<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سویه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@soyehmag</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:28:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/771656/avatar/zLQYsx.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سویه</title>
            <link>https://virgool.io/@soyehmag</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بیانیه آری به خاورمیانه متحد!</title>
                <link>https://virgool.io/@soyehmag/%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87-%D8%A2%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%AF-nbiv0o3w5pdf</link>
                <description>آری به خاورمیانه متحد!1. بیش از 7 دهه از اشغال فلسطین می‌گذرد و ما در این دوازده ماه شاید بیش از تمام عمرمان شاهد جنایات اسرائیل، این ماشین جنگی اجاره‌ای، در مقابل دوربین‌های تلویزیونی بوده‌ایم. در این یکسال بیش از ۴۰ هزار فلسطینی از جمله بیش از ۱۱ هزار کودک کشته شده، بیش از ۹۰ درصد جمعیت ۲.۱ میلیونی غزه آواره شده و مردم در کمپ‌های آوارگان، بیمارستان‌ها، یتیم‌خانه‌ها و مدارس نیز از دست بمباران اسرائیل در امان نیستند. در این یکسال اسرائیل به اندازه ۹ بمب اتمی روی غزه بمب ریخته است و تخمین زده می‌شود تنها پاکسازی بمب‌های عمل نکرده در غزه به حداقل ۱۴ سال زمان نیاز دارد. 2. در چنین لحظه‌ای؛ دیگر مشکل اطلاع نداشتن از قاتل و مقتول، ظالم و مظلوم، استعمارگر و تحت استعمار نیست، بلکه با چشم بستن عامدانه طرف هستیم. اشغال هفتادساله اراضی بومیان، نسل‌کشی و سلب سیستماتیک آب، غذا، درمان و انرژی از فلسطینیان کما فی‌السابق اهمیتی برای رهبران جامعه‌ی جهانی ندارد و رهبران این جامعه جهانی، با ارسال میلیاردها دلار پول و تامین تسلیحات مدرن جنگی برای اسرائیل نشان می‌دهند که منافع حساس و حیاتی برای تداوم این اشغال داشته و به پشتوانه همین حمایت‌ها اسرائیل در پی گسترش جنگ به کل منطقه بوده، لبنان را بمباران کرده و به آن لشکرکشی می‌کند.3. همزمان با بمباران هر روزه‌ی غزه و بیروت، بمباران رسانه‌ای و دستکاری افکار عمومی، کشتن صدها خبرنگار و امدادگر توسط ارتش اسرائیل، هدف قرار دادن تاریخ و هویت فلسطینیان و ویران کردن اماکن تاریخی، کتابخانه‌ها، آرشیو‌ها، موزه‌ها، بمباران و نابود کردن مدارس و دانشگاه‌های غزه ادامه داشته و اسرائیل تقریبا هیچ حق انسانی را بدون تعرض نگذاشته است. در این میان جای تعجب است که هر زمانی که کوچک‌ترین خدشه‌ای به این ماشین کشتار جمعی وارد می‌شود؛ شعارهای &quot;نه به جنگ&quot; اوج می‌گیرد!4. شعار نه به جنگ از زاویه تحلیلی صلح طلبانه و حقوق بشری بدون در نظر گرفتن جهت مداخلات و نتایج و پس زمینه آنها شعاری تو خالی است که توان و امکان مقابله با ماشین جنگی امپریالیستی در منطقه را نخواهد داشت. در مقابل این ماشین جنگی اجاره‌ای؛ شعار نه به جنگ تنها زمانی موضوعیت دارد که خطاب به تامین‌کنندگان مالی و نظامی آن باشد. صلح‌طلبان حقیقی، اگر وجود داشته باشند، آنانی هستند که در بنادر کشورهای مرکز سرمایه، ارسال تجهیزات جنگی به اسرائیل را با اعتصابات خود متوقف کردند و در دفاع از آرمان فلسطین دانشگاه‌های سراسر جهان را اشغال کرده و با بایکوت پروژه‌های اقتصادی-نظامی رسالت خویش را به صلح ثابت کردند و نه آنانی که در اندیشکده‌ها (اتاق فکرهای جنگ) و رسانه‌های تامین مالی شده از سوی دولت‌های غربی شعار &quot;نه به جنگ&quot; می‌دهند.  5. بی اعتباری نهادها و گفتمان حقوق بشری هیچگاه تا به این اندازه آشکار نبوده است. ما در زمین سخت واقعیت زندگی می کنیم. گزینه های پیش رو مشخص و اندک است. این دیگر سایه جنگ نیست که بر میهن‌مان سایه افکنده است بلکه خود جنگ است.  اپوزیسیون راستگرای ایران با چشم های بسته آنچه در جنوب لبنان اتفاق می افتد را نادیده می گیرد و با ژست‌های وطن پرستانه جاده صاف کن تکرار آن وقایع در ایران می‌شود. در این لحظه  ایستادن و حمایت تمام قد از هر آن اندک امکان مقاومت و بسیج توده ها برای مقابله با مداخله‌های پیش رو در خاورمیانه کمترین اقدامات ممکن است. 6. مبارزه علیه استعمارگری شهرک‌نشین بیش از هفتادسال تاریخ دارد و ریشه‌های عمیقی در مبارزات و تاریخ ضداستعماری مردمان خاورمیانه برجا گذاشته است. از مبارزه برای ملی‌سازی نفت در ایران تا مبارزه برای ملی‌سازی کانال سوئز در مصر، از مصدق تا ناصر، جنبش‌های ضداستعماری و نهضت‌های آزادی بخش ملی در سراسر خاورمیانه پیوند عمیقی با آزادی فلسطین داشته و دارند‌. تاریخ معاصر ایران و تجربه‌ی تاریخی مبارزات در ایران نیز پر از فرازهایی است که گره خوردگی خود با مسئله استعمار و امپریالیسم را نشان می‌دهد. به همین سبب صحبت از استعمار در منطقه و مبارزه برای استقلال، چیزی جدا از تجربه تاریخی برای مردم ایران نیست.  7. جنگ امروز اسرائیل با فلسطین و گسترش آن به لبنان، نه فقط علیه استقلال یک یا دو کشور بلکه تعدی به استقلال یکایک کشورهای منطقه است. اسرائیل به عنوان پایگاه نظامی ایالات متحده سال‌هاست به دنبال عادی‌سازی روابط با کشورهای منطقه و ادغام اقتصادی در منطقه است. فشار بر کشورها برای اجرای سیاست‌های نئولیبرالی بانک جهانی برای گسترش شکاف طبقاتی و استقراض خارجی و در نهایت عادی سازی روابط با اسرائیل، نسخه‌ای بوده که در بسیاری از کشورهای خاورمیانه اجرا گشته است.8. در ایران نیز این نسخه به کمک بیش از ۱۲ سال تحریم‌های فلج‌کننده، تهدید‌ به جنگ و مداخله نظامی، دستکاری همه جانبه رسانه‌ای از خارج و اجرای داوطلبانه سیاست‌های نئولیبرالی بانک جهانی توسط دولت ایران و درنتیجه افزایش شدید شکاف طبقاتی و سرکوب مطالبات مزدی و طبقاتی صورت گرفته است. هر گام که تحریم اقتصادی علیه دولت ایران وضع شده است دولت سرمایه‌داری ایران این فشار اقتصادی را به طبقه‌ی کارگر انتقال داده است و امروز جای تعجبی ندارد که دولت از سازماندهی آحاد گوناگون مردم علیه این مداخلات ناتوان بوده است.9. پس از گذشت نزدیک به پنجاه سال از انقلاب استقلال‌طلبانه 1357 برای آزادی و علیه بی‌عدالتی؛ شکاف گسترده طبقاتی، سرکوب مبارزات مزدی و جنسیتی و بی توجهی به تغییرات اجتماعی، نابود کردن میراث مشروطیت و نهضت ملی‌ نفت یعنی امکان شکل‌گیری احزاب و سندیکاهای مستقل و رقابت سیاسی دموکراتیک، اجرای داوطلبانه برنامه‌های تعدیل اقتصادی و طبقاتی کردن هرچه بیشتر دولت و جامعه ایرانی، گام به گام همه‌ی مطالبات برآمده از انقلاب را پس زد و بنیان‌های مردمی  را نادیده گرفته و مناسبات سرمایه‌داری را جایگزین آن نموده است.ما جمعی از شهروندان امضا کننده این بیانیه؛ اسرائیل و حامیانش را برای اشغال و جنایت در فلسطین و تجاوز به لبنان محکوم کرده و همبستگی‌مان با مبارزات استقلال‌طلبانه و ضد استعماری در خاورمیانه را اعلام می‌کنیم. از منظر ما مبارزه برای استقلال جدا از مبارزه برای عدالت و آزادی نیست و مبارزه علیه مداخلات امپریالیستی بدون پشتوانه‌های مردمی و حمایت طبقه‌ی کارگر ناتوان خواهد بود.</description>
                <category>سویه</category>
                <author>سویه</author>
                <pubDate>Sun, 20 Oct 2024 08:33:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس و اعتماد</title>
                <link>https://virgool.io/@soyehmag/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D9%88-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF-udgmamyggun2</link>
                <description>نویسنده: مجتبی آزادواردر روز های اخیر با فراخوان هایی در فضای مجازی رو به رو بودم که گاه و بی گاه انسان ها را به نترسیدن فرامی‌خواندند.  البته همه ما به خوبی تجربه کرده ایم که احساسات ما در برابر یک پدیده یا اتفاق گزینشی یا انتخابی نیست. مثلا ما در مرحله اول انتخاب نمی کنیم که بین ترس یا خشم کدام یک را انتخاب کنیم . در مواجهه با بازداشت‌های اخیر به خوبی می توانستم ببینم که چگونه خشم ، نفرت، انفعال، بی اعتمادی یا اشکال مختلف پاسخ به یک خبر ثابت در انسان ها شکل می گیرد. دوستانی را  دیده‌ام  که پس از مشاهده آسیب دیدن دوستشان خشمگین شده اند، آدم هایی که ترس وجودشان را فراگرفته، آدم هایی که کاملا خود را کنار کشیده اند و حتی آدم هایی که از این وضعیت خوشحال شده‌اند. شاید چون مهمترین واکنش خود من  به آنچه می رود ترس بوده است و نمی توانستم  بروزش بدهم سعی کردم تا چند سطری درباره ترس بنویسم. سربازی را تصور کنید که در میدان جنگ دست به عملی خارق‌العاده می زند. همه افراد شجاعت این انسان را تحسین می کنند. البته که گلوله و جنگ ترسناک است. اگر از من راجع به این سرباز بپرسند خواهم گفت اگر مراکز ترس او در آمیگدال مغزش سالم باشد، به احتمال زیاد او واقعا از خطر گلوله ها آگاه است و حتی از آنها ترس دارد. اما سرباز از نگاه دیگر همرزمانش به خودش بیش از گلوله ها می ترسد و شاید به واسطه همین سلسله قرارداد های بین فردی و اجتماعی است که کار خارق‌العاده سرباز معنای شرافت به خود می‌گیرد. احتمالا کسی هم مثل من اگر تا کنون از ترس هایش صحبت نکرده است به این دلیل است که بی شرف خوانده نشود و یا از نگاه خوانندگان این متن بیش از آسیب عدم بروز احساسات خود می ترسیده و احساسش را سرکوب کرده است.  ما انسان ها از هم انتظاراتی داریم و قطعا این انتظار دیگری از ما برای ما هزینه ای دارد. مثلا ممکن است در شرایط فعلی جان و سلامت خودمان را از دست بدهیم. ترسیدن ما را از این چیزها ایمن می کند، اما بدتر از آن زیستن در جهانی است که ما مدام به دنبال ایمن کردن خود باشیم. نکند راننده تاکسی آدم فروش باشد، نکند کسی که پیام داده آدم خودشان باشد، نکند تلفن هایمان شنود می شود این ترس اعتماد ما و جهان را خدشه دار می کند تا جایی که انسان  از خودش می پرسد: نکند اینهایی که در کنار من اعتراض می کنند از خودشان باشند!  شاید به همین دلیل است که لباس شخصی‌ها یکی از منفور ترین نیرو های سرکوب در بین معترضان هستند. اثر روانی آنها فقط در لحظه سرکوب اعتراضات نیست بلکه می توانند ما را به سوی یک عدم اعتماد به هر چیزی حتی از جنس خودمان بکشاند! حتی عدم اعتماد به خودمان! ترسی فلج کننده... می بینیم که ترس تا چه حد می تواند دو سویه عمل کند. از یک طرف می تواند ما را فلج کند و از طرف دیگر ما را در برابر خطر حفظ کند. میخواهم بگویم که ترس می تواند زیبا هم باشد. البته پیش از آن اگر بتوانید جهانی ایمن و بدون ترس را تصور کرد شاید به چیزی شبیه مزرعه خوک ها با آب و غدای کافی شبیه باشد یا شاید هم جهانی زیادی شیک که همه چیز آن با پروتکل های امنیتی از پیش مشخص شده است. در کل چنین جهانی لااقل برای من جای مزخرفی است. سکوت مطلق و سکونی که در بهشت کتاب های درسی وعده داده شده است از چنین جنسی است.ما گاها از ترس لذت می بریم. ما فیلم های ترسناک می بینیم ، کتاب های ترسناک می خوانیم و اینها اغلب برای طرفدارانش لذت بخش است. البته این لذت برایشان زمانی دوچندان خواهد بود که ترسیدن هزینه‌ای نداشته باشد و بعد از خواندن کتاب حس کنند که توانسته اند وضعیتی ترسناک را تحمل کنند. من در میان دوستانم چنین کسانی را هم می شناسم. کسانی که به دور از معرکه خبر های اتفاقات اخیر را استوری می کنند و گمان می برند که وضعیت ترسناک را در حال تحمل هستند.ترس می تواند این خصلت های دوگانه خود را در موقعیت های مختلف به ما نشان بدهد. ما می توانیم از چیزی که می‌ترسیم دوری کنیم و یا برعکس زیادی به آن نزدیک شویم. یوسف اباذری نزدیک شدن و آشتی مردم و حاکمیت را در سال ۹۲ از طریق چنین مکانیسم هایی شرح می دهد.  ترس در بیوشیمی مغز می تواند با کنجکاوی همراه باشد. کنجکاوی برای گشودن فضای جدید و یا برعکس می تواند کاملا ما را منفعل کند و زمین گیرمان کند. ترس لزوما در برابر  یک خطر عینی و یا یک آسیب مسجل نیست. میزان آسیب و دردی که یک انسان در موضوعات ترسش می تواند تحمل کند  معمولا محدود و مقطعی است. اما ترس ما می‌تواند حالتی نامحدود  و مدام داشته باشد مهم نیست که ما تا چه میزانی در برابر خطرات عینی قرار داریم. مهم آسیبی است که روان ما می تواند تجربه کند. ترس هایی که شاید در یک نگاه منطقی غیر عقلانی به نظر برسند.نکند وقتی با دوستانم در کافه بحث سیاسی میکنم مرا بازداشت کنند، نکند وقتی از خیابان برای خریدن نان عبور می کنم مورد اصابت گلوله قرار بگیرم، نکند بابت اظهار نظر ۵ سال قبل مرا بازخواست کنند و... حال ممکن است هر یک از این اتفاقات برای کسی نیز افتاده باشد.ما با سطوح مختلف ترس روبرو هستیم. میخواهم فهرستی از ترس هایی که در مدت اخیر  در خودم یا دیگری با آنها مواجه شده ام را نام ببرم. نکند مرا تعقیب می کنند، نکند در راه دانشگاه بازداشت شوم، نکند مرا از محل کار اخراج کنند، نکند دوربین چهره مرا شناسایی کند، نکند در اتاقم میکروفن کار گذاشته باشند، نکند مرا بکشند ، نکند استاد نمره من را به خاطر این مسائل کم کند، نکند نگذارند استخدام شوم، نکند و... این نوع از ترس اگر یک ماهیت ثابت داشته باشد همین معطوف بودن به چیزی در آینده است. اتفاقی که هنوز نیوفتاده و آسیبی که هنوز وارد نشده است. ما در مواجهه با ترس هایمان معمولا موضوع ترس را برجسته می‌کنیم و به این فکر نمی کنیم که ترس آینده و امکان هایش را از نظر ما مخفی نگه می‌دارد. شاید به خاطر همین است که پس از مطرح شدن این سوال که برای تداوم چه ظرفیت و قابلیت هایی داریم مدام با این جواب مواجه می شویم که مگر نمی بینی که دارند آدم می کشند! ما فهمیده ایم که جمع شدن ما و تسخیر فضا قدرتی تولید می کند. ما فهمیده ایم که خطراتی که به عینه یا در ذهنمان می تواند ما را زجر بدهند به واسطه جماعت بودنمان می‌توانند نابود شده یا تخفیف داده شوند. اما این جمع بودن و وحدتش زمانی حقیقی خواهد بود که به جای تحمیل انتظارات خود به دیگری و بازتولید ایماژ سرباز، به نوعی شناخت و همدلی حقیقی و شجاعت همگانی بینجامد. تاریخ ما پر است از شجاعان و سلحشوران و سربازان که البته کاری ارزشمند و شریفانه انجام داده اند اما دستاورد های جمعی آن چندان برای ما باقی نمانده است. اگر کسی از گلوله و مرگ نمی ترسد نمی تواند از کسی انتظار داشته باشد که از اخراج شدن و بی کاری نترسد. آزادی از ترس بدون داشتن رابطه ای سالم و ایمن با دیگری چگونه ممکن است ؟  به نظر من همین لحظه و اکنون جای زدن این حرف هاست. در جایی که خیلی ها از پشت پنجره آمدن می‌ترسند باید از این ترس ها صحبت شود. باید قابلیت و توان و امکان های کارگری که نمی تواند اعتصاب کند و ترس از دست دادن کارش را دارد در نظر گرفت. به همین دلیل است که می گویم باید از ترس هایمان صحبت کنیم .گاها ما از خودم و هویت های دیگر درونمان می ترسیم. از هویت های قومی ، از هویت های مذهبی و ... دوستی لیبرال می گفت که نکند دوباره چپ ها روی کار بیایند و از دوستی چپ شنیدم که از مصادره شدن حرکت توسط لیبرال ها می ترسید. وحدت حقیقی این نیست که ما ترس هایمان از هم را کنار بگذاریم و بخواهیم این آسیب زا بودن دیگری را انکار کنیم. چنین وحدتی تنها در تاریکی می تواند شکل بگیرد. شکست تنها امکان قدرت مردمی یعنی «جمع بودن» ما را با تمام آسیب هایی که فکر می کردیم در ذهن و عینیت مواجه خواهد کرد. ما چگونه می توانیم این جمع بودن را تقویت کنیم؟ البته این سوال بزرگیست. اما صحبت کردن از ترس ها ، عدم اعتماد ها و دیگری هراسی ها در جهت شکل دادن به  شجاعتی جمعی و رهایی از ترس ها با در نظر گرفتن امکان های خود و دیگری گامی در این جهت می تواند باشد. می‌خواهم بگویم ترس من در قبال خبر بازداشت دوستم تنها یک احساس تو خالی نیست. شیوه مواجهه من با پدیده های جهان و کیفیتی از حضور را نشان می دهد. شیوه ای که ضمن تلاش برای حفاظت از خود با دردهای دیگری و آنچه بر سر او می آید می تواند هم دلی کند و حتی خود را در جایگاه او تصور کند. این دگر خواهی و خودخواهی توامان باید به این منجر شود که من چگونه می‌توانم برای دیگری کاری کنم و در ضمن امکان های بیشتری برای حفظ و بقای خویش جذب کنم. پای نوعی اقتصاد در جریان است. هر یک ما در وجدانمان می پرسیم که تا کجا قرار است جلو بیایم؟ چه کاری از من بر می آید؟  صمد بهرنگی می گوید راه که بیوفتیم ترسمان می ریزد. شاید بیشتر به جنبه حرکت کردن و رفتن در این جمله دقت شود اما ماهیت جمعی این حرکت از نظر من کلید عبور از ترسمان است. از نظر من قهرمانی در زمانه ما حتما وجهی جمعی دارد . هیچ کس آنقدر در فردیت خود موثر نخواهد بود که بتواند معادلات را یکسره تغییر دهد. این جمع بودن و برابری شاید ترسناک هم باشد. ایده برابری خودش ترسناک است ، برابری ما و هویت های دیگر چیزی است که نمی خواهیم به آن تن بدهیم. ما باید به مشارکت با دیگری برای تولید قدرت تن بدهیم . احتمالا هویت ها در برابر گلوله و آسیب در زمان اعتراض جمعی برابرند.سوژه انقلابی برای من سوژه ایست که در مسیر شدن به حقیقت  می آویزد، ترس یک حقیقت است و سوژه انقلابی سوژه حقیقت. سوژه ای که حقیقت ترس ها و امکان ها و محدویت هایش را انکار نمی کند و با درک تمام این محدودیت ها در جهت میل خود گام بر می دارد. سوژه انقلابی فردی نیست که نمی ترسد. جمعی است که قصد عبور از ترس هایش را دارد. چرا که آدمی در مسیر رشد بوسیله‌ی دیگری و در ارتباط با دیگری یاد می‌گیرد که از چه چیزی بترسد و چگونه باید بترسد، و احتمالا در ارتباط با دیگری هم یاد خواهد گرفت که دیگر نترسد و چگونه نترسد! حالا حرف آخر را می توانم بزنم و حکمی صادر کنم فکر میکنم انسان در مسیر دموکراتیک شدن و پیوند با دیگری ، انقلابی تر می شود و از ترس هایش عبور می کند. به نظرم این همان خاصیت راه و خاصیت راه که بیفتیم است، که ترس ما را می‌ریزاند.</description>
                <category>سویه</category>
                <author>سویه</author>
                <pubDate>Fri, 10 Mar 2023 20:55:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باید خون گریست یا مستانه خندید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@soyehmag/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D9%86-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AE%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF-sxdtdyk689aa</link>
                <description>من عادت دارم که هر پدیده‌ای را از عینک تجربه‌ی زیسته‌ی خود و خانواده‌ام بنگرم، هر چند که ممکن است دقیق و علمی از آب درنیاید ولی هر کسی به قدر توانش می‌کوشد، زور هوش بنده‌ی حقیر نیز همین است. می‌خواهم در این متن عینک نازنینم را بر روی چشم شما هم بگذارم، امیدوارم خوشتان بیاید و مشتری شوید.در ابتدای اعتراضات بود و اخبار هولناک چون طوفانی تک تک نهال‌های امید را بر می‌کند که دلم را ابر تیره‌ی غم پوشاند. با خود گفتم که این گونه نمی‌توان زندگی کرد، بهتر است که حالی از دوست فرنگ‌رفته‌ام بپرسم، کمی گپ بزنیم شاید اندکی سر کیف بیایم. البته این تازه آغاز دردسر بود. فیلترشکنم کار نمی‌کرد و باید هر بار قفل‌شکن جدیدی از بازار گوگل برمی‌گرفتم تا شاید یکی از آن‌ها کارگر شود. پس از کوشش بسیار ناگهان خدا گوشه‌ی چشمی به من انداخت و چند ثانیه‌ای دسته کلیدی کنار ساعت گوشی‌ام سبز شد. لینک گوگل میت را برایش فرستادم و دقیقه‌ای طول کشید تا یک تیک بخورد و به او برسد. من که نفس‌نفس‌زنان از این موفقیت تاریخی سرخوش بودم، نیش تا بناگوش گشودم تا رخسار رفیقم نمایان شود. دیدم در یک دست جام می و در دست دیگرش سیگاری دارد. مرا که دید، غرید. صدایش را در سرش انداخت که :«چرا می‌خندی؟»راستش در آن لحظه نمی‌دانستم به او چه بگویم. به او بگویم:«می‌دانی من چه زجری کشیدم تا بتوانم تو را با وجود این همه خط و خش تصویرت و صدای جلو و عقبت ببینم و بشنوم؟ اکنون تو این گونه جوابم را می‌دهی؟!» گفتم بگویم:«دیدم تو سالمی و کبکت خروس می‌خواند، گل از گلم شکفت.» دیدم هر کدام از این پاسخ‌ها طعنه و زخم زبان کم ندارد و انسان بی دوست نمی‌تواند باشد. گفتم:«غلط کردم. بار آخرم است.» یار غارم چون ندامتم را شنید، از خر شیطان پایین آمد، سگرمه‌هایش را باز کرد و سیگارش را خاموش. گفت:«الان که نباید خندید!»پس از آن هم‌نشینی اینترنتی جمله‌اش در سرم زنگ می‌زد تا این که تجربه مشابه دیگری از سر گذراندم. متنی نوشتم و برای یکی از دوستانم فرستادم و بنابر عادت همیشگی‌ام دردسرش دادم و گفتم:«بخوان و نظرت را بگو.» ناگهان برافروخت. بسیاری چیزها گفت که تکرارش هر چند که رهگشاست اما روان مرا می‌آزارد و از گفتنش سر باز می‌زنم. اما مخلص کلامش این بود که تنها یک بی‌وجدان می‌تواند در این روزها به چیز دیگری فکر کند. زنگ جمله قبلی با آواز جمله دوم هماهنگ شد و در سرم ارکستری درگرفت. گویی گروهی بر طبل می‌کوبیدند و گروه همسرایان یکصدا مرا بی‌جدان می‌خواندند. همین موضوع باعث شد که از خود بپرسم، آیا باید با دیدن این حوادث سوگ بر سوگ بیفزاییم یا سر خود را بالا بریم و به خودمان افتخار کنیم. این شد که گفتم شاید بد نباشد، کمی از خانواده خودم برایتان روایت کنم.مادربزرگ و پدربزرگ‌هایم بی‌سواد بودند. هر دو مادربزرگم چنان که خود می‌گویند، همواره دوست داشتند، درس بخوانند اما پدرشان آنان را منع می‌کرده است. آنان هر چند در جایی غیر از تهران به دنیا آمده بودند اما به تهران مهاجرت می‌کنند و خانواده تشکیل می‌دهند و فرزندانشان را یک یک به مدرسه می‌فرستند ولی دخترانشان را از تحصیلات عالی منع می‌کنند. روزی دلیلش را از پدرم پرسیدم. گفت که در کوچه مرد متدین و دست به خیری بوده که دخترانش را برای آموختن پرستاری به دانشگاه فرستاده. دختران هم پس از فارغ‌التحصیلی چادر از سر گرفتند و مینی‌ژوپ به پا کردند و به پیش پدر برگشتند. از آن جایی که یکی از معتمدین و ریش‌سفیدان کوچه پدربزرگ من بوده، مرد همسایه دست دخترانش را می‌گیرد و کنار پدربزرگم می‌نشاند تا پدربزرگ در یک رویارویی علمی مچ آن‌ها را بخواباند و آنان را به پوشش اسلامی برانگیزد. دختران مرد همسایه از تکامل میمون و پیدایش انسان می‌گویند، پدربزرگم هم نه می‌گذارد و نه بر می‌دارد، به آنان پاسخ می‌دهد:«اگر انسان از نسل میمون بود، پس دمش کو؟» متاسفانه این جلسه علمی پس از این پاسخ خانه‌برانداز پدربزرگم برای طرفین به نتیجه‌ای نمی‌انجامد و دختران مرد همسایه همچنان در کوچه مینی‌ژوپ‌پوشان می‌گشتند. اما پدربزرگم که آثار دانشگاه‌رفتن را در دختران می‌بیند، عمه‌هایم را از ادامه تحصیل منع می‌کند و برایشان ماشین بافتنی می‌خرد تا در پشت بام لیف ببافند.داستان ورود تکنولوژی هم به همین اندازه دراماتیک است. پدرم تعریف می‌کند که در آن روزها بر اساس باور عمومی صدای تلویزیون از حلقوم شیطان بیرون می‌آمد. برای همین او و دیگر عموهایم مجبور می‌شدند که مراد برقی را در خانه همسایه ببیند. پدربزرگم که می‌بیند، پسرانش وقت و بی‌وقت در خانه همسایه هستند، تلویزیون کوچکی می‌خرد و در پستو پنهان می‌کند تا خدایی‌نکرده آبرویش در محل نرود.مادرم می‌گوید که دایی‌ام او را از تلویزیون دیدن منع می‌کرده و مادربزرگم برای این که لای نخ‌های لباس اجنه تخم‌ریزی نکنند، لباس‌ها را با آب یخ حوض می‌شسته است. اما با انقلاب ورق برگشت.عمه‌هایم تحصیلات خود را (هر چند دیر) ادامه دادند و نوه‌ها دست کسانی را گرفتند و بر سفره‌ی مهمانی خانوادگی‌مان نشاندند که با تئوری داروین همدل‌تر بودند تا باورهای پدربزرگم. پدربزرگم هم که عمرش را به شما داده تا پایان زندگی خود چشم از تلویزیون بر نمی‌داشت. از دهه 50، 60 تا به امروز که اول قرن پانزدهم شمسی هستیم، همه چیز از جمله نوع پوشش، روابط انسان‌ها، زندگی و استفاده از تکنولوژی تغییر کرده است. اگر آن روز بر سر آمدن تلویزیون در خانه‌ها جنگ و دعوا بود، اینک بر سر نیامدن آخرین مدل گوشی اپل در جامعه جار و جنجال است. ولی همه این تغییرات چگونه رخ داده؟ما بدون «من و تو» و «ایران اینترنشنال»، به دست و اراده‌ی خود بدون کمک هیچ کارشناس خارجی این تحول را رقم زده‌ایم. دوستم تعریف می‌کند که پدرش به خواهرش مدام می‌گفته که چه لباسی بپوشد و چگونه از خانه بیرون برود اما اینک هیچ نمی‌گوید. دوست دیگرم می‌گوید که در این مدت پس از سال‌ها نماز نمایشی بالاخره توانسته یکی دو کلمه‌ای با خانواده‌اش درباره اعتقاداتش حرف بزند. ما شیوه‌ی دیگری از زندگی به مذاقمان شیرین‌تر آمد و پدر و مادرمان و بخش مذهبی جامعه نیز کوتاه آمدند. اگر جز این بود، باید امروز دختران به جای گیسوی افشان و شالی برشانه در کوچه و خیابان مقنعه به سر می‌کردند و پسران شلوار‌های پرپیل می‌پوشیدند و پیرهن‌های آستین بلند و گشاد به تن می‌کردند. اگر جز این بود اکنون باید پسران با دیدن عکس سه‌درچهاری، دختری را می‌پسندیدند و دختران به پسری که ندیده‌اند، بله می‌گفتند. شاید اکنون که این جملات را می‌خوانید، لبخند بزنید که باید هم بزنید. ما به دستان خود شیوه‌ دیگری از زندگی را برگزیدیم و باید به خود ببالیم که بی چک‌وچانه و حرافی‌های فلسفی انتخاب خود را به کرسی نشاندیم و باید به یاد داشته باشیم، این گوهر را که سالیان سال برای آن مبارزه می‌کرده‌ایم، به رایگان به هر ننه قمری که اشک تمساح می‌ریزد، نفروشیم. به این دلیل که این گنج تنها برای ماست. برای خود خود ما. برای همین است که به نظرم باید به جای گریستن، بخندیم و دست افشان و پای‌کوبان آواز بخوانیم.</description>
                <category>سویه</category>
                <author>سویه</author>
                <pubDate>Thu, 03 Nov 2022 09:32:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نظم موجود چگونه بازتولید می‌شود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@soyehmag/%D9%86%D8%B8%D9%85-%D9%85%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-m5xhrxrp5emz</link>
                <description>نظم موجود چگونه بازتولید می‌شود؟ درباره دشمنان برابرینویسنده: آرش چایچی۱/ برابری ترسناک است. ترس اینکه هویت‌های پوشالی فروبریزند و برابری واقعیتی عینی بگیرد. برابری کارفرما و کارگر، برابری دانشجو و استاد، فروپاشیدن سلسله‌مراتب شغلی، برابری دانشجو با فعال دانشجویی، برابری معلم با دانش‌آموز و برابری زن و مرد. رخداد‌ها جز شُکوه، ترسناک نیز هستند. وقتی دو فرد حاضر در اعتراض در لحظاتی چند، همچون دو معترض بدون هویت‌‌های پیشین، بدون نقاب‌ها و همچون انسان‌های برابری که خود را درگیر جنبشی کرده‌اند، میان ساچمه‌ها و اشک‌آورها حرکت می‌کنند‌، لذت برابری برای فرودست، به ترسی تمام و کمال برای فرادست تبدیل می‌شود. درنتیجه فرودست برای حفظ حضور فرادست شعارها و مسائلی را پیش می‌کشد تا رادیکالیسم (ریشه‌ای بودن) برابری را محدود نماید. «مرد، میهن، آبادی» هم از همین جنس شعارهاست. گویی لازم است همیشه از مرد‌ان نیز سخنی در میان باشد، گویی مردان حاضر نیستند محوریت اصلیِ زنان را در جنبش تحمل کنند. گویا جنبش می‌خواهد بعد از پیش کشیدن شعار مترقی «زن، زندگی، آزادی» یادآور شود که نه فمینیست است نه انترناسیونال. نبودِ آمادگیِ فرودست در اطمینان به خود و قدرتِ خود، او را به حفظِ مناسباتِ پیشین برای کسبِ حمایتِ فرادست می‌کشاند‌. تمنای کمک از سلبریتی‌ها، کاسه‌گدایی گرفتن درِ سفارت‌های خارجی، تأکید بر نخبگی دانشجویان سرکوب‌شده، همگی نمونه‌هایی از این نا آمادگی است. افسارهای برابری را باید پاره کرد و برای پاره کردن این افسارها نیاز داریم تا از رخدادِ برابری، محتوایی را در مناسباتِ فعلی جاری کنیم.۲/ اعتراضات جاری فرمی انقلابی دارد درحالی‌که در مطالبات همان حرف‌هایی هست که همیشه طبقه به‌اصطلاح متوسط زیر لب زمزمه کرده است؛ حقوق زنان، تغییر حاکمان و دموکراسی پارلمانی. خواست‌هایی مهم و به‌حق که با انعطاف‌ناپذیری حاکمیت، محقق نشده‌اند و هر بار با زندان و خون پاسخ گرفته‌اند. این بار اما چیزی تغییر کرده است، فرم و گستردگی اعتراض. این شکاف میان عمل و نظر ابهامات زیادی را در فهم واقعیت جاری و طبقات پیشرو ایجاد کرده است. این دوگانگی درونِ جنبشِ جاری را شاید بتوان با کمک دوگانگی موجود در عمل و نظر طبقه کارگر ایران توضیح داد. همان‌طور که خیرالهی-عمرانی در [1] توضیح داده‌اند، حداقل تا پیش از سال ۹۶، نیمی از جمعیت فعال ایران را کارگران تشکیل می‌دادند و ۳۶ درصد در معرض کارگر شدن قرار داشته‌اند (کارکنان غیرمتخصص مستقل و کارکنان فامیلی بدون مزد) و تنها ۱۰ درصد جمعیت فعال را طبقه به اصلاح متوسط (مدیران و متخصصان رده‌بالا) شامل می‌شده است (۳ درصد بقیه کارفرمایان). چگونه در چنین جامعه‌ای ۶۳ درصد جمعیت خود را طبقه متوسط می‌دانند؟[1]پیش کشیدن این شکاف میان ذهنیت و عینیت طبقه کارگر (و طبقات در معرض کارگر شدن)، شاید بتواند دوگانگی موجود در اعتراضات اخیر را گره‌گشایی کند. بحران کرونا نیز مثل هر بحران عمیقی با تحمیل بحران توسط سرمایه‌داری حاکم و دولت‌ِ منتخبش به طبقات فرودست، با رشد سرمایه‌‌ی سرمایه‌داران و مرگ و بیماری فرودستان شکاف طبقاتی را تشدید کرد. البته که همچنان بتِ خودمتوسط ‌پنداریِ کارگران نشکسته است. هنوز هم از معلم و مهندس و روزنامه‌نگاری که جز نیروی کار خود چیزی برای فروش ندارند و حقوقی در حد خط فقر (حتی زیرخط فقر) می‌گیرند، می‌شنوی که خود را طبقه متوسط می‌نامند. دانشجویان مهاجر را نیز باید به این اسامی اضافه کرد آنانی که با حداقل مزد در کشور مقصد نیروی خود را می‌فروشند اما به سبب تفاوت قابل‌توجه حداقل مزد در کشورهای مرکز سرمایه‌داری نسبت به پیرامون، خود را طبقه متوسط می‌دانند. نتایج سیاسی چنین شکافی بروز شکافِ عمده در نظر و عمل جنبش‌های سیاسی جاری است. طبقه کارگری که خود را متوسط می‌داند و بااینکه خشمگین و عصبانی و پیگیر در اعتراض است ولی چشم‌انتظار حمایت فرادست است و راه‌حل را در همان خواست‌های طبقه به‌اصطلاح متوسط جستجو می‌کند.۳/ امروز در خیابان‌ها در دانشگاه‌ها در فریادها و در سکوت‌ها چهره‌ی امید را می‌توان دید؛ امید به آینده‌ای آزادانه‌تر. پنج شش سال پیش حتی تصور غلیان امید در جامعه ممکن‌ نبود. این غلیان امر جمعی از دل‌ِ سال‌ها سلطه فردگرایی و سلطه کتاب‌های زرد موفقیت روییده است. امید و رؤیا برای آینده، خالقِ معناهای تازه‌ای خواهد بود‌. از خلال فروریختن رنگ‌ها و هویت‌های پیشین، معنایی دیگر خلق می‌شود، «ما»‌‌های جدیدی شکل می‌گیرد. به خاطر همین امید و خلق دوباره ماست که مهاجران که به‌واسطه جایگاه دوگانه‌شان بیش از دیگران با بحران هویت درگیرند، با گستردگی می‌خواهند مای جدیدی تشکیل دهند‌. شکل‌گیری مای‌ جمعی از دل سرخوردگی‌ها و تحقیر‌ها همیشه مترقی نیست. این مای جمعی می‌تواند به‌واسطه مظلوم‌نمایی خود، صدمه به دیگری و حتی مردم خود را عادی کند. می‌تواند در دل خود راست‌گراترین جنبش‌ها را بپروراند، می‌تواند پیش‌قراول بازگشت سلطنت شود. همچنین این رویش دوباره مای جمعی می‌تواند بسیار مترقی باشد، دیگری متفاوت را بپذیرد، همچون «زن، زندگی،آزادی» مرزها را بپیماید و مبارزه خود را در حصارها محدود نکند. می‌تواند اعتمادبه‌نفس تازه‌ای به وطن و هم‌وطن دهد. فراموش نباید کنیم این شکل‌گیری ما نه به خاطر توانایی استثنایی ایرانیان یا خاص بودنشان، بلکه واکنشی به عقب‌ماندگی فرهنگی دولت-ملت ایرانی است. جالب است که فمینیسم آنجایی تبدیل به جنبشی فراگیر شد که سرمایه‌داری مردسالار، هارترین و عقب‌مانده‌ترین وجوهش را عریان می‌کرد یعنی در ایران. درنتیجه به‌جا تفاخر به تمدنی که چنین زن‌ستیزی را رویانده است باید قدرت این مای‌ جمعی را در نقد صریح این تمدن دانست. تمدنی که سنتِ زن‌ستیزی آن نه محدود به حاکمان فعلی بلکه ریشه‌هایی حتی به قدمت دوران ساسانی دارد[2]. فرا رفتن از این تفاخرها و حقارت‌ها اهمیت دوچندانی دارد. فهمیدن اینکه «ما»ی جمعی، ذره‌ای است نه آن‌چنان توانمند و نه آن‌چنان نا‌توان. ما‌یی توانمند اما محدود که لازم است به‌جای تمنای سوار ماشین شدن، یاد بگیرد که خود راه برود، ممارست کند و با خلل‌ها ناامید نشود.۴/ حتی جنبشی که خواهان دموکراسی در ایران است بدون مرزبندی با تحریم و مداخله خارجی، تکرار شکست‌های گذشته است (چه برسد به آنانی که از سوسیالیسم حرف می‌زنند). تجربه جنبش ملی‌‌سازی صنعت نفت هنوز پیش روی ماست. دموکراسی ملی و بالنده که امپریالیسم، لمپنیسم و سلطنت دست در دست هم آن را واژگون کردند. مرزبندی با تحریم نه فقط مقوله انسانی بلکه اهمیتی عینی در هر آینده قابل‌تصوری برای ایران دارد. مگر امپریالیسم مغز خر خورده است که ثروتش و مداخلاتش در خاورمیانه را صرف دموکراسی در ایران کند، آن‌هم در منطقه‌ای که هر دموکراسی ملی و مستقلی تهدیدی بالقوه برای پایداری پادشاهان حاشیه خلیج و حکومت‌های تکه‌پاره و قومی منطقه است؟ به همین سبب است که رسانه‌های امپریالیستی دست در دست هم از راست‌گراترین و ارتجاعی‌ترین گروه‌ها به‌عنوان آلترناتیو سیاسی پرده‌برداری می‌کنند. بی‌شک هدف، محدود کردن رؤیاها و بازتولید نظمی مشابه نظم موجود است.منابع:[1] تأملاتی درباره‌ی طبقات؛ مطالعه‌ی وضعیت ساختاری طبقاتی اجتماعی در ایران معاصر، علیرضا خیرالهی، میلاد عمرانی[2] ارجاع کنید به شماره هفتم سویه، سفری به بهشت، برزخ و دوزخ، گزارشی از ارداویراف‌نامه</description>
