<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سعید سلیمانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@soleymany</link>
        <description>‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏دوستدار ادبیات، ریاضیات و البته ICT/ اگر وقت کنم، سازنده virgool.io/@radiopolicy</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 17:14:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3450/avatar/SHhuhv.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سعید سلیمانی</title>
            <link>https://virgool.io/@soleymany</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کِرم کار دل</title>
                <link>https://virgool.io/homelessmind/%DA%A9%D9%90%D8%B1%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D9%84-yfvar6vygzmf</link>
                <description>هر از گاهی، خسته از روزمرگی‌های مشمئزکننده، خودم را به هر طریقی شده راضی و مجبور می‌کنم که بروم سراغ کاری که مدت‌هاست رهایش کرده‌ام؛ کاری که رنگ و بوی روزمرگی ندارد و از ته دل دوست دارم که انجامش دهم. مثلاً ساختن اپیزود جدید پادکستم یا خواندن کتاب «چرا ملت‌ها شکست می‌خوردند؟» که مدتهاست بیشتر از یک صفحه ازش نخوانده‌ام.یک روز، دو سه ساعت وقت می‌گذارم و انجامش می‌دهم تا به یک باره، نمی‌دانم کمال‌طلبی وسواس‌گونه‌ام به سراغم می‌آید یا چه درد و مرض دیگری به جانم می‌افتد که تشویش و اضطراب ذهنی‌ام شروع می‌شود: «حالا گیرم ابن پادکست را ساختی؛ که چه؟ حالا این کتاب را هم خواندی، با خواندنش چه گلی به سر خودت میزنی؟ چه دردی از دردها و مشکلاتت دوا می‌شود؟»اینگونه است که بعد از یکی دو روز، می‌افتم به ورطه‌ای که نه فقط روزمرگی قبلی را در خود دارد، که کشمکش بر سر این سوال‌های مزخرف هم قدرت و توان کلافه‌کنندگی‌اش را بالا برده است. به این دو، اضافه کنید عذاب وجدان دوباره از نیمه‌کاره رها کردن کاری که شروع کرده بودم و حالا لای چرخ‌دنده‌های ذهن و مغز زنگ‌زده‌ام گیر کرده و ریق‌اش درآمده.این است رمز و راز کلافگی‌ای که گاهی وقت‌ها به سراغم می‌آید و من هم، با انداختن خودم در همان دریای روزمرگی و سپردن خودم به دست موج‌های روزگار، سعی می‌کنم از دستش رها شوم؛ تا باز دوباره کی و کجا، آن کِرم انجام دادن کارهای دلی، از تخم درآید و این چرخه تکرار شود.</description>
                <category>سعید سلیمانی</category>
                <author>سعید سلیمانی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Mar 2022 20:55:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حالی دست داد...</title>
                <link>https://virgool.io/homelessmind/%D8%AD%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-riqlijt8nf39</link>
                <description>دارم می‌چرخم؛ دور خودم می‌چرخم، اما آرام، تا سرم گیج نرود، زمین نخورم‌. دارم می‌چرخم، روی پاهای بی‌قرارم، با دستانی که نه بسته هستند، و نه کاملاً باز. در هر چرخشی، باز و بسته‌شان می‌کنم؛ آرام آرام، به آرامی چرخیدنم به روی پاها.می‌چرخم و در هر گام، در هر لحظه، صورتم و چشمانم به سویی پرت می‌شود؛ در جستجوی چیزی یا کسی. در پی خودم، گذشته‌ام، و اگر دست‌ام برسد، آینده‌ام.در هر گام از این چرخش مدام، چشم و دل‌ام به جایی بند می‌شود، به هوای یافتن خودم، به سودای آرامش درون‌ام؛ اما این بند زود می‌گسلد؛ چرخش ناگزیر پاها، مجال بند شدن به چشم و دل نمی‌دهد.دارم می‌چرخم، و در هر گام از این چرخش، در لحظه‌ای کوتاه که مجال چشم دوختن به کسی یا چیزی دست می‌دهد، به قدر ذره‌ای، آرام می‌گیرم؛ تصویری بر می‌دارم و در دل حک می‌کنم؛ و باز، می‌چرخم، به ناگزیر می‌چرخم، و در لحظه کوتاه بعدی، در پی تصویری دیگر، توشه‌ای بر می‌چینم.دارم می‌چرخم، کوله‌ام پر از توشه‌هایی، تکه‌هایی از خودم است؛ از گذشته خودم، از حال بی‌قرارم، و از آرزوهای آینده‌ام. کوله‌ام سنگینی می‌کند؛ سرم گیج می‌رود؛ دارم می‌چرخم...باید بنشینم، به قدر لحظه‌ای باید بنشینم....</description>
                <category>سعید سلیمانی</category>
