<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های sona hazrati</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sona_hazrati</link>
        <description>علوم تربیتی خوانده‌ام. شعر، داستان و کودکان را دوست دارم و گاهی می‌نویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 07:16:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2243708/avatar/7HFkCJ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>sona hazrati</title>
            <link>https://virgool.io/@sona_hazrati</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بیچارگان</title>
                <link>https://virgool.io/@sona_hazrati/%D8%A8%DB%8C%DA%86%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86-w6zjbnkjimmr</link>
                <description>بیچارگان اولین کتابی‌ بود که در ۴۰۴ خواندم. راستش اینکه اول سالی چرا بیچارگان را برای خریدن و خواندن انتخاب کردم کمی به مذاق خانواده خوش نیامد اما من بیشتر به داستایوفسکی فکر می‌کردم و تازه به خانواده نگفتم که کتاب بعدی‌ای که میخواهم از او بخوانم جن‌زدگان است! گذاشتم دلخوری مامان در حد همین بیچارگان ۲۰۰ صفحه‌ای باشد و بیش از «اینا چیه میخونی، اسمش بدبختیه حالا ببین توش چیه …» چیزی نگوید. در این مدت سعی می‌کردم که کتاب را پشت و رو بگذارم تا زیاد با عنوانش رو به رو نشوند، اما … بگذریم!چیزی که می‌خواهم بگویم اینها نیست. بیچارگان را عاشقانه‌ای متفاوت یافتم و به چند دلیل:اول از همه با رمان‌هایی که حالت نامه‌نگاری دارند ناآشنا نبودم، پیش از این دیده بودم و خوانده بودم؛ مثلا یکی عذاب وجدان آلبا دسس پدس. در این جور رمان‌ها معمولاً نویسنده یک نفر است و فقط محتوا و حرف های نامه‌ها عوض می‌شود، اما در بیچارگان نویسنده علناً خود را به دو نفر تقسیم کرده است: یک نیمه‌اش پیرمردیست ساده‌لوح، مهربان و آزرده و بینهایت عاشق پیشه؛ و نیم دیگر آن دختر جوانیست رنج‌کشیده، معقول، قدر شناس و البته او هم عاشق پیشه.تمام جزئیات ساده‌لوحی ناشی از عشق را می‌توان در نوشته‌های پیرمرد یافت؛ تا آن‌جا که مرد تمام پولش را در عین درماندگی خرج دختر می‌کند و مدام به دختر تذکر می‌دهد که خودش را از سرماخوردگی حفظ کند.همین‌طور تمام نمادهای عقل که در یک زن ممکن است وجود داشته باشد در نوشته‌های دختر رعایت شده است. مثلاً او فقط در نامه‌ی آخر که پس از آن دیگر نامه‌ای در کار نخواهد بود و در واقع نامه‌ی خداحافظی‌ست با صراحت اقرار می‌کند که عاشق پیرمرد است. دقیقاً زمانی که می‌داند دیگر هیچ‌گاه پیرمرد را نخواهد دید و … .از سوی دیگر، نامه‌های پیرمرد به تمامی گویای تفکر یک بزرگسال فرتوت است و این‌را بیشتر در قسمتی می‌توان یافت که مرد برای دختر می‌نویسد: «من تنها از یک چیز می‌ترسم؛ از دهان‌های لق»این ترس از نگاه من معمولاً در وقت بزرگسالی پیش می‌آید؛ زمانی که آدم پایش در این‌دنیا محکم شده و غرق در دنیای روزمرگی شده است و نگاه‌ آدم‌ها را به خود بیش از هر زمانی وارسی می‌کند. حال اینکه شهامت جوانی در نامه‌های دختر درست در آخر نامه‌ها که مدام از پیرمرد دعوت می‌کند تا به دیدارش برود، عیان است.گذشته از همه نویسنده در تمام نوشته‌هایش نشان می‌دهد که چقدر فقر را می‌شناسد و چقدر دقیق آن را به مخاطب می‌شناساند. در این داستان نیز مانند موشکافی‌های اجتماعی و روانشناختی از ابعاد شخصیت‌های دیگر داستان‌هایش(مثل وصف سونیا و خانواده‌اش در جنایات و مکافات)، تصویر روشنی از شخصیت و تفکر یک آدم درمانده از فقر را پیش روی ما قرار می‌دهد. از بهت‌زدگی آنها در مواجهه با یک کالسکه‌ی زیبا می‌گوید، از سوژه‌ بودن آنها در داستان‌ها و نقاشی‌ها یاد می‌کند و  درد آنان را در برابر حرف‌هایی که می‌شنوند یادآوری می‌کند؛ تا جایی که در قسمتی می‌نویسد:«بیچارگی آدم بیچاره به هیچ کسی جز خودش ربطی ندارد.»خلاصه اینکه من بیچارگان را دوست داشتم و آن حد از انگیختگی را که از یک رمان نسبتاً کوتاه از داستایوفسکی می‌توان انتظار داشت، در آن تجربه کردم.خواستید بخوانید.</description>
                <category>sona hazrati</category>
                <author>sona hazrati</author>
                <pubDate>Sat, 12 Apr 2025 16:00:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو این فکر بودم که با هر بهونه...</title>
                <link>https://virgool.io/@sona_hazrati/%D8%AA%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D9%88%D9%86%D9%87-ijhtglfxwzpe</link>
