<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Solmaz Imani</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@solmazimani-soll</link>
        <description>به هر چیزی که دریچه جدیدی به روم باز کنه علاقه مندم. از طبیعت، هنر، افسانه و اساطیر، نجوم گرفته تا....</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:07:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/405726/avatar/lW1i8e.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Solmaz Imani</title>
            <link>https://virgool.io/@solmazimani-soll</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شبدر سیاه!</title>
                <link>https://virgool.io/@solmazimani-soll/%D8%B4%D8%A8%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-uoougtjedzbf</link>
                <description>وقتی چند سال پیش شاگردم میکا که الان مهاجرت کرده کره جنوبی تا اونجا رشته مورد علاقه اش رو ادامه بده و همین الان برام مثل یک دوست هست تا شاگرد بهم پیشنهاد کرد که انیمه شبدر سیاه رو ببینم فکر نمیکردم انقد ازش لذت ببرم.  در مورد انیمه دیدن و اوتاکو بودن من سابقه دور و درازی دارم. چند سال پیش که بعد از دانشگاه تصمیم گرفتم برگردم اردبیل اوایل خیلی برام سخت بود. توی اتاق بودم و مدام انیمه میدیدم. یادمه تعداد انیمه ای که در یک ماه دیدم از ۵ انیمه به ۲۰۰ انیمه سریالی رسید و من مداوم از این کار لذت بردم و به یک روتین تبدیل شد. هر روز چند سریال یا سینمایی میدیدم و بسیار هم لذت بخش بود.یک سری چیزهارو فراموش کرده بودم و یا یک سری چیزهایی که اصلا نمیدونستم رو از طریق انیمه های ژاپنی احساس کردم و یاد گرفتم. من قلبم رو با انیمه ها حس کردم و باهاشون رشد کردم و باعث رشدم شدن. در کنار تعجب بقیه که فکر میکردن انیمه دیدن کار بچه هاست من به این مسیر ادامه دادم و  خیلی هم بهم خوش میگذشت. شاگردام تو مدرسه وقتی میفهمیدن من یک اتاکو هستم خیلی ذوق میکردن. با هم انیمه تبادل میکردیم و در موردشون حرف میزدیم و احساس تنهای نمیکردیم. و من تعداد بی شماری انیمه ژاپنی دیدم که باعث شد توسط یک فرهنگ فاخر شرقی تربیت بشم و احترام من به خودم به آدما و حیوونا و طبیعت جوری باشه که باید باشه.من رو تدریسم تاثیر این فرهنگ رو دیدم رو هنرم و خیلی از کاراکترها یاد گرفتم. که بهترین خودم باشم.انیمه شبدر سیاه انیمه ای هست که ای کاش بذارین فرزندانتون ببینن و یا خودتون ببیند و تماشا کنید که چقدر آدم میتونه قوی باشه به کاراکترها کاری ندارم این سری به سازندگان و نویسندگان این شاهکار فکر میکنم که ذهن زیبا و بدون محدودیتی دارن امیدوارم منم به این درجه از آزادی برسم.</description>
                <category>Solmaz Imani</category>
                <author>Solmaz Imani</author>
                <pubDate>Tue, 20 Apr 2021 12:09:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاشید یه وصیت نامه بنویسید!</title>
                <link>https://virgool.io/@solmazimani-soll/%D9%BE%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%D9%87-%D9%88%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D8%AF-p0kyno1ouysk</link>
                <description>توی اتاق جراحی بهم خیلی خوش گذشت. البته قبل از بیهوشی...تا متخصص بیهوشی بیاد با اکیپ اتاق عمل کلی خندیدم و دکترم بسیار هوامو داشت. بعدش سخت بود چون تا اثرات بیهوشی بره زیاد وضعیت تعریف کردنی نداشتم. الان سه هفته از جراحیم گذشته و اوضاع من خیلی خوبه. با انرژی جدید تری شروع به کار کردم. فهمیدم برای چه کسایی مهم هستم و چرا؟از خدا خواسته بودم چشمم رو به روی حقایق اطرافیانم باز کنه و  در این پروسه از زندگیم من درسهای زیادی گرفتم. البته بگم که بسیاری از اون ها قابل توضیح نیستن مثل یک ادراک جدید هستند که در کلمات نمیگنجن و بعضی هاشون رو نمیشه نگرش جدید نامید اما یک حالت جدید از نگرش های قبلی هستند که آمادن بروز پیدا کنند.