<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های someone</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@someoneyoudontknowby</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 16:52:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/82179/avatar/9Wud9r.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>someone</title>
            <link>https://virgool.io/@someoneyoudontknowby</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خلوتِ شب</title>
                <link>https://virgool.io/@someoneyoudontknowby/%D8%AE%D9%84%D9%88%D8%AA%D9%90-%D8%B4%D8%A8-pot5r72helsg</link>
                <description>مرد دود سیگارش را آرام و طولانی بیرون داد و مه بزرگ و سفیدی که در هوای سرد به سوی آسمان بالا می‌رفت را تماشا کرد. دود زیر نور تیرِ چراغ برقی که در نزدیکی اش ایستاده بود سفیدتر از چیزی که انتظار داشت به نظر می‌رسید و بقیه‌ی کوچه غرق در تاریکی بود.با وجود کاپشنِ پَرِ پف کرده و بزرگی که به تن داشت هنوز هم لرزی در تنش احساس کرد. پُک دیگری به سیگارش زد. چهره‌اش کمی در هم کشیده شد. سیگار را به دست دیگرش که تا این لحظه در جیب فرو برده بود داد و دست راستش را بو کشید. نمی‌توانست درست تشخیص دهد که بوی تند آشغال را از دستِ خودش احساس می‌کند یا از تلِ کیسه‌های زباله‌‌ی تلنبار شده کنار تیرِ برق. جوی‌های کوچکی از شیرابه‌ی زباله از زیر تپه‌ی آشغال به اطراف جاری شده بودند اما همگی قبل از رسیدن به جوی خشکِ وسط کوچه ناامید شده و در جا خشکشان زده بود. تنها اثری که ازشان به جا مانده ردهای زرد و قهوه‌ای رنگی بود که در جهت‌های مختلف از تیرِ برق و &quot;لعنت بر پدر و مادر کسی ...&quot; که با خط بد روی آن نوشته شده بود می‌گریختند.صدای بلند گوینده‌ی اخبار تلویزیون از پنجره‌ی بازِ یکی از خانه ها به گوش رسید، اما خیلی زود با صدای فریادِ ناراضیِ زنی -احتمالا از همان پنجره- در نطفه خفه شد. ناخودآگاه به سمتِ پنجره‌ی روشن طبقه پنجمِ ساختمانِ پشتِ سرش چرخید. خبری نبود. برگشت و نگاهی ناامیدانه به سیگارِ دستش که دیگر چیزی از عمرش باقی نمانده بود انداخت.پک محکمی از لب سیگار عزیزش گرفت، اما این بار از پشتِ دود، مردِ لاغری با تی‌شرت آستین‌کوتاه و پیژامه خانگی ظاهر شد که کیسه زباله به دست، به تیرِ برق نزدیک می‌شد. مردِ تازه وارد که به نظر از دیدن همسایه‌اش شوکه شده بود از همان فاصله فریاد زد:-به به! آقا مصطفی! شمام که اینجایی!سرعتش را کمی بیشتر کرد، کیسه‌ی زباله را به آرامی پشتِ بقیه‌ی کیسه‌های روی زمین گذاشت و در حالی که به سمت مصطفی می‌آمد ادامه داد:-اتفاقا منم اومده بودم یه سیگاری بکشم. خوب شد شمام اینجایی. چه خبرا سلطان؟ اوضاع احوال چطوره؟-ممنون. امن و امان. شما چطوری؟مرد که با دستان بی‌قرارش به شکلی نمایشی در جستجوی چیزی در جیب‌های به وضوح خالیِ پیژامه‌اش می‌گشت پاسخ داد:-تو رو خدا حواس ما رو نگاه کن. سیگارمو جا گذاشتم! همش از گرفتاریه ها. اصلا حواس واسه آدم نمی‌مونه. داری یه نخ به منم بدی؟مصطفی با اشتیاق فیلترِ کشیده شده را زیر پا انداخت و در حالی که پاکتِ سیگار را از جیبش بیرون می‌آورد زیرچشمی نگاهی نگران به پنجره‌ی طبقه پنجم انداخت.-بله. بله. بفرمایید.صدای تقِ بلند فندک دوبار در کوچه‌ی خلوت پیچید.مردِ تازه وارد دود را با چهره‌ی در هم کشیده بیرون داد و با کنجکاوی مشغول بو کشیدنِ انگشتان دستش شد. او هم بوی تند را احساس کرده بود.صدای تق فندک دوباره شنیده شد.مصطفی دود را بیرون داد و در حالی که با سر به تلِ زباله‌ها اشاره می‌کرد گفت:-فکر کنم بو از اون باشه علی آقا.علی سرش را چرخاند و نگاه کوتاهی به کوه آشغال‌ها انداخت اما خیلی زود به سوی مصطفی برگشت. بدنش را کمی جمع کرد و سعی کرد سرما را با لرزش کوچکی از بدنش بیرون کند.-چقدر هم سرد شده هوا!مصطفی نگاهش را از تی‌شرت آستین کوتاه علی برداشت و به آسمان نگاه کرد.-آره. خیلی سرد شده.علی آقا بدون توجه به پاسخ کوتاه مصطفی ادامه داد:-ما که دیگه بخاری‌ها رو روشن کردیم ولی انتظار نداشتیم انقد یهویی سرد بشه. انگار نه انگار که تا همین چند هفته پیش هنوز کولر روشن بود. حالا خوبه بخاری مثل کولر سرویس نمی‌خواد. نمی‌دونی امسال اول تابستون چه داستانی برامون درست کرد. داشتیم از گرما تلف می‌‌شدیم تو خونه! کولره بازی درآورده بود. هیچیش هم نبودا. فقط یه 200 تومن تو گلوش گیر کرده بود.-بله. ما هم امسال  کولرا رو سرویس کردیم.علی آقا پکی به سیگارش زد و نگاهی به اطراف انداخت. کوچه همچنان خالیِ خالی بود و غیر از صدای مبهم و نامفهومِ تلویزیون که گاهی از خانه‌های اطراف به گوش می‌رسید هیچ خبر دیگری نبود.-چه شب خلوتی هم هست. جون میده آدم توش وایسه و از سکوت و آرامشِ شب لذت ببره. اصلا میگن همه باید یه ساعتی در روز رو همینطوری به سکوت و تفکر بگذرونن. متاسفانه گرفتاری‌ها و دغدغه‌های دنیای امروز آرامش رو از آدم گرفته. همش سروصدای تلویزیون و موبایل و زن و بچه و کوفت و زهرمار! اصلا نمیذارن آدم چند دقیقه آرامش داشته باشه. به نظرم هرشب باید همینطوری برنامه بذاریم و اینجا جمع بشیم، همینطوری از سکوتِ شب لذت ببریم. لازمه واقعا! نه؟مصطفی که  مشغول تماشای بالارفتنِ دود سیگارش بود با صدای سوالِ علی ناگهان برگشت.-آره. آره. لازمه واقعا.علی چند ثانیه‌ی دیگر با لبخندی که همچنان از جمله‌ی آخر روی لبش جا مانده بود به مصطفی نگاه کرد و وقتی که بالاخره مطمئن شد جوابِ او واقعا تمام شده تکان دیگری به بدنش داد و لرز سرما را از خود راند. گوشی‌اش را بیرون آورد و نگاهی به ساعت انداخت. اما قبل از اینکه فرصت کند چیزی بگوید صدای خرت خرتِ کشیده شدنِ دمپایی روی آسفالتِ کوچه توجهش را جلب کرد.مردی چاق با گام‌های سنگین از میان تاریکی ظاهر شد اما قبل از اینکه به تیر برق برسد بدون توجه به نگاه‌های کنجکاوِ دو همسایه کیسه‌های آشغالش را تاب داد و به سوی تلِ زباله ها پرتاب کرد. کیسه‌های جدید از روی کوه قل خوردند و جایی در دامنه‌ی کوه برای خود برگزیدند. اما مردِ درشت هیکل که حتی منتظر رسیدنشان به مقصد نشده بود چرخید و به همان سنگینی‌ای که آمده بود در تاریکی محو شد.-دیدی چیکار کرد مرتیکه؟ دیدی چطور پرتشون کرد؟! همینه دیگه. تا وقتی مردم انقدر به محیط زندگیشون بی تفاوت هستن  اوضاع همینه. انگار نه انگار که اینجا محل رفت و آمد و زندگیِ مردمه! ببین چه منظره‌ای درست کردن توروخدا! حال آدمو به هم میزنه. آشغالا تا وسط کوچه پخش شدن. یکی مثل ما هم که می‌خواد چند دقیقه از آرامش شب لذت ببره مجبوره همچین منظره‌ی زشتی رو تحمل کنه.مصطفی که دیگر هم سیگار دومش تمام شده بود و هم صبرش، فیلتر را زیرپایش انداخت و خاموش کرد.-خب. من دیگه برم بالا علی آقا. شب بخیر.علی آقا هم با عجله باقی‌مانده سیگارش را زیر پا انداخت.-بله. حق با شماست. دیگه واقعا نمی‌شه تحمل کرد با این همه آشغال که اینجا ریختن. منم دیگه باید برم خونه. شب خوش. شب خوش.</description>
                <category>someone</category>
                <author>someone</author>
                <pubDate>Mon, 22 Nov 2021 21:58:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی از رفتن حرف می‌زنم</title>
                <link>https://virgool.io/@someoneyoudontknowby/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D9%85-qrkxoa4kw2qw</link>
                <description>وقتی از شهر کوچکی که سال‌های اولیه زندگی‌ام را در آنجا گذرانده بودم به بروجرد آمدیم هنوز خیلی کوچک بودم. احتمالا هنوز فرصت نکرده بودم بفهمم خانه کجاست وقتی که دیگر خانه‌مان آنجا نبود.پس از آن، بروجرد می‌توانست خانه‌ام بشود اما عملا فرصت نشد چون قبل از آنکه بتوانم سرم را از زیر سیل درس و کتاب و تست کنکور بیرون بیاورم و نفسی تازه کنم تصمیمم را گرفته بودم. می‌خواستم دوره‌ی دانشگاهم را در تهران بگذرانم.خوشحالم که به آرزویم رسیدم و بار سفرم را به سوی تهران بستم اما اولین خوابگاهی که در آن زندگی کردم را اصلا دوست نداشتم. از همه چیز و همه جا دور بود. خوب به یاد دارم دورانی را که با یک کوله و یک کیف دستی پر از همه‌ی اسباب زندگی‌ام سوار بر مترو و اتوبوس بین خوابگاه، دانشگاه، باشگاه و محل کارم در سفر بودم. مُنکرِ شیرینی‌های این دوره نیستم اما اصلی ترین چیزی که از این خوابگاه اول به یاد دارم صدای لف لف کشیده شدن دمپایی روی زمینِ سردِ راهروهای تاریکش است.البته اینکه خوابگاه اولم را دوست نداشتم به این معنی نیست که 6 خوابگاه دیگری که بعد از آن عوض کردم را می‌پسندیدم. بهره‌ای که از هرکدام از این خوابگاه‌ها می‌بردم و حسی که در هرکدامشان تجربه می‌کردم بسیار شبیه به تجربه‌ی مرباهای تک نفره‌ای بود که همان روزها برای صبحانه میگرفتیم: کوچک، یکبار مصرف و تصنعی.«رفتن» همیشه برای من عضو جدانشدنی لیست کارهایم بوده و هست. همیشه روزی قرار است فرا برسد که من دیگر اینجا نیستم. نمی‌دانم کجا هستم اما می‌دانم که دیگر اینجا نیستم.دوران خوابگاه نشینی بالاخره خیلی سال پیش تمام شد اما بعد از آن خیلی زمان برد تا بفهمم جایی که مدت‌ها در آن زندگی می‌کرده‌ام خانه‌‌ی من است. طول کشید تا بالاخره کوله و چمدان‌هایم را باز  کنم؛ به دیوارها چیزهایی بیاویزم و در گلدان‌ها گیاهانِ ماندنی بکارم. طول کشید تا بفهمم که خانه‌ای دارم و زیاد نگذشته است از روزی که به خودم جرأت دادم از شیشه‌ی بزرگ مربای خانگی با قاشق مربا بخورم.