<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سمیه جهانگیری زرکانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@somayeh.jahangiry73</link>
        <description>داستان‌نویس</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 23:48:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4501393/avatar/Z3qq6d.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سمیه جهانگیری زرکانی</title>
            <link>https://virgool.io/@somayeh.jahangiry73</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پادکست</title>
                <link>https://virgool.io/@somayeh.jahangiry73/%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-l0ffxqzavpqd</link>
                <description>سلام سلام.تابستون از راه رسیده، امیدوارم بذر امید در قلب‌تون کاشته بشه و با گرمای تابستون نور در زندگیتون جوانه بزنه‌.میخوام درباره متن پادکستی که نوشتم کمی براتون بنویسم...جلسه‌ای که برای پادکست گرفتیم. من عاشق این کتاب شدممن تصمیم داشتم امسال داستانی منتشر نکنم و در صفحه ویرگولم از کتابایی که میخونم کمی بنویسم و معرفی‌شون کنم البته کتابایی که کمتر شناخته شده باشه‌‌.تا اینکه سرنوشت منو غافلگیر کرد و دوستم پیشنهاد نویسندگی پادکست رو بهم داد و موضوع پادکست معرفی کتاب بود. یجورایی هم مضطرب بودم و هم مایل. من علاقمند به خوندن کتابم و این موضوع بهم شوق میده. تجربه نشر کتاب و داستان در مجلات چاپی و الکترونیک و سایتا رو داشتم و حتی چند شعر سپید ولی نویسندگی متن پادکست برام کار جدیدی بود هر چند با معرفی کتاب و روایت‌ها آشنایی داشتم.برای همین سری به چند سایت زدم و نحوه نوشتن متن پادکست رو مطالعه کردم و بعد از اون چند پادکست گوش دادم البته همه نمیتونن از یک نسخه مشابه استفاده کنن و بستگی به کتابی که معرفی میشه و محتواش داره. همینطور که میدونیم نویسندگی در هر عرصه متفاوته اما خیلی از عزیزان فکر میکنن نوشتن متن فیلمنامه نمایشنامه یا... عین نوشتن رمان‌. باید اضافه کنم نویسندگی در هر عرصه تخصص خودش رو میطلبه.کتابی که متن پادکستش رو نوشتمبا تحقیقاتی که احساس کردم نیاز داره شروع کردم. در ابتدا محتوای کتاب رو خوندم و یادداشت برداری کردم. در آخر شروع به تایپ کردن و روان بودنش کردم تا خوندن متن برای گوینده راحت بشه. نگران بودم متن حوصله سر بر بشه و کلا من نسبت به همه متن‌هام این طورم... نمیخوام اونقدر طولانیش کنم که مخاطب از خوندنش خسته بشه برای همین اضافاتم حذف کردم و سعی کردم آنچنان زیاد نباشه.نتیجه‌ش شد این پادکست که لینکشو خدمتتون میذارم. امیدوارم شب قشنگی داشته باشید و خدانگهدار.پادکست/ اپیزود اول چریکhttps://dnws.ir/003XmRhttps://defapr%DA%86%D8%B1%DB%8C%DA%A9</description>
                <category>سمیه جهانگیری زرکانی</category>
                <author>سمیه جهانگیری زرکانی</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 23:06:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان پیمان پنجه ها_پارت آخر</title>
                <link>https://virgool.io/@somayeh.jahangiry73/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%87-%D9%87%D8%A7%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-cdhkoldgauxt</link>
                <description>‌مادر فاضل به طرفداری از او گفت:«پسرم راست میگه، یکم مرد باشین.»پدرش گفت: « این پسر، بچه‌ست.»رو به فاضل داد زد: «اصلا چرا دخالت کردی؟ وقتی بزرگترت چند پیراهن بیشتر از تو نفهم، پاره کردن؟»دندان طلا گفت: «ما نمی‌خوایم جون کسی به خطر بیفته... فقط یک راه داریم، باید در آغل باز بذاریم تا هر چقدر میخوان بخورن و بعدشم بذارن برن.»داستان پیمان پنجه هافاضل مشتش را به زمین کوبید و با گفتن بی‌ناموس، دستش را به دیوار گرفته و به سختی از جا بلند شد. ابروهایش در هم کشیده شده بود و خطوط ناهموار روی پیشانی‌اش ظاهر شد. با گام‌های سنگین و پر درد به سمت دندان طلا رفت. یقه‌ش را گرفت و او را تکان داد.دهیار عین همیشه خواست پا درمیانی کند. فاضل داد زد:«یک بار تو عمرت قاطع باش دهیار، تا کی میخوای واس هر بی‌ناموسی تا کمر خم بشی.»دهیار گفت که با نظر دندان طلا موافق است. فاضل پر خشم غرید: «غرور داشته باش مرد.»کودکی از خواب پرید؛ به فاضل و دندان طلا خیره ماند و با دانستن متشنج بودن اوضاع به گریه افتاد. مادر فاضل لباسش را از پشت کشید. مش غلام و پدرش بلند شدند و دو طرف بازوهایش را گرفتند و او را به عقب کشیدند. دهیار جسارت جواب دادن نداشت، نه تنها به فاضل بلکه به هیچکس دیگری...دندان طلا روی حرفش استمرار داشت و باز گفت: «من فقط نمی‌خوام کسی آسیب ببینه. بازی باید برد برد باشه.»فاضل داد زد: « این بازی نیست.»دندان طلا پوزخند زد و گفت:«من فقط به فکر جون همه‌م. تو حتی نمی‌تونی از خودت محافظت کنی! همه اینو دیدن مگه غیر از اینه؟»نگاه اهالی سرشار از سرزنش نسبت به فاضل بود. فاضل به سختی خود را تکانی داد تا خود را از چنگال دیگران بیرون بکشد. صورتش از درد مچاله شد. مش غلام و پدرش او را به سمت اتاق هدایت کردند تا کمی استراحت کند.خانم‌ها به داخل اتاقی رفته بودند و صدای صحبت کردن‌شان می‌آمد. چراغ هال خاموش شد. هر کسی در یک سو دراز کشیده و خوابید. دندان طلا و دهیار در گوشه‌ای گپ می‌زدند. من تمایلی به دانستن موضوع بحث‌شان نداشتم. خستگی بر تن خسته‌م هجوم آورد. سرم را روی بالش گذاشته و نفهمیدم چطور به خواب عمیقی فرو رفتم.با تکان‌های ملایم و تکرار اسمم بر زبان شخصی به سختی چشمانم را باز کردم؛ دندان طلا بود که گفت:«ممد علی، بیا کمک پسر»گیج به اطرافم چشم چرخاندم. همه خواب بودند. همیشه مطیع بودم و این را همه می‌دانستند. سرم را به نشانه تایید تکان دادم. چشمم به فضای تاریک پشت پنجره برخورد کرد؛ گفتم: « هوا که هنوز تاریکه. کجا می‌خوایم بریم؟»او گفت:«ما تصمیماتی گرفتیم که الان موقع انجامش.»دستانم را به سمت بالا کش دادم تا بلکه خواب از سرم بپرد. دندان طلا به انتظار ایستاده بود. از جا برخاستم و با او همراه شدم. او خواست با احتیاط در پشت سرش حرکت کنم. ما از در پشتی بیرون را وارسی کردیم. وارد کوچه باریکی در پشت خانه مش حبیب شدیم. صدای کلاغی غافلگیرمان کرد. به دیوار چسبیدیم. نفس‌مان حبس شد و جرات جیک زدن نداشتیم. تا اینکه کلاغ در تاریکی ناپدید شد. به راه‌مان ادامه دادیم و به خانه دهیار که نزدیک خانه مش حبیب بود، رفتیم.