میخواستم شهود رو درک کنم و خیلی چیزها باعث شد بهش برسم. قسمت قشنگ ماجرا این بود که یک وصیت نامه برای خودم نوشتم. شب قبل از عمل و تصمیم دارم هر سال بروزش کنم. راستش خیلی نوشتنش خوب بود. باعث شد بدونم چی دارم و چقدر آدمها واتفاقات اطرافم برام ارزشمند هستند و چقدر دوست دارم تو وصیت نامه های بعدی کمتر افسوس بخورم و چیزهایی که حواسم بشون نبوده رو جبران کنم. والبته چقدر همه چی همینطور که هست قشنگه و فقط یه کم جابجایی و تغییر رو به رشد لازمه.پیشنهاد من اینه پاشید یه وصیت نامه بنویسین! البته نزدیک بودن من به یک جریان مرگ و زندگی باعث شد بهتر جمع بندی کنم. من زندگیم رو به بخش آدمها و داشته ها و ... تقسیم کردم و بند بند نوشتم که میخوام برای چیزهایی که از من باقی میمونن چه اتفاقی بیفته و آدمهای بعد از من چی باید بدونن و چیا رو تصمیم دارم اگر فرصتی داشتم تغییر بدم و چیا بهم ارزش دادند و کیا بهم جهت دادند و... و... شاید براتون سخت باشه نوشتنش اما اگر بخوایین من کمکتون میکنم..هخخخنوشتنش آمادگی برای مرگ نیست آمادگی برای زندگی دوباره است. شاید بشه گفت یک مرگ و زندگی اختیاری ومقطعی.</description>
                <category>Solmaz Imani</category>
                <author>Solmaz Imani</author>
                <pubDate>Thu, 21 Jan 2021 13:49:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بحران سی سالگی!</title>
                <link>https://virgool.io/@solmazimani-soll/%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C!-j2ogj0wkztai</link>
                <description>بعضی ادما خیلی جالبن. بخاطر انرژی مثبت بهت نزدیک میشن. منتها اینکه تو هم آدمی و تو خودت هم میتونی تنها و غمگین و دغدغه مند باشی رو در نظر نمیگیرن. ماها که به منبع شادی وصل نیستیم ما هم می تونیم غمگین باشیم.یادمه سر قضیه زندگی و بحران سی سالگی در گیر بودم. اوایل پارسال به دوستم نزدیک شدم و با من و من بهش گفتم و دوستم برگشت گفت ببین سولماز من بهت میام حرفامو میزنم که انرژی منفی بهم ندی ولی اگه تو هم مثل بقیه باشی من ترجیح میدم در این مورد باهات حرف نزنم!!!من دو نقطه خط ...البته الان سی و یک سالم داره تموم میشه و متوجه شدم اصلا دیدگاهم عوض شده و جایی برای پشیمونی ندارم. انگار وقتی نزدیک سی سالگی هستی به صورت خود جوش تصمیم می گیری سی سالگیت پر از استرس باشه و بهت بد بگذره و بعد میفهمی سخت نگیری بهتر تره.ما ها همیشه همیشه امیدواریم کسی رو پیدا کنیم که باهاش طوری که راحتیم حرف بزنیم و مث بقیه نباشه! یعنی قضاوتمون نکنه. فقط گوش بده و بگه امکانش هست. ممکنه بشه ممکنه نشه. اصلا ممکنه بعد یه مدت خود طرف تصمیمشو عوض کنه اما خودش تصمیم گرفته و تو مجبورش نکرده باشی. عذاب وجدان هم نباشیم و بازخواست نکنیم و خوش بگذرونیم چون هیچ چیز ابدی نیست. </description>
                <category>Solmaz Imani</category>
                <author>Solmaz Imani</author>
                <pubDate>Thu, 31 Dec 2020 15:23:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جراحم یه هنرمنده!</title>
                <link>https://virgool.io/@solmazimani-soll/%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D9%85-%DB%8C%D9%87-%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF%D9%87-z2mqy7hj71h0</link>
