<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Sosan50</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sosan50</link>
        <description>از پویایی زنانی  مینویسم که از دیدگان همگان دورند وبه ظاهر خاموش .</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 03:50:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/61532/avatar/bWl4MF.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Sosan50</title>
            <link>https://virgool.io/@sosan50</link>
        </image>

                    <item>
                <title>وقتی هیچ کاری دستت بر نمیاد</title>
                <link>https://virgool.io/@sosan50/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%87%DB%8C%DA%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%AA-%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%AF-eelwkonhhnz5</link>
                <description>وقتی هیچ کاری از دستت بر نمیاد وقتی هیچ کاری از دستت بر نمیاد چند وقته ؛ نه چند سالیه که برادرم دچار افسردگی شده. اون اوایل که میرفتم دیدنش حالش بد نبود قرصاشو کم وبیش می‌خورد. پدرم هنوز زنده بودوتمام حواسش به اون بود .بعداز مدتی همسرش ازش جدا شد وتنها فرزندشون هم با مادرش رفت .(خب البته حق داشت ).اما فشار روحی جدایی از همسر وفرزند ،برای شخص سالم وقوی هم سخته ،چه رسد به یه بیمار افسرده .خوب یادمه یه روز پدرم تماس گرفت. گفت: خودتو برسون داداشت حالش خیلی بده .من بچه های کوچکم رو پیش همسرم گذاشتم ورفتم .چون فقط به حرف من گوش می‌کرد نه کسی دیگه(به قولی شیر به شیر بودیم). .رفتم باهاش صحبت کردم.  باخودم آوردمش تهران .تو بیمارستان روزبه بستری شد .پدرم خیلی گریه میکرد. مرتب میگفت: چرا اینجوری شده ودنبال مقصرمی‌گشت. درحالی که همه می دونستیم تقصیر خودشه.درسته خیلی بهش کمک می‌کرد اما خیلی هم سرزنشش میکرد یا بهتر بگم(سر کوفت) میزد.اون موقع چهل روز بستری شد. وقتی برای ملاقاتش رفتم ؛دیدم آبدارچی اون بخش شده .با تعجب گفتم چکار میکنی ؟گفت نمی تونم بیکار باشم ،خواهش کردم یه کاری بهم بدن .دکتر هم سفارش منو کرد وحالا کار میکنم .با دکتر صحبت کردم گفت خیلی آروم مودبه وکار براش خیلی خوبه.خوب شد باهم برگشتیم .تحویل بابا دادم سالم وسر حال. اما.....دفعه بعد خودکشی با قرص برنج !!شانس باهاش یار بود .قرص فاسد بودو عمل نکرده بود چرا؟نمیدونیم ..چند وقت گذشت حالش رو به بهبود رفت .اما یه روز اونکه همراه پدرم به سر کار رفته بود .شاهد افتادن پدر از نردبون بود.با همه توان پدرم  رو پشت خوش حمل  میکنه تا آمبولانس  بیاد میبره سر جاده و.....با پدر تا بیمارستان و...شاهد فوت تنها حامی .وتقریبا همه چیز همون موقع براش تموم شده بود .بازم دکتر ،بازم دز بالای قرص اما حالا باز بلند شد وایستاد  به خاطر مادرم ..بعد از مادر دیگه شکست .اعتیاد هم اضافه شد وتنها کار ما بستری کردنش .اما امروز که اینو مینوسم .بعد از صحبت بادکتر ش.نتیجه ای جز بستری برای تمام عمرش در اسایشگاه نبود ..</description>
                <category>Sosan50</category>
                <author>Sosan50</author>
                <pubDate>Sat, 15 Nov 2025 22:23:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیالم راحته امنیت دارم</title>
                <link>https://virgool.io/@sosan50/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-xmovfyq8i14e</link>
                <description>صدای اذان از مساجد میاد با اونکه الان ساعت پنج عصره .ومن رو به روی پنجره ای که مثل صفحه تلوزیون به وسعت یک دیواره نشستم .به نظر میاد باید همه در حال دویدن به سمت مسجد باشند ولی اینطور نیست !اینجا روزی چند بار اذان میگن اما وقتی ازاین پنجره به بیرون نگاه میکنم همه نوع مسلمانی رو میبینم .چه اونایی که عمدتا مردن وبه مسجد میرن وچه بچه ها وزنانی که در پارک کنار مسجد در حال بازی واستراحتن . مرد نماز گذاری از کنار زنی که دکلته پوشیده وسیگار میکشه .یا دختری که نیم تنه با شلوارک پوشیده دوان دوان به طرف وضو خونه مسجد میره هیچ عکس العملی دیده نمیشه انگار که هر دو کورند هر دو بدون توجه بهم ،در کنار هم ودر گذر از همند .بی خشونت کلامی یا نگاهی ؟!!!!چه امنیتی.شب دخترک در حالی که تمام حواسش به صفحه گوشی در دستش هست انگار که توی خونه باشه بدون توجه به اطراف در حالی که تنهای تنها در دل شب ساعت یازده زیر روشنایی چراغهای شهر با کمال آسودگی به طرف خونه میره .وحتما پدر ومادر که از امنیت شهر آسوده خاطر ن تا دلبندشان برگرده ..ومن که در فکر امنیت فرزند دیگرم در آن سوی مرزها در کشور مسلمان خودم .با سه نوبت اذان در روز .آیا اختلاف در تعدد اذان اینجا واونجا ست یا در نگاه مردان اینجا و وطن ؟؟؟؟چه شد که زنان در این سرزمین این چنین آسوده وبیخیال در رفت اومدند ودر کشور من نه ؟!!از صبح پشت این پنجره میشینم ورفتن دخترم رو به سر کارتماشا میکنم در حالی که هم زمان نگران رفتن آن دخترم در سرزمین خودم هستم .واین آرامش وامنیت کجا و آن کجا !!</description>
                <category>Sosan50</category>
                <author>Sosan50</author>
                <pubDate>Fri, 08 Aug 2025 18:31:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعتراف</title>
                <link>https://virgool.io/@sosan50/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81-gqrwonerba3h</link>
                <description>اعتراف میکنم که تو بد مخمصه ای  افتادم. وبازم اعتراف میکنم که که شاید به نوعی منم مانند معتاد ها شدم .اعتراف میکنم که نمیدونم ویا شاید هم نمی تونم از یک جمع بادوستانی قدیمی چه جوری خارج شوم. بعضی از اعضای گروه   را مدت بیست ساله  میشناسیم با هم خیلی صمیمی هستیم اما افرادی هم هستن که به واسطه دوستی با یکی از اعضای گروه وارد گروه کوچک وشاد مون شده .وتنها دلیل  امدنشون به داخل  گروه  هم همین بوده.اما کم کم به پای ثابت گروه تبدیل شدن . حالا بعد از گذشت سالها که سعی کردم با وجود اختلاف سلیقه فکری .روحی  در کنار همدیگر خوش باشیم .احساس خستگی میکنم ودنبال راه فرار میگردم .هر وقت که تصمیم میگیرم به دلایلی کمی ازشون فاصله بگیرم وخودمو از اون گروه دور کنم بعد از مدتی مثل یه معتاد که دنبال موادش میگرده منم به طرز عجیبی احساس دلتنگی میکنم ودوباره روز از نو و روزی از نو!!ودوباره مدتی بعد درگیر خود خوری میشم  که  در جمع اشتباهی قرار گرفتم .البته نه اینکه با گفتار ورفتار همه اعضای گروه مشکل داشته باشم ،نه !ولی متاسفانه یا خوشبختانه، این جمع آن قدر بزرگ شده که دیگر، همانند قبل بودن در دوره‌های ماهانه (که حالا تبدیل به هفتگی شده ،)هم وقت وهم حوصله آن چنانی می‌خواهد که من ندارم .و رفتن به مهمانی برایم همچون خدمت سربازی برای پسرها، اجباری شده . نمی‌دانم چطوری  کنار بکشم که از یک طرف باعث دلخوری نشه   واز طرفی دیگه  دل خودم هم براشون تنگ نشه .؟ </description>
