<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Solid snake</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@solidsnake</link>
        <description>نه نویسندم، نه بلدم درست بنویسم. هرچی ام می نویسم دروغه.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 19:56:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/62376/avatar/Lr6Oi6.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Solid snake</title>
            <link>https://virgool.io/@solidsnake</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زمان، معجزه‌ای دروغین</title>
                <link>https://virgool.io/@solidsnake/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA%DB%8C%D9%86-vestm5xep0va</link>
                <description>خواستم اما نشد، خواستن شاید بیشترین دلیل من برای اتفاق نیفتادن باشد. نمی دانم گه گاهی که عبور می‌کنم از خاطرات آن سال‌ها، آن روزها و لحظه‌ها فهمیدن دلایلی که امروز در این نقطه‌ از جهان هستی ایستاده‌ام سخت‌ترین معادله‌ی دنیا می‌شود. من، با تمام سردرگمی‌ها و ندانستن‌ها اما، متوجه موج ویران‌گر زمان بودم، زمانی که بر اساس فیلم‌های هالیوودی و تجویز‌های پشت سر هم تراپیست‌ها قرار است آن معجزه همیشه در انتظار و فرابشری هر انسانی باشد. آه این چه شعار آلوده به دروغیست؟ زمان، تنها کارکردش بخیه زدن زخمی‌هایی عمیق است. زخم‌هایی که نیاز به جراحی‌های ۲۴ ساعته دارند تا شاید دکتری از پس اتاق عمل، از دری دو لنگه با علامت‌های بزرگ ورود ممنوع خارج شود و با لبخندی آمیخته به خستگی، بگوید: موفق شدیم. دکتر؟ موفق شدید؟ نه این هم دروغی در زرورق پیچیده شده است، آن چیزی که نجاتش دادند بخشی از یک هویت در گذشته‌ای دور بوده است. تو نمی‌دانی چه درد و رنجی نیاز است تا این بیچاره‌ی پیچیده شده در دردی غیرقابل تصور بتواند دوباره هوای آزاد را لمس کند. زمان، زمان نیاز است تا دوباره برسد به نقطه زیر صفر، نقطه‌ای که هیچ‌گاه، هیچ‌ انسانی ثانیه‌ای از آن جهنم وعده داده شده را توان بازآفرینی ندارد، موجودیت‌های مستقل از همِ احمق. دستهایش را می‌گیرند و با نگاهی پر از ترس؟ترحم؟دلسوزی؟ هر آشغالی که اسمش را می گذارید نوای درک کردنت را می‌دهند اما درکی از حتی ثانیه‌ای که بر او گذشته است ندارند. به خیال اطرافیان نجات یافته است، اما تازه جنگ با همه چیز آغاز می‌شود، بهتر نبود همانجا رها شود؟ نیاز بود تا به این رنج زمینی و پست باز گردانده شود؟ نمی‌دانم، شاید افکار من هم از سر سیاهی بیش از حد نمی‌تواند رنگ و بوی عقلانیت بدهد. اما سوالی که باز هم برایم به جاست، آیا این زندگی ارزش این حجم از درد و رنج را دارد؟ برای چه؟ فاصله‌ای که بین بخش اول این نوشته، و بخش دوم اتفاق افتاد شاید معنایی برای من وجود آورد. همانطور که بالاتر هم بارها و بارها اعلام کردم، نمی‌دانم. واقعا نمی‌دانم که آیا این زندگی ارزش تحمل این حجم از درد و رنج را دارد یا نه، اما چیزی که می‌توان با قاطعیت اعلام کرد، در کنار تمامی درد و رنج‌هایی که بشریت متحمل خواهد شد چیزی به اسم دوستی وجود دارد که می‌تواند تو را فارغ از هر سیاهی‌ای که در آن اسیری لحظه‌ای، ثانیه‌ای، فاصله‌ی میان دو نفس کشیدنی، چیزی، رهایت کند. رها از تمامی دردهایی که تا چند دقیقه پیش متحمل بودی و در نهایت زندگی فاصله‌ی میان خوشی شماره N تا خوشی شماره N+1 است. نمی‌دانم کدام بازیگر حمالی در کدام فیلمی یک جمله‌‌ای شبیه به همین که من گفتم را تحویل مخاطب داده اما خوشبختانه یا بدبختانه گاهی میان تمامی محتواهای زرد حرف‌های منطقی هم زده می‌شود. </description>
                <category>Solid snake</category>
                <author>Solid snake</author>
                <pubDate>Tue, 27 Feb 2024 20:36:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌حسی</title>
                <link>https://virgool.io/@solidsnake/%D8%A8%DB%8C-%D8%AD%D8%B3%DB%8C-rqlkutpznxjw</link>
                <description>اتاق من توی خونه‌ی پدری، یه تراس کوچیک ۲ در ۳ داشت. یه نرده‌ی سفید تقریبا کوتاه، تا یه ذره بالاتر از کمر یه آدم ۱۷۰ سانتی که مانع سقوطت از ارتفاع تقریبا ۱۲ متری می‌شد. یه صبح زمستونی بود، هوای ابری و گرفته و بارونی ، از اون هواها که نمی‌تونی از توی جات تکون بخوری، در اتاقم باز بود و وایساده بودم وسط اتاق، نمی‌دونم داشتم چی کار می‌کردم اما با صدای قدم‌هایی که میومد به سمت اتاق برگشتم و به ورودی نگاه کردم. بابام اومده بود توی اتاق و داشت بهم نگاه می‌کرد. مستقیم خیره شده بود به چشمام. نمی‌دونم تا حالا کسی که امید توی نگاهش مرده رو دیدین یا نه، اما یه خاموشی عجیبی توی چشم این آدما قابل دیدنه، یه چیزی انگار تو نگاهشون کشته شده و عاری از هر گونه احساسیه این نگاه کردن. من توی زندگیم دو بار با این نگاه روبه‌رو شدم و اونقدر ترسناک بوده واسم که حتی به یاد آوردنشون باعث می‌شه یه لحظه تنفسم متوقف بشه. خلا نبودن هیچ درخششی توی چشم، باعث می‌شه دیگه دلت نخواد اون آدم رو ببینی. برگردیم به بابام، وایساده بودم وسط اتاق که اومد تو و خیره شد بهم. توی نگاهش مطلقا هیچ امیدی نبود. یه سیاهی ویران کننده به جای چشمای همیشه پر امیدش بهم نگاه می‌کرد. بدون اینکه حرفی بهم بزنه، با قدمایی سنگین و بدون صدا آروم رفت سمت بالکن اتاق. چیزی که داشتم می‌دیدم قامت خمیده بابام بود توی یه بک‌گراند خاکستری از تهران کثیف که بارون با سرعت داره می‌باره. در بالکن رو باز کرد، بدون اینکه حتی یه نگاه به پشت سرش بندازه رسید دم همون نرده‌های سفید تقریبا کوتاهی که سا‌لها مارو از پرت شدن محافظت می‌کرد. انگار که در حال پیاده‌روی روزانه بود، بدون حتی لحظه‌ای مکث کردن، انگار میلیون‌ها بار این کار روی توی ذهنش تصور کرده بود، دستش رو گذاشت لبه‌ی نرده یکی از پاهاش رو آورد بالا گذاشت لبه‌ی نرده و بدون اینکه حتی سعی کنه سرپا وایسه پرید پایین. خشکم زده بود، انگار با میخ منو چسبونده بودن به زمین، حتی وحشت هم نکرده بودم و این همه چیز رو عجیب‌تر می‌کرد. فقط خیره شده بودم به فضایی که تا چند لحظه پیش قامت بابام رو توی اون قاب می‌دیدم و الان انگار که اون خلایی که توی چشماش بود، پخش شده بود و فضای اطراف بالکن رو آروم آروم پر می‌کرد. بارون با سرعت می‌بارید، درختا تکون می‌خوردن و من همچنان وسط اتاق وایساده بودم، بدون هیچ حرکتی. نمی‌دونم شاید فکر می‌کردم حرکت کردن باعث می‌شه همه چی شکل واقعیت به خودش بگیره. احساس می‌کردم اگه تکون نخورم، چیزی نگم، صدایی از خودم در نیارم می‌تونم بدون گذر زمان تا ابد توی همون وضعیت بمونم و واقعیت رو انکار کنم. صدای عقربه ثانیه‌شمار رو می‌شنیدم که داره فرار می‌کنه، انگار هر تیکی که می‌کرد یه بار تو گوشم می‌گفت واقعیت یه چیز دیگس اما من همچنان بدون هیچ حسی، خالی از هر احساسی، وایساده بودم وسط اتاق. این چیزی که نوشتم، یکی از خوابام بود،اما اونقد همه چیزش به واقعیت نزدیک بود که حتی بی‌حسی اون لحظه‌هارو به شکل تجربه با خودم دارم. وقتی بیدار شدم و زنگ زدم به بابام با اینکه می‌دونستم هیچ اتفاقی نیوفتاده و بابام حالش خوبه، انگار خیالم راحت شد. </description>
                <category>Solid snake</category>
                <author>Solid snake</author>
                <pubDate>Fri, 04 Aug 2023 20:01:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبیه به خشونت سیستماتیک</title>
                <link>https://virgool.io/@solidsnake/%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AA%DB%8C%DA%A9-tftmq7uv5cjn</link>