                <description>عکس بی ربطدِ بلوتوث دیوایس ایز آن!گلپونه‌های وحشی دشت امیدم…حیدر حیدر اول و آخر حیدر…چه بخوای چه نخوای تو رو به دست میارم…از سر صبح داشتند دستگاه صوتیشان را امتحان می‌کردند و هر صدایی را با هر میزان و نوعی به خورد اسپیکر می‌دادند که ببینند چطور تحویلشان می‌دهد. تا همین چند ساعتِ پیش از سکوت، وضعیت مغزخراشی بود. دیگر صدا نمیامد و میشد به این نتیجه رسید که خب امتحانش کرده‌اند و دیگر آماده است برای مراسمی که دارند.  می‌شد به خیرگی به درو دیوار ادامه داد، چیزی خواند یا هرکار دیگری را که  سکوت برای انجام دادنش ضروریست، انجام داد. مدتی بعد که آمدم توی اتاق باز هم صدا روشن شده بود اما این‌بار می‌گفت: تو این فکر بودم که با هر بهونه … صفحه‌ی گوشی را بستم و نگاهم افتاد به آسمان؛ به آسمانی که آبی بودنش را ابرها بلعیده بودند. به یاکریم‌ها که بو برده‌ بودند باران در راه است و گیجی‌شان را به این سو و آن‌سو می‌کشاندند. به گندمی که یادم نبود امروز در سطل گوشه‌ی بالکن ریخته‌ام یانه… به خودم آمدم و دیدم چاووشی تمام شده و من اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که به دختر جوان همسایه پیام بدهم و بگویم درخواست آهنگ سنتوری را دارم. اولاً نمی‌دانستم او که آهنگ گذاشته کدام دختر همسایه است. بعد اینکه من شماره‌ی هیچ‌کدامشان را نداشتم و مهم‌تر اینکه اصلا آیا آن‌ها از دیدن این پیام خوشحال می‌شدند یا ناراحت؟یادم آمد چند وقت پیش‌ یکی از همسایه‌های پایین برای اعتراض به صداهای زیادی دقیقا جمله‌ای مشابه آن‌چه در ذهن من بود را به کسی که آهنگ گذاشته بود پیامک زده بود و دلخوری پیش‌آمد.البته شاید هم معنی حرف ها به صمیمیت ربط دارد، اما آیا آنقدر صمیمی بودم که بتوانم منظورم را به صادقانه ترین شکل ممکن به ذهنشان برسانم؟ اصلاً اگر صمیمی هم باشیم مگرنه‌ اینکه مصرف کنایه در صحبت‌های صمیمانه زیادتر است. آیا به خاطر این تغییرها حق دارم که یقه‌ی کسی را بگیرم که ای فلانی تویی که باعث تغییر در معنای خیلی حرفها شدی؟! شاید بشود از اولین کسی که عبارتی را در موقعیت معکوس استفاده کرده گلایه کرد. چون مثلاً اگر در حال حاضر که معنی جمله‌ای تغییر کرده و یک ترکیب کنایی شده، آن ترکیب را در مکالمه با یک هم‌شهری که اولین بار است دیده‌ایمش استفاده کنیم، به احتمال قوی، معنای کنایی آن برداشت خواهد شد، در غیر این صورت برداشت معنا بیشتر به این ربط دارد که پیشینه‌ی رابطه‌یمان با مخاطب چگونه است.پس باید بگویم واژه‌ها نامهربان نیستند، این ماییم که از مهربانی واژه‌ها می‌کاهیم.—برای یک تصمیمی که نمیشد گرفت، در عرض چند لحظه، این‌همه را از سر گذرانده بودم اما در نهایت یاد حرفی افتادم که چند روز پیش خواندم؛ نوشته بود: دوستی که پس از یک سوء تفاهم جزئی، تبدیل به دشمن می‌شود، همیشه دشمن بوده است، فقط دیگر تظاهر نمی‌کند،با خودم گفتم بس کن دختر، گیرم که درک نشدن منظورمان به خاطر کمبود صمیمیت باشد، گیرم که به پیشینه‌ی رابطه ربط دارد، فرض کن واژه‌ها هم مهربانند وما مهربان نیستیم و…  اصلا چیزی به کَسی بربخورد؛ اگر دوستدارت باشد یا حرفت را فراموش می‌کند یا از تو توضیح می‌خواهد، راه را نمی‌بندد که تو نتوانی برایش جبران کنی. این‌قدر این کاغذ نازک را توی روز روشن زیر ذره‌بین نگیر. به احساست نسبت که کاری که می‌خواهی بکنی اعتماد کن، اینقدر خودت را نسوزان.</description>
                <category>sona hazrati</category>
                <author>sona hazrati</author>
                <pubDate>Sat, 08 Mar 2025 01:11:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای آن‌ها که می‌دانند ۱۲ آذر چه روزیست.</title>
                <link>https://virgool.io/@sona_hazrati/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%86-%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-%DB%B1%DB%B2-%D8%A2%D8%B0%D8%B1-%DA%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA-vusiurdp9q5l</link>