                <category>سویه</category>
                <author>سویه</author>
                <pubDate>Mon, 17 Oct 2022 13:11:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با این همه هیجان چه باید کرد؟ با این‌همه عقلانیت چه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@soyehmag/%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%87%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86-%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%B9%D9%82%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AA-%DA%86%D9%87-pinxj7qx9toi</link>
                <description>نویسندگان:مجتبی آزادوار، سیده هاجر میراحمدییکی از تضادهایی که در میانه‌ی میدان این روزهای دانشگاه‌ در ایران جریان دارد، تضاد میان تجربه‌دارها (چه تشکیلاتی و چه غیر تشکیلاتی) و تازه واردها است. در هنگامه‌ای که جنبش «دانشجویی» در وضعیت خروج از بستر تاریخی «تشکیلاتی» خود قرار دارد، دانشجویانِ جوان‌تر، از تلاش برای حضور و دیده‌شدن در صحن دانشگاه و عمل در صحنه حرف می‌زنند و بزرگ‌تر ها از ضرورت عقلانیت جمعی سخن به میان می‌آورند. ماحصل این تضارب نیز، غالبا اهدای برچسب جوگیر یا محافظه‌کار به طرف مقابل است که فهم متقابل را به بن‌بست می‌کشاند. فارغ از این‌که کدام سوی تضاد به رستگاری نزدیک‌تر است. بررسی فرم چنین تضادی اهمیت کاربردی دارد.مسلما هیچ فرمی از شناخت انسانی را نمی‌توان یافت که با شکلی از احساس همراه نباشد. هر شیوه‌ی تفکری که هیجانات و احساسات را تماما بیهوده بداند قاعدتا آن‌ها را سرکوب کرده و به واسطه‌ی این سرکوب، خودنیز عقیم می‌ماند، چرا که هر شکل اندیشه با تجربه هیجانی گذشته (با تاکید برتقدم تجربه هیجانی بر تفکر) پیوند دارد. هیچ فرمی از شناخت انسانی را نمی توان یافت که با شکلی از احساس همراه نباشد. هر شیوه‌ی تفکری که هیجانات و احساسات را تماما بیهوده بداند قاعدتا آنها را سرکوب کرده و به واسطه‌ی این سرکوب، خودنیز عقیم می‌ماند، چرا که هر شکل اندیشه با تجربه هیجانی گذشته (با تاکید برتقدم تجربه هیجانی بر تفکر) پیوند دارد.کسی که هیجانات خود را محدود می‌کند تا از دردهای آن بگریزد، در واقع امیال را ساکت می‌نماید تا از بهای برآورده‌شدن آن‌ها فرار کند. چنین فردی یک زندگی انگل‌وار را تجربه می‌کند که عملاً مساوی با مرگی جزئی است .در آغوش گرفتن و پذیرش زندگی و جهش با انرژی و لذت به درون آن البته توأم با دردها و دردسر های بسیار است اما هزینه پرهیز از این دردسرها خداحافظی با این سیاره بعد از زیستی نابسنده است بدون اینکه فرد واقعاً زندگی کرده باشد(به نقل ازپیتر فوناگی).از طرف دیگر، در ساحت جمعیِ تجربه‌ی تأثر (یا هیجان) (Affect) (emotion ) ما از تجربه‌ای صحبت می‌کنیم که به نوعی شناخت وابسته و متصل است. هیچ تجربه هیجانی مطلقا غیرشناختی نیست. با نظر به این گزاره، ۲ مسئله مطرح می‌شود.نخست فهم دورانی است. نسلی با یک توهم خودبزرگ و خودفهیم پندارانه، معتقد است که نسل بعد از خودش چیزی جز هیجان نیست و هیچ نمی‌فهمد (هم فهم را از هیجان جدا می‌کند که یک مکانیسم دفاعی بسیار بدوی است و هم برونداد این دفاع را به دیگری فرافکنی می‌کند)، بی آن‌که از خود بپرسد که فهم‌ها و بازنمایی‌ها و حتی مطالعات خودش چقدر واقعی هستند؟ در حقیقت، خودش چه می‌فهمد و چقدر می‌فهمد؟ و خودش چقدر نفهمیدن‌هایش را پشت نظریات این و آن و تاریخ‌های منتخب به مطلوب و هیجانات سرکوب‌شده‌اش را پشت عقلانیتِ نامتقارن با واقع! پنهان کرده است؟در مقابل، نسل جوان‌تر، این برچسب‌ها را در گذشته‌ی خود از چه کسانی دریافت کرده؟از معلم ؟ پدر و مادر ؟ پلیس ؟ روحانیت ؟ بله! او این حرف‌ها را از همه‌ی این جایگاه‌های قدرت شنیده است! همه‌ی جایگاه‌های قدرتی که قیم‌مآبانه (چون به زعم خود خیر او را می‌خواسته‌اند و خود را به خیر او آگاه‌تر از خود او می‌دانسته‌اند) او را محدود و تأثرات و هیجاناتش را به نام عقلانیت سرکوب کرده‌اند.ما باید بدانیم که بازنمایی ذهنی نسل جدید در برابر جمله تو احساسی و هیجانی هستی چیست و چه سلسله تداعی‌هایی را دردنیای درون‌روانی او به راه می‌اندازد؟در وهله‌ی دوم این پرسش از سوی نسل قدیمی‌تر دانشگاه و خیابان،پیش روی نگارنده قرار می‌گیرد که آیا واقعا این نسل یا حداقل رفتار این نسل در این برهه، هیجانی و احساسی نیست؟باید کمی علمی‌تر صحبت کنیم. مفهوم تنظیم هیجان (emotion regulation)  مسئله‌ای است که می‌تواند پیوند تجربه های هیجانی و شناختی ما را توضیح دهد.از دیدگاه با تجربه‌های دانشگاه، نسل جدید، واقعیات حضور در صحن دانشگاه را با احساسات خود (یا بالعکس) منطبق نکرده‌اند. چنین توصیفی درست‌تر و علمی‌تر است. اما باز باید پرسید که مگر این تازه دانشجویان تا کنون صحن دانشگاه را به خود دیده‌‌اند؟واقعیت این است که نخستین تجربه‌ی تازه‌واردان از دانشگاه، با یک بحران اجتماعی همراه شد و جوان‌تر ها با خاطره جمعی کنش دانشجویی و بعضا با همراهی و هدایت باتجربه‌ترها به کارزار ورود پیدا کردند.تازه واردانی که به دلیل عدم تجربه‌ی پیشینی از صحن دانشگاه و در دست نداشتن بازنمایی ذهنی منسجمی از محدودیت‌ها و امکان‌های آن، حرکتی متفاوت با پنجاه سال تاریخچه جنبش دانشجویی را رقم می‌زنند.با این اوصاف ما (کارکشته‌ها، گذشته‌ها، ادوار،بازنشسته‌ها!)، با این تازه‌واردان چه کنیم؟ دوراه پیش رو است۱. کنار بکشیم ، بگذاریم خودش جلو برود و محدودیت‌ها را درک کند و حتی به ما پشت کند و تبری بجوید. لزوما با چنین رویکردی مخالف نیستیم و این استقلال از ما بسیار پسندیده است. تنها شرط این رویکرد، این است که بتواند بعد از مدتی دوباره سرپای خود بایستد. اما آیا همیشه توان برخواستن و تحمل سرکوب را دارد؟۲ .در کنارش بایستیم و به جای سرکوب هیجاناتش برایش والدگری کنیم و تنظیم این هیجانات را با یک رابطه صحیح تسهیل نماییم. اما چگونه ؟باید برایش امن باشیمما باید بتوانیم او را متقاعد کنیم که همراهی و همدلی لازم را با او داریم. بگذاریم در تجمعات او حرف بزنند. خوب به محورهای صحبتش گوش کنیم.باید بتوانیم ثابت کنیم که گوش دادن به حرف هایش برایمان مهم است.او را احساسی خطاب نکنیم. از کلمات و مهم‌تر از کلمات، لحن صادقانه‌ای که حس همدلی در خود دارد برای خطاب کردنش استفاده کنیمدر سوگواری همراهش باشیم و ابراز همدلی کنیمبفهمیم که در حین سوگواری و در حین هیچ تجربه هیجانی شدیدی نمی‌توان منطقی بود و از عقلانیت صحبت کردکاری کنیم که به ما اعتماد معرفتی کنند! یعنی ایمان بیاورند که آن‌چه می‌گوییم با فهم و درک درستی از آن‌ها و تجربیات درونی‌شان و نیز با نگاه واقع‌بینانه‌ای به جهان بیرون است. برای ایجاد اعتماد معرفتی، خود را پشت کلمات پیچیده‌ای که در ادبیات روزمره آنان جایگاهی ندارند پنهان نکنیم، لازم نیست خود را باسواد نشان دهیم، بلکه نخست باید خود را به مثابه همراهی آگاه و همدل با آن‌چه در درون آنان می‌گذرد اثبات کنیم. تلاش کنیم از نیت‌ها آرزوها اهداف، مقاصد، امیال، شناخت‌ها و هیجانات آن‌ها یک بازنمایی  واقعی در ذهن خود بسازیم و البته در مسیر ساختن این بازنمایی، فهم‌هایمان را با آن‌ها درمیان گذاشته و درصورت غلط‌بودن اصلاح کنیم.مسیر تنظیم هیجان در طول رشد، برای انسان از هم تنظیمی(coregulation) (تنظیم با همراهی یک نگاره دلبستگی ایمن) به خود تنظیمی می‌رسد.شاید اعتراف‌اش سخت باشد اما، ما هم به این هم‌تنظیمی نیاز داریم!ما هم باید تمام آن‌چه را به خیال خودمان آرام، اما در واقع سرکوب کرده‌ایم، بالابیاوریم و با کمک آن‌ها دوباره تنظیم کنیم!</description>
                <category>سویه</category>
                <author>سویه</author>
                <pubDate>Fri, 07 Oct 2022 18:45:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مراقبت از قدرت جمعی</title>
                <link>https://virgool.io/@soyehmag/%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%82%D8%A8%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C-x3tuw2o0kp0o</link>
                <description>1/ وقتی خیابان گوی سبقت را از هر نوشته‌ای ربوده است، وقتی غم دوستان دربند مثل خوره مغز ادم را می‌خورد، وقتی دنبال وظیفه خود میگردی تا ذره‌ای از دِین خود به دوستان دربند و مردمان کشته شده در خیابان را ادا کنی، وقتی نوشتن سخت می‌شود و ننوشتن سخت‌تر، چه می‌توان کرد؟ در میان خشم و اشک‌آور و باتوم جای چه سخنی مانده؟  برای ما که بعد از ۸۸ تازه وارد دانشگاه شدیم، شکست جنبش سبز معمایی بود به تمام معنا. چرا جنبش شکست خورد؟ اصلا جنبش سبز چه بود؟ یک جنبش شکست خورده را چه به کار امروز می‌آید؟ درد گذشته بر فرق آینده فرود آمده بود و جواب آسانی برای معماها باقی نگذاشته بود. تاریخ تنها راهنمای حل معما بود، فیلم‌ها، متن‌ها، نقدها، روایت‌های به جا مانده راهی را از میان دالان‌ها پیش می‌کشیدند. امروز هم نوشتن شاید تنها به همین درد بخورد، به درد حل معمای امروز در فردا. 2/ در فیلم‌های جنگ ۸ساله معمولا صحنه‌ای به تصویر کشیده می‌شود از گردانی که در محاصره دشمن است و از توپخانه و هواپیماها تمنای کمک و پشتیبانی دارد. بیسیمچی بارها و بارها تمنای کمک می‌کند اما پشتیبانی جوابی نمی‌دهد. در انتهای فیلم یا همه کشته می‌شوند و یا هواپیماها مثل فرشته در لحظات انتهایی فیلم از راه میرسد و نجات می‌بخشند. تجمعات این روزهای دانشگاه نیز خصلت چنین دارند. گویی شعارها از دل محاصره در میاید و تمنای کمک دارد، کمکی از رسانه‌ها از سلبریتی‌ها از اساتید و از فرادستان. به راستی تجمع برای چیست؟ برای دیده شدن توسط رسانه‌ها یا برای ساختن یک قدرت جمعی؟ تجمع برای خلق چیزی در درون است یا تمنایی از بیرون؟ برای شنیده شدن حرف ماست یا برای زدن حرفی که رسانه‌ها از ما انتظار دارند؟ تجمع برای نشان دادن قدرت مایی است که سالیان سال نادیده‌مان گرفته‌‌اند یا برای کمک خواستن از انهایی که چشمشان را بر روی ما بسته بودند؟ نظر من را بخواهید به نظرم وقت آن رسیده که به جای کاسه گدایی گرفتن از این و آن رسانه در دنیا توانایی‌های درونی جنبش جاری را ببینیم. همبستگی مهم است اما همبستگی از جایگاه برابر معنا می‌یابد. ترحم فرادست برای بدبختی فرودست را نمی‌توان همبستگی نامید. همبستگی از جایگاه برابر می‌آید از درد مشترک، همبستگی را از که طلب می‌کنیم؟ از مردمانی که خود میراث‌دار درد در کشورهای دیگرند و اندیشه تغییر می‌‌پرورانند یا از حاکمانی که با پلیس ضد شورش به جان مردم خود می‌افتند؟ همبستگی یعنی به اشتراک گذاشتن دردها برای یافتن راه حلی مشترک، نه تمنای کمک از بلندگوهای قدرتمندان. 3/ نمی‌توان اعتراضات را دید، پیرمردی که به تنهایی مقابل ماشین آب‌پاش ایستاده را دید، زن میانسالی که مقابل باتوم‌های عربده‌کش‌ها ایستاده تا از زنی دیگر حفاظت کند را دید و اعتراف نکرد که سویه‌هایی از قدرت و شجاعت جمعی خلق شده است. این قدرت را مردم خلق کرده‌اند، نه مسیح علینژاد نه شازده نه فشار دولتها و رسانه‌های خارجی. این قدرت از خلال تجربه‌ها و دردها خلق شده است. از دورن وضعیتی به تمام فردگرا و لمپن پسند. این سویه‌های جدید قدرت جمعی مرزهای خود را با سلبریتی‌های منفعت‌طلب میشناسد اما هنوز  در جستجوی سلبریتی غیرحکومتی میگردند. قدرتی که اگر تقویت شود، محدودیت‌ها را می‌شکافد و ریشه‌ها را می‌یابد و چیزی نو خلق می‌کند. در چند دانشگاه شعار داده شد:«آزادی حق ماست/ قدرت ما جمع ماست.» این قدرت نیاز به مراقبت دارد، نیاز به آموزش، نیاز به کار نهادی، نیاز به تجربه سیاسی فراتر از شعار در تجمع. نیاز به توانایی پذیرفتن دیگری، پیدا کردن شعارهای خود و ندادن شعاری که با آن موافق نیست حتی اگر دوستانش آن شعار را سر دهند. همانطور که سرکوبگران برنامه دارند این قدرت جمعی نیاز دارد برنامه داشته باشد، بتواند دیگران را اقناع کند نه اینکه مغلوب جمعیت باشد. برنامه‌ای که برمبنای واقعیات موجود پیوند‌های خود را برقرار سازد نه براساس خواست‌های رسانه‌ای‌. برای حفظ این قدرت جمعی باید ریشه‌ها را بازشناخت و برآن مبنا مقاومت کرد. ریشه‌هایی که پایه‌های وضع موجود را ساخته‌اند. برخلاف تصور اصلاحطلب‌ساخته، حاکمیت در ایران نه برمبنای شورای نگهبان(شرع) بلکه برمبنای تشخیص مصلحت نظام(مصلحت) است. مصلحت است با هر انتخابات پیچ فشار بر زنان را شل و سفت می‌کند، مصلحت است که ‌‌میتواند آزادی شخصی آقازاده‌ها را تضمین کند و همزمان برای حفظ سلطه خود، زنان فرودست را به شدیدترین شکل با گشت ارشاد سرکوب نماید. حجاب نیز بیش از اینکه ناشی از تحجر باشد، مصلحتی است برای ترساندن و کنترل زنان. برای فرارفتن از تقلیل مسائل به تحجر حاکمان، نیاز به مطرح شدن مسائل عینی دیگری نیز هست. از آزادی زندانیان تا مزد برابر برای زنان، از حق مسکن برای همگان تا پایان دادن به سدسازی و انتقال آب. رادیکالیسم یعنی دست گذاشتن بر ریشه‌ها و ریشه‌ها همان منطق سرمایه‌است که مصلحت و درنتیجه خوانش حاکمیت از مذهب در هر لحظه را تعیین می‌کند. 4/مهمترین و الهام بخش‌ترین وجه اعتراضات اخیر برای من این بود که چگونه از عمق فاجعه از فردگرایی‌ها و بی مسئولیتی‌های فراگیر، سویه‌هایی از شجاعت و مسئولیت جمعی می‌روید. چگونه انسان‌ها در مقابل باتوم و اشک اور به فکر حمایت از دیگری می‌افتند. از این کورسوهای امید، بدون تضعیف خودبزرگ‌بینی‌ها و خودرادیکال‌پنداری‌ها و سلبریتی‌زدگی‌ها نمیتوان مراقبت کرد. تاریخ پیوسته تغییر می‌کند ولی تغییر می‌کند. سلطنت‌طلبی امروز از جامعه ایران رخت برنبسته، چون امروز مسئله سلطنت نه خود دال سلطنت بلکه جامعه‌ای نهادزدایی شده است، که به جای پذیرفتن مسئولیت خود برای کسب آزادی و عدالت، دنبال منجی می‌گردد که بدون هزینه آزادی را محقق کند. این تاکید بر فوریت سیاست و لحظه‌ای دیدن آن، اتفاقا گریز از همین مسئولیت است. گریز از مسئولیتی که تداوم می‌طلبد. ممارست می‌خواهد. و در آنی نمی‌تواند چیزی نو خلق کند. نمی‌توان چشم‌ها را بر روی محدودیت‌ها بست و باری را بر دوش دیگری انداخت که نمی‌تواند بلندش کند. این تاکید بر دهه هشتادی‌ها نیز از جنس همین یافتن بی مسئولانه قهرمان است. گویا نسل جدیدی از آسمان نازل شده تا همه چیز را تغییر دهد‌ و بار ما را بکشد. تاریخ پیوسته تغییر کرده‌است و نسل‌ها نیز از این قافیه مستثنی نیستند. این کورسوهای امید نیاز به پیوستگی دارند. دنبال چیزی آنی گشتن که فراتر از محدودیت‌ها و توانمندی‌هاست، فقط سرخوردگی به بار می‌آورد. سلبریتی‌گرایی، منجی‌گرایی و خوداستثناپنداری همچنان با غلیان زیادی در خون جامعه در جریان است و مراقبت از شجاعت جمعی یعنی تصفیه این خون. 5/ سوسیالیسم از آسمان نازل نمی‌شود. عینیات مادی نیاز است تا طرحی نو شکل بگیرد. بدون تجربیات عینی مردم، آگاهی در کار نخواهد بود و بدون آگاهی طبقاتی، ایدئولوژی خصلت قدسی خواهد گرفت. در دنیایی که فاشیسم قدم به قدم پیش می‌آید، سوسیالیسم ناب، به درد کافه‌ها می‌خورد. نباید محدودیت‌های اعتراضات اخیر را نادیده گرفت همچنان که نباید از ابعاد مترقی آن و قدم‌های رو به جلوی آن چشم پوشید. اعتراضات اخیر  سد محکمی بود در برابر پروژه چند ساله امپریالیستی یعنی آلترناتیوسازی از سلطنت. گام بلندی بود برای جنبش زنان. بازگشت شجاعت‌های جمعی و دفاع از دیگری بود. بازگشت شکوهمند دانشجویان به میدان بود بعد از دوسال دانشگاه مجازی. حرکتی با توانمندی‌ها و محدودیت‌هایش که نیاز مراقبت و تقویت دارد.</description>
                <category>سویه</category>
                <author>سویه</author>
                <pubDate>Thu, 29 Sep 2022 10:57:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شخصیت در شاهنامه</title>
                <link>https://virgool.io/@soyehmag/%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-hmqzy8orqxvd</link>
                <description>نویسنده: امیر طهانیمن در شماره نخست سویه متنی درباره شاهنامه نوشتم و در آن سعی کردم، نشان دهم که کلیشه‌های رایج درباره اشعار شاهنامه تا چه اندازه بی‌پایه هستند. در پایان آن نوشته نیز به ذکر برخی از ویژگی‌های شاهنامه در ادبیات فارسی پرداختم و گفتم که شاهنامه از معدود آثاری در ادبیات کهن فارسی است که در آن می‌توان شخصیت پیدا کرد. در این متن قصد دارم به این موضوع بپردازم و بگویم که منظورم از آن حرف چه چیزی بوده است. برای آن‌که بتوانم مقصود خود را به‌خوبی برسانم، از داستان نبرد رستم و اسفندیار استفاده خواهم کرد.قبل از این‌که برایتان داستان تعریف کنم، بهتر است بدانیم که شخصیت چیست و درواقع ما می‌خواهیم در داستان نبرد رستم و اسفندیار به دنبال چه چیزی بگردیم. راستش را بخواهید، تعریف یک‌خطی از شخصیت کار بسیار سختی است و شاید نشدنی باشد اما می‌توان شخصیت را در آثار نمایشی نشان داد یا ویژگی‌های آن را برشمرد. به همین دلیل هم برای نشان دادن شخصیت از همان برشمردن ویژگی‌ها استفاده کنم. در کتاب معماری درام تعریفی از شخصیت آمده است که کار ما را برای ادامه این نوشته راه می‌اندازد و من به این تعریف اکتفا خواهم کرد:«[…] ماهیت ذاتی یک فرد به‌وسیله شخصیت فکری، جسمی، زیستی، روانی و اجتماعی‌اش آشکار نمی‌شود، بلکه به‌وسیله کنش‌های او در پیگیری یک هدف که به نتایجی ملموس می‌رسند، آشکار می‌شود.»1درواقع زمانی یک فرد در یک اثر نمایشی تبدیل به شخصیت می‌شود که باهدف خاصی وارد یک موقعیت شود. موقعیتی که در بیشتر مواقع مشخصه‌هایی دارد که مانع اهداف فرد موردنظر ما است. در چنین حالتی فرد باید دست به کنش‌هایی بزند تا به هدف خود برسد که همین کنش‌ها او را از موقعیت نخستش پایین‌تر یا بالاتر بیاورد. برای این‌که سرتان را بیش از این درد نیاورم، نمایشنامه مده‌آی اوریپید را در نظر بگیرد. در آن نمایشنامه، مده‌آ با خیانت شوهر خود مواجه می‌شود و این موضوع غم بی‌اندازه‌ای را در او ایجاد می‌کند، حالا مده‌آ می‌تواند دو واکنش اساسی به این موقعیتش داشته باشد. یکی از آن‌ها این است که از شوهر انتقام بگیرد و دیگری این است که عصبانیت خود را سرکوب کند. اکنون انتخاب مده‌آ شخصیت او را آشکار می‌کند. نکته دیگری که موقعیت و انتخاب مده‌آ را درخشان می‌کند، این است که مده‌آ بین دو گزینه عالی و بدترین انتخاب نمی‌کند. به‌عنوان‌مثال او نمی‌تواند با فشار دادن دکمه‌ای همه‌چیز را فراموش کند. تنها مده‌آ می‌تواند بین دو گزینه بد و بدتر انتخاب کند. در واقع چه از شوهرش انتقام بگیرد و چه عصبانیت خود را فرو بخورد، موقعیت خود را متزلزل کرده است. وجود این نکته در این موقعیت، هم تنش را افزایش می‌دهد و هم شخصیت را درخشان‌تر می‌کند. حالا که به شخصیت پرداختیم و یک مورد هم از شخصیت در موقعیت دراماتیک مثال زدم، بهتر است به داستان رستم و اسفندیار برسیم.پیش‌زمینه‌های نبرد رستم و اسفندیاربد نیست، اول با پیشینه شخصیت‌های داستان رستم و اسفندیار آشنا شویم. همان‌طور که معرف حضورتان هست، رستم پهلوانی ایرانی است که صرف وجودش ورق جنگ را به نفع ایرانیان برمی‌گرداند، او نبردهای معروفی به نام هفت‌خوان دارد که در آن کی‌کاووس پادشاه ایران را نجات داده است. از طرف دیگر به تناوب به توران حمله می‌کند و آن جا را به دلایل مختلف با خاک یکسان می‌کند.شخصیت دیگر این نبرد اسفندیار است. شاید بتوان گفت اسفندیار شبیه‌ترین پهلوان به رستم است. او ناجی ایران در جنگ‌های مختلف است. از طرف دیگر او هم نبردهایی به نام هفت خوان دارد که در آن خواهران خود را از دست دشمن نجات می‌دهد. اسفندیار همچون رستم در فرصت‌ها گوناگون چین را ویران می‌کند.حالا توجهتان را به یکی از شخصیت‌های پشت پرده این نبرد جلب می‌کنم و او هم شخصی به نام گشتاسب است که پادشاه ایران و پدر اسفندیار است. او از همان جوانی هوای تخت پادشاهی را داشته است. روزی به لهراسب می‌گوید که می‌خواهد به‌جای او بر تخت بنشیند اما پدر مخالفت می‌کند. گشتاسپ هم از ایران به روم می‌رود و در آن جا داماد قیصر روم می‌شود و به ایران لشکرکشی می‌کند. لهراسب که می‌فهمد، گشتاسب فرمانده آن لشکر است، پیکی می‌فرستد و فوراً تاج پادشاهی را تقدیم گشتاسب می‌کند. داستان نبرد رستم و اسفندیار هم به این طمع گشتاسپ بی‌ربط نیست. اسفندیار هم همچون پدرش می‌خواهد، قبل از مرگ پدر بر تخت بنشیند، برای همین گشتاسپ او را در جنگ‌های بسیاری به دنبال نخود سیاه می‌فرستد. نکته پایانی در این بخش نیز این است که در شاهنامه، زرتشت در زمان گشتاسپ ظهور می‌کند و گشتاسپ اولین پادشاهی است که به این می‌گرود. بخشی از لشکرکشی‌های اسفندیار هم به نقاط مختلف برای گسترش آیین زرتشت است. برای همین هم اسفندیار در شاهنامه میان ایرانیان شخصیت مقدسی به‌حساب می‌آید.داستان نبرد رستم و اسفندیارداستان ازاینجا شروع می‌شود که اسفندیار از نبردهای هفت‌خوان برمی‌گردد و دوباره غم، دلش را می‌گیرد که چرا پدرش به خواسته‌هایش اعتنایی نمی‌کند و نمی‌گذارد که او زودتر از موعد شاه شود؟! خبر بی‌تابی اسفندیار به گوش گشتاسپ می‌رسد و گشتاسپ از ستاره‌شناسش می‌خواهد تا درباره آینده اسفندیار به او بگوید. از او می‌پرسد که آیا اسفندیار عمری طولانی خواهد داشت یا نه؟ ستاره‌شناس این پا و آن پایی می‌کند و به شاه می‌گوید که حامل خبرهایی بدی است و آن خبر هم این است که مرگ اسفندیار به دست رستم رخ می‌دهد. در یکی از جشن‌های درباری اسفندیار سر بحث را با پدرش باز می‌کند و از دلیری‌هایش می‌گوید و از او می‌خواهد که به قول و قرارهایش عمل کند و تاج شاهی را بر سرش بگذارد.حالا به این موقعیت دقت کنید. اسفندیار حرص عجیبی به قدرت دارد و از این نظر در تقابل با پدرش است که او هم‌چنین حسی به تاج پادشاهی‌اش دارد. در اینجا گشتاسب می‌تواند به دو اقدام کلی دست بزند. یکی از آن‌ها این است که در مقابل اسفندیار تسلیم شود و تاج را تقدیم پسرش کند که با توجه به پیشینه‌ای که از او در بخش قبلی تعریف کردم، کار بسیار سختی خواهد بود و دوم این است که اسفندیار را به بهانه‌ای سراغ پیکار با رستم بفرستد که این هم گزینه مناسبی نیست، چراکه می‌داند فرزندش و یکی از پهلوانان بزرگ کشورش را به کام مرگ می‌فرستد. موقعیت برای گشتاسب انتخاب میان بد و بدتر است و کنش در چنین موقعیتی از این فرد «شخصیت» می‌سازد و درون او را هم برای ما آشکار می‌کند. گشتاسب گزینه دوم را انتخاب می‌کند و بهانه‌ای جور می‌کند و به اسفندیار دستور می‌دهد که رستم را کت بسته به دربار بیاورد.به گیتی نداری کسی را همال***مگر بی‌خرد نامور پور زال،بهنه کنی، تیغ و کوپال را*** به بندآوری رستم زال رادر یک کلام گشتاسب به اسفندیار می‌گوید که رستم سال‌هاست که جنگیده است و گمان می‌کند که از ما بر تخت پادشاهی شایسته‌تر است. اسفندیار هر چه با پدرش صحبت می‌کند تا او از این دستور برگردد اما او تصمیمش را تغییر نمی‌دهد. حالا اسفندیار هم وارد یک موقعیت می‌شود که در آن بین دو تصمیم بد و بدتر قرار دارد یا باید دستور پدر را زمین بگذارد که در وهله اول به معنای کارشکنی است و در وهله دوم به این معنا است که پهلوان بزرگی چون او از رستم می‌ترسد. انتخاب بعدی نیز این است که به سراغ رستم برود و این گزینه هم می‌تواند پیامدهای هولناکی داشته باشد. ممکن است که رستم نپذیرد که دست بسته به کاخ بیاید و جنگی دربگیرد و خودش یا رستم به‌عنوان بزرگترین پهلوانان ایران کشته شوند. اسفندیار راه دوم را بر می‌گزیند و به زابل می‌رود.یکی از درخشان‌ترین صحنه‌های این داستان دیدار رستم با اسفندیار است. رستم به‌پیش اسفندیار می‌رود تا او را از این تصمیم منصرف کند اما با یک حرکت پیش‌پاافتاده میانشان شکراب می‌شود. رستم به خیمه اسفندیار می‌رود. اسفندیار به سمت چپ خود اشاره می‌کند تا رستم در آن جا بنشیند. رستم از بی‌احترامی اسفندیار عصبانی می‌شود و به اسفندیار می‌گوید که او از نژادی است که چنین توهینی را برنمی‌تابد.به دست چپ خویش بر جای کرد***ز رستم همی مجلس‌آرای کردجهاندیده گفت: «این نه جای منست!*** به جایی نشینم که رای منست.»اسفندیار که توپ پر رستم را می‌بیند، دستور می‌دهد که تخت زرین بیاورند تا رستم بر روی آن بنشیند ولی تازه اینجا ماجرا شروع می‌شود. اسفندیار به رستم می‌گوید که او نژاد بالایی هم ندارد، چراکه پدرش زال چنان کودک بدترکیب و زشتی بوده است که سام او را در طبیعت رها می‌کند.تنش تیره بد، روی و مویش سپید***چو دیدش، دل سام شد ناامید،بفرمود تا پیش دریا برند***مگر مرغ و ماهی ورا بشکرنداگرچند سیمرغ ناهار بود***تن زال پیش اندرش خوار بود!بینداختش خوار پیش کنام***به دیدار او کس نبد شادکام،همی خورد از افگنده‌مردار اوی***ز جامه برهنه تن خوار اویبه طور خلاصه اسفندیار می‌گوید که پدر رستم با مردار و اضافه غذای سیمرغ بزرگ شده است. در این جا هر دو پهلوان نژاد و نبردهای پیشین خود را به رخ هم می‌کشند و هر چند که ته دلشان می‌خواسته‌اند، قضیه را حل‌وفصل کنند اما با تعیین قرار جنگ از هم جدا می‌شوند. این جا هم رستم وارد موقعیت دراماتیک می‌شود. رستم به این موقعیت آگاهی است و در جایی از همین داستان موقعیتش را همچون مونولوگی تشریح می‌کند:دل رستم از غم پر اندیشه شد***جهان پیش او چون یکی بیشه شد،که گر من دهم دست بند ورا،***وگر سر فرازم گزند ورا،دو کارست هر دو بنفرین و بد***گزاینده رسمی نوآیین و بد:هم از بند او بد شود نام من***-بد آمد ز گشتاسپ فرجام من!-به گرد جهان هر که راند سخن***نکوهیدن من نگردد کهنکه رستم ز دست جوانی بخست*** به زاول شد و دست او را ببستهمان نام من بازگردد به ننگ***نماند ز من در جهان بوی و رنگوگر کشته آید به دشت نبرد*** شود نزد شاهان مرا روی زردکه او شهریاری جوان را بکشت***بدان کو سخن گفت با او درشت.رستم با خود می‌گوید که اگر به بند او گردن نهد تا آخر عمر ننگی بر پیشانی‌اش خواهد بود. چرا که خواهند گفت او که هفت خوان را پشت سر گذاشته، از جوانی شکست‌خورده است و اگر او را بکشد یکی از شاهزادگان ایرانی را کشته است. در این جا هم باز موقعیت انتخاب میان بد و بدتر است و رستم جنگ با اسفندیار را انتخاب می‌کند. در ادامه ماجرا هم رستم و اسفندیار نخست با هم دیدار می‌کنند و رستم می‌فهمد که اسفندیار رویین‌تن است و ضربه تیر و نیزه اثری بر روی تنش نمی‌گذارد. همچون رزم رستم و سهراب، رستم به بهانه‌ای از میدان خارج می‌شود. زال که حال آشفته رستم را می‌بیند، یکی از پرهای سیمرغ را آتش می‌زند و سیمرغ پدیدار می‌شود. سیمرغ زخم‌های رستم را تسکین می‌دهد ولی به رستم می‌گوید که به رزم با اسفندیار برنگردد که اگر او را بکشد، خاندانش تباه خواهد شد.که هر کس که او خون اسپندیار***بریزد، ورا بشکرد روزگارهمان نیز تا زنده باشد ز رنج***رهایی نیابد، نماندش گنجبدین گیتی‌اش شوربختی بود!***وگر بگذرد رنج و سختی بود!رستم قبول می‌کند که در دیدار بعدی هم باز نخست سعی کند که اسفندیار را از جنگ منصرف کند و بعد سیمرغ به رستم روش کشتن اسفندیار را آموزش می‌دهد. نکته بسیار جالب در دیدار رستم با اسفندیار شخصیت سیمرغ است. شاید در ذهن شما از سیمرغ موجودی ایزدی ساخته شده باشد که نماد خیر در شاهنامه است اما این چنین نیست و حتی سیمرغ هم می‌تواند انگیزه‌هایی پنهانی برای کشتن اسفندیار داشته باشد اما با دلایلی که خود می‌گوید و پیشتر آمد، هیچگاه دست به این کار نزده است. در ابتدای همین متن گفتم که اسفندیار هم همچون رستم هفت‌خوانی را گذرانده است. هفتمین خوان از سلسله نبردهای اسفندیار جنگ با سیمرغ است که در آن جنگ اسفندیار سیمرغ را می‌کشد. سیمرغ کشته‌شده جفت همین سیمرغی است که به رستم کمک می‌کند.بپرهیزی از او ]اسفندیار[ نباشد شگفت***تو را از من باید اندازه گرفتکه آن جفت من مرغ با دستگاه***به دستان و شمشیر کردش تباههر چند که رستم در دیدار دوم تلاش می‌کند که اسفندیار را از جنگ منصرف کند اما ازآنجایی‌که در میان جنگ اول پسر رستم یکی از پسران اسفندیار را می‌کشد، این بار اسفندیار با کینه بیشتری به سراغ رستم می‌آید، رستم تیر را رها کند و بر چشمان اسفندیار می‌نشیند و او می‌میرد.سرانجام کنش شخصیت‌هادر این قسمت به این موضوع خواهم پرداخت که کنش‌های سه شخصیت اصلی این داستان چه سرانجامی برایشان داشته است. اول از همه به سرانجام کنش رستم می‌پردازم. پس از داستان رستم و اسفندیار در شاهنامه نوبت به داستان رستم و شغاد می‌رسد. شغاد برادر ناتنی رستم است که به دلیل حسادت به رستم نقشه قتل او را می‌کشد. در شکارگاهی گودالی پر از نیزه می‌سازد و رستم را به شکار دعوت می‌کند. رستم مرد میدان‌های جنگ که از هیچ دیو و بشری نمی‌هراسد، مغلوب گودالی می‌شود و می‌میرد. دو پسر دیگر رستم نیز هرکدام به نحوی کشته می‌شوند. یکی از آن‌ها در چاه‌های شغاد می‌افتد و دیگری به دست بهمن پسر اسفندیار کشته می‌شود و سرانجام از رستم یکی از مهم‌ترین شخصیت‌های شاهنامه نسلی به‌جا نمی‌ماند.