<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های soltaninegin</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@soltaninegin</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 12:42:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/90542/avatar/8VhzhY.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>soltaninegin</title>
            <link>https://virgool.io/@soltaninegin</link>
        </image>

                    <item>
                <title>می‌نویسم تا در خاطرم بماند که این روزها چه گذشت</title>
                <link>https://virgool.io/@soltaninegin/%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-%DA%86%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-v8e9i38wacdw</link>
                <description>الان ساعت ۶ و نیم عصر روز دوشنبه ۱۷ مردادماه سال ۱۴۰۱ است و حال من تقریبا خوب است به گونه‌ای خوب، که می‌توانم دوباره در اتاق و پشت میزم بنشینم و چند خطی بنویسم.می‌خواهم از روز یکشنبه هفته پیش شروع کنم. روز یکشنبه‌ای که حس می‌کردم دارم مریض می‌شم ولی مطنئن نبودم تا اینکه ساعت ۱۱ رسیدم خونه. دردی عجیب و خستگی مفرطی همه وجودم را فراگرفته بود. دردی که اصلا آشنا نبود و فقط بود.به محض ورود به خانه به مامان گفتم مامان فک کنم من کرونا گرفتم. چیزی نگذشت که آتشی داغ روی صورتم نشست عجیب بود و فقط می‌سوزاند. استخوان پایم درد می‌کرد. نمی‌دانم تا حالا درد استخوان را تجربه کرده‌ای یا نه. یه فشاری از لایه‌های گوشت و پوست وارد بدنت می‌شه و درست به استخوان که می‌رسه چنان فشاری میاره که تو توان حرکت نداشته باشی.اون شب را سرم گرفتم و خوابیدم فردا که بیدار شدم یکم احوالات بهتری داشتم ولی باز هم دردی سراغ سر و بدنم می‌آمد و می‌رفت. دوباره سرم و نوشیدنی و ... .شب کمی بهتر بودم و با مامان و خواهرم رفتیم پارک پردیسان، کمی دوچرخه‌سواری کردم حالم خیلی بد نبود کمی ناخوش احوال بودم که فکر می‌کردم قسمتی از زندگیه و باید باشه درست مثل دفعه‌های پیشی که کرونا گرفته بودم.اما برنامه از شب همان روز شروع شد و برنامه اینگونه بود بی‌قراری‌های شبانه. شب که شد بیخوابی سراغ من آمده بود و حالا من تنها نبودم، بیماری سراغ مامان هم رفته بود و خواهرم هم که از قبل بیماری را داشت و همزمان از ما مراقبت و پرستاری هم می‌کرد.امان از بی‌قراری و بیخوابی شبانه که بیماری به ما داده بود. در حالت عادی وقتی شب نمی‌تونی بخوابی، لااقل بیدار می‌شی کاری مفید انجام میدی یا لااقل کاری که انجام میدی اینه که گوشی را باز می‌کنی و شبکه های اجتماعی را چک می‌کنی اما در این بی‌قراری تو قادر به هیچ کاری نیستی. حتی نمی‌تونی از این پهلو به اون پهلو شی.اینقدر بیدار می‌مانی تا صبح شود، صبح که شروع می‌شود کرونا می‌رود. تو می‌مانی و کوهی از خواب که باید در تمام طول روز انجام دهی. اختیاری وجود ندارد، تو مجبوری و باید بخوابی این قانون کروناست. تو باید کل روز را بیهوش باشی تا شب دوباره برسد.دو سال پیش که کرونا همه‌گیر شده بود، شنیده بودم که می‌گفتن چون بیمارها در طی روز می‌خوابن، دیگه نمی‌تونن شب بخوان. الان که خودم تجربه کردم اینطوریه که هیچی دست بیمار نیست که چه زمانی بخوابد و چه زمانی بیدار باشد. بیمار محکوم به این است که همه طول روز را بیهوش باشد تا شب دوباره سر و کله کرونا پیدا شود.با این که حس می‌کردی کرونا در طی روز نیست و رفته تا انرژی بگیرید و دوباره برگردد ولی کاملا حواسش به بیمار است. گاه تب را می‌فرستد سراغت. در حالی که نشستی و فکر می‌کنی یکم حالت بهتر شده، چنان بدن دردی را سراغت می‌فرستد که باید سرم بگیری تا بلکه کمی درد را التیام دهی.دوباره در حالی که نشستی و داری گلویی تر می‌کنی که شاید با مایعات از بدن خارج شود، بی حالی ممتدی را سراغت می‌فرستد که حتی توان حرکت نداشته باشی و فقط بتوانی خودت را در رختخواب دراز کنی. در حالی که هیچ دردی نداری ولی در بی‌حال‌ترین وضعیت ممکن به سر می‌بری و حالی عجیب و جهنمی است.کم کم شب فرا می‌رسد و تو باید خود را برای پذیرایی شبانه از کرونا آماده کنی. بهترین فکری که به ذهنت می‌رسد این است که بروی بیرون هوایی تازه کنی، قدمی بزنی تا بتوانی دوباره مهیا شوی. چند ساعت بیشتر فرصت نداری پس هر خوراکی را که فکر می‌کنی شاید برای حالت خوب باشد، می خوری و دوباره به رختخواب برمی‌گردی این را به خاطر داشته باش که تو مجبوری و چاره‌ای نداری.