<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهسا سلطانی مقدم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@soltanimoghaddam</link>
        <description>علاقه کاری ام به تجربه مشتری و crm است، اگر زمینه اش گردشگری باشد چه بهتر، اگر &quot;نوشتن&quot;به این دو آذین شود اکسیژن هوایم بیشتر می شود</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 23:07:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>مهسا سلطانی مقدم</title>
            <link>https://virgool.io/@soltanimoghaddam</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رقصی چنین میانه میدانم آرزوست...</title>
                <link>https://virgool.io/@soltanimoghaddam/%D8%B1%D9%82%D8%B5%DB%8C-%DA%86%D9%86%DB%8C%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D8%B3%D8%AA-t0usgqnopger</link>
                <description>&quot;جهان با من برقص&quot; آخرین فیلمی است که در سینما دیده ام. نه اینکه فکر کنید هرهفته و هر ماه جایم در سینما است و خیلی اهل فرهنگم، نه متاسفانه نیستم. سینما رفتنم کم است. اما درست قبل از جنگ جهانی کرونا که همه دنیا یک طرف ایستاده اند و یک ویروس قََدَر طرف دیگرش، فرشته پیشنهاد داد تا فیلم سروش صحت را ببینیم. فقط میدانم حال و هوای فیلم را دوست داشتم، چیز بیشتری از تحلیل فیلم سرم نمی شود. امروز در گشت های مجازی سکانس اخر فیلم را دوباره دیدم و احساس کردم دلم را تنگ کرد، آنجا درست وسط صندلی های خالی سینما هم همین حس را داشتم، یادم است. آنجا که مه است و همه جمعند و جهان با لباس قرمز و کلاهش به چپ و راست میرود و حرکاتش را موزون می کند. آنجا که غصه جهان را مثلا فراموش کرده اند و بساط اتش و دورهمی و بزم است. من همینجا، درست همینجا، میان بزم، چهارگوشه دلم چنان جمع می شود که دلتنگی نام کوچکی است برایش. این سکانس ریتمیک و سرخوش برای من حال و هوای یک روز ابری وسط مهر را دارد. در آن تسلیم شدن مظلومانه ای میبینم که نوع لوکیشن و موسیقی متن  هم به آن دامن میزند.  جور عجیبی است این یک دقیقه، همه چیز دارد، ذوق دارد، خنده دارد، دلخوشی های کوچک و عمیق دارد، دلبری دارد و حتی شاید برای چون منی دلتنگی هم داشته باشد. اما شیرین است، شیرین و است و جسور... . </description>
                <category>مهسا سلطانی مقدم</category>
                <author>مهسا سلطانی مقدم</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jul 2020 12:40:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمد بهار جان ها؟</title>
                <link>https://virgool.io/@soltanimoghaddam/%D8%A2%D9%85%D8%AF-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-r3fafi8iplvi</link>
                <description>آدمی نیست که عاشق نشود فصل بهارنمی دانم دوپامین است، سروتونین است یا آدرنالین. هرکدام که بود کار خودش را کرده بود و انرژی مرا آنچنان بالا برده بود که در نیمه های شب به جای اینکه خواب به چشمم بیاد کلمات ردیف شوند در برابرم که چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی. با خودم می گفتم خدای زیبایی ها، تو که بهتر از تمام بنده هایت می دانی که من تمام فصل ها، ماهها و روزها را می شمارم تا برسم به آستانه اسفند که دروازه بهار است و  از اسفند تا اردیبهشت را به اندازه کل 9 ماه دیگر زندگی کنم. امسال چه برنامه ای برایم داری که صندوق ذخیره سال مرا نشانه رفته ای؟گرفتن بهار و متعقاتش از من، مانند برداشتن بشقاب ته دیگ زعفرانی سیب زمینی از جلوی کسی در مهمانی است آنهم  درست زمانی که تمام طول سفره را دنبالش چشم دوانده است، همینقدر غریبانه. سالی که  بعدازظهر های فروردین و اردیبهشتش را نتوانم قدم بزنم و کیف کنم از عطر و رخ اقاقیا، چگونه به پاییز و زمستان میرسانم نمی دانم. بهار برای من حکم کوهان را دارد، ذخیره گاه من است،  ذخیره اش می کنم برای روزهای سخت. محل برداشتم می شود در روزهای بیحوصلگی ام.