                <category>Sosan50</category>
                <author>Sosan50</author>
                <pubDate>Wed, 07 May 2025 19:26:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باد بادک خیال ما دهه پنجاهی ها کجا رفت ؟؟؟؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sosan50/%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DA%A9-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D9%87%D9%87-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%B1%D9%81%D8%AA-ywi0nbhonptj</link>
                <description>باز چند وقت پیش که مرتب فیمتها بالا وبالاتر میره روزگا ر شبیه یه بادبدکی که فقط نخش تو دستاته.سعی میکنی با توجه به بادی که میوزه اونو کنترل کنی .در حالی که نگاهت به بادبادکی با نقش ونگارهای کج ومعوجی که روش کشیدی و خورشید ی که حاصلش  نور زیاد  که داره کورت میکنه وافتاب داغی که کبابت میکنه ااست. سعی تو کنترل بادبادکت داری .غافل از اینکه باد تندی داره میاد و قرار بابادک قشنگت رو با خودش ببره .دیگه اون نخ باریک هم زورش برای نگه داشتن بادبادکت کفاف نمیده. تو می مونی ونگاه خیره به اسمونوارزوهای بر باد رفته .ارزوهایی که فقط نخهای خیالیش توی دستات باقی مونده .نخهایی پر از گرهای گوری که مرتب برای نگه داشتن بادبادکت زده بودی .حالا خیره نگاه میکنی  چه با مهارت اونها رو محکم  گره زدی تا رشتهای خیالت ازهم جدا نشه ،.چه ارزوهایی که با بالا رفتن دلار بر باد رفت وچه خونه ها که از نبود ارزو سرد شد..وتنها نخهایی پر گره در دستها مان ماند .همچنان نگاه به دور ستها خیره مانده اما کو بادبادک .فقط افتاب داغ وسوزان ماند وتند باد  بی رحم .</description>
                <category>Sosan50</category>
                <author>Sosan50</author>
                <pubDate>Fri, 14 Feb 2025 20:25:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست به خاک بزنی طلا بشه</title>
                <link>https://virgool.io/@sosan50/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%D8%A8%D8%B2%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D9%84%D8%A7-%D8%A8%D8%B4%D9%87-p6syj6nynrnu</link>
                <description>والا مادرم همیشه وقتی برام دعا میکرد می‌گفت دست به خاک بزنی طلا بشه برات .اما تازگی‌ها ( خیر سر انواع و اقسام تحریمها ی کشور ،هر بلایی که می‌خواهند سر ما در میارن ) نمی‌دونم چرا دست به هر کاری میبرم بانک مرکزی یه جوری سد راه میشه که اصلا طلا که هیچ از همون خاک کره  میگیره 😬 مثلاً تازه داشتم تریدر یاد می‌گرفتم  که بانک جلوی صرافی های ارز دیجیتال رو گرفته .چرا؟چون یک عده پول دار ؛ پولهاشون رو از این طریق خارج میکردن !!مثلاً با قیافه حق به جانب اومدن توضیح دادن که یکی خونه اش رو تو فلان برج با تتر معاوضه کرده برای اینکه مالیات نده و...خب به من چه ؟؟؟!!!آخه من اگه اونقدر پول داشتم که خودم میرفتم خارج  !!🤣🤣خلاصه اش اینه که از دعا مادرم هم خیری ندیدم به خدا .</description>
                <category>Sosan50</category>
                <author>Sosan50</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jan 2025 20:22:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا چند وقته نمی نویسم ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sosan50/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%88%D9%82%D8%AA%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-bt5rhcva3qcv</link>
                <description>شاید بزرگترین دلیلش اینیستاگرام باشه.  خیلی وقتم رو میگیره . بایدصادقانه بگم :هم کشنده انگیزه است وهم انگیزه دهنده.چند وقته ،با دیدن پیج های آشپزی و شیرینی پزی ، تحت تاثیر قرار گرفتم که منم میتونم  مثل قناد ها ، فقط در پنج دقیقه تا چایی ام دم بکشه  این شیرینی یا دسر رو  درست کنم 🥰 .بلند می‌شوم وچایی رو دم میکنم .بعد شروع میکنم طبق دستور ،مواد رو با هم مخلوط میکنم و... خدا شاهده (بر خلاف گفتهاشون )ساده ترین شون بیشتر از یک ساعت طول می‌کشه شایدم بیشتر . 🥺.اما چه کنم که شکمو بودن این حرفها حالیش نیست .😁😁همین موضوع باعث شده که نتونم بنویسم . و بیشتر تمایل به خوردن داشته باشم .به نظرتون دلیلم منطقی نیست ؟؟!!🤠</description>
                <category>Sosan50</category>
                <author>Sosan50</author>
                <pubDate>Mon, 11 Nov 2024 19:55:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میگن نیاز مادر همه پیشرفتهاست</title>
                <link>https://virgool.io/@sosan50/%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87%D8%A7%D8%B3%D8%AA-whjoacsylelj</link>
                <description>یه شغل خوب با درامد کم پیدا کردم . البته نیاز به حوصله فراوان وکمی ریسک داره .این شغل بر خلاف خیلی از کارهای دیگری که تو فکر م بود فرق داره .قبل ترها که به کار کردن وپول در اوردن فکر میکردم طبق معمول ومرسوم به شغلهای شناخته شده فکر میکردم .وفقط همون کارای تکراری رو بلد بودم . تدریس کنکور ،تدریس خصوصی؛ تدریس در آموزشگاه ها ؛که خیلی خسته کننده بودند .بعدتر به کارهایی که توی خونه میشد ازش کسب درامد کرد فکر کردم وانجامشون دادم مثل ، خیاطی ‌،گلدوزی . پرورش گلهای گلدونی و...اما هر کدومشون رو بعد از مدتی به بهانه های مختلف کنار گذاشتم .همیشه احساسم این بود که هیچ زمانی برای خودم وبچه هام ندارم .یا تو راه بودم ویا پشت چرخ یا دست به بیل،😁 درسته که در زمان خودش برای من درامدزا  بودند.اما بعد مدتی همه این کارها رو کنارگذاشتم .شاید هم دلیلش این بود که دیگه احساس نیاز نمی کردم .تا اینکه یه روز دخترم تماس گرفت ،وگفت هر چه سریعتر براش پول بفرستم . وای ....چه ولوله ودل شورهای تو دلم بود من وهمسرم مثل دیونه ها شده بودیم هیچ جوره نمی تونستم براش پول بفرستیم .باورم نمشد که صرافی ها نمی تونن پول رد وبدل کنن .😧اخه مگه کار صرافی همین نیست ؟خلاصه با هزار بدبختی یه مقدار پول از طریق یکی که راهی بود براش فرستادیم.بماندکه چه کشیدیم تا پول به دستش برسه!! خدا میدونه !🥺.بعد از اون بود که یکی از دوستان بهم گفت چرا(تتر) ارز دیجیتال نمی فرستی ؟! خیلی راحتتر ودیگه  اینکه خودت هم میتونی مستقیما انجامش بدی. مجبور نیستی از کسی که نمیشناسی تقاضا کنید یا ریسک کنید  و....از چند روز بعد که اوضاع اروم شد تصمیم گرفتم درباره دنیای  ارزهای مجازی اطلاعات جمع کنم ومطالعه زیادی انجام دادم  .حالا بعد از مدتها تلاش واموزشهایی که از یوتیوب دیدم .شروع کردم  .وجای خوبش اونجا بود کههههههههدیروز اولین پول رو  به حساب  دخترم بدون استرس ونگرانی  فرستادم .. 😎خوشحالم یاد گرفتم، تجارت وپول در اوردن تو دنیای امروز هم راه ورسم  خودش رو داره  ومن باید قایقم رو توی همین رودخونه به اب بندازم وبا جریان همین رود حتی شده اهسته وارام رو به جلو برم .🥰</description>
