<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های soroush</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@soroush44d</link>
        <description>یه آدمی مثل همه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 22:19:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>soroush</title>
            <link>https://virgool.io/@soroush44d</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جلسه ی آخر</title>
                <link>https://virgool.io/@soroush44d/%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87-%DB%8C-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-qnfz6ffvmxgn</link>
                <description>....-        ۱ ) نمیدونم ! شاید این آخرین جلسه ی ما باشه شاید هم شروع یک داستان سرایی جدید . شما رمان درمان شوپنهاور رو خوندید؟ داشتم فکر میکردم شاید شبیه درمانگر اون رمانه یهو به فکرتون بیاد که یک مراجع دارید که هیچوقت مشکلش حل نشد ! البته بدون مبتلا شدن به سرطان ! یادمه کلاس پنجم که بودم یک بار معلممون داشت تو حیاط مدرسه تجزیه ی نور رو با منشور نشون میداد. بچه ها پشت سرش جمع شده بودن و با دقت به منشور تو دست معلم خیره شده بودن . من و مرتضی دو نفر آخر صفی بودیم که برای دیدن نور تشکیل شده بود ولی نگاه من به نور ها نبود . بلکه به این فکر میکردم واقعا اگه نفر آخر رو هل بدم مثل دومینو میخورن به معلم یا نه ! با تمام قدرتم آخرین نفر رو هل دادم و همه مثل دومینو بهم خوردن و در نهایت به معلم و منشور از دست معلم افتاد و شکست . وقتی برگشت و پشت رو نگاه کرد ما دو نفر رو دید . هل دادن فقط کار یکی از ماها میتونست باشه . معلممون بدون اینکه فکر کنه رفت و مرتضی رو تا میخورد کتک زد . هرچقدرم گفت که کار من نبود فایده نداشت چون من ساکت ترین و آروم ترین پسر اون کلاس بودم . نمیدونم چرا بعد اون اتفاق جدای از اینکه حس بدی نداشتم ,  بلکه خوشم اومده بود ! شاید جای اولی بود که پیشبینی ناپذیر بودن برام جذاب اومد ! هیچکی انتظار نداشت هل دادن کار من باشه ! حتی خودم ! -        ۲)  مدت زیادیه که دیگه موقع ناراحتی نمینویسم . نه تو جاهای خصوصی و نه تو عمومی ! حالم بهتره و انگار عملکرد بهتری دارم . با اینکه یه چیزی همیشه توم فریاد میزد ‘ هدف تو عملکرد نبود ‘ ولی هر لحظه میفهمیدم که اون شیطانیه که باز هم میخواست زنجیر اول دال تفکر رو بگیرم و شروع کنم . من دیگه فکر نمیکنم . زمان هایی هست که شدیدا غمگینم . ولی دیگه بلدم چه‌جوری باید باهاش کار کنم. زبانم رو میبندم . گاها به این فکر میکنم که اگه واقعا من اینم , چرا باید باهاش مبارزه کنم ؟ من تحمل اون لحظه هارو ندارم . با اینکه هی دنیا سعی میکنه سوقم بده به این سمت و از من چنین چیزی رو میخواد ! غمگین بودن ,  فکر کردن , نوشتن , تنهایی تنهایی تنهایی . احتمالا رسالتی که دنیا برام داشت چنین چیزی بود ولی خب ... شاید آدما باید رسالتشون روپیدا کنن تا شبیه ش نشن !‌ مگه نه؟ هیچکس به آدما نگفت که باید هدف های زندگی رو ساخت تا به سمتش حرکت نکرد ! شاید باید تو زندگی بعدی بگردم دنبال چیزی که هیچ استعداد و علاقه ای بهش ندارم و زندگیم رو وقفش کنم .  -        ۳) احتمالا یکی از روش های خلاقیت و پیشبینی ناپذیر بودن ( حتی برای خودت ) همینه ! اونکاری که به ذهنت بیاد رو انجام ندی . اون آدمی باشی که کسی انتظارش رو نداشت . من از متعجب شدن انسان ها از خودم بسیار لذت میبرم.  