من مهمان هرساله بهارم؛ چه در بگشاید چه مهمان نخواهد. بهار، موعود من است، که به آمدنش دل بسته ام.&quot;گرچه مرا به جان سختی خود این گمان نبود&quot; اما تسلیم می شوم که بهارِ امسال، عید زمین است، لباس نو به تن کرده و اسوده از گزند اگاهانه و ناآگاهانه منِ انسان  و بی هراس سبز شده است، سبزِ سبز... .</description>
                <category>مهسا سلطانی مقدم</category>
                <author>مهسا سلطانی مقدم</author>
                <pubDate>Thu, 09 Apr 2020 00:11:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از آماتوری تا تابع لگاریتم</title>
                <link>https://virgool.io/@soltanimoghaddam/%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B9-%D9%84%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AA%D9%85-qops42mv6akj</link>
                <description>به خدایی که حدیث حسنش در داستان نگنجد...حریف چغر و بدبدنی دارم این روزها در دنیای قرنطینگی ام. به سراغش که میرم پوزخندی میزند که تو هنوز از رو نرفته ای؟ نگاهش را با لبخند جواب میدهم و بازش می کنم و میرم سراغ صفحه ای که تا دیروز خوانده ام. روحیه ام را دربرابر پوزخندهایش تقویت کرده ام. روزهای اول حسابی بهم برمی خورد اما حالا بعد از چند ماه سر و کار داشتن با کلماتش، تکنیک های بیشتری برای مبارزه مطالعاتی یاد گرفته ام. یاد گرفته ام؟!  شاید هم پوستم کلفت تر شده است. اسان بود؟ نه اصلا. پیروزی بزرگی است؟ برای من آماتور بله، خیلی زیاد. بعضی سطر ها کلا نفهمیده ام؟ دقیقا.تقریبا دو سال پیش بود که تا صفحه 100 اش را بیشتر دوام نیاوردم و تسلیم شدم و جوری سر خورده شدم که تا مدتها جای خودم را نگرفتم. وسوسه دوباره خواندنش را مینا انداخت به جانم. منتظرید تا تحلیل و نقد بشنوید؟ از من که از پس خواندن کلمات هم تا به سختی و قلدری برآمدم توقع زیادی است؛ در حد اینکه از پسر بچه ی کلاس پنجمی معکوس تابع لگاریتمی را بخواهید؛ همینقدر دور از ذهن.بعد صفحه 300، مهربانی پیشه کرد و روان تر شد، تسلیم شد یا دلش رحم آورد نمیدانم. منم هم بنده ی مهرش شده ام. فکر کنم مسیر عصبی اش تازه در ذهنم در حال ساخت است، این مسیر عصبی از محصولات یادگیری ام در قرنطینه است. تازه فهمیده ام چیز جالبی است.کند پیش میرم، اگر در هر روز 20 صفحه بخوانم شاهکار کرده ام؛ اما با همین فرمان که جلو بروم، جلد اول &quot;در جستجوی زمان از دست رفته&quot;  تا چند روز دیگر در برابرم سر خم میکند و من کیفور میشوم از این فتح الباب بزرگ.</description>
                <category>مهسا سلطانی مقدم</category>
                <author>مهسا سلطانی مقدم</author>
                <pubDate>Wed, 25 Mar 2020 15:20:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ره رستگاری همین است و بس؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@soltanimoghaddam/%D8%B1%D9%87-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%A8%D8%B3-jhmqrzxr2flc</link>