                <description>استاد درس یادگیری الکترونیکیمان دستور داده بود که چند نفر از اعضای کلاسمان که من هم شامل آن چند نفر بودم، به واحد دیگر دانشگاه که در کرج بود برویم و کار آزمایشگاهی دو نفر از دانشجویانش را تماشا کنیم. در ادامه اضافه کرده بود که اگر نرویم از نمره‌ی پایان ترممان کسر خواهد شد. این‌ها را یکی از افراد گروهمان به ما گفت و ما طبق گفته‌ی او و قرار خودمان شنبه ساعت ۱۱ همگی از مترو دروازه دولت راهی کرج شدیم. مسیر دروازه دولت به کرج این‌گونه بود که اول باید سوار مترو تجریش می‌شدیم و می‌رفتیم به متروی صادقیه. از آنجا  سوار قطارهای دو طبقه‌ی گلشهر می‌شدیم و بعد ون‌های دانشگاه و …. خلاصه از تهران به کرج رفتن کار آسانی نیست و خیلی‌ها در همان مترو صادقیه به کرج نرسیده خسته‌اند.مترو طبق معمول شلوغ بود و ما به رغم اینکه قطارهای این خط صندلی‌های زیادی دارد، به سختی در انتهای طبقه‌ی دوم جا پیدا کردیم. صندلی‌های مترو گلشهر آن زمان رو به روی هم بودند، یعنی ما در دو تا صندلی سه نفره‌ی رو‌به روی هم نشستیم. سه نفر از ما کنار هم بودیم و رو به رویمان یکی از دوستانم با یک مادر و فرزند غریبه .چند دقیقه نبود نشسته بودیم که پسر رو به رویمان با صدا و لحنی غیر معمول از مادرش چیزی پرسید مادر با سر جواب داد و به پنجره خیره شد. بار دیگر پسر سوال دیگری پرسید و باز مادر آرام جواب داد و با همان صدای آرام به او گفت زیاد صحبت نکن. باز نگاهش را به بیرون پنجره دوخت. پسرش معلول بود و  به نظر می‌آمد از طولانی بودن مسیر حوصله‌اش سررفته است. چندی بعد یکی از همکلاسی‌هایم که موضوع پایان‌نامه‌اش را در ارتباط با کودکان معلول ذهنی انتخاب کرده بود از روی کنجکاوی یا محبت و یا نمی‌دوانم چه، بعد از کمی نگاه کردن  و فکر کردن حرفی پیدا کرد که با او بزند. پس از اندک احوال پرسی و صحبت کردن، پسر شروع کرد به تعریف کردن آنچه در شب گذشته دیده بود و برایش اتفاق افتاده بود. همه‌ی اتفاقات خصوصی خانواده‌یشان را تعریف کرد. از دعوای خواهر و برادرش تا عصبانیت پدرش و خیلی چیزهای دیگر. من در این مدت در حالی که سعی می‌کردم آن‌ها نفهمندحواسم به مادر بود و می‌دانستم احتمال دارد این بچه در جایی از حرف‌هایش بزند به جاده‌ی خاکی و مادر… مادرش نگران بود و درطول حرف زدن پسرش چشمش را از دهان او برنمی‌داشت. پسرک مدام داشت درمورد چیزهای بی‌ربط توضیح می‌داد. او بند را به آب داده بود و همکلاسی‌ام با هر ترفند که در چنته داشت -که زیاد هم نبود- حریف پرگویی او نمیشد. از آن محبت، تنها یک شرم و عصبانیت برای مادر باقی‌مانده بود، چیزی که احتمالاً همکلاسی‌ام برای کاستن همان شرم و عصبانیت مادر سر صحبت را با پسرک باز کرد.از آن روز خیلی گذشته است و من از همان روز یا شاید هم قبل‌تر از آن به برخورد آدم‌ها با معلولین ذهنی کمی بیشتر دقت می‌کنم. منشا رفتارشان را نمی‌شناسم، می‌دانم که این‌گونه واکنش‌ها فقط یک درصد ممکن است فرد معلول را خوشحال کند اما به احتمال خیلی زیاد باعث رنجش والدین و خانواده‌های آن‌ها خواهد شد. چرا که عمده‌ی رفتار معولین ذهنی قابل پیش‌بینی نیست.من از آمار دقیق خبر ندارم اما طبق دیده‌هایم که کم هم نیستند می‌توانم بگویم عده‌ی محدودی از آدم‌های جایی که داریم در آن زندگی می‌کنیم به سطح مناسبی از بینش و توان مادی برای مدیریت، نگهداری و تحصیل این‌گونه فرزندان رسیده‌اند. کمند کسانی که درآمد کافی برای تحصیل فرزند سالمشان داشته باشند چه برسد به مدرسه فرستادن کودک معلول که گاهاً طبق باورهای سنتی آینده‌ای برای او متصور نیستند. پس با این تفاسیر تمام کودکان معلول به حدی از کمال نرسیده‌اند که از پس خودشان و جامعه برآیند، همین‌طور نمی‌شود گفت همه‌ی پدر و مادرانی که فرزند معلولی دارند به آن‌درجه از آگاهی رسیده‌اند که رفتار همه‌ی آدم‌ها را در مقابل اتفاقی که برایشان افتاده است بپذیرند و از آن رفتار‌ها نرنجند. آن‌ها آدمهای معمولی جامعه‌ای هستند که درصد خیلی کمی از آن‌ها، امکان زندگی مرفه و گاهی متمدن را دارند.اینکه در یک محیط عمومی پس از دیدن بی‌قراری یا سروصدای یک بیمار ذهنی سراغش برویم و گاهی پس از کمی تماشا کردن یا بهتر بگویم خیرگی سعی کنیم با او ارتباط بگیریم و یک خوراکی از ته کیفمان دربیاوریم و به او بدهیم، در واقع برای پدر و مادری که در شرایط پیش آمده از یکسو نگران فرزند خود است و از سوی دیگر دلشوره‌ی به‌هم خوردن آرامش دیگران را دارد؛ می‌تواند به این معنا باشد که ما از این سروصدا ناراحتیم و با این خوراکی مثلاً به طور غیر مستقیم داریم می‌گوییم آرامش کن.نزدیک شدن به اینطور آدم‌ها اندکی شناخت می‌طلبد. گاهی یک نوازش بی‌موقع، یک لبخند بی‌جا و یک نگاه کردن ممکن است به رفتاری‌ ناخوشایند مثل پرخاشگری از سوی آن‌ها منجر شود.تنها کسانی که معلولین را بیشتر از هرکسی می‌شناسند والدینشان هستند. تنها کسانی که با آن‌ها زندگی می‌کنند و تاوان رفتار آن‌ها رامی‌پردازند نیز همان‌ها هستند. آن‌ها هستند که با عادت‌های معلولین کنار خواهند آمد آن‌ها هستند که از برخورد آدم‌ها با آن‌ها دلخور خواهند شد و به تبع آن همان‌ها هستند که به دلیل رفتار نادرست ما با معلولین برای مدت زیادی خانه‌نشین می‌شوند.کاش بتوانیم دریابیمشان.</description>
                <category>sona hazrati</category>