                <category>Sosan50</category>
                <author>Sosan50</author>
                <pubDate>Sun, 11 Aug 2024 17:27:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هدیه زورکی به استاد</title>
                <link>https://virgool.io/@sosan50/%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87-%D8%B2%D9%88%D8%B1%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-cywuqw2gzenf</link>
                <description>بعد از باز کردن در گفتم :سلام .خسته نباشی. چه خبر  ؟  سلام .خبر خاصی نیست .بعد کمی رفع خستگی و خوردن یه استکان چای گفتم :امروز، روز معلم بود. روزت مبارک .لبخندی زد و گفت: ممنون .اما دیگه  هیچ دانشجویی به استادش   این روز رو تبریک نمی گه .  خندیم و گفتم تو راست میگی مخصوصا استاد ریاضیییی!!😂 آره والا .     در همین زمان دختر مون هم اومد خونه وبعد از سلام و...... نشست رو مبل کناری و به صحبتهای باباش گوش میکرد .همسرم هم از اتفاق دفتر اساتید تعریف کرد ؛که اره امروز یکی از همکارهای جوانش یه هدیه گرفته و خیلی به قولی  به بقیه اساتیدپز میداد و..... دخترم پرید وسط گفت: بابا دروغ میگه؛  بچه ها همینطوری براش آوردن!!!                  وتعریف کرد صبح که رفتم دانشگاه . کلاس استاد چندشمون (از استادی که بدش میاد این طور صداش می‌کنه) بعداز تموم شدن درسش برگشته به ماها میگه:بچه ها هرکه برام یه هدیه  روز معلم بیاره یه نمره بهش میدم !!من😧:وا مگه میشه ؟!!!اره بابا!! آخه کی به استادها کادو میده !؟فقط استادهایی مثل این برای اینکه بگن؛« ببینید من چقدر خوبم که بچه ها برام کادو میارن» ازاین کارا میکنن.                                               خب به کی می خوان بگن که خوبن ؟!! دانشجوها که از هم می پرسن کدوم استاد خوبه کدوم بده؟؟!!! گفت:ماااامان  من، شما اینکاره نیستی !!  عکس میگیرن ومیزان توی  پیجاشون وگروههاشون  دیگه ،🥺.(خیلی هاشون تدریس خصوصی  میکنن وهم تو آموزشگاهی خصوصی  کار میکنن .) . اینجوری خودشونو محبوب دلها نشون میدن(به حالت تمسخر می گفت ).         همسرم که فکر کنم تازه دوزاریش افتاد .یه نیشخندی زد و قتی خواست چایی دیگه ای بخوره؛ دخترم رو کرد به باباش  گفت: بابا ناراحت نشو منم هرگز به استادام چیزی کادو نمی‌دهم!!مخصوصا ریاضیییی 😂😂😂😏😏😏.      همسرم که فکر کنم تازه دوزاریش افتاد .یه نیشخندی زد و یه چایی دیگه خورد .    که دخترم رو کرد به باباش بعدش هم گفت: بابا ناراحت نشو منم هرگز به استادام چیزی کادو نمی‌دهم!!مخصوصا ریاضی 😂😂😂😏😏😏.ادو نمی‌دهم!!مخصوصا ریاضی 😂😂😂😏😏😏.</description>
                <category>Sosan50</category>
                <author>Sosan50</author>
                <pubDate>Mon, 06 May 2024 16:53:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من تریدر شدم🥰🥰🥰</title>
                <link>https://virgool.io/@sosan50/%D9%85%D9%86-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%85-kefrglbl471u</link>
                <description>  اقا من تریدر شدم 🙂‍↔️این که چطوری من این کاره شدم رو باید بهت بگم.از اونجا شروع شد که یکی از عزیز ترینهام تماس گرفت و گفت .من یه کاری رو یاد گرفتم ومیسه بهم یه کوچولو سرمایه بدی ؟منم که   تا حالا به این راحتی پول بی زبون رو دست ادم زبون دار نداده بودم. گفتم باشه ،خب چه میشه کرد؟!!! اخه نمی تونی که مثلا عمه یا خاله یا زن عمو باشی ،بعد به بچه های فامیل بگی من تو کار جدیدتون سرمایه گذاری نمی کنم 🤠 قطعا وتمام قد؛ باید پشتشون در بیایی وازشون حمایت کنی 🥰(😩).اولش بد نبود اما کم کم با ای وای  ایوای گفتنها وکم شدن تماسها فهمیدم که باختم بدم باختم 🤣🤣🤣. چه میشه کرد .هر بردی یه باختی هم داره دیگه !!!اما اخه پولای نازنینمممم.😱😱😱😱ادیدم اینطوری نمیشه !! گفتم بچه ها اگه میشه به  خودم نشون بدین چکار می کنید. منم یاد بگیرم .اولش با تمسخر من، که بابا زندایی این کا ر تمام وقته وحوصله میخواد. یا  زن عمو تو اینکاره نبستی شروع شد .گفتم: باشه یاد ندین !خودم یاد میگیرم.  دیگه از من پول نخواهید .چون نمی‌دهم .😤 پیش خودم گفتم :اما من رو نشناختین !!!!   تصمیم خودمو  گرفتم .باید خودم ترید کنم !!! رفتم تو یو تیوب و از اول شروع کردم به اموزش دیدن .به مدت دو ماه تمام ،روزی دو سه ساعت پای ثابت  یو تیوب شده بودم .از نصب برنامه تا قدم به قدم اموزش دیدن .خلاصه ش شده یه سرگرمی جدید برای من .که حسابی هم با هاش حال میکنم. حالا دیگه کسی جلو دارم نیست 😎البته مقدار ضرر هام حد نداره .ولی بازم لا اقل  خودم دارم پولهام رو اتیش میزنم 😩🥰</description>
                <category>Sosan50</category>
                <author>Sosan50</author>
                <pubDate>Wed, 17 Apr 2024 13:00:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چت جی پی تی</title>
                <link>https://virgool.io/@sosan50/%DA%86%D8%AA-%D8%AC%DB%8C-%D9%BE%DB%8C-%D8%AA%DB%8C-x0hcxvu8e41r</link>