همه‌ی اینها را گفتم که به من کمتر خرده بگیرید اگر حالا به اندازه‌ی بقیه در تب و تاب رفتن نیستم. می‌دانم که این‌روزها همه رفتنی هستند حتی ماندنی ترین آدم‌ها؛ و حق هم دارند که رفتنی باشند. من هم مثل بقیه این زلزله‌هایی که هرروز همه چیزمان را می‌لرزاند و آرزوهایمان را زیر آوار خرد می‌کند می‌بینم.اما به من حق بدهید. من در «نرفتن» تازه کارم. من تازه چمدانم را باز کرده‌ام و هنوز فرصت نداشته ام همه سوراخ سنبه هایش را جستجو کنم.البته تا همین جای کار هم همه چیزهایی که در این جستجو یافته‌ام به شیرینی مربای خانگی‌ام نبوده‌اند. واقعیت این است که بعضی از گوشه‌های همین چمدانی که همیشه با خودم حمل می‌‌کرده‌ام از راهروهایی که ترکشان کرده‌ام هم تاریک‌تر هستند و بعضی از مشکلاتی که همیشه از آنها می‌گریخته‌ام در جیب‌های مخفیِ همین چمدان پنهان شده بوده‌اند.اما چیزی که این جستجو به من نشان داد این است که رفتن یا نرفتن، مساله نیست.مساله این است که بیشتر اوقات «اینجا نبودن» به تنهایی دلیل کافی‌ای برای رفتن نیست.گاهی اوقات باید رفت و این هیچ اشکالی ندارد؛ نبودن و نماندن، نتیجه‌ی غیرقابل گریزِ چنین رفتنی‌است. اما مساله این است که رفتن برای خیلی از ما فقط «بهانه‌ای برای نبودن و نماندن» است. و ما بسیاری از چیزهایی که از آن‌ها میگریزیم را همیشه با خود حمل خواهیم کرد؛ تا روزی که چمدان‌هایمان را باز کنیم و با حوصله همه چیزمان را جستجو کنیم.مساله این است که قبل از بستن بارمان باید بدانیم که چه داریم و چه نداریم. چه می‌خواهیم و در جستجوی چه هستیم. در این صورت سفرمان هم زیباتر خواهد بود، چه سفری به سرزمین‌های دور باشد و چه بازگشتی به خانه و کاشانه.</description>
                <category>someone</category>
                <author>someone</author>
                <pubDate>Sun, 14 Nov 2021 22:28:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مصائب هیولاهای بدون چهره</title>
                <link>https://virgool.io/@someoneyoudontknowby/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%A6%D8%A8-%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%DA%86%D9%87%D8%B1%D9%87-nxpf9tg29isn</link>
                <description>پای پسرک در تاریکی اتاق به چیزی گیر کرد و به زمین افتاد. نفس زنان از جا بلند شد و کورمال کورمال چهارگوشه‌ی انباری کوچک را در جستجوی راهی برای فرار کاوید. هیچ راهی نیافت.نور چراغ راهرو از تنها در اتاق وارد می‌شد و نیمی از صورت رنگ پریده‌ی پسر را روشن می‌کرد. دانه‌های درشت عرق از کنار شقیقه‌هایش پایین می‌آمدند. با چشمانی خیس که از وحشت در حال بیرون پریدن بودند، در را می‌پایید. صدای گام‌های هیولا در راهرو هر لحظه نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد.حالا دیگر می‌توانست سرنوشت محتوم خود را ببیند. می‌دانست که چیزی به پایان عمرش باقی نمانده است. هیولا فقط چند قدم دیگر با در فاصله دارد. موجودی آنقدر مخوف که تا این لحظه هیچ توصیفی از ظاهرش وجود ندارد و هیچ انسان زنده‌ای چهره‌اش را ندیده است.پسرک تصمیم‌اش را گرفت. حالا که قرار است بمیرد حداقل شجاعانه در چشمانش زل خواهد زد و به او خواهد فهماند که ترسی ندارد.حالا صدای گام‌ها خیلی نزدیک بودند. فقط یک قدم دیگر.چشمان سرخش را با آستین لباس خشک کرد. صدای فشرده شدن دندان‌هایش روی یکدیگر را می‌شنید. احساس می‌کرد که همه‌ی ماهیچه‌های بدنش منقبض شده‌اند. با دستان مشت کرده روبروی در ایستاد و مصمم، به چارچوبِ خالی خیره شد.صدای آخرین گام هیولا در سراسر راهرو پیچید اما هیچ چیزی ظاهر نشد.سکوت.تنها صدایی که می‌شنید صدای نفس‌های نامنظم خودش بود.هیچ خبری از هیولکلمات آخرِ نوشته نصفه نیمه و باعجله نوشته شده بودند و با دست‌خط تمیزِ بقیه‌ی متن کاملا فرق داشتند. سرهنگ، برگه‌ی کثیف و چهارتا خورده را برگرداند و پشتش را هم نگاه کرد اما غیر از چند لکه‌ی سیاه دوده مانند چیز دیگری دستگیرش نشد. کاغذ را جلوی سربازِ مضطربی که جلوی میزش ایستاده بود گرفت و پرسید:- این چیه احمدی؟ بهت میگم شکایت نامه‌ رو بده. قصه واسه من آوردی؟- قربان جسارتا اصلا زبون آدم حالیش نمی‌شه. این کاغذ هم تنها چیزیه که همراهش هست. میگه خودش خونه رو آتیش زده.- پس شاکی کیه؟ مالک خونه‌ای که آتیش زده کیه؟احمدی، که آثار گیجی به وضوح در ظاهرش دیده می‌شد مِن‌مِن کنان زیرلب جواب داد:- مالک، خودشه فکر کنم ...سرهنگ صدایش را بالا برد:- فکر کنی؟! پسره‌ی الدنگ منو مسخره کردی؟ تو هنوز نمی‌دونی این یارو اصلا اینجا چی‌کار میکنه و چی می‌خواد، بعد این خزعبلاتو آوردی دادی که من بخونم؟یک هفته اضافه خدمت که برات زدم می‌فهمی دفعه بعد باید چیکار کنی.سرباز حسابی دستپاچه شده بود:- سرهنگ به خدا من بی تقصیرم. از ظهر اومده چسبیده به نرده‌های جلوی در تکون هم نمی‌خوره. قربان به جان عزیزم زبون نمی‌فهمه. هرچی هم ازش می‌پرسم یه جمله‌ی درست حسابی هم از دهنش درنمیاد. فقط میگه نویسنده است. خونه رو خودش آتیش زده. الانم اصرار داره بندازیمش بازداشتگاه!سرهنگ کم‌کم داشت کلافه می‌شد. برگه‌ی قصه را روی میز پرت کرد و فریاد زد:- گمشو برو بیارش ببینم چی میگه!سرباز به سرعت خود را به بیرون اتاق پرت کرد و در را پشت سرش بست.سرهنگ قاسمی همیشه اینقدر عصبانی و بی‌اعصاب نبود. البته کارِ شیفت شب چیزی نیست که هیچکس از آن لذت ببرد ولی او خیلی هم مشکلی با شب‌ها نداشت. حداقل خوبی‌اش این است که معمولا ماجرای خاصی وجود ندارد و خیلی خلوت‌تر از روزها می‌گذرد. می‌تواند در آرامش اتاق چای داغ و غلیظش را بنوشد و منتظر پایان شیفت بماند. اما به هر حال بعضی شب‌ها اوضاع مثل همیشه پیش نمی‌رود. امشب هم یکی از همان شب هاست.نفس عمیقی کشید و سعی کرد به اعصابش مسلط باشد. لیوان چای را به لبش نزدیک کرد و هورتی کشید. چای ولرم و بی‌مزه حالش را به هم زد. چهره‌اش را در هم کشید و لیوان را روی میز کوبید. در حالی که محتویات زردرنگ درون لیوان تلوتلو می‌خوردند و از لبه‌ها و اطراف راهی برای گریختن روی میز می‌یافتند صدای تق‌تقِ در اتاق شنیده شد.همه نارضایتی‌اش از چای را در صدایش جمع کرد و فریاد زد:- بیا تو!در باز شد و سرباز لاغر اندام مردی ژولیده و کثیف را به داخل هدایت کرد. پیراهن آبی روشن بلندی که به شکل شلخته ای روی شلوارش انداخته شده پر از چروک و لکه‌های دوده و سوختگی بود و به تنش زار می‌زد. بوی دود و آتش را از همین فاصله هم می‌شد از لباس‌هایش احساس کرد.- احمدی این لیوانِ شاش رو ببر عوض کن. ببینم این یه کارو میتونی درست انجام بدی یا نه!سرباز، بدون اینکه به چشم‌های سرهنگ نگاه کند نویسنده را به سوی صندلی جلوی میز هل داد و سریع و دستپاچه لیوان چای را از روی میز برداشت.- چشم قربان. الان یه دستمال هم میارم که میزو تمیز  کنم.و دوان‌دوان در حالی که سعی می‌کرد تعادل چای را حفظ کند از اتاق بیرون رفت و در را پشت سرش بست.مرد در سکوت کامل سرجایش، کنار صندلی ایستاده و با این که سرش را پایین انداخته بود فشارِ نگاهِ سنگین سرهنگ را روی پوست کثیف و دودیِ صورتش احساس می‌کرد.- فکر کردی اینجا هتله که می‌خوای شبو بمونی؟هیچ جوابی نیامد.سرهنگ اشاره‌ای به کاغذ کثیف روی میز کرد و پرسید:- اینا رو تو نوشتی؟سرش را به آرامی بالا آورد و به برگه‌ی روی میز نگاه کرد. حداقل به نظر می‌رسید که به آن نگاه می‌کند اما مرکز نگاهش جایی مبهم در فضا گم بود.- هوی! با توام. چیزی زدی؟!نویسنده نگاهی از سر شرمندگی به سرهنگ انداخت و زیرلب جواب داد:- بله. من نوشتم.- خونه‌ای که آتیش زدی مال کیه؟ صاحبش کجاست؟- مال خودمه- خونه خودتو آتیش زدی؟!دوباره سرش را پایین انداخت و سکوت کرد.سرهنگ رو به درِ اتاق با عصبانیت فریاد زد:- احمدی پس چی شد این چای؟!سپس دوباره رو به او کرد با همان صدای بلند گفت:- من همه‌ی شب وقت ندارم که بشینم تو رو نگاه کنم. شاکی خصوصی که نداری. پرونده‌ای هم که در کار نیست. یا همین الان بگو چه مرگته یا میگم بندازنت بیرون.او که از صدای فریاد سرهنگ جا خورده بود کمی در جایش عقب رفت و ملتمسانه گفت:- نه قربان. باید منو بندازید زندان. من خودم خونه رو آتیش زدم. چاره ای نداشتم. باید اون جونورو می‌سوزوندم. باید از بین می‌رفت ولی آخرش هم نتونستم. باید منو بندازید زندان.قاسمی نگاهی زیرچشمی به کاغذ روی میز انداخت و پرسید:- چه جونوری؟! عین آدم از اول تعریف کن که بفهمم.مردِ بی‌نوا نمی‌دانست کدام‌یک بیشتر گلویش را گرفته است. احساس گناه یا ترس؟ فقط می‌‌دانست که چیزی به بند آمدن راه نفسش باقی نمانده است و اشک دارد آرام آرام در گوشه‌ی چشمانش حلقه می‌زند. درست مثل حلقه‌ی خیسِ جای خالی لیوانِ سرهنگ.- همش تقصیر خودمه.مشکل اینه که از همون اول توصیفش نکرده بودم. باور کنید نمیدونستم چطوری توصیفش کنم. آخه اصلا قرار نبود هیچکس صورتش رو ببینه. چه میدونستم آرکِ سفر قهرمانِ این پسره‌ی دیوونه قراره اون وسط گل بکنه. انتظار نداشتم یهو تصمیم بگیره جلوش بایسته. قرار نبود اینطوری بشه.قرار نبود این هیولای لعنتی بیرون بیاد.کلافگی سرتاپای سرهنگ را فرا گرفت:- چرا هزیون میگی مرتیکه؟ میگم این جونور چیه؟ سگه؟ گرگه؟ خرسه؟ چه شکلیه اصلا؟- چرا نمی‌فهمید؟! میگم نمیتونم توصیفش کنم. اگه درست توصیفش کرده بودم که بیرون نمیومد. واسه همینه که دنبالمه. واسه همینه که باید بهم پناه بدید.سرهنگ قاسمی اصولا به کلافگی عادت نداشت و معمولا خیلی زود با خشم جایگزینش می‌کرد. با خشم خیلی راحت‌تر می‌توانست کنار بیاید:- مگه اینجا دیوونه خونس که به امثال تو پناه بدیم مردک روانی؟!به سوی در فریاد زد:- احمدی! معلوم هست کدوم گوری هستی؟! بیا این دیوونه رو بنداز بیرون.اما هیچ صدایی از بیرون اتاق نمی‌آمد.سکوت مطلق.مرد نگاه مستاصل و ملتمسش را از در برداشت و به سرهنگ نگاه کرد.