<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هیوا اسکندری پور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@soltanhiva</link>
        <description>من هیوا هستم ، در مورد خودم و چیزهایی که میبینم مینویسم...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:22:37</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/24745/avatar/oqXEsM.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هیوا اسکندری پور</title>
            <link>https://virgool.io/@soltanhiva</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خدای آسمان و زمین</title>
                <link>https://virgool.io/@soltanhiva/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-wstcimdfo27e</link>
                <description>هرچی که داریم از لطف پروردگار زمین و آسمونه .و اگه امروز فکر میکنیم باید همدیگه رو آزار بدیم و فکر کنیم خیلی زرنگیم باید این رو هم بدونیم که خداوند یه جوری میزنه تو سر اون کسی که فکر میکنه زرنگه که درس عبرت تاریخ میشه.از ما گفتن بود فردا که خواستی جواب پس بدی پیش خدا به فا....ک میری !</description>
                <category>هیوا اسکندری پور</category>
                <author>هیوا اسکندری پور</author>
                <pubDate>Thu, 21 Nov 2019 04:48:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>0.14</title>
                <link>https://virgool.io/@soltanhiva/014-ctwvkxeumfjq</link>
                <description>حالت انفجارخیلی از ماها در حالت انفجار قرار میگیریم. یا منفجر میشیم یا نمیشیم و دوباره در حالت انفجار قرار میگیریم.اینکه چرا توی این حالت قرار میگیریم به خیلی چیزها ارتباط پیدا میکنه.الان برای من به جامعه، به آدم های توی جامعه، به دردی که از ندونستن دیگران بهت منتقل میشه، از این حس مسئولیتی که مدام داره تورو تحت فشار میذاره و نمیتونی بی خیال زندگی کنی.حتی از اینکه دارم اینجا مینویسم و باید خودمو کنترل کنم که تا چه حد راحت و باز حرف میزنم که نکنه به گروهی بر بخوره و زندگی منو مختل کنن.اینا همش میشه فشارهایی که اینقدر انباشته میشه تا یه وقتایی به درجه ای به نام درجه ی انفجار میرسی.به قول خواهرم ما 30% هستیم و اونا 70% و این باعث میشه که بیشتر اونارو میبینیم و اذیت میشیم.دوست دارم دنیا خاموش روشن بشه و دیگه راحت بشیم.من یه روز میرم یه جایی که دیگه هیچکسو هیچ چیزو نبینم... میرم که دیگه فکر نکنم.</description>
                <category>هیوا اسکندری پور</category>
                <author>هیوا اسکندری پور</author>
                <pubDate>Tue, 10 Sep 2019 17:14:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>0.13</title>
                <link>https://virgool.io/@soltanhiva/013-aslmtjrn4ows</link>
                <description>اعتباریکی از چیزایی که خیلی واسم مهمه اینکه یه روز اعتبارم رو پیش خدا از دست ندم.خیلی به این فکر میکنم ، دوست ندارم زیاد دربارش بنویسم ولی هر روز بهش فکر میکنم.اعتبار با خدا همه چیزه ما آدماست ، اگه فراموشش کنیم ، فراموش میشیم.آره ، خدا بخشنده هست ولی اعتبار شما پیش خدا کم و زیاد میشه.خدایا کمکم کن هیچوقت پیش تو بی اعتبار نشم.</description>
                <category>هیوا اسکندری پور</category>
                <author>هیوا اسکندری پور</author>
                <pubDate>Wed, 21 Aug 2019 13:56:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>0.12</title>
                <link>https://virgool.io/@soltanhiva/012-a6rdislpccem</link>