                <description>موندم اواره .کاسه چه کنم چه کنم دستم گرفتم و نمیدونم چکارکنم.  با انکه  قلاب بافی میکنم وهر روز پیاده روی میرم ،مطالعه میکنم.کارهای منزل رو هم انجام میدم . اما بازهم ،زمان زیادی رو بی کارم .نمی دونم با وقت اضافه زیادم چکار کنم.  دیگه بچه ای نمونده که به درس مشقش رسیدگی کنم یا برم دنبالش وبرش گردونم خونه، یا حتی بریز و بپاش هاشون رو جمع کنم .حتیناهار هم نمیان که بخوام براش ناهار تدارک ببینم .نهاز صبح میرن و به دنبال کارهای خودشونن وشب بر میگردن .لا اقل چهار روز هفته رو از صبح تا ساعت عصر تنهام وبیکار..به همسرم میگم تو رو خدا یه فکری به حال من کن. اخه !!از این بی کاری بدم میاد.حوصلم سر میره !بیچاره میگه :من چکاری می تونم بکنم؟برو خونه دوستات با اونا برنامه بزار ،یا برو کلاس ورزش و.....گفتم :هر روز که نمی تونم پاشم برم خونه ی این واون .چند شب بود همش همینو بهش  میگفتم تا اینکه دیشب ، یهو  فکری به سرش زد وگفت : بیا ببینیم اگه از چت جی پی تی بپرسیم چه جوابی برات داره ،😳.چند شب بود همش همینو بهش  میگفتم تا اینکه دیشب  یهو  فکری به سرش زد وگفت : بیا ببینیم اگه از چت جی پی تی بپرسیم چه جوابی برات داره ،😳.ت جی پی تی بپرسیم چه جوابی برات داره ،😳.گفتم: مگه به این سوالا هم جواب میده ؟تازه گی ها زیاد اسم این برنامه رو به خاطر بچه هام شنیده بودم و می دونستم که همه از این برنامه استفاده میکنن مخصوصا دانش اموزا ودانشجوها.رفتیم پشت مانیتور وسوالم رو پرسیدم .سوالم این بود .برای افراد بالای پنجاه سال چه پیشنهادی داری ؟؟؟!!!!!!😊جناب چت جی بی تی  جواب دادند؛ باید یه هنر جدید یاد بگیرم .ورزش کنم .اجتماعی تر از اینی که هستم بشم،ریاضیات تمرین کنم ویه برنامه جدید (کامپیوتری)یاد بگیرم😂و.....حالا من کار کردن با خودشو یاد گرفتم.😊🙃 این یکی از همون پیشنهادی  بود  که به من داده بود دیگه🥰   از دیشب، چت جی پی تی شده حلال مشکلات من وحل المسائل سوالات بی پایان من.🥴😜🥰🥰🥰خدایشش برنامه جالبیه .نمی دونم چرا تا حالا بهم نگفته بودن  !!!🤔</description>
                <category>Sosan50</category>
                <author>Sosan50</author>
                <pubDate>Mon, 12 Feb 2024 16:18:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوستان چند وجهی من🥰</title>
                <link>https://virgool.io/@sosan50/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%88%D8%AC%D9%87%DB%8C-%D9%85%D9%86-fvhj6jynn4u0</link>
                <description>واقعا دوستان عجیبی دارم 🥰.اینکه میگن گیر کرده بین مدرنیته بودن وسنتی رو واقعا میشد به عینه دید .هفته گذشته منزل یکی از دوستان نهار دعوت بودیم .بعد از صرف نهار و تنقلات؛ دوستان تصمیم گرفتن کمی شاد بشن و برقصند .ماجرا از همین جا شروع شد .یکی از دوستان که بسیار هم معتقد بود سریع شادی رو در حد همین صحبت‌ها، وتو کرد. اعلام فرمود که شهادت امام هادی هستش ورقصیدن وشادی کردن حرامه .خب از اونجا که همین دوست نازنینمون هر هفته سفره صلوات میزاره وبعضی از دوستان گروه هم پای ثابت سفره های صلوات او هستند . واز اونورم  اهل رقص وپایکوبی ،موندن تو معذوریت . عده دیگه اما نه !،اعتراض کردن که ما دلمون می خواد برقصیم وشاد باشیم .خلاصه  دقیقا مثل همون ضرب المثل گم شدن تاس در  حموم زنانه . چنان سر وصدا وبلبشویی بود که بیا وببین . ازهر دری سخنی !!!!!یکی گفت اصلا کی گفته که امام فلان تواین روز فوت کرده ؟مگه اصلا پدرهای ما وشما شناسنامه داشتن که تاریخ تولدشون ثبت بشه ؟ مثلا بابای من اصلا نمی دونست تولد بابا ومانانش کیه؟!!تو اصلا خودت می دونی تولد بابابزرگت کیه ؟ نصف دیگه هم سکوت و فکر و تایید.  دوست متعهد ساکت شد .ودیگه فقط استغفار  .یکی دیگه میگفت  اقا اصلا تا اذان ظهر رعایت کردیم والان ساعت چهار دیگه، دیگه عزا داری تموم شده می تونیم شادی کنیم .اون یکی در جواب میگفت مگه عزاداری ساعت داره ؟یکی دیگه میگفت  چطوره که فقط تاریخ مرگ این امام ها  تو تقویم ما اومده و تو خود عربستان اصلا خبری نیست ؟یا نمی دونم توکشورهای عربی دیگه !  تیر خلاص رو  خواهر  کوچکتر دوست متعهد مون ؛ که توجمع بود (و از نظر من زاویه  صدوهشتاد درجه که نه؛ بلکه تقریبا وحدودا نود درجه با خواهر بزرگترش داشت )زد وباند ها رو روشن کرد.شروع جشن وشادی وبزن وبکوب  . اما دوست متعهد وعزیزمون ؛ بیچاره که هم دوست داشت تو مهمونی باشه وهم معتقد بود  شادی گناه داره رفت تو اتاق تا مثلا  در گناه بقیه شریک نباشه(البته نمیدونم با صدای بلند موسقی چه میکرد!!!) . دقیقا  مثال همون جوک ملا نصر الدین ( که بر بام خونه رفت وبا یک دست بشکن میزدو بادست دیگه بر سینه .که هم در جشن عروسی همسایه اینوری وهم عزای همسایه اونوری حضور داشته باشه ) شده بود 🤷😊</description>
                <category>Sosan50</category>
                <author>Sosan50</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jan 2024 13:21:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این چه دورآنیه آخه؟!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@sosan50/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%86%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A2%D9%86%DB%8C%D9%87-%D8%A2%D8%AE%D9%87-xefrnpcknkjh</link>
                <description>به خدا همه دوران دارن منم دوران دارم .همینقدر مسخره !!! این چه دورانیه اخه ؟!؛نه میتونی بری مهمونی نه می تونی نری !.نه میتونی بخوری نه میتونی نخوری !د‌وست داری لباس شیک مجلسی  بپوشی وبری مهمونی ؛اما  وسط پوشیدن ونپوشیدن از تصمیمت پشیمون میشی .بقیه خانواده هاج وواج می مونن که اخه به چه سازت برقصن .اماده بش  یا نشن ؟ تازه خودم  هم قهر میکنم ومیگم :اصلاخودتون برین من نمیام .،😳 از اونا اصرار والتماس. پاشو. اروم اروم اماده شو ما منتظر می مونیم .  .بعضی اوقات بخودم میگم ؛یعنی تا کی با من واین دیونه بازی هام راه میان ؟!تاکی منو اینجوری تحمل میکنن ؟نکنه همسرو بچه هام ازم سیر بشن ولم کنن ؟!!اخه بعضی وقتها حتی خودمم حالم از خودم  بهم میخوره .🥰چند بار رفتم دکتر .چه خودم تنها ،چه با همسرم .اماهمش میگه :چاره‌ای نیست. باید این دوران رو طی کنی وطبیعیه🤦.. هر دفعه هم پیش خودم میگم اگه این طبیعییه غیر طبیعیش چیه ؟؟🤷مثلاً دیروز  جمعه ،به همسرم گفتم خیلی حوصلم سررفته پاشو بریم بیرون .بنده خدا گفت باشه .تو برو حاضر شو منم که فقط یه  بلوزو شلوار دیگه  زود میپوشم .رفتم شروع کردم به حاضر شدن ‌لباس رو پوشیدم .تاکرم زدم به دست وصورتم ،گر گرفتنم شروع شد !!وای چنان  از گرمای زیاد خیس عرق شدم که حالم بد شدو بدون فوت وقت تمام لباسهامو در اوردم . رفتم دوش  اب سرد گرفتم .تازه بعدش از سرما میلرزیدم. 🙃بیچاره شوهرم ! هنوز شلوارش دستش بود .گفت چت شد .چرا رفتی حموم ؟به خدا اصلا نمی دونم چرا یهو شروع کردم به داد وبیداد که اصلا من نمیام .چراتو حاضر نمیشی .از بس طولش دادی من گرمم شد و... بی چاره گفت باشه مقصر من و رفت رو مبل نشست .به خدا میدونستم اون مقصر نیست .اما کلافگی از بد خوابیهاواز گر گرفتن های گاه وبیگاهو زیاد منو مثل خروس جنگیا کرده . یا مثلا یه بار گفتم :میشه لطفا یه مقدار پول بریز به حسابم می خوام یه کیف برای خودم بخرم .