                <description>من چند وقت پیش یه چیزی راجع به خشونت سیستماتیک نوشتم که می‌تونید از اینجا بخونیدش؛ در ادامه‌ی همون بحث، و ترند‌هایی که امروز توی فضای اجتماعی ایران داره شکل می‌گیره، دیدم صحبت کردن راجع به هدی رستمی (اگه واقعا اسمش این باشه) برام جالبه. من به واسطه‌ی ارتباطات گسترده‌ای که دارم، دورادور هدی رستمی رو می‌شناسم و از مسیر حرکتش آگاهم. اما چیزی که می‌‌خوام درباره‌ش صحبت کنم، به صورت غیر مستقیم ربط به این بحث این روزای سوشیال‌مدیا ایرانی داره. توی تمامی این شکل بحث‌ها، اتفاقات و خبرها، خشونت توده‌ی مردم نسبت به این موضوعات رو می‌تونیم تشخیص بدیم. اما بازم هدف حرف من خود خشونت نیست؛ چیزی که سوال توی ذهن من ایجاد می‌کنه حرف عده‌ای از آدمهاست. شما هم حتما با این دیالوگ که «باید به عقاید همدیگه احترام بذاریم» مواجه شدین، اما آیا واقعا باید به همه‌ی عقاید احترام گذاشت؟ آیا همه‌ی عقاید محترمن؟ چیزی که برای من واضح و مشخصه، زمانی احترام به عقاید مختلف قابل بحث خواهد بود که بیان کردن بلند عقایدت منجر به صدمه‌ دیدن خودت و اطرافیانت نشه. منظور؟ بذارین با یه مثال واسه‌تون توضیح بدم (هرچند مطمئنم سه‌هزارتا مثال همین الان تو ذهنتون هست): اگر شما، به عنوان یک مرد در جامعه‌ی مردسالار ایرانی (‌من حتی نگاه دین رو هم قاطی ماجرا نمی‌کنم‌) برای ارتباط با جنس مخالف هم‌زمان با چند نفر باشید، اگر تشویق نشید، توی درصد کمی از مواقع با سرزنش روبه‌رو خواهید شد. یه نکته‌ای توی پرانتز بگم؛ منظور من از ارتباط همزمان،‌ ارتباطیه که اشخاص هیچ ایده‌ای در مورد نفرات دیگه نداشته باشن و به نوعی با پنهان‌کاری این مسیر پیش بره. برگردیم به بحث اصلی. آره، اگر مرد باشید ممکنه حتی تشویق هم بشید. اما آیا برای یک زن هم همین مسیر رو می‌تونید متصور بشید؟ با قطعیت بسیار بالا خیر. این زن، علاوه بر لیبل‌هایی که ممکنه بهش بخوره، که به نظرم سطحی‌‌ترین واکنش جامعه‌ی مرد سالاره،‌ ممکنه تهدید جانی هم بشه و سلامتش رو از دست بده. کما اینکه احتمالا اتفاقات اصفهان که برای یک مورد بسیار بسیار کوچک‌تر از این بود رو همه‌ی ما خوب خاطرمون هست. پس من دارم می‌بینم که توی یه خیابون یه طرفه نمی‌شه به همه‌ی عقاید احترام گذاشت. وقتی فضای گفتمان باز نیست پس آدم‌ها، اقلیت‌های فکری و امثالش توی پس‌توهایی قایم می‌شن و برای مدت طولانی جامعه صدایی از اون‌ها نمی‌شنوه. انزوا، گوشه‌گیری و در نهایت حذف شدن از روزمره‌ی جامعه انسانی شاید سخت‌ترین شکنجه‌ای باشه که نسل بشر به هم‌نوع خودش صرفا به خاطر تفاوت، تحمیل کرده.این مراحل رو در نظر بگیرید؛ توی این التهاب اجتماعی-سیاسی ایران، با روشن شدن هویت اصلی (تایید یا تکذیب نمی‌کنم) هدی رستمی، شاهد موج حمله‌های شدید به این آدم هستیم. این وسط، یه عده‌‌ای از آدم‌‌ها با دیالوگ «حمله کردن کار درستی نیست باید نقد کرد» دارن این موج رو مورد نکوهش قرار می‌دن. اما آیا واقعا نباید حمله کرد؟ واقعا باید نشست به نقد این شخص، رفتار، خط فکری و ...؟ توی تعریف انتقاد سازنده، چند عنوان رو می‌شه بیان کرد. اما اون چیزی که به نظرم به بحث من ربط داره این عنوانه «در انتقاد سازنده بر رفتاری که دوست داریم، تمرکز کنیم». بله خیلی هم منطقی به نظر میاد. اما آیا واقعا همچین چیزی در یک کانتکست مشخص قابل پیاده‌سازیه؟ شما مردمی رو در نظر بگیرید که از تمامی جهات، زیر فشار بی حد و اندازه قرار دارن، دائم سانسور و حتی کشته شدن و با وقاحت بهشون دروغ گفته شده؛ آیا توی این زمین بازی توقع منطق از آدم‌ها کار درستیه؟ به نظر من اصلا، همچین توقعی از جامعه‌ی وحشتزده‌ی تحت فشار اصولا منطقی نیست. اما چرا منطقی نیست؟ انتقاد به بستر مناسب احتیاج داره. فضایی برای تعامل و این فضا هیچ وقت در هیچ برهه‌ای از زمان برای من، من ایرانی، در دسترس نبوده. تمرین حرف زدن تبدیل به تمرین نمره گرفتن، ترفیع گرفتن، از سر باز کردن و چیزهایی شبیه به این شده. آموزش، نقطه‌ی بسیار بسیار پر رنگی در فضای نقد بوده، هست و خواهد بود. با یک نگاه به سیستم آکادمیک، که محل پرورش روابط اجتماعی انسان‌هاست، متوجه می‌شیم که این سیستم چقدر معیوب و ناکارآمده. پس زمانی که من و ما، هیچ آموزشی در مورد نحوه شنیدن و بیان نقد نداریم،‌ چطور توقع داریم که توی این لحظه‌ی حساس و ملتهب جامعه ایران آدم‌ها مسیر نقد سازنده رو پیش بگیرن؟ من،‌ راه‌ حلی برای این موضوع ندارم، یا حداقل در کوتاه مدت چیزی به ذهنم نمی‌رسه. اما سرزنش مردم و استفاده از ابزارهای دموکراتیک برای انتقال حس عذاب وجدان، قطعا مارو همیشه عقب‌تر از چیزی که باید در لحظه واکنش نشون دادن باشیم، نگه ‌می‌داره.</description>
                <category>Solid snake</category>
                <author>Solid snake</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jun 2022 17:42:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ در گذر زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@solidsnake/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D8%B0%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-qddzgruhcwtu</link>
                <description>به بهانه‌ی حمله‌ی هوایی اسرائیل و فلسطین به هم، دلم خواست از یه چیزی شبیه به تجربه‌ی جنگ بنویسیم تا شاید یه مقدار کمی از رنجی که جنگ صرفا و صرفا و صرفا برای مردم عادی ایجاد می‌کنه رو درک کنید. جنگ زندگی‌هارو برای مدت طولانی ویران می کنه، تمام معایب جنگ فقط و فقط برای مردم عادی می‌مونه و اون آدم‌هایی که این جنگ رو شروع کرد، بهتر بخونید قدرت‌ها، هیچ گزندی‌رو تجربه نمی‌کنن. این یک بازی باخت-باخت برای نیرو‌های نظامی هر دو طرف بوده و خواهد بود. داستان من از اونجایی شروع می‌شه که رسیدم آبادان، با سه تا از دوستای ابادانی-خرمشهریم داشتیم شهر رو می چرخیدیم و از اونجایی که بچه‌ها می‌دونن من عاشق عکاسی جنگم، یکیشون پیشنهاد داد که بریم مینوشهر. استقبال کردم و گفتم بریم. به تاریخ بهمن ۱۳۹۷ از خرمشهر راه افتادیم به سمت آبادان و بعدم مینوشهر. توصیف فضای شهری آبادن و خرمشهر رو می ذارم کنار و بهش اشاره‌ای نمی کنم، هرچند این دوتا شهر هم سایه‌ی سنگینی از ۳۰ سال گذشته رو روی خودشون دارن. مینو شهر، یکی از شهرهای مرزی ایرانه که با اروند‌رود از عراق جدا می شه. مینوشهر چطور به آبادان راه داره؟ مینو شهر یه جزیرس که با دوتا پل (اگر تعدادش رو اشتباه نکنم) به آبادان وصل می شه. فضای شهری آبادان با همه‌ی مشکلاتش توی دهه ۹۰ شمسی داره می گذره، ماشین‌ها، مدل آدم‌ها، فضای شهری و ... اما قصه از جایی شروع می شه که از روی پل گذر کردیم و وارد مینو شهر شدیم. من جلو نشسته بودم و داشتم با بهت و حیرت بلواری که واردش شدیم رو نگاه می‌کردم. اگر مستندی از سال‌های جنگ که نشون دهنده وضعیت شهر‌ها بوده دیده باشید، من داشتم اون مستند رو به صورت زنده تو مینوشهر می دیدم.  اولین چیزی که از ذهنم رد شد، این بود که توی مینو‌شهر زمان دقیقا توی سال‌های جنگ ایستاده. توی کل زمانی که من توی مینو شهر بودم، تقریبا ۱ دونه پراید دیدیم. اگر اون پراید رو هم نادیده گرفته بودم هیچ تفاوتی با دهه ۶۰ و سالهای جنگ نمی‌کرد. جلو‌تر رفتیم، از لایه‌ی اول شهر که میدون اصلی بود گذشتیم، مغازه‌های خلوت، آدم‌ها نشسته دم مغازه‌ها، سر میدون، سر کوچه و ... همه بدون استثنا نگاه ماشین ما می کردن، دقیقا حس مسافر زمان رو داشتم که برگشته به ده‌ها سال عقب‌تر. توی تمام این مدت، رد گلوله‌ها رو روی تن ساختمون‌ها به وضوح می‌شد نگاه و دنبال کرد. رسیدیم به یه بخشی از شهر که زمین باز بیشتر و خونه‌ها کمتر شده بود. اینجا بافت خونه‌ها کاملا نشون می داد که از زمان جنگ تا الان هیچ دستی نخورده، همچنان رد گلوله‌ها رو می تونستی ببینی، خلوتی خیابون عجیب‌ترین چیزی بود که می شد لمس کرد. رسیدیم به یه بلوک سیمانی ته بلوار، پیاده شدیم از ماشین و رفتیم سمت بلوک‌ها. دوستم رو کرد بهم و گفت اونطرف رودخونه رو ببین، نگاه کردم، گفت اونجا عراقه و من نزدیک‌ترین برخوردم رو با مرز عراق حس کردم. توی راه برگشت، چشمم خورد به یه پیرزن که توی یه کوچه‌ی فرعی نشسته بود دم یه خونه‌ تقریبا متروکه,  مهم‌ترین چیزی که  حس کردم، نگا‌ه‌های جستجوگر پیرزن بود. من شاید کلا ۱۵ ثانیه هم باهاش چشم تو چشم نشدم، اما از لحظه‌ای که از اونطرف بلوار دیدمش، تا لحظه‌ای رفتم تو کوچه و جلوش رد شدم ناخودآگاه این فکر توی سرم بود: این پیرزن داشت انتظار می‌کشید، نگاهش به سر کوچه بود و آروم داشت سیگارش رو می‌کشید. انگار منتظر از دست رفته‌ای بود، فرزندی، همسری یا برادری که توی سالهای جنگ از دست داده بود. انگار چشم انتظار بود تا یک هیکل آشنا از خم کوچه قدم‌زنان به سمتش بره و این پیرزن دوباره لبخند بزنه.من توی نگاه اون پیرزن ویرانی جنگ‌رو دوباره تجربه کردم. </description>