                <description>ما از مهارت هنرمندان و ظرافت کارشون هیجان زده می شیم،اونها چیز جدیدی خلق میکنن و مارو به فکر وا میدارند و باعث میشن لذت ببریم و روحمون رو حس کنیم و زیبایی هایی که یادمون رفته رو بهمون یاداوری میکنن. هر کسی توصیفی از هنر داره و من به هر چیزی که باعث بشه متعجب بشم و بعدش قلبم و روحم و مغزم رو احساس کنم میگم هنر و باید بگم از وقتی درگیر این مقوله شدم و به مسایلی مثل جراح اعصاب و عروق و ... برخوردم متوجه شدم چقدر ظرافت در کارشون و مهارتشون میتونه اعجاب انگیز باشه. این که چیزی از بدن حدف و یا بهش اضافه میکنن و یک حرکتی انجام میدن رو به جلو.همیشه از اینکه مردم به پزشکی و پزشک شدن جور دیگه ای نگاه میکردن  عصبی می شدم و اعتقاد داشتم هنر بسیار بارزش تر از هر چیزیه. مثلا پدر من مثل همه پدر ها انتظار داشت با هوشی که داشتم برم و پزشک بشم. اما خوب موقعی که هنر رو انتخاب کردم کمی حسرت تو چشاش بود ولی به نظرم احترام گذاشت. من نمیخوام بگم الان مثل بقیه فقط پزشک هارو تحسین می کنم. نه من فقط متوجه نبودم چقدر این شغل اعجاب انگیزه و البته که هنوزم از فکر کردن به موزیسین ها و معمارها و خیاط ها و آشپز ها و... هیجان زده میشم. هر رشته ای برای خودش مهمه و من فقط به چند تا رشته بی توجه بودم.حالا در مورد جراحم فکر می کنم. دکتر جوانی که با مهارت و متعهد و مستعده و به قول خواهرم اصلا شبیه دکترا نیست و خاکیه. من ولی به این توجه می کنم دستاش چقدر میتونه با مهارت باشه که با رگها و تومورها سرو کار داشته باشه و فکر میکنم با بدن یک موجود زنده سرو کار داشتن جسارت میخواد و دکترم در این سن جزء با مهارتهاست.خب من وقتی با ابزار کارم با رنگ و پارچه و ... سرو کار دارم زیر دستم نبض نمیزنن و نفس نمیکشن. شایدم من باید توجهم رو بیشتر کنم. (هه هه) اما مطمئن هستم روحشون رو حس میکنم. برای من جسورانه است جراح بودن، دانشمند بودن و علم رو با همه کاستی هاش قبول کردن.در ضمن تا وقت دارم میخوام بگم من و خواهرم لیلا با دکتر رفتن من خیلی بهمون خوش گذشته. هر سری میریم مطب کلی می خندیم و مثل بقیه مریض ها نیستیم. این یک مشخصه جالبه که پیدا کردم. قبلا موقع درد پریودی یا دندون خیلی عصبی میشدم ولی خدارو شکر میکنم غده هام بی آزارن و درد ندارن ومن نسبت به همیشه آرامش قشنگی دارم.</description>
                <category>Solmaz Imani</category>
                <author>Solmaz Imani</author>
                <pubDate>Thu, 10 Dec 2020 12:28:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شما خودت مهمترین خودتی</title>
                <link>https://virgool.io/@solmazimani-soll/%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D9%85%D9%87%D9%85%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA%DB%8C-dzlwuc0pkpcz</link>
                <description>اولش ذهنم پریشون بود. ولی حس خوبی داشتم. بعد اومدم به کارای نصفه نیمه ام فکر کردم. بعد به بخشش وسایلم بعد نوشتن وصیت نامه و حالا بعد از دو  ماه دارم به آدمایی فکر میکنم که همیشه در ذهنم هستن و جدا شدن از شون باعث میشه کلی حرف نگفته داشته باشم ولی خب چرا قبل از رفتن حرفامو نگم؟البته دکترم گفته که اصلا مرگ و میری در کار نیست. من شاید فاز برداشتم. ولی خب احتماله و کارت اهدا عضوم هم همرام میبرم بیمارستان. پس یه لیست باید بنویسم از حرفایی که باید به ادما بزنم.من به آدمایی فکر کردم که به سختی از خودم روندمشون و به کسایی که به سختی بهم آسیب زدن چون هر دو گروه بهم چیزهایی یاد دادن. بهم یاد دادن چقدر خودم برای خودم مهم هستم.چقدر محافظت از خود آدم باعث میشه کارای عجیب غربی بکنی. دروغ بگی، پنهون کنی، بخندی، پشیمون بشی یا افتخار کنی به کارهات، تصمیم هات و آدماهای اطرافت.من ازت دور شدم چون فهمیدم نباید به خودم دروغ بگم. من بهت اعتماد نکردم چوت به خودم اعتماد نداشتم. من بهت شک کردم چون بقیه کارایی کردن که شک  وارد افکارم شد. بنابراین دوست عزیزم موقعی که باهات خندیدم واقعی بود ولی برای محافطت از خودم تونستم ازشون بگذرم. بهم آسیب زدی و من برای محافظت از خودم عصبی شدم. سالها گذشت و عصبانیتم خوابید ولی حتی الان باز با ترس بهت نزدیک میشم.چون میترسم قلبم باز آسیب ببینه.من ازش محافظت میکنم، قول میدم. این حرفا رو باید به خیلی ها بزنم. به اولین دوستی که بهش ضربه زدم و بهم ضربه زده و آخرین هم</description>
