<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Soshiyant Nr | سوشیانت</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sosnej</link>
        <description>Writer, translator and sports journalist</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 15:46:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3354041/avatar/wjN3vT.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Soshiyant Nr | سوشیانت</title>
            <link>https://virgool.io/@sosnej</link>
        </image>

                    <item>
                <title>الکساندر پوپ؛ ۱۳۷ سانتی‌متر نبوغ در شاعر منتقد اهل انگلستان</title>
                <link>https://virgool.io/@sosnej/alexander-pope-polowvhiznjo</link>
                <description>الکساندر پوپ، شاعر و نویسندهٔ اهل بریتانیا بود که از او به عنوان استاد بی‌چون‌وچرای دوبیتی‌های قهرمانانه (heroic couplet) و یکی از تأثیرگذارترین افراد عصر آگوستی - یاد می‌شود. الکساندر در ابتدای سدهٔ هجدهم میلادی چهره‌ای محوری در جنبش نوکلاسیک‌گرایی به شمار می‌آمد. او سبک دوبیتی‌های قافیه‌دار شناخته‌شدهٔ خود را از جان درایدن آموخت، سپس آن را به کمال رساند و صرف طنزپردازی و اهداف فلسفی‌اش کرد.«یورش بر طره» (۱۷۱۴) حماسهٔ هجوآمیز او بود که جامعهٔ اشرافی را به باد سخره و انتقاد می‌گرفت؛ در حالی که «جستاری در باب نقد» (۱۷۱۱) و «جستاری دربارهٔ آدمی» (۱۷۳۳-۱۷۳۴) بسیاری از اصول بنیادین زیبایی‌شناسی و فلسفهٔ اخلاقی قرن هجدهم را صورت‌بندی کردند. پوپ همچنین به درگیری‌های خود با نویسندگان و ناشران کوچه‌پس‌کوچه‌های گراب استریت شهرت دارد؛ نزاع‌هایی که او را به نگارش «دانسیاد» (۱۷۲۸) واداشت، اثری تند و کوبنده که از زوال فرهنگی انگلستان خبر می‌داد و در اواخر عمر نیز مجموعه‌ای از رساله‌های منظوم و طنزهای هوراسی آفرید که اعتراض به همین زوال را به تصویر می‌کشید.پوپ نخستین نویسندهٔ حرفه‌ای تمام‌وقت در ادبیات انگلیسی به شمار می‌رود؛ نویسنده‌ای که عمدتاً از درآمد اشتراک ترجمه‌های پرطرفدار خود از هومر و ویرایش آثار ویلیام شکسپیر گذران زندگی کرد. او در قرن هجدهم یکی از چهره‌های برجستهٔ فرهنگی بود، اما در عصر رمانتیک‌گرایی از اقبال عمومی کاسته شد؛ زیراکه ذوق نوکلاسیک‌گرایانه برای فرم‌مندی، جای خود را به اشتیاق به صداقت و صراحت سپرد. علاقه به شعرهای او در اوایل قرن بیستم بار دیگر در دل‌ها زنده شد. امروزه او را به عنوان خبره‌ای در فرم‌دهی به شعرها، بیان‌گری سلیس و فصیح از روح عصر خود و نمایندهٔ فرهنگ و سیاست عصر روشن‌گری می‌شناسند.الکساندر پوپ در ۲۱ مه ۱۶۸۸ در خانواده‌ای ثروتمند کاتولیک زاده شد؛ پدرش بازرگانی موفق در تجارت پارچه‌های کتانی و مادرش، ادیث ترنر، همسر دوم او بود. در همان سال، ویلیام اورانژ پروتستان بر تخت سلطنت انگلستان نشست. از آنجا که کاتولیک‌ها از تصدی مناصب دولتی، برپایی آزادانهٔ آیین دینی، تحصیل در مدارس دولتی و اقامت در شعاع ۱۰ مایلی لندن محروم بودند، پوپ در منطقهٔ ویندزور فورست، نزدیک لندن، بزرگ شد و بخش عمدهٔ دانش خود را از خودآموزی به دست آورد؛ آموزش او با یاری معلمان خصوصی یا کشیشان تکمیل گردید.در ۱۲ سالگی، پوپ به بیماری پات دچار شد که به ناهنجاری‌های جسمانی دائمی انجامید. او هرگز بیش از ۱۳۷ سانتی‌متر قد نکشید، گوژپشت گردید و تا پایان عمر به مراقبت روزانه نیازمند بود. تندخویی و بدنامی او در مطبوعات غالباً به سه عامل نسبت داده می‌شود: تعلق به اقلیت مذهبی کاتولیک، ناتوانی جسمانی و محرومیت از آموزش رسمی.با این وجود، پوپ باهوش، بالغ و مصمم بود و در نوجوانی اشعاری پخته و بالغ می‌سرود. آوازهٔ او به سرعت در محافل ادبی پیچید. جیکوب تانسون مجموعهٔ چهارگانهٔ شعرهای اولیهٔ او موسوم به «پاستورال‌ها» - که به تقلید از ویرژیل سروده شده بود - را در مجموعهٔ شاعرانهٔ خود (۱۷۰۹) منتشر کرد و در نهایت،‌ پوپ در ۲۳ سالگی نخستین اثر جمع‌وجور خود، «جستاری در باب نقد»، را به چاپ رساند.دیری نپایید که او با نویسندگان حزب ویگ، جوزف ادیسون و ریچارد استیل - سردبیران مجلهٔ اسپکتاتور - ارتباط دوستانه برقرار کرد. این افراد مقالات و اشعار او را منتشر می‌کردند. با انتشار «یورش بر طره»، شهرت پوپ به محافل گسترده‌تری راه یافت.«مقاله‌ای در باب نقد»، نمایشی استادانه از نظریهٔ ادبی، خلق شعر و فلسفهٔ اخلاقی بود. این شعر با گردآوری مضامین و ایده‌هایی از تاریخ فلسفه، در سه بخش خود عصر طلایی فرهنگ را به تصویر کشید، سقوط آن عصر را وصف کرد و برنامه‌ای برای احیای آن از طریق اخلاق ادبی و فضایل فردی پیشنهاد داد. این اثر، تسلط پوپ بر دوبیتی حماسی را نشان داد؛ قالبی که وی در آن قادر به آوردنِ استدلال‌های طولانی در قالب شعر بود. او در این اثر همچنین عبارات به‌یادماندنی‌ای نظیر «صدا باید بازتابی از معنا و مفهوم به نظر آید» و «خطاکردن انسانی است؛ بخشودن الهی» را بر جای گذاشت.حماسهٔ تمسخرآمیز «یورش بر طره»، قلم الکساندر پوپ را به مخاطبان عام شناساند. این شعر بر پایهٔ رویدادی واقعی در سال ۱۷۱۱ - هنگامی که رابرت لرد پتر (بارون) علناً طره‌ای از موی سر عربلا فرمور (بلیندا) را برید - استوار بود و گفته می‌شود به درخواست دوستی برای ترغیب به آشتی میان خانواده‌شان سروده شد. این اثر با زیرکی، کاستی‌های جامعهٔ اشرافی را ترسیم کرد. همزمان طنزآمیز و جدی، هم به سستی جایگاه اجتماعی پرداخت و هم به پیامدهای رفتار اجتماعی؛ همچنین این اثر، مطالعه‌ای عمیق از آداب اجتماعی آن دوره و علل وجودشان ارائه کرد. «یورش بر طره» با «الوئیزا به آبلار» (۱۷۱۷) ادامه یافت؛ اثری که در قالب غنایی، داستان عشق دیوانه‌وار هلویز دآرژانتی و آموزگارش یعنی فیلسوف پیتر آبلار در قرن دوازدهم را کاوش کرد.در میانهٔ دههٔ ۱۷۲۰، پوپ با گروهی پیروی مکتب توری‌اسم‌ (Toryism) در باشگاه نویسندگان اسکریبلروس ارتباط گرفت. این گروه افرادی نظیر جان گی، جاناتان سویفت، جان آربوتنات و توماس پارنل را شامل می‌شد. باشگاه نویسندگان، پوپ را ترغیب کرد تا ایلیاد هومر را بازگردانی کرده و از طریق اشتراک منتشر کند؛ روشی از انتشار که در آن، افرادی از جامعه پیش از چاپ متن، وجهی پرداخت می‌کردند و در عوض، نسخه‌های نفیس و مزین به نام خود از مجلدات کامل‌شده دریافت می‌نمودند.اقدام به بازگردانی ایلیاد، قمار بر روی اثر محبوب بود و موفقیت در ارائهٔ آن، پوپ را از نظر مالی مستقل ساخت. او سپس با چاپ با حق اشتراکِ اودیسه به انگلیسی و آثار شکسپیر به این راه ادامه داد. پس از این توفیق‌ها، پوپ توانست زندگی پرتجملی فراهم آوَرَد و به ویلایی باشکوه در تویکنهام نقل مکان کند. محوطهٔ این ملک شامل باغ‌های مینیاتوری آراسته به مجسمه و غار مشهورش بود؛ گذرگاه زیرزمینیِ مزین به آینه‌ها که ملک را به جادهٔ لندن متصل می‌ساخت.پوپ در آنجا، پذیرای دوستان و آشنایان بود، به علاقه‌اش به باغبانی می‌پرداخت و مقالات و اشعاری که روزبه‌روز لحن‌شان تیزتر و گزنده‌تر می‌شد، می‌سرود.او که اغلب مورد تهاجم رسانه‌ها قرار می‌گرفت، با انتشار «دانسیاد» (۱۷۲۸)، پاسخی عمومی به این انتقادات داد؛ اثری که به لویس تیوبالد، ویرایشگر آثار شکسپیر، حمله برد. «دانسیاد واریوروم» (۱۷۲۹) مجموعه‌ای از پانوشت‌های تمسخرآمیز ضمیمه‌شده، ناشران و کتاب‌فروشان دیگر لندن را به باد انتقاد گرفت و ویرایش دیگری از دانسیاد بود که نگرانی نویسنده نسبت به افول جامعهٔ انگلیسی را بیان داشت.پوپ با به‌کارگیری واژهٔ «دانسری» (کندذهن) برای اشاره به هر آنچه در فرهنگ و ادبیات، بی‌مزه، ملال‌آور و نمادی از فرومایگی بود، برخی چهره‌های ادبی دوره‌اش را به سخره گرفت و در عین حال، نکته‌ای بزرگ‌تر دربارهٔ زوال هنر و فرهنگ مطرح کرد.در دههٔ ۱۷۳۰، پوپ دو اثر با مضمونی واحد به انتشار رساند: «جستاری دربارهٔ آدمی» و «مجموعه‌ای از تقلیدهای طنزآمیز و رسائل هوراس» (۱۷۳۳-۱۷۳۸). پس از انتشار ویرایش نهایی دانسیاد در ۱۷۴۲، پوپ به بازنگری و گردآوری اشعارش برای ویرایشی مجتمع پرداخت. پیش از اتمام این کار، او بر اثر هیدروپس (ورم) و آسم حاد، در ۳۰ مه ۱۷۴۴ درگذشت.«جستاری دربارهٔ آدمی» اثری پندآموز و فراگیر است. این نوشتار قرار بود بخشی از یک اثر گسترده‌تر در فلسفهٔ اخلاق باشد؛ لیکن عمر پوپ کفاف نداد تا آن را به پایان برساند. چهار بخش آن یا «رساله‌ها»، استدلالی زیبایی‌شناختی و فلسفی برای وجود نظم در جهان عرضه کرده‌اند و مدعی‌اند که «ما جهان را متحد می‌پنداریم، چراکه خداوند خالق آن است». بنابراین، تنها دیدهٔ ناکامل و محدود ما است که عدم اتحاد را درک می‌کند و بر هر انسانی واجب است که برای برپایی خیر و نظم بکوشد.ارزش ادبی الکساندر پوپ در سراسر زندگی‌اش مورد مناقشه قرار گرفت و نسل‌های متوالی، پیوسته در ارزش آثار وی بازنگری کرده‌اند. هجویه‌ها و شعرهایی با مضمون آداب‌ومعاشرت پوپ با تصورات دورهٔ رمانتیک‌گرایی و ویکتوریایی از شعر به عنوان فرآورده‌ای از صداقت و عاطفه سازگاری نداشت. او بیشتر به عنوان فیلسوف و سخنور در نظر گرفته می‌شد تا شاعر و این دیدگاه تا قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم دوام آورد. با این وجود، آغاز عصر نوگرایی علاقه به شعر پیش از دورهٔ رمانتیک‌گرایی را زنده کرد و بهره‌گیری پوپ از حالت شعر و طنز، او را برای نهضت نقد نو به گونهٔ ویژه‌ای جذاب گرداند. در نیمهٔ دوم قرن بیستم و آغاز قرن بیست‌ویکم، پوپ همچنان در کانون مطالعات آنچه پژوهشگران «قرن هجدهم طولانی» می‌خوانند باقی ماند؛ دوره‌ای که آغاز آن تقریباً از انتشار «بهشت گم‌شده» جان میلتون (۱۶۶۷) در نظر گرفته می‌شود و تا نسل نخست رمانتیک‌گراها در دههٔ ۱۸۲۰ امتداد یافته‌است.پژوهگران معاصر الکساندر پوپ را «صدای ادبی مهم» می‌خوانند که با چشم‌اندازهای فرهنگی بالا و پست درگیر بوده، چهره‌ای کلیدی در قلمروی ادبیات محسوب می‌شود و شاهدی خوش‌بیان و صریح در پیدایش عصر چاپ تجاری و شکل‌گیری هویت ملی انگلیسی مدرن به شمار می‌آید.هاوارد دی. واینبروت (۱۹۸۰) هجویه‌های متأخر پوپ را در بستر نوکلاسیک‌گرایی قرن هجدهم بررسی کرد و استدلال داشت که او نه‌تنها از هوراس تقلید نکرده، که با مؤلفه‌هایی از جوونال و پرسیوس نیز در تعامل بوده‌است. به ادعای واینبروت، پوپ دامنهٔ هجوی بسیار گسترده‌تری نسبت به آنچه خوانندگان امروزی گمان می‌برند، داشت: «او «التقاط‌گراتر، خصمانه‌تر و همزمان بلندپایه و مبتذل بود. »جان سیتر (۲۰۰۷) بر گسترهٔ صداهای به‌کاررفته از سوی پوپ در اشعارش تمرکز ورزید و گزینه‌ای جایگزین برای نظریه‌های رایج در باب قافیه و قالب بیت پیشنهاد داد.سوفی جی (۲۰۱۴) تأکید کرد که «یورش بر طره» از آن رو اهمیت دارد که بر شخصیت و هویت تمرکز کرده‌است. رویکردی که وی آن را رمان‌گونه توصیف کرد؛ در حالی که دانا لندری (۱۹۹۵) پوپ را در چارچوب تاریخ انتقادی شعر منظره جای داد و وی را به عنوان چهره‌ای محوری در ابداع مفهوم «روستا» در قرن هجدهم معرفی کرد. لندری توضیح داد که دگرگونی ییلاق به شیء زیبای روستا، از خلال ایدئولوژی نظارت و مهار پوپ تحقق می‌یابد، ایدئولوژی‌ای که منظره‌ای را ترسیم می‌کند که در میانهٔ کشور و شهر قرار دارد و لندری آن را نسخه‌ای اولیه از حومه‌نشینی خواند.سردیس الکساندر پوپسایر نقدهای معاصر، آثار پوپ را در چارچوب جنسیت و هویت نویسندگی تفسیر کرده‌اند. کلودیا اِن. توماس (۱۹۹۴) با بررسی برداشت‌ها و تفسیرهای زنان از نوشته‌های پوپ، تجربهٔ زیستهٔ زنان قرن هجدهم را مستند ساخت؛ در مقابل، جی. پل هانتر (۲۰۰۸) نشان داد که انتخاب‌های حرفه‌ای پوپ در سال‌های پایانی فعالیتش، صداقت و درستکاری او را برجسته می‌کرد و پیوند این ویژگی‌ها را با مفهوم مردانگی آشکار می‌ساخت.کاترین اینگراسیا (۲۰۰۰) استدلال داشت که حملات ادبی پوپ، امکان پاسخ به نقدها را برایش فراهم می‌آورد و نام او را در انظار عمومی زنده نگه می‌داشت. پل بینز و پت راجرز (۲۰۰۸)، در مطالعه‌شان بر بازنمایی پوپ به عنوان هنرمند، اقدام او در مسموم کردن ادموند کرل - یعنی ریختن دارویی استفراغ‌آور در نوشیدنی این کتاب‌فروش - را «نخستین تقلید هوراسی» شاعر خوانده‌اند و این رویداد را در بستر تاریخ انتقام‌جویی‌های ادبی جای داده‌اند.بازگردانی مقاله‌ای از Poetry Foundation</description>
                <category>Soshiyant Nr | سوشیانت</category>
                <author>Soshiyant Nr | سوشیانت</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 00:08:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ددی ایشوز (Daddy Issues)؛ فراتر از یک اصطلاح عامیانه</title>
                <link>https://virgool.io/@sosnej/daddy-issues-y0mnckthstsh</link>
                <description>بزرگ شدن در کنار پدر، امتیازی‌ست که همگی از آن برخوردار نشده‌اند. هیچکس نمی‌تواند منکر پایهٔ محکمی شود که زندگی در خانواده‌ای کاملاً سالم از نظر عاطفی، برای شکل‌گیری روابط محکم و ماندگار می‌سازد.«ددی ایشوز» تاکنون برای بسیاری مانعی در راه برقراری ارتباطات سالم و ایمن بوده‌است. گاه به اشتباه از این اصطلاح به قصد تمسخر استفاده می‌شود؛ هرچند ریشه‌های روانشناختی واقعی‌ای برای آن وجود دارد و اثر ماندگاری بر سلامت روان افراد می‌گذارد.در ادامه، خاستگاه ددی ایشوز، نشانه‌های آن، علل احتمالی و راه‌های درمان بررسی می‌شوند. پژوهش‌های انجمن روانشناسی آمریکا (APA) و منابع معتبر دیگر کمکی‌اند تا تصورات نادرست پیرامون این موضوع برطرف شوند.خاستگاه ددی ایشوزنمی‌توان زمان دقیقی برای پیدایش و رواج استفاده از اصطلاح «ددی ایشوز» مشخص کرد؛ لیکن این اغلب به مفهوم عقدهٔ پدر (Father Complex) در نظریهٔ زیگموند فروید بازمی‌گردد. در نظریه‌ی فروید:عقدهٔ پدر: به انگیزه‌هایی که ناخودآگاه از رابطهٔ پرتنش با پدر پدید آمده‌اند، اشاره دارد. این انگیزه‌ها می‌توانند مثبت (تحسین و میل به نزدیکی) و یا منفی (ترس و بی‌اعتمادی) باشند.عقدهٔ ادیپ: فروید در اواخر قرن نوزدهم دیدگاهی مطرح کرد که بر اساس آن، کودکان ناخودآگاه به والد جنس مخالف جذب شده و با والد همجنس رقابت می‌کنند.روانشناس‌ها با اتکا بر این ایده‌ها الگوی رفتاری‌ای را مشاهده کرده‌اند: افراد فاقد پدری پرورش‌دهنده و بدون نوسانات خلقی، اغلب ناخودآگاه در بزرگسالی افرادی را انتخاب می‌کنند که بازتاب‌دهندهٔ ویژگی‌های پدرشان باشد تا رابطهٔ شکرآب‌شدهٔ والدی را «اصلاح» و یا «حل» کنند.نشانه‌های احتمالی ددی ایشوزعلاقه به مردان بزرگتر با اختلاف سنی بالارشد فرد بدون حضور پدر و یا با پدری که در ایفای نقش خود ناکام بوده، می‌تواند سبب تمایل به جست‌وجوی چهره‌ای محافظ و حمایت‌گر هنگام انتخاب شریک زندگی‌اش شود. در این شرایط، فرد ممکن است ناخودآگاه به سوی شریکانی مسن‌تر گرایش پیدا کند که در ظاهر، محبت، امنیت و هدایت‌گری‌ای را ارائه می‌دهند که در دوران کودکی تجربه نکرده و فقدان آن را به شدت احساس کرده‌است.وابستگی، مالکیت‌جویی و حمایت‌گری شدیددر افراد دارای دلبستگی اضطرابی، نگرانی مداوم از طرد یا ترک شدن توسط شریک زندگی وجود دارد. این نگرانی اغلب به شکل رفتارهای مراقبتی افراطی یا تلاش برای کنترل بروز می‌یابد. برای نمونه، بررسی مکرر تلفن همراه شریک یا واکنش‌های شدید عاطفی به تأخیرهای اندک در بازگشت به خانه، از نمودهای رایج این الگوی دلبستگی هستند.نیاز مداوم به یادآوری عشقاحساس ناامنی درونی می‌تواند به پرسش‌های تکراری‌ای که عشق شریک را می‌آزماید، منجر شود. مقایسهٔ خود با روابط پیشین او نیز چرخه‌ای بی‌انتها از آشفتگی عاطفی ایجاد می‌کند و احتمال تصمیم‌گیری قطعی برای ترک یا قطع رابطه را می‌افزاید.ورود مکرر به رابطه با افراد سوءاستفاده‌گرافراد اغلب به سوی چیزی که برای‌شان «آشنا»ست کشیده می‌شوند. اگر پدر آزارگر یا بی‌عاطفه باشد، فرد نیز می‌تواند در انتخاب شریک، افرادی با چنین خصایصی را برگزیند تا سرانجام محبتی که هرگز دریافت نکرده را به دست آورد.تمایل شدید به برقراری رابطهٔ جنسیفرد در این حالت رابطهٔ جنسی را به عنوان ابزاری برای تقویت عزت نفس و یا حفظ شریک می‌بیند. این رفتار مدتی زخم‌های عاطفی عمیق را می‌پوشاند، اما در بلندمدت به احساس پوچی و یا حتی اضطراب بیشتر می‌انجامد.اجتناب از تنهایی به هر قیمتبرخی از افراد پس از اتمام هر رابطه‌ای، بلافاصله - بدون توجه کافی به سازگاری و سلامت عاطفی - رابطهٔ جدید را آغاز می‌کنند. ترس از تنهایی به نیاز به برقراری رابطه‌ای پایدار و محبت‌آمیز می‌چربد و اغلب زنجیره‌ای از روابط ناسالم پدید می‌آورد.چگونه می‌توان ددی ایشوز را تشخیص داد؟پاسخ صادقانه به چند پرسش ساده می‌تواند شما را به پاسخ برساند:آیا بدون حضور «الگوی پدری» بزرگ شده‌اید؟آیا پدرتان آزارگر و یا بی‌عاطفه بود؟آیا پدرتان از نظر روانی ناپایدار یا از نظر عاطفی بی‌تفاوت بود؟پاسخ مثبت به هر یک از این پرسش‌ها می‌تواند نشان‌دهندهٔ شکل‌گیری الگوهای دلبستگی ناامن باشد که بر روابط احساسی تأثیر می‌گذارد.انواع دلبستگی ناایمننظریهٔ دلبستگی نشان می‌دهد که مراقبت‌کنندهٔ بی‌تفاوت یا ناسازگار می‌تواند دلبستگی ناایمن ایجاد کند. انواع اصلی این دلبستگی عبارت‌اند از:اضطرابی-مشتاق: وابستگی شدید و نگرانی مداوم از ترک یا طرد شدن.اجتنابی-بی‌اعتنا: دشواری در اعتماد به دیگران و اجتناب از صمیمیت برای جلوگیری از آسیب احتمالی.ترس‌آمیز-اجتنابی: همزمان ترس از صمیمیت و نیاز به آن، الگویی از جذب و دفع پدید می‌آورد.پژوهشی در مجله Attachment &amp; Human Development (۲۰۲۰) تأیید کرد که تعاملات اولیه با والدین، سبک‌هایی از دلبستگی را شکل می‌دهند و بر روابط عاشقانهٔ بعدی اثر دارند.چه کسانی ممکن است ددی ایشوز داشته باشند؟هر فرد، خارج از جنسیت، سن و یا پیشینه، می‌تواند با این مسئله دست‌وپنجه نرم کند. بار عاطفی کودکی با بزرگسالی یا استقلال ناپدید نمی‌شود و بسیاری تروماها و یا زخم‌های درمان‌نشده‌شان را به روابط خود در بزرگسالی منتقل می‌کنند.ددی ایشوز، انتخاب شریک و رفتار جنسیانتخاب شریکافراد معمولاً به سوی شریکانی با رفتار و یا ویژگی‌های «آشنا» گرایش دارند. برای افرادی با تروماهای حل‌نشده، این آشنایی می‌تواند «آشوب» یا «آزار» باشد.تأثیر بر رفتار جنسیزنان ممکن است از تأیید جنسی برای داشتن احساس ارزشمندی استفاده کنند و یا به دنبال شریک‌های متعددی بروند.مردان گاهی در هویت مردانه‌شان دچار مشکل می‌شوند که به اجتناب از صمیمیت، پرخاش‌گری و یا رفتارهای ناسالم دیگر منجر می‌گردد.دیدگاه بالینی در Journal of Sex &amp; Marital Therapy نشان می‌دهد که تروماهای کودکی حل‌نشده اغلب در الگوهای جنسی و رابطه‌ای بزرگسالی بازتاب می‌یابند.چه می‌توان کرد؟تأمل و پذیرشاز خود بپرسید آیا واقعاً در روابط‌تان خوشحالید و یا در چرخه‌های ناسالم گرفتار شده‌اید. به پیشینه و الگوهای تکراری عاطفی خود بیندیشید. برای نوجوانانی که چنین شرایطی را تجربه کرده‌اند، درمان تخصصی نوجوانان فضایی امن برای پردازش احساسات فراهم می‌آورد.درمان زوجین و ارتباط مؤثردرمان زوجین به شناسایی تعارض‌های ریشه‌ای و ایجاد الگوهای سالم‌تر کمک می‌کند. گفت‌وگو درباره اثر تجربیات کودکی بر رابطهٔ فعلی حیاتی است.بهره‌گیری از کمک افراد متخصصبهبود زخم‌های عمیق به زمان و هدایت متخصص نیازمند است:درمان فردی: تقویت خودآگاهی، عزت نفس و مهارت‌های مقابله‌ای.درمان زوجین: ایجاد درک متقابل، تعیین مرزها و بهبود ارتباط.درمان خانواده: در صورت امکان‌پذیری، رویارویی و حل مسائل باقی‌مانده با والدین.پایان‌بندیافرادی که درگیر ددی ایشوز هستند، اغلب در خوددوستی مشکل دارند و یا عشق را با ناکارآمدی یکی می‌پندارند. این مسائل می‌توانند در همهٔ حوزه‌های زندگی - خانواده، روابط عاشقانه، دوستی‌ها و حرفه - رد پایی بر جای بگذارند.با این وجود، باید آگاه بود عشق باید جریانی دوسویه و آزاد باشد؛ بدون شرم و یا احساس ناامنی. آموختن خوددوستی و تعیین اهداف شخصی، زمینه‌ساز روابطی پایدارتر و رضایت‌بخش‌تر خواهد شد.</description>