                <category>Solid snake</category>
                <author>Solid snake</author>
                <pubDate>Tue, 18 May 2021 02:39:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دست دادن</title>
                <link>https://virgool.io/@solidsnake/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-qzdc7nwesc7m</link>
                <description>از دست دادن، به معنای واقعی کلمه. از دست دادن همیشه به مرگ انسان‌ها اشاره ندارد، ما در چندین سال گذشته مدل جدید را تجربه کرده‌ایم. مهاجرت، بخشی جدایی ناپذیر از زندگی هر فرد مقیم ایران بوده و هست. اما من، شخص من، همیشه در مقام ناظر از دست دادن آدم‌های عزیز زندگیم بوده‌ام. ماه‌ها پروسه‌ی شروع مهاجرت تا شب آخری که در تهران قدم زدیم یا رانندگی کردیم و برای تمام خاطرات گذشته، حال حاضر و خاطرات مشترکی که در آینده رقم نخواهند خورد اشک ریختیم را دیدم و لمس کردم. از ٍRadiohead هایی که توی مدرس جنوب گوش دادیم تا شهرام شب‌پره‌هایی که از سر مسخره بازی وسط ترافیک پلی کردیم، از کافه‌ها و قهوه‌ها و استرس‌هایی که از سخنرانی ترامپ و ترس از سایه‌ی شوم جنگ با هم تجربه کردیم گذر کردم، تا الان در این لحظه به شما بگویم سخت است قربان، دل کندن از رفقا به قدری سخت است که هر بار تکه‌ای از روحت را به آنها هدیه می‌دهی تا با خود ببرند و یکهو به خودت می‌ایی و می بینی تو گویی بیست اندی جان‌پیج در سراسر جهان داری، با این تفاوت که هر لحظه ممکن است از غم نبودن‌ها، سیگار نکشیدن‌ها، قهوه‌نخوردن‌ها، مست نکردن‌ها بمیری و تکه‌های روحت، هیچ کمکی به ماندن در این سرزمین شوم نمی‌کند.امروز صبح، با تلخ‌ترین و شاد‌ترین خبر جهان برایم شروع شد، عزیزانم، برای رفتن آماده می‌شدند. و من باز هم خاطراتی تلخ از تمامی آدم‌هایی که با شتاب تمام طی ۵ سال گذشته از دست داده‌ام، افتادم. با شوخی می‌گفتم ایشالا تا آخر امسال برسم به بالا ۲۵ نفر مهاجر. درد داشت نه؟ رکوردم از دست دادن ۶ نفر در طی یک سال بوده. گاهی با خنده به دور و اطرافیان نهیب می‌زنم &#x27;شما تو هر کشوری تقریبا اسم ببری من یکی از دوستام هست و می شمارم&#x27;: آمریکا ۳ تا، کانادا ۲تا، فرانسه ۲تا، انگلیس ۲تا، نروژ یکی، ایتالیا ۲ تا و همینطوری تمام اتحادیه‌ی اروپا و خاور دور و نزدیک تا همین بیخ گوش خودمان، ترکیه. اما رفتن تازه آغاز ماجراست، من و کسانی که مهاجرت اطرافیان را تجربه کرده‌اند خوب می دادنند که ارتباط کم و کم و کم رنگ می‌شود تا زمانی که حرف مشترک آنچنانی باقی‌ نمی‌ماند. تو از وضعیت داخل گله داری و وضعیت داخل برای او، تبدیل به شکنجه‌ای خواهد شد که فرار را بر قرارش ترجیح می‌دهد. دیگر مشکلات و درگیری‌های روزمره تو و او (‌آنها) هیچ موضوعیتی برای صحبت کردن ندارد، این گله کردن نیست، واقعیتی تلخ است که بر سر رفاقت‌ها از فاصله‌ی دور می‌آید. دوست داشتن ما سر جای خود خواهد بود، اما جهان‌هایی که در آن زندگی می کنیم تفاوتی عظیم خواهند کرد.دوستان من، خوشحالی‌ام برای شما وصف ناپذیر است، اما دروغ نگویم از نبودنتان دلگیر خواهم شد. هرکجای این پهنه‌ی هستی هستید، شاد باشید. قربان شما، ناظر همیشگی نبودن‌ها. </description>
                <category>Solid snake</category>
                <author>Solid snake</author>
                <pubDate>Mon, 22 Mar 2021 20:18:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید پست‌های من در سال ۹۹</title>
                <link>https://virgool.io/@solidsnake/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B9-ddl8626ovb0w</link>
                <description>در طول تاریخ از اعداد استفاده کردیم تا اغلب داد و ستد کنیم و آن‌چیزی که شمردنی است را بشماریم. برای هر عدد واحد درست کردیم تا عددهای زندگی قاطی نشوند و از اعداد، شفاف‌تر استفاده کنیم؛ مثلا وقتی می‌گوییم ده هزار تومان به پول اشاره داریم و وقتی می‌گوییم ده هزار بلیط به بلیط!روز به روز که در زندگی جلو‌تر رفتیم عددها فرقی نکردند ولی این واحدها بودند که زیاد شدند. واحد کریپتو، واحد اصله درخت، واحد فاصله و …«واحد» یک توافق عمومی است برای شمردن؛ تا همانطور که گفتم شمردن‌ها قاطی نشود. مشاهده افراد دارای ثروت (اجتماعی یا مالی) به من ثابت کرده اینکه چه چیزی را بشماریم از اینکه چطور بشماریم مهم‌تر است. هرکس با واحد خاصی مسائل زندگی را می‌شمارد. اینطور به نظرم آمده که مشخص کردن واحد یعنی مشخص کردن اینکه من در زندگی برای چه چیزهایی ارزش قائلم و می‌خواهم چه چیزهایی را در زندگی بشمارم. https://cdn.virgool.io/annual-report/1399/m6jq3bqiv5uw-39EzD.mp4 اعدادی که بدون واحد ثبت کردمبه ویدیویی که ویرگول برایم ساخته که نگاه می‌کنم میبینم که در سال ۹۹، من در مجموع ۶,۳۱۷ کلمه در ویرگول نوشتم و منتشر کردم و مخاطبین، پست‌های من را ۶۰ مرتبه پسندیدند و  ۱۷ بار هم نظر خود را روی پست‌های من به اشتراک گذاشتند. در سال ۹۹، ۱۰ نفر در ویرگول من را دنبال کردند تا پست‌های بعدیم را بخوانند. این اعداد نشان میدهند من کاری کرده‌ام. هرکدام به واحدی وصل هستند. از خودم می‌پرسم من کدام واحد را شمارش کرده‌ام؟ کدامیک از واحدهای بالا از همه برای من مهم‌تر است؟ ادامه ویدیو را می‌بینم.آمار از اثر بیرونی می‌گویندطبق آمار پست‌های من ۲,۸۲۱ بار خوانده شدند و ۱۰۹,۷۷۷ ثانیه صرف مطالعه آنها شده است، که با توجه به جمعیتی که در ایران به اینترنت دسترسی دارند، ویرگول به من می‌گوید که توانستم  ۰/۰۰۱۵۰۵۰۳۲ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را بالا ببرم.از طرف دیگر ویرگول به من می‌گوید که اگر قرار بود پست‌هایم را چاپ و به دست تک تک خوانندگان برسانم باید ۴,۲۶۶ کاغذ مصرف می‌کردم.آن عددهای کوچک ابتدای ویدیو حالا تبدیل شده‌اند به عددهای بزرگ به اینکه من جلوی مصرف این تعداد کاغذ را گرفتم یا به اینکه من  ۰/۰۰۱۵۰۵۰۳۲ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را جابه جا کرده‌ام. واحد این عددها برای من ملموس‌تر است.واحد نوشتن چیست؟همه عددهای بالا و همینطور اثر بیرونی که روی خوانندگان و همینطور در مقیاس بزرگتر طبیعت و جامعه اطرافم گذاشتم اعدادی هستند که من دوستشان دارم و به آنها افتخار می‌کنم. اگر چنین ویدیویی دست شما نیز رسید به شما بابت تک تک اعداد تبریک می‌گویم.اثر هر نوشته تا حدودی معلوم است، اگر بنویسید جلوی قطع درخت را می‌گیرید، به سرانه مطالعه کشور اضافه می‌کنید و خوانندگانی جذب می‌کنید که شما را از طریق نوشته‌هایتان می‌شناسند و …به نظرم می‌رسد که نوشته‌های من و شما واحد ندارند ولی اثر بیرونی دارند.</description>
                <category>Solid snake</category>
                <author>Solid snake</author>
                <pubDate>Mon, 22 Mar 2021 19:42:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خشونت سیستماتیک</title>
                <link>https://virgool.io/@solidsnake/%D8%AE%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AA%DB%8C%DA%A9-qty6lzqcurai</link>