                <category>Solmaz Imani</category>
                <author>Solmaz Imani</author>
                <pubDate>Sat, 28 Nov 2020 00:38:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از خود زندگی مینویسم.</title>
                <link>https://virgool.io/@solmazimani-soll/%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-vyeu7unxhj6p</link>
                <description>وقتی به مرگ نزدیکی از این تریپای حل مسائل بر میداری. یک سری ها ناغافل میرن و یک سری مث من وقت میکنن که جمع بندی کنن. البته مریض شدن من دلیل بر مرگم نیست ولی خب نمیشه انکار کرد این مواقع جور دیگه ای به مسائل نگاه میکنی مثل کسی که میخواد بره برای همیشه .روزای اول که تومور دار شدم به این فکر کردم که همیشه حس میکردم عمر طولانی با تن سالم خواهم داشت. چون خیلی کارها دارم که باید انجام بدم و خدا هم بالاخره حواسش به کارام هست.خب حالا این منم کسی که دو تا تومور نادر داره و قراره قبل از عملش بنویسه. شاید امیدوارم این جای پنهان که کسای زیادی من رو نمیشناسن باعث بشه راحت بنویسم. مطمئنا مشخص شده هیچی تو این دنیا قطعی نیست. اگر زندگیم تموم بشه الان به طرز جالبی اماده هستم. یک خاطر آسوده ای دارم که نمیشه توصیفش کنم. اما بخاطر اینکه بعضی ها حس منفی ای نسبت به مرگ دارن من از خود زندگی صحبت میکنم.</description>
                <category>Solmaz Imani</category>
                <author>Solmaz Imani</author>
                <pubDate>Sat, 28 Nov 2020 00:18:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصویرسازی</title>
                <link>https://virgool.io/@solmazimani-soll/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-xzilrqooy5mo</link>
                <description>می دونید چی برای من جالبه؟  بعضی از شاگردامو جوری کنارم نگه میدارم که بعد از مدتی به عنوان دوستم همراه من هستن و بهم گوشزد می کنن چی و کی هستم؟( این علامت تعجب کجای کیبوردمه اخه؟)من یه معلم هستم.یه معلم پیشرو.از کجا میدونم؟ چون دغدغه ام اینه پیشرو باشم و جریان ساز و براش تلاش کردم.13 ساله تدریس می کنم و هرترم و هر سال روش تدریسم رو متناسب با رفتارهای جامعه و اقتصاد و هنر و ...به روز رسانی میکنم و روشهامو محک میزنم.روش تدریس آموزش پرورش رو به چالش میکشم. و از این نمی ترسم که که یه شاگردم جوری بار بیاد که کارش از من بهتر باشه.با شاگردام خیلی راحتم و هیچ وقت توهین و تحقیر رو نمی پذیرم و هیچ وقت نمیذارم حقشون پایمال بشه.حالا بحثم سر اینه که اخیرا با یه شاگردم صبح رفتیم پیاده روی و در مورد کارمون صحبت کردیم. برگشت حرف مهمی بهم زد. گفت میدونی احساس میکنم تو خودت رو آزاد  نمیذاری.هم توی تصویرسازیت هم توی فشنت و هم توی هنرت.خب من خیلی وقت بود به این رسیده بودم ولی بار دیگه جور دیگه ای بهم گفته شد  از زبان شاگرم که اسمش میکاست. و میدونید من خیلی خوشحالم که دیدشون نسبت به زندگی انقدر عمیقه. من خیلی خوشحالم که به این گروه سنی نزدیک شدم و برخلاف بقیه معلما ازشون دوری نکردم و بهشون به دیده تحقیر نگاه نکردم.من بخاطر معلم بودنم،در ایران بودنم، تنوع طلب بودن و عجول بودنم و... یک سری از چیزهارو جا انداختم. مثل آزادی فکر و آزادی عمل و یا مثل اینکه خودم خودم رو محدود کردم. چون طراح پارچه ام دیگه نباید تصویرسازی کنم. این احمقانه ترین تفکری بوده که داشتم و خودم رو از نیازهای زیادی محروم کردم.حالا اگه شرایط سلامتیم اجازه بده ، بعد جراحیم میخوام یک نوع دیگه ای تصویرسازی انجام بدم. نوع دیگهی ای باشم هم برای هنرم هم برای زندگیم. </description>
                <category>Solmaz Imani</category>
                <author>Solmaz Imani</author>