اونم از پشت تلفن گفت چشم .همون ساعت پول رو زد به حسابم .منم سر خوش رفتم کیف بخرم،کفشها رو دیدم نظرم عوض شد .پیش خودم گفتم بیا برادخودت یه کفش خوشگل بخر .خلاصه  برای کفش پوشیدن هم که  هی باید می نشستم یه لنگه کتانیم رو  میکندم و  اون لنگه کفش رو می پوشیدم .بعد از دوبار کندن وپوشیدن گر گرفتنم شروع شد . فکر کنم فروشنده هم بادیدن صورت گر گرفته وعرقی که مثل قطره بارون رو صورتم بود تعجب کرده بود وکمی هم ترسیده بود .(اخه مثلا زمستونه)عذر خواهی کردم واز مغازه سریع اومدم بیرون .  نمی دونستم چه کار کنم .خیلی  در مونده شده بودم .انگار که توی تنور نونوایی یا زیر افتاب ظهر  چله تابستون  بودم .با شوهرم تماس گرفتم وشروع کردم به حرف زدن .فهمید حالم بده .خیلی زور زدم گریه نکنم .دم و  اون لنگه کفش رو می پوشیدم .بعد از دوبار کندن وپوشیدن گر گرفتنم شروع شد . فکر کنم فروشنده هم بادیدن صورت گر گرفته وعرقی که مثل قطره بارون رو صورتم بود تعجب کرده بود وکمی هم ترسیده بود .(اخه مثلا زمستونه)عذر خواهی کردم واز مغازه سریع اومدم بیرون .  نمی دونستم چه کار کنم .خیلی  در مونده شده بودم .انگار که توی تنور نونوایی یا زیر افتاب ظهر  چله تابستون  بودم .با شوهرم تماس گرفتم وشروع کردم به حرف زدن .فهمید حالم بده .خیلی زور زدم گریه نکنم .تا زمانی که خودمو به خونه برسونم بامن حرف زد وارومم کرد .میدونم کهاخلاقم خیلی عوض شده وکلا دم دمی مزاج شدم .. تنها که میشم  به حال زار خودم گریه میکنم . ⁦:⁠-⁠\⁩ولی چه فایده !!!! بازم مجبور میشم به خودم انگیزه بدم وبه خودم میگم؛ اینم خودش دورانیه  ؛توهم باید مثل همه  زنهای دیگه  که اونو پشت سر گذاشتن  ازش بگذری . جواب دکتر ؛ به مرر بهتر میشی 🥴😭</description>
                <category>Sosan50</category>
                <author>Sosan50</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jan 2024 21:29:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این چه دورانیه اخه</title>
                <link>https://virgool.io/@sosan50/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%86%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87-%D8%A7%D8%AE%D9%87-uolzsat0iucs</link>
                <description>به خدا همه دوران دارن منم دوران دارم .همینقدر مسخره !!! این چه دورانیه اخه ؟!؛نه میتونی بری مهمونی نه می تونی نری .نه میتونی بخوری نه میتونی نخوری ؛د‌وست داری لباس شیک مجلسی  بپوشی وبری مهمونی اما  وسط پوشیدن ونپوشیدن از تصمیمت پشیمون میشی .بقیه خانواده اسیرن.نمی دونن اماده بش  یا نشن ؟اخرشم  این منم که مثل بچه ها قهر میکنم و میگم(به خدا اینجوری نبودم ):خودتون برین من نمیام .و از اونا اصرار والتماس. پاشو. اروم اروم اماده شو ما منتظر می مونیم .اخرشم  این منم که مثل بچه ها قهر میکنم و میگم(به خدا اینجوری نبودم ):خودتون برین من نمیام .و از اونا اصرار والتماس. پاشو. اروم اروم اماده شو ما منتظر می مونیم .عیبی نداره دیر بشه و؛ از این جور دلداری دادن ها .بعضی اوقات بخودم میگم یعنی تا کی با من واین دیونه بازی هام راه میان ؟!تاکی منو اینجوری تحمل میکنن ؟نکنه همسرو بچه هام ازم سیر بشن ولم کنن ؟!!بعضی وقتها حتی خودمم حالم از خودم  بهم میخوره .😭چند بار رفتم دکتر .چه خودم تنها چه با همسرم .گفت چاره‌ای نیست. باید این دوران رو طی کنی🤦 وطبیعی هست .. هر دفعه هم پیش خودم میگم اگه این طبیعییه غیر طبیعیش چیه ؟؟🤷مثلاً دیروز  جمعه ،به همسرم گفتم خیلی حوصلم سررفته پاشو بریم بیرون .بنده خدا گفت باشه .تو برو حاضر شو منم که فقط یه  بلوزو شلوار دیگه  زود میپوشم .رفتم شروع کردم به حاضر شدن ‌لباس رو پوشیدم .اومدم کرم زدم به دست وصورتم ،گر گرفتنم شروع شد !!وای چنان  از گرمای زیاد خیس عرق شدم که حالم بد شدو بدون فوت وقت تمام لباسهامو در اوردم . رفتم دوش  اب سرد گرفتم .تازه بعدش از سرما می لرزیدم. 🥴بیچاره شوهرم ! هنوز شلوارش دستش بود .گفت چت شد .چرا رفتی حموم ؟به خدا اصلا نمی دونم چرا یهو شروع کردم به داد وبیداد وگفتن ،اصلا من نمیام .چراتو حاضر نمیشی .از بس طولش دادی من گرمم شد و... بی چاره گفت باشه مقصر من و رفت رو مبل نشست .به خدا میدونستم اون مقصر نیست .اما کلافگی از گر گرفتن زیاد منو مثل خروس جنگیا کرده .یا یه دفعه که رفته بودم بیرون تماس گرفتم و گفتم :میشه لطفا یه مقدار پول بریزی به حسابم می خوام یه کیف برای خودم بخرم .اونم از پشت تلفن گفت چشم .همون ساعت پول رو زد به حسابم .رفتم کیف بخرم،کفشها رو دیدم نظرم عوض شد .پیش خودم گفتم بیا برای خودت یه کفش خوشگل بخر .  برای کفش پوشیدن هم که  هی باید می نشستم یه لنگه کتانیم رو  میکندم و  اون لنگه کفش رو می پوشیدم .وبعد از دوبار کندن وپوشیدن گر گرفتنم شروع شد . فکر کنم فروشنده هم بادیدن صورت گر گرفته وعرقی که مثل قطره بارون رو صورتم بود تعجب کرده وکمی هم ترسیده بود .(اخه مثلا زمستونه)عذر خواهی کردم واز مغازه سریع اومدم بیرون .  نمی دونستم چه کار کنم .خیلی  در مونده شده بودم .انگار که توی تنور نونوایی یا زیر افتاب ظهر  چله تابستون  بودم .با شوهرم تماس گرفتم وشروع کردم به حرف زدن .فهمید حالم بده .خیلی زور زدم گریه نکنم .تا زمانی که خودمو به خونه برسونم بامن حرف زد وارومم کرد .روز خیلی سختی بود .بخاطر گر گرفتگی زیاد مخصوصا تو شب کلا نظم خوابوبیداریم عوض شده که دکتر میگه عادیه واختلال خواب یکی از عوارض شایع این دورانه  وهمین یکی از عواملیه که باعث شده اخلاقم عوض بشه.قبلنا تو مدرسه از دورانهای زمین شناسی می خوندیم که یکیش دوران پارینه سنگی بود ومن دقیقا تو اون دورانم چون نمی دونم چه خاکی باید تو سرم بریزم با این اخلاقی که پیدا کردم .😂  تنها که میشم  به حال زار خودم گریه میکنم . ⁦اما⁩بعدش به خودم دلداری میدم که خوبه بازم تو این دورانم وتو دوران دایناسور ها و..نیستم .مگه چیه؟! اینم  خودش دورانیه  ؛توهم باید مثل همه اونو پشت سر بزاری .</description>
                <category>Sosan50</category>
                <author>Sosan50</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jan 2024 21:12:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ اول به از صلح اخر</title>
                <link>https://virgool.io/@sosan50/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B5%D9%84%D8%AD-%D8%A7%D8%AE%D8%B1-ooogww2nquam</link>