                <category>Soshiyant Nr | سوشیانت</category>
                <author>Soshiyant Nr | سوشیانت</author>
                <pubDate>Mon, 02 Feb 2026 23:30:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زبان‌های سامی در معرض خطر</title>
                <link>https://virgool.io/@sosnej/%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D8%B6-%D8%AE%D8%B7%D8%B1-eqnbgomrlsn4</link>
                <description>زبان‌های سامی، همگی طبق دسته‌بندی سازمان یونسکو (وابسته به سازمان ملل متحد) به‌عنوان زبان‌های در معرض خطر به شمار می‌آیند.در حال حاضر، زبان‌های سامی لوله‌ای و سامی جنوبی به‌شدت در معرض خطر هستند. زبان‌های سامی اومه‌ای و سامی پیته‌ای نیز در وضعیت بحرانی قرار دارند و شاید تنها ۱۰ تا ۲۰ نفر هنوز به هر یکی از این زبان‌ها صحبت کنند. این موضوع با نگاهی به اطلس زبان‌های در معرض خطر یونسکو در جهان آشکار می‌شود.یک زبان هنگامی در معرض خطر قرار می‌گیرد که گویش‌وران آن از بین بروند و یا به زبان دیگری روی آورند - این زبان معمولاً زبانی بزرگتر است که توسط گروه قدرتمندتری به کار می‌رود. همچنین وقتی زبان در حوزه‌های کمتری به کار رود، تمام دامنه‌ی واژگان و کاربردهای آن دیگر استفاده نشود و یا کودکان دیگر زبان قوم خود را نیاموزند، در معرض خطر قرار می‌گیرد. هرچه افراد کمتری از زبان محلی استفاده کنند، بیشتر به احتمال انقراض آن می‌افزایند.در سراسر جهان، اقلیت‌ها در کنار اکثریت زندگی می‌کنند. نمونه‌های بی‌شماری وجود دارند که در آن‌ها اقلیت‌ها زبان خود را رها کرده و یا مجبور به رهاسازی آن شده‌اند. مردم سامی نیز تجربه‌ای مشترک با مردم سایر نقاط جهان دارند.جهانی‌شدن فزاینده و شهرنشینی سریع رد پایی روی همه باقی می‌گذارد؛ هرچند اقوام کوچک بومی بیش از دیگران آسیب‌پذیر هستند. با پیشرفت روند صنعتی‌سازی و برون‌آوری گسترده‌ی منابع طبیعی، شرایط زندگی سنتی متحول می‌شود و بسیاری برای یافتن راهکارهای جدید امرار معاش، وادار به کوچ کردن به شهرها می‌شوند.ترک جامعه‌ی مادری، برابر با قرارگیری تحت فشار شدید برای صحبت کردن به زبان غالب است. زبان اکثریت، ضروری یا لااقل لازم برای معاشرت در جامعه به نظر می‌رسد، درحالی‌که زبان خودی دیگر به همان اندازه کاربردی نیست. در نتیجه، فرصت‌ها و دلایل بهره‌گیری از زبان مادری کم و کمتر می‌شوند و در نهایت امکان انتقال آن به نسل بعدی، شدیداً کاهش می‌یابد.البته این تهدید می‌تواند از سوی حاکمیت کشور خود اقلیت نیز ایجاد شود؛ هنگامی که استفاده از زبان اقلیت را ممنوع یا به‌شدت محدود سازند. همچنین، نگاه تحقیرآمیز یا تبعیض‌آمیز جامعه‌ی اطراف نسبت به اقلیت‌ها می‌تواند از انگیزه‌ی اعضای آن برای سخن‌وری به زبان مادری بکاهد. در چنین شرایطی، بقای زبان اقلیت جداً به خطر می‌افتد.تنوع زبانی از بزرگ‌ترین ثروت‌های بشریت است. هر زبان، بخشی ارزشمند از میراث مشترک فرهنگی انسان به شمار می‌آید و دریچه‌ای منحصربه‌فرد به جهان‌بینی یک قوم یا جامعه می‌گشاید. انقراض یک زبان، به معنای نابودی جبران‌ناپذیر گنجینه‌ای از دانش تاریخی، معنوی و زیست‌محیطی است که نسل‌های پیاپی آن را پدید آورده‌اند؛ دانشی که نه فقط برای گویش‌وران آن زبان، که برای کل بشریت ارزشمند و گاه حیاتی است.بسیاری از جوامع کوچک و اقلیت‌ها فاقد نظام نوشتاری مستقل هستند؛ از این رو، زبان گفتاری‌شان تنها حامل اصلی سنت‌ها، تاریخ شفاهی و هویت جمعی آنها است. بنابراین، حفظ این زبان‌ها، در واقع حفظ موجودیت فرهنگی و انسانی این جوامع نیز است.در سده‌ی اخیر، فرآیند جایگزینی زبانی در جامعه‌ی سامی به‌طور مداوم در جریان بوده‌است. مردم سامی برای مدت طولانی تحت سیاست‌های سخت‌گیرانه‌ی همگون‌سازی (یکسان‌سازی اجباری) قرار داشته‌اند؛ سیاستی که سبب شد بسیاری از سامی‌های امروزی توانایی صحبت و یا حتی درک زبان سامی را از دست بدهند و زبان سوئدی یا فنلاندی به زبان اصلی و غالب آنان تبدیل شود. اکنون، زبان سامی عمدتاً تنها در محیط خصوصی خانه و در جمع اعضای خانواده به کار می‌رود و در فضاهای عمومی، محیط‌های آموزشی، اداری و اجتماعی به‌ندرت شنیده می‌شود.مهم‌ترین عامل برای نجات یک زبان در خطر انقراض، ایجاد شرایط واقعی و پایدار در جامعه است تا گویش‌وران بتوانند به‌راحتی از زبان خود استفاده و آن را به فرزندان‌شان منتقل کنند.این هدف، تنها با اتخاذ سیاست‌های ملی حمایتی تحقق می‌یابد؛ سیاست‌هایی که حقوق زبانی اقلیت‌ها را به‌رسمیت بشناسد، از زبان‌ها حفاظت کنند و آموزش به زبان مادری را نه به‌عنوان گزینه‌ای حاشیه‌ای، که به‌عنوان بخش اصلی نظام آموزشی قرار دهند. لازم است برنامه‌های آموزشی کارآمد و باکیفیتی طراحی شود که در آن‌ها هم درس زبان مادری تقویت شود و هم دروس اصلی به همان زبان تدریس گردد.همزمان، باید فضای اجتماعی و سیاسی‌ای شکل بگیرد که چندزبانگی را ارزشمند بداند، آن را تشویق کند و به‌کارگیری زبان‌های اقلیت را به یک مزیت فرهنگی، آموزشی و حتی شغلی تبدیل نماید.در بسیاری از کشورها، طی دهه‌های اخیر یک‌زبانگی به هنجار غالب تبدیل شده و چندزبانگی استثناء به‌شمار می‌رود؛ در حالی که در واقع، بخش بزرگی از جمعیت جهان با دو یا چند زبان رشد می‌کنند و زندگی می‌کنند.یونسکو (سازمان آموزشی، علمی و فرهنگی سازمان ملل متحد) از اواسط دهه‌ی ۱۹۹۰ توجه ویژه‌ای به وضعیت زبان‌های در خطر جهان نشان داد.این سازمان در آن زمان نخستین گزارش جامع خود درباره‌ی زبان‌های در معرض انقراض را منتشر کرد و سپس اطلس تعاملی زبان‌های در خطر جهان را راه‌اندازی نمود.بر اساس داده‌های این اطلس، هم‌اکنون بیش از نیمی از حدود ۷۰۰۰ زبان زنده‌ی جهان در معرض خطر قرار دارند و صدها زبان نیز طی دهه‌های اخیر به‌طور کامل منقرض شده‌اند.شتاب این فرایند علی‌الخصوص از نیمه‌ی دوم قرن بیستم به بعد به‌دلیل تغییرات سریع اجتماعی، اقتصادی، شهرنشینی و سیاست‌های یکسان‌سازی زبانی به‌شدت افزایش یافته‌است.از سال ۱۹۵۰ تاکنون دست‌کم ۲۳۰ زبان از نقشه‌ی زبانی جهان محو شده‌اند؛ از جمله زبان سامی آکالا که در شبه‌جزیره‌ی کولا در شمال‌غرب روسیه گویش‌ور داشت و اکنون آخرین گویشور بومی آن نیز درگذشته است.بازگردانی مقاله‌ی Hotade språk</description>
                <category>Soshiyant Nr | سوشیانت</category>
                <author>Soshiyant Nr | سوشیانت</author>
                <pubDate>Tue, 25 Nov 2025 00:34:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هدفونت را خاموش کنی، صداهایی از گذشته می‌شنوی!</title>
                <link>https://virgool.io/@sosnej/%D9%87%D8%AF%D9%81%D9%88%D9%86%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D9%86%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%86%D9%88%DB%8C-l3k4jyhuirft</link>
                <description>اصولاً هرگز از انسان‌های اجتماعی نبوده‌ام و هنوز هم نیستم. نه از کسانی که همواره در تعامل با خویشاوندان‌اند، نه از آنانی که با دوستان‌شان هر روز و شب، شادمان و سرمست می‌خندند.دوران کودکی‌ام را شاید بتوان با واژه‌ی «تنهایی» توصیف کرد. انزوایی که شاید انتخابی و شاید اجباری بود. نمی‌دانم. هرچه بود، گذشت و خاطرات اندک و نادرش در تاروپود ذهنم باقی ماند. اگر این خاطرات گوی‌گون را بر اساس خوب و بد به ترتیب دسته‌بندی کنیم و بر دو کفه‌ی ترازو بگذاریم، احتمالاً راستی، آنی‌ست که وزنش سنگینی می‌کند.اگر یکی یکی گوی‌های خاطرات خوب را از آن دسته برداریم و در دستگاه گوی‌پلیرِ لوب پس‌سری جای دهیم تا در پرده‌ی سینمای ذهنم پخش شوند، یکی از آن‌ها راوی خاطرات سفرهای درون ماشین خواهد شد.آهان! خودش است. گویِ مناسب را قرار داده‌اید. چه تصاویری که در دستگاهِ ذهنم بازپخش می‌شوند؛ چه صداهایی...کودکی را می‌بینم که چهره‌اش مات است و از ۳ تا ۸ سالگی پیوسته جابه‌جا می‌شود. «سوشیانت» نام دارد و دلش هنوز به آلودگی‌های روزگار آغشته نیست. ای کاش می‌توانستم به او بگویم که «همه‌چیز درست می‌شود. نگران نباش!» اما خب تا اینجا که هنوز چیزی درست نشده‌است، پس چه سود.به چهره‌اش می‌نگرم و افسوس می‌خورم. چه خنده‌های دل‌انگیزی؛ در آن روزها، هیچ تظاهری در میان نبود و تبسمی از عمق دل بر لب‌های سوشیانت نقش می‌بست. او هنوز راه درازی تا فروافتادن در آزمونِ بازیگری، به قصد جلب رضایت همگان، در پیش داشت.احتمالاً اگر مادرم نیز می‌توانست در سینمای ذهنم میهمان شود، باز می‌گفت:‌‌«ببین! هدفون روی گوش‌هایش نیست. هدفون مال وقتی است که تنهایی!»و باز هم مثل هر لحظه‌ی دیگر، حق با اوست. اما او نمی‌داند که فرق در آن است که آن روزها زندگی مزه‌ی شیرین‌تری بر کامم به جای می‌گذاشت.آن روزها نیازی نبود تا با غرق کردن خود در صدایی از دنیایِ خاطرات دیگری، که شاید التیامم دهند، از آن بگریزم.زندگانی‌مان، وجیه بود. در صبحگاهی از آن روزها، که گنجشکان نغمه‌ی «صبح بخیر» را بر وزن «جیک جیک» سر می‌دادند، به جاده می‌زدیم و ماجراجویی آغاز می‌گشت.حسرت‌های فراوانی در دلم نهفته‌اند. غبطه‌ی مدارس غربی و خاطرات ماندگارشان، بازی در کوچه‌هایی که در آن‌ها فریاد بکشم «پاس!» و... اما خوشبختانه هم‌سرایی با ترانه‌ها در ماشین، به رشک تبدیل نشد.نوارهای کاست و سپس سی‌دی‌ها - از «آریان بند» تا «مرتضی پاشایی» - یکی پس از دیگری، ما را در مسیر دیدار پدربزرگ و مادربزرگ همراهی می‌کردند.کودک از محتوای این ترانه‌ها چه می‌فهمید؟ خب، باید بدانید که در آن روزها، معلم ادبیاتی برای خود بودم! البته، به جای عشق الهی، عشق به معشوق را عشقی پاک به مادر می‌انگاشتم.چه‌طور ممکن است؟ اشکالی ندارد. اکنون با هم امتحانش می‌کنیم!«یکی هست تو قلبم که هر شب واسه اون می‌نویسم. نمی‌خوام بدونه واسه اونه که قلب من این همه بی‌تابه...»به جز لبخند مادر و زیبایی چهره‌اش، چه چیز دیگری برای توصیف در دوران طفولیت وجود داشت؟«مگه می‌شه باشی و تنها بمونم، محاله بذاری. محاله بتونم. دلم دیگه دل‌تنگی‌هاش بی‌شماره. هنوزم به جز تو کسی رو نداره...»رفیق تنهایی‌ها و روزهای سخت‌تان، کسی به جز مادر بود؟«من و تو با هم باشیم، دنیا مال ماست دیگه. خدا اونجاست اون بالا، حواسش به ماست حالا...»خاطره‌ای زیباتر از هم‌بازی شدن با مادرتان در دوران کودکی به یاد می‌آورید؟پس از آن‌که گوشم از صداهای تکراری خسته شد، نگاهم را از صندلی عقبِ خودرو دنبال می‌کنم. به نظر می‌رسد که در گذشته نیز، همانند آنچه اکنون هستم، بوده‌ام. دیدگانم به زیبایی مادر خیره می‌مانْد و با ستایش او، شادمان می‌شدم.ترانه‌ها یکی پس از دیگری می‌گذشتند و هر آنچه نکو بود، در ذهن پاکم به او نسبت می‌دادم.گاهی در میان این ترانه‌ها به خواب فرومی‌رفتم. دقیق به یاد ندارم که جهان خواب‌هایم در آن روزها به چه شکل و صورتی بود، اما بی‌شک، پررنگ‌تر بود.رنگارنگی، پرده‌ی کابوس‌ها را کنار می‌زد و لبخندی کودکانه بر لب‌های بسته‌ام می‌نشاند. چهره‌ام با چشمانی بسته، معصومانه بود؛ عاری از ترسی هویدا از آینده‌ای نامعلوم.درازکشیده بر صندلی عقبِ خودرو، با پتویی بر رویم و آجیل‌های تازه‌ی فاروج در دستانم؛ این، توصیفِ ظاهرم بود. شاید اگر این روزها نیز به جاده بزنیم، همان‌گونه باشد. اما باطنم نیز همان است؟ نه. این بار، دیگر صدای درون هدفون گوش‌هایم را نوازش می‌دهد و چهره‌ام آن‌چنین نجیب نیست. با گذرِ زمان، بارِ سنگینِ دل‌شکستگی‌ها رگ‌ها را تیره‌تر می‌سازد و قلب دیگر خونیِ پاک پمپاژ نمی‌کند.البته، هنوز هم صدای مرتضی پاشایی مرا به یاد سفرهای دوران کودکی می‌اندازد. شاید اگر بار دیگر به چنین سفری بروم، به هدفونم بسپارم تا صدای او را پخش کند. شاید بار دیگر به چهره‌ی مادرم خیره شده و دل را وادار به فریب مغز کنم تا بار دیگر، همان کودک شوم...</description>
                <category>Soshiyant Nr | سوشیانت</category>
                <author>Soshiyant Nr | سوشیانت</author>
                <pubDate>Sun, 09 Nov 2025 03:01:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسئله‌ی هومری؛ از یونان باستان تا انگلستان!</title>
                <link>https://virgool.io/@sosnej/%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D9%87%D9%88%D9%85%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%84%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-zxytdthn17hn</link>
                <description>امروزه، تمامی آثار و رویدادها با نام پدیدآورنده و شناسه‌ای مشخص ثبت می‌شوند. به‌ندرت پیش می‌آید که اثری برجسته خلق شود و هویت خالق آن ناشناخته باقی بماند. بااین‌حال، این وضعیت در گذشته همواره صادق نبوده است.در دوران باستان، نه ابزارهای الکترونیکی برای ثبت نوشته‌ها وجود داشت و نه همگان از سواد خواندن و نوشتن برخوردار بودند. برای نمونه، تمدن یونان باستان که به اساطیر و شخصیت‌های برجسته‌اش شهرت دارد، عمدتاً بر فرهنگ شفاهی استوار بود. این فرهنگ شفاهی بدین معنا بود که یونانیان از طریق سرودها و اشعار، به آموزش و انتقال دانش می‌پرداختند.اشعار و سروده‌ها بارها و بارها تکرار می‌شدند و سخنان در هر حوزه‌ای یا نقل‌قول از دیگری بودند یا بازآفرینی آن‌ها. ارسطو و افلاطون نیز در روایت‌های خود به این قاعده اشاره کرده‌اند.در حدود هشت قرن پیش از میلاد مسیح، شاعر و داستان‌سرایی به نام هومر می‌زیست، یا شاید هم وجود نداشته است. این جمله، خلاصه‌ای از «مسئله هومری» است: آیا هومر واقعاً وجود داشته است؟از هومر به‌عنوان خالق دو اثر حماسی بزرگ، ایلیاد و اودیسه، یاد می‌شود. این آثار از برجسته‌ترین روایت‌های تاریخی دوران باستان به شمار می‌روند و داستان‌هایی نام‌آشنا مانند اسب تروا، داوری پاریس، و نبرد آشیل و هکتور از دل آن‌ها برخاسته‌اند.بااین‌حال، تفاوت‌های زبانی و تاریخی متعددی میان این دو اثر وجود دارد که به گمانه‌زنی‌هایی درباره هویت واقعی خالق آن‌ها دامن زده و این موضوع برای سالیان متمادی محور بحث اندیشمندان شده‌است. برخی معتقدند گروهی از افراد با انتخاب نام «هومر» - که در زبان یونانی به معنای «شاهد» است - این آثار را پدید آورده‌اند. برخی دیگر حتی فراتر رفته و بر این باورند که اودیسه نغمه‌سرایی زنانه است.نه می‌توان این نظریه‌ها را به‌طور کامل پذیرفت و نه می‌توان آن‌ها را رد کرد. امروزه این بحث‌ها فروکش کرده و این آثار کلاسیک به نام هومر ثبت شده‌اند.چرا «مسئله هومری» یا «Homeric Question» به پرسشی خاص در ادبیات اروپا تبدیل شده است؟ از آنجا که همواره تردیدهایی درباره هویت واقعی و اصالت اسناد تاریخی وجود داشته، این مسئله تنها به هومر محدود نمی‌شود.حتی اگر نام هومر را نشنیده باشید، بی‌تردید نام ویلیام شکسپیر، برجسته‌ترین نمایشنامه‌نویس تاریخ، به گوش‌تان آشناست. شاید هیچ پرسشی در حوزه ادبیات به اندازه این سؤال احساسات را برنمی‌انگیزد: «چه کسی آثار شکسپیر را خلق کرد؟»دلایلی وجود دارد که برخی معتقدند شکسپیر در خلق آثاری که امروز به نام او شناخته می‌شوند، تنها نبودهاست. فراتر از فرضیه‌های افراطی مانند ناتوانی شکسپیر در نوشتن، میراث او از نظر حجم، تنوع قالب، ژانر، و زبان بسیار گسترده و به شدت شگفت‌انگیز است.هرچند سرانجام، می‌توان پرسید: آیا واقعاً تفاوتی برای ما دارد اگر بدانیم چه کسی آثار شکسپیر را نوشته‌است؟ هرگز به حقیقت دست نخواهیم یافت؛ پس تنها می‌توان در چرخه‌ای از اندیشه‌ورزی بی‌فایده فرو رفت. می‌توان آرزو داشت که یک تنِ واحد، آن دانش و توان را داشته باشد تا نغمه‌ای این‌چنین زیبا و پرگوناگون سراید. این ابهام، خود می‌تواند بخشی از جذابیت این آثار باشد.</description>
                <category>Soshiyant Nr | سوشیانت</category>
                <author>Soshiyant Nr | سوشیانت</author>
                <pubDate>Sat, 18 Oct 2025 22:32:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روانشناسی؛ گام‌هایی برای وقتی که هم‌کلاسی‌ات خودکشی می‌کند</title>
                <link>https://virgool.io/@sosnej/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%DA%AF%D8%A7%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D9%85-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-natgcr2pygme</link>