                <description>روزها میگذره و ما داریم بزرگ و بزرگتر میشیم .ولی بعضی هامون شبیه گٌل ، بعضی هامون شبیه گاو.بعضی هامون اینقدر رنگ عوض میکنیم که دیگه حال بعضی های دیگه رو بهم زدیم.ما انسان های بی شعور و به درد نخوری هستیم. کسانی که نمیتونن تشخیص بدن ، خوب رو از بد ، زیبا رو از زشت ، دروغ رو از راست و... انسان های بی شعور و به درد نخوری هستن!</description>
                <category>هیوا اسکندری پور</category>
                <author>هیوا اسکندری پور</author>
                <pubDate>Sat, 17 Aug 2019 21:54:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معجزه</title>
                <link>https://virgool.io/@soltanhiva/%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D9%87-hcptskbhhqjh</link>
                <description>خدا برای تک تک ما معجزه میکنه. فقط باید باورش کنیم . باید باور کنیم خدا به ما توجه میکنه.خدا به ما درس میده. درس عشق ، ایمان.خدایا ازت سپاسگذارم برای اینکه هستی.دوسِت دارم :-* هیوا</description>
                <category>هیوا اسکندری پور</category>
                <author>هیوا اسکندری پور</author>
                <pubDate>Fri, 16 Aug 2019 01:14:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>0.11</title>
                <link>https://virgool.io/@soltanhiva/011-nmc2pzvojmkf</link>
                <description>توی کشور ما آدمایی هستن که تو هرچی بگی میگه من بلدم ، خودم میدونستم .نه اون دسته از آدما که واقعا بلدن و میدونستن. نه.اونا در هر زمینه ای ، از نانوا بودن تا طراحی سایت رو بلدن و توی اون زمینه تخصص دارن...اینا هیچ گهی نیستن ، تردشون کنید تا دهنشون گ....ا...ییی....د...ه شه :)</description>
                <category>هیوا اسکندری پور</category>
                <author>هیوا اسکندری پور</author>
                <pubDate>Tue, 13 Aug 2019 18:26:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>0.1</title>
                <link>https://virgool.io/@soltanhiva/01-w8eftukgehvr</link>
                <description>علی رفته بود سر کوچه چای بخره .همین طور که داشت عجله میکرد چای رو برسونه به مامانش که واسه مهموناش دم کنه ، یهو تلو خوردو پاش پیچ خوردو زارت افتاد زمین.پریسا که داشت از خونه بیرون میرفت که چای بخره برای مامانش ببره که واسه بابای همیشه عصبانیش چای دم کنه علی رو دید که افتاده رو زمینو داره خودشو به زور جمع و جور میکنه.علی فکرشم نمیکرد اینقدر مسخره براش اتفاق بیافته این عشق که میگن همین عشق!پریسا با چونان نگاه دلبرانه ای اومد سمت علی و چای علی رو برداشت و برد برای باباش دم کرد که علی الان 3 ساله داماد تو سری خور خانواده باقری هاست.یه عده ای هم اینگونه به فاک رفته اند در این سرزمین ...</description>
                <category>هیوا اسکندری پور</category>
                <author>هیوا اسکندری پور</author>
                <pubDate>Sun, 11 Aug 2019 13:16:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>0.09</title>
                <link>https://virgool.io/@soltanhiva/009-f345cc9qj3cj</link>
                <description>دیوار سلامدیوار عصبیم از دستتدیوار تو چرا نمیخوای آدم باشی.چی؟ با منی؟ به من میگی یه نگاه به خودم بندازم؟الان میشاشم روت...هه! تو دیواری نمیتونی بیای دنبالم.داستان ما آدماست...</description>
                <category>هیوا اسکندری پور</category>
                <author>هیوا اسکندری پور</author>
                <pubDate>Sun, 11 Aug 2019 01:40:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>0.08</title>
                <link>https://virgool.io/@soltanhiva/008-rphzopmqis5q</link>
