<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سروش لطیفی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@soroushlatifi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 19:19:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/282568/avatar/m2DH40.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سروش لطیفی</title>
            <link>https://virgool.io/@soroushlatifi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دو قاب عکس علی حاتمی و محمدرضا شجریان و سروچمان پنج نمره‌ای</title>
                <link>https://virgool.io/@soroushlatifi/%D8%AF%D9%88-%D9%82%D8%A7%D8%A8-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%AD%D8%A7%D8%AA%D9%85%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%B4%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%B3%D8%B1%D9%88%DA%86%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D9%86%D9%85%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-wwywzfkkjxep</link>
                <description>۱۰ سالم بود، کلاس چهارم دبستان بودم. یه معلمی داشتیم ، خیلی جدی و منضبط با سیبیلهای پرپشت ، چشمانی گرد و تیله ای و البته کت و شلواری که خط اتوش یکی از پارامترهای شخصیتیش بود.آقای قاضی؛ اسمشم بهش میومد.یه روز سر زنگ فارسی گفت اگر کسی بتونه شعری رو از حفظ بخونه که البته توی کتاب نباشه ، ۲ نمره به نمره ثلث سومش اضافه میکنه.قطعا یادتونه که کارنامه ثلث سوم اون وقتها مثل نامه اعمال در صحرای محشر بود و خوشبختیمون در گروی معدل ثلث سوم بود.دستم رو بردم بالا و گفتم من حفظم. آقای قاضی با اون نگاه نافذ و تا حدی ترسناکش پرسید چه شعری؟ از کی؟گفتم : غزل سروچمان از حافظ.غزل سروچمان حافظچشمای آقای قاضی گردتر از همیشه شد و با نگاهی سرشار از تعجب ولی لحنی خونسرد گفت بیا، بخون.رفتم پای تخته و برای بچه ها شعر رو خوندم.یادم نمیره ، آقای قاضی بلند شد اومد کنارم ایستاد و گفت تو حافظ میخونی؟گفتم نه آقا.گفت پس چجوری حفظ کردی؟گفتم شنیدم آقا.گفت از کی شنیدی؟گفتم یه آقایی به نام شجریان آقا.چند ثانیه سکوت کرد و گفت از پدرت تشکر کن.۵ نمره به ثلث سومت اضافه میکنم، بشین.توی همه  خونه ها اون وقتها  یه بوفه بود که تشکیل شده بود از چند تا ویترین و کمد.روی کمد خونه ما دوتا تابلو بود یکی علی حاتمی و یکی محمدرضا شجریان.توی کمد پر بود از کاستهای محمدرضا شجریان.عکسی که از علی حاتمی رو کمد بودعکسی که از محمدرضا شجریان رو کمد بودبا اینکه در اون دوران خیلی دیدی نسبت به این شخصیت‌ها نداشتم، ولی از اینکه عکس این دو نفر  به تصمیم پدرم روی کمد خونمون جا خوش کرده بودن حدس میزدم که آدمهای بزرگی هستن.پدرم اون وقتها توی خونه و ماشین اغلب شجریان گوش میداد و همین شد که من هم کم‌کم به صداش خو گرفتم.الان سالها از اون روزها میگذره و هنوز شنیدن صدای محمدرضا شجریان برام تازگی داره به شدت احساساتم رو تحت تاثیر خودش قرار میده و تقریبا با تک‌تک آلبوم‌هاشون خاطره دارم.با سلام بی پاسخ زمستان سر در گریبان فرو بردیم و با چشمه نوش مست و سرخوش شدیم و با سروچمان به سکوت سرد زمان اندیشیدم و با فریاد و بم اشک ریختیم و با دل مجنون خانه ای در دل و جان ساختیم با دود و عود نفس کشیدیم و با آهنگ وفا ترک وفا کردیم وبا غوغای عشقبازان پی نگار دلبند رفتیم وبا بوی باران سفره هفت سین چیدیم و با دلشدگان عاشق شدیم و ...اگه دنیای دیگه وجود داشته باشه،  برای پدرم خیلی خوشحالم که بلخره میتونه یه جمع سه نفره داشته باشه.چه مجلسی بشه محمدرضا شجریان، علی حاتمی و پدرم.?یاد سه تاشون همیشه سبزه❤️</description>
                <category>سروش لطیفی</category>