قاسمی از جا بلند شد و در حالی که از لای دندان‌هایش چیزی زمزمه می‌کرد با گامهایی سنگین از خشم به سوی در اتاق رفت و در کسری از ثانیه بازش کرد. آمادگی‌اش را داشت که اولین کسی که پشت در می‌بیند را به آتش بکشد. در کمال تعجب، نورِ اتاق، که سایه‌ی بلند سرهنگ را روی کف راهروی تاریک و خالیِ کلانتری پهن کرده، تنها منبع نورِ موجود بود.همه جا ساکت و خاموش.چشمان بُهت زده‌اش را تنگ کرد و در دو طرف راهروی خالی به دنبال اثری از حیات گشت اما هیچ خبری نبود. نگاه غضب‌آلودی به نویسنده کرد و گفت:- از جات تکون نخور تا من بیام. الان تکلیف همتونو روشن می‌کنم.او هیچ مشکلی با اجرای دستورِ سرهنگ نداشت؛ احساس می‌کرد حتی اگر بخواهد هم نمی‌تواند از جایش تکان بخورد. چشم‌هایش تنها عضوهایی بودند که هنوز از وحشت کاملا قفل نشده اند.و سرهنگ هم فریاد زنان در سیاهی غلیظِ راهرو گم شد:- میدم پدر همتونو در بیارن. وسط شیفت تعطیل کردید رفتید؟خوب می‌دانست که اینجا دیگر آخر خط است. بعد از یک عمر داستان نوشتن دیگر پایان را از چند صفحه قبل می‌توانست تشخیص دهد. حالا زمان رویارویی و جمع‌بندیست. حالا او باید با موجودی که خودش ساخته است روبرو شود. اما متاسفانه این قصه دیگر قصه ای نیست که خودش نوشته باشد و دستش از همه چیز کوتاه است!پایان داستان هرچه که قرار است باشد، به هر حال در مورد نزدیک شدنش درست فکر می‌کرد. صدای گام‌های جانور از راهروی کلانتری به گوش رسید و نزدیک شدنِ آرام و باحوصله‌‌ی قدم‌ها مو به تنش سیخ کرد.کاش توانسته بود توصیفش کند. کاش از همان اول فکر آخرش را کرده بود. اما می‌دانست که حالا دیگر برای این آرزوها خیلی دیر شده است. نزدیک شدنِ هیولا مسلما ترسناک است اما چیزی که او را آزار میداد موضوعِ دیگری بود. به این می‌اندیشید که چطور تمام عمرش را به توصیفِ چیزها گذرانده است اما هیچوقت چیزی اینگونه از زیر قلمش نگریخته است. چرا اینقدر ناتوان شده است؟فقط چند قدم دیگر  تا رویارویی.هرچه می‌خواهد بشود. حداقل بالاخره او را با چشمان خودش می‌بیند. حداقل این بار با او روبرو می‌شود و بارِ این توصیف ناشناخته از نوک زبانش برداشته می‌شود. اینجا دیگر داستانِ خودش نیست که هیولای بدون چهره از آن بیرون بزند. اگر بخواهد هم دیگر جایی برای بیرون زدن نیست. این دیگر واقعیت است نه داستان.فقط یک قدم تا رویارویی.نویسنده به تاریکیِ درون چارچوبِ در زل زد.صدای آخرین گام هیولا در سراسر راهرو پیچید اما هیچ چیزی ظاهر نشد.سکوت.تنها صدایی که می‌شنید صدای نفس‌های نامنظم خودش بود.هیچ خبری از هیول</description>
                <category>someone</category>
                <author>someone</author>
                <pubDate>Thu, 23 Sep 2021 17:51:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پدر، گوسفند و امید</title>
                <link>https://virgool.io/@someoneyoudontknowby/%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%88%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF-%D9%88-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-tevrc5ufjabg</link>
                <description>بالاخره با سرعت قابل قبولی همه در حال واکسن زدن هستند و می‌دانیم که به زودی اوضاع بهتر خواهد شد. اوضاع مثل قبل نخواهد بود، همان طور که ما آدم های قبلی نیستیم و همان‌طور که بسیاری از آدم‌های قبلی دیگر میان ما نیستند. اما هرچه هست این دوران ترس و وحشت تمام خواهد شد.بعد از مدت‌‌ها می‌توان کورسوی نوری در انتهای این تونل وحشت دید. «امید»، واژه‌ای که همه منتظرش بودیم پس از مدت‌ها در حال سربرآوردن است.اما من هنوز مزه‌ی دهانم تلخ است. به این فکر می‌کنم که احساسم به واژه‌ی امید چقدر می‌توانست متفاوت باشد اگر ما هم همان موقعی امید را می‌دیدیم که بقیه دنیا دیدند. اگر مثل جوجه اردک زشتِ دنیا همیشه و در همه چیز آخرین نفر نبودیم. چقدر همه چیز متفاوت می‌شد اگر همه کسانی که در چند ماه اخیر جان خود را از دست دادند هنوز بین ما بودند.اوضاع حتما خیلی فرق می‌کرد اگر همان موقعی که بقیه انسان های این کره‌ی خاکی بالاخره راهی برای خلاصی از این کابوس یافتند ما هم می‌توانستیم با آن‌ها سهیم و همراه شویم؛ به اندازه‌ی بقیه‌ی مردم انسان به حساب بیاییم و زنده بمانیم. اما نبودیم و نیستیم.اینجا، ما بیشتر و قبل از آنکه انسان باشیم، رعیت هستیم. فرزندان پدری هستیم که ما را گوسفندانی در انتظار هدایت می‌بیند و نه انسان‌هایی تشنه‌ی رشد و استعلا. اینجا آبروی پدر و قدرت نمایی اش برای غریبه‌ها از جان فرزندان بسیار مهم‌تر است.پدر است دیگر، صلاحِ خانواده را می‌خواهد.نباید فراموش کنیم که اینجا همان سرزمینی است که پدر در جستجوی آبرویش با داس به دنبال فرزند می‌دود. و فرزندش که باشی می‌دانی؛ دیر یا زود، امروز یا فردا، بالاخره باید گردنت را به دستان پرمهرش بسپاری. چون می‌دانی که امروز، حتی سرنوشت داستان قدیمیِ «پدر، داس، فرزند و گوسفند» هم طور دیگری رقم خواهد خورد. برای این پدر فرقی نمی‎کند که کدام را اول قربانی کند و پایان ماجرا هم هرچه باشد قطعا عید نخواهد بود.اینجا، حتی امید هم معنی اش فرق می‌کند.اصلا ما پدر نخواستیم؛ بگذارید فقط انسان باشیم.منبع عکس: https://www.saatchiart.com/art/Photography-Tarago-Moonlight-2-Limited-Edition-1-of-9/1064622/4169569/view?epik=dj0yJnU9aVZlMkkwWDgtMEp2bWtUeTBZcHJNcjRLMngzTDRXNUImcD0wJm49RmtzRk1mT3RYLTZMVmJ4LS1obHFyZyZ0PUFBQUFBR0ZITlU4 </description>
                <category>someone</category>
                <author>someone</author>
                <pubDate>Sun, 19 Sep 2021 17:46:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیرمرد و جاروی آشنا</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D8%AC%D8%A7%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-eix91urefoek</link>
                <description>صدای خش خش برگ‌ها را روی پوست چروکیده‌ی دستش احساس می‌کرد. برگ‌های خشک لابه‌لای انگشتان لرزانش خرد می‌شدند و به زمین می‌ریختند. دنبال چیزی می‌گشت اما هرچه دستانش را کورمال کورمال از لای ورق‌های خشکیده، روی سنگ‌فرش سرد و نمدار می‌کشید پیدایش نمی‌کرد.صدای نفس های تند و نامنظمِ خودش بلند‌تر از صدای خش خش به گوشش می‌رسید. دیگر برای چهاردست و پا روی زمین راه رفتن سنی ازش گذشته بود. به سختی بدنش را جمع کرد و روی دو زانو نشست. زانوهایش داشتند کم‌کم روی زمین سرد بی‌حس می‌شدند اما همین که می‌توانست کمرش را کمی صاف کند و نفسی تازه کند راضیش می‌کرد.برگ کوچکی چرخان و آرام پایین آمد و روی نیمکت سبزِ  پشت سرش افتاد. نگاهی به بالا انداخت. آسمان خاکستری مثل لحاف ضخیمی روی درختان بلند افتاده بود و هیچ راهی به بیرون دیده نمی‌شد.به زحمت خودش را روی زانوهایش جابه‌جا کرد تا نگاهی به اطرافش بیندازد. صدای خش خش کوتاهی از زیرپایش شنیده شد ولی خیلی زود سکوت دوباره برقرار شد. هیچ جنبنده ای در اطرافش نمی‌جنبید؛ به جز لکه های نارنجی‌ای که گاه و بی‌گاه در هوای ساکن و نمناک غلت می‌خوردند و پایین می‌آمدند تا به زمین برسند. جاروی چوبی دسته بلندی که به درختِ کنارِ نیمکت تکیه داده شده بود تنها موجودیت معناداری بود که به نظرش آشنا می‌آمد.دستانش را روی تنِ‌سرد و فلزی نیمکت گذاشت و به سختی از جایش بلند شد. به این می‌اندیشید که از کدام طرف آمده است و به کدام سو باید برود اما به نظر فرقی نمی‌کرد، زمینِ دو طرف به یک اندازه نارنجی بود.به آرامی به سوی جارو قدم برداشت اما با اولین گام، صدای خرد شدن و شکستن چیزی غیرعادی را زیر پایش احساس کرد. کمی در جایش جابه‌جا شد و  به زمین زیر پایش نگاه کرد. چشمانش را تنگ کرد تا شاید بهتر بتواند ببیند اما به جز تصویر مبهم و نارنجی رنگ چیز دیگری دیده نمی‌شد. ناخودآگاه دستش را روی سینه‌ی پالتویش گذاشت و در جستجوی عینکش کمی جا‌به‌جا کرد اما آن را نیافت. اعماق جیب هایش را در جستجوی عینک کاوید اما فقط یک چیز یافت: یک کارت بزرگِ سفید رنگ.کارت را در دو دستش گرفت و کمی از صورتش دور کرد. چشمانش را تنگ کرد و تمام تلاشش را برای فهمیدن ماهیت کارت به کار گرفت. می‌دانست که قطعا چیزی روی کارت نوشته شده اما به جز ردِ مبهم و محوی از خطوط سیاه نمی‌توانست چیز بیشتری تشخیص دهد.دستش دوباره در جستجوی عینک ناخواسته روی سینه‌ی پالتویش کشیده شد اما باز هم دستِ خالی بازگشت. یک جای کار می‌لنگید اما نمی‌دانست کجا! کلافه شده بود. آفتاب به زودی از پشت لحاف آسمان غروب می‌کرد و جاروی دسته بلند تنها چیزی بود که به نظرش آشنا و پیش‌بینی پذیر می‌آمد. آرام و بی‌حرکت کنار درخت تکیه داده و تکلیف اش بینِ این سیلِ برگ‌های روی زمین مثل روز روشن بود.کارت را روی نیمکت پرت کرد؛ جارو را برداشت و در حالی که آرام آرام راه خود را با صدای کشیده شدن جارو بین برگ‌ها باز می‌کرد به سویی به راه افتاد.فردا صبح، مردی نارنجی پوش لابه‌لای برگ‌های خیس به دنبال جارویش می‌گشت اما اثری از جارو نمی‌یافت. به جایش کارت سفید و خیس خورده ای چسبیده روی سطح نیمکت پیدا کرد که رنگِ نوشته‌هایش کمی پخش شده بود اما همچنان می‌شد دست خطِ درشت رویش را تشخیص داد:«پیرمردی که این کارت را به همراه دارد دچار مشکل فراموشی است. لطفا با شماره‌ی زیر تماس بگیرید»</description>
                <category>someone</category>
                <author>someone</author>
                <pubDate>Wed, 15 Sep 2021 20:03:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خبر</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D8%AE%D8%A8%D8%B1-nvrmif8mdg9y</link>
