<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ناشناسی که میخواهد حرف بزند</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@soliloquy</link>
        <description>به جای گفتن ، مینویسم تا جایی برای افکاری جدید باز شود .</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 15:11:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/213394/avatar/ZXtcbu.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ناشناسی که میخواهد حرف بزند</title>
            <link>https://virgool.io/@soliloquy</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چگونه به خط مقدم برگردیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@soliloquy/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%B7-%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%85-y6fwmhrs5k2b</link>
                <description>گیاه/ گل اختر - Cannasیکی از محبوب ترین گیاهان فصل های گرم برای من، گیاه اختر هست. گیاهی قدبلند و بی آزار که اگه زمانی دونه ی مروارید شکل سفید و سیاهش جایی جا خوش کنه یا دستی شاخه ای از اون رو بر خاک بزنه، خودش تشکیل خانواده میده. به وقت خواب زمستونی از دیده پنهون میشه و با سرود بهاری در خونه ی قبلی رخ نمایان میکنه. اما حسن و جذابیت اصلی او برای من، به هنگام رویارویی او با خورشید هست؛ پیش از رسیدن نور، شما تنها با چند شاخه ی قدبالا بندِ رنگ کبود، روبه رو هستین. اما به وقت حضور نور، رقصی از زیباترین رنگ ها در درون هر برگ ظاهر میشه.  تمامی رنگ های موردعلاقه من. او رنگ ها همیشه در زیر رنگ کبود هستند فقط منتظرند تا نور بر ان ها بتابند. شاید این دلیلی از دلایل علاقه من به او باشد اما این برگ ها حالا برای من نمادی از خاطرات اون دوازده روز شدند.اولین دیدار من با اختر درحوالی خیابان سئول، زمان پیاده روی برگشت از دانشگاه بود. یک فضای بزرگِ جدول کاری شده در روبه روی یک سلمانی یا یک املاکی_خدا میداند_  که پر از گیاه اختر بود. آنجا اولین دیدار و اولین عکاسی احتمالا اتفاق افتاد و گذشت تا روزی که مامان شاخه ای از جایی برید و بر زمین باغچه دوران بازنشستگیشون زد. حالا هر سال از بهار، اختر میهمان ماست. اما اهمیت اختر و خاطره ی سختی که با تصویری از او شکل گرفت، به داستان رهایی من برمیگردد._ رهایی؟! چه بزرگ خود پنداری / # حال و احوال ما پس از خواندن کتاب ابوالمشاغلِ آقای ابراهیمی_.مشقِ طراحی یک یادمان از عدالت اجتماعیپس از جنگ، مقالات و گفتگو های زیادی در رابطه با روان و اتفاقی که بر ما افتاد و تجربه ای که از سر گذروندیم، دنبال کردم. یک اتفاقات و دگرگونی جمعی بر ما اتفاق افتاده بود اما هرچند که گذشت حس کردم که تغییراتی که درونم باعث جابجایی و توقف اضطراری شده همسو و یک شکل با دیگران نیست_ باز چه خود نزدیک بینی در این گفتار حس میشه اما در واقع باور دارم اینطور نیست که دیده میشود_ درست درزمانی که در ذهنم میگذشت که&quot; این آدم ها همان آدم های قدیمی هستند، هیچ تغییر نکردند&quot; و هیچ تغییری در رفتار و بیان افکارشون نمیدیدم، در همان لحظه دیگری در ذهنم میگفت &quot; که مگر خودت که باور داری که آدم قبلی نیستی در برخورد با بقیه چه تغییری کردی؟ چرا هیچ کس متوجه نشده و چیزی نگفته؟&quot; حرف حق را چه پاسخ میتوان داد ؟ هر لحظه با خودم تکرار میکردم که ادم دیگری شدم؛ کارهای قبلی را نمیکنم و بیشتر وقت به تلف میگذرانم و پول راحت تر خرج میکنم و ... و فکر میکردم از علائم تجربه بی پناهی و بی ارزش شدن همه چیزه اما نبود. شاید هم بود اما نه تماما.هرچقدر بیشتر فکر کردم، علتِ هر یک از واکنش های فکری و رفتاریم به تجربه ی نزدیکی پیش از جمعه صبح 23 خرداد بود. به خاطر آوردم که من یکی از فشرده ترین دوران کاری و بیشترین فشار های روانی کاری و شخصی رو تجربه میکردم؛ استعفای همکارم و بیشتر شدن حجم کارهای واحد درست همزمان با در دست داشتن چند پروژه ی مهم در سرکار بدون هیچ نظارت و راهنمایی از کسی، فشار شروع فصل جدید پادکست و انتشار دو اپیزود پادکست در ماه و برنامه ریزی ها و ضبط ها و بارِ ادیت هر قسمت در کنارِ تنش های روانی و هم مسیر نبودن اعضای گروه، برنامه ریزی و همکاری برای برگزاری یک جشن هزار نفره ، همکاری برای شرکت در یک مسابقه ی طراحی، شرکت در کلاس های شبانه تخصصی و پروژه ها و مشق های اون در کنار باشگاه رفتن بعد از سرکار، در کنار تمام فشار های خانوادگی و نارضایتی ها از خود. اما حالا میبینم که حجم بار کارهای اون زمان خیلی زیاد بود. به یادم هم آوردم که چقدر خسته و ناراضی بودم و مدام به کنسل کردن همه چیز فکر میکردم. به زیرپا گرفتن و پشت پا زدن به همه چیز.  درنهایت _ تا دقیقا الان _ تمام تغییراتی که در درون حس میکنم و گاهی عملی میکنم به دوران قبل از جنگ برمیگردد. علتِ معلول های رفتاری و افکار حاضرم، پدیده ایست به نام Burnout / فرسودگی شغلی که هیچ نتوانستم تاکنون با کسی به اشتراک بگذارم.&quot;آخه مگه یک جوان با کمتر از دو سه سال سابقه ی کاری هم میتونه Burnout رو دچار بشه؟&quot; راستش واقعا نمیدونم ، اما علائم و نشونه ها و تغییرات برای من بازگو کننده آن هستند. بازتصویری از گیاه اختردر اون دوازده روز، جدا از تجربه ی ؛ انتظار سوت پایان، هر روز پخت و پز و شست و شو و پختن از گرما، من فرصت کردم که دیگه نگران اماده نبودن اپیزود بعدی پادکست، نرسیدن به مدلسازی برای مسابقه طراحی، کارهای ناتمام سرکار و بقیه چیز ها نباشم. فرصت داشته باشم که بی دغدغه کنار خانواده و خاندان بنشینم و در اوج محدودیت وسایل چندین نسخه از طرح برگ اختر را بکشم، برای بیست نفر هر روز سالادشیرازی درست کنم، در حیاط امام زاده ای کوچیک بشینم و بازی فوتبال دایی با پسربچه های غریبه رو ببینم. تمام کارهای معمولی جدا از کار و تقلای از دور عقب نیوفتادن. و حالا مسئله ی اصلی چگونه برگشتن به دورِ کاروُ بار است. مسئله اینجاست که تمام مسئولیت هایی که باعث شدن که من دچار خستگی بشم، همگی کارهای موردعلاقه من بودن و منطقیست که تمام سلول ها و روح و روانم درخواست داشته باشند که آن وظایف و مسئولیت ها به لیست کارهای روزانه ام برگردند اما حالا اضطراب اصلی، ترس تکرار این چرخه و دوباره رسیدن به این فرسودگی شغلی هست. آگاه هستم که حالا زمان یادگیری از اشتباهات قبل هست  اما چگونگی آن نکته ی ماجراست. چگونه تمام کارهای قدیمی که دوست داشتم رو انجام بدم بدون اینکه فروبپاشم. در عین حال از جوانی و بودن در کنار دوستان و خانواده لذت ببرم و پیشرفت شغلی و مهارت در حوزه ی خودم داشته باشم و همچنین بدن و روانم را سالم نگه دارم؟ ایا درآغوش گرفتن مجموع با هم شدنیست؟ این سوال این دورانم خواهد بود. </description>
                <category>ناشناسی که میخواهد حرف بزند</category>
                <author>ناشناسی که میخواهد حرف بزند</author>
                <pubDate>Sun, 24 Aug 2025 10:24:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگشتن سخته اما عجله ای هم براش نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@soliloquy/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%B3%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%B9%D8%AC%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%B4-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-xq2g9xfa5ont</link>
                <description>کلاسی هست که بیش تر از دو ساله هر هفته در اون شرکت می کنم. جلسه ی پیش بعد دو هفته  تعطیلی کلاس به دلیل شرایط جنگی برگشتیم سر کلاس، تمام پروژه ها را کنار گذاشتیم و از حس و تجربیاتی که داشتیم، گفتیم. بصورت باور ناپذیری حرف همدیگه رو درک می کردیم چون همگی مراحل یکسانی رو از مقابله با جنگ برخورد کرده بودیم شاید با کمی تفاوت کوچک. پس از اون جلسه قرار شد تصمیم بگیریم که آیا مایل به ادامه دادن یا تغییر دادن پروژه این ترم هستیم یا نه و من دیروز پاسخ دادم که من از دوره کنار می کشم و هیچ پروژه ای بر نمی دارم.توی این مدت فهمیدم کسی جز خودت پیش از به زبون آوردن تغییراتی که درونت اتفاق افتاده را متوجه نمیشه. بسیاری از افراد هم پس از شنیدنش، متوجهش نمی شن. در نتیجه تو برای هر کسی نمی تونی افکاری که درون ذهنت می گذرند را روی سفره دلت پهن کنی. من برخلاف تمام کم حرفیم در اون کلاس، یک متن کامل از تمام تجربیات و افکاری که داشتم در ان دو هفته و راه کار هایی که جی پی تی بهم گفته بود، با ترس و استرس، به همراه یخ زدن دست و گرفتن صدا، بازخوانی کردم. به شکل عجیبی پس از نوشتن آن متن احساس آرامش به سمتم منتقل شد. انگار که حالا می دونم چه خبره. به حالا انگار کمی می دونم چه خبره اما هنوز عصبی هستم؛ این بار برخلاف همیشه مخاطب بسیاری از جملات نیستم &quot; حالا زمان بلند شدن و کاری کردنه &quot; و امثال آن. شاید در دوره های قبلی با شنیدن این جمله حجم کارهام رو بیشتر می کردم اما این بار برعکس سعی در کنار گذاشتن آنها هستم تا آروم آروم کیسه های شن رو به بالنی که سوارش هستم آویزون کنم. حالا به خودم اجازه می دم که وقت تلف کنم تا سر موقع ، بعد از استراحت بدون استرس و فشار به من قدیمی آپدیت شدم برگردم. شاید اپدیت جدیدم مثل اپدیت جدید آیفون کاملا متفاوت و غیر منتظره باشه. یکی گفته که ادم باید خودش هدفش رو بسازه ، یعنی منتظر نمونه که ایجاد بشه . چطور میشه ؟ اهداف در راستای ارزش ها و معنا های بخصوص هر فرد ساخته می شوند. اگر ستون های ارزش های انسان در مهی غلیظ غیر قابل تشخیص باشه، چطور طبقه آخر برج اهداف قابل شناسایی هست؟دیروز پادکستی گوش می دادم که میهمان به میزبانی که به او راهو چاه بزرگ کردن و پر سود تر کردن بیزنس رو می گفت&quot; ببین من اومدنی هم گفتم، من برخلاف میهمانان قبلیتون یه آدم معمولیم. دوست دارم یه خانواده برای خودم داشته باشم، کنارش هم یک دختر مستقل قوی باشم.&quot; دختر مسقل قوی شاید به این معنا نیست که باید یک بیزنس وومن بشی یا یک سازوکار بزرگ رو مدیریت کنی. دختر مستقل قوی می تونه به این معنی باشه که من بتونم خودم تصمیم بگیرم. دستم توی جیب خودم باشه و بتونم نظر بدم. جایی نوشته بود؛ &quot; اگه دختری، سرکار میری، پول در میاری و تنها زندگی می کنی ، بدون تو اولین دختر توی کل خاندان و قوم توی این چند قرن هستی که اینکار رو می کنی. اولین نفر. پس منطقیه که ندونی باید چیکار کنی.&quot; راستش شاید وصل کردن این حرف ها به هم اشتباه باشه، اما منم به خودم می گم همینکه یه دختر مستقل قوی هستی ، کافیه. همینکه میری سرکار ، کافیه. لازم نیست «الان» چیزی رو تغییر بدی. ساختاری رو بشکنی. تحولی در صنف خودت بوجود بیاری. فقط اول لازمه از زندگی لذت ببری. با توجه به ورژن قوی خودم، مطمئنم که این دوران طولانی نیست. اگرچه که ترس کم صدایی هم در درونم هست که از فراموشی ورژن قبلی می ترسم. چون دوستش داشتم. این بماند از احوالات این هفته که؛ با بی هدفی و کم رنگی ارزش ها و معنای کار ها کنار اومدم، اما نسبت به تمامی کارها، حتی تفریحاتی که قبلا عاشقشون بودم، بی حوصلم و این میل نداشتن به انجام هرکاری در عین سررفتن حوصله شبیه یک جنگ داخلی در بدن هست. </description>
