<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یک بیگانه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@soma</link>
        <description>سعی در گفتن حقایق خواهم کرد ، بدون رویکردهای احمقانه احساسی و سیاسی امیدوارم متهم نشوم به.....</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:01:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1439405/avatar/E6H7w8.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یک بیگانه</title>
            <link>https://virgool.io/@soma</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در جستجوی بهشت</title>
                <link>https://virgool.io/@soma/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-jkn8ubdaoyn2</link>
                <description>این روزها سرگردان ترین روزهای زندگیم رو میگذرونم. به این نتیجه رسیدم در این دنیای بی سر و ته گم شدم. خسته ام از خانه، خستم از خیابان، خسته ام از مردمی که دائم در حال نالیدن هستند و در توهم بهشت بسر میبرند. گم گشته ام در جستجوی بهشتی که اصلا نمیدانم کجاست، اصلا وجود دارد؟ </description>
                <category>یک بیگانه</category>
                <author>یک بیگانه</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 21:51:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر به ناکجا آباد</title>
                <link>https://virgool.io/@soma/nobody-asnclr9augqv</link>
                <description>در گذشته های دور، آرزوی رفتن داشتم. رفتن به دورترین نقاط، سفر به ناشناخته ها. من مکان تعلق نداشتم. من به زمان تعلق نداشتم. من به هیچ جا تعلق ندارم. در رویاهایم همه جا میرفتم. من آزاد بودم. با خود میگفتم روزی خواهم رفت. به مدرسه رفتم. مغزمان را با مزخرفات فرمولاسیون شده تفکرات احمقانه پر کردند. اما من به آنجا تعلق نداشتم. هرچه بزرگتر میشدم بازهم بیشتر خودم را فراموش میکردم. چه اتفاقی برایم افتاد. درس مزخرف را مثل زهری که مغزمان را شکل میداد تحمل کردم.دنیا شروع به یکنواخت شدن کرد. چرخ روزگار میچرخید. و آرزوی پرواز ما دبیرستان، کنکور، دانشگاه و...رزوگار برما اینطور گذشت. روزی که هم سن هایم کتاب های شعر احمقانه میخواندند من کتاب های بزرگ.روح بلند پرواز من سیری نداشت. پاهایم دوست داشت قدم به قدم کره زمین را بچرخد. ما آزاد بودیم.بمن بگو، چه بر سرمان آمده. بیش اندازه زمینی شدیم. میدانی، هنوز هم رویای رفتن دارم. اما نمیتوانم.  احساس میکنم در برابر گردش زمان شکست خوردم. احساس میکنم حتی زمین هم برایم جایی ندارد.</description>
                <category>یک بیگانه</category>
                <author>یک بیگانه</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jun 2022 23:53:44 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>