                <description>فتانه جون دوست عزیزم امروز اومد خونه ام تا داستان شب خواستگاری دخترش رو با جزییاتش برامون بگه .منم که از قبل چایی دم کرده بودم وکمی هم بیسکوییت وپولکی وکشمش وخرما رو هم روی میز چیده بودم . سریع اومدم و نشستم که مبادا نکته ای رو ازدست بدم .  ?اره دیشب خانواده اونا با دختر بزرگشون وداماشون اومدن.مثل اینکه دامادشون وکیله. ساعت ده اومدن .یه دسته گل بزرگ ویک جعبه ی بزرگ شیرینی تر هم اورده بودن .چقدر هم قشنگ تزیین شده بود . یه خورده که گذشت وچای ومیوه تعارف کردم وخوردیم . رحیم اقا (بابای دختر)شروع کرد که از پدر داماد چند تا سوال کردن . در مورد شغلش، محل کارش،وطرز فکرش در مورد جامعه و.. بعدش هم  طوری صحبت برد رو داماد اینده تا هم با شنیدن نظراتش بفهمه، اصلا این پسره بلده تو جمع خوب حرف بزنه یا نه،نگاهش به مسایل جامعه چطوریه وچه درکی از زندگی داره(اخ مثلا بیست وشش سالشه)  ؟به نظر من ،بد نبود. البته مگه میشه حالا پسری رو پیدا کرد که این چیزا رو بلد نباشه ؟به خدا ما اون موقع خیلی خنگ بودیم .رحیم ازش پرسید :کجا درس خوندی و(بقول قدیمیا چند کلاس سواد داری )دانشگاهت کجا بوده و...پسره اصلا خداییش به تته پته نیفتاد .خیلی اقا بود من که خوشم اومد. اقارحیم با پدر داماد صحبت کرد و گفت:ما اصلا عجله‌ای نداریم.  یه چند ماهی دوتاشون باهم بگردن تابیشتر با هم اشنا بشن و اخلاقاشون بیاد دست هم .نظر پدر ومادر  پسره هم همین بود . اونا هم معتقد بودن که دیگه مثل قدیم نیست .بایک عکس زن انتخاب کردو تا اخر عمر هم باهاش بسوزی وبسازی !!منم گفتم خوبه مردم لااقل روشن فکر شدن .فتانه گفت: اره بابا !البته دامادشان گفت بیاید یه صیغه بخونیم تا به هم محرم بشن . یهو رحیم اقا گفت من نه اصلا این کلاه شرعی رو قبول دارم ونه میخوام.اگه دختر منه ومن بزرگش کردم احتیاجی به اینکارا نیست .مادر پسره برگشت گفت اخه ما به در وهمسایه  وفامیل چی بگیم ؟منم گفتم وا به در وهمسایه چه مربوطه ؟نه قرار خونه شما بیان؛ نه خونه ما .فقط قرار باهم برن بیرون وبگردن .(اینو گفتم تا بعدا که نه به بار ونه به دار .نیاد بگه، مهمونی خواهرش ویا تولد برادر زاده و....هست اجازه بدین بیاد و...).وقتی نتیجه وتصمیمشون قطعی شد بعدا فرصت برای اینکار ها هست .همه گفتیم ای ول فتانه تو هم اینکاره بودی وما نمی دونستیم و کمی گفتیم وخندیدیم .یه چایی اوردم و ادامه ..تمام مدت پدر پسر ساکت بود یا بابای ملیکاحرف میزد یا مامان پسره !بعدش بابای ملیکا گفت :من می خواهم همین الان یه موضوعی رو روشن کنم و بگم؛ تا بعدا مشکلی پیش نیاد .اول اینکه من دوتا دختر دارم وهمه دار وندارم برای همین دوتاست .تا زنده ام وتوان دارم ازشون حمایت میکنم .واجازه نمیدم حتی یه خار توپاشون بره .حالا که فرمودین دامادتون وکیل هستن ؛خواستم بدوونین که من حق ادامه تحصیل ومسافرت وطلاق رو همون اول از شما می‌گیرم.از نظر من این حق طبیعی هر دختری هست. و احتیاجی به اجازه نداره .مادر پسره اوه اوه چه داغ کرده ویهو گفت :ما برای وصل کردن امدیم نی برای...نمی دونم چی چی ...!!! الان که وقت این حرفا نیست اقای صباحی !رحیم گفت: چرا خانوم؟همین حالا بهترین زمانه. داماد شما که الحمدالله  وکیل هستن. بهتر از من میدونن که چرا مردم سرو کارشون به قاضی ودادگاه و وکیل می افته ؟ اگه ما هم مثل خیلی از کشورها  بعد ازدواج قانون حقوق تساوی بین زوجین رو داشتیم . شاید حالا مجبور نبودیم سر حقوق اولیه بچه هامون بحث کنیم .مادرش هم نگذاشت ونه برداشت گفت خب اینجا هرچه رسم وعرفه ماهم باید رعایت کنیم دیگه .پدر داماد هم شروع کرد که اینجا ایرانه ومن وشما هم همیجوری ازدواج کردیم وتا حالا هم داریم با همسرامون زیر یه سقف زندگی میکنیم .پسر منم مثل من  هست. واینکه ایا شما خودت  قبول میکنی هروقت خانومتون بخواد بره مسافرت ،چمدون ببنده بره وبیاد و...رحیم اقا  گفت: مسلما من این حق رو به زنم دادم که حالا اینو از پسر شما هم می خوام .وقتی دخترام اینو تو خانواده خودش دیدن ؛حتماانتظار دارن همسرشون هم همینجوری باشه .نه اینکه فردا برای آمدن به خونه مادرش اجازه بگیره! البته اینوهم بگم ؛ اطلاع دادن با اجازه گرفتن فرق داره.تو خانواده ما احترام گذاشتن واجازه گرفتن وحق داشتن، امور متفاوتی هستن و...من :حرف خوبی زده والا.فتانه گفت:خلاصه که داماده با اون که وکیل بود اصلا لام تا کام حرف نزد خدا شاهده !!فتانه دوباره گفت :راستش مامی دونستیم این دوتا چند وقته با هم دوستن. پدرش هم قبلا به ملیکا گفته بود؛ وضعیت خانواده رو براش توضیح دادی ؟من حرفام رو میزنم چه خوششون بیاد چه نیاد ؟یک عمرزنگیه شوخی که نیست .بابای داماد، خودشم مهندس بود گفت باید خودشون با هم کنار بیان وببینن چی می خوان .ما راه وچاه رو نشونشون میدیم خودشون برن تصمیم بگیرن .اما رحیم اقا گفت: بله ما راه وچاه رودر زمان خودش نشان میدیم .اما اینها در خواست های  منه  نه اون .بعدشم گفت از نظر من الان باید شما هم بشینید با پسرتون صحبت کنید وما هم اماده ایم تا خواسته های شما رو  بشنویم . وادامه داد؛از نظر من هر حقی که یه پسر تو خونه داره دختر هم همون حق رو داره .کاری ندارم قانون ناقص ما چی میگه .این موضوعیه که من تو خانواده خودم رعایت کردم و برای بچه هام هم همین رو می خواهم .ودیگه ادامه صحبتها رو گذاشتیم به عهده خودشون .کلی حرف دیگه از اوضاع جامعه وحقوق زنها واقتصاد و...تا ساعت دوازده  موندن بعدا هم خدا حافظی کردن و رفتن .به دخترم گفتم اگه تو رو دوست داشته باشه خودشم وکیله پس حرف بابات  رو قبول میکنه اگر هم قبول نکرد بدون با اونکه تحصیل کرده هست ووکیله بازم  ادم سنتیه وفقط لباس شیک تنشه وبدرد خانواده ما نمی خوره .منم باهاش موافقم .یاد اون مثل افتادم که میگه تن ادمی شریف است به جان ادمیت نه همین لباس زیباست نشان ادمیت !!!</description>
                <category>Sosan50</category>
                <author>Sosan50</author>
                <pubDate>Tue, 24 Oct 2023 11:38:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داروخونه  و داروی اضافی !!!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@sosan50/%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%A7%D8%B6%D8%A7%D9%81%DB%8C-ecmfevwsd8pm</link>