                <author>سروش لطیفی</author>
                <pubDate>Wed, 04 Nov 2020 23:39:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر با دوچرخه،رکابزنی خط‌ساحلی‌دریای خزر...(قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@soroushlatifi/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D9%88%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87%D8%B1%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D8%B2%D9%86%DB%8C-%D8%AE%D8%B7%D8%B3%D8%A7%D8%AD%D9%84%DB%8C%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B2%D8%B1%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-ncd80bksgxzv</link>
                <description>رکابزنی خط ساحلی دریای خزر رو با همه نگرانی‌ها و استرس‌هاش از نقطه صفر مرزی در شهر آستارا شروع کردیم.آستارا به تالش و از تالش به انزلی ، زیباکنار ، رودسر ، رامسر ، تنکابن ، عباس آباد ، نمک آبرود و چالوس.برنامه مون اینطور بود که صبح ها ساعت ۵، ۵:۳۰ از خواب بیدار میشدیم و صبحانه‌مون که یه قهوه و دوتا بیسکویت بود رو میخوردیم و قبل از ساعت ۷ شروع میکردیم به رکاب زدن. حوالی ساعت ۱۰ کمی نان و پنیر یا جودوسر با شیر میخوردیم و بواسطه آفتاب تند تابستانی، تا ظهر رکاب میزدیم و استراحت میکردیم و ناهار هم فقط میوه میخوریدم که برای ادامه رکابزنی سنگین نشیم و بعد ظهر ادامه میدادیم تا نزدیک غروب. بعضی از روزها حدود ۱۲۰ کیلومتر و بعضی روزها هم کمتر ، رکاب میزدیم.قهوه و بیسکویت صبحگاهی در جنگل گیسوم، در مسیر تالش به انزلیمنی که همیشه سفرهام خطی و منظم بوده و از چند هفته قبل از هر سفر، محل اقامتم رو تعیین یا رزور میکردم و بعد سه چهار روز به منطقه امن زندگیم که همون اتاق و تخت خوابم بود برمیگشتم، حالا سفری رو شروع کرده بودم و باید میدونستم که احتمالا تا دوسه هفته‌ی آینده باید در چادر بخوابم و در طبیعت قضای حاجت کنم و زیر درخت و وسط جنگل دوش بگیرم و … ، خیلی برام مبهم و نگران‌کننده و البته وسوسه‌برانگیز بود.یکی از چالش‌های هر روزه‌ی این سفر پیدا محل امنی بود که بشه شب چادر زد .امن که میگم منظورم حیوون و جونور و خرس و شغال و پنلگ نیست. نگرانیمون از جانوران انسان‌نما بود. امن یعنی جایی که وقتی صبح از خواب بلند میشیم ، وسایلمون و البته دوچرخه‌هامون هنوز کنارمون باشن.برای امنیت بیشتر دوچرخه‌هارو به هم قفل میزدیم و با کش‌موتوری بهم محکم میکردیم و ادامه‌ی کش رو از زیر چادر به چادر میبستیم.منطقه امن زندگیم از  اتاقم به چادرمون ارتقاع پیدا کرد (به شناسه‌ها دقت کنید)البته بی انصافیه که این رو هم نگم که خیلی از مردم وقتی میدیدن که با دوچرخه سفر میکنیم، کاملا سخاوتنمدانه به خونشون دعوتمون میکردن و اونا بیشتر از ما نگران دوچرخه‌هامون بودن.از چالوس حرکت کردیم به سمت شهر بعدی که نوشهر بود.چالوس به نوشهر و سپس نور و محمودآباد ، فریدون کنار ، بابلسر ، جویبار ، ساری ، نکا ، بهشهر و بندرگز و خیلی شهرها و روستاهای دیگه ، بلخره بندر ترکمن و کُمیش دپه (Kümüş depe)که جمعا حدود ۷۵۰ کیلومتر شد و نهایتا رسیدیم به مرز ترکمنستان.این سفر برام خیلی ارزشمند بود ، سوای خوشیها و سختی هایی که داشت ، نقطه ی عطفی در زندگیم بود.تجربه خط ساحلی خزر برام از این لحاظ ارزشمند بود که با چند هدف تصمیم به انجامش گرفتیم و تقریبا با صد در صدِ رسیدن به اهدافم تمومش کردیم.مهم این نیست که در مسیری که هستم حالا میخواد کاری باشه و یا ورزشی ، یا حتی اجتماعی یا مالی ، از کی جلوترم ویا از کی عقبترم، مهم اینه که بهترینِ خودم باشم.یادمه وقتی میخواستم دوچرخه بخرم،دوستم که بعدها تبدیل شد به همه زندگیم، بهم گفت که بعد از چندبار رکاب زدن یا معتادش میشی یا ازش متنفر میشی.