                <author>سعید سلیمانی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Mar 2022 19:40:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زر-ورق</title>
                <link>https://virgool.io/homelessmind/%D8%B2%D8%B1-%D9%88%D8%B1%D9%82-byq0q4uhbhw9</link>
                <description>[به تاریخ ۲۷ تیر ۱۴۰۰]‏جامعه مثل خمیر شکلات نیست که تکه‌تکه‌اش کنی، هر تکه‌اش را، هر یک از افرادش را، بپیچی لای زر-ورق، قشنگ و زیبا، بگذاری داخل ظرف شکلات‌خوری...قرنطینه، محدودیت شبانه، محدودیت فعالیت مشاغل، بستن سینماها و ورزشگاه‌ها، هیچ‌کدام از اینها نمی‌تواند کثیفی و نکبت کرونا را ‏از سر و روی جامعه پاک کند.گیرم اینها را بستیم، بیمارستان‌ها را که نمی‌توان بست؛ بیمارستان‌هایی که حالا خودشان شده‌اند بستر انتقال کرونا و مایه مریضی و مرگ‌ومیر مردم. گیرم همه اینها را بستیم، آیا دیگر مفهومی به اسم «جامعه» باقی می‌ماند؟ ‏مردمی که اینگونه لای زر-ورقِ قرنطینه پیچیده شده‌اند، از کرونا نمیرند، از تنهایی و غصه و استرس و هزار درد و مرض روحی و روانی خواهند مرد؛ اگر هم نمیرند، مردگان متحرکی خواهند بود که صبح‌ها از قبرهایشان -خانه‌هایشان- بیرون خواهند خزید، روز را با نقاب‌هایی بر چهره سر خواهند کرد؛ ‏بی آنکه چهره هم را ببینند. بی آنکه احساس هم را درک کنند با هم حرف خواهد زد، حرف که نه، فقط صداهایی از پشت ماسک در می‌آورند، بی دیده‌شدن لب‌ها و دهان‌ها، چونان آدم‌آهنی؛ و شب دوباره به قبر تنهایی خود خواهند خزید.تنها راه بیرون رفتن از چرخه این داستان نکبت‌بار، واکسن است. ‏تا این مردم در برابر کرونا واکسینه نشوند، عفریته مرگ، تک‌تکشان را، مثل همان شکلات‌های خوشگل داخل ظرف، زیر دندان‌هایش خواهد جوید و خواهد بلعید. حالا ما فقط زر-ورق‌ها را بیشتر به دور آدم‌ها می‌پیچیم؛ زر-ورقِ قرنطینه، زر-ورقِ دورکاری، زر-ورقِ آموزش آنلاین...</description>
                <category>سعید سلیمانی</category>
                <author>سعید سلیمانی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Mar 2022 19:38:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا می‌نویسم؟</title>
                <link>https://virgool.io/homelessmind/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-nye3jgbeykb1</link>
                <description>امروز فکر می‌کردم بروم سراغ هارد قدیمی‌ام - از آن هاردهایی است که باید به برق بزنی تا کار کند - و از هر چه اطلاعات در دل و روده‌اش هست، یک‌نسخه، یا به قولی، یک کپی، بردارم و بریزم روی هارد دیگری که دارم - از اینهاست که برای کار کردن، برق نمی‌خواهد! تا اگر روزی آن هارد قدیمی، به هر دلیلی، سوخت و به فنا رفت، اطلاعاتم را هم با خودش به فنا نبرد.بعد با خودم فکر کردم، اینکه ما، یا حداقل خودم، عطشِ نوشتن داریم، یعنی همین! یعنی اینکه خودآگاه یا ناخودآگاه، می‌خواهیم تکه‌های وجودمان را، خطوط فکر و خیال‌مان را، ذرات ریز احساسات‌مان را، بریزیم روی سفیدی‌های کاغذ؛ که یک نسخه ازشان داشته باشیم. تا اگر روزی، بعد از صدوبیست سال، به هر دلیلی، به آن دنیا پر کشیدیم، همچنان در این دنیا بمانیم؛ همچنان زنده بمانیم؛ لابلای نوشته‌هایی که امید داریم تا چند سال بعد از ما، روی سفیدی‌های کاغذ باقی بمانند!</description>
                <category>سعید سلیمانی</category>
                <author>سعید سلیمانی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Mar 2022 18:36:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساندویچ</title>
                <link>https://virgool.io/homelessmind/%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%DB%8C%DA%86-nzaxo9fc9a5z</link>