                <pubDate>Mon, 23 Nov 2020 19:38:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طراحی لباس رو انتخاب کردم.</title>
                <link>https://virgool.io/@solmazimani-soll/%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AD%DB%8C-%D9%84%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D8%B1%D9%88-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-j759m9wsilxp</link>
                <description>چندین ساله که دارم در زمینه هنر فعالیت میکنم. با گرافیک و عکاسی و تصویرسازی شروع کردم و الان به پارچه و لباس و دکور رسیدم. اما قسمت سخت قضیه این بود که انتخاب کردم در حیطه فشن فعالیت کنم. یک سری هم از آدما هستن که توی هر چی دست می ذارن تمام تلاششونو میکنن که با مهارت باشن. این آدما دچار بحران خاصی میشن .بحرانی که نمیتونن انتخاب کنن بالاخر تو چی خیلی خیلی خوبن؟ بالاخره باید چیو انتخاب کنن؟از سال 84 که هنرستان رفتم و گرافیک خوندم تا الان که بعد از زندگی و تحصیل توی تهران برگشتم شهر خودم اردبیل و چند سالی هم اینجا به فعالیت هام ادامه دادم، کارهای هنری زیادی تجربه کردم با گروه های زیادی بودم با شرکت های زیادی همکاری کردم و بعد تصمیم گرفتم  لباس و پارچه  استایل خودم رو دیزاین کنم.یادمه هر ترم دانشگاه هنر که پروژه هامو ارائه میدادم هر بار یه استاد میومد میگفت ا؟ چقدر کارات خوبه چرا نیومدی نقاشی بخونی؟ چرا نیومدی تصویرسازی بخونی؟ چرا فلان چرا بهمان؟ بعد من افسرده شدم و بعد گفتم:ای بابا نکنه اشتباهی اومدم طراحی پارچه بخونم؟خب این دلسرد کننده هم هست. آدمایی که برعکس ما هستند شاید درک نکنن ولی خب ما هم اونارو درک نمیکنیم. ولی این یه چالش بزرگه...در آخر گفتم باید انتخاب کنم. مجبورم. دیگه باید تصمیم بگیرم و یکی رو انتخاب کنم و پیش برم. مگه چقدر زمان دارم که همچنان گیج بزنم؟حالا یک طراح لباسم ولی جالبیش میدونین چیه؟بعد از یه چند سالی که فقط رو پارچه و لباس فوکوس داشتم فهمیدم چقدر به گرافیک و تبلیغات علاقه دارم. چقدر بازارش خوبه و چقدر ساختن و طراحی دکور رو هم دوست دارم . پس به یه جمع بندی خوب رسیدم. اما درست لحظه ای که خواستم با قدرت انتخاب کنم. دو تا تومور ناشناس در آوردم تو گردن و کنار قلبم و بخاطر اون همه کارام رو استپ کردم و باید به فکر درمانم باشم.حالا قسمت جالب ترش میدونید چیه؟این تومورا نادرن و دارن یه مقاله علمی هم براش مینویسن. و من با خودم میگم حتی اگه نتونستم به زندگی دیدگاه جدیدی ارائه بدم داقل یه راهی برای تحقیقات علمی باز کردم.خخخخاینارو مینویسم چون میدونم کسان زیادی نمیخونن. پس اینجا برام مثل دفترم میمونه مینویسم تا ذهنم خالی بشه.</description>
                <category>Solmaz Imani</category>
                <author>Solmaz Imani</author>
                <pubDate>Mon, 23 Nov 2020 19:15:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی در روستا</title>
                <link>https://virgool.io/@solmazimani-soll/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7-kq3g9w7a4h9q</link>
                <description>خانه جنگلی در مورد زندگی در روستا تحقیق میکردم که رسیدم به ویرگول...از نظر من اونایی که به زندگی و زنده بودن علاقه مندند باید هر چند سال یه بار کلیشه های زندگی خودشون رو تغییر بدن. محل زندگی یکی از مسائلی هست که من قصد دارم در موردش تحقیق کنم و برای تغییرش در دوسال آینده تحقیق کنم. فکر میکنم که عادت کردن به یک سری چیزها مارو از رشد باز میداره و تغییر رو سخت میکنه. بسته بودن به اشیا و مکان و زمان و بعضی آدمارو باید از اول بازبینی کرد. این اولین متن من بود و فقط نوشتم که چیزی نوشته باشم.</description>
                <category>Solmaz Imani</category>
                <author>Solmaz Imani</author>
                <pubDate>Mon, 23 Nov 2020 16:38:41 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>