                <category>ناشناسی که میخواهد حرف بزند</category>
                <author>ناشناسی که میخواهد حرف بزند</author>
                <pubDate>Sun, 06 Jul 2025 08:51:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور دوباره شروع کنم ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@soliloquy/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%DA%A9%D9%86%D9%85-v3cmsmlaaetu</link>
                <description>این داستان درست در ساعت پنج صبح روز جمعه، روز آغازین حمله به کشور شروع شد؛ زمانی که با صدای زنگ بابا از خواب پریدم. دلیل تماس، خبر شروع جنگی بود که من دیشب ازش جا مونده بودم و هیچ نشنیده بودم. در حقیقت من شب گذشته ان روز- پنج شنبه- تا دیروقت درحال مدلسازی پروژه ی طراحی بودم که گرفته بودم؛ پروژه ای که اگه منطقی بودم نباید نمی گرفتم اما با نگاه منطقی من گرفتن آن پروژه الزامی بود و راهی برای رد کردنش نبود، و به دلیل رد شدن ددلاین تحویل پروژه، از ظهر تا یک شب یکسره پشت سیستم نشسته بودم و پس از ارسال مستقیم تخت رو به آغوش کشیدم.این داستان درباره ی جنگی هست که درون من بوجود اومده نه جنگی که موشک های شهاب سنگ نما به آسمونمون فرستاد. داستان لحظه ای که تمام اولویت ها و پروژه هایی که در دست داشتم از هرگونه معنا و ارزش تهی شدن و من ماندم تنها روی کاناپه روبه روی شبکه خبر و اشک هایی که از چشمم جاری می شدن. دیگه دلیلی برای بلند شدن از روی کاناپه نداشتم. تمام وظایف و کارهایی که برای تعطیلات برای خودم برنامه ریزی کرده بودم اهمیتی نداشتند. البته در ابتدا هنوز اهمیت خود را نباخته بودند بلکه به دلیل نامشخص بودن آینده به حالت تعلیق درآمده بودند و همین دلیل کافی برای انجام ندادنشون بود اما پس از پایان یافتن هشت روز میزبانی از بیست نفر اقوام و برگشتن به خونه و تنها موندن در اتاق و نزدیک شدن تاریخ برگشتن به سرکار و زندگی قبلی، بی اهمیتی تمام کارها بیرون زد. این جنگی هست که برخی افراد پس از جنگ دچارش می شوند. یکی از زیباترین گیاه هایی که در رشد کردن بی چشمداشت است درست صبح پیش از آغاز حملات، در پاسخ به دوستی که ازم پرسیده بود &quot; اوقات فراغتت چیکار می کنی؟&quot; گفته بودم که؛ اوقات فراغتی ندارم که کار بکنم، در ادامه آرزو کرده بودم که یک ماه مرخصی داشته باشم تا بتونم فکر کنم و برای ادامه ی مسیر طرحی بریزم . دوستم در پاسخ گفت&quot; اینو ماه پیش از گفتی&quot;مدتی بود که ناکامی های زیادی رو تجربه کردم بودم و از عملکرد خودم و شرایط نا امید شده بودم. در نتیجه بی اهمیت شدن همه چیز برای من شاید منطقی هست. موضوع دردناک اینجاست که آن موضوعات هنوز هم دارای اهمیت هستند اما برای من دیگر نه. حالا چه چیزی اهمیت دارد؟ چه چیزی ارزش بیدار شدن و تلاش کردن را دارد؟ پاسخی ندارم. حتی از chatgpt هم مشورت گرفتم و چند سخنرانی تدتاک به درخواست خودم پیشنهاد داد اما راستش اینکه به زور و اجبار از خودت بپرسی « من چه چیزی در دست دارم که قدرت، منبع درآمد و توصیف کننده منه؟» یا « هدف از تولد و زندگی من چیه؟» و انواع حرف های دیگه برای من کارکردی نداره و پاسخ « که چی ؟» همه چیز رو می سوزونه.مطلبی هست که از کلاسی از مدرسه بیاض برای همیشه در ذهن من باقی مونده اینه که؛ با وجود قدرتمندی اندیشمندان منطقه ما در قرن های گذشته چی شد که از پیشرفت های غرب جهان عقب موند؟ شاید به این دلیل بود که انتهای مسیر و ناپاک بودن حرص برای قدرت و بلایای انسانی به سر بر بشر خواهد آمد را دیده بود و اندیشه ی عرفانی که داشت تصمیم به پیش نگرفتن آن را گرفت. بیایید از تمام حواشی و موضوعات تو پرانتزی و تکمیلی و ضدیت با آن بگذریم. نکته ای که در ذهنم گذشت و دلیلی شد برای نوشتن این متن - جدا از اینکه ادامه دادن نوشتن این مسیر خود دلیل برای جدیت داشتن در پیدا کردن پاسخ و حل این افسردگی فلسفی کودکانه باشه - این بود شاید شنیدن تجربیات افراد از راه های مختلف مثل شش سال گوش دادن پیوسته به پادکست های گفتگو محور مختلف، انتهای راه های مختلف را برای من واضح کرده است. اگرچه خودم هم این گزاره رو می تونم زیر سوال ببرم.پاسخ chatgpt به راه حلی برای گذشتن از « که چی »البته برای CHATGPT عزیز توضیح دادم که برای زندگی کارمندی به همراه انواع مسئولیت ها و وظایف غیر قابل حذف  باید با من منطقی تر حرف بزنه اما این ابتدای بی اهمیت شدن همه چیز هست. مشتاقانه منتظر برگشت معنا چیز های دوست داشتنی زندگی هستم و اینجا ثبت خواهم کرد تا بدونیم تنها نیستیم. </description>
                <category>ناشناسی که میخواهد حرف بزند</category>
                <author>ناشناسی که میخواهد حرف بزند</author>
                <pubDate>Thu, 26 Jun 2025 11:23:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به رئیس کارخانه عزیزمان</title>
                <link>https://virgool.io/@soliloquy/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D8%A6%DB%8C%D8%B3-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-mpjdgwcnwpkz</link>
                <description>سلام ، روزتون بخیر ، باید ابتدا یک خسته نباشید بگم بابت مدیریت این کارخونه در این ابعاد و اندازه. روز اولی که به اینجا امدم خوب یادم هست. از بزرگی اینجا و سوله های بزرگ و واحد هایش شوکه شده بودم. چون تابحال چیزی به این شکل ندیده بودم. مطمئنا کار دشواری هست. اما راستش فکر میکنم ، آدمی وقتی در جایی قدیمی میشود ، خیلی چیز ها برایش عادی میشوند، درست مثل بزرگی اینجا برای من. وقتی بتوانی نقشه گوشه به گوشه ی یکجا را برای خودت بکشی، دیگر کمتر مجهولی پیدا میکنی که باعث شگفتی ات بشود و از طرف دیگر عجیبی و کج رفتاری بعضی چیز ها، راست ثبت میشود.من فقط یک سال است که جدی با شما همکاری میکنم و مطمئنا از خیلی چیز ها خبر ندارم و نمی بینم اما این را مطمئن هستم که چیزهایی که من میبینم را شما نیز نمی بینید. میخواستم از شما یک درخواستی داشته باشم، چون معتقد هستم که مسئله مدنظرم تنها از راس های بالای مجموعه می تواند دست به تصحیح بردارد.مسئله همچون یک کلکل رانندگی است. داستان این است که یک راننده اگاهی به رانندگی بد خود ندارد و راننده ی دیگر برای مطلع کردن او از رانندگی اشتباهش - و به نوعی ادب کردن او- از او جلو میزند، شاید ترمزی برایش بکند، شاید بوقی بزند و امثال ان. اما راننده بی خبر، این رفتار را توهین به خود می بیند. به دنبال راننده ی دیگر میرود تا به اون نشان دهد که رانندگی بلد هست و اون اشتباه میکند. این کلکل و پیست مسابقه به میزان طولانی ادامه پیدا می کند تا مسیر یکی از دیگری جدا شود. من این مسئله را درمیان واحد ها و بخش های مختلف کارخانه نسبت به یکدیگر میبینم. دهه هاست که این همکاری ها وجود دارد و معلوم نیست کدام یک ابتدا بد رانندگی کردند اما تمامی بخش ها ، اعم از طراحی، تامین ، تولید ، فروش، مارکتینگ، منابع انسانی، مهندسی تولید، مهندسی فروش و دیگر بخشه هایی که تاکنون بهشان برخوردی نداشتم، در جلسات اصلی و کمیته های زوجی خود و همچنین درون ایمیل های گروهی درحال به رخ کشیدن کم کاری های یکدیگر هستند. نمیخواهم حتی یکی از اتفاقات را شرح دهم یا از واحدی بد بگویم اما راستش به شخصه ، دور از اینکه که در چه واحدی مشغول به کار هستم و جزو چه تیمی هستم، میبینم که این کلکل و آتو گرفتن ها، تنها باعث گرفتن سرعت پروژه و قدم در کارهای بزرگتر شده است. فرا تر از هدر رفت زمان، زمانی که شما در ازایش به ما پول میدهید، انرژی و انگیزه را میخورد. راستش یک روز که به خانه بر میگشتم خیلی خسته بودم - گرچه هر روز دارد مانند آن بیشتر میشود و تکرار میشود- در طول ساعات کاری مجبور بودم در جلسات مختلفی شرکت کنم و از تسک های روز خودم جا مانده بودم. به جلسات که فکر کردم دیدم نیمی از وقت جلسات به اثبات اشتباهات گذشته و نیم دیگر ان دفاع از حملات وارده. معنای کار و ارزش ارام دارد برای من کم رنگ میشود و من نمیخواهم تسلیم ماجرا بشوم.به پیش شما امدم - در حقیقت هنوز نیامدم ، حتی نامه ای هم ننوشتم، چون هم احتمالی برای برخورد با این متن برای شما نمیبینم اما- چون میدانم شما در اکثر جلسات و کمیته ها شرکت دارید، میتوانید جلو این کلکل ها را بیگیرید:شرکت شما پر شده است از ادم هایی که به سنی رسیدند که انعطاف پذیری پایینی دارند؛ منظورم این است که همگی به خوبی می دانیم که انسان پس از گذشت سنی امکام تغییر اخلاق خود را ندارد، با رفتار و عادات جدید به سختی برخورد می کند و تجربه خود را مقدم بر هر روش جدید می داند. و از انجایی که تاکنون جوان تر خودم در بخش اداری این مجموعه ندیدم، می توانم ادعا داشته باشم که من در جلسات تنها می نشینم و به دفاع افراد از شخصیت خودشان نگاه میکنم. افراد پس از سنی نمی توانند موضوعات را از دیدگاه و چشم های دیگران ببینند.راستش فکر میکنم شما میتوانید این مدارک به رخ کشیدن ها و جلسات اثبات اشتباهات را بگیرید و در نطفه خاموش کنید. بنظرم اگر راننده ای اتشباه دیگری را دید، بدون دعوا و بوق ، سرقت بگیرد و رد شود، مسابقه ای ایجاد نمی شود. میدانم، باید جلو اشتباهات را گرفت اما این جنگ دارد انرژی سرعت پیشرفت را از این برند میگیرد. میدانم، به دلیل عادت افراد به این اتفاقات کمی طول می کشد تا این فرهنگ سازمانی پاک سازی شود اما باید از یک روز شروع شود تا هرچه زودتر سرعت خود را بازیابد. میدانم که شما راه حل بهتری از من پیدا خواهید کرد. امیدوارم امید و انگیزه من در بیان مشکلات و راه حلی برای انها خشک نشود.</description>
                <category>ناشناسی که میخواهد حرف بزند</category>
                <author>ناشناسی که میخواهد حرف بزند</author>
                <pubDate>Mon, 05 Feb 2024 10:58:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این عدد الان به چه درد من میخوره؟ | یک از هفتادوپنج مجدد</title>
                <link>https://virgool.io/@soliloquy/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B9%D8%AF%D8%AF-%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%DA%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%88%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D9%85%D8%AC%D8%AF%D8%AF-e5gvzg70ojth</link>