                <description>[به تاریخ ۲۹ دی ۱۳۹۹]یک ساندویچ را در نظر بگیر؛ ملات اصلی‌اش گوشت چرخ‌کرده، به مقدار زیاد. گوشتی که با پیاز و روغن زیاد، سرخ شده؛ چیزی فراتر از سرخ شدن، سوختن و جلز-و-ولز کردن، تا جایی که دود از ماهیتابه و از گوشت برآید.ملات را چپانده‌اند لای یک نان کلفت و سفت و کمی بیات؛ از آن نان‌های باگت که داخلش پر از خمیر است. ملات همه سوراخ‌ها و منافذ خمیر را پر کرده، از بس که ملات را با فشار داخل نان کرده‌اند و نان را از دو طرف، محکم فشار داده‌اند رویش.چند ورق گوجه و کمی هم خیارشور فرو کرده‌اند لای نان و وسط گوشت‌های نیمه‌سوخته؛ چند نوع سس هم ریخته‌اند هر جا که توانسته‌اند؛ یعنی هر جا که سس می‌توانسته بچسبد، ریخته‌اند.حالا، این را که تصور کردی، همان چیز است، همان.... نه، صبر کن، آشپزی هنوز تمام نشده؛ همه این ساندویچ پرملات و‌ رنگ‌به‌رنگ را بگذار لای یک دستکاه پِرس؛ فشار بده تا خوب خوب، له شود؛ ریق‌اش در آید، روغنش چکه‌چکه بچکد...حالا، این همان «ذهن» من است که روزگار اینگونه پخت‌وپزش می‌کند؛ هر روز، از نو. بعد می‌نشیند لب خیابان، با نوشابه‌ای از خون من، که قلپ‌قلپ سر می‌کشد، ساندویچ را به آرامی و با طمأنینه گاز می‌زند؛ گاهی هم به سمت من می‌گیرد تا من هم گاز بزنم؛ خودم را، مغزم را، فکرم را، ذهنم را....</description>
                <category>سعید سلیمانی</category>
                <author>سعید سلیمانی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Mar 2022 18:32:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد انتظار</title>
                <link>https://virgool.io/homelessmind/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-eiivjbjqyias</link>
                <description>برای تحمل کردن یا حس نکردن درد انتظار، چاره‌ای نداری جز اینکه همزمان با آن، خودت را به چیزی سرگرم کنی.چه، منتظر دانلود یک فایل باشی، که با خوردن چای همزمانش کنی؛ چه، چشم‌به‌راه یک دوست باشی، که با کتاب بگذرانی‌اش؛ و چه، منتظر شادی و رهایی باشی، که با «زندگی» به سرش آوری!</description>
                <category>سعید سلیمانی</category>
                <author>سعید سلیمانی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Mar 2022 18:30:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاپخته</title>
                <link>https://virgool.io/homelessmind/%D8%AA%D8%A7%D9%BE%D8%AE%D8%AA%D9%87-pzf7jjc3ql2z</link>
                <description>[غلط تایپی نیست؛ منظورم واقعاً تاپخته است!][به تاریخ ۲۸ آبان ۱۳۹۹]فکر می‌کنم شما هم با من موافق باشید که با هر اتفاقی در زندگی، حالا چه کوچک و‌ چه بزرگ، چه خوش و چه ناخوش، باید بخشی از تنظیمات ذهن و روحت را عوض کنی، تا بتوانی از پس هضم یا درک و فهم آن، و گاهی، از عهده مدارا کردن با آن اتفاق و‌ یا تحمل کردنش بر آیی.این مسأله همان است که در عرف عام، در تجربه چندهزارساله بشری، و در کلاس‌های درس و همچنین، در کتاب‌های مختلف، اعم از علمی و روانشناسانه و عامه‌پسند، و البته، در ماشین‌نوشته‌ها و‌ علی‌الخصوص، کامیون‌نوشته‌ها، به آن پرداخته شده و در همین اسناد است  که از آن، با تعابیری چون پخته شدن، آبدیده شدن، بزرگ شدن، و امثالهم یاد شده است.مصرع:بسیار سفر باید، تا پخته شود خامیاما در این داستان، نکته دیگری هم نهفته است که در بسیاری از مواقع، به دلیل همین نهفتگی، کمتر دیده می‌شود، و کمتر بدان پرداخته می‌شود، و یا اصولاً «احساس» نمی‌شود که بعد، کسی بخواهد بدان پرداخته کند! [یعنی بپردازد]مصرع:دردم نهفته به ز طبببان مدعیو آن نکته این است که وقتی چگالی این اتفاقات، یا سرعت این اتفاقات، یا هر دو این ویژگی‌های فیزیکی این اتفاقات، از حدی بیشتر شود، دیگر آن پخته شدن که می‌گویند، به معنی واقعی کلمه اتفاق می‌افتد؛ مثل اینکه بگذارندت روی گاز، و‌ زیرت را [نه وزیرت را] چنان داغ و شدید روشن کنند، که به‌گونه‌ای بپزی که خودت هم نفهمی که از کجا پزیدی! در واقع، آن عوض شدن یا عوض کردن تنظیمات ذهن و روح چنان سریع و متنوع انجام می‌شود، و چنان، این تغییرات در جای‌جای جان‌ات جای می‌گیرد [به واج‌آوایی حرف ج دقت کنید!] که در آن لحظات، سرعت ذهن و‌ مغزت از فهم این تغییرات جا می‌مانند و‌ انگار، فقط یک گوشه‌ای نشسته‌اند و دارند تو را که داری با دنده خلاص در «سراشیبه‌ای» زندگی، به سمت پایین «پرواز» می‌کنی، نظاره می‌کنند؛ تو را که مثل کامیونی هستی که روی یکی از گلگیرهای عقب‌ات، نوشته‌ای «بسیار سفر باید، تا پخته شود خامی» و روی آن یکی نوشته‌ای «دردم نهفته به ز طبببان مدعی»....و وقتی که به پایین و انتهای خط می‌رسی، آنقدر تغییر کرده‌ای [یعنی آنقدر پخته شده‌ای] و سیم‌کشی‌های مغزت چنان بازطراحی شده‌اند که وقتی به گذشته نگاه می‌کنی، «می‌توانی» به خودت ببالی که: «چه خوب توانسته‌ام از پس این همه اتفاق بر آیم»؛ و اینگونه است که ابنای بشر، در طول هزاران سال، سر خود و‌ سر دیگران را شیره مالیده‌اند تا بتوانند سرنوشت تلخ خود را تحمل کنند و از پس آن بر آیند....</description>
