<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سروش زرگر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@soroushzargar</link>
        <description>دکتری میخوانم، به جهت هوشمند کردن رایانه‌ها! عکس میگیرم و آهنگ میسازم!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 12:16:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/113925/avatar/WgRobF.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سروش زرگر</title>
            <link>https://virgool.io/@soroushzargar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تاثیر معنی‌دار یعنی چه؟ (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@soroushzargar/%D8%AA%D8%A7%D8%AB%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%DA%86%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-bankc5efjicn</link>
                <description>معمولا در اخباری که در آن دانشمندان اثر چیزی را بر چیز دیگر مطالعه کرده‌اند، عبارتی مداما استفاده می‌شود بی آنکه معنی واقعی آن را خیلی از ما بدانیم: «تاثیر یا اختلاف معنادار / تاثیر چشمگیر». سوال اینجاست که مگر می‌شود شاخصه‌ای تاثیرگذار باشد اما تاثیر آن بی‌معنی باشد؟ آیا واژه‌ی «معنی‌دار» صرفا یک انتخاب ویراستاری‌ست؟ در این جستار به زبان ساده معنای «معنادار بودن یک مشاهده از لحاظ آماری» را توضیح می‌دهیم.حدس می‌زنم که یکی از دلایلی که ما برداشت درستی از واژه‌ی «معنی‌دار» بودن نداریم، این است که این واژه از انگلیسی به خوبی ترجمه نشده‌است. این عبارت برگردانی‌ست از statistical significance که به طور تحت‌الفضی ترجمه می‌شود به «قابل توجه بودن یک آمار» که طبیعتا با معنی‌دار بودن تفاوت معنایی دارد. شاید حتی بهتر‌است به جای هر دو واژه از واژه‌ی جایگزین «غیر تصادفی» یا حتی «موجه» اشتباهد کنیم. اما اگر از این اشتباه رایج در ترجمه بگذریم، برای این که اهمیت این واژه را بهتر درک کنیم به این مثال از خبرگزاری ایسنا توجه کنید:عنوان خبر در مورد این است که زنان بهتر از مردان توانایی تشخیص بیمار بودن یک فرد را از روی از روی صورت او دارند. جایی در این گزارش نوشته که: «پس از تحلیل ارزیابی‌های شرکت‌کنندگان، پژوهشگران دریافتند فرضیه آن‌ها درست بوده است؛ زنان به‌طور میانگین نسبت به نشانه‌های بیماری در چهره حساس‌تر بودند. این تفاوت کوچک بود، اما از نظر آماری معنادار بود و در سراسر مطالعه ثابت باقی ماند.»نکته جالب این است که یک تفاوت می‌تواند کوچک و هم زمان از نظر آماری معنی‌دار باشد یا بزرگ و از نظر آماری تصادفی؛ و با این مقدمه برداشتی ساده از موجه بودن آماری را بیان می‌کنیم.از نظر آماری پدیده‌ای قابل توجه است که نتوان به راحتی ادعا کرد مشاهده‌ی آن حاصل تصادف یا به عبارتی «خوش‌شانسی»‌ست. مثلا فرض کنید کسی ادعا کند که خوردن چیپس سرکه نمکی در درمان کرونا تاثیرگذار است، و طی آزمایشی این ادعا را در روی چند بیمار کرونایی تست کند، و تمامی آن بیمارها از قضا بهبود پیدا کنند، آیا این ادعا درست است؟ به عبارتی از امروز شرکت‌های تولید چپیس می‌توانند بر روی بسته‌های سرکه نمکی‌شان بنویسند «موثر در درمان بیماری کرونا»؟ خیر اما چرا؟ چون به فرض صداقت در بیان مشاهده، هنوز این احتمال وجود دارد که آن چند نفری که با خوردن چیپس سرکه نمکی کرونایشان بهبود یافته بود بدون هیچگونه دخالتی هم همین سرنوشت را می‌داشتند و صرفا آزمایش کننده خوش‌شانس بوده و تصادفا نمونه‌ای از بیماران را پیدا کرده که خود به خود قرار بر بهبود داشتند. اما سوال اینجاست که چطور میان اثر یک دارو و اثر چیپس سرکه‌نمکی می‌تواند تمایز قائل شد؟ چطور می‌توان به دارو‌ها و ادعای شفابخشی آنها اعتماد کرد؟