دندان طلا به سمت آغل رفته و درش را باز کرد. دندان طلا از خود گوسفندی نداشت، او صاحب مغازه‌ای بزرگ است که فرزندانش مسئولیتش را بر عهده دارند.کارد از داخل جیب بزرگ شلوارش بیرون آورد. مات لبه تیزش ماندم. مشغول تیز کردن لبه‌ش با سوهانی که همراه داشت شد. صدایش می‌پیچید. گوسفندی را بیرون آورد، صدای گوسفند تنها چیزی‌ بود که شنیده می‌شد. او گوسفند را ذبح کرد. نمی‌دانستم چه چیزی در سرش می‌گذرد. او پوستش را کند و درسته در سینی قرار داد و با کمک هم از در پشتی آن را به خانه مش حبیب بردیم. دندان طلا چای به داخل نعلبکی می‌ریخت و می‌خورد. او طوری به محتویات سینی چشم دوخته بود انگار شاهکاری خلق کرده بود.پارچه سفیدی رویش نهاده بود. بیشتر شبیه به جنازه‌ای می‌ماند که علاقه‌ای به قربانی شدن نداشت. خواب به چشمانم نمی‌آمد. صدای خر و پف در خانه پیچیده بود. پشه‌ای مزاحم وز وز کنان می‌چرخید. صدایش روی روانم بود. بوی گوشت تازه مشامم را پر کرده بود و عین گذشته برایم خوش نمی‌آمد؛ با هر استشمام فضای سنگین خانه معده‌م را بهم می‌ریخت و محتویاتش می‌خواست فوران کند.با سر زدن آفتاب کودکان با گریه‌‌ای که سر دادند اولین نفراتی بودند که بیدار شدند و به اجبار مادرانشان هم همراهی‌شان کردند و مشغول آماده کردن صبحانه شدند. دهیار و دندان طلا اخرین افرادی بودند که به وقت صبحانه سر سفره حاضر شدند. عین خیال‌شان نبود و از اینکه چطور راحت خوابیده بودند گپ می‌زدند. با بی‌خیالی لقمه در دهان می‌گذاشتند. اشتها نداشتم. حق با فاضل بود احساس حماقت من را در بر گرفته بود و لحظه‌ای رهایم نمی‌کرد.گوشت‌ قربانی با ملحفه سفید رویش بیشتر شبیه به جنازه‌ای بود که هیچ‌ کس توجه‌ای به آن نداشت شاید او هم حرفی برای گفتن داشت...صدای وز وز پشه افکارم را پاره می‌کرد. دستم را بالا بردم تا بزنمش اما با زرنگی جست و فرار کرد اما دست از اذیت کردنم برنداشت.حوالی ظهر زن‌ها مشغول آشپزی شدند. بچه‌ها از آن‌ها آویزان بودند و بهانه می‌گرفتند. دندان طلا اسلحه به دست بود و در چهره‌ش اطمینان موج می‌زد. او با کمک دهیار و یکی از اهالی در خانه را باز کردند؛ با غرور شلیک کرد. خودش بیرون رفت و گوشه‌ای ایستاد. گوشت را به سمت گله گرگ‌ها پرتاب کردند. گرگ‌ها حمله‌ور شدند و بی‌درنگ و با ولع می‌خوردند. صدای بلعیدنشان و خرد شدن استخوان‌های گوسفند قربانی به گوشم می‌رسید؛ عین سوهانی بود که هر لحظه عذابم می‌داد.دو روز به همان منوال گذشت. حوالی غروب بود. دندان طلا زیر لب آواز می‌خواند. دهیار گوشت را به قطعات کوچک و مساوی قطعه قطعه می‌کرد و داخل دیگ بزرگی می‌انداخت. مادرها با کودکانشان بازی می‌کردند. باز جنازه‌ی گوسفندی زیر پارچه سفید به انتظار بلعیده شدن مانده بود. تحرکی نداشتم انگار خودشان دانسته بودند و هیچ توقعی از من نداشتند. طوری رفتار می‌کردند انگار مراسمی در هال انجام بود و آن‌ها در هال آماده ‌سازی آیین‌هایش بودند.مادرم خانه را جارو می‌کشید. صدای کشیده شدن جارو بر روی فرش تنها چیزی بود که می‌شنیدم. در را باز کردند و پارچه را کنار زدند. دندان طلا فیگور می‌گرفت و افتخار می‌کرد. نمی‌دانم ژست گرفتنش از سر چه بود؟ سر تفنگ روی دوشش بود. دهیار کمک کرد با یکی از اهالی تا سینی را بیرون ببرند. از قاب در تماشای‌شان می‌کردم.صدای فریاد دهیار را شنیدم. مادرم دست از جارو کشیدن برداشت و به صحنه‌ای که در پشت پنجره می‌دید، خیره ماند. دندان طلا به داخل پرید. پدرم و مردها با عجله از خانه بیرون رفتند. جارو از دست مادرم سر خورد. خانم‌ها به کنارش آمدند و برخی جیغ کشیدند. صداها در هم ادغام شد. تکانی به خود ندادم.دندان طلا به دیوار چسبیده بود و نفس‌های بلند و عمیق می‌کشید. رفتار رام کننده گرگ عجیب بود. مردها به داخل خانه آمدند. دهیار زخمی شده بود و همگی دورش جمع شدند. بی‌تفاوت بودم. این نتیجه تصمیم‌گیری خودشان بود و تمایلی به دخالت کردن نداشتم.دهیار با ته مانده جانش، دندان طلا را سرزنش کرد اما او عین خیالش نبود. می‌دانستم گرگ‌ها هر چقدر بیشتر باج بگیرند هارتر می‌شوند و این نتیجه‌ی کوتاه آمدن و باج دادن به زیاده خواهی بیگانگان است.خیلی زود شرایط به قبل از حمله گرگ‌ها به دهیار رسید. انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده بود و همه مشغول گپ زدن و انجام کارهایشان شدند. شام خوردند و خوابیدند. اما من پلک‌هایم روی هم نمی‌رفت و همان طور سر جایم نشسته بودم. نیمه‌های شب بود که صدایی شنیدم. صدای خروپفی در فضا پیچیده بود گمان کردم اشتباه می‌شنوم. صدای شلیک متوالی در محیط پیچید. به سرعت از جا بلند شدم و به سمت پنجره رفتم. کمی بازش کردم باز صدای تیر شنیده شد. دستی روی شانه‌م نشست. نفسم حبس شد. به سرعت برگشتم. با دیدن دندان طلا نفسم را بیرون دادم.او من را کنار زد و جایم را گرفت. از پشت شانه‌ش بیرون را نگاه کردم. صدایی از دور دست شنیده شد اما متوجه نشدم... صدا دوباره پیچید. این بار شناختمش به سمت در رفتم که بازش کنم. دندان طلا گفت:«داری چیکار می‌کنی؟»سر جایم متوقف شدم. او راست می‌گفت خطرناک بود. صدا باز واضح‌تر شنیده شد مطمئن بودم آقا یعقوب است و از بازگشتش خوشحال شدم. کمی در را باز کردم. گرگی ندیدم و صدای فریادش را به وضوح شنیدم که داد زد:«کجایید اهالی؟»می‌خواستم فریاد بکشم که ما اینجاییم اما نتوانستم برای اینکه همه خواب بودند. چشمم به دندان طلا افتاد که هیچ حرکتی از خود نشان نداد. به اطرافم چرخیدم تا راه حلی پیدا کنم. اسلحه‌ش را به دیوار تکیه داده بود. انگار فهمید چه چیزی در سرم می‌گذرد که به سمت‌ش رفت اما من سرعتم بیشتر بود و با یک پرش اسلحه را برداشتم. دندان طلا که ناکام ماند در عوضش گوشه‌ی لباسم را گرفت. دیگر جانم به لبم رسیده بود و طاقت او و رفتارهایش را نداشتم. هلش دادم لباسم پاره شد. سر اسلحه را به سمتش گرفتم و گفتم:«برو عقب و بشین.»