخراش:ما با این آدم چه کردیم؟ ما با سینمای کیومرث پوراحمد چه کردیم؟ما با این آدم‌ها چه می‌کنیم؟ ما با سینمای خودمان چه می‌کنیم؟</description>
                <category>Ahmad Reza Soleymani</category>
                <author>Ahmad Reza Soleymani</author>
                <pubDate>Sat, 02 Dec 2023 13:30:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملالِ دوست‌داشتنی</title>
                <link>https://virgool.io/@soleymaniahmadreza/%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%84%D9%90-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%DB%8C-dckedllxr0jq</link>
                <description>درباره‌ی آدم‌های چخوف آثار چخوف (به‌خصوص نمایشنامه‌هاش) ترکیبی از کمدی و تراژدی هستند؛ جایی در میانه‌ی تعریف کمدی با آدم‌های پست که همدلی برنمی‌انگیزند و تراژدی با سرگذشت آدم‌هایی برتر که در ما ترس و همدلی برمی‌انگیزند، قرار می‌گیرد. آدم‌های او ستودنی نیستند، اما دوست داشتنی‌اند.عشق و هم‌دردی با این آدم‌ها با نوعی تنفر از بی‌ارادگی آن‌ها آمیخته است. قهرمان‌ها با پنهان کردن حقیقت دردناک، پشت خیال‌پردازی‌ها و در کارهای پوچ و مبتذل، زندگی‌شان را بر باد می‌دهند و فضایی کمدی-تراژیک می‌آفرینند که انزوا و تنهایی انسان را به تصویر می‌کشد. موقعیت‌های جذاب داستانی، در پس‌زمینه‌ای از صحنه‌های ملال‌آور زندگی روزمره، طنزی موقعیتی می‌آفریند، که بیان‌گر تضاد و تقابل آدم‌ها با دنیای پیرامون‌شان است.</description>
                <category>Ahmad Reza Soleymani</category>
                <author>Ahmad Reza Soleymani</author>
                <pubDate>Wed, 22 Nov 2023 21:32:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی &quot;یون فوسه&quot; برنده‌ی نوبل 2023</title>
                <link>https://virgool.io/@soleymaniahmadreza/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DB%8C%D9%88%D9%86-%D9%81%D9%88%D8%B3%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%A8%D9%84-2023-btffh56bihug</link>
                <description>جایزه نوبل ادبیات سال ۲۰۲۳ به «یون فوسه» نویسنده نروژی رسید.هیات داوران در بیانیه‌ای گفته است این جایزه را برای «نمایشنامه‌های بدیع و نثر او که ناگفتنی‌ها را می‌گوید»، به آقای فوسه اهدا کرده است.آکادمی سلطنتی سوئد روز پنجشنبه ۵ اکتبر (۱۳ مهر) اعلام کرد جایزه نوبل ادبیات سال ۲۰۲۳ خود را به «یون فوسه»، نویسنده نروژی، اهدا می‌کند.هیات داوران در بیانیه‌ای گفته است این جایزه را برای «نمایشنامه‌های بدیع و نثر او که ناگفتنی‌ها را می‌گوید»، به آقای فوسه اهدا کرده است.یون فوسه ۶۴ ساله یکی از نمایشنامه‌نویسان بزرگ جهان محسوب می‌شود و آثار متعددی از او به فارسی ترجمه شده‌اند. از جمله این آثار می‌توان به «زیبا و رویای پائیز»، «دخترک روی مبل»، «شب آوازهایش را می‌خواند» و «دختری با بارانی زرد» اشاره کرد. وی که فارغ‌التحصیل رشته ادبیات تطبیقی در دانشگاه برگن است، در سن هفت سالگی تصادفی شدید را تجربه کرد که او را تا دم مرگ ببرد. این حادثه، به گفته او، تاثیر قابل ملاحظه‌ای بر نوشته‌هایش در دوران بزرگسالی گذاشت.