نتیجه کنش اسفندیار هم که مشخص است، او به دست رستم کشته می‎شود. گشتاسپ هم مرگ پسر را تحمل می‌کند و در شاهنامه بلافاصله بعد از مرگ رستم گشتاسپ هم می‌میرد.چه کسی مقصر اصلی این داستان است؟برای این‌که ببینیم شخصیت‌ها به چه میزان غنی هستند، باید بپرسیم که چه کسی مقصر این تراژدی هولناک است. اگر کمی تأمل‌کنید، خواهید دانست که این پرسش پاسخ مشخصی در بر ندارد. اگر بگوییم که مقصر همه این اتفاقات گشتاسپ است. می‌توان این‌گونه از او دفاع کرد که او هم همچون اسفندیار تنها عشق به سلطنت داشته است و اگر این عشق به تاج‌وتخت اشتباه است، اسفندیار هم به همان میزان مقصر است. چرا که می‌توانست بیشتر درنگ کند و از پدرش پادشاهی زودتر از موعد نخواهد. اگر بگوییم که رستم مقصر این ماجراست بازمی‌بینیم که او از ابتدا هیچ گناهی نداشته است که بخواهد دستگیر شود و در واقع رستم در برابر یک حرف ناحق ایستاده است و از خود دفاع کرده است. هر چند شاید کمی نخ‌نما باشد اما به نظرم بهترین توصیف برای این شخصیت‌ها این است که همه آن‌ها خاکستری هستند و هیچ شخصی نیست که به‌جای نقش خوب و نقش بد قرار گیرد. همه آن‌ها ضعف‌هایی دارند که از عشق آن‌ها به نام و جایشان برمی‌خیزد و قوت‌هایی دارند که در زور بازویشان خلاصه می‌شود و همان‌قدر شجاع‌اند که حماقت دارند. شاید همه آن‌ها برخلاف بادی که در سردارند، تنها بازیچه دست روزگارند!جهان را چنین است آیین و سان***همیشه به ما راز او نارسان! جمع‌بندیمن در این متن سعی کردم که در وهله اول تعریفی از «شخصیت» ارائه کنم و پس‌ازآن نشان دهم که شخصیت از دل تصمیم‌گیری در یک موقعیت بیرون می‌آید. موقعیتی که تنها انتخاب میان گزینه‌های بد و بدتر را جلوی پای شخصیت قرار می‌دهد. پس‌ازآن با بررسی داستان رستم و اسفندیار نشان دادم که سه شخصیت اصلی این داستان در چنین موقعیتی قرار می‌گیرند و با انتخاب‌هایی که می‌کنند، تبدیل به شخصیت می‌شوند. در ادامه نیز سعی کردم، نشان بدهم که تصمیم این سه نفر چه عواقبی برایشان داشته است و در پایان نیز گفتم که به نظر می‌رسد، نمی‌توان مقصری برای این واقعه پیدا کرد و انگار هر سه آن‌ها بازیچه بازیگر بزرگتری یعنی سرنوشت شده‌اند.1: کتاب معماری درام، نوشته دیوید لتوین و جوورابین استاکدیل، ترجمه امیر راکعی، نشر ساقی2: همه ابیات از کتاب شاهنامه تصحیح جلال الدین خالقی انتخاب شده‌اندشخصیت در شاهنامهبا بررسی داستان رستم و اسفندیارمن در شماره نخست سویه متنی درباره شاهنامه نوشتم و در آن سعی کردم، نشان دهم که کلیشه‌های رایج درباره اشعار شاهنامه تا چه اندازه بی‌پایه هستند. در پایان آن نوشته نیز به ذکر برخی از ویژگی‌های شاهنامه در ادبیات فارسی پرداختم و گفتم که شاهنامه از معدود آثاری در ادبیات کهن فارسی است که در آن می‌توان شخصیت پیدا کرد. در این متن قصد دارم به این موضوع بپردازم و بگویم که منظورم از آن حرف چه چیزی بوده است. برای آن‌که بتوانم مقصود خود را به‌خوبی برسانم، از داستان نبرد رستم و اسفندیار استفاده خواهم کرد.قبل از این‌که برایتان داستان تعریف کنم، بهتر است بدانیم که شخصیت چیست و درواقع ما می‌خواهیم در داستان نبرد رستم و اسفندیار به دنبال چه چیزی بگردیم. راستش را بخواهید، تعریف یک‌خطی از شخصیت کار بسیار سختی است و شاید نشدنی باشد اما می‌توان شخصیت را در آثار نمایشی نشان داد یا ویژگی‌های آن را برشمرد. به همین دلیل هم برای نشان دادن شخصیت از همان برشمردن ویژگی‌ها استفاده کنم. در کتاب معماری درام تعریفی از شخصیت آمده است که کار ما را برای ادامه این نوشته راه می‌اندازد و من به این تعریف اکتفا خواهم کرد:«[…] ماهیت ذاتی یک فرد به‌وسیله شخصیت فکری، جسمی، زیستی، روانی و اجتماعی‌اش آشکار نمی‌شود، بلکه به‌وسیله کنش‌های او در پیگیری یک هدف که به نتایجی ملموس می‌رسند، آشکار می‌شود.»1درواقع زمانی یک فرد در یک اثر نمایشی تبدیل به شخصیت می‌شود که باهدف خاصی وارد یک موقعیت شود. موقعیتی که در بیشتر مواقع مشخصه‌هایی دارد که مانع اهداف فرد موردنظر ما است. در چنین حالتی فرد باید دست به کنش‌هایی بزند تا به هدف خود برسد که همین کنش‌ها او را از موقعیت نخستش پایین‌تر یا بالاتر بیاورد. برای این‌که سرتان را بیش از این درد نیاورم، نمایشنامه مده‌آی اوریپید را در نظر بگیرد. در آن نمایشنامه، مده‌آ با خیانت شوهر خود مواجه می‌شود و این موضوع غم بی‌اندازه‌ای را در او ایجاد می‌کند، حالا مده‌آ می‌تواند دو واکنش اساسی به این موقعیتش داشته باشد. یکی از آن‌ها این است که از شوهر انتقام بگیرد و دیگری این است که عصبانیت خود را سرکوب کند. اکنون انتخاب مده‌آ شخصیت او را آشکار می‌کند. نکته دیگری که موقعیت و انتخاب مده‌آ را درخشان می‌کند، این است که مده‌آ بین دو گزینه عالی و بدترین انتخاب نمی‌کند. به‌عنوان‌مثال او نمی‌تواند با فشار دادن دکمه‌ای همه‌چیز را فراموش کند. تنها مده‌آ می‌تواند بین دو گزینه بد و بدتر انتخاب کند. در واقع چه از شوهرش انتقام بگیرد و چه عصبانیت خود را فرو بخورد، موقعیت خود را متزلزل کرده است. وجود این نکته در این موقعیت، هم تنش را افزایش می‌دهد و هم شخصیت را درخشان‌تر می‌کند. حالا که به شخصیت پرداختیم و یک مورد هم از شخصیت در موقعیت دراماتیک مثال زدم، بهتر است به داستان رستم و اسفندیار برسیم.پیش‌زمینه‌های نبرد رستم و اسفندیارپیشینه شخصیت‌های داستان رستم و اسفندیار آشنا شویم. همان‌طور که معرف حضورتان هست، رستم پهلوانی ایرانی است که صرف وجودش ورق جنگ را به نفع ایرانیان برمی‌گرداند، او نبردهای معروفی به نام هفت‌خوان دارد که در آن کی‌کاووس پادشاه ایران را نجات داده است. از طرف دیگر به تناوب به توران حمله می‌کند و آن جا را به دلایل مختلف با خاک یکسان می‌کند.شخصیت دیگر این نبرد اسفندیار است. شاید بتوان گفت اسفندیار شبیه‌ترین پهلوان به رستم است. او ناجی ایران در جنگ‌های مختلف است. از طرف دیگر او هم نبردهایی به نام هفت خوان دارد که در آن خواهران خود را از دست دشمن نجات می‌دهد. اسفندیار همچون رستم در فرصت‌ها گوناگون چین را ویران می‌کند.حالا توجهتان را به یکی از شخصیت‌های پشت پرده این نبرد جلب می‌کنم و او هم شخصی به نام گشتاسب است که پادشاه ایران و پدر اسفندیار است. او از همان جوانی هوای تخت پادشاهی را داشته است. روزی به لهراسب می‌گوید که می‌خواهد به‌جای او بر تخت بنشیند اما پدر مخالفت می‌کند. گشتاسپ هم از ایران به روم می‌رود و در آن جا داماد قیصر روم می‌شود و به ایران لشکرکشی می‌کند. لهراسب که می‌فهمد، گشتاسب فرمانده آن لشکر است، پیکی می‌فرستد و فوراً تاج پادشاهی را تقدیم گشتاسب می‌کند. داستان نبرد رستم و اسفندیار هم به این طمع گشتاسپ بی‌ربط نیست. اسفندیار هم همچون پدرش می‌خواهد، قبل از مرگ پدر بر تخت بنشیند، برای همین گشتاسپ او را در جنگ‌های بسیاری به دنبال نخود سیاه می‌فرستد. نکته پایانی در این بخش نیز این است که در شاهنامه، زرتشت در زمان گشتاسپ ظهور می‌کند و گشتاسپ اولین پادشاهی است که به این می‌گرود. بخشی از لشکرکشی‌های اسفندیار هم به نقاط مختلف برای گسترش آیین زرتشت است. برای همین هم اسفندیار در شاهنامه میان ایرانیان شخصیت مقدسی به‌حساب می‌آید.داستان نبرد رستم و اسفندیارداستان ازاینجا شروع می‌شود که اسفندیار از نبردهای هفت‌خوان برمی‌گردد و دوباره غم، دلش را می‌گیرد که چرا پدرش به خواسته‌هایش اعتنایی نمی‌کند و نمی‌گذارد که او زودتر از موعد شاه شود؟! خبر بی‌تابی اسفندیار به گوش گشتاسپ می‌رسد و گشتاسپ از ستاره‌شناسش می‌خواهد تا درباره آینده اسفندیار به او بگوید. از او می‌پرسد که آیا اسفندیار عمری طولانی خواهد داشت یا نه؟ ستاره‌شناس این پا و آن پایی می‌کند و به شاه می‌گوید که حامل خبرهایی بدی است و آن خبر هم این است که مرگ اسفندیار به دست رستم رخ می‌دهد. در یکی از جشن‌های درباری اسفندیار سر بحث را با پدرش باز می‌کند و از دلیری‌هایش می‌گوید و از او می‌خواهد که به قول و قرارهایش عمل کند و تاج شاهی را بر سرش بگذارد.حالا به این موقعیت دقت کنید. اسفندیار حرص عجیبی به قدرت دارد و از این نظر در تقابل با پدرش است که او هم‌چنین حسی به تاج پادشاهی‌اش دارد. در اینجا گشتاسب می‌تواند به دو اقدام کلی دست بزند. یکی از آن‌ها این است که در مقابل اسفندیار تسلیم شود و تاج را تقدیم پسرش کند که با توجه به پیشینه‌ای که از او در بخش قبلی تعریف کردم، کار بسیار سختی خواهد بود و دوم این است که اسفندیار را به بهانه‌ای سراغ پیکار با رستم بفرستد که این هم گزینه مناسبی نیست، چراکه می‌داند فرزندش و یکی از پهلوانان بزرگ کشورش را به کام مرگ می‌فرستد. موقعیت برای گشتاسب انتخاب میان بد و بدتر است و کنش در چنین موقعیتی از این فرد «شخصیت» می‌سازد و درون او را هم برای ما آشکار می‌کند. گشتاسب گزینه دوم را انتخاب می‌کند و بهانه‌ای جور می‌کند و به اسفندیار دستور می‌دهد که رستم را کت بسته به دربار بیاورد.به گیتی نداری کسی را همال***مگر بی‌خرد نامور پور زال،ی رستم زال رادر یک کلام گشتاسب به اسفندیار می‌گوید که رستم سال‌هاست که جنگیده است و گمان می‌کند که از ما بر تخت پادشاهی شایسته‌تر است. اسفندیار هر چه با پدرش صحبت می‌کند تا او از این دستور برگردد اما او تصمیمش را تغییر نمی‌دهد. حالا اسفندیار هم وارد یک موقعیت می‌شود که در آن بین دو تصمیم بد و بدتر قرار دارد یا باید دستور پدر را زمین بگذارد که در وهله اول به معنای کارشکنی است و در وهله دوم به این معنا است که پهلوان بزرگی چون او از رستم می‌ترسد. انتخاب بعدی نیز این است که به سراغ رستم برود و این گزینه هم می‌تواند پیامدهای هولناکی داشته باشد. ممکن است که رستم نپذیرد که دست بسته به کاخ بیاید و جنگی دربگیرد و خودش یا رستم به‌عنوان بزرگترین پهلوانان ایران کشته شوند. اسفندیار راه دوم را بر می‌گزیند و به زابل می‌رود.یکی از درخشان‌ترین صحنه‌های این داستان دیدار رستم با اسفندیار است. رستم به‌پیش اسفندیار می‌رود تا او را از این تصمیم منصرف کند اما با یک حرکت پیش‌پاافتاده میانشان شکراب می‌شود. رستم به خیمه اسفندیار می‌رود. اسفندیار به سمت چپ خود اشاره می‌کند تا رستم در آن جا بنشیند. رستم از بی‌احترامی اسفندیار عصبانی می‌شود و به اسفندیار می‌گوید که او از نژادی است که چنین توهینی را برنمی‌تابد.به دست چپ خویش بر جای کرد***ز رستم همی مجلس‌آرای کردجهاندیده گفت: «این نه جای منست!*** به جایی نشینم که رای منست.»اسفندیار که توپ پر رستم را می‌بیند، دستور می‌دهد که تخت زرین بیاورند تا رستم بر روی آن بنشیند ولی تازه اینجا ماجرا شروع می‌شود. اسفندیار به رستم می‌گوید که او نژاد بالایی هم ندارد، چراکه پدرش زال چنان کودک بدترکیب و زشتی بوده است که سام او را در طبیعت رها می‌کند.تنش تیره بد، روی و مویش سپید***چو دیدش، دل سام شد ناامید،بفرمود تا پیش دریا برند***مگر مرغ و ماهی ورا بشکرنداگرچند سیمرغ ناهار بود***تن زال پیش اندرش خوار بود!بینداختش خوار پیش کنام***به دیدار او کس نبد شادکام،همی خورد از افگنده‌مردار اوی***ز جامه برهنه تن خوار اویبه طور خلاصه اسفندیار می‌گوید که پدر رستم با مردار و اضافه غذای سیمرغ بزرگ شده است. در این جا هر دو پهلوان نژاد و نبردهای پیشین خود را به رخ هم می‌کشند و هر چند که ته دلشان می‌خواسته‌اند، قضیه را حل‌وفصل کنند اما با تعیین قرار جنگ از هم جدا می‌شوند. این جا هم رستم وارد موقعیت دراماتیک می‌شود. رستم به این موقعیت آگاهی است و در جایی از همین داستان موقعیتش را همچون مونولوگی تشریح می‌کند:دل رستم از غم پر اندیشه شد***جهان پیش او چون یکی بیشه شد، بند ورا،***وگر سر فرازم گزند ورا،دو کارست هر دو بنفرین و بد***گزاینده رسمی نوآیین و بد:هم از بند او بد شود نام من***-بد آمد ز گشتاسپ فرجام من!-به گرد جهان هر که راند سخن***نکوهیدن من نگردد کهنکه رستم ز دست جوانی بخست*** به زاول شد و دست او را ببستهمان نام من بازگردد به ننگ***نماند ز من در جهان بوی و رنگوگر کشته آید به دشت نبرد*** شود نزد شاهان مرا روی زردکه او شهریاری جوان را بکشت***بدان کو سخن گفت با او درشت.رستم با خود می‌گوید که اگر به بند او گردن نهد تا آخر عمر ننگی بر پیشانی‌اش خواهد بود. چرا که خواهند گفت او که هفت خوان را پشت سر گذاشته، از جوانی شکست‌خورده است و اگر او را بکشد یکی از شاهزادگان ایرانی را کشته است. در این جا هم باز موقعیت انتخاب میان بد و بدتر است و رستم جنگ با اسفندیار را انتخاب می‌کند. در ادامه ماجرا هم رستم و اسفندیار نخست با هم دیدار می‌کنند و رستم می‌فهمد که اسفندیار رویین‌تن است و ضربه تیر و نیزه اثری بر روی تنش نمی‌گذارد. همچون رزم رستم و سهراب، رستم به بهانه‌ای از میدان خارج می‌شود. زال که حال آشفته رستم را می‌بیند، یکی از پرهای سیمرغ را آتش می‌زند و سیمرغ پدیدار می‌شود. سیمرغ زخم‌های رستم را تسکین می‌دهد ولی به رستم می‌گوید که به رزم با اسفندیار برنگردد که اگر او را بکشد، خاندانش تباه خواهد شد.که هر کس که او خون اسپندیار***بریزد، ورا بشکرد روزگارهمان نیز تا زنده باشد ز رنج***رهایی نیابد، نماندش گنجبدین گیتی‌اش شوربختی بود!***وگر بگذرد رنج و سختی بود!اما این چنین نیست و حتی سیمرغ هم می‌تواند انگیزه‌هایی پنهانی برای کشتن اسفندیار داشته باشد اما با دلایلی که خود می‌گوید و پیشتر آمد، هیچگاه دست به این کار نزده است. در ابتدای همین متن گفتم که اسفندیار هم همچون رستم هفت‌خوانی را گذرانده است. هفتمین خوان از سلسله نبردهای اسفندیار جنگ با سیمرغ است که در آن جنگ اسفندیار سیمرغ را می‌کشد. سیمرغ کشته‌شده جفت همین سیمرغی است که به رستم کمک می‌کند.بپرهیزی از او ]اسفندیار[ نباشد شگفت***تو را از من باید اندازه گرفتکه آن جفت من مرغ با دستگاه***به دستان و شمشیر کردش تباههر چند که رستم در دیدار دوم تلاش می‌کند که اسفندیار را از جنگ منصرف کند اما ازآنجایی‌که در میان جنگ اول پسر رستم یکی از پسران اسفندیار را می‌کشد، این بار اسفندیار با کینه بیشتری به سراغ رستم می‌آید، رستم تیر را رها کند و بر چشمان اسفندیار می‌نشیند و او می‌میرد.سرانجام کنش شخصیت‌هادر این قسمت به این موضوع خواهم پرداخت که کنش‌های سه شخصیت اصلی این داستان چه سرانجامی برایشان داشته است. اول از همه به سرانجام کنش رستم می‌پردازم. پس از داستان رستم و اسفندیار در شاهنامه نوبت به داستان رستم و شغاد می‌رسد. شغاد برادر ناتنی رستم است که به دلیل حسادت به رستم نقشه قتل او را می‌کشد. در شکارگاهی گودالی پر از نیزه می‌سازد و رستم را به شکار دعوت می‌کند. رستم مرد میدان‌های جنگ که از هیچ دیو و بشری نمی‌هراسد، مغلوب گودالی می‌شود و می‌میرد. دو پسر دیگر رستم نیز هرکدام به نحوی کشته می‌شوند. یکی از آن‌ها در چاه‌های شغاد می‌افتد و دیگری به دست بهمن پسر اسفندیار کشته می‌شود و سرانجام از رستم یکی از مهم‌ترین شخصیت‌های شاهنامه نسلی به‌جا نمی‌ماند.نتیجه کنش اسفندیار هم که مشخص است، او به دست رستم کشته می‎شود. گشتاسپ هم مرگ پسر را تحمل می‌کند و در شاهنامه بلافاصله بعد از مرگ رستم گشتاسپ هم می‌میرد.چه کسی مقصر اصلی این داستان است؟برای این‌که ببینیم شخصیت‌ها به چه میزان غنی هستند، باید بپرسیم که چه کسی مقصر این تراژدی هولناک است. اگر کمی تأمل‌کنید، خواهید دانست که این پرسش پاسخ مشخصی در بر ندارد. اگر بگوییم که مقصر همه این اتفاقات گشتاسپ است. می‌توان این‌گونه از او دفاع کرد که او هم همچون اسفندیار تنها عشق به سلطنت داشته است و اگر این عشق به تاج‌وتخت اشتباه است، اسفندیار هم به همان میزان مقصر است. چرا که می‌توانست بیشتر درنگ کند و از پدرش پادشاهی زودتر از موعد نخواهد. اگر بگوییم که رستم مقصر این ماجراست بازمی‌بینیم که او از ابتدا هیچ گناهی نداشته است که بخواهد دستگیر شود و در واقع رستم در برابر یک حرف ناحق ایستاده است و از خود دفاع کرده است. هر چند شاید کمی نخ‌نما باشد اما به نظرم بهترین توصیف برای این شخصیت‌ها این است که همه آن‌ها خاکستری هستند و هیچ شخصی نیست که به‌جای نقش خوب و نقش بد قرار گیرد. همه آن‌ها ضعف‌هایی دارند که از عشق آن‌ها به نام و جایشان برمی‌خیزد و قوت‌هایی دارند که در زور بازویشان خلاصه می‌شود و همان‌قدر شجاع‌اند که حماقت دارند. شاید همه آن‌ها برخلاف بادی که در سردارند، تنها بازیچه دست روزگارند!جهان را چنین است آیین و سان***همیشه به ما راز او نارسان! جمع‌بندی که تنها انتخاب میان گزینه‌های بد و بدتر را جلوی پای شخصیت قرار می‌دهد. پس‌ازآن با بررسی داستان رستم و اسفندیار نشان دادم که سه شخصیت اصلی این داستان در چنین موقعیتی قرار می‌گیرند و با انتخاب‌هایی که می‌کنند، تبدیل به شخصیت می‌شوند. در ادامه نیز سعی کردم، نشان بدهم که تصمیم این سه نفر چه عواقبی برایشان داشته است و در پایان نیز گفتم که به نظر می‌رسد، نمی‌توان مقصری برای این واقعه پیدا کرد و انگار هر سه آن‌ها بازیچه بازیگر بزرگتری یعنی سرنوشت شده‌اند.و پس‌ازآن نشان دهم که شخصیت از دل تصمیم‌گیری در یک موقعیت بیرون می‌آید. موقعیتی که تنها انتخاب میان گزینه‌های بد و بدتر را جلوی پای شخصیت قرار می‌دهد. پس‌ازآن با بررسی داستان رستم و اسفندیار نشان دادم که سه شخصیت اصلی این داستان در چنین موقعیتی قرار می‌گیرند و با انتخاب‌هایی که می‌کنند، تبدیل به شخصیت می‌شوند. در ادامه نیز سعی کردم، نشان بدهم که تصمیم این سه نفر چه عواقبی برایشان داشته است و در پایان نیز گفتم که به نظر می‌رسد، نمی‌توان مقصری برای این واقعه پیدا کرد و انگار هر سه آن‌ها بازیچه بازیگر بزرگتری یعنی سرنوشت شده‌اند.1: کتاب معماری درام، نوشته دیوید لتوین و جوورابین استاکدیل، ترجمه امیر راکعی، نشر ساقی</description>
                <category>سویه</category>
                <author>سویه</author>
                <pubDate>Thu, 07 Jul 2022 15:12:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامتمدن‌های نامتمایز</title>
                <link>https://virgool.io/@soyehmag/%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%AA%D9%85%D8%AF%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%AA%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B2-ahuymd1v3ych</link>
                <description>نویسنده: آرش چایچیدر بحبوحه جنگ روسیه-اوکراین و بعد از آواره شدن نزدیک به یک میلیون اوکراینی، گزارشگر تلویزیون امریکایی CBC در گزارش خود درباره مهاجران اوکراینی، آنها را در مقایسه با بقیه مهاجران عراقی و افغان، «متمدن» نامید.*1 راست افراطی در اروپا برخلاف همیشه با روی باز به استقبال مهاجران اوکراینی رفت که مسیحی‌اند و چشمان آبی دارند.*2 مشاهده این تبعیض سیستماتیک برای مایِ خاورمیانه‌ای که خودمان یا خانواده و دوستانمان به امید رفاه و آزادی، از دریای مدیترانه و از حصارهای اروپای شرقی می‌گذریم تا به سرزمین آزادی و رفاه برسیم، دردآور و هول‌انگیز است. اما این ذهنیت نژادپرستانه و خودبزرگ‌بینانه‌ی گزارشگر آمریکایی چیزی را عیان می‌کند که در میان جدال‌ها در خاورمیانه گم شده است. برای آنها ما، تنها مشتی «نامتمدنیم»؛ بی‌تمایز و شبیه به هم، فرقی نمی‌کند مهاجر ایرانی باشیم یا افغان یا سوری. فرقی ندارد اگر زبانمان افغانی باشد یا عراقی! چشمانمان چینی باشد یا ویتنامی؛ ما جنوب جهانی‌ها در ذهنیت آنها مشتی انسان بی تمایزیم. درحالی که برای ما انسان غربی، پر از تمایز است، ما لهجه‌ی انگلیسی و امریکایی را تمایز می‌دهیم، گرایش سیاسی هر ایالات، ایالات متحده را می‌دانیم، تفاوت فرهنگی بارسلون و مادرید را از بریم و اروپا نرفته عاشق قدم زدن در پاریس و غذاهای فرانسوی هستیم. فرانسوی‌ها، انگلیسی‌ها، ایتالیایی‌ها، اسپانیایی‌ها، پرتغالی‌ها، ایرلندی‌ها، آلمانی‌ها هرکدامشان برای ما متمایزاند با نمادها و عناصر فرهنگی متمایز. این نامتمایزی جنوب و تمایز شمال اما چیزی بسیار فراتر از یک نژادپرستی و تبعیض را نمایش می‌دهد یعنی ذات تولید سرمایه‌دارانه.چه چیزی تمایزیافتگی را برای ما عریان می‌کند؟ کالا. مارکس با موشکافی سرشت کالا، بتوارگی ما از فهم کالا را در هم می‌شکند. او با تمایزگذاری میان ارزش مصرفی شی و ارزش کالا، سرشتِ ارزشِ کالا و کالا شدنِ یک شی و مبادله پذیر شدنِ آن را در نیروی کارِ صرف شده برای تولید کالا می‌یابد. او در برابر بتِ کالا می ایستد که در ذهنیت حاکم بر جهان سرمایه‌داری، ذاتی خود به خودی دارد و براساس نظم طبیعی بازار تعیین می‌شود. مارکس ارزش کالا را ناشی از ذات اجتماعی آن و کار اجتماعی نامتمایز صرف شده برای آن می‌یابد. درحالی که ارزش مصرفی یک شی که ناشی از ویژگی‌های فیزیکی آن است، بین هر دو شی‌ متفاوت است و هیچ دو شی‌ای هرچند مشابه، ارزش مصرفی یکسانی ندارند. این درحالی است که در بازار میان ارزش کالاها تناسبی برقرار می‌شود. مارکس نشان می‌دهد که کالای مشخص و متمایز که به وسیله‌ی نیروی کار مشخص و متمایزی تولید شده است به وسیله‌ی نیروی کار اجتماعی و نامتمایز ارزشگذاری می‌شود. در واقع از جایگاه بازار و سرمایه یک کالا تنها یک ویژگی دارد و آن ارزشِ مبادله کالا یا همان کار اجتماعی نامتمایز صرف شده برای تولید آن است. اما از جایگاه مصرف، یک کالا، شی‌ای مشخص و متمایز با ویژگی‌ها و ارزش مصرفی منحصر به فرد است. برای سرمایه‌دارِ کارخانه صندلی‌سازی تفاوتی ندارد که کالای صندلی را نجار شیف صبح ساخته باشد یا نجار شیف شب، در کارخانه تبریز تولید شده باشد یا در کارخانه زاهدان، برای او کالای صندلی یک قیمت است که همان میانگین زمان کار نامتمایز انسانی صرف‌شده برای تولید صندلی است، درحالی که همان سرمایه‌دار خود را موظف به پوشیدن لوکس‌ترین ساعت و سوار شدن بر لوکس‌ترین اتوموبیل و به نمایش گذاشتن ویژگی‌های منحصر به کالاهای مصرفی‌اش می‌داند. به نامتمایزی جنوب و تمایز شمال برگردیم. آیا این تمایز جز از خلال مصرف انبوه کالاهای متمایز از صنعت فوتبال اسپانیا گرفته تا سریال‌های هالیوودی، از صنعت انتخابات ایالات متحده تا اتوموبیل‌های آلمانی، شکل نگرفته است؟ تمایز بارسلون و مادرید برای مای‌ خاورمیانه‌ای یعنی تماشای صنعت فوتبال، یعنی تمایز سبک فوتبال بارسلونا و رئال مادرید، تمایز ایالات‌های مختلفِ ایالات‌متحده، برای مای‌ خارومیانه‌ای یعنی هر ایالات در کارناوال انتخابات به ترامپ رای‌داده‌اند یا بایدن! تمایز لهجه انگلیسی و لهجه امریکایی یعنی تمایز سریال‌های انگلیسی و امریکایی. نامتمایزی ما هم برای خبرنگار اروپایی از جنس همان نامتمایزی نیروکار برای سرمایه‌داران است، تمایزمندی اروپایی‌ها هم برای ما از جنس تماشای سرمایه‌دارنی است که در نمایش مصرف از هم جلو می‌زنند. اینبار اما خودمتمدن پنداری خبرنگار اروپایی حاصل سالیان سال انباشتی است که به مدد استعمار و بهره‌کشی از جنوب حاصل شده است.اگر از بعد اخلاقی و نژادپرستانه واقعیت موجود بگذریم، این نامتمایزی جنوب جهانی‌ها، یعنی رنجدیدگان همیشگی جنگ‌های دیگران، یعنی کارگران همیشگی جهان، بدون تامین اجتماعی مناسب، زیر فشار استبداد داخلی و استعمار خارجی، حامل همان امکانی نیستند که کارگران نامتمایز در مقابل سرمایه به آن مجهزاند*3؟ حامل جایگاه نامتمایز انسانی، طبقه‌ای فراتر از روبناهای تحمیلی؟ در این جدال‌های همیشگی دولت‌های جنوب جهان برسر هیچ، آیا نامتمدن‌ها نامتمایز می‌توانند بر تمایزات روبنایی تحمیلی فائق آمده و پیوندی فراتر از هویت‌های ملی، قومی و نژادی در میان جنوب جهان برقرار سازند؟ پرسشی که در ادامه به آن پاسخ نخواهم داد و تنها به ضرورت‌های این پیوند و اهمیت «نامتمدن‌های نامتمایز»، جنوب جهانی‌ها خواهم پرداخت. ضرورت‌هایی که هم بعد خارجی دارد و هم بعد داخلی. هم ضرورت مبارزه‌یِ ما نامتمدن‌های نامتمایز دربرابر بازگشت فاشیسم حس می‌شود و هم ضرورت مقابله با هویت‌گرایی که ابزار مهم سرمایه برای انشقاق و تمایزگذاری کارگران و مزدبگیران است. تاکید بر جایگاه نامتمایز جنوب جهانی دربرابر رقابت‌جویی تمایزطلب اروپایی-امریکایی، دو نقد توامان را پیش می‌کشد. اولی نقد استعمار جنوب جهان توسط شمال و دومی نقد هویت‌گرایی (تمایزطلبی). این جایگاه و نقد توامان استعمار و هویت، شاید بتواند ما را به مقابله با استعمار بدون اسارت در شکلی از هویت‌گرایی رهنمون کند.‌بازگشت فاشیسمدر سطح جهانی نفوذ و قدرت راست افراطی نزدیک به یک دهه است که فزونی می‌یابد. لیبرال‌های امریکایی بعد از شکست ترامپ شیپور شکست فاشیسم را به صدا درآوردند درحالی که واقعیت ماجرا 74 میلیون آمریکایی بود که با اینکه می‌دانستند ترامپ، دیوانه، نژادپرست، زن‌ستیز و آزارگرجنسی است اما به او رای دادند. قدرت‌گیری طالبان در افغانستان تا تصاحب قدرت‌ توسط احزاب راست افراطی در اروپای شرقی همچون مجارستان، لهستان، اسلوانی و رشد احزاب راست افراطی در انگلستان، ایتالیا و اسپانیا، مارش بازگشت فاشیسم را به صدا در می‌آورد. فاشیسم اروپایی که روزگاری با تاکید بر «یهودی‌ستیزی» اروپا را فتح می‌کرد، امروز دست در دست دولت فاشیستی اسرائیل در اروپا رژه می‌رود. تنها کافی است حمایت اسرائیل از حزب راست افراطی فیدس مجارستان (دولت اوربان)، حمایت از حزب راست افراطی اس‌داس اسلونی، حمایت از حزب راست افراطی اتحاد راست لهستان، مسلح کردن گردان‌های نئونازی آزوف در شرق اوکراین*4، حمایت از حزب راست افراطی لگا ایتالیا را مشاهده کنید. رشد راست افراطی تنها محدود به اروپا نمی‌شود، حمایت لیبرال دموکراسی ایالات متحده از انواع اقسام گروه‌های بنیادگرای سوری*5، سازماندهی احزاب راست‌افراطی آمریکای لاتین در غالب «بنیاد مخالفت»*6 به کمک حزب راست افراطی وکس اسپانیا، پیچیدگی و در هم تنیدگی لیبرال دموکراسی امریکایی-اروپایی و رشد فاشیسم را در جهان نشان می‌دهد. در این میان، جنگ دیوانه‌وار بورژاوزی روس نیز تنها آتش‌بیار رشد راست‌افراطی و متحدکننده آنان شده است. تجاوز روسیه به اوکراین این بهانه را به ایالات متحده و بسیاری از دولت‌های لیبرال جهان داد تا گروه‌های نئوفاشیسم جدید در اروپا را تا دندان مسلح کنند. در برابر این فاشیسم نو، مهاجرستیزی، دیگرهراسی و هویت‌طلبیِ مسلح به سلاح اسرائیلی و پول‌های امریکایی چه باید کرد؟ در اینجاست که به نظرم باید از جایگاه نامتمایز جنوب جهانی‌ دفاع کرد. شاید این نامتمدنان بی‌تمایزاند که می‌توانند، این تمدن مولدِ فاشیسم را تغییر دهند. اما چگونه می‌توان از جنوب جهان حرف زد ولی برای آن یک هویت دوباره ایجاد نکرد، چگونه می‌توان از نقد استعمار حرف زد ولی به دامن ناسیونالیسم، قوم‌گرایی و بورژوازی جنوب جهان نیافتاد؟ در اینجاست که تاکید بر نامتمایزی و از میان برداشتن مرزهای هویتی، نقد تفرقه‌افکنی و هویت‌طلبی مهم می‌شود. اینجاست که باید دربرابر اراده بورژوازی داخلی برای ایجاد دوباره‌ی تمایز در بطن جنوب جهان ایستاد و مقاومت کرد.هویت‌گرایی نئولیبرالوقتی مقاومت کارگران شدیدتر می‌شود دولت‌ها نسخه‌های پیچید‌ه‌تری از طرح‌های نئولیبرال خود به اجرا می‌گذارند، طرح‌هایی که با تطمیع، ایجاد سلسله مراتب و مرزبندی‌‌های دروغین میان کارگران، اتحاد آنان را با هویت‌گرایی هدف قرار می‌دهد. چند دهه پیش دولت مصر برای جلوگیری از اعتراضات کارگری نسبت به خصوصی سازی، از انجمن‌های سهامداران-کارکنان استفاده کرد. این طرح‌ با پخش کردن بخش کوچکی از سهام کارخانه میان کارگران در حین فرآیند خصوصی سازی، جلوی اعتراض کارگران را می‌گرفت. به این شکل افکار عمومی این طرح را به عنوان «دموکراتیزاسیون» مالکیت سرمایه می‌پذیرفتند*7.در ایران نیز تنها نگاه به چند نمونه از طرح‌های دولت‌ها و مجلس‌های مختلف این واقعیت را به ما نشان می‌دهد که چگونه سرمایه‌داری حاکم با تشدید تنش‌های درون طبقاتی، بر روی شکاف افکنی میان مزدبگیران، سرمایه‌گزاری کرده است. مثلا دولت به عنوان بدهی خود به سازمان تامین اجتماعی -که ذیع نفع آن مزدبگیران هستند- شرکت‌های کم‌بازده‌اش را به این سازمان واگذار می‌کند. تامین اجتماعی نیز برای خلاص شدن از دست این شرکت‌ها مجبور به فروش آنها و درنتیجه خصوصی سازی این شرکت‌ها می‌شود. استفاده از تامین اجتماعی، یکی از مهمترین روش‌های دولت‌های مختلف برای خصوصی سازی در ایران بوده است.در دولت فعلی و مجلس حامی آن نیز تاکید بر چنین سیاست‌های تفرقه بینداز و حکومت‌کنی با شدت بیشتر ادامه دارد. از زمزمه‌ی طرح منطقه‌ای کردن حداقل دستمزد که تنها به استثمار مضاعف حاشیه به نفع مرکز منجر می‌شود تا طرح جدید سهمیه بنزین. در واقع دولت با سهمیه دادن به افراد و ایجاد بازار فروش سهمیه، به جای سهمیه دادن به رانندگان، دوگانگی در منافع کوتاه مدت فرودستان نسبت افزایش قیمت سوخت ایجاد می‌کند. صاحبان سهمیه بنزین که از سهمیه‌شان استفاده‌ای نمی‌کنند، یعنی مثلا کارگران بی‌اتومبیل شهری، تبدیل به حامیان افزایش قیمت سهیمه‌شان می‌شوند (ونتایج بلندمدت آن را نادیده می‌گیرند.) درحالی که حاشیه‌نشینان با افزایش قیمت سوخت نمی‌توانند برای کار به مرکز بروند. تجمعات سراسری و شکوهمند معلمان را به یاد بیاورید. در برابر این تجمعات سرمایه‌داری داخلی و جهانی دست به دامن تفرقه‌افکنی میان معلمان و سایر مزدبگیران و حتی درون معلمان شدند. ابراهیم رئیسی مطالبات معلمان را به سهم‌خواهی قشری دربرابر اقشار دیگر تقلیل داد و به این شکل میان مزدبگیران مرزهای دروغین هویتی ساخت. سرمایه‌داری از ترس همگانی و همه‌گیرشدن جنبش معلمان، با تاکید بر جدال‌های حاشیه‌ای یعنی به حاشیه راندن مسئله مزد و تاکید بر مسئله آموزش «به» زبان مادری تشکل‌های معلمان و سخنگوهای آنان را به جدال‌های هویتی انداختند. با این ترفند از سویی دولت با افزایش تنش میان معلمان وشکستن اتحاد آنان، می‌تواند هزینه‌ی سرکوب و عدم تحقق مطالبات معلمان را برای خود کاهش دهد و از سوی دیگر سرمایه‌داری جهانی با تضعیف تشکل‌های مترقی بر بوق انسداد و خواسته‌ی جنگ خود بدمد. اما از سهم خودرادیکال‌پنداران چپ نباید گذشت. آنانی که ناتوانی خود در تشکل‌یابی را با تحمیل توییتریِ هویت خود بر هر اعتراض و تغییر مسیر طبیعی مبارزات معلمان و کارگران جبران می‌کنند. البته که تجربیات معلمان بر این تفرقه‌افکنی‌ها پیشی گرفت و مقاومت آنان همچنان ادامه دارد. اما همین مثال، خطر هویت‌گرایی را برای هر جنبش و هر شکلی از مقاومت نمایان می‌سازد. البته که واکنش‌های هویتی حاشیه‌ها در زمانه‌ای که حاکمیت گسست خود از توده‌ها را به وسیله مذهب و ناسیونالیسم و با طرد زبان‌ها و فرهنگ‌های دیگر پر می‌کند، قابل فهم است؛ اما اسارت در چنین هویتگرایی، تنها باعث محدود شدن مبارزه به مرزهای فرهنگی، زبانی و قومی می‌شود. به مقدمه بازگردیم، تلاش من این بود تا ضروریات احیای نامتمایزی سخن به میان آورم. امروز ما در خاورمیانه دربرابر این مرزکشی‌های هویتی توسط سرمایه‌داری اقتدارگرای داخلی و شوونیسم قومی ایستاده‌ایم، در برابر رشد جهانی فاشیسم و حمایت جامعه‌یِ جهانیِ لیبرال از نئوفاشیسم‌های ضدمهاجر. تلاش من این بود که این تحقیر جمعی یعنی «بی‌تمدن» خواندن جنوب جهان، اتفاقا بازتاب معدود امکان‌های مقاومت است، مقاومت «نامتمدنان نامتمایز» در برابر «تمدن تمایزطلب».*1 «اوکراین جایی مثل عراق و افغانستان نیست که دهه‌ها شاهد جنگ و درگیری بوده اند، اینجا «متمدن» و تاحدی اروپایی است.» یا خبرنگار دیگری از شبکه‌ی NBC درباره مهاجران اوکراینی گفت:«به صراحت بگویم، این‌ها پناهندگان سوریه نیستند، اینها پناهندگان اوکراینی هستند... آنها مسیحی و سفید پوست هستند، چشم آبی و کاملا شبیه به ما.»*2 برای نمونه نگاه کنید به واکنش مارین لوپن رهبر حزب راست افراطی و ضدمهاجر جبهه ملی فرانسه که موافق پذیرفتن مهاجرین اوکراینی است.*3 آگامبن در تحلیل مارکس، پرولتر را نه کارگر، بلکه جایگاهی می‌داند که قابل شناسایی نیست و به سبب همین فقدان هویتی تمام طبقات را واژگون و نابود می‌کند.*4 An unlikely union: Israel and the European far right - www.aljazeera.com*5 رجوع کنید به کتاب مرگ ملت و آینده انقلاب‌های عربی – ویجی پراشاد، فصل سوم*6 رشد نیروهای راست‌گرای جهانی در کشورهای ايبر و آمريكای لاتين (اسپانیایی و پرتغالی زبان) - نوشتهٔ ویجی پراشاد*7 تبار خیزش، مسائل سرمایه‌داری معاصر در خاورمیانه- آدام هنیه، فصل سوم</description>