تست A/B. ادعایی را برای مثال فرض کنید. مثلا «خریدن نوشت افزار (دفتر و قلم) با کیفیت‌تر باعث افزایش نمرات دانش‌آموزان می‌شود.» چطور می‌توان این ادعا را ثابت کرد؟ طبیعتا قدم اول این است که نمونه‌ای از دانش‌آموزان را تصادفا (از میان مدرسه‌های مختلف طوری که عواملی مانند معلم، کیفیت کلاس‌ها، محله و ... تاثیرگذار نباشد) انتخاب کنید و به دو گروه تقسیم کنید، به گروه اول نوشت‌افزار معمولی و به گروه دوم نوشت‌افزار با کیفیت‌تر بدهید و در آخر سال میانگین نمرات دو گروه را حساب کنید. فرض کنیم گروه اول میانگین ۱۵.۷ و گروه دوم میانگین ۱۷.۴ را کسب کرده‌اند؟Photo by Jason Dent on Unsplashآیا می‌توانید ادعا کنید که نوشت‌افزار بهتر و معدل بالاتر رابطه‌ی مستقیم دارند؟ هنوز نه! چون مانند مثال چیپس سرکه‌نمکی و کرونا ممکن است که شما اتفاقی (از روی شانس) به نمونه‌هایی بر‌خورده‌اید که مستقل از لوازم‌التحریر بهتر، خودشان نمرات بالا‌تری کسب میکردند. به عبارت دقیق‌تر نمونه‌ی تصادفی شما به نفع فرضیه‌ی شما رفتار کرده است. این اصلا اتفاق عجیبی نیست کما این که شما اگر ده بار سکه بیاندازید الزاما تعداد یکسانی شیر یا خط نخواهید دید با این که احتمال هر دو رخداد شیر و خط یکسان است. بنابراین برای این که بتوانید ادعای خود را ادعایی معنا دار یا از دید آماری ادعایی چشم‌گیر نشان دهید، باید ثابت کنید که رابطه‌ی میان لوازم‌التحریر بهتر و نمره‌ی پایان سال دانش‌آموزان آنقدر قوی‌است که مشاهده‌ی آن ورای نمونه‌های تصادفی «شانسی»، اتفاقی بسیار رایج است.زمانی که می‌گوییم دو پدیده با یکدیگر همبستگی معنی‌دار دارند، منظورمان این است که این پیوستگی ورای یک خوش‌شانسی در گرفتن آمار است. به عبارت دقیق‌تر فقط پنج درصد احتمال دارد که ما فرض غلطی می‌داشتیم و صرفا از روی شانس نمونه‌های ما به گونه‌ای برداشته شده‌اند که فرضیه‌ی ما ثابت شده باشد. برای مثال اگر یک شرکت دارویی ادعا کرد که داروی جدید کشف شده توسط این شرکت به طرز معنی‌داری در درمان یک بیماری موثر است، معنای این معنی‌دار بودن این است که: ابتدا شرکت دارویی دو دسته‌ی تصادفی از افراد را به عنوان نمونه‌ی درمانی انتخاب کرده، سپس به یکی از دو دسته داروی خود و به دسته‌ی دیگر دارونما (چیزی شبیه دارو اما بدون ماده‌ی موثر) را داده و پس از آن بررسی کرده که چند درصد از کدام از دو دسته بهبود پیدا کرده‌اند. «معنی دار بودن» یعنی که در آن آزمایش اولا آنقدر شرکت کننده حاضر بودند و دوما نتیجه‌ی دارو بر یک دسته آنقدر متفاوت از دسته‌ی دیگر بوده که می‌توان گفت احتمال این که چنین تفاوتی میان دو دسته تصادفا و از سر شانس مشاهده شود چیزی کمتر از پنج درصد است.اما سوال اینجاست که چگونه می‌توان احتمال مشاهده‌ی چنین پدیده‌ای به صورت شانسی را اندازه‌گرفت؟ در جستار بعدی به این سوال پاسخ خواهم داد.</description>
                <category>سروش زرگر</category>
                <author>سروش زرگر</author>
                <pubDate>Tue, 30 Dec 2025 13:44:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>‌مرگ، عافیت فراموشی</title>
                <link>https://virgool.io/@soroushzargar/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%B9%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-agmyzgba8o9e</link>