با یک دست سعی داشت اسلحه را از من بگیرد شاید می‌خواست از روحیه‌م بر علیه‌م استفاده کند اما او نمی‌داند وقتی مصمم باشم دیگر کسی جلو دارم نیست. خواست به سمتم حمله‌ور شود که با سر پایم شوتش کردم، او به گوشه هال پرت شد. در دل خدا را شکر کردم که صدایی ایجاد نکردم که باعث بیدار شدن اهالی شود. دندان طلا دیگر تکان نخورد و فقط در تاریکی به من زل زد.لباس گرم پوشیدم. شالگردن، کلاه انداختم و از خانه خارج شدم. اطرافم را می‌پاییدم که گرگ ها غافلگیرم نکنند. کمی که از خانه فاصله گرفتم و فریاد زدم:«ما اینجاییم»خودم را آماده رویارویی با گرگ‌ها کردم. گمان کردم صدایم را نشنیده‌ یا رفته باشد. خبری از او نشد که باز صدایش زدم. کمی گذشت داشتم ناامید می‌شدم که صدایش را شنیدم و پس از آن او در پس تاریکی به همراه مردی از ده بالا بیرون آمد. به سمتش دویدم و از سالم بودنش ابراز شادمانی کردم.آقا یعقوب به دنبال گرگ‌ها به کوهستان زده بود و خواستار خونخواهی از آن‌ها بود اما گرگ‌ها ناپدید می‌شوند و او نمی‌تواند آن‌ها را بیابد و خستگی بر او غلبه کرده بود و توان بازگشت نداشت برای همین به غار رفت تا کمی استراحت کند که در آنجا چند نفر از اهالی ده بالا را می‌بیند و آن‌ها برایش می‌گویند که با حمله گرگ‌ها غافلگیر شده بودند و به اجبار به خانه اقوام در ده دیگر رفته بودند و تصمیم گرفته بودند دهکده را ترک و خودشان را به جای امنی برسانند و در مسیر با گرگ‌ها درگیر شده بودند اما با مبارزه توانسته بودند با آن‌ها مقابله کنند و بعد از آن از دیگر مناطق افرادی را برای کمک جمع کرده بودند و برای پاکسازی منطقه از شر حیوانات درنده، راهی شده بودند.آقا یعقوب که ماجرا را شنیده بود خواسته بود به آن‌ها ملحق شود هر چند خودش هم زخم خورده بود و در آخر گمان کردند به دهکده ما هم حمله می‌شود پس برای بررسی به ده آمدند.صدای زوزه کشیدن از کوهستان برخاست. به کوهستان رفتیم. آقا یعقوب از من خواست در دامنه کوه بمانم که اگر خواستند به سمت دهکده بازگردند من نگذارم و جلویشان را سد کنم.هوا گرگ و میش شد. صدای شلیک شنیده شد. صدای زوزه و قار قار کلاغ در کوهستان پیچید. شکستشان برایم لذت بخش بود. احساس پیروزی در وجودم رخنه کرد. حس فاتحان را داشتم. احساس می‌کردم غرور از دست رفته‌م را باز پس گرفته‌م.موجودات جهنده خاکستری رنگ در درون سفیدی برف به سمتم روانه شدند. مات ماندم شبیه به مجسمه‌ای بی‌جان که قدرت تکان خوردن و لمس خطر را ندارد. من غافلگیر شدم و اسلحه از دستم سر خورد و درون برف‌ها فرو رفت. سرعتشان زیادشان به غبار‌های پراکنده درون باد می‌ماند. تعدادشان آنقدر زیاد بود که شبیه به توده‌ی خاکستری در درون برف بالا و پایین می‌شدند همچو رعد، برق‌آسا حرکت می‌کردند.گام‌های گیج و سرگردانی به عقب نهادم و ندانستم چطور لیز خوردم و از صخره به سمت پایین کشیده شدم. من سقوط کردم. آتش از مردمک زردشان فواره می‌کند. گرگ‌ها با غروری از سر قدرت بالای صخره ایستادند و فقط سقوط من را تماشا کردند و با کینه می‌خواهند جان دادنم را ببینند.من تا جایی که تصویر گرگ‌ها محو شد سقوط کردم و پشت تنه‌ی خمیده درختی کهنسال گیر کردم. ‌رد پایی از نجات دهنده در طبیعت بکر وجود ندارد. امید از وجودم رخت بسته است. پنجه‌های سرما را در بغل گوشم احساس می‌کنم؛ صورتم را زخم می‌کند. باد در گوشم زوزه می‌کشد. نفسم حبس شده، انگشتانم در حال سِر شدن است. سرما در مغز استخوان‌هایم نفوذ کرده و درونش را می‌سوزاند. بازدم، نفس گرمم در شال گردن مانده و دهانم را گرم می‌کند. صدای جان دادن سنگ ریزه‌ها را می‌شنوم که چطور از صخره سقوط می‌کنند. صدای بالگرد در فضای مه‌آلود پیچید و دستی به سویم دراز شد...</description>
                <category>سمیه جهانگیری زرکانی</category>
                <author>سمیه جهانگیری زرکانی</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 21:20:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان پیمان پنجه ها_پارت پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/@somayeh.jahangiry73/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%87-%D9%87%D8%A7%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-tghj58dkrs9v</link>
                <description>«یه روز چند نفر اومدن لب مرز. غریب بودن؛ از اهالی اون ور نبودن. بالاخره خبره کار بودم، می‌تونستم تشخیص بدم کی خودی و کی ناشناس. عموزاده هم نمی‌شناختشون ولی قبلش از اونور بهش زنگ زده بودن و گفته بودن اگه هر چی می‌خوان بهشون بدین نون‌تون توی روغنه.»داستان پیمان پنجه ها مردمک چشمانش بین چشم‌های اهالی در گردش بود. گفت: «نمی‌دونم چی شد ولی وقتی به خودم اومدم بالا سر توله ها بودم.»عادت نداشتم توی حرف بزرگتر بپرم اما نتوانستم خود را کنترل کنم؛ حرف از دهانم به بیرون جهید: «توله چی؟» چشمانش را به من دوخت، مکثی کرد که انگار زمان متوقف شد. تمام آشوب در چشمانش عین موج فوران می‌کرد. گفت: «گرگ.»مش حبیب آن دستش را پشت آن یکی دستش زد و با عصبانیت به او توپید؛ نمیدانم از سر دلسوزی بود یا ترس... همسر آقا یونس، گفت: «طفلی‌ بچه گرگا، چطور دلت اومد از مادر جداشون کنی؟» و دستی روی سر کودکش که آرمیده بود، کشید.دندان طلا از ترس واکنش‌ها با صدایی که به زور از حلقش خارج شد گفت: «توله‌هاشون کر و کورن اصلا هیچی حالی‌شون نیست.» دهیار گفت: «اخه توله می‌خواستی چیکار؟»دندان طلا گفت: «اینو دیگه به ما نمی‌گفتن. فقط پول می‌دادن و تحویل می‌گرفتن» دهیار گفت: «اخه توله می‌خواستی چیکار؟»دندان طلا گفت: «اینو دیگه به ما نمی‌گفتن. فقط پول می‌دادن و تحویل می‌گرفتن» دهیار گفت: «آخه پدر آمرزیده، تو لونه، توله گرگ از کجا پیدا می‌کردی؟»گفت: «زمانشو میگفتن. نقشه با تفنگ می‌دادن تا گرگ‌ها رو بیهوش کنیم. دفعه آخر کمین کرده بودم. حواسم به همه چیز بود. مطمئن بودم بیهوش شده. رفتم توله هاشو گذاشتم تو کیف مخصوص که ناغافل چشم باز کرد؛ حمله کرد.»صدای زوزه گرگ به گوش‌مان رسید. به در خانه چشم دوختیم. مش حبیب گفت: «در قفله،دیگه جرات نمیکنم در جاییو باز بذارم.» نفسش را با افسوس بیرون داد.دندان طلا ادامه داد:«جونور سخت جونی بود. هنوز چشمای وحشی‌شو یادمه...خشکم زده بود. دندوناش توی گوشتم فرو رفته بود. نفسم بند اومده بود. مطمئن بودم زنده‌م نمی‌ذاره.»