                <description>یه مدت خیلی مدیدیه، مدید ینی تقریبا از ۱۰ سال پیش، که فضای توییتر فارسی صحنه خون و خونریزی شدید بوده، توییتر به عنوان یکی از ارکان اصلی قشر روشنفکر (شما بخونید روشنفکر که من ر* توش) همیشه زمین مبارزه آدم‌ها با افکار و عقیده‌های مختلف بوده. این به خودی خود واقعا چیز بدی نیست؛ اما از دل همین نبردها عقاید و تفکرهایی رشد می‌کنه که واقعا، لرزه بر اندام حداقل من می‌ندازه. خشونت سیستماتیک یک تعریف داره که یه سالی یه بابایی به اسم یوهان گالتونگ معرفیش کرد. حالا به تعریف اصلیش کار ندارم اما یه تیکه‌ای داره به اسم &quot;خشونت فرهنگی&quot; که از دین، ایدئولوژی، علم، هنر و کلا هرچیزی استفاده کنه برای اعمال خشونت مستقیم یا ایجاد خشونت سیستماتیک. حالا چرا اینو توضیح دادم؟ چون خشونت سیستماتیک یه جاهایی تبدیل شده به عرف، به هنجار و بخشی از جامعه بدون اینکه بدونن این خشونت به صورت سیستماتیک بهشون اعمال شده یا حتی در برخی از کیس‌ها مثل خشونت علیه زنان، اصلا اسم این رفتار خشونت و دارن ازش استفاده می‌کنن. ما، به طور خاص، جامعه ما به شدت بسیار زیاد درگیر این خشونت سیستماتیکه و دقیقا به دلیل حضور مستمر این ساختار دیگه تفکیک و تحلیل و بررسی دقیق اونقدر کار سختی شده که جامعه (اینجا به منظور شخص) برای رهایی از تفکر اشتباه حوصله هزینه کردن نداره. هزینه از جنس تفکر طولانی و بررسی شرایط در هر کیس خاصه؛ چون ما با ساختاری طرفیم که واقعا بعید می‌دونم در طول تاریخ جوامع بشری شبیه اون رو بتونیم پیدا کنیم، منظور از ساختار دقیقا تلفیق وضعیت کنونی فرهنگ، اقتصاد، دین و ... هرچیز دیگری که سیستم کنترل و اشراف شدید روش داره. انعطاف این سیستم بسیار زیاده، تغییر ساختار در هر لحظه به منظور تبدیل تهدید به فرصت بدون داشتن ابا از بیان کردن این تغییر  داره اتفاق می‌افته و دو هزارتا مثال دیگه که می‌تونم براتون بزنم. وقتی به این مرحله از خشونت سیستماتیک می‌رسیم که جامعه (‌کلیت) دیگه توان پرداخت هزینه برای تفکر و تفکیک شرایط رو نداره، دقیقا اتفاق توییتر فارسی می‌افته. درست لحظه‌ای که شخصی سعی می‌کنه با فریاد &quot;همه‌ی شرایط باید مجزا بررسی بشه&quot; از راه می‌رسه، اون قشری که اندکی، دقت کنید از کلمه &quot;اندک&quot; استفاده کردم، قدرت تحلیل بیشتر دارن به خاطر حجم بالای سرخوردگی از اون خشونت سیستماتیک دارن بر نمی‌تابن که نظر مخالف (آیا واقعا مخالفه؟)‌رو بشنون. اما دقیقا گذار جامعه از همینجا شروع می‌شه، از این لحظه که بشنویم بقیه چی دارن می‌گن. اما آیا من توی این ۱۰ سال شنیدن دیدم؟ مطلقا خیر. هر لحظه که توی یک کانتکست که تمامی مردمان جهان اون رو ناشایست می‌دونن (‌مثل تجاوز)‌ شخصی، گروهی و فرقه‌ای بخواد یک کیس خاص رو به صورت مجزا بررسی کنه که این شرایط اینطوری و ..... اونقد مورد هجوم قرار می‌گیره که واقعا در نهایت تلاش می‌کنه که یا بحث رو ادامه نده یا در نهایت با جمله &quot;بله شما هم درست می‌گی .... &quot; به بحث خاتمه بده. ما در شرایط کنونی بیشتر از هر چیزی نیازمند شنیدن و فکر کردنیم. اما آیا این شکل از سیستم، جایی، ظرفیتی، منابعی برای شنیدن گذاشته؟ خیر. آیا می‌شه از آدما توقع داشت که منطقی فکر کنن؟ خیر.ناامیدی مطلق</description>
                <category>Solid snake</category>
                <author>Solid snake</author>
                <pubDate>Sun, 14 Feb 2021 17:52:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط ۵ روز</title>
                <link>https://virgool.io/@solidsnake/%D9%81%D9%82%D8%B7-%DB%B5-%D8%B1%D9%88%D8%B2-kktws6imdp5f</link>
                <description>احسان عبدی پور یه پادکست داره که اسمش رو یادم نمیاد، اما داره از یه زن و شوهری صحبت می کنه که قراره چند روز دیگه جدا بشن از هم و قرار می ذارن که این چند روز تا جدا شدنشون رو با هم &quot;زندگی&quot; کنن. من و اون هم تصمیم گرفتیم همش ۵ روز با هم زندگی کنیم، آخر هفته ببینیم این ۵ روز چطور گذشته و آیا قراره هفته‌ی بعد هم ۵ روز رو داشته باشیم یا نه. یه جور شیدایی و دیوانگی. داشتم لابه‌لای تکست‌هایی که بهم دادیم دنبال یه نوشته‌ای که واسش فرستاده بودم می گشتم، یهو به خودم اومدم دیدم دارم تکست‌هایی که داده بودیم به هم رو می خونم. اینقد همه چیز سورئال و غیر طبیعی بود که یهو خودمم جا خوردم از اتفاقاتی که با سرعت سرسام آور افتاده بود و وقتی بهش فکر می‌کنم حتی خودمم پنیک می کنم، چه برسه به اون بنده‌ی خدا. آخر هر هفته از هم می پرسیدیم که ۵ روز چطور گذشت؟ با هم راجبش حرف می زدیم، الان که نگاه می‌کنم لابه‌لای همه‌ی دیوانگیمون، دوبار اخطار داده بود که سرعت پیشرفتمون خیلی ترسناکه، اما اینقدر نورانی بود، وقتی بهش خیره می‌شدم دیگه چیزی رو در حاشیه‌ی حضورش نمی‌دیدم. یه جایی توی صبحتمون بهم گفت &quot; دارم آب می شم، مثل یخای قطبی، مراقب باش&quot; من جدی نگرفتم و گذشتم. اما الان در همین لحظه وقتی نگاه می کنم، شدم شبیه رابینسون کروزوئه وسط ناکجاآباد در که معرض غرق شدن بودم، اما یه ساحل دور افتاده من‌رو از مرگ حتمی نجات داده و به جایی رسونده که قراره برای ابدیت تنها بمونم. اون دیوانگی، اون شیدایی گذشت، ردپاش فکر می کنم تا همیشه به جا بمونه، تجربه‌ی زیست مشترکی که باهم داشتیم شاید واقعا فرای تجربیات بخش وسیعی از آدم‌ها بوده. خوشحالم که تجربش کردم، هرچند کوتاه. خوشحالم که راه رفتم و با صدای بلند خوندم &quot; چه خِندت، میون فال قهوه‌هام قِشنگه&quot; تا همه‌ی ادمای دورم از شادی من سهمی برده باشن. یا حتی خوشحالم که توی سگ سرمای زمستون ۵۰ دقیقه پیاده قدم زدیم و سر هر چهارراه گفتیم چهارراه بعدی بریم خونه، اما باز نمی‌رفتیم.اما، اینقدر این بخش از زندگیم یهو جدا از من افتاده، انگار من تجربه‌اش نکردم، اما از نزدیک شاهد لمسش بودم. فقط یک بیننده خاموش.</description>
                <category>Solid snake</category>
                <author>Solid snake</author>
                <pubDate>Sat, 13 Feb 2021 03:55:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مثل همیشه</title>
                <link>https://virgool.io/@solidsnake/%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-p40ruuv5snqr</link>
                <description>امروز یه اتفاق عجیب افتاد. امروز صبح مثل یه صبح عادی دیگه، داشتم مسیر سر کوچه تا دفتر رو پیاده می رفتم و دو قدم مونده به در دفتر، یه ماشین بغلم وایساد و از ماشین پیاده شد. سلام کردیم و زنگ زدم و مثل همیشه اشاره کردم که بره تو. وقتی داشتم بازم مثل همیشه پشت سرش از پله‌ها می‌رفتم بالا، یهو دیدم در عرض یک هفته، چقدر همه چی تغییر کرده. تغییر از جنس مدل برخورد با هم دیگه. از دید بچه‌های دفتر ما هفته‌های پیش هم اتفاقی با هم می‌رسیدیم دفتر، اما جفتمون آگاه بودیم از چیزی که واقعا اتفاق افتاده بود. آگاه بودیم از اینکه بیدار شدم، چشمام رو باز کردم و دیدمش که با دهن باز خوابیده. آروم پا میشم می رم مسواک ( با انگشت البته) می‌زنم، میام توی هال خونش. یه هال نورگیر و دنج. قبل اینکه برم سمت هال، در اتاق خواب رو کامل می‌بندم که صدا بیدارش نکنه، هنوز می تونه یه ۱۰ دقیقه بیشتر بخوابه آخه عادت نداره که ساعت ۴ صبح بخوابه ۹ بیدار بشه. می‌رم سمت پنجره بازش می‌کنم، هوای سرد وسط دی می‌خوره تو صورتم، خم می شم یه کم بیرون از پنجره و سیگارم رو روشن می کنم، سیگار اول رو تقریبا معلق بین زمین و هوا می‌کشم، بوی سیگار روشن سر صبح حالش رو بد می کنه. سیگارم که تموم می‌شه نگاه به ساعتم می‌کنم و می بینم ۱۰ دقیقه بیشتر از چیزی که لازم بود خوابیده، آروم می‌رم تو اتاق و صداش می کنم و پا‌ می‌شه. دسشویی، مسواک، اتاق، لباس‌هایی که دیشب انتخاب کرده به علاوه گوشواره‌ای که من به سلیقه خودش البته انتخاب کردم رو می‌پوشه. اسنپ می‌گیریم و این شوخی همیشگی رو با هم می‌کنیم که بجمب الان کنسل می‌کنه.سر کوچه دفتر پیاده می‌شیم و می‌ریم سمت دفتر، زنگ می‌زنیم. مثل همیشه اشاره می‌کنم که بره تو. وقتی داشتم  مثل همیشه پشت سرش راه از پله‌ها می‌رفتم بالا، یهو دیدم در عرض یک هفته، چقدر همه چی تغییر کرده. آدمی که صرفا توی دفتر می‌شناختمش، الان شده بود یه کسی فرای تصورم. ‌می‌ریم بالا و سلام علیک و کار روتین شروع می‌شه. اما لابه‌لای این روتین زندگی، یه چیزایی داشتیم که واسه خودمون بود، از یه نگاه معنادار سر ناهار گرفته تا یه بوسه‌ی کوچیک موقع سیگار کشیدن. از دید بچه‌های دفتر ما هفته‌های پیش هم اتفاقی با هم می‌رسیدیم دفتر، اما جفتمون آگاه بودیم از چیزی که واقعا اتفاق افتاده بود. اما حالا، امروز، وارد که شدیم، دوباره هیچ چیزی مثل قبل نبود، دیگه خبری از اون اشاره‌های کوچیک نبود، دیگه خبری از بوسه‌های کوتاه نبود. خیلی عجیب بود که از دید یه ناظر سوم، ارتباط ما هیچ تغییری نکرده بود، اما دقیقا همه چیز زیر و رو شده بود. شده بودیم همون دوتا غربیه‌ای که فقط باهم دارن کار می کنن. غریبه؟ به نظرم غریبه خیلی کلمه‌ی سختیه برای توضیح دادنش. حتی برای شرح دادن ارتباطم باهاش دیگه کلمه‌ی خاصی توی دایره لغات انسان‌ها پیدا نمی کنم. نه، عاشقی نبود، شاید نزدیک‌ترین توضیحی که در موردش بشه داد اینه: آدم اشتباه، زمان اشتباه، انتخاب اشتباه.</description>