                <description>سالها پیش هنگامی در دوران لیسانس یکی از اساتیدمان که از قضا سمت اجرایی هم داشت دار فانی را وداع گفت؛ با این اتفاق دانشگاه  به یک باره در موجی از رنگ سیاه و اعلامیه‌هایی با گرافیک حرفه‌ای غرق شد. همه دلها خون و چشم‌ها محزون از این که چه نعمتی ناگهان از میان ما رفته‌است. خاطرم هست که در محفلی یکی از دانشجویان که پستش به استاد فقید چند باری خورده بود ناگهان کمی شرح مصیبت از سختگیری بی‌دلیل و کج خلقی های او کرد و انتقاد او جز مذمت بی معرفتی دانشجو و نکوهش از وقت ناشناسی پاسخی نداشت. چند ماه گذشته یکی دیگر از استاتید  من باز درگذشت، مجددا گرافیک‌های سیاه و جستار‌های اندوهناک سرازیر شد که گلچین روزگار عجب خوش‌سلیقه است. خاطرم هست این استاد فقید کلاسی با موضوعی جالب را آنقدر خسته‌کننده و ملال‌آور درس میداد که تقریبا کسی به کلاسش نمی‌آمد. در پایان از لجاجت این فقدان مخاطب در نمره‌ی همه‌ی ما به ناحق کم‌گذاشت تا در میان کارنامه‌مان نقش جاویدانی از عاقبت در افتادن با استاد ماندگار شود. تا به دوست عزادارم خاطرنشان کردم که مرحوم (صد البته که قرین رحمت بیکران باد اما) استاد خوبی نبود، من شدم آنکه عقده را بر سوگ مقدم شمرده و به مقام بی‌شعوری نائل آمدم.و امر‌وز کماکان وفاتی دیگر. صد هزار البته که واقفم به اندوه فراوان و صادقانه خود نیز اندوهگینم از ندیدن یک نفر انسان، و صد البته که هر انسان جایگاهی ورای وصف من و شما دارد اما دستم به دامنتان؛ چرا یادمان میرود نگرش انتقادیمان را. سوگ نبود یک انسان چرا در ما تمام نقدهایمان را پاک میکند و جز خوبی از انسان مفقود به خاطر نمی‌آوریم؟ سوال اصلی آن است که مگر نه این که نقد ما به دیگران راهگشای آن است که خود اخلاق‌مدارتر زیست کنیم؟ و مگر نه یادآور آن است که بیش از پیش بدانیم که هر انسان در معرض آن است که نقش اول خاطره‌ی بد دیگری باشد؟ مگر نه این که فراموشی اشتباهات مرحوم به ما نیز نوید آن میدهد که هر آن چه کنیم با وفات ما در یک خاک با ما مدفون می‌شود؟ هر از چندگاهی باید از خودمان بپرسیم که چرا فکر میکنیم پاک نکردن نقد از مرحوم، رحمت را از ایشان سلب می‌کند؟ یا چه عافیتی‌ست در فراموشی؟ چه خوش ساحت انسانی که اشتباهاتش خود بر عقل اخلاقی ما بیافزاید؟ چه خوشتر که گناه ما پس از مرگ ثواب هشدار دیگری باشد که ای فلانی! باشد فردایی که تو نباشی و فلان اخم تو یا آن خرده تعصبی که ورزیدی در خاطر زندگان کماکان زنده باشد.    شاید مرگ ما برای ما هشداری به زیست اصیل باشد، و شایدتر که مرگ دیگری هشدار آن که هر چه از ما بر جای ماند با مرگ ما نخواهد مرد! </description>
                <category>سروش زرگر</category>
                <author>سروش زرگر</author>
                <pubDate>Wed, 03 May 2023 01:59:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات کوتاه مهاجرت ۳: تاریخ انقضای دیور</title>
                <link>https://virgool.io/@soroushzargar/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%DB%B3-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%A7%D9%86%D9%82%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%B1-hon2u71cu20m</link>
                <description>پاسپورتمان را دیدند، مهر را کوبیدند، پروازمان را صدا زدند، سوار شدیم، و پرید! با پریدنش تقریبا ما مهاجر حساب شدیم، یک ساعت و نیم بعد رسما ما از خاک ایران بیرون رفته بودیم و یکم بعد تر از آن پا در خاک قطر نهادیم. چون در فضاب باز نرفتیم فرصتی نشد تا ببینیم آسمان همین رنگ است یا نه! ولی زمین همان رنگ نبود. دلم نمیخواهد در وصف فرودگاه بین راهی‌مان از عبارت هارمونی نور‌ها استفاده کنم؛ چون هارمونی نبود، بیشتر نبرد رنگ‌ها و نور‌ها بود که مستمرا با چشم مخاطب بازی می‌کرد. یکهو به خودت می‌آمدی و میدیدی که برای خرید یک کرم دیور نیاز نیست بروی خیابان توحید به هزار دنگ و فنگ پارک کنی و بروی طبقه منفی یک مغازه‌ی آرایشی به امید آنکه اصلی‌اش را بخری! دیور شعبه داشت، کلی فروشنده‌ی قشنگ داشت، رنگ داشت نور داشت. و نه دیور بلکه همه مارک‌ها و برند ها. گویی مسابقه‌ بود تا چشمان من و شما را بدزدند. یک ساعت، دو ساعت، چهار ساعت، هشت ساعت، و یواش یواش رنگ‌ها جلوی چشمانمان تکراری شدند. دیگر وای دیور نماینده‌ی دیدن برند