شب که شد و به رختخواب برگشتی، حالا نوبت خواب همه‌ی آدم‌های روی زمین است. این قانون است و باید منتظر بمانی تا همه آدم‌ها بخوابن. حالا که همه خوابیدن و شب به نیمه رسیده، نوبت توست. خواب سراغت آمده و چشم‌هایت پر از خواب است ولی حق خوابیدن نداری. باید به زمانی برسد که کرونا اجازه دهد تو بیهوش شوی، الان اجازه پیدا کردی تا کمی چشم‌هایت آرام بگیرد. اما فکر نکن الان خواب راحتی را تجربه می‌کنی، نوبت به کابوس‌ها رسیده است. کابوس‌های که با دیدنش قلب درد می‌گیری. به گونه‌ای باید در خواب بدوی که نفس نفس بزنی که همه بدنت خیس عرق شود، کابوس‌های کرونا هم قانونی است که ناگزیر هستی و باید ببینی.صبح که شد کرونا می‌رود تو فرصت داری کمی خودت را تقویت کنی کمی راه بروی تا مهیا شوی. من بازم از بیمارهای کرونایی شنیده بودم که نفس کم میاری و هیچگونه نفسی برایت نمی‌ماند. تصمیم گرفتم که یکم دوچرخه‌سواری کنم تا خسته شوم و شاید شب بتونم از خستگی بخوابم.من روزانه ۱۳ کیلومتر تا سرکار و ۱۳ کیلومتر تا خانه را به صورت مرتب رکاب می‌زنم. تصمیم گرفتم تا از کوچه پشتی خانه بروم و از کوچه بغلی دوباره برگردم سوار دوچرخه شدم کمی که رکاب زدم نفسم شروع به شماره کرد و  دهنم کامل خشک شد. بدون اینکه هیچ سربالایی را برم نفسم بالا نمیامد و تجربه همراه با ترس و وحشتی بود. هر چقدر از تجربه‌های تلخ و جهنمی این روزها بنویسم بازم کم نوشتم.دوباره شب می‌شود و تو درگیری، دست و پنجه نرم می‌کنی با این بیماری تا شاید فردا نجات پیدا کنی. انتظار می‌کشی تا زمانی که پیروز شوی. گاهی انتظار بسیار تلخ است و مثل زهر می‌ماند و گاهی که کمی بهبود پیدا می‌کنی شیرین می‌شود. تقلای تو برای زندگی کردن عجیب و جالب است، با تمام توان می‌جنگی، باور نمی‌کنی، کم نمی‌آوری، خودت را برای مبارزه آماده می‌کنی. الان هم که دارم می‌نویسم، کرونا به صورت کامل نرفته است و همچنان تب، گاه و بیگاه درد، بی‌قراری، کابوس‌های وحشتناک را به سراغ من می‌فرستد.برای همین در اینجا چند مورد از سختی‌های این روزها را نوشتم که در خاطرم بماند که چه تجربه‌های تلخی گذشت این روزها.</description>
                <category>soltaninegin</category>
                <author>soltaninegin</author>
                <pubDate>Mon, 08 Aug 2022 20:05:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات دوچرخه سواری: من با چاوره‌ش (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@soltaninegin/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D9%88%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%DA%86%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%B4-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-tvp0gmuxn9ya</link>
                <description>آشنایی و تصمیم‌گیری من برای دوچرخه‌سواری از سال ۹۸ شروع شد. اول اینو بگم که من سال ۹۸ در یکی از اداره‌های دولتی کار می‌کردم و در قسمت روابط عمومی بودم. یه روز قرار شد یه رویداد دوچرخه‌سواری برای حمایت از بیماران سرطانی برگزار کنیم. با مسئول گروه دوچرخه‌سواران قرار داشتیم اومد دفترمون. چای خوردیم و در مورد برنامه صحبت کردیم. در آخر جلسه به خانم بهرامی، که خیلی هم خانم خوش صحبت و با انرژی مثبت بود، در مورد علاقه خودم به یادگیری دوچرخه و دوچرخه‌سواری گفتم. ایشون هم با روی باز استقبال کرد و گفت من خودم بهت آموزش می‌دم. بعد از جلسه من در فکر فرو رفتم که اگه منم دوچرخه داشته باشم و با دوچرخه سرکار برم چقدر خوب میشه.هماهنگی برای دوچرخه‌سواران با من بود از لباس گرفته تا عکاسی از رویداد و غیره. روز رویداد دوچرخه‌سواران صبح زود همراه با شهردار تهران، از میدان توحید شروع به رکاب زدن کردند تا به محل کار ایشون رسیدند و در انتها به محل کار ما. کار من هم عکاسی از داخل ماشین بود، هم‌زمان خودم را سوار به دوچرخه هم تصور می‌کردم. خلاصه دیدن دوچرخه‌سواران و حال و هوای آن‌ها باعث می‌شد که پشتکار و شوق به یادگیری در من هی بیشتر شه.یادگیری دوچرخه‌سواری برای من لذت داشتبعد از تمام شدن رویداد به خانم بهرامی زنگ زدم برای آموزش دوچرخه‌سواری، در وصف سختی کلاس اینو بگم که دوبار کنسل شد و اینکه من صبح زود، تقریبا از غربی‌ترین نقطه تهران به سمت شرقی‌ترین نقطه تهران می‌رفتم و حدود دو ساعت در روز تعطیل تو راه بودم که بتونم یک‌ونیم ساعت در هوای بسیار داغ تابستان دوچرخه یاد بگیرم. بالاخره جلسه اول شروع شد و من برای اولین بار در زندگیم و در سن ۳۲ سالگی سوار دوچرخه شدم و این همون لذتی بود که دنبالش بودم.