                <description>چندینو چند ماه پیش بود. وارد باشگاه شدم و همون موقع گوشیم زنگ زد. اسم استاد و مدیر گروه دانشگاه روی تلفن افتاده بود. بصورت کلی صدای زنگ تلفن لرزه به تنم میندازه، اسم این استاد دوبرابر بیشتر. جواب دادم. گفت شما بین پنج نفر اول گروهتون هستید و می تونید المپیاد شرکت کنید، میخواین ؟ از قبل فکر کرده بودم پس سریع جواب دادم &quot; نه، ممنون&quot;. اونم تشکر کرد و خداحافظی. شبش دوستم که اونم جزو اون پنج نفر بود وسوسم کرد که شرکت کنم با این فکر که اگه بین پنج نفر اول بشیم ، کلی مزایا داره و این حرفا. ما که تصمیم گرفتیم ارشد اینجا بدرد نمیخوره، فقط برای محک خودمون بریم. خلاصه که راضی شدم و فرداش با کلی ترس به اون مدیر زنگ زدم و حرفم رو پس گرفتم. پرسید که میدونی که مهارت اسکچ دست قوی لازم داره این آزمون؟ تواناییشو داری ؟ منم که اعتماد به سقفی نسبت به خط خطی هام دارم، سریع گفتم &quot; بله ، آمادم&quot;. گفت &quot; میترسم این بله تو به محکمی نه دیروزت ، عمرش کم باشه!&quot; گفتم من الکی حرف نمیزنم، دفعه پیش بچگی کردم! خلاصه اوکی شد و رفتیم بصورت غیر متمرکز ازمون المپیاد بدیم. بعد از چند ماه بی خبری صدامون کردن و یه روز شیش ساعت ازمون دادیم و تموم شد و چندین و چند ماه گذشت تا جوابش بیاد.باید اعتراف کنم که یکی از با کیفیت ترین ازمون هایی بود که تابحال داده بودم. از پذیرایی تا زمان آزمون و عدم تاخیر ها و حتی سوال های جذابشون. اما واقعا شش ساعت زجر کشیدم و با هر سوال که جلو میرفتم می فهمیدم که هیچی بلد نیستم و همچنین ذهنم خیلی بستست. دوستام که حرف میزدن از ایده هایی که اجرا کردن، دعا میکردم که نفر آخر، 45 ام نشم. چند ماه گذشت تا بلاخره دیروز در راه برگشت به خونه از سفر یادم افتاد چکش کنم و چک کردم و دیدم بله، دیروز جوابا اومده. راستش منتظرش بودم. درسته قرار نبود هیچ استفاده ای ازش بکنم اما فکر میکنم ادم رقابتم. نمیتونم دروغ بگم. وقتی رتبه رو دیدم دودل بود که به مامان بابا بگم یا نه. حقیقتش وقتی فهمیدم دوستام بدون هیچ تلاش یا خوندنی برای کنکور ارشد، همه دانشگاه های سراسری قبول شدن، به خودم گفتم که اگه من کنکور میدادم پس مطمئنا به دانشگاه تهران می‌رسیدم. اما همش به خودم یاداوری میکنم که چرا ارشد رو رد کردم. چرا فکر میکنم که بدردم نمیخوره و تمام حرف هایی که از مشاوره بقیه گرفتم و اصلا خودم دیدم. راستش حتی تا دو هفته هم به خانواده نگفتم که دوستام چه دانشگاه هایی قبول شدن چون خانواده خیلی اصرار به ادامه تحصیل در ارشد داره. من دلایلم رو بار ها گفتم و گفتم و اونا تنها حرفشون اینه که بالاخره چند سال دیگه به حرف ما میرسی|: آخه خداوکیلی وضعیت مسخره ای نیست. اینکه بترسی به خانوادت بگی دوستات کجا قبول شدن. راستش وقتی فهمیدم هم گفتم همون بهتر که شرکت نکردم.این بار هم بعد از دیدن رتبه المپیادم ، این فکر نگفتن به ذهنم رسید. چون دوباره حمله میشد که ارشدت رو ادامه بده. اما سریع گفتم. گفتم که رتبه م در المپاد رشتم شده « 13» . راستش گفتم چون باید از ترس با فشار حرف های بقیه جلوگیری کنم. نزارم افکار و حرف های بقیه سدم بشه و یا محوری بشه برای دیدم. با این رتبه میتونم راحت دانشگاهی مثل علم و صنعت یا الزهرا قبول شم اما واقعا حتی کمی ، واقعا حتی ذره ای ترقیب نشدم. راستش رشته من، تنها چهار تا دانشگاه سراسری در تهران داره و مطمئنا دو تای اول برای تک رقمی هاست. اما حتی اگه تک رقمی هم بودم این اشتباه رو نمیکردم. در حقیقت ما فقط برای امکان امتیاز تخبگی امتحان دادیم.با اینکه باز با خانواده کلی گفتگو و بحث در این موضوع ادامه داشت و من مطمئن مخالف رفتن به ارشد بودم، باز این امکان که ممکنه بعدا پشیمون شم، یا اینکه صدم درصدی جای خطا به خودم بدم، تا صبح حتی سر کار بهش فکر میکردم حتی یک ساعت با رئیسم در این موضوع جلسه رفتیم!خلاصه که من برگشتم. بعد از شاید کم تر از دو هفته سکوت، در واقع یعنی بعد از ده روز کار تمام وقت 24 ساعته روی پایان نامه و بیخوابی روز آخر و دفاع سریع و دویدن های بعدش و البته چند روز سفر و استراحت.من برگشتم . من فارغ التحصیل برگشتم و چقدر از این عنوان خوشم میاد و با تمام کار هایی که باید بکنم چقدر خوشحالم و حس رهایی میکنم. خلاصه که من دوباره میخوام اون چالش 75 روز رو شروع کنم. برای رسیدن به سلامتی بدنیم، برای میزان مطالعم، برای عدم اجازه دادن به تنبلی بعد از سرکار و کلی برای دیگه.با من همراه میشین؟</description>
                <category>ناشناسی که میخواهد حرف بزند</category>
                <author>ناشناسی که میخواهد حرف بزند</author>
                <pubDate>Mon, 25 Sep 2023 23:31:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یازده از هفتادوپنج</title>
                <link>https://virgool.io/@soliloquy/%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%88%D9%BE%D9%86%D8%AC-kuhdc8lvzh4w</link>
                <description>تاپیک این قسمت : &quot; من بلد نیستم وقتی حالم بده از دوستام کمک بگیرم&quot;دو روز استراحت و سخت نگرفتن قوانین این دوره تموم شد و حالا برگشتیم به دور مقاومت. حالا میگم چرا مقاومت.من نمیدونستم که شهریور ماه مهاجرت های کاری کارمندهاست. از شرکتمون خیلیا رفتن. اما قسمت سخت داستان این بود که افرادی که رفتن از قدیمی های سازمان بودن و همکار هایی که موندن در شوک و شَک بودن. اما بنظرم منطقیه. آدم همون ماه یا سال اولی که جاشو عوض نمیکنه. چند سال میگذره، یاد میگیره و وقتی همه چیز تکراری شد تغییر موقعیت میده. تمام دوستانِ یکی از همکار های دیوار به دیوارمون در این ماه رفتن. خودش میگه &quot;انگار توی واحد خمپاره خورده.&quot; از واحده های دیگه هم رفتن اما باز بچه ها به همکار دیوار به دیوار شوخی میکردن و میگفتن &quot; موقع رد شدن از اتاقا شونت به فلانی نخورده که اونم داره میره ؟ &quot; (:من در حال پر کردن ماه سومی هستم که به معنای واقعی کارمند شدم. در عین حال یکی از بچه های واحد ما هم اعلام کرده که پایان شهریور میره. «همکار گرامی» آدم خوبی هست. وقتی حرف هاشو کنار هم میذاری، میبینی با وجود تمام سادگی که داره ، سعی در ساخت یه زندگی ساده ی سالم هست. تا خونه پیاده روی میکنه، یه رژیم غذایی سالم متفاوت از همسن هاش با خانومش گرفته، خودشو درگیر بحث های سیاسی یا مذهبی نمیکنه با وجود اینکه دیدگاه متفاوتی نسبت به بچه های دیگه داره. وقتی باهات حرف میزنه، حس میکنی که تمرکز کامل روی حرفات داره با وجود اینکه گاهی فکر میکنم واقعا سرعت فکر کردنش پایینه. حالا چرا میره؟ بقیه میگن &quot; به خاطر غرورش&quot;. خودش میگه &quot; کاری که داره میکنه هیچ ربطی به تحصیلاتش نداره.&quot; با اینکه رشته هامون یکی نیست، اما موافقم. از مهارت هایی که داره استفاده نمیشه. بخاطر همین میگه که میخواد بره خونه بشینه و کارایی که خیلی وقت بود میخواست انجام بده رو امتحان کنه. توی این چند ماه دیدم که از تکنولوژی های جدید و طرح های نو سر در میاره یا سعی میکنه که باهاشون در ارتباط باشه. وقتی از انتظارش برای به پایان رسیدن این ماه میگه ، منم حسرت میخورم. منم خیلی منتظرم این ماه تموم بشه اما باز ته ذهنم میدونم که حالا حالا ها پروژه ای که برای خودم ساختم به این زودی ها تموم نمیشه. امروز روز خیلی سختی رو در سر کار داشتم. کل روز به جز ساعت نهار و ساعت پاک سازی مسخره 5S، از پشت میز بلند نشدم. باید هفت فایل رو کامل میکردم و ارائه میدادم اما در نهایت چهار تا رو تونستم برسم که یکیش نیاز داره شنبه با سرپرست بشینیم ببینیم مشکل تفهیم نامش چیه ، و یکی دیگش هم ضروری نبود. مدیر واحد که کلی سرزنش میکرد. اما بیشتر از اون من از خودم ناامید شدم. پیش از این ، قبلا من خودم رو یه آدم باهوش، خلاق و متمرکز میدونستم اما حالا که در کار کندی عملکرد، سرگیجه در فرایند ها یا اشتباهات از گوشه چشم در رفتنمو میبینم، فقط از خودم ناامید میشم. انگار واقعا خودم رو گم کرده باشم یا دیگه نشناسم. ساعت 7 صبح - دانشگاه - موقع آبیار گیاه ها ، این رنگ توی حوض بنظرم خیلی قشنگ اومد.محله ی ما نقشه ی شطرنجی داره . زمین نسبتا صاف هست به غیر بخش شمالی که به کوه ها متصل میشه و بالا میره، به غیر از اون ، تو وقتی سر یه کوچه می ایستی، تا انتهای ده تا کوچه ی دیگه رو میره.  امروز از ایستگاه سرویسمون تا خونه رو پیاده رفتم. مثل اغلب روز ها ، حدود پنجاه دقیقه راهه. من حدود پنج خیابون اصلی و بیست کوچه رو رد میکنم. سعی میکنم از خیابون اصلی نرم و مثل کرم اون بازی قدیمی توی گوشی هر روز از کوچه های متفاوتی میرم. به دلیل وجود کوچه های زیاد، احتمال تکراری بودن مسیر هم کمتره. در سکوت بین خونه های چند طبقه کوتاه راه میرم. گاهی بوی غذا میاد و گاهی بوی کولر و گاهی هم بوی خاک حیاط آب گرفته شده. ادم های کمی در مسیر میبینم. موقع برگشت هوا تاریکه و میتونه این مسیر خطرناک باشه اما جالبه. امروز خونه های عجیبی در مسیر دیدم که فکرشم نمیکردم تیو محلمون باشه. ایده های خوبی میشه برای نمای خونه باغ احتمالی گرفت! گاهی پادکست گوش میدم و گاهی فقط اهنگ. اما آهنگ به این معنا هست که لازم دارم فکر کنم اما هیچ وقت اون جور که باید نمیشه. همونطور که گفتم روز سختی در سرکار داشتم. دیشب هم مثل روزهای قبل کمتر از شیش ساعت خوابیدم و پنج صبح موقع بیدار شدن، با چشم های در حال سوختن در حال نفرین کردن خودم بودم. هوای الوده و بد بوی شهر و مسیر سر کار، فشار های پایان نامه و پروژه دیگه ای هم در ذهن و همچنین از سوی پیام های تلفن همراه هم بود و کلی درد و نفرت از چیز های دیگه. پس امکان گوش دادن به پادکست موقع برگشت به خونه اصلا نبود. پس فقط اهنگ گوش دادم. با وجود اینکه تمام بدنم میخواست گریه کنه. اما دستمال کاغذی نداشتم. پس چاره ای جز نگه داشتن خودم نداشتم.با تمام وجود نیازمند کسی بودم که بغلم کنه و به فشارهای الکی که روی خودم گذاشتم گوش کنه اما کسی نیست. دوست های نزدیکم رو خیلی وقته ندیدم یا نتونستم باهاشون حرف بزنم. آدم تایپ کردن یا تلفنی حرف زدن هم نیستم. از طرف دیگه هم نمیتونم خودم رو متقاعد کنم که یکی بشینه و غر های منو بشنوه. اما میدونم که نیاز دارم با یکی از دوستام حرف بزنم. اصلا دوست ندارم با خانواده حرف بزنم. اما مسخرگی داستان اینجاست که آخر راه در حال آرزو کردن بودم که یکی از دوست هام فردا بهم پیام بده و بگه بیا بریم بیرون. توی مسیر به دنبال پیدا کردن راه هایی برای بهتر کردن حال خودم بود. اینکه برم یه نوشیدنی خوش مزه بگیرم برای خودم؛ یه دلستر قهوه یا یه بستنی آیس پک. یا اصلا برم توی اینستا اسکرول کنم یا یه سریال کره ای شروع کنم. اما تمام این کارهارو توی این چالش 75 روزه برای خودم ممنوع کردم. یعنی تمام چیز هایی که باعث میشن تو وقتی حالت بده، خودت رو سرگرم کنی و به منبع اصلی نرسی. واقعا دردناکه. اما فکر میکنم بعد از این دوره، بعد از این تداوم، راه بهتری برای بهتر کردن خودم پیدا کنم .خلاصه ببخشید که کمی از نشخار های ذهنی خودم رو با شما به اشتراک گذاشتم. کمی بدانید از طرز تفکر یه جوون 22 ساله. </description>