                <author>sona hazrati</author>
                <pubDate>Mon, 02 Dec 2024 13:54:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه جور آینده‌ای می‌خواهید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sona_hazrati/%DA%86%D9%87-%D8%AC%D9%88%D8%B1-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%AF-gwq6dzfwudvb</link>
                <description>سال ۹۸ بود. همان‌وقت‌ها که تازه وارد مقطع کارشناسی ارشد تکنولوژی آموزشی شده بودم و خیلی جدی‌تر به کتاب‌خوانی فکر می‌کردم و به طبع آن پایم به کتاب‌فروشی‌ها باز شده بود. معمولاً آدم‌ها وقتی به کاری روی‌ می‌آورند چون در آن زیاد سررشته ندارند، پس کمبودشان در آن کار را بیشتر تقصیر نداشتن امکانات و شرایط بیرونی می‌اندازند. برای من هم همین‌طور بود، چرا که می‌ترسیدم مبادا حالا که من پس از چند وقت کلنجار رفتن با خودم، این عادت و علاقه را در خود پرورانده‌ام، روزی بیاید که از فرط بی‌کتابی دوباره به روز‌ها و سال‌های قبل بازگردم؛ مبادا کتابی برای خواندن نداشته باشم. از این رو هیچ فرصتی را برای کتاب خریدن هدر نمی‌دادم. حتی اگر این فرصت به کوتاهی زمانی بود که گذر چند متری ایستگاه بی‌آرتی میدان انقلاب تا پایانه‌ی اتوبوس خانی‌آبادنو را طی می‌کردم. گاهی همین مسیر اندک هم به قیمت خرید چند کتاب برایم تمام می‌شد. همان روزها بود که در فروشگاه سوره‌ی مهر کتابی دیدم درباره‌ی هوش مصنوعی. از وقتی بحث‌های تکنولوژی را در کلاس‌های دانشگاه، خواسته و ناخواسته پیش‌می‌گرفتم درباره عنوان این کتاب سوال داشتم، سوال‌هایم زیاد نبودند اما به زعم خودم بزرگ بودند. مثلاً؛ یکی این بود که چه‌کار کنیم تا در عصر هوش مصنوعی انسان بودنمان همچنان ارجمند باشد؟ یا بهتر بگویم چطور در برابر ربات‌ها مواظب انسان بودنمان باشیم؟ کتاب گران بود و من از خودم درباره‌ی شهامت خواندن چنین موضوع‌هایی مطمئن نبودم.عنوانش همیشه یادم ماند. یادم ماند که روزی چیزی را برای خودم خواستم و رهایش کردم. تا اینکه چند وقت پیش در حین خواندن باباگوریو که برای خیلی از کلاسیک‌خوان‌ها رمان محبوبی هم هست متوجه شدم که آن لذت همیشگی را از داستان نمی‌برم و این‌طور به نظرم آمد که شاید از خواندن داستان خسته‌‌ام. پس به لیست کتاب‌های تخفیف خورده‌ی دی‌جی‌کالا سرزدم. زندگی 0/3 تخفیف خورده بود و همانجا بود که یاد بدهکاری‌ام به خودم افتادم و انگار زمان آن رسیده بود که با خواسته‌ام تسویه حساب کنم. به محض دیدن این فرصت تصمیمم را برای خریدنش گرفتم. چه شگفت‌زدگی دلخواهی را برایم به ارمغان آورد. بله؛ اگر بخواهم درباره‌اش به‌طور خیلی خلاصه چیزی بنویسم فقط می‌توانم واژه‌ی شگفت‌انگیز را به‌کارببرم.و اگر بخواهم واژه‌ی شگفت‌انگیز را شرح دهم باید بگویم:اینطور فرض کنید که یک فیزیکدان تمام عیار به شیوه‌‌ای تمام عیار در تِد در رشته‌ی خویش سخنرانی می‌کند.به قدری نافذ و صمیمی از رشته‌ی خود با مخاطب عام صحبت می‌کند که شما متوجه پیچیدگی مطالبی که دارید می‌شنوید نمی‌شوید و این صمیمیت به حدی‌ست که شما شاید در ذهن خود اینگونه بیاندیشید که چرا سختی موضوع باعث شود من این ارتباط ارزشمند را رها کنم و بیخیال سوالاتی که در حین شنیدن برایم مطرح می‌شود، بشوم و چرا فکر نکنم تا کمی بیشتر بفهمم.مکس تگمارکبعضی فصول کتاب کاملاً تخصصی‌ست اما مخاطب عامی مثل من که فقط به دلیل ترس از سرعت پیشرفت هوش مصنوعی یا دلایلی از این قبیل، کتاب را در دست گرفته‌است، ادامه‌اش می‌دهد و در بدبینانه‌ترین حالت از خواندنش پشیمان نخواهد شد.کتاب با یک سوال اساسی شروع می‌شود:«شما چه جور آینده‌ای می‌خواهید؟»در پیش‌درآمد داستان گروه امگا به صورت یک فرضیه مطرح می‌شود. گروهی که از چند نخبه برای راه‌اندازی یک برنامه به نام برنامه‌ی پرومتئوس گرد هم می‌آیند و این برنامه  آن‌قدر قدرتمند می‌شود که… . شما در ادامه نیز در برخی فصول به آن فرض باز خواهید گشت. فصل پنج فقط از فیزیک و ارتباط آن با کهکشان صحبت خواهد کرد؛ اما نگران نباشید، آقای تگمارک معلم صمیمی شماست که با گفتن خاطرات شخصی در محیط کار و مثا‌لهایی خیلی ملموس شما را درگیر موضوعاتی می‌کند که  خارج از این کتاب حتی فکر نمی‌کردید که روزی درباره‌ی آن کنجکاو باشید؛ نه یک استاد تمام فیزیک که با ضوابط رسمی یک کتاب علمی نوشته باشد.در برخی قسمت‌ها، ایمیلی درج شده که اگر نظری درباب مسئله‌ی مطرح شده در آن بخش را دارید، به آن ایمیل پیام دهید یا در صفحه‌‌ی مربوط نظرتان را قید کنید و در بحث مشارکت کنید. اما جذاب‌ترین فصل از نظر من فصل چهارم است. فصلی که شما فکر می‌کنید هوش مصنوعی بهتر است چگونه برما حکومت کند. و آیا اصلا حکومتی در کار خواهد بود؟البته مگر می‌شود از شیوایی گفت و سپاسگزار مترجم کتاب نبود. مسلم است که دلیل روشنایی منظور و لحن نویسنده در کتاب، علم و تسلط فراوان آقای میثم محمد امینی‌ بر متن و موضوع را می‌رساند.باقی کتاب با شمانوش جانتان</description>