                <category>سعید سلیمانی</category>
                <author>سعید سلیمانی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Mar 2022 18:20:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطره</title>
                <link>https://virgool.io/homelessmind/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-udkl5iupn5yf</link>
                <description>لحظه‌ای که می‌گذرد؛ فردی را که از دست می‌دهیم؛ چیزی را که گم می‌کنیم؛ همه اینها، هر کدام، خاطره‌ای از خود نزد ما به جای می‌گذارد!حال سؤال این است: خاطره، زخمِ از دست دادن را مرهم می‌گذارد یا تازه می‌کند؟ با «به یاد آوردن»، آرام می‌شویم یا پریشان؟</description>
                <category>سعید سلیمانی</category>
                <author>سعید سلیمانی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Mar 2022 18:16:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنامه سعیدیه - ۹ خرداد ۱۴۰۰</title>
                <link>https://virgool.io/homelessmind/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%87-%DB%B9-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B0-jfautyntncnj</link>
                <description>بعد از چند روز که حالم سر جایش نبود، و جسم و جان و روحم، هر سه، خسته بود و پراضطراب، امروز روز خوبی بود؛ نشانه‌اش هم اینکه از چهار شکلاتی که یکی از همکارانم داده بود و می‌خواستم بدهم‌شان به پسرم، موقع رفتن از سازمان و دم ماشین، دوتایشان را دادم به پیرمردی که داشت گلهای حیاط را آب میداد، و جالب بود که تا حالا ندیده بودمش.ممکن است بگویید چقدر لوس و بی‌مزه! شاید هم بگویید پُز الکی می‌دهی، کار مهمی نکرده‌ای که!ولی در آن لحظه، واقعاً فکر کردم این کار شادی درونی‌ام را بیشتر می‌کند؛ به این شادی نیاز داشتم؛ نیاز داشتم که یک کاری بکنم، یک عکس‌العملی در برابر دنیا نشان دهم. یک اثری بگذارم، یک اثر خیلی کوچک حتی. کوچک و کوتاه، در حد لبخند روی لب باغبان ناشناس باغچه...</description>
                <category>سعید سلیمانی</category>
                <author>سعید سلیمانی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Mar 2022 18:14:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرایش نخست</title>
                <link>https://virgool.io/homelessmind/%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA-z5oor8j1nerx</link>
                <description>خیلی بعید است که برگردم و نوشته‌هایم را دوباره ویرایش کنم؛ نه اینکه فرصت نکنم، که البته این هم هست، یا نخواهم، اما اگر وقت کنم یا بخواهم هم، خیلی بعید است که بتوانم.آنچه می‌نویسم، خیلی وقت‌ها، بیشتر از قلبم می‌آید تا از مغزم؛ بیشتر از دلم می‌آید تا از فکرم؛ پشت‌اش فکر و نقشه‌ای نیست؛ جرقه‌ای در دل یا گاهی جرقه‌ای در ذهن است که روشن می‌شود و بی‌قرار، خود را به سر انگشتانم می‌رساند و مانند شاخه خشک نازکی که شعله‌ای بر سر دارد، به دنبال هیمه‌ای می‌گردد تا قبل از خاموش شدن، با آتشی که بر سر دارد، هیمه را بگیراند و بعد، خودش مثل شاخه هیزمی، در آتشِ تازه‌گرفته، بسوزد - این تصویر را از دوران کودکی در ذهن دارم؛ آن زمان که روزی چند بار، اجاقی که در میانه خانه روستایی پدربزرگ بود، اینگونه روشن میشد تا گرمابخش خانه و وجودمان باشد.جرقه در دل روشن می‌شود و صفحه سفید را به آتش می‌کشد و سیاه می‌کند، با این حرف‌ها و کلمات؛ و اگر به موقع به صفحه سفید نرسانی‌اش، خاموش می‌شود و از یاد می‌رود.وقتی نوشته‌ات را اینگونه نوشته باشی، بار دیگر اگر برگردی، معلوم است که نمی‌توانی چیزی به آن اضافه کنی، یا بهترش کنی؛ چون آن حس‌وحال، آن جرقه و شرری که در دل افروخته بود، دیگر نیست؛ نیست که به کار نوشتن بیاید؛ و حتی به کار ویرایش نوشته‌ات.اگر هم‌ در نوشته‌ات دست ببری، بهترش که نمی‌کنی هیچ، چه بسا که بدترش کنی؛ حال‌وهوای‌اش را خراب کنی، طعم و مزه‌اش را می‌گیری...</description>