اگه این جلسه ی آخر نباشه احتمالا خیلی غمگین تر برگردم . شاید واقعا تبدیل به کیس حل نشده بشم که خودش خواسته روانکاو باشه . گاهی به این فکر میکنم که آدم ها وقتی در چیزی غرق میشن که توانایی مبارزه باهاش رو ندارن کم کم تبدیل به اون چیز میشن. مثل هایده که تبدیل به موسیقی شد احتمالا یه سری آدما تبدیل به تنهایی میشن . یه سری دیگه هم تبدیل به روانکاو میشن چون هیچوقت نتونستن مشکلشون با خودشون رو حل کنن . شما جزو این دسته این؟  فبها ! احتمالا خیلی بهترم ! دارم سعی میکنم پیشبینی ناپذیر تر باشم و بیشتر آدمارو هل بدم . بنظرتون کی میتونه بفمهه من کسی بودم که هل داده ؟‌ احتمالا آدما باید بر خلاف اونچیزی که خدا واسشون چیده حرکت کنن ! به جای لذت از مسیری که براشون چیده شده ,گند بزنن به پلنی که طبیعت واسشون میچینه ! احتمالا اگه آدم هم مثل من فکر میکرد از سیبی که خدا میخواست بخوره نمیخورد و هیچکدوم اینارو هم نداشتیم ها ؟ هرچی ... احتمالا تا الانشم خیلی شده .</description>
                <category>soroush</category>
                <author>soroush</author>
                <pubDate>Tue, 09 Sep 2025 20:08:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتهای همه چیز خوبه؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@soroush44d/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A8%D9%87-qyunrkargwpa</link>
                <description>...-  وقتی که شنیدمش متوجه شدم داره دروغ میگه. تو چشمام نگاه نمیکرد و سعی میکرد زودتر بحث رو تموم کنه. منم نمیخواستم اذیتش کنم . زیاد پیش اومده که نقش آدمی رو بازی کنم که انگار نمیدونه. -  وقتی شنیدیش چه احساسی داشتی ؟ -  خوشحال ؟ یه ایده ی جدید واسه نوشتن ؟ یا شاید هم خشم. خشم خیلی زیاد. خیلی تو این چند وقت خودم رو درموقعیت ۷۰ سالگی گذاشتم و به روندی که داشتم فکر کردم . از تمومش راضی بودم به جز یکیش. اونهم انزوا بود . اگه برمیگشتم شاید منزوی تر از این زندگی میکردم. بی رحمانه تر نسبت به آدمای اطرافم میبودم. احتمالا زندگی رو زیادی اخلاقی درک کردم و همینم باعث فاصله گرفتن آدما از من میشد.وقتی هم که به تنهایی فکر میکنم همیشه با نوشتن گره میخورد. به این هم فکرکردم که شاید درد اصلی من نوشتن بود. شاید از اول نباید مینوشتم . نه تو دفترم نه تو کانالی که دوستش دارم. با اینکه تنهایی ابرمسئله ی زندگیم بود ولی نتونتسم حلش کنم . یک روزی قبول کردم که غمگینم . یک روزی قبول کردم که تنهام و این احساس تا آخر عمرم با من میمونه ولی پذیرش جدیدم احتمالا اینه : من هیچوقت قرار نیست بفهمم که چرا احساس تنهایی میکردم. هرچقدر که سعی میکردم بقیه رو بهتر بفهمم از خودم دور تر میشدم و در نهایتش همیشه از جفتش شکست میخوردم. هم ارتباط با بقیه و هم با ارتباط با خودم. هرچی که بود بقیه ی آدم ها هم بی تقصیر نبودن . شاید ما ذاتا اینجورییم . زندگیمون بیش از اون چیزی که فکر میکنیم خودخواهانه ست .شبش که میخواستم برم سرکار احتمالا خسته ترین آدم دنیا بودم . با اینکه تو کل مسیر بغض داشتم ولی نخواستم آدم عجیبی میون بقیه باشم . ترجیح میدادم سنگینی گلوم رو با پرت کردن حواسم از بین ببرم. یه جمله ای از یه هنرپیشه ای یادم میومد : همه چیز پایان خوبی داره. اگه خوب نیست یعنی هنوز به پایان نرسیدی .مثل یه مرده خودم رو روی صندلی مترو انداختم. احتمالا اولین باری بود که توجه نکردم کی صندلی نداره . تو هندزفریم شعر با صدای منزوی پخش میشد : شاعر تورا زین خیل بی دردان کسی نشناخت ! چند دقیقه گذشت و متوجه اعلام ایستگاهی شدم که قبلا نشنیده بودم .