                <description>نکات کلیدیاز دست دادن یک دوست به علت خودکشی، تجربه‌ای عمیقاً غم‌انگیز است؛ علی‌الخصوص در سال‌های دانشگاهی.دانشگاه‌ها پس از خودکشی در آن محوطه، حمایت و کمک‌رسانی بیشتری ارائه می‌دهند.اگر دانشجویی پس از خودکشی دوستی به کمک فوری نیاز داشته باشد، دانشگاه‌ها خدمات بحرانی دارند.والدین می‌توانند منبع حمایتی حیاتی در فرآیند سوگواری هنگام از میان رفتن دوستی از دنیا باشند.دخترتان با چشمانی آغشته به اشک با شما تماس می‌گیرد...«نامزد سابقم خودکشی کرد. دوستم که در همان دانشگاه درس می‌خواند، به من خبر داد. وقتی که ماه پیش با او به‌هم زدم، می‌دانستم که افسرده بود؛ اما هرگز نگفت که می‌خواهد خودکشی کند. تحت معالجه‌ی روانپزشک بود و می‌گفت که دارد بهتر می‌شود. اگر جدایی جرقه‌ی این کار را زده باشد، چی؟ احساس می‌کنم که تقصیر من است.»در طول سی سال ارائه‌ی مراقبت روانپزشکی به دانشجویان دانشگاهی، شاهد رنج بسیاری از دانشجویان برای از دست دادن دوستی به دلیل خودکشی بوده‌ام. داستان این دختر به نحو ویژه‌تری چالش‌برانگیز بود؛ چراکه خودکشی اندکی پس از جدایی رخ داد.دانشجویان تا چه حد با از دست دادن دوستی به دلیل خودکشی روبه‌رو می‌شوند؟متأسفانه، نرخ خودکشی میان جوانان در دو دهه‌ی اخیر افزایش یافته‌است. تا سال ۲۰۲۳، نرخ خودکشی برای افراد ۱۵ تا ۲۴ ساله، ۱۳٬۵ در هر ۱۰۰۰۰۰ نفر در سال بوده‌است. به طور متوسط، ۱۳۵ نفر از خودکشی یک فرد تحت تأثیر عاطفی قرار می‌گیرند. این ۱۳۵ نفر می‌تواند خانواده، دوستان نزدیک، خویشاوندان و افرادی را شامل شود که در مقطعی با این شخص آشنا بوده‌اند. سطح تأثیر بستگی به میزان نزدیکی به آن فرد دارد.تأثیر عاطفی خودکشی دوستپس از خودکشی یک دوست، دانشجویان وارد فرآیند سوگواری می‌شوند و شاید احساس گناه کنند؛ هم‌مانند آن‌چه دختری که ماجرایش روایت شد، تجربه کرد. گاهی دانشجویان پس از این رویداد، به افسردگی یا اضطراب دچار می‌شوند. درحالی‌که کسانی که به خودکشی فکر می‌کنند، خود را بار روی دوش دیگران می‌دانند، افسردگی اغلب توانایی‌شان را برای درک اهمیت حضورشان در زندگی دیگران و درد عدم آن پنهان می‌سازد.در واقع، این رویداد غم‌انگیز چندین تأثیر عاطفی دارد. در محیط دانشگاهی، هنگامی که دانشجویی به خودکشی روی می‌آورد، خطر «سرایت» وجود دارد؛ یعنی نرخ خودکشی‌ها افزایش می‌یابند؛ زیرا کسی که در آستانه‌ی خودکشی است، بیشتر آماده عمل می‌شود.دانشگاه‌ها در پی این رویداد، برنامه‌هایی برای حمایت از دانشجویان تدارک دیده‌اند؛ از جمله ارائه خدمات مشاوره‌ای گسترده‌تر و آموزش چگونگی درخواست یاری از آنان. حتی در سطح جامعه، خودکشی چهره‌ای شناخته‌شده می‌تواند به افزایش موقت نرخ خودکشی بیانجامد. کسانی که پیوند نزدیک‌تری با فرد خودکشی‌کننده دارند، خود با افکار خودکشی دست به گریبان می‌شوند.دریافت کمک فوری، از اهمیت بسیار بالایی برخوردار است. اکثر دانشگاه‌ها کادر مدیریت بحران ویژه‌ای دارند و شماره‌ی خط کمک به افراد دارای افکار خودکشی نیز گزینه‌ای شایسته برای تماس به شمار می‌رود.دانشجویان معمولاً می‌توانند در لحظات بحرانی با مشاوران دانشگاه دیدار کنند. این دانشجویان نیازمند همکاری نزدیک با درمانگر - و گاه روان‌پزشک - هستند.آنچه به عنوان والد می‌توانید برای کمک انجام دهیددر ادامه، گام‌هایی را برایتان گردآورده‌ایم که در صورت آگاهی از خودکشی دوست یا همکلاسی فرزندتان، شایسته است بردارید:از فرزندتان در مورد احساسش پس از این مرگ و این‌که آیا می‌خواهد در مورد آن صحبت کند، بپرسید.بیش از حد معمول با او در تماس باشید.فرزندتان را تشویق کنید تا اگر با ناخوش‌احوالی دست‌وپنجه نرم می‌کند، با درمانگر دانشگاهی یا عادی مشورت کند. گروه‌های حمایتی نیز در دسترس هستند که وی می‌تواند از طریق انجمن پیشگیری از خودکشی به آن‌ها بپیوندد.نسبت به هر دگرگونی در خلق‌وخوی یا عملکرد تحصیلی او هوشیار باشید. دوستان، گاهی در نخستین لحظات واکنشی فوری از خود نشان نمی‌دهند؛ چراکه غرق در امور درسی‌اند. با این حال، اندوه‌شان با گذر زمان آشکار می‌شود.اگر احساس مسئولیت یا گناه داشت، به او یادآوری کنید که خودکشی رفتاری پیچیده و پاسخی به رنجی جان‌کاه است. شاید هرگز دلیل دقیق این رفتار را درنیابیم. در حقیقت، ۴۴ درصد از اقدامات به خودکشی، تصمیماتی ناگهانی و لحظه‌ای‌اند.هرگاه روایت بیماران را از فقدان دوستی به سبب خودکشی را می‌شنوم، دلم برای رنج آنان و یاری که از دست داده‌اند، به درد می‌آید.همواره می‌‌گویم ای کاش کسانی که به پایان دادن به زندگی خویش روی آوردند، می‌دانستند درد، گذراست و روزی فرو می‌نشیند.بیشتر کسانی که به خودکشی مبادرت ورزیده و جان سالم به در برده‌اند، دیگر به چنین مرگی نمی‌اندیشند؛ به بیان دیگر، زیستن را برمی‌گزینند.حتی در صورت آن‌که با افسردگی مزمنی دست‌وپنجه کنند، درمان‌ها و راهکارهای دارویی جدیدی برای یاری‌رسانی در دسترس است.متخصصان سلامت روان و والدین می‌توانند به دانشجویان یاری برسانند تا با این رویدادهای دلخراش کنار آیند و بر آنان غلبه کنند که در روزهای سخت، سلامت روان خود را بازیابند.بازگردانی مقاله‌ی مارسیا موریس در Psychology Today</description>
                <category>Soshiyant Nr | سوشیانت</category>
                <author>Soshiyant Nr | سوشیانت</author>
                <pubDate>Sun, 12 Oct 2025 13:11:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روانشناسی؛ رهایی از بحران‌های نوجوانی با رفتار درمانی دیالکتیک (DBT)</title>
                <link>https://virgool.io/@sosnej/how-dialectical-behavior-therapy-helps-struggling-lkylhc3wurbx</link>
                <description>رفتار درمانی دیالکتیک (DBT)، معالجه‌ی کارآمدی برای نوجوانانی در حال دست‌وپنجه کردن با مشکلات است.مهارت‌های DBT ذهن‌آگاهی، تحمل پریشانی، تنظیم هیجانات و موارد دیگر را شامل می‌شود.والدین نقش مهمی در درمان DBT برای نوجوانان ایفا می‌کنند.تصویر هنری رفتار درمانی دیالکتیک؛ سوار شدن بر موججولی بارون، نویسنده‌ی مقاله - طی بیش از ۳۰ سال تجربه‌ی بالینی با نوجوانان و خانواده‌ها، هیچ درمانی را به اندازه‌ی DBT جامع برای نوجوانان تحول‌آفرین نیافته‌ام. شاهد آن بوده‌ام که DBT، نوجوانان را از احساس ناامیدی و میل به خودکشی به سمت ایجاد زندگی‌های معنادار و پربار هدایت می‌کند.رفتار درمانی دیالکتیک (DBT)، نوعی از تراپی ساختاریافته و مبتنی بر شواهد است که افراد را در مسیر توسعه‌ی راهبردهای سالم برای کنار آمدن هدایت می‌کند.DBT ترکیبی منحصربه‌فرد از درمان فردی، آموزش مهارت‌های گروهی و مشارکت خانواده را ارائه می‌کند.در هسته‌ی آن، رفتار درمانی دیالکتیک، به دو حقیقت تعادل می‌بخشد:پذیرش زندگی همان‌گونه که اکنون است؛ همزمان به تحقق بخشیدن به قصد ساختن زندگی‌ای ارزشمند با تلاش کردن برای تغییر رفتارها و روابط.رفتار درمانی دیالکتیک که ابتدا توسط مارشا لینهان در دهه‌ی ۱۹۸۰ برای بزرگسالان مبتلا به اختلال شخصیت مرزی (BPD) توسعه یافت، برای نوجوانان (DBT-A) توسط جیل اچ. راتوس و الک ال. میلر سازگار شده‌است.امروزه اثربخشی DBT برای نوجوانانی که با هیجانات شدید، خودزنی، افکار خودکشی و یا سایر رفتارهای مخاطره‌آمیز دست‌و‌پنجه نرم می‌کنند، به اثبات رسیده‌است.چرا DBT برای نوجوانان؟دوره‌ی نوجوانی، دوره‌ای از تغییرات عمده‌ی هیجانی و رشدی است.نوجوانان به‌طور غریزی هیجانات عمیق و شدیدی را تجربه می‌کنند؛ هرچند بسیاری از آنان فاقد کارکردهای اجرایی و مهارت‌های مقابله‌ای لازم برای مدیریت کارآمد این هیجانات هستند.هنگام غرق شدن در افکار و درماندگی، نوجوان درگیر اغلب به «راه‌حل‌های سریع» کوتاه‌مدت مانند خودزنی، افکار خودکشی، مصرف مواد و یا سایر رفتارهای ناامن روی می‌آورد.رفتار درمانی دیالکتیک برای نوجوانان (DBT-A) استراتژی‌هایی برای مدیریت هیجانات غالب، کاهش رفتارهای آسیب‌رسان و بهبود روابط، مناسب سن آن‌ها، ارائه می‌کند.مهم‌تر این است که والدین نیز مهارت‌های DBT را همراه نوجوانان می‌آموزند. این محیط را حمایت‌گرتر می‌سازد که پایداری این تغییرات را تسهیل می‌بخشد.مهارت‌های DBT برای نوجوانانبرنامه‌ی آموزشی DBT-A پنج مجموعه مهارت را پوشش می‌دهد که «ماژول‌ها» نام دارند.این مهارت‌ها در گروه‌های آموزشی ۹۰ دقیقه‌ای هفتگی برای نوجوانان و والدین‌شان، به صورت جداگانه و یا در قالب گروه‌های چندخانواری مشترک، آموزش داده می‌شود.هر یک از این مجموعه‌های مهارتی با دیگری همکاری دارند و به گونه‌ای، دیالکتیک بنیادین میان پذیرش واقعیت موجود و ایجاد تحولات مثبت برقرار می‌سازند.ذهن‌آگاهیآموزش آگاهی از لحظه‌ی حال و مشاهده‌ی افکار، احساسات و تجربیات بدون قضاوت.ماندن در لحظه‌ی حال به افزایش تمرکز، کاهش واکنش‌پذیری و ایجاد فضایی برای انتخاب‌های کارآمدتر کمک می‌کند.تحمل پریشانیآموختن مهارت‌هایی برای روبه‌رویی با هیجانات دردناک و موقعیت‌های پرفشار - بی‌آنکه آن‌ها را تشدید کنیم.این مهارت‌ها به ما گزینه‌های گوناگونی برای پذیرش تجربیات دشوار، گذر از پریشانی - بی‌آنکه با کردارهای‌مان وضعیت را وخیم‌تر سازیم - و جست‌وجوی معنا در رنج‌ها به‌منظور پیشبرد رشد، خواهند داد.تنظیم هیجانابزارهایی برای آگاهی از هیجانات، کاهش آسیب‌پذیری در برابر شدت آن‌ها و افزودن به تجربیات هیجانی شادی‌بخش فراهم می‌آورد. این مهارت‌ها با تأکید بر خودمراقبتی و کاهش رنج برآمده از هیجانات، به ارتقاء میزان آسایش هیجانی یاری می‌رسانند.پیمودن مسیر میانهبه برقراری توازن میان پذیرش آنچه است و دگرگونی چیزی که رنج‌آور است، یاری می‌رساند. این ماژول انعطاف در اندیشه‌ها و کردارها را می‌آموزد. با هدف این‌که افراد افق‌های دید خویش را وسعت بخشند، گزینه‌های بیشتری داشته باشند و تعارض‌های پیوندی کمتری را حس کنند.کارایی میان‌فردیاستراتژی‌هایی را برای بیان بی‌پرده‌ی نیازها، تنظیم مرزها و حفظ احترام به خود - همزمان با تقویت روابط - آموزش می‌دهد. وقتی نوجوانان و والدین برآورده‌سازی نیازهای خود را به شیوه‌های سالم‌تری انجام دهند، روابط قوی‌تر می‌شود.نقش والدین در DBT برای نوجوانانتربیت یک نوجوان با هیجانات شدید، کاری دشوار است؛ والدین اغلب خود را در گردابی از احساسات متفاوت می‌یابند. همراهی والدین ضرورتی انکارناپذیر دارد. دی‌بی‌تی همان مهارت‌های رویارویی‌ای را که به نوجوانان می‌آموزد، به والدین نیز آموزش می‌دهد.این رفتار درمانی، زبانی مشترک برای مواجهه در خانه پدید می‌آورد تا والدین بتوانند در موقعیت‌های دشوار با مهارت پاسخ‌گو باشند. این رویکرد همکاری‌محور، پیوندهای خانوادگی را استوارتر ساخته و احتمال تغییرات ماندگار را فزونی می‌بخشد.DBT فراگیر در مقابل مراقبت مبتنی بر DBTدر سال‌های اخیر، DBT به راهکار درمانی محبوب‌تری تبدیل شده‌است. بسیاری از ارائه‌دهندگان با ادعای ارائه‌ی مراقبت DBT، تبلیغ می‌کنند. آموزش مهارت‌های دی‌بی‌تی به‌تنهایی نیز سودمند است؛ هرچند مدل «مبتنی بر شواهد» دی‌بی‌تی برنامه‌ای جامع را با بهره‌گیری از پنج مداخله کلیدی پیش می‌نهد.درمان فردی هفتگیمراجعان هر هفته با درمانگر اختصاصی خود دیدار می‌کنند که ایمنی را در اولویت قرار می‌دهد. این درمانگر رفتارهایی را که می‌توانند روند درمان را مختل سازند، بررسی کرده و راه‌هایی برای ارتقاء کیفیت زندگی مراجع پیشنهاد می‌دهد.درمانگر دی‌بی‌تی با بهره‌گیری از رویکردی درمانی موسوم به «تحلیل زنجیره رفتاری»، رویدادها یا موقعیت‌هایی را که رفتارهای چالش‌برانگیز را برمی‌انگیزند، شناسایی می‌کند، هیجان‌ها، اندیشه‌ها و کنش‌های پسین را درک می‌نماید. در نهایت، وی مهارت‌های دی‌بی‌تی را برای گسستن این زنجیره و ترویج پاسخ‌هایی سالم‌تر به کار می‌بندد.پیگیری اهداف با بهره‌گیری از «کارت ثبت روزانه»کارت ثبت روزانه‌ی وقایع، دی‌بی‌تی ابزاری ارزشمند برای مراجعان است. چراکه آنان را قادر می‌سازد تا هیجانات، رفتارها و کاربرد مهارت‌های خویش را در طول هفته دنبال کنند. در نتیجه این کارت می‌تواند به‌سان پلی ارتباطی میان مراجعه‌کننده و درمان‌گر در نشست‌های درمانی ایفای نقش نماید.گروه آموزشی مهارت‌هاجلسات درمانی گروهی هفتگی با ساختاری منسجم، بر تمرین ذهن‌آگاهی، آموزش مهارت‌ها از طریق برنامه‌ای جامع شامل هر پنج ماژول و انجام تمرین‌های خانگی برای تعمیق آموخته‌های گروهی متمرکز است. نوجوانان و والدین‌شان، به‌صورت جداگانه و یا حتی مشترک در این گروه‌ها شرکت می‌کنند.پشتیبانی تلفنیاین خدمت، حمایت بین‌جلسه‌ای را فراهم می‌آورد تا از بروز رفتارهای مشکل‌ساز که مراجعان در فرآیند درمان برای تغییرشان هدف‌گذاری کرده‌اند، پیشگیری شود.تماس‌ها یا پیام‌های کوتاه با راهنمای مهارت‌ها، که معمولاً درمان‌گر نوجوان است، بر تمرین مهارت‌های دی‌بی‌تی (DBT) در موقعیت‌های واقعی زندگی تمرکز دارد. برنامه‌های جامع معمولاً پشتیبانی تلفنی را هم برای مراجع و هم برای والدین ارائه می‌دهند. این حمایت آنی، نقشی کلیدی در تقویت اعتمادبه‌نفس و تثبیت مهارت‌های آموخته‌شده در گروه‌های آموزشی ایفا می‌کند.تیم مشاوره DBTتیم درمانی دی‌بی‌تی، متشکل از درمانگران فردی، هدایت‌کنندگان گروه‌های آموزشی و راهنمایان مهارت‌های والدین، به‌صورت هفتگی گرد هم می‌آیند تا رویکردی هماهنگ و مشارکتی را تضمین کرده و به اصول مدل دی‌بی‌تی پایبند بمانند. هدف اصلی این تیم، ارائه حمایت یکپارچه و راهنمایی‌های متناسب با نیازهای خاص هر خانواده است.ساخت «زندگی ارزشمند»درمان رفتاری دیالکتیکی (DBT) برای نوجوانان، رویکردی رهاننده، مهارت‌آموز و تقویت‌کننده پیوندهای خانوادگی است.نوجوانان و خانواده‌هایی که به این راهبرد درمانی متعهد می‌شوند، می‌آموزند که چگونه رفتارهای مخرب را با مهارت‌های مقابله‌ای کارآمد جایگزین کنند، ارتباطات خانوادگی را بهبود بخشند و زندگی‌هایی سرشار از ثبات، تاب‌آوری و معنا بسازند.منبع: PsychologyToday</description>
                <category>Soshiyant Nr | سوشیانت</category>
                <author>Soshiyant Nr | سوشیانت</author>
                <pubDate>Sat, 20 Sep 2025 02:08:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیالکتیک چیست و چگونه وارد حوزه‌ی روان‌درمانی شد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sosnej/dialectic-slt1qgykeewl</link>
                <description>در قلمروی گسترده‌ی اندیشه، از فلسفه و سیاست گرفته تا روانشناسی و هنر، واژه‌ی «دیالکتیک» بارها در مقالات و کتب به کار رفته‌است.هر حوزه‌ای، بسته به بافت خود، بر این مفهوم رنگی خاص زده و آن را اندکی دگرگون می‌سازد. در این نوشتار، نخست تعریفی کلی از آن ارائه می‌دهم و سپس، به پیوندهایش با روان‌درمانی نوین می‌پردازم.معرفی این اصطلاح، به‌مانند کلیدی‌ست برای گشایش قفل فهم عمیق‌تر مقالات روان‌شناختی رفتارگرایی. چراکه بدون توانایی درک آن، درهای این مکتب بر خواننده بسته می‌مانند.دیالکتیک یعنی چه؟دیالکتیک در ریشه، از واژه‌ای یونانی‌ای برگرفته می‌شود. واژه‌ای که در لغت به معنای گفتار یا استدلال است. پیشوند «دیا» در آن، مفهومی از روبه‌رویی و تبادل را بازگو می‌کند.از این‌رو، دیالکتیک را می‌توان تبادل کلمات، دلایل و همچنین مجادله، بحث و گفت‌وگو دانست. در زبان پارسی، معمولاً واژه‌ی «جدل» را به عنوان معادل کلی دیالکتیک به کار می‌برند. هرچند این اصطلاح در تاریخ فلسفه، معانی گوناگونی یافته و نزد هر فیلسوفی، بار معنایی خاصی دارد.سابقه‌ی بهره‌گیری این واژه به یونان باستان و اندیشمندان پیش از سقراط بازمی‌گردد. برخی هراکلیتوس را، به دلیل کاوش‌هایش در باب کشمکش‌های بنیادین در جهان شدن و دگرگونی، خالق دیالکتیک می‌شمارند.هرچند بر پایه‌ی روایت ارسطو، زنون الئایی نخستین کسی بود که دیالکتیک رو به عنوان روش استدلالی فلسفی (از طریق پارادوکس‌ها) به کار برد؛ در حالی که هراکلیتوس پایه‌های مفهومی وحدت اضداد رو بنیان نهاد.چرا؟ زیراکه زنون، با پارادوکس‌هایش مانند «آشیل و لاک‌پشت» - جایی که آشیل برای رسیدن به لاک‌پشتی که جلوتر است، باید فاصله‌های کوچکِ بی‌نهایتی را طی کند و هرگز نمی‌رسد -، بحث‌های استدلالی را برای اثبات یکتایی هستی (the Unity of Being) راه انداخت.از آن پس، دیالکتیک در گفتار سقراط، افلاطون و ارسطو رواج یافت و سپس بر زبان فیلسوفان جاری گشت.دیالکتیک، به عنوان یک رویکرد فلسفی، بر پایه‌ی اصل تضاد بنیادین (Fundamental Contradiction) استوار است.این رویکرد فرض را بر آن می‌گذارد که همه‌ی پدیده‌ها از تنش میان نیروهای متضاد پدیدار می‌شوند و تغییر، از طریق «گفت‌وگو» و یا تعامل میان این نیروهای مخالف، حاصل می‌شود.اصل تضاد بنیادین، در اصل برگرفته از اندیشه‌ی هراکلیتوس است که جهان را بر پایه‌ی وحدت اضداد و پویایی دائمی توصیف می‌کرد.به مثابه تمثیلی، او می‌گفت:راه بالا و پایین یکی و همان است.چنین ادعایی،‌ نشان‌دهنده وحدت در تضادها مانند تصور جاده‌ای شیب‌دار که همزمان صعود و فرود را در خود دارد، است.این اندیشه بعدها توسط گئورگ ویلهلم فریدریش هگل به صورت قاعده‌مند بسط یافت.در چارچوب آکادمیک، این فرآیند اغلب به صورت سه‌گانه تز (اید‌ه‌ی اولیه)، آنتی‌تز (نقیض آن) و سنتز (ترکیب و فراروی از هر دو) خلاصه می‌شود.این سه‌گانه را می‌توان بصری مارپیچ‌گون تصور کرد: تز به عنوان پایه، آنتی‌تز به عنوان چیزی که آن را به چالش می‌کشد و سنتز به عنوان پلکانی بالاتر که هر دو را ادغام می‌کند. به‌مانند برخورد دو موج مخالف در اقیانوس که موج بزرگ‌تری می‌سازند.این رویه بر سه فرضیه اساسی تکیه دارد.۱- ارتباط متقابل همه پدیده‌هاهیچ عنصری در انزوا نیست؛ همه‌چیز در شبکه‌ای از روابط قرار دارند.این فرضیه برگرفته از دیالکتیک هگل است - که هر پدیده‌‌ای را در روابط متقابل و تاریخی می‌دید.۲- پویایی و اجتناب‌ناپذیری تغییرتحول، قانون حاکم بر هستی است. هر وضعیت، نقیضش را در دل خود نهفته دارد.این فرضیه ریشه در اندیشه‌های هراکلیتوس دارد که هیچ چیز را پابرجا نمی‌دانست و تغییر را ذاتی جهان می‌شمرد.همان‌طور که می‌گفت:نمی‌توان دو بار در یک رودخانه گام نهاد، زیرا آب همیشه در جریان است و رودخانه دائماً تغییرمی‌کند.این اندیشه، بعدها توسط کارل مارکس و فریدریش انگلس در ماده‌باوری دیالکتیکی (Dialectical materialism) گسترش یافت.۳- امکان ادغام تضادهااز طریق سنتز، مخالفان می‌توانند همگرا (convergent) شوند و به تقریب بهتری از حقیقت دست یابند.این فرضیه نیز از دیالکتیک هگل برگرفته می‌شود. ایده‌ای که سنتز را به عنوان فراروی از تضادها و پیشرفت به سوی روح مطلق (Absolute spirit) توصیف می‌کرد.برای مثال، در «پدیدارشناسی روح» هگل، دیالکتیک ارباب و بنده: ارباب (تز) مستقل است و بنده (آنتی‌تز) وابسته؛ اما بنده با کار به خودآگاهی می‌رسد. سنتز، آگاهی متقابل است که هر دو را به سوی آزادی جمعی می‌برد. این نشان می‌دهد تضادها راهی برای پیشرفت هستند. روان‌درمانی امروزه نیز هم تضادهای درونی را به پیوستگی‌ای مفید تبدیل می‌کند.ورود به حوزه‌ی روان‌درمانیرویکرد دیالکتیکی در قرن بیستم به حوزه‌ی روان‌درمانی نیز نفوذ یافت. در «رفتار درمانی دیالکتیک» (Dialectical Behavior Therapy؛ DBT) که توسط مارشا لینهان در دهه‌ی ۱۹۷۰ توسعه یافت، این رویکرد به چارچوب درمانی‌ عملی و مبتنی بر شواهد بدل گشت.DBT، که در ابتدا برای درمان اختلال شخصیت مرزی (Borderline Personality Disorder؛ BPD) طراحی گردید، بر تعادل دیالکتیکی میان پذیرش و تغییر تأکید دارد. جایی که درمان‌گر و مراجع، از طریق سنتز استراتژی‌های پذیرش‌گرایانه (مانند ذهن‌آگاهی و تحمل پریشانی) و تغییرمحور (مانند مهارت کنترل هیجانات و اثربخشی میان‌فردی) به ادغام تضادهای درونی مراجع می‌پردازند.لینهان در این مورد در کتابش می‌گوید:همه‌ی افراد، در هر لحظه‌ای، بهترین کاری که می‌توانند را انجام می‌دهند.این نقل قول تضاد میان پذیرش وضعیت فعلی و نیاز به تغییر را برجسته می‌سازد؛ مانند فردی که در طوفان هیجانی ایستاده، اما همزمان به سمت ساحل آرامش حرکت می‌کند.فرآیند الهام‌گرفته‌شده از دیالکتیک هگلی، تضادهای میان واقعیت‌های متضاد (مانند «عملکرد بهترین ممکن، اما نیاز به بهبود») را در قامت محرک رشد روانی می‌بیند. همچنین به مراجعان کمک می‌کند تا از الگوهای مخرب، مانند خودآزاری یا افکار خودکشی، به سمت بهبود حرکت کنند.فراتر از DBT، دیالکتیک هگلی بر روان‌درمانی‌های معاصر تأثیرگذار است.برای نمونه، در درمان شناختی-رفتاری (CBT)، فرآیند چالش باورهای ناکارآمد به عنوان نوعی استدلال دیالکتیکی عمل می‌کند. برای نمونه: باور «من بی‌ارزشم» (تز) با شواهد مخالف (آنتی‌تز) به باور متعادل (سنتز) می‌رسد.اگر نگاهی به درمان‌های خانواده‌محور نیز داشته باشیم درمی‌یابیم که تعاملات متقابل افراد در شبکه‌های روابطی، بازتابی از روابط تاریخی و متقابل هگلی هستند؛ جایی که تعارضات خانوادگی (مانند تضاد والد-فرزند به عنوان تز-آنتی‌تز) از طریق سنتز روابطی بازسازی‌شده حل می‌شوند.پایان‌بندیدرک مفهوم دیالکتیک از منظر فلسفی، ریشه‌های آن را از هراکلیتوس تا هگل آشکار می‌سازد و کاربردهایش را در روان‌درمانی، به‌ویژه رفتار درمانی دیالکتیک (DBT)، برجسته می‌کند.این چارچوب با تمرکز بر تعادل میان پذیرش و تغییر، تضادهای درونی را به ابزاری برای رشد روانی بدل می‌گرداند.دیالکتیک ما را به تأمل در پویایی روابط انسانی و تحول مداوم وامی‌دارد.همچنین این مفهوم، باعث می‌شود که تحقیقات آینده بر ادغام این اصول در درمان‌های فرهنگ‌محور متمرکز شوند تا درکی ژرف‌تر از رفتارگرایی در جوامع گوناگون حاصل آید.این نوشتار با بهره‌گیری از اطلاعات منابع مختلف جمع‌آوری و به نثر درآمده‌است. بازنشر آن با ذکر منبع و نام نویسنده، مانعی ندارد.</description>