دوستم والبته همرکابم در این سفر، که بعدها تبدیل شد به همه زندگیممن معتاد شدم.خیلی اون موقع در مورد این تفصیر حسی نداشتم و حتی این نوع نگاه به یه وسیله ی ورزشی یا نقلیه برام کمی عجیب غریب بود.الان چند ماه از سفر خط ساحلی خزر میگذره و به حرف اون روز دوستم رسیدم و قشنگ مثل یه معتاد لحظه شماری میکنم برای یه سفر دیگه و البته طولانی‌تر و پرچالش‌تر.یه جایی توی زندگی با انتخاب یه مسیر یه دنیایی روبرومون باز میشه که شاید سالها از وجودش در درونمون بی‌اطلاع بودیم البته شاید قبلش از نبودش خیلی حس کمبود نداشته باشیم ولی وای به روزی که امتحانش کنیم و به قول رفیقم درگیرش بشیم.سفر با دوچرخه خیلی شبیه زندگیمونه ، خیلی وقتها به مسیر و سرعت عبور بقیه که نگاه میکنی ، توی ذهنت یه جمله میچرخه مثل &quot;ای وای جا موندم&quot; یا &quot;کاش جای فلانی بودم&quot; ، ولی سفر با دوچرخه بهم یاد داد که میرسم ، هدف لزوما ته جاده نیست و مهم اینه که مسیرمون هم قسمتی از زندگیه یا حتی بیشتر از هدف باما جریان داره و باید لحظه‌ها رو زندگی کرد.لحظه شماری میکنم برای یه سفر دیگه و البته طولانی‌تر و پرچالش‌تر</description>
                <category>سروش لطیفی</category>
                <author>سروش لطیفی</author>
                <pubDate>Fri, 02 Oct 2020 13:46:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر با دوچرخه، رکابزنی خط ساحلی دریای خزر...(قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@soroushlatifi/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D9%88%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87-%D8%B1%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D8%B2%D9%86%DB%8C-%D8%AE%D8%B7-%D8%B3%D8%A7%D8%AD%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B2%D8%B1%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-fiqgj8soyuh9</link>
                <description>مدتها بود با یکی از دوستانم تصمیم داشتیم که با دوچرخه قسمتی از ایران رو رکاب بزنیم، دوستم قبلا تجربه چنین سفری رو داشت ولی منی که تجربه رکابزنی در جاده و سفر با این شکل و فرمت رو نداشتم ، برام هم مبهم بود و هم نگران کننده.اواخر بهار و اوایل تابستان بود و بخاطر نزدیک شدن به فصل گرما، مسیرهایی که برای این کار مناسب باشن، محدود میشدن.با پرسوجو و اینور و اونور ، نهایتا خط ساحلی دریای خزر شد مسیرمون، از آستارا(غربی‌ترین نقطه ساحل خزر در ایران) تا بندرترکمن و گمیشان در استان گلستان( در شرقی‌ترین نقطه ساحل خزر در ایران)،حدود ۸۰۰ کیلومتر.پر از استرس و نگرانی بابت کوهی از اتفاق های غیر قابل پیش بینی و البته نگرانی از اینکه آیا میتونم یا نه!!!هرکاری رو که شروع میکنیم ،همون اول کار کلی اصطلاحات ریز و درشت میشنویم و آدمهایی رو میبینیم که خیلی قبلتر از ما شروع کردن و الان در کارشون خیلی متبحر و ماهر و خفن هستن و کارهای بزرگی انجام دادن.خب هرچی سن میره بالاتر ، این ترس و نگرانی از اینکه خیلی آدمهای کاردرست و با تجربه تر از من در مسیری که تازه شروع کردم، رغیب و حتی رفیقم هستن که هیچوقت من مثل اونا نمیشم، به شدت زیاد میشه.بالخره بعد از بررسی مسیر و آب و هوا، رفتیم آستارا و استارت زدیم.نقطه صفر مرزی در ساحل دریای خزر شهر آستارااز نقطه صفر مرزی در شهر آستارا شروع شد.پر از انرژی بودیم و رکاب زدن های من در ابتدا پرسرعت بود و هر چند دقیقه نرم‌افزار رو چک میکردم که چه میزان رکاب زدیم و چند کیلومتر راه اومدیم.