                <category>ناشناسی که میخواهد حرف بزند</category>
                <author>ناشناسی که میخواهد حرف بزند</author>
                <pubDate>Tue, 05 Sep 2023 21:20:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نه از هفتادوپنج</title>
                <link>https://virgool.io/@soliloquy/%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%88%D9%BE%D9%86%D8%AC-hcxfy9xaulhq</link>
                <description>یکی از روش های رسیدن به تمام کارهای باید هر روز ، برنامه ریزیه. اینکه از پیش تصمیم بگیریم که برای هر کار چه مدت زمان و در چه ساعت دقیقی وقت بذاریم. من در سالهای قبل اونقدر پادکست و کانال یوتیوب و حتی کتاب درمورد برنامه ریزی و پروداکتیویتی خوندم و شنیدم که با انواع روش های مدیریت زمان و رسیدن به هدف ها آشنام و حس میکنم به سطحی فرای اون رسیدم و به مشکل برخوردم. مشکلم از یه جای دیگست. هم میدونم از کجا و هم دقیق نمی‌دونم از کجا.من در سالهای قبل اونقدر پادکست و کانال یوتیوب و حتی کتاب درمورد برنامه ریزی و پروداکتیویتی خوندم و شنیدم که با انواع روش های مدیریت زمان و رسیدن به هدف ها آشنام و حس میکنم به سطحی فرای اون رسیدم و به مشکل برخوردم. مشکلم از یه جای دیگست. هم میدونم از کجا و هم دقیق نمی‌دونم از کجا.دیروز موقع ورزش که از همه چیز خسته شده بودم ، با خودم قول گذاشتم که فردا کاری کنم که به خودم افتخار کنم ، به بیشترین سطح رضایت از انجام کارهام برسم. همون دیشب تمام دقایق گوگل کلندر رو با کارهایی که باید انجام میدادم پر کردم. - از من به شما نصیحت ، برنامه ریزی کارهارو در صبح انجام ندید. شب ها میزان انگیزه برای ادامه دادن فردا خیلی بیشتره- از ساعت پنج صبح برنامه شروع میشد و یازده شب تازه با کلی کار باقی مونده تموم میشد.امروز صبح گوشیم ساعت پنج زنگ خورد و جنگ بین ذهن و بدنم شروع شد. کمر درد دیروز هنوز باقی مونده بود و چشم ها از بیخوابی پنج ساعته دیشب می‌سوخت. با این حال ذهن من همش در حال محاسبه بود که اگه الان نرم دیگه نمیشه چون تا آخر روز پر پره! بدنم قدرت ییشتری داشت و خوابم برد درحالی که تموم هشدارهای بیدار باش رو پاک کرده بودم. در نتیجه تا ساعت هفت خواب موندم. تمامی ساعت اول روز در حال کلنجار رفتن با خودم برای حفظ آرامش بودم- من وقتی دیر بیدار میشم خیلی حالم بد میشه- با کتاب روز « نیروی حال» شروع کردم. خیلی حال حاضرم یکسو هست. شاید فردا انرژی بیشتری برام مونده باشه و بتونم بگم.خلاصه من شب مجبور شدم به پارک شلوغ محله برم و دود بخورم و پیاده روی روز رو حداقل داشته باشم. ظهر هم کمی از برنامه بیرون زدم و شب پر این وضعیت بودم که هم کار و هم درس باقی مونده بود و نمی‌دونستم کدوم رو باید انجام بدم. در حالی که نصفه شب هست ، احیای ضعف تمام در تمام بدنم دارم و فردا باید پنج صبح پاشم. من خواب رو انتخاب کردم. اما من به فردای خودم امیدوارم. سرکار آماده مسلط خواهم بود . تا برگشتم خونه سر پایان نامم میشینم و دیگه به این فکر نمیکنم که از آخر هفتم استفاده درست نکردم.این نیز بگذرد..</description>
                <category>ناشناسی که میخواهد حرف بزند</category>
                <author>ناشناسی که میخواهد حرف بزند</author>
                <pubDate>Fri, 01 Sep 2023 22:50:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هشت از هفتادوپنج</title>
                <link>https://virgool.io/@soliloquy/%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%88%D9%BE%D9%86%D8%AC-vouowob5jjeh</link>
                <description>نوشتن از اینکه چیزی که میخواستم اتفاق بیوفته و بیام تعریف کنم اتفاق نیوفتاد، سخته. اما حقیقتش حتی نمی‌دونستم درست درست چی میخوام انجام بدم. صبح درحالی بیدار شدم که هنوز درد کمر از دیشب بافی مونده بود و ساعت نزدیک شیش بود. خواب مونده بودم. هوا با اینکه بوی خیلی خوبی میداد ، درحال گرم شدن بود. پیاده روی که قرار بود برم رو نرفتم و بجایش ظهر ورزش کردم. حقیقتش بیشترین بخشی که توی این چالش پوست دارم همین ورزشه که هشت روز مداوم رهاش نکردم. به این فکر میکنم کارای دیگه ای رو به لیست چالش اضافه کنم تا بلاخره انجامشون بدم. مثل پایان نامه. چند ماهی هست که درگیرشم و روش کار نمیکنم. هرکی حالشو میپرسه ، خبرای خوبی نمیشنوه. حتی با بعضی ها هم حرف نمی‌زنم تا درموردش نپرسن. کل روز استرس دو هفته به  دفاع موندن هم توی ذهنم می‌چرخه ، اما کاری نمیکنم. در سردرگم ترین و بی اراده ترین و البته با اراده ترین حالت زندگیمم. چیزهایی که قبلاً سمتشون نمیرفتم ، حالا هی برام کشش ایجاد میکنن. تصمیم گرفتم از فردا هرکی درموردش پرسید ، بگم « داره پیش می‌ره » با یه لبخند بزرگ . شاید کائنات و حرف های مثبت کمکم کردن. </description>
                <category>ناشناسی که میخواهد حرف بزند</category>
                <author>ناشناسی که میخواهد حرف بزند</author>
                <pubDate>Thu, 31 Aug 2023 23:22:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفت از هفتادوپنج</title>
                <link>https://virgool.io/@soliloquy/%D9%87%D9%81%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%88%D9%BE%D9%86%D8%AC-bfbwugqhkhxg</link>
                <description>میدونستم که در پایان شهریور ، بعد از دفاع از پروژه نهایی، نگرانی و سردرگمی مسیر محو پیش روم برام ایجاد میشه ، اما اینو نمی‌دونستم که به حد تعالی از نگرانی میرسم که لایه های پر رنگ استرس و نگرانی عقب بودن پایان نامه رو به لایه های عقب تر ببرم و هم زمان استرس بی برنامه بودنم برای بعد از فارغ‌التحصیلی رو بکشم.حقیقتش وقتی یکی تنها این متنهارو بخونه فکر میکنه که با یه آدم همیشه نگران طرفه. خب نمیتونم اینو رد کنم - من نصف موهام سفیده - اما به قول سارا اگه بیام از روزمرگی امروز و جذاب نبودن هیچ بخشش بنویسم یه جوری میشه و برای خودم تازگی نداره. امروز هم بدون حرف خاصی نوشتم فقط برای اینکه ثبت کنم که هنوز توی چالش هستم.و تنها چیزی که میخوام به خودم قول بدم اینه که فردا یه روز رضایتمند برای خودم بسازم.تا فردا و داستان رضایتم ?️</description>
                <category>ناشناسی که میخواهد حرف بزند</category>
                <author>ناشناسی که میخواهد حرف بزند</author>
                <pubDate>Wed, 30 Aug 2023 22:36:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شش از هفتادوپنج</title>
                <link>https://virgool.io/@soliloquy/%D8%B4%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%88%D9%BE%D9%86%D8%AC-rhjoxgdygafn</link>
                <description>امروز یکی از معمولی ترین روزای زندگی بود؛ پنج صبح بلند میشی، قهوه درست می‌کنی ، صبحونه ای که دیروز برای ناهارت آماده کرده بودی و نخوردی رو از توی یخچال برای صبحونه ی امروز بر میداری. ولی باز وقت کم داری و تا لحظه آخر درحال حاضر شدن و جمع کردن وسایلی. ۶:۳۰ سر ایستگاه سرویسی. توی مسیر چشمات روی هم میره اما در حقیقت نمی‌خوابی و فقط چشمت میسوزه. سرویس مثل همیشه آخرین سرویسیه که رسیده و تو آخرین نفر دفتر که به همه سلام میکنی. میدونی کلی کار داری. تایمر گوشی رو فعال می‌کنی تا ببینی واقعا هشت ساعت و ربع کار میکنی. البته که نه. کار امروز خسته کنندست. سرچ کردن و بنچ مارک کردن. از سوی دیگه وقتی بالاسری کارو میبینه متوجه میشی مسیر رو اشتباه رفتی. و تمام طول روز به گفتگوهای بی کیفیت همکار ها گوش میدی و با خودت فکر می‌کنی آیا اگه توی یه فضای جوون تر بودم ، گفتگو و بحث های باکیفیت تری شاهد بودم ؟ همکاران بهت میگه تو واقعا اینجا چیکار می‌کنی ؟ و معناش از سر دلسوزیه؛ یعنی اینجا داری وقتت رو حروم میکنی. و نمیتونی جواب بدی چون بلد نیستی دروغ بگی. چون اونقدر زیاد با خودت حرف میزنی که جواب عمقی هر کارتو میدونی و باید حواست باشه که به هرکسی نگی. ساعت پنجه. برمیگردی. سرویس امروز نمیاد و مجبوریم اینو بگیریم. خداروشکر یه شاهین کولر دار و البته آشنا با این جاده ی پیشرو ، میاد اما آنچنان ترافیکه که دیرتر از همیشه میرسی. اما میدونی باید امروز تیک ورزش رو بزنی و میدونی اگه الان کاری نکنی ، برگردی خونه ورزشی نمیکنی. پس مثل همیشه تا خونه پیاده میری. سعی برای سرعت حرکت بالا. چهل و پنج دقیقه راه. اما هوا شروع کرده به تاریک شدن و از اول راه فکر میکنی که تاریکی و خلوتیه راه خطرناکه و بهتره ماشین سوار شی اما نیم ساعت پیاده روی راضیت نمیکنه. تا آخرش میری و میگی دیدی درد نداشت! میتونی فردا دورکاری باشی و روی کار مهم دیگت کار کنی. پس میگی امشب استراحت کنم فردا از صبح درس میخونم. و میای آخر آخر شب این مرور خسته کننده روز رو مینویسی.یک ساعت پیش به خودت میگفتی واقعا حوصله نوشتن رو ندارم اما همزمان به یه متن فکر میکنی:« ادامه دادن وعده های چالش هر روز سخته و نمیشه بهش عادت کرد. حتی این نوشتن که ساده ترین کاره. »اما اعترافات بلند هنوز میترسونتت. در ادامه میگی « و حتی میدونم انجام وعده ها در روز هفتاد و پنجم هم سخته ، اما اون روز خیلی شیرینه به دلیل انجام دادن این قول به خودت » و اینها رو مینویسی و امیدواری خونده نشه.</description>
                <category>ناشناسی که میخواهد حرف بزند</category>
                <author>ناشناسی که میخواهد حرف بزند</author>
                <pubDate>Wed, 30 Aug 2023 00:03:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه از هفتادوپنج</title>
                <link>https://virgool.io/@soliloquy/%D8%B3%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%88%D9%BE%D9%86%D8%AC-js7i3r8vad0u</link>