                <category>Soshiyant Nr | سوشیانت</category>
                <author>Soshiyant Nr | سوشیانت</author>
                <pubDate>Sat, 13 Sep 2025 21:33:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روان‌شناسی؛ طبقه‌بندی و شناخت رفتارهای خودکشی‌گرایانه</title>
                <link>https://virgool.io/@sosnej/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%B7%D8%A8%D9%82%D9%87-%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-edzzvvfyizy8</link>
                <description>گونه‌های مختلف رفتارهای خودکشی‌گرایانه، مداخله‌های متفاوتی می‌طلبند.پژوهش‌ها از دیرباز نشان داده‌اند که شناسایی دسته‌بندی‌های متمایز افکار خودکشی چگونه به شناسایی کودکان و بزرگسالان در معرض خطر کمک می‌کند تا تلاش‌هایی برای پیشگیری و مداخله صورت بگیرد. این اطلاعات نه برای متخصصان و حرفه‌ای‌ها، بلکه برای والدین، جوامع و عامه مردم تهیه شده‌است.انواع اختلال رفتارهای خودکشی‌گرایانهدر زیر انواع بالینی رفتارهای خودکشی‌گرایانه فهرست شده‌اند. هر شماره‌ی بالاتر دسته‌بندی، خطر خودکشی را افزایش می‌دهد.۱. خودآسیبی با نیت خودکشی ناخودآگاهاین دسته‌بندی اقدامات افرادی را توصیف می‌کند که در آن خود را - بدون درک از نیت رفتار خود - زخمی، مجروح و یا آسیب‌دیده می‌کنند. این، در دسته‌بندی متفاوتی از خودآسیبی غیرخودکشی‌گرا (NSSI) قرار دارد؛ جایی که خودآسیبی به آسیب‌رسانی عمدی آگاهانه تبدیل می‌شود.این نوع خودآسیبی، در هاله‌ای از بی‌احتیاطی و ابهام پیچیده شده‌است؛ این‌که زخم‌ها و بریدگی‌های «ناخواسته» و یا رفتارهای ناگهانی خودتخریبی، مانند سایه‌ای ناخوانده بر روان آدمی می‌افتند. در این میان، شاید احساساتی چون ناامیدی، بدبینی و یأس، نیز مشاهده شود.نحوه‌ی مداخله: مراجعه‌ی فوری به روان‌درمانگر.۲. ایده‌پردازی خودکشی یا تفکر خودکشیدر این دسته‌بندی، شخص آگاهانه به خودکشی می‌اندیشد. افکاری نظیر خواب ابدی، بیدار نشدن و یا مرگ در این دسته‌بندی قرار می‌گیرد.نحوه‌ی مداخله: مراجعه‌ی فوری به روان‌درمانگر.۳. قصد خودکشیدر این دسته‌بندی، تفکر خودکشی با نیت انجام عمل همراه می‌شود. برای برخی، این نیت بدون برنامه‌ای معین برای اجرایش بیان می‌شود.برخی دیگر اما، قصد خود برای اقدام به خودکشی و حتی روش خاصی که در نظر دارند را بیان می‌کنند.نحوه‌ی مداخله: انتقال سریع به اورژانس بیمارستان یا تماس با ۱۱۲ برای کمک. پیگیری با نوبت فوری از روان‌درمانگر.۴. مقدمات حرکت به سوی خودکشیدر این دسته‌بندی، افراد شروع به تصمیم‌گیری و دل کندن از دلبستگی‌های شخصی خود می‌کنند. چگونه؟ با اهدای اشیاء، دور انداختن اقلام، تمیز کردن اتاق و یا درخواست از دیگران برای مراقبت از چیزها.گاهی، این افراد آمادگی‌شان را این‌گونه بیان می‌کنند:«دیگر اینجا نخواهم بود تا این را ببینم» و یا «وقتی که نباشم، همه‌چیز آسان‌تر خواهد شد».طرح خودکشی به حقیقت می‌پیوندد. ابزار یا شیوه‌های انجام آن با وسواس جست‌وجو و سپس در خفایا گردآوری و پنهان می‌شوند.نحوه‌ی مداخله: انتقال سریع به اورژانس بیمارستان یا تماس با ۱۱۲ برای کمک. پیگیری با نوبت فوری از روان‌درمانگر.۵. اقدام به خودکشی قطع‌شدهدر این دسته‌بندی، فرد به سمت مرگ خودخواسته گام برمی‌دارد؛ هرچند دست سرنوشت، دخالت دیگری و یا ندای تأمل درونی، این مسیر را سد می‌کند.در این مورد، هیچ زخم یا جراحت جسمانی بر تن ایجاد نمی‌شود؛ اما بار سنگین عاطفی آن، روح آن فرد را با شکنندگی عمیق‌تری گرفتار می‌کند.نحوه‌ی مداخله: انتقال سریع به اورژانس بیمارستان یا تماس با ۱۱۲ برای کمک. پیگیری با نوبت فوری از روان‌درمانگر.۶. اقدام به خودکشی غیرکشندهاین دسته‌بندی، افرادی را مشمول می‌شود که اقدام به خودکشی‌ای داشته‌اند؛ اما نتیجه‌ی آن مرگ نبوده‌است.نحوه‌ی مداخله: انتقال سریع به اورژانس بیمارستان یا تماس با ۱۱۲ برای کمک. پیگیری با نوبت فوری از روان‌درمانگر.۷. خودکشی کامل‌شدهاین دسته‌بندی، مرگ از طریق خودکشی را توصیف می‌کند.گاه در تشخیص رفتارهای خودکشی ناتوان هستیم و دریافت کمک برای عزیزمان ممکن نیست. اندوه فقدان ناشی از خودکشی، دردی‌ست که با هیچ پیمانه‌ای نمی‌توان آن را سنجید.درحالی‌که بسیاری عزیزی را در این راه از دست می‌دهند، ننگی که بر بازماندگان سایه می‌افکند، دریافت کمک و سوگواری را به‌غایت دشوار می‌سازد.نحوه‌ی مداخله: اعضای خانواده باید با روان‌درمانگر مشورت کنند؛ با متخصصی که در فقدان خودکشی و یا فقدان ترومایی شدید تخصص دارد.اهمیت برنامه‌ی پیشگیری از خودکشییادگیری این دسته‌بندی‌ها به شما یا عزیزان‌تان یاری می‌رساند تا مداخله‌ای فوری دریافت کنید. تدوین برنامه‌ای پیشگیرانه، مانع از فروافتادن در ورطه‌ی افکار خودکشی می‌شود.با بحث آزاد درباره‌ی این برنامه، پیام منتقل می‌شود:«این چیزی‌ست که برای حفظ ایمنی‌ات انجام خواهیم داد.»۱. داشتن «طرح اجرایی»فهرستی از پزشکان، متخصصان، مراکز فوریت‌های پزشکی، نهادها و شماره‌های اضطراری را در نزدیکی هر تلفن ثابت داشته باشید.این اطلاعات باید در همه تلفن‌های همراه و بی‌سیم ثبت گردد و در رایانه‌های شخصی و لپ‌تاپ‌ها نیز نشانک‌گذاری شود.۲. جداسازی وسایل مرگبارداروهای تجویزی و غیرتجویزی را در جایی با قفل و کلید پنهان سازید.ابزارهایی مثل تیغ، چاقو، سلاح‌های گرم، طناب و دیگر وسایل مرگ‌آفرین را از دسترس دور نگه دارید؛ یا با قفل‌ کردن‌شان، یا با دور انداختن‌شان و یا با سپردن‌شان به فردی مطمئن.۳. حذف مواد مخدر و الکلمصرف مواد، تکانشگری (Impulsivity) را فزودی داده و توان حل مسائل را به محاق می‌برد.هر نوع از الکل و مواد مخدر را از دسترس دور نگه دارید؛ یا با قفل‌ کردن‌شان، یا به بیرون بردن‌شان از خانه و یا با دور انداختن‌شان.۴. پرسیدن پرسش‌های دشواراز پرس‌وجو درباره‌ی حال عزیزان‌تان - این‌که آیا اندیشه‌ی خودکشی در سر دارند - هراس به دل راه ندهید.پژوهش‌ها گواهند که این پرسش، احتمال اقدام به خودکشی را نمی‌افزاید. بلکه انسان‌ها اغلب از گشودن رازهای دل و صحبت در این مورد، به آرامش می‌رسند و تسکین می‌یابند.۵. آماده‌ی عمل بودناگر دریافتید که افکار عزیزتان رو به تباهی می‌رود، بی‌درنگ با پزشکی حاذق و یا متخصص مراقبت‌های بهداشتی تماس بگیرید.چنانچه خطر افزایش یافت، او را به نزدیک‌ترین بخش اورژانس بیمارستان برسانید و یا از دوستی صمیمی یا خویشاوندی مطمئن درخواست کمک کنید.اگر عزیزتان سر باز می‌زد، از درخواست کمک از پلیس نهراسید؛ چراکه آنان برای رویارویی با چنین شرایطی نیز آموزش دیده‌اند.امید و بهبودیآن‌هایی که در بحران خودکشی گرفتارند، غالباً در چنگال احساسات ناامیدی، یأس و تنهایی اسیر می‌شوند.با مداخله‌ای شایسته و به‌هنگام، کودکان و بزرگسالان می‌توانند پیوندی دوباره ایجاد کنند، خود را از نو بسازند و با کمک درمان، از شدت نشانه‌های افسردگی کاسته، افکار خودآسیبی و خودکشی را التیام ببخشند و در راه بهبودی گام بردارند.بازگردان نوشته‌ای با عنوان &quot;Understanding Levels of Suicidal Behaviors&quot; از Psychology Today</description>
                <category>Soshiyant Nr | سوشیانت</category>
                <author>Soshiyant Nr | سوشیانت</author>
                <pubDate>Wed, 27 Aug 2025 09:03:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روانشناسی؛ چه‌طور می‌توان با خودکشی همسر، والد، فرزند و خواهر یا برادر کنار آمد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sosnej/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%DA%86%D9%87-%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1-%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AF-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B1-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D9%85%D8%AF-ajxpibjyejdv</link>
                <description>آرزویم این است که هیچ‌کس هرگز به مطالعه‌ی این مقاله برای یافتن راهی در برابر چنین مصیبتی روی نیاورد؛ بااین‌حال، این احتمال همواره وجود دارد و به باور من، شایسته است که مقاله‌ای علمی، کاربردی و سودمند درباره‌ی چگونگی مواجهه با این فاجعه‌ی ناگوار به پارسی ترجمه شود تا تکیه‌گاهی باشد برای دل‌های شکسته و روح‌های آزرده.از دست دادن یکی از نزدیکان به علت خودکشی، دردی عمیق و غیرقابل تصور به‌همراه دارد. بااین‌حال، نوع رابطه با فرد ازدست‌رفته - همسر، والد، فرزند یا خواهر و برادر - نقشی اساسی در چگونگی مواجهه‌ی بازماندگان با غم خود، پذیرش زندگی پس از فقدان و یافتن راه‌هایی برای کنار آمدن در کوتاه‌مدت و بلندمدت ایفا می‌کند.افزون بر این، کمتر کسی می‌تواند درد از دست دادن همسر، والد، فرزند یا خواهر و برادر به دلیل خودکشی را به‌درستی درک کند؛ مگر آن‌که خود چنین تجربه‌ای داشته باشد. از این‌رو، روی آوردن به افرادی که تجربه‌ای مشابه را از سر گذرانده‌اند، از بهترین انتخاب‌ها برای بازماندگان است.در این مقاله، به موارد زیر پرداخته می‌شود:از دست دادن همسر یا شریک زندگی به دلیل خودکشیاز دست دادن والد به دلیل خودکشیاز دست دادن فرزند به دلیل خودکشیاز دست دادن خواهر یا برادر به دلیل خودکشیاز دست دادن همسر یا شریک زندگی به دلیل خودکشیازدست‌دادن همسر یا شریک زندگی بلندمدت به‌علت خودکشی، تجربه‌ای ویرانگر و تکان‌دهنده است. سازش با فقدان ناگهانی صمیمیت و پیوند عاطفی‌ای که شریک زندگی فراهم می‌کرد، به‌خودی‌خود دشوار است. بااین‌حال، از آن‌جایی که أزواج معمولاً در مسائل مالی، پرورش فرزندان و دیگر مسئولیت‌ها شریکند، بازمانده اغلب احساس می‌کند که به‌سختی می‌تواند خود و یا خانواده‌اش را سرپا نگه دارد. احساس گناه شدید نیز در میان بازماندگان رایج است. درحالی‌که مرگ شریک زندگی به دلیل خودکشی تقصیر آن‌ها نیست، بسیاری خود را برای این‌که نتوانسته‌اند نشانه‌های افکار خودکشی را در نزدیک‌ترین فرد به خود تشخیص دهند، سرزنش می‌کنند.این احساس بازمانده که احتمالاً غمش هرگز فروکش نخواهد کرد، طبیعی است. این‌که چنین اندوهی احتمالاً همواره بخشی از زندگی‌اش خواهد بود، حقیقت دارد. بااین‌حال، اکثر بازماندگان درمی‌یابند که با گذر زمان، شدت درد کاهش می‌یابد و آن‌ها دوباره می‌توانند به زندگی‌شان ادامه دهند. استعانت از خانواده، دوستان و اغلب روان‌درمانگر حیاتی است. درخواست حمایت عاطفی یا عملی از دیگران به‌هیچ‌وجه شرم‌آور نیست؛ درحالی‌که بازمانده نیز باید تلاش در درک معنای این فقدان داشته‌باشد.از کجا می‌توان پس از خودکشی همسر کمک و حمایت دریافت کرد؟غم ازدست‌دادن عزیزان به علت خودکشی نباید به‌تنهایی تحمل شود. مانند هر نوع سوگ دیگر، خانواده و دوستان می‌توانند منبعی پایدار برای حمایت باشند. آن‌ها با فراهم‌آوری فضایی برای تخلیه‌ی عاطفی و کمک در امور روزمره مانند تهیه‌ی غذا، مراقبت از کودکان و دیگر وظایفی که در روزهای اولیه پس از فقدان تقریباً غیرممکن به نظر می‌آیند، می‌توانند یاری‌رسان باشند. درخواست کمک می‌تواند طاقت‌فرسا به نظر آید؛ اما تماس با نزدیک‌ترین افراد اغلب نتیجه‌بخش است. همچنین می‌تواند روابط را تقویت کند و حتی اندکی از شدت درد بکاهد.بااین‌حال، دوستان و خانواده، هرچقدر هم که حمایت‌گر باشند، نتوانند به‌طور کامل با این فقدان هم‌ذات‌پنداری کنند و ندانند چه باید بگویند. به همین دلیل، گروه‌های حمایتی ویژه‌ی «بازماندگان خودکشی همسر» می‌توانند بسیار ارزشمند باشند. شنیدن تجربه‌های دیگران که چگونه بار سنگین مرگ همسرشان را تحمل کرده‌اند و با غم خود کنار آمده‌اند، می‌تواند به بازمانده احساس درک شدن بدهد و شاید نقشه‌ی روندی برای آغاز روند بهبودی ارائه کند. روان‌درمانی فردی نیز می‌تواند کمک شایسته‌ای باشد؛ یافتن روان‌درمانگری که در زمینه‌ی سوگ یا فقدان ناشی از خودکشی تخصص دارد، می‌تواند بسیار کارآمد باشد.چگونه می‌توانم خودکشی همسرم را برای فرزندانم توضیح دهم؟کودکانی که یکی از والدین خود را به دلیل خودکشی از دست می‌دهند، به بزرگسالان دیگر زندگی‌شان - علی‌الخصوص والد بازمانده - وابسته‌ می‌شوند تا به آن‌ها در درک این فقدان کمک کنند. هرچه‌قدر که صحبت درباره خودکشی برای والد بازمانده دشوار باشد، کودکان زمانی بهتر کنار می‌آیند که اطلاعات صادقانه و متناسب با سن‌شان دریافت کنند و اجازه‌ی بروز آشکار غم خود را داشته باشند.نخست، باید توضیح داد که والدشان بسیار آن‌ها را دوست داشت؛ هرچند با اندوه عمیق و درازمدت (یا بیماری روانی جدی دیگر و یا حتی سوءمصرف مواد و غیره) دست‌وپنجه نرم می‌کرد که او را به سمت آسیب‌زنی به خود سوق داده‌است. تأکید داشته‌باشید که گرچه همیشه نمی‌توان علت انتخاب «خودکشی» را فهمید، کودک به‌هیچ‌وجه مقصر نیست.از آنجایی که کودکان تمایل دارند شکاف‌های اطلاعاتی‌شان را با تفسیرهای خود پر کنند، بسیار مهم است که به‌صراحت توضیح داده شود هیچ‌کاری که انجام داده‌اند یا گفته‌های‌شان باعث خودکشی والدشان نشده‌است.در هفته‌ها و ماه‌های پسامرگ، والد بازمانده باید به کودک نشان دهد که صحبت درباره والد فوت‌شده و یا به اشتراک گذاشتن خاطرات و عکس‌ها اشکالی ندارد؛ ساکت ماندن درباره‌ی این موضوع به کودکان القا می‌کند که غم‌شان شرم‌آور است و باید در سکوت تحمل شود.مهم‌تر از همه، کودکان باید بدانند که حتی با از دست دادن والدشان، تنها نخواهند ماند. فراهم‌سازی ثبات و اطمینان - با کمک دیگر اعضای مورد اعتماد خانواده در صورت نیاز - می‌تواند به کودکان کمک کند تا با این فقدان کنار بیایند و درک کنند که خانواده از هم نپاشیده‌است.شریک سابق/همسر سابقم خودکشی کرده‌است. چگونه می‌توانم با این غم پیچیده کنار بیایم؟شنیدن خبر خودکشی شریک سابق می‌تواند احساسات پیچیده‌ای را برانگیزد؛ چه زمانی که ارتباط پس از جدایی ادامه‌دار باشد، چه زمانی که تماس‌ها محدود بوده باشند. آگاهی از این‌که فردی که زمانی عمیقاً دوستش داشته‌اید، در چنین دردی بود، طبیعتاً به احساس غم منجر می‌شود. بااین‌حال، از آن‌جایی‌که جدایی‌ها اغلب پرتنش یا دردناکند و با گذشت زمان صمیمیت کاهش می‌یابد (حتی اگر پس از جدایی، روابط دوستانه باقی مانده‌باشد)، بسیاری از افراد احساس دوری از شریک سابق خود دارند و از شدت غم خود شگفت‌زده می‌شوند. اگر فرد در رابطه‌ی تازه‌ای باشد، ممکن است بخواهد درد خود را پنهان کند تا شریک کنونی‌اش را آزرده‌خاطر نسازد.بااین‌وجود، غمگین بودن برای مرگ شریک سابق امری طبیعی و پذیرفتنی‌ست. کسی که برای ماه‌ها، سال‌ها یا حتی دهه‌ها شریک زندگی ارزشمندی بوده، رد پایی عمیق بر زندگی فرد باقی می‌گذارد؛ حتی اگر جدایی سال‌ها پیش رخ داده‌باشد. صحبت درباره‌ی این غم با شریک کنونی، در صورت وجود، می‌تواند دشوار به نظر آید. اما مهم است تأکید شود که احساس درد به دلیل این فقدان لزوماً بیان‌گر نکته‌ای منفی درباره رابطه‌ی جدید نیست. مراجعه به دیگر اعضای خانواده یا دوستان نیز می‌تواند کمک‌کننده باشد؛ همان‌طور که روان‌درمانی فردی می‌تواند یاری‌رسان باشد.چگونه متوجه این‌که شریک عاطفی‌ام در معرض خطر خودکشی بود، نشدم؟بازماندگان خودکشی همسر، اغلب خود را به دلیل مرگ شریک‌شان سرزنش می‌کنند و با احساس گناه و شرم طاقت‌فرسایی دست‌وپنجه نرم می‌کنند. با این وجود، بسیاری از افرادی که با خودکشی از دنیا می‌روند، تلاش زیادی برای پنهان کردن نیت خود از عزیزان‌شان - از جمله و علی‌الخصوص همسرشان - کرده‌اند. افکار خودکشی برای بسیاری مایه‌ی شرم است؛ آن فرد ممکن است برای «قوی ماندن» مقابل شریک عاطفی‌اش تلاش زیادی کرده‌باشد؛ حتی درحالی‌که با مشکلات درونی خود دست‌وپنجه نرم می‌کرد. حتی شریک‌هایی که از بیماری روانی همسرشان آگاهند و با حضور در کنارشان از آن‌ها حمایت می‌کنند، می‌توانند کاملاً از خودکشی غافلگیر شوند.باور این‌که عشق می‌تواند بر هر مشکلی - از جمله بیماری روانی جدی یا ناامیدی عمیق - غلبه کند، فریبنده و به نظر درست است. بااین‌حال، واقعیت این است که افسردگی و دیگر اشکال بیماری روانی، دشمنانی سرسخت برای زندگی انسان‌ به‌شمار می‌آیند و شریک زندگی، به‌تنهایی نمی‌تواند مسئول نجات جان همسرش باشد.تصمیم فرد برای خودکشی، لزوماً حامل این پیام نیست که شریکش در حق او کوتاهی کرده یا کمتر دوستش داشته‌است. شریک‌هایی که با نکوهش خود دست‌وپنجه نرم می‌کنند، نباید در درخواست کمک برای پذیرش مرگ همسرشان و درک اینکه تقصیر آن‌ها نبوده، تردید کنند.