                <category>sona hazrati</category>
                <author>sona hazrati</author>
                <pubDate>Mon, 12 Aug 2024 01:55:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیاهِ سیاه، خاکستریِ خاکستری</title>
                <link>https://virgool.io/@sona_hazrati/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%90-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%90-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C-ulonp99chc0m</link>
                <description>زمستان بود، زمستان ۱۸ سال پیش، از آن زمستان‌ها که بچه‌مدرسه‌ای‌ها می‌دانند چه زمستانی‌ست. هرروز ساعت ۷ صبح درست در سردترین زمانی که می‌شد بیرون از خانه باشی، جلوی درب مدرسه از اتوبوس دراز سرویسمان پیاده می‌شدیم و رها می‌شدیم در مدرسه‌ی خالی که فقط سرایدارش بیدار بود. در آن حیاط بزرگ و ساکت، جای من در انتهای حیاط، گوشه‌ی سمت چپ، روی نیمکت نیمه رنگ شده، زیر یک درخت تنومند بود. هنوز هم بجز نخل اسم درختان دیگر را بلد نیستم؛ همین را از آن درخت یادم است که پاییز و زمستان سرش نمی‌شد سبز بود، سرد بود و سبز.در یکی از آن روز‌ها که زمستان شلاقش را برداشته بود و تا می‌خوردی می‌زد و من هم رسیده بودم و روی نیمکت همیشگی‌ام نشسته‌بودم و کاری جز نگاه کردن به درو دیوار مدرسه نداشتم، یک لحظه بوی نامطبوع خفیفی را در عمق نفس‌هایم احساس کردم. در همان حین انگار یک توپک نرم از شاخه‌ها افتاد روی زمین. رد صدا را گرفتم، گنجشک بود. گنجشک مرده!بلند شدم کمی چشم چرخاندم. پرنده‌ای روی درخت نمانده بود که گلوله گلوله، از شب پیش، روی آسفالت و خاک باغچه‌ی زیر پای درخت نیافتاده باشد. گلوله‌های مچاله‌شده و کبود از سرما که کم‌کم با برآمدن کامل آفتاب، داشت یخشان آب می‌شد. گلوله‌هایی که از ضعف خودشان را پرت کرده‌بودند به سبزی انبوه درخت و درخت هم پرتشان کرده‌بود به… . امان از پناه بردن، امان از سبزی درخت‌های دروغ‌گو.من دل‌خراش‌ترین تصویر مرگ گنجشک را آن‌روزها دیدم آن‌هم نه یک‌بار، چندبار و چندروز پشت سر هم. برای همین، وقتی چندروز پیش پشت حیاط خانه‌ی همسایه گنجشکی را جان‌داده یافتم، کمی نشستم بالای سرش و نگاهش کردم، اندوهی نداشتم در مقابلش. همان بو را می‌داد اما…او که پشتش به نرمی خاک بود و رویش رو به روشنی آسمان، او که نگاه در نگاه خورشید چشم‌هایش را بسته بود، او که هرازگاهی نسیم تازه نفس بال‌هایش را نوازشی مهمان می‌کرد، او که جانش را، این امانت مسلمش، را در آرام‌ترین شکل ممکن بازگردانده بود و در تنش نه جای زخم داشت و نه خراش… نه! مرگ او در نگاه من به ناگواری مرگ گنجشک‌های یخ زده نبود و من با دیدنش تنها به آهی بسنده کردم.می‌دانی! آدم که از غم و شادیش خبر ندارد. این‌ را هم نمی‌داند سروکله‌ی کدام‌یک کی پیدا می‌شود. ترتیب برخوردن با اتفاقات عمر، هرطور حساب کنی با تقدیر است، مگر نه؟! دست کم بیا به آن روی دیگرش فکر کنیم. مثلاً فکر کنیم می‌توانستیم دخالتی در تجربه‌هایی که سرراهمان قرار می‌گیرد داشته باشیم و درباره‌ی چیدمانشان در طول حیاتمان خیال‌پردازی کنیم. من فکر می‌کنم کاش می‌شد که چاشنی غم و شادی آدم کم‌کم به زندگی‌اش اضافه شود. یعنی چیدمان شادی این‌طور باشد که از کوچک به بزرگ برسد، غم هم همین‌طور. این‌گونه نباشد که آن‌قدر سفیدی را زود ببینی که بعدها روشنی هیچ رنگی تو را راضی نکند و به وجد نیاورد. این‌شکل هم نباشد که آن‌قدر سیاهی را زود ببینی که بعد‌ها تیرگی هیچ رنگ دیگری به‌چشمت نیاید و غمگینت نکند. شاید در این‌صورت، آن میزان برانگیختگی و احساس انسانی لازم را، در قالب اشک و خنده و ترس و …، در مواجهه با رویداد‌های تأمل‌پذیر به دست بیاوریم و رنگ حقیقی وقایع را به تمامی درک کنیم.شاید هم این‌طور نباشد. هرچه بادا باد!</description>
                <category>sona hazrati</category>
                <author>sona hazrati</author>
                <pubDate>Thu, 13 Jun 2024 18:47:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زرد برای من</title>
                <link>https://virgool.io/@sona_hazrati/%D8%B2%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-omeqa6sbwwve</link>