                <description>راستشو بخواین هر دقیقه ی این روز ها به آخر شهریور فکر میکنم. به اینکه از شر دانشگاه راحت میشم. اینکه دیگه کسی نیست که بخواد یه ددلاین مسخره برام بذاره. کسی که نذاره کارم رو درست انجام بدم. میدونم .میدونم . مطمئنا این اتفاق میوفته و من دوباره خودم رو توی یه چاله دیگه میندازم. شاید اینبار حتی خودم رو هل بدن توی یه چاه جدید. اما فعلا دلم لک زده برای آخر این چهار سال و آروم آروم بداهه راه رفتن روی لبه بین چاه های ممکنه بعدی و از بالا سرک کشیدن به درونشون. دوست دارم وقتی تموم شد بشیتم و کتاب بخونم فقط. بخونم و بخونم و از این بی سوادی در بیام و کلی کار دیگه. درست مثل بچه ای شدم که منتظره تابستون برسه و هرکاری دوست داره بکنه و میدونیم که وقتی تابستون میرسه، اون کارها واقعا از نزدیک اونقدر نمی درخشیدن و جذاب نیستن. اما این روزا به امید ماه دیگه زندم.از طرف دیگه هر لحظه خودم رو سرزنش میکنم بابت کارهایی که میتونم بکنم ولی جون ذهنیشو ندارم. تعریف کرده بودم که نشستم و یه چند تا هدف برای خودم ریختم چند ماه پیش؟ خب به زودی به یکیشون میرسم. همش به لحظه ی رسیدنش فکر میکنم اما خب میدونم کیفیت لذت بردن از اون لحظه به کاری هست که الان باید کنم و اگه درست انجام ندم ، اون لحظه حتی میتونه به تلخیه پروژه های دانشگاهی باشه.خلاصه امروز روز سختی بود. نه از نظر چالش. هرچند سعی میکنم هر شیش تیک رو بزنم. امروز چون روز کارای اداری توی زیر این گرمای خورشید بود سخت بود. چون تمام تلاشم رو داشتم تا ساعت شیش عصر برنگردم خونه (:برج های شیشه ای در برابر خورشید چیزی برای قایم کردن ندارن.</description>
                <category>ناشناسی که میخواهد حرف بزند</category>
                <author>ناشناسی که میخواهد حرف بزند</author>
                <pubDate>Mon, 28 Aug 2023 23:39:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهار از هفتاد و پنج</title>
                <link>https://virgool.io/@soliloquy/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC-kzdniqpe1arz</link>
                <description>کنار گذاشتن یه کار، یه عادت یا یه برنامه و هدف میتونه در عرض یه پلک بهم زدن انجام بشه. تو با وجود اینکه خودت یک برنامه برای خودت ساختی، میتونی به راحتی تصمیم به انجام ندادن اون بگیری. بنظرم تمام کارهایی که آدم پاسخگوی دیگری نیست ، درست مثل زمان راه رفتن بر روی یه طناب هست که تیر تعادل در دست خودته.امشب درست ساعت ده شب وقتی بعد از رفع خستگی روز چشمام باز شد، یادم افتاد که برخی از تیک های چالشم باقی مونده ، هیچ تلاشی لازم نبود تا صدا ها ایده ی گذشتن از امروز و ادامه دادن از فردا رو پیشنهاد بدن. خیلی وقت ها این معامله رو قبول کردم و بعد از مدتی اون قرار از خاطر رفته. اما اینبار درست بعد از این افکار شوم، ایده ای دیگه ای پیشنهاد شد :&quot; اگه الان بری و انجام بدی، بعدا به خودت افتخار میکنی !&quot;خداوکیلی دم ذهنم با این ایده گرم . چی ترقیب کننده تر از این پیشنهاد؟ حقیقتش من این چالش شیش تیکه ( شش تیک دایره ای شکل در دفتر کارهای روزانم) میخواستم و میخوام قدرت اراده خودم رو برگدونم و گردن کلفتش کنم. حتی منتظرم بعد از چالش 75 روزه ، قوانین دیگه ای که از همین الان لیست شده رو انجام بدم. چرا همین الان انجام نمیدم؟ چون هر چیزی یه تحملی داره و نمیشه تمامی بار رو بردوش این اراده سر به هوای این روزهام گذاشت. هر روز به خیلی چیز ها &quot; نه&quot; میگم و ثبتشون میکنم. همین ثبت کردن مقاومت ها باعث شده متوجه بشم که هر روز این یک درصد یک درصد بله گفتن به چیز های ریز ، چطور میتونه به چشم بیاد. هرچند باید اعتراف کنم که امروز یکی از &quot; نه&quot; ها رو نتونستم بگم به دلیل جشن خداحافظی یکی از کارمند های شرکتمون بعد از ده سال کار!اگه بخوام به روش یه وبلاگر حسابی حرف بزنم باید از اتفاقات روز بگم. از اینکه یک هفتاد و پنج دقیقه در ترافیک با سه مرد در سه دهه شصت ، چهل و سی بگم؛ که چطور در مورد خرج انگشتر عروس، قیمت ورودی هر مهمون برای جشن عروسی ، در مورد وانت های کلاهبردار آزادگان و امثال اون حرف میزدن و من میشنیدم. – نخوام دروغ بگم ، نصف بحث هم در حال قانع کردن من بودن ، که من متوجهشون بودم – اما بنظرم اونا موضوع بهتری به ذهنشون نمیرسید. اما خب من امروز هم مثل تمامی روز های دیگه کارمندی حوصله نوشتن ندارم.امروز از عکس هم خبری نیست چون تمامی عکس های ثبت شده امروز دارای هویت و شناسایی ان!</description>
                <category>ناشناسی که میخواهد حرف بزند</category>
                <author>ناشناسی که میخواهد حرف بزند</author>
                <pubDate>Sun, 27 Aug 2023 23:25:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه از هفتاد و پنج</title>
                <link>https://virgool.io/@soliloquy/%D8%B3%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC-qommpjtxawde</link>
                <description>این داستان - افکار کارمندیهیچ وقت یادم نمیره، دفتر (ما به ساختمون مرکزی اصلی شرکت توی تهران رو دفتر صدا میکنیم) که می رفتم، یکی از بچه های اونجا یه بار از این ساعت کاری مسخره گفت و ناله میکردم و منِ احمق که حتی هر روز نمی رفتم و حتی هر روز تمام وقت نمی موندم، بهش گفتم &quot; حداقل از ساعت پنج به بعد برای خودتونه !&quot; اخه واقعا این حرف چه معنایی داره.حالا من ، شش ماه بعد این خاطره، ساعت پنج صبح روز شنبه بلند میشم تا ساعت شیش و ربع از خونه بیرون بزنم و ساعت هفت و نیم به کارخونه برسم و انگشت بزنم. هرچند که سرساعت بودن برای مورد من مهم نیست. اما نکته اینجاست که امروز صبح ساعت شیش و نیم که توی سرویس نشسته بودم و با وجود اینکه شب قبل فقط پنج ساعت خوابیده بودم ، تلاش می کردم که نخوابم . به حرف های یکی از افراد حرفه ای رشتم فکر میکردم؛ خب اون خانم واقعا برای من میتونست در حد یه الگو باشه بع دلایل مختلف و با هم آشنایی به اندازه داشتیم، و چند روز پیش یه جمله ی ایشون در استوری هاشون یه سکوت تو مغزم درست کرد. &quot; هر کی میتونه بره، بهتره از این فرصت استفاده کنه!&quot; من هرکاری میکنم نمیتونم با مهاجرت کنار بیام. حتی توضیح دادنش هم سخته. و این خانم با تمام مرتبه ای که من برای ایشون فرض میکنم وقتی این حرف رو میزنه دوست دارم ازش بپرسم از سر عصبانیت میگی یا چی؟ چرا اینو میگی؟واقعا نباید از کسی که ساعت پنج صبح پاشده بخوایین ساعت یازده شب همچین مسئله ی مهمی رو باز کنه .اما خلاصه امروز صبح با فکر اون حرف از شانس دو تا اپیزود تا رسیدن به کارخونه گوش دادم : به خانه باز خواهم گشت از اورسی + بعد از رفتن از دیالوگ باکس. و در عین حال به این فکر میکردم که &quot; اصلا فکرشو نمیکردم توی سن 22 سالگی شبیه فیلم های قدیمی کارمند نامیده بشم. اگرچه که عنوان مشاوری دارم (: اگرچه که خودم در این دوره ی زمانی این تصمیم رو گرفتم تا اتفاق افتادن خیلی چیز ها جلو گیری کنم. &quot;نمیدونم باید به این روز کاری بگم مفید یا نه . اما به عنوان یکی از جوون ترین اعضای اونجا، ساعتی چندین و چند دقیقه گوش شنوا برای نصیحت های کارمند های خسته دهه شصتی بودم مثل همیشه. در اصل به نوعی درست در کنار یادگیری کار ، در حال یادگیری دلایل کارمند نبودن هستم !هرچند باقی حرف ها بمونه برای پست ویژه تجربه یک دهه هشتادی از سرکار کارمندی</description>
                <category>ناشناسی که میخواهد حرف بزند</category>
                <author>ناشناسی که میخواهد حرف بزند</author>
                <pubDate>Sat, 26 Aug 2023 23:21:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو از هفتادوپنج</title>
                <link>https://virgool.io/@soliloquy/%D8%AF%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%88%D9%BE%D9%86%D8%AC-zagzhvhzrv3a</link>
                <description>از من به شما نصیحت؛ اگه دست خودم و این چالش نبود، هیچ وقت همچین متنی منتشر نمیکردم ، پس وقت هدر ندین!امروز صبح رفتم پیاده روی. میدونم فرصت روزای تعطیل رو نباید با پیاده روی هدر بدم، اما شرایط بدنی این هفته اماده دویدن یا ورزش دیگه ای نبود. حدود ساعت 5:30 بلند شدم و بعد از ساعت شیش زدم بیرون. پارک بزرگ نزدیک ما، روزای تعطیل از همون صبح زود حسابی شلوغ میشه و من خیلی از این مسئله ناراحتم. روز های معمولی، وقتی من سرکار نمی رفتم و روز مخصوص پیاده روی میرسید، همراه های من پیرمرد ها بودن و من سعی میکردم باهاشون مسابقه بدم. اما پنج شنبه جمعه ها به هیچ جا نمیشه نگاه کرد. به هر سمت که نگاه میکنی، با یکی چشم به چشم میشی و این منو خیلی اذیت میکنه. بخاطر همین معمولا سرم رو با پرنده های قشنگ محلمون گرم میکنم. واقعا بامزه هستن.به اپیزود دوم یه خانومی گوش میدادم که خیلی دوستش دارم و خیلی همه نسبت بهش تند هستن. درست چهار پنج سال پیش، این خانوم رویا های جدیدی به من یاد داد که در نهایت تغییرم داد. یکی دو سال اخیر کمتر پیگیرش بودم اما حالا دوباره یادم میندازه که از آرزو هام دور شدم.خب چه خبر از چالش امروز؟ پیاده روی ورزش امروز بود که حسابی خستم کرد. رسیدگی به پوست حسابی انجام شد ولی زبان و کتاب روزانه سرسری خونده شد. دلیلش هم تلویزیون صبح بود |:کتابی که دارم میخونم رو خیلی دوست ندارم اما تنها کتاب توسعه فردی طور بود که توی قفسه کتابخونم منتظر خوندن بود. فرصتی هم برای خرید کتاب جدید نداشتم. این کتاب رو خودم هم نخریده بودم. کادو تولد دو سال پیشم بود که دوست دوران کنکور داده بود. اسم کتاب « نیروی حال» هست. ابتدای کتاب با افکار پر حرف توی مغز شروع میشه ، که من حسابی ازش دارم. گاهی واقعا زیاد میشن و از پا میندازنم. اما هنوز به کتاب اعتماد نکردم. حس میکنم ممکنه از این کتاب های زرد با حرف های قشنگ باشه ، هرچند سعی میکنم چیزایی که میگه رو درک کنم در حد توان و انجام بدم.کتاب میگه &quot; در لحظه بودن یعنی به گذشته و حال فکر نکردن و انسان به دلیل ترس از دست دادن هویت خودش که گذشته اون رو بیان میکنه نمیتونه ازش دست بکشه.&quot;من وقتی با دوست های دوران دبستان تا دبیرستانم حرف میزنم ، متوجه میشم که تمامی عواملی که من رو تعریف میکرده رو حالا از دست دادم. قبلا با نقاشی هام و پیانو زدنم شناخته میشدم و حالا چند سالی هست که نزدیک هر دو نشدم!شاید آدم با آرزو ها، اهداف و ارزش هایی که داره تعریف میشه. چند ماهی هست که پیوسته فشار روم بوده یا خودم فشار ذهنی رو برنمیدارم اما چند وقت پیش دیدم که آرزویی ندارم. فراموش کردم یا بی ارزش شدن. به همین دلیل شروع کردم که خیال بافی و بعد از اون واقعا کردنشون برای رسیدن بهشون.امروز حرف های خیلی بچه گونه شدن و احتمالا به دلیل فشاری هست که پایان نامه میاره و من هنوز دستم خالیه.نور صبحگاهی طلوع ماه غروبه ها ( شهریور)</description>
                <category>ناشناسی که میخواهد حرف بزند</category>
                <author>ناشناسی که میخواهد حرف بزند</author>
                <pubDate>Fri, 25 Aug 2023 22:31:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک از هفتاد و پنج</title>
                <link>https://virgool.io/@soliloquy/%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC-dmnwtbdju94r</link>