                <category>Solid snake</category>
                <author>Solid snake</author>
                <pubDate>Tue, 09 Feb 2021 02:36:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایوب</title>
                <link>https://virgool.io/@solidsnake/%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%A8-b7jadfbi0dvp</link>
                <description>من صبح رسیده بودم اهواز و خودم یه مقداری شهر رو چرخیده بودم. شب ساعت ۸ ۹ نشسته بودم توی خونه که یکی از دوستای آبادانیم زنگ زد گفت من دارم میام اهواز، یکی دو ساعتی کار دارم. بعدش زنگ می زنم بهت که بیام ببینمت. منم داشتم با خودم فکر می کردم که خب ساعت ۱۲ شب کجا می تونیم بریم، ولی گفتم باشه، رسیدی بهم زنگ بزن. هنوز روز اول بود و من خیلی به مدل زندگی کردن آدما توی اهواز آشنا نبودم. ساعت شد ۱۲:۳۰ ، دوستم زنگ زد که کجایی؟ آدرس دادم بهش که وسط بازار بود. لازم به ذکره که بر خلاف چیزی که عموم جامعه فکر می کنن زمستون‌های اهواز هم مقادیری سرده و بدون سوییشرت و اینا نمی شه رفت بیرون. لباسامو پوشیدم و منتظر بودم تا برسه. رسید سوار ماشین شدم، شروع کردیم به احوال‌پرسی و صحبت کردن از وضعیت زندگیامون. همینطوری که داشتیم می رفتیم ازش پرسیدم خب حالا این موقع شب کجا رو داریم بریم؟ خندید و گفت واقعا معلومه اصلا تو شهرای جنوبی نبودی تا حالا. وارد یه خیابون شدیم، ساعت ۱۲:۳۰ شب کیپ تا کیپ ترافیک بود. آدما تو مغازه‌ها می چرخیدن، کباب می خوردن، بستنی می خریدن و ... برای من که همیشه ادم شب زنده داری بودم، دیدن این حجم از زندگی شبانه واقعا هیجان انگیز بود و داشتم لذت می بردم. توی همین حالت برانداز کردن خیابون و آدما و زندگی شبانه بودم که از یه چراغ قرمز رد شدیم و بعدش وایسادیم. دوستم سرش رو از ماشین برده بود بیرون و داشت دنبال یه چیزی می گشت. یهو داد زد: بدو بیا، بیا بریم یه دوری بزنیم. من همینطوری گیج و ویج بودم که ینی کی رو می خواد سوار کنه، دوستش رو دیده یا چی؟ در پشت سر من باز شد و یه نفر سوار شد، با لهجه غلیظ عربی سلام و علیک کرد باهامون. دوستم رو کرد به من و توضیح داد که ایشون ایوبه، ایوب از دوستای قدیمی و من و بابامه. برگشتم سمت عقب که باهاش دست بدم و سلام علیک جدی بکنم، دستم دراز کرده بودم و دست دادیم باهم. تازه متوجه شدم که ایوب یکی از بچه‌های کاریه که سر چهارراه‌های اهواز شیشه ماشین پاک می کنه. شروع کردیم با ایوب صحبت کردن، از زندگی و کارش پرسیدم. فهمیدم که ایوب مدرسه می ره، عاشق فوتباله. یعنی به صورت حرفه‌ای با تیم مدرسه و یه باشگاه دیگه داره بازی می کنه. ایوب پدر و مادرش فوت کرده بودن، با برادرش زندگی می کرد و واسم تعریف کرد که برادرش خیلی موافق این نیست که فوتبال رو ادامه بده. توی همین صحبتا با ایوب بودم که دوستم رو کرد به ایوب و ازش پرسید که موزیک بذارم؟ ایوبم با یه خنده یه چیزی به عربی گفت که نفهمیدم. منم با لبخند داشتم دوستم رو نگاه کردم که یعنی یه توضیحی واسه منم بده ببینم چی شد، با نگاه متعجب من گفت که ایوب می گه خجالت می کشم، ازم چیزی نخواه. من متوجه مکالمشون نشدم و چون گوشی من به ضبط ماشین وصل بود، دوستم اشاره کرد که گوشیت بده بهش. گوشیم رو دادم به ایوب، عجیب بود که گوشی ساده داشت، اما خیلی ساده و راحت با گوشی من کار کرد. سرچ کرد و یه موزیک از محسن چاووشی به اسم همخواب گذاشت. دوستم و ایوب داشتن به عربی یه چیزایی بهم می گفتن، از لحن صحبت کردنشون به نظرم اومد که از ایوب یه چیزی می خواد که ایوب داره مقاومت می کنه. یهو ایوب، با یه صدای شیش دونگ شروع کرد به خوندن، حتی همین الان که دارم راجبش می‌نویسم موهای تنم سیخ شد. ایوب با صدایی که باورم نمی شد از حنجره‌اش در بیاد داشت با محسن چاووشی‌ای که من دیگه صداش رو نمی شنیدم می خوند. آهنگ رو خوند، تموم شد و من هنوز تو شوک بودم، ناباورانه داشتم نگاهش می کردم. پسری که یه شیشه‌پاک کن دستش بود و داشت به پهنای صورت می خندید. کی باور می کرد همچین صدایی سر چهارراهای اهواز داره از بین می ره؟ برام تعریف کرد که از بچگی که مامانش تو خونه موقع کار کردن شعرای عامیانه عربی میخونده، از خوندن لذت می برده، کم کم آدما بهش گفتن که چقد صداش خوبه و الان گاهی واسه دوستا و آشناها واسه دل خودش می خونه. ازش پرسیدم ایوب؟ کی بیشتر از همه خوندن بهت لذت می ده؟ گفت وقتایی که دل تنگ مامانم می شم، شروع می کنم واسه خودم چیزایی که از بچگی تو ذهنم مونده رو می خونم. اینجا دیگه بغض کرده بودم، دیگه نمی تونستم حرف بزنم، دوستم که متوجه وضعیت من شده بود، از ایوب خواست یه چیزی که خودش خیلی دوست داره واسمون بخونه، نمی دونم چی خوند، بعدا که از پرسیدم فهمیدم یه لالایی قدیمی عربی بوده. من دیگه فقط روبه‌رو رو نگاه می کردم و آروم داشتم اشک می ریختم، واسه ایوب، واسه مادرش، واسه خودم، واسه استعدادی که داره نابود می شه. تموم که شد خوندنش رفتیم واسش غذا گرفتیم چون گفت غذا نخوردم، خونه غذا نداشتن اما به قول دوستم آبروداری کرد و گفت دیگه داداشم اینا می خوابن نمی خوام بیدارشون کنم. دوستم رفت واسش غذا بگیره، من و ایوب تو ماشین بودیم، ازش پرسیدم ایوب؟ ارزوت چیه؟‌گفت بتونم برم عرب آیدل، بخونم و آدما بشنونش. گفتم یعنی معروف بشی؟ گفت نه، معروف اونطوری دوست ندارم بشم، دلم می خواد آدما لالایی مامانم رو بشنون. از اون روزها چند سالی می گذره، شبی نیست که من قبل خواب به ایوب فکر نکنم، من یه بار دیگه‌ام رفتم اهواز و باز هم ایوب رو دیدم.کاش می شد باز هم ببینمش. الان دیگه باید بزرگ شده باشه. </description>
                <category>Solid snake</category>
                <author>Solid snake</author>
                <pubDate>Thu, 31 Dec 2020 16:18:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راننده اسنپ جذاب</title>
                <link>https://virgool.io/@solidsnake/%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D9%86%D9%BE-%D8%AC%D8%B0%D8%A7%D8%A8-yc5fgze65fmd</link>