                <description>از تفسیر نقاشی کودکان، همان مبحثی که سنگ علاقه‌ داشتن به آن‌ را تا مدت‌ها به سینه می‌زدم، فقط دو چیز یادم مانده؛اول اینکه بچه‌هایی که از رنگ بنفش زیاد استفاده می‌کنند نسبت به بچه‌های دیگر که از رنگ بنفش کمتر استفاده می‌کنند، در خیال‌پردازی مهارت بیشتری دارند یا خیال‌پردازترند؛دوم اینکه کشیدن خورشید در نقاشی توسط کودک نشانه‌ی حضور گرم پدر در خانواده‌ی اوست.درباره‌ی قضیه‌ی اول،اینطور شد که بچه‌ی فامیل برای اولین و آخرین بار بدون حضور پدر و مادر، وقتی در خانه تنها بودم، به من سپرده شد و من هم طبق عادت پس از حرف زدن فراوان با بچه در مورد دنباله‌ی فلان متری عروس، کفش پاشنه فلان سانتی و کلیپس فلان قدی یک مداد و یک کاغذ پیش رویش گذاشتم و گفتم نقاشی بکش، ناگفته نماند که موضوع حرف زدن با بچه ها را بچه انتخاب می‌کند و نه من؛ درباره‌ی تحمیل نقاشی کشیدن به بچه هم باید بگویم نیت ظاهری‌ام در این امر این است که خلاقیت بچه تکان بخورد و نیت باطنی‌ام این است که نه من حوصله‌ی بدو بدو ی خودم را دارم نه همسایه پایینی؛ بگذریم!چند دقیقه طول نکشیده بود که نام‌برده یک عروس با لباس بنفش در ابعاد برگه آچار گذاشت روی دستم و من از آن‌جا که نمی‌دانستم این بچه کجا می‌تواند لباس عروس بنفش دیده باشد، حسابی تحسینش کردم و فرضیه‌ی اول تایید شد و تا امروز هم خلافش ثابت نشده است.اما در مورد فرضیه‌ی دوم؛از بچگی خورشید را در نقاشی‌هایم جا نمی‌انداختم اما دلیل خورشید کشیدن من چیز دیگری بود. البته نه اینکه درکی از حضور گرم پدر نداشتم، چرا داشتم و گفتن ندارد که با پدر صمیمی هم بودیم، اما من از خورشید به این دلیل خوشم می‌آمد که الآن از آفتاب گردان، تاکسی و شله زرد خوشم می‌آید؛ من زرد دوست داشتم و می‌خواستم این زرد که انرژی عجیبی به من می‌بخشید را به هر طریقی در نقاشیم به کار بگیرم و چون شامل بچه‌هایی که باعث اثبات فرض اول می‌شدند تا مدتی نمیشدم، طبعا تنها چیزی که به ذهنم می‌رسید بکشم یک درخت تپل با چند سیب، یک خانه با سقف شیروانی چند تا هفت برعکس که کوه بودند و خورشید بود.من در همین وانفسای انتخاب های محدودم برای کشیدن نقاشی باید به نحوی زرد را به کار می‌بردم وگرنه از نظر خودم آن نقاشی به درد لای جرز دیوار هم نمیخورد چه برسد به اینکه با یک بیست که معلوم نبود حاصل با حوصلگی معلم است یا بی حوصلگی از یک دیوار آویزان شود.به هرحال چه می توان کرد بجز حق دادن به خود هرچند آنروزها می‌توانستم چیزهای دیگری را زرد بکشم. می‌توانستم مداد زرد بکشم، می‌ توانستم حتی قلمبه‌ی درخت هارا زرد بکشم که مثلاً پاییز شده، گندم بکشم، خربزه، ذرت یا خیلی چیزهای دیگر بکشم؛ اما من زرد این رنگ عزیز را که در جعبه‌ی مدادرنگی‌هایم زودتر از هررنگی قدش کوتاه می‌شد، و در زیبایی حتی صورتی هم رقیبش نبود، تنها برای کشیدن خورشید هدر داده بودم و آن‌هم هیچ‌گاه در واقعیت زرد نبود.راستش امروز که کمی دقت می‌کنم نمی‌فهمم چه کسی به من یاد داد که سقف خانه‌های نقاشی را شیروانی بکشم؛ من که حتی در روستای مادر زادیمان هم همچو چیزی تا آنروز ندیده بودم.یا چه کسی گفت که ابر نقاشی آبی باشد و... به هر روی فکر‌می‌کنم رهایی در خیال به اندازه‌ی کنترل خیال ارزشمند است با ارائه‌ی طرح های تحمیلی از اندوخته های اجدادی خیالات کودکان محدود می‌شودو اگر اینطور باشد شاید نقاشی‌هایمان هم قابل تفسیر نباشند. راستی! چه کسی اطمینان دارد که خورشید کوچک خواسته‌های ما هم واقعاً زردند و بیهوده نیست که ما برای رنگ زدن به آنها روز به‌روز کوتاه می‌شویم؟!  بگذریم!😊</description>
                <category>sona hazrati</category>
                <author>sona hazrati</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jan 2024 02:44:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خرقه جایی گرو و باده و دفتر جایی</title>
                <link>https://virgool.io/@sona_hazrati/%D8%AE%D8%B1%D9%82%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%88-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-bwc7z1aqx15f</link>