ازدست‌دادن والد به دلیل خودکشیمرگ والد، در هر سن و به هر دلیلی، اغلب منبعی بزرگ برای افسردگی و غم در آینده است. بااین‌حال، از دست دادن والد به دلیل خودکشی می‌تواند به‌شدت آسیب‌زا باشد - اگر این مرگ در دوره‌ی کودکی رخ دهد، می‌تواند اثرات منفی بلندمدتی بر رشد عاطفی کودک بگذارد.بسیاری از کودکانی که از خودکشی والد خود جان سالم به در می‌برند، به بزرگسالانی سالم از نظر روانی تبدیل می‌شوند؛ هرچند اکثر آن‌ها می‌گویند که مرگ والدشان زخمی بر جای گذاشته که هرگز کاملاً التیام نیافته‌است. چنین زخمی می‌تواند در روابط، سلامت روان خود فرد و یا نحوه‌ی ارتباط با فرزندان‌شان نمایان شود. پرداختن به تأثیرات پایدار این مرگ در روان‌درمانی - چه در دوره‌ی کودکی، چه در بزرگسالی - می‌تواند به فرد کمک کند تا احساس سرزنش خود و حس طردشدگی را رها کند.افرادی که والدین خود را به دلیل خودکشی از دست داده‌اند، از کجا می‌توانند کمک بگیرند؟غم، محدودیت زمانی ندارد و حتی کسانی که دهه‌ها پیش والدین خود را به دلیل خودکشی از دست داده‌اند، درمی‌یابند که روان‌درمانی فردی می‌تواند به آن‌ها کمک کند تا این فقدان را مدیریت و به سوی آینده‌ای روشن‌تر حرکت کنند. همچنین بسیاری از بزرگسالان، در گروه‌های حمایتی برای افرادی که والدین خود را از دست داده‌اند، آرامش می‌یابند. هرچند بهترین گزینه برای هر فرد منحصربه‌فرد است؛ برخی بازماندگان می‌گویند که «گروه‌های ویژه‌ی خودکشی والدین» مفیدتر بوده‌اند. چراکه به آن‌ها امکان برقرار ارتباط نزدیک‌تر با افرادی که تجربه‌ی مشابهی داشته‌اند، را داده‌است.به‌اشتراک‌گذاری چنین فقدانی با افرادی که بتوان به آن‌ها تکیه کرد نیز می‌تواند منبع بزرگی برای آرامش باشد. صحبت آشکار درباره‌ی تأثیر پایدار این فقدان می‌تواند به فرد در مسیر درک‌شدن بهتر کمک کند. سهیم‌سازی دیگران در داستان‌های مربوط به والد می‌تواند به حفظ خاطره‌ی فرد کمک کند؛ از جمله خاطرات شاد و مملو از عشقی که در پی‌آمد فوری و اغلب آسیب‌زای مرگ، اندیشیدن به آن‌ها دشوار گشته بود.ازدست‌دادن والد به دلیل خودکشی چه تأثیری بر کودک از نظر عاطفی دارد؟مطابق نتیجه‌ی پژوهش‌هاُ کودکانی که والدین‌شان را به‌علت خودکشی از دست می‌دهند، نسبت به سایر کودکان، حتی کودکانی که والدین خود را به دلایل طبیعی از دست داده‌اند، معمولاً دچار پریشانی روانی بیشتری می‌شوند. آن‌ها همچنین بیشتر در معرض خطر افسردگی و اضطراب قرار دارند. همچنین نشان دادن اختلال‌های رفتاری از سوی این کودکان، رایج‌تر است؛ اختلالاتی همچون افت عملکرد تحصیلی، انزوا و یا پرخاشگری.این تأثیرها لزوماً دائمی نیستند، اما می‌توانند طولانی‌مدت باشند؛ متأسفانه چنین کودکانی در بزرگسالی با خطر بیشتر اقدام به خودکشی مواجه‌اند و حتی دهه‌ها پس از مرگ والد، امکان دارد که با چالش‌های سلامت روان یا سوءمصرف مواد دست‌وپنجه نرم کنند.بسیاری از کودکان - اغلب با کمک خانواده، دوستان و روان‌درمانگران قابل اعتماد - می‌توانند غم خود را با موفقیت مدیریت کنند و در نهایت، به بزرگسالانی ایمن و سالم از نظر روانی و روحی تبدیل شوند. بااین‌حال، حتی در این حالت، زخم‌های ناشی از خودکشی والد احتمالاً هرگز به‌طور کامل محو نمی‌شوند.کودکان چگونه خودکشی والد خود را درک می‌کنند؟کودکان - به‌ویژه خردسالان - توانایی درک عوامل اجتماعی و روانی‌ای که منجر به خودکشی می‌شوند را ندارند. کودکان به پریشانی والدین خود حساس‌اند و معمولاً سعی می‌کنند به هر نحوی که می‌توانند کمک کنند، هرچند احتمالاً دلایل یا پیامدهای آن را درک نمی‌کنند؛ برای مثال، افسردگی والد می‌تواند برای آن‌ها به‌عنوان خستگی یا تحریک‌پذیری ساده تعبیر شود.به همین دلیل، بسیار محتمل است که کودکان خود را برای این مرگ سرزنش کنند. بسیاری از بزرگسالانی که در کودکی والدی را به دلیل خودکشی از دست داده‌اند، به یاد می‌آورند که احساس گناه شدیدی داشته‌اند؛ فکر می‌کردند که اگر مهربان‌تر، کمتر «آزاردهنده» یا مطیع‌تر بودند، والدشان چنین اقدامی نمی‌داشت. حتی کودکان بزرگ‌تر و نوجوانان که از نظر شناختی می‌توانند بهتر دلیل خودکشی والد را درک کنند، اغلب با احساس عمیق طردشدگی دست‌وپنجه نرم خواهند کرد.بزرگسالان چگونه می‌توانند به کودکی که والدی را به دلیل خودکشی از دست داده کمک کنند؟بازماندگان خانواده، می‌توانند با فراهم‌سازی فضایی برای صحبت درباره‌ی مرگ و ابراز احساساتی با بار سنگین، به کودک در مدیریت اندوه خود کمک کنند. باید به کودک اطمینان داد که مرگ والد به‌هیچ‌وجه تقصیر او نبوده‌است. توضیح خودکشی، بیماری روانی یا سوءمصرف مواد با زبانی متناسب با سن کودک اشکالی ندارد؛ اگر این موضوعات پنهان یا تابو تلقی شوند، کودکان اغلب شکاف‌های اطلاعاتی را با تفسیرهای نادرست خود پر می‌کنند؛ تصوری از این‌که چه اتفاقی افتاده و چه کسی مقصر آن است.به کودک - چه با کلمات و چه با عمل - اطمینان خاطر دهید که حتی با وجود نبودِ والدش، همیشه از او مراقبت می‌شود. بزرگسالانی که از کودکی که والدی را به دلیل خودکشی از دست داده مراقبت می‌کنند، نباید در جست‌وجوی خدمات سلامت روان برایش تردید داشته‌باشند.خودکشی والد، معمولاً چگونه بر فرد در دوران بزرگسالی تأثیر می‌گذارد؟خودکشی والد سایه‌ی تاریک بلندی می‌افکند؛ صرف‌نظر از آن‌که فرد در زمان وقوع در چه سنی باشد. بزرگسالانی که در کودکی والدین‌شان را به علت خودکشی از دست داده‌اند، احساس می‌کنند که باید «از آن گذشته باشند» یا تعجب می‌کنند که چرا غم‌شان همچنان با اشکالی غیرمنتظره ظاهر می‌شود.برخی گزارش می‌دهند که برای فاصله‌گیری از این تراژدی، تلاش زیادی داشته‌اند؛ مثلاً مهاجرت به مکانی دور یا اجتناب از اندیشیدن یا صحبت درباره‌ی خودکشی. اما در نهایت می‌توانند دریابند که این کار آن‌ها را تنها، از نظر عاطفی ناکام و عمیقاً گیج کرده‌است. بعضی دیگر می‌گویند به علت ناتوانی و یا عدم تمایل به صحبت آشکار درباره‌ی این مرگ، در ایجاد ارتباط نزدیک با دیگران دچار مشکل شده‌اند.از سوی دیگر، بزرگسالانی که والدین‌شان را در بزرگسالی به دلیل خودکشی از دست داده‌اند، می‌توانند کاملاً از این مرگ غافلگیر شوند - که می‌تواند غم آن‌ها را تشدید کند. آن‌ها شاید این احساس را داشته باشند که نمی‌توانند با کسانی که والدین خود را به دلایل دیگر از دست داده‌اند، ارتباط برقرار کنند. همچنین ممکن است از این‌که والدشان با خودکشی از دنیا رفته و تنهای‌شان گذاشته، احساس خشم یا شرمساری کنند. همچنین محتمل است که بزرگسالان جوانی که هنوز در حال کشف هویت‌شان‌ هستند، در درک معنای این مرگ برای خود و یا آینده‌شان با مشکل مواجه شوند؛ بسیاری نگران می‌شوند که سرنوشتی مشابه در انتظارشان باشد. حتی کسانی که کاملاً از مشکلات والدشان با بیماری روانی، سوءمصرف مواد و یا عوامل مخاطره‌آمیز مرتبط آگاه بودند، ممکن است باز هم نتوانند این مرگ را با خاطرات شاد و عاشقانه‌ای که از والدشان دارند، آشتی دهند.از دست دادن فرزند به دلیل خودکشیمرگ فرزند، بدترین کابوس برای هر والدی است؛ مرگ فرزند به علت خودکشی حتی دردناک‌تر. اکثر والدینی که فرزندشان را به این شکل از دست می‌دهند، احساس می‌کنند که هیچ‌کس هرگز واقعاً نمی‌تواند درک کند که آن‌ها چه حسی دارند؛ البته در واقع، تا حدی حق با آن‌هاست. خودکشی فرزند، حفره‌ای عمیق در قلب والدین به جا می‌گذارد و ترکیب وحشتناک احساس گناه، خودسرزنش‌گری، ناامیدی و خشم اغلب طاقت‌فرسا به نظر می‌رسد. اکثر والدین بازمانده، با افکار وسواسی درباره اینکه چه کار متفاوتی می‌توانستند انجام دهند، عذاب می‌کشند. بسیاری خود با افکار خودکشی دست‌وپنجه نرم می‌کنند.هیچ والدی هرگز از مرگ فرزندش به دلیل خودکشی «بهبود» نمی‌یابد؛ نباید انتظار داشت که چنین شود. بااین‌حال، بسیاری درمی‌یابند که با گذر زمان، راهی برای زندگی با این فقدان پیدا می‌شود و دوباره معنایی در زندگی می‌بینند.درخواست حمایت - چه از عزیزان، چه روان‌درمانگران و یا گروه‌های حمایتی - و گام‌بداری برای گرامیداشت یاد فرزندشان می‌تواند به والدین یاری برساند تا غم خود را درک کنند و حس هدفمندی را باز یابند.چگونه می‌توان از خودکشی فرزند جان سالم به در برد؟اکثر والدینی که فرزندشان را به علت خودکشی از دست می‌دهند، طی هفته‌ها و ماه‌های پس از مرگ احساس گم‌گشتگی و بی‌ارزشی دارند. برخی احساس می‌کنند که هرگز دوباره شادی را تجربه نخواهند کرد. این احساسات طبیعی‌اند، هرچند مهم است که شخص، خود را منزوی نکرده و این بار سنگین را به‌تنهایی تحمل نکند. اگر خانواده و دوستان پیشنهاد کمک می‌دهند، باید از آن استقبال کرد - و نباید در صورت نیاز به حمایت عاطفی یا عملی بیشتر، از تماس با آن‌ها هراس داشت.به عنوان یک بزرگسال که با چنین شرایطی مواجه شده‌است، اگر خود توان پیدا کردن دروان‌درمانگر یا گروه حمایتی در منطقه‌تان ندارید، از یکی از نزدیکتان درخواست کنید تا جست‌وجو کند. درخواست کمک حرفه‌ای و ارتباط با دیگران که بهتر می‌توانند آنچه تجربه می‌کنید را درک کنند، می‌تواند به مدیریت احساس گناه، ناامیدی و شرم کمک کند.اولویت‌دهی به خودمراقبتی پس از مرگ فرزند می‌تواند بیهوده یا اتلاف وقت به نظر آید. اما بسیاری از والدین سوگوار درمی‌یابند که تلاش برای مراقبت از سلامت جسمانی‌شان - از طریق ورزش، تغذیه‌ی مناسب و داشتن خواب کافی در صورت امکان - به آن‌ها در تاب‌آوری و تحمل بار سنگین اندوه عظیم‌شان کمک می‌کند. خودمراقبتی برای تسکین درد کافی نیست. هرچند تلاش برای کنار نگذاشتن آن می‌تواند بیش از آن‌چه به نظر می‌رسد، مفید باشد.مهم‌تر از هر چیزی، آن بزرگسال باید با خود صبورانه رفتار کرده و برای غم خود محدودیت زمانی تعیین نکند. فقدانی غیرقابل تصور تجربه می‌شود؛ بنابراین، هیچ راه درست یا غلطی برای سازش با آن وجود ندارد.فرزندم به دلیل خودکشی درگذشت. احساس می‌کنم به‌عنوان والد شکست خورده‌ام.از دست دادن فرزند به علت خودکشی، لزوماً به این معنا نیست که والد شکست‌خورده یا والد بدی بوده‌است. اکثر افرادی که با خودکشی از دنیا می‌روند، با والدینی دوست‌داشتنی و حمایتگر بزرگ شده‌اند. خانواده‌ای که عمیقاً به فرزندان خود اهمیت می‌دادند و هرچه در توان داشتند، برای کمک به آن‌ها انجام دادند.برای والدینی که فرزند خود را به دلیل خودکشی از دست می‌دهند، تحمل عذاب افکاری از جمله اینکه «یک والد خوب چه کار متفاوتی می‌توانست انجام دهد»، رایج است. هرچند واقعیت این است که حتی برخی والدینی که مشکلات فرزندشان را درک کرده و زودتر برای دریافت کمک اقدام می‌کنند، با این تراژدی مواجه می‌شوند. بیماری روانی، سوءمصرف مواد، آزار و اذیت و دیگر عوامل تحریک‌کننده‌ی اقدام به خودکشی، در بسیاری از موارد، خارج از کنترل والدین است؛ صرف‌نظر از اینکه چقدر خود را نکوهش کنند یا احساس مسئولیت کرده باشند.شاید هرگز راهی برای درک یا فهم دلیل این مرگ آن وجود نداشته باشد. بااین‌حال، خودسرزنش‌گری می‌تواند مضر و حتی خطرناک باشد؛ از این‌روی، هنگامی که چنین احساسی طاقت‌فرسا می‌شود، درخواستکمک ضروری است. والدینی که خود با افکار خودکشی مواجه‌اند، باید فوراً با تماسی با خط بحران خودکشی در کشورشان حمایت دریافت کنند.از دست دادن خواهر یا برادر به دلیل خودکشیبرخی از افرادی که از خودکشی خواهر یا برادر خود جان سالم به در می‌برند، گفته‌اند که احساس می‌کنند «سوگواران فراموش‌شده» هستند. غم عظیم والدین - که البته فرزندی را از دست داده‌اند - معمولاً در مرکز توجه قرار می‌گیرد، درحالی‌که اندوه خواهر و برادر، کمتر مورد توجه قرار می‌گیرد. بسیاری از بازماندگان می‌گویند که سعی کرده‌اند برای والدین خود «قوی بمانند» یا با نمایش آرامش و خونسردی، آن‌ها را از آسیب بیشتر حفظ کنند. هرچند چون از بیرون آرام به نظر می‌رسند، شاید دیگران تصور کنند که این فقدان کمتر آن‌ها را تحت تأثیر قرار می‌دهد.بااین‌حال، باید در نظر داشت که بی‌تردید خواهر و برادرها نیز عمیقاً سوگوار می‌شوند. برخی از جفت‌های خواهر و برادر، یکدیگر را بهترین دوست و هم‌راز خود می‌دانند؛ وقتی یکی به دلیل خودکشی از دنیا می‌رود، حفره‌ای بر جای می‌گذارد که به‌سادگی پر نمی‌شود. همچنین خواهر و برادرهای بزرگ‌تر، که معمولاً نسبت به کوچک‌ترها احساس مسئولیت محافظتی دارند، امکان دارد با این عذاب مواجه باشند که چرا نتوانسته‌اند از سرنوشت خواهر یا برادر کوچک‌تر خود جلوگیری کنند.ارتباط با دیگر بازماندگان از خودکشی خواهر و برادر و صحبت آشکار با دیگران - از جمله والدین - درباره‌ی درد عمیق ناشی از این فقدان، می‌تواند به بازماندگان در آغاز روند بهبودی کمک کند.خودکشی خواهر یا برادر چه تأثیری می‌گذارد؟خودکشی خواهر یا برادر توسط برخی بازماندگان به‌مثابه «بهمنی در مسیر زندگی» توصیف شده‌است. این مرگ اغلب آسیب‌زا و گیج‌کننده است و مانند دیگر بازماندگان، خواهر و برادرها طیفی از احساسات - از جمله حس گناه، خشم و اندوه ویرانگر - را تجربه می‌کنند. خواهر و برادرهایی که محرم اسرار یکدیگر بودند، می‌توانند احساس بی‌پایان خیانت را تجربه کنند؛ چراکه آن‌ها متعجب می‌شوند: خواهر یا برادرشان همه‌چیز را به آن‌ها گفته‌بود، به جز این؟بسیاری از بازماندگان خودکشی خواهر و یا برادر احساس می‌کنند که غم‌شان توسط دیگران نادیده گرفته می‌شود. برخی دیگر به‌طور عمدی کناره‌گیری می‌کنند؛ زیرا احساس می‌کنند هیچ‌کس نمی‌تواند فقدان آن‌ها را درک کند. چنین تصمیمی می‌تواند به روابط دوستانه‌شان آسیب بزند و یا شکافی میان آن‌ها و دیگر اعضای خانواده ایجاد کند. برخی مطالعات پژوهشی کوچک نشان داده‌اند که پس از خودکشی خواهر یا برادر، بازمانده می‌تواند در برقراری روابط عاشقانه‌ی رضایت‌بخش با مشکل مواجه شود. پژوهشگران گمان دارند که اغلب مرگ خواهر یا برادر، آن‌ها را نسبت به آینده‌ای شاد ناامید می‌کند. برخی بازماندگان تداعی کرده‌اند که عامدانه در رفتارهای مخاطره‌آمیز شرکت داشتند تا به‌نوعی از خواهر یا برادرشان برای دردی که ایجاد کرده‌اند، «انتقام» بگیرند.البته بسیاری از بازماندگان خودکشی خواهر یا برادر گفته‌اند که با گذر زمان، حس جدیدی از هدف‌مندی پیدا می‌کنند و به این درک می‌رسند که هیچ کاری که انجام داده‌اند یا حرف‌هایی که گفته‌اند، باعث خودکشی خواهر یا برادرشان نشده‌است. برخی درمی‌یابند که مدیریت این فقدان - و دست‌وپنجه نرم کردن با اندوهی عظیم که احتمالاً به تصمیم‌شان برای خودکشی منجر شده - به آن‌ها همدلی بیشتری نسبت به افرادی که با بیماری روانی یا ناامیدی دست‌وپنجه نرم می‌کنند، بخشیده‌است.چگونه می‌توان با فقدان خواهر یا برادر کنار آمد؟تصور این‌که اوضاع قرار است دوباره عادی شود، بلافاصله پس از خودکشی، دشوار است. هرچند کنار آمدن با فقدان خودکشی خواهر یا برادر - حتی اگر درد هرگز به‌طور کامل از بین نرود - ممکن است. اکثر خواهر و برادرها به «نرمال جدیدی» می‌رسند که در آن می‌توانند زندگی خود را به‌طور عادی ادامه دهند. درعین‌حال، آن‌ها غم را در وجود خود نگه می‌دارند و به آن احترام می‌گذارند.مانند هر نوع فقدان ناشی از خودکشی، روان‌درمانی فردی اغلب برای بازماندگان خودکشی بسیار کمک‌کننده است. همان‌طور که حضور در گروه‌های حمایتی متمرکز بر خودکشی خواهر و یا برادر می‌توانند مفید باشند.مطالعه‌ی کتاب - به‌ویژه خاطرات - می‌تواند به فرد کمک کند تا احساس فقدان ناشی از خودکشی خود را به کلمات تبدیل کند و در نتیجه، مسیر احتمالی اندوه خود را ببیند. ارتباط با دیگر بازماندگان - چه حضوری و چه آنلاین - می‌تواند به فرد کمک کند تا کمتر احساس تنهایی کند. همچنین می‌تواند به او مهارت‌های تقابلی‌ای را بیاموزد که می‌تواند در زندگی خود به کار بگیرد؛ از ژورنال‌نویسی گرفته تا خودمراقبتی و مبارزه با انگ سلامت روان در جامعه‌اش.وقتی مردم می‌پرسند چند خواهر و برادر داری، چه باید گفت؟برخی از بازماندگان خودکشی خواهر یا برادر از پاسخ‌گویی به این پرسش که «چند برادر و خواهر داری؟» می‌هرساند. گنجاندن خواهر یا برادر ازدست‌رفته؛ می‌تواند احساسات مدفون‌شده را برانگیزد و یا به سؤالات بعدی ناخوشایندی منجر شود. هرچند از سویی دیگر، چشم بستن روی‌شان نیز می‌تواند بی‌احترامی به یادشان تلقی شود.نحوه‌ی پاسخ به این سؤال در نهایت تصمیمی شخصی‌ست و پاسخ درست یا غلطی وجود ندارد. بسیاری از بازماندگان درمی‌یابند که پاسخی که برایشان مناسب‌تر است، با گذر زمان شکل می‌گیرد. هرچند هیچ شرمساری‌ای در احساس عواطف قوی هنگام مواجهه با این پرسش وجود ندارد. این موضوع در ماه‌ها و سال‌های اولیه پس از مرگ، بیشترین حساسیت را ایجاد می‌کند. گرچه با گذر زمان و بهبود غم، بسیاری درمی‌یابند که می‌توان بدون ناراحتی آشکار یا ناجوری به این پرسش پاسخ داد.منبع نسخه‌ی انگلیسی این مقاله، وب‌سایت Psychology Today است.</description>
                <category>Soshiyant Nr | سوشیانت</category>
                <author>Soshiyant Nr | سوشیانت</author>
                <pubDate>Tue, 24 Jun 2025 00:35:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روان‌شناسی جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@sosnej/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%AC%D9%86%DA%AF-aawd3mrgzhlu</link>