                <description>آرام باشو با ایمان به خدا راهت رو ادامه بده.خداوند حل کننده تمام مسائل است. و هیچ کسی بزرگتر از اون نیست...از صبح با استرس بیدار شدم.استرس کار استرس درس استرس همه چیز.تا عصر به زور خواستم کار کنم بعد به خودم اومدم دیدم اصلا نمیشه دارم میترکم.رفتم بیرون از خونه . اینبار پیاده رفتم که رفتم حس میکنم خوشحالم و باید ادامه بدم ...یاد پیشرو افتادم :خوشبختی یعنی واس خودت پاستا بگیریو بعدش گانجا بپیچی ، بشی محو آسمون بگی هرچی تلاش کردم دیگه بسته واسه پول...</description>
                <category>هیوا اسکندری پور</category>
                <author>هیوا اسکندری پور</author>
                <pubDate>Thu, 08 Aug 2019 22:39:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>0.07</title>
                <link>https://virgool.io/@soltanhiva/007-sgiyaefjtuhq</link>
                <description>من این کتابو به گوزم قبول ندارموسط یه فروشگاه بزرگ کتاب داشتیم راه میرفتیم که گفت من این کتابارو میگیرم ولی به گوزم قبول ندارم.ببخشید برای به کار بردن بی پرده کلمه گوزهمین الان دارم فکر میکنم آیا یه روز این مطلب به خاطر کلمه گوز توی گوگل ایندکس میشه و رتبه میگیره؟ ها ها ها...بگذریم ، بهش گفتم قبول دارم کتابا تو کشور ما حجمش کم و زیاد میشه ولی اینکه در حد گوز بی ارزش باشه هم نیست.یه روز گذشت و فرداش که میشه الان دارم به این فکر میکنم که چرا آدما کتاب رو در حد گوز قبول ندارن  و به اینم دارم فکر میکنم که بعضی از شما( که تو جمع شما نیستن ... ) به این فکر میکنید که چقدر بی ادبه و داره اینقدر راحت محتوای مرتبط با گوز تولید میکنه. در مجموع ،بله</description>
                <category>هیوا اسکندری پور</category>
                <author>هیوا اسکندری پور</author>
                <pubDate>Fri, 02 Aug 2019 15:24:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>0.06</title>
                <link>https://virgool.io/@soltanhiva/006-iar5byqzahv8</link>
                <description>حالت تهوع!به این فکر میکردم که آیا من پیر شدم که حوصله حرفای دیگران رو ندارم؟آیا من غر غرو شدم که حوصله آدمای دیگه رو ندارم؟شاید این نوعی از افسردگیه که من دوست دارم توی خونم تنهای تنها باشم و از صبح تا شب با کامپیوترم زندگی کنم.خواهرم میگفت :از خدا بخواه که اینا سریع تر بفهمن ، چون نفهم بودن ایناست که پدر ما رو در اورده.شاید این تفکر از دید خیلی از ما تفکر خودخواهانه ای باشه. باشه!بذار من خودخواه باشم. من دیوانه شدم از این همه صداهای بی هدف از این آدمای بی هدف از این حرکات رو مخی از این مغزهای غیرفعال از این همه آدم نفهم.بذارید تنها باشم، بذارید تنهایی بالا بیارم.شما هم برید برای خودتون یه جای دیگه برینید رو مخ یکی دیگه ...</description>
                <category>هیوا اسکندری پور</category>
                <author>هیوا اسکندری پور</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jul 2019 13:00:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>0.05</title>
                <link>https://virgool.io/@soltanhiva/005-yunisjdwcco8</link>
                <description>چه کسی میدونه من چقدر دوسِت دارم...چه کسی میدونه وقتی موهاتو شونه میکردم مثل قطره ای بودم توی آبشاری بلند ، خیلی نرم و لطیف سُر میخوردم توی بغلت.وقتی دستتو میگرفتم صدای قلبم همسایه هارو بیدار میکرد.وقتی چونتو میگرفتم میبوسیدمت مثل بچه پر روویی بودم که چیزی جز صدای قلبتو دراوردن بهش ذوق و شوق نمیداد.ولی اینجا جدایی زوریه...</description>
                <category>هیوا اسکندری پور</category>