                <description>بعد از 35 روز دنبال کردن ولاگ های روزانه سارا در یوتیوب و جدی نگرفتن دو تا چالش قبلی که برای خودم ساخته بودم، از دیروز تصمیم جدی گرفتم برای به چالش کشیدن خودم و کل امروز در حال نوشتن و مرتب کردن قوانین و مسیر های پیگیری روزانه اعمال هر روز بودم.میدونم خیلی زمان بدی این چالش رو شروع کردم. درست هشت روز قبل از ارائه متن و طرح پایان نامه ای که هنوز در فصل اولشم. اما نیاز داشتم. با تمام وجود نیاز داشتم. و البته خوبه، به زودی این جهنم قبل از دفاع تموم میشه و جدی تر از چالش و این روتین لذت می برم.حرف ها و نشخوار های ذهنم هر روز بیشتر و تند تر میشدن و مانعی شده بودن برای انجام کارهای لازم روزانه. تمام وجودم نیاز به یک چالش و مسابقه داشت برای اتمام این زجر. زجر نفرت از بدن، زجر عذاب از اراده که دیگه آرون اعتقادم به این معنا در حال پاک شدنه و زجر از انکار و شک به هسته ی خودم. اما شروع یه دوره که میدونی اولش خوبه و از روز دوم قرار هست تو رو به دیوار بکوبه، نیاز به یه هدف و اعمال هدفمند داره. پس منم مثل سارا یه چالش خاص برای خودم ساختم که شامل کتاب خوندن، ورزش هر روزه، رسیدگی به پوست و ویتامین های بدن، زنده نگه داشتن واژگان یه زبان در ذهن و یه قوانین ساده برای خوراک روزانه هست و البته ثبت هر روز در اینجا. شروع یه تعهد. با تمرکز بر روی تلاش برای انجام کار های ساده و تشویق خودم در انتهای روز . مثل امروز که بستنی خونه خاله رو رد کردم یا اینکه هشت شب که برگشتیم، شروع به ورزش کردن کردم.مطمئنم در روز های پیشِ رو حرف هایی بیشتری برای گفتن هست و تنها روز اول هست که خوش میگذره.تا روز دوم?</description>
                <category>ناشناسی که میخواهد حرف بزند</category>
                <author>ناشناسی که میخواهد حرف بزند</author>
                <pubDate>Thu, 24 Aug 2023 22:31:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لعنت و درود بر Productivity(بهره وری)</title>
                <link>https://virgool.io/@soliloquy/%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D8%B1-productivity%D8%A8%D9%87%D8%B1%D9%87-%D9%88%D8%B1%DB%8C-walp4flqspaj</link>
                <description>آسمون قشنگ این روزهاامروز صبح که بیدار شدم، تمام وجودم میدونست که نیاز داره بیشتر بخوابه جز مغزم. اجازه نمیداد و میخواست بعد از زنگ ساعت هفت صبح، روی تخت بشینه تا آپدیت بشه. بدنم نیاز به تخت داشت چون دیشب کمتر بهش اجازه خواب دادم چون باید کاری رو انجام میدادم تا بتونم فردا پِی اِدامشو بگیرم. باید تیک کار رو توی دفترم به ثبت میرسوندم. اون کار؛ نه پروژه جدی کاری بود ، نه پروژه ی درسی دانشگاه ، نه مسابقه یا امتحانی چیزی. تنها تموم کردن کتاب « جز از کل » بود! به حنا(دوست نازنینم) این بار قول داده بودم که فردا ( امروز یعنی) میام سرکارش و کتابی که قرار بود بگیرم رو بگیرم. بهش گفته بودم که در دو روز آینده این کتاب عجیب رو تموم میکنم و کتابی که پیشنهاد بهم داده رو ازش قرض میگیرم. حتی نمیدونستم کتاب پیشنهادیش دقیقا چیه یا درموردش چی بهم گفته بود. تنها اسم نویسنده خانم سارا سالار رو به یاد داشتم( رو راست باشم ، فامیلی نویسنده هم نمیدونستم و میگفتم کتاب سارا خانم!) اما از اون روزی که بهش این حرف رو زده بودم ، یکی دو هفته ای گذشته بود! یا اون یادش میرفت بیاره ( البته که من هنوز کتاب رو تموم نکرده بودم) یا من درگیر یه امتحان دیگه دانشگاه میشدم. حالا که از یکی از مسئله ها یعنی امتحانات دانشگاه، آزاد شده بودم ، فرصت رو مناسب دیدم برای آزاد شدن از شَر این کتاب. کتاب جز از کل رو من برای تولد سال 99 ام برای خودم کادو گرفتم ، سال دو صفر نوبتش شد تا خونده بشه اما هیچ تعاملی باهاش پیدا نکردم پس بعد از یه چند مدت دست و پا زدن توش کنارش گذاشتم. نمیدونم چی شد که فکر کنم اواخر همون سال یا اوایل همین امسال دوباره برش داشتم و شروعش کردم از دوباره. کمی جدی تر گرفتمش و بیشتر متوجهش شدم تا زمانی که حنا گفت که &quot;این کتاب کمی زمینه موضوعات فلسفی هم داره &quot; کمی بیشتر آگاهانه مطالعش کردم. تا دیشب که شصت صفحه از کتاب مونده بود و باید تمومش میکردم . باید تمومش میکردم تا با آسودگی خاطر و یه شروع قوی کتاب جدید رو از حنا بگیرم. پس دیشب بعد از چندین بار بخواب رفتن و از خواب پریدن ، سعی کردم با بیشتر سطح هوشیاری ممکن کتاب رو به صفحه آخر یعنی 659 برسونم و راحت ببندمش.دیشب کتاب تموم شد و امروز صبح اسم کتاب و تاریخ اتمامش ( تاریخ شروع رو به یاد نداشتم) رو درون دفترچه سالانم به عنوان نوزدهمین کتاب امسال ثبت کردم و یه لبخند بزرگ در درونم زدم.شاید موضوع، قول من به حنا نبود. شاید حتی موضوع اون حس تازه گرفتن کتاب جدید نبود؛ موضوع تیک زدن ماموریت(task) نوشته شده برای خودم بود:0 اتمام کتاب جز از کل - چهارشنبه0 گرفتن کتاب از حنا ( در فلان ساعت پنج شنبه) داستان از این قرار هست که در اون دو سال شدت کرونا من با یوتیوب دوست شدم و محتوا های پروداکتیویش من رو در بر گرفت و چیز های جدیدی بهم یاد داد و عادت های جدیدی برام ساخت:من از مقطع راهنمایی همیشه یه دفترچه یادداشت داشتم برای هرسال تحصیلی که به شکل مرتب شده تکالیف و وظایفم رو توش مینوشتم. یکی کارهای مورد علاقم برای شروع سال تحصیلی این بود که بهترین نقاشی که میتونم رو به تصویر بکشم و روی جلد دفترچه یادداشتی که با وسواس و دقت تمام خریدم، بچسبونم. این شکلی من خودم رو عاشق اون دفتر میکردم، تا کارهای درون اون اونقدر ها هم عذاب آور نباشن. هنوزم که هنوزه من یه دفترچه یادداشت چند ماه یکبار تهیه میکنم که فعالیت ها لازم هر روزم رو توش بنویسم.گاهی شب قبلش و گاهی صبح زود هر روز جدید. اما این روزها وقت ندارم مثل روزهای نوجوانی برای هر کدوم یه نقاشی بکشم؛ چون خیلی وقته که دیگه من نقاشی نمیکشم- فعالیتی که تمامی دوستان قدیمیم منو با اون میشناسن ! - اکثر اوقات کارهایی رو انجام میدم که فقط توی اون دفتر نوشتم. مگراینکه یه موقعیت اضطراری بوجود بیاد یا بقیه دوستان ( مخصوصا خانواده) برنامه ذهنی منو بهم بزنن. بله متاسفانه این سبک برنامه ریزی باعث شده که من یه برنامه کاری صلب و سخت برای هر روز خودم داشته باشم که بهم خوردنش دیوانم کنه و برعکس روزهایی که رها شدم و کاری برای انجام در لیست کارهام قرار ندادم ، باعث میشه هیچ کاری نکنم و گنگ و منگ یک گوشه بشینم. این سبک کاری و برنامه ریزی کمکم میکنه تا کارهایی که خیلی دوست ندارم انجام بدم - نه اینکه سخت باشن صرفا دوست داشتنی نیستن- شاید خنده دار باشه اما مطمئنا شما هم همین حس رو به کارهایی مثل ظرف شستن ، لباس ها یا اتاق رو شستن ، تعویض سطل آشغال و امثال اون دارید. یه بار دخترخاله جان گفت کم مونده که دستشویی رفتن رو توی اون بنویسی! اما خب هرکسی یه سبکی برای اجبار خودش به انجام کارها داره که گاهی فکر میکنم برای من گاهی شبیه یه اعتیاد شده.یک هفته ی من در گوگل کلندر (یک هفته بدون سر کار رفتن)علاوه بر اون دفترچه روزانه ، من یک یار دیگه دارم به نام گوگل کلندر( تقویم گوگل) که همیشه روی یکی از صفحات اصلی گوشیم چشمک میزنه:{همونطور که میبینید ساعت یک تا سه من در روزهایی که سرکار نمیرم همیش خالی میمونه برای کمک به پختن ناهار+ناهار خوردن + یه چرت کوچیک بعد از ناهار( زمانی که واقعا نمیشه کار کرد)} چند روز پیش ، فکر کنم درست در یکی از روزهای شلوغ امتحانی، در یکی از اون ساعت های یک تا سه روی تختم بودم که نابود شدم. از روی تخت نمیتونستم بلند بشم. بدن درد داشتم. احتمال میدم که از خستگی بود. از خستگی این برنامه ریزی و روزهای صفت و سختی که با این تقویم مسخره هر روز برای خودم ساختم. عصبانی بودم از این روتینی که برای خودم ساختم؛ اگه یه ربع بیشتر روی تختم بمونم تا خوابم دم بکشه یا هرچی ، باید کل برنامه های بعد ساعت سه رو یه ربع یه ربع عقب بندازم تا مرتب و دقیق بشن. و این اگاهی از اینکه این برنامه که برای روزم دارم امکان هیچ جابجایی و عقب افتادگی رو نداره، نمیزاره اون یک ربع که به خودم اجازه دادم هم شیرین باشه. اون لحظه از روزهام خسته بودم که صبح وقتی کارهای بایده رو توی این تقویم میچیدم متوجه میشدم که تمام اون باید ها در یک روز جا نمیگیرن. از شب هام خسته بودم که برای بعد از شام هم کار مسخره واجب گذاشته بودم. از این برنامه ریزی خسته شده بودم. این شخصیت که درون من ساخته شده ، گاهی با دوگانگی هاش دیوونم میکنه : از طرفی از بی برنامگی و بداهه انجام دادن کارها یا مشخص نبودن مدت/ هدف/ فعالیت مطرح شده توسط دیگران متنفره اما از طرف دیگه این برنامه ریزی حس بسته شدن دست و پاشو بهش دست میده! و هر دو موقعیت باید تحمل کنم و یکی دو روز رو سرگردون بمونم. اگه براتون سواله که اون روز ظهر چیکار کردم : حدود یک ساعتی روز تخت و مبل نشستم و در ذهنم دست و پا زدم که با جابجایی کارهام در گوگل کلندر مغزیم ، یه جایی برای استراحت پیداکنم اما نتونستم که نتونستم. یکی توی ذهنم میگفت از هر سه کار بایده روز صرف نظر کنم، روی مبل بشینم و فیلم ببینم و به بدنم استراحت بدم اما از طرف دیگه یکی دیگه متذکر میشد که احتمال این وجود داره که عذاب وجدان عقب انداختن کارها درد بیشتری داشته باشه پس بلند شدم ؛ در حالیکه در ذهنم گُنگَم که هنوز کاملا نمیدونست که چرا کم آورده( شاید قدرت بچه تنبل درونیم زیاد شده بود!)  یک سکوت یا پس زمینه غُر های قدیمی پخش میشد و بدنم دونه دونه کارهایی که درتوانش بود رو انجام میداد. اون روز باید از خونه بیرون میرفتم و یه فعالیت سخت بدنی میکردم پس رفتم و انجام دادم. در انتهای اون روز شاید نتونستم تمام کارهای بایده اون روز رو انجام بدم ، اما لذت انجام تعدادی از اونها یه قرص آرامش بخش برای ساکت کردن انجام نشده ها بود.یادم افتاد در یکی از پیاده وری های بداهه کوچه گردی با حنا ، اون ازم پرسید که &quot;با انواع سبک های مدیریت برنامه ریزی آشنایی دارم ؟&quot; - فکر کنم تازه با هلی تاک آشنا شده بود - و منم در جواب گفتم که با همه شون آشنایی ات دارم. اما نه با هلی تاک . اتفاقا اصلا نمیتونم گوشش بدم چون تمام روش ها و سبک هایی که میگه رو اینجانب آشنایی کامل دارم و همه رو یکبار امتحان کردم و این سبکی که میبینید پیش میبرم و گاهی ضربه بهم میزنه ، ملقمه ای نااگاهانه-آگاهانه از تمامی اون سبک هاست که از کانال علی ابدل یوتیوب یا کتاب ها و پادکست های دیگه یاد گرفتم. خلاصه که امروز ظهر هم درگیر یکی دیگه از اون گنگی ذهن شدم. آروم آروم رفتم لباس پوشیدم و رفتم پیش حنا و کتاب رو ازش گرفتم. زیاد باهم حرف نزدیم. میدونستم سرش شلوغه. اما مثل همیشه به شکل عجیب خودش پرسید که &quot;خوبی ؟&quot; میدونید همه اینو میپرسن اما حنا یه مدلی میپرسه که انگار واقعا حقیقت رو میخواد بدونه . واقعا این سوال عجیبیه. بعد از گوش دادن قسمتی از اجنبی دیگه نتونستم این سوال رو از بقیه بپرسم مگراینکه واقعا جواب برام مهم باشه یا فرصت توجه بهش رو داشته باشم. حنا ازم پرسید اما فرصت نبود تا با نمایش جلد کتابی که بهم داده ، پاسخش رو بدم.خدافظی کردیم و من رفتم تا غروب خورشید رو ببینم و فکر کنم . روی یه صندلی نشستم. کنارم دو تا خانم یه گربه پیدا کرده بودن و نوازشش میکردن و اون رو &quot; خیلی خوشگل&quot; خطاب میکردن! اما بنظرم اصلا قشنگ نبود. حتی دوست نداشتم بهش نگاه کنم یا نازش کنم. اما به شکل عجیبی اون توجهش به من جلب شده بود! به روی صندلی پرید. به سختی سعی میکرد از روی صندلی سُر نخوره پایین. نشست کنارم( البته جلوشو گرفتم که روم نشینه!)و نوازش خواست و منم نوازش کردم و این موقعیت یک نوزده دقیقه ادامه داشت. هیچ کدوممون تکون نمیخوردیم. نتونستم فکر کنم و راه حل پیدا کنم اما خوشحالم که دیروز روی اون نیمکت نشستم.پ.ن : امشب به چشم هام اجازه دادم فقط بیست صفحه از این کتاب رو بخونه اما واقعا چقدر این کتاب گیراست ! دوست دارم بدونم تهش چی میشه ؟</description>