به نظر ماجرا برایش جان گرفته بود؛ طوری نفس‌های عمیق می‌کشید انگار هوایی وجود ندارد. ادامه داد:« سرنوشت نخواست بمیرم؛ باورم نمیشد وقتی افتاد روم. اونم وقتی که می‌خواست گلومو پاره کنه. دارو تاثیر خودشو گذاشت. اونقدر وحشت کرده بودم که فقط فرار کردم.» مادرم گفت: «چرا توله‌هاشو ول نکردی؟»دندان طلا در جوابش گفت:« اون زمان مجبور شدم پولشو پیش بگیرم واس همین نتونستم.»مادرم سرش را به حالت تاسف تکان داد.صدای خراشیده شدن روی پوسته‌ی در خانه آمد. غافلگیر شدم. همه ساکت شده بودند. از جا پریدم. صدای باد می‌پیچید، خود را به اجسام در محیط می‌کوبید و صدا تولید می‌کرد. فاضل از جا بلند شد؛ آرام به سمت پنجره رفت. قفل پنجره را باز کرد. پنجره را به آرامی باز کرد. لولاهای پنجره در اتاق جیغ کشیدند. به سمت فاضل رفتم و پشت سرش قرار گرفتم. کلاغ‌ها سر تا سر آسمان را سیاه پوش کرده بودند. گرگی به سرعت به سمت پنجره جهید، ناخودآگاه خود را به عقب متمایل کردم. چشمانم داشت از حدقه بیرون می‌زد. فاضل تکانی به خود نداد. دهیار که با شتاب به سمت‌مان دوید، شانه‌ش به من برخورد کرده و به گوشه‌ایی پرت شدم. او گوشه‌ی پنجره را گرفت. گرگ به نرده‌های آهنی پنجره برخورد کرد. دهیار فاضل را کنار زده و فرصت تعلل به گرگ نداد؛ پنجره را بست. نفسش را با حرص بیرون داد. رو به فاضل فریاد زد: «داری چیکار میکنی؟ اگه به نرده نخورده بود که الان صورتتو گرفته بود پسره‌ی احمق.» یکی به شانه‌ی فاضل کوبید و به سمتم آمد. خودم را جمع کردم. کمک کرد از جایم بلند شوم.مش حبیب گفت: «فعلا میهمان ما هستین، خیالتون راحت باشه، ما انبارمون پره. راستشو بخواین قرار بود پسرمونو داماد کنیم و کمی خار و بار خریدیم از این بابت نگران نباشین.» فاضل عین مرغ پرکنده در خانه مش حبیب اینور و آن ور چرخید، انگار دنبال چیزی می‌گشت. دهیار از مش حبیب درباره ازدواج پسرش پرس و جو کرد، اهالی مشتاقانه به او چشم دوخته بودند.فاضل ملاقه‌ی بزرگی که برای مراسمات بزرگ ده استفاده می‌شد را یافت و در دست گرفت. او با شتاب به سمت در رفت. دهیار و مش حبیب مشغول صحبت بودند. فاضل در را باز کرد. نمی‌دانستم چه در سرش می‌گذرد. او از خانه خارج شد. دهانم باز ماند...فاضل دو سال از من بزرگتر بود. ما با هم طول مسیر مدرسه را طی می‌کردیم. در خوابگاه اوقات طولانی را با هم گذراندیم. عین برادر بزرگترم می‌ماند. به شتاب به سویش دویدم. می‌خواستم خود را به او برسانم. صدای قار قار همه جا را در بر گرفته بود. تعدادشان زیاد بود. عده‌ای در دور دست رژه می‌رفتند. محیط دیگر هیچ شباهتی به محل سکوت نداشت. کلاغ‌ها با شوق می‌چرخیدند. شبیه به میدان جنگ شده بود. فاضل به سمت شان حمله ور شده بود. تعلل بی‌جا بود باید عجله می‌کردم.به چپ و راستم چرخیدم. باید سلاحی بیابم. با دیدن تکه چوبی به سمتش دویدم. چند گرگ به سمتم سرازیر شدند. سرعت‌شان چند برابر من بود. با یک جهش خود را روی چوب انداختم. چوب را برداشتم. گوگ رویم فرود آمد. پنچه‌هایش در لباس زخیمم فرو رفت. کلاه از سرم افتاد. باد فرصت طلب مشتش را در گوشم کوبید. دهانش را باز کرد. آرواره‌های برنده‌اش وحشت را طنین انداز کرد. جنبیدم. نشانه گرفتم. فرصت را از او گرفتم. چوب را در سرش کوبیدم. به سویی پرتاب شد. گرگ بعدی حمله‌ور شد. متوجه فاضل شدم. چندین گرگ رویش افتاده بودند. با یه چرخش از جا بلند شدم تا از خود دفاع کنم. صدای شلیک اسلحه، حواسم به سویش کشاند. دندان طلا بود که به سمت گرگ‌های که روی فاضل افتاده بودند شلیک کرد. مرد‌های دیگر پشت سرش ایستاده بودند. گرگی که به سویم حمله ور بود، متوقف شد. کلاغ ها سر منقارشان سنگ داشتند، به سوی مان پرتاب کردند. با شلیک گلوله‌ی سوم گرگ‌ها از روی فاضل بلند شده و فرار کردند. به سوی فاضل رفتیم. او آسیب دیده بود. با کمک اهالی او را به داخل بردیم. گرگ‌ها و طرفدارانش عقب نشینی کردند.نیمه‌های شب بود. کودکان خواب بوند. زنان ده وحشت در چهره‌شان بی‌داد می‌کرد. دندان طلا عصبی بود. فاضل زخمی بود؛ در شانه و پهلویش خونریزی داشت. مش حبیب زد پشت دستش، گفت: «این چه کاری بود کردی پسر؟ نمیگی یه چیزیت میشه؟»دهیار پشت بندش به او نزدیک شد، گفت: «به فکر مادر نیستی؟ اون چه گناهی کرده؟ نمی‌دونی با چه بدبختی بزرگت کرده؟» فاضل دستانش را مشت کرده بود و ابروهایش در هم گره خورده بود، گفت: «باید بیرونشون کنیم.»دندان طلا گفت: «چی واس خودت می‌گی بچه؟ اینجا بزرگترا تصمیم میگرین، توام فقط اطاعت میکنی.» فاضل با صدایی که بالا رفته بود فریاد زد: «اونا تا توی خونه ما اومدن دیگه باید چیکار کنیم که نکردیم؟ می‌فهمی اونا ما رو محاصره کردن؟»دندان طلا چهره مطمئنی به خود گرفت؛ رو به اهالی گفت:«ما باید رام‌شون کنیم. مگه اونا خون نمی‌خوان؟» برخی سرشان را تکان دادند. او گفت:«خب بهشون میدیم! بعدشم بدون اینکه اتفاقی بیفته میذارن میرن.»دهیار گفت: «چطوری؟» دندان طلا با پوزخندی که انگار نقشه‌ش رو دست ندارد گفت:«میدیم هر چی خواستن بخورن. در آغل‌هامون باز میذاریم تا سیر شن و بذارن برن پی کارشون.» دهیار دستش را روی چانه‌ش گذاشت؛ انگار در سکوت داشت برای خودش حساب و کتاب می‌کرد. فاضل داد زد: «مردونگیت کجا رفته؟ می‌خوای بهشون باج بدی؟ اونا وارد محدوده زندگیمون شدن حالا قربانی هم می‌خوان؟»</description>
                <category>سمیه جهانگیری زرکانی</category>
                <author>سمیه جهانگیری زرکانی</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 23:47:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان پیمان پنجه ها_پارت چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@somayeh.jahangiry73/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%87-%D9%87%D8%A7%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-zlwiopsopx4u</link>