                <category>سویه</category>
                <author>سویه</author>
                <pubDate>Wed, 15 Jun 2022 14:54:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین وصیت امیرکبیر</title>
                <link>https://virgool.io/@soyehmag/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%88%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%DA%A9%D8%A8%DB%8C%D8%B1-km3i2nhclqkd</link>
                <description>نویسنده: امیر طهانی«امیرکبیر دو بار به قربانگاه رفت. نخست آنگاه که در گرمابه، نابخردی رگش را برید و دیگر بار آنگاه که نامش را بر سر دانشگاهی نهادند که نابخردان بر سر کارش بودند.» ناگاه چشم گشودم. امیرکبیر را دیدم بر سر بالینم. سر فرا گوش من آورده بود و به آواز حزین جمله‌ای که پیشتر رفت، در گوشم می‌خواند. پوست استخوان شده بود و ریش‌هایش را نیز تراشیده بود و به جای دستانش از سرش خون می‌چکید. دستانش را گرفتم، آن را کشید. گفت:«امیر بخواب، همینک می‌روم.» گفتم:«امیر! آمده‌اید تا جلوی مهاجرتم را بگیرید؟»گفت:«هر غلطی می‌خواهی بکن، به من چه.»گفتم:«پس آمده‌اید که با هم بر وضع و اوضاع کشور بگرییم.»گفت:«یادت نیست. از مرگم بیش از یک قرن می‌گذرد.» ناگهان دستش را خواراند. گفتم:«چه شده؟»گفت:«پشه زد.»گفتم:«نکند که من مرده‌ام؟!»چیزی نگفت. خون روی پیشانی‌اش را با دستش سترد و با دستش چهره‌اش را پوشاند. گفتم:«امیر! شما باید اینک در بهشت خدا باشید. چرا چنین زخم و زیلی و داغون شده‌اید.»گفت:« از حالم نپرس. سالیان سال بود که در آن دنیا در باغی به دور از نیرنگ و فتنه دیگران می‌گشتم. تا این که به یکباره درختان آن باغ خشکید و زمین هر دم خاری زایید. من از ترس بوته‌های خار، به هر سو شتابان می‌گریختم.»پرسیدم:«گریختن کارگشا بود؟»پاسخ داد:«آری اما تنها دقیقه‌ای. در گوشه‌ای می‌نشستم که صداهای هراسناکی گوشم را پر می‌کرد.»گفتم:«چه صداهایی؟》گفت:«صداها از این قرار بودند، لعنت به این امیرکبیر. تف به این امیرکبیر. امیرکبیر و هر چی که هست و ...» امیرکبیر سخنان دیگری بر زبان راند که از آب شرم سر و صورتمان تر شد.گفتم:«امیر! چه کسی دلش را دارد که بر شما نام ناروا نهد. شما فخر ایران‌زمینید. نکند از مادرزنتان فرزندان دیگری به جا مانده که با دشنام‌گویی می‌کوشند تا شراب بهشتی را به کامتان شوکران کنند.»گفت:«نخست من هم چون تو اندیشیدم اما سپس پرس‌وجو کردم. دانستم که دانشگاهی را به نام من نهاده‌اند که خون به دل دانشجویان پرامید می‌کند و می‌دانی! نفرین جوانان و دانشجویان سخت به جان آدم می‌افتد. به گونه‌ای که دامن ارواح را هم می‌گیرد.»من که تا آن زمان درازکش روی تختم بودم، ناگهان به پاخاستم. گفتم:« امیرکبیر! نمک به زخمم نپاشید. دیوان عالی اداری چندی است که دستور داده است، گرفتن شهریه برای ترم پنجم غیرقانونی است اما آنان می‌‌گیرند. پس از کرونا همه دانشگاه‌ها یک ترم دانشجویان را حذف کردند. اما آنان نیرنگی به کار بردند که نه تنها دانشجویان کاری از پیش نبرند که مجبور باشند، برای ترم ششم پول بیشتر هم بدهند. تازه مرکز زبانشان را نمی‌دانی ...» دیدم که امیرکبیر سرش را گرفت و گفت:«خاموش! به من چه؟! من تنها خود را به سختی انداختم و به این جهان آمدم تا به آنان بگویی که اگر می‌خواهند، این چنین بر دل دانشجویان داغ نهند، نام مرا از آن دانشگاه برگیرند و بگذارند، من در آن جهان در شوره‌زار خویش روزگار خود را به سر کنم. باید به خداوندی خدا سوگند خوری که این ماجرا را روایت بکنی و بپراکنی» ناگهان برخاست. گفتم:«به چشم. ولی همه جایگاه آن دانشگاه از نام شماست. نام شما را بردارند، نام چه کسی بگذارند؟»گفت:« این دانشگاهی را که من می‌بینم، بهتر است، نامش را مهد علیا بگذارند.» امیرکبیر کشیده‌ای در گوشم خواباند که از شدتش چشمانم را بستم و چون چشم گشودم. نور آفتاب از پنجره به میان اتاق آمده بود. لپ‌تاپ را روشن کردم و دست به کار شدم.</description>
                <category>سویه</category>
                <author>سویه</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jun 2022 18:58:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ضرورت نهاد</title>
                <link>https://virgool.io/@soyehmag/%D8%AF%D8%B1-%D8%B6%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF-vt5zokex9c4c</link>
                <description>نویسنده: محمدمهدی رهجو«آموزش لیبرالی درست نقطه مقابل فرهنگ توده‌هاست...نردبانی است که می‌خواهیم به کمک آن از دموکراسی توده به دموکراسی به معنای اصیل و اولیه‌اش برسیم، یعنی حکومت اشرافی که باز و گسترده می‌شود و به صورت حکومت اشراف جهانی درمی‌آید...انتظار تحقق چنین جامعه‌ای نمی‌رود و نباید امید توهم آلود به آن داشت. اما برداشتن گام‌های کوچک به سوی این جامعه آرمانی ناممکن نیست بلکه چنین گام‌هایی از بالاترین وظایف دموکراسی است.1» این سخنان لئو اشتراوس، نظریه‌پرداز و بنیان‌گذار مکتب نئومحافظه‌کاری را می‌توان مقدمه‌ای نظری بر شکل‌گیری عصر نوامپریالیسم دانست. کاندولیزا رایس، شاگرد معنوی اشتراوس، در سپتامبر ۲۰۰۲ گفته بود: «جهان مکان کثیف و به‌هم‌ریخته‌ای است... کسی باید تمیز و جمع‌وجورش کن» در حقیقت منظور رایس آن بود که جهان غیر آمریکایی، کثیف و بی‌نظم است و این وظیفه تمدن آمریکایی است که نظام‌های سرکش را آدم کند یا به قول اشتراوس گام‌های کوچک به سوی دموکراسی اشرافی بردارد! امپریالیسم نو که از دهه هشتاد قرن بیستم جانشین امپریالیسم موجود شد، حاصل سلطه پول‌گرایان و طرفداران بازار آزاد افراطی بود که جانشین کینزگرایان شدند2.با رشد بی‌سابقه و حبابی اقتصاد مالی جهانی به‌جای اقتصاد تولیدی، بحران‌های اجتماعی-اقتصادی عمیق‌تر و گسترده‌تری ظاهر شدند که سبب شد تا آمریکا به بازار‌های بیش‌تر، منابع و انرژی ارزان‌تر نیاز پیدا کند و از طرفی به دنبال تشدید رکود تورمی و عوارض آن مانند بی‌کاری گسترده و فقر و نابرابری، نارضایتی توده‌های مردم در کشور‌های صنعتی توسعه‌یافته افزایش یافت.البته لازم به ذکر است که مالی‌گرایی عارضه‌ای بر سرمایه‌داری تولیدی نیست، بلکه نتیجه طبیعی آن است. چرا که رشد رابطه سرمایه در گروی ارتقاء بهره‌وری به منظور استثمار بیش‌تر ارزش اضافه است و ارتقاء بهره‌وری جز با افزایش سرمایه ثابت ممکن نیست، افزایش سرمایه ثابت به کاهش نرخ سود منجر می‌شود و همین مسئله سرمایه‌داران را تشویق می‌کند که برای حفظ و افزایش سود از فعالیت‌های تولیدی به سمت فعالیت‌های مالی بروند3.درنهایت عوامل مذکور دست‌به‌دست هم داد که راست جدید که این بار در قالب دو جناح نئولیبرال و نئومحافظه‌کار سازمان‌یافته بودند به این نتیجه برسند که استیلای اقتصادی، نظامی و سیاسی آمریکا را با مشارکت متحدان اروپایی و منطقه‌ای بر کشور‌های جنوب جهانی تشدید کنند.این استیلا با فرم عملکردی جدیدی ظاهر شد؛ آمیختن حرکت‌های مداخله‌جویانه در سرنوشت خلق‌های خاورمیانه، آسیای میانه و آمریکای لاتین با ایدئولوژی دموکراسی بورژوایی و حقوق بشر و کمک‌های بشردوستانه یا استفاده از تعصب‌های دینی، قومی و قبیله‌ای محلی و راه انداختن جنگ‌های نیابتی.این شکل از امپریالیسم جز با همراهی متحدان اروپایی و استفاده از پایگاه‌ها و نیرو‌های منطقه‌ای و صدور تروریسم توسط آن‌ها امکان‌پذیر نبود.هم‌چنین فروپاشی شوروی و از بین رفتن جهان دو‌قطبی، عرصه را برای یکه‌تازی نوامپریالیسم و امپراتوری ایالات‌متحده بازتر کرد و این تک‌قطبی شدن جهان و همزمانی آن با پیامی که نئولیبرالیسم به گوش همگان رساند که «هیچ آلترناتیوی وجود ندارد»، دوران متفاوتی از مبارزات سیاسی و اجتماعی را به‌ویژه در جنوب جهانی به ظهور رساند.در این شرایط تاریخی که به بخشی از آن پرداخته شد، خلق‌های خاورمیانه در یک تنگنای تراژیک قرار گرفتند. ازیک‌طرف نظام‌های اقتدارگرا و سرکوبگر خشن حاکم بر کشور‌های خاورمیانه، طی چندین سال تمام نیرو‌های مترقی، چپ و دموکرات کشور خود را سرکوب کردند و به قلع‌وقمع احزاب، تشکل‌های سیاسی و سازمان‌ها پرداختند و جامعه را از نهاد تهی کردند. در این میان دولت‌های غربی که هنگام مداخله در سرنوشت مردم منطقه برای حقوق بشر، فریاد وامصیبتا سر می‌دهند نه‌تنها سکوت کردند، بلکه در مواردی برای حذف نیرو‌ها و تشکل‌های مترقی در منطقه با نظام‌های اقتدارگرای حاکم بر کشور‌های خاورمیانه همراهی کردند.از طرفی دیگر شواهد نشان داده است که این نظام‌های اقتدارگرا علی‌رغم برخی تضاد‌ها با آمریکا، به منظور دریافت وام‌ و کمک از صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی تن به اجرای سیاست‌های نئولیبرالی (سرمایه‌داری متأخر) در کشور‌های خود دادند و اجرای این سیاست‌ها سبب توسعه نامتوازن و تشدید فقر و تبعیض شد و درنهایت توده‌ای از مردم سرخورده، خسته و ناراضی در این کشور‌ها شکل گرفت که در غیاب نهاد‌ها و چهره‌های مترقی مؤثر به‌مثابه عناصری آگاهی‌بخش در سطح جامعه، بخش‌های مهمی از آن‌ها به سبب اعمال تحقیر و تبعیض طولانی‌مدت رو به مسائل هویتی آوردند و جذب گروهک‌های قومی و مذهبی شدند که غالباً در دوره جنگ سرد برای سنگ‌اندازی مقابل تشکل‌های مترقی نزدیک به اتحاد جماهیر شوروی در منطقه، از سمت امپریالیست‌ها ایجاد و یا تقویت و پس از فروپاشی شوروی و در فقدان نیروهای مترقی که سرکوب و حذف‌شده بودند تبدیل به بازیگران اصلی صحنه سیاست در منطقه شدند.  نتیجه این روند را می‌توان در اعتراضاتی که از سال ۲۰۱۰ در کشورهای عربی خاورمیانه و شمال آفریقا شروع شد، دید‌‌. خلق‌های این کشور‌ها به منظور بهبود معیشت و دفاع از کرامت انسانی خود دست به اعتراضاتی زدند که با خودسوزی محمد بو‌عزیزی، دست‌فروش تونسی، شروع شد و به مصر، لیبی، اردن، مراکش، بحرین، سوریه، یمن و ... سرایت کرد. این سلسله اعتراضات بعد‌ها به «بهار عربی» موسوم شد.۴اینجا بود که قدرت امپریالیستی که از مدت‌ها قبل بر روی گروهک‌های قومی و مذهبی در منطقه سرمایه‌گذاری کرده بود  به شکل جدی به صحنه آمد و از نبود نهاد و تشکل‌های مترقی کشور‌های منطقه و تضادهای درونی این جوامع نهایت استفاده را کرد و برای تثبیت و تشدید استیلای خود در منطقه، اعتراضات را مصادره کرد و به این منظور مرتجع‌ترین و بنیادگراترین نیرو‌ها را به‌عنوان رهبران توده‌های مردمی جا زد و با صدور تروریسم از طریق متحدان منطقه‌ای خود برخی از کشور‌های عربی را وارد یک جنگ بی‌پایان کرد. وضع فعلی دو کشور لیبی و سوریه، شاهدی بر این مدعاست.به‌عنوان مثال عبدالحکیم الحدیثی و عبدالکریم بالحاج، دو تن از فرماندهان شورشیان لیبی، در جنگ افغانستان (که این جنگ نیز حاصل مداخلات آمریکا و بریتانیا در آسیای میانه در دوره جنگ سرد بود.) به القاعده پیوستند و آموزش دیدند و به دنبال حمله آمریکا به افغانستان به بهانه مبارزه با تروریسم، دستگیر و به دولت لیبی تحویل داده شدند‌ و بعد از چند سال همزمان با شروع رفرم در لیبی و سازش قذافی با غرب، تحت‌فشار نهاد‌های حقوق بشری مانند امنستی (سازمان عفو بین‌الملل)، از زندان آزاد و در جریان اعتراضات علیه قذافی به‌عنوان رهبران مردمی لیبی معرفی شدند.۵ کار تا آنجا پیش رفت که عبدالکریم بالحاج از جان مک‌کین، سناتور جمهوری‌خواه آمریکایی، لوح تقدیر دریافت کرد. یا در سوریه، رشید ابو خوله که تا قبل از جنگ سوریه به جرم راهزنی در زندان بود، بعد از جنگ به ارتش آزاد سوریه و سپس داعش پیوست و اکنون عضو ارشد شورای نظامی نیرو‌های دموکراتیک سوریه و بخشی از سیستم حکومتی منطقه روژوا است و منابع نفتی این منطقه را در اختیار اسرائیل قرار می‌دهد.لازم به ذکر است که بیان این مثال‌ها به معنای نفی تضادهای قومی و مذهبی موجود در جوامع خاورمیانه نیست، بلکه به نقش امپریالیست در تشدید و تحریک این تضاد‌ها، به خصوص در آستانه رخداد‌ها اشاره دارد.بماند که بخش‌های مهمی از این تضاد‌ها در خاورمیانه زاده عصر استعمار و تاخت‌وتاز قدرت‌های اروپایی در منطقه است؛ از تلاش برای فروپاشی امپراتوری عثمانی تا ملت‌سازی‌های قومی و جعلی در این منطقه.بخش تراژیک‌تر ماجرا زمانی آغاز شد که برخی از اندیشمندان چپ‌ و پست‌مدرن که از مدت‌ها قبل با تأکید بر نظریاتی مانند اینترسکشنالیتی، از هم‌ارز شدن و افقی بودن سوژه تغییرات اجتماعی صحبت می‌کردند، فقدان حزب و رهبری مشخص را به عنوان ویژگی مهم جنبش‌ها در عصر جدید برشماردند و بهار عربی را به عنوان نمونه موفق این جنبش‌ها، موسوم به جنبش‌های نوین اجتماعی، مطرح کردند.۶پیش از بهار عربی نیز از جنبش وال‌استریت به عنوان نمونه‌ای از این جنبش‌های نوین اجتماعی یاد می‌شد‌‌.با هژمون شدن پست مدرنیسم در میان اندیشمندان چپ و عقب‌نشینی رادیکالیسم که محصول فروپاشی شوروی و پایان گرفتن عصر انقلاب‌ها بود، این موضع‌گیری‌ها چندان دور از انتظار نبود. پست مدرنیسم که نبود کلیت و یکپارچگی و نبود ذهن منسجم در مدرنیته، به نوعی ناسازگار بودن اجزای جهان با یکدیگر را نشانه پیش‌رفت می‌دانست با تأکید بر جدایی نسبی میان اندیشه و واقعیت، لزوم کاربست یک دستگاه فکری برای پیشرفت‌های اجتماعی را زیر سؤال برد به‌عنوان مثال میشل فوکو، از چهره‌های مکتب پست‌مدرن، اعتقاد داشت بسط و گسترش یک دستگاه فکری به منزله تبدیل آن به شکلی از اعمال قدرت بر دیگران است و به این صورت حتی در برابر نظام مستبد حاکم نباید اندیشه‌ای داشت مبادا که آن اندیشه فراگیر شود و بر دیگران اعمال اقتدار کند‌‌. از نظر او، نباید به فکر تلاش برای وضع قانون یا تجویز و پیشنهاد بود بلکه راه‌حل، تعیین مسئله و برانگیختن مسائل است تا دهان صاحبان قدرت بسته شود‌‌. یا ازنظر لیوتار، خطر همیشگی در تاریخ بشر آن است که مردم به این باور می‌رسند که اندیشه‌هایشان می‌تواند به پیشرفت اجتماعی کمک کند.۷طبیعی است که با این دیدگاه، در جنبش‌های اجتماعی وجود رهبر و سازمان انقلابی که حامل اندیشه‌ها و آرمان‌های مشخص هستند نه‌تنها لزومی ندارد بلکه ممکن است زائد و خطرناک نیز باشد.اما مسئله تنها به نفی لزوم نهاد از جانب برخی از اندیشمندان پست‌مدرن ختم نشد بلکه در جریان بهار عربی، اندیشمندانی مانند ژان لوک نانسی و ژیلبر اشکار، تلویحا یا تصریحاً خواستار مداخله ناتو در لیبی شدند. ژیلبر اشکار در توجیه مداخله ناتو در لیبی گفته بود: «آیا کسی می‌تواند ادعا کند که به اردوی چپ تعلق دارد و درعین‌حال درخواست حمایت یک جنبش مردمی را نادیده بگیرد؟ حتی اگر این حمایت به‌وسیله پلیس-راهزن‌های امپریالیست صورت بگیرد، آن هم در زمانی که نوع حمایت تقاضا شده از نوعی نیست که موجب اعمال کنترل سراسری بر کشور آنها شود؟» اشکار بعد‌ها ادعا کرده بود که ایالات‌متحده، فرانسه و بریتانیا تحت‌فشار افکار عمومی برای ممانعت از قتل‌عام در بنغازی مداخله نظامی کرده‌اند. (یعنی حمله نظامی ناتو به لیبی به خاطر اهداف امپریالیستی نبوده است.)۸هم‌چنین در دهمین سالگرد جنگ داخلی سوریه نامه‌ای تحت عنوان «از بین بردن مردم از طریق اطلاعات غلط: سوریه و آنتی امپریالیسم احمق‌ها» در سایت الجمهوریه منتشر شد که سعی داشت نشان دهد در جنگ داخلی سوریه آمریکا چندان مقصر نیست. در بخشی از این نامه آمده‌است: «اما علی‌رغم ادعاهای اینان [یعنی ضد امپریالیست‌ها] آمریکا در آن چیزی که در سوریه اتفاق افتاده‌است نقش کلیدی ندارد. علی‌رغم تمام دلایل خلاف چنین نقشی این ایده که به نوعی همینطور است حاصل یک فرهنگ سیاسی عقب مانده منطقه‌ای است که هم بر مرکزیت قدرت جهانی آمریکا و هم بر حق امپریالیستی آن در تعریف «آدم‌های خوب» و «آدم‌های شرور» در هر کانتکست معینی تأکید دارد...»امضای چهره‌های شاخصی همچون نوام چامسکی، ژیلبر اشکار، ژانت آفاری و فریدا آفاری پای این بیانیه بود.رویکرد اندیشمندان مذکور در نفی لزوم نهاد و عادی‌سازی مسئله مداخله ناتو در منطقه به همراه جریان‌سازی رسانه‌های جریان اصلی سبب شد تا فقدان نهاد و تشکل به عنوان نقطه قوت اعتراضات مردمی معرفی شود و به مرور این ایده رایج شد که برای شکل‌گیری اعتراضات مردمی، سازمان‌یابی نه تنها ضروری نیست بلکه در شرایطی زائد نیز هست، چرا که انعطاف‌پذیری و امکان اصلاح و عمل همزمان را از جنبش‌های مردمی می‌گیرد، گویی صرف حضور در خیابان با خود رستگاری به همراه می‌آورد و اگر رستگاری حاصل نشد می‌توان ناتو را از طریق افکار عمومی تحت‌فشار قرارداد تا با خود برای مردم منطقه رستگاری به همراه آورند!وضعیت کشور ما نیز تافته‌ای جدا بافته از سایر کشور‌های منطقه نیست.کمی پیش از شروع اعتراضات بهار‌ عربی، در اعتراض به نتایج انتخابات ریاست جمهوری ایران در سال ۸۸، جنبش اعتراضی گسترده‌ای تحت عنوان جنبش سبز شکل گرفت که با ادامه این جنبش دامنه اعتراضات از مسئله انتخابات فراتر رفت و مجموعه سیاست‌هایی را نشانه رفت که مردم را از عرصه تصمیم‌گیری حذف می‌کرد و معیشت آن‌ها را هدف می‌گرفت. جنبش سبز را چهره‌های شاخص و مترقی مانند میرحسین موسوی همراهی می‌کردند اما این جنبش نیز همانند اعتراضات بهار عربی، فاقد تشکل جدی بود که حامل آرمان‌های جنبش باشد.اگرچه پیرامون تأسیس نهادی که حامل آرمان‌های جنبش سبز باشد، ایده‌هایی مطرح شد اما گام مؤثر و جدی برای سازمان‌یابی در این زمینه برداشته نشد.سرنوشت جنبش سبز به تلخی سرنوشت اعتراضات سوریه و لیبی نشد اما همین فقدان تشکل سبب گشت تا در جریان جنبش، شعارهایی کاملاً ارتجاعی نظیر «نه غزه نه لبنان، جانم فدای ایران» یا «اوباما، اوباما، یا با اونایی یا با ما» و... سر داده شود.هم‌چنین، پس از محصور شدن چهره‌های شاخصی مانند موسوی و رهنورد، به دلیل نبود تشکل‌ و نهاد هم اعتراضات مردمی خاتمه پیدا کرد و هم اصلاح‌طلبان به راحتی اعتبار جنبش سبز را برای اهداف انتخاباتی خود خرج کردند.نقطه ضعف اصلی اعتراضات دی‌ماه ۹۶، آبان‌ماه ۹۸ و سایر اعتراضات سال‌های اخیر نیز فقدان نهاد بود‌. شعارهای ارتجاعی مانند «رضا شاه، روحت شاد» یا شعارهای متناقضی که در جریان این اعتراضات سر داده شد، آسیب‌پذیری مردم در برابر نیرو‌های سرکوب، مصادره به مطلوب کردن اعتراضات توسط نیرو‌های ارتجاعی مانند فرشگرد و مجاهدین، همگی گواهی بر این مدعاست.اما متأسفانه همان‌طور که اشاره شد، از دید برخی نیرو‌ها نبود تشکل و نهاد به منظور ساماندهی اعتراضات نه تنها به عنوان یک نقطه ضعف دیده نمی‌شود بلکه به عنوان یک واقعیت عصر امروز و یا یک نقطه قوت تلقی می‌گردد یا اینکه آن‌قدر که به حضور در خیابان اهمیت داده و پیرامون آن بحث و صحبت می‌شود، توجهی به‌ضرورت نهاد و انباشت ایده به منظور تشکیل و حفظ نهاد نمی‌گردد. به‌عنوان‌مثال اخیراً برخی از نیرو‌های چپ با برساختن دو‌گانه کاذب لنین_لوکزامبورگ، به نفی سازمان می‌پردازند و شبکه را به‌جای سازمان قرار می‌دهند. آن‌ها لوکزامبورگ را خودانگیخته گرا می‌دانند که اهمیتی برای سازمان در رهبری اعتراضات کارگری قائل نبود و به دنبال اعتراضات خود به خودی فرودستان، راه می‌افتاد و درنهایت اینکه لوکزامبورگ را به نمادی از چپ ضد تشکیلات بدل ساختند و این مسئله را نقطه قوت لوکزامبورگ نسبت به لنین می‌دانند. درحالی‌که جنس انتقادات لوکزامبورگ به لنین از جنس انتقادات چپ‌های ضد تشکیلاتی عصر ما نیست. لوکزامبورگ علاوه بر اختلاف‌نظرهایی که بر سر مسئله انباشت سرمایه و امپریالیسم با لنین داشت بر سر نحوه سازمان‌یابی (نه اصل سازمان‌یابی) طبقه کارگر نیز با لنین اختلاف داشت. «مسائل سازمانی سوسیال‌دموکرات‌های روسیه»، «مرامنامه» و «انقلاب روسیه»، سه متن مشخص از رزا لوکزامبورگ است که طی آن بارها می‌کوشد موضع خود را از این جهت روشن نماید که چگونه تحلیل انتقادی تجربه انقلاب اکتبر و عملکرد بلشویک‌ها حامل درس‌های عظیمی برای جنبش انقلابی پرولتاریا در دیگر کشورها و به‌ویژه در آلمان است.حتی لوکزامبورگ در زندگی پرفرازونشیبش فعالیت‌های سیاسی خود را از طریق حزب سوسیالیست‌های آلمان پیگیری می‌کرد و به دنبال رأی این حزب به افزایش اعتبارات نظامی آلمان از آن جدا شد، بااین‌حال به مسئله نهاد بی‌توجه نماند و حزب انقلابی کمونیست آلمان را تأسیس کرد. ۹از طرفی نبود تشکل، سازمان‌یابی و نهاد‌های صنفی، دست حاکمیت را برای ادامه دادن به سیاست‌های کاسب‌کارانه‌ای که معیشت مردم را هدف گرفته باز می‌‌گذارد و هر بار اعتراض مردم نسبت به این سیاست‌ها درنهایت به سرکوب ختم می‌شود و این روند به شکل یک چرخه معیوب ادامه خواهد یافت و نهایتاً چون نتیجه مطلوب از حضور در خیابان حاصل نمی‌شود برخی از نیرو‌ها دست به دامن قدرت خارجی شده تا از طریق تحریم و دیگر ابزار‌ها به نتیجه موردنظر برسند.اما کافی است تا به وضعیت لیبی، روژوا، افغانستان نگاهی بیندازیم تا اثرات مداخله ناتو را مشاهده کنیم.حال به نظر می‌رسد باگذشت بیش از یک دهه از جنبش سبز، بهار عربی و پشت سر گذاشتن اعتراضات سال‌های اخیر و مشاهده نتایج آن‌ها، وقت آن رسیده که با نگاهی انتقادی، اقدام به شناسایی علل ناکامی این رویداد‌ها کنیم.‌‌با توجه به شرایط جهانی و سیطره فرم جدیدی از امپریالیسم بر منطقه و نتایج ویرانگر آن‌که در ابتدای یادداشت به آن اشاره شد و از طرفی ادامه سیاست‌هایی از جانب حاکمیت که روزانه اقشار بیش‌تری از جامعه را به سمت زیرخط فقر می‌کشاند و قدرت خرید آن‌ها را کاهش می‌دهد، ضرورت تأسیس نهاد‌های جدید و سازمان‌یابی به منظور دفاع از حقوق اساسی طبقات فرودست نظیر حق بر سلامت (بهداشت و درمان همگانی و رایگان)، حق بر آموزش (آموزش همگانی و رایگان) و حق بر مسکن (مسکن و سرپناه مناسب و ارزان‌قیمت) و جلوگیری از مصادره به مطلوب اعتراضات این اقشار توسط نیرو‌های ارتجاعی و آلت دست سرمایه‌داری جهانی، بیش‌ازپیش احساس می‌شود.سال‌ها پیش لوکاچ در اثر درخشانش یعنی تاریخ و آگاهی طبقاتی به‌ضرورت احزاب پرولتری پرداخته‌بود، طبق گفته لوکاچ، پرولتریا به صرف جایگاه طبقاتی‌اش قادر به ادراک کلیت تضاد آمیز و ناعقلانی جامعه سرمایه‌داری نیست. جایگاه طبقاتی صرفاً برای طبقه کارگر یک امکان بالقوه برای ادراک کلیت فراهم می‌آورد و این امکان بالقوه زمانی بالفعل می‌شود که پرولتر دست به پراکسیس بزند و پراکسیس نیز جز با دادوستد تئوری و عمل ممکن نیست و این حزب است که با بازی کردن نقش میانجی بین تئوری و عمل، امکان پراکسیس را برای پرولتریا فراهم می‌کند. ۱۰با توجه به شرایطی که ذکر آن رفت، نیاز به سازمان‌یابی پرولتری در قالب تشکل، حزب و... به منظور ایفای نقش میانجی بین نظریه و عمل نه تنها از بین نرفته بلکه فقدان آن در جریان اعتراضات صنفی و مردمی به‌شدت احساس می‌شود. در پایان، این نکته را نیز باید اضافه کرد که نهاد‌سازی و سازمان‌یابی مؤثر جز با نگاهی انتقادی به سابقه نهاد‌ها و سازمان‌های فعلی و سابق به منظور یافتن نقاط ضعف و قوت آن‌ها، ایده‌پردازی درباره فرم و محتوای نهاد و اجماع نیرو‌های مترقی پیرامون مسائل اساسی نظیر دفاع از حق‌ بر سلامت، حق‌ بر آموزش، حق بر مسکن و ... میسر نیست.هم‌چنین بایستی در نظر داشت که سازمان‌یابی بدون استراتژی و افق فعالیت، کفایت نمی‌کند چرا که این احتمال وجود دارد جریانات ارتجاعی نیز بتوانند در مقاطعی دست به سازمان‌دهی بزنند اما این امر به این معنی نیست که این جریانات را به صرف متشکل بودن یا توانمند بودن در سازمان‌دهی، مترقی و قابل‌اتکا بدانیم.منابع:۱_ اشتراوس، لئو و کراسبی، جوزف، ویراستاران، نقد نظریه دولت جدید، تهران، انتشارات کویر۲_رئیس دانا، فریبرز، رهایی بشر، تهران، انتشارات نگاه۳_خیرالهی، علیرضا، سایه روشن‌های سرمایه‌داری، سایت پروبلماتیکا۴_ هنیه، آدام، تبارخیزش، ترجمه لادن احمدیان هروی، تهران، انتشارات وزارت ارتباطات ۵_ Swami, Praveen. Squires, Nick. Libyan rebel commanders admits his fighters have al_qaede links, UK, the telegraph۶_ گاسفیلد، ژوزف و لارنا، انریک، جنبش‌های نوین اجتماعی، ترجمه علی صبحدل و سید محمد کمال سروریان، تهران، پژوهشکده مطالعات راهبردی۷_ جیمسون، فردریک، پسامدرنیسم و جامعه مصرفی، ترجمه وحید ولی‌زاده، تهران، نشر پژواک۸_کالینیکوس، الکس، آیا چپ باید از مداخله نظامی در لیبی پشتیبانی کند؟ سایت آلترناتیو۹_نصرآبادی، پریسا، اهمیت سیاسی رزا لوکزامبورگ چه نیست؟ سایت اندیشه و پیکار۱۰_گئورک، لوکاچ، تاریخ و آگاهی طبقاتی، ترجمه محمد جعفر پوینده، تهران، انتشارات بوتیمار </description>
                <category>سویه</category>
                <author>سویه</author>
                <pubDate>Mon, 23 May 2022 21:24:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زن، آب، سیاست</title>
                <link>https://virgool.io/@soyehmag/%D8%B2%D9%86-%D8%A2%D8%A8-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA-z9e0a9krem2p</link>
                <description>در چهارمحال و بختیاری تا همین ۳۰ سال قبل کمتر باغداری بود که چیزهایی مانند هلو، گیلاس و زردآلو بکارد. در واقع کسی برای خودش چیزی نمی‌کاشت. باغ‌های گردوی فراوانی وجود داشت که نسل به نسل، بین پدران و فرزندان منتقل می‌شد. کمتر کسی زمین می‌فروخت. خانه پدری نه یک سرمایه، بلکه جایگاهی بود که باید بعد از مرگ پدر هم تا سال‌ها در آن زندگی تداوم می‌یافت. روزی که یکی از فامیل‌هایم باغ پدری‌اش را به خاطر احتیاج مالی فروخت به یاد دارم؛ چقدر گریه می‌کرد و این برایش سخت بود. آنقدر سخت که چند باری که از کنار آن باغ می‌گذشت نگاه پر از تمنا و حسرتش را شاهد بودم و اندوهی فراوان که گویا از چیزی فرار می‌کرد. حالا وضع مالیش خوب هم بود. نه تنها آن باغ بلکه چند برابر آن را می‌توانست به راحتی خریداری کند اما این کار را نمی‌کرد یعنی نمی‌توانست بکند! با پول‌های کارمندی و هزار تلاش دیگر قطعه زمینی در اصفهان خریده بود تا خانه‌ای بسازد. خانه پدری‌اش را هم رها کرده بود و هر بار در بازگشت به سرزمینش با حسرت فراوان به خانه‌ای نگاه می‌کرد که در آن بزرگ شده بود. خیلی ها به او پیشنهاد می‌کردند که خانه را بازسازی کند و یا مانع تخریب بیشترش شود اما او هیچ کاری انجام نمی‌داد و هر بار که باز می‌گشت و فقط تخریب بیشتر خانه را شاهد بود. حتی باز می‌گشت تا این مضمحل شدن را ببیند. هر بار می‌آمد تا ببیند و بغض کند و نفرین ... یکی از آشنایان متمول را می‌شناختم که زمین‌های پدری در چهارمحال را رها کرده‌ و برای خود در اطراف اصفهان باغچه‌ای دست و پا کرده بود. او معتقد بود که در چهارمحال دیگر آب وجود ندارد و امکان زندگی نیست اما به درخت هایش در باغچه حاشیه کویر آب می‌داد.‌ با آنکه پدر مرده بود عکس پدرش را با لباس بختیاری بالای سرش گذاشته بود و مانند او در اصفهان پوشش و آداب بختیاری را به جا می‌آورد. نام پدر همیشه بر زبانش بود. پدر مرده‌ای که قوی‌تر از پدر زنده حتی عمل می‌کرد. نامی که نباید به فراموشی سپرده شود. اما جای مادر خالی بود. هیچ نقش و اثری از مادر نبود. کمتر کسی امروز از مرگ مادر در میان بختیاری‌ها حرف می‌زند در حالی که این یک سنت تاریخی نیست. زنان بسیاری در ایل نقش‌های اجتماعی بسیاری داشته‌اند و مادر نقشی محوری در یک خانواده بختیاری دارد. اما نقشی و نامی از مادر مرده در میان نیست.آری مادر مرده است. مادری مرده که دیگر نمی‌زایاند. مادری که فرزندانش حتی به سوگ مردنش ننشسته‌اند. فرزندانی که در کویت، تهران، اصفهان، عسلویه و... یا مشغول کارگری بوده‌اند و یا در سودای پیشرفت به دانشگاه رفته‌بودند. آخر هفته‌ها و تعطیلات، گاه و بی گاه برای لذت از رودخانه‌ها و چشمه‌ها باز می‌گشتند و ناگهان فاجعه خود را نشان داد.هیچ کس باورش نمی‌شود که چشمه کوهرنگ می‌تواند خشک شود. هیچ کس مرگ مادر طبیعت را در این صحنه باور نمی‌کند؛ حتی اکنون که چشمه کوهرنگ پر آب شده باز هم نگاه کردن به مراسم سوگواری برای چشمه برای من تحمل ناپذیر است. مادر مرده است. مادر چیزی نمی‌زایاند. ایل مرده است. ایل مرده است چون فرزندی ندارد. فرپاشی این  طبیعت مادرانه تمامی باورها و امکان زیستن ما را نابود می‌کند. ما عمیقا می‌دانیم که مادر مرده است اما انکارش می‌کنیم. ما از ابتدا هم می‌دانستیم که مادر رو به مردن است. آنجا که به جای درختان ۴۰ ساله محصولات ۵ ساله کاشتیم می‌دانستیم چیزی رو به اتمام است. آنجا که از آباد نگه داشتن باغ‌هایمان دست کشیدیم و گفتیم آب را برده‌اند نمی‌دانستیم که جان مادر نیز از دست می‌رود. ما حتی این مرگ را انکار نکردیم اما توان مواجهه با جنازه مادر را از دست داده‌ایم. منی که این متن را می‌نویسم هم یکی از فرزندان ناخلف این مادر هستم‌. سال ها نسبت به آن و آنچه بر آن گذشته بی‌تفاوت بوده‌ام. می‌خواستم درس بخوانم تا برای مردم ایلم موجب سرفرازی باشم. اما دیگر ایلی نیست، مادری نیست و اصلا چگونه می‌توان این شرم را تحمل کرد. روستاهای چهارمحال پر است از پیرزن‌ها و پیرمردهایی که امید بازگشت فرزندانشان را به آن خاک ندارند. پیرزن‌های سیاه‌پوش و داغ دیده‌ای که با صلابت به کوه‌ها چشم می‌دوزند و بر سر مزارها آوازهای ایل را می‌خوانند و قرار است این آوازها هم فراموش شود.مادران ایل، داغداران سیاهپوشی بودند که مبارزات مشروطه را تا امروز با سرود هایشان به زندگانی ما متصل می‌کردند و فرزندان ناخلفی بودیم که وجودمان لحظه به لحظه این ناباروری و مرگ مادر را پیش برد. آخر ایل یا باید نباشد و از ننگ بمیرد و یا اگر می‌خواهد باشد فرزندانی چون علیمردان می‌خواهد. شاید هیچ کس این مایه ننگ بودن من و هم نسلانمان را در فهم شهرنشینی خود متوجه نباشد. ما شهر‌نشینان فعلی و ایلیاتی‌های سابق، مرگ مادر را انکار کردیم تا بتوانیم شهرنشین بشویم.می‌خواستیم بچه شهری باشیم. می‌خواستیم شلوارهای لی بپوشیم نه تمبان لری می‌خواستیم برای خودمان خانی باشیم اما ...می‌دانید می‌خواهم چه بگویم؟ می‌دانم خیلی چیز ها برای کسانی که در آن استان نیستند قابل فهم‌ نیست، می‌خواهم به زبان شهری‌های متمدن بگویم که سیاست فقط پدر نمی‌خواهد ، سیاست فقط قدرت نیست. باید مادر طبیعت و آبژه مادرانه آن در کار باشد تا فهم ما از هم نپاشد و بتوانید روی پای خودتان ادامه دهید...بله شهرنشینان متمدناما بر خلاف تمام سوگنامه‌ای که برای مادر سرودم چیزی مهم باقی می‌ماند. جسد مادر طبیعت به پیکری لخت لخت می‌ماند که ما را به سنت ایل دور هم جمع کرده است. وقتی از سنت ایل می‌گویم مرادم ایده ایل بودن است چیزی که همواره در آرزویش بوده‌ایم. همبودگی و زیستی جمعی که از قضا یکی از نمودهایش مراسم سوگواری در ایل است؛ مراسم سوگواری هر چند برای ایل درد آور است اما امکان جمع شدن دوباره را برای مدتی طولانی فراهم می‌آورد. بختیاری‌ها مراسمات سوگواری بزرگی دارند و برای روزهای طولانی دور هم جمع می‌شوند و همین فضای همدلی و با هم بودن نه تنها داغ از دست رفتن عزیزان را قابل تحمل می‌کند بلکه به تجسد از دست رفته ایل معنایی دوباره می‌دهد. آری از پیوند و در کنار هم بودن ماست که مادر ایل می‌تواند تجسدی دوباره پیدا کند‌. مادری که فرزندانش از پس سوگشان در پیوند با وضعیت جدید و پیوند با طبیعت متغیر و ناثابت تجربه دیروز را به امروز وصل می‌کنند و فرزندانی خلق می‌شود که می‌دانند  که آب با جان نسبتی دارد.فرزندانی که خود، موقعیت و وضعیت جدید پیش رو را در پیوند با گذشته رقم می‌زنند. نمی‌دانم که به چه شکل خواهند بود اما دوستشان دارم.</description>