                <category>سعید سلیمانی</category>
                <author>سعید سلیمانی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Mar 2022 18:11:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نزدیکِ دور</title>
                <link>https://virgool.io/homelessmind/%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D9%90-%D8%AF%D9%88%D8%B1-zpruyiw7mipj</link>
                <description>بعدِ ده سال، به یک دوست زنگ می‌زنم؛ و همزمان که منتظرم جواب دهد، فکر می‌کنم که نکند دیگر در این دنیا نباشد!و بعد می‌اندیشم که قاعدتاً این ترس و تردید را نباید مختص و ناشی از آن بی‌خبریِ ده‌ساله بدانم؛ ‏مرگ به یک اندازه به همه نزدیک است: چه، کسی که ده سال است از او بی‌خبرم و چه، کسی که یک ساعت پیش با او حرف زده‌ام.</description>
                <category>سعید سلیمانی</category>
                <author>سعید سلیمانی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Mar 2022 18:09:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلیشه‌ انسانی</title>
                <link>https://virgool.io/homelessmind/%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-lvkvtygwi5ac</link>
                <description>[به تاریخ ۱۹ آبان ۱۳۹۹]پسرم ازم خواست که حتماً همان اسباب‌بازی‌ای را که دیروز دیده بود برایش بخرم؛ این «ازم خواست»، یعنی طوری گفت که دلم‌ نیامد بر خلاف خواسته‌اش حرفی بزنم یا کاری کنم؛ در واقع حرف زدم، یعنی تلاش کردم که منصرفش کنم، اما نشد!نگرانی‌ام این بود که عادت کند به حُکم کردن، و توقع داشته باشد که هر چه می‌خواهد، برایش فراهم کنیم؛ در این مدت، این سومین اسباب‌بازی‌ای بود که خواسته بود و برایش خریدم.در راه برگشت از فروشگاه، کمی با هم‌ جمع و تفریق کار کردیم؛ تشویق‌اش کردم که «چه خوب بلدی، پسرم»؛ گفت که «چون به خاطر اسباب‌بازی خیلی خوشحالم بابا»؛ فکر کردم «چه دنیای کوچکی دارد» که با یک اسباب‌بازی اینقدر ذوق می‌کند!«چه دنیای کوچکی دارد»؛ همان حرف کلیشه‌ای که همیشه در مورد بچه‌ها گفته‌اند و‌ شنیده‌ایم.و یک‌ حرف کلیشه‌ای دیگر که می‌خواهم بگویم: «مگر ما بزرگترها هم‌ اینگونه نیستیم؟!»اول خواستم به خودم جواب دهم «بله، ما بزرگترها هم همین طور هستیم؛ با کوچکترین تشویق و جایزه و توجه، ذوق می‌کنیم و دنیای‌مان ساخته می‌شود و‌ با کمترین بی‌توجهی، عتاب و یا ناراحتی‌ای که ببینیم یا بشنویم، در دنیای تیره و تار خودمان فرو می‌رویم...»اما فکر کردم که «نه، ما بزرگترها اینگونه نیستیم»؛ همه‌مان فقط در پی سود و زیان، در پی چنگ انداختن به آینده، در پی پاک کردن گذشته، بی‌توجه به حال، و‌ در پی خیلی چیزهای مزخرف دیگری از این دست هستیم؛ بالاخره باید فرقی با بچه‌ها داشته باشیم؛ باید نشان دهیم که بزرگتر شده‌ایم؛ باید مهارت‌هایمان را به قدر عدد سن‌مان به رخ همدیگر بکشیم، و هزار چیز مزخرف دیگر...</description>
                <category>سعید سلیمانی</category>
                <author>سعید سلیمانی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Mar 2022 18:06:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/homelessmind/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-q5slw4mwlrrh</link>
                <description>‏شاید اگر سهراب امروز بود، به طعنه می‌سرود:به سراغ من اگر می‌آییدنرم و آهسته بیاییدمبادا که ترک بردارد«گوشی» نازک تنهایی منبه شدت معتقدم فناوری‌های جدید ارتباطی، ‎«تنهایی» را از ما گرفته‌اند و این بدترین خیانت فناوری به ماست!و بدترین شعار: «هیچکس تنها نیست»</description>
                <category>سعید سلیمانی</category>