                <category>ناشناسی که میخواهد حرف بزند</category>
                <author>ناشناسی که میخواهد حرف بزند</author>
                <pubDate>Fri, 03 Feb 2023 11:26:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگشتن به آزاد نویسی</title>
                <link>https://virgool.io/@soliloquy/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-pdqjo528keml</link>
                <description>چند شبی هست که یه ساعتی باید توی تخت غلت بزنم تا بخواب برم. توی اون یه ساعت انواع و اقسام فکر ها و حرف ها و داستان ها درون ذهنم عبور میکنن. امشب یکیشونو مینویسم و به عنوان اولین متن بعد از مدتها دوری مینویسم. صبح ها دوست دارم زود بیدار بشم ، زمان طلوع خورشید . از پنجره خونمون که گیاها جلوشو پرکردن ، از پشت پرده ی نازکمون ، نیزه های سرخ و صوتی آفتاب پشت ابرها رو ببینم درحالیکه توی آشپزخونه با تلاش برای ایجاد کمترین سر و صدا برای بیدار کردن بقیه ، قهوه درست کنم . یه شیر قهوه شیرین . بعدش هیچ امتحان یا پروژه ای در نزدیکی نداشته باشم تا کل روزم رو از همون اولش فدا کنم . بجاش برم بشینم پشت لپتاب برای سر زدن به یوتیوب. با خودم بگم این سارا کجا مونده ، دو هفته پیش گفته شنبه برمی‌گردم و هنوز ولاگشو آپلود نکرده ، نگرانشم. هربار پروفایل علی هم میبینم یاد نگرانی های چندینو چند ماه قبلم میوفتم که یهو بدون هیچ حرفی ناپدید شد. شاید فکر کنیم که من یه آدم بیکار و بی دغدغه و بی خیالم. یه آدم که معتاد اینترنت. اما خب اصلا اینطور نیستم. مطمئنم نیستم چون به چیزهایی که بهشون اعتیاد دارم آگاهی کامل دارم. یه سال پیش که دوستم « دال» کانال سارا رو بهم معرفی کرد ، گفتم &quot;عمرا بشینم پای ولاگ های زندگی یه بچه همسن خودم. چه فایده ای داره ؟&quot;اما اون خلوص و سادگیش. اون تُندیش و از طرف دیگه تلاش هاش برای بهتر شدن و فعال بودن رو خیلی دوست داشتنی شد برام . اون زمان ها ، هر روز سعی میکرد یه ولاگ بگیره و منم هر روز صبح وقتی یوتیوب بالا میومد منتظر دیدن فیلمش میشدم و اگه نیومده بود نگرانش بودم. اما چهار ماه پیش حملات زیادی بهش شد و اونم گفت &quot;دیگه نیستم&quot; ? و من انگار دوستمو از دست داده باشم . خیلی ناراحت بودم . دوست داشتم بهش پیام بدم که &quot;چقدر باهات موافقم و اینکه به حرف های ادم های بیکار گوش نده و خودتو اذیت نکن&quot;. اما ندادم. چرا ندادم ؟چند وقت پیش سرکار ، سر موضوعی یاد سارا افتادم و میخواستم بگم&quot; آره اتفاقا دوست من اینکارو کرده و فلان شده!&quot; اما سارا دوست من نبود . از وجود من خبری نداشت. چطور یه یوتیوبر رو دوست خودم معرفی کردم وقتی خیلی چیزارو درموردش نمیدونم.؟!! به این فکر میکنم که آیا اگه منم این وبلاگ رو مداوم ادامه بدم ، کسی دلش برام تنگ میشه ؟ کسی پیش خودش منو دوست خودش یاد می‌کنه ؟ به قول امیرعلی ما زندگی میکنیم و پیش میریم تا ادم های اطرافمون بیش تر و بیشتر بشن تا این حس تنهایی دیر به دیر بهمون حمله کنه. پس نباید خودم رو برای اینکه دوست دارم بقیه منو به یاد خودشون بیارن، دعوا کنم. هرچند که، از طرفی، منی که در برابر بقیه ظاهر میشه ، حاضر نیست یه متن بدون فایده بنویسه ، با خودش فکر میکنه که چرا باید بعضی این مدل متن ها رو بخونن ؟ چرا من اون آدم هارو (امثال سارا و علی) رو دنبال میکنم ؟ خب شاید چون اینجا منِ بدون اسم و نقابم. دختری که دوست داشتم باشم اما به خودم اجازه نمیدم. بعد از نوشتن ، برای درگیر شدن ذهنم برای فکر نکردن، آخرین اپیزود پادکستی رو که دانلود کرده بودم پخش کردم و چقدر مرتبط بود با این افکار : پادکست تراس - اپیزود دوم - اثر پروانه ای از سوشال مدیا </description>
                <category>ناشناسی که میخواهد حرف بزند</category>
                <author>ناشناسی که میخواهد حرف بزند</author>
                <pubDate>Sun, 29 Jan 2023 18:28:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه های شهریور</title>
                <link>https://virgool.io/@soliloquy/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%B1-l2jpmy2skqp6</link>
                <description>باخودم قرار گذاشته بودم که سی و یکم شهریور به پای غروب خورشیدش بشینم و اگه میتونم بیش تر از یه ساعت بشینم و نگاه کنم . دکتر شکوری توی یکی از ویدئوراه هاش از مشق یک استاد تاریخ هنر گفت ؛ اینکه به بچه ها تکلیف میداده که یکی از اثار نقاشی موزه رو انتخاب کنن و سه تا چهار ساعت بهش چشم بدوزن . همگی تجربه ی مشابهی داشتن و باعث شده درک بخصوصی از جزییات و واقعیت اصلی هنر اون نقاشی بفهمن . خیلی از این مشق خوشم اومد و خواستم امتحان کنم و گفتم دیدن غروب هم به خوبی اون میتونه باشه . اما دلیل دیگه هم داشت ، سالگرد روز خاصی بود . یازده سال پیش ، سی و یکم شهریور ماه ، من اولین اسباب کشی خودمون رو تجربه کردم . ( خب پیش از اصل داستان باید اشاره کنم که من در چهار خانه زندگی کردم ؛ اولی را خود به شخصه به یاد ندارم و تنها با عکس های کودکی بازسازی اش کردم ، خانه دوم را خانه کودکی مینامم ، خانه سوم ، خانه ای بود که یازده سال پیش درونش ساکن شدیم و دو سال بعد به ساختمان کنار ، خانه ی چهارم رفتیم ، که من این دو اخر را یکی حساب میکنم چون فرقی باهم نمیکنن .) به قول یکی از دوستان مامان ، ما نقشه شهر را از وسط تا زدیم و راحت از شرق ترین نقطه شهر به غربی ترین منطقه شهر نقل مکان کردیم . خاطره ی پر رنگی که از آن روز دارم ، لحظه عصر گاهیست ؛ ساعتی پس از ساعت ها رانندگی ، بسته بندی و باز کردن برخی از جعبه ها و چیدمان اتاق . اولین اتاقی که چیده شد ، اتاق من بود ، چون میبایست خودم رو جمع میکردم و برای اولین روز مدرسه ، اولین روز ارشد بودن در مدرسه ابتدایی برای پایه ی پنجم آماده میکردم . روزی که قرار بود دیگر هیچ آشنایی در مدرسه نبینم و هیچ صدا و چهره ای برایم آشنا نباشد . عصر بود و من خسته بودم و روی تخت نشسته بودم و دیوار نگاه میکردم . شاید به اتفاقات و بی حس خودم فکر میکردم اما حس خوب دیدن سایه های غروب شهریور ماه روی دیوار و سقف رو به خوبی یادمه و هر زمان که سایه ها وارد اتاقم میشن ، به یادش میارم .عصر اون روز ، مراسم جشن خشک و خالی تک نفره ای توسط من ، برای اسباب کشیمان بود . به سختی یک ساعت یکجا نشستم و نتوانستم به هیچ فکر کنم . به هیچ نگاه نکردم . خورشید نامرد هم در لحظه ی ورودم ، به پشت ابرهای ضخیم غرب لغزید و تنها کمی رنگ نارنجی دلنشین نشونمون داد . برعکس اون عصر ، هرگاه که کسی در خیابان ازم آدرسی میپرسه یا با دوستان و آشنایان در منطقه رانندگی میکنیم و من راه های پیشنهادی خودم رو میگم ، به فکر فرو میرم . اینکه عجب سالهایی گذشت . یازده سال ؛ کل سال های نوجوونیم . شاید گاهی به این فکر میکنم چطور میشه اگه تا اخر همین محل بمونیم ؟ من آیا از این محل میرم ؟ زندگی بزرگسالیم قرار هست در چه منطقه ای شکل بگیره و کوچه های محلیشون از بر بشه ؟ چطور میشه فهمید که آدم ، آدم نقل مکان کردن هست یا آدم موندن ؟ اگه از تجربه ای این منطقه به منطقه شدن ازم بپرسین ، میگم سخت بود ؛ سه یا چند سالی در کودکی خودم افسردگی گرفته بودم و تنها شده بودم . از کنار صد ها دوست رد شده بودم و در یک منطقه تنها مونده بودم . گریه های دلتنگیم رو به خوبی یادمه . اما باز اونها دوران کودکی بودن ، نمیشه برای بزرگسالی براساس اون تصمیم گرفت . در این موضوع من معمولا میگم هر چی بادا باد . نه برای اینکه دوست ندارم تصمیم بگیرم ، بلکه برای اینکه جذابیت زندگی رو در همین میبینم و میدونم که نمیشه باهاش جنگید . باید کنار اومد و بهترین راه حل رو روی اعمال کرد . این روز های شلوغ هم نشستم و میگم&quot; هر چی بادا باد . هر کی برد ، برد . من اعتقاد خودم رو دارم ، اصول خودم  رو دارم ، درستی رو برای خودم معنایی دارم .&quot; همین حرف ها هم نمیتونم بلند بگم و اینجا تنها کنج امنمه. این روز ها آفتاب قشنگی که میبینم ، مسئله خنده داری که میبینم ،  به ولاگی اولین روز کاراموزی که نداشتم فکر میکنم ، میگم بذار استوری کنم و یه چیز قشنگ و شاد به چشمانشون بیارم . اما حمله های همه به همدیگه منو میترسونه . این روز ها دعواها و جدایی های زیادی از نزدیکان رو دیدم . موضوعاتی که همیشه بودن و میمونن و عجیب در این هفته ضربه زدن . و برای همین هیچ استوری نمیکنم ، به سمت اینستا نمیرم و سعی میکنم خبر هارو دنبال نکنم . همیشه در وضعیت بینابینی باقی میمونم ؛ هم موافق این سمتم، هم اون سمت . رای همیشه ممتنع میشه و منتظر میشه تا ببینه بقیه چه میگن و کی زور بیشتر داره . همین حرف ها هم کلی حمله میتونه بهش بشه اما من خودم میدونم ، کسی قرار نیست از من مراقبت کنه و اگه خودم اینطور از خودم مراقبت نکنم ، بیش از این نمیتونم ادامه بدم . با تمام اینها هم ، این بی انگیزگی درون رخنه کرده و روز به روز در کنار روزمرگی باید باهاش بجنگم تا بتونم قدم بردارم . قبل تر ها وقتی کاری میکردم ، بقیه میگفتن که چه خوبه که انرژی داری ، انگیزه داری . با خودم میگم شاید گاهی تنها راه انگیزه داشتن و انرژی داشتن ، فکر نکردنه . از روزی که شاید بخونم ، بگردم ، بفهمم ، فکر کنم و تغییر یا تثبیت افکرمو بگم ، میترسم ، با اینکه میدونم نزدیکه . ای کاش آدما میذاشتن افراد آزادانه نظرشونو بگن. اون وقت دیگه لازم نبود اینجا بنویسم . شما بذارین . </description>
                <category>ناشناسی که میخواهد حرف بزند</category>