                <description>این چند وقت که بازم دور بودم از نوشتن و مرور کردن همه اتفاقای زندگی، هی یه چنتا موضوعی پیش میومد که می گفتم بذار برم و راجع‌به این موضوع بنویسم. اما اینقدر درگیر روزمره و اتفاقای مسخره می شدم یادم می‌رفت. هر چقدر هم بعدا بهش فکر می کردم که می خواستم راجع‌به چی بنویسم یادم نیومد تا یه اتقافی نزدیک به اون تجربه باز باعث می شد یادم بیاد و بخوام دوباره بنویسم. شروع اتفاق از یه روزی بعد از عید قطعا. به خاطر شرایط کرونا دیگه حس زمانیم نسبت به وقایع رو از دست دادم چون همیشه نهایت توی دوتا محیط خونه و دفتر بودم، دیگه متوجه نمی شم کدوم خاطره مال چه زمانیه. داشتم از خونه می رفتم بیرون و منتظر بودم یکی از دوستام بیاد دنبالم (‌واقعا؟  چون یادم نمیاد چرا دم در وایساده بودم ) یه ۲۰۶ وسط کوچه جلوی در ورودی ما وایساده بود. نگاهم یه لحظه بهش خورد دیدم یه دختر جذاب پشت فرمونه، همینطوری که داشتم برای نگاه کردن بیشتر مقاومت می کردم که معذبش نکنم، باز یه لحظه نگاهش کردم و یه نگاهی بهم انداخت و معذب شدن رو کامل توی چهرش دیدم. سرم رو انداختم پایین که دوباره نگاهش نکنم تا این حس معذب بودن رو بیشتر نکنم اما جذابیتش اونقدری بود که واقعا یه بار دیگه ناخواسته سرم رو آوردم بالا که نامحسوس نگاهش کنم. چیزی که دیدم عجیب بود، چرا؟ چون انگار اون دختر اصلا توی این دنیا نبود سرش رو یه مقداری خم کرده بود پایین، طوری که خط نگاهش می خورد به فرمون و هیچ حرکت دیگه‌ای نداشت. دوباره سرم رو انداختم توی گوشیم و ذهنم خیلی سریع داشت کار می کرد. قطعا یا منتظر دوستشه، یا مامانش، یا دوس‌پسر یا شوهر و .... همه وضعیت‌های محتمل رو بررسی کردم. همینطوری که داشتم فکر می کردم، یه بار دیگه نگاهش کردم باز هم همون وضعیت قبلی بود، عمقیا داشت فکر می کرد. بالاخره یه آدمی نزدیک شد به اون ماشین یه خانوم جوون با یه بچه‌ی کوچیک. داشتم با قطعیت فکر می کردم که خواهرش به علاوه بچه‌ی خواهرشن دیگه! خانومه با بچش رسید به ماشین، دستش رو برد سمت دستگیره در عقب رو باز کنه که در قفل بود. یه نگاهی به داخل ماشین کرد، دختر پشت فرمون همچنان خیره به روبه‌رو بود تا پاییز هر سال. خانومه که متوجه شده بود راننده (‌دقت کنید راننده) متوجه حضورشون نشده زد به شیشه و به صورت پیش فرض گفت اقا می شه در باز کنید. دختر راننده انگار بهش برق وصل شده بود، یه ریز توی صندلیش پرید از جاش دکمه باز کردن در رو زد. صدای بالا رفت قفل در همزمان شده بود با اینکه خانومی که دم در ماشین وایساده بود فهمید راننده &quot;آقا&#x27;&quot; نیست و یه دختر نهایتا ۲۵ سالس. من که این طرف ماشین وایساده بودم قیافه متعجب خانوم بچه‌دار رو کامل می دیدم. فکر کنم که تا الان فهمید ماجرا چیه و اون دختر جذاب راننده اسنپ بوده. خانومه بچه رو سوار کرد و خودش هم نشست عقب در رو بست و توی همه‌ی این اتقافات دختر راننده همچنان با تمام قوا داشت عذرخواهی می کرد بابت اینکه حواسش نبوده در رو زودتر باز کنه براشون. در نهایت راه افتادن و رفتن.خیلی جذاب بود واسم. کاش می شد باهاش صحبت کنم.</description>
                <category>Solid snake</category>
                <author>Solid snake</author>
                <pubDate>Thu, 19 Nov 2020 15:06:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دورم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@solidsnake/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%85-dkgsi3nc3nd7</link>
                <description>باز هم طبق روال معمول یه مدتی حوصله نوشتن نداشتم. همیشه این موضوع توی بلاگ‌هایی که داشتم پیش میاد. یه مدتی هستم و پیگیر می نویسم، اما یهو خاموش می شم انگار. امروز بالاخره بعد از مدت‌ها دلم خواست دوباره بنویسم. اما هرچقدر گشتم چیزی به جز ناامیدی پیدا نکردم برای نوشتن این روز‌ها. نمی دونم آینده چطور پیش می خواد بره، اما حقیقتا چیزی نیست که بتونه عمیقا خوشحالم کنه. منظورم از خوشحالی عمیق، خوشحالی ادامه داره. اینکه یه اتفاقی بیوفته و بتونه ساعت‌ها و روزها خوشحال نگهم داره. قبلا، یک سال پیش، این اتفاق می افتاد. آدم‌ها، پیشرفت‌ها و اتفاقات این شادی رو به وجود میاورد، اما الان همون دست و همون سبک اتفاقات هم نمی تونه طولانی مدت حالم رو خوب نگه داره. انگار که محکوم شدم به یک درد عمیق و طولانی یا با یه حکم حبس ابد روبه‌رو شدم. زندگی هر روز داره سخت‌تر می‌شه، سخت‌تر از تمامی جهات، زندگی عاطفی، زندگی مالی، زندگی به عنوان یه شهروند و .... و این سخت‌تر شدن اوضاع باعث می شه دیگه نتونم روی هیچ چیز درستی تمرکز عمیق بکنم. چند روز پیش تازه با این واقعیت روبه‌رو شدم که خریدن همه وسایل دیجیتالی که از بچگی عاشقشون بودن عملا برای من دیگه غیر ممکن شده. چرا؟ چون جبر جغرافیایی باعث شده من توی این مختصات خاص از کره زمین به دنیا بیام. دلیلی براش ندارم، کاری ام ازم بر نمیاد برای تغییر شرایط پس با چه قدرتی و برای چی باید ادامه بدم؟ ادامه دادن به چی اصلا؟ اسم این رو فکر کنم کسی نمی‌ذاره زندگی کردن، این بیشتر به هر روز مردن و هر صبح دوباره مردن رو شروع کردنه. آیا با مرگ چیزی تغییر می کنه؟ اگر بخوام رو راست باشم، واقعا نمی دونم. تجربه زیستم ثابت کرده که همیشه اون لحظه‌ای که فکر می کردم شاید دیگه وضعیت از این بدتر نشه، اتفاقات طوری رقم خورد که با خودم گفتم کاش همونطوری می‌موند همه چیز. اگر، و اگر حتی ۱ درصد هم اطمینان داشتم که با مرگ چیزی تغییر می کنه، دست دست نمی کردم. حداقل اگر می دونستم که بعد از مردن بیولوژیک به عنوان یه انسان یه اتفاق جدید و جالب می افته تغییر رو ایجاد می کردم.دورم؟بله، خیلی دورم از یه چیز آروم و زندگی روتین. آرامش من شاید توی یه زندگی خیلی خیلی معمولی باشه، بتونم یه ماشین معمولی بخرم، یه سری دیوایس معمولی و بامزه با خیال راحت بخرم، بتونم اجاره خونم رو راحت بدم و .... این چیز زیادی نیست. مرسی بابت همه جوونی ای که از من گرفتین.</description>
                <category>Solid snake</category>
                <author>Solid snake</author>
                <pubDate>Sun, 04 Oct 2020 12:51:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیانت</title>
                <link>https://virgool.io/@solidsnake/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AA-muorxs6rrzne</link>
                <description>یه جایی می رسه که از مفاهیم کلیشه‌ای که توی جامعه ایرانی جا افتاده متنفرم می شم. این تنفر عین یه ابر سمی بزرگ و بزرگ تر می شه تا تنفرم نسبت به نسل بشر، مخصوصا بشر احمق، روی کل زندگیم سایه بندازه. اینکه به هر کاری اینقدر راحت لیبل &quot; خوب و بد &quot; می زنن‌ آدما بیشتر باعث اعصاب خردیم می شه.یه چیزی راجبه خیانت می خوندنم چند وقت پیش، مهم ترین نکتش این بود که خیانت الزاما در اثر رابطه‌ی بد نیست. بعضی از آدما زندگی در لحظه بدون اینکه به عواقبش فکر کنن رو دوست دارن. لذت بردن از حس سکس با شخصی که شاید کمتر از یک روزه می شناسیش، یا وارد یه ماز عاطفی شدن با آدمی صرفا از نظر ظاهری واست جذابه، باعث می شه به هیجان بیان. این رفتار سرزنش شدس، چرا؟ چون ما توانایی درک متقابل از هیچکس رو به عنوان یک انسان نداریم. همیشه خودخواهی انسان ها در اولویت اول قرار داره، چطور؟ خیانت نکن تا من آسیب نبینیم، خیانت نکن تا من حسودی نکنم و .... خب؟ که چی؟ چرا باید توی یک فریمورک تکراری و بورینگ و خسته کننده زندگی کرد؟ چون من نوعی ناراحت می شم؟ به درک!‌ لحظه ای اهمیت نداره من چی می خوام اینجا دو حالت پیش میاد، یا من می تونم طرف مقابلم رو درک کنم، متوجه باشم که هیجان بخشی از زندگی، شخصیت و زندگی کردن اون آدمه و یا نمی تونم. اگر می تونم پس علاقم به اون آدم همچنان پابرجا می مونه هرچیزی به شکل رابطه ادامه پیدا می کنه، یا نمی تونم و همه چیز تموم میشه.همه چیز توی رابطه با حرف زدن حل می شه، حرف زدن و خود واقعی بودن. زمانی که داریم نقش بازی می کنیم نهایت می تونیم یکسال اجرا بریم با اون کاراکتر، در نهایت خسته می شیم و همه چیز رو بدون دلیل منظقی از هم می پاشونیم. اما زمانی که بتونیم نقش بازی نکنیم به آدم مقابل احترام گذاشتیم برای تصمیم گیری، می تونه یا نمی تونه. همینقدر ساده. </description>
                <category>Solid snake</category>
                <author>Solid snake</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2020 20:01:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نشات گرفته از نظرات شما</title>
                <link>https://virgool.io/@solidsnake/%D9%86%D8%B4%D8%A7%D8%AA-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%B8%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B4%D9%85%D8%A7-vj0yfs5gdapr</link>