احتمالاحواسم نبود و خط اشتباهی سوار شدم . پاشدم و با سرگیجه خودمو به صندلی بیرون رسوندم . کیفمو رو زمین گذاشتم . بنظر میرسید دیگه میل به عجیب نبودنم نمیتونه جلوی بغضمو بگیره. دستمو روی صورتم گرفتم و هنوز منزوی میخوند : هر کس رسید از عشق ورزیدن به انسان گفت ! اما تو را .. ای عاشق انسان ... به این فکر کردم که چقدر اون هنرپیشه چرت میگفت . احتمالا ما عاشق روایت هایی میشیم که با حقیقت جهت دارن . انگار که تعجب میکنیم وقتی فیلمی پایان خوشی نداره . شاید بهتر بود میگفت : پایان همه چیز بده ! دردناکه و زشته ! اگه فکر میکنید اینجوری نیست احتمالا هنوز به آخرش نرسیدید.</description>
                <category>soroush</category>
                <author>soroush</author>
                <pubDate>Tue, 05 Aug 2025 02:17:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلمه ها و بردار هایشان</title>
                <link>https://virgool.io/@soroush44d/%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D9%86-svh2qmrw6rgy</link>
                <description>۱) آخرین تمرین کلاس پردازش زبان رو میزنم . درباره ی یک مدل که بتونه کلمات رو بتونه تبدیل به بردار کنه !  به شکلی که کلمات هم معنی بردار های عددی شبیه به هم داشته باشن. راستی که فاصله ی بین تنهایی و دوستی چقدره ؟ یا مثلا عشق و نفرت ؟ به هم نزدیکن یا دور ؟ چون در یک بافتارن باید نزدیک باشن ولی چون کاملا متضاد همن باید از هم دور باشن . نه ؟ چند هفته ست این جمله تو سر من میچرخه. ایده های متضاد بردار های نزدیک بهم دارن ! چی تو این جمله ی استادم بود که منو رها نمیکنه ؟ که این همه میچرخه تو سرم و حرفی نمیزنه و نمیزنه . اصلا باید حرفی بزنه؟ ویتگنشتاین میگفت بهترین راه پیدا کردن معنی کلمات نگاه کردن به کارکرد کلمه ست نه معنیش تو دیکشنری.ما میتونیم به به فنجون بگیم فنجون مادامی که توش چای ریخته میشه . بزرگ شدن سطح مقطع یا دهانه ش مهم نیست اگه هنوز چیزی که توش باشه چای باشه اون جسم حتما فنجونه !۲ ) چی میجوره تو هوا ؟ رفته تو فکر خدا؟! نه بابا جون ! تو نخ ابره که بارون بزنه ! آخ اگه بارون بزنه ....حتی نمیفهمم کی اومدم تو حیاط . به آسمون نگاه میکنم و رنگ کدر و زشت ابرا ! یاد سوال دوستم افتادم که یه بار ازم پرسیده بود چرا اینقدر جهان رو زشت میبینی ؟ این سوال مهمی بود. جهان زشت بود یا من زشت میدیدم؟ یا من تعیین میکردم چیزی که میبینم باید زشت باشه ؟ پیش چشمت داشتی شیشه کبود ! زان سبب عالم کبودت مینمود ! من نمیتونم به این سوال جواب بدم.  راستی جوابشو چی دادم ؟!۳) ایده های متضاد بردار های نزدیک بهم دارن ! نه !  ندارن ! شاید تو کامپیوتر نیاز باشه که اینجوری باشه تا این مدلای کوفتی بهتر کار کنن ولی تو زندگی نه ! تو کامپیوتر تضاد یک رابطه ست . رابطه ای باعث نزدیکی میشه ولی تو دنیا نه !‌تنهایی و ارتباط شبیه هم نیستن چون کارکرد متفاوت درست میکنن . امید و ناامیدی شبیه هم نیستن چون آدم های امیدوار و ناامید شبیه بهم نیستن ! عشق و نفرت شبیه هم نیستن . افسردگی و اشتیاق شبیه بهم نیستن ! اضطراب و ترس شبیه هم نیستن. ولی چرا این جمله در جهان من انگار درست میاد ؟ نزدیک بودن بردار های متضاد چیزی جز بی معنا شدن هر کلمه ای از معنا نیست . اگر در دنیای من افسردگی و اشتیاق بهم نزدیکن یعنی تبریک‌! هم کلمه ی افسردگی برای من خالی از معناست . هم اشتیاق ! هم عشق بی معناست هم نفرت و در عین حال هم بی تفاوتی ! و در بهترین حالت هیچ تفاوتی میان منِ شاد و منِ غمگین نیست. یاد حرفی میفتم که خواهرم سال ها پیش به من میزد . میگفت تو دچار پوچی شدی و من از شدت متبذل بودن این ترکیب میخندیدم. لرزش دست , پرش پلک یا حتی خندیدن در میان گریه یا دوست داشتن در عین میل به رهایی یا حتی اون خواب معروفی که چندین بار دیدمش دیدن خلایی درون جسم خودم که انگار عمقش از قدم بیشتره !  حالا تمام این ترکیب ها مفهوم مشخص تری رو در ذهن من روشن میکنن. من دچار زیستن نیستم من دچار نیهیلیستنم. در حال پوچیدن . فکر میکنم حالا درک بهتری از این کلمه دارم. پوچی نه افسردگیه نه غمه نه حتی انفعال ! پوچی یعنی بی معنا شدن کلمه ! یعنی نزدیک شدن معنای تمام کلمات به هم . یعنی بی کارکرد شدن کلمه ! یعنی ناتوانی ویتگشتاین برای معنی کردن فنجان !احتمالا پوچی در زندگی عکسی مثل عکس سمت پایین هست نه عکس بالا.</description>
                <category>soroush</category>
                <author>soroush</author>
                <pubDate>Sun, 27 Apr 2025 13:12:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولدت مبااااارک!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@soroush44d/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D8%AA-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%A7%D8%A7%D8%A7%D8%A7%D8%B1%DA%A9-furowhitzoe4</link>
                <description>تتولدت مباااارک !!چشمانم را باز میکنم. گویی از مکانی نامعلوم روی این مبل آبی آمده ام. مثال مستی که چشمانش را در مکانی آرام باز میکند! اما خیلی هم آرام نیست... صدای شعر خواندن اطرافیان و ریتمِ نامنظم دست زدنشان اذیتم میکند. لبخندی ملایم میزنم تا خواسته ی جمع را ارضا کنم.  هنوز هم متوجه نشدم که روز متولد شدنِ یک جرقه ی هستی چرا دارای اهمیت و مبارک است؟چه چیزی را تبریک میگویند؟ پرت شدن ناخواسته ام را به جهان؟ یا مرگ ناخواسته ترم را؟ احساس میکردم تمامی این منابع و انرِژی برای فردی با اختلالِ شخصیتی نارسیستیک صرف شود تا بتواند احساس ارزش کند نه یک اسکیذوییدِ جمع گریز ! شمع های کیک را روشن میکنند . درِ گوشم با صدایی گوش خراش فریاد میزند : &quot;خبب چشماتو ببند و آرزوو کنننن&quot;آرزو ! چه کلمه ی غریبی ! چشمهایم را میبندم . فضا آرام تر میشود. از تمرکزشان خنده ام میگیرد! مرا یاد کاردینال های مسیحی به هنگام انتخاب پاپ میندازد ;روح القدس بر جمع نظارت میکند!  به خوبی میدانم که نه فکرم ، نه چشم بسته ام و نه روز تولدم باعث تبدیل شدنم به موجودی ویژه نمیشود. خوب میدانم که جهان یا خالق خیالی و توهمش هییچ اهمیتی به فکر های یک موجودِ بی نهایت کوچک نمیدهند! &quot;این طلب در تو گروگان خداست؟&quot;  مولانا جان ! نه طلبم را میخواهم نه خدایت! با آرزو نکردن به ذاتِ خالص انسانی احترام میگذارم. &quot;ماشالله چقدر آرزوی طولانییم داشته !  &quot; شمع هارا فوت میکنم. دست میزنند! نوبت به دادن کادو ها میرسد. همه خرت و پرت های بی مصرفشان را هدیه میدهند. آخرین نفر دستش کتاب است. بلاخره یک قسمت خوب! نزدیک میشود:&quot; از اونجایی میدونستم فلسفه و روانشناسی و اینا دوست داری گشتم واست این کتابو خریدم. بنظرم خیلی واست کاربردیه . مبارکت باشههه&quot;بعد از دیدن عنوان کتاب &quot;میلیونر شدن در 4 هفته&quot;  لبخندی میزنم. متاسفانه 4 هفته ی آینده باید پروژه ی برنامه نویسی ام را کامل میکردم!! پروژه میلیونر شدن عقب افتاد!