                <description>بویی نزدیک به بوی سوختگی از آشپزخانه به مشامش می‌رسید. وقتش بود که کتلت ها را پشت و رو کند.اما صدای مستاصل مرد از گوشی تلفن کنار گوشش حواسش را پرت کرد.&quot;الو ... هنوز هستید خانوم؟ ... صدامو می‌شنوید؟ ... &quot;صدا را می‌شنید. اما چیزی از منظور این صداها سر در نمی‌آورد. فکرش جای دیگری بود. به پسرش فکر می‌کرد. او خیلی وقت بود که از آنجا رفته بود و در شهر دیگری مستقل زندگی می‌کرد. زیاد با هم حرف نمی‌زدند. هرچند وقت یک بار تماس تلفنی ای داشتند که معمولا شامل سوالات مشخص و ثابتی بود:خوبی؟چه خبر؟هوا اونجا چطوره؟غذاهای خوب میخوری اونجا؟مراقب خودت هستی؟&quot;حالتون خوبه خانوم؟ ... خیلی ... متاسفم که من این خبر رو بهتون ... &quot;استیصال صدای مرد حالا دیگر تبدیل به چیز بزرگ‌تری شده بود. به غم. به بغض. به چیزی که داشت کاملا راه صدایش را می‌بست. کلمات نصفه نیمه بیرون می‌آمدند و آنهایی هم که بیرون آمده بودند راه خود را نمی‌دانستند. اصواتی بودند که گویی بخشی از یک کلمه و جمله‌ی مشخص نیستند. هرکدام به سویی می‌رفتند. بالا، پایین، بالا، پایین.مادر گوشی را به آرامی از صورتش جدا کرد و جلوی چشمانش گرفت. چیزی از صداهایی که از آن بیرون می‌آمدند نمی‌فهمید.پسرش را خیلی وقت بود که ندیده بود اما این را می‌دانست که او موتورسیکلت ندارد. امکان نداشت که داشته باشد. موتورسیکلت وسیله خطرناکی بود و پسر او اهل این بی کَلِگی ها نبود. پسر خوبی بود و اینجور چیزها را هم اصلا دوست نداشت.به هر حال پسرش بود خیلی خوب می‌شناختش. مثلا می‌دانست که او عاشق کتلت است. مخصوصا کتلت های مامان!گوشی را روی میز گذاشت و آرام آرام به سوی آشپزخانه گام برداشت. باید کتلت ها را پشت و رو می‌کرد.صدایی که از گوشی شنیده می‌شد حالا دیگر شبیه به هیچ جمله و کلمه ای نبود. فقط و فقط صدای هق هق بی‌وقفه‌ی مرد بود که به گوش می‌رسید.دکمه‌ی سبزِ تماس زیر انگشت شستش را قلقلک می‌داد.رضا - خانهتا حالا به شماره ای با این پیش شماره تماس نگرفته بود. شماره‌ی شهرستان بود. عجیب بود که با فشار دادن این دکمه کسی با این همه فاصله گوشی را خواهد برداشت.اما بعدش چه؟ چه باید می‌گفت؟ از کجا باید شروع می‌کرد؟گوشی را قفل کرد.سرش را بالا آورد و به پشتی صندلی تکلیه داد. نگاهی به اطراف انداخت. راهروی بیمارستان پر از آدم‌هایی بود که با لباس‌های راحتِ آبی کم‌رنگ و دمپایی های سفید به آرامی در رفت و آمد بودند. همه چیز زیادی سفید و روشن بود و همین باعث شده بود که دمپایی های قرمزِ حمید که روی صندلی رو‌به‌رویی زانوی غم بغل کرده بود بیشتر روی کف سفید راهرو خودنمایی کند.&quot;می‌خوای برم برات از بوفه‌ی بیمارستان دمپایی سفید بگیرم؟&quot;هیچ جوابی نیامد. حمید همچنان روی زانویش خم شده بود و به سمت پاچه های خیس و چروکیده پیژامه ای که به پا داشت نگاه می‌کرد. با موهای بلند و ژولیده ای که جلوی صورتش آویزان بود سخت می‌شد فهمید که اصلا صدایش را شنیده است یا نه.عقربه های ساعت دیواری بیمارستان که روی دیوار پشت سر حمید نصب شده بود سرجایشان خشک شده بودند. ساعت مچی خودش را هم نگاه کرد. فرقی نداشت. گویا همه ساعت‌ها دوباره یخ زده اند. مثل پارسال که سه تایی بیرون رفته بودند.وقتی که از پارک بیرون می‌آمدند آنقدر به زمین و زمان خندیده بودند که میتوانست انقباض ماهیچه‌های گردنش را کاملا احساس کند. یادش می‌آمد که دو سه ساعتی که بعد از آن گذراندند یک عمر طول کشیده بود اما تقریبا هیچ چیز واضح دیگری از آن شب به خاطر نداشت. به جز لبخندی که هربار خاطره را مرور می‌کرد گوشه‌ی لبش ظاهر می‌شد.لبخندش را قورت داد و پرسید:&quot;اون شب که 3 ترکه برده بودمون بیرون رو یادته؟&quot;پرستاری با چرخ‌دستی کوچکی از وسط راهرو رد شد و برای لحظه ای کوتاه بین‌شان مانع شد. صدای جیرجیر چرخ‌هایش در راهرو می‌پیچید. اما از حمید صدایی بیرون نیامد.نفس عمیقی کشید. گوشی‌اش را بیرون آورد و دکمه سبز را فشار داد.&quot;سلام... من امیر هستم... دوست پسرتون ... &quot;تحمل صدای زنگ گوشی که در پارکینگ خالی می‌پیچید واقعا سخت بود.حمید موهای بلند و خیسِ عرقِ روی پیشانیش را با بالای آستین تی‌شرتش پاک کرد و به دست‌های کفی اش نگاه کرد. کمی صبر کرد تا شاید بی‌خیال شود اما هرکسی پشت خط بود ول کن نبود.دست‌هایش را با کلافگی تکاند. به سختی و با نوک انگشت‌هایش گوشی را از جیب پیژامه اش بیرون کشید و چند ثانیه با تعجب به اسم روی صفحه نگاه کرد.عباس سبزی فروشتماس را رد کرد و گوشی را دوباره در جیبش گذاشت.دیدن رینگ های سیاه و روغنی ماشین دوباره حواسش را سرجایش آورد و تصمیم گرفت بدنه‌ی نیمه کفی شده ماشین را رها کند و کار را از رینگ ها ادامه دهد.ابر خیس را از سطل بیرون آورد و کمی فشار داد. کف سفید و آب سیاه از دستش جاری شدند و توی سطل ریخته شدند. اما قبل از اینکه به کارش ادامه دهد صدای زنگ گوشی دوباره بلند شد.زیرلب چیزی گفت و ابر خیس را داخل سطل پرت کرد. گوشی را با دست خیس از جیبش بیرون آورد و جواب داد.&quot;سلام. چطوری پسر؟ سابقه نداشت تو اول زنگ بزنی. رو به راهی؟&quot;همین طور که به صدای عباس گوش می‌کرد آرام آرام لبخند آمیخته به خشم از صورتش محو شد و با نگرانی پرسید: &quot;چی داری میگی؟ سرکاریه دیگه. نه؟!&quot;اما نگرانی هرلحظه در نگاهش بیشتر میشد.&quot;کجا؟! کدوم بیمارستان؟&quot;تماس را قطع کرد و در حالی که دست هایش را با تی‌شرت اش پاک می‌کرد به خودش نگاهی انداخت. به پاچه های بالازده و خیس شلوارش. به دمپایی قرمزی که به پا داشت و به ماشین نیمه‌کاره.شماره دیگری را گرفت و با عجله داخل ماشین پرید.&quot;امیر. سریع خودتو برسون بیمارستان ...&quot;عباس دستش را در جیب هودی گشادش فرو برده بود و پاکت کوچک پلاستیکی را با نوک انگشتانس لمس می‌کرد. در سایه درختی که پشتش ایستاده بود می‌توانست زیرچشمی ماشین گشت پلیسی که به آرامی در حال عبور از سر چهارراه بود را ببیند.وقتی که ماشین رد شد تا جلوی جوی آب چند قدم جلو آمد و به دو طرف خیابان نگاهی انداخت. انتظار کلافه اش کرده بود. پک محکمی به سیگارش زد و با عصبانیت دود را بیرون داد. داشت سرجایش برمیگشت که گوشی اش زنگ خورد. سیگار نصفه را به سمت تنه درخت کنار پیاده رو پرت کرد و با ناامیدی به صفحه گوشی نگاه کرد.&quot;الو. رضا. زود بگو کارتو منتظر تماس ام. کاشته منو این سگ ننه&quot;اما صدای پشت خط آشنا نبود.&quot;بفرمایید&quot;چند ثانیه ای سرجایش خشک اش زده بود و فقط گوش می‌کرد اما بالاخره با نگرانی چرخید و پشت سرش را نگاه کرد.&quot;نه خانم. اشتباه گرفتی. من رضا نمی‌شناسم&quot;تماس را قطع کرد. نگاهش به اطراف می‌دوید. سیگار دیگری بیرون آورد و روشن کرد. اما با پک اول پشیمان شد. سیگار را در جوی آب انداخت و با عجله از محل دور شد.سلام. آقا عباس؟-من از بیمارستان شریعتی تماس می‌گیرم.شماره‌ی شما آخرین شماره ای بود که مورد تصادفی ما باهاش تماس گرفته بوده.متاسفانه ... با موتور تصادف بدی کردن.و متاسفانه زمانی که به اورژانس رسیدن دیگه خیلی دیر بود ...</description>
                <category>someone</category>
                <author>someone</author>
                <pubDate>Wed, 08 Sep 2021 20:10:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قهرمان</title>
                <link>https://virgool.io/@someoneyoudontknowby/%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-xh9wht2dv017</link>
                <description>خیلی  کودک بودم وقتی که برای اولین بار او را دیدم.رو به روی من ایستاده بود و درست در چشمانم خیره شده بود.هم قد و قواره و حتی هم سن و سال خودم بود اما هیبت یک قهرمان را داشت. لازم نبود چیزی بگوید. نگفته می‌‌دانستم که چجور آدمیست.کاملا مشخص بود که آدمی نیست که زیر بار حرف زور برود.هنوز خیلی کوچک بود و آدم بزرگ ها به بچه ای به این سن و سال برای نجات دادن دنیا احتیاج نداشتند. اما شک نداشتم که بالاخره وقتی که زمانش فرا برسد او خیلی ها را نجات خواهد داد و جهان را جای بهتری خواهد کرد.درست است که هنوز کار قهرمانانه ای انجام نداده بود، اما او یک قهرمان بالقوه بود.این آخرین باری نبود که همدیگر می‌دیدیم. تا همین یک ماه پیش بارها گاه و بی گاه یکدیگر را در آینه می‌دیدیم.هرچه بزرگتر می‌شدیم کمتر و کمتر سر و کله‌اش در آینه پیدا می‌شد ،اما وقت هایی که می‌آمد همان هیبت قهرمانانه را حفظ کرده بود.هنوز هم همان نگاه نافذ گذشته را داشت. گویی با نگاهش از مردمک چشمانم عبور می‌کرد و وارد می‌شد.او هنوز همان قهرمان سابق بود. اما راستش را بخواهید خودِ من مدتی بود که احساس می‌کردم دیگر آن آدم سابق نیستم.هنوز هم شجاعتش برایم قابل تحسین بود اما هرچه بزرگتر می‌شدیم جلوه‌های تاریک و زشت دنیا بیشتر برای من نمایان می‌شدند. می‌دانستم که او قرار است همه‌ی این تاریکی‌ها را از چهره‌ی جهان پاک کند اما نمی‌دانستم که چگونه.نگرانش بودم. شاید او نمی‌توانست این لشکر تاریکی را ببیند. شاید آن سوی آینه این همه ظلم در کار نبود و ظالمان اینقدر نزدیک نبودند.نگرانش بودم اما تا وقتی که نفهمیده بود این تاریکی چقدر به ما نزدیک است جایش هنوز امن بود. تا وقتی که نمی‌دانست آدم بزرگ ها خیلی وقت است با ظالمان هم‌کاسه شده‌اند، هنوز هم بالقوه، یک قهرمان بود.باید مراقبش می‌بودم که همان طرف بماند. نباید می‌گذاشتم از نگاهم چیزی بفهمد. نباید می‌گذاشتم ببیند.نباید می‌گذاشتم بفهمد همین‌جا، در همین شهر، مردم به خیابان آمده اند و دست در دست هم علیه ظلم فریاد می‌زنند.نباید می‌گذاشتم بفهمد این روزها قهرمان بودن و ایستادگی در مقابل ستم همین‌قدر به ما نزدیک است.نباید می‌گذاشتم بفهمد بالاخره فرصت این را دارد که دنیا را جای بهتری کند.اما دیگر دیر بود.یک لحظه غفلت.حالا دیگر او اینجا نیست.او بین مردم بود وقتی که هیولاهای هیکلی به مردم هجوم بردند.آنجا بود وقتی که همگی زیر درست و پای ظلم له شدند.او دیگر اینجا نیست.کسی که در آینه ایستاده است مطمئنا او نیست. این غریبه حتی روی نگاه کردن در چشمانِ من را هم ندارد. چه رسد به ایستادگی در برابر ظلم.این غریبه مسلما قهرمان نیست. او ترسیده است. درست مثل بقیه آدم‌ها.</description>