                <description>کتابی در مورد تاریخ جهان بگشایید؛ به احتمال زیاد با این برداشت کلی مواجه می‌شوید: انسان‌ها ناتوان در زیست صلح‌آمیز هستند. اکنون که تنش‌های میان جمهوری اسلامی ایران و اسرائیل اوج گرفته، به نظر می‌رسد زمان مناسبی باشد برای تأمل در این پرسش که چرا چنین شده‌است.کتاب‌های تاریخ جهان، معمولاً با تمدن‌های سومر و مصر آغاز می‌شوند؛ تمدن‌هایی که حدود ۳۰۰۰ سال پیش از میلاد پدیدار شده‌اند. از آن زمان تا امروز، برگ‌های کتاب تاریخ چیزی جز از جنگ‌های بی‌پایان در بر ندارند. میان سال‌های ۱۷۴۰ تا ۱۸۹۷، قاره‌ی اروپا شاهد ۲۳۰ جنگ و انقلاب بود و کشورها در این دوره با هزینه‌های نظامی هنگفت، خود را تا مرز ورشکستگی پیش برده‌بودند.در قرن‌های نوزدهم و اوایل قرن بیستم، جنگ‌ها اندکی کمتر شدند؛ اما این کاهش تنها به دلیل قدرت فن‌آوری ویرانگر ملت‌ها بود که جنگ‌ها را سریع‌تر به پایان می‌رساند. در حقیقت، تلفات جنگ‌ها به‌شدت افزایش یافت. درحالی‌که میان ۱۷۴۰ تا ۱۸۹۷ تنها ۳۰ میلیون نفر در جنگ‌ها جان باختند، برآوردها از مرگ ۵ تا ۱۳ میلیون نفر در جنگ جهانی اول و ۵۰ میلیون نفر در جنگ جهانی دوم حکایت دارد. (البته از آن زمان، تلفات جنگ‌ها به دلایل که بعداً بررسی می‌شود، به طور قابل توجهی کاهش یافته‌است.)نظریه‌هایی در مورد جنگچه‌گونه می‌توان این رفتار بیمارگونه را توضیح داد؟روان‌شناسان فرگشتی (Evolutionary psychologists)، گاه ادعا دارند که جنگیدن گروه‌های انسانی امری طبیعی است؛ زیرا ژن‌های خودخواهی‌مان خواستار تکثیرند. بنابراین، تلاش برای تصاحب منابع، برای بقا و رقابت با دیگر گروه‌ها که می‌توانند تهدیدی برای بقای ما باشند، طبیعی به نظر می‌رسد.توضیحات زیست‌شناختی‌ای نیز وجود دارد. مردان به دلیل سطوح بالای تستوسترون، که به پرخاشگری ارتباط دارد، برای جنگیدن آماده‌اند. همچنین، کمبود سروتونین می‌تواند با خشونت مرتبط شود؛ شواهد نشان از آن دارند که تزریق سروتونین به حیوانات، پرخاشگری‌شان را کاهش می‌دهد.هرچند این توضیحات نقص‌های قابل توجهی دارند. برای مثال، نمی‌توانند فقدان ظاهری جنگ در تاریخ اولیه‌ی بشر یا ماقبل‌تاریخ و کمبود نسبی درگیری در جوامع شکارگر-گردآور سنتی را توضیح دهند. این موضوع بحثی داغ به‌شمار می‌آید و برخی محققان ادعا می‌کنند که جنگ همیشه در جوامع انسانی وجود داشته‌است.بااین‌حال، بسیاری از باستان‌شناسان و انسان‌شناسان با این نظریه مخالف‌اند؛ شواهد زیر به نفع آن‌هاست. برای نمونه، سال گذشته داگلاس فرای و پاتریک سودربرگ، دو انسان‌شناس مطالعه‌ای درباره خشونت در بیست‌ویک گروه شکارگر-گردآور مدرن منتشر کردند. آن‌ها دریافتند که طی ۲۰۰ سال، حملات مرگبار میان گروه‌ها بسیار نادر بوده‌است. آن‌ها ۱۴۸ مرگ ناشی از خشونت را شناسایی کردند؛ اکثریت قریب به اتفاق آن‌ها نتیجه درگیری‌های یک‌به‌یک و یا نزاع‌های خانوادگی بود. همچنین،  آر. برایان فرگوسن، انسان‌شناس، شواهد قانع‌کننده‌ای گردآوری کرد که نشان می‌دهد جنگ تنها حدود ۱۰٬۰۰۰ سال قدمت دارد و از حدود ۶٬۰۰۰ سال پیش رایج شد.مشکل دیگر نظریه‌های زیست‌شناختی این است که جنگ صرفاً تجلی خشونت نیست؛ بلکه فعالیتی بسیار برنامه‌ریزی‌شده و سازمان‌یافته است. فعالیتی که عمدتاً در موقعیت‌های غیرخشونت‌آمیز انجام می‌شود و مبارزه‌ی واقعی بخش کوچکی از آن است.توضیحات روان‌شناختینخستین روان‌شناسی که به بررسی جنگ پرداخت، ویلیام جیمز بود. او در سال ۱۹۱۰ مقاله‌ای برجسته با عنوان «برابر اخلاقی جنگ» (The Moral Equivalent of War) نوشت. این روانشناش تداعی داشت که جنگ به علت تأثیر مثبت روان‌شناختی‌اش بر فرد و جامعه، این‌گونه‌ای فراگیر شده‌است.در سطح اجتماعی، جنگ در برابر تهدید جمعی، حس وحدت ایجاد می‌کند. به‌جز ارتش درگیر در نبرد، تمام جامعه را به‌هم پیوند می‌دهد. به قول جیمز، جنگ نظم و انسجامی با اهداف جمعی به ارمغان می‌آورد. «تلاش جنگی»، شهروندان -نه فقط سربازان - را به رفتار شرافتمندانه و فداکارانه برای خیر بزرگ‌تر تشویق می‌کند.در سطح فردی، جنگ افراد را سرزنده‌تر، هوشیارتر و بیدارتر می‌کند. به گفته جیمز، زندگی را از یکنواختی نجات می‌دهد، معنا و هدف می‌بخشد و یکنواختی روزمره را درمی‌نوردد. جنگ همچنین امکان بروز ویژگی‌های والای انسانی مانند نظم، شجاعت و فداکاری را فراهم می‌آورد. مواردی که در زندگی عادی اغلب نهفته می‌مانند.دو عامل مهم دیگر نیز وجود دارند. عامل آشکار، انگیزه‌ی افزایش ثروت، جایگاه و قدرت است. یکی از انگیزه‌های اصلی جنگ، تمایل گروهی از انسان‌ها - معمولاً دولت‌ها و یا گاهی مردم یک کشور، قبیله یا قوم - برای افزایش قدرت و ثروت است. این گروه‌ها با نابودی و سرکوب دیگران - یا تصاحب زمین‌ها و منابع‌شان - به این هدف دست می‌یابند.می‌توانید هر جنگی در تاریخ را زیر ذره‌بین ببرید. جنگ‌هایی برای الحاق قلمرو، استعمار سرزمین‌های جدید، تسلط بر منابع معدنی یا نفت، ساخت امپراتوری برای افزایش پرستیژ و ثروت و یا انتقام از تحقیری که قدرت و جایگاه گروهی را کاهش داده‌است.عامل دوم، هویت گروهی است. انسان‌ها به طور کلی نیاز شدیدی به تعلق و هویت دارند که به راحتی می‌تواند به صورت قومیت‌گرایی، ملی‌گرایی یا تعصب دینی ظهور کند. این نیاز ما را به افتخار به هویت قومی، ملی یا دینی خود - مانند ایرانی، یهودی، سنه، شیعه و یا غیره - وامی‌دارد. برای مثال امپراتوری صفوی برای تقابل با عثمانی‌ها، تشیع را به‌عنوان مذهب رسمی ایران ترویج داد تا هویت ملی و مذهبی متمایزی ایجاد کند. این سیاست با تبلیغ گسترده آیین‌های شیعی و حمایت از علمای شیعه همراه بود. هدف، اتحاد مردم ایران در برابر تهدید عثمانی و تقویت انسجام داخلی بود که در نهایت به تعصب دینی در کشور برای قرن‌ها ختم شد.معضل اصلی،  افتخار به هویت فردی نیست؛ بلکه نگرشی‌ست که نسبت به گروه‌های دیگر ایجاد می‌کند. هویت انحصاری یک گروه، حس رقابت و دشمنی با دیگران را به وجود می‌آورد. چنین نزاع‌هایی در تاریخ به صورت برخورد میان گروه‌های هویتی متفاوت دیده شده‌اند: مسیحیان و مسلمانان در جنگ‌های صلیبی، یهودی‌ها، هندوها و مسلمان‌ها در هند و یا کاتولیک‌ها و پروتستان‌ها در ایرلند شمالی و...کاهش جنگاز پایان جنگ جهانی دوم - همان‌طور که استیون پینکر در کتاب «فرشتگان بهتر طبیعت ما» اشاره کرد - تعداد مرگ‌ومیر ناشی از جنگ در جهان به طور پیوسته کاهش یافته‌است. در اروپا، کشورهایی که قرن‌ها تقریباً به طور مداوم با همسایگان خود در جنگ بوده‌اند - مانند هلند، فرانسه، بریتانیا و آلمان - دوره‌ای بی‌سابقه از صلح را تجربه کرده‌اند.عوامل متعددی در این افزایش صلح نقش داشته‌اند: بازدارندگی هسته‌ای، رشد دموکراسی، تلاش نیروهای حافظ صلح بین‌المللی، و فروپاشی بلوک کمونیستی. شاید عجیب به نظر برسد؛ اما ورزش نیز می‌تواند نقشی داشته باشد. ورزش نمونه‌ای از «معادل اخلاقی جنگ» است که جیمز به آن اشاره کرد: فعالیتی که نیازهای روانی مشابه جنگ را برآورده می‌کند؛ بدون خشونت و ویرانی گسترده.عامل مهم دیگر، افزایش روابط بین‌المللی از طریق تجارت، سفر، و اینترنت است. این ارتباط، هویت گروهی و دشمنی با دیگران را کاسته‌است، همدلی را گسترش داده و درکی ایجاد می‌کند که همه انسان‌ها، با وجود تفاوت‌ها، در نهایت یکسان‌اند.شاید انسان به تدریج در حال فراتر رفتن از این آسیب‌شناسی جنگ باشد. امیدواریم درگیری‌هایی مانند آنچه در کشورمان جریان دارد، به‌تدریج به استثنا تبدیل شوند، و با کاهش هویت گروهی و افزایش همدلی، روزی فرا برسد که نیاز به هویت جمعی چنان به کمرنگ شود که همدلی میان همه‌ی انسان‌ها گسترش یابد. شاید آن‌گاه، حتی دولت‌های قدرت‌طلب نیز نتوانند بر گروه‌های دیگر را برای امیال خود ستم کنند.</description>
                <category>Soshiyant Nr | سوشیانت</category>
                <author>Soshiyant Nr | سوشیانت</author>
                <pubDate>Sat, 14 Jun 2025 13:43:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روانشناسی؛ در آغوش اکنون، تأمل در زیست لحظه‌ای</title>
                <link>https://virgool.io/@sosnej/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%AA%D8%A3%D9%85%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-ayq45s0fcwta</link>
                <description>در مقاله‌ی زیر، از چگونگی کمک هنر «توجه کردن» به شکوفایی و پیشرفت گفته می‌شود.نکات کلیدی مقالهانسان اغلب از گذشته پشیمان و در مورد آینده نگران است؛ این اضطرابی در وی ایجاد می‌کند.محک‌زدن فلسفی، به بشر کمک می‌کند تا این تجربه‌های زمانی را زیر سؤال ببرد.به نظر می‌رسد که واقعیت تنها در زمان حال وجود دارد.با یادگیری نحوه‌ی گسترش ظرفیت توجه، فرد حضور بیشتری در زندگی و زمان حال خواهد داشت.در مقاله‌ی پیشین، به اضطراب نهفته در ذات انسانی پرداخته‌شد. استدلال این بود که توانایی خویشتن‌اندیشی (self-reflection) باعث می‌شود تا انسان در احتمالات گوناگونی که جلو و پشت سرش قرار دارند، مردد باشد. توجه روی آن‌چه می‌توانست رخ بدهد و آن‌چه می‌تواند رخ بدهد، تمرکز را از زمان حال دور می‌کند. این باعث فزونی اضطراب در مورد آینده و حسرت نسبت به گذشته می‌شود. در دیدگاه سورن کیرکگور، فیلسوف هستی‌گرای قرن نوزدهم، انسان‌ها در کشمکش میان اضطراب و نومیدی زندگی می‌کنند. اضطراب گونه‌ای ترس از آن‌چه می‌تواند رخ دهد و نومیدی و نارضایتی از وضعیت موجود است. اندیشه‌های کیرکگور عمیقاً تحت تأثیر نوشته‌های سنت‌آگوستین قرار داشت؛ فیلسوفی که کتاب «اعترافات»(Confessions)ش، همچنان یکی از عمیق‌ترین آثار خودکاوی (self-examination) نوشته‌شده به شمار می‌آید.در بخش دهم کتاب «اعترافات»، آگوستین در مورد تجربه‌ی روانی زمان و چگونگی تأثیرگذاری‌اش روی خودشناسی اندیشیده‌است. او اشاره داشت که زمان معمولاً به گذشته، حال و آینده تقسیم می‌شود.بیایید با ذره‌بین به این تقسیم‌بندی بنگریم؛ دیر یا زود در خواهید یافت که بازنمایی ناقصی از ماهیت حقیقی وقایع ارائه شده‌است. گذشته، در نهایت نامی‌ست که به رویدادهایی که دیگر وجود ندارند، داده می‌شود. آینده نیز نامی‌ست برای آن‌چه هنوز رخ نداده و وجود ندارد.از دیدگاه آگوستین، زمان حال تنها جلوه‌ای‌ست از زمانی که واقعاً وجود دارد. گذشته و آینده، ساخته‌های ذهن هستند. گذشته، تصوری از آن‌چه است که به یاد آورده می‌شود و آینده هنوز حاضر نشده‌است. پس چه‌گونه می‌توان گفت که هر یک از این‌ها وجود دارند؟کیرکگور با استنتاج از این دیدگاه، تأکید دارد که افسوس خوردن برای گذشته‌ای غیرواقعی به چیزی جز نومیدی ختم نمی‌شود؛ همچنین عذاب کشیدن برای آینده‌ای به همان اندازه خیالی، اضطرابی عمیق در پی دارد. به نظر می‌رسد که چنین توصیفی از زمان پیشنهاد می‌کند که راه‌حل، آموختن نحوه‌ی زیستن در زمان حال است - پیشنهادی که به همان آسانی که از دو تن از بزرگ‌ترین اندیشمندان تاریخ شنیده می‌شود، می‌توان از گوروهای (راهنمایان دینی در دین‌های هندوییسم و بودیسم) نیز دریافت کرد.البته، مسئله پیچیده‌تر از این‌ها است.آگوستین پس از تأمل، دریافت که «حال» نیز، همچون گذشته و آینده، به همان اندازه ناپایدار و غیرقابل اتکا است. «حال» تنها برای لحظه‌ای زودگذر وجود دارد؛ لحظه‌ای چنان شتابان که آگوستین چنین توصیف کرد: زمان از آینده به گذشته می‌جهد، گویی فاصله‌ای بی‌درنگ است. حال هیچ فضایی را در بر نمی‌گیرد و زمان چیزی نیست جز جریانی که از آنچه هنوز نیست [آینده] سرچشمه می‌گیرد، از آنچه گستردگی ندارد [حال] می‌گذرد و به آنچه دیگر نیست [گذشته] فرو می‌رود.به نظر می‌رسد حتی «حال» نیز به‌سختی وجودی واقعی داشته باشد.آیا «زیستن در زمان حال» واقعاً ممکن است؟اگر توصیف بالا از آگاهی زمانی انسان، مورد قبول واقع شود و این‌که تجربه از زمان به گونه‌ای‌ست که فرد  را میان دو قطب اضطراب و نومیدی گرفتار می‌کند، پذیرفته‌شده باشد، این پرسش ایجاد می‌شود که آیا اساساً زیستن در لحظه، با وجود زودگذر بودنش، امکان‌پذیر است؟ بی‌تردید، همه تجربه‌هایی داشته‌اند که آن‌ها را از اضطراب درونی‌‌شان رها کرده‌است و امکان حضور کامل در لحظه، با فرد یا موقعیت پیش روی‌شان، را داده‌اند. لحظه‌های این‌چنینی و روشن‌بینانه اغلب گذرا هستند؛ بااین‌حال، وجود دارند. هنگام تجربه‌ی آن‌ها، انسان خود را به کل از یاد می‌برد و عمیقاً با دنیای پیرامونش آمیخته می‌شود.از دیدگاه آگوستین، «توجه» ظرفیت درونی انسان برای حضور کامل در لحظه‌ی حال و تمرکز بر آن‌چه پیش رویش است، تعریف می‌شود. توجه کردن، بنیاد کسب تجربه است؛ بشر تنها با آنچه به آن معطوف است، مواجه می‌شود و این، به‌نوعی جایگاه خودِ زمان است. زمان خاطرات گذشته و انتظارات آینده را در بر می‌گیرد؛ حتی هنگامی که آینده، به گذشته بدل می‌گردد.انسان با انتخاب چیزی که توجه خود را معطوفش می‌کند، سرزنده‌تر می‌گردد و بیشتر با «حقیقت درونی شگفت‌انگیز چیزها، موجودات و انسان‌ها» ارتباط برقرار می‌کند؛ همان‌طور که گروهی از فعالان حوزه‌ی توجه به نام «دوستانِ توجه» (The Friends of Attention) در کتاب اخیرشان به نام «دوازده نظریه درباره توجه» نوشته‌اند.برای توضیح آسان‌تر این موضوع، شاید بهتر باشد که مثالی زده شود. تصور کنید در یک جنگل قدم می‌زنید. چه چیزی می‌بینید؟ چه بویی به مشام‌تان می‌رسد؟ چه احساسی از زمین زیر پاهای‌تان دریافت می‌کنید؟کمی دقیق‌تر توجه کنید. چه چیزی در جلوی شما جلوه می‌کند؟ چه موجوداتی برابرتان ظاهر می‌شوند؟ آن‌ها چه می‌گویند؟ چگونه شما را از خود حقیقی‌تان بیرون می‌آورند و به جهانی می‌برند که به طریقه‌ای اسرارآمیز، دیگران در آن ساکن‌اند؟حال سعی کنید لحظه‌ای از نزدیکی‌تان به طبیعت در روزهای گذشته را به یاد آورید. شاید به ساحل رفته‌اید، به پارک محلی‌‌ای سر زده‌اید و یا در محله‌تان قدم زده‌اید. آیا به موسیقی گوش می‌دادید؟ در شبکه‌های اجتماعی گشت می‌زدید؟ شاید هم عکسی از غروب گرفته‌اید؛ به جای این‌که توجه‌تان را روی درخشش آسمان که در رنگ‌های سرخ و طلایی خودنمایی می‌کرد، متمرکز کنید.با این کار، شما همچنان از ظرفیت توجه‌تان استفاده می‌کردید. شاید آگاهانه نمی‌دانستید که توجه‌تان صرف چه چیزی می‌شود. بااین‌وجود، به نوعی، شما در لحظه حضور داشتید - غرق در آوای موسیقی که از هدفون‌هایتان می‌آمد و یا نورهایی که روی صفحه نمایش‌تان می‌درخشید. اما وقتی توجه‌تان به ابزارهایتان معطوف بود، چه چیزهایی از نظر شما دور ماند؟ چه چیزی جلوی شما جلوه می‌کرد، اما دیده نشد؟معجزه‌ای به نام «توجه»طبق اندیشه‌های سیمون وی، فیلسوف و عارف قرن بیستم، هدف اصلی از آموزش، پرورش و تقویت «توجه» است. به باور وی، توجهی که به درستی هدایت شود، معجزه‌مانند است؛ تجربه‌ای مقدس، چیزی شبیه به نیایش. توجه، دریچه‌ای است به لحظه‌ی حال؛ پنجره‌ای رو به زندگی - آن‌طور که واقعاً وجود دارد.حتی در حالی که زمان از آینده‌ای غیرواقعی به گذشته‌ای ناموجود گذر می‌کند، «توجه» فرصتی برای شکوفایی ایجاد می‌کند؛ فرصتی که با استفاده از آن در هر لحظه‌ای که در زندگی به انسان داده‌شده، می‌تواند با تمامیت وجود زنده باشد. چنین چیزی، از دیدگاه آگوستین، تجربه‌ای اصیلاً انسانی از زمان است.منبع مقاله: Psychology Todayاشتراک‌گذاری و استفاده با ذکر منبع و نام مترجم بلامانع است.</description>
                <category>Soshiyant Nr | سوشیانت</category>
                <author>Soshiyant Nr | سوشیانت</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jun 2025 11:26:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روانشناسی؛ ما بیش از حد می‌اندیشیم</title>
                <link>https://virgool.io/@sosnej/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%DB%8C%D9%85-l0clbd5dnfkn</link>
                <description>فلسفه‌ی هستی‌گرایی (Existentialism) می‌تواند به ما کمک کند تا احساس اضطراب را درک کنیم.نکات کلیدی مقالهتوانایی خویشتن‌اندیشی (self-reflection) ما را قادر می‌سازد تا رفتار گذشته و احتمالات آینده را موشکافی کنیم.چنین خویشتن‌اندیشی‌ای ریشه‌ی اضطراب‌ درون‌مان است.به طریقه‌ای پارادوکسیکال، راه رهایی از اضطراب، خود اضطراب است. خودکاوی (Self-examination) می‌تواند به بهبود ما کمک کند.بر اساس گزارش مؤسسه‌ی ملی سلامت روان ایالات متحده، تقریباً یک‌سوم بزرگسالان این کشور در مقطعی از زندگی‌شان دست‌کم یک نوع اختلال مرتبط به اضطراب را تجربه کرده‌اند. افزون بر این، اضطراب در ایالات متحده رو به افزایش است و حتی در سال‌های پیش از اپیدمی کرونا، جهش‌های چشم‌گیری داشته‌است.در حالی که معیارهای روان‌شناختی و راهنماهای تشخیصی در شناخت و درمان افراد مضطرب کمک شایانی می‌کنند، در توضیح‌شان عاجزند. در واقع، با وجود شیوع گسترده‌ی اضطراب، مفهوم آن هنوز مبهم و ناواضح باقی مانده‌است.دلیل این موضوع، می‌تواند این باشد که اضطراب شیوع قابل توجهی دارد. معمولاً در درک و تشخیص آن‌چه که بیشتر تجربه می‌کنیم، ناتوان هستیم. علاوه‌براین، مفهوم «اضطراب» اغلب دشوارفهم است.اضطراب معمولاً زمانی بروز می‌کند که همه‌چیز خوب پیش می‌رود؛ اگر دقت کرده باشید، در میان هرج‌ومرج و تقلاهای‌مان، اضطراب به طرز محسوسی غایب است. هرچند زمانی که وضعیت کمی آرام‌تر می‌شود، آن‌گاه این حس تهدیدآمیز دوباره ظهور می‌کند.چنین ویژگی گیج‌کننده‌ای توجه سورن کیرکگور، فیلسوف هستی‌گرای دانمکاری قرن نوزدهم، را به خود جلب کرد. این فیلسوف، چندین اثر خود را به بررسی اضطراب - چه از بعد روانی و چه تجربی - اختصاص داد. از دید این شخص، مفهوم اضطراب عمیقاً با خویشتن‌اندیشی (self-reflection) مرتبط است؛ آگاهی از وجود به‌عنوان یک «فرد» و توانایی بررسی انتقادی از خود. طبق اندیشه‌های او، انسان‌ها ظرفیتی دارند که در موجودات دیگر، غایب است. ما خودآگاه (self-conscious) هستیم. روان ما، صرفاً به سمت دنیای بیرونی معطوف نیست. ما می‌توانیم مکث داشته باشیم و روی رفتارمان تأمل داشته باشیم. ما می‌توانیم خود را ارزیابی کنیم.Kierkegaard / کیرکگورتوانایی خودکاوی به‌درستی در طول تاریخ تفکر بشریت مورد ستایش قرار گرفته‌است. افلاطون نیز در این مورد گفته‌است:«زندگی بدون تجربه و آزمایش، ارزش زیستن ندارد»بخشی از وظیفه درمان‌گر این است که به خویشتن‌آگاهی تجربیات گذشته‌ای که سرکوب شده‌اند و در نتیجه از زندگی آگاهانه بیماران پنهان مانده‌اند، یار برساند. هرچند طبق باورهای کیرکگور، فواید خویشتن‌اندیشی همراه با معایب آن به دست می‌آیند. او ادعا می‌کند که خودآگاهی به معنای مسئول‌پذیری است؛ یعنی آگاهی از این‌که در زندگی دیگران - و در نتیجه رنج‌شان - نیز دخیل هستیم.هنگامی که به خود می‌اندیشیم، اغلب متوجه چگونگی کوتاهی‌مان در انجام این مسئولیت می‌شویم؛ زمانی که از آن شانه خالی کرده‌ایم یا حتی نادیده‌اش گرفته‌ایم.طبق ادعای کیرکگور، این مسئولیت از واقعیت این‌که انسان به عنوان موجودی خودآگاه، آزادی انتخاب دارد، برگرفته می‌شود. «درختی در میان درختان دیگر و یا گربه‌ای میان حیوانات» (اشاره به بخشی از کتاب افسانه سیزیف از آلبر کامو) هرگز به این فکر نمی‌کند که می‌توانست به‌گونه‌ای دیگر عمل کند. سایر جانداران، به گذشته نگاه نمی‌اندازند و از انتخاب‌های‌شان پشیمان نمی‌شوند. بعلاوه، آن‌ها آینده‌ای تحقق‌نیافته را پیش‌بینی نکرده و امکانات بی‌شماری که پیش روی‌شان قرار دارد را نمی‌بینند.از سوی دیگر، گونه‌ی انسان‌ها این‌چنین عمل می‌کند. برای ما اضطراب در آن‌چه انجام داده‌ایم (یا در انجام آن ناکام بوده‌ایم) و آن‌چه انجام خواهیم داد (یا در انجام آن با شکست مواجه خواهیم شد) خلاصه می‌شود. این اضطراب برگرفته از این واقعیت است که به عنوان موجودات زنده، با حق انتخاب بی‌نهایت و احتمالاتی که در گذشته می‌توانست تحقق یابد، زندگی می‌کنیم. در حالی که زندگی از لحظاتی تشکیل می‌شود که واقعاً تجربه‌شان می‌کنیم، روان‌مان توسط احتمالاتی که هرگز رخ ندادند و یا رخ نخواهند داد، شکنجه می‌شود.مارتین هایدگر، پدیدارشناس (phenomenologist) آلمانی، تعیبر نغز خود را دارد؛ این‌که همیشه به آینده بیندیشیم، به آگاهی اضطراب‌آور دیگری ختم می‌شود:همه‌ی ما در نهایت خواهیم مرد.مارتین هایدگر، که فلسفه‌اش ریشه در اندیشه‌های کیرکگور داشت، اضطراب همیشگی انسان را به آگاهی‌اش از احتمال‌های پیش‌رو نسبت می‌داد: این‌که در میان بی‌شمار احتمال، تنها یکی از آن‌ها به‌طور قطع به حقیقت می‌پیوندد. طبق گفته‌ی او انسان‌ها به‌عنوان «موجوداتی در مسیر مرگ» زندگی می‌کنند. منظور از این عبارت، این است که زندگی ما با آگاهی از سرنوشت نهایی‌مان - و اضطرابات ناشی از آن - شکل می‌گیرد. هرچه این سرنوشت را عمیق‌تر درک کنیم، اضطراب بیشتری خواهیم داشت.اینجا، همان جایی‌ست که مشکل خویشتن‌اندیشی در آن نهفته است. دلیل این‌که اضطراب در زمان‌های دست‌وپنجه نرم کردن با مشکلات جدی بروز نمی‌کند، این است که هنگام مواجهه با مشکلات، فرد درگیر حل مسئله‌ی پیش رو است. پریشانی، مجال لازم برای برداشتن گامی به عقب و تفکر به زندگی را از انسان می‌رباید. این امر، فرد را وادار می‌کند تا به‌صورت ناخودآگاه - بدون تأمل - وجود داشته باشد. این بی‌توجهی، نوعی بی‌خبری را تجسم می‌بخشد که مطابق عقاید کیرکگور، به‌نوعی از مصعومیت و ساده‌دلی نزدیک است.البته برخلاف آن‌چه تصور می‌شود، چنین ناآگاهی‌ای راه‌حل اضطراب نیست. علاوه بر این‌که چنین ناآگاهی‌ای در کسی دیده می‌شود که مانند آهویی به چراغ‌های جلوی‌ش خیره مانده و خطر را تشخیص نمی‌دهد، باید در نظر داشت که حفظ این وضعیت امکان‌پذیر نیست. دیر یا زود، فرد در وضعیت انسانی مجبور به رویارویی با اضطراب درونی‌اش می‌شود؛ پس نگریختن از آن ضروری است.به باور کیرکگور، راه گذر از اضطراب، به شکلی پارادوکسیکال، از دل خود اضطراب می‌گذرد. خویشتن‌اندیشی می‌تواند اضطراب به‌همراه داشته باشد، اما در عین حال، راهی برای پیش‌روی در مسیرمان می‌گشاید. این خویشتن‌اندیشی ما را قادر می‌سازد تا به انتخاب‌های گذشته‌مان بیندیشیم و امکان دگرگونی را در ذهن بپرورانیم. تا زمانی که ندانیم به عنوان موجوداتی آزاد زندگی می‌کنیم، این امکان از ما دریغ می‌شود. برای کیرکگور، ایمان یعنی دیدن تبدیل‌شدن ناممکن به ممکن؛ یعنی مشاهده‌ی اضطرابی که به ابزاری برای آرامش درونی‌مان بدل می‌شود و شاید، چه بسا، لحظه‌هایی از خودپذیری و لذت ناب را نیز به ما هدیه کند.منبع مقاله: Psychology Todayاشتراک‌گذاری و استفاده با ذکر منبع بلامانع است.</description>