                <author>سعید سلیمانی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Mar 2022 18:04:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت‌های یک دیوانه</title>
                <link>https://virgool.io/homelessmind/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-fm6hcsy3b9mo</link>
                <description>[به تاریخ ۱۶ آبان ۱۳۹۹]از خواب می‌پرم؛ سرم درد می‌کند؛ به اندازه همه عمرم، یکجا و فشرده، خواب دیده‌ام. بیدار که می‌شوم، چیزهایی به یادم می‌آید؛ پسرم که در اتاق دیگری خواب است. همسرم که صدای نفس‌هایش را می‌شنوم...سرم درد می‌کند؛ به خواب‌هایی که دیده‌ام فکر می‌کنم...به دستشویی می‌روم؛ فکر می‌کنم که باید این حالتم را بنویسم؛ سناریو-اش در ذهنم شکل می‌گیرد؛ به رختخواب برمی‌گردم؛ روی موبایل شروع می‌کنم به نوشتن؛ با هر کلمه‌ای که می‌نویسم، از حجم چیزهایی که می‌خواستم بنویسم کم می‌شود؛ فراموش‌شان می‌کنم. به جایش اینها را می‌نویسم. به اول پاراگراف بر می‌گردم؛ کلمه «حالاتم» را به «این حالتم» اصلاح می‌کنم. صدای نفس‌هایش را می‌شنوم و صدای تیک‌تاک ساعت را....یادم آمد؛ این را هم می‌خواستم بنویسم که...دو سه کلمه به پاراگراف بالا اضافه می‌کنم.حالاتم را پاک نکرده بودم.یادم رفت...یادم آمد...یک فکر که می‌خواستم و می‌خواهم بنویسم‌اش، می‌آید و قبل از اینکه بفهمم چیست، غیب می‌شود؛ به خوابی که دیده‌ام ربط دارد، یا به ماجراهای این روزها، یا خاطره‌ای است از دوران بچگی؟ نمی‌دانم...این نوشته را تمام کنم؟ هنوز خیلی چیزها هست که باید بنویسم، اما هیچ یادم نمی‌آید چه. عنوان این نوشته را چه بگذارم؟ «یادداشت‌های یک دیوانه» خوب است؟...برگشتم بالا و عنوان مطلب را نوشتم...صدای نفس‌هایش می‌آید، و صدای تیک‌تاک یا تیک‌تیک ساعت.ساعت موبایل را نگاه می‌کنم، ساعت ۶:۰۴ است.یک حس خیلی غریب می‌آید و می‌رود و از چنگم می‌گریزد....</description>
                <category>سعید سلیمانی</category>
                <author>سعید سلیمانی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Mar 2022 18:02:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاریک‌روشن</title>
                <link>https://virgool.io/homelessmind/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-xnu3twuyb7cc</link>
                <description>به ساعت موبایل نکاه میکنم سه و‌چهل و‌هفت دقیقه، چشمانم را می‌بنذن دستم روی چشمان، روی سمت چپ، بهپخالت جنینیسروصدای پسرم در گوشم می‌پیچدبه عدد ساعت فکر نی‌کنم و در ذهنم سکلش نیدهم...به این فکر می‌کنم که باید این را بنویسم و نوشته‌ام را اینگونه شروع می‌کنم.... به ساعت موبایل نگاه می‌کنم، سه و چهل‌وهفت دقیقه؛ چشم‌هایم را می‌بندم؛ دستم را به عادت همیشگیِ موقع خواب، روی چشم‌هایم می‌گذارم. روی سمت چپ بدنم می‌خوابم؛ به عادت همیشگی موقع خواب. و‌ به حالت جنینی، در خود فرو می‌روم...سروصدای پسرم در گوشم می‌پیچد...به عدد ساعت فکر می‌کنم؛ و در ذهنم، شکل رقم‌هایش را می‌سازم: سه، چهار، هفت...با خودم فکر می‌کنم که باید این تجربه و این ذهنیت‌ها را بنویسم. صفحه موبایل را روشن می‌کنم و برای اینکه چیزی را که می‌خواهم بنویسم، فراموشم نشود، شروع به نوشتن می‌کنم؛ سریع می‌نویسم و‌ پر از غلط، و ناقص؛ فقط در حدی که یادم نرود:به ساعت موبایل نکاه میکنم سه و‌چهل و‌هفت دقیقه، چشمانم را می‌بنذن دستم روی چشمان، روی سمت چپ، بهپخالت جنینیسروصدای پسرم در گوشم می‌پیچدبه عدد ساعت فکر نی‌کنم و در ذهنم سکلش نیدهم...به این فکر می‌کنم که باید این را بنویسم و نوشته‌ام را اینگونه شروع می‌کنم.... [از اینجا به بعد را نمی‌دانم چگونه باید ادامه دهم؛ با چه منطقی باید نوشته‌ام را کامل کنم؟ آیا باید پاراگراف دوم از بالا را در ادامه بنویسم، و‌ در یک دور تسلسل، پاراگراف‌هایم را تکرار کنم؟ در اینصورت، آیا این پاراگراف که داخل کروشه نوشته شده هم باید تکرار شود؟ یا اینکه...