                <description>من از آن دست آد‌م‌ها نیستم که یک گوشی هندزفری را در گوش خودشان می‌گذارند و گوشی دیگرش را در گوش هرکس که همراهشان باشد. برای این حالم دلایل زیادی دارم، اول این‌که کاریست غیر بهداشتی دوماً سیم هندزفری کوتاه است و من از این‌که فاصله‌ام با همراهم زیادی کم شود بیزارم سه این‌که من معمولاً در تنهایی چیزی گوش می‌دهم و اصلاً همراه ندارم و چه خوب! و چهارمی که مهم‌تر از همه است این‌ است که در واقع کسی نمی‌تواند همراهم باشد. یعنی به تعداد خیلی خیلی زیاد پیش آمده که وقتی به گوش کسی می‌‌خورد، چه گوش می‌دهم می‌‌گوید: اینا چیه گوش میدی!اولین بار که این جمله را شنیدم پانزده سالم بود. پانزده سالم بود و به طور اتفاقی برادرم آهنگ «اشک من» گلپا را در حین بلوتوث قطعه‌های دیگر ریخته بود در موبایلم و من اغلب می‌گذاشتمش روی طاقچه‌ی اتاق پشتی که کمتر کسی آن‌جا تردد داشت. رونویسی تمرین‌های مدرسه را انجام می‌دادم و تلخی دریافته‌ از جملاتی مثل:«آخه غم تو میون جمعی چرا تنها منو پیدا می‌کنی…» را لابلای بوی تلخ کاغذ و جوهر خودکار آبی مشتاقانه می‌چشیدم.یک روز که در همان روزها با یکی‌ از آشناهای سیزده ساله‌یمان داشتیم آهنگ‌های موبایل تازه‌یمان را عقب جلو می‌کردیم بعد از شنیدن این قطعه از فهرست آهنگ‌هایم خیلی صریح و رکیک به من گفت: «پلی لیستت خیلی خزه»این اولین تجربه‌ی احساس شرمی بود که به خاطر علاقه‌مندی‌هایم تجربه کردم.بعد از آن سه یا چهار سالی سعی می‌کردم با کسی درمورد این‌که چه گوش می‌دهم و چه گوش نمی‌دهم حرف نزنم و حتی سعی می‌کردم از آنچه که دوست دارم دور باشم؛ خودم را پرت کنم در فضایی دیگر؛ مثلاً خودم را ملزم کردم که حتماً بدانم مجید خراط‌ها و علی عبدالمالکی چه خوانده‌اند جدیداً، چون یکبار هم قبلاًها وقتی در یک جمعی داشتند درمورد آلبوم بنیامین بهادری حرف می‌زدند من چیزی نداشتم بگویم چون هیچ نمی‌دانستم و این خیلی برایم بد می‌نمود.باید می‌دانستم این چیز ها را،باید سوار موج می‌شدم.چندسال بعد، سر جلسه‌ی کنکور آزمایشی قلمچی وقتی داشتم تست‌های ادبیات را حل می‌کردم رسیدم به سوالی که باید از بین چند بیت آن‌که واج آرایی داشت را انتخاب می‌کردم، چشمم افتاد به بیت «زین دایره‌ی مینا خونین جگرم، مِی ده!…» از حافظ؛ چند وقتی بود لحن موسیقاییش افتاده بود توی مغزم اما کلماتش را از یاد برده بودم. بیخیال واج‌آرایی انگار گرهی در ذهنم باز شد. این بیت برایم همان ماشین زمان بود انگار. مرا برد به شش سالگیم، نشاند روی زانوی مامان روی صندلی پشتی پیکان سفید که افتاده بود در پیچ و واپیچ گردنه حیران، به روزی که هم پیکان تازه بود هم ضبط صوتش، لحظه‌های گوش سپردن اجباری به ضبط صوت آن‌گاه که فکر می‌کردیم وقتی ضبط هست باید کاستی هم باشد و ما باید چیزی بشنویم. به فضای کوچک شش نفره‌یمان در ماشین که همه خوشحال بودند که ضبط صوتمان کاست دارد و من مثل همیشه در دل می‌گفتم کاش کاست بهتری داشتیم! کاستی که یکی از آشناها از بین نوار‌های بی‌استفاده‌اش بیرون کشیده بود و به ما بخشیده بود؛ کاست در آستان جانان.آمدم و جستجو کردم اصل آهنگ را و دوباره به خاطر یافتن همان حال و هوای عزیز هم که شده برای مدت‌ها شجریان گوش دادم و انگار به اصل خودم بازگشتممثل افتادن قایقی خشکی چشیده به دامن دریا.قایقی که از موج‌ها دور بود و نمی‌دانست جلو افتاده است یا عقب ماندهقایقی که همیشه دور خواهد ماند و دوریش را عزیز می‌پنداردو این موهبت را محصول اجبار سرنوشت می‌داند و به این سبب از آشنایی که آلبوم آستان جانان را دور انداخته بوداز گردنه حیراناز کنکور آزمایشیاز پیکان سفید ضبط صوت دارو از شجریان ممنون است و ممنون خواهد بود.</description>
                <category>sona hazrati</category>
                <author>sona hazrati</author>
                <pubDate>Mon, 09 Oct 2023 17:55:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من شانس آوردم!</title>
                <link>https://virgool.io/@sona_hazrati/%D9%85%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B3-%D8%A2%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%85-uk6fywtldadk</link>
                <description>بند کیفم کنده شد. این مشکل زیاد برایم پیش می‌آید. آن‌هایی که کمی بیشتر مرا دیده‌اند و چند باری همراهم بوده‌اند شاید بدانند این‌را. راستش خودم هم نمی‌دانم چه بلایی سر کیف‌ها می‌آورم که اینقدر زود ناکار می‌شوند.آن‌روز هم سر ظهر بود، سر ظهری تابستانی  که از یک سو بین گرمای تهران و شلوغی خیابان انقلاب گیر افتاده بودم و از سویی دیگر کیفم تصمیم گرفت تا به کیف‌های ناکار دیگرم بپیوندد. آن‌هم دقیقاً در روزی که من به قصدی به غیر از خرید کتاب سر از آن حوالی درآورده بود. از آن‌جایی که مسئله‌ی پیش آمده و راه‌حلش را می‌شناختم مجبور شدم چیزی بخرم. بخاطر این‌که دلم نمی‌خواهد بی‌مقدمه و بی‌دلیل چیزی را به دست بیاورم خودم را ملزم کردم که حتماً چیزی بخرم.پیچیدم به اولین فروشگاه. عجیب نیست که در خیابان انقلاب اولین فروشگاهی که سرراه آدم قرار بگیرد کتاب‌فروشی باشد.