بعد از ۳ جلسه یادگرفته بودم که چطور دوچرخه‌سواری کنم و پیشرفتم به صورتی بود که خانم بهرامی روز آخر دوچرخه شخصی خودشون (دوچرخه دنده‌ای) را برام آورده بودن و اجازه دادن از محیط آموزشی بیرون برم و در فضای اطراف دوچرخه‌سواری کنم. منم از یه شیب تقریبا تند پایین رفتم و همون را به صورت سربالایی با زحمت زیاد دوباره بالا اومدم. خیلی کیف داشت و اینجا بود که دوچرخه‌سواری بهم مزه داد عجیب و غریب.دوچرخه‌ای زیبا را خریداری کردمهر وقت که با خانم بهرامی صحبت می‌کردم، ایشون بحث را سمت خرید دوچرخه می‌بردن و تاکید داشتن هر چه زودتر دوچرخه بخرم. خانم بهرامی آقایی را به نام آقای کیوان نصرتی به من معرفی کردن برای خرید دوچرخه. آقای کیوان هم بسیار محترم و با شخصیت بودن و من بالاخره بعد از مشاوره و راهنمایی‌های زیاد به ایشون درخواست دادم تا برایم دوچرخه‌ای متناسب با قد و وزنم اسمبل کنند و ایشون هم که واقعا کاردرست و حرفه‌ای بودن دوچرخه من را آماده کردند.روز موعود فرا رسید و بالاخره من در روز ۲۷ مهر سال ۹۸ با پول‌هایی که از کارت هدیه‌های مختلف و عیدی و ... جمع کرده بودم موفق شدم دوچرخه خودم (چاو ره‌ش) را بخرم. توصیف از خوشحالی من در اون روز واقعا سخته و شاید هیچ وقت نتونم از خوشحالی خودم بتویسم. راستی اسم دوچرخه من چاو ره‌ش هستش و از این به بعد او را چاو ره‌ش صدا می‌زنم.وقتی من در کوچه اقای نصرتی‌اینا سوار چاو ره‌ش شدم، ایشون با نگرانی تمام گفتن با این وضعیت تو خیابون نرو اول کامل یاد بگیر و بعدش برو تو خیابون. تو اول باید در پارک سوار شی و بعد بری تو خیابون. چون خیلی خطرناکه با این وضعیت بری خیابان، و اینم بگم که من دوچرخه را به هدف تردد در شهر می‌خواستم. تمرین من با چاوره‌ش شروع شدصحبتی که آقای نصرتی گفته بودن مثل یه غول سیاه هی توی ذهن من می‌چرخید که تو نمی‌تونی تو خیابون دوچرخه‌سواری کنی. از خواهرم و هر کسی که دم دست بود و ماشین داشت درخواست می‌کردم که منو تا پارک پردیسان ببرن که بتونم دوچرخه‌سواری کنم. یه مدت به همین صورت گذشت و هی پارک پردیسان و دریاچه چیتگر رفتم و با چاو ره‌ش کلی صفا می‌کردیم و در واقع خوشحال‌ترین بودم.در این تمرین‌های که داشتم، در مسیر با دوچرخه‌سوارانی آشنا می‌شدم که نکته‌های را بهم یادآوری می‌کردن که برایم مفید بودن و ازشون استفاده می‌کردم.ولی یه وقت‌هایی هم کلافه بودم، کلافه‌گی‌هایی که همه ما آدم‌ها در زندگی داشتیم و داریم، هر کدوم به نوعی شاید بی‌دلیل کلافه می‌شم و به خودمون و زمین و زمان گیر می‌دیم. کلافه‌گی من از این جهت بود که چرا نمی‌تونم تو خیابون برم مگه دوچرخه را واسه سرکار نگرفتم؟ به این فکر می‌کردم که اصلا چرا تو این اوضاع دوچرخه خریدم؟ منکه نمی‌تونم تو خیابون برم چرا خریدم و هزار یک سوال منفی که وقتی سراغ آدم میاد و آدم را از بیخ و بن فرسوده می‌کنه. سرخورده و ناامید، دوباره یهو تصمیم می‌گرفتم برم بیرون و یکم یاد بگیرم. گاهی وقت‌ها سعی داشتم از میلاد داداشم یه سری نکات مثل دور زدن و تسلط به دوچرخه را یاد بگیرم که خیلی اوقات هم بی‌فایده بود چون باید تمرین زیادی می‌کردم و نیاز به گذر زمان داشت.بعد از یه مدت جسارت به خرج دادم و همراه با خواهرم که اون با ماشین بود و من با دوچرخه در خیابان ستارخان یکم دور زدم و البته کاملا با ترس و لرز تا کمی از ترسم ریخت.سال ۹۹ بود که کارم را تغییر داده بودم و از سمت کار دولتی به کار خصوصی و دنیای آنلاین روآورده بودم، این تغییر در زمینه کاری بسیار سخت بود که عصرها با دوچرخه‌سواری حالم بهتر می‌شد. در لوپی بودم که سختی‌ زیاد بود و باید دوام میاوردم.اولین تجربه دوچرخه‌سواری در خیابان‌های تهرانبعد از مدتی محل کارم عوض شده بود و رفتم خیابان کارگر شمالی. رفت و امد خیلی آسون نبود و اغلب مواقع میلاد منو می‌رسوند. سه یا چهار ماه به همین روال گذشت تا اینکه تصمیم گرفتن شرکت را به خیابان فاطمی انتقال بدن.حالا اوضاع کمی بهتر شده بود و لااقل میلاد راحت شده بود از دستم ))) چونکه با تاکسی رفت و آمد می‌کردم. ولی بازم از ستارخان تا فاطمی تاکسی به سختی گیر میامد و این منو کلافه کرده بود و هر روز یه سری آدم می‌دیدم (اغلب آقایان) که دوچرخه سواری می‌کردن و این بار روانی قضیه را بیشتر می‌کرد که چرا من نمی‌تونم.یه روز دیگه تصمیم نهایی را گرفتم و در محل کارم صحبت کردم که اجازه بدن من چاوه‌رش را در پارکینگ بذارم. با مدیریت صحبت شد و اجازه داده شد.من آدمی هستم که وقتی به کسی بگم می‌خوام فلان کار را انجام بدم باید حتما انجام بدم و رودربایستی زیادی دارم و همیشه فکر می‌کنم که همه منتظرن ببینن کار مد نظر را انجام می‌دم یا نه))). (یه جور مریضی هستش که خودمم هم هنوز واسش اسمی پیدا نکردم) و حالا از یه طرف چون همکاران واحد و ريیس شرکت می دونستن و مداوم سوال می‌پرسیدن که کی با دوچرخه میایی؟ هیجان داشتن که منو با دوچرخه ببینن، و از طرف دیگه استرسی که داشتم که چطور می‌تونم تو خیابان دوچرخه سواری کنم، ولی شرایط طوری شده بود که حتما باید با دوچرخه می‌رفتم. این باعث شد که جرات پیدا کنم و برای اولین بار در خیابان سوار چاو ره‌ش شم.بالاخره یه شب در اواخر سال ۱۳۹۹ بود که تصمیم گرفتم فرداش با دوچرخه برم سرکار، لباس‌ها و وسایلم را آماده گذاشتم و خوابیدم حسی شبیه به بچه‌ای داشتم که میخواد فردا برای اولین بار مدرسه رفتن را تجربه کنه. صبح زود از خواب بیدار شدم و با کلی نام خدا و صدقه‌ای که مامان کنار گذاشت راهی سرکار شدم.هر چی از سختی روز اول بگم کم گفتم البته که هر کاری سختی‌های خودشو داره ولی رفتن تو خیابون با دوچرخه انگار بعد از کار معدن سخت‌ترین کار دنیاست. از بس سخت بود، که راهی که با ماشین میشه در عرض ۱۵ دقیقه رفت، برای من حدود ۱ ساعت و نیم طول کشید تا برسم محل کارم.اما چطور بود؟ اکثر مسیر را در پیاده‌رو بودم و شاید بیش از صد بار از دوچرخه پیاده شدم و دوباره سوار شدم. یه جاهایی که باید وارد خیابان می‌شدم خیلی سخت بود و وحشت‌آور، باید همه عزمت را جزم می‌کردی تا وارد یه کار بسیار سختی شی. با هر زحمتی که بود به محل کارم رسیدم خسته و داغون، انگار که به اندازه یک ماه پشت سرهم رکاب زده باشم، بیشتر هم خستگی روحی بود.دوباره عصر شده بود و باید همان مسیر را برمی‌گشتم درست به یادندارم که در برگشت به چه اندازه اذیت شدم، همینقدر در خاطرم است که از پیاده‌رو آمدم تا به چمران برسم. به جایی رسیدم که دیگه پیاده‌رویی نبود و به دیوار رسیدم و همراه با چاوره‌ش با دیوار برخورد کردیم، یه موتورسوار که پشت‌سر من بود کمک کرد تا به زمین نخورم.بالاخره با سختی‌های زیاد سالم و سلامت به خانه رسیدم و بعد از دوش گرفتن چنان به خواب عمیقی فرو رفتم که حس می‌کردم با این خواب رو ابرها هستم.آغاز رسمی من با دوچرخه‌سواری از اواخر سال ۱۳۹۹ شروع شد. تا اینجا خیلی صحبت‌هام طولانی شد و این بود از قسمت اول خاطراتم. در نوشته‌های بعدی از خاطرات دیگری از دوچرخه‌سواریم را تعریف می‌کنم.</description>
                <category>soltaninegin</category>
                <author>soltaninegin</author>
                <pubDate>Mon, 18 Jul 2022 15:49:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همیشه اولین تجربه ها لذت بخش هستند/صعود به قله آبک</title>
                <link>https://virgool.io/@soltaninegin/%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%84%D8%B0%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF%D8%B5%D8%B9%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%87-%D8%A2%D8%A8%DA%A9-bb5fbrrnhbsf</link>
                <description>اینجا می‌خوام از خاطره شخصی خودم از اولین صعود را بنویسم اگه حوصله داشتی بخون.روز دوشنبه ۱۳ تیر ۱۴۰۱ بود که در واتس اَپ پیامی از دوستم رسید:نگین سلام چطوری؟دو تا تیک خورد پیامهام معلوم زنده‌ ایی تا اقلا زمانی که گوشیت شارژ کردی)))کوه میری؟و من خیلی زود جواب دادم: اره میشه منم ببرید لطفا. خیلی نیاز دارم. تقریبا ۱ ساعت قبل از پیام یک کلیپ ویدیویی دیده بودم از حال و هوای گروهی از کوهنوردان که به قله دماوند صعود کرده بودن و حال خیلی خوبی داشتن. یه لحظه خودم را جای یکی از اونا حس کردم و فک کردم چی می‌شد اگه منم کوه می‌رفتم و یه روزی هم مثل اینا دماوند می‌رفتم و این حس را تجربه می‌کردم.خلاصه پیام به موقع برای من ارسال شده بود و من فقط گفته بودم میام و اصلا مهم نبود کدوم کوه و کجا. فقط می‌خواستم برم و خودم را در کوهنوردی محک بزنم. اخه من قبل از این هم به مدت ۲ سال بود که به دوستای مختلف و کوهنوردم می‌گفتم منو با خودتون کوه ببرید. هر کدوم یه بهونه میاوردن که تو تجهیزات نداری، برنامه‌های ما سنگین هستن تو آمادگی نداری، ما همه پسر هستیم و هیچ دختری نداریم که تو را ببریم و ... خلاصه هر دفعه به شکلی و شیوه‌ای من پیچیده می‌شدم.)))من روز دوشنبه پیشنهاد را قبول کرده بودم و با دوست دیگه‌م که اسمش نیلوفر هستش هم هماهنگ کرده بودم. نیلو هم پایه بود و برنامه‌ها را چیدیم که ما هم حتما توی این برنامه شرکت کنیم. در مورد هیجانم هم اگه چیزی نگم بهتره اینکه چقدر هیجان داشتم که بعد از ۲ سال بلاخره برنامه جور شده و من می خوام برم کوه. شاید هیجانش مثل این بود: دختربچه‌ای که خیلی تولد دوست داره و قراره بالاخره خانوادش امسال تولدش را خیلی بزرگ براش جشن بگیرن و همه دوستاش هم دعوت کنن. نمیدونم یا شاید حتی هیجان و خوشحالی من از این دختر بچه هم بالاتر بود.))