                <description>علاوه بر این خانم، دو نفر دیگر هم مشغولند و حسابی سرشان شلوغ است. به یکی قیمت می دهند و از دیگری کارت می گیرند. در تمام مدت یک ربعی که آنجا هستم لبخند از صورتشان محو نمیشود. عقب تر از بقیه ایستاده ام و این صحنه را تماشا می کنم می خواهم ببینم آستانه تحملشان را کدام یکی از این مشتریان به سر میاورد. اما ته تهش لبخندشان تبدیل به حالت خنثی می شود، خنثی نه بی تفاوتی. همه چیز این فروشگاه کوچک را دوست دارم، جز تعارفات بی اندازه ای که خانم با مشتری &quot;رد و بدل&quot; می کند؛ اما فقط رد می کند من که پاسخ (بدل)چندانی نمی بینم. بارها می گوید خوش آمدید، منت گذاشتید، در خدمتیم، مهمان ما باشید و ... . همه ی این ها را به یک نفر میگوید، باز نفر بعدی و گفتن چندین جمله که افراطی میشود. میشمارم سه، چهار ، نمیدانم چندبار شد اما از حوصله معمول خارج بود. حالت ملالت را می توانم در چهره بعضی هایشان بخوانم. اگر می توانستم، شب به خواب این خانم فروشنده می رفتم و میگفتم حیف این رفتار و اخلاق شما که جان می دهد برای فروشندگی نیست که با این تعارفات افراطی،  تردید را به جان مشتری می اندازی تا با خود فکر کند چرا این اندازه مرا تحویل می گیرد؟ خواهر من اندازه نگه دار که اندازه نکوست. یکی دو جمله ساده ولی محترمانه و صمیمی کافی است، مگر اینکه سابقه آشنایی قبلی باشد. در عوض به همان یکی دو جمله احساس و روح بدهید. بجای افزایش تعداد کلماتی که اغلب هم، هم مفهوم و هم معنا هستند کم گوییم ولی گزیده، که این هم یکی از راه های رستگاری درفروشندگی است.پ.ن1: زبان بدن دان ها! می گویند فقط حدود 7 درصد منظور ما در کلمات است و 38 درصدش در نوع گفتن آن جمله و کلمات(جادوی لحن و نوع بیان). توجه به مشتری را همان 38 درصد نشان میدهد.پ.ن2: مشتری بهتر از همیشه این تعارفات تشریفاتی را می فهمد و درک میکند و در ذهنش یک قدم ما را از صداقت دور می کند.</description>
                <category>مهسا سلطانی مقدم</category>
                <author>مهسا سلطانی مقدم</author>
                <pubDate>Tue, 24 Dec 2019 16:27:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من همینقدر کم می دانم..</title>
                <link>https://virgool.io/@soltanimoghaddam/%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-vjiltpw1v4ew</link>
                <description> راستش من اصلا از طراحی لوگو هیچی نمیدانم، و به گواه آسمان و زمین تا همین چند روز قبل فقط اسمش را شنیده بودم. در همین مدت کوتاه فهمیدم چقد کار سخت، حرفه ای و نیازمند خلاقیتی است و بارها در دلم  به همه طراحان لوگو احسنت گفتم؛ به ویژه طراحانی که طرح هایشان ساده ولی جذاب هستند. استفاده از کمترین کاراکتر و طرح ساده برای انتقال مفاهیم فراوان واقعا کار هرکسی نیست. در همنشینی مسالمت آمیزی که این چند روز با گوگل عزیز برای یافتن مفاهیم اولیه طراحی لوگو داشتم، دو تا وبسایت جالب پیدا کردم که قطعا فقط کسانی مثل خودم که با این هنر بیگانه اند ازش بیخبر بوده اند. حداقل کاری که این وبسایت ها برای من کردند این بود که چشمم به شکل های زیادی از لوگو آشنا شد. اگر کسب و کار نوپا و شخصی دارید که فعلا کارتان با یک لوگو معمولی و غیرحرفه ای راه می افتد به این دو سری بزنید و کمی بازی رنگ و طرح و کلمات انجام دهید. باز هم تاکید می کنم که نمونه های ساده ای را برایتان نمایش می دهد. دنبال طرح های آنچنانی که زحمت و فکر فراوان می طلبد، نباشید. کاری که برایتان می کند، همان است که گوگل ترنسلیت در ترجمه می کند؛ دگر عاقلان دانند... www.freelogodesign.orgwww.logaster.comپ.ن: این پست هیچ تبلیغی ندارد. به هیچ سایتی هم لینک نمی دهد. یک انتقال تجربه بود و دیگر هیچ.حتما وبسایت های این چنینی فراوانند، شما هم به این لیستِ کوتاه اضافه کنید لطفا.</description>
                <category>مهسا سلطانی مقدم</category>
                <author>مهسا سلطانی مقدم</author>
                <pubDate>Wed, 18 Dec 2019 13:32:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لطفا اخم کنید</title>
                <link>https://virgool.io/@soltanimoghaddam/%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-%D8%A7%D8%AE%D9%85-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-wl9x02p95sra</link>