                <description>گوسفندان دریده شده بودند. هر تکه‌شان در سویی افتاده بود. به جز صدای گوسفندان که حامل وحشت بود؛ دیگر صدایی شنیده نمی‌شد. خون همه جای آغل پاشیده شده بود. داخل آغل شدم. گوسفندان هر کدام به یک طرف فرار کردند. گوسفندی که خون از رویش روان شده بود، وسط آغل افتاده بود و پایش تکان میخورد. گوسفندان به دیواره‌ چسبیدند. درون آغل همچو بیرون یکدست آغشته از سکوت شده بود. صدای لرزان گوسفند زخمی که در بین صداها گم شده بود، شنیده شد.داستان پیمان پنجه هایکی از اهالی من را خطاب قرار داد: «ممدعلی، فک کنم شغال به آغل زده. ببین نامروت رحم نکرده.»یکی از اهالی که زیر لب به حالت تاسف نچ نچ می‌کرد در پشت سرم قرار گرفته، گفت: «ممد علی کمک کن بگیرش.»برگشتم به طرفش، چاقو در دستش داشت، گفت: «بگیر خلاصش کنیم زبون بسته رو. داره حروم میشه.»دندان طلا خودش را رساند، گفت: «گرگه... می‌دونستم یه روز برای تلافی میان.» یکی از اهالی در جوابش گفت: «بس کن مرد... این حرفا چیه میزنی؟ بیاین باید بریم دنبال آقا یعقوب.»افراد کمی در دهکده اسلحه داشتند. او تفنگ را از قدیم الایام به ارث برده بود، فقط برای شکار استفاده می‌شد. پدرم و بعضی از افراد که بالا رفتن از کوه برایشان سخت بود در دهکده ماندند تا به اوضاع آغل سامان دهند، من و چن نفری از اهالی راهی شدیم برای یافتن آقا یعقوب که معلوم نبود برای شکار حیوان درنده به کدام سو دنبالشان رفته است...به دامنه‌های کوهستان رسیدیم. هر از گاهی صدایش می‌زدیم. همه‌جا پوشیده از برف بود. هیچ رد و نشانی از او نیافتیم؛ تا اینکه صدای یکی از اهالی را شنیدیم، او صدایمان می‌زد. کمی متوقف شدیم تا به ما برسد. در چهره‌ی مشوشش اضطراب بی‌داد می‌کرد، گفت: «برگردین...»متعجب دلیل را جویا شدیم، گفت:«گرگا به ده حمله کردن...»از حرفش شوکه شدیم؛ همچین چیزی تا به آن روز سابقه نداشت. ندانستیم چطور خود را به دهکده رساندیم.مش حبیب به داخل مرغداریش رفته بود، پشت سرش گرگ‌ها داخل شده بودند؛ او را زخمی و مرغ‌هایش را کشته بودند. تکه پاره‌هایش را در محوطه‌ خانه‌ش پخش و پلا کرده بودند. مش حبیب بیهوش شده بود؛ آسیب جدی نداشت. بیشتر شبیه به خط و نشان کشیدن می‌ماند تا حمله‌ایی مرگبار.خودمان را به آن‌جا رساندیم. کلاغ‌ها سرتاسر محوطه نشسته بودند به قدری که جای پا برای گام برداشتن نبود. تکه‌های باقی مانده‌ی مرغ‌ها را می‌خوردند. با سر و صدایی که از خود تولید می‌کردند شبیه به جشن پس از پیروزی بود. به کسی اجازه‌ی نزدیک شدن نمی‌دادند، انگار با خوردن خون، خوی واقعی‌شان را نشان میدادند و هر کسی را که نزدیک می‌شد با وحشی گری به سویش حمله ور می‌شدند و طوری نوک می زدند که خون از جایش فواره می‌کرد.عروس خاله نسیم که با یک دستش کودک خردسالش را زیر بغلش نگه داشته بود، فریاد زد: «این وضع زندگی‌مونه. کسی نمیخواد دنبال راه چاره باشه؟ نمیخواین اینا رو از خونه زندگی مون بیرون کنین؟ مگه شما غیرت ندارین؟»دندان طلا رگه های چشمانش برجسته و آماده‌ برای بیرون جهیدن بود. با صدای لرزانی گفت:  «تا همه مون رو از ریشه نسوزونن راضی نمیشن.»عروس خاله نسیم حرفش را قطع کرد، گفت: «چی واس خودت میگی مرد؟» همسرش بچه را از او گرفت و بغل کرد. زن ادامه داد: «آی ایها الناس، ما دیگه جرات نداریم بذاریم بچه‌هامون از خونه بیرون برن. یه کاری کنید.»دهیار در جوابش جلو رفت و گفت :«داری شلوغش میکنی.چیزی نشده که.» عروس خاله نسیم با عصبانیت گفت: «چیزی نشده؟ مگه وضع و حالمونو نمیبینی؟ پس دیگه باید چی بشه که بفهمی زندگی‌مون ناامن شده؟» دهیار با خونسردی گفت: «یه اتفاق کوچیکی افتاده اونم از بی‌احتیاطی... حیون غذا پیدا نکرده زده به مرغداری... خداروشکر کسی آسیب ندیده.»چشمانم روی دندان طلا قفل شده بود؛ او همیشه مرموز بود، انگار بخشی برای کشف شدن داشت و این من را کنجکاو می‌کرد.بحث بالا گرفت. خانم‌های ده به طرفداری از عروس خاله نسیم جمع شدند و خواستار سامان دادن به موقعیت موجود شدند. دندان طلا مشوش و نا آرام بود؛ تا اینکه طاقت نیاورد و فریاد زد: «بسه بسه بسه... شما هیچی نمی‌دونید... شما نمی‌تونید باهاشون درگیر شید.»دهیار با گفتن: «لاالله الا الله.» از پسر بزرگ دندان طلا خواست، پدر ناخوش احوالش را به خانه ببرد.دندان طلا با کلافگی گفت: «همه چیو میگم! من حقیقتو میگم! فقط قول بدین بعدش حرف من باشه و هر چی من گفتم بهش عمل کنید.»دندان طلا دستانش را عصبی به بالا و پایین تکان داد، گفت: «جوان بودم، نادون بودم، نفهمیدم چیکار می‌کنم...»فاضل چشمانش را تنگ کرد، گفت: «متوجه منظورت نمیشیم. درست تعریف کن، ببینیم موضوع چیه.»دندان طلا بی‌توجه باز داد زد: «شیطون تو جلدم رفت، برده پول شدم نفهمیدم چیکار کردم. اونا گفتن پول خوبی میدن...» دهیار گفت: « اونا کین؟»دندان طلا با چهره‌ای که گلبول‌های قرمزش سر تا سرش را به تصرف خود در آورده بودند و قصد فوران کردن داشتند، گفت: «نمیدونم. نمیدونم. زبونشونو نمی‌فهمیدم. عموزاده‌م بلدشون بود و حرفاشونو بهم می‌گفت.»مش حبیب که انگار کمی حالش جا آمده بود‌، به سمت دندان طلا متمایل شده بود و حرف هایش را دنبال می‌کرد. او زیر لب به آرامی زمزمه کرد: «بریم خانه ما از اول تا اخر ماجرا رو بگو.» او محتاط بود؛ طوری که انگار دشمن در کمین بود و حرف هایمان را رصد می‌کرد.همگی به خانه‌ی مش حبیب رفتیم. در کنار هم نشسته و به دندان طلا چشم دوختیم.او به گل های سرخ قالی چشم دوخته بود، شروع کرد: «جوان بودم سرم باد داشت به پول کم راضی نبودم فک می‌کردم میتونم با زرنگی از همه سر تر باشم. هیچی راضیم نمی کرد. میخواستم راه صد ساله رو یه شبه برم. نمیخواستم عین پدرامون زندگی کنم.»دستش را روی پایش کوبید، گفت: «خدا خودش میدونه بچگیام چه بدبختیا کشیدم...»دهیار دستی به ریش هایش کشید و سرش را از روی تاسف به دو طرف تکان می‌داد. مش حبیب زیر لب نچ نچ می‌کرد. مادرم یکی از دو قلو‌های عروس خواهرش را روی پایش گذاشته و تکان می‌داد تا بخوابد...با شنیدن صدایش دوباره حواسم سمت او کشیده شده بود:«عموزاده‌م یهویی وضع زندگیش خوب شد. تو نخ‌ش رفتم تا سر از کارش در بیارم. تا اینکه فهمیدم جریان چیه... باهاش حرف زدم که منم با خودش ببره. اهل خلاف قانون نبودم. نمی‌خواستم با دردسر درست کردن پدرمو شرمنده کنم. کار بدی نبود، این طوری بود که جنس می‌بردیم لب مرز و به اونور مرزیا می‌فروختیم؛ اونام روزای مشخصی میومدن و جنسایی که اینورکمیاب بود بهمون میفروختن.»مش رمضان که همیشه کم حرف بود، زیر لب به آرامی گفت: «پس دلالی می‌کردین...» دندان طلا گفت:«باور کن معامله می‌کردیم. پولش حلال بود. به جان بچه‌م که خیلی ها برامون دعای خیر می‌کردن. حتی دارویی که توی بازار گیر نمی اومد را به دست مردم می‌رسوندیم.»آقا حبیب که به سمت جلو متمایل شده بود، صبرش تمام و به پشتی تکیه داد، گفت: «بسه اصل ماجرا رو بگو»دندان طلا تن صدایش پایین و جدی شد. چشمانش را تنگ کرد، انگار می‌خواست خاطراتش را تمام و کمال مرور کند. گفت...</description>