الان که دارم این کلمات را می‌نویسم، چندین ساعت از این تجربه که در موردش نوشته‌ام می‌گذرد؛ به غیر از پاراگراف اول، که همان زمان نوشتم‌اش، بقیه کلمات را در همین چند دقیقه نوشته‌ام. پس به نظر می‌رسد که این مطلب دچار یک «زمان‌پریشی» است؛ البته معنای تخصصی این کلمه را نمی‌دانم؛ ولی فکر می‌کنم منظورم را می‌رساند. منظورم این است که فقط پاراگراف اول است که می‌توان آن را یک پیش‌نویس واقعی به شمار آورد و اصالت دارد؛ یعنی غلط‌ها و اشتباهاتش واقعی است، و نه تصنعی. در واقع، پاراگرافی که در ادامه نوشته‌ام، یعنی پاراگراف ماقبل کروشه، اگرچه عین پاراگراف اول است، ولی فقط یک کپی از آن است که الان نوشته شده، و نه چند ساعت پیش؛ به همین دلیل، شاید بهتر باشد فکر کنیم که، یا شاید واقعیت و حقیقت هم همین باشد که، مطلب همینجا باید تمام شود. چون پاراگراف غیراصیل بعدی، یعنی پاراگراف قبل از کروشه، نمی‌تواند سر منشأ یک تداوم خالص و ناب باشد.اما مگر همه مطالب و نوشته‌های دنیا اینگونه نیستند؟ مگر بین پاراگراف اول و آخرشان، فاصله نیست؟ حالا چند دقیقه یا چند ساعت... به هر حال، فاصله هست.ضمناً، چه لزومی دارد که پاراگراف ماقبل کروشه، از همه نظر عین عین پاراگراف اول باشد؟ اصلاً می‌توان آن را یک پاراگراف مستقل، اما شبیه به اولی در نظر گرفت که فقط می‌خواهد منظور نویسنده را برساند؛ نه اینکه بخواهد دو زمان گذشته و حال را، مثل دو طرف یک پارچه، روی هم بدوزد و یکی کند.در واقع این پاراگراف فقط یک پاراگراف ساده، و پیش‌نویسی پر از غلط است، بدین شکل کهبه ساعت موبایل نکاه میکنم سه و‌چهل و‌هفت دقیقه، چشمانم را می‌بنذن دستم روی چشمان، روی سمت چپ، بهپخالت جنینیسروصدای پسرم در گوشم می‌پیچدبه عدد ساعت فکر نی‌کنم و در ذهنم سکلش نیدهم...به این فکر می‌کنم که باید این را بنویسم و نوشته‌ام را اینگونه شروع می‌کنم....</description>
                <category>سعید سلیمانی</category>
                <author>سعید سلیمانی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Mar 2022 17:57:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/homelessmind/%D9%85%D9%86-%D9%87%D8%A7-xj8r9httfy6j</link>
                <description>هر تصمیمی، یک مسیر انتخاب‌شده در پی دارد و چندین مسیر انتخاب‌‌نشده؛ و در هر مسیر انتخاب‌نشده، گویی در یک آن، در جهانی موازی، یک «من» جدید آغاز و متولد می‌شود که ظاهراً از دسترس «من» واقعی که در مسیر انتخاب‌شده می‌زید، خارج است.سؤال: آیا می‌توان به این «من»ها دست یافت؟</description>
                <category>سعید سلیمانی</category>
                <author>سعید سلیمانی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Mar 2022 17:54:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بافندگی منطقی</title>
                <link>https://virgool.io/homelessmind/%D8%A8%D8%A7%D9%81%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82%DB%8C-p1pyyocs1pf9</link>
                <description>‏نکته اینجاست که ما آدمها، عمدتاً، بر اساس یک سری پیش‌زمینه‌های ذهنی، یا ترجیحات شخصی یا احساسی، تصمیم می‌گیریم و عمل می‌کنیم؛ و بعد، شروع می‌کنیم برای آن تصمیم و عمل، دلیل تراشیدن و منطق بافتن!</description>
                <category>سعید سلیمانی</category>
                <author>سعید سلیمانی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Mar 2022 17:50:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلم یا دوربین؟</title>
                <link>https://virgool.io/homelessmind/%D9%82%D9%84%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D9%86-ixbm2qmkfpes</link>
                <description>همه خوابند و همه چیز ساکت است.فقط صدای تیک‌تاک ساعت می‌آید و صدای سوختن شعله بخاری.جریان هوای گرم بالای بخاری، پرده را تکان می‌دهد.تکان‌های پرده، دقیقاً با صدای ثانیه‌های ساعت هماهنگ است.وسوسه می‌شوم که از این هماهنگی فیلم بگیرم - با موبایل.ولی هر چه فکر می‌کنم، نه انگیزه‌اش را دارم و نه دلیلی برایش پیدا می‌کنم.جز اینکه خوب است این اتفاق [نادر] ثبت شود...باز هم راضی نمی‌شوم، و فکر می‌کنم که در موردش بنویسم.اگر بنویسم هم، این اتفاق ثبت می‌شود،مثل الان که دارم می‌نویسم‌اش.اصلاً وقتی قلم بود چرا دوربین اختراع شد؟</description>
                <category>سعید سلیمانی</category>