                <description>بله درست خواندیداخم کنید زمانی که انتخاب می شوید تا شنونده عیوب دیگران باشید. این تنها جایی است که اخم کردن، ابزار دفاع میشود تا بایستیم جلو سیل بی اعتمادی که این روزها انسانیت مان را نشانه گرفته است.به یقین رسیده ام شخصیت آدمها در کلامشان است، آنجا که درباره دیگران سخنی می گویند. ادمها را اینگونه خوب میشود شناخت و خوب میشود به ایشان اعتماد&quot;نکرد&quot;. همان جا که پای شرح و تفسیر کسی نشستیم که دیگری را در دادگاه احضار کرده، تفهیم اتهام کرده و حکمش را در غیابش و با معیارهای خودش صادر کرده است، دقیقا همین جا دیوارهای اعتمادمان شروع به کوتاه شدن می کند و ناگهان فرو می ریزد.صداقت ادمها را با آنچه درباره دیگران در زمان نبودن شان می گویند بسنجیم. شخصیت ادم ها را در این ببینیم که دیگران را چگونه توصیف می کنند و از آنها چه می گویند. همین که دنیا را کمی بهتر از آنچه تحویل گرفته ایم تحویل دهیم &quot;آمدنم بهر چه بود &quot; بی پاسخ نمی ماند.پ. &quot;هرکه عیب دگران پیش تو آورد و شمرد / بی گمان عیب تو پیش دگران خواهد برد&quot;</description>
                <category>مهسا سلطانی مقدم</category>
                <author>مهسا سلطانی مقدم</author>
                <pubDate>Sun, 08 Dec 2019 15:01:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی تنوع، کار دستمان می دهد... (قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@soltanimoghaddam/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%88%D8%B9-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-znjlazi4chft</link>
                <description>به دلایلی که در قسمت اول گفتیم به نظر می اید افزایش گزینه ها و وارد کردن حجم زیادی از داده ها به ذهن مشتریان نه تنها تاثیر مثبتی در ذهن مشتری نداشته باشد؛ بلکه احتمال خرید را کاهش می دهد، و از آن مهمتر اینکه مشتری بابت آن حسی که شما به او داده اید و خودتان هم از آن اگاه نیستید( و تازه فکر میکنید چقد هم فروشنده خوبی هستید) با یک احساس بد از نزد شما میرود؛ حتی اگر خرید کند بازهم حس خوبی ندارد(و همین نقطه بزرگترین خسران شما اتفاق داده است). شاید کمی توضیحش سخت باشد. ادم ها چیزهایی که میخرند را معمولا فراموش می کنند اما حسی که انجا و ان شخص برایشان بوجود اورده را نه.  احساس هیچ وقت فراموش نمیشود، مثلا با دیدن یک شخص احساس خوبی پیدا میکنید یا ناخوداگاه لبخند میزنید اگر بازهم چیزی یادتان نمی اید مطمئن باشید این فرد یک جایی، یک روزی و به یک شکلی یک احساس خوب در شما بوجود اورده، شمارا محترم شده، به نظرتان احترام گذاشته، شخصیت تان را تحسین کرده است؛ و یا کاری که وظیفه اش نبوده برایتان انجام داده یا خیلی کارهای حال خوب کن دیگر.خلاصه اینکه با افزایش گزینه ها، الزاما مطلوبیت مشتری افزایش پیدا نمیکند و می دانیم که میزان مطلوبیت از احساسات مان صادر می شود. یا حداقل یادمان باشد اگر ناچاریم، تنوع را به شکل پله ای به مشتری ارایه بدهیم مثلا اول اجازه بدهیم در مورد جنس کفش تصمیم بگیرد و بعد برویم سراغ رنگ یا ...؛ ارایه همزمان متغیرهای جنس، رنگ و شکل و ...  از یک فروشنده حرفه ای امر بعیدی است.پس همیشه ارایه گزینه های بیشتر به معنی بهتر بودن شما بعنوان فروشنده ومتفاوت بودن کسب و کارتان نیست. اگر مشتری تان را درست شناخته باشید و تکلیف بازار هدف تان مشخص باشد احتمالا یک یا دو گزینه مشتری را به مقصود خودش میرساند..........اقای شهربانویی مطلبی خواندنی و بجا با همین موضوع نوشته اند.</description>
                <category>مهسا سلطانی مقدم</category>