                <description>امروز یکی زیر نوشته قبلیم ( حتی عنوانش رو هم یادم نمیاد )‌ کامنت گذاشته بود که &quot; جایی نگفته اخلاق دستور کاره که!‌ &quot; اخلاقیات ، یه قانون نانوشته توی جوامع بشریه که انسان ها به طور ناخودآگاه از اون تبعیت می کنن. اما تفکر توش بسیار بسیار کمه، چرا؟ چون مورد سرزنش، طرد شدن و قضاوت قرار می گیرن. مثل اینکه ما وقتی به دنیا میایم به صورت پیشفرض مسلمان به حساب میایم، اما به دلایل سیاسی، اقتصادی، میهن‌پرستی خیلیامون دیگه بهش معتقد نیستم. باز یه چرایی پیش میاد، چرا ما توی دهه ۹۰ شمسی می تونیم راحت به اطرافیان هم سن خودمون بگیم که من به دین اعتقاد ندارم؟چون تفکر توی چشم بسته پذیرفتن دین رخنه کرده. اما اخلاقیات هنوز هم یه سری از خط قرمزهای جامعس.به عنوان یه آدمی که تلاش کرده ، دقت کنید فقط تلاش کرده ، تا راجع به زندگی و کارهای که می کنه تفکر کنه، پذیرفتن هر چیزی چشم بسته برام سخته. معمولا توی این مدل بحث ها طرف مقابل برام یه مثالی می زنه که اگر اخلاقیات رو رعایت نکردن مشکلی نداره، پس آدم کشتن هم اوکیه. بله، آدم کشتن هم اوکیه یا بهتر بگم آدم کشتن هم اوکی بوده سالیان پیش. کی این کار اوکی بوده؟ قبل شکل گیری تمدن و همونطوری که توی نوشته‌ی قبلیم گفتم، قبل از تسلط اقلیت قدرتمند به اکثریت ضعیف. انسان ها شکار می کردن، کنار هم زندگی می کردن و هم دیگه رو هم به خاطر پارامترهای بسیار مهم زمان خودشون می کشتن. قوانین و مقرراتی انسان ساخت وجود نداشته تا با ترسیدن از اون قوانین &quot; متمدنانه &quot; رفتار کنن. ما (‌ عصر حاضر ) هنوز هم همون انسان هاییم، این ظاهر متمدن و روشنفکری که در حال حاضر داریم اونقدر شکننده و نحیفه که می تونیم چهره ی واقعی و خشن خودمون رو طی این پاندمی کرونا ببینیم. غارت، دزدی و... رفتارهای طبیعی هر انسانی برای فرار از نیستی و مرگه. غریزه بقا، مهم ترین و آخرین سنگریه که هر انسانی باهاش مقاومت می کنه در مقابل نابود شدن.</description>
                <category>Solid snake</category>
                <author>Solid snake</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2020 00:21:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اخلاقیات، بشر در کنترل بشر</title>
                <link>https://virgool.io/@solidsnake/%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%B4%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%84-%D8%A8%D8%B4%D8%B1-q5pnbw2vjcfy</link>
                <description>من هنوز هم با این قوانین نانوشته به عنوان اخلاقیات مشکل دارم. اگر سیر تکامل انسان رو بررسی کنیم، متوجه می شیم پارامترهایی که در زمان و عصر حاضر به عنوان ارزش ( شما ببینید اخلاقیات ) شناخته می شن، ۴۰۰ سال پیش اصلا وجود خارجی هم نداشتن. حتی اگر بررسی گسترده تری انجام بدید و فرهنگ کشورهای مختلف رو بررسی کنید متوجه می شید چیزی توی سرزمین عزیز ایران به عنوان اخلاقیات شناخته می شه، با توجه به جغرافیای عرضی متفاوت خواهد بود.مثال؟ اگر توی ایران زندگی کرده باشید و با مترو و اتوبوس رفت و آمد داشته باشین، حتما با صحنه ای روبه‌رو شدید که یک جوان جای نشستنش رو به یک آدم سالمند داده. این توی فرهنگ ما به عنوان اخلاقیات شناخته می شه اما اگر همین حرکت رو توی کشور پیشرفته ای مثل آلمان انجام بدید برخورد متفاوتی خواهید دید و اونجا به چشم اخلاقیات یا ارزش اجتماعی بهش نگاه نمی کنن. اخلاقیات ساخته‌ی دست بشر امروزی ( دیروزی ) هست. یعنی ( به نظر من صرفا ) تزریق بحثی به اسم اخلاقیات به جوامع صرفا برای کنترل بیشتر اقلیت در راس قدرت بر روی اکثریت رعیت بوده و هست. بحث از اونجایی شکل گرفت که داشتم می گفتم اگر من برم به یک خانمی که توی رابطه ( به شکل ازدواج‌ ) پیشنهاد بدم که رابطه رو تموم کنه و با من رابطه ی جدید رو شروع کنه، چه اتفاقی می افته. بحث رسید به این نقطه که از نظر اخلاقی من کار درستی انجام ندادم. اما هیچ وقت چرایی این موضوع برای من حل نشد. انسان قوه تشخیص و تصمیم گیری داره و پیشنهاد من صرفا یک پیشنهاده، مثل دعوت به صرف یک لیوان قهوه یا هر چیز روتین شبیه به این. طرف مقابل می تونه بپذیره، می تونه نپذیره. اما پاسخ های که دریافت کردم برام عجیب تر بود، اینکه من محکوم شدم به مسئول بودن در قبال صدمه خوردن شخص سوم اون رابطه. آیا واقعا من در مقابل اون آدم مسئولیتی دارم؟ آیا واقعا رفتار من، تصمیم من و پیشنهاد من ارتباطی به اون شخص سوم داره؟ جواب من همیشه نه بوده به این سبک سوالها. در مقابل من رو به این چالش کشیدن که اگر خودم توی رابطه باشم و کسی به پارتنر من همچین پیشنهادی بده آیا &quot; خوشم میاد &quot; ؟ تیپیکال بحث ایرانی. مهم این نیست که من خوشم بیاد یا نیاد، اصلا منی اینجا مطرح نیست، همه چیز پارتنر من و تصمیم اونه. من به عنوان یک آدم به تصمیم اون احترام خواهم گذاشت فارغ از اینکه تصمیم خوشایند من باشه یا نباشه. اما اینکه آیا اون تصمیم به من صدمه می زنه یا نه و مسئولیتی به گردن طرف مقابلم یا شخص سوم هست رو نمی تونم بپذیرم. بله ، من ممکن هست که صدمه بخورم، اما زندگی مملو از صدمات سنگین تری هست اگر حداقل ها رو رعایت نکنیم. با تمامی این اوصاف، اخلاقیات ساخته‌ی دست بشر و برای کنترل بیشتر بر روی افکار عمومیه. من هنوز هم نمی تونم چیزی رو به عنوان اخلاقیات یا عرف جامعه به عنوان دستور کار بپذیرم. </description>
                <category>Solid snake</category>
                <author>Solid snake</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2020 03:47:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویای شبهای عربی من</title>
                <link>https://virgool.io/@solidsnake/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D9%86-hoswt14ylsfg</link>
                <description>من به طور جدی موسیقی عرب رو تقریبا از ۳ یا ۴ سال پیش باهاش آشنا شدم. ینی قبل از اون‌ آرتیستایی شبیه انور براهیم گوش می دادم اما اینکه بیوفتم توی موزیک و فرهنگ عرب، واقعا از ۳ یا ۴ سال پیش بود. من با یه دختری آشنا شدم، نویسنده، کتابخون، پشم ریزون در ادبیات. اوایل خیلی معقول و ماخوذ به حیا باهم دیگه برخورد می کردیم اما متفاوت بود. خیلی.هیچ وقت &quot; عاشقش &quot; نشدم، اما بی نهایت ترین جذابیت دنیا رو واسم داشت. از لحاظ ظاهری ساده بود، قد معمولی ، صورت نمکی ، هیکل معمولی. اما کیفیتی داشت که توی کمتر آدمایی دیده بودم و یه فرق اساسی داشت آدم شب گردی های من شده بود. به صورت معمول انسان ها با هم بعد از ساعت کاری قرار می ذارن، دیگه نهایتا ساعت ۱۰ شب. اما دیدن های ما از ۱۲ به بعد شروع می شد، یه کافه ی دنج پیدا کرده بودیم که تا صبح باز بود، گاهی اونجا سر می کردی و مشتری دائم شده بودیم. از تمام جهان صحبت می کردیم، فیلم ، موزیک ، گاسیپ ، کار ، غر زدن ، پسرهایی که دنبالش بودن ، دخترهایی که با من قرار می ذاشتن و هر چیزی که فکر کنید. تعریف کرد برام، قصه خوند و داستان ساخت. توی اون کوچه ی بن بست با یه دید ابدی به اتوبان. توی همون کوچه ای که عاشق خونه انتهای کوچه شده بودیم و یکی از ساکنینش هم دیگه مارو می شناخت اینقد ساعت ۳ صبح توی اون کوچه بلند بلند خندیده بودیم و سیگار کشیده بودیم با هم. توی همون کوچه ۱۰ دقیقه داستان خونیش رو تبدیل به ویدئو کردم. هیچ وقت هم نشد که بهش برسونم این ویدئو رو تا ببینه و نظر بده. داستانش تکونم داده بود، بی رحمانه زیبا بود. وجودش با فرهنگ عرب گره خورده بود برای من. یه سوییت زیرزمین، ته یه کوچه ی بن بست، حوالی مرکز شهر، نشسته بودم پایین پاش روی زمین و چونش رو گذاشته بود روی سرم. سرم رو کشید عقب و برای اولین بار بوسیدم.ما عاشق هم نبودیم. حتی نمی دونم چقدر هم دیگه رو دوست داشتیم اما تجربه‌ی معاشرت باهاش بی نظیر بود. یه شبی که ۴ صبح داشتیم بر می گشتیم خونه، برام آهنگ گذاشت. مشروع لیلی - رمان. شبم، لحظه لحظه های شبم گره خورده به موزیک موج نوی اعراب. دستم گذاشتم روی صورتش نگاهش کردم، عشق نبود کیفیت بود. کیفیت خالص.Mashrou&#039; Leila موزیکه رو هم لینک کردم.</description>
                <category>Solid snake</category>
                <author>Solid snake</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2020 23:46:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیدمی</title>