                <author>سعید سلیمانی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Mar 2022 17:47:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جزییات پادشاه است</title>
                <link>https://virgool.io/homelessmind/%D8%AC%D8%B2%DB%8C%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-hvhgxwyelach</link>
                <description>وقتی برای چند روز متوالی، همه وقت و حواس‌ات را برای انجام یک کار، برای رسیدن به یک هدف می‌گذاری، وقتی یک کل، یک کلیت، و یک کارِ ویژه را باید بدون توجه به اتفاقات دیگر، انجام دهی تا به سرانجام مطلوب برسد، وقتی در درون این کلیت، باید حواس‌ات به همه بخش‌ها و زیربخش‌های آن باشد -ببخشید که لحن‌ام مهندسی‌وار شد- در این مواقع، «جزییات» مهم می‌شوند؛ یا بهتر است بگویم به چشم می‌آیند؛ جزییاتی که از «دور» به چشم نمی‌آمدند. حالا در حین کار، متوجه می‌شوی که اگر در انجام یکی از این جزییات اشتباه کنی، همه آن کلیت یا بخش مهمی از آن، زیر سوال می‌رود یا شاید هم به فنا برود!این یعنی اینکه در روزمرگی‌ای که همواره مبتلایش بوده‌ایم و هستیم، جزییات چقدر و چطور به شکلی نامحسوس بر ما حکومت می‌کرده‌اند و ما چقدر بدون آنکه حواس‌مان باشد، ناخودآگاه، به شل‌وسفت کردن پیچ‌های کوچک مشغول بوده‌ایم؛ اما آنچه همواره [در پایان] تحسین یا تخطئه شده، کلیات بوده است.جزییات همواره در زندگی عادی و روزمره حضور دارند، و مهم هم هستند؛ اما لابه‌لای هم، و در سایه آن کل یا کل‌های بزرگتر، گم می‌شوند؛ و تو متوجه نمی‌شوی که اصولاً داری برای رسیدن به هدف بزرگتر، همواره [فقط] جزییات را تنظیم می‌کنی.جزییات پادشاهان زندگی هستند؛ پادشاهانی که با هم و همزمان، بر قلمرو زندگی تو حکومت می‌کنند...</description>
                <category>سعید سلیمانی</category>
                <author>سعید سلیمانی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Mar 2022 17:45:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه کسی گفته...</title>
                <link>https://virgool.io/homelessmind/%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%87-fym8e5hqghlt</link>
                <description>[به تاریخ ۷ آبان ۱۳۹۹]چه کسی گفته آدم‌ها دو بعد درهم‌تنیده دارند، جسم و روح؟! من در همین لحظه، سه بعد کاملاً جدا از همِ وجود خودم را با صراحت و شفافیت هر چه تمام‌تر احساس می‌کنم: جسم، ذهن و روح.نشانه‌اش هم اینکه، جسم و ذهن‌ام، به ترتیب، عین گاو و ساعت، کار می‌کنند و این لحظات و ساعت‌های شک و تردید و خستگی را دوام می‌آورند، اما روح‌ام، مثل شیشه، یا بهتر بگویم، مثل آینه‌ای شکننده، هر دم در خود می‌شکند و از نو، سر هم می‌شود و دوباره با کوچکترین تلنگری، می‌شکند و...و حالا، روح‌ام شده عین قوری‌های چینی که می‌شکنند و بندشان می‌زنند؛ سر هم است، اما درز دارد، و از لای درزهایش، اشک می‌ریزد...روح‌ام، مثل همان آینه شکسته که گفتم، سر هم شده است، اما تکه‌تکه است؛ تکه‌های سرهم‌بندی‌شده؛ و هر تکه، در زاویه‌ای متفاوت از دیگری، به سویی می‌نگرد و چیزی را در دل خود بازتاب می‌دهد.و من این روح قوری‌شکل آینه‌وار را بر دوش ذهن و جسم‌ام گرفته‌ام و با خود می‌کشم؛ تا کجا؟! نمی‌دانم!چه کسی گفته آدم‌ها دو بعد درهم‌تنیده دارند، جسم و روح؟! من در همین لحظه، سه بعد کاملاً جدا از همِ وجود خودم را با صراحت و شفافیت هر چه تمام‌تر، در حالیکه مثل لایه‌های گوناگون شن و خاک روی هم‌انباشته شده‌اند، احساس می‌کنم: جسم، ذهن و روح.سه لایه از شن و خاک، که زیر فشار روزها و روزگار، و زیر فشار هم، فشرده شده‌اند و فشرده‌تر می‌شوند؛ تا کی و کجا، آن یکی‌شان که نرم‌تر است، یعنی روح، در خود فروشکند و فروریزد. و آن دو، یعنی جسم و ذهن، که سخت‌تر هستند، به سنگ سخت بدل شوند...چه کسی گفته آدم‌ها دو بعد درهم‌تنیده دارند، جسم و روح؟! من در همین لحظه....</description>
                <category>سعید سلیمانی</category>
                <author>سعید سلیمانی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Mar 2022 17:41:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>