آرایشی محبوب نبود بلکه به معنی این بود که دور هشتمی‌ست که فرودگاه را دیدیم و باز رسیدیم سر خانه‌ی اول. به عبارتی که قصر بین‌راهی میلیون‌ها مسافر هم برای جذابیت تاریخ مصرف دارد. بیایید و صادق باشیم؛ هر مصنوعی بعد از هشت ساعت دیدار مداوم جذابیتش را از دست می‌دهد. و اینجا با تنی خسته، و روانی بی‌جان راهی پروازی بلند شدیم، به سوی مقصدی که طعم ابدیت داشت! ما بعد از ده ساعت و شاید هم بیشتر، رسما راهی‌ خانه‌ی آینده‌مان بودیم. خیلی دوست دارم از هر ساعت پروازم یکی دو ساعت مرثیه بنویسم اما صادقانه نشد! چرا که خوابیده بودم و حتی آن شب خواب خاصی هم ندیدم که استعداد داستان سرایی داشته باشد. همیشه حرکت به مبدا است معنی پیدا می‌کند. و این بار خانه‌ی پیشین و تازه جمع و جور شده‌ی ما بود که با سیصد چهارصد کیلومتر در ساعت از ما دور میشد. </description>
                <category>سروش زرگر</category>
                <author>سروش زرگر</author>
                <pubDate>Mon, 17 Apr 2023 03:46:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات کوتاه مهاجرت ۲: کرونا، و گربه‌های انفجاری</title>
                <link>https://virgool.io/@soroushzargar/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%DB%B2-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D9%88-%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D9%81%D8%AC%D8%A7%D8%B1%DB%8C-ishxkmfa2obq</link>
                <description>روز رفتن روز عجیبی بود! بعد از یک خداحافظی سریع از دوستانمان که چاشنی‌اش ماسک و فاصله‌ی اجتماعی و مقدار زیادی اشک و سکوت غمبار بود، حالا نوبت به رفتن رسیده بود. خانه‌ای که در آن تولد‌ها گرفتیم، کباب‌ها بر منقل گذاشتیم، خانه‌ای که از صدای موسیقی و بزم تا سکوت و شمع و سنتور ‌همه فضایی به خود دیده بود، امروز بوی تلخ غربت میداد. کاناپه‌ها در مرکز خانه جمع شده بودند و یک پارچه‌ی سفید روی آنها کشیده شده بود. فرش جمع شده بود چون در گذر زمان میپلاسید. اتاق‌ها همه پر از پارچه‌ی سفید بودند. چون قرار بود سالها دیگر کسی بر کفپوش آن خانه گامی نگذارد. تنها چیز متحرک و پوشیده نشده‌ی آن خانه چهار چمدان بود و همین! همه چیز بینهایت آماده‌ی خداحافظی بود. آن روز آنقدر شلوغ تمام شد که اصلا نفهمیدم کی در هتل کنار فرودگاه خوابم برد. اول فهمیدم که خانواده‌ی من همه کرونا گرفتند! همین خود به معنی این بود بدرغه با پدر و مادر بدور از هر آغوش و با فاصله‌ی باید انجام میشد. تمام وسایل را به هر تلاشی که بود در ماشین پدر خانم جا دادیم و شب هنگام زدیم به جاده! یک پنچری جزیی، یک مقداری موعضه، آموزش دو سه نوع دعا کل محتوی راه بود و همین! تا به خود آمدم در هتل نه چندان چهار ستاره خوابیدم به امید فردایی که نوید هزاران فرسنگ فاصله با خود همراه داشت.الان که به قبل نگاه می‌کنم انگار در تمام خاطرات آن زمان یک پرده‌ی خاکستری از جنس بی‌حسی و ابهام بر روی تمام اتفاقات افتاده بود. انگار هیچ رنجی نکشیدم! انگار هیچ غربتی بر من حایل نشد! همه چیز بینهایت عادی بود. و من در تمام مدت تماما بی‌حس. آن زمان نه غمی به نام غربت در پیشواز میدیدم نه خاطره‌ای که از خداحافظی غمگینم کند. مانده بودم من و من! لخت مقابل تمام اتفاقات پیش رو.خداحافظی‌مان آن چندان طولانی نبود! اصلا وقت آن نمیشد که بخواهیم درست حسابی خداحافظی کنیم! یکی دو تا بغل و همین! یک دست تکان دادنی هم برای پدر مادر خودم، کمی صف، یک نگاه به گذرنامه و همین بود که ما را از خانواده جدا کرد!صالح! شاید پیش از گفتن ماجرای گربه‌های انفجاری لازم است بگویم که روزی که از ماشین عروس پیاده شدیم سه در باز شد! مهمانی بیست سی نفره‌ی تماما فامیل، یک دوست هم در جایگاه میهمان داشت! یک نفر که اتفاقا با ماشین عروس به عروسی آمد و به جای کت و شلوار کاپشن من را پوشیده بود! دوست همیشگی ما صالح!  