                <category>Soshiyant Nr | سوشیانت</category>
                <author>Soshiyant Nr | سوشیانت</author>
                <pubDate>Tue, 03 Jun 2025 18:00:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روانشناسی؛ ژورنال‌نویسی می‌تواند به درمان تروماهای دوران کودکی کمک کند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sosnej/psychology-e5gcnyz4aulb</link>
                <description>نکات کلیدی مقاله:بیان کتبی ضربه‌های روانی (تروما) دوران کودکی می‌تواند به آرام‌سازی و تکمیل خاطرات پریشان‌گر کمک کند.نگارش خاطرات زمانی کارآمدتر است که سطح تحریک و برانگیختگی عاطفی و جسمانی نه بیش از حد بالا باشد و نه بیش از حد پایین.افزودن مهارت‌های مبتنی بر علوم اعصاب می‌تواند به تنظیم برانگیختگی و افزایش اثربخشی ژورنال‌نویسی کمک کند.«هیچ رنجی مشابه نگه‌داشتن داستانی ناگفته در درونت نیست.» — زورا نیل هرستونجیمز پنبکر، روان‌شناس، ادعا دارد که افرادی که در مورد سخت‌ترین تجارب‌شان می‌نویسند، به‌طور قابل‌توجهی با بهبود سلامت روانی و جسمانی‌شان مواجه خواهند شد. استدلال او این است که سرکوب احساسات دردناک، برای سلامتی مضر است و همان‌گونه که شکسپیر می‌گفت، «احساسات بیان‌نشده قلب پربار را به شکستن وا می‌دارند.»بنابراین، جیمز از افراد شرکت‌کننده در پژوهش با تروماهای متنوع درخواست کرد تا به‌مدت ۱۵ تا ۳۰ دقیقه در چهار روز، در مورد واقعیت‌ها و عمیق‌ترین احساسات و افکار مرتبط به آن تجارب بنویسند. نتیجه، آن بود که ضربه‌های روانی دوران کودکی کم‌تر به دیگران گفته‌شده‌اند و احتمال بیشتری وجود دارد که در آینده منجر به بیماری شوند.قابل درک است که خلق‌وخو در طول این چهار روز نوشتن نوسان داشت. هرچند پس از آن، کسانی که به این پروسه‌ی «نوشتن» اعتماد کردند، کاهش افسردگی، اضطراب، استرس، تروماها و بهبود عزت‌نفس را نشان دادند. پژوهش‌های بعدی، ژورنال‌نویسی را با بهبود علائم اختلال استرس پس از سانحه، خواب، عملکرد، رضایت شغلی و زناشویی و علائم پزشکی ارتباط دادند.ژورنال‌نویسی (Journaling) به دلایل متعددی مفید به نظر می‌رسد. برای نمونه، پیر ژانه، روانشناس، بیان داشت که انجماد ناشی از ترس ناشناخته و ناتوان‌کننده‌ی ضربه‌ی وانی (تروما) در فرآیند ذخیره‌سازی صحیح حافظه اختلال ایجاد می‌کند. وی پیشنهاد می‌کند که برای رفع این مشکل، باید با سرعت کم پیش برویم و احساسات و تجربیات را به صورت کلامی بیان کنیم تا حافظه به شکلی طبیعی ذخیره شود.مفهوم «آهسته پیش رفتن»عبارت «آهسته پیش رفتن» (Slow down) معانی گسترده‌ای را در بر می‌گیرد. تروما توانایی‌مان برای مقابله با شرایط را تحت تأثیر قرار می‌دهد و می‌تواند به حالت‌های هیجان‌زدگی بیش از حد (Hyper-arousal) یا هیجان‌زدگی کمتر از حد (Hypo-arousal) منجر شود. در هر دو حالت افراطی، توانایی فرد برای کلامی‌سازی و پردازش آرام خاطرات دردناک کاهش می‌یابد؛ زیرا نواحی منطقی و کلامی مغز عملاً «خاموش» می‌شوند. برای اینکه حافظه به درستی ذخیره شود، لازم است سطح تحریک به محدوده‌ی پنجره‌ی تحمل (Window of Tolerance) بازگردد - جایی که تحریک نه بیش از حد بالا و نه بیش از حد پایین باشد.به همین دلیل، جیمز پن‌بیکر، پژوهشگر شناخته‌شده، به افراد توصیه کرد تا اگر نوشتن بیش از حد برای‌شان ناراحت‌کننده است، کمی از شدت آن بکاهند و خود را آرام کنند. اما آیا می‌توان اقدامات بیشتری برای افزایش کارآمدی ژورنال‌نویسی انجام داد؟رویکرد نوین در ژورنال‌نویسیدر سال 2024، دونا جکسون ناکازاوا، روزنامه‌نگار علم، کتابی با عنوان «ژورنال هدایت‌شده تجربیات کودکی نامطلوب» (The Adverse Childhood Experiences Guided Journal) منتشر کرد. این کتاب رویکردی نوآورانه و کارآمد برای ژورنال‌نویسی درباره‌ی تجربیات کودکی نامطلوب (Adverse Childhood Experiences) ارائه داد و کار پن‌بیکر را به سطح جدیدی ارتقاء داد. ناکازاوا با روش‌هایی ملایم و متنوع، خوانندگان کتابش را تشویق می‌کند تا داستان زندگی‌شان را به شکلی روی کاغذ بیاورند که به آن‌ها در درک تجربیات دشوار و تغییر الگوهای واکنشی عادتی‌شان کمک کند.این رویکرد به افراد اجازه می‌دهد تا احساسات دردناک را از سینه‌شان بیرون بریزند. افزون بر این، این می‌‌تواند با وارد کردن شفقت (احساس درد دیگران) و درک شفابخش به خاطرات دشوار زندگی، تحریک جسمی و عاطفی مرتبط با این خاطرات را کاهش دهد. این حس سالم خودباوری و خوش‌بینی را بازمی‌گرداند.استفاده از علوم اعصاب (نوروساینس) در ژورنال‌نویسیناکازاوا در مسیر این سفر نوشتاری، با مهارت توضیح می‌دهد که چه‌طور می‌توان از روش‌های مبتنی بر علوم اعصاب برای بهره‌برداری از انعطاف‌پذیری عصبی (Neuroplasticity) مغز استفاده کرد. وی برخی از این روش‌ها را به شرح زیر معرفی می‌کند:تنظیم عصب واگ (Vagus Nerve): انتقال ارتعاش آرام‌بخش صدا به عصب واگ برای آرام‌سازی منطقه‌ی عاطفی مغز و تنظیم ضربان قلب، سرعت تنفس و سایر علائم برانگیختگی استرس نامنظم.تغییر مسیرهای عصبی: شناسایی و بازسازی مسیرهای عصبی قدیمی مرتبط با خاطرات دردناک کودکی؛برای مثال خوانندگان می‌توانند تغییرات ناخوشایند جسمانی را که هنگام بازگو کردن داستان زندگی‌شان بروز می‌کند، تشخیص دهند و با نرم کردن آرام حواشی تنش و تنفس آرام‌بخش آن‌ها را تسکین دهند.تقویت حس امنیت: تحریک حس درونی امنیت و عشق از طریق تصور ارتباط با افرادی خیرخواه که فرد در کنار آن‌ها احساس ارزشمندی و امنیت می‌کند.بازنویسی باورها: شناسایی «حقایق» نادرست آموخته‌شده از کودکی (مانند «من به اینجا تعلق ندارم، من امنیت ندارم، من خوب نیستم») و جایگزینی‌شان با حقایق مثبت (مانند «من قوی و ارزشمند هستم، من ثابت‌قدم هستم، من به خود اعتقاد دارم») و پیام‌های شفا/امیدبخش (مانند «تو عالی عمل می‌کنی، آفرین، تو خیلی پیشرفت داشته‌ای، حالا وقت آن است که با شادی زندگی کنی، من می‌توانم از احساسات خوشایند لذت ببرم»).ناکازاوا این تکنیک‌ها را «بازنویسی عصبی» (Neural Re-narrating) می‌نامد. این روش به افراد کمک می‌کند تا به جای اجتناب از تکه‌های پراکنده‌ی حافظه، کل زندگی‌شان را به صورت یکپارچه ببینند و سپس خاطرات دردناک کودکی را به گونه‌ای بازنویسی کنند که با مهربانی، پذیرش و صبر به زندگی بنگرند. او نوشته‌است: «هر ناملایمتی که در زندگی با آن روبرو می‌شوید، فرصتی است تا به روش‌های جدیدی ظاهر شوید، برای آنچه نیاز دارید بایستید و به شیوه‌ای نو از خود مراقبت کنید.»نکته‌ای کلیدی: ژورنال‌نویسی نمی‌تواند جایگزین کمک گرفتن حرفه‌ای مورد نیاز از روانشناس شود. تروما معمولاً توانایی فعلی فرد برای مقابله با خاطرات ناراحت‌کننده را تحت تأثیر قرار می‌دهد. درمانگری ماهر در زمینه‌ی تروما می‌تواند به افراد کمک کند تا خاطرات کودکی و واکنش‌های ناشی از آن را آرام و مدیریت کنند.هرچند اگر در حال حاضر به طور معقولی با احساسات ناخوشایند زندگی می‌کنید، می‌توانید آن‌ها را به آرامش مدیریت کنید. ژورنال‌نویسی می‌تواند ابزاری بسیار ارزشمند در سفر شما برای بهبودی باشد؛ چه به عنوان مکمل روان‌درمانی (Psychotherapy) و چه به عنوان یک ابزار خود-مدیریتی.منبع: Psychology Today</description>
                <category>Soshiyant Nr | سوشیانت</category>
                <author>Soshiyant Nr | سوشیانت</author>
                <pubDate>Thu, 29 May 2025 21:59:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«متزالا»، اصطلاحی گمنام اما پراستفاده در فوتبال!</title>
                <link>https://virgool.io/@sosnej/mezzala-wm9jlnq35ye1</link>
                <description>هافبک‌ها در فوتبال بیشترین نوع را دارند و اغلب پرکارترین نیز هستند؛ یکی از انواع پر استفاده ولی گمنام از آن‌ها «متزالا» است.متزالا که از دو کلمه  mezza (نیم) وala (باله) تشکیل شده، «نیمچه‌وینگر» نیز معنا می‌شود. توضیح مفهومِ کلی «متزالا» در فوتبال کاری نسبتاً دشوار و پیچیده است؛ با وجود این‌که تعریفِ کلی آن را می‌توان «هافبک میانی خلاقی که نقش مهمی در عمل‌های تهاجمی با حرکت در نیم‌فضاها و حمله به مناطق کلیدی یک‌سوم زمین حریف ایفا می‌کند» دانست، افراد مختلف می‌توانند تعریف‌های متعددی از آن داشته باشند؛ زیرا این کلمه هم می‌تواند یک موقعیت در زمین باشد و هم یک وظیفه یا نقش.به طور کلی، زمین فوتبال در منطقه‌بندی به پنج بخش تقسیم می‌شود: flank (کناره‌ی زمین)های سمت چپ و راست،half-space  (نیم‌فضا)های سمت چپ و راست و بخش مرکزی.متزالاها (متزاله) با رنگ قرمز مشخص شده‌اند.متزالاها هافبک‌هایی هستند که خصوصیات وینگری را دارند که در پست 8 (Box-to-Box) تهاجمی قرار گرفته است؛ آن‌ها در نیم‌فضاها قرار گفته و در موقعیتی جلوتر از سایر هافبک‌ها بازی می‌کنند.در صورتی که ترکیب یک تیم بیش از یک متزالا داشته باشد، در این حالتِ جمع، آن‌ها «متزاله» نامیده می‌شوند؛ این نام نخستین بار، زمانی که استفاده ترکیب WM مرسوم بود، به دو هافبک پشت مهاجم‌ها گفته شد.توانایی برداشتن یک در برابر یک، بازی‌خوانی، بازی‌سازی، داشتن تکنیک، بصیرت، سرعت بالا و دانش تصمیم‌گیری فوری و به‌موقع از ویژگی‌های یک متزالا است؛ خلاق، پرتلاش و چند کاره بودن نیز از صفات اصلی آنها بوده و مهارت بالا در کار با توپ با هر دو پا هم یکی از لازمه‌ها برای هر «متزالا» است.ترکیب همه‌ی این مهارت‌ها یعنی یک متزالا باید به شکستن پرس کمک کرده و نقشی مهم در ورود سریع تیم از فاز تدافعی به فاز تهاجمی ایفا کند.متزالاها معمولاً رو به جلو (به سمت یک‌سوم نهایی حریف یا محوطه‌ی جریمه) و وسط زمین می‌دوند و در حالت دیگر به کناره‌های زمین می‌روند تا با وینگر و فولبک روتیت کرده و مثلث تشکیل دهند.هنگامی که متزالا پشت یک مهاجم مرکزی قرار می‌گیرد و توپ را در اختیار ندارد، اغلب باید در کنار آن مهاجم پرس را نیز انجام دهد و به مدافعان میانی فشار بیاورد؛ همچنین یک متزالا می‌تواند به داخل محوطه جریمه حریف نفوذ کند (فرار تأخیری) و جای‌ش را با مهاجم عوض کند. زمانی که حریف مالکیت توپ را به دست آورد، متزالا باید با دویدن سریع، دوباره به نقاط عقب‌تر زمین بازگردد تا به حریف برتری عددی در میانه‌ی زمین ندهد. اگر متزالا پشت دو مهاجم مرکزی بازی کند، وظیفه‌‌اش پوشش دادن و سپر شدن مقابل پاس‌ها به سمت میانه‌ی زمین و جلوگیری از رسیدن توپ‌ها به هافبک‌های تیم حریف خواهد بود.بااین‌حال هنگامی که متزالا به کنار زمین می‌رود، فشار آوردن در نواحی گوشه‌تر و نزدیک خط اول دفاع حریف، وظیفه‌ی آن‌ها خواهد بود.یک ویژگی مثبت اضافه برای متزالاها، می‌تواند توانایی ارسال سانترهای خطرناک به درون محوطه جریمه باشد؛ استقامت و استارت‌های تند و تیز برای محقق کردن این امر ضروری است.مثال‌هایی از متزالاهای مشهور دنیای فوتبالاستفاده کارلو آنچلوتی از آنخل دی‌ماریا به عنوان متزالا در رئال مادریدبرای نخستین نمونه‌ی خوب در مورد نحوه‌ی استفاده از متزالاها، می‌توان به آنخل دی‌ماریا در رئال مادرید کارلو آنچلوتی اشاره کرد؛ سرمربی ایتالیایی این ستاره را در پست هافبک چپ و پشت کریستیانو رونالدو بازی می‌داد؛ رونالدو به داخل محوطه جریمه نفوذ می‌کرد تا موقعیت ایجاد کند در حالی که دی ماریا به فضای کناری زمین می‌رفت تا برای اورلپ با مارسلو آماده باشد یا در موقعیت عمیق‌تری در میانه‌ی زمین، در فضای پشت رونالدو قرار می‌گرفت.نفوذ رونالدو به محوطه‌ی جریمه برای ایجاد موقعیتحضور رونالدو در محوطه‌ی جریمه در کنار کریم بنزمادو راهکار برای آنخل دی‌ماریا؛ حرکت به سمت پشت کریستیانو رونالدو یا به سمت گوشه‌ی زمیننمونه‌ای از حرکت دی‌ماریا به سمت گوشه زمین (فضای flank) و حرکت کریستیانو رونالدو به سمت راست در هنگام مالکیت توپ مارسلو؛ الکلاسیکویی در فصل 15-2014 که در آن دی‌ماریا دو پاس گل ثبت کرد«متزاله»‌ی لوئیس آلبرتو – سرخی میلینکوویچ ساویچ در لاتزیوی اینزاگیسری آ همیشه تعداد زیادی متزالا داشته که برای تیم‌های مختلفی بازی می‌کنند؛ سرخی میلینکوویچ-ساویچ در لاتزیوی سیمونه اینزاگی را می‌توان به خاطر دویدنش به درون محوطه‌ی جریمه، توانایی بازی‌اش در نیم‌فضا ها و موقعیت‌سازی و اینکه اغلب بیشتر در نزدیک خط تهاجمی است تا خط هافبک، متزالا دانست. او اغلب به سمت میانه‌ی زمین می‌رفت تا در دوئل‌های هوایی شرکت کند و گاهاً می‌توان او را یک مهاجم اضافه خطاب کرد.حالت چینش ترکیب 3-5-2 لاتزیوحرکت میلینکوویچ ساویچ به سمت میانه‌ی زمین و تبدیل شدنش به یک مهاجم اضافه لوئیس آلبرتو نیز مسلماً یک متزالا بود و برای خلق موقعیت در نیم‌فضاها حرکت می‌کرد؛ بااین حال او زیاد جلو نمی‌رفت و وظایف دفاعی را نیز ایفا کرده و به لوکاس لیوا یاری می‌رساند.مسیرهایی که لوئیس آلبرتو در هنگام حمله‌ی تیمش طی می‌کندسانتر بلند رادو، دفاع چپ رومانیایی لاتزیو برای میلینکوویچ ساویچ در تقابل مقابل کروتونه که در نهایت با گل‌زنی او و پیروزی 1-0 لاتزیو همراه شد.استفاده از پیوتر زیلسینکی به عنوان متزالا در ناپولیحرکت زلسینکی و دفاع چپ ناپولی به جلوی برای تشکیل مثلت و ایجاد اورلوداضافه شدن پیوتر زلسینکی به خط حمله‌ی ناپولیمثال‌هایی دیگر در سری آ برای استفاده از متزالا، آرون رمزیِ یوونتوس، ماتیاس وسینوی اینتر، ماریو پاسالیچِ آتالانتا و گائتانو کاستروویلیِ فیورنتینا هستند؛ آن‌ها هافبک‌هایی بودند که به عنوان «بازیکن شماره 8» توصیف می‌شدند، به خط حمله اضافه می‌شدند تا برای موقعیت‌سازی از نیم‌فضاها و گل‌زنی کمک کنند و با وینگ‌بک‌ها و وینگرها همکاری می‌کردند تا برتری عددی در کناره‌ی زمین ایجاد کنند.پپ گواردیولا و استفاده‌اش کوین دی‌بروین، نمونه‌ای از یک متزالای مدرندر فوتبال حال حاضر نیز در ترکیبِ قهرمان 4 فصل اخیر لیگ برتر انگلستان، می‌توانیم استفاده از کوین دی‌بروین، ستاره‌ی کلاس جهانی بلژیکی در پست متزالا را مشاهده کنیم؛ پپ گواردیولا در ترکیب 3-3-4‌اش، به علت توانایی بالای ارسال سانتر دی‌بروین، گاهی از این بازیکن به عنوان یک متزالا در سمت راست - جایی که او از آن پاس‌هایش را به درون محوطه‌ی جریمه ارسال می‌کند - استفاده می‌کند. در بسیاری از مواقع، مهاجم‌ها یا وینگ‌بک‌هایی که به جلو رفته‌اند به محض دریافت ارسال‌های دی‌بروین، به توپ ضربه می‌زنند تا گل‌زنی کنند. به طور کلی حرکات دی‌بروین در عرض زمین، سرعت و دقت این ستاره، موقعیت‌های متعددی برای سیتیزن‌ها ایجاد می‌کند.سانتر کوین دی‌بروین - که به عنوان متزالا استفاده شده - برای گابریل ژسوس در تقابل فصل 20-2019 اورتون و منچسترسیتی که منجر به گل‌زنی ستاره برزیلی شد البته در انگلیس، تنها پِپ نیست که از متزالا استفاده می‌کند؛ بلکه در تیم نایب‌قهرمان دو فصل اخیر لیگ یعنی آرسنالِ میکل آرتتا، مارتین اودگارد نیز در این پست استفاده می‌شود و این ستاره گاهی به گوشه‌ی زمین می‌رود تا با بوکایو ساکا و بن وایت برتری عددی 3 مقابل 2 (اورلود) ایجاد کند.نکته‌ی جالبی در این میان وجود دارد که حتی در فوتبال ایران نیز از متزالا استفاده شده است؛ نقش وحید امیری در ترکیب 3-3-4 کارلوس کیروش برای جام جهانی، متزالا بود که عملکرد نسبتاً خوبی را نیز به نمایش گذاشت.نکته‌ی جالبی در این میان وجود دارد که حتی در فوتبال ایران نیز از متزالا استفاده شده است؛ نقش وحید امیری در ترکیب 3-3-4 کارلوس کیروش برای جام جهانی، متزالا بود که عملکرد نسبتاً خوبی را نیز به نمایش گذاشت.نیکولو بارلا در ایتالیای برنده‌ی یورو 2020، پل پوگبای موفقِ یوونتوس و فرانسه (جام جهانی 2018) و آندرس اینیستا در بارسلونا نمونه‌های مشهور و موفق دیگری از متزالا ها هستند که نشان‌دهنده تأثیرگذار بودن استفاده از این نقش در تاکتیک‌های تیم است.فواید استفاده از متزالا:علاوه بر داشتن وینگر در سمت چپ و راست، تیم بازیکنی دارد که برتری عددی ایجاد می‌کند. (یا به اصطلاح اورلود در کناره‌ها)از راه‌های شکستن دفاع یا Low Block های تیم حریف ایجاد اورلود یا برتری عددی در هر کانال بوده و استفاده از متزالا این امکان را فراهم می‌کند.کار حریف در مارک کردن بازیکن‌ها را سخت می‌کند.معایب استفاده از متزالا:دوندگی‌هایی که متزالا جلوتر از توپ انجام می‌دهد می‌تواند شکاف‌هایی را پشت سر آن‌ها ایجاد کند؛ این درحالی است که هر تیم بیش از هر چیز به داشتن تعادل در میانه‌ی زمین احتیاج دارد.اگر متزالا در طول یک حمله به کناره‌ی زمین رفته باشد، استفاده از فرصت‌ها برای کانتر پرس (بازپس‌گیری توپ) بعد از دست دادن مالکیت توپ، دشوارتر از زمانی است که آن‌ها در میانه‌ی زمین حضور دارند.متزالاها نسبت به یک هافبک Box-to-Box معمولی خاصیت دفاعی کمتری دارند و در مواقع ضد حمله خوردن تیم، کمک آن‌چنان نمی‌کنند که مسئولیت دفاعی بیشتری را برای هافبک‌های دیگر به همراه خواهد داشت.نوشته‌ی «سوشیانت نجات‌پور»</description>