                <category>someone</category>
                <author>someone</author>
                <pubDate>Thu, 26 Aug 2021 18:41:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطره ی یک روز روشن</title>
                <link>https://virgool.io/@someoneyoudontknowby/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-riatsdwx3jux</link>
                <description>هنوز خاطره آشنایی با او را به روشنی به یاد دارم.همراه خاله ی ناشنوایم که انسان بسیار خوش ذوق و خلاقی است به نمایشگاه خیابانی ای رفته بودیم که در آن آثار ساخته ی دست معلولان به نمایش و فروش گذاشته شده بود. خاله ام عروسک های چینی و گلدان های رنگارنگِ ساخته ی دستِ خودش را آورده بود و من هم برای کمک به او در فروش آنها آنجا بودم. کُلِ نمایشگاه یک چادر سفید بود که میزهایی در آن چیده شده بودند.چادر خیلی بزرگی بود؛ شاید هم من خیلی کوچک بودم.نور خورشید به سقف چادر تابیده و همه جا را سرشار از نوری سفید کرده بود. همه جا روشن و نورانی بود؛ شاید هم این همه روشنایی را فقط به خاطر حضور اوست که به یاد دارم.او دختر کوچولوی نابینایی بود که تنها روی میز کناری نشسته بود و با دقت فراوان به صداهای اطراف گوش میکرد. دخترک تقریبا هم سن و سال من بود. عینک آفتابی بزرگی به چشم داشت و تمام مدت نگاهش به جایی در دور دست ها بود. انگار که همیشه با فیگور خیره به افق اش آماده بود که از او عکس بگیرند.یادم می آید که پلک هایم را به هم میفشردم تا شاید لحظه ای تاریکی ای که او می دید را ببینم، اما روشنایی چادر حتی از پشت پلک هایم مزاحم دیدنم میشد.خاله ام که متوجه نگاهِ کنجکاوِ من به دخترک شده بود دستم را گرفت و سر میز او برد و آنچه در توانش بود را به کار گرفت تا ما را با هم آشنا کند. نمیدانم خاله ام بر خلاف تصور خودش در آشنا کردن آدم ها تبحر خاصی داشت یا ما زیادی برای آشنایی با هم آماده بودیم؛ آنچه میدانم این است که لحظاتی بعد گرم صحبتی شیرین بودیم.روی میز جلوی او تعدادی کاغذ و یک کاتالوگ بود که روی آن معادل خط بریل برای حروف فارسی نوشته شده بود. وسیله ای شبیه خودکار هم آنجا بود که برای سوراخ کردن کاغذها و نوشتن بریل استفاده میشد. از توانایی خارق العاده ی او در نوشتن این خط مرموز و جدید شگفت زده بودم و هر آنچه به من می آموخت را با سرعت زیادی می بلعیدم. معلم خیلی خوبی بود؛ شاید هم من شاگرد خیلی خوبی بودم.او خیلی سریع مینوشت و من با تلاش فراوان سعی میکردم چیزی که نوشته است را با نوک انگشتانم بخوانم. البته باید اعتراف کنم که چند بار هم تقلب کردم و از چشم هایم کمک گرفتم.آن قدر در او غرق شده بودم که اصلا متوجه گذر زمان نشدم. وقتی که خاله ام آمد و گفت که دیگر دیر شده و باید به خانه برویم بود که تازه متوجه شدم دیگر خورشید روی سقف سفید چادر نمیتابد.تازه یادم آمد که خاله ام مرا برای کمک آورده بود؛ البته شاید این را به من گفته بود که احساس کنم آدم توانایی هستم.خداحافظی مان را به خاطر ندارم. پس از آن نیز دیگر هرگز او را ندیدم. اما هنوز خوشحالم که آن روز با هم دوست شدیم. آشنایی با او راحت ترین و شیرین ترین تجربه آشنایی است که تا امروز تجربه کرده ام؛ شاید هم من زیادی سخت و غیر ممکن می انگاشتمش.</description>
                <category>someone</category>
                <author>someone</author>
                <pubDate>Fri, 24 Apr 2020 20:22:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوچه</title>
                <link>https://virgool.io/@someoneyoudontknowby/%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-zefqwvpfhio0</link>
                <description>سیب های سرخ روی زمین یخ زده سُر خوردند و به اطراف پراکنده شدند. مَرد، بدون دِرنگ خود را جمع و جور کرد و از زمین بلند شد. یک دستش را به نشانه ی بی اعتمادی به زمین زیر پایش، روی دیوار سیمانی گذاشته بود و با دست دیگرش از سالم بودن کمر و ستون فقراتش اطمینان حاصل میکرد. گویی نگران بود بعد از این سقوط مفتضحانه دیگر سر جایشان نباشند.چهره اش هنوز از درد در هم پیچیده بود. چشمش به کیسه های متعدد میوه که کنار پایش افتاده بودند افتاد. با چشمان مضطرب به اطراف نگاه کرد. به غیر از پیرمردی عصا به دست که از انتهای دیگر کوچه به آرامی در حال نزدیک شدن بود کس دیگری در کوچه نبود. کمر خود را صاف کرد و کت شلوار مشکی اش را تکاند. مطمئن بود جایی از پشتِ کت اش که الان نمیتواند ببیند گِلی شده ولی خوشبختانه خانه نزدیک بود. به زمین پشت سرش نگاهی انداخت.گودال کوچکی که دقیقا سر پیچ کوچه بود از آب پر شده بود و یخ زده بود. زیر لب به شهرداری بابت کم کاریشان ناسزایی گفت و در حالی که با عجله مشغول جمع کردن سیب ها بود با خود تصمیم گرفت از این به بعد همیشه ماشین خود را برای خرید ببرد.پیرمرد با قدم های شمرده و سنگین نزدیک میشد. دماغش از سرما صورتی شده بود. چهره لاغرش در کنار بدنش که با لباس های گرم متعددی که روی هم پوشیده بود خیلی بزرگ به نظر میرسید مضحک می نمود. بین هر دوگامی که برمیداشت چند نفس می کشید و از فرصتی که برای استراحت به خود داده بود برای ورانداز کردن اطرافش نهایت استفاده را میکرد.مرد زمین خورده که تا این لحظه مهیج ترین مشاهده ی امروز بود اکنون دیگر کار جمع کردن میوه ها را تمام کرده بود و با دستان پر از کیسه های رنگارنگ میوه در حالی که نگاهش را از پیرمرد میدزدید از کنار او رد شد.چشمان پیرمرد او را تا عبور کامل دنبال کرد. سپس در حالی که آرام آرام قدم برمیداشت به گودال همیشگی سر کوچه که اکنون دیگر یخ زده بود نگاهی انداخت. بعد از 30 سال زندگی در این محله دیگر جایش را کاملا حفظ بود.پسری نوجوان از روبرو دوان دوان نزدیک شد. با حالتی نمایشی روی یخ سر خورد و از کنار پیرمرد عبور کرد.دیگر تقریبا به سر کوچه رسیده بود و در حال عبور از کنار گودالِ یخ بود که مرد جوانی با گام های تند روبروی او ظاهر شد. مرد نگاه کوتاهی به پیرمرد انداخت و سپس در حالی که از کنار او رد میشد چشمش به زمین افتاد. با دقت از کنارش عبور کرد ولی هنوز چند قدم برنداشته بود که از سرعت قدم های خود کاست و ایستاد. رویش را برگرداند و برای چند لحظه به زمین یخ زده خیره شد. با نگاهش اطراف را وارسی کرد تا سطل زرد شن و ماسه را پیدا کرد.پیرمرد که هنوز از او چشم برنداشته بود حالا دیگر ایستاده بود و با تعجب و دقت خالی شدن کیسه شن روی زمین یخ زده را تماشا میکرد.</description>
                <category>someone</category>
                <author>someone</author>
                <pubDate>Thu, 23 Apr 2020 00:40:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاکسی</title>
                <link>https://virgool.io/@someoneyoudontknowby/%D8%AA%D8%A7%DA%A9%D8%B3%DB%8C-ftld7zjifwxg</link>
                <description>صدای بوق ممتد فضا را پر کرد.&quot;دِ راه برو دیگه لامصب! اگه نمیتونی رانندگی کنی چرا نشستی پشت فرمون؟!&quot;دختر جوانی که روی صندلی کنار راننده نشسته بود با لحنی ناراضی خطاب به راننده تاکسی گفت: &quot;چرا داد میزنی؟! مگه نمیبینی من اینجا نشستم؟! گوشم کر شد! اَه&quot;راننده برای لحظه ای کوتاه از ماشین جلویی چشم برداشت و نگاهی عاقل اندر سفیه نثار دختر کرد. دیگر طاقتش تمام شده بود. با حرص و غضب فرمان را چرخاند و با گاز دادن های شدید و متنواب خود را به کنار ماشین جلویی کشید تا به زور از سمت چپ او سبقت بگیرد.خانم راننده ماشین جلویی که از رفتار راننده تاکسی جا خورده بود ، به کلی متوقف شده بود و با تعجب به ماشین ما نگاه میکرد که با حرکاتی تند، مثل اسبی وحشی شیهه میکشید و سعی داشت به زور از او جلو بزند.راننده پایش را روی گاز گذاشت ،با حرکتی سریع و مهارتی مثال زدنی پرده آخر نمایش خود را اجرا کرد و از ماشین دیگر جلو زد. با حالتی پیروزمندانه دنده را جا زد و در حالی که در آینه به ماشین مغلوب نگاه میکرد گفت: «آخه تو رو چه به رانندگی؟!»من که ضربان تند قلبم را احساس میکردم بدون اینکه صندلی جلویی را که به آن دو دستی چنگ زده بودم رها کنم سرم را برگرداندم تا از شیشه عقب به ماشینِ جا مانده نگاه کنم. هنوز سر جایش ایستاده بود و در حالی که هر لحظه کوچک تر میشد به ما خیره نگاه میکرد.برگشتم و نگاهی به راننده انداختم. با حالتی به ظاهر مسلط نشسته بود و با یک دست فرمان را گرفته بود. دست چپش را از پنجره بیرون انداخته بود و نگاهش مرتب بین آینه بغل، آینه وسط و پنجره جلوی ماشین جابجا میشد.تازه متوجه شدم که ماجرا تمام شده و من هنوز با عضلات منقبض شده در جایم میخکوب شده ام. به آرامی صندلی جلو را رها کردم و کیفم را که جلوی پایم کف ماشین افتاده بود برداشتم و روی زانویم گذاشتم.شیشه سمت خودم را کمی پایین کشیدم. باد بین پنجره های بازِ عقبِ ماشین به جریان افتاد و نسیم ملایمی صورتم را نوازش کرد. سرم را از پنچره کمی بیرون آوردم. خیابان باریک، شلوغ و پر رفت و آمد بود. نفسی عمیق کشیدم.در آینه بغل چشمم به چهره ی برافروخته ی دختر که روی صندلی جلوی من نشسته بود افتاد. برای لحظه ای کوتاه نگاهمان به هم گره خورد. خشم در چشمانش موج میزد.