آن روز صالح هم ایران بود و طبیعتا در آن بدرغه به فرودگاه آمد. از آنجا که گذرنامه و ویزا هم داشت با ما به آن طرف ترمینال آمد و خانواده که رفت صالح ماند!طنز ماجرا آنجاست که هر زمان که صالح را در خیابان یا هر جای دیگر گیر بیاندازید شاید در جیب‌هایش پول پیدا نکنید اما قطعا گربه‌های انفجاری پیدا می‌شود. آنجا بود که خانواده با دلی گرفته راهی مسیر خانه شدند و ما هم با صالح تا چند دقیقه قبل از پرواز گربه بازی کردیم! ظهر شد، مهر خورد و پریدیم به سوی باور جدایی از خانه!خانه ماند با اساس‌هایی که رویشان پارچه‌های سفید کشیده شده بود. کمد‌هایی که با پلاستیک بسته شدند. پنجره‌هایی بسته، سکوت و چراغی که هشت ماهی‌ست خاموش است!</description>
                <category>سروش زرگر</category>
                <author>سروش زرگر</author>
                <pubDate>Sun, 16 Apr 2023 21:48:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات کوتاه مهاجرت ۱: عکس آخر!</title>
                <link>https://virgool.io/@soroushzargar/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%DB%B1-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-jx8ilwmbbp2z</link>
                <description>بسیار تلاش کرده‌ام که از تجربه‌ی مهاجرت بنویسم. اما نمیشد! امروز می‌توانم بگویم که تصور من از اتفاقات پیرامون مهاجرت بیشتر نوعی کاریکاتور بود تا روال عادی اتفاقات. تصور می‌کردم که تغییر در کلیت زندگی از زاویه‌ی اضطراب مانند سوزنی باشد که در اتاق تزریقات عضلات زیر کمر را پاره می‌کند و آه از نهاد آدم بر می‌آورد اما واقعا زخیم‌ترین سوزن‌ها هم اگر مدت مدیدی در آنجا‌ی آدمی باقی بمانند آدم به درد آنها عادت می‌کند. قبل از زبان درازی، نگاهی به این عکس بیاندازیم... این عکس در یک قرار سریع و بی تشریفات نقاشی شد. آنقدر در عجله به رفقا سر زدیم که حتی وقت نکردیم شیرینی خداحافظی را خودمان بخریم. نه تنها همه چیز این تصویر نماینده‌ی یک خداحافظی بی‌برنامه بود بلکه همه جزییات ما در این تصویر بینهایت وطنی بود. صندلی‌های پلاستیکی زرد، کفش‌هایی که یک ماه بعد از مهاجرت تقریبا به کهنه تبدیل شد، شلوار کوتاه همسرم در تابستان که در اصل حق داشت دامن متوسط (میدی) باشد، شالی تشریفاتی که از نحوه‌ی بستن آن پیداست که جز برای بستن دهن مردمان معتقد سر نشده است، ماسک مسخره که مجبور بودیم از ترس تست کرونا در فرودگاه فرانکفورت بزنیم. و عمیق‌تر از همه‌ی اینها، غمی که در صورت ما نقاشی شده.  خاطرم هست که تلاش می‌کردم با طنز تقریبا لوس خودم صحنه‌ی خداحافظی را تا میشد کمی از سکوت سنگین دور کنم. سکوتی که بود، چون باید می‌بود. خداحافظی ما معمولی بود! یک خداحافظی بی مقدمه و مؤخره، کوتاه و غمگین. آنقدر غمگین که دوستمان بدون حرف زدن اتاق را با بغض ترک کرد.  کمی گفتیم، کمی در میان جو سنگین آنجا شوخی کردیم و خندیدیم، یکی دو تا عکس گرفتیم و آمدیم و مجلس خداحافظی خیلی سریع تمام شد. چند ساعت بعد، بار‌ها را در ماشین گذاشتیم، جمع کردیم و شب راهی اتوبان شدیم. تنها یک پنچری در اتوبان بود که کمی از عادی بودن داستان کم کرد. و همین! خیلی معمولی  و بی تشریفات، ما از جمع دوستان جدا شدیم و افتادیم در یک قاره آن طرف‌تر! جایی که دیگر دامن مجاز بود!یک ماه بعد در همان اتاقی که هر روز دیدار دوستانمان تازه‌ میشد، مسئول بخش با داد و بیداد قانون روسری را به مقنعه تبدیل کرد! اول کمی مقاومت و هنر اعتراضی، پسرانی که از سر طنز مقنعه سر کردند، سپس کمی داد و بیداد متقابل، و در نهایت تمکین! روسری‌ها جای خود را به مقنعه دادند تا مغز چرک آلود صاحب خانه بتواند به خود یادآوری کند که رئیس کیست. روندی که با آن بزرگ شده‌ایم و به خوبی آن را می‌شناسیم!