به قول زیمل ، گویا پول ، کتاب را هم پوک کرده بود. تو بگو کتابِ کاربردی تنها آن است که جیبم را پر پول تر کند! دانستن دیالکتیک هگل یا اراده ی آزاد از دید فیلسوفان ایدالیسم آلمانی ، چیزی نظیر یک شوخی بیمزه بود. هرچند که راست میگفت!شاید در آستانه ی 23 سالگی باید اعتراف کنم که برای انجام یک کار ، ابتدا باید به خودم ثابت میکردم که آن کار از نگاه یک چشم ، با فاصله ی 150 میلیون سال نوری باز هم دارای اهمیت است ، در وهله ی بعد باید به خودم اثبات میکردم که جبر اراده ی من معطوف به عمل است نه غایت تا بتوانم کارم را به خودم نسبت دهم. و اینجا استوپِ کار من بود! حقیقت این بود که من هرگز نخواهم توانست یک برنده باشم صرفا چون از بقیه بیشتر سوال میکنم! ساعت از 12 گذشته ... به اتاقم برمیگردم. با اینکه هوا به شدت سرد است تمام پنجره هارا باز میکنم.هنوز علت این رفتارم را نمیدانم. شاید اگر فروید بود این میل مازوخیستی قدیمی را ناشی از یک میل جنسی سرکوب شده میدانست. پتو را دور خودم میپیچم. احساس امنیت میکنم! نیاز به یک سال تنهایی برای بدر کردن خستگی 1ساعت در جمع بودنم دارم! تنها صدایی که میآید صدای شمعک بخاریم است. دقیق تر میشوم متوجه میشوم که دیگر صدای تیک تاک ساعتم نمیآید.  گویا تناسخ 23 سالگی ام با مرگ ساعت قدیمی ام همراه است. شروع بدی نیست! شعر مولانا صدای خلوت ذهنم را میشکند:به تلقین گر کنی نیت بپرد مرده در ساعت     کفن گردد بر او اطلس ز گورش بردمد نسرین</description>
                <category>soroush</category>
                <author>soroush</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jul 2023 21:52:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رابطه و آزادی!</title>
                <link>https://virgool.io/@soroush44d/%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%D9%88-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-ealtfhoojfkj</link>
                <description>یک )هر نوعی از رابطه نفی کننده ی آزادیِ شخصی است. یکی از مولفه های لازم برای رابطه ، ترس از دست دادن شخص مقابل است. به گونه ای که اگر شما نگران از دست دادن طرف مقابل نباشید صمیمیتی در آن پیدا نمیشود. پس برای اجتمایی بودن دو راه دارید:۱- اینکه تظاهر کنید نبودن آدم ها برایتان مهم است۲-ترسِ از نبودِ شخصی را در خود درونی کنید و آزادی و حالتان را به یک امرِ نسبی و ناپایدار گره بزنید.مهمترین مولفه ی یک ارتباط سالم ، عدم نیاز و در نتیجه نبودِ ترسِ از فقدان است. هیچ استثنائی وجود ندارد! همیشه فکر میکنم پایه ای ترین نیازِ هر انسان این است که بگوید : من هستم که میگویم درونم چه اتفاقی میافتد! همواره احساسات به عنوان نوعی از حقه ی رمانتیزیسمی ، انسان ها را دعوت به برده شدن میکند! کاش هیچکدام عمرِ جرقه مانندشان را فدای اسطوره های شیرین و فرهادی نکنند!۲)محبت به همه کس ، محبت به هیچکس است. اصولا من طرفدار صفر و صد بودنم. یا آنقدر واقعی که کسی را با تمام وجود بخواهی ، یا اینکه به کل ارزشی وجود نداشته باشد.فکر میکنم این بهترین راه قدر دانی از ادم های دوست داشتنی زندگیمان است!دوست داشته شدن توسط یک ادم تنها و منزوی بسیار خواستنی تر ، زلال تر و دلنشین تر از دوست داشته شدن توسط یک انسان اجتمایی برون گراست! برعکس جامعه سرمایه داری ، برون گرایان نه تنها برایم محترم نیستند بلکه حالم را بهم میزنند! آنها نماد زیستِ غیر واقعی اند چون باید همه کس را راضی نگاه دارند! میل عجیبشان به دوست داشتنی بودن حالت را بهم میزند!</description>