                <link>https://virgool.io/@solidsnake/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D9%85%DB%8C-kcifvawvbjik</link>
                <description>دارم آروم آروم قدم می زنم و دنبال یه مغازه می گردم که باز باشه بتونم ازش چیزایی که واسه غذا پختن لازمه رو بخرم. امروز فک کنم روز ۵ امیه که دارم دنبال یه مغازه می گردم. از وقتی شبکه های ارتباطی فقط روزای آخر هفته کار می کنه ، با زیرساختی بدی که داشتیم دیگه خیلی سخت می شه از جهان بیرون اطلاع پیدا کرد، فقط به چیزایی دسترسی داریم که حجم کمی واسه لود شدن احتیاج داشته باشن. اما پست دوباره سرش شلوغ شده. دوباره مثل دوران قبل از تلفن نامه فرستادن رونق پیدا کرده، اما البته اونم با ضوابط خاص خودش ، مثلا هر بسته ای که می رسه به کشور حداقل دو هفته توی مخزن امن پست می مونه و بعد به دست صاحبش می رسه. تک و توک خبرهایی که از بیرون ایران میاد، نشون می ده وضعیت همه جای دنیا تقریبا همینه. شرکت های بزرگی مثل گوگل و آمازون به خاطر مردن بخش عظیمی از کارکنانشون عملا سرویس هایی رو ارائه می دن که ظرفیت کمی از نیرو کار رو لازم داشته باشه. اینستاگرام و فیسبوک هم دیگه تبدیل به خاطره شده واسمون. بالاخره یه مغازه پیدا می کنم و یه سری چیز میز شبیه سیب زمینی و برنج و روغن می خرم ازش. خوشحالم که حداقل مصافت کمی رو باید برگردم ، نزدیک ۲ ساعت پیاده روی دارم اما می دونم دست پرم. از وقتی این بیماری زمین رو درگیر کرده، سیستم حمل و نقل عمومی به خاطر خطرات و غیر قابل تولید بودن سوخت با هزینه کم از چرخه استفاده خارج شدن. یه مدتی در مترو ها رو بسته بودن ، اما بعد از شورش سال ۰۱، مردم به زور واردش شدن و الان هم به عنوان یه پناهگاه برای آدمای بی خانمان استفاده می شه. پول در‌اودن دیگه مثل قبل نیست، خیلی از مردم دارن کار یدی می کنن ، مثل جابه جای کردن وسایل برای قشری که هنوز پول دارن. یه سری شغل جدید هم درست شده، کسایی که میان دم خونه ها سفارش می گیرن و سعی می کنن توی این شهر گنده مغازه پیدا کن و بهتون برسونن. بعد از شورش سال ۰۱ دولت مرکزی تقریبا دیگه قدرتی واسه ادامه دادن نداشت و یه سری از سران مملکت شروع کردن توی بخشای مختلف کشور قدرت رو دست گرفتن، اینقد اوضاع بد بود که کسی اصلا به فکر دزدی نبود، همه فقط می خواستن شهراشون رو حفظ کنن، همین، داشتن برای بقا می جنگیدن.  این روزا آدما خیلی کم از خونه میان بیرون، نه واسه خطرش ، کسی کاری نداره ، انگار همه ی جمعیت جهان گرفتار یه قرنطینه درونی شدن و کسی میل به بیرون اومدن نداره. توی راه برگشت تک و توک به آدما برخورد می کنن بیشترشون همون آدمایی ان که دنبال خرید بقیه ان. دورترین مسافتی که تونستم توی یه روز پیاده برم برای پیدا کردن مغازه تقریبا تا مرکز شهر بود. شاید سر جمع ۱۰ نفر آدم دیدم تو خیابون. امیدوارم یه روز برگردیم به حالت عادی</description>
                <category>Solid snake</category>
                <author>Solid snake</author>
                <pubDate>Sun, 29 Mar 2020 19:28:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوی عیدی، بوی مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@solidsnake/%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%B9%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF-rvvzmtyxri5w</link>
                <description>برای تمام ایرانی ها، اسفند ماه متفاوتیه. من بیشتر از هر بنی بشر دیگه ای روزهای پایانی اسفند رو بیرون از خونه بودم. از ۱۰ سال پیش به این طرف، شاید به جرات بگم امسال و پارسال تنها سالهایی بودن که &quot; بوی عید &quot; رو نمی تونستم حس کنم. اون شور و نشاط مردم ، اون حجم زیاد رفت و آمد و حس خوبی که توی فضا بود از دو سال پیش به اینطرف دیگه حس نشد. این خیلی غمگینم میکنه، بخش بزرگی از خاطرات و آرشیو عکس های منو روزهای پایانی اسفند شکل داده. ساعت دو نصف شب یک ساعت مونده به سال تحویل تو خیابون دوییدن دنبال خشکشویی تا پیاده روی از چهارراه ولیعصر به سمت تجریش، خاطرات منو شکل داده با روزهای پایانی اسفند، اما امسال، نشستم تو خونه و دارم خاطرات مرور می کنم. غم بزرگیه.</description>
                <category>Solid snake</category>
                <author>Solid snake</author>
                <pubDate>Wed, 18 Mar 2020 11:48:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزهای ما</title>
                <link>https://virgool.io/@solidsnake/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7-d48lqkrsc8uy</link>
                <description>داخلی، شب ۲۵ام قرنطینه.ایران داره به چوخ می ره. داره نابود می شه، اما مردم همیشه در صحنه اصلا اهمیتی واسشون نداره. آدما همه تو قرنطینن، اما مهمونی می رن پیش هم ، دور همی می گیرن به فامیلاشون سر می زنن و فعالیت های روزمره به جز سر کار رفتن! ایول آخه ما قرنطینه ایم! ۲۵ روزه که پامو از در خونه بیرون نذاشتم، شاید آخرین باری که این اینقد پشت سر هم از خونه بیرون نرفتم برگرده به دوران قبل از دبستانم که اصلا نمی دونستم جهانی بیرون از خونه و ماشین بابام وجود داره. این روزها عصبی و کم حوصله ام. دقتم توی کار به شدت اومده پایین، دائما توی استرس شدیدن و نمی تونم کنترلش کنم. اینا قسمت های خوب ماجراست، داشتم با خودم فکر می کردم این دوران اگر بگذره و زنده بمونم، چطوری قراره با زندگی عادی برگردم؟ چطوری قراره که دوباره از خونه بیام بیرون و برم بچپم تو مترو، اتوبوس و تاکسی و برم سر کار؟ آیا می تونم بازم روزی فقط دو سه بار دستمو بشورم؟ یا از مایع ضد عفونی کننده استفاده نکنم؟همه ی این فکرا و وضعیت باعث می شه که سخت‌ترین روزای عمرمو بگذرونم و واقعا دیگه هیچ ایده‌ای نداشته باشم که چه اتفاقی قراره بیوفته.</description>
                <category>Solid snake</category>
                <author>Solid snake</author>
                <pubDate>Wed, 18 Mar 2020 01:50:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبیه سازی به اسم زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@solidsnake/%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-cadxga8vur7g</link>
                <description>وقتی به گذشته نگاه می کنم، شاید باور اینکه توی این سن اینجا باشم، برای خود اون موقعم هم غیر قابل تصور بوده. زمانی که ۱۸ ساله بودم، فکر می کردم ۲۵ سالگی دیگه انتهای جهان می تونه باشه واسم، همه‌ی کارهایی که باید می کردم رو کردم و الان دیگه شروع می کنم طوری که دوس دارم زندگی کردن. اما واقعیت شکل دیگه‌ایی داشت و با بی رحمی تمام بهم فهموند که نه، ۲۵ سالگی هم یه چیزی شبیه به ۱۸ سالگیه، اما با میزان دغدغه بیشتر. حالا تو این لحظه که بیست و چند سالمه دیگه با یه جدیت خاص مطمئنم که سی و چند سالگیم هم با همین سیستم ادامه پیدا می کنه و هیچ اتفاق خاصی قرار نیست بیوفته.  حالا همه‌ی این فرضیات رو به اضافه این موضوع که ما قرار نیست تو زندگیمون هیچ انتخابی داشته باشیم و صرفا یک خط داستانی تعریف شده داریم بذارید کنار هم، چرا واقعا داریم زندگی رو اینطوری جدی ادامه می دیم؟ یه بازه زمانی طولانی نشستیم دور هم و بحث کردیم ، با نظریات مختلف و دیدگاهای مختلف، اما در انتها هیچکدوممون نتونستیم هیچ مدل دیگه ایی برای کارکرد دنیا متصور بشیم همه چیز ثبت شده و ما صرفا روی اون خط داستانی داریم جلو می ریم و هیچ اختیاری هم از خودمون نداریم. وحشتناکه. باعث می شه آدم مثل سگ بترسه از این ساز و کار. اما کاری هم ازمون بر نمیاد. ما گیر کردیم توی این شبیه ساز زندگی، اگه اسمش رو بذارید زندگی.</description>
                <category>Solid snake</category>
                <author>Solid snake</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jan 2020 19:03:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>