الان سه ماه از آن رویداد می‌گذرد! هر کدام از ما گوشه‌ای از این عالم افتاده‌ایم! دوستانم در ایران، ما در آلمان، دوستانی که قبل خداحافظی کردند در کانادا، یکی سوییس، یکی فرانسه، یکی ایتالیا! گویا صنعت داخلی ما از استوره‌های صادرات جوان‌های غمگین به بیرون و واردات افسردگی به داخل بوده! داستان پیش از آن که فکر کنیم تمام شد! همینقدر ساده! همینقدر سریع قصه ما به سر رسید و کلاغ سیاه کماکان سرگردان در آسمان بالای سر ما به دنبال منزل آرزو‌هایش میگردد.</description>
                <category>سروش زرگر</category>
                <author>سروش زرگر</author>
                <pubDate>Sun, 13 Nov 2022 14:17:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من هم کرونا گرفتم... (مطلب اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@soroushzargar/i-got-corona-too-gjb7muhkch5i</link>
                <description>شب ساعت ۱۰،‌ به وقت خواب زودهنگام بود که نتیجه‌ی تست کرونای من برایم ارسال شد. در کمال ناباوری کلمه‌ی مثبت روی برگه‌ی آزمایش نوشته شده بود. و این آغاز یک دوره‌ی چهارده روزه بود. بله من هم کرونا گرفتم.این رخداد به جرات برای من رخدادی عجیب و غیر قابل باور بود. من تقریبا هیچ نشانه‌ای نداشتم جز کمی تب (در حد ۰.۲ درجه) و مقداری ضعف. برپایه‌ی باور شخصی، از آن‌جایی که در چند روز گذشته بی حد و اندازه کار کرده بودم و مدت زیادی هم در سرما قرار داشتم، این مبرهن بود که تمام اینها از سرماخوردگی حاصل می‌شود. با علم بر شرایط، زمانی که برگه‌ی آزمایش برایم ارسال شد تا پیش از بازکردن برگه میدانستم که در آن‌جا کلمه‌ی negative نوشته شده. و همین خودش دلیلی‌ست که بگویم که شوکی که در زمان دیدن کلمه‌ی مثبت به من وارد شد غیر قابل بیان است. سردرگمی، «آخر از کجا»؟یکی از دلایلی که نتیجه‌ی تست را برای من غیر قابل باور می‌کرد این بود که من تقریبا بیشتر از تمام اطرافیانم به طرز وسواس‌گونه‌ای مراعات می‌کردم. من به هنگام سفر با تاکسی و تپسی همواره پنجره‌ی کنار خود را باز می‌گذاشتم تا هوا منتقل شود، و این کار مستقل از این بود که هوا چقدر سرد و غیر قابل تحمل است. اگر راننده ماسک نزده بود من او را مجبور به زدن ماسک می‌کردم. من تا جای ممکن از حضور در مکان‌های شلوغ خودداری می‌کردم و پروتکل‌ها را تا جای ممکن رعایت می‌کردم. اما من نیز نتوانستم در امان قرار بگیرم...این خود برای من یک نتیجه‌ی ترسناک داشت. این که من با تمام ادعای خود مبنی بر این که «من رعایت می‌کنم» در امان نبودم. این سوال که چه باید کرد که کرونا نگرفت تعارض عجیبی‌ست که تا لحظه‌ی نگارش این مطلب با خود به دوش می‌کشم. همه‌ی این سردرگمی‌ها را هم که کنار بگذاریم تازه با این مواجهیم که هر روز منبع جدیدی از انتقال به نقل از سازمان بهداشت جهانی، پزشکان و ... به گوش می‌رسد. من هنوز حرف‌های وزیر بهداشت سنگاپور در گوشم پخش می‌شود که بدون ماسک ایستاده بود و می‌گفت که صرفا اگر دست به سطوح می‌زنید به صورت خود دست نزنید زیرا ویروس از طریق دراپلت منتقل می‌شود.وزیر بهداشت سنگاپور زمانی که داشت برای نمایندگان مجلس در مورد کرونا صحبت می‌کرد.یادم می‌آید که در آن ابتدا دستکش دست می‌کردم و ماسک نمی‌زدم، مانند همین نماینده‌های مجلس که کنار یکدیگر نشسته و هیچ‌کدام ماسک ندارند. این در حالی‌ست که امروز اعلام می‌شود این ویروس از طریق هوا منتقل می‌شود. در بحبوحه‌ی آغاز کرونا ما نشستیم و یکی یکی دست‌آورد‌های مربوط به این ویروس را مقاله به مقاله مرور کردیم. حتی یک مطالعه پیش بینی کرده بود که ایتالیا تا چند ماه دیگر کاملا از لحاظ ابتلا به این ویروس پاک خواهد شد. این سردرگمی‌ها هیچگاه برای هیچ آدمی معادل پیشگیری نخواهد بود. بنابراین شاید مرور چند نکته بتواند خیلی راهگشاتر از این ناله‌ها باشد. چگونه نگیریم...؟