روز سه‌شنبه بود و من همچنان در حال هماهنگی با نیلوفر بودم. اخه من از لوازم کوه فقط یه شلوار و یه کفش داشتم. باتوم و کوله هم نداشتم، که قرار بود نیلوفر واسم تهیه کنه. همه توصیه‌های لازم که به اولین قله‌ای میدن را نیلوفر واسم توضیح می‌داد و واقعا هم خیلی خوب همه چی را می‌گفت از اینکه چه خوراکی‌های را بخورم چه چیزهای را رعایت کنم، چه وسایلی را بردارم و ....و البته من نگرانی از صعود هم داشتم وقتی که در مورد قله آبک خونده بودم. قله‌ای به ارتفاع ۳۴۸۸ متر و این عدد منو نگران می‌کردم. نیلوفر بهم انرژی می‌داد که تو قله اولی نیستی و به خاطر دوچرخه‌سواری که داری پاهات قویه و اصلا نگران نباش و حتما می‌تونی بیای.خلاصه وسط چت‌ها یهو متوجه شدم که قراره در همین تاریخ صعود که روز ۵ شنبه ۱۶ تیر بود، واسم یه مشکل جسمی هم پیش بیاد. به نیلوفر گفتم و گفت ببین من اگه بودم نمیومدم چون حال خودمو می‌دونم تو هم با توجه به شرایط بدنی خودت بسنج ببین اگه نمی‌تونی کنسل کن و یه تاریخ دیگه برو. خیلی فک کردم و نباید پیشنهاد کوه را بعد از ۲ سال ازدست بدم و بالاخره تصمیم به رفتن گرفتم. یه مشاوری بود می‌گفت وقتی میخوای تصمیمی را بگیری و ذهنت دیگه درگیر نباشه، بعد از تحقیقات و سنجیدن نکته‌های مثبت و منفی اون کار، باید در ۳ ثانیه بتونی تصمیم بگیری که کار را انجام بدی یا نه. ۱،۲،۳ و من تصمیم به رفتن گرفتم.روز ۳ شنبه عصر بود که گروه آبک ۱۴۰۱ در واتس اَپ تشکیل شد و اعضای گروه آقا بابک، حسین، حامد، رایونا، نیلوفر و من ادد شدیم. بعد از صحبت‌های اولیه و برنامه‌ریزی که آقا بابک انجام میدادن یه سوال پرسیدن که آیا شماها تجربه کوهنوردی داشتید؟ نیلوفر که تجربه داشت و کوه‌های مختلفی را صعود کرده بود، ولی من تجربه‌ای نداشتم.من قبلش از حامد پرسیده بودم که آیا تو گروه بگم  که اولین بارم هستش که می‌رم کوه؟ جواب داده بود: نه. جواب‌های حامد به پیام‌های من همش یک کلمه‌ای هستش و بدون هیچ توضیحی ))). و حالا تو گروه به صورت واضح سوال پرسیده شده بود و باید جواب می‌دادم. حامد گفت بگو چون هر روز دارم رکاب میزنم و شما مسیر آسونی را انتخاب کردید می‌تونم بیام. استرسی که داشتم این بود که بگن واسه اولین بار این قله سخته و تو نیا. خلاصه رفتم با ادبیات خودم نوشتم که دوچرخه‌سواری می‌کنم (در مورد خاطرات دوچرخه‌سواریم هم به زودی منتشر می‌کنم) و قبلا یکم کوه رفتم می‌تونم بیام و سعی می‌کنم اذیت‌تون نکنم و خوب صعود کنم. خلاصه پیام را ارسال کردم و آنلاین بودم تا جواب داده بشه )) (این همه استرس کشیدم). آقا بابک بعد از چند دقیقه جواب دادن: بسیار خوب و عالی. و در این لحظه خیالی که راحت شد))) و یه قدم جلوتر افتادم و به صعود نزدیک شدم، خوشحالی‌هام دوباره ادامه پیدا کرد. ۴شنبه شب شد و قرار بود فردا ساعت ۵ صبح حرکت کنیم. همه کارهام را انجام داده بودم و ساعت ۱۱ رفتم بخوابم (بسیار بسیار ادم بدخوابی هستم) هیجان و خوشحالی به گونه‌ای بود که همه مسیر صعود را چندین بار تصور کردم و خودمو کنار تابلوی آبک دیدم. ساعت را نگاه می‌کردم همچنان می‌گذشت و می‌گذشت تا ساعت ۱ شب که دیگه بیهوش شدم. فردا با اولین زنگی که ساعت خورد بیدار شده و آماده شدم.بالاخره حرکت کردیم، رایونا با ماشین فوق‌العاده گوگولی و کیوتش ما را رسوند تا شمشک. در وصف ماشین فوق‌العاده زیبای رایونا همینقدر بگم که حتی روی دستگیره‌هاش هم یه پاپیون دخترانه گذاشته بود.پرده، عروسک، گل، متکا و هرچی که فک کنید از زیبای‌های دوخترونه است در ماشین این دختر بود. جوری که همه مسیر رفت و برگشت توجه‌مون به داخل ماشین جلب بود و هر جایی که نگاه می‌کردیم یه اِلمان دخترونه بود و بسیار زیبا و هنرمندانه دیزاین شده بود. من این همه سلیقه و زیبای دخترونه را تا به حال حتی توی اتاق یه دختر هم ندیده بودم.خلاصه ما برنامه صعود را از پای کوه آبک شروع کردیم. مسیر از شیب تقریبا تندی (برای من البته) که شروع شده بود، بالاتر رفتیم. یکم که رفته بودیم قلبم داشت یکم تند تند می‌زد که با آب خوردن مشکل حل شد، این حال را من در اوایل دوچرخه‌سواری هم بارها تجربه کرده بودم. پس جای نگرانی نبود، یکم دیگه بالاتر که رفتیم از آقا بابک در مورد ارتفاع و مسافتی که اومده بودیم اطلاعاتی گرفتم.سعی می‌کردم کسی متوجه نشه و خودم داشتم حساب کتاب می‌کردم که چقدر رفتیم و چقدر دیگه باید بریم و آیا در توان من هست که ادامه‌ش را برم یا نه. آقا بابک گفتن از لحاظ ارتفاع باید ۷۰۰ تای دیگه هم بریم، تو دلم گفتم اکی پس می‌تونم برم.