                <description>دیشب تو خونمون صدای گرفته همسر جان بلند بود .والا نمی‌دونم این اقایون وقتی هم که گلودرد دارن و می دونن نباید داد بزنن چرا بازم سعی میکنن صداشون رو کلفت کنن ؟.اونم واسه کی؟! زن وبچشون !!خب مرد مومن به من چه اخه ؟من چکاره ام ؟؟ ماجرا از اونجا شروع شد که من اصرار کردم حالت بده؟ بریم دکتر .ساعت نه شب بالاخره راضی شد بریم دکتر به خاطر بدن درد شدید ومثلا اب دهنی که نمی تونست قورت بدهههه!!! درمانگاه شلوغ بود تا دلت بخواد !نوبت ما شد رفتیم داخل (طبق روال سالهای جدید !)از کرونای مدل جدید گرفته!چند قلم دارو نوشت وما از حضورشون مرخص شدیم ورفتیم دارو خونه .از اونجا که دیگه دکترا نسخه دستی نمی نویسن پس بیمارهم اصلا نمی دونه داروهاش چیه ؟همین هم باعث سو استفاده داروخونه ها شده .همسر جان هم دارو رو گرفت واومدیم خونه .بعد از خوردن داروها وکمی بهتر شدن حالش پیامک تامین اجتماعی رو باز کرد. شروع به خوندن نسخه دکتر کرد؛  یهو با همون صدای گرفته داد وبیداد که چی ؟داروخونه چرا به من ویتامین زینک پلاس داده .اینجا که اینو ننوشته وتو نسخه من نبود والی اخر......اب ولرم اوردم که حنجرش رو پاره نکنه ?بدتر شد .خلاصه گوشی تلفن رو گرفت دستش وشروع کرد با همون صدای بی صدا با اون ور خط حرف زدن .جالب بود که متصدی داروخونه به جای عذر خواهی !در باب مزایای زینک صحبت میکرد وشوهر جان بیشتر گر میگرفت ???اخرش هم همسر جان با همون حال زارش پاشد ورفت زینک رو پس داد وصد هزارتومنش رو پس گرفت !!خیالش راحت شد.یعنی که داروخونه بقول همسر جان صد تومن کرده بود تو پاچش؛حالا از پاچش دراورده?????.</description>
                <category>Sosan50</category>
                <author>Sosan50</author>
                <pubDate>Tue, 05 Sep 2023 14:01:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع دو استامت من</title>
                <link>https://virgool.io/@sosan50/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%AF%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%85%D8%AA-%D9%85%D9%86-hbelads84mti</link>
                <description>شروع شد.? بعد از سونوگرافی متوجه یه تومور کوچک توی سینه ام شدم .شروع یه ترس واسترسی که از همان لحظه به جانم افتاد.کاسه چه کنم چکنم من جلوی دکتر سونوگرافی.شروع پاس کاری دکترها،?دکتر سونو گراف حتما نتیجه رو به یه جراح نشون بده .رفتم دکتر جراح :خب خانم ببین باید نمونه بگیری تا مشخص بشه که اصلا این تومور بدخیمه،خوش خیمه ،یا اصلا یه تومور ساده هست وسرطان نیست .مراجعه به سونوگرافی برای برداشت نمونه بعد از چهار ساعت انتظار وقبول نکردن بیمه، نمونه مورد نظر برداشته شد .هزینه خدا تومن .(البته من ساده فکر میکردم این چقدر گرونه !چون هنوز خبر از باقیش نداشتم !!!!)بعد از ده روز نگرانی وکلافگی جواب سرطان وازنوع متاستاز ،استیج یک،گرید دو !!!!(البته گفته شده که سرعتش خیلی کمه واصلا خیلی کوچکه ودر ابتدای راه)حالا فکرش رو بکن?خودت که حسابی ترسیدی .هنوز باور نمی کنی مدام با خودت میگی: چرا من ؟من که ورزش میکنم غذا هام ببشترشون طبق اصوله و....هزاران سوال بی جواب دیگهپیچ بعدی؛ جونم بگه که خودت که حسابی ترسیدی ومستاصل شدی ولی امان از این دکترها .اشوبی که با حرفاشون تودلت میندازن.فکر میکنی اگه به حرفشون عمل نکنی همین فردا مردی!!!!?باید هرچه سریع تر عمل کنی ؟من فلان قدر میگیرم توی فلان بیمارستان .فلان مقدارم  دستمزد خودمه که توحسابم باید واریز بشه !!!به چند تا دکتر مراجعه کردم همه متفق القول به عمل  بودن .بعد میرسیدیم به نوع عمل . یکی میگفت فقط قسمت تومور برداشه میشه .اون یکی به بریدن کامل سینه رای داد. بعد از چند دکتر رفتن ومشاوره گرفتن فقط بافت درگیر برداشته شد .?????پاس کاری بعدی دکتر انکولوژیست بود ?.چنان که اون میگفت باید هرچه سریع تر از همون فرداش کار پرتو درمانی شروع بشه !?بازهم عجله واسترس دادن به بیمار که اگه شروع نکنی ممکنه سلولی جا مونه باشه ودوباره شروع به تکثیر کنه و...ومن بدبخته بخت برگشته? فلان کلینک هستم. باعجله رفتم . کادر کلنیک ؛وقت نداریم بروفردا بیا !?فردا!!!بعد انجام اسکن دکترتون چند روز دیگه میاد تا طرح بکشه !!!!?هزینه هرروز شش میلیون تومن ؟!!!! .چند جلسه ؟حداقل بیست .?خب حالا باید از کی بیام ؟عجله نکن خانوم حداقل ده تا پانزده روز طول میکشه ؟چی؟پس این همه عجله   که حتما فردا برو ،واسه چی بود ؟?جواب یه لبخند تلخ!!!!!! ماراتن من هنوز ادامه داره  .دقیقا مثل سریالهای بی سر وته تلوزیونی?????????</description>
                <category>Sosan50</category>
                <author>Sosan50</author>
                <pubDate>Sat, 02 Sep 2023 16:56:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماراتن زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@sosan50/%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-rnlbzh3i3fqj</link>
                <description>تازه اومدم جشن خوب شدن دخترم روبگیرم که مصیبت دیگری سرم اوار شد .سرطان پستان !!!!!اصلا باورم نمیشد ،چطور ممکنه ؟!اینهمه پیاده روی روزانه ،ورزش ایروبیک.تغذیه به اصطلاح سالم و...پس چی شد؟کجا رفت ؟ اینا فقط یه تبلیغ پوچه.به چشم خودم  وبا همه وجودم دیدم که.  همه ی اینا کشکه ؛وقتی عزیزدلت،جلوی چشمت بیمارشده.تمام هم وغمت میشه پرستاری از اون با تمام وجودت برای بهبودیش تلاش میکنی .غم وغصه ای که از بیماری بچه ات می خوری.بغض تو گلوت که مجبوری برای نشون ندادنش بریزی تو خودت وفقط لبخند بزنی .واشکهایی که برای دیده نشدنشون زیر دوش حموم می‌ریزی میشه مثل یه تومور تو سینه . یک سال تموم ،دوبار شروع کردم به دخترم نشستن ،بلند شدن .مداد دست گرفتن ،راه رفتن ،گرفتن قاشق تو دست و....هرکاری رو که فکر کنید یه مادر به بچه  نو پاش اموزش میده ؛ دوباره با دخترم تمرین کردم ‌واموزش دادم. حالا  لحظه لحظه حال مادراهایی رو که عزیز شون بیمارهست رو درک می‌کنم.  درک میکنم وقتی میگفتن یه شبه موهاش از غصه سفید شده یعنی چه!! یا خم شدن قامت یک مرد ،یک پدر یا برادر . وچه سخته استوار موندن با تمام توان تا رسیدن به بهبودی عزیزت ودرهمین حال مراقبت از بقیه اعضای خانواده تا اسیب نبینن .خیلی دویدم تا همراه دخترم به خط پایان رسیدیم . تا جایی که باعث تعجب دکتراش شد .حالا وقتی اون می خنده  من با لذت تماشا میکنم  احساس غرور میکنم .دیگه نگران خودم نیستم .مطمنم از پس این یکی حتما  بر میام .فقط باید کفشای تازه ای برای شروع مسابقه به پا کنم .</description>
                <category>Sosan50</category>
                <author>Sosan50</author>
                <pubDate>Tue, 08 Aug 2023 11:45:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو همانی که نمایی</title>
                <link>https://virgool.io/@sosan50/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%88%D8%B2%D9%87-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA-eml5i0txqoim</link>