همانطور که گفتم مردم اجتماع، حتی تا حد خوبی دانشمندان این حوزه، هنوز درست نمی‌دانند که باید چه کرد. شاید یکی از معتبرترین منابع در این زمینه سازمان جهانی بهداشت باشد که در صفحه‌ای به طور خاص راهنمایی‌های عمومی  و مفید خود را با مردم به اشتراک گذاشته است. از طرفی یکی از معتبرترین اشخاص، که نقطه نظرات او می‌تواند به خوبی راهنمای ما در این راه باشد، آنتونی فاوچی است. ایشان یکی از ایمینولوژیست‌های معتبری‌ست که رسانه هم مدام با ایشان مصاحبه‌هایی داشته است.اگر بخواهم چند نکته‌ی مختصر و مهم از میان نکات سازمان جهانی بهداشت را بازگو کنم باید به حوصله‌سربر ترین شیوه‌ی ممکن به ماسک، و فاصله‌گذاری اشاره کنم. اما این‌ها ابتداییاتی هستند که همه‌ی ما می‌دانیم. مهم این است که کجا رعایت این موارد از دسترس ما خارج می‌شود. آن‌جاست که خطر به جدی‌ترین شیوه جلوی ما را می‌گیرد.  تقریبا همه موافقیم که در جامعه‌ی حال حاضرمان، ما نمی‌توانیم جلوی خیلی از اتفاقات را بگیریم... مثلا ما نمی‌توانیم به فردی که در خیابان ماسک نزده بگوییم ماسک بزن (انتظار داریم در شرایط این‌چنینی بحث به دعوا کشیده شود.). ما نمی‌توانیم در سوپر مارکتی که شلوغ است به فروشنده اعتراض کنیم که چرا مشتریان را به فاصله‌گذاری مجبود نمیکند. مطابق این مثال هزار نوع دیگر اتفاق نیز وجود دارد که برخورد‌ با آن‌ها از دسترس ما خارج است. در ادامه چند مورد از اقداماتی که می‌توانیم با انجام آن‌ها به امنیت خود کمک کنیم را مثال می‌زنم.سوار تاکسی می‌شوید و می‌بینید که راننده ماسک نزده است یا اگر زده است ماسک او کامل بر روی دهان و بینی او قرار نگرفته است. قبل از سوار شدن این مورد را به راننده اطلاع دهید و حساسیت خود را اعلام کنید. اگر فرد مورد نظر اعتراض کرد، در صورتی که از سرویس‌های آنلاین مانند اسنپ و تپسی استفاده کرده‌اید فورا با پشتیبانی تماس بگیرید و مورد را با صدای بلند در حضور راننده اطلاع دهید. اگر از تاکسی تلفنی استفاده کرده اید این مورد را جلوی راننده به آژانس اطلاع داده و از ایشان درخواست ماشین دیگری کنید. اگر فکر می‌کنید این برخورد‌ها کمی خشن است، بدانید که اصلا بعید نیست شما و چندین نفر دیگر به خاطر سهل‌انگاری همین فرد مریض شوند. در صورتی که هنوز دودل هستید می‌توانید از افرادی که مریض شده‌اند بپرسید که چه حالی را تجربه کرده‌اند، در این صورت دیگر دودلی شما برطرف خواهد شد.به سوپرمارکت محل می‌روید و آن‌جا با ازدحامی مواجه می‌شوید که چه بسا بعضی از آنها اصلا ماسک ندارند. اگر فکر می‌کنید یک لحظه خرید را کامل کردن چندان خطری ندارد به این فکر کنید که آمار نزدیک به ۵۰۰ نفر کشته در روز، از همین بی احتیاطی‌های کوچک آغاز شده است. تعدادی از افرادی که در سال جاری فوت کرده‌اند شاید یک روز مشابه شما فکر کرده‌اند که رفتن به یک سوپر مارکت شلوغ چندان خطرناک نیست ولی آدم نمی‌تواند گشنگی را تحمل کند. پیشنهاد اکید من این است که از سرویس‌های آنلاین مواد غذایی و خرید‌های خود را انجام دهید. این خود به تنهایی به شما اجازه می‌دهد با دوری از ازدحام به کالای مورد نیاز خود دست پیدا کنید. در صورتی که نمی‌خواهید از این سرویس‌ها استفاده کنید توصیه‌ی من به شما مراجعه به مغازه‌ها در ساعات کاهش ازدحام است. ساعاتی مانند ۳ بعد از ظهر.برای خرید‌های خود به مراکز فروشگاهی رفته‌اید و به هنگام بازگشت به پله‌های برقی با ازدحام مردم مواجه شده‌اید. مسلما در این شرایط تا پله‌ها خلوت می‌شوند فضا برای خرید و مشاهده‌ی چند قلم کالای دیگر نیز هست. از طرفی همیشه فروشگاه‌های بزرگ چندین خروجی فرعی هم دارند.عکس از Adam Nieścioruk در Unsplashتست کرونا...