                <category>soroush</category>
                <author>soroush</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jul 2023 21:49:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا اینقدر وابسته به شبکه های اجتمایی هستیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@soroush44d/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D8%A8%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-hfyn10xs2cts</link>
                <description>اینستاگرام برای من و هم نسلان من ، یک ویترینِ مصنوعی است! امروز حساب کاربری هر کداممان یک ویترین کامل از شخصیتی است که دوست داریم باشیم و دقیقا در تضاد با آنچه هستیم! به نقل از یونگ شاید مفهوم زندگی کردنِ سایه حال در شبکه های اجتمایی کار سختی نیست! مهم نیست که در دنیای بیرون چقدر دوست نداشتنی باشید یا چقدر با مقیاس های اجتماع انسان مزخرفی باشید ، اینجا میتوانید بدون داشتن هیچگونه برتری ، تنها با چند ادیت ساده روی عکس هایتان یا بولد کردن اندام جنسی تان به حد عالی تشویق و تایید بگیرید! این دکمه های لایک لعنتی تنها به اضافه شدن دخترانی با اندام جنسی و کالبد جذاب تر و پسرانی با بدن های تراشیده تر کمک میکند! کما اینکه بعد از یک کلمه صحبت با آنها حالتان از لجن های ذهنیشان بهم میخورد! اگر جزو این دسته هستید ، لطفا مطلقا &quot;خفه شوید&quot; و به فعالیتتان ادامه دهید و هم صنفان خود را بیابید!البته باید دانست که تمامی این خوشی های مهندسی شده در عکس ، برای واقعی بودن نیازِ به تظاهر دارد! مثلا اگر کسی با 1 کیلو مواد آرایشی روی صورتش عکسی را منتشر کند ، لزوما باید در کپشن اشاره ای داشته باشد که این عکس به دلیل اعتماد به نفس میل شونده به صفر نیست! از این روست که در کپشن ها زیاد میخوانید &quot;یهویی&quot; یا &quot; در طبیعت&quot; یا مفاهیمی از این دست ... صرفا به این دلیل که فردِ منتشر کننده متضاد با تفکرِ &quot; من یک بدرد نخور هستم که چیزی جز اندامم برای افتخار ندارم&quot; حرکت کرده باشد! اما امان از اینکه انسان ها همواره در جهت نداشته هایشان تلاش میکنند!!باورش تلخ است اما اینستاگرام به ما آنچیزی را میدهد که در دنیای واقعی هیچوقت نمیتوانیم باشیم! بیراه نیست که انقدر حالِ مجازیمان با حالِ حقیقی مان تفاوت دارد! درِ گوشی باید گفت:&quot; خودمان هم میدانیم که از درون چقدر پوچیم!&quot; اما لایک و کامنت های اینستا و توییتر را خوش ااستت نه سختیِ دنیای حقیقی!! اما... گاهی به آن آن راننده تاکسی فکر میکنم که زندگی تابش را بریده است! از آنجایی که خانواده ای وابسته ی او هستند تصمیمِ خودکشی برای او از نظر بقیه بسیار خودخواهانه بنظر میرسد! (-عجیب است که ما به فکرهایی که دیگران بعد از مرگمان هم میکنند نیز بها میدهیم! توبگو حرفِ ما روی استخوان های استالین یا گاندی تفاوت محسوسی دارد!) هیچگاه نمیتواند تصمیمِ به خودکشی بگیرد! اما میتواند تند تر براند! اصلا میتواند دو نفر دیگر را هم سوار کند تا تقاصِ ناعدالتی جامعه اش را از خودشان بگیرد! آنقدر تند که بگویند &quot;راننده ی با وجدانی بود که بر اثر تصادف فوت کرد&quot; نه اینکه &quot; راننده ی خودخواهی بود که درد کشیدنِ دوست دارانش را به درد کشیدنِ خود ترجیح داد!&quot; -16هزار کشته سال 99 بر اثر تصادف؟!