                <category>سمیه جهانگیری زرکانی</category>
                <author>سمیه جهانگیری زرکانی</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 00:06:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان پیمان پنجه ها_پارت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@somayeh.jahangiry73/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%87-%D9%87%D8%A7%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-cvmhqvib9zk0</link>
                <description>کودکان غذا روی کف دست‌شان گذاشته و به سوی آسمان دراز کرده بودند. کلاغ‌ها به دورشان می‌چرخیدند و غذا را می‌قاپیدند... آن‌ها توانسته بودند به سادگی با یکدیگر ارتباط برقرار کنند. کلاغ‌ها با خوردن غذا اهلی شده و روی دوش‌شان می‌نشستند...داستان پیمان پنجه هامش حبیب که به سوی‌مان در حرکت بود، فریاد زد:«دارین چیکار می‌کنین؟»کودکان توجهی به ما نداشتند و انگار ماجرای جالبی یافته و سرگرم بازی بودند. مش حبیب که خود را به ما رساند، ادامه داد:«به اون بد ذاتا غذا ندین.»مش غلام که نمی‌توانست چشم از آسمان بگیرد، گفت:«چیکار به حیون زبون بسته داری؟»مش حبیب رو به او گفت:«معلوم نیست این جنس خرابا چه خوابی برامون دیدن.»مش حبیب در حالی که دستی روی چانه‌ش گذاشت، گفت:«مگه پرنده هم می‌تونه خواب ببینه؟ اینقد خرافاتی نباش.»مش حبیب عصبانی شد؛ انگار تمایلی به قانع شدن نداشت، ولی با سکوتش به بحث خاتمه بخشید.تا به آن روز کلاغ ندیده بودم و هیچ شناختی در باب‌ش نداشتم، حرکاتشان برایم عجیب بود.دندان طلا مدتی را بیمار بود. با پتویی که روی سرش انداخته بود، خودش را به ما رساند. او با چشمان تنگ شده و نگاه آغشته از تفکرش را به ما و اوضاع موجود انداخت و از ما خواست به طور کامل همه چیز را در مورد ده بالا، شرح دهیم... نگاهی به هم انداختیم و دوباره همان حرف‌های قبل را تکرار کردیم. او سرش را به دو طرف تکان داد و گفت:«نه این نشد... بدون هیچ کم و کاستی بگین چی‌ دیدین؟»دیگر نمی‌توانستیم بیش از این موضوع را مخفی کنیم، دهیار به من اشاره کرد که جریان را بگویم. با سر انگشتان پایم به کف کفشم فشار وارد کردم. چشم‌ها به من دوخته شده بود. ما قصد پنهان کاری نداشتیم؛ فقط نمی‌خواستیم آرامش حاکم در ده را بر هم بزنیم. در صورتی که حتی به یقین نرسیده بودیم که چه اتفاقی رخ داده است. همه چیز را به آرامی تعریف کردم.همهمه‌ای در بین اهالی به پا خاست. هر کسی سعی می‌کرد دلیلی از روی شناختش نسبت به مردم ده بالا بیاورد اما قانع کننده نبودند... متوجه دندان طلا شدم که چشمانش از حدقه بیرون زده و رنگ از رخسارش پریده بود. با لکنت گفت:«خودشه...»متوجه منظورش نمی‌شدیم. رگه‌های سرخ داخل چشمانش بیرون زده بود؛ انگار می‌خواست از درد فوران کند شاید هم از خشم. گفت:«گرگه... بالاخره اومدن برای انتقام...»رنگ از روی اهالی پرید. آن‌ها قصه‌هایش را باور داشتند.دهیار با گفتن:«بس کن مرد... این حرفا چیه میزنی.» سعی در آرام کردن فضا داشت.انگار آرام و قرار را از دندان طلا گرفته باشند و روی حرف‌هایش استمرار داشت.آقا یعقوب که بزرگترین گله‌ی گوسفند را داشت، مردی چهارشانه، بلند قد و قوی هیکل، گفت:«این حرفا چیه از خودت می‌زنی... گرگ از آدمیزاد میترسه اصلا نزدیک محلات مسکونی نمیشه مرد.»دندان طلا غرغرکنان با گفتن:«اومدن برای انتقام... اونا دنبال انتقامن... من میدونم، مطمئنم.» به خانه‌ش رفت.دهیار با گفتن:«ما مزارعی نداریم و کلاغ‌ها به زودی میرن پی کارشون.» موضوع را خاتمه داد و همه به خانه‌هایشان بازگشتند.یک روز گذشت... کلاغ‌ها قصد رفتن نداشتند. ده را مه غلیظ صبحگاهی در بر گرفته بود. عادت به بیکار نشستن نداشتم؛ سمباده را برداشتم و روی رنگ‌های پوسیده‌ی در کشیدم. سرگرم کار شده بودم که با صدایی که شنیدم کاملا خشک شدم و عین مجلسمه فقط گوش‌هایم را تیز کردم تا ببینم موضوع ازچه قرار است.صدای زوزه‌ می‌آمد آن هم در نزدیکی گوشم انگار همین کنارم نشسته باشند؛ صداها آنقدر در محیط می‌پیچید که می‌توانست تن هر شنونده‌ای را بلرزاند الی من... سمباده از دستم افتاد بر روی زمین، از جا برخاسته و سرم را به اطراف می‌چرخاندم تا رد صدا را بیابم، صدای دیگر به گوشم رسید، به داخل انبار رفته و بیل به دست بیرون را آوردم. صدای دیگر اما نزدیک‌تری به گوشم رسیده بود و پس از آن صدای زوزه کشیدن از هر سوی عین تبل جنگی دمیده می‌شد. صدای جیغ کودکان بلند شد، صداها خبر از تعداد زیادی گرگ می‌داد...هر کدام از اهالی با ابرازی که در خانه داشت به بیرون از خانه‌ش به انتظار آمدن گرگ ایستاده بود. ریتم صدا تغییر کرد. کلاغ‌ها از گوشه و کنار ده بیرون آمدند. آن‌ها شروع کردند به خندیدن، موجودهای عجیبی که صدای گرگ را تقلید کرده بودند و به واکنش ما می‌خندیدند آن‌ها علنا ما را به سخره گرفته بودند. ما غافلگیر شده بودیم و آن‌ها قصد بازی گرفتن ما را داشتند.خشم بر من غلبه کرده و کنترلم را از دست دادم سنگ ریزهایی جمع کرده و به سمتشان پرتاب کردم تا شاید کمی از عصبانتیتم کاسته شود اما بی‌فایده بود و باعث شد به سمتم هجوم بیاورند و به سر و بدنم نک بزند. درگیر شدن با حیوان زبان نفهم بی فایده بود و به خانه بازگشتم. باید از دست موجودات مسخره خلاص می‌شدیم اما راه‌حلش را نمی‌دانستم.به وقت غروب بود که باز هم صدای زوزها اوج گرفت. انگار صدا در کوهستان می‌پیچید. گمان می‌کردم شاید باز هم کلاغ‌ها می‌خواهند اذیت‌مان کنند و باز برای‌مان دسیسه‌ چینی کنند... نیمه‌های شب خواب بودم که صدای شلیک گلوله، من را از جا پراند. با شتاب از خانه بیرون رفتم. انگار دهکده زیر سایه‌ای، سِحر شده فرو رفته بود.اهالی چراغ به دست به جهت مشخص می‌دویدند. به آن‌ها ملحق شدم موضوع را جویا شدم اما اطلاعی نداشتند، فقط صداهایی از خانه‌ی آقا یعقوب شنیده بودند... به آن‌جا رفتیم، صدایش زدیم اما کسی بیرون نیامد. به محوطه‌ی خانه‌ش داخل شدیم، در آغل گوسفندان باز بود و گوسفندان نا‌آرام سروصدا می‌کردند انگار از چیزی وحشت کرده باشند. چراغ را به آن سو گرفتیم. با پاشیده شدن نور در داخل آغل صحنه‌ی ناهنجار جلوی دیدگانم به نمایش در آمده بود...</description>