                <category>Soshiyant Nr | سوشیانت</category>
                <author>Soshiyant Nr | سوشیانت</author>
                <pubDate>Mon, 05 Aug 2024 12:30:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عکس‌هایی از ویرجیل فن دایک در بازی هلند-رومانی</title>
                <link>https://virgool.io/@sosnej/van-dijk-bhslqrucjive</link>
                <description>ویرجیل فن دایک با پیراهن تیم ملی هلند پیش از بازیویرجیل فن دایک در پیراهن آبی‌رنگ هلندویرجیل فن دایک در مقابل رومانیویرجیل فن دایک هلندویرجیل فن دایک یورو 2024عکس ویرجیل فن دایک ویرجیل فن دایک در تقابل هلند-رومانیویرجیل فن دایکویرجیل فن دایکویرجیل فن دایک در پیراهن آبیویرجیل فن دایک مدافع هلندی</description>
                <category>Soshiyant Nr | سوشیانت</category>
                <author>Soshiyant Nr | سوشیانت</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jul 2024 15:50:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افسردگی می‌تواند باعث ایجاد باورِ «اضافی بودن» شود</title>
                <link>https://virgool.io/@sosnej/%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B9%D8%AB-%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%90-%D8%A7%D8%B6%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%B4%D9%88%D8%AF-dij73cboqtwk</link>
                <description>افسردگی، می‌تواند منجر به افکار منفی از جمله انزوا شود.نکات کلیدی مقاله:انزوا با تشدید افسردگی و افکار خودکشی ارتباط دارد.برقراری ارتباط می‌تواند به شکل‌های مختلف مانند فعالیت‌های مشترک، حضور در فضای مشترک و یا مکالمه باشد.گذراندن وقت با دیگران برای همه - به ویژه کسانی که مشکل افسردگی دارند -  حیاتی است.در تاریک‌ترین زمان‌های زندگی، افسردگی می‌گوید از دیگران دور شوی؛ زمزمه می‌کند که «تو آن‌ها را ناامید می‌کنی» و «چیزی برای ارائه کردن نداری». هرچه قدر که فرد افسرده، به این افکار بیشتر گوش دهد، آن دیدگاه در او ریشه‌ای سخت‌تر می‌کند و دیگر احساس خوبی نخواهد داشت. برقراری ارتباط مجدد با افراد، نقش حیاتی‌ای در بهبود یافتن فرد افسرده دارد.در هنگام افسردگی، احساس منفی بیشتری وجود دارد؛ با توجه به اینکه در جامعه «مثبت‌اندیشی» یک موهبت است، ممکن است احساسِ گناه یا فکری مبتنی بر قرنطینه‌کردن خود، در ذهن فرد افسرده ایجاد شود؛ بااین حال، افسردگی در هنگام انزوا به شکل بسیار خطرناکی رشد می‌کند.تحقیقات هِلم و همکارانش در سال 2020، نشان دادند که انزوای اجتماعی و تنهایی با سطوح بالای افسردگی و افکار خودکشی ارتباط دارد.درحالی که این حقیقت وجود دارد که خلق‌وخوی می‌تواند از فردی به دیگری منتقل شود، انزوا دسترسی به یک نیاز حیاتی یعنی برقراری ارتباط را از بین می‌برد، فرد را از دریافت حمایت و کمک باز می‌دارد و در افکار تاریکش تنها می‌گذارد؛ دوستان و خانواده، اغلب ترجیح می‌دهند همدمِ عزیزان خود باشند تا اینکه به آن‌ها اجازه دهند در سکوت، رنج ببرند.در ادامه، راهکارهایی برای زمانی که افسردگی به شما باور «اضافی بودن» می‌دهد، پیشنهاد شده است.1-  فضایی را به اشتراک بگذاریددر یکی از مرکزهای اجتماعی، برنامه‌ای با هدف حمایت از اعضایی که با افسردگی دست‌وپنجه نرم می‌کردند، انجام می‌شد؛ این برنامه با نام «شب کمدی» هر هفته برگزار می‌شد و افراد برای تماشای فیلم‌های خنده‌دار و کمدین‌ها جمع می‌شدند؛ این جلسه هرچند که برنامه‌ای کوچک به نظر می‌آید، موفقیت‌آمیز بود.برقراری ارتباط با دیگران، لزوماً تنها از طریق صحبت کردن در مورد مشکل‌ها و گفت‌وگو رخ نمی‌دهد؛ تنها اشتراک گذاشتن فضا با یک شخص، می‌تواند حس متقابل ایجاد کند. این اشتراک‌گذاری فضا، می‌تواند هنگام بازی کردن با یک دوست، گشت‌وگذار با افراد در مکانی باز مانند کافه یا انجام فعالیتی مشترک صورت بگیرد. 2- برای برقراری ارتباط، اقدام کنیددر رفتاردرمانی دیالکتیکی (نوعی از درمان رفتار که با شناسایی و شناخت رفتارها و عواطف هر شخص به بهبود نقاط ضعف و الگوهای منفی می‌پردازد)، مهارتی به نام «عمل متضاد» وجود دارد - زمانی که احساسات انگیزه‌ی عملی را در فرد ایجاد می‌کنند که کمک‌کننده نیست، او خلاف آن را انجام می‌دهد.عمل متضاد در مبحث انزوا، می‌تواند اقدام برای برقراری ارتباط - با درد دل کردن با دیگران یا گفتگو در مورد موضوعات دیگر - باشد؛ این، عملی برخلاف تلقین حس افسردگی در مغز برای دوری کردن از دیگران خواهد بود.3- ابراز محبت را تمرین کنیدانجام کارهای محبت‌آمیز و ابراز محبت، راه بسیار مناسبی برای مبارزه فرد افسرده با میل به انزوا است؛ چیزهای کوچک مانند نوشتن نامه‌ای محبت‌آمیز، دیدار با یکی از نزدیکان خود در خانه‌ی سالمندان یا حتی دادن کمی وقت اضافه به سگ خود در هنگام پیاده‌روی، می‌تواند سبب تقویت روحیه شود و هم‌چنین دوباره پیوندی میان فرد و اطرافیانش ایجاد کند.  4- تقاضای کمک کنیداگر افسردگی به فرد احساس «سربار بودن» بدهد، ضروری است که او تقاضای کمک کند؛ افسردگی قابل درمان بوده و با روان‌درمانی و مداخله‌ی روان‌پزشک، شخص افسرده می‌تواند بهبود یابد.به طور کلی باید بدانید که افسردگی دروغ می‌گوید و نباید اجازه دهید که این حس شما را متقاعد کند که ارزش وقت گذاشتن دیگران را ندارید.شما می‌توانید مقاله‌ی زیر را نیز در مورد افسردگی مطالعه کنید: https://virgool.io/@m_15882063/5-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%85%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D9%86-%D9%87%D8%A7-xt2yciu0f7cf ترجمه‌ی این مقاله‌ی psychologytoday توسط «سوشیانت نجات‌پور» انجام شده و هرگونه استفاده با ذکر منبع، بلا مانع است.</description>
                <category>Soshiyant Nr | سوشیانت</category>
                <author>Soshiyant Nr | سوشیانت</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jul 2024 20:05:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عمر سیووری، مارادونایِ فراموش‌شده دهه 60 میلادی!</title>
                <link>https://virgool.io/@sosnej/omarsivori-ffcb9tfaj7gu</link>
                <description>‌عمر سیووری، برنده توپ طلای 61-1960 یکی از اسطوره‌های تاریخ‌ساز اما فراموش‌شده‌ی فوتبال است.تاکنون نام عمر سیووری یا ال کاربزون به گوش شما نخورده است؟ جای تعجبی ندارد! این اسطوره، از ستاره‌هایی است که تنها سالمندان و کلسیونرهای عکس‌های سیاه‌وسفید، او را به یاد دارند؛ بااین حال این مهاجم سایه دریبل‌زن و گل‌زن ماهر اصالتاً آرژانتینی را می‌توان «مارادونای دهه 1960» نامید.بسیاری فوتبالِ سیووری را با کلمات «بی‎باکانه و درخشان» توصیف می‌کنند؛ سبک فوتبال بازی کردن سیووری و مهارت او در دریبل‌زنی مدافعان حریف، فوتبال او را در دوران خود از دیگران متمایز می‌کرد؛ تخصص سیووری، عبور دادن توپ از بین دو پای حریف و جای گذاشتن مدافع پیش روی خود بود و بااینکه او بازیکنی چپ‌پا بود، بسیاری از گل‌های خود را با استفاده از پای راست و سر به ثمر رساند که او را مهاجمی غیرقابل پیش‌بینی می‌کرد.عمر انریکه سیووری در دوم اکتبر 1935 در سن نیکلاس د لوس آرویوس - شهری میان بوینس آیرس و روزاریو - چشم به جهان گشود؛ ال کاربزون (به معنای خودرأی) در ابتدای ژانویه 1954 و در 19 سالگی، اولین قرارداد حرفه‌ای خود را با ریورپلاته به امضاء رساند.این مهاجم 163 سانتی‌متری در ریورپلاته خوش‌قدم بود و میلیونرها در هر سه سال نخست حضور او (1955-1956-1957)، قهرمان لیگ آرژانتین شدند؛ نکته‌ای که با توجه به ناکامی 18 ساله آن‌ها در قهرمان شدن پس از فروش عمر سیووری، قابل توجه است.عکسی از عمر سیووری در پیراهن ساده‌ی ریورپلاته این عملکرد پر سر و صدای سیووری، به سرعت در ورودی تیم ملی آرژانتین را به روی او باز کرد؛ سیووری در 21 سالگی همراه با آلبی‌سلسته به قهرمانی کوپا آمریکای 1957 دست یافت؛ هرچند او پس از انتقال به یوونتوس و مهاجرت به ایتالیا، هم‌مانند سایر بازیکنانی که در آن دوره راهی اروپا شدند دیگر هرگز پیراهن سفید و آبی آسمانی‌ها را بر تن نکرد.شروع دورانِ طلایی در ایتالیادر سال 1957، یوونتوس همراه با پیشنهاد رکوردشکن 91 هزار پوندی برای سیووری، ریورپلاته - که برای نوسازی استادیومش شدیداً به پول احتیاج داشت - را مجبور به فروش ستاره‌اش کرد.در آن دوران، ایتالیا به‌تازگی از شر فاشیسم وحشتناک رها شده و در دوران رونق اقتصادی قرار داشت؛ در حالی که آرژانتین پس از سرنگونی رئیس جمهور خوان پرون در کودتای 1955، هنوز در آشفتگی سیاسی بود. به همین دلیل، پیشنهاد دستمزدی بالا در ایتالیا ستارگان آرژانتینی را به سری آ می‌برد و در همان فصل به غیر از عمر سیووری، دو ستاره‌ی دیگر آلبی‌سلسته در کوپا آمریکای 1957 نیز به ایتالیا منتقل شدند؛ آنتونیو آنجلیلو توسط اینتر و هامبرتو ماسکیو توسط بولونیا به خدمت گرفته شدند. این سه بازیکن که مجموعاً 299 گل سری آ را در 660 بازی به ثمر رساندند، به دلیل نگرش شجاعانه و مهارت بالای تمام‌کنندگی‌شان، لقب «مثلت مرگ» را گرفتند.هامبرتو ماسکیو، آنتونیو آنجلیلو وعمر سیووری در پیراهن تیم ملی آرژانتین یوونتوس همزمان با جذب عمر سیووری، ستاره‌ی سرشناس ولزی لیدزیونایتد (157 گل در 297 بازی با پیراهن لیدز) یعنی جان چارلز را نیز با 65000 یورو جذب کرد؛ این دو ستاره در کنار جیامپیرو بونیپرتی، مهاجم وفادار ایتالیایی بیانکونری «تریو مجیکو» یا «مثلث جادویی» را تشکیل دادند. با تشکیل این مثلث جادویی در یووه، آن‌ها پس از شش سال، بالاخره دوباره فاتح اسکودتو شدند؛ بانوی پیر بخش بزرگی از این اسکودتوی دهم و تاریخی - که ستاره‌ی اول را روی پیراهن سفید و سیاه‌پوشان قرار داد – را به عمر سیووری 22ساله مدیون است؛ سیووری که به‌آسانی خود را با محیط اروپا تطبیق داد، در 32 بازی سری آ، 22 بار دروازه‌ی حریفان را گشود و نقش مهمی در قهرمانی تیمش - با اختلاف 8 امتیاز بالاتر از فیورنتینا - ایفا کرد. البته او در کوپا ایتالیا نیز خوش درخشید و طی 8 بازی 9 گل به ثمر رساند؛ هرچند این عملکرد درخشان، مانع حذف یووه مقابل لاتزیو در نیمه‌نهایی نشد.عمر سیووری کوچک‌جثه با توانایی بالای لایی‌زنی، دریبل‌زنی، سرعت بالا و اخلاقیات شیطنت‌آمیزش مکمل جان چارلز عظیم‌الجثه 188 سانتی‌متری با شخصیتی آرام بود؛ این دو معمولاً توسط بونیپرتی - که کمی عقب‌تر از آن‌ها بازی می‌کرد - صاحب توپ می‌شدند و سپس گل‌زنی می‌کردند.مثلث جادویی یووه؛ عمر سیووری، جان چارلز و جیامپیرو بونیپرتی قهرمانیِ دهم، شروع تسلط بانوی پیر بر سری آ بود؛ با وجود اینکه گورخرها در فصل 59-1958 نتوانستند از عنوان قهرمانی‌شان دفاع کنند، آن‌ها فاتح کوپا ایتالیا شدند. در فصل بعدی (60-1959) نیز یووه فاتح دوگانه‌ی داخلی شد؛ ال کابزون در آن فصل طی 31 بازی لیگ 28 بار گل‌زنی کرد و برنده کفش طلای سری آ شد.دعوت شدن به تیم ملی ایتالیا و کسب توپ طلااگرچه سیووری در سال 1957 تابعیت ایتالیا را گرفته بود، چهار سال طول کشید تا این ستاره‌ی آرژانتینی‌تبار برای نخستین بار به تیم ملی ایتالیا دعوت شود؛ عمر سیووری در سال 1961 برای نخستین بار پیراهن آتزوری را بر تن کرد و طی 5 بازی‌اش در این سال، 8 مرتبه گل‌زنی کرد (که 2 گل او مقابل تیم ملی آرژانتین با حاشیه‌های زیادی همراه شد) تا در عرصه‌ی ملی هم توانایی‌هایش را به نمایش بگذارد.سیووری در بازی‌های باشگاهی آن فصل هم درخشان ظاهر شد؛ سیووری طی 27 بازی در رقابت‌های سری آ 25 گل به ثمر رساند و پس از سرجو بریگنتی (مهاجم سمپدوریا با 27 گل در 33 بازی) برترین گل‌زن این رقابت بود که نقشی مهم در دفاع از اسکودتوی یوونتوس ایفا کرد. همچنین سیووری در دیدار 16 آوریل 1961 یووه مقابل اینتر، دبل هت‌تریک (6 گل) کرد و با این درخشش نام خود را در پیروزی 9-1 تاریخی بانوی پیر مقابل نراتزوری در دربی ایتالیا، پررنگ نوشت.پیروزی 9-1 تاریخی یوونتوس مقابل اینتر با دبل‌هتریک سیووری در حالی که بسیاری از بازیکنان دیگر از نظر موفقیت در لیگ با سیووری برابری می‌کردند، نمایش‌های او برای تیم ملی ایتالیا استثنایی بود؛ این درخشش عمر سیووری در سراسر جهان دیده شد و این مهاجم ایتالیایی‌آرژانتینی، در 26 سالگی با کسب رأی اکثریت بالاتر از لوئیز سوارز میرامونتس اسپانیایی، جانی هاینز انگلیسی و لو یاشین روس، برنده‌ی توپ طلای سال 1961 شد.عمر سیووری، هنگام دریافت جایزه توپ طلای سال 1961 پیروزی مقابل رئال مادرید در سانتیاگو برنابئو و حضور در ناپلپس از اسکودتوی دوازدهم یوونتوس، مثلث جادوییِ گورخرها با خداحافظی بونیپرتی از دنیای فوتبال از هم پاشید و در فصل پس از آن، جان چارلز نیز به لیدزیونایتد بازگشت؛ بااین حال سیووری در تورین ماند و توانست گل پیروزی‌بخش مقابل رئال مادرید را به ثمر برساند تا یوونتوس با پیروزی 1-0 اولین تیم ایتالیایی‌ای باشد که در سانتیاگو برنابئو پیروز شده است.سیووری تا فصل 65-1964 با پیراهن سفید و سیاه‌پوشان تورین به میدان رفت و با به ثمر رساندن 165 گل در 254 بازی، به دومین گل‌زن وقتِ یووه (اکنون پنجمین گل‌زن برتر تاریخ این باشگاه است) تبدیل شد؛ او در فصل آخر حضورش در یوونتوس همراه با این تیم فاتح کوپا ایتالیا شد و سپس به علت اختلاف با هریبرتو هررا، تورین را به مقصد ناپل ترک کرد.در ناپولی، سیووری همراه با ژوزه آلتافینیِ برزیلی‌ایتالیایی، زوج دونفره‌ی قدرتمندی تشکیل داد و پارتنوپی با این زوج و درخشش دینو زوف درون دروازه، به مقام دوم سری آ دست یافت.قابی از کانه، آلتافینی و سیووری در پیراهن ناپولی هرچند طی چهار سال حضور سیووری در ناپولی، این ستاره به علت بی‌نظمی و مصدومیت‌های متعدد نتوانست آن‌چنان درخشش خود را تکرار کند و در بیستم دسامبر 1968 از فوتبال خداحافظی کرد؛ یکی از حواشی مشهور او در ناپولی، حمله به بازیکن یوونتوس و لگد زدن به او بود که موجب محرومیت شش هفته‌ای سیووری شد؛ این ستاره در مجموع دوران حرفه‌ای‌اش 33 کارت قرمز دریافت کرد که به تنهایی میزان خشونت او را آشکار می‌سازد.بازگشت به فوتبال در قامت سرمربیعمر سیووری پس از آویختن کفش‌هایش، دوباره به سرزمین مادری‌اش بازگشت و پس از 3 سال در قامت سرمربی روساریو سنترال به فوتبال بازگشت؛ در سرمربی‌گری باشگاه‌ها، سیووری عملکرد خوبی نداشت و دوران سرمربی‌گری او در روزاریو سنترال، استودیانتس و ریسینگ کلاب از یک فصل گذر نکرد.عمر سیووری، سرمربی جوان روزاریو سنترال بااین حال، او عملکرد قابل تحسینی روی نیمکت تیم ملی آرژانتین داشت و آن‌ها را راهی جام جهانی 1974 به میزبانی آلمان غربی کرد و طی 13 بازی تنها سه بار و در بازی‌هایی دوستانه مقابل مکزیک، اسپانیا و شیلی مغلوب شد.نظر بزرگان فوتبال در مورد عمر سیووریبدون شک، هر ستاره مورد تحسین ستارگان دیگری قرار می‌گیرد؛ عمر سیووری نیز در این قاعده مستثنی نبود و فوتبالیست‌های بزرگی او را توصیف کرده‌اند.جامپیرو بونیپرتی، اسطوره وفادار باشگاه یوونتوس (443 بازی و 179 گل) که برای مدتی با سیووری هم‌تیمی بود و بعدتر مدیریت یوونتوس را برای مدتی بر عهده گرفت، در مورد این ستاره این‌طور صحبت کرده بود:بازی در کنار او، یک سرگرمی خالص بود. چارلز Target-Man (مهاجم هدف) بود؛ در حالی که عمر از فضا برای ایجاد مشکل برای مدافعان حریف استفاده کرد. او برای اینکه نشان دهد از مدافعان نمی ترسد، بدون هیچ‌گونه محافظ با جوراب‌های پایین‌تر از مچ پا بازی می کرد. او ذهنیت برنده‌ی باورنکردنی‌ای داشت.مارچلو لیپی، سرمربی افسانه‌ای ایتالیایی نیز تعصب سیووری به یوونتوس را مطرح کرد:هرگاه در مورد یوونتوس صحبت می‌کردیم، چشمان او می‌درخشید.رناتو سزارینی، یکی از سرمربی‌های سیووری در یوونتوس در تمجید از توانایی‌های او گفته بود:من تیمی با 10 بازیکن ناشناخته می‌خواهم؛ سپس سیووری را صدا می‌کنم و آماده‌ی قهرمانی خواهیم بود!آلفردو دی‌استفانو، اسطوره‌ی نامدار رئال مادرید، نیز سیووری را توصیف کرده و تنها نقض او را یاغی بودن دانسته بود:او یک نابغه است؛ تنها عیب او این است که اشتیاقش برای ثبت آمار فردی، گاهی او را به بیراهه می‌کشاند.تصویری از عمر سیووری و آلفردو دی‌استفانو در کنار هم افتخارات فردی عمر سیووریآقای گل مسابقات پان‌آمریکن 1956 (آرژانتین)بازیکن برتر کوپا آمریکای 1957 (آرژانتین)کفش طلای 60-1959 سری آ (یوونتوس)توپ طلای 1961 (یوونتوس)عضوی از لیست 100 بازیکنان برتر به انتخاب پله (Fifa100)رتبه سی‌وششم برترین بازیکنان قرن 20 بر اساس آمار فدراسیون بین‌المللی تاریخ و آمار فوتبال (IFFHS)عضوی از تیم «ب» ترکیب برتر آرژانتین در طول تاریخ بر اساس فدراسیون بین‌المللی تاریخ و آمار فوتبال (IFFHS)پنجمین بازیکن برتر تاریخ یوونتوس به انتخاب گلپنجمین بازیکن برتر تاریخ آرژانتین بر اساس فدراسیون بین‌المللی تاریخ و آمار فوتبال (IFFHS)افتخارات تیمی عمر سیووری3 قهرمانی لیگ برتر آرژانتین (1955، 1956 و 1957) - ریورپلاته3 قهرمانی سری آ ایتالیا (58-1957، 60-1959 و 61-1960) - یوونتوس3 قهرمانی کوپا ایتالیا (59-1958، 60-1959 و 65-1964) - یوونتوسقهرمانی کوپا دله آلپی (1963) - یوونتوسقهرمانی کوپا دله آلپی (1966) - ناپولینایب‌قهرمانی سری آ ایتالیا (68-1967) - ناپولیقهرمانی کوپا رائول کولومبو (1956) - آرژانتینقهرمانی مسابقات پان‌آمریکن (1956) - آرژانتینقهرمانی کوپا آمریکا (1957) - آرژانتینعمر سیووری پس از بازنشستگی کامل از فوتبال، این ورزش را کنار نگذاشت و به عنوان یک مفسر بازی‌های این ورزش برای مدتی طولانی در تلویزیون حضور یافت؛ در نهایت، سیوری در فوریه‌ی 2005، در سن 69 سالگی، به علت سرطان پانکراس (لوزالمعده) در زادگاه خود دار فانی را وداع گفت.نگارش کامل و جمع‌آوری اطلاعات این یادداشت، تماماً توسط «سوشیانت نجات‌پور» انجام شده و تنها استفاده با ذکر منبع اصلی مجاز است.</description>
                <category>Soshiyant Nr | سوشیانت</category>
                <author>Soshiyant Nr | سوشیانت</author>
                <pubDate>Sat, 29 Jun 2024 20:27:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>