                <category>سویه</category>
                <author>سویه</author>
                <pubDate>Mon, 16 May 2022 21:08:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رستگاری با ساندویچ‌های دهه ۶۰</title>
                <link>https://virgool.io/@soyehmag/%D8%B1%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%DB%8C%DA%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D9%87-%DB%B6%DB%B0-lh5bz3p0vsa8</link>
                <description>«صورت‌بندی و بیان روشن گذشته به شکل تاریخی، به معنای تصدیق آن «همان‌گونه که واقعاً بوده» نیست. معنای آن به چنگ آوردن خاطره‌ای است که هم‌اینک در لحظه خطر درخشان می‌شود. ماتریالیسم تاریخی بناست آن تصویری از گذشته را حفظ کند که خود را در لحظه خطر، به شکلی غیرمنتظره، بر سوژه تاریخی نمایان می‌سازد. این خطر هم سنت و هم وارثان آن، هر دو، را تهدید می‌کند:خطر تبدیل‌شدن به ابزار طبقات حاکم. بیرون کشیدن سنت از باتلاق سازشگری که هر آینه ممکن است آن را فرو بلعد، تلاشی است که در هر عصری باید از نو صورت پذیرد. مسیحا فقط در مقام مسیحا ظاهر نمی‌شود، او در نقش آن‌کسی که دجال را مقهور می‌کند پا به میدان می‌نهد. عطیه دمیدن بر بارقه امید از آن همان مورخی خواهد بود که کاملاً اطمینان دارد، در صورت پیروزی دشمن، حتی مردگان نیز ایمن نخواهند بود؛ و این دشمن تا امروز هماره فاتح بوده است.»والتر بنیامین، تز ششم درباره مفهوم تاریخما در زندگی روزمره با خاطراتی مواجه هستیم که سال‌ها به تعبیر فروید در قعر غبار فراموشی فرو‌رفته‌اند و ناگهان در سطح حافظه ظاهر می‌شوند. مسئله فراموشی و فراموش‌کاری مسئله‌ای بسیار پیچیده‌تر از خود حافظه است.وقتی کسی از اطرافیان ما دچار یک ضربه روحی و عاطفی می‌شود اطرافیان مدام تکرار می‌کنند:«باگذشت زمان همه‌چیز حل خواهد شد و این روزهای سخت را به فراموشی خواهی سپرد! ». اما حقیقتاً مجموعه‌ای از اتفاقات و عوامل لازم است تا چنین چیزی اتفاق بیافتد. همین‌که به‌سوی فراموشی چیزی پیش می‌رویم ممکن است دوباره جان تازه‌ای بگیرد و خاطرات با سرسختی فراموش شوند.بگذارید پای ساندويچ و صنعت خوراک را به بحثمان بازکنیم! تا همین چند سال پیش گسترش مدام و پیوسته فست‌فودها و رستوران‌های زنجیره‌ای جای چندانی برای اغذیه‌فروشی و ساندويچ‌های دهه شستی باقی نگذاشته بود. ساندويچ‌هایی که جزئی از زیست ما را در یک برهه زمانی خاص تشکیل می‌دادند. در همان لحظه‌ای که ما فکر می‌کردیم که چنین چیز‌هایی از بین رفته‌اند دوباره به شکلی معجزه‌آسا و نو در صنعت غذایی سر برمی‌آورند. نمونه‌های بسیاری از آن را هم می‌توانید در تبلیغات فود بلاگر‌ها ببینید. ما زیادی از دهه ۶۰ فاصله گرفته بودیم. این فاصله گرفتن، ما را دچار اضطراب می‌کرد زیرا نمی‌توانستیم یکپارچگی خودمان را حفظ کنیم و در جایگاه امروزین خودمان به گذشته بنگریم. حتی انتقال تجربه‌های مشترک بین نسل‌ها ممکن نبود زیرا یک پدر نمی‌توانست به فرزندش توضیح دهد که ساندويچ درگذشته برایش شکل و محتوای دیگری داشته است. پس نیاز به حضور عناصری سوبژکتیو برای غلبه بر این اضطراب وجود داشت تا یادمان بیاید که ما همان جامعه هستیم و هنوز همان ساندویچ‌ها را می‌خوریم. صنعت تغذیه نیز چنین چیزی در اختیارمان قرار می‌دهد. در تمامی تبلیغات ادعا می‌شود که ساندویچ‌ها با فرمول مخصوص دهه ۶۰ درست می‌شوند اما کسانی که تجربه خوردن ساندويچ در همان دهه را داشته‌اند بازیابی آن تجربه اصیل را ناممکن می‌دانند. انگار کسی فرمول خاص دهه ۶۰ را در دست ندارد.دوست دارم در این مطلب نیز به کارتون موردعلاقه‌ام پاندای کنگ‌فوکار برگردم و دوباره تکرار کنم که هیچ رازی وجود ندارد. نقطه عطف داستان پاندا اینجاست که پس از سال‌ها کار در مغازه آش پی‌ می‌برد که شله مخصوص هیچ راز خاصی ندارد. پس این عنصر فراموش‌شده که ما را از اتصال به تجربه دهه ۶۰ بازمی‌دارد چیست؟یک فروشنده زیرک ساندويچ دهه ۶۰ به خوبی می‌داند که تنها داشتن ساندويچ خوب کافی نیست بلکه مغازه، عناصر دیوار، نوشابه‌ها و دکور نیز باید یادآور همان دوران باشد. جزئیاتی که هیچ‌گاه کامل نمی‌شود. جزئیاتی که ما به‌طور کامل آن‌ها را بازیابی نخواهیم کرد. حتی اگر یک رادیوی قدیمی در دکور مغازه باشد، نه آن آدم‌ها و نه آن لباس‌ها و محتوای اخبار در جریان نیست. دوست دارم که مانند والتر بنیامین بگویم که تنها انسان رستگار شده است که می‌تواند تمامی گذشته خود را بازیابی کند. اما همه ما می‌دانیم که با تکرار تجربه خوردن ساندويچ دهه ۶۰ نه امکان بازیابی تمامی گذشته را به دست خواهیم آورد و نه رستگاری درک همان یک تجربه ناب خوردن ساندویچ را به دست می‌آوریم؛ زیرا در تمامی این تکرارها یک اصل تولید می‌شود و آن تولید تمایز است. تمایزی که سررشته رقابت و بازار است و این‌گونه ساندويچ دهه ۶۰ نیز در خدمت ایجاد تمایز و رقابت در بازار درمی‌آید. تجربه تفاوت‌ها و تمایزها که حصرت بازیابی گذشته، ما را به‌طرف آن می‌کشاند و درنهایت این تمایز خاطره اولیه را تبدیل به چیزی اضافه می‌کند که زدوده می‌شود و به شکل چیزی به‌دردنخور و یا زائد دفع می‌شود. چراکه این تمایز خریداری نیز می‌شود. امروز کسب هویت از مصرف غذا در رستوران‌های مدرن دشوارتر از کسب آن از مصرف یک ساندويچ متمایز است. ایده‌ای که با فراگیر شدنش به فراموشی نیز سپرده می‌شود.آیا این همان اتفاقی نیست که در صنعت حقوق بشر با اندیشه قربانیان اعدام دهه ۶۰ و کشته‌شدگان آبان انجام می‌دهند؟وقتی از ابژه بودن قربانیان در شکل جسد صحبت می‌کنم یعنی همین اخباری که مدام ۱۵۰۰، ۱۷۶ و ۳۰۰۰ نفر را به شکل عدد اعلام می‌کنند اما از محتوای فکری آن‌ها و چیزی که آن‌ها به آن اعتقاد داشتند خبری نیست. گویا همه توافق کرده‌اند که باید اعتقاد حقیقی به شکل مازاد چرخه تاریخ حذف شود.در بسیاری از خانواده‌ها زمانی که پای رسم و رسوم گذشته به میان می‌آید همه اعضا بر این باورند که «ما واقعاً به چنین چیزی اعتقاد نداریم ولی باید این فرایض را به‌جای آورد!» اما از سوی دیگر می‌توانيم با قیافه‌ای حق‌به‌جانب کسانی که به این مسائل عمیقاً باور دارند را وحشی، عقب‌مانده و یا بنیادگرا بنامیم.فکر نمی‌کنم امروزه کسی به اینکه بابانوئل در شب کریسمس برای کودکان اسباب‌بازی می‌آورد معتقد باشد اما می‌توانیم در همین ایران خودمان افرادی غیر مسیحی را بیابیم که بدون اعتقاد داشتن به این مسائل لباس بابانوئل می‌پوشند و یا کریسمس را با کاج‌های تزئینی عکس می‌گیرند. فرض کنید فردای آن روز کودکی به پدرش مراجعه کند و اسباب‌بازی ناشناسی را به اون نشان داده و بگوید این هدیه بابانوئل است. به نظر شما واکنش آن فرد چه خواهد بود؟در آخرین انتخابات برگزارشده با یکی از آشنایان اصلاح‌طلب صحبت می‌کردم که می‌گفت: می‌دانم صندوق رأی نمی‌تواند چیزی را تغییر بدهد، من هم اعتقادی به این چیزها ندارم اما در انتخابات شرکت می‌کنم! از طرف دیگر با ناامیدی دوستان دیگر خود که باور به چنین چیزی داشتند را عقب‌مانده می‌دانست!مثال‌های بی‌شماری از مشارکت روزمره بسیاری از ما در «امری که واقعاً به آن اعتقاد نداریم» وجود دارد، نوعی انکار به‌قصد فراموشی! ما می‌خواهیم فراموش کنیم که خودمان یا افرادی وجود داشته‌ایم که واقعاً به چیزی معتقد بوده‌اند!مسئله دادگاه اعدام‌شدگان دهه ۶۰ برایم موضوع جالبی است. انسان‌هایی که در آن سال‌ها اعدام شدند مخصوصاً آن‌هایی که به خاطر ماندن بر موضع خود کشته شدند درنهایت به چیزی اعتقاد داشتند. عقیده‌ای که می‌تواند نقد و یا مورد بررسی‌های مختلف اخلاقی، ایدئولوژیک، قضایی و ... قرار گیرد اما همه آن افراد واقعاً به چیزی اعتقاد داشتند! حالا بعد چند دهه می‌توانیم مسئله را دنبال کنیم، دیگر صحبتی از آن‌که آن‌ها به چه چیزی اعتقاد داشتند نمی‌شود. تنها در برابر ما ابژه‌ای قربانی و تهی قرار دارد که رفقای قدیمش بدون آن‌که واقعاً اعتقادی به گذشته خود داشته باشند خواهان مشارکت در فرایند دادخواهی‌اش می‌باشند. حتی در کلمات هم به‌جای واژگانی چون شهید که ناظر بر شکلی از مرگ ایدئولوژیک است از جایگزین‌های چون قربانی استفاده می‌شود. به‌طور مثال می‌توان با جمعی از مارکسیست‌های سابق روبرو بود که دیگر به آن گذشته اعتقادی وابسته نیستند اما همراه با رفقای خود که آن‌ها نیز وضعیت مشابه دارند برای پاسداشت چیزی که دیگر به آن عقیده ندارند گرد هم می‌آیند.بگذارید کمی جلوتر بیاییم؛ پس از فاجعه آبان تحت هژمونی گفتمان لیبرال-برانداز مدام از کشته‌شدگان‌ فاجعه صحبت می‌شود. جنازه‌هایی که گویا هم‌اکنون نیز در برابر همه قرار دارند و مسئله‌ای را در بردارند که قابل‌فهم‌ در نظم نمادین فعلی نیست اما می‌خواهم‌ رویکرد جریانی که تحت عنوان «دادخواهی» دارای عناصر مشخص هویتی است را به جایگاه کارآگاه آن‌گونه‌ که ژیژک در خصوص داستان‌های جنایی بیان می‌کند تشبیه کنم. از دید آن‌ها کارکرد شهدای آبان همان کارکرد جسد در داستان جنایی است، یعنی پیوند زدن جمعی از انسان‌ها به یکدیگر تا دسته‌ای به‌عنوان متهمان را بنا نهد. اتهام قتل که همچون گناهی فراگیر همه را در برمی‌گیرد و درنهایت گفتمان‌های حقوق بشری، براندازان و جمعی از کارآگاهان می‌خواهند ما را از اتهام رها کنند و با برساختن قاتل، ما را از مشارکت در فاجعه تبرئه کنند. این روشی بسیار اقتصادی برای کسانی است که می‌خواهند مسئولیت‌های اجتماعی را در سایه برساختن قاتل به فراموشی بسپارند. قاتل به ما اجازه می‌دهد که پای خود را از تمام بازی‌ها بیرون بکشیم زیرا چیزی به نام مسئولیت علناً بی‌معنا می‌شود، قاتل ماهیتی مسیحایی می‌یابد که بار همه گناهان را بر دوش گرفته و درنهایت به ما اجازه می‌دهد که آزادانه میل بورزیم بی آن‌که هزینه این میل ورزیدن را پرداخت کنیم.جریانی که علیه فراموشی در رسانه حرف می‌زند با برساخت قاتل، مسئولیت را از دوش خود برمی‌دارد و با برساختن مقتول در جایگاه سوژه قربانی، او را به مازاد یک چرخه تاریخی تبدیل می‌کند؛ زیرا برای تطهیر خویش نیازمند دفع آن به شکلی مازاد است. کلید حل جنایت روشن شدن مقتول و محاکمه است و ما می‌توانیم با پیش کشیدن چنین چیزی کشته‌شدگان را فراموش کنیم تا به تطهیر خویش بپردازیم.شوک آبان ۹۸ حاکی از واقعیتی است که نمی‌توان آن را در واقعیت نمادین ادغام کرد. به عبارتی زنجیره‌یِ علّیِ به هنجار، به وقفه درآمده است. اینکه عادی‌ترین رویدادهای زندگی انسان‌ها در چنین فضایی، می‌تواند به کابوس بدل شود، واقعاً آزاردهنده است و حاکی از انحلال واقعیت نمادین دارد.نقش فعال سیاسی، نمادینه کردن شوکِ تروما و ادغام آن در واقعیت نمادین است. این‌که توازن زندگیِ ما، پس از فاجعه تا این حد به‌هم‌ریخته است نشان از تأثیر امر واقعی در قالب بازگشت چیزی ناگهانی و شوک‌آور است. مسئله بسیاری از ما در جهان امروز زنده ماندن و بقاست. فجایع بسیاری در اطراف ما رخ می‌دهد. فجایعی که بین خود و احتمال وقوع آن‌ها فاصله‌ای را مفروض می‌داشتیم. اما ناگهان حصارها فرومی‌ریزد و ما در جهان بی‌شرم و وحشی بلعیده می‌شویم. نوعی بی‌قدرتی محض که ما را وامی‌دارد که در میان کثافت و مشاهده این‌همه خشونت با چشم‌های باز به فاجعه نگاه کنیم و عقیم بودن خود را یادآور شویم. این مشاهده خشونت با چشمان باز ما را به‌طرف فهم این بی‌قدرتی محض خواهد برد.وقتی از نمادینه کردن شوکِ تروما صحبت می‌کنم پای نوعی ارتباط جمعی به میان می‌آید. ازآنجایی‌که هیچ ارتباطی بدون قطعاتی از واقعیت ممکن نیست، ما همواره به پاسخ امر واقع نیازمندیم تا این بی‌قدرتی خود را به همه توانی تبدیل کنیم. از همین رو برای فهم فاجعه هواپیما اوکراین دال «جنگ» برای من همین نقش را دارد. این جمله که فاجعه هواپیما در شرایط سایه افکندن جنگ رخ‌داده است می‌تواند به کوششی جمعی و سیاسی علیه تمامیت مسئله جنگ تبدیل شود.ما جایگاه و ارج کشته‌شدگان آبان را درنخواهیم یافت مگر اینکه از دام شعر به ناممکنی به‌عنوان نثر واقع‌گرایانه برسیم. بازگشت مردگان تا زمانی که ما ارج آن‌ها را ندانیم ادامه خواهد داشت. آن‌ها در کابوس‌های ما باقی خواهند ماند مگر آن‌که جایگاه و ارج آن‌ها دانسته شود، اما این دانسته شدن مستلزم بازبینی بنیادی‌ترین انگاره‌ها در خصوص سرکوب، حکومت، طبقه و مرگ است.در این دنیا چیزهای وحشتناکی وجود دارند اما هیچ یک به اندازه خود انسان وحشتناک نیست. ما اینکه فجایع اطرافمان توسط انسان‌ها و کنش‌های آن‌ها انجام می‌شود را می‌خواهیم فراموش کنیم و به همین دلیل قاتلان را حیوان خطاب می‌کنیم. همه ما نازیسم را محکوم می‌کنیم و آن‌ها را مشتی آدم‌کش غیر انسان می‌دانیم اما کمتر کسی جرئت این را دارد که بگوید نازی‌ها واقعاً به چیزی اعتقاد داشته‌اند. بله! نازیسم یک شیوه اندیشیدن بوده که تمامی قربانیان خود را با دقت تمام انتخاب می‌کرده است. ما می‌خواهیم با حیوان خطاب کردن نازی‌ها انسان را تطهیر کنیم. این تطهیر به معنی تجسم نوعی از انسان است که در جانب اربابان پیروز ایستاده تا نظم‌های موجود را نرمال و پاکیزه نشان بدهد و نازیسم را به‌نوعی ناهنجاری غیرانسانی تبدیل کند. اما سر برآوردن دوباره راست افراطی و فاشیست‌ها به ما نشان می‌دهد که به همین راحتی از طریق انکار نمی‌توانیم از شر نازی‌ها رها شویم. مگر اینکه جهانی که در آن هیچ بدیلی جز تداوم وضع موجود دیده نمی‌شود را تطهیر نکرده و بین خود و درک واقعیت فاشیست حصاری نکشیم، زیرا که بدیل وضع موجود نه در طرف نازی‌هاست و نه نظم مستقر جهانی.‌اما بدون بررسی اندیشه نازی‌ها، دست یافتن به یک بدیل نیز برایمان غیرممکن است. از همین رو منطق حقوق بشری که همواره سطحی از استانداردسازی و تطهیر دولت‌ها را در نظم فعلی در دستور عمل خود دارد را در خدمت بازگشت نازی‌ها می‌دانم؛ زیرا واقعیت دولت را می‌توان در فضای سرکوب توده‌ها مشاهده کرد. بله حکومت‌ها آدم می‌کشند! هدف استیلا حذف سوژه است و ما می‌خواهیم فراموش کنیم که حکومت‌ها چنین قدرتی دارند و لذا همواره برای قتل انسان‌ها نیز نوعی بهنجاری آماری تعریف می‌کنیم؛ ولی حوادث به ما نشان می‌دهد که چنین فاصله‌ای ایجاد کردن بین خودمان و قدرت سیستم‌ها ناگهان فرومی‌ریزد و ما در آن لحظه باور نخواهیم کرد که انسان، انسان می‌کشد! مسئله اساسی این است که علت این کشتارها را کشف کنیم!امروز مردگان از قبر‌های خود برخاسته‌اند و مانند فیلم‌های بازگشت مردگان در زندگی‌ما در حال قدم زدن‌اند. ما از برخاستن آن‌ها دچار دلهره شده‌ایم چراکه مردگان برخاسته از قبر تنها زمانی به مرگ دوم و بازگشتن به قبرها تن خواهند داد که عواملی که آزارشان می‌دهد و آن‌ها را در امان نگه نخواهد داشت برطرف شود. مردگان سخن نمی‌گویند. کلامی بر زبان نمی‌آورند، تنها بازگشته‌اند تا کاری نیمه مانده را تمام کنند. آن‌ها دوباره زنده شده‌اند تا با آرامش به مرگ واپسین برسند. ما از مردگان می‌ترسیم چراکه نامشان را فراموش کرده‌ایم. ما آن‌ها را به یاد نمی‌آوریم و از آن‌ها می‌ترسیم چراکه فراموش کرده‌ایم کار ناتمام آن‌ها در این جهان چیست! آن‌ها بازگشته‌اند تا به ما نشان دهند چه‌کار ناتمامی باقی‌مانده است تا با اتمام آن خود را به ما باز شناسانند تا ارج آن‌ها را بدانیم و اندیشه آن‌ها را بشناسیم!یادآوری تمامی گذشته به‌مثابه رستگاری همواره امری جمعی است، امری همگانی که هیچ‌گاه در جایگاه فردی قابل به دستیابی به آن نیستیم.‌ زیرا تنها در سایه همه روایت‌های دیگر می‌توان بازیابی گذشته را مقدور کرد. برای من رخدادها به معنی رستاخیز سوژه جمعی معنای رستگاری را تداعی می‌کند. جایی که تمامی روایت‌های فراموش‌شده به میدان یادآوری جمعی می‌آید. تاریخ رخداد همان تاریخ بازیابی و یادآوری گذشته است. از همین منظر بازیابی کلیت اعدام‌های دهه ۶۰ را تنها با درک پیوندهایش با انقلاب ۵۷ و رخدادهای پسینش مقدور می‌دانم. صحنه انقلاب و رخداد، صحنه بازیابی تمام گذشته فراموش‌شده است. لحظه‌ای که به‌صورت ناگهانی به تعبیری الهیاتی مردگان را از قبر بیرون می‌آورد و ما تمامی گذشته خود را در برابر خود بازمی‌یابیم. در چنین لحظاتی من یک ساندويچ دهه ۶۰ را به چیزهای دیگر ترجیح می‌دهم!</description>
                <category>سویه</category>
                <author>سویه</author>
                <pubDate>Fri, 06 May 2022 21:58:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روان‌شناسی علیه فرودستان</title>
                <link>https://virgool.io/@soyehmag/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-axddyyrcojsv</link>
                <description>نویسنده: ابوالفضل شاهچراغاز سال 1999 میلادی مارتین سلیگمن به واسطه ارائه تفکری نو و تازه بدعتی را در علم روانشناسی ایجاد کرد. این دید با تکیه بر نکات مثبت و نادیده گرفتن قسمت‌های منفی و بی‌عدالتی‌ها، قصد دارد تا مخاطبانش را به ثروت و موفقیت برساند. طرز تفکری در توجیه نابرابری موجود در جهان امروز با این تفسیر که اگر شخصی نتوانسته است ثروت کسب کند و در باتلاق فقر در حال فرورفتن است، مقصر نه شرایط اقتصاد-سیاسی حاکم بر جامعه، بلکه ناتوانی اشخاص در رسیدن به قله موفقیت بوده است. به یک معنا این سبک از اندیشه قربانی شرایط نابرابر جامعه را متهم جلوه می‌دهد. طرز فکری که در خدمت طبقه فرادست بوده و با نادیده گرفتن ابعاد عمیق مسائل و به عبارتی با مثبت‌اندیشی سمی، تنها و تنها به فربه‌تر کردن طبقه حاکمی که خود عامل نابرابری و جامعه طبقاتی است ختم می‌شود. این رویکرد جدید در واقع از شیوه و روشی متضاد در مقایسه با رویکرد‌های روانکاوانه و ساختارگرایانه استفاده می‌کند.روانکاوی به ما می‌گوید که تمامی اعمال ما تحت تأثیر ضمیر ناخودآگاه ما‌ است و رویکرد ساختارگرایانه به ما می‌گوید انسان مستقیما تحت تأثیر عوامل اجتماعی، سیاسی و فرهنگی است و بیان می‌کند که ما به طور مطلق تحت سیطره قدرت‌های پیدا و پنهان قرار داریم. در حالی که روان‌شناسی مثبت‌گرا به فرد، جدا از گذشته و جامعه اطرافش می‌نگرد، گویی فرد نه گذشته‌ای داشته و نه اجتماعی شده، منفک و جدا از جهان بیرون خود بوده است. این شاخه جدید در روان‌شناسی که به زعم خود رویکردی بر مدار علم است در صدد این است که بخش مهمی از زندگی را نادیده بگیرد. بدون شک این رویکرد به هیچ نحوی در چارچوب علم و روش‌های علمی نمی‌گنجد اگرچه چنین ادعایی داشته باشد.جهان‌بینی‌ای که از بایدها و نبایدها برای رسیدن به موفقیت و ثروت صحبت می‌کند بیش‌تر در زمره اخلاق و حکمت قرار می‌گیرد تا علم. در واقع واژه موفقیت مفهومی روان‌شناختی نیست. روان‌شناسی کارکرد مشخصی دارد، آن‌هم در جهت توضیح و تبیین کارکردهای ذهنی است. این سبک از تفکر بیش‌تر شبیه به شعرهای حماسی پیش از جنگ در جهت ایجاد انگیزه برای شوریدن علیه دشمن است. اندوه و ناامیدی بابی برای ایجاد تحول و تطور در زندگی است. آن دیدی که زندگی را بدون مرگ و اندوه ببیند علیل و فشل است. نگاهی که اندوه و مرگ را کتمان می‌کند در واقع زندگی را کتمان کرده است. اما آیا به‌راستی چنین چیزی ممکن است؟ آیا به چنین نگاه فردگرایانه‌ای می‌توان نام موفقیت را نهاد؟مارکس در این باره می‌گوید: «امکان ندارد کسی مسلط شود و کسی فرو دست نشود، آدم‌هایی موفق شوند و افرادی شکست نخورند.» همچنین آدورنو نیز معتقد است: «وقتی قصرهای یک تمدن را می‌بینید به این فکر کنید که چقدر خون ریخته شده تا تک‌تک این آجرها بالا برود.» این دیدگاه بزرگترین دروغی است که سرمایه‌داری به نام مثبت‌اندیشی به خورد جامعه می‌دهد مبنی بر اینکه همه امکان موفقیت و ثروتمند شدن در مناسبات فعلی دارند تنها به شرطی که به جلوه‌های مثبت زندگی دقت کنند.به‌راستی برای آن کودکی که در سیستان و بلوچستان درگیر به‌دست آوردن ابتدایی‌ترین خواسته‌های زندگی همچون آب است و برای آوردن آب از برکه گاهی خوراک تمساح می‌شود چه امکان موفقیتی وجود دارد؟بعضی مواقع سخنرانان انگیزشی و سردمداران این صنعت و شبه علم دست به مغلطه‌ای می‌زنند مبنی بر اینکه مگر فلان شخص در آفریقای جنوبی با وجود سختی‌ها و مشقت فراوان به ثروت نرسید؟ پاسخی که برای این مغالطه مضحک وجود دارد این است که اولا اغلب این دست سلبریتی‌ها برخلاف تصور رایج خود بواسطه برخورداری از انواع رانت و امتیاز به چنین جایگاه‌هایی رسیده اند و ثانیا بر مبنای چند نمونه نمی‌توان حکمی کلی داد. در واقع یک نمونه همه‌چیز را ثابت نمی‌کند و برای ارائه تفسیر به آماری مستدل بر پایه دانش در مقیاسی بزرگتر نیاز داریم و روشن است در جهانی که ثروت چند صد نفر میلیاردر معادل ثروت حدود نیمی از جمعیت دنیاست این استدلال ها هیچ مبنای علمی ندارد. جالب آنکه، این نگرش دقیقا همان چیزی است که طبقه مسلط و فرادست به آن نیاز دارد، نگرشی که می‌گوید «اگر نتوانستی یک زندگی حداقلی را برای خودت تأمین بکنی ناشی از ضعف خودت هست و نه ماهیت سرمایه‌داری که بر مبنای بهره کشی انسان از انسان است.» متأسفانه حاصل این نوع جهان‌بینی چیزی نیست جز انسانی خودخواه و منفک از جامعه پیرامون که بی‌توجه به اخبار و اتفاقات برای به‌‌دست آوردن حق خود مبارزه نمی‌کند. انسانی در خدمت نظام سرمایه‌داری و طبقه مسلط. اشخاصی که خود در بازتولید وضعیت موجود شریک طبقه حاکم هستند.این رویکرد علاوه بر تربیت موجوداتی خودخواه و خودمحور، باعث رنجور شدن روان و روح آدمی می‌شود. انسانی که دائما با خود و روانش در جدال است، چرا ‌که باید مثبت فکر کند و دچار حزن و اندوه نشود.نکته حائز اهمیت دیگر که این‌جا وجود دارد این است که حتی اگر انسان با این دیدگاه به آمال و آرزوهای خود برسد آیا اسمش را می‌توان موفقیت گذاشت؟ این‌که دیگری ببازد و تا من نوعی بتوانم بهره کشی کنم و ببرم نامش موفقیت است؟ موفقیت به معنای راستین آن خیر جمعی و رستگاری خلق است. اگر موفقیت به‌معنای شکست طبقات فرودست و همدستی با فرادستان است، پس باید گفت چیزی جز شرمندگی و سرافکندگی نیست. اینجا است که باید گفت: «زنده باد تهی‌دستانزنده باد فرودستان...»</description>
                <category>سویه</category>
                <author>سویه</author>
                <pubDate>Sat, 30 Apr 2022 03:59:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه انگاره برای تغییر فضای سیاسی</title>
                <link>https://virgool.io/@soyehmag/%D8%B3%D9%87-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D9%81%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C-lembkn7c5hvg</link>
                <description>  نویسنده: آرمان ملت‌شاهیمقدمهفصل ابتدایی فاوست گوته، این اسطوره فرهنگی آلمان؛ درباره ابتدای زمانی است که &quot;دکتر فاستوس&quot; برای دستیابی به انتهای لذت‌ و قدرت در دنیا در معامله‌ای با نماینده شیطان (مفیستوفل) روحش را به او تقدیم می‌کند. فصل ابتدایی در فضای ارتباط فاوست با اولین معشوقه‌اش مارگارت (گرچن) می‌گذرد. مارگارت دختری فقیر است و فاوست که حالا به منبع ناتمام ثروت و قدرت دست یافته است صرفا از طریق هدایای گران‌قیمت و جواهراتی که برای مارگارت می‌خرد او را شیفته خود می‌سازد. در مسیر جدید ارتباط میان فاوست و مارگارت؛ مشاهده تغییر سلایق و رفتار مارگارت، فاوست را به وجد می‌آورد. اما او از این امر غافل است که تغییرات روحی مارگارت ناپایدار و پرخطر است، زیرا «فاقد هرگونه مبنای اجتماعی» است و غیر از خود فاوست، همدلی و تایید هیچکس را نمی‌تواند جلب کند. در آغاز درماندگی مارگارت در هیئت شور و شوقی دیوانه‌وار متجلی می‌شود که موجب خوشنودی اوست. اما چندی نمی‌گذرد که این شور عاشقانه به هیستری بدل می‌شود و فاوست دیگر قادر به مهار آن نیست. اشاره به اسطوره فاوست گوته از دو وجه مد نظر بود، ابتدا اشاره به لزوم شناسایی مبنایی برای تغییرات اجتماعی و دوم آن که روابط عاشقانه چگونه می‌تواند همه چیز را درباره سوژه به ما لو بدهد؟ وضعیت فرهنگی/ اجتماعی زمان حاضر هم الگویی مشابه روابط عاشقانه‌اش دارد؛ ماهیتی که سوژه در آن موظف است که تا سر حد مرگ لذت ببرد (وگرنه زندگی را از دست داده است) و محوریت اصلی آن را «سرمایه» مشخص می‌سازد؛ البته این وضعیت تا حدی پشت فرم‌های ارتباطی جدید خود را پنهان می‌سازد. در ابتدای سخن سعی شد با برداشتی فاوستی از وضعیت، لزوم شناسایی مبنایی اجتماعی برای تغییرات مورد توجه قرار گیرد؛ البته این تغییرات بدون مبنا یا همراه با مبنا می‌تواند اتفاق بی‌افتد اما احتمالا دچار سرنوشتی مانند مارگارت (گرچن) خواهد شد؛ یعنی به قتل می‌رسد. به همین سبب در ادامه متن به شناسایی سه معبر برای تغییرات اجتماعی پرداخته شده است.1- خوانش طبقاتی امروز، درست 43 سال پس از انقلابی که با آرمان‌های حمایت از مستضعفان پیروز گشت و شعله‌هایش از اراده طبقات فرودست‌ برای بازستانی حقوق خویش جان می‌گرفت، در نقطه‌ای ایستاده‌ایم که پر فروش‌ترین کتاب‌هایمان کتاب‌های زرد موفقیت است و کارآفرینان اسلامی‌اش که با الگوبرداری از همان‌کتاب‌ها در راس امور حاکمیتی و راس مناصب اقتصادی قرارگرفته‌اند. البته این وضعیت را نمی‌توان مختص توده مردم که مخاطبان کتاب‌ هستند و یا حاکمیت دانست؛ بلکه ساختاری است درهم‌تنیده و در عرض هم که یکدیگر را قوت می‌بخشند؛ به این دلیل دشوار بتوان در این میان مرزی مشخص، شناسایی نمود. از سوی دیگر؛ مخالفان حکومت نیز در وضعیتی مشابه قراردارند؛ حدود دو سال پس از وقایع خونین آبان 98 که به علت افزایش بهای سوخت اتفاق افتاد؛ دشوار بتوان تحلیل و خوانشی طبقاتی از این مسئله را در جمیع نظرات پیدا نمود. این که چگونه مسئله‌ای که مستقیما طبقات فرودست را نشانه رفته است و شکلی آشکارا از اجرای مجموعه سیاست‌های صندوق بین‌المللی پول است به گونه‌ای تفسیر می‌شود که هیچ ردی از انتقاد به اصل این سیاست در خود نداشته باشد و تنها به نحوه اجرای آن ایراد گرفته شود. اپوزوسیون به همراه رسانه‌های آن‌‌ور آبی می‌کوشد این وقایع را جوری صورت‌بندی کند که مسئله در خود رخداد محصور شود و اجازه‌ بررسی علت‌ها و فراروی از مواجهه حقوق‌بشری با مسئله را ندهد. بیایید به مسئله دیگری توجه کنیم؛ چندی پیش رئیس کمیسیون برنامه و بودجه مجلس اعلام کرد 40 میلیون نفر از جمعیت کشور به کمک فوری و آنی نیاز دارند؛ (یعنی احتمالا یکی از ما دو نفر؛ من یا شما که خواننده این متن هستید) به همراه آن نیز این روزها صحبت‌هایی برای حذف یارانه‌های به اصطلاح پنهان و آزادسازی قیمت‌ها به گوش می‌رسد؛ اتفاقی که اگر رخ دهد متلاشی شدن اقتصادی طبقه کارگر و پس‌رفت اجتماعی؛  وضعیت را به فاجعه‌ای تمام عیار تبدیل می‌کند. وقتی یکی از نمایندگان مجلس از مطرح شدن بحث رفراندوم برای حذف یارانه‌ها در مجلس و ارائه شدن آن خبر می‌دهد؛ طولی نمی‌کشد که رسانه‌ها و تحلیل‌گران دست چندم جناح راست -که مدت‌هاست مسئله حذف یارانه‌ها را تئوریزه کرده‌اند- دست‌به‌کار شده و تمام قد به مسئله می‌تازند که اصلا «جراحی اقتصادی» را چه به رفراندوم؟ اگر رای نیاورد چه؟ فضا به گونه‌ای بازنمایی می‌شود که گویی مسئله‌ای بدیهی در حال مطرح شدن است و تورم و گران شدن دوباره بهای سوختی مطرح نخواهد بود، که نگران آن باشیم. بیایید به لبنان نگاه کنیم؛ پس از یک‌بار افزایش 66 درصدی بهای سوخت در این کشور در چند ماه قبل؛ دولت این کشور ماه گذشته برای دومین بار نیز بهای سوخت را 25 درصد افزایش داد؛ اما نکته‌ی جالب توجه، دلایل دولت این کشور برای افزایش قیمت است. دولت دو دلیل را برای اجرای این سیاست اعلام کرد؛ اول کاهش و حذف یارانه‌های پنهان و دوم مشروط بودن کمک‌های صندوق بین‌المللی پول به اجرای این سیاست. حال در وضعیتی که تمام حقوق کارمند لبنانی کفاف 80 لیتر بنزین را می‌دهد؛ صندوق بین‌المللی از پیشرفت و اصلاحات اقتصادی این کشور اعلام خشنودی می‌کند. (مرداد 1390 نیز صندوق بین‌المللی از اصلاحات اقتصادی دست راستی احمدی‌نژاد تقدیر کرد.)بر این اساس، ارائه یک خوانش طبقاتی جان‌دار از مسئله به صورتی که به توده مردم در خصوص عواقب این مسئله هشدار دهد امری الزامی به نظر می‌رسد. بدون حضور چنین خوانشی در سطح ملی و ناتوانی در ساختن هژمونی؛ مانند حالا باید خبرها و تحلیل‌های مربوط به آزادسازی قیمت‌ها و حذف یارانه‌ها را در ستون‌های سمت راست دنیای اقتصاد جستجو کنیم و طبیعی است که در این فضا صحبت از مقایسه یارانه‌ای که ملت به حکومت می‌پردازند به نسبت یارانه پنهان در حاشیه قرار می‌گیرد. البته این روزها بیشتر همه نگران وضعیت کارآفرینان هستند؛ شما چطور؟ 