                <category>سمیه جهانگیری زرکانی</category>
                <author>سمیه جهانگیری زرکانی</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 18:02:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان پیمان پنجه ها_پارت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@somayeh.jahangiry73/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%87-%D9%87%D8%A7%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-nlztp4nkppfh</link>
                <description>یکی از اهالی جوان و تنومند، به نام فاضل، داوطلب شد؛ به داخل باریکه برود و ما را از موضوع مطلع کند. همه ی چشم ها به او دوخته شده بود. باد لا به لای درزها می‌پیچید و صدای خوفناک به وجود می‌آورد. دهانه‌ی غار به صورتی‌ست که هر چه جلوتر می‌روی، دهانه تنگ‌تر می‌شود.پیمان پنجه هافاضل با هر قدمی که بر می‌داشت، خود را خمیده‌تر می‌کرد. او برای‌مان از خون‌های بیشتری که به دیواره مالیده شده بود، می‌گفت و همه چیز را برای‌مان گزارش می‌کرد. نگرانی در وجودم غوطه ور بود. می‌دانستم اخم روی پیشانیم نشسته بود. فاضل را از پشت سر می‌دیدم. او شال گردنش را محکم دور دماغ و دهنش از پشت بست.مش غلام با دادی که زد حواس‌ها را به‌ سوی خودش جلب کرد:«طوفان تموم شده، می‌تونیم بر گردیم.»دهیار بی‌معطلی گفت:«بر‌ می‌گردیم.»فاضل با شتاب به سمت ما دوید. چشمانش از حدقه بیرون زده بود. با سر انگشتانش شال گردن را کمی پایین کشید و با انگشت اشاره‌ش به سمت باریکه گرفت، گفت:«یه چیزی اونجاست.»منتظر به او چشم دوختیم. طاقتمان، طاق شده بود اما او رنگ به رو نداشت. از داخل کوله‌ای که همراه داشتم کلمن آب کوچکی بیرون آوردم و برایش کمی آب بردم؛ پس از نوشیدن با چهره‌ای غم زده که در صدایش بغض ادغام شده بود، گفت:«جنازه‌ست...»پلکش میپرید. دستانش را که می‌لرزید در هم گره کرد و ادامه داد:«تیکه پاره‌ش کردن.»تاسف در چهره اهالی بیداد می‌کرد. موقعیت طاقت فرسایی بود. اندوه فضا را غبار آلود کرده بود. کمک کردیم جنازه را بیرون آوردیم؛ قابل شناسایی نبود. نمی توانستیم رهایش کنیم، خوبیت نداشت. جنازه را همان اطراف دفن کردیم. نتوانستیم بفهمیم کار انسان بوده یا حیوان... یعنی هیچ سابقه‌ای وجود نداشت تا بتوانیم ردی برای حدسیات بیابیم؛ اما هر چه که بود و هر کس که بود، بی‌شک خوی حیوانی داشت...در حوالی بازگشت به روستا نزدیک به سپیده دم بود که در هوای مه آلود، آسمان آن هم در جهت روستا سرخ بود. مش حبیب که از همه مسن‌تر بود دستش را روی پشت آن یکی دستش کوبید و گفت:«این نشانه‌ی بد بیاری...»او حرفی را ندانسته یا بی‌هوده نمی‌زد.مجبور بودیم ادامه‌ی مسیر را آرام پیش برویم زیرا خطرِ احتمال سقوط زیاد بود؛ با آشوب و شتاب نمی‌توانستیم ادامه دهیم. فقط خدا می‌دانست، دل‌هایمان برای خانواده‌ پر می‌گشود. به روستا که رسیدیم، صدای خنده و بازی کودکان پا بر جا بود. با صدای شادی‌شان خستگی از جسم‌مان رخت بست. در ده طبق معمول زندگی در جریان بود؛ خیال‌مان راحت شده و به خانه‌هایمان رفتیم.حکایت مردم روستای ده بالا برایمان مبهم مانده بود و آن جنازه... اما سعی کردیم افکار بیهوده را از خود دور کنیم و گمان کنیم که آن‌ها کوچ کرده‌اند. این را پس از بازگشت به اهالی هم گفتیم. اما خودمان هم حرفی را که زده بودیم باور نداشتیم، اما چاره‌ای جز این نداشتیم.سرم را روی بالش گذاشته بودم. نیاز به آرامشی طولانی داشتم؛ برای پاکسازی روحم از معمایی که در ذهنم لانه کرده بود. پلک‌هایم سنگین شده بود. گوش‌هایم پر شده بود از صداهایی با ریتمی عجیب و ناشناخته. بین خواب و بیداری بودم... قدرت تشخیص نداشتم؛ با فریادی ادغام شده از ملودی‌های ناهموار، از جا پریدم. گیج بودم. با همان حال و گام‌های سرگردان از خانه بیرون رفتم. صدای مش حبیب که فریاد می‌زد به گوش‌هایم بر خورد کرد:«این شومه، خدا بهمون رحم کنه. این‌ شومه...»متوجه سیاهی که عین پرده‌ی شب، آسمان دهکده را سیاه پوش کرده بود، شدم. دهانم باز مانده بود. صدای قار قار‌شان گوش ده را کر کرده بود. قابل شمارش نبودند... مردم دور مش حبیب جمع شدند و من هم به سرعت خود را رساندم. مش حبیب با نگرانی که در چهره‌ش داشت برای‌مان از دوران کودکی‌ش گفت که کلاغ‌ها به روستا آمده بودند، باعث بدشانسی شدند و با خود خشکسالی را به همراه آوردند و مردم تا چندین سال از قحطی رنج بردند.من به این چیزها باور نداشتم و برایم یک جور خرافات تلقی می‌شد. دهیار با تکان دادن سرش، حرف‌هایش را تایید می‌کرد.صدای جیغ ما را از جا پراند به سوی صدا دویدیم... زن عمو نصرت بود؛ عموی واقعی که نه... بلکه عموزاده بودیم. او به سویی چشم دوخته بود و دست‌هایش به حالت چنگ انداختن روی گونه‌هایش کشیده بود...انداختن روی گونه‌هایش کشیده بود...</description>
                <category>سمیه جهانگیری زرکانی</category>
                <author>سمیه جهانگیری زرکانی</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 16:15:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان پیمان پنجه‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@somayeh.jahangiry73/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%87-%D9%87%D8%A7-nwxt60q6opfc</link>