راننده سرعت خود را کم کرد و ایستاد. با حالتی عصبی نفسش را از بینی اش خارج کرد. در حالی که آینه را با دست تنظیم میکرد تا چهره ی مرا ببیند، با لحنی تمسخر آمیز گفت «نگاه کن تو رو خدا!» و با چشمانش به ماشین جلویی اشاره کرد که به آرامی در حال پارک دوبل بود.اگر نظر مرا میخواست، به نظرم چند لحظه فرصت برای پارک کردن ماشین انتظار زیادی نبود. ضمنا ما هم عجله ای نداشتیم و با کمی صبوری چیزی را از دست نمیدادیم. واقعا لزومی نداشت به خاطر چنین مساله ای اوقات خودمان را تلخ کنیم. اما حوصله ی توضیح دادن چنین موضوع پیش پا افتاده ای به این راننده زبان نفهم را نداشتم.قبل از اینکه من چیزی بگویم صدای دختر بلند شد:«واقعا که بعضیا هنوز تو عصر حجر زندگی میکنن! فقط بلدن داد و بیداد کنن، بد و بیراه بگن، بقیه رو دست بندازن! هنوز فکر میکنن رانندگی فقط مخصوص آقایونه! تا وقتی انقدر فکر مردم عقب موندس هرچی سرمون بیاد حقمونه!»راننده که از عکس العمل ناگهانی دختر جا خورده بود نگاه بی تفاوتی به او انداخت، کمی در صندلی اش جابجا شد و بدون اینکه خودش را از تک و تا بیاندازد با پوزخندی بر لبش گفت: «والله ما که لازم نیست چیزی بگیم»در حالی که از کنار ماشین جلویی که اکنون دیگر پارک اش تمام شده بود رد میشد، سرعت خود را کم کرد، با دست به خانم راننده ای که در حال زدن قفل فرمان بود اشاره کرد و ادامه داد: «خودتون میتونید ببینید!»صدای بوق ماشین عقبی بلند شد. راننده از آینه نگاهی غضب آلود به ماشین عقبی کرد. سپس از پنجره کنار خود به بیرون خم شد و خطاب به ماشین پشتی فریاد زد: «چته؟! دارم میرم دیگه!»دختر زیر لب گفت: «آره واقعا! داریم میبینیم»راننده به صندلی اش تکیه داد و سرعت گرفت. چند لحظه سکوت برقرار بود.دختر از پنجره کنار خود به بیرون نگاه میکرد. بار دیگر راننده تصمیم گرفت سکوت را بشکند. در آینه به من نگاه کرد و با لحنی خردمندانه گفت: «بالاخره حرف اینه که هرکسی رو بهر کاری ساختن! ما که نمیگیم همه کارا رو بهتر بلدیم. یه کارایی هم زنونه تره، ولی ...»دختر میان حرفش پرید: «لابد آشپزی و پوشک بچه عوض کردن منظورته! چقدر عقب مونده اید واقعا. فکر میکنید همه زنها اومدن که شما رو تر و خشک کنن...»باورم نمیشد که بار دیگر شاهد این بحث قدیمی و زهوار در رفته ی «مردها بهتر اند یا زن ها» بودم. دنیا پر از موضوعات مهم تر و قابل توجه تر است. این همه مشکلاتی که برای حل شدن نیاز به توجه ما دارند و هنوز هم آدم هایی هستند که تمام وقت در حال بحث کردن در مورد موضوعات بی اهمیتی مثل این هستند. چقدر آدم های کم عقلی هستند.راننده در حالی که با لحنی مطمئن از خود حرف میزد بار دیگر سرعت را کم کرد و در صف ماشین های پشت چراغ قرمز ایستاد. «این یه چیز علمیه! مغز زنها با مردها فرق میکنه! تو اینترنت هم نوشته. میتونی بخونی!»«آره این هم تو میتونی بخونی که هرچی جنگ و بدبختی تا حالا کشیدیم، همش زیر سر مردا بوده ...»کلافه شده بودم. میخواستم از این بحث احمقانه خلاص شوم. کیفم را با فاصله روی صندلی کنارم گذاشتم. خودم را به پنجره نزدیک کردم و به بیرون خیره شدم. تعدادی کودک کار با سر و روی ژولیده و لباس های کثیف بین ماشین ها میچرخیدند و به ساکنان ماشین ها التماس میکردند. دود اسپند توی ماشین پیچید. دختر که با حالتی عصبی در آینه بغل، آرایش خود را چک میکرد شیشه را بالا کشید.این بچه های بیچاره چرا باید در این شرایط مجبور به کار باشند؟ چرا هیچکس به فکرشان نیست و کاری نمیکند؟ معلوم نیست کدام آدم پست فطرتی این بیچاره ها را میفرستد تا برایش از مردم پول گدایی کنند.پسر بچه ای که چند دستمال کاغذی در درست داشت متوجه من شد. رویم را سریع برگرداندم ولی دیگر دیر شده بود.«عمو دستمال میخری؟»ای وای! دوباره گیر افتادم.«عمو یه دونه دستمال فقط»پول دادن به این بچه ها چه فایده ای دارد؟ پولی که به آنها میدهیم که توی جیب خودشان نمیرود. همین امشب یکی همه اش را از او میگیرد و فردا با انگیزه بیشتری سر همین کار میفرستدش.«تو رو خدا عمو. فقط یه دونه»با لحنی عصبانی جواب دادم:« نه پسر جون! دستمال لازم ندارم»کمک به این ها کار من نیست. باید یکی یک فکر اساسی بکند. راهی پیدا کند که بشود این مساله را ریشه ای حل کرد. با یک دستمال کاغذی خریدن که چیزی درست نمیشود.«عمو یه دستمال بخر دیگه»چرا این چراغ لعنتی سبز نمیشود؟!ناگهان صدایی از پنجره سمت چپم شنیدم. سرم را که چرخاندم کیفم داشت با سرعت از پنجره به بیرون پرواز میکرد. دستم را دراز کردم و فریاد زدم «عه! کیفم!» ولی دیگر خیلی دیر شده بود.شوکه شده بودم. رویم را برگرداندم و از شیشه عقب نگاه کردم. نوجوانی در حالی که کیفم را از یکی از بندهایش روی دوش انداخته بود داشت در خلاف جهت ماشین ها با سرعت میدوید و دور میشد.به روبرو نگاه کردم. راننده و دختر برگشته بودند و به من خیره شده بودند.چراغ سبز شده بود.صدای بوق ماشین ها شنیده می شد و من در جا خشکم زده بود.</description>
                <category>someone</category>
                <author>someone</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2020 17:32:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آینه</title>
                <link>https://virgool.io/@someoneyoudontknowby/%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-mrsghrxnn9y0</link>
                <description>طوری به من می نگرد که انگار توان آن را دارد که با نگاه نافذش مو را از ماست وجودم بیرون بکشد.نگاه غمگینم را در پس چشمانم می کاود. گویی به درونم خیره شده است و همه چیز را می بیند. مطمئنم که در ملاقات دیروز این قدر غمگین نبودم اما او هیچ واکنشی نشان نمی دهد. هیچ چیزی نمی گوید.سر تا پای ظاهر ژولیده ام را ورانداز می کند. به نظر اطمینان دارد که همه چیز همان گونه است که باید باشد و آن که به او می نگرد من هستم. می داند که در آنچه می بیند هیچ خطایی در کار نیست و این اطمینانش مرا عصبی می کند! چطور می تواند اینقدر از خودش مطمئن باشد؟صم بکم به چشمانم خیره شده است. فکر می کند مرا خوب می شناسد. فکر می کند هیچ حقیقتی در این لحظه از چشمان تیز بین و بی خطایش نمی گریزد. شاید هم واقعا همین طور باشد؛ ولی در این صورت مشکل را باید در جای دیگری جُست. اگر او همه چیز را می بیند پس لابد دیدن کافی نیست.درست است که این غم و تاریکی که به آن می نگرد مدت هاست که در درونم لانه کرده است اما مطمئنم که روزی این طور نبوده است. مطمئنم که همیشه اینقدر تاریک نبوده ام و نیز مطمئنم این تاریکی یک شبه بر وجودم سایه نیافکنده است.اما او هیچ وقت چیزی نمیگوید. هیچ وقت نمیگوید: «هی! حواست هست که امروز تاریک تر از دیروزی و دیروز تاریک تر از روز قبل بودی؟ حواست هست که داری به کجا می روی؟»همیشه مرا همان طور که هستم می بیند. فقط به من زل می زند و طوری نگاه می کند که انگار آب از آب تکان نخورده است. مطمئنم حتی اگر فردا شاخ هم دربیاورم تعجب نمی کند!اصلا گیرم که چشمانش واقعا بی خطا هستند. گیرم که مرا به خوبی می بیند؛ اما قطعا مرا نمی شناسد. من همیشه این طور نبوده ام و او هیچ چیزی از این موضوع به یادش نیست.باید یاد بگیرم که به آن چه او میبیند رضا نباشم. او همه چیز را می بیند اما همه چیز را نمی داند.باید پذیرفت که آینه ها کم حافظه اند.</description>
                <category>someone</category>
                <author>someone</author>
                <pubDate>Wed, 01 Apr 2020 23:31:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست</title>
                <link>https://virgool.io/@someoneyoudontknowby/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-m8dzxzop9lnd</link>
                <description>دوستانم کجا هستند و چه میکنند؟خیلی وقت است که از آنها بی خبرم. حالی از من نمی پرسند و حالی هم از آنها نمی پرسم. لابد آنها هم مثل من سرگرم زندگی خودشان هستند.اما آیا آنها هم مثل من احساس تنهایی میکنند؟ آیا آنها هم مثل من به دنبال دوستانشان میگردند؟هی! من اینجا هستم!از شما سخن میگویم و به شما می اندیشم.به این که در نبودتان چه به سر من آمده است. به این تنهایی که گاهی آنقدر دردناک می شود که نمی دانم باید با آن چه بکنم.با چه کسی حرف می زنم؟روی صحبتم با کیست؟با «دوست» که نمیتوان سخن گفت. این صرفا یک کلمه است. یک مفهوم انتزاعی است. برای سخن گفتن به یک نام احتیاج داری! به یک موجود حقیقی.دوستان! بیایید رو راست باشیم. من از شما سخن نمی گویم و به شما نمی اندیشم.آنچه به آن فکر می کنم حفره ی خالی درون خودم است. من فقط خودم را می بینم و آنچه را که ندارم.هرگز شما را ندیده ام؛ یا حداقل آنگونه که باید ندیده ام.من شما را در ندیدنتان دیده ام و وجودتان را در نبودتان احساس کرده ام.این تنهایی محصول نبودن شما نیست بلکه محصول نابینایی خودم است.به هر حال بود و نبودتان تفاوتی نخواهد داشت اگر که من جز خودم و آنچه می خواهم چیزی را نبینم؛ یا حتی از آن هم بدتر، اگر که جز آنچه نمی خواهم چیز دیگری را تشخیص ندهم.به دنبال دوستانم میگردم. موجوداتی که مرا دوست می دارند و آنقدر در این جستجو غرق شدم ام که فراموش کرده ام باید دوست بدارم.«دوست» کلمه ی گرم و آرامش بخشی است اما برای آغاز جستجو کافی نیست. «دوست» باید یادآور نام یا نام هایی باشد که حامل این گرما و آرامش هستند وگرنه فقط و فقط به درد حضور در مدخل «د» لغت نامه میخورد. شاید حتی آنجا هم کاربردی نداشته باشد.کسی در لغت نامه به دنبال دوست نمیگردد.</description>
                <category>someone</category>