آقای فوسه ابتدا با نوشتن رمانی به نام «قایق‌خانه» در سال ۱۹۸۹ به موفقیت رسید و سپس از سال ۱۹۹۲ با قطعه «کسی می‌آید» به جرگه نمایشنامه‌نویسان پیوست.از آن زمان تا کنون از او رمان‌ها، داستان‌های کوتاه، شعر، کتاب کودک، مقاله و نمایشنامه پرشماری منتشر شده است و آثار او به بیش از ۴۰ زبان دنیا ترجمه شده‌اند.رمان‌های این نویسنده سرشناس در سبکی نوشته می‌شوند که از آن با نام «مینیمالیسم فوسه‌ای» یاد می‌شود.</description>
                <category>Ahmad Reza Soleymani</category>
                <author>Ahmad Reza Soleymani</author>
                <pubDate>Thu, 05 Oct 2023 22:31:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کنش درونی شخصیت</title>
                <link>https://virgool.io/@soleymaniahmadreza/%DA%A9%D9%86%D8%B4-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA-ho1d5pjoxvgm</link>
                <description>?نویسنده باید شخصیّت و اعمال و رفتار او را باورپذیر کند.قصّه‌ای که مبتنی بر شخصیّت است و تنش‌ها و تعلیق آن از شخصیّت گرفته می‌شود، ریسک‌پذیرترین نوع قصّه است. صحنه‌های درخود فرورفتن شخصیّت، سکوت، انزوا و خلوت درون او را چگونه باید تصویر یا توصیف کرد که موجب ملال و پس‌زدگی مخاطب نشود؟⚠️ آیا برای هر کلمه‌ی پنهان‌مانده در درون شخصیّت، می‌شود یک کنش نمایشی یافت؟</description>
                <category>Ahmad Reza Soleymani</category>
                <author>Ahmad Reza Soleymani</author>
                <pubDate>Fri, 01 Sep 2023 10:57:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیاده‌رو تغییر می‌کند.</title>
                <link>https://virgool.io/@soleymaniahmadreza/%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-ceeoyixok153</link>
                <description>دی‌شب دیر خوابیده‌ام.صبح دیر بیدار می‌شوم.همان اندازه دیر بیدار می‌شوم که نتوانم خانه تا اداره را پیاده طی کنم؛ زمان نداشته باشم برای پیاده‌روی.مجبور می‌شوم با ماشین به اداره بروم. رانندگی را دوست ندارم. تا جایی که بشود، دلم نمی‌خواهد پشت رُل بنشینم. وقتی راننده‌ی ماشین هستم، باید از دیدن خیلی چیزها چشم بپوشانم ؛ مجبورم چشم بپوشانم. بعد یک‌بار که رانندگی نمی‌کنم، می‌نشینم روی صندلی کنار راننده یا صندلی عقب ماشین -فرقی نمی‌کند- از پنجره‌ی ماشین بیرون را تماشا می‌کنم و می‌بینم در فاصله‌ی بین دوبار نشستن پشت فرمان ماشین، چه اتفاقاتی می‌تواند بیافتد و چه اتفاقاتی از دست می‌رود.</description>
                <category>Ahmad Reza Soleymani</category>
                <author>Ahmad Reza Soleymani</author>
                <pubDate>Mon, 03 Jul 2023 18:42:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عناصر اصلی ایده‌ی داستانی-قسمت هفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@soleymaniahmadreza/%D8%B9%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-vemiomogjo4i</link>