داشتم جلوی قفسه‌ها جولان می‌دادم، می‌خواستم کتابی را بردارم که نه پولم را دور ریخته باشم و نه پولم را دور نریخته باشم. یک کلام، دنبال کتابی آشنا و ارزان بودم.چشمم افتاد به “نامه‌ای از پکن” با ترکیب پرل باک (که برایم کمی فقط کمی آشنا بود) و بهمن فرزانه (که می‌دانستم هر چیزی را ترجمه نمی‌کند) و قیمت بیست هزار تومان.خریدمش. بگذریم که فروشنده موقع تحویل از من پرسید کیسه‌ی پلاستیکی می‌خواهید یا نه؟ و من نتوانستم صادقانه بگویم که بر خلاف پیش این‌بار اصلاً به‌خاطر همین آمده‌ام و به خرج افتاده‌ام.امروز وقتی کتاب را برای بار آخر بستم در آن لحظه‌های آغازین پایان یافتن یک رمان که آدم فکر می‌کند یک زندگی هنوز در ذهنش امتداد دارد و نمی‌داند تا کجا بر او اثر خواهد کرد، به خودم گفتم شانس آوردی دختر.آن خرابی کیف به این حال می‌ارزید؛ خیلی هم می‌ارزید!خانم پرل باک؛ممنون که برای بار چندم به من یادآوری کردید که عشق نور است و هر چیز، هرچیز در مقابلش شیشه و اگر عشق راسخ باشد از باور، از نژاد، از قبیله، از وراثت، از سرزمین، و از وطن عبور خواهد کرد، و با این عبور اصالت و خلوص را معنا خواهد بخشید.#زن#پرل_باک#بهمن_فرزانه#نامه‌ای_از_پکن</description>
                <category>sona hazrati</category>
                <author>sona hazrati</author>
                <pubDate>Mon, 04 Sep 2023 01:24:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم بسته، چشم باز</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%87-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-cnffvypbxzhi</link>
                <description>نشست گوشه‌ی سمت راست اتوبوس؛ دقیقاً همان‌جا که سایه نبود؛ خواست از پنجره بیرون را ببیند؛ خورشید نگاهش را می‌خراشید؛ سرش را تکیه داد به پشتی صندلی، چشم‌هایش را بست. یادش آمد که پیش از این -انگار خیلی از آن‌روزها گذشته باشد- چقدر اولین چیزهایی که پس از خارج شدن از خانه با آن‌ها مواجه می‌شد، برایش اهمیت داشتند. روزهایی که اولین حرف ها، اولین آدم‌ها و اولین صداهایی که در مسیر می‌شنید را به گونه‌ای که معنای بشارت داشته باشند، تفسیر می‌کرد، مثلاً؛ آن‌موقع اگر اولین مواجه‌اش در مسیر، با آفتاب بود، این رویارویی می‌توانست برایش خوشایند باشد و دست کم برای چند ثانیه باعث مسرت او شود. یادش آمد وقتی سال قبل نهالی را که از خانه‌ی همسایه به گوشه‌ی متروک حیاطشان نفوذ کرده بود را برای بار نخست دید، چقدر یکّه خورده بود و حتی گوشه‌ی ذهنش بخاطر خوش یمنی و مبارکی رویشی تازه در اطرافش لبخند زده بود. این شگفت‌زدگی توانسته بود او را به فکر وادارد و به این نتیجه برسد که هیچ دیواری مانع رفتار طبیعت نخواهد شد و حتی اگر بلندی آن دیوارها هفت آسمان را بپیماید، درخت ها با زمین‌پیمایی با ریشه‌هایشان به گسترده‌شدن ادامه خواهند داد و برای بودن هیچ راهی را نیازموده نمی‌گذارند، بعد به خاطرش رسید که چند سال پیش، پس از یک سال مطالعه و پرس و جو در میان استادهایش که شک و دودلیش برطرف نشده بود ، رو کرد به حافظ و او هم تمام خوش‌بینی‌اش را در طبق اخلاص گذاشت و گفت:«نسیم باد صبا دوشم آگهی آوردکه روز محنت و غم رو به کوتهی آورد» و او هم مثل حافظ عقلش را داد به دست  نسیم باد صبا و آگهی های باد و تصمیمش را قطعی کرد و دوسالش را پای این تصمیم گذاشت.به ولعی که برای چشیدن شیرینی رویدادهای نوید بخش داشت، به اینکه چطور دنبال اشتیاق بود و حتی اگر این شوق حقیقت نداشت، بودنش برای او یک ضرورت می‌نمود، به نشانه‌پذیری‌اش اندیشید و بابت نشانه‌جویی‌های گاه و بی‌گاهش رنجید!با چه انگیزه‌ای می‌توانست اتفاق ها را پیش از رخ دادن به نتیجه برساند؟! این عطش سیری ناپذیر برای نشانه‌تراشی در جهت یافتن امیدواری چه زمانی از بین رفت؟!از کجا فهمید که زندگی آدم را غافلگیر می‌کندو اغلب هیچ نشانه‌ای پیش درآمد اتفاقی دیگر نیست؛ مگر در بلایای طبیعی. چند بار برای اینکه این‌ها را بفهمد، زندگی غافلگیرش کرده بود؟ چه خوب که پرواز قاصدک و کفشدوزک ها را زیر سوال برده بود تا کلاغ های سیاه هم نفس راحتی بکشند!چه خوب که فهمیده بود هیچ چیز فراتر از چیزی که هست نیست!چه خوب که…!داشت در لحظه‌هایِ شبیه به همیشه‌اش به خودش حق می‌داد، از ضبط یکی از ماشین ها صدایی گفت:«این‌همه‌ آشفته حالیاین‌همه نازک خیالیای به دوش افکنده گیسواز تو دارماز تو دارم…!»چشم هایش را باز کرد؛ ایستگاه را رد کرده بود!</description>
                <category>sona hazrati</category>
                <author>sona hazrati</author>
                <pubDate>Mon, 28 Aug 2023 16:37:42 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>