                <author>هیوا اسکندری پور</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jul 2019 02:30:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>0.04</title>
                <link>https://virgool.io/@soltanhiva/004-d3r2jjw0dnhj</link>
                <description>بیش از چند بار دارم مینویسم و باز پاک میکنم.این ترس از نوشتن ، از گفتن ، از حرف زدن توی همه ی ما هست.مردمی که کتاب رو از دستشون گرفتن و به جاش موبایل تی دستشون گذاشتن.چه انتظاری داری؟ اینکه بدون فکر کردن حرف بزنی؟دقیقا همین هستی!یه آدمی که دیگه فکر نمیکنه ، حس میکنم مغزمون بوی گندیده گرفته از بس فعالیت خاصی نداشته.من از دانشگاه متنفر بودم، دلیلم این بود که دور از جون شما اساتید بی سوادی رو دیدم که نه تنها نمیفهمیدن بلکه تو رو هم به سمت نفهم بودن تشویق میکردن که مبادا تو بدونی و نادونی اونها رو تابلو کنی.نشستم توی خونه و کار خودم رو شروع کردم ، خودم کتابامو خوندم و خودم علمم رو به روز کردم.ولی باز نفهمم... ( یه دوستی داشتم که میگفت همیشه بگو به خودت میفهمم ، دوباره بگو من نفهمم تا راه رو برای دانستن توی مغزت باز کنی)چون زورم به همه ی شما نمیرسه ، شمایی که اگه الان کتاب میخوندین همدیگه رو هُل میدادیم سمت رشد کردن...کتابکتاب بخونید، کتابهایی که برای شما سوال ایجاد می کنند . سوالاتی که شمارو رشد میدن...عشق بورزید ، به خدای خودتون عشق بورزید تا خدا هم به سمت شما نگاه کنه.حرکت کنید ، به سمت خدایی که شمارو یکسان آفرید...فراموش کنید ، تمام اتفاقایی که افتاده .و امیدوار باشید ، امید به خدایی که شما رو خلق کرده. یکسان!</description>
                <category>هیوا اسکندری پور</category>
                <author>هیوا اسکندری پور</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jul 2019 13:21:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>0.03</title>
                <link>https://virgool.io/@soltanhiva/002-w6zwhviahjjt</link>
                <description>تصمیمهر وقت از من پرسیدن تو کی رو از همه بیشتر دوست داشتی(در زمان بلوغ)پاسخ من این بود : من همه ی آدمایی که توی زندگیم بودن رو دوست داشتم ، اگه پاسخی غیر از این میدادم به احتمال خیلی زیاد من آدم فاسدی بودم که بدون دوست داشتن کسی با اون در ارتباط بودم.اما همیشه اونی که در حال حاضر وجود داره بیشتر از همه دوست داری.چون اون قطعا بهترین بوده که الان هست.الان سومین روزی هست که نمیخواد با من حرف بزنه و من با اینکه خیلی دوسِش دارم ، توی تصمیمش دخالت نمیکنم...دوسِت دارم عزی..... [Backspace]</description>
                <category>هیوا اسکندری پور</category>
                <author>هیوا اسکندری پور</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jul 2019 00:49:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>0.02</title>
                <link>https://virgool.io/@soltanhiva/002-kqrculnxm6oc</link>
                <description>پنجشنبه های همیشگییکی از روزایی که واسه خیلی ها تو ایران روز خاصیه واسه خیلی ها هم نیستمثلا واسه اونا که ازدواج کردن و پنجشنبه ها مشغول همدیگه هستنواسه اونا که ازدواج نکردن و بازم مشغول همدیگه هستنیا شاید واسه اونا که اصلا کاری به پنجشنبه ندارن و همش مشغول همدیگه هستن.دقیقا من با این دسته کار دارم.اینا خیلی باحالن ، کلا برا خودشونن.اول هفته میبینیشون که دارن مراسم پنجشنبه رو اجرا میکنن.دوشنبه یه توجیهی داره که به هر حال این یه موقعیته و من جوونم و بازم دوشنبه همون پنجشنبه رو اجرا میکنه.میرسه به چهارشنبه میگه من امروزمو مثه پنجشنبه میگذرونم و پنجشنبه رو در کنار خانواده میگذرونم.و اما پنجشنبه سعی میکنه خیلی دیر بیدار بشه که نفهمه امروز پنجشنبه هست.به هر حال که باید بیدار بشه.بیدار میشه و تا ساعت 6 عصر با خودش فکر میکنه که امروز روز پنجشنبه هست و من جوونم و باید جوونی کنم. آره برو روح جوونی رو در خودت آزاد کن .یه امروز رو داری. تفاوت شنبه تا پنجشنبه فقط اینه که پنج شنبه دیگه بدون عذاب وجدان پنج شنبست...</description>