                <description>مخاطب باید احساس کند بعد از خواندن یا دیدن اثر، ارزشی به زندگی او افزوده شده است. احساس کند چیز ارزشمندی را کشف کرده، چیزی‌که فراتر از زمانی بوده که برای تماشای آن اثر یا خواندنش صرف کرده و این چیزی فراتر از سطح رویی پیرنگ را دربر می‌گیرد.۷. معنادار بودنفرض کنیم ایده‌ای بدیع و بکر داریم که در ژانر خاص خودش، با عنصر سرگرم کنندگی همراه شده است. همچنین با شخصیتی اصلی که برای مخاطب قابل هم‌ذات‌پنداری است و در مسیر رسیدن به هدف و خواسته‌اش که می تواند زندگی‌اش را متحول کند، مجازات می‌شود و این روند هم کاملن باورپذیر و قابل درک است.در این‌صورت و تا همین‌جا، از خیلی از نویسندگان دیگر جلوتر رفته‌ایم و اگر خوانندگان حرفه‌ای توافق کنند، ما به همه‌ی این‌چیزها دست یافته‌ایم که البته اگر بسیار بزرگی است. در این صورت امکان خرید و تولید پروژه بسیار زیاد می‌شود. اما در این‌میان چیز دیگری هم هست که ممکن است برای آن‌ها و مخاطبان ایجاد سوال کند؛ سوال مهمی که ممکن است تفاوت بین موفقیت و تولید شدن پروژه و شکستش را رقم بزند و سوال این است:نوشته‌ی ما چه هدفی دارد؟این‌که چرا آن را نوشته ایم؟ و در آخر مخاطب قرار است به چه مقصودی برسد؟ چه چیزی فراتر از پیرنگ داستان، شخصیت‌ها و صحنه‌های خاص آن وجود دارد که مخاطب قرار است آن را به یاد داشته باشد؟ اثر ما فقط شبیه سواری کوتاه و فراموش نشدنی‌ای است؟ به عبارت دیگر واقعن در پایان اثر چه چیزی برای شخصیت‌ها و هم‌چنین برای مخاطب معنادار است؟آن‌چه درباره‌ی آن صحبت می‌کنیم تم یا درون‌مایه است. درون‌مایه به سؤالاتی قابل درک و جهانی، درباره‌ی چگونگی بهتر زندگی‌کردن و راه‌حل آن اشاره دارد که زمینه‌ساز بسیاری از داستان‌هاست. معنادار بودن احتمالن اختیاری‌ترین گزینه از بین هفت عنصر اساسی است؛ به این معنا که پروژه‌ها گاهی اوقات بدون آن نیز موفق می‌شوند. به‌ویژه اگر داستان به اندازه‌ی کافی سرگرم‌کننده باشد، مخاطبان می‌توانند تا حدی آن‌را به خاطر این مسأله ببخشند و فراموش کنند.درون‌مایه‌ی هر داستان مربوط به خود آن داستان خاص است که در نهایت سعی دارد بازتاب‌دهنده‌ی بهترین جهان‌بینی و بینش باشد؛ لااقل در آن موقعیت و جهانی که خود داستان در آن اتفاق می‌افتد. درون‌مایه‌های مطلوب، نیروهای خوب و بد را هم وزن می‌کنند. طوری‌که گاهی اوقات انتخاب و رسیدن به آن کار بسیار دشواری است. در واقع پاسخ‌های ساده ارائه می‌دهند و در نتیجه قضاوتی که در پایان داستان نمایان می‌شود، حاصل روندی در طول داستان است نه این‌که خیلی سریع و آسان، در یک قسمت از آن اتفاق بیفتد.این ممکن است پیچیده‌ترین قسمت نوشتن باشد زیرا درون‌مایه در لایه‌ی رویی وجود ندارد، بلکه مجموعه‌ای پویا، ظریف و اساسی است که به همه چیز رنگ می‌دهد، اما رنگ واضحی به‌خود نمی‌گیرد. تمرکز مخاطب همیشه بر شخصیت، گفت‌وگو، درگیری و پیرنگ است. اما درون و پشت همه‌ی این‌ها، درون‌مایه نهفته است که انگشت گذاشتن روی آن کار دشواری است.</description>
                <category>Ahmad Reza Soleymani</category>
                <author>Ahmad Reza Soleymani</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jun 2023 17:29:17 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>