2- مَنش مواجههدر اوایل سال‌های دهه 70 و زمانی که هنوز پیکان یکه‌تاز خیابان‌های ایران بود، برای حل مشکل ضعف موتور و قدیمی شدن این خودرو؛ سازندگان به جای پذیرفتن منسوخ شدن این خودرو و استفاده از تکنولوژی‌های جدیدتر؛ فکر دیگری به ذهنشان رسید. سازندگان در قراردادی با کمپانی پژو تمام موتورهای پژو 504 باد کرده در انبار این کارخانه را خریدند و به نحوی سوار پیکان کردند. در ابتدا اکثر خریداران به دلیل «تند و تیزی» و شتاب این ماشین از خریدشان راضی بودند اما طولی نکشید که به دلیل عدم تناسب موتور و بدنه و استهلاک خیلی بالا پروژه به صورت کامل شکست خورد و خط تولید آن تعطیل شد. احتمالا توجه کرده‌اید که فضای سیاسی فعلی به گونه‌ای است که دیگر نمی‌توان سویه‌های مشخصی از سنت‌ها، باورها و یا آرمان‌های سیاسی را به افراد و جریانات نسبت داد؛ بلکه بیشتر ملغمه‌ای است از مجموعه‌ باور‌هایی که به زعم خود افراد رادیکال و رهایی‌بخش «بازنمایی» می‌شوند. گویی می‌توان از هر دستگاه فکری یکی از اجزایی که مطلوبمان است را دست‌چین کرده و دستگاه جدیدی سرهم‌بندی کرد. این مسئله بیش از هر چیز نشان‌گر نبود یک دستگاه اخلاقی و فکری منسجم است که بر اساس آن پرنسیپ و مَنش مشخصی برای فعالیت نمایندگی شود. این‌بار به بازخوردها به وقایع افغانستان نگاه کنید؛ اکثریت نظرات و تحلیل‌ها بیشتر حول این محور شکل ‌گرفت که «چرا آمریکا، افغانستان را در این وضعیت رها کرد؟» در واقع نبود دستگاه اخلاقی/ فکری منسجم در جهان‌بینی ما باعث می‌شود تاریخ‌مندی و علت‌های راستین را در مورد مسئله نادیده بگیریم تا بتوانیم از دل ماجرا، رهیافتی برای این‌همانی مشکلات خودمان با همسایه پیدا کنیم و از خود نپرسیم آیا ماجرا خروج آمریکا بود و یا ورود و بیست سال اشغال کشور، 6 برابر شدن نرخ فقر و در نهایت عدم توانایی دولت برای ایجاد حاکمیت ملی مستقل؟ و یا در مثالی دیگر می‌توان به برخورد گروه‌های مختلف با انتخابات 1400 اشاره کرد؛ فعالین اصلاح‌طلب با شانتاژ رسانه‌ای همتی و حمایت خاتمی از او، شاکله پرنسیپ تشکیلاتی‌شان از هم پاشید و نتوانستند به تصمیم ابتدایی خود در خصوص عدم مشارکت پایبند بمانند. از سوی دیگر نیز براندازان با تکفیر مسئله انتخابات از طریق حیثیتی کردن مسئله و بازنمایی آن به عنوان نقطه اکسترممی تاریخی و نمایش آن، دم سفارت‌ها سعی در جدا کردن خویش از گذشته‌ای داشتند که سال‌ها در صف همان سفارت‌ها رقم خورده بود. وجود دستگاه اخلاقی منسجم باعث می‌شود افراد با در نظر گرفتن مسئولیت خویش بر آینده در خصوص وعده‌‌‌های خود و سرخوردگی ایجاد شده در اثر عدم تحقق آن‌ها مسئولیت‌پذیر باشند. 3- نهادسازی و اراده برخواسته از نهادابتدا باید پرسید ضرورت فعالیت تشکل‌یافته برای کیست؟ چه کسی از آن سود یا زیان می‌بیند؟ ناگفته نیست در فضای تشکل‌نیافته، گروه‌هایی منتفع خواهند بود که پیوندهای اقتصادی و اجتماعی خویش را در این چند دهه قوام بخشیده‌اند. بازار، مساجد، گروه‌های قومی، کارتل‌های اقتصادی، نظامیان و شبه نظامیان، رسانه‌های جریان اصلی و شبکه مخاطبان و ... از جنس همین گروه‌ها هستند. دوام آوردن و بدست گرفتن بخشی از هژمونی در چنین فضایی جز از طریق تشکل‌یابی‌های حداکثری میسر به نظر نمی‌رسد. این ضعف نهادی در دوران کرونا و در مقطعی که مسئله سلامت حیاتی‌ترین مسئله جامعه بود بیش از پیش مشخص شد. پزشکان، پرستاران و دانشجویان پزشکی از ایجاد چنین امکان‌هایی باز ماندند تا مسئله سلامت عمومی تبدیل به بخشی از دیگر اخبار پر بازدید رسانه‌ها شود و بتوانند ستون‌های خبری خود را با آن پر کنند و در لابه‌لای آن با برداشتی ایدئولوژیک از وضعیت به  فضای توهم توطئه نسبت به واکسن‌های غیرغربی دامن بزنند. برای مثال وجود تشکل‌های مستقل پزشکی در این مقاطع می‌توانست ضمن مرجعیت یافتن، مسائلی جدید را حوزه سلامت عمومی مطرح کند. یکی از نکات اصلی سازمان‌یابی نیز در این موضوع نهفته است؛ امکان تعریف سوژه‌هایی جدید و ممارست بر روی آن‌ها. البته فرم امر ثابتی نیست و بسیار گوناگون است و از رهگذر شرایط تکامل طبقات و مشخصات اوضاع سیاسی در هر کشور و هر دوره از جدال طبقاتی تعیین می‌شود. مارکس و انگلس در متنی مشترک ضمن اشاره به جایگاه بنیادی احزاب در این باره می‌گویند: «طبقه‌ کارگر نمی‌تواند به مثابه یک طبقه عمل کند، مگر اینکه خود را به طور مجزا و در مقابل احزاب قدیمیِ طبقات دارا، در یک حزب سیاسی متشکل سازد.» این امر «به قصد تضمین پیروزی انقلاب اجتماعی با هدف الغای طبقات، ضروری به شمار می‌رود.» مارکس با تکیه بر برخی تشکل‌های موجود که از سوی بدنه مترقی این طبقه به‌وجود آمده است، در کتاب فقر فلسفه درباره جنبش‌های کارگری انگلستان توضیح می‌دهد که چگونه توده‌ کارگران در مبارزه‌ خود نخست در اتحادیه‌های کارگری و سپس با ایجاد یک حزب سیاسی، از یک طبقه بی‌شکل و پراکنده و مانده در خود، بدل به یک طبقه‌ی ملی تمام عیار برای خود شدند  و ضرورتاً در مبارزه سیاسی آن زمان درگیر شدند.  به ایران بازگردیم؛ در فضای پسا آبان 98 و وخیم‌تر شدن وضعیت اقتصادی؛ طولی نمی‌کشد که سوژه‌های سیاسی با انتخابی بس دشوار مواجه خواهند شد؛ کدام نیرو یا جریانات خواهند توانست در هدایت خشم فقرا دست بالا را داشته باشند و آن را برنامه‌ای سیاسی ترجمه کنند؟ پیش از ستودن وقایع باید بر نتایج به جای مانده از یک شکست تمرکز کرد و وضعیت را در جهت یک برنامه ایجابی حداقلی و تشکل‌یافته برای تغییر اجتماعی-سیاسی هدایت نمود. جمع‌بندیبا نگاهی به رویکردهای اقتصادی و سیاسی چند دهه اخیر و همچنین وضعیت فعلی‌مان؛ پوشیده نیست که حاکمیت نیت خود را جهت اجرای فصل جدیدی از سیاست‌های ضد مردمی استوار کرده تا وضعیت به یک منازعه‌ طبقاتی بدل شود. اما چرا از منازعه سخن می‌گوییم؟ در وضعیت بد اقتصادی، انزوای سیاسی، تحریم و کسری بودجه، دولت مجبور است یا با وضع کردن سیستم‌های مالیاتی سفت و سخت و کنترل بر روی بازار، سرمایه‌های انباشت شده را به جریان درآورد تا از این وضعیت خارج شود و یا مجبور است با سیاست‌هایی که این روزها به گوش می‌رسد مانند حذف یارانه‌ها، افزایش قیمت‌ حامل‌های انرژی و جراحی‌های اقتصادی با این اندوخته‌های ملی از مردم خود کاسبی کرده و همزمان با آن، با مقررات‌زدایی و کاستن قوانین حاکم بر بازار و رقابتی‌تر شدن وضعیت؛ خود جامعه را تبدیل به انبوهی از کاسبان و دلالان کند، منازعه‌ای که در آن یا قرار است بر گردن بازار افسار بخورد و یا خودمان تبدیل به بازار شویم. سه انگاره متمایز از هم و مطرح شده، معابری بود برای اندیشیدن به آن که در این منازعه چگونه توازن وضعیت می‌تواند به نفع توده مردم تغییر کند و وجه اشتراک این سه انگاره را می‌توان در ثابت‌ترین اصل جهان، یعنی تغییر جستجو نمود. منابع:1- مانتسی جانستون. مارکس و انگلس و مفهوم حزب، نقد اقتصاد سیاسی 1399. ترجمه آزاده ریاحی.2- مارشال برمن. تجربه مدرنیته، انتشارات طرح نقد 1400. ترجمه مراد فرهادپور.3- اسلاوی ژیژک. سال رویاهای خطرناک، انتشارات هرمس 1398. ترجمه رحمان بوذری و نجفی.</description>
                <category>سویه</category>
                <author>سویه</author>
                <pubDate>Mon, 07 Mar 2022 20:09:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت گوگولی</title>
                <link>https://virgool.io/@soyehmag/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DA%AF%D9%88%DA%AF%D9%88%D9%84%DB%8C-ppjcmntvsdqf</link>
                <description>نویسنده: امیر طهانیدر این که وظیفه ادبیات چیست، بسیاری سخن گفته‌اند. اما اگر حرف مرا می‌شنوید، به نظرم یکی از مهم‌ترین وظایف ادبیات توصیف وضعیت اجتماعی و حال انسان‌ها در یک دوره زمانی مشخص است. توجه به این موضوع یکی از ویژگی‌های منحصر به فرد ادبیات است. همین مشروطه خودمان را در نظر بگیرید. ما در کتاب‌های تاریخی که در عصر حاضر نوشته می‌شوند، می‌خوانیم که مثلا در فلان برهه از مشروطه، چنان احزاب سیاسی وجود داشته‌اند و سعی می‌کرده‌اند با بهمان تمهیداتی جلوی حمله روسیه را بگیرند و در ادامه تنها اسنادی را می‌خوانیم که به ما می‌گویند، چرا ایران در آن حمله شکست خورد. این تبیین ساده از موضوع بسیاری از نکات را حذف می‌کند. به عنوان مثال ما حس سردرگمی و بلاتکلیفی توده مردم و روشنفکران آن دوره را نمی‌فهمیم و متوجه غم قحطی و درد بی‌نانی آنان نمی‌شویم. از نظر من وظیفه روایت این عواطف و احساسات بر دوش ادبیات است. از نظر من ادبیات روسیه به هدف مذکور بسیار نزدیک شده است و شما می‌توانید با خواندن آثار گوگول، تولستوی، داستایوفسکی و چخوف از وضعیت اجتماعی روسیه پیش از انقلاب به‌خوبی آگاه شوید. روسیه در آثار این بزرگان جامعه‌ای فروپاشیده است، آن هم از تمامی جوانب اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی. اربابان همگی دار و ندار خود را در قماربازی‌هایشان باخته‌اند یا مثل نمایشنامه درخت آلبالوی چخوف دست روی دست گذاشته‌اند و هیچ نمی‌کنند تا زوال خود را به چشم خویش ببینند یا چون قمارباز داستایوفسکی منتظر هستند تا عمه سالمند پولدارشان جان به جان آفرین تسلیم کند تا خود را از بدبختی نجات دهند. آنان از افتخار تنها مدال‌هایی بر روی سینه دارند که آن را هم یا به ارث برده‌اند یا در جوانی در جنگی از دست مافوقشان گرفته‌اند. در نوشته‌های تولستوی نیز به خصوص آناکارنینا و جنگ و صلح تلاش کسانی را می‌بینید که فهمیده‌اند، جامعه باید تغییر کند و خود را به در و دیوار می‌زنند تا دانسته‌هایشان را به گوش درباریان برسانند اما نظام روسیه در آن زمان آن قدر خسته بوده است که نخواهد به خود تکانی بدهد.  در اول کار چنین روده درازی کردم تا شما متوجه عظمت رمان شاهکار گوگول شوید. رمانی که تمامی عناصرش با هم انسجامی عجیب دارند و وضعیت زمانه‌اش را به طرز شگفت‌انگیزی ترسیم می‌کند. همچنین گوگول در این زمان مانند دیگر نوشته‌هایش از روایتی منحصر به فرد استفاده می‌کند که من سعی دارم تا پایان این نوشته به قدر توان خود اندکی از تجربه‌ام در مواجهه با آن بگویم. در پایان از چند فیلم نام می‌برم که به نظرم از این نوع زاویه دید و روایت در آن‌ها استفاده شده است. رمان مردگان زر خرید موضوع رمان مردگان زرخرید درباره مردی به نام چیچکف است که پس از چند تلاش برای رسیدن به جایگاه احتماعی مناسب شکست خورده است و اکنون فکری تازه به سرش زده است. در نظام بانکی آن روزگار متناسب با دارایی‌های فرد (در نظام فئودالی مساوی با ملک و سرف بوده است) تسهیلات بانکی به فرد می‌داده‌اند و از آن جایی که سرشماری به جهت وسعت روسیه خیلی دیر به دیر انجام می‌شده است، چیچکف تصمیم می‌گیرد که در سرتاسر روسیه برود و رعایای مرده اربابان مناطق مختلف را بخرد. هرچند او ملک و زمین چندانی از خود نداشته است اما با خرید این مردگان که برای اربابانشان مفت هم نمی‌ارزیده‌اند می‌تواند سرمایه‌ای بزرگ به هم بزند و با تسهیلات بانکی دم و دستگاهی برای خود دست و پا کند. در همین جا شما می‌توانید تصویری که از روسیه در ادبیات پیشا انقلاب ترسیم کردم، ببینید. سرمایه‌داری که دارایی‌اش مردگان هستند و با دارایی پوچ خویش فخر می‌فروشد. رمان مردگان زرخرید باعث شد که دیگران به گوگول توصیه کنند، برای این که از خشم تزار آسیب نبیند، از روسیه خارج شود. گوگل هم برای مدتی در ایتالیا زندگی می‌کند و می‌گوید که رمان مردگان زرخرید بخش دیگری نیز دارد که در آن بیشتر به داستان خواهد پرداخت و مشکلات برطرف خواهد شد. اما گوگول در اواخر عمر دچار مشکلات روانی می‌شود و نسخه‌ای از جلد دوم مردگان زرخرید را که تمام کرده بوده است، به آتش می‌کشد. حالا که برایتان داستان را تعریف کردم، بهتر است ببینیم که روایت گوگول چه ویژگی‌هایی دارد که ارزش استهلاک کیبرد لپ‌تاپ من و رنجه چشمان شما را داشته است.روایت گوگولپیش از پرداختن به روایت گوگول بهتر است که به انواع زاویه دید در ادبیات اشاره کوتاهی کنم. هر چند که زاویه دید‌های مختلفی در ادبیات وجود دارد. من در این جا به دو زاویه دید دانای کل و اول شخص می‌پردازم. یکی از این انواع زاویه‌دید، دانای کل است. دانای کل همان طور که از نامش پیداست از همه چیز آگاه است، می‌تواند در تاریخ تک‌تک شخصیت‌ها برود و می‌تواند اندیشه و عواطف شخصیت‌ها را موبه‌مو بشکافد. راوی دیگر راوی اول شخص است. راوی اول شخص درک محدودتری نسبت به دانای کل دارد و در واقع ما داستان را از دید یک فردی که عمدتا یکی از شخصیت‌های داستان است، می‌خوانیم. این محدودیت زاویه دید اول شخص باعث می‌شود که ما نتوانیم به درونیات دقیق دیگر شخصیت‌ها پی ببریم و مجبوریم همان چیزهایی را بشنویم و ببینیم که او می‌شنود و می‌بیند. از نظر من مهم‌ترین ویژگی روایت گوگول همین است که با این زاویه‌دیدها بازی می‌کند. در واقع طنز روایت گوگول از این موضوع ناشی می‌شود که او با جایگاه خود به عنوان نویسنده اثر شوخی می‌کند. در واقع جایی با شیوه روایتش نشان می‌دهد که دانای کل است، جای دیگری داستان را طوری روایت می‌کند که انگار آن را از کسی شنیده است و در برخی از قسمت‌های داستان نیز به‌گونه‌ای حرف می‌زند که گویی در کنار شخصیت اصلی نشسته است و خود از شخصیت‌های داستان است. در ادامه سعی می‌کنم این نحوه روایت به قسمت‌های مختلفی تقسیم کنم و در هر قسمت نشانه‌هایی از متن کتاب بیاورم.تخیلی یا واقعیگوگول در حالی که به شخصیتش در داستان شانی تخیلی می‌دهد ولی در عین حال با او طوری برخورد می‌کند که انگار وجود دارد و راوی داستان یک شخص حقیقی را بازگو کرده است. به عنوان مثال او در جایی می‌نویسد که به این دلیل برای رمانش شخصیتی رذل را انتخاب کرده است که دیگر نویسندگان آن قدر از شخصیت‌های با فضیلت بار کشیده‌اند که از آن‌ها جز پوست استخوانی باقی نمانده است. «... همه این‌ها به خاطر این است که آدم با فضیلت را مزدورانه مورد بهره‌برداری قرار داده‌اند. زیرا برایش احترام قائل نیستند! اکنون احساس می‌کنم که وقت آن رسیده است که از آدم رذل استفاده شود. پس بگذارید، او را زین کنم!» (گوگول؛ 317) اما در جای دیگر از تعابیری استفاده می‌کند که گویی شخصیت وجود دارد یا حتی شخصیت داستان هم اکنون در حال شنیدن حرف راوی است؛ « ولی ما خیلی بلند صحبت کردیم و هیجان ما باعث شد از قهرمانمان که در این مدتی که این داستان را تعریف کردیم، در خواب بود، غافل شویم. شاید از شنیدن نامش که مکررا تکرار می‎شد، بیدار شده باشد.» یا باز هم نشانه‌ای برای این که با قهرمان به‌گونه‌ای برخورد که انگار واقعی است؛ «اگر کسانی که تاکنون با آن‌ها برخورد کرده‌ایم دقیقا با سلیقه خوانندگان جور نیستند، نباید مرا سرزنش کنید، زیرا ما ناچاریم او را به هر جا که می‌رود، تعقیب کنیم.» (همان؛ 342)اطلاعات مفید و غیر مفیددر زاویه دید دانای کل مرسوم است که نویسنده مفیدترین اطلاعات را برای درک بهتر شخصیت‌ها یا دنبال کردن داستان اصلی به ما بدهد اما گوگول، این قاعده را می‌شکند و به برخی از اطلاعات توجهی نمی‌کند. اطلاعاتی که به نظر می‌رسد بیشتر در شناخت شخصیت‌ها به ما کمک کند ولی در عین حال بخشی از داستان خود را به فرضیه‌های شخصیتی اختصاص می‌دهد که از همان ابتدا می‌فهمیم، هیچ ربطی به داستان ندارد. اگر با داستان‌های روسی آشنایی داشته باشید، می‌دانید که مجالس رقص از مهم‌ترین صحنه‌ها در این داستان‌هاست. چرا که حتی این که شخصیت اصلی ما در کنار کدام فرد می‌نشیند یا با چه کسی می‌رقصد، قمار می‌کند یا نمی‌کند یا این که شخصیت بلبل زبانی است یا در گوشه مجلس است، اطلاعات بسیار مفیدی از شخصیت یا جامعه‌ای که او به آن تعلق دارد، به ما می‌دهد. اما گوگول در رمان مردگان زرخرید عموما مجالس را این گونه توصیف می‌کند:« گذشته از همه چیز از یک مجلس بال چه چیزی نصیب انسان می‌شود؟ فرض کنید، نویسنده‌ای بخواهد صحنه را آن طور که هست تشریح کند. واقعا مطلب کتابش به همان اندازه مهمل خواهد بود که اصل مطلب مهمل بوده است.» (همان؛ 249) در این جا هم گوگول باز به همین مهمل بودن این مجالس تاکید می‌کند و هم با نویسندگان عصر خود شوخی می‌کند: «قادر نیستم آن چه را که خانم میزبان متعاقبا اظهار داشت، دقیقا گزارش کنم ولی می‌توانم بگویم که چیزهایی بسیار دوستانه و به سبک اظهاراتی بود که قهرمانان رمان‌های موضوع مجالس روز رد و بدل می‌کنند تا ثابت کنند که نویسندگانشان با لحن و شیوه سخن گفتن بسیار شسته و اجتماعی آشنایی دارند.» (همان؛ 237)اما همین گوگول در کتاب بخشی با عنوان داستان سروان کوپکیین دارد. در این بخش یکی از این شخصیت‌ها درباره گذشته چیچکف شخصیت اصلی داستان نظریه‌پردازی می‌کند و می‌گوید که شاید او یکی از سربازان جنگی باشد که او پیشتر می‌شناسد، کسی که پایش را در جنگ از دست داده بوده است اما از همان جملات ابتدایی او و با این دانش که چیچکف معلول نیست، می‌فهمیم که حرف این شخصیت هیچ ربطی به داستان ندارد.  شوخی با زاویه دید دانای کلنکته آخری که درباره ویژگی روایت گوگولی می‌خواهم بگویم، شوخی با زاویه دید دانای کل است. همان طور که در بخش پیش گفتم، دانای کل از همه افکار و گذشته شخصیت‌هایش آگاه است. گوگول در جایی پا از این فراتر می‌گذارد و درباره اندیشه‌های اسب‌های گاری صحبت می‌کند اما در برخی از قسمت‌ها می‌گوید که از اندیشه شخصیت‌ها بی‌خبر است. «ولی به نظر نمی‌رسید که اسب‌ها زیاد به فکر نوزدرف باشند» در این جا او افکار اسب‌ها را می‌خواند ولی در این جا «این که نوزدرف از کجا فهمیده بود که چیچکف به مطالعه علمی و کتاب علاقه‌مند است، ما هیچ اطلاعی نداریم و خود چیچکف هم از ما کمتر می‌دانست.» (همان؛ 303) او از قصد و نیت شخصیتش بی‌خبر است.چرا گوگول از این نوع روایت استفاده می‌کند؟پاسخ دم دستی به این پرسش این است که داستان را بسیار جذاب می‌کند و طنز شیرینی به آن می‌دهد اما گوگول علاوه بر این موضوع انگیزه دیگری هم دارد. در قسمت قبلی گفتم که مردگان زرخرید انسجام شگفت‌انگیزی دارد، انسجامی که جامعه روسیه آن زمان را بهتر از هر کتاب دیگری به ما نشان می‌دهد.یکی از مواردی که گوگول در بسیاری از کتاب‌های خود با آن دست و پنجه نرم می‌کرده است، سانسور بوده است. گوگول در نوشته‌های خود می‌گوید که این سانسور به حدی است که شباهت اسم یک شخصیت به نام یکی از مقامات حکومتی یا اداره‌ای که شخصیت در آن کار می‌کند، می‌تواند مشکلات بسیاری را برای نویسنده ایجاد کند. در نتیجه به جای آن که گوگول از اداره‌ای نام ببرد یا این که اسم شخضیتی را بگوید، می‌نویسد که نمی‌داند نام آن اداره چیست یا اسمی بی‌ربط برای شخصیت خود انتخاب می‌کند. در نتیجه این شیوه روایت گوگول که سبک اوست، نوعی شوخی با سانسور دستگاه حکومتی آن زمان است. در ادامه نمونه‌ای از مردگان زرخرید می‌آورم که مصداقی برای این حرفم است.نمونه‌ای از رمان مردگان زرخرید: «مسئله‌ای من اکنون این است که این دوبانو را چگونه نام‌گذاری کنم […] کار بسیار خطرناک این است که به درجه و مقامش اشاره شود. این روزها، اشخاص، در همه مقامات عالیه بسیار زودرنج هستند و اطمینان دارند که هر شخصیت تخیلی واقعی است. چنین طرز فکری ظاهرا عمومیت دارد. کافی است گفته شود که شخص احمقی در فلان و بهمان شهر زندگی می‌کند که به تریش قبای یک نفر بر می‌خورد […] لذا برای اجتناب از هر گونه سوتفاهم، من بانویی که را که خانم سرنشین کالسکه به دیدارش آمده است، به عنوان خانم از «از هر جهت دلربا» خطاب می‌کنم». (همان؛ 254)علاوه بر نکاتی که پیشتر گفتم، گوگول ویژگی‌های دیگری از جامعه‌اش را به سخره می‌گیرد. که از جمله آن‌ها می‌توان غرور ملی بی‌معنی، تفاخر برای هیچ و سیستم فاسد اداری اشاره کرد. هر چند که این بخش‌های هم در روایت گوگولی نقش بسیار مهمی دارند اما بررسی همه این موضوعات در حوصله متن حاضر نمی‌گنجد.سینما و روایت گوگولیهمان طور که در بخش پیش گفتم، گوگول در روایتش با جایگاه خودش به عنوان نویسنده شوخی می‌کند، با اشاره به جزئیات افکار شخصیت‌ها و تاریخ زندگیشان به ما می‌گوید که دانای کل است اما در ادامه برخی از ویژگی‌های دانای کل را می‌شکند. در این بخش می‌خواهم درباره این زاویه‌دید در سینما صحبت کنم. ناگفته پیداست که چنین پیاده‌سازی چنین زاویه‌دیدی در سینما به چه اندازه سخت است اما به نظر من برادران کوئن در فیلم‌های خود از این ویژگی روایت گوگولی و برخی دیگر از عناصر روایت او استفاده کرده‌اند. دو فیلمی که می‌توانم در این زمینه مثال بزنم، فیلم the big Lebowski و the hudsuccer proxy است که در این جا تنها به فیلم لبوفسکی بزرگ می‌بردازیم. لبوفسکی بزرگ درباره مرد بی‌خیالی است که به طور اتفاقی در یک حادثه جنایی گیر می‌افتد. اگر فیلم را دیده باشید. داستان از زبان مردی گفته می‌شود که گویی او دانای کل است اما ما در پایان داستان می‌بینیم که او در کنار شخصیت اصلی داستان لبوفسکی در یک بار نشسته است و به این شکل دوباره نسبت دانای کل با داستان می‌شکند. در ابتدا راوی خود را شبیه به دانای کل معرفی می‌کند اما وسط توضیحاتش یادش می‌رود که چه چیزی می‌خواسته است، بگوید و به این شکل با قاعده دانای کل شوخی می‌کند. «بعضی وقتها مردی هست. مردی که دقیقا در زمان و مکان خودش زندگی می‌کند. کاملا منطبق با روزگار و آن dude در لس‌آنجلسه. با این که dude آدم تنبلیه. مطمئنا تنبل‌ترین آدم توی شهر لوس‌آنجلس که می‌تونیم اون رو در صدر تنبل‌ترین‌های دنبا ببینم. اما بعضی وقت‌ها مردیه بعضی وقت‌ها مردیه ... اوه! زنجیره افکارم پاره شد! به جهنم به اندازه کافی معرفیش کردم.» فیلم وکیل هادساکر نیز دقیقا به همین شکل است. داستان با مقدمه یک راوی دانای کل شروع می‌شود و ما بعد می‌فهمیم که او در خود داستان در داخل ساعت برج حضور دارد.باز از دیگر شباهت‌هایی که در بین روایت گوگول و فیلم‌های برادران کوئن وجود دارد، می‌توان به فیلم «یک مرد جدی» اشاره کرد. در این فیلم نیز شخصیت اصلی داستان پیش خاخامی یهودی می‌رود تا از او راهنمایی بگیرد و خاخام هم داستانی را برای او تعریف می‌کند که می‌فهمیم هیچ ربطی به داستان اصلی و دغدغه شخصیت اصلی داستان ندارد. یکی دیگر از ویژگی‌های روایت برادران کوئن نحوه شخصیت‌پردازی آن‌هاست. این موضوع به‌خصوص در فیلم لبوفسکی بزرگ مشخص است. در این فیلم در ظاهر هر شخصیتی اغراق شده است. لبوفسکی که به قول راوی یکی از تنبل‌ترین افراد جهان است، در همه جا لباسی شبیه به لباس خواب به تن دارد و دوستش هیکل بزرگی دارد و در هر موقعیتی می‌خواهد کار را با زور حل کند. این نوع از شخصیت‌پردازی در روایت گوگول هم وجود دارد و هر شخصیت به روشی به کاریکاتوری تبدیل شده است که ویژگی‌های رفتاری آن را نیز تا حدودی مشخص کند. در ادامه دو نمونه از این نوع شخصیت‌پردازی را می‌آورم؛«بخش مرکزی قیافه‌اش بیرون زده بود و به بینی‌اش منتهی می‌شد. به طوری که اگر او را نیمرخ آفتابه می‌نامیدند، عنوان مناسبی می‌بود» (همان؛ 204)«چیچکف زیرچشمی نگاهی به سوباکویچ انداخت و متوجه شد که شباهت زیادی به یک خرس متوسط دارد. چیزی که این شباهت را تکمیل می‌کرد کت فراکش بود که همرنگ پشم یک خرس قهوه‌ای بود.» (همان؛ 134)مخلص کلامگوگول یکی از مهم‌ترین نویسندگان ادبیات روسیه است. او جامعه و زمانه خود را به زیبایی به تصویر می‌کشد. تصویری که به احتمال زیاد تاریخ یا دیگر زمینه‌های علمی نمی‌توانند به دست آیندگان برسانند. از ویژگی‌های منحصربه‌فرد نوشته‌های گوگول نحوه روایت اوست. او به اشکال گوناگونی قاعده دانای کل را می‌شکند و با خود به عنوان نویسنده شوخی می‌کند. گوگول هر چند که با نحوه نوشتنش نشان می‌دهد که رمان از زبان دانای کل نوشته شده است اما در جایی از رمان می‌گوید که نمی‌داند شخصیتش چه فکری می‌کند یا این که اطلاعاتی به ما می‌دهد که نسبت به داستان بی‌ربط است. البته این سبک او هم در انسجام با بخش‌های دیگر اوست و به نوعی سانسور زمانه‌اش را بازتاب می‌دهد. در پایان این سیاهه هم به این موضوع پرداختم که به نظرم میان داستان‌گویی برادران کوئن و روایت گوگولی شباهت‌هایی وجود دارد. منبع:- گوگول، نیکلای (1398). مردگان زرخرید، ترجمه فریدون مجلسی. تهران: نشر نیلوفر.</description>
                <category>سویه</category>
                <author>سویه</author>
                <pubDate>Fri, 28 Jan 2022 18:22:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیمارستان و سرکوب</title>
                <link>https://virgool.io/@soyehmag/%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%B3%D8%B1%DA%A9%D9%88%D8%A8-unznkil6yjsj</link>
                <description> نویسنده: محمد مهدی رهجو در سال های اخیر و پیش از آغاز پاندمی کرونا نقد جامعه پزشکی تبدیل به یکی از بحث‌های رایج در جامعه شد و به تدریج این نقدها به محافل دانشگاهی و رسانه‌های جمعی نیز راه پیدا کرد. بیشتر این نقدها به برخوردهای از بالا به پائین، بد و زننده پزشکان با بیماران در بیمارستان‌ها و درمانگاه‌ها، عدم استفاده برخی از پزشکان از کارتخوان به منظور فرار مالیاتی، عدم پاسخگویی و... اشاره داشت. اما این نقد‌ها چندان راهگشا نبود چرا که اغلب، جامعه پزشکی را مجموعه‌ای از پزشکان در نظر می‌گرفتند که جمعی از رذائل اخلاقی مانند خشم، تکبر و... را به شکل ذاتی در خود دارند. به همین خاطر بیشتر نقد‌ها انگشت اشاره را به سوی افراد پزشک می‌‌گرفت و نه به سمت سیستم آموزش پزشکی و ساختار بیمارستان. به عبارت بهتر تصور عمومی، شخصیت پزشکان را امری مستقل در نظر می‌گرفت، گویی که رذائل اخلاقی مذکور از بدو تولد با آن‌ها بوده است، در حالیکه شخصیت پزشکان غالبا نتیجه سیستم آموزش پزشکی، ساختار بیمارستان و ... است. با وقوع پاندمی کرونا و افزایش شدید فشار کاری بر روی کارورزان و دستیاران پزشکی و سایر اعضای کادر درمان مانند پرستاران که در نهایت منجر به شکل‌گیری زنجیره‌ای از خودکشی‌ها میان آنان شد سبب گشت تا بخشی از دستیاران و کارورزان پزشکی سختی‌هایی که طی سال‌ها با آن مواجه بوده‌اند را روایت کنند. روایتی که نشان‌دهنده استفاده از کارورزان و دستیاران به عنوان نیروی کار ارزان و وجود یک نظام سلسله مراتبی در بیمارستان بود. سلسله مراتبی که با تحقیر درهم آمیخته شده است. این روایت‌ها نشان می‌داد که بخش مهمی از تحقیر و فشار کاری که به دستیاران پزشکی که سال‌های اول دوره خود را می‌‌گذرانند نه از جانب اتند (پزشک فوق تخصصی که در راس این سلسله مراتب قرار دارد) که از جانب رزیدنت‌های سال‌های آخر وارد می‌شود. اهمیت این روایت‌ها از آن جهت بود که نشان می‌داد که رویکرد‌های تحقیرآمیز به رابطه پزشک و بیمار محدود نمی‌شود، بلکه تحقیر به شکل سیستماتیک و بر مبنای سلسله مراتب خاص بیمارستان بین کادر درمان جریان دارد. سوالی که ممکن است برای یک ناظر بیرونی که با روند مذکور مواجه می‌شود، پیش بیاید این است که به عنوان مثال چرا دستیاران پزشکی سال آخر که در زمانی نه چندان دور در موقعیت مشابه با دستیاران سال‌های اول بودند و توقع می‌رود که موقعیت آن‌ها را بهتر درک کنند به جای همدلی به تحقیر آنان روی می‌آورند و با محول کردن وظایف خود فشار کاری بیشتری به آنان وارد می‌کنند؟  برای درک این روند از نظریه «شخصیت اقتدارگرا» اریک فروم وام می‌گیرم و با توضیح تیپ‌های اقتدارگرا و زمینه شکل‌گیری این شخصیت و تطبیق آن با ساختار سلسله مراتبی در بیمارستان سعی می‌کنم تا به نقش ساختارها در شکل‌گیری شخصیت پزشکان و سایر اعضای کادر درمان بپردازم و در پایان نیز به تاثیری که شخصیت اقتدارگرا در جهت‌گیری و خودآگاهی طبقاتی کادر درمان  دارد، اشاره می‌کنم. به این امید که نقد‌هایی که به جامعه پزشکی وارد می‌شود از نقد‌های فردی فراتر رود.فروم در باب شخصیت اقتدار‌گرا به دو تیپ شخصیتی اشاره می‌کند: یک تیپ افرادی که سعی می‌کنند دیگران را تحت سلطه خود در بیاورند و تیپ دیگر افرادی که تمایل دارند مطیع و فرمانبر باشند. به‌عبارت دیگر یک عده خصلت نوچه پرور دارند و عده‌ای دیگر خصلت نوچه. در نگاه اول ممکن است این دو تیپ متفاوت و حتی متضاد به نظر بیایند اما فروم تاکید می‌کند که این‌ها نه دو تیپ شخصیتی بلکه یک تیپ هستند. در حقیقت افراد سلطه‌گر و افراد مطیع و فرمانبر دو روی یک سکه هستند.فروم این تیپ شخصیتی را اقتدار‌گرا می‌نامد و بیان می‌دارد افراد دارای شخصیت اقتدارگرا متناسب با جایگاه و موقعیتی که دارند رفتار‌های متفاوتی بروز می‌دهند. درواقع شخصیت اقتدارگرا هر جا که احساس ضعف کند و در برابر یک انسان قوی‌تر و فرادست‌تر از خود قرار گیرد، سویه سلطه‌پذیر و فرومایه خود را بروز می‌دهد و هر جا که در برابر افراد فرودست‌تر از خود قرار گیرد سویه سلطه‌گر و جبار خود را نشان می‌دهد. به عنوان مثال مردی را در نظر بگیرید که در خانه با زن و فرزند خود با خشونت رفتار می‌کند اما در اداره در برابر مدیر خود متملق است و برده‌وار رفتار می‌کند. فروم از این افراد تحت عنوان جبار خانگی یاد می‌کند. در بیمارستان نیز این رویه جریان دارد، دستیار سال آخری که در برابر اتند خاضع و سر به زیر است و در برابر دستیار سال اول و کارورز و پرستار خشن و سلطه‌گر. شخصیت اقتدارگرا از زیست مستقل ناتوان است، نمی‌تواند به خود اتکا کند و همواره به دیگران وابسته است؛ حال این وابستگی می‌خواهد از جنس نوچگی باشد، می‌خواهد از جنس نوچه پروری‌.به سبب این وابستگی شخصیت اقتدارگرا همواره مجبور است خود را کوچک کند تا بخشی از یک مجموعه بزرگ باشد. اینجاست که نقطه مقابل شخصیت اقتدارگرا مشخص می‌شود و آن تیپ شخصیتی بالغ است. شخصیتی که به خود متکی است و آزادی را تحمل می‌کند.  فروم در وصف این تیپ شخصیتی می‌گوید: «نقطه مقابل شخصیت اقتدارگرا، انسان بالغ است: انسانی که نباید به دیگری بیاویزد، چرا که جهان، انسان و اشیاء را به گونه‌ای فعال دریافت می‌کند و می‌فهمد.»حال با این توضیحات به سراغ ساختار بیمارستان و سیستم آموزش پزشکی می‌روم، ساختار و سیستم سرکوبگری که زمینه را برای اعمال اقتدار و شکل‌گیری شخصیت اقتدار‌گرا  فراهم می‌کند.