                <author>someone</author>
                <pubDate>Thu, 26 Mar 2020 01:21:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خشم طبیعت</title>
                <link>https://virgool.io/@someoneyoudontknowby/%D8%AE%D8%B4%D9%85-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%AA-kxyoqmgd78si</link>
                <description>آیا این همه مرگ نتیجه ی دستکاری طبیعت است؟این یکی از سوال هایی است که این روزها ممکن است با آن مواجه شویم. پس از دیدن این همه فاجعه، از زلزله و سیل گرفته تا ویروسی مرگبار که دیدنی نیست و در سکوت به کمین ما و عزیزانمان نشسته است تا جانمان را بگیرد حق هم داریم که به چنین سوالی بیاندیشیم.اما قبل از آنکه بتوانیم به این سوال پاسخ بدهیم ابتدا باید تکلیف مان را با سوالی ساده تر مشخص کنیم. سوال اولی که برایش به جواب احتیاج داریم این است که منظور از «طبیعت» چیست؟تعریفی که بسیاری از لغت نامه ها برای این کلمه ارائه می دهند شامل هر چیزی به غیر از انسان و ساخته های دست انسان می شود. اما تشخیص مرز طبیعی و غیر طبیعی بر اساس این تعریف هر روز سخت تر و سخت تر میشود. این دشواری از دو جنبه قابل بررسی است.جنبه ی اول آنکه بر اساس نظریه تکامل داروین انسان ها در طول تاریخ از موجوداتی ساده تر تکامل یافته اند و اگر در شجره نامه ی خود به درستی به سمت ریشه پیش برویم خیلی زود سر از همان جایی در می آوریم که با هر تعریفی آن را طبیعی می خوانیم. بنابراین قرار دادن خودمان -به عنوان موجوداتی که برخاسته از طبیعت و جزئی از طبیعت هستم- در مقابل طبیعت اندکی خود بزرگ بینی به نظر میرسد.از سوی دیگر اگر هر آنچه از انسان ها و تعامل های آنان تاثیر پذیرفته است را در مجموعه ی ساخته ی دست انسان قرار دهیم و از طبیعت خارج کنیم میتوان با اطمینان ادعا کرد که هم اکنون هیچ چیزی از طبیعت در سطح کره ی زمین باقی نمانده است زیرا در این مجموعه ی بسته همه چیز از یکدیگر تاثیر می پذیرد. بنابراین وضعیت فعلی جهان در عمیق ترین نقاط اقیانوس ها و مرتفع ترین نقاط کوهستان ها که در طی سالیان دراز از نحوه ی زندگی و تغییرات دست بشر به هر نحوی تاثیر پذیرفته است دیگر جزئی از طبیعت به حساب نیامده و باید در مجموعه ی غیر طبیعی (انسانی) قرار داده شود.اما با این تعریف امکان مرتبط کردن مرگی که در کمینمان نشسته است و تاثیراتی که بر طبیعت نهاده ایم از نظر منطقی وجود ندارد؛ زیرا طبق این تعریف برخورد ما با طبیعت فقط زمانی معنا پیدا میکند که حرکت و تغییر از سمت طبیعت باشد و نه از سوی انسان ها. تغییری که از سوی انسان ها صورت پذیرفته باشد هرآنچه تاثیر پذیرفته است را از حوزه ی طبیعت خارج می کند؛ بنابراین هر پاسخی که از این بخش تغییر پذیرفته بر ما وارد شود پاسخ «طبیعت» نخواهد بود.تا اینجای مطلب، برای افرادی که طبیعت را مجموعه ای مادی از هر چیز غیر انسانی می دانند پاسخ سوال منفی است؛ مگر آنکه برای طبیعت موجودیتی فرامادی و ماورائی نیز قائل شویم. بخشی که فارغ از تاثیراتی که روی آن میگذاریم همچنان هویت طبیعی خود را حفظ می کند و سپس پاسخ این تاثیرات را با مرگ می دهد.حال که تکلیف خود را با تعریف طبیعت روشن نموده ایم وقت آن رسیده است که به سوال اصلی پاسخ دهیم.آیا به راستی این همه مرگ و میر نتیجه ی دستکاری طبیعت است؟سوالی که به صورت ضمنی در درون این سوال مطرح میشود این است که آیا انسان ها قبل از دستکاری طبیعت نمی مرده اند؟زیرا فقط در صورتی می توانیم به این سوال پاسخ مثبت دهیم که زمانی انسان ها عمر جاودانه داشته اند و سپس به واسطه ی اثراتی که روی طبیعت گذاشته اند لایق مرگ و نابودی شده اند.حال آنکه بررسی و مطالعه ی تاریخ انسان ها نشان می دهد که تنها پدیده ی مشترک میان همه انسان هایی که حیات را تجربه کرده اند این است که روزی نیز بالاخره طعم مرگ را چشیده اند. هیچ انسانی تا به امروز از این قاعده مستثنا نبوده است. تجربه ی مرگ و زندگی به گونه ای در هم تنیده شده اند که حتی گاهی یکی را با کمک دیگری تعریف می کنیم؛ بنابراین مرگ انسان ها اصلا پدیده ی جدیدی نیست.و اگر چنین است که انسان ها از ابتدای تاریخ و حتی قبل از اعمال تغییر در طبیعت مرگ را تجربه می کرده اند چطور میتوان ادعا کرد که مرگشان نتیجه ی این تغییرات است؟</description>
                <category>someone</category>
                <author>someone</author>
                <pubDate>Tue, 17 Mar 2020 23:59:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/@someoneyoudontknowby/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-nzsynawvhchd</link>
                <description>می خواهی چیزی بگویی اما هنوز بهترین جمله را نیافته ای. شاید بهتر است بیشتر در موردش فکر کنی اما با آنچه در درونت می جوشد و تو را می سوزاند چه خواهی کرد؟این بار اولی نیست که این گونه بوده ای. تا بوده همین بوده است. میخواهی که باشی. میخواهی کسی باشی که دنیا بدون تو او را کم دارد. باید بگویی وگرنه همچنان تو را کم خواهد داشت و این با نبودنت تفاوتی ندارد.به دنبال کلمات میگردی اما هرچه میگردی بیشتر در سوراخ شان می دوند و از دیدت خارج می شوند. حتما جمله ی خوبی برای الان وجود دارد. اما خوب کافی نیست. اگر به اندازه ی کافی خوب نباشد چه؟اگه جمله های بهتری بتوانی بگویی و از بین همه ی این بهترین ها بدترین شان را با عجله برگزیده باشی با باقی مانده ی عمرت و حسرت این لحظه ی از دست رفته چه خواهی کرد؟اگر با سخنت چیزی را برای همیشه خراب کنی چه؟ شاید بهتر است صبر کنی و اول نظر دیگران را بدانی.دیگر مطمئن نیستی که آیا هنوز داری به دنبال کلمات بهتر میگردی یا منتظر کسب اجازه از دنیا برای «خودت» بودن هستی. می خواهی حرکت کنی اما وزن مسئولیتی که برای خود ساخته ای چاره ای جز ایستادن با کمرِ خمیده برایت باقی نگذاشته است.جمله ها برایت سنگین تر از آنچه در دیگران می نمایند هستند. اگر این آخرین جمله ات باشد چه؟اگر آخرین جمله ات آنقدر بی سر و ته و گمراه کننده باشد که هیچکس نداند باید با آن چه بکند چه میشود؟ هیچ چیز افتضاح تر از یک آخرین جمله ی بی سر و ته نیست. همه تو را با همین جمله به خاطر خواهند آورد و دیگر دستت هم به هیچ جا بند نیست.سوزش درونت را بیشتر از قبل احساس میکنی. حالا زمان گفتن است. الان است که میخواهی بگویی اما زبان در دهانت خشکیده است. عرق سردِ روی پیشانیت را احساس میکنی. باید بیشتر سبک و سنگین کنی. اگر بیشتر فکر کنی حتما نتیجه بهتر خواهد بود. حتما زمانِ درست فرا خواهد رسید.احساس میکنی قبلا اینجا بوده ای. همه چیز شبیه گذشته به نظر میرسد. باید آینده نگر باشی. باید آینده را پیش بینی کنی. باید به نتیجه آنچه خواهی گفت بیشتر بیاندیشی. تیری که رفته دیگر به کمان باز نخواهد گشت. مخصوصا این روزها که دیگر هیچ حرفی روی هوا نمی ماند. خیلی سریع جوهر می شود و می رود روی کاغذ. بیت میشود و می رود توی کامپیوتر.تازه آن موقع پای تفسیر و ترجمه به ماجرا باز میشود. هرکسی حرفت را از میان سر و صدا و شلوغیِ ذهنِ خودش می شنود و معلوم نیست در نهایت چه چیزی به گوشش برسد.اصلا گیرم که رسید. اگه اشتباه کرده بودی چه؟ از زیر نگاه های منتقد و شکاکِ دیگران که مو را از ماستِ حرف هایت بیرون می کشند که نمی توانی فرار کنی. دیر یا زود مچ ات را می گیرند. به زودی سر و کله یکی از همین منتقد ها پیدا می شود که می گوید: «همان طور که بر همگان واضح و مبرهن است، این سخن از فلان دیدگاه درست نیست. اصولا اشتباه است. از اساس افتضاح است. اصلا کدام احمقی این حرف را زده؟!»آن وقت است که همه بر میگردند و به تو زل می زنند. مگر تو نبودی که این حرف را زدی؟ حالا پای حرفت بایست و از خودت دفاع کن! جوابی بده. چیزی بگو. واکنشی نشان بده.باید آینده نگر باشی. باید برای آن لحظه آماده باشی وگرنه کلاهت پس معرکه است. در چنین شرایطی چه خواهی کرد؟میروی توی میدان. نگاهی به اطرافت میکنی. هزاران جفت گوش دنبالت می کنند. منتظر اند پاسخ ات را بشنوند.میخواهی بگویی. میخواهی خودت باشی. زمان در گذر است.می خواهی چیزی بگویی اما هنوز بهترین جمله را نیافته ای. شاید بهتر است بیشتر در موردش فکر کنی اما با آنچه در درونت می جوشد و تو را می سوزاند چه خواهی کرد؟</description>
                <category>someone</category>
                <author>someone</author>
                <pubDate>Sun, 15 Mar 2020 19:43:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقطه</title>
                <link>https://virgool.io/@someoneyoudontknowby/%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-veunwwlahz7x</link>
                <description>همه چیز با یک نقطه ی سیاه شروع شد.نمیدانست که نقطه سیاه از کجا آمده بود ولی آنچه مسلم بود حضور غیر قابل انکار آن بود.چند بار چشمانش را باز و بسته کرد. مطمئن بود که قبلا آنجا نبوده. مگر میشد چنین چیزی را نادیده گرفته باشد.نقطه ی سیاه روی پس زمینه ی روشن با اطمینان نشسته بود و از جایش تکان نمیخورد. مرز سیاهی داخل نقطه از سفیدی بیرون آن کاملا مشخص بود مخصوصا وقتی که از فاصله ی نزدیک بهش خیره میشد. خطی واضح که بین دو دنیا وجود داشت. مرزی که دنیای روشن اطراف را تمام میکرد و وارد تاریکی میشد.با خودش فکر کرد تا به حال چیزی به این سیاهی ندیده است. چطور ممکن بود یک سطح تا این اندازه نور را در خود ببلعد. این نمیتوانست یک نقطه ی معمولی باشد. حتما کاسه ای زیر نیم کاسه بود.نقطه از هیچ به وجود آمده بود. انگار نه انگار که همین چند دقیقه پیش چیزی اینجا نبود. این حتما یک شوخی مسخره بود. باید همان طور که آمده بود همان طور هم غیب میشد. ولی این بار او گوش به زنگ بود. لحظه ی ظهور نقطه را ندیده بود ولی هر طور شده باید شاهد لحظه ی محو شدنش می بود.این بار با دقت بیشتری به تاریکی میان نقطه خیره شد. سیاهی ای به این سنگینی چطور میتوانست در یک چشم بر هم زدن نیست شود. از میان رفتن چنین لکه ی تاریکی حتما زیاد طول میکشید. شاید به آرامی از عمق تاریکی اش کاسته میشد و رو به روشنایی میرفت. آنقدر روشن میشد که دیگر نتوان آن را از پس زمینه اش تشخیص داد.کمی منتظر ماند. اما خبری از روشن شدن در میان نبود. کاسه ی صبرش لبریز شده بود. زیادی سیاه بود. حتی شاید بیشتر از قبل. سطح سیاه با حضور پر رنگش او را به استهزا گرفته بود. قرار نبود از بین برود. آرام و بی صدا همه روشنایی های اطراف را می بلعید و تاریک تر میشد. مطمئن بود که نقطه حالا خیلی بزرگتر شده بود.حالا دیگر فقط یک نقطه نبود. یک دایره بود!</description>