                <category>هیوا اسکندری پور</category>
                <author>هیوا اسکندری پور</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jul 2019 15:17:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>0.01</title>
                <link>https://virgool.io/@soltanhiva/001-wdyazjr5rcqu</link>
                <description>به نام خدادوست داشتم با هزارم بریم جلو ولی دیدم زیادی توش بمونیم کِسِل میشیم. و من متنفرم از چیزهایی که آدمو گرفتار کنه.چند روز قفل بودم روی زندگی. کارها یهو زیاد شد و از یه طرف جابه جایی داشتم و مهمون عزیزی داشتم که دوستیمون به سال میکشه(عاشق این دوستای طولانی هستم).آقا من هنگ کردم .بعدش دیدم اصلا در توان من نیست که این همه کار رو بذارم توی نمودار اولویت ها.شروع کردم به نوشتن صفریادم میاد به بچه های تیمم میگفتم هرجا دیدی به سختی میافتی بدون خدا میخواد یه هدیه بزرگ بهت هدیه بده. حالا چیکار میکنه:میاد تورو تست میزنه ، ببینه میتونی این هدیه رو بگیری تو دستات؟ یا سنگینی این هدیه اینقدر زیاده که از دستت میافته؟پس اینجوری شد که صفر رو نوشتم و ما آدما توی گفتن ، تازه خودمون هم میفهمیم!پس هر جا که گیر کردی ، بدون هدیه در راهه.تو قسمت های دیگه منو دنبال کن تا چیزهای باحال تری رو با هم اشتراک بذاریم...</description>
                <category>هیوا اسکندری پور</category>
                <author>هیوا اسکندری پور</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jul 2019 16:25:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صفر</title>
                <link>https://virgool.io/@soltanhiva/%D8%B5%D9%81%D8%B1-lkvohnvzusrd</link>
                <description>نقطه ی شروع برای همه ی آدما صفر هست.چند بار توی زندگیت دچار صفر شدی.و چند بار صفرها رو انتخاب کردی. بیا واضح تر صحبت کنیم. تو تا حالا چند بار خودت خواستی از اول شروع کنی و چند بار مجبور شدی به هر دلیلی از صفر شروع کنی.اصلا فرقی هم داره؟بدون شک این هم فرق داره...من بارها به خاطر شرایط مختلف از صفر شروع کردم ، گاهی اوقات مقاومت کردم که صفر نشم ولی شدم.چی میتونه توی این لحظه آرومت کنه؟اٌمید...من همیشه امیدوارم که میشه ، تو هم از من بشنو که حتما میشه. اٌمید یعنی خدا...پس اگه داری این نوشته رو میخونی شک نکن دلیلی داره که به اینجا رسیدی و اون دلیل رو خدا برای تو ایجاد کرده.انتخابش کن!آره ، همین حالا صفر رو انتخاب کن و دوباره شروع کن ، نا امید نشو. باور کن من هم قبول دارم شرایط سختیه ولی تو راه حل دیگه ای نداری...حالا فرض کنیم که صفر رو تو انتخاب کردی.دقیقا خودت نشستی فکر کردی که از اول شروع کنم. این میتونه حس رشد کردن رو به تو بده. انسانی که تصمیم میگیره خودش از صفر شروع کنه یک انسان بازنده نیست .اینجوری تصورش کن که توی مسیر ، داشته میرفته و بعد فهمیده مسیر تا اینجا باهاش همراهه . از اینجا به بعد این مسیر به جای درستی ختم نمیشه.راه حلش سادست: برداشتن تجربه ها از مسیر اول و تغییر مسیر و ادامه ی اون از همین نقطه در امتداد مسیر دوم.این میتونه یک استارت دوباره از اینجا به بعد باشه. اینو بهش میگن رشد...</description>
                <category>هیوا اسکندری پور</category>
                <author>هیوا اسکندری پور</author>
                <pubDate>Fri, 28 Jun 2019 21:51:51 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>