مجموعه ای از قوانین‌، دستورالعمل‌ها و گاهی سنت‌هایی که به عنوان قوانین نانوشته عمل می‌کنند نقش مهمی در شکل‌دهی به این ساختار دارند. یکی از این قوانین که به نظر روتین و منطقی می‌آید الزام در پوشیدن روپوش سفید است. گفته می‌شود به منظور جلوگیری از انتقال آلودگی، کادر درمان موظف به پوشیدن روپوش سفید هستند. در ظاهر امر این قانون منطقی و اصولی به نظر می‌آید. اما مشکل از جایی آغاز می‌شود که این الزام از بالین بیمار و بخش‌های بیمارستانی فراتر رفته و دانشجوی پزشکی مجبور به پوشیدن روپوش در کلاس‌های درس در بیمارستان و جلسات گزارش شرح حال بیماران می‌شود. از طرفی اتند به عنوان راس این سلسله مراتب الزامی به پوشیدن روپوش، حتی بر بالین بیمار ندارد و غالبا با لباس رسمی در بخش‌ها حاضر می‌شود. گویی که عفونت و آلودگی صرفا از طریق لباس دانشجویان و پرستاران منتقل می‌شود. به نظر می‌رسد الزام به پوشیدن روپوش کارکردی فراتر از یک دستورالعمل بهداشتی دارد. کارکردی که برای فهم آن بایستی به آرای فوکو پیرامون بدن، اقتدار و «تکنولوژی خود» مراجعه کرد. از نظر فوکو بدن انسان به شدت تحت کنترل نهادهای قدرت سیاسی و اجتماعی قرار دارد. همواره مجموعه‌ای از بایدها، نبایدها، قوانین، آموزش‌ها، تنبیهات و ... بر بدن انسان اعمال شده است و احتمالا همه ما کم و بیش در طول زندگی خود با آن مواجه شده‌ایم. این هنجارها و قوانین که بر بدن اعمال می‌شوند شناخت فرد از خود را تحت تاثیر قرار داده و می‌توانند به‌مثابه آینه‌ای ناصاف عمل کرده که تصویر متفاوتی از افراد منعکس می‌کند. به این ترتیب انسان توانایی درک و شناخت آزادانه از خود را نخواهد داشت مگر اینکه به تمامی این اقتدارهای تحمیل شده به بدنش آگاهی پیدا کند. فوکو معتقد است هدف دولت به شکل کلان از اعمال این اقتدار‌ها بر بدن این است که درک و شناخت انسان‌ها از خود و در نهایت اراده آن‌ها را تحت کنترل بگیرد. در حقیقت بدن اصلی‌ترین رابط میان اقتدار سیاسی-اجتماعی و اراده انسان است. آشکار‌ترین و ملموس‌ترین شکل این ارتباط را می‌توان در مسئله شکنجه دید، شکنجه بر روی بدن اعمال می‌شود تا اراده زندانی شکسته شده و اعتراف کند. نوع دیگری از این ارتباط را نیز می‌توان در مدارس دید؛ ملزم کردن دانش آموزان به پوشیدن لباس فرم یا ممنوعیت پوشیدن لباس‌های خاص یا ممنوعیت بلند گذاشتن مو‌ها و غیره. هدف از این‌ قوانین کنترل و شکستن اراده کودکان به منظور سر به زیر کردن آن‌هاست. این مسئله در موضوع الزام به پوشیدن روپوش سفید نیز صادق است. به عبارت بهتر مجبور کردن دانشجویان به پوشیدن روپوش سفید در مکان‌ها و جلساتی که لزومی ندارد در حالیکه اتند حتی بر بالین بیمار نیز مجبور به پوشیدن روپوش نیست نشان دهنده شکلی از اعمال اقتدار بر بدن دستیاران و کارورزان است تا با‌ کنترل اراده آن‌ها شخصیتی اقتدارگرا ایجاد کنند که توانایی زیست مستقل و تحمل آزادی را ندارد. همان طور که گفته شد این شخصیت مجبور است خود را کوچک کند تا به عنوان بخشی از یک مجموعه بزرگ، بزرگ شود. به همین خاطر افرادی که شخصیت اقتدارگرا دارند همواره احساس حقارت می‌کنند. تاکید بیش از حد بخشی از پزشکان بر روی پیشوند «دکتر» پیش از اسم خود ناشی از احساس حقارت و ناتوانی است که در یک شخصیت اقتدارگرا وجود دارد، در حقیقت با این تاکید قصد دارند تا خود را به عنوان عضوی از یک مجموعه بزرگ، بزرگ نشان دهند (در اینجا منظور از مجموعه بزرگ، جامعه پزشکی است).  الزام به پوشیدن روپوش سفید نمونه‌ای ساده از اقتدار تحمیلی بر روی بدن دستیاران و کارورزان پزشکی است. فشار کاری بیش از حدی که این گروه متحمل می‌شوند علاوه بر کارکرد اقتصادی که دارد، شکلی از اعمال اقتدار برای کنترل اراده آن‌ها نیز هست.یکی از تنبیهات رایجی که دانشجویان پزشکی به‌ویژه دستیاران در بیمارستان بسیار با آن مواجه می‌شوند کشیک اضافه است. یعنی اگر دستیار پزشکی از وظایف خود تخطی کند یا تاخیر داشته باشد به دستور اتند مجبور است علاوه بر کشیک‌های اصلی خود کشیک اضافه نیز بایستد و به همین خاطر مشاهده شده که بسیاری از دستیاران ۳۶ تا ۷۲ ساعت بی‌وقفه در بیمارستان مشغول به کار هستند، به گونه‌ای که حتی فرصت زیادی برای استراحت، استحمام و غذا خوردن نیز ندارند. همچنین بسیاری از این دستیاران روایت کرده‌اند‌ که بدون هیچ کوتاهی و تخلفی صرفا به دلخواه اتند یا گزارش اشتباه پرستار و رزیدنت سال آخر کشیک اضافه خورده‌اند. مسلما این دست تنبیهات، رویکرد‌ها و کار کشیدن‌‌ها که در سیستم آموزش پزشکی نهادینه شده‌ است، در طی چند سال جسم و روح کارآموزان و دستیاران پزشکی را فرسوده می‌کند و در حقیقت به‌مثابه شکلی از شکنجه با اقتداری که بر روی بدن اعمال می‌کند، اراده آن‌ها را در هم می‌شکند و از شکل‌گیری شخصیت بالغ جلوگیری می‌کند. دو مثالی که ذکر کردم (الزام به پوشیدن روپوش سفید و اعمال فشار کاری بیش از حد در قالب کشیک اضافه) بخش کوچکی از اشکال سرکوبی هستند که در ساختار بیمارستان اعمال می‌شود. از طرفی ساختار سلسله مراتبی که در بیمارستان وجود دارد زمینه را برای شکل‌گیری نوعی از ادبیات نظامی فراهم می‌کند که مروج فرمانبری و مطیع بودن از مافوق است و وابستگی را به عنوان یک ارزش در ساختار بیمارستان معرفی می‌کند. این مسئله نیز در شخصیت پزشکان بی‌تاثیر نیست. مسئله‌ای که شخصا در بیمارستان با آن مواجه شده‌ام. به عنوان مثال بارها شنیده‌ام که اتند و سایر مسئولین بیمارستان به کارآموزان و کارورزان پزشکی گفته‌اند: «شما دیگر دانشجو نیستید بلکه سربازانی هستید که همیشه باید آماده به خدمت باشید.» این نظام سلسله مراتبی حتی از محیط‌‌هایی مانند بخش و درمانگاه فراتر می‌رود و خود را در کلاس درس نیز نشان می‌دهد. به عنوان مثال نحوه نشستن در کلاس‌های بیمارستان و جلسات گزارش شرح حال بیماران از ترتیب خاصی پیروی می‌کند، ردیف اول متعلق به اتند‌ها و ردیف‌های بعدی به ترتیب متعلق به دستیاران، کارورزان و کارآموزان پزشکی است. به صورتی که حتی اگر نصف سالن کنفرانس خالی باشد کارآموزان باید در همان ردیف آخر بنشینند و حق ندارند به ردیف جلوتر بیایند یا در کنار یک دستیار بنشینند و در صورت عدم توجه به این قانون نانوشته با شخص خاطی برخورد‌های تحقیر آمیزی خواهد شد! مسلما خروجی این ساختار شبه پادگانی، پزشکانی هستند با شخصیتی اقتدارگرا.همان طور که گفته شد تیپ اقتدارگرا در برابر فرودست خود سلطه‌گر و جبار است و این جباریت می‌تواند در قالب خشونت کلامی و پرخاشگری نیز ظاهر شود. رفتارهای زننده پزشکان در برابر بیماران که غالبا در موقعیت فرودست نسبت به پزشک قرار دارند نیز با درک مسئله شخصیت اقتدارگرا قابل فهم است. حال سوالی که مطرح می‌شود این است که سیستم از تربیت شخصیت اقتدارگرا چه سودی می‌برد؟ برای پاسخ به این سوال بایستی جایگاه طبقاتی پزشکان و اقتصاد-سیاسی کادر درمان را مورد بررسی قرار داد. به نظر می‌رسد انتقال حوزه آموزش پزشکی از وزارت علوم به وزارت بهداشت در دهه ۶۰ نه با هدف افزایش کیفیت آموزش پزشکی بلکه با هدف تامین نیروی کار ارزان برای بیمارستان‌ها صورت گرفت. به صورتیکه بعد از گذشت بیش از سه دهه از این تصمیم، روند آموزش پزشکی افول قابل توجهی داشته و کارورزان و دستیاران پزشکی با حقوق اندک و بدون بیمه کاری رسما توسط وزارت بهداشت استثمار شده‌اند. علی‌رغم اینکه کارورزان و دستیاران جوان پزشکی در برابر مزد اندک و تحت عنوان آموزش، سخت کار می‌کنند غالبا از خلال این کار کردن، خودآگاهی طبقاتی شکل نمی‌گیرد. همان‌طور که اشاره شد سیستم آموزش پزشکی، شخصیت‌هایی را شکل می‌دهد که بالغ نیستند و به سبب وابستگی، خود را کوچک می‌کنند تا با قرارگیری در مجموعه بزرگ، مانند جامعه پزشکی، بزرگ شوند و از این طریق کسب هویت کنند. جامعه پزشکی مجموعه‌ای‌ است که صرفا بخش کوچکی از آن را پزشکان سرمایه‌دار تشکیل می‌دهند، پزشکانی که جایگاه خود را از طریق استثمار همین پزشکان جوان کسب کرده‌اند، چرا که با محول کردن بخش عظیمی از مسئولیت‌های خود در سیستم بهداشت و درمان به دستیاران پزشکی، به بهانه آموزش و در ازای دستمزد ناچیز، این امکان برایشان فراهم می‌شود تا از طریق فعالیت در بخش خصوصی به انباشت سرمایه بپردازند. در نظم اجتماعی امروز، کارورزان و دستیاران جوان در کنار سایر استثمار شدگان مانند پرستاران، کارگران و ... در یک گروه هم نفع قرار می‌گیرند و به هیچ وجه با پزشکان سرمایه‌دار هم نفع نیستند و مجموعه‌های ساختگی مانند جامعه پزشکی بیش‌تر حاصل شکلی از توهم و رویا‌زدگی هستند و ریشه‌ای در واقعیت‌های جامعه ندارند. عدم درک این مسئله از سوی کارورزان و دستیاران سبب می‌شود تا فاقد خودآگاهی طبقاتی باشند. کارکرد اصلی نظام سلسله مراتبی تحقیرآمیز بیمارستان و شکل‌گیری تیپ اقتدارگرا که به آن پرداخته شد‌، تهی کردن پزشکان جوان از همین خودآگاهی است. به عبارت دیگر این تحقیر سیستماتیک با تفرقه اندازی بین افراد یک طبقه، هم زمینه را برای استثمار فراهم می‌کند و هم به این استثمار مشروعیت می‌بخشد. نتیجه این روند را به خوبی می‌توان در ساختار بیمارستان مشاهده کرد‌. به‌عنوان مثال دستیار پزشکی سال آخر اگر چه با دستیار پزشکی سال اول در یک طبقه قرار دارد، اما با فراهم آوردن زمینه استثمار بیشترِ او به نفع پزشک سرمایه‌دار کار می‌کند. همین مسئله را در رابطه پرستار و دانشجوی پزشکی نیز می‌توان مشاهده کرد. یا اگر چه کارورزان و دستیاران پزشکی با کارگران و سایر اقشار فرودست جامعه هم‌طبقه هستند و قاعدتا باید از گرفتن مالیات از طبقه سرمایه‌دار توسط دولت حمایت کنند اما شاهد آن هستیم که از فرار مالیاتی پزشکان سرمایه‌دار دفاع می‌کنند، چرا که به غلط احساس می‌کنند با پزشکان سرمایه‌دار نسبت به پرستاران، خدمه بیمارستان، کارگران و ... منافع مشترک بیشتری دارند. آن‌ها گمان می‌کنند با موضع‌گیری علیه طرح‌هایی مانند بیمه سلامت که به ارزان‌تر شدن روند درمان برای اقشار فرودست منجر می‌شود به تقویت صنف خود، یعنی همان جامعه پزشکی، می‌پردازند؛ در حالیکه که این موضع‌گیری‌ها درنهایت به تقویت پزشکان سرمایه‌دار منجر می‌شود، یعنی همان گروهی سال‌هاست آن‌ها را استثمار کرده‌اند. در حقیقت این پزشکان جوان تصور می‌کنند که مسئله پرداخت مالیات و طرح‌هایی نظیر بیمه سلامت معیشت آنان را به خطر می‌اندازد، درصورتیکه معیشت آنان مدت‌هاست توسط پزشکانی که بخشی از طبقه سرمایه‌دار را تشکیل می‌دهند به گروگان گرفته شده است.متاسفانه عدم خودآگاهی طبقاتی در دستیاران و کارورزان پزشکی صرفا به دفاع آن‌ها از فرآیند‌هایی که به انباشت سرمایه برای پزشکان سرمایه‌دار منجر می‌شود، محدود نیست. خصلت نوچگی که در شخصیت اقتدارگرا وجود دارد سبب می‌شود تا افراد دارای این تیپ شخصیتی، سعی در تقلید  ویژگی‌های ارباب داشته باشند و از طرفی سلطه سرمایه بر روابط اجتماعی، که روابط درون بیمارستان را نیز شامل می‌شود، منجر می‌شود تا پزشکان جوان نیز از رویه‌های کم و بیش مشابهی با پزشکان سرمایه‌دار برای به حداکثر رساندن سود خود استفاده کنند. رویه‌هایی مانند زیرمیزی گرفتن یا کشیک رفتن به جای سایر دستیاران پزشکی در ازای دریافت مبلغی مشخص و ... . هم‌چنین این پزشکان بعد از اخذ مدرک تخصص و فوق تخصص خود و رهایی نسبی از استثماری که در گذشته به آن‌ها تحمیل می‌شده تلاش بیش‌تری نسبت به قبل می‌کنند تا هر چه بیش‌تر به الگوی ارباب (در اینجا منظور پزشک سرمایه‌دار است) شبیه شوند و با انباشت سرمایه خود را به طبقه سرمایه‌دار نزدیک کنند. طبیعتا در این ساختار بیمار سوژگی خود را برای پزشک از دست می‌دهد و بیماران به چشم کیسه‌های اسکناس و ثروتی دیده می‌شوند که بایستی تبدیل به سرمایه شوند. آنچه که مشخص است این است که دیگر ما با حرفه‌ای مقدس با هدف درمان بیماران سر و کار نداریم، بلکه با صنعتی مواجه هستیم که به شکل فعالانه در تبدیل ثروت به سرمایه در‌گردش مشارکت می‌کند. البته در سال‌های اخیر و علی‌الخصوص با افزایش فشار بر روی دانشجویان پزشکی به دنبال پاندمی کرونا شاهد شکل‌گیری اعتراضات جدی و نسبتا منسجمی از سوی کارورزان و دستیاران هستیم، اعتراضاتی با ماهیت صنفی که غالبا جایگاه پزشکان سرمایه دار را هدف می‌گیرد. به همین خاطر به نظر می‌رسد زمینه‌ای از خودآگاهی طبقاتی در پزشکان جوان در حال شکل‌گیری است و می‌توان به آینده آنان امیدوار بود. در پایان لازم می‌دانم مجددا بر این نکته تاکید کنم که مهم‌ترین هدف سیستم آموزش پزشکی و ساختار سلسله مراتبی تحقیرآمیز بیمارستان از تربیت تیپ شخصیتی اقتدار‌گرا خدمت به همین منطق سرمایه است‌ و تا زمانی که ساختارهایی که زمینه‌ساز شکل‌گیری این تیپ شخصیتی هستند اصلاح نشوند، نقد اخلاقی پزشکان راه به جایی نمی‌برد. چرا که نقد اخلاقی هیچ‌گاه در سلطه سرمایه بر روابط اجتماعی تزلزلی وارد نمی‌کند. منابع: 1- فرم، اریک. مقاله «شخصیت اقتدارگرا»، ترجمه بهرام محیی. 2- توانا، محمدعلی و علی‌پور، محمود. مقاله «بدن، سوژه و تکنولوژی خود: درس‌هایی از راه حل‌های فوکویی برای جامعه امروز». 3- فوکو، میشل. مراقبت و تنبیه، ترجمه نیکو سرخوش و افشین جهاندیده. تهران: نشر نی.</description>
                <category>سویه</category>
                <author>سویه</author>
                <pubDate>Fri, 21 Jan 2022 17:49:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بن‌بست و اختران آرزو</title>
                <link>https://virgool.io/@soyehmag/%D8%A8%D9%86-%D8%A8%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88-e1yue0gr2tjc</link>
                <description> نویسنده: م.آزاد شبح آبان ۹۸ هنوز در کابوس‌های جمعی ما حضور دارد. همه ما به نوعی با این مسئله زندگی می‌کنیم. برخی به مویه‌گری می‌پردازند، برخی خصلت فاجعه را انکار می‌کنند. جمعی کوله‌بار مهاجرت بر دوش گرفته‌اند و شاید خنده‌دار باشد اگر بگوییم اضطراب‌های بالا و پایین رفتن شاخص سهام که امروز بسیاری با آن دست و پنجه نرم می‌کنند ریشه‌هایی در فاجعه دارد. ترس از از فرو‌ریختن، ترس از سقوط، ترسی فراگیر که همه را در برگرفته است. شاید بتوان فضایی مانند کارتون تام و جری ترسیم کرد، فضایی که هر دو طرف نزاع در تکاپویی عجیب برای خلاص شدن از دیگری است. این تکاپوی پیوسته برای از بین بردن «چیزی که نمی‌توان از آن خلاص شد» و هر لحظه ممکن است ما را نابود کند مرا به یاد بیماران وسواسی می‌اندازد که بارها دست خود را می‌شویند اما از شر آنچه میکروب (عامل مهاجم ) می‌نامند خلاص نمی‌شوند، حتی بعد از بارها شستشوی دست ممکن است این عامل مجازی ذهن بیمار را رها نکند. مخالفان هر چه می‌کنند از شر آنچه که حاکمیت می‌دانند، خلاص نمی‌شوند و حاکمیت هم علی‌رغم  تمام تحولات و یکپارچه کردن قدرت عملا نمی‌تواند از شبح مردم خلاص شود. هر دو طرف ماجرا دقیقا مانند تام و جری حاضرند با هر روشی طرف مقابل را معدوم کنند ولی این اتفاق نمی‌افتد و این یعنی ایجاد یک چرخه که حتی می‌تواند وجوه خودآزاری نیز در آن ظهور پیدا کند. این وجوه خودآزاری در اصرار بر مرزبندی همیشگی و مداوم با حاکمیت بروز پیدا می‌کند. حس عمیق ناکامی از کسب لذت به علت وجود دیگری! گویا تا این مانع برداشته نشود لذت حاصل از تکه گوشت مورد مناقشه در کارتون حاصل نمی‌شود و همواره خطری در مجاورت ماست که از بین نمی‌رود. در یکی از داستان‌های تام و جری تکه گوشتی محل نزاع شخصیت‌های داستان قرار می‌گیرد، تلاشی پیوسته برای به دست آوردن گوشت در داستان موج می‌زند اما همه‌ طرف‌ها از به چنگ آوردن گوشت ناکام می‌مانند و در نهایت حتی مصالحه نیز جوابگو نخواهد بود زیرا پناه بردن به مصالحه نیز نمی‌تواند مسئله را حل کند. درآخر تکه گوشت به هیچ یک از طرفین نمی‌رسد و وارد فاضلاب می‌شود و این دقیقا بعد از سکانس‌هایی روی می‌دهد که کاراکتر‌های کارتون نمی‌توانند بر سر سهم‌ها به توافق برسند؛ یعنی وضع نوعی تناسب بین سهم‌ها که با مسئله عدالت پیوند دارد. کاراکتر‌های تام و جری زمانی که در صلح نمی‌توانند توازنی را در تقسیم گوشت اعمال کنند ناگهان تمامی سهم‌ها را به وسیله فاضلاب از دست رفته می‌یابند و آن همه‌ای را که به دنبالش بودند، ناگهان هیچ می‌یابند. این نزاع موش و گربه در فضاهای مختلفی مانند پسا ۸۸ و پسا ۹۸ در زیست ما تجربه شده است. یوسف اباذری در سخنرانی جنجالی‌اش پس از مرگ مرتضی پاشایی از مکانیزم این همانی با متجاوز صحبت می‌کند و از یک اتحاد نامقدس پس از فضای ترس و سرکوب ۸۸ سخن به میان می‌آورد. اتحادی که مبنای آن ترس از تداوم مواجهه با یکدیگر است. صلحی از جنس صلح تام و جری که دیری نمی‌پاید و با برجسته شدن مسئله سهم‌ها و وضعیت نا‌متوازن توزیع منابع از هم می‌پاشد و به نوعی از آبان ۹۸ مجددا وضعیتی سیاسی برقرار می‌شود. وضعیتی که در آن گوشت‌هایی که می‌توانست در یک نظم به شکلی متوازن تقسیم شوند ناگهان به فاضلاب می‌افتند و بی‌سهمی افراد در یک شورش فریاد زده می‌شود. این اتحاد نامقدس در ابعاد مختلفی در حال فروپاشیدن است و با دهن‌کجی به صندوق رای و سرکوب اعتراضات خوزستان، پازل بازگشت به وضعیت ترس و تضاد طرفین تکمیل‌تر شد. چرخه‌ای که سال‌ها قبل نیز با آن مواجه بودیم و امکان‌های سیاست را هرروز محدودتر می‌کند. بعید نیست که چند سال دیگر همان‌هایی را که هرگونه فعالیت در فضای رسمی را انکار می‌کردند را در صف اول رای‌گیری بازیابیم و با استدلال‌هایی چون «راه حلی باقی نمانده» است و «مردم خسته‌اند» وارد چرخه صلح، پشیمانی و جنگ شویم. شرایطی که به بی‌بهره شدن همگان می‌انجامد. مسئله، جنگیدن یا صلح یا به عبارتی براندازی یا اصلاح طلبی نیست که هر دو پازل های این موش و گربه بازی موجودند، بلکه مسئله اصلی همان توازن سهم‌هاست که مسئله را به همه یا هیچ برای طرفین تبدیل کرده است. مسئله بر سر شیوه یا شکل مبارزه نیست، بلکه نوع مواجهه و فهم سیاست را باید مورد واکاوی قرار داد.  نهایتا مبارزه امری اجتناب‌ناپذیر به نظر می‌رسد. اگر کارتون پاندای کنگ‌فوکار را دیده باشید بازگشت شر به شیوه‌ای رمزگونه اتفاق می‌افتد، به شکل نوعی الهام که به لاک‌پشتی به نام ادوی می‌رسد، لاک‌پشتی که نقش‌های کهن الگوی پیر خرد را برعهده دارد. داستان به شکلی پیش می‌رود که یک نفر از شاگردان معبد باید به عنوان جنگجوی اژدها انتخاب شود تا در برابر این شر از جایگاه شرافت و قهرمانی دفاع کند، اما ناگهان یک پاندای فاقد هرگونه فضیلت جنگاوری از آسمان می‌رسد و به عنوان جنگ‌جوی اژدها انتخاب می‌شود. او فاقد هرگونه خصلت یک سلحشور است و دقیقا با این نکته کلیدی که «هیچ رازی وجود ندارد»، تمامی این جنگ را برای کسب عنوان سلحشور بی‌معنی می‌کند و به نوعی قهرمان را از خصلت‌های طبقاتی بورژوازی و اشرافیت جدا می‌کند. او نشان می‌دهد که جنگ‌جو بودن یک چیز تهی است و سوژه می‌داند گرچه از سرنوشت گریزی نیست اما از بار مسئولیت هم نیز نمی‌توان شانه خالی کرد، هر چند در یک انیمیشن صنعت فرهنگ پاندا در نهایت ابله جلوه داده می‌شود اما به قول نمایشنامه زندگی سه‌باره آنتیگونه: «و در این لحظه فرزانگان می‌دانند، چگونه باید آشوب را لگام زد و دست‌به‌کار می‌شود. البته این فرزانگی از جنس فرزانگی ارباب‌گونه و فضیلت مآب نیست. مسئله این است که باید پروای سود خود را نداشت.» در اینجا می خواهم قطعاتی از مقاله «آغاز سیاست» ژاک رانسیر را که در خصوص داستانی تمثیلی از هرودوت است بیاورم: «... در میان سکایی‌ها مرسوم بود چشم کسانی که به بردگی تنزل پیدا کرده بودند، در بیاورند تا آن‌ها را نسبت به وظیفه بردگیشان، یعنی دوشیدن چهارپایان مقید سازند. این نظم هنجاری امور با لشکرکشی‌های عظیم آنان دچار آشفتگی شد. جنگجویان سکایی برای تسخیر سرزمین مادها تا عمق آسیا پیشروی کردند. در همین زمان نسلی از پسران آن بردگان متولد و با چشم‌های باز بزرگ شدند، در جهان نگریستند و به این نتیجه رسیدند که هیچ دلیل ویژه‌ای برای برده بودنشان وجود ندارد. .... در نتیجه دور آن سرزمین خندقی کشیدند. خود را مسلح کردند و با عزمی راسخ بازگشت جنگ‌جویان را به انتظار نشستند. وقتی جنگ‌جویان بازگشتند گمان بردند که می‌توانند با نیزه‌ها و کمان‌های خویش به سادگی بر شورش چوپانان فائق آیند. لیکن حمله به شکست انجامید. آنگاه یکی از جنگ‌جویان زیرک‌تر اوضاع را دریافت و آن را برای برادران جنگ‌جوی خویش چنین خلاصه می‌کند: «رای من بر آن است که نیزه‌ها و کمان‌های خود را کنار بگذاریم و نزد آنان برویم، با شلاق‌هایی که بر پشت اسب‌هایمان فرود می‌آوریم‌. تا این دم آن‌ها ما را با سلاح دیده‌اند و خیال کرده‌اند که با ما در شجاعت یکسانند و با ما برابر به دنیا آمده‌اند. لیکن وقتی به جای سلاح، ما را با شلاق ببیند خواهند فهمید که بردگان ما هستند و با فهم آن تسلیم خواهند شد.» و همین طور هم شد... .»این شکل برابری‌خواهی «برده شورشی» در مبارزه علیه ارباب، در گفتمان لیبرال-برانداز نیز دیده می‌شود. گفتمانی که از دل نزاع‌های موجود نمی‌تواند برابری در جنگ را به آزادی سیاسی تبدیل کند. دعوای موش و گربه‌ای که با هژمون شدن گفتمان لیبرال-برانداز برپا شده است. مواجهه با مسئله از زاویه قدرت و نوعی سهم‌خواهی است و از این جهت رهایی‌بخش نیست که همواره پروای سود در آن نهفته است. آن‌ها به دنبال راه‌کارهای موثر و پرسود برای غلبه بر حاکمیت هستند، اما هیچ نتیجه رهایی‌بخشی به دنبال نخواهند داشت. بن‌بست سیاسی همین دعوا بر سر سهم‌ها است که تمامی سهم‌ها را به کام نابودی خواهد برد. حال سوال اصلی این است که برای تغییر حاکمان چه باید کرد؟  آیا قیام کردن بی‌فایده است؟ کارتون میگ‌میگ را به یاد آورید که گرگ پیوسته به دنبال اوست. لحظه‌ای فرا می رسد که گرگ به دنبال گرفتن میگ‌میگ به لب پرتگاه می‌رسد اما در هوا به رفتن ادامه می‌دهد. گرگ تنها زمانی می‌افتد که متوجه وضعیت خود در خلا می‌شود، جایی که مطابق نظم نمادین باید بیفتد. این وضعیت را می‌توان در لحظه فروپاشی بسیاری از حکومت‌ها مشاهده کرد. ساختار‌هایی که مدت‌هاست عمرشان به سرآمده اما متوجه مواجهه با خلا و سقوط نیستند، که نشانی از عنصر ناشمرده وضعیت است. همان چیزی که گرگ نمی‌تواند آن را متوجه شود. شروع تغییرات با نوعی خودآگاهی جمعی پیوند خورده است. زمانی که انسان‌ها متوجه می‌شوند که حاکمیت را خودشان ساخته‌اند، یعنی از طریق شبکه‌ای پیچیده از روابط و قدرت، موجب تداوم استقرار حکومت شده‌اند، آنگاه که فره شاهی از یک صفت بلافصل شخص شاه جدا می‌شود و در پس زمینه کنش و اجرای افراد جامعه معنی می‌یابد، تاثیر فره شاهنشاهی به خودی خود از بین می‌رود. به قول اسلاوی ژیژک «شاه یک شی است.»فیلم دیکتاتور را به یاد آورید. فیلم طنزی که به خوبی نشان می‌دهد که نظام‌ها ساخته ما هستند و ما در آن‌ها مشارکت می‌کنیم. صحنه‌ای را به یاد آورید که علاءالدین که ریش‌های خود را از دست داده است از پلیس می‌خواهد وارد سازمان ملل برای سخنرانی شود، اما کسی به صحبت‌های او گوش نمی‌دهد و در همان لحظه بدل او به شکل ابلهانه‌ای در سازمان ملل اعلام استقرار یک دموکراسی را انجام می‌دهد. بدل علاءالدین نشان می‌دهد که چقدر ضوابط و جایگاه رهبران حکومت‌ها توسط ما و رسانه‌ها ساخته می‌شود و دیکتاتور هیچ قدرت خاصی جز تبعیت کردن انسان‌ها ندارد. ساختارها توسط ما ساخته می‌شوند. این نظریه جان هالووی که ساختار را حاصل خیال و عمل سوژه می‌داند را باید مورد اندیشه قراردهیم. مجموعه‌ای از انسان‌ها ساختارها را تولید می‌کنند و  برای از بین رفتن یک ساختار کافی است هر یک از ما نسبت به تولید آن ساختار اقدامی نکنیم. البته این حرف از پیچ وخم‌های بسیاری می‌گذرد. ممکن است بسیاری از مخالفان یک سیستم حتی سیستم را تولید کنند. من در اینجا به جای کلمات برانداز، اصلاح طلب و ... که در مقالات قبل مورد استفاده قرار داده‌ام به جای بررسی موقعیت نیرو‌ها قصد دارم از کلیتی به نام روح تغییر و روح نظام صحبت کنم. بگذارید به انتخابات ریاست جمهوری قبل برگردیم. بعد از انتخابات بسیاری این مسئله را بیان کردند که «این میزان مشارکت کم در انتخابات معنی مشخصی را با خود همراه دارد.» معنی همواره چیزی مبهم است. چیزی که ما به وسیله نوعی نمادین‌سازی قادر به درک آن باتوجه به دریافت پاسخ امر واقع هستیم. ما همواره تنها با قطعاتی از امر واقع سروکار داریم. اما همواره باید سوال کرد که این فهم نمادین دارای چه سویه‌هایی است؟ این همه تاکید بر معنای مشخص از دل نظم انتخاباتی، تایید جایگاه قاعده‌گذاری در جهت میل همان چیزی است که نظام می‌نامیم. تمام این معنا، خطابی به جایگاه دیگری بزرگ است و قرار گرفتن در نظم نمادین او!  پس علی‌رغم تمام فرم‌های به ظاهر رادیکال در این فضا نمی‌توان آن را خارج از روح نظام دانست و در جهت روح تغییر تفسیر کرد. کسانی که این ادبیات را تقویت می‌کنند یکسره در جهت میل قدرت حرکت می‌کنند. حال با وجود این، این همه اصرار آنان برای چیست؟ آن‌هم زمانی که نظم مستقر پیام آن‌ها را دریافت می‌کند و آن را نادیده می‌گیرد و به راه خود ادامه می‌دهد. این شکل برخورد سیستم، آن‌ها را به سمت نوعی اختگی و به دنبال آن وسواس می‌کشاند. این وسواس ریشه در ناتوانی در شکل دادن نوعی هویت از تحریم انتخابات دارد. رهاورد این تفکر بست دادن بن‌بست‌های فکریشان به کلیت فضاست. یکی از شعارهای جنبش زاپاتیست‌ها به معنی « دیگر بس است» را باید مورد توجه قرار داد. ما می‌توانیم به شکل خودآگاه یا ناخودآگاه نظم‌های موجود را تولید کنیم و شاید بتوان گفت «تولید این همه نظم بس است.»شاید انیمیشن سینمایی لوراکس را دیده باشید که داستان شهری است که در آن درخت‌ها سال‌ها قبل، از بین رفته و با آمدن یک هوا فروش که از فروش هوا پول به دست می‌آورد تنها درختان مصنوعی در شهر می‌توان پیدا کرد. قهرمان داستان به واسطه عشق،  یک عنصر ناموجود یا ناممکن را طلب می‌کند. درخت واقعی! درختی که آنجا وجود ندارد، نه اینکه مطلقا نیست شده باشد. قهرمان از طریق همین طلب امر ناممکن، امکانی جدید خلق می‌کند و نشان می‌دهد که واقع بودن یعنی کاشتن بذر یک درخت در مرکز شهر و بی معنا کردن هسته ایدئولوژیک نظم مستقر چه نسبتی با هم دارد!  انگیزه اولیه قهرمان نه برانداختن آن حاکمیت مستقر بلکه نوعی عشق بوده است. این همان کاریست که در حاشیه نقاشی‌های میرحسین موسوی و رهنورد می‌توان جست‌وجو کرد. خط‌خوردگی‌های جملات عاشقانه‌ای که کل ساختار سرکوب را بی‌معنا می‌سازد. در دوره‌ای که همه عشق و زندگی را در سفر به فلان کشور یا خرید فلان کالا تفسیر می‌کنند، این دو نفر نشان می‌دهند که در حصر نیز می‌توان زیست حقیقی را رقم زد. درست در جایی که ‌نظم‌های موجود می‌خواهند معنای زندگی‌ را بخشکانند، زندگی زاده می‌شود و نظم حصر را بی معنا می‌کند. روح تغییر از شکاف درون هر نظم سخن می‌گوید، شکافی که در هر نظم ایدئولوژیکی وجود دارد و مواجهه با آن، گرگ داستان میگ‌میگ را به ته دره پرت می‌کند.        </description>
                <category>سویه</category>
                <author>سویه</author>
                <pubDate>Thu, 06 Jan 2022 21:52:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوژه رهایی‌بخش بشر</title>
                <link>https://virgool.io/@soyehmag/%D8%B3%D9%88%DA%98%D9%87-%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A8%D8%B4%D8%B1-cxtdijj0l5qg</link>
                <description>نویسنده: طنین عصفوری«کل رهایی عبارت است از بازگرداندن جهان انسان و روابط انسان به خود انسان. رهایی سیاسی از یک سو تقلیل انسان است به عضوی از جامعه‌ی مدنی، به فردی مستقل و خودپرست، و از سوی دیگر به یک شهروند، یعنی شخصیتی حقوقی. تنها زمانی که فرد انسان، انسان واقعی، شهروند انتزاعی را دوباره به خویش بازگرداند و انسان به عنوان یک فرد در زندگی هرروزه‌اش، کار فردی‌اش و روابط فردی‌اش به موجودی نوعی تبدیل شود؛ تنها زمانی که انسان توانایی‌های اختصاصی‌اش را چون نیروهای اجتماعی بشناسد و سازمان دهد و به این‌سان دیگر نیروهای اجتماعی را از نیروهای خویش به شکل قدرت سیاسی جدا نکند، تنها در آن زمان است که رهایی انسان کامل خواهد شد.»کارل مارکس1پیشتر و در شماره‌ی چهارم نشریه سویه درباره‌ی اضمحلال معنای دموکراسی در دوران سرمایه‌داری و ضرورت سخن گفتن از معنای راستین آن مطلبی را نوشتم که پس از مشاهده وضعیت کنونی نیروها لازم دانستم تا بیشتر به آن بپردازم. پس از آبان 98 و سرنگونی هواپیما یکی از گفتمان‌هایی که میان منتقدان حکومت مجددا رواج یافت، گفتمان حقوق بشر بود. یکی از مفاهیمی که اتفاقا ظهور و بروز و رواج یافتنش بی‌ارتباط به سیاست‌های نئولیبرالی، که خود منجر به آن حوادث شده بودند، و ادبیات نئولیبرالی برگرفته از آن و حاکم بر وضعیت کنونی ما نیست. به مرور زمان مسئله آبان 98 و اعتراضات، بدون توجه به منشا بروز آن که اجرای سیاست‌های هار نئولیبرالی از طرف حاکمیت بود در ادبیاتی نئولیبرالی ادغام شد تا تحلیل و نقد منشا وضع موجود به حاشیه رود و گفتمان اعتراضی نیز تا سر حد دوگانه‌ی خیر و شر و مقاومت و مقابله‌ی صرف با حکومت فروکاسته شود. بنابراین برای رسیدن به ارتباط میان گفتمان کنونی حقوق بشر، دموکراسی، نئولیبرالیسم و توضیح بیشتر آنچه که در شماره‌ی قبل به آن اشاره داشتم در پیوند آن با وضع موجود، این بار از نقدی که مارکس به حقوق بشر در کتاب «درباره‌ی مسئله یهود» ارائه کرده است آغاز می‌کنم. تفسیر مارکس، از این اعتقاد راسخ ناشی می‌شود که بازنمایی این حقوق در اواخر قرن هجدهم، ابتدا در ایالات متحده و سپس در فرانسه صرفا پوششی برای گسستگی افراد در جامعه و تفکیکی میان این جامعه‌ی اتمیزه با اجتماع سیاسی فراهم آورد. مارکس می‌پرسد: «منظور از بشر در مقامی متمایز از شهروند چیست؟ هیچ چیز مگر عضو جامعه مدنی. چرا عضو جامعه مدنی «بشر» نامیده شده، صرفا بشر؟ چرا حقوق متعلق به او حقوق بشر نامیده شده؟ چگونه این واقعیت را باید توضیح داد؟ با شروع از ارتباط میان دولت سیاسی و جامعه‌ی مدنی، و از سرشت رهایی‌بخشی سیاسی.» و ادامه می‌دهد: «آن به اصطلاح حقوق بشر، متمایز از حقوق شهروند چیزی نیست مگر حقوق عضوی از اعضای جامعه مدنی، یعنی حقوق بشر خودخواه، بشری که از دیگر انسان‌ها و از اجتماع منفک شده است.»2 مارکس از این گزاره‌ها مجموعه نتایجی در خصوص شأن و منزلت عقاید، آزادی، برابری، مالکیت و امنیت می‌گیرد. به طور خلاصه وی درباره‌ی عقاید معتقد است که در دوران سرمایه‌داری عقیده افراد تا زمانی قانونی و مشروع محسوب می‌شوند که به لحاظ معنوی هم‌ارز مالکیت خصوصی باشند. درباره‌ی مفهوم آزادی با این پیش‌فرض که هر فرد یک موناد3 تک‌افتاده است می‌نویسد «آزادی یعنی حق فرد برای انجام هرکاری که به دیگران صدمه نزند.» همچنین درباره‌ی مالکیت معتقد است که تعریف قانونی مالکیت به حق شهروندان برای «لذت بردن و خرج کردن دارایی، درآمد، محصول کار و صنعتشان آن‌گونه که دوست دارند» موجب می‌شود تا هر شخص دیگری را «نه مایه‌ی تحقق آزادی خود، بلکه مانعی در راه رسیدن به آن» قلمداد کند. مارکس معتقد است در دوران سرمایه‌داری مفهوم برابری تنها نسخه‌ی جدیدی از همان نظریه‌ی موناد است و نهایتا امنیت «تضمین خودپرستی اعضای جامعه» است.4 بنابراین نقد مارکس از حقوق بشر با ایده‌ی تجزیه‌ی جامعه به افراد پیش می‌رود، تجزیه‌ای که به نظر می‌رسد نتیجه‌ی آزادسازی منافع خصوصی باشد. این آزادسازی منافع خصوصی در ادبیات نئولیبرالی حاکم نیز چیزی جز دال «آزادی» نیست، اما آزادی در معنای نئولیبرالی آن. وصف ادبیات نئولیبرالی البته مجالی دیگر می‌طلبد اما برای فرصتی کوتاه اشاره‌ای می‌کنم به مقاله‌ی «زبان به کام سیاست» از محمد مختاری که در آن به ابعاد زبانی نئولیبرالیسم پرداخته است. مختاری در این مقاله عنوان می‌کند که «هرروزه در خبرها و مصاحبه‌ها و رسانه‌ها، واژه یا ترکیب‌هایی به‌کار می‌رود که در صورت و معنا و نحوه کاربردشان غرابتی احساس می‌شود، و آن‌چه خواننده و شنونده در آغاز از آن‌ها می‌فهمد، اغلب همان نیست که گوینده و نویسنده اراده کرده است.»5   سرمایه‌داری مدرن همواره درباره‌ی حقوق بشر، دموکراسی، آزادی و غیره سخن می‌گوید اما تحت لوای تمامی این مفاهیم جز تاکید بر فردگرایی و منافع شخصی نمی‌یابیم. همانطور که بدیو نیز به خوبی اشاره می‌کند امروزه «بشر» به واسطه ادغام در بازار است که تعریف می‌شود. همان بشری که باید با تملک محصولات بشری احساس سعادت کند، به چشم سرمایه‌داری چیزی بیش از سوژه‌هایی در برابر بازار نیست6 و آزادی سوژه‌های ادغام شده در بازار نیز چیزی جز آزادی بازار نیست. برای نشان دادن این مسئله که آزادی در دوران نئولیبرالیسم نیز همان آزادی بازار است تنها کافی است تا به متون خود تئوری‌پردازان نئولیبرال و بازار آزادی مراجعه کنیم. فریدمن در کتاب «سرمایه‌داری و آزادی» می‌گوید: «نظام اقتصادی در ارتقای جامعه‌ی آزاد نقشی دوگانه بازی می‌کند. از یک سو، آزادی در نظام اقتصادی، جزئی از مفهوم گسترده‌ی آزادی است و آزادی اقتصادی خود یک هدف است. از سوی دیگر، آزادی اقتصادی ابزاری ضروری برای دستیابی به آزادی سیاسی است.»7 و یا در نمونه‌ای دیگر بد نیست به سخنان موسی غنی‌نژاد در مورد حقوق بشر نیز در اینجا اشاره کنم. غنی‌نژاد در مصاحبه‌ای با روزنامه‌ی مردم سالاری تحت عنوان «عدالت یعنی حقوق بشر» عنوان می‌کند «در اندیشه مدرن برای انسان چند حق طبیعی تعریف شده است که از آن به عنوان حقوق بشر یاد می‌شود. حق حیات، حق مالكيت و حق آزادی در انتخاب شیوه زندگی، مبنای تئوری‌های عدالت را تشکیل می‌دهند. عدالت ناظر بر حفظ و صیانت از این حقوق فردی است و در این میان عدالت اجتماعی گویای توزیع عادلانه امکانات و ثروت میان افرادی است که دارای حقوق برابرند، اما واضح است که تقسیم مساوی میان افراد راه حل نیست؛ زیرا شایستگی، توانایی، تلاش، نیاز و ذائقه هر فرد با فرد دیگر متفاوت است و شناسایی چنین اموری نیز در جوامع امروزی با توجه به گستردگی آن امکان پذیر نیست. از این رو سیاست توزیع ثروت نمی‌تواند معضل عدالت را رفع نماید. افزون بر این که این امر بر فراگرد تولید، اثر كاهنده گذاشته و کارایی اقتصادی را به شدت کاهش می‌دهد. لذا برای ایجاد عدالت باید اقتصاد را آزاد کنیم.»8 همانطور که در گفته‌های فریدمن و غنی‌نژاد به خوبی می‌توان مشاهده کرد، صورت‌بندی متفاوت آن‌ها از مفاهیمی همچون عدالت و آزادی است. سیاست‌های نئولیبرال، با تقلیل آزادی به آزادی بازار، دموکراسی‌ها را تضعیف کرده‌اند و مفاهیمی که قرار بود در خدمت حل مسئله‌ی اصلی یعنی رفع تخاصم طبقاتی باشد، چرا که دست‌یابی به هرگونه آزادی جز از طریق رفع تبعیض‌های طبقاتی ممکن نیست، امروزه توسط آن‌ها ربوده شده تا هرگونه ارتباط آن را با نابرابری اجتماعی قطع کنند. هم‌اکنون نسخه‌های نئولیبرالی آن‌ها بدل به سرپوشی شده است که کارکرد اصلی آن پنهان کردن همین تخاصم طبقاتی است. آنان رسیدن به این اهداف را صرف نظر از برابری اقتصادی مطرح می‌سازند. در حال حاضر مهم‌ترین تفاوت، تفاوت خود با دیگری در مقام خصم است. تاکید بر «من» همان روح جمعی نابود شده است، چرا که این تغییرات قلب و روح اکثر همبستگی‌ها را از میان برده و یا سست کرده است و سازمان‌های مردمی را تضعیف کرده و توده‌ی اتمیزه‌ای ساخته است که تن به هیچ خردی نمی‌سپارد و هر اتم را دچار این توهم می‌کند که فرد است و به همین سبب اوهام خود را صحیح‌تر و درست‌تر و عینی‌تر از ملاک‌های هرنوع خردی می‌داند که می‌توان آن را به بوته نقد و بررسی گذاشت.9  بنابراین برای آنکه بتوانیم از این سوءظن خارج شویم و راهی به سوی دست‌یابی به معنای راستین گزاره‌هایی همچون عدالت، آزادی، دموکراسی و حقوق بشر یابیم باید گامی به عقب بگذاریم و پرسش حقوق بشر را از نو مطرح کنیم. پرسشی که به معنای مناقشه بر سر چیستی سیاست در بستری جدید است. این بحث را با مقدمه و تعبیری از رانسیر شروع می‌کنم که معتقد است حقوق بشر حقوق آنانی است که فاقد حقوقی‌اند که حقشان است، و واجد حقوقی هستند که حقشان نیست. حقوق بشر سوژه‌ای یکه نیست که در آن واحد منشا و حامل این حقوق باشد، و فقط از حقوقی بهره ببرد که خود در اختیار دارد.10 بشر و شهروند معرف مجموعه‌هایی از افراد نیستند. بشر و شهروند سوژه‎های سیاسی‌اند. سوژه‌های سیاسی مجموعه‌هایی تعیین شده و قطعی نیستند. آن‌ها نام‌هایی مازاداند، نام‌هایی که در این باره که چه کسی به حساب آمده است طرح پرسش یا مناقشه می‌کنند. به این ترتیب آزادی و برابری گزاره‌هایی متعلق به سوژه‌های معین نیستند. محمول‌های سیاسی محمول‌هایی بازند و مناقشاتی را در این باب پیش می‌کشند. بیانیه‌ی حقوق بشر عنوان می‌کند که همه‌ی انسان‌ها آزاد و برابر زاده می‌شوند. اما این پرسش پیش می‌آید که عرصه‌ی تحقق این آزادی و برابری چیست؟ در پس این پرسش است که مرز مطرح می‌شود و نکته دقیقا این است که آن خطی که قرار است یک زندگی را از زندگی دیگر جدا کند کجا رسم می‌شود.سیاست درباره‌ی همین مرز است. سیاست همان فعالیتی است که این مرز را از نو به پرسش می‌کشد.11 از این رو اگر همچنان به نظرات رانسیر پایبند باشیم به نظر می‌رسد که بشر لفظی توخالی نیست که نقطه مقابل حقوق واقعی شهروند باشد. بشر محتوایی مثبت و ایجابی دارد که چیزی نیست جز رد هرگونه تفاوت میان آنان که در این یا آن ساحتِ وجود زندگی می‌کنند. بین آنان که صلاحیت زندگی سیاسی را دارند یا ندارند. نفس تفاوت میان بشر و شهروند نشانه‌ی آن گسستی نیست که ثابت می‌کند این حقوق یا تهی‌اند یا همان‌گویی. این تفاوت در حکم گشودن نوعی فضای خالی برای سوژه‌مند شدن سیاسی است. نام‌های سیاسی نام‌هایی اساسا مساله‌سازند، نام‌هایی که در بسط و فهم‌شان قطعیتی درکار نیست و به همین دلیل فضایی برای آزموده شدن می‌گشایند. در این بین، این سوژه‌های سیاسی هستند که قدرت نام‌های سیاسی را درک و به محک می‌گذارند. آنان فقط از موضع انکار و مخالفت با متن مکتوب حقوق بشر برخورد نمی‌کنند، بلکه جهانی را که در آن این یا آن حقوق معتبرند یا معتبر نیستند را در یک‌جا می‌گنجانند.12 نام ژنریک یا عام سوژه‌هایی که این دست موارد تصدیق و سنجش را به صحنه می‌آورند همان نام دموس است، یعنی نام مردم. دموکراسی همانطور که در مطلب پیش هم به آن اشاره شد قدرت آنانی است که هیچ صلاحیت خاصی برای حکم‌رانی ندارند مگر بی‌صلاحیتی. دموس را آن‌گونه که رانسیر تفسیر می‌کند باید با آن تمامیتی یکی دانست که ساخته‌ی دست آنانی است که هیچ صلاحیتی ندارند. حقوق انسان‌ها حقوق دموس است، آن‌هم به منزله‌ی نام ژنریک آن سوژه‌های سیاسی‌ای که صلاحیت متناقض این مکمل را به اجرا در می‌آورند. این فرآیند زمانی از بین می‌رود که این حقوق را به یک سوژه‌ی واحد نسبت دهیم. حقوق انسان متضمن چیزی به نام بشر نیست، اما نیازی هم به این انسان نیست. قوت این حقوق در حرکت پس و پیش‌رونده‌ی آن‌ها میان ثبت نخستین حقوق در عرصه‌ی نمادین قانون و آن عرصه‌ی اختلاف نظری است که این حقوق در آن به محک گذاشته می‌شوند.13 بنابراین در نهایت تغییر در آن‌جایی رخ می‌دهد که به سوی تعریفی دیگر از بشر گام برداریم و انسان بودن را ظرفیت سوژه یک رخداد شدن بنامیم. ظرفیت پذیرفتن امکان جزئی از یک پیکره سوبژکتیو جدید شدن. همانطور که مارکس نیز می‌گوید: «فقط در آفرینش پی در پی صورت‌های جدیدی از سوژه‌ها است که چیزی چون بشریتی عام یا ژنریک می‌تواند وجود داشته باشد، زیرا بشریت امری نامتناهی است. بشر در جامعه‌ی بازار هیچ‌گاه نمی‌تواند عام باشد و کاملا جزئی است.» البته همه‌ی این‌ها می‌تواند به‌سان فرضیه‌ای نو درباره‌ی سوژه باشد، درباره‌ی معنای زیستن برای انسان‌ها و طرحی نو. در واقع در نهایت ما با دو برداشت از بشریت مواجهیم. برداشت اول همان انسان منفعت‌جویی است که در تخاصمی پنهان قرار دارد. برداشت دوم از بشر اما به معنای زندگی انسانی است که به فرآیند حقیقت‌یابی و آفرینش صورتی جدید از سوژه در متن سیاسی پیوسته است.14 پس با تمام این تفاصیل، این حقوق، تهی یا در حکم حفره‌هایی خالی نیستند. نام‌های سیاسی و مکان‌های سیاسی هیچ‌وقت تبدیل به حفره‌ی صرف نمی‌شوند. حفره را کسی یا چیزی دیگر پر می‌کند. حقوق انسان با تبدیل شدن به حقوق آنان که نمی‌توانند این حقوق را به مرحله‌ی عمل درآورند تبدیل به حفره‌ای بی‌معنا نمی‌شود. بنابراین گمان می‌کنم که اگر می‌خواهیم این گزاره‌ها را از تهی بودن برهانیم ابتدا باید سوژه را از بند تعریف کنونی آن برهانیم و آن تقدیر هستی‌شناختی بشر در خدمت منافع شخصی را کنار بگذاریم. آنچه که در این مطلب سعی داشتم تا به آن بپردازم بازیابی معنای سوژه به دور از گفتمانی بود که بر آبان 98 سایه انداخته است. گفتمانی که با تاکید بر وجه سرکوب‌گر، باعث به حاشیه رفتن آنچه که آبان را تبدیل به رخداد کرده است شد؛ یعنی همان ظرفیت سوژه شدن انسان‌ها، سوژه‌هایی که در پیوند با وضع موجود رخدادها را رقم می‌زنند. اهمیت آبان از آن جهت است که مردم در مواجهه با سیاست‌های ضدانسانی خود را سوژه‌های سیاسی‌ یافتند و برای مقابله با آن‌ها بر ظرفیت‌های رهایی‌بخش خود تکیه کردند چرا که رخداد از دل چنین سوژه‌ای برمی‌آید.  بنابراین شاید برای رهایی از وضعیت و آفرینش وضعی جدید باید به‌جای تاکید بر حقوق بشر به دنبال ظرفیت رهایی‌بخش بشر باشیم.   یادداشت‌ها و منابع:1. مارکس، کارل؛ درباره‌ی مسئله یهود، گامی در نقد فلسفه‌ی حق هگل، ترجمه مرتضی محیط. نشر اختران: 1398.2. همان.3. مطابق با فرهنگ علوم انسانی نوشته‌ی داریوش آشوری، موناد به معنای جوهر فرد تلقی می‌شود. 4. لوفور، کلود؛ «مقاله سیاست و حقوق بشر» در کتاب نام‌های سیاست، ترجمه رحمان بوذری. نشر بیدگل: 1392. صفحه 241.5. مختاری، محمد؛ «مقاله زبان به کام سیاست» در کتاب تمرین مدارا. انتشارات ویستار: 1377. صفحه 252.6. بدیو، آلن؛ «دیالکتیک غیرسلبی: از منطق تا انسان شناسی»، ترجمه صالح نجفی. صفحه 8.7. فریدمن، میلتون؛ سرمایه‌داری و آزادی، ترجمه غلامرضا رشیدی. نشر نی: 1399. صفحه 17 و 18.8.  مصاحبه با موسی غنی‌نژاد. روزنامه مردم‌سالاری، شماره 1809، 6/3/1387.9. اباذری، یوسف؛ بنیادگرایی بازار. انتشارات دانشگاه تهران: 1400. صفحه ط و ظ.10. رانسیر، ژاک، «مقاله چه کسی سوژه‌ی حقوق انسان‌ها است؟» در کتاب قانون و خشونت، ترجمه امیر احمدی آریان. نشر رخ‌داد نو: 1388. صفحه 273.11. همان، 274.12. همان، 276.13. همان، 278.14. بدیو، آلن؛ «دیالکتیک غیرسلبی: از منطق تا انسان شناسی»، ترجمه صالح نجفی. صفحه 16 تا 18.</description>
                <category>سویه</category>
                <author>سویه</author>
                <pubDate>Fri, 17 Dec 2021 15:55:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانشجو به مثابه میانجی</title>
                <link>https://virgool.io/@soyehmag/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AC%DB%8C-cvncinwsypgy</link>
                <description>نویسنده: آرش چایچیدر مذمت دانشجویِ «امروز» بسیار گفته‌اند. روزی گذشته‌اش را به رخ اکنون آن کشیده‌اند و برای دانشگاه خاکسپاری گرفته‌ و روز دیگر او را روشنفکر بی‌درد و طبقه‌متوسطی خوانده‌اند. همین چندسال پیش بود که افسوس دانشگاهِ 88 و اوج‌گیری کنش دانشجویی در آن سال‌ها، نسل به نسل همچون سوگنامه‌ای میان فعالان دانشجویی می‌چرخید. نوستالژی که خاطرات ازدست‌رفته را طلب می‌کرد، بی‌آنکه رابطه اکنونِ خود و آن خاطرات و گذشته را روشن کند. اما آن خاطره بازی‌ها تنها به جرقه‌ی دی‌ماه نیاز داشت تا به‌کلی فراموش شود و حتی جای خود را به پوشاندن گذشته دهد. درس گرفتن از همین تجربه نزدیک کافی است تا مطمئن باشیم خاطره بازی‌ها با سال‌ 98، سال اوج‌گیری دوباره دانشگاه، نیز عاقبت دیگری نخواهد داشت. به همین منوال دانشجوی مجازی امروز نیز فردا تاریخ دانشجویی خود را رقم خواهد زد. وظیفه تاریخی امروز ما نیز نوستالژی بازی با سال‌های گذشته ازدست‌رفته نیست بلکه برقراری رابطه انتقادی با گذشته پیموده شده برای آینده است. به همین سبب در این یادداشت سعی خواهم کرد به سویه‌های محدودی از امروزِ دانشجو و امروزِ دانشگاه بپردازم تا شروعِ بابی باشد برای گفتگو بر سر آینده گشوده که در انتظار ماست.کارگر شدن دانشجوکنش دانشجویی خصوصاً در سال‌های اخیر در تلاش بوده است تا پیوندی میان خود و کارگران و مزدبگیران برقرار کند. پیوندی با اشکال مختلف، همچون همبستگی نسبت به سرکوب با حمایت از کارگران و معلمان دستگیر شده و یا در سطح بالاتر همبستگی با مطالباتِ اعتصابات و یا مبارزه مشترک بر سر مسائلی همچون خصوصی‌سازی و سلامت.اما امروز به‌واسطه‌ی مجازی شدن آموزش، دانشجویان بسیاری به شکل تمام‌وقت، هم‌زمان با دانشگاه به سرکار می‌روند (البته که این کلمه‌ی نچندان دقیق «بسیار» از یک برآورد سرانگشتی از دوستان و اطرافیانم است نه یک تحقیق واقعی). همین کار تمام‌وقت دانشجویان مجازی مسئله کارگران را به مسئله بسیاری از دانشجویان بدل کرده است. امروزه حداقل حقوق، بیمه تأمین‌ اجتماعی، قرارداد کار، ساعت کاری و اجاره خانه مسئله خود دانشجوی مجازی است. امروز همبستگی با کارگر همان همبستگی با خود دانشجوِ کارگر شده است. دانشجوی مجازی بد یا خوب، آن فراغت دانشگاهی دیروز از کار را ندارد و برعکس، کارگری است که یک شیفت از روز را به سر کار می‌رود و شیفت دیگر را به دانشگاه. روایت زندگی دانشجو امروز، روایت دانشجوی فلسفه‌ای است که برای کلمه‌ای 40 تومان برای کارخانه‌ی لوبیاچیتی تولید محتوا می‌کند، روایت دانشجوی جامعه‌شناسی است که برای حداقل حقوق مصوب، لوازم‌آرایش می‌فروشد، روایت دانشجوی مهندسی است که راننده شبانه‌روزی اسنپ است.طبقاتی شدن دانشگاهطبقاتی شدن آموزش در ایران قصه‌ی تازه‌ای نیست. همین یک رقم 760 هزار دبیرستانی که ترک تحصیل‌کرده‌اند1، کافی است تا اوج شکاف در آموزش را ببینیم. طبقاتی شدن آموزش عالی هم امتداد منطقی همان روابط طبقاتی ساخته‌شده به دست دبیرستان‌های خصوصی و دبیرستان‌های دولتی است، میان دبیرستان‌های پایتخت و دبیرستان‌های شهرهای کوچک و روستاها.دانشگاه ایرانی، هم به‌واسطه‌ی انباشت پیشین فرادستان و در نتیجه فرادستی‌شان در دبیرستان و کنکور، هم به سبب کاهش سهم آموزش عالی رایگان و در نتیجه کاهش حق انتخاب فرودستان و هم به سبب انباشت امکانات و اساتید در تهران تثبیت ‌شده است. همه‌گیری کرونا نیز چهره‌ی ناعادلانه‌ی این نظم طبقاتی را رسوا کرده و با تشدید نابرابری در امکانات آموزش مجازی، حق آموزش را از بسیاری از فرودستان سلب کرده است. بازگشت رؤسای دانشگاه دوران احمدی‌نژاد نیز به نظر می‌آید با تشدید همین برنامه‌های پولی سازی، طبقاتی‌سازی آموزش و سوق‌دهی دانشگاه به سمت پروژه‌های امنیتی-نظامی، همان قاعده گذشته را به شکل تمام و کمال اجرا کند.محیط زیست و دانش طبقاتیتبعات بهره‌کشی وحشیانه از زیست‌بوم ایران کم‌کم به بحرانی بزرگ تبدیل‌شده است. از بحران آب‌گرفته تا فرسایش و نابودی خاک در جای‌جای کشور. با این همه هنوز نگاه‌های تردیدآمیز به واقعیت این بحران‌ها و علل و ریشه‌های آن‌ها وجود دارد. هژمونی مسلط یا بحران را کتمان می‌کند و مسئله را به خشک‌سالی در امسال و سال بعد تقلیل می‌دهد و یا با پیشنهاد کردن همان راه‌حل‌های همیشگی یعنی مهاجرت دادن کشاورزان بیکارشده و روستاییان بی‌خانمان شده، همه چیز را به کمبود منابع مالی برای این انتقال مردم و پرولتاریا تازه متولد شده از دل نابودی زیست‌بوم تقلیل می‌دهد؛ اما واقعیت هراسناک دورانِ ما، بحران عمیق محیط‌زیستی است. واقعیت ریشه در آن سازوکار انباشت و سودآوری دارد که ترجیح می‌دهد حاشیه را نابود کند تا آب آن را با طرح انتقال آب به مرکز انتقال دهد، اما خشکاندن حاشیه، آبی نیز برای مرکز نخواهد گذاشت.واقعیتی که هرچند کتمانش کنیم بازهم خود را در بحرانی جدید و شکلی جدید عریان می‌کند، یعنی نابودی طبیعت و انسانی است که زیر بهره‌کشی وحشیانه حتی لحظه‌ای اجازه بازتولید خود را نداشته است. برای مایِ ایرانی شاید تغییرات اقلیمی یادآور فیلم‌های هالیوودی باشد تا واقعیت روزمره، اما این بحران جهانی از رگ گردن نیز به ما نزدیک‌تر است. در بازه‌ی زمانی 1343 تا 1395 دمای کشور ما هر دهه 0.4 درجه افزایش‌یافته است. افزایش تعداد ساعات آفتابی در سال، تغییرات شدید بارش، خشکسالی انباشته‌شده از سال 1384 تاکنون و ... تنها گوشه‌ای از تبعات تغییرات اقلیمی در ایران است.2 درباره‌ی تبعات آب شدن یخ‌های قطبی و زیر آب رفتن بسیاری از مناطق بسیار توضیح داده‌اند اما تکرار تجربه‌ی کرونا، آن‌هم با همه‌گیری ویروس‌هایی که سالیان سال در زیر یخ‌های قطبی فسیل‌شده بودند، شاید بتواند وضعیت هراسناک امروز را ملموس‌تر کند. بحران زیست‌محیطی از سر و کولمان بالا می‌رود ولی نبود افقی روشن برای ایستادن در برابر این بحران، اندیشیدن به آن را هم محدود کرده است. در افق سرمایه‌داری به‌راستی چه راه‌حلی برای فولاد اصفهانی که آب شیرین را می‌بلعد قابل ‌تصور است، یا برای کشت و صنعت هفت‌تپه‌ای که مبارزاتش سرمشق مبارزه کارگران است ولی خود از بزرگ‌ترین آلوده‌کنندگان کارون نیز هست. به‌راستی چه افقی جز بیکاری و بستن این کارخانه‌ها و یا تداوم وضع موجود در تصور است؟ اینجاست که ضرورت حضورِ میانجی حس می‌شود، میانجی که افق را محدود به سازوکار سرمایه‌داری نداند، میانجی که بتواند میان تداوم مبارزات کارگری در کارخانه و مبارزه برای حفظ زیست‌بوم پیوندی برقرار کند. میانجی که نمی‌تواند ساخته‌ی روابط اتمیزه‌شده و مصرف‌گرای سرمایه‌داری باشد، همچنان نمی‌تواند بر اساس نوعی از فلسفه‌ی هیپی‌گرایانه فهم شود که به‌طوری کلی تولید جمعی و جامعه‌ی مدرن را نادیده گرفته و همه چیز را به رابطه‌ی انسان و طبیعت تقلیل دهد. برعکس این میانجی زاییده‌ی فهم روابط درونی جامعه و همزمان رابطه‌ی انسان و طبیعت است. میانجی که به‌زعم من دانشی است طبقاتی که می‌تواند مازادی باشد که «دانشجوی جدید کارگر شده» به میدان می‌آورد. دانشی که نه از جایگاه کارشناسی بلکه از جایگاه فرودست تولید می‌شود. برای گشودن وضعیت بحرانی امروز نیاز داریم تا در دانشگاه، دانش دیگری تولید شود، دانشی که بخواهد آلترناتیوی برای کل ساختار سوخت فسیلی بسازد، دانشی که به‌جای تمرکز بر خودروسازی شخصی، حمل نقلی عمومی کارآمد و رایگان را دستور کار خود قرار دهد، دانشی که به‌جای تحقیقات نظامی به باز توزیع منابع عمومی برای مبارزه با بحران زیست‌محیطی بپردازد، به‌جای ویلا سازی در کنار دریا، از چشم‌انداز دریا محافظت کند و به‌جای ساخت داروهای تکراری، به ساخت درمان‌های ارزان ‌قیمت عمومی بپردازد. به‌هم زدن چارچوب‌های سفت و سخت سرمایه‌دارانه دانشگاه شاید ناممکن به نظر برسد ولی فراموش نکنیم دانشگاه ساخته‌ی دانشجویی است که خود امروز کارگر شده‌اند و نظم طبقاتی دانشگاه را به چشم دیده‌اند. اتفاقاً چیزی که غیرطبیعی است تمرکز امروز دانشگاه بر برج‌سازی، تحقیقات نظامی و ساخت داروهای تکراری است.منابع:1- علیرضا کاظمی سرپرست وزارت آموزش‌وپرورش: «در حال حاضر حدود ۲۱۰ هزار دانش‌آموز دوره ابتدایی و ۷۶۰ هزار دانش‌آموز دوره متوسطه، تارک تحصیل‌داریم» - ایرنا، آبان 14002- «کجا ایستاده‌ایم؟ کوتاه درباره‌ تغییر اقلیم، گرمایش جهانی، راه‌ها و روش‌های پیموده و ناپیموده.»، محمدرضا جعفری.</description>
                <category>سویه</category>
                <author>سویه</author>
                <pubDate>Thu, 09 Dec 2021 21:06:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آب و ایستادگی</title>
                <link>https://virgool.io/@soyehmag/%D8%B9%D8%B7%D8%B4-%D8%AD%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%87-hzec7e7pdsiz</link>
                <description>نویسنده: آرش چایچیموج جدید اعتراضات امسال از حاشیه‌ی خوزستان آغاز شد. گویی پس از خیزش آبان که حاشیه‌های شهر بزرگ محوریت آن بودند، اینبار نوبت به خیزش حاشیه‌ی شهرهای حاشیه‌ای بود تا نارضایتی خود از بی‌آبی را فریاد زنند. هنوز زخم چهل‌ساله‌ی جنگ و زخم آبان 98 التیام نیافته است که بار دیگر آسفالت‌های شهرهای مختلف خوزستان خونین گشت. گرمای 50 درجه، مردم خسته از بی‌آبی، میش‌های درحال تلف شدن، زمین‌های کشاورزی نابود شده بخاطر سدسازی‌ها، هوای غیرقابل تنفس و جنازه‌های تلنبار شده از کرونا؛ این‌ها همه‌ یعنی جغرافیای خوزستان از بهره‌کشی خسته شده است. سال‌ها بهره‌کشی و استحصال منابع طبیعی از جغرافیای خوزستان به حدی رسیده است که دیگر زندگی در بخشی از این خاک ناممکن می‌شود. نزدیک به یک قرن است منابع فسیلی خوزستان استحصال می‌شود، خاک غنی آن را صرف خودکفایی گندم و آب شیرین آن را صرف تامین صنایع فولاد کرده‌اند. سالیان سال خاک و آب و منابع فسیلی خوزستان به داخل و خارج صادر شده است ولی فرصت جایگزینی مواد مقوم خاک و پرشدن منابع آبی به مردم و جغرافیای این استان داده نشده است. انباشت سرمایه در تهران به قیمت استحصال مواد خام از خوزستان تمام شده و تبعات زیست محیطی این بهره‌کشی را خوزستان باید بپردازد. سدهای ضدمحیطزیستی در خوزستان باید ساخته می‌شدند تا برق بزرگترین مال خاورمیانه، یعنی ایران مال، در تهران تامین گردد. در ادامه برآنم تا به سه وجه از وضعیت خوزستان بپردازم، اولین وجه، مسئله سدسازی و انتقال آب خوزستان است. دومین وجه شکاف‌های جدی است که به نظر می‌رسد اجماع عمومی بر باز نکردن آنهاست. و وجه سوم همبستگی‌های سیاسی با اعتراضات است. سدسازی و انتقال آبتاریخ سدسازی با تاریخ دولت مدرن در ایران گره خورده است. دولت به واسطه جایگاه‌اش همواره تلاش کرده تا با تمرکز منابع مختلف آبی نحوه توزیع آب را کنترل کند. ساخت سدها در ایران بیش از اینکه مسئله آب شرب را حل کند، کنترل منابع آبی، درنتیجه زمین‌های زیر کشت، قیمت زمین‌ها و کنترل سطح نارضایتی در نواحی مختلف را برای دولت فراهم آورده ‌است. از سوی دیگر سدسازی امکان تغییر مسیر آب برای صنایعی که جایابی اشتباهی شده‌اند را فراهم می‌کند. این تمرکز منابع آبی البته به بهای نابودی و تغییر زیست‌بوم اطراف و پایین‌دست سد تمام می‌شود. سد گتوند، گران‌ترین سد ایرانی، مثال عیان نتایج فاجعه‌بار این نوع مهندسی، طبیعی است. این سد با حل کردن کوه نمکی گچساران در خود، به نابودی صدها هزارهکتار زمین زراعی و افزایش سی درصدی شوری آب کارون انجامیده است. مثال دیگر، سد در حال ساخت فینسک بر روی سفیدرود در مرز استان مازندران و سمنان است. انجمن علمی جنگلبانی عواقب این سد را چنین برشمرده است: «اختلال در نظام هیدرولوژی منطقه، خشکیدگی درختان در پایین دست، طغیان آفات و امراض، آسیب به کشاورزی و دامداری منطقه و مهاجرت‌های اجباری گسترده، از بین رفتن سطح وسیعی از پوشش جنگلی منطقه، تخریب و فرسایش گسترده خاک، محدود کردن انتقال آب به پایین دست و جلگه مازندران، آسیب جدی به حیات‌وحش منطقه، نابودی کامل اکوسیستم رودخانه تجن و آبزیان بومی، نابودی عناصر گیاهی دو منطقه رویشی هیرکانی و ایرانو-تورانی».پیمانکاران و موافقان این سدسازی‌ها، سدسازی را مانعی برای سیل می‌دانند در حالی که تجربه سیل‌های بزرگ سال 98 نشان داده است که اتفاقا این سیل‌ها از یک دره و یک رودخانه ناشی نمی‌شوند و با سد زدن در یک رودخانه نمی‌توان مانع آن‌ها شد. در ضمن باید یادآور شد که خود سدها مانع بزرگی برای عمق‌گیری رودخانه‌ها و جلوگیری از سیل‌اند. همچنین نباید فراموش کرد که  جلگه‌ی حاصلخیز خوزستان خود براثر همین سیلاب‌ها به وجود آمده و سیلاب‌ها مواد غنی را وارد دشت کرده است.پروژه‌های انتقال آب در امتداد پروژه‌های سدسازی، کمر به نابودی زیست بوم خوزستان بسته‌اند. این پروژه‌ها منابع آبی صنایع فولاد و کشاورزی بی‌ضابطه در اصفهان را تامین می‌کنند. ثمرات این پروژه برای سرمایه‌داری حاکم جز فراهم کردن انبوه روستاییان بیکار که کارگران بالقوه ارزان قیمت هستند، افزایش قیمت مستغلات در طول طرح انتقال آب است. کنترل منابع آبی تنها در درون دولت‌ها هم نمانده و تبدیل به جنگ سردی بر سر منابع آب در خاورمیانه نیز شده است. سد «ایلیسو» در ترکیه نمونه بارز این جنگ آبی است. این سد در بالا دست دجله و فرات با کنترل 45 درصد ظرفیت این دو رود، باعث خشکسالی در عراق و حداقل یکی از دلایل مهم خشک شدن تلاب هورالعظیم بوده است. بخاطر کاهش سطح آب دجله و فرات در عراق، با تغییرات زیست محیطی و مرگ آبزیان، 24هزار شهروند عراقی پس از مصرف آب دجله در سال 2018 دچار مسمومیت شدند.شکاف‌هابا روی کار آمدن دولت روحانی در سال 92، اصلاح‌طلبان پشیمان از جنبش‌سبز شروع به تنش‌زدایی میان خود و حاکمیت کردند. نتایج عملی این وضعیت، شکل‌گیری نوعی سرکوب پنهان برای سیاست‌زدایی از همه‌ی عرصه‌ها بود. با شکل‌گیری دوباره منطق «من سیاسی نیستم»، «تخصص همه مشکلات را حل می‌کند» و اجماع بر سر آن در هژمونی فرهنگی و سیاسی، میانجی‌هایی که بحران‌های مختلف سیاسی، زیست‌محیطی، فرهنگی و اقتصادی را پیوند می‌دادند، از عرصه عمومی حذف گشت. در آن وضعیت دست گذاشتن بر روی جمله «امر محیط‌زیستی (و...)، امری سیاسی است» تکیه‌گاهی بود تا بتواند سیاست را در معنای امر سیاسی برای ساخت میانجی همگانی برای فهم نهادهای موازی حاکمیت، سرکوب زنان، پولی‌سازی دانشگاه، خصوصی سازی مدارس، صنعت سلبریتی، بحران محیط‌زیستی، عدم توسعه حاشیه و سانسور‌های رسانه‌ای فراهم کند. نخِ تسبیحِ سیاست قرار بود از درون حفره‌های تهی شده‌ی دانه‌‌ها (سوژه‌ها)، وحدتی بسازد.اما امروز با بهم رسیدن تاریخی بحران‌ها، بی‌آنکه حفره‌ای درون سوژه‌ها ایجاد شده باشد، به مدد رسانه بازسازی نوعی ایدئولوژی مذهبی خیر علیه شر، همه‌ی سوژه‌ها به یک سوژه تقلیل داده شده و آن هم مبارزه با قدرت شر موجود است. در این وضعیت پیش کشیدن بنیادین سایر سوژه‌ها شاید بتواند این بت‌واره تقدم صوری سوژه‌ی استبداد را بشکند. به بیان دیگر بهتر است به جای گزاره همه چیز سیاسی است بر روی این گزاره تاکید کنیم که «امر سیاسی، امری زیست محیطی (و...) است». بدین شکل می‌توان با حفظ سوژه بودن محیط زیست فراتر از شکل قدرت حاکم؛ همراه با شکستن بت‌واره تقدم صوری استبداد، بر پیوستگی درونی همه حوزه‌ها تاکید کرد. مبارزه برای جلوگیری از تغییرات زیست‌بوم فراتر از اینکه قدرت در دستان کیست، می‌تواند روابط تولیدی بهره‌کشانه را نمایان کند که به نظر نمی‌رسید، تغییراتی کنند. برای مثال چرخه همین ابرپروژه‌های عمرانی سدسازی و انتقال آب را می‌توان مشاهده کرد، ابرپروژه‌هایی که مدعی چرخاندن چرخ صنعت‌ و ایجاد اشتغال‌اند، اما با بلعیدن بودجه‌های هنگفتی که می‌توانست خرج توسعه‌ی تکنولوژی کشاورزی و کمک به تعاونی‌ها گردد، با سدسازی و تشدید بحران آب و با از بین بردن زیست‌بوم روستاها، امکان زندگی روستایی و کشاورزی را سلب می‌کنند. بدین شکل همین پروژه‌ها خود مولد بیکاری روستاییان خواهند بود.یا صنعت نفت و صنایع نیشکر هفت‌تپه را مشاهده کنید. اگرچه همبستگی و مبارزه کارگران صنعت نفت و هفته‌تپه افق‌های مترقی را در وضعیت دهشتناک کنونی گشوده‌اند اما نباید جایگاه این دو صنعت در نابودی محیط‌زیست را فراموش کرد. شرکت نفت ایران جزو 100 شرکت جهان است که مجموعا 70 درصد گازهای گلخانه‌ای منجر به تغییرات اقلیمی را منتشر کرده‌اند. از سوی دیگر کاشت نیشکر مناسب خوزستان نیست و آبیاری زمین‌های نیشکر تنش آبی در خوزستان را تشدید کرده‌اند، همچنین پساب این کارخانه از مهم‌ترین منابع آلوده‌کننده آب کارون است. یا سوی دیگر ماجرا کشاورزان اصفهانی‌اند. آب محدود است و انتخاب واقعی در یک سوی انتخاب میان کشاورزی بی‌ضابطه در اصفهان و نابودی محیط‌زیست خوزستان و چهارمحال‌وبختیاری است و در سوی دیگر جلوگیری از پروژه انتقال آب و سدهای جدید، کاهش کشاورزی در اطراف اصفهان و دادن فرصت ترمیم زیست‌بوم به خوزستان. البته حاکمیت نشان‌داده است که منافع مرکز همیشه به توسعه‌ی حاشیه ترجیح داده می‌شود. همبستگیدر همبستگی با اعتراضات خوزستان سه شکل از همبستگی به چشم می‌خورد. اولی خود را با «شعار رضا شاه روحت شاد» نشان می‌دهد. این شکل از همبستگی با به میان کشیدن «رضاشاه»، همبستگی خود «برای» سرکوب و نیاز به یک اقتدار جدید برای سرکوب‌ اقتدار موجود را نشان می‌دهد. این اراده‌ی سرکوب اتفاقا به این جهت بندگی خود به اقتدار دیگری را فریاد می‌زند که هرگونه تغییر در ضوابط تولیدی، مالکیت و جمهوریت در آینده ایران را نفی کند.شکل دوم همبستگی در تجمع تبریز و با شعارهای قوم‌گرایانه مثل «میلت‌چی»، قابل مشاهده است. این شکل از همبستگی، همبستگی خود با نوعی خودگردانی را نشان می‌دهد. این شکل به مراتب پیچیده‌تر از شکل اول است و حامیان راست و چپ خود را گرد هم می‌آورد. گروهی از فدرالیسم سخن می‌گویند، گروهی از کنفدرالیسم و بخشی از تجزیه کامل. به صراحت می‌توان اوج ‌گیری این ایده را گامی به پیش برای ایدئولوژی نئولیبرال هژمونی یافته در سال‌های اخیر دانست. خودگرانی در وضعیت ما به معنای ساخت یک لایه‌ی دیگر از نهادهای موازی، رفع مسئولیت از دولت مرکزی، کوچک‌سازی دولت مرکزی، استانی کردن حداقل حقوق، استانی کردن سن بازنشستگی و تجزیه طبقه کارگر است. ایده‌ای که اتفاقا می‌تواند با فرودست‌سازی بیش‌ از پیش بخش‌های حاشیه‌ای بحران‌های موجود را به نفع طبقه‌ی حاکم حل و فصل کند. این نوع سیاست هویت، با پررنگ کردن مرزهای هویتی، طبقه‌ی کارگر را چند شقه می‌کند و درون حاشیه، مرکز و حاشیه‌ای جدید می‌سازد. مبارزه با ستم ملی، از همبستگی‌های فراملی و منطقه‌ای و اتحادیه‌هایی بین کشورهای مختلف می‌گذرد. هویت‌گرایی قومی به اسم مبارزه با ناسیونالیسم و ستم ملی، دولت‌های ستمگر خرد می‌سازد که سرمایه‌ی انسانی و منابع رقابت با کشورهای بزرگ را ندارد و درنتیجه مجبوراند پیاده‌نظام کشور دیگری شوند. تجربه خودگردانی‌ و دولت‌های کوچک منطقه خود نشان می‌دهد که یک دولتِ کوچکِ مستقل و غیر وابسته در منطقه نامحتمل است. از از کوبانی تا اربیل و جمهوری آذربایجان، هر یک یا زیر سایه‌ی پرچم ایالات متحده رفته‌اند و یا خود را به پیاده‌نظام ترکیه تبدیل کرده‌اند. شکل سوم در همبستگی با خوزستان را کارگران صنعت نفت نشان دادند. اعتراضات خوزستان تقریبا همزمان بود با اعتصابات سراسری صنعت نفت. کارگران پیمانی شرکت‌های پتروشیمی در همبستگی با اعتراضات خوزستان، در بیانیه خود دست را بر «سیاست‌های سودجویانه سرمایه‌داری»، «حرص و ولع وابستگان به نهادهای حکومتی برای تخریب محیط زیست» و «بی‌تامینی مردم» گذاشتند. کنش آنان با اینکه در رسانه حذف و طرد شده است اما در عمل افق‌هایی را می‌گشاید تا امکان یک ایستادگی سراسری «علیه» سرمایه و سرکوب و برای محیط زیست و تامین مردم ممکن شود. منابع1- جان بلامی فاستر، اکولوژی مارکس2- امید مهرگان، شکاف‌های همبستگی؛ مخمصه‌ جنبش کارگری در فاجعه‌ اقلیمی3- مهدی معتقو عباس محمدی، چگونه سدها سیل راه می‌اندازند؟، سایت میدان4- نجمه جمشیدی، غبار فراموشی بر علاج‌بخشی سد گتوند، سایت میدان5- محمدرضا جعفری، ریشه‌های عطش خوزستان6- لیلا خدابخش، تأثیر الگوهای تأمین آب بر سازمان‌یابی فضایی7- مهدی شبانی، سیاست سدسازی ترکیه، «جنگ آب» در خاورمیانه</description>
                <category>سویه</category>
                <author>سویه</author>
                <pubDate>Tue, 17 Aug 2021 20:08:59 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>