                <author>ناشناسی که میخواهد حرف بزند</author>
                <pubDate>Sat, 24 Sep 2022 23:37:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از کودکی با دخترخاله جان</title>
                <link>https://virgool.io/@soliloquy/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D9%86-hx4ccydvvkpt</link>
                <description>شبِ سه شنبه که داشتم به سمت خونه برمیگشتم ، با خودم میگفتم &quot; حالا که کمی دیر شده و هوا تاریکه ، اگه مامان پرسید کجا بودی ؟ میگم دو جوون ایرانی نشستند از کار غر زدند و برگشتند به خانه &quot; هفته ی گذشته ، عصر سه شنبه بود که دخترخاله جان ( یکی از نزدیکان عزیز که در اینجا با این نام مستعار یادش میکنیم ) زنگ زد و پیشنهاد داد که با هم به پارک محلمون بریم . اول تعجب کردم ؛ چون معمولا ایشون کل روزهای کاری هفته تا عصر فول تایم سرکارهست و شب ها هم به کارهای داشنگاهش میرسه ، پس سه شنبه این پیشنهاد از طرف اون جالب بود . از اونجایی که خودم چند روز خسته کننده ای رو گذرونده بودم و در پرتگاه افسردگی درحال بند بازی بودم ، تمام کارهایی که باقی موند رو فراموش کردم و بی وقفه پیشنهاد رو قاپیدم .کلاس دوم یا سوم که بودم ، وقتی به خونه ی دخترخاله جان میرفتیم ، اون بود که از سلنا گومز یا هانامانتا و سریال بامزش یا موزیک ویدئو های جاستین بیبر برام میگفت و معرفی میکرد . بزرگ تر که شدیم که پارک سر کوچشون میرفتیم و بستنی قیفی خرسی های پاستوریزه ی مخصوص خودمون رو که به عشق شکلات تلخ آخرش میخریدیمو میخوردیم و آهنگ های آوریل یا آدام لمبرت رو برای من میذاشت. سکانس بعدی که از سالهای بعدش یادمه ، روزی هست که در حال عکاسی از مداد رنگی های کنار نقاشی میوه های تابستونی خودمون بودیم تا توی مسابقه ی هشتگی ماندنی شرکتش بدیم . اون سه سال زودتر از من به دانشگاه رفت و هر وقت که میدیدمش از شیطنت های اون روز هاش برام میگفت . دخترخاله جان از زمان تولدم کنارم بود با عینک های افتابی بزرگ تر از صورتش جلوی فیلم های بچگی من رژه میرفت . و حالا سه شنبه بود که برخلاف روز های کاریش ، مرخصی گرفته بود تا از سمینار ارشدش دفاع کنه و حالا منو انتخاب کرده بود تا در این جشن ساده کنارش باشم . هر دو خصیصانه ، خشک و خالی روی نیمکتی فلزی خنک ، دور از شلوغی پارک به تماشای غروب آفتاب نگاه میکردیم و غر میزدیم . اون از سرد شدنش از محل کارش میگفت ؛ از اینکه یکی از همکارهاش خیلی روی اعصابشه و در کنار اون با درخواست افزایش حقوقش موافقت نکردن، از مصاحبه های کاری که رفته بود میگفت و از افکار و ایده هایی که داره و منم از تابستون مسخره ای میگفتم که تمام اون رو درحال تماسو پیامو مسقوم با چند ده شرکت بودن برای کاراموزی مفت و مجانی ! و من چقدر این دو ماه با جواب منفی رو به رو شدم . و حالا چقدر خسته ام از این تابستون ، در عین حال که دوست ندارم شکست خورده به اتمام برسونمش و دوست دارم توی این دو هفته ی باقی مونده نجاتش بدم . آخرین حرف های روز سه شنبه که با دخترخاله جان زدیم ، آرزو ی پیدا کردن کار ( با نام مشخص شرکت مورد نظرمون ) برای همدیگه بود . ( درحالیکه هفته ی بعدی هر دو از اون دو شرکت صرف نظر کردیم !) این روند و این گذر زمان ، حس عجیبی رو در آدم ایجاد میکنه ؛ روز به روز خبر نامزدی دوست هام ، کار رو بار جدیدی که پیدا کردن یا مسئله های جدیدی که براشون بوجود اومده رو میشنوم و میبینم . با حنا میگفتیم که ببین چند سال دیگه میریم کنسرت فلانی و بعد تئاتر تو ، و شب هم که رسیدیم خونه روی مبلی میشینیم که من طراحی کردم ! چقدر زود میگذره . وقتی جوون های فامیل ، همونایی که من بچه بودم باهاشون بازی میکردم ، تکواندو کار میکردم ، توی قرار های دوران راهنمایی پیداشون میکردیم و خاطرات امثال اون ، کارت دعوت عروسیشون میرسه ، میگم حس پیری بهم دست داده اما درست نمیدونم این چه حس مسخره ایه .مامان هر وقت با دوستهای دبیرستان یا دانشگاهش جمع میشن ، من با خودم خیال پردازی میکنم که کی میشه من با بچه هام ، قرار های خانوادگی با فلانی بذاریم . اما در عین حال ، وقتی بزرگ شدن خودمون رو میبینم حس خوبی ندارم . انگار که هنوز براش آماده نیستم . یا شاید فکر میکنم که برای من جلو نرفته و تکونی نخورده . اینو من نمیتونم بگم اما اینو خوب میدونم از اول دانشگاه ، از اول کرونا که توی این اتاق گیر کردم ، زمان برام خیلی آروم تند گذشت و هیچ تغییری نکرد . منتظر چه تغییر و تحولی بودم ؟ باید چه اتفاقی میوفتاد تا بگم عجی چیزی بود این ابتدای جوونی ؟ درست نمیدونم.</description>
                <category>ناشناسی که میخواهد حرف بزند</category>
                <author>ناشناسی که میخواهد حرف بزند</author>
                <pubDate>Sun, 11 Sep 2022 08:40:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نسخه خالص خود</title>
                <link>https://virgool.io/@soliloquy/%D9%86%D8%B3%D8%AE%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%84%D8%B5-%D8%AE%D9%88%D8%AF-gwu8nuf5cskr</link>
                <description>نوشتن همیشه راه فرارم بوده از روتین زندگی ؛ هیچ وقت نذاشتم به اجبار بنویسم تا لذت خلوصش از بین نره . البته به خوبی واقف هستم که اکثر اوقات نوشته های داغ ، با اشتباهات نوشتاری یا توهمات خود بینی یا فرض های اشتباه هستن ، اما به نظرم همین موضوع یکی از ویژگی های اصلی این نوشته هاست . درست مثل شوق یه جوون شاد و پر انرژی که میخواد نظرش رو بی پروا بلند بیان کنه . همیشه زنگ های انشا رو دوست داشتم اما اینو به کسی نمیگفتم چون موافقی در جمع نمیدیدم . به متن های خودم ارادت بالایی داشتم و گاهی از معلم عزیزمون هم پشتیبانی میدیدم . اما دوستی داشتم که اون یک چیز دیگر بود. متن ها را عاشقانه مینوشت و با شور بیان میکرد . از متن ها چیزی به یاد ندارم اما بنظرم یک خاطره بس است و آن این بود که در یکی از دفعاتی که داشت تصویر یک دختر در دشت را توصیف میکرد ، هم زمان با بیان کردن قدرت باد آن لحظه ی داستان، دست خالی از دفتر خود را به بالای سفرش برد تا کلاه آفتابی خیالی بر روی سر دختر را بگیرد تا باد نبردش . همیشه غصه خوردم که چرا پافشاری بیشتری نکرد تا رشته ادبیات را برای دانشگاه انتخای کند . پس اینبار هم با احترام به «نوشتن » ، هنوز روز دوم سفرنامه ی « تنها چهل و یک ساعت» را ادامه نمیدیم . طلوع شهریور صفر یک دیروز ساعت شش صبح که گوشی مثل همیشه شروع به زنگ زدن کرد ، باز مغز من به تکاپو افتاد تا من را از پیاده روی صبحگاهی منصرف کند . اما با استدلال اینکه عصر فرصت اینکار نیست بلند شدم و بعد یک روتین آماده بدون نیاز به هر گونه فرصت تصمیم گیری ، نیم ساعت بعد بیرون بودم. باد خنک با عطر خاص روز های مدرسه ، خبر دلنشین نزدیک بودن پاییز را رسوند و به این باور رسیدم که این پیاده روی ارزشش را داشت . باید زود برمیگشتم . فرصت کمی برای استراحت بعد ورزش بود چون امروز مهمان داشتیم . مامان از روز قبل بیشتر غذا هارا آماده کرده و جزئیات ریز که بر گردن من بود ، امروز میبایست انجام میشد . من بر این فرض بودم که برای میهمانی به صرف ناهار ، میهمانان میبایست از 11:30 می رسیدن و مامان روی ساعت 12 فرض داشت . برای اینکه دیدگاهی شبیه ما پیدا کنید باید عرض کنم که ما هشت و نیم صبحانه و یک ناهار میخوریم و برای میهمانان هم این پیش بینی را داشتیم . درست مثل همیشه . اما اینبار کمی سخت تر شد . مامان از ساعت یازده اگه اشتباه نکنم برنج رو برای دم شدن گذاشته بود با این فرض که دو ساعت نیاز دارد . ساعت دوازده دیگه ما تمام کارها را کرده بودیم و لباس ها را پوشیده بودیم و منتظر زنگ در بودیم . ساعت 12:30 مامان به هر دو خانواده مهمان زنگ زد و متوجه شد که تازه هر دو در خانه هایشان در آن سمت دیگر شهر هستن !!!! آخه این یعنی چی خداوکیلی ؟ هر دو درحال کیک پختن بود و بهانه دیر شدنشان هم این میدانستن . اما من با خودم میگفتم نباید این افراد اگر تصمیم به اینکار داشتن ، باید زود تر دست به کار میشدن  یا زود تر بیدار میشدن ؟ خلاصه که اولین خانواده ساعت 13:30 و دیگری سه بعد از ظهر برای وعده ناهار اومد ! عزیزی در نزدیکان هست که در این مواقع - مواقعی که دیگران به غیر از انتظار و اصول او رفتار میکنند - بسیار خشمگین میشود و با وجود مقصر نبودن اطرافیان ، لحظات را خسته کننده و به بدترین شکل خود تبدیل میکند . درآن ساعات انتظار مهمون ها ، با شکلی گرسنه و چشم هایی خواب آلود ، در تلاش بودم تا مثل آن عزیز ، خشم درونی را به گوشی دیگر اعضا نرسونم . به خودم یاداوری میکردم که این اتفاق از کنترل ما خارج بود و ما تقصیری نداشتیم ، پس نباید بهش فکر کرد و باید از لحظه به شکلی دیگه استفاده کرد . اما بیاین روراست باشیم ، نمیشه این اتفاق را فراموش کرد . روتین زندگی بهم خوده ، ساعت ها در تکاپو و انتظار بودی و به این بی مسئولیتی و بی فکری برخورد میکنی و در نهایت هیچ پشیمانی در طرف نمیبینی و تو هم نمیتونی با او دعوا کنی . این خیلی دردناک هست . یادمه تنها چیزی که تونستم به مامان بگم این بود که &quot; درک کردن بقیه خیلی سخته &quot; در این دنیا ، هر روز با ادم های جدید ، عادات و رفتار ها نو روبه رو میشیم . برای کنار اومدن با اونها و خسته نکردن خودم ، همیشه به پذیرش اونها پناه میبرم . پذیرش بدون لزوم تغییر خودم یا دیگران یا پیروی کردن از اون افراد . اما زمانی که این رفتار عجیب دیگر افراد به تو آسیب با ضرر میرسونن ، باید چیکار کرد ؟ امروز صبح بعد از پیاده روی صبحگاهی ، اینبار تد ایکسی دیدم که سخنران اعتقاد داشت لازم نیست که برای دوست داشتن دنیا ، در پی تغییر خودمون باشیم . یاد موضوعی افتادم : گاهی که با بعضی از افراد حرف میزنم ، متوجه میشم که متناسب با هیجان موضوع ، تن صدام بالا میره ، کلمه رو تند تر و با هیجان بیشتری ادا میکنم و همیشه در آخر جمله به خودم میگم نه دیگه نباید با این هیجان حرف بزنم . این باعث شد که پیش از حرف زدن بارها جمله را مرور کنم و ارامش خودم رو به اختیار بگیرم . اما گاهی هم به این فکر میکن که چرا باید نحوه ی حرف زدنم را تغییر بدم ؟ آیا این جزوی از هویت من نیست ؟ یکی از ویژگی هام ؟ چرا باید این مقدار خودم رو زیر دوربین مدار بسته قرار بدم و هر بخشش رو ادیت کنم ؟ گفتن این حرف ها راحته اما جنگ با ذهن ادیت کننده از همه سخت تره . اینکه بهش بِقَبولونی که این نسخه تو بسیار زیبا و خالص هست . </description>
                <category>ناشناسی که میخواهد حرف بزند</category>
                <author>ناشناسی که میخواهد حرف بزند</author>
                <pubDate>Sat, 27 Aug 2022 10:42:35 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>