                <author>مهسا سلطانی مقدم</author>
                <pubDate>Sat, 30 Nov 2019 12:45:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی تنوع، کار دستمان می دهد(قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@soltanimoghaddam/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%88%D8%B9-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D8%AF%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-cyndtpqvhvvl</link>
                <description>به نام خدایی که حدیث حسنش در داستان نگنجد...قبل از اینکه بپیچم، در تاریکی خیابان یک نوری دیدم که نوشته بود انار شیرین کیلویی...(؟) نفهمیدم کیلویی چند. تصویر به نظرم آشنا آمد.یادم آمد دقیقا همین جا ، همین شخص، همین ماشین (البته اینطور فکر می کنم)  به ترتیب اخر به اول تابلو دست نویسِ گلابی و سیب، هندوانه، خربزه کویری ، لیمو ترش و ... (و احتمالا کلی چیزهای دیگر که یا من رد نشدم و ندیدم یا دیدم و یادم نیست) هم دیده بودم و انگار که تازه وارد این جهان شده باشم و تنوع  خلقت را دیده باشم یک خدایا شکر عمیقی از ته قلبم بلند شد بعد بلند به خودم گفتم &quot;این تیکه خیابون از رنگ نمی افته و تکرار هم نمیپذیره&quot;. به قول دوست خوش ذوقمان جای آلو رو خرمالو میگیرد و جای سرخی را زردی. دیدم خداوند هم بدش نمی آمده ما را غرق دررنگ و طعم کند و خطاب به خیل عظیم ما بندگان بگوید نگران نباش، از این رنگ خوشت نمیاد بفرما برات عوضش کردم. از  طعم شیرین زده شده ای بفرما این هم میوه ترش. چشم هایمان پر کرده از دلخواسته هایمان. و این چنین شد که ما بندگان بهانه گیر شدیم. انگار باید از همان اول می گفت این هندوانه را میبینید؟چهارفصل سال،چه گرمای خرما پزان، چه سرمای برف ریزان باید همین را نوش جان کنید. آن موقع شاید، آنهم شاید ما ادم ها  کمی کمتر بهانه گیر و بیشتر سپاسگزار می شدیم. این وفور نعمت و تنوع آن یه جورهایی کار دستمان داده است. اما چه می شود کرد که کسوت و مشغولیت باری تعالی، لطف کردن است و تنوع نعمتهایش نیز به همین سبب است که ذات خداوند از لطف است؛ هرچند که همین طعم و مزه ها را نیز با هم در معرض دید و استفاده مان نگذاشته تا از ارزششان کم نشود و خوشمزگی یکی در برابر آبدار بودن دیگری به چشم نیاید. اما هرچه بگوییم ، رابطه از نوع خدا و بنده است و چرا و چگونه اش را حداقل من بلد نیستم. اما در روی زمین و ارتباط انسان ها با هممن فکر می کنم اگر گزینه های کمتری برای انتخاب داشتیم حالمان بهتر بود. یک روز خودتان را تصور کنید که رفته اید یک جفت کفش بخرید اقای یا خانم فروشنده یک نمونه برای شما می آورد و میگوید جنس این کفش عالی است، رنگ های دیگری هم دارد . همینطور که دارید کف کفش رو نگاه می کنید و احتمالا انعطافش را می سنجید با یک نمونه دیگر از راه میرسد و میگوید این کار خیلی پرفروش است وچند جفتی فقط از ان مانده است. اولی را میگذارید روی میزی که جلویتان است و دومی را میگیرید و دوختش را نگاه می کنید. هنوز به نگاه کردن به کف این یکی نرسیده اید  که با یک نمونه دیگر از راه میرسد و میگوید اگر کار اسپرت میخواهید این یکی را امتحان کنید، سرمه ای هم دارد. تا همین جا حالتان چگونه است.احتمالا خوب نیستید چون احساس می کنید حالا چکارکنم و فکر می کنید هر کدام را که انتخاب کنید بازهم دچار ضرر و خسران شدید. این تنوع گزینه های تصمیم گیری باعث میشود احتمالا هیچ تصمیمی نگیرید و پرونده خرید کفش را همچنان باز میگذارید و بیرون می ایید.ادامه دارد..</description>
                <category>مهسا سلطانی مقدم</category>
                <author>مهسا سلطانی مقدم</author>
                <pubDate>Mon, 11 Nov 2019 14:52:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>