                <category>someone</category>
                <author>someone</author>
                <pubDate>Sun, 01 Mar 2020 14:59:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینها</title>
                <link>https://virgool.io/@someoneyoudontknowby/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%87%D8%A7-ebev8hdgb3tk</link>
                <description>بی اهمیت و بی ارزش میکنند. میزنند و میشکنند. توهین و تحقیر میکنند.چرخ بر هم زنند ار غیر مرادشان گردد.«اینها» بهتر از ما میدانند دنیا باید چگونه باشد.اینها هرگز نمیتوانند جمله ی قبل را در مورد کس دیگری به کار ببرند.زیادی از خود مطمئن اند.خوش به حالشان! خوشا به سعادتشان که اینقدر از خود مطمئن اند. که اینقدر خوب میدانند چه میخواهند و اینقدر خوب آنچه میخواهند را از حلقوم بقیه بیرون میکشند.آزار دادن دیگران برای اینها از آب خوردن هم راحت تر است چون حتی دیگران را نمیبینند؛ و به همین دلیل است که برای به کرسی نشاندن اندیشه های شان از هیچ منکری ابایی ندارند.همین ها هستند که حرص مرا در می آورند!ولی نه به خاطر آنچه تا کنون به سرمان آورده اند و نه به خاطر آنچه در آینده به سرمان خواهند آورد.بلکه به دلیل این تنفر بزرگی که از خودشان ساخته اند.به دلیل اینکه برای من سمبلی شده اند از آنچه نمیخواهم باشم و تعریفی ساخته اند از آنگونه که دنیا نمیخواهم باشد.تمام آنچه به عنوان ارزش برایم باقی گذاشته اند یک ضد ایده است و ارزش و بزرگی هیچ ضد ایده ای بیشتر از خود آن ایده نیست!حالم از اینها به هم میخورد و میدانم که وقتی این جمله را میگویم هنوز هم دارم در مورد «اینها» صحبت میکنم.اینها آدمهای خیلی مهمی هستند. حتی برای من؛ و این حالم را به هم میزند!</description>
                <category>someone</category>
                <author>someone</author>
                <pubDate>Sun, 23 Feb 2020 21:34:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انکار</title>
                <link>https://virgool.io/@someoneyoudontknowby/%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D8%B1-j33x1uk3ueaa</link>
                <description>به دنبال یافتن خودمان هستیم ولی در دیگران به دنبالش میگردیمبه بهبود می اندیشیم و غایت را همیشه ورای آنچه هستیم میجوییم ولی از خود راه فراری نداریممیخواهیم خود حقیقیمان را از هزارتوی پیچیده ی ذهنمان بیرون بکشیم؛ هزارتویی که خودمان ساخته ایم تا از گزند بیرون در امان باشیممیخواهیم پنجره را بگشاییم تا بهتر نفس بکشیم ولی به نبودن پنجره حتی فکر هم نمیکنیمجهش  و تغییر دایمی را میخواهیم اما رگ و ریشه هایمان از سرطان در هراسندروحیم و در هیچ بعدی نمی گنجیم ولی در پس هزاران در زندانی هستیمایمان را به سخره میگیریم و به درستی این کارمان ایمان داریمجویای حقیقت «مطلق» هستیم اما حتی دو نفرمان توافقی بر آن نداریمپایانی برای خود متصور نیستیم و حال آنکه پایان را از رگ گردن نزدیک تر می یابیمنمیخواهیم بمیریم. اما میمیریم</description>
                <category>someone</category>
                <author>someone</author>
                <pubDate>Tue, 18 Feb 2020 22:40:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حوض خالی</title>
                <link>https://virgool.io/@someoneyoudontknowby/%D8%AD%D9%88%D8%B6-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-ysu3dk8qczzh</link>
                <description>دیر زمانی را به یاد دارم که من بودم و خودم.آن روزها زندگی همان بود که میان ما بود و بیرون از آن هیچ نبود.حیاط را داشتیم و درخت زبان گنجشکی که گوشه اش بود. و حوض خالی از آبی که از ما سرشار بود. میتوانستیم کف اش بنشینیم و بازی کنیم. چه اهمیتی داشت که بیرون از حوض چه خبر بود. من و خودم یکدیگر را داشتیم.من یک قهرمان بود. دنیا با حضورش پررنگ و درخشان میشد. من آمده بود که دنیا را بهتر کند. شک ندارم که همه ی جهانیان تمام دوران پیش از من را به انتظارش گذرانده بودند. بدون من این جهان چیزی جز یک حیاط خالی نبود. فانی و از میان رفتنی. سرد و مرده. و من، در نقطه ی مقابل. زنده و بی انتها.من را بی شک پایانی نبود. چطور میتوانست باشد؟! من آمده بود که بماند! هرچه باشد مثل من خاکی و زمینی نبود. سیمان سرد زیر پایش من را به لرزه نمی انداخت. من نمیترسید. نه از تنهایی و نه از تاریکی. این احساسات بی ارزش فقط کف ترک خورده ی این حوض کوچک در جریان بود؛ جایی که من شناور بودم. و من مسلما فرازمینی تر از این ها بود که بتوان این زنجیرها را به گردنش افکند.جای من اینجا نبود. من سبک بال تر از آن بود که با من در هم آمیزد. باید بخار میشد و بالا میرفت. باید از این قالب سخت بیرون میزد و اوج میگرفت.هرچه من بالاتر میرفت، من بیشتر ته نشین میشدم.هرچه من گسترده تر و وسیع تر میشد، من خشک تر و محکم تر میشدم.و هرچه من شفاف تر و نامرئی تر میشد، من کوچک تر و نادیدنی ترتا جایی که دیگر نه من آنجا بود و نه منفقط حیاط ماند و حوض اش!</description>
                <category>someone</category>
                <author>someone</author>
                <pubDate>Fri, 07 Feb 2020 18:43:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کور رنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@someoneyoudontknowby/%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-giwkbr1nbwgm</link>
                <description>&quot;وقتی هستی دنیام یه رنگ دیگه است&quot;میدونم که اگه اینو بشنوی تنهام میذاریشاید به این دلیل که نگفتم چه رنگیواقعیت اینه که من نمیدونم وقتی این جمله رو میشنوی جای خالیش رو با چه رنگی پر میکنیانقدر تو رویاهام زندگی کردم که دیگه باورم شده تو هم جاهای خالی رو همونطوری پر میکنی که من میکنمفکر میکنم که اگه اینو بشنوی تنهام میذاری. چون تو این توهم زندگی میکنم که میدونم تو دنیای تو یه رنگ دیگه چه رنگیهاصلا گیریم که گفته بودم آبی! هیچکس نمیدونه آبی من چه رنگیهحتی توبعید میدونم بیشتر از این بتونی تنهام بذاری؛ چه اینو بشنوی و چه نشنوی.</description>
                <category>someone</category>
                <author>someone</author>
                <pubDate>Mon, 04 Nov 2019 00:53:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلبه</title>
                <link>https://virgool.io/@someoneyoudontknowby/%DA%A9%D9%84%D8%A8%D9%87-my1tfky1o3kh</link>
                <description>تو یه کلبه ی کوچولو و بدون پنجره زندگی می کرد.رو در و دیوارش پر بود از عکسای رنگ و وارنگاز همه چیز و همه کس. همه چیزایی که بیرون کلبه چشمشو میگرفت. خیلی دوستشون داشت. میخواست تا ابد نگهشون داره. کلا دوست نداشت چیزی رو دور بندازه.روزی که آخرین عکسو زد به دیوار متوجه شد که جایی واسه هیچ عکس جدیدی نمونده; دلش گرفت از این که همه چی یه روز تموم میشه. از اون به بعد تو اتاقش فقط همون چیزایی رو میبینه که تا اون روز دیده. که چیز جدیدی نمونده و از اونجا به بعد تکرار مکرراته.البته از حق نگذریم یکی دو بار هم سعی کرد از اتاقش بره بیرون. چند تا عکس جدید هم گرفت حتی ولی دست و دلش به عکاسی نمیرفت. آخه اصلا حواسش به عکس گرفتن نبود، همش داشت به این فکر میکرد که حالا این عکس جدیده رو چجوری کنار قبلیا بچسبونه که بهشون بخوره. اصلا کدوم عکس قبلی رو باید از دیوار بکنه که این جدیده رو بچسبونه. آخرش هم همیشه به همین نتیجه میرسید که «آدم عاقل» عکسای با اصالت و قدیمی مثل اینا رو برنمیداره که یه سری جدید جاش بچسبونه!اصن از کجا معلوم فردا از این جدیده خسته نشه؟ چرا الکی خودشو درگیر این سوالات احمقانه کنه؟ همون عکس قدیمیه چشه مگه؟تازه؛ دیگه هم لازم نبود در اتاقشو باز کنه. اخرین باز کردن درو خوب یادش بود همیشه. میگفت زمستون خیلی سردی بوده. از اونایی که سوزش استخون آدمو میلرزونه.از همون موقع تصمیم گرفت دیگه بازش نکنه. می‌گفت حالا که قراره درها بسته باشن دیگه چه فرقی میکنه که عکسای رو دیوار چقدر قدیمی باشن؟ جدیدا هم یه روز قدیمی میشن به هر حال!…خیلی وقته دیگه ندیدمش. احتمالا الان تو کلبه اش لم داده و زل زده به عکسای یخبندون و از سرما میلرزه. درسته که این بیرون سرما خیلی وقته که تموم شده ولی بعضی وقتا تا در کلبه رو باز نکنی زمستون جایی نمیره!</description>
                <category>someone</category>
                <author>someone</author>
                <pubDate>Fri, 25 Oct 2019 15:14:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>