بعد از خوردن صبحانه و آشنا شدن با بچه‌ها، کم کم یخ‌هامون آب شد و بیشتر هم صحبت شدیم. در مسیر رفتن حسین و نیلوفر نکته‌های را در مورد راحت رفتن و صعود بهم یاد می‌دادن. بارها تو مسیر فک کرده بودم اگه نتونم برم و کم بیارم چی؟ و هی خودم به خودم انرژی می‌دادم: نه دختر تو حتما می‌تونی و صعود خوبی را تجربه می‌کنی. تا تقریبا نصف مسیر را که رفته بودیم، دوستان شروع به تشویق کردن: ماشاله نگین خیلی خوب داری میری، دمت گرم نفست واسه بالا رفتن خوبه و ... انرژی که برای ادامه باید بهم تزریق می‌شد با حرف‌های پرمهر دوستان عزیز تزریق شد.مسیری بسیار فوق‌العاده و من از هر لحظه‌ش داشتم لذت می‌بردم هرچه که بالاتر می‌رفتیم زیبایی‌ها داشت بیشتر و بیشتر می‌شد. مناظر فوق‌العاده زیبای که در اطراف‌مون وجود داشت، از هر طرف که نگاه می‌کردیم منظره منحصر به فردی داشت. منظره کوه‌ها، دشت، روستاها بسیار زیبا بود همه چی. رایحه‌ای که گل‌های دارویی در مسیر ایجاد کرده بودن بسیار خوش بود. آویشن، چای کوهی و بسیاری از گل ها و گیاهان زیبا که انرژی بسیار زیادی را به آدم می‌دادن و روح من را نوازش می‌کردن.از زیباهای مسیر هر چی که بگم کم گفتم، از نسیم خنکی که هرزگاهی همه وجودم را غرق در مستی می‌کرد. از بادی که با صدای زیبا می‌وزید و سمفونی زیبای تولید می‌کرد، موهای مرا تا دقایقی با خود می‌برد. از سکوت سرشار از ذوقش بگم که روح را تازه می‌کرد یا از چی؟ خلاصه که زیبای‌ها قابل توصیف نبوده و نیست.کم کم از دور تابلوی آبک خودنمایی می‌کرد و نشان از قله داشت. دوستان هم با نشان دادن تابلو و قله سعی در بالا بردن انرژی داشتن که واقعا هم تاثیرگذار بود. از وقتی که تابلو را از دور دیدم انگار همه خستگی از تنم در رفت و داشتم سعی می‌کردم زودتر از دوستان به قله برسم. نمیدونم چه حسی در این کار بود و سعی‌ام این بود که زودتر از بقیه برسم، تا اینکه حسین یه چند قدمی را دوید و از من جلوتر رفت.تو این فکر بودم که چطوری بهش بگم بذار من زودتر برسم که زشت نباشه، یهو حامد به حسین یادآوری کرد که قله اولی داریم و حسین هم گوشی به دست شد و شروع به فیلم گرفتن کرد. انگار متوجه هیجان زیاد من شد و در لحظه از روی شیطنت، یه قانون واسه قله اولی‌ها وضع کرد. قانونش هم این بود که چون قله ۳هزار متری هستش باید ۴ بار دور قله دور بزنی و بعد رو به دوربین بشینی. طوری با جدیدت قانون را گفت که من بدون هیچ شکی فک کردم واقعی هستش و یه قانون بین کوهنوردان است و دقیقا همین کارو انجام دادم ))) و دوستان دیگه از جمله حامد و بابک هم همراهی کردن و هیچی نگفتن. (در ادامه، فیلم را میذارم تا ببینید). لحظه‌ای که به بالا رسیدم حس خیلی نابی را تجربه کردم که به همه این ۲ سال انتظار و سختی‌های صعود می‌ارزید و شیرینی فوق‌العاده‌ای داشت. حسی که در قله داشتم دقیقا شبیه اون حسی بود که بارها توی رویاهام تصور کرده بودم و این فوق‌العاده بود. توضیح دادن حسم خیلی سخته ولی شاید بشه با یه مثال درک‌ش کرد. واسه همه ما آدم‌ها پیش اومده زمانی که می‌خوای کاری را انجام بدی، ولی انجام اون کار خیلی سخته و تو را به چالش‌های زیادی می‌کشونه که حتی دلت می‌خواد دیگه انجامش ندی و رهاش کنی. وسط کار، ولی تصمیم می‌گیری و دوباره ادامه‌ش میدی در انتها که به نتیجه دل‌خواهت می‌رسی خیلی شاد و خوشحالی (امیدارم متوجه شدی باشی چی می‌گم، چون احساس می‌کنم خیلی سخت نوشتم) و یه جور شیرینی را احساس می‌کنی که توی هیچ شیرینی‌فروشی نمی‌تونی پیداش کنی.همیشه اولین تجربه‌های زندگی لذت‌بخش هستن ولی به نظر من در کوهنوردی متفاوته و حدس می‌زنم هر دفعه که صعود کنی به هر قله‌ای، همون لذت را احساس می‌کنی.در ادامه با قله آبک خداحافظی کردیم و فرود داشتیم. فرود قطعا سخت‌تر بود و بیشتر آدم اذیت میشه. بعد از چالش‌های که در مسیر داشتیم به ماشین‌ها رسیدیم و البته لطف دوستان هم چنان شامل حال من بود و می‌گفتن: دمت گرم که هم صعود و هم فرود خیلی خوبی داشتی. در هر کاری وقتی از اهل فن همون حرفه تشویق می‌شنوی خیلی می‌چسپه و در اصطلاح جیگرت حال میاد.سوار ماشین خوشکل و زیبای رایونا که شدیم به سمت قسمت هیجان‌انگیز ماجرا یعنی شیرینی اولین صعود رفتیم و آداب کوهنوردی را به‌جا آوردم که دفعه بعدی هم دوستان منو با خودشون کوه ببرن.))))این ویدیو را حسین عزیز از من گرفته و بعد اینکه متوجه شدن من کرمانج هستم خودشون ادیت کردن و یه آهنگ کرمانجی از آقای محسن میرزازاده و خانم یلدا عباسی هم به ویدیو اضافه کردن. https://www.aparat.com/v/2kswA خیلی ممنون از اینکه خاطرات منو خوندی هر نظری داری زیر همین مطلب واسم بنویس با جان و دل می‌خونم.</description>