-شاید اینستاگرام هم برای ما به مثابه خودکشی باشد! ماری جوآنای بی دودمان برای فرارِ از زندگی! ما بطالت را با بطالتی سرگرم کننده تر میکشیم! روشی که هنوز تکامل ، راهی برای شرمنده کردنش پیدا نکرده! حقیقتش ، آن بیرون دوام آوردن کار سختیست! بگذار سرمان در گوشی هایمان باشد! ما میمانیم! همه ی ما ! ما همه مان &quot;پیگمالیون&quot; هستیم. عاشق مجسمه ای که در اکانت های مجازی مان ساخته ایم! به امید اینکه کوپیدو شبی از شب ها به بالینمان بیاید و شعله ی آتش محرابمان سه باز زبانه بکشد و معشوقه مان ، واقعی شود!  نبضش بزند! ما و تمامی مجسمه های عصیان گرمان! همه منتظریم!</description>
                <category>soroush</category>
                <author>soroush</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jul 2023 21:43:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوان</title>
                <link>https://virgool.io/@soroush44d/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-cpfakfr7c6rq</link>
                <description>اینجا نوشته هرچی دوست داری بنویس... خب این اولین نوشته ی من تو این سایته! همم کی اهمیت میده؟قبل از نوشتن بهتره فکر کنم که چرا دارم مینویسم اصلا! خونه ی کناریمون صدای دست زدن و شادی تولد میاد. همیشه این صحنه واسم دلگیر بوده . شما هم؟!ولی دلگیر تر از اون بودن در جمع هایی نظیر تولد  و جشن و غیره بوده! من همیشه از دیدن صحنه های زندگی بیشتر لذت بردم تا تجربه شون! از صدای جشن به جای بودن توش . از دیدن دست حلقه شده ی دوتا عاشق به جای بودن دستم تو دست معشوقم.از دیدن دود سیگار آدما تا تجربه ی سیگار کشیدن! انگار باید خودمو آدمی معرفی کنم که به جای زندگی کردن دوست داره فقط تماشا کنه! توی تلگرام با یه رباتی آشنا شدم که میشد توش با آدمای رندوم حرف زد. یه شب نشستم و از تک تکشون یک سوال پرسیدم. \\چرا خودکشی نمیکنی؟!\\یه عده ی زیادیشون بدون جواب قطع کردن مکالمه رو . یه عده ی دیگه فحش دادن ولی اونایی که جواب دادن اکثرشون میگفتن بخاطر خونوادمون!‌و من ادامه دادم . \\فکر نمیکنی برای علت وجودت حداقل باید یک دلیل شخصی داشته باشی؟ ناراحت شدن کسی که دوستمون داره صرفا نمیتونه دلیل محکم واسه ادامه ی یک وجود بی معنا باشه!\\جوابی که خودم برداشت کردم از حرفاشون بیشتر از خونواده ترس از خودکشی بود! شاید ما آدما از قضاوت شدن بعد از مرگ هم میترسیم! مثلا شما فکر کن لعن و نفرینت به جسد هیتلر و استالین تاثیر متفاوتی نسبت به درود فرستادن به جسد گاندی داره!بنظرم هرچقدر که کتاب و موسیقی رایگان که تو اینترنت ریخته کتاب و موسیقی بازای بهتری رو درست نکرد اینستاگرام و تلگرام و فیس بوک هم آدما رو کمتر تنها نکرد!!باید برگردم به سوال اولم! منم برای همینه که اینجام. برای همینه که توی اون ربات تلگرامی بودم! من تنهام بهتره بگم ما تنهاییم که نتونستیم این تنهایی رو تاب بیاریم!من هم حاصل همین دیالکتیکی هستم که اتفاق نیفتاد ! میل شدید به تنهایی و تاب نیاوردنش !هر چقدر که نسبت به آدم هایی که دنبال دیده شدن هستن احساس انزجار میکنم ولی خودم هم بدون دیده شدن نتونستم دووم بیارم! شاید مینویسم که کسی ببینه و این نوشته رو لایک کنه و  من با دیدن نوتفیکیشن ویرگول چند ثانیه کمتر احساس تنهایی کنم!</description>
                <category>soroush</category>
                <author>soroush</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jun 2023 22:12:11 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>