زمانی که احساس سرماخوردگی کردم قبل از هر چیز به فکر تست دادن افتادم. چیزی که باید بدانیم این است که این بیماری در علائم اولیه بسیار شبیه خستگی عادی روزمره یا حال اوایل دوران سرماخوردگی‌ست و این شباهت بسیار گول زننده است. زمانی که به آزمایشگاه برای تست مراجعه می‌کنید دو گزینه جلوی شما گذاشته می‌شود. اولین گزینه تست PCR و دومی تست CBC است. تفاوت نحوه‌ی انجام این دو تست در این است که در اولی، دو نمونه از جسمی شبیه به گوش‌پاک‌کن یکی وارد حلق و دیگری وارد بینی شما می‌شود و در دومین نوع تست صرفا از شما آزمایش خون گرفته می‌شود. اگر عوارض این بیماری در شما دیده نمی‌شود بدانید که الزاما تست CBC به شما جواب دقیقی نخواهد داد. خود من زمانی که برای تست به آزمایشگاه مراجعه کردم هر دو تست را درخواست کردم. نتیجه‌ی تست CBC منفی و نتیجه‌ی تست PCR مثبت بود.  بنابراین نمی‌توان به راحتی انتظار داشت که سلامت یا بیماری توسط تست خون (آنتی‌بادی) به خوبی تشخیص داده‌شود.در هنگام مراجعه به آزمایشگاه این را در نظر داشته باشید که محلی که به آن مراجعه می‌کنید پر از افرادی بوده و هست که بیمار هستند. نتیجتا غلظت ویروس در هوای آن‌جا بسیار زیاد تر از فضا‌های سربسته‌ی دیگر است. اگر آزمایشگاه حیاط یا فضای سرباز دارد در آن‌جا منتظر نوبت خود بمانید. زمانی که مدارک و کارت بانکی را به متصدی ارائه می‌دهید از پیشخوان و مردمی که در صف ایستاده‌اند فاصله بگیرید. بدانید که  در خطرناک‌ترین مکان از لحاظ ریسک ابتلا به این بیماری قرار دارید. در دوره بیماری چه باید کرد؟اولین نکته این است که بدانید بیمار هستید. علاوه بر این‌که این دانسته باعث می‌شود شما از دیگران دوری گزینید، به شما کمک می‌کند تا نسبت به عوارض، رخداد‌های آینده هوشیارتر باشید. اگر دیدید دیگر نمی‌توانید رایحه‌ی عطر را حس کنید، می‌دانید که این عارضه‌ای از این بیماری‌ست. شوک نشدن و آمادگی روانی اولین دارو برای مقابله با بیماری‌ست. نکته‌ی دیگری که در این شرایط باید رعایت کنید رسیدگی حداکثری به خود است. تا جایی که می‌توانید خود و سیستم امنیت بدن خود را تقویت کنید. پس از نگهداری از روحیه و اوضاع روانی خود، و پس از رسیدگی به حال فیزیکی خود، راهکارهایی برای پیشگیری از ابتلای اطرافیان خود نیز باید پیش گیرید. این راهکار‌ها اختیاری نیست بلکه وظیفه‌ی شماست، براساس تحقیقی در سازمان ملی تحقیقات بیوتکنولوژی؛ویتامین د و روی، از جمله مواد مغزی‌ای هستند که کارکرد بهینه سیستم ایمنی را پشتیبانی می‌کنند. گیرنده‌های ویتامین د، با حضور خود در بسیاری از سلول‌های ایمنی، بازخورد به بیماری‌های ویروسی مرتبط با ریه را تعدیل می‌کنند. این گیرنده‌ها ریسک عفونت‌های ریوی را کاهش می‌دهند. کمبود ویتامین د در میان بیماران بحرانی رایج است و این احتمالا ریشه در کاهش پروتئین اتصالی به این ویتامین دارد. این امر خود باعث افزایش طول مدت حضور در آی سی یو، احتمال نیاز به استفاده از ونتیلاتور و احتمال مرگ می‌شود. در ادامه این مطالعه به اهمیت روی، بر سلامت بیماران تنفسی نیز اشاره دارد.در پایانتا زمانی که خود مبتلا به بیماری نشده‌ایم، نمی‌توانیم بفهمیم که چقدر سخت‌گیری در امور عادی روزمره امری لازم برای جلوگیری ابتلا به این ویروس است. نمی‌دانیم که جزیی‌ترین سهل‌انگاری‌ها هم می‌توانند ما و اطرافیان ما را در خطر جدی قرار دهند. اگر سلامتی خود و اطرافیانتان برایتان مهم است باید سخت‌گیرانه با افرادی که مراعات نمی‌کنند برخورد کنید، و رودربایستی‌ها را کنار بگذارید. اگر خدای ناکرده مبتلا شدید خود را نبازید و تنها به تقویت روحیه و فیزیک بدن خود بپردازید. </description>
                <category>سروش زرگر</category>
                <author>سروش زرگر</author>
                <pubDate>Thu, 26 Nov 2020 14:17:42 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>