بعد از دوساعت رکاب زدن همون روز اول نفسم بالا نمیومد و قندم به شدت افت پیدا کرده بود و عضلاتم گرفته بود و انرژیم کاملا تخلیه شده بود. کمی استراحت کردیم. نرم افزار اعلام میکرد که فقط ۳۲ کیلومتر رکاب زدیم و یه لحظه ترس تمام وجودم رو فراگرفت که ۳۲ کیلومتر کجا و ۸۰۰ کیلومتر کجا!!!!سفر با دوچرخه یه تجربه ای که واقعا باید امتحانش کرد و با همه سفرهایی که داشتم کاملا متفاوته.سفری که بواسطه سرعتی پایین و حتی در مواقعی با شتابی کاهنده ، خیلی چیزهایی که تا حالا ندیده بودم و خیلی راحت از کنارشون میگذشتم رو این بارمی دیدم .از لاک پشتها و مارها و حیوون هایی که برای خنک شدن در شب یا گذر به روی جاده آمده بودن که توسط رانندگان زیر گرفته شدن تا وزش نسیمی خنک و گاها داغ و شرجی و بوی نم و تشعشع آفتاب روی پوست ، گاهی خوشایند و گاهی سوزان و صدای تماس چرخ با جاده و نفسی که با شماره رکابها تنظیمه و خیلی لحظه هایی که شاید هیچوقت انقدر از نزدیک تجربه نکرده بودم.اینو بگم که در سفر با دوچرخه با حدود ۳۰ کیلو بار از هیچ وسیله ای سبقت نمیگیری حتی تراکتوری که قرقر کنان ازت عبور میکنه. جاده‌هایی که حاشیه کناری ندارن، میتونن بسیار خطرناک باشنسرعت پایین در مسیری طولانی که وقتی به جاده نگاه میکنم انتها نداره ، صبر و حوصله ای که بهم گوشزد میکنه ، میرسی ولی نه خیلی زود ، آهسته و پیوسته.منی که باید یاد میگیرفتم رفتن به شتاب زدگی نیست.دوباره شروع کردیم و البته اینبار سعی کردم انرژی رو تقسیم کنم و نفسهام رو تنظیم کنم و کمی آهسته تر و صبورتر رکاب بزنم.آستارا به تالش و از تالش به انزلی ، زیباکنار،  رودسر ، رامسر ، تنکابن ، عباس آباد ، نمک آبرود و چالوس.رسیدیم چالوس.تا اینجا تقریبا نیمی از مسیر رو رکاب ‌زدیم...ادامه دارد...</description>
                <category>سروش لطیفی</category>
                <author>سروش لطیفی</author>
                <pubDate>Wed, 30 Sep 2020 13:12:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سبقت آزاد ولی اجباری نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@soroushlatifi/%D8%B3%D8%A8%D9%82%D8%AA-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ibe6ssiyibbx</link>
                <description>چند روز پیش سفری بودم که مسیر سفر، جاده ای دوطرفه بود که خب وقتی میگم جاده‌ی دوطرفه منظورم یه جاد‌ه‌س، که وسطش یه خط طولی ممتد و گاهی بریده بریده‌س که ناخودآگاه یاد کامیون، تریلی، لاکپشت، سبقت، نیسان و پلیس میفتم.برام جالب بود که وقتی خط طولی ِ وسط جاده از ممتد به مقطع و بریده بریده تبدیل میشد ماشینها با اینکه سرعتشون نسبت به هم متعادل بود و اصلا حرکت لاکپشتی نداشتیم از هم سبقت میگرفتن، چون فقط و فقط خط وسط جاده ممتد نبود و اجازه قانونی برای سبقت گرفتن رو داشتن.جالبتر اینجاست که اگر من سبقت نمیگرفتم، سایر رقبا جوری نگام میکردن و چراغ میدادن که انگاری فاقد عضوی هستم که جرات و جسارت را در مردها بالا میبره و گویی خواجه سروش لطیفی رو نگاه میکنن و با تکان دادن سر ،عدم توانایی تولید بچه رو بهم گوش زد میکردن.دنیای این روزها دقیقا یادآور تلاش برای سبقت گرفتن و یا بهتر بگم جنگلی برای بیشتر دریدن ، شده ، حالا با چه هدفی که خب من درکی نسبت بهش ندارم و قطعا همون دوستان سبقت بگیر هم خیلیهاشون نمیدونن و فقط و فقط بواسطه جریانی که درش قرار دارن از هم جلو میزنن به جلو زدنشون افتخار میکنن.من حرفم در مورد سبقت ممنوع نیست ، سبقت آزاد، بگیر، برای رسیدن به هدفت نه بخاطر جریانی که زندگی قرن بیست و یکم بهمون تحمیل کرده.</description>
                <category>سروش لطیفی</category>
                <author>سروش لطیفی</author>
                <pubDate>Sat, 26 Sep 2020 13:37:19 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>