                <description>امروز یه کتاب از کتابهای دوم دبیرستان به اسم مبانی هنرهای تجسمی به صورت اتفاقی دیدم و شروع به خواندن کردم .از اونجا که هیچ تاکید میکنم هیچ چیز در این باره (هنرهای تجسمی)نمی دونستم به نظرم چقدر کتاب جالبی اومد .بااونکه فقط چند صفحه از این کتاب رو خوندم .بعدش شروع کردم به تمرین نقطه گذاشتن روی یه ورق .تا می تونستم جای نقطه رو توی اون صفحه جابجا کردم. باور کنید  تا حالا اینو نمی دونستم که واقعا یه نقطه تو یه صفحه چه بار معنایی وبصری رو می تونه داشته باشه !!مثلا اگه بالا باشه به سبکی ،پایین باشه به سنگینی ،و...،?به والا من تا حالا اگه یه ورق توش یه لک می‌افتاد می انداختمش دور. می گفتم کثیف شد. بدرد نمی خوره ؟؟؟??تنها چیزی که من می دونستم اینه که بالا پایین بودن یه نقطه می‌تونه بار معنایی یه کلمه رو بطور کل عوض کنه!! .مثل  به ونه ؛ یا چرا و چرا و  خون و جون و.... واینکه حتی خوندن اون کلمه هم باید در جمله درست ادا بشه تا یه وقت معنیش فرق نکنه !!وبه تریپ قبای کسی بر نخوره ? بعدش در ضمیر نا خوداگاهم به این نتیجه رسیدم، بی خود نیست که یکی نقاش میشه یکی خطاط ویکی هم نقال(گوینده ویا خواننده) ویکی هم نویسنده .و چرا تو دنیای امروز ما هیچکس اون یکی رو درک نمی کنه. وجابجا کردن زیر و  زبر یا بالا پایین کردن یه نقطه به تیپ و تاپ هم میزنن و روی هم اسلحه میکشن وکارشون  به  دادگاه ،گرفتن وکیل وقاضی می کشه تا فقط بتونن همون یه نقطه جابجا شده رو درست تعبیر کنن ...?ودقیقا به همین خاطر که روی هر حرفی از حروف الفبا علامتی یا( به قول مادر خدا بیامرزم ؛سرکشی کلاهی) و.... گذاشته میشه تا سر بقیه کلاه نره? پس اگر که یکی میاد وتو روی یه افسر قانون میگه :اول خدا بعد قاضی بعد هم قاضی و اونقدر به خودش وشغلش بها میده !!!!!؟؟؟؟?????از نظرنتیجه شنیداری و بصری  عده های دیگه هم هستن که میگن باید همین قاضی ها و مجریان قانون رو تفسیر وتعبیر کرد وقضاوت‌هاشون رو قبول ندارنو میرن سراغ دیوانهای بین کشوری !!!!</description>
                <category>Sosan50</category>
                <author>Sosan50</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jun 2023 12:26:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیان بگیرن</title>
                <link>https://virgool.io/@sosan50/%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%86-yhuw3im4szoq</link>
                <description>من رو از چی می ترسونی .فیلم بگیر هر چند ساعت که دلت می خواد!.زنی محجبه و تقریبا سن و سال دار ،دوربینی بدست  داشت ؛ از خانومی که روی صندلی اخر اتوبوس نشسته بود فیلم  می‌گرفت  . اون خانوم درصندلی انتهای گوشه راست بالای سکو، سرش روبه شیشه تکیه داده بود . موهاش رو با یه کلیپس ساده پشت سرش بسته بود وکمی ارایش داشت .خانوم چادری مرتب میگفت فیلمتو میدم پلیس بیاد شما بی حیاها رو بگیره که باعث بی ابرویی ما شدین وخون شهیدان رو به باد میدین و.‌....اما زن جوان خیلی راحت نشسته بود وکمی با لبخند وکمی محزون  رو به همه گفت منو از چی می ترسونه؟ پلیس میخواد چی رو از من بگیره .سیصد پول پیش خونه ام رو؟! یا  موتور شوهرم رو ؟!ها ؟یا می خوادبیاد من رو ببره زندان ؟بذار ببره .بزار بیان همین رو هم بگیرن .من که کوتاه نمیام .بعدشم سرش رو  برگردوند طرف خیابون وبیرون رو تماشا کرد . </description>
                <category>Sosan50</category>
                <author>Sosan50</author>
                <pubDate>Mon, 15 May 2023 18:25:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انرژی درمانی یا سنتی</title>
                <link>https://virgool.io/@sosan50/%D8%A7%D9%86%D8%B1%DA%98%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%B3%D9%86%D8%AA%DB%8C-iof0eps9ozm3</link>
                <description> از وقتی دخترم در اثر ویروس کرونا بیمار شده، ما به دکترهای زیادی مراجعه کردیم .اما چیزی که بیشتر از همه ما رو اذیت کرده وازار داده ومیده؛ همین توصیه ها وراه های عجیب غریبی هست که دوستان واشنایان ، از سبب خیرخواهی میکنن !تعداد معدودی از این بستگان به دلیل نزدیکتر بودن اصرار بیشتری روی توصیه های خود دارن و گاهی کارد به استخون ادم  میرسونن .یکی ازاین سفارشات خاص انرژی درمانیه!؟  اصلا نمی دونم از کجا در اومده ?!و من تازه متوجه شدم چقدر از افراد جامعه در گیر همچین طبابتی شدن !؟؟؟؟همه یا دکترن ویادرمانگر  این روش?!!!!ازدرمان، رو در رو گرفته تا تلفنی !کار دیگه از سودا وبلغم گذشته !به خدا !!این عید رفتیم منزل یکی از بستگان ، توی یه مهمونی دید وبازدید ( که بعدا فهمیدیم از قبل برنامه ریزی شده بوده)شخص غریبه ای هم به عنوان دوس وهمسایه حضور بهم رسانده بودن ومرتب دخترم روبه اصطلاح بر انداز میکردن تا بتونن درست تشخیص بدن .وتوی خوش وبش اقوام کم کم متوجه شدم که ایشون یا به اصطلاح در مانگر کار خاصی نمی کنن فقط بالای سر بیمار حاضر میشن وبا گرفتن انرژی از کیهان ولمس بیمار انرژی رو به بیما منتقل میکنن وشخص بعد از بیدار شدن دیگه احساس درد نداره وخوب میشه و...واین انرژی انتقال پیداه کرده از کیهان  در بدن بیمار باعث شفای اون میشه??به همین راحتی !!!وقتی متوجه این موضوع شدم بعد صرف نهار بهونه گرفتم که ما قرار بریم جایی دیگه وشال وکلاه کردم وزدیم بیرون .وحسابی عصبانی بودم از دست صاحب خونه عزیز . واقعا چه دلیلی وچه اصراری داره که حتما این کار رو انجام بده .در حالی که خود بیمار حاضر نیست .واصلا باوری به این مسایل نداره؟ و امااونجا بود که متوجه شدم طب به فراتر از زمین رفته وبه کیهان واسمانها رسیده و دیگه کار از طب سنتی گذشته وحالا طب دیگری به اسم انرژی  گرفتن  از سماوات ودادن اون به بشر ؛در راس کار قرار گرفته !!!??اقا این مسافرت با تعقیب وگریز زیادی برای ما همراه بود .وسر اخر برای راحتی بچمون سریعتر به خونه برگشتیم ?اخه من نمی دونم چطور این افراد وقتی مشکل خودشونو نمی تونن حل کنن .می خوان مشکل یه شخصی که دچار اسیب  شده رو حل کنن . جالبش اینه که با اعتماد به نفسی که دارن   حتی تو جمعی که دکتر هم حضور داره حاضر به نقش افرینی هستن !دقیقا مثل فال گیرا که فال همه رو میگیرن جز خودشونو !?</description>
                <category>Sosan50</category>
                <author>Sosan50</author>
                <pubDate>Sat, 29 Apr 2023 13:15:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>