                <category>soltaninegin</category>
                <author>soltaninegin</author>
                <pubDate>Fri, 08 Jul 2022 18:34:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توصیف مسیر فوق‌العاده زیبای دریاچه سوها به آبشار لاتون</title>
                <link>https://virgool.io/@soltaninegin/%D8%AA%D9%88%D8%B5%DB%8C%D9%81-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D9%81%D9%88%D9%82-%D8%A7%D9%84%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DA%86%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%A8%D8%B4%D8%A7%D8%B1-%D9%84%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%86-mjiaufzgnujx</link>
                <description>سوها نام روستای در استان اردبیل است و دریاچه‌ای بسیار زیبا به همین نام دارد و لاتون نام روستایی در گیلان است که دارای بلندترین آبشار ایران است. مسیر پیمایشی دریاچه سوها تا آبشار لاتون سفری بسیار بکر و زیباست که از استان اردبیل شروع و در استان گیلان به پایان می‌رسد. اگر اهل سفر به مناطق بکر و زیبا هستید توصیه می‌کنم این مطلب را تا آخر بخوانید.علاقه من به گردشگری و طبیعت‌گردی قابل توصیف نیست و هر زمانی که فرصتی داشته باشم ترجیح می‌دهم سفر کنم. بازدید و کشف مناطق بکر را همیشه دوست داشتم و از زمانی که وارد شرکت فلایتیو شدم و با موضوع‌ها و محتواهای گردشگری بیشتر آشنا شدم علاقمند به ثبت سفرنامه‌ها هم شدم و این اتفاق جالبی در زندگی من است. تصمیم گرفتم یکی از سفر هایم که سفر به دریاچه زیبای سوها و آبشار شگفت‌انگیز لاتون بود،  را به صورت سفرنامه ثبت و منتشر کنم.مسیر سوها به لاتونمسیر دریاچه سوها به آبشار لاتون مسیری صعود و فرودی است و درجه سختی نسبتاْ بالایی دارد. لازم است همه لوازم لازم برای کوهنوردی از جمله کفش مناسب، باتوم (عصای کوهنوردی)، چراغ‌قوه، GPS و ... را برای راحتی سفر همراه داشته باشید. بیشتر مسیر در استان گیلان قرار دارد. مسیر سوها به لاتون حدود ۱۶ کیلومتر است. به دلیل پیاده‌روی طولانی واجب است که سبک سفر کنید. حتما از کوله خیلی سبک استفاده و از بردن وسایل اضافه خودداری کنید تا اذیت نشوید و از این سفر رویایی نهایت لذت را ببرید. در مسیر آب برای آشامیدن وجود ندارد یا اگر هم وجود داشته باشد اصولا آشامیدنی نیست و نیاز به تایید راهنمای محلی است.دریاچه زیبای سوهادریاچه سوها طبق گفته مردم محلی «به دلیل وجود آب و چشمه‌های فراوان در این منطقه نام سوها یا سوآ را برای این دریاچه انتخاب کرده‌اند». دریاچه سوها در فاصله حدود ۳۵ کیلومتری از شهر اردبیل قرار گرفته است. دریاچه نسبتاْ بزرگی که نیمی از اطرافش پوشیده از درخت‌های جنگلی سرسبز و به رنگ سبز پررنگ درآمده است و نیم دیگرش پوشیده از تپه‌های سبز بسیار زیباست که به رنگ سبز فسفری درآمده و منظره‌ای زیبا را ایجاد کرده است.در اطراف دریاچه امکان استراحت و میل وعده غذایی وجود دارد. اما هیچ امکان رفاهی وجود ندارد اگر نیاز به خرید دارید قبل از رسیدن به دریاچه انجام دهید.دریاچه سوهادشت سفید رنگ با گل‌های بابونهبابونه گیاهی مطعر و بسیار زیباست و خواص درمانی زیادی دارد. به دلیل مجاورت استان اردبیل و استان گیلان و تلفیق دو آب‌وهوای کوهستانی و معتدل همه مسیر سوها به لاتون بسیار بکر و بی‌نظیر است. بعد از ادامه مسیر به سمت لاتون و گذشتن از تپه‌های سوها دشتی رویایی و پُر از گل‌های بابونه پیش روی شماست. دشت بابونه منظره‌ای سفید در میان زنجیره‌ای از کوه‌های بلند و سبزرنگ چنان زیبایی و رایحه‌خوشی در فضا ایجاد کرده است که ساعت‌های زیادی را می‌توان جذب زیبایی‌هایش شد و از تماشای منظره لذت برد. دشت بابونه یادآور شعر زیبای سهراب سپهری است:«دشت‌های چه فراخکوه‌هایی چه بلنددر گلستانه چه بوی علفی می‌آمد»دشت زیبای بابونهدشت بابونه لوکیشن بسیار مناسب برای گرفتن عکس‌های زیباست لباس‌ها زیبای خود را بپوشید و در میان این دشت زیبا تا می‌توانید عکس‌های حیرت‌انگیز و جذاب بگیرید. در ادامه مسیر به سمت لاتون هم گل‌های بابونه به صورت پراکنده وجود دارند.دشت بابونه سوهاکوه اسپیناس آستارادر ادامه مسیر پیمایشی دریاچه سوها به آبشار لاتون و بعد از عبور از چمن‌زارها،‌ تپه‌های پُراز گل و جنگل‌های متراکم به نزدیکی کوه اسپیناس می‌رسید. کوه اسپیناس مرز بین ایران و جمهوری آذربایجان و بلندترین قله در آستارا است. به گفته مردمان محلی اسپیناس یا اسپینه به دلیل محل نگه‌داری اسب در زمان قدیم به این نام شناخته شده است. در مسیر رفت از نزدیکی قله اسپیناس عبور می‌کنید.