                <description>پنجه‌های سرما را در بغل گوشم احساس می‌کنم؛ صورتم را زخم می‌کند. باد در گوشم زوزه می‌کشد. نفسم حبس شده، انگشتانم در حال سِر شدن است. سرما در مغز استخوان‌هایم نفوذ کرده و درونش را می‌سوزاند. بازدم، نفس گرمم در شال گردن مانده و دهانم را گرم می‌کند. صدای جان دادن سنگ ریزه‌ها را می‌شنوم که چطور از صخره سقوط می‌کنند. داستان پیمان پنجه‌هابه خاطر می‌آورم، مردم دورش جمع می‌شدند و از مبارزه‌ش با گرگ که شکستش داده بود، داستان سرایی می‌کرد. به دندان طلا شهره بود. مدعی بود با دندان‌هایش گردن گرگ را دریده و او را کشته است. هیچکس هرگز آن مبارزه را ندیده بود. به گفته ی خودش از فرط گرسنگی در کوهستان مجبور به خوردن جنازه‌ی گرگ شده بود.برای همین اثری از گرگ باقی نمانده بود. اما جای دندان های گرگ روی صورتش، کنده شدن پوستش، مهر تاییدی بر حرف‌هایش بود. او در بین اهالی ابهت و احترام خاصی داشت، خود نیز ستایشش می کردم، حرفش را سر چشم می گذاشتیم. زمستان با آمدنش دهکده را سپید پوش کرده بود. شب های طولانی و سکوت دست به دست هم داده بودند تا تاکستان به آرامی به خواب فرو برود.هم سن و سالانم اکثرا به شهرهای دیگر برای تحصیل یا کار رفتند و با تشکیل زندگی ماندگار شدند. اما من حتی با شنیدن اینکه اینجا پیشرفتی وجود ندارد باز هم رغبتی برای رفتن پیدا نکرده بودم و در کنار خانواده به کار در تاکستان و دامداری مشغول بودم.هوا گرگ و میش بود. طبق عادت همیشه قبل از روشنی هوا، بیدار بودم. پدر و مادر در تاریکی اتاق با چراغ کم سویی که روشن کرده بودند، چای می‌خوردند. آن‌ها آرام گپ میزدند، نمی‌خواستند وارد حریم خصوصی شب شوند. به انبار رفته بودم تا میان ابزارآلاتم، ابزار مناسب را برای کار آن روزم آماده کنم. انبار در تاریکی غوطه ور بود. انبار کمی به نظرم نامرتب آمده بود. مشغول جاله جا کردن وسایل شده بودم که صدای فریاد مردانه‌ای که با سوز آمیخته و از ته جانش ساتر می‌شد به گوشم رسیده بود. روح از جانم پر گشوده بود. مشوش به بیرون انبار دویده و پدر و مادرم هم به بیرون آمده بودند. به جستجوی صدا چشم می چرخاندیم. صدا در سکوت کوهستان گم شد.چراغ هایی دانه دانه از هر سو، جان گرفت و در یک مسیر امتداد یافت تا اینکه به هم پیوستند، به خانه‌ی ما رسیدند. اهالی از سر نگرانی می‌خواستند به کوهستان رفته منبع صدا را بیابند. با اهالی به جستجو در کوهستان پرداختیم اما پس از چند ساعت تلاش ناموفق، ناامید شده و به خانه بازگشتیم. گمان کردیم شاید موضوع چیز دیگریست و حادثه ایی در جریان نبوده. اما صدا انقدر پر آه و گداز بود که تا گذشت چند روز، حال خوشی نداشتم؛ نمی‌توانستم از فکرش خلاص شوم.حوالی عصر، مشغول انجام کارهایم شده بودم. زمانی که کار می کردم، حواسم کاملا معطوف به کار بود؛ ذهنم جای دیگری نمی‌رفت. تا اینکه یکی از اهالی مشوش به خانه‌مان آمد، ته دلم خاله شد، پس از آنکه نفسی گرفت، گفت:« اهالی ده بالا ناپدید شدند.» حرفش عجیب و غیر ممکن بود؛ همچین چیزی سابقه نداشت. او توضیح داد مدتیست تمام راه‌های ارتباطی‌مان قطع شده و نتوانسته خبری ازشان بیابد.اینجا اینقدر کوچک است که ده های اطراف همه همدیگر را می شناسند. پس اگر مشکلی پیش می‌آمد از یکدیگر کمک می‌گرفتند. چه در خوشی یا نا‌خوشی، یار یکدیگر بودیم. با اهالی دهکده صحبت کردیم؛ قرار بر این شده بود به ده بالا برویم. با حجم برفی که آمده بود مسیر را ناهموار و سنگلاخی کرده بود؛ راه ماشین در تمام حوالی بسته شده بود. پیاده رفتنش چندین ساعت طول می کشید پس ترجیح دادیم از مسیری نزدیک‌تر برویم. عبور از کوه را انتخاب کردیم که زمان نصف شود.هوا تاریک شده بود. نگران بودیم. نمی‌توانستیم بیشتر از این صبر کنیم. به مسیر کاملا واقف بودیم و حرکت در شب برایمان سخت نبود. محیط در سکوت رعب آوری فرو رفته بود. آشوب درونمان اجازه‌ی گفتن کلامی نمی‌داد. خوف و تاریکی بر کوهستان چیره بود. بلد راه بودیم و گذر از آنجا برایمان دشوار نبود. با سپیده زدن هوا، ده از دور دست ها رخ نشان داد. عجیب بود... هیچ چیز شباهتی به گذشته نداشت... یک چیز کم بود! جلو تر رفتیم، فهمیدم در ده زندگی جریان ندارد. دیگر طاقت نداشتم. گام هایم را تند تر کردم، که ریگی زیر پایم لغزید و کم مانده بود از راه باریکه‌ایی که عبور می‌کردیم به پایین دره سقوط کنم. همراهان با عجله من را نگه داشتند، نگرانی از درون من را می‌بلعید.به ده رسیدیم اما ده در سکوت فرو رفته بود و تمام ده را با عجله گشتیم اما هیچ اثری از اهالی نبود، شور و اشتیاق اهالی در گذشته وقتی به آنجا می رفتیم را به یاد می‌آوردم که چطور به استقبال‌مان می‌آمدند و مهمان را سر چشم می گذاشتند.وضع بدی بود. نفسم بند آمده بود. بغض گلویم را می‌فشرد، خود را کنترل کرده و بغض را پس زدم. در چهره‌ی افراد همراه‌مان، غم بی‌داد می‌کرد. دهیار ده‌مان که مردی مسن اما قوی هیکل با سبیل های سفید پر پشت، دستمال به کمر بسته بود و از هر جوانی سر پا تر بود گفت:«خطر در کمینه... باید زودتر برگردیم معلوم نیست چه اتفاقی براشون افتاده! ممکنه اون بلا سر ما هم بیاد.» نباید ریسک می‌کردیم. همه افراد با دهیار هم نظر بودند و با گفتن:« بجنبید...» از سوی او، با شتاب در مسیر بازگشت قرار گرفتیم. در راه بازگشت، باد سرگردان غافلگیرمان کرده بود؛ با شیطنت به هر سو می‌وزید و به سمت‌مان هجوم آورده بود. دانه های برف دانه دانه روی زمین می‌نشستند، باریدن برف شدت گرفته بود با باد همراه شده بود. طوفان اجازه ی ادامه ی مسیر را به ما نمیداد. در آن حوالی غاری بود که به آن جا رفتیم. دهنه ی غار آن قدری بزرگ است که داخل را روشن کرده بود.با وارد شدن به داخل غار بوی تعفنی در مشام‌مان پیچیده بود؛ آنقدر که تحمل کردنش برایمان دشوار بود. شال گردنم را جلوی دهانم محکم کرده بودم؛ تا بو کمتر آزارم دهد. چاره ایی نداشتیم باید قدری آن‌جا طاقت می‌آوردیم. یکی از اهالی با گفتن:«قدری خستگی در کنیم.» به سمت دیواره‌ی غار رفت تا بنشیند. من نگاهم به بیرون دوخته بودم و منتظر بودم طوفان تمام شود و زودتر به دهکده باز گردیم. که با شنیدن فریاد مرد، هول کردم و به سمتش دویدم دورش جمع شدیم و اطرافش را نگاه می‌کردیم تا عامل وحشتش را بیابیم... مرد در روی زمین نشسته بود و با چهره ای مشوش به دیواره ها اشاره کرد، به دیوار غار نزدیک شدیم، خم شدیم، سرمان را به محلی که اشاره کرده بود؛ نزدیک کردیم و با دیدن لکه های خون، دستم را روی خون کشیده و لمسش کردم و به اهالی نشان دادم. خون تازه بود، چشم هایمان به سوی انتهای غار یعنی جایی که غار تنگ می شد دوختیم و نمیدانستیم موضوع از چه چیزی قرار است...⭕️سلام دوستان عزیزمامیدوارم منتظر ادامه‌ش باشید و نظراتتون رو باهامون به اشتراک بذارید.ددوختیم و نمی دانستیم موضوع از چه چیزی قرار است...</description>
                <category>سمیه جهانگیری زرکانی</category>
                <author>سمیه جهانگیری زرکانی</author>
                <pubDate>Thu, 25 Dec 2025 21:41:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>