نمایی از کوه اسپیناساز زیبای‌های دالان جنگلی لذت ببریدشاید بارها فکر کرده باشید که نیاز به قدم‌زدن در مکانی دنج و آرام را دارید، دالان جنگلی دقیقا همانجاست که می‌توانید با آرامش در آنجا قدم بزنید و به صدای سکوت گوش کنید به بالای سر خیره شوید و شاهد درختانی قداعلم کرده و آسمانی باشید. بعد از گذشتن از نزدیکی کوه اسپیناس به دالان جنگلی بسیار زیبایی وارد می‌شوید که پوشیده از درختان سرسبز و بلند راش است. درختان راش این دالان شگفت انگیز را محاصره کرده‌اند و محیطی بسیار ساکت و دنج ساخته‌اند. این دالان کمی شیب‌دار است و زیبایی غیرقابل وصفی دارد. پس از عبور از دالان جنگی زیبا و پشت سرگذاشتن دره‌های سرسبز و فوق‌العاده به دشتی به‌نام لاتون می‌رسید. در دشت لاتون عشایرهای مهربان و صمیمی را می‌بینید که مشغول به کار دامداری هستند اگر با این عشایر به گفت‌وگو بنشیند متوجه سادگی و مهربانیت‌شان می‌شوید.عشایر دشت لاتونجنگل هیرکانی از جنگل‌های ارزشمند جهاندر ادامه مسیر به سمت آبشار لاتون جنگل‌ سرسبز و زیبای هیرکانی، یکی از ارزشمندترین جنگل‌های جهان و مشهور به موزه طبیعی، پیش روی شماست. جنگل هیرکانی بکر و دست‌نخورده چنان زیبا و چشم‌نواز است که کلمات در توصیف زیبایی این جنگل فقیر هستند و هر فرد باید حداقل یک‌بار جنگل هیرکانی را ببیند. جنگل‌های منحصر‌به‌فرد هیرکانی ایران در میراث جهانی یونسکو ثبت شده‌اند.پوشش گیاهی هیرکانی بسیار غنی است و انبوه درختان آلو، فندوق، سیب‌وحشی و ... در این جنگل وجود دارند که ۹ ماه از سال سرسبزی و زیبایی خود را حفظ می‌کنند. میوه‌ای بسیار جذاب و ترش‌مزه به نام توت‌فرنگی وحشی به وفور در منطقه وجود دارد که می‌توانید بچنید و میل کنید. توجه داشته باشید که توت‌فرنگی وحشی به صورت بوته‌ای و بسیار ریز هستند، باید با دقت چشم به زمین بدوزید تا این میوه خوشمزه را پیدا و امتحان کنید. تنوع گیاهی نیز در جنگل‌های هیرکانی زیاد است، در مسیر شاهد سرخس‌های عقابی فراوان، پونه وحشی، گیاه گوش خرگوشی و ... خواهید بود.تنوع گیاهی منطقه لاتونتنوع جانوری جنگل‌های هیرکانی شامل گرگ، گراز، خرس، پلنگ، جوجه تیغی و ... است. اسب‌های وحشی با یال‌های بلند و تیزپا، در سالیان قبل در منطقه زندگی‌ می‌کردند اما در حال حاضر اسب وحشی در جنگل‌های مسیر سوها به لاتون وجود ندارد. زمان پیاده‌روی خود را به‌گونه‌ای مدیریت کنید که شب در جنگل نباشید، زیرا با وجود حیوانات وحشی این جنگل امن نیست.توت فرنگی‌های وحشی در منطقه لاتونآبشار لاتون بلندترین آبشار ایرانآبشار لاتون یا بارزو بلندترین آبشار ایران از لحاظ ارتفاع است که ارتفاع آن ۱۰۵ متر است. نام قدیمی آبشار بارزو بوده که به معنی آب‌بلند است. آبشار لاتون از دامنه کوه اسپیناس سرچشمه می‌گیرد و به رودخانه لوندویل می‌ریزد و در نهایت وارد دریای کاسپین می‌شود.بلندترین آبشار ایرانآبشار لاتون شاهکاری پرابهت و عظمت در دل کوه است. آبشار در هر فصل چهره‌ و میزان آبی متفاوت دارد و هرگز آب آبشار از جریان نمی‌افتد ولی آب کمی دارد. در نزدیکی آبشار لاتون آبشار دیگری با ارتفاع ۶۰ متر قرار دارد که عریض‌تر و پرآب‌تر از آبشار اصلی است.آبشار لاتون با ۶۰۰ سال قدمت در سال ۹۸ ثبت ملی شده است. آبشار لاتون در نزدیکی روستای زیبای کوته‌کومه قرار دارد و فاصله‌ای حدود ۶ کیلومتر با روستا دارد. اگر قصد دارید فقط از آبشار زیبای لاتون دیدن کنید از استان گیلان و شهر لوندویل که در ۹ کیلومتری کوته کومه قرار دارد می‌توانید به آبشار بروید.آبشار زیبای لاتونزمان سفر و پیمایش از سوها به لاتونهر چند همه ماه‌ها و فصل‌ها زیبایی خاص خود را دارد ولی اردیبهشت و خردادماه در فصل بهار بهترین زمان سفر سوها به لاتون است.مکان جهت اقامت در لاتونبرای اقامت می‌توانید از روستای کوته‌کومه که حدود ۲۰ خانه روستایی دارد و بخشی از درآمد اهالی روستا از طریق اجاره خانه به گردشگران تامین می‌گردد، ااستفاده کنید و شب را به استراحت بپردازید. زبان اهالی روستا تالشی است و به زبان فارسی و ترکی نیز صحبت می‌کنند.راه دسترسی مسیرسوها به لاتونبرای رفتن سوها به لاتون باید به سمت اردبیل رفته سپس ۳۵ کیلومتر به سمت شرق اردبیل و شهر آبی‌بیگلو بروید بعد از گذشتن ازنیارق به سوها می‌رسید.